<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات رادیو عجایب</title>
        <link>https://virgool.io/radiow0nder/feed</link>
        <description>صدایی از اعماق تاریکی برای نشان دادن چیزهای عجیب دنیای هستی از اهرام ثلاثه تا زندگی سوسک ها بعد از انفجار اتمی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:57:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/x1nnwhtojtfe/it9spi.png</url>
            <title>رادیو عجایب</title>
            <link>https://virgool.io/radiow0nder</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رادیو عجایب قسمت چهاردهم : Sorni Nai</title>
                <link>https://virgool.io/radiow0nder/%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-sorni-nai-blcfq5xlsjnm</link>
                <description>فکر کنم بهتره موج رو عوض بکنید...چون الان روی ایستگاه اشتباهی هستید&lt;/iframe&gt;&quot;&gt; &lt;iframesrc=&quot;https://anchor.fm/radiowonder/embed/episodes/Sorni-Nai-e59gnp/a-amlf06&quot;height=&quot;102px&quot;width=&quot;400px&quot;frameborder=&quot;0&quot;scrolling=&quot;no&quot;&gt;&lt;/iframe&gt; حادثه گذرگاه دیاتلوف[1]حادثه گذرگاه دیاتلوف به مرگ نه کوهنورد در کوه‌های شمالی اورال[2]، در اول و دوم فوریه ۱۹۵۹ در شوروی سابق اطلاق می‌شود که علت آن مشخص نیست. گروه پیاده‌روی مجربی که همه‌ی آن‌ها از دانشگاه صنعتی اورال[3] بودند در دامنه‌ی کلات سیخل[4](در زبان مانسی به معنای کوه مرگ) در منطقه‌ای که به یاد رهبر این گروه ،ایگور دیاتلوف[5]، نام گرفته، اردوگاهی برپا کردند. در طول شب اتفاقی افتاد که آن‌ها با لباس‌هایی که مناسب برف سنگین و دمای زیر صفر نبود چادر خود را ترک کردند.پس از آنکه اجساد آن‌ها پیدا شد یک گروه توسط اتحاد جماهیر شوروی برای بررسی این حادثه تشکیل شد، آن‌ها تشخصیص دادند که شش نفر از آن‌ها در اثر سرمازدگی و سه نفر دیگر در اثر جراحت مرده‌اند، که یکی از آن‌ها جمجه‌اش آسیب دیده بود و دو نفر دیگر به قفسه سینه‌شان آسیب رسیده بود. از طرفی زبان و چشم‌های یکی از اعضا ناپدید شده بود. گروه بررسی علت این واقعه را «یک نیروی کافی ناشناخته»[6] بیان کردند. تئوری‌های زیادی برای علت مرگ این افراد بیان شده که شامل حمله‌ی حیوانات، سرمازدگی، بهمن، طوفان، وحشت ناشی از فروصوت، دخالت نظامیان و یا ترکیبی از این‌ها می‌باشد.پیش‌زمینهدر سال ۱۹۵۹ یک گروه کوهنوردی به رهبری ایگور دیاتلوف، دانشجوی بیست و سه ساله‌ی مهندسی رادیو در دانشگاه صنعتی اورال(نام کنونی: دانشگاه فدرال اورال[7]) در اتحاد جماهیر شوروی تشکیل شد. او یک گروه ده نفره را تشکیل داد که اکثر آن‌ها دانشجویان دانشگاه بودند. این گروه شامل هشت مرد و دو زن می‌شد که تجربه‌ی کوهنوردی با سطح سختی دو[8] و تورهای اسکی را داشتند، و قرار بود موقع بازگشت مدرک کوهنوردی سطح سه را بگیرند که در آن زمان بالاترین مدرک کوهنوردی موجود در شوروی بود و برای دریافت آن نیاز بود که آن‌ها ۳۰۰ کیلومتر کوهنوردی می‌کردند. هدف آن‌ها این بود که به بالای اوتورتن[9] قله‌ای که در فاصله‌ی ده کیلومتری شمال منطقه‌ی حادثه بود.