آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم✨️
بهار را دوست دارم :)
میترسم اما قدم برمیدارم.
دوست دارم این جمله، جمله ی امسالم باشه.
مثل اینکه باید قدم هامو بردارم.
بابد قدم هامونو برداریم.
میخوام شروع کنم کوچولو کوچولو تلاش کنم، شد شد، نشد میام پهلو خودتون باهم گپ بزنیم :)
الان اومدم نشستم تو بالکن کوچیکِ نامرتب شلوغ پلوغ خونمون که بازم دوسش دارم و دارم واسه خوشگل کردنش نقشه میکشم??
اول باید بشورمش، بعد هر وسیله ی بدرد نخوری که میتونم و زورم میرسه رو ازش ببرم بیرون اونایی ام که نمیتونم و زورم نمیرسه رو با نقاشی کردنشون خوشگل کنم :)
واقعا نمیفهمم چرا تو این ۸ سال تا حالا مامان و بابام گذاشتن اینجا ابنقدر به هم بریزه و خوشگلش نکنن.

دارم حس میکنم یجورایی قوی ام :)
هیچوقت، هیچوقت فکر نمیکردم اگر این حجم از اتفاقاتی که ازش میترسیدم همزمان باهم بیفته، بتونم طاقت بیارم. فکر میکردم اگه این اتفاقا با هم بیفته خودمو میکشم:)
ولی حالا...درسته عذاب هم میکشم، درسته گریه هم میکنم، ولی مهم اینه که الان اینجا ام، نشستم، و لبخند میزنم :)
مطلبی دیگر از این انتشارات
کنجکاوی | جادو گمشده کودکی
مطلبی دیگر از این انتشارات
بررسی فیلم دباره اشمیت، بررسی روایت یک زندگی معمولی
مطلبی دیگر از این انتشارات
سرویس های داخلی - برای دوره خاموشی اینترنت بین الملل