فیلم «زیر آفتاب توسکانی»: خورشید زندگی خودت باش!

«آیا همه آدم‌های دنیا به یکدیگر حس خوب می‌دهند و منبع لذت و آرامش‌اند؟ قطعاً نه. گاهی بعضی آدم‌ها سطل‌های زباله‌ای شیک و جذابند؛ انباشته از امراض روحی و رذایل اخلاقی، که آن‌ها را با خود حمل می‌کنند و می‌کوشند دیگران را نیز تا سطح خود به ذلت و ضلالت بکشانند. در چنین شرایطی، نه‌تنها منبع آرامش نیستند، بلکه می‌توانند حال آدم را از هر زیبایی این دنیا به هم بزنند و سنگینی عجیبی بر قلب تحمیل کنند. با این نگاه، راهبه‌ها نه اینکه خود را از لذتی محروم کرده باشند، بلکه در حال محافظت از خویش‌اند؛ محافظت در برابر نیرنگ، فریب، دلخوش‌کنک‌های توهمی و البته خیانت.»

این مفهومی است که فیلم «زیر آفتاب توسکانی» به مخاطب القا می‌کند. داستان درباره زنی است که پس از خیانت همسرش و طلاق، همه‌چیز، حتی خانه‌اش را از دست می‌دهد. او برای بازیابی خود، به توصیه دوستش راهی سفری تفریحی می‌شود. مقصد، توسکانی، زیباترین منطقه ایتالیاست. زن به‌طور اتفاقی خانه‌ای قدیمی در آنجا می‌خرد، با مردم محلی دوست می‌شود و زندگی‌اش رنگ تازه‌ای می‌گیرد. تا اینجای کار، همه‌چیز امیدوارکننده پیش می‌رود؛ اما زمانی که با مردی ایتالیایی وارد رابطه می‌شود، درمی‌یابد که او نیز به او خیانت می‌کند. آن‌جاست که به این نتیجه می‌رسد آسمان دنیا همه‌جا یک رنگ است؛ اروپا و آمریکا و ...هم تفاوتی ندارند.

البته فیلم به دام سیاه‌نمایی نمی‌افتد و از ازدواج بدگویی نمی‌کند، اما پیامش روشن است: اگر بختت چنین باشد که اطرافیانت زباله باشند، شبیه راهبه‌ها زندگی کردن نه خجالت دارد و نه ضعف است؛ گاهی نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی و استراتژی برای محافظت از خود است.

حتی زیر نور درخشان آفتاب توسکانی هم باید خورشید زندگی خودت باشی؛ نه سیاره‌ای وابسته و نه ستاره‌ای سرد و کم‌فروغ که نورش را از دیگران می‌گیرد. خورشید باش، تا سیاره‌ها گرد تو بچرخند، نه جرمی خاکستری و بی‌نور که در مدار دیگران اسیر است.