خاک پای تو را به دست آرم تا از او کیمیا بیاموزم

به نام خدای بخشایشگر مهربان :)

یه چنتا شعر از مولانا بخونیم...؟



چه دانستم كه این سودا مرا زین سان كند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را كند جیحون

چه دانستم كه سیلابی مرا ناگاه برباید

چو كشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن كشتی كه تخته تخته بشكافد

كه هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شكافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

كشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد كه چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیكن من نمی‌دانم

كه خوردم از دهان بندی در آن دریا كفی افیون



دزديده چون جان مي روي اندر ميان جان من

سرو خرامان مني اي رونق بستان من

چون مي روي بي من مرو اي جان جان بي تن مرو

وز چشم من بيرون مشو اي شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرم

چون دلبرانه بنگري در جان سرگردان من

تا آمدي اندر برم شد کفر و ايمان چاکرم

اي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان من

بي پا و سر کردي مرا بي خواب و خور کردي مرا

سرمست و خندان اندرآ اي يوسف کنعان من

از لطف تو چو جان شدم وز خويشتن پنهان شدم

اي هست تو پنهان شده در هستي پنهان من

گل جامه در از دست تو اي چشم نرگس مست تو

اي شاخ ها آبست تو اي باغ بي پايان من

يک لحظه داغم مي کشي يک دم به باغم مي کشي

پيش چراغم مي کشي تا وا شود چشمان من

اي جان پيش از جان ها وي کان پيش از کان ها

اي آن پيش از آن ها اي آن من اي آن من

منزلگه ما خاک ني گر تن بريزد باک ني

انديشه ام افلاک ني اي وصل تو کيوان من

مر اهل کشتي را لحد در بحر باشد تا ابد

در آب حيوان مرگ کو اي بحر من عمان من

اي بوي تو در آه من وي آه تو همراه من

بر بوي شاهنشاه من شد رنگ و بو حيران من

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلي جدا

بي تو چرا باشد چرا اي اصل چار ارکان من

اي شه صلاح الدين من ره دان من ره بين من

ای فارغ از تمکين من اي برتر از امکان من



حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کن

وآنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سينه را چون سينه ها هفت آب شو از کينه ها

وآنگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو

بايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شوي

گر سوي مستان مي روي مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده

آن گوش و عارض بايدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شيرين ما

فاني شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو ليله القبري برو تا ليله القدري شوي

چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

انديشه ات جايي رود وآنگه تو را آن جا کشد

ز انديشه بگذر چون قضا پيشانه شو پيشانه شو

قفلي بود ميل و هوا بنهاده بر دل هاي ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفي آن استن حنانه را

کمتر ز چوبي نيستي حنانه شو حنانه شو

گويد سليمان مر تو را بشنو لسان الطير را

دامي و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنمايد صنم پر شو از او چون آينه

ور زلف بگشايد صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کي دوشاخه چون رخي تا کي چو بيذق کم تکي

تا کي چو فرزين کژ روي فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادي عشق را از تحفه ها و مال ها

هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

يک مدتي ارکان بدي يک مدتي حيوان بدي

يک مدتي چون جان شدي جانانه شو جانانه شو

اي ناطقه بر بام و در تا کي روي در خانه پر

نطق زبان را ترک کن بي چانه شو بي چانه شو