بهار را دوست دارم :)

میترسم اما قدم برمیدارم.
دوست دارم این جمله، جمله ی امسالم باشه.
مثل اینکه باید قدم هامو بردارم.
بابد قدم هامونو برداریم.

میخوام شروع کنم کوچولو کوچولو تلاش کنم، شد شد، نشد میام پهلو خودتون باهم گپ بزنیم :)

الان اومدم نشستم تو بالکن کوچیکِ نامرتب شلوغ پلوغ خونمون که بازم دوسش دارم و دارم واسه خوشگل کردنش نقشه میکشم??

اول باید بشورمش، بعد هر وسیله ی بدرد نخوری که میتونم و زورم میرسه رو ازش ببرم بیرون اونایی ام که نمیتونم و زورم نمیرسه رو با نقاشی کردنشون خوشگل کنم :)

واقعا نمیفهمم چرا تو این ۸ سال تا حالا مامان و بابام گذاشتن اینجا ابنقدر به هم بریزه و خوشگلش نکنن.


قشنگ بید?
قشنگ بید?



دارم حس میکنم یجورایی قوی ام :)

هیچوقت، هیچوقت فکر نمیکردم اگر این حجم از اتفاقاتی که ازش میترسیدم همزمان باهم بیفته، بتونم طاقت بیارم. فکر میکردم اگه این اتفاقا با هم بیفته خودمو میکشم:)

ولی حالا...درسته عذاب هم میکشم، درسته گریه هم میکنم، ولی مهم اینه که الان اینجا ام، نشستم، و لبخند میزنم :)