هیئت اعزامیاین گروه در صبح ۲۵ ژانویه ۱۹۵۹ با قطار به ایودل[10]، شهر کوچک در مرکز بخش شمالی استان اسوردوسک[11]رسیدند. سپس با یک گاری به ویژی[12] که دهکده‌ای کوچک بود رسیدند، آنجا آخرین سکونتگاهی بود که در مسیرشان بود. آن‌ها شب را در ویژی گذراندند و نان و غذای مورد نیاز برای روزهای پیش رو را از آنجا خریدند.در ۲۷ ژانویه آن‌ها از ویژی سفر خود را به اوتورتن آغاز کردند. در ۲۸ ژانویه یکی از اعضا، یوری یودین[13]، به دلیل علایم بیماری (آنفولانزا و یک مشکل قلبی مادرزادی) عقب کشید و نتوانست به مسیر خود ادامه دهد. بقیه‌ی نه نفر، کوهنوردی را از سر گرفتند.دوربین‌ها و دفترچه‌های خاطراتی که در اردوگاه آن‌ها مانده باعث شده که ما متوجه شویم تا آن زمان چه اتفاقاتی افتاده. در ۳۱ ژانویه گروه به انتهای نواحی پست رسیدند و برای بالا رفتن از کوه آماده شدند. در جنگلی که در دره بود توانستند غذا پیدا کنند و آن را برای بازگشتشان ذخیره کردند. روز بعد(یک فوریه) کوهنوردان شروع به گذر از گذرگاه کردند. به نظر می‌رسد آن‌ها نقشه داشتند که برای شب بعد در آن سوی گذرگاه اردو بزنند، اما به دلیل شرایط بد هوا (بوران و کاهش دید) مسیرشان را گم کردند و به غرب رفتند و به بالای کلات سیخل رسیدند. وقتی گروه متوجه اشتباهشان شدند، تصمیم گرفتند به جای طی کردن مسیر ۱.۵ کیلومتری به پایین کوه و ساختن پناهگاه در مناطق جنگلی، در دامنه‌ی کوه اردو بزنند. یودین حدس می‌زند که «ممکن است دیاتلوف نمی‌خواسته ارتفاعی که به آن رسیده بود را از دست بدهد یا آنکه خواسته اردو زدن در دامنه کوه را امتحان کند.»جستجو و اکتشافدیاتلوف قبل از رفتنش قبول کرده بود که هنگام بازگشتشان به ویژی، تلگرافی به کلوپ ورزشی‌شان بفرستد. انتظار می‌رفت که آن‌ها حداکثر تا دوازدهم بازگردند، اما دیاتلوف قبل از آنکه یودین آن‌ها را ترک کند گفته بود که انتظار دارد بیشتر طول بکشد. وقتی دوازدهم فوریه شد پیامی از طرف دیاتلوف نرسید اما از آنجا که انتظار می‌رفت دیاتلوف دیر کند کسی واکنشی نشان نداد. در بیستم فوریه خانواده‌ی مسافران خواستند که گروه نجات فرستاده شود و رئیس دانشگاه گروهی از استادان و دانشجویان داوطلب را روانه کرد. کمی بعد ارتش هم وارد ماجرا شد و با استفاده از هواپیما و هلی‌کوپتر به گروه نجات ملحق شد.در ۲۶ فوریه گروه نجات، اردوگاه آن‌ها را که به شدت آسیب دیده بود و رها شده بود را در کلات سیخل یافتند. اردوگاه باعث سردرگمی جستجوگران شد. میخائیل شراوین[14]، دانشجویی که چادرها را یافت گفته «نیمی از چادر افتاده بود و برف آن را پوشانده بود. کسی در آن نبود ولی وسایل و کفش‌های کوهنوردان در آنجا بود.» بازرسان می‌گویند که چادر از داخل پاره شده بود. هشت یا نه رد پا از افرادی به جا مانده بود که یا جوراب پوشیده بودند یا تنها یک کفش به پا داشتند یا با پای برهنه حرکت می‌کردند، آن‌ها به سمت پرتگاهی در نزدیکی یک جنگل، در آن سوی گذرگاه در یک و نیم کیلومتری شمال شرقی آنجا رفته بودند. البته پس از پانصد متر این ردپاها در مرز جنگل، زیر یک کاج سیبریایی با برف پوشیده شدند. گروه باقیمانده‌ی یک آتش کوچک را یافت. در