نوشتن درباره جنگ ساده نیست، مخصوصاً وقتی فاصلهاش با زندگی ما اینقدر کم شده. نه میشود فقط از زاویه سیاست به آن نگاه کرد، نه میشود از اثرش بر اقتصاد و جامعه چشم پوشید. جنگی که جریان دارد، فقط در میدان نظامی اتفاق نمیافتد؛ ردش را میشود در اقتصاد، در تصمیمهای روزمره و در ذهن جمعیمان دید.
برای ایران، منطق اقتصادیِ مذاکره بسیار سخت و روشن است. اقتصاد ایران پیش از این جنگ هم زیر فشار تحریم، نااطمینانی، کمبود انرژی و آب، افت سرمایهگذاری و تورم بالا بود. فعالیت اقتصادی ایران از قبلِ جنگ هم تضعیف شده بود و جنگ اخیر این وضع را شدیدتر کرد؛ تولید سال ۲۰۲۵/۲۶ را منفی ۲.۷ درصد برآورد میکنند، تورم را ۴۹.۱ درصد، و اخلال در صادرات نفت، واردات کالاهای ضروری و مسیرهای تجاری فشار مالی و غذایی شدیدی ایجاد میکند. سال ۲۰۲۶ تصویر تیرهتری نشان میدهد و رشد ایران منفی ۶.۱ درصد و تورم ۶۸.۹ درصد پیشبینی میکنند.
از نظر درآمدی نیز، ایران بهشدت به باز ماندن مسیرهای انرژی نیاز دارد. نفت همچنان ستون فقرات ارزی کشور بوده و هر اخلال جدی در صادرات نفت و فرآورده، خیلی سریع به کسری ارزی، فشار بودجهای، سقوط ریال، تورم وارداتی و بحران معیشتی تبدیل میشود.
بخش غیرنفتی هم سپر نجات نیست. رشد صادرات آهن و فولاد ایران در ۲۰۲۵ قابل توجه بود و بر اساس دادههای انجمن تولیدکنندگان فولاد ایران، درآمد صادرات آهن و فولاد در ۲۰۲۵ به بیش از ۶ میلیارد دلار رسیده بود؛ اما جنگ و آسیب به زیرساختهای صنعتی و لجستیکی، همین منابع جایگزین ارز را نیز متوقف کرده است. بنابراین از دید تهران، مذاکره فقط یک انتخاب دیپلماتیک نیست؛ راهی برای جلوگیری از شتاب گرفتن فروپاشی معیشتی است.
برای آمریکا هم منطق مذاکره روشن است، هرچند از جنس ایران نیست. اقتصاد آمریکا از درون جنگ در خاک خود آسیب ندیده، اما شوک انرژی، تورم، فشار سیاسی داخلی و ریسک جنگ باز و بیانتها روی آن سنگینی میکند. نظرسنجی نیویورک فد نشان میدهد انتظارات تورمی کوتاهمدت بالا رفته؛ و شاخص اعتماد مصرفکننده میشیگان در آوریل به پایینترین سطح تاریخی سقوط کرده است.
در نتیجه، هر دو طرف به مذاکره رانده شدهاند، اما نه از موضع صلحطلبیِ پایدار؛ بلکه از موضع مدیریت هزینه. تهران میخواهد از خفگی اقتصادی و تخریب بیشتر زیرساختها جلوگیری کند. واشنگتن میخواهد بدون افتادن در باتلاق جنگ فرسایشی، با اهرمهای مالی و دریایی امتیاز بگیرد. همین است که آتشبس فعلی بیشتر شبیه وقفهای برای بازآرایی است تا صلحی تثبیتشده. آمریکا هنوز باید تصمیم بگیرد چگونه تخریب نظامی را به امتیاز سیاسی ترجمه کند.

اگر از مشروطه تا امروز نگاه کنیم، یک خط ممتد در روان جمعی ایرانیان دیده میشود: ترس همزمان از استبداد داخلی و سلطه خارجی. انقلاب مشروطه برای همین شکل گرفت که هم قانون و مجلس ایجاد شود و هم قدرت خودسرانه شاه محدود گردد. اما همان مشروطه خیلی زود در معرض مداخله قدرتهای خارجی قرار گرفت و تجربه ناامنی و چندپارگی را نیز به حافظه سیاسی ایران افزود.
اشغال ایران در ۱۹۴۱ و سپس کودتای ۱۹۵۳ این احساس را عمیقتر کرد که هرگاه ایران ضعیف، دچار شکاف یا گرفتار آشوب داخلی شود، میدان برای تصمیمسازی خارجی بازتر میشود. در ۱۹۴۱، بریتانیا و شوروی به ایران بیطرف حمله کردند و تا سالها در کشور ماندند؛ در ۱۹۵۳ نیز ایالات متحده و بریتانیا در برکناری دولت مصدق نقش تعیینکننده داشتند. این دو تجربه هنوز هم در ناخودآگاه تاریخی جامعه ایران زندهاند و سبب میشوند هر پروژه «نجات از بیرون» در نظر بخش بزرگی از جامعه، با سوءظن دیده شود.
انقلاب ۱۹۷۹ نیز فقط یک انقلاب دینی نبود؛ تلفیقی بود از ضدیت با استبداد، ضدیت با وابستگی، و میل به کرامت ملی. اما جنگ ایران و عراق در ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ یک لایه تازه به این روان تاریخی افزود: ذهنیت محاصره، ارزشگذاری بر بقا، و تحمل تمرکزگرایی امنیتی. آن جنگ بسیار طولانی و ویرانگر بود و تلفاتش بنا بر برآوردها از حدود یک میلیون نفر در دو طرف جنگ تخمین زده میشود. این تجربه باعث شد که در جمهوری اسلامی، «امنیت» اغلب بر «آزادی» مقدم شمرده شود و در جامعه نیز نوعی دوگانه «اول بقا، بعد اصلاح» شکل بگیرد.
