متن پیش رو قرار بود در ابتدا تنها یک دلنوشته باشد؛ اما جادوی کلمات مارگریت دوراس، این نوشته را نه تنها دراماتیک کرد، بلکه به اشاره بر زیست وی هم تاکید ورزید!
زمستان پارسال اصلا سرد نبود، تا آنجایی که به خاطر دارم آن روز هم هیچ سرد نبود. حتی گرم هم بود! یا نمیدانم، شاید چون من به هرچیزی فکر میکردم جز دمای هوا، آن روز به قدری سرد بود که دستهایم را از جیب کاپشنم در نیاوردم. به گفته استادم، یک ساعت زودتر از معمول سالن تئاتر را ترک کردم و پیاده راهی ایستگاه اتوبوس شدم و کتاب جدیدی که از مارگریت دوراس گرفته بودم، همچنان در دستانم بود. الان که به خاطر میاورم، آن روز بسیار سرد بود! نگاهها، آدمها، کلاغها، درختها، آسمان، دیالوگها، کفشها، قدمها، راهها، ماشینها. همه چیز یخ زده بود.
آنقدر سرد بود که رد نفسهای بریدهام روی هوا حک میشد. پاهایم به کف اتوبوس چسبیده بود و نگاهم، نگاهها و هرآنچه درون و بیرون آن محفظه غولپیکر، غمآلود و متحرک بود، فقط به یک چیز فکر میکرد –که امشب چه خواهد شد؟-

دروغ چرا، من جرئتش را نداشتم، میترسیدم، مادر و پدرم ازم خواسته بودند که آن ساعت را در خانه باشم و من هم در خانه ماندم، چون هیچ نمیدانستم که -امشب چه خواهد شد.- اما حالا که فکر میکنم، با خودم میگویم کاش هیچوقت آن شب از راه نمیرسید و کاش هیچوقت نمیفهمیدم که آن شب چه شد.
به خانه که رسیدم از سردرد کز کردم روی تختم، تصمیم داشتم تا جایی که اینترنت برقرار است فیلم دانلود کنم، اما سردرد امانم را برید و با صفحه روشن خوابم برد. بیدار که شدم هنوز ساعت 8 نشده بود، اما صداهایی به گوشم میرسید. با اولین صدایی که شنیدم، از جا بلند شدم، صدای قلبم هم بلند شده بود.
اینترنت قطع شد، آنتن از کار افتاده بود. خانه تنها بودم. جرئت نداشتم به طرف پنجره بروم. بالاخره کتابی که از صبح دستم بود را باز کردم و روی کاناپه دراز شدم.
مارگریت دوراس داشت حالم را به هم میزد. چون حال راوی داستان خیلی بد بود و با هر کلمه، نجواهای مریضگونهاش در رگهای من هم جاری میشد. از درد حرف میزد و سرنوشتش دردناک بود، روزهایش، انتظارش، فنجان قهوه و دیالوگهایش. داشت حالم را به هم میزد؛ اما میخواندم تا صداهای آن طرف پنجره را برای خودم انکار کنم.
موفق شدم، غرق در قصه خانوم مارگریت دوراس! و حالا هیچی جز سرنوشت سربازی به نام روبر "ل" و معشوقه بدحالش در جنگ برایم مهم نبود. تمامم را صرف گفتههای زنی کرده بودم که میگفت:
«آنچه از من مانده زنی است که هنگام بیدار شدن میترسد.»
نوشتههایش را در واپسین روزهای آوریل احتمالا 1946 را میخواندم و آن روزهای سیاه انتظارش را زیست میکردم. به خاطر دارم که در تلخی آن زمان نوشته بود:
«در اینجا امید در حد کمال است، و درد هم ریشه در امیدواری دارد. گاهی از نمردن متعجب میشوم: تیغه صیقل خورده فرو نشسته در عمق گوشت زنده تن، و آدمی تتمه هستی خویش را، به روز و شب سپری میکند.»
نمیدانم انتخاب و خواندن کتاب درد مارگریت دوراس در آن لحظه به خصوص از زندگیام آنقدر تاثیرگذار واقع شد، یا نه، با حال بد، هذیان و تب، رستورانهای شلوغ یخ زده، اردوگاهها، دستنوشتهها، چهره استخوانی و در هم شکسته روبر "ل"، بچه کشته شده در جنگ و درد زنی که از بیدار شدن میترسید، همزادپنداری کردم.
تصاویری که پیشتر در دیگر آثار دراماتیکش همچون، عشق و عاشق یافته بود. حالا من در واپسین روزهای جنگ، آن خلوت سرد را با تمام وجودم تجربه میکنم.
آن روز به سر رسید. فردایش فهمیدم که –آن شب چه شد- عمویم امید را از دست دادم و بعد از آن مادر بزرگم را پیرتر از همیشه یافتم. فرداشب هم به سر رسید، اما از آن هیچ به یاد ندارم که چطور سپری شد، هیچ.
حالا زمستان تاریک و سردتر از همیشه بود. شهر زنده بود و آدمهایش مرده بوند. فکر میکردم اوضاع از این بدتر نخواهد شد، که جنگ شد. فکر میکردم 8 سال و 12 روز بیشتر این خاک جنگ نمیبیند، اما اشتباه فکر کردم، جنگ اینبار وحشیانه در هر گوشه زبانه کشید و زخم باز هم سر باز کرد.
و به قول مارگریت دوراس، من دردی را تجربه میکنم، دردی که فاقد وجود عینی است و از گذشته نشئت گرفته است. من و همه ما درد و اضطرابی را در وجودمان داریم که هیچ عاملیتی درش نداریم، انگار همه ما آدمها تاوان پس میدهیم، تاوان آدم نبودن دیگران را...
«روبر "ل" نه کسی را محکوم کرده، نه نژادی را و نه هیچ قومی را؛ انسان را اما چرا.»