آنجا کروونیشکو[15]و دوروشنکو[16]بدون کفش و تنها با لباس زیر پیدا شدند. شاخه‌های درخت در ارتفاع پنج متری شکسته شده بودند که نشان از آن دارد که کوهنوردان از آن بالا رفته بودند تا چیزی را ببینند(به احتمال زیاد اردوگاه) بین درخت کاج و اردوگاه سه جنازه‌ی دیگر پیدا شد که متعلق به دیاتلوف، کولموگروا[17]، و اسلوبودین[18]بود که به نظر می‌رسد در راه بازگشت به اردوگاه مرده‌اند. آن‌ها جداگانه و در فاصله‌های ۳۰۰، ۴۸۰، و ۶۳۰ متری از درخت کاج پیدا شدند.یافتن چهار کوهنورد دیگر بیش از دو ماه طول کشید. آن‌ها بالاخره در چهارم می زیر چهار متر برف در مسیلی در ۷۵ متری درخت کاج در حنگل پیدا شدند. سه نفر از آن‌ها از بقیه بهتر لباس پوشیده بودند، و شواهد نشان می‌دهد آن‌ها از لباس کسانی که ابتدا مرده بودند استفاده کرده‌اند. دوبینیا[19]شلوار پاره و سوخته کروونیشکو را پوشیده بود و پای چپش را با یک ژاکِت پاره بسته بود.تحقیقاتپس از پیدا شدن پنج جسد اول به‌سرعت یک گروه تحقیقاتی آماده شد تا آن‌ها را بررسی کنند. بررسی پزشکی نشانی از جراحت در آن‌ها نداشت که باعث شد مرگ در اثر سرمازدگی قوت یابد، البته اسلوبودین ترکی روی جمجمه‌اش داشت اما ترک به شکلی نبود که باعث مرگ او شود.بررسی‌های انجام شده روی جسد چهار قربانی یافت شده در ماه می(مه) باعث تغییر دیدگاه نسبت به واقعه‌ی رخ داده در زمان حادثه شد. سه نفر از کوهنوردان جراحات مرگباری داشتند تیبائوکس برینگولس[20] آسیب شدیدی به جمجمه‌اش وارد شده بود، و دوبینیا و زولوتاریوف[21] به قفسه‌ی سینه‌شان آسیب رسیده بود. براساس گفته‌ی دکتر بوریس وزروژدنی[22]، برای ایجاد چنین جراحتی نیاز به نیرویی به‌شدت قوی است، و در حد تصادف با ماشین می‌ماند. لازم به یادآوری است که اجساد جراحت خارجی برنداشته بودند، انگار که جراحات داخلی در اثر حضور در فشار زیاد ایجاد شده. البته جراحات خارجی سنگینی در دوبینیا وجود داشت، زبان او ، چشمانش، قسمتی از لبش، بخشی از بافت صورتش، و تکه‌ای از جمجمه‌اش کنده شده بود. او همچنین روی دستش مشکل پوستی داشت. او را در حالی پیدا کرده بودند که با صورت در یک رود کوچک فرو رفته بود که در زیر برف جاری بود، و جراحات او به دلیل وجود رطوبت در حال گندیدن بود و به نظر نمی‌رسید ارتباطی به مرگش داشته باشد.در ابتدا تئوری‌ای مطرح شد که مانسی‌ها بخاطر ورود آن‌ها به سرزمین‌هایشان آن‌ها را به قتل رساندند، اما تنها ردپای موجود ردپای کوهنوردها بوده و از طرفی اثری از مبارزه روی بدن آن‌ها وجود نداشت.دمای محیط بسیار پایین بوده (بین -۲۵ ت -۳۰ درجه سلسیوس) و وزش باد هم وجود داشته، قربانیان لباس کامل نپوشیده بودند. بعضی از آن‌ها تنها یک کفش پوشیده بود، بعضی‌ها حتی جوراب یا کفش هم نداشتند. بعضی‌ها لباس‌های پاره شده را که از دیگر اجساد برداشته بودند دور بدن خود پیچیده بودند.خبرنگاران از آن بخش از فایل‌های مربوط به این ماجرا که در دسترس آن‌ها قرار گرفته بود گزارش دادند که:· شش نفر از اعضای گروه در اثر سرمازدگی و سه نفر دیگر در اثر جراحت شدید مرده بودند.· به جز آن نه نفر اثری از شخص دیگری در کلات سیخل نبود· چادر از درون پاره شده بوده· قربانیان بین شش تا هشت ساعت پس از آخرین وعده‌ی غذاییشان مرده بودند.