بنابراین امروز هم جامعه ایران با سه حس همزمان زندگی میکند: میهندوستی و دفاع از تمامیت ارضی، خشم از ناکارآمدی و فساد داخلی، و ترس از سناریوهای فروپاشی، جنگ داخلی یا قیمومیت خارجی. هر نیروی سیاسی که یکی از این سه احساس را نفی کند، بخش مهمی از جامعه را از دست میدهد. راهِ واقعبینانه برای مردم ایران نه تسلیم در برابر روایت «یا حکومت فعلی یا هرجومرج»، و نه افتادن در دام روایت «نجاتبخشی با فشار خارجی» است. تاریخ معاصر ما نشان میدهد که ملت ایران بیشترین هزینه را وقتی داده که میان استبداد داخلی و مداخله خارجی مجبور به انتخاب شده است.
این توصیهها از جنس «هراسافکنی» نیست؛ از جنس بالا بردن تابآوری مدنی است.
اولین وظیفه مردم، حفاظت از جان، خانواده و شبکههای نزدیک اجتماعی است، نه غرق شدن در هیجان سیاسیِ لحظه. تجربه همه جنگها و راهنماییهای امدادی نشان میدهد که در بحرانهای مسلحانه، اسناد هویتی و پزشکی را در دسترس و نسخه پشتیبان نگه دارند، داروهای ضروری و ذخیره کوتاهمدتِ اقلام پایه را آماده کنند، و برای قطع اینترنت، بانک، حملونقل برنامه داشته باشند. این کار «ترس» نیست؛ بلوغ مدنی است.
دومین وظیفه، پافشاری بر اخلاق غیرخشونتورزانه و کرامت انسانی است. در وضعیت جنگی، خیلیها وسوسه میشوند که هر مخالفی را «خائن»، هر مهاجری را «تهدید»، هر منتقدی را «عامل دشمن»، و هر نظامی را «هدف مشروع» ببینند. این خطرناکترین لغزش است. اگر جامعه بخواهد از این مرحله عبور کند، باید دقیقاً برعکس عمل کند.
سومین وظیفه، حفظ بافت اجتماعی است. در محیطهای شکننده و خشونتزده، اعتماد میان مردم و میان مردم و دولت یکی از مهمترین سرمایهها برای جلوگیری از فروریزی اجتماعی است. در زبان عملی، این یعنی: محله، فامیل، همسایه، همکار، و حتی مخالف سیاسی را به دشمنِ وجودی تبدیل نکنیم؛ در صف، بازار، بیمارستان و فضای مجازی بر اعصاب خود مسلط بمانیم؛ و کمکهای خرد—اشتراک غذا، دارو و اطلاعات معتبر—را جدی بگیریم. جامعهای که درون خودش را میسوزاند، دقیقاً همان چیزی را به دشمن بیرونی هدیه میدهد که او میخواهد.
چهارمین وظیفه، افزایش سواد اطلاعاتی است. اطلاعات غلط و نفرتپراکنی در جنگ میتواند مردم را از خدمات حیاتی دور کند، آنان را در معرض خطر قرار دهد و حتی به خشونت علیه غیرنظامیان و امدادگران دامن بزند. این یعنی هر خبرِ حساس را تا وقتی از چند منبع معتبر تأیید نشده بازنشر نکنند؛ از انتشار اطلاعات مکانیِ زنده درباره افراد، بیمارستانها، پناهگاهها یا جابهجاییهای حساس پرهیز کنند؛ و نگذارند جنگ روایتها آنها را به ابزار عملیات روانی این یا آن طرف تبدیل کند.
پنجمین وظیفه، مطالبهگریِ دقیق و قابل اجرا است، نه شعارهای مبهم. مردم حق دارند و باید از حکومت بخواهند که درباره آتشبس، مذاکرات، تلفات، کمبودها، ذخایر، امنیت سایبری، خدمات حیاتی و وضعیت اقتصادی صادقانه و منظم اطلاعرسانی کند. در بحران، شفافیت و ارتباط عمومیِ پاسخگو برای مهار شایعه و حفظ اعتماد تعیینکننده است. یعنی مطالبه اصلی مردم باید این باشد: اطلاعرسانی منظم، تصمیمگیری منسجم، و اولویت دادن به جان و معیشت مردم.
گوش شنوایی نیست لذا این هم برای خودمان میگویم، تا نسبت به کجرویها حساستر باشیم؛ وظیفه حکومت، کاهش ابهام در نظام تصمیمگیری، صادقسازی اطلاعرسانیها برای میدان ندادن به رسانههای خارجی، اولویتدادن به غذا/دارو/انرژی/بانک/ارتباطات، طراحی دیپلماسیِ کاهش ضرر و پرهیز از تبدیل بحران خارجی به جنگ داخلیِ خاموش با پروندهسازیها و تصفیه با جناحها است.
اگر هر دو طرف—مردم و حکومت—این خط را رعایت نکنند، تاریخ معاصر ایران نشان میدهد که خطر واقعی نه فقط شکست در جنگ، بلکه فرسایش درونیِ ظرفیت ملی خواهد بود.
در نهایت، پیروز واقعی آن بازیگری نیست که بلندتر فریاد بزند؛ پیروز آن است که بافت اجتماعی، ظرفیت اقتصادی، و قدرت تصمیمگیری منسجم خود را کمتر از دست بدهد. برای ایران، این قاعده از هر زمان دیگری مهمتر است.