· ردپاها نشان می‌دهد که تمام اعضای گروه به اختیار خودشان اردوگاه را ترک کرده‌اند· تنها روی لباس یکی از قربانیان آثار تابش رادیواکتیویته‌ی شدید پیدا شده· این تئوری که بومیان مانسی به آن‌ها حمله کردند رد می‌شود چرا که نیروی لازم برای وارد کردن آن ضربه بسیار زیاد بوده و از طرفی آسیبی به بافت‌های نرم نرسیده.· اسناد منتشر شده خبری از وضعیت سلامتی اعضای داخلی قربانیان نداده· این حادثه بازمانده‌ای نداشته.در آن زمان گروه بازرسی اعلام کردند که مرگ بر اثر یک نیروی طبیعی کافی عنوان کرد. پروند بخاطر عدم وجود طرف گناه‌کار به شکل رسمی در می ۱۹۵۹ بسته شد. و به آرشیو اسناد محرمانه منتقل شد.در ۱۲ آپریل ۲۰۱۸ به واسطه‌ی یک روزنامه‌ی روسی به نام کومسومولسکایا پراودا[23] جسد زولوتارف نبش قبر شد. آزمایش روی جسد نتایج ضد و نقیضی به همراه داشت: شکل آسیب‌ها به گونه‌ای بود که انگار با ماشین تصادف کرده، از طرف دیگر نتایج مربوط به آزمایش دی‌ان‌ای شباهتی بین دی‌ان‌ای او و خویشاوندان زنده‌اش را نشان نداد. همچنین مشخص شد که نام سمیون زولوتارف[24] در لیست کسانی که در قبرستان ایوانسفسکی[25] دفن شدند نیست. از آنجا که چهره‌ی بازسازی شده‌ی او از جمجمه‌اش با تصویر او پس از جنگ همخوانی دارد، خبرنگاران شک کردند که شاید شخص دیگری تحت نام سمیون زولوتارف پس از جنگ زندگی کرده.پس از این واقعه مسافران و کوهنوردان برای سه سال نمی‌تواستند به آنجا بروند اما امروزه آن منطقه باز هست.در فوریه ۲۰۱۹ سی‌ان‌ان خبر داد که مقامات روسیه دوباره می‌خواهند بر سر آنچه اتفاق افتاده تحقیق کنند، البته تنها سه احتمال برای آن در نظر گرفته‌اند. ریزش بهمن پودری، ریزش بهمن قالبی[26]، و توفان. احتمال آنکه این واقعه یک جنایت باشد نادیده گرفته شده است.اخبار مرتبطیوری کوتنسویک[27] که بعداً رئیس بنیاد دیاتلوف(پایین‌تر توضیح داده شده) شد در مراسم تشییع جنازه پنج نفر از کوهنوردان شرکت داشت و ادعا کرده که رنگ پوست آن‌ها قهوه‌ای تیره بودهیک گروه دیگر از کوهنوردان(در پنجاه کیلومتری جنوب محل واقعه) گزارش دادند که در شب حادثه دایره‌های نارنجی عجیبی در آسمان شمالی دیده‌اند. همین اشکال در دوره‌ای بین فوریه تا مارچ ۱۹۵۹ از طریق افراد مختلف چندین بار به ارتش و سازمان هواشناسی گزارش شده، با این حال این تصاویر در گزارش‌های سال ۱۹۵۹ نیامده، و صحبت از این شاهدین چندین سال بعد اتفاق افتاد.پس از واقعهدر سال ۱۹۶۷ نویسنده و روزنامه‌نگاری به نام یوری یاروویی[28] رمان «بالاترین درجه‌ی پیچیدگی»[29] را منتشر کرد که از این واقعه الهام گرفته بود. یاروویی هم در گروه جستجو و هم در گروه تحقیقات واقعه‌ی دیاتلوف به عنوان عکاس حاضر شده بود، پس این وقایع را دیده بود. این کتاب در زمان شوروی منتشر شد و یاروویی تنها به انتشار حقایقی که از طرف حکومت منتشر شده بود و مردم می‌دانستند اکتفا کرد. او در کتابش داستان را عاشقانه کرده بود و پایانی بسیار خوشایندتر از رخداد واقعی داشت، در داستان او تنها رهبر گروه کشته شد. همکار یاروویی گفته که او نسخه‌های متفاوتی از داستان را نوشته، اما همه‌ی آن‌ها بخاطر ممیزی دوران شوروی رد شده بودند. از زمان مرگ یاروویی در دهه‌ی هشتاد میلادی تمام آرشیو او که شامل عکس‌ها، خاطرات، نوشته‌های او می‌شد گم شده‌اند.آناتولی گوچین[30]نجقیقات در این زمینه را در کتابش با نام «بهای محرمانه ماندن، نه جان هست»[31] جمع‌آوری کرد که به دلیل تمرکز بر روی فرضیات مربوط به آزمایش‌های مربوط به سلاح سری شوروی نقد منفی محققان را برعهده داشت، اما انتشار آن به دلیل علاقه‌ی مردم به مسائل غیر طبیعی، بحث عمومی را به دنبال داشت. درواقع خیلی از کسانی که برای سی سال سکوت کرده بودند حقایق جدیدی را درباره‌ی این واقعه بیان کردند. یکی از آن‌ها افسر پلیس سابق، لو ایوانف[32]، بود که رهبری گروه جستجو را در سال ۱۹۵۹ برعهده داشت. در سال ۱۹۹۰ او در مقاله‌ای اعتراف کرد که گروه بازرسی هیچ توضیح منطقی‌ای برای این واقعه نداشت. او همچنین گفت زمانی که اعضای تیمش گزارش کردند که دایره‌های پرنده در آسمان دیده‌اند، مقامات بالاتر به او دستور داده بودند که این صحبت‌ها را ساکت کند.در سال ۲۰۰۰ یک تلویزیون محلی مستندی به نام «معمای گذرگاه دیاتلوف»[33] را ساخت. آنا ماتویا[34]با همکاری تیم سازنده‌ی مستند یک رمان تخیلی مستندگونه[35] با همین نام منتشر کرد. بخش زیادی از کتاب شامل نقل‌قول‌هایی از پرونده‌ی رسمی، خاطرات قربانیان، مصاحبه با جستجوگران و دیگر مستند‌های ساخته شده بود. این کتاب از زبان یک زن مدرن(که بیانگر خود نویسنده است) بیان می‌شود و تلاش او برای حل این معما را به تصویر می‌کشد.با وجود اینکه روایت کتاب ماتویا تخیلی هست اما بزرگترین مرجع مستند موجود از این حادثه هست که در اختیار عموم قرار گرفته. از طرفی پرونده‌ی این موضوع و مستندات(به شکل فوتوکپی و دست‌نوشته) کم‌کم در اینترنت قرار گرفت تا علاقه‌مندان به آن دسترسی پیدا کنند.در سال ۱۹۹۹ با کمک دانشگاه صنعتی اورال بنیادی به نام «بنیاد دیاتلوف»در یکاترینبرگ[36]تاسیس شد که شخصی به نام یوری کوتنویچ آن را اداره می‌کرد. هدف بنیاد تلاش برای ادامه پیدا کردن تحقیق در این زمینه و ساخت موزه‌ای برای زنده نگه داشتن یاد کوهنوردان مرده بود. در اول جولای ۲۰۱۶ یک لوح یادبود در منطقه‌ی پرم در اورال نصب شد و آن را به یوری یودین(تنها بازمانده‌ی گروه اعزامی) که در سال ۲۰۱۳ مرده بود اهدا کردند.تئوری‌هابهمناین فرضیه که بهمن باعث مرگ کوهنوردان شده به‌شت معروف است نویسنده‌ی آمریکایی، بنجامین ردفورد در این باره می‌گوید:«گروه با ترس بیدار شدند و از آنجا که بهمن ورودی چادر را بسته بود یا بخاطر شنیدن صدای بهمن و ترسیدن(شما ترجیح می‌دهید چادرتان یک پارگی جزئی پیدا کند تا زیر برف دفن شوید) به سرعت چادر را پاره کردند و پا به فرار گذاشتند. از آنچا که خوابیده بودند، لباس زیادی به تن نداشتند، و به سمت جنگلی که در نزدیکی‌شان بود فرار کردند تا درختان بتوانند حرکت بهمن را کند کنند. در تاریکی شب آن‌ها به دو یا سه گروه تقسیم شدند؛ یک گروه آتش روشن کرد(که بخاطر این دستش را سوزاند) در حالی که بقیه سعی کردند به سمت اردوگاه برگردند تا لباس بیاورند. اما هوا خیلی سرد بوده و قبل از آنکه بتوانند محل چادر را پیدا کنند از سرما یخ زده بودند. در یک زمانی لباس‌ها را از تن مردگان درآورده بودند، اما گروه چهارنفری‌ای که به شدت آسیب دیده بودند قربانی بهمن شدند و چهار متر برف روی آن‌ها را پوشانده بود(شدت ضربه آنقدری هست که بتوان آن را نیروی کافی طبیعی دانست) زبان دوبینیا به احتمال زیاد توسط موجودات وحشی شکارچی کنده شده.»شواهد مخالف بهمن به شرح زیر است· نشانه‌های بهمن در محل حادثه دیده نمی‌شود. بهمن آثار و خرابی زیادی را در منطقه‌ی وسیعی ایجاد می‌کند. وقتی بدن‌ها پیدا شد لایه‌ی کوچکی از برف روی آن‌ها را پوشانده بود. اگر بهمن آنقدر قدرت داشته که گروه دوم را با خود ببرد باید با گروه اول هم همین کار را می‌کرد؛ در آن صورت باید اجساد و درخت‌های منطقه آسیب بیشتری می‌دیدند.· از زمان حادثه حدود صد گروه کوهنوردی به آن مناطق رفته‌ بودند و هیچ‌کدام شرایطی که منتهی به بهمن شود را گزارش نداده بودند. یک مطالعه‌ی فیزیکی نشان داد که احتمال وقوع بهمن قوی در آن منطقه بسیار ناچیز است، در آن منطقه تنها در ماه‌های آپریل و می که برف‌ها آب می‌شود امکان وقوع بهمنی خطرناک هست نه فوریه.· حتی اگر دلایل قبلی هم نپذیریم بهمن باید چادر را با خود می‌برد نه اینکه از چادر عبور می‌کرد.· دیاتلوف یک کوهنورد با تجربه بود و سمیون زولوتارف در حوزه‌ی کوهنوردی و وسایل مورد نیاز برای اسکی درس خوانده بود امکان نداشت که این دو در جایی که ریزش بهمن محتمل باشد چادر بزنند.· ردپای کوهنوردان که در آن ناحیه باقی‌مانده بود شبیه ردپای افرادی نبود که یک خطر واقعی یا موهومی فرار کرده باشند، درواقع آن‌ها با سرعت عادی راه رفته بودند.تکرار بررسی در سال ۲۰۱۵در سال ۲۰۱۵ به درخواست خانواده‌ی بازمانده‌ها کمیته بازرسی روسیه دوباره نتایج سال ۱۹۵۹ را مورد بررسی قرار داد که تا سال ۲۰۱۹ طول کشید و طی آن احتمال وقوع بهمن افزایش یافت. محقق پرونده (که یک متخصص آلپ‌نورد بود) گفت که وضعیت هوا در شب مذکور به‌شدت بد بوده. در آن زمان بوران وجود داشته و دمای هوا −۴۰ درجه بوده که در مطالعات گروه سال ۱۹۵۹ که یک هفته پس از بوران به آنجا رفته بودند نادیده گرفته شده. پس از آن، هوا بهتر شده و آثار بهمن با بارش برف جدید پوشیده شده بود. بارش شدید برف نقش مهمی در حادثه ناراحت‌کننده‌ی آن شب داشت به همین دلیل اتفاقات آن شب اینگونه توضیح داده شده:در اول فوریه گروه به کوه‌های کلات سیخل رسیدند و آنجا یک چادر برای نه نفر را در دامنه‌ی باز برپا کردند، این دامنه از مانع طبیعی‌ای همچون جنگل بی‌بهره بود. طی چند روز بارش برف سنگین، باد شدید به همراه یخ‌زدگی ادامه داشت.گروه به سمت دامنه‌ی کوه می‌رود و برف‌های آنجا را کنار می‌زنند و یک چادر در آنجا برپا می‌کنند، در طول شب برف روی چادر را می‌گیرد و به چادر فشار می‌آورد، گروه از خواب بیدار می‌شوند و با هراس شروع به تخلیه می‌کنند. بعضی از آن‌ها توانستند لباس گرم بپوشند و بعضی‌ها نتوانستند. آن‌ها از طریق پارگی ایجاد شده در چادر فرار کردند. گروه از دامنه‌ها پایین رفتند و در مرز جنگل که تنها ۱۵۰۰ متر با بهمن فاصله داشت مستقر شدند.آن‌ها در کنار آتش کوچکی که در مرز جنگلی درست کرده بودند مستقر شدند. چهار نفر از اعضای گروه تنها پیژامه و لباس زیر پوشیده بودند، آن‌ها همان کسانی بودند که ابتدا پیدا شده بودند و تأیید شده بود که در اثر سرمازدگی مرده‌اند.سه آلپ‌نورد، که دیاتلوف هم در میان آنان بود، تلاش کردند که به چادر برگردند تا کیسه‌های خواب را بیاورند. آن‌ها لباس‌های مناسب‌تری نسبت به کسانی که کنار آتش بودند داشتند، اما همچنان کافی نبود و از طرفی کفش مناسب هم نداشتند. بدن آن‌ها در نقاط متفاوتی در فاصله‌ی سیصد تا ششصد متری محل آتش پیدا شد که به نظر می‌رسد دلیل آن خستگی زیاد در حین کوهنوردی در هوای سرد و بورانی بوده که منجر به جدا شدن این افراد از هم شده.چهار نفر دیگر که لباس و کفش مناسب داشتند برای پیدا کردن یا ساختن پناهگاهی بهتر داخل جنگل رفته بودند اما در آنجا داخل مسیر رودخانه افتاده بودند و زیر برف سنگین دفن شدند. این‌ها همان چهار نفری هستند که پس از دو ماه پیدا شدند.از نگاه کمیته بازرسی روسیه علت این واقعه شرایط بد آب و هوا و عدم تجربه‌ی کافی رهبر گروه در چنین شرایطی بوده، که منجر به انتخاب یک محل بد برای اردو زدن شده. پس از پایین آمدن برف‌ها، اشتباه بعدی گروه جدا شدن آن‌ها بود، آن‌ها باید در جنگل آتش درست می‌کردند و سعی می‌کردند در طول شب زنده بمانند. قصور گروه بررسی در سال ۱۹۵۹ منجر به ایجاد پرسش‌های بیشتر، و ایجاد چندین تئوری توطئه شد.باد پایین رودر سال ۲۰۱۹ یک گروه روسی-سوئدی به آن منطقه رفتند و با بررسی آن منطقه علت این واقعه را باد پایین رو دانستند. باد پایین رو یک رخداد طبیعی خطرناک هست که در سال ۱۹۷۸ در سوئد منجر به مرگ هشت کوهنورد شد(حادثه‌ی آناریس). از نگاه این گروه توپوگرافی این منطقه با منطقه‌ی واقع در سوئد بسیار مشابه است.یک باد پایین روی ناگهانی، ماندن در چادر را غیرممکن می‌کند، و منطقی‌ترین حرکت از طرف کوهنوردان این است که چادر را با برف بپوشانند و در پایین‌دست کوه پناه بگیرند. همچنین در چادر یک چراغ قوه‌ی روشن هم وجود داشت که ممکن است آن را عمداً گذاشته باشند تا راه بازگشت خود را پیدا کنند. همچنین این گروه گفتند که کوهنوردان دو پناهگاه طبیعی ساختند، یکی از آن‌ها فرو ریخته و باعث شد که آن چهار کوهنورد اینگونه آسیب ببینند.فروصوتفرضیه‌ای دیگر که با کتاب «کوهستان مرده»[37] اثر دانی ایکار[38]بر سر زبان‌ها افتاد این است که باد در فراز کوهستان می‌وزیده و باعث ایجاد یک مسیر تاوه‌ای فون کارمان[39] شده که می‌تواند فروصوت ایجاد کند که منجر به اجاد دلهره در انسان می‌شود. طبق تئوری ایکار بادی که در کوهستان می‌وزیده باعث ایجاد هراس و دلهره‌ در کوهنوردان شده طوری که به‌سرعت چادر را ترک کرده‌اند و به پایین‌دست کوه رفته‌اند. زمانی که آن‌ها به پایین کوه رسیده بودند اثر فروصوت از بین رفته بود و دیگر از چیزی هراس نداشتند اما هوا تاریک‌تر از آن بود که به پناهگاه برگردند. آسیبی که به سه نفر از قربانیان رسیده نتیجه‌ی سقوط آن‌ها در رودخانه به دلیل تاریکی بوده.آزمایش‌ها نظامیحدس و گمانی حاکی از آن است که محل اردوگاه آن‌ها جایی بوده که شوروی مین‌های مجهز به چتر را آزمایش می‌کرده. این تئوری می‌گوید که کوهنوردان با صدای انفجار از خواب برخواستند، بدون کفش از چادر فرار کردند، آن‌ها که در ابتدا شوکه شده بودند پس از فرار دیگر نمی‌توانستند راه بازگشت را پیدا کنند. پس از آنکه گروهی از سرما یخ زدند، بقیه لباس آن‌ها را پوشیدند تا زنده بمانند. اطلاعات موجود از دوران شوروی نشان می‌دهد که در آن زمان و مکان، شوروی واقعاً آزمایش نظامی انجام می‌داده. مین‌های مجهز به چتر قبل از آنکه به زمین برخورد کنند در آسمان منفجر می‌شدند تا کسی صدمه‌ای نبیند، اما کوهنوردان که از نزدیکی آن رد شده بودند آسیب‌های داخلی دیده بودند. اساس این تئوری حلقه‌های نارنجی رنگی است که در آن زمان دیده شده، و احتمال می‌دهد این حلقه‌های نارنجی همان مین‌هایی باشند که منفجر می‌شدند. این تئوری حیوانات وحشی را علت بلایی که بر سر دوبینیا آمده می‌داند. بعضی‌ها هم می‌گویند که اجساد حین کالبدشکافی دستکاری شده، و پوست و موی آن‌ها را سوزانده بودند. عکاس‌ها می‌گفتند که هنگامی که چادر را پیدا کردند، چادر درست برپا نشده بوده که از یک کوهنورد باتجربه بعید است.تئوری مشابهی این موضوع را به سلاح هسته‌ای ربط می‌دهد، این تئوری بر پایه‌ی آنکه یکی از کوهنوردان لباس‌هایش رادیواکتیویته بوده و گفته‌ی خویشاوندانشان که اجساد موهای خاکستری و بدن نارنجی داشتند، استوار است. اما اگر پای سلاح هسته‌ای در میان بود باید روی لباس همه‌ی آن‌ها تأثیر می‌گذاشت و این رنگ پوست و موی آن‌ها با وجود سه ماه ماندن در برف عادی است. عدم دسترسی مردم به پرونده‌ها از طرف شوروی گاهی اوقات به عنوان دلیلی برای سرپوش‌گذاری حکومت بر این ماجرا بیان می‌شود، اما این پنهان‌کاری در پرونده‌های داخلی برای اتحاد جماهیر شوروی کاری عادی بوده، و از طرفی پس از سال ۱۹۸۰ پرونده‌های دیاتلوف کم‌کم منتشر شد.کشف پوشش پارادوکسیاینترنشنال ساینس تایمز[40] گفته از آنجا که علت مرگ کوهنوردان سرمازدگی بوده، ممکن است علت آن رفتاری به نام کشف پوشش پارادوکسی باشد که در آن قربانی سرمازده به‌قدری احساس گرما می‌کند که لباس خود را درمی‌آورد. این موضوع که شش نفر از نه نفر در اثر سرمازدگی مرده‌اند غیر قابل انکار است، اما این‌طور که مشخص هست بقیه حاضر شدند لباس اجساد را بپوشند تا گرم شوند که نشان می‌دهد آن‌ها عقلشان کار می‌کرده.هیستری قطبیواسیلی مکونوشین[41]تئوری دیگری داد، او می‌گفت که گروه تحت تأثیر یک شرایط روانی به نام هیستری قطبی قرار گرفته‌اند(مشکلی که در گرینلند آن را پیبلوکتو[42] می‌نامند) او ادعا می‌کند که این اختلال در اثر بادهای خورشیدی یا پرتوی کیهانی ایجاد می‌شود اساس تئوری او این است که در آن زمان لکه‌های خورشیدی بسیار زیادی دیده شده.تئوری‌های شبه‌علمیدر سال ۲۰۱۴ کانال دیسکاوری برنامه‌ای درباره‌ی یتی‌های روسی داشت که در آن ادعا شد که یتی‌های روس اعضای این گروه را کشته‌اند. نظر آن‌ها بر این پایه استوار بود که جراحت‌ها به‌نوعی شدید بودند که تنها یک موجود با قدرت فراانسانی توانایی ایجاد چنین آسیبی را داشت. در این برنامه هیچ مدرک محکمه‌پسندی برای این حرف زده نیاوردند، اما آن‌ها با دو نفر از اولین کسانی که در تیم جستجو بودند مصاحبه کردند و آن‌ها گفتند که در آنجا ردپاهایی دیدند که بزرگ‌تر از ردپای انسان بود و این اتفاق در هیچکدام از اسناد که شوروی منتشر کرد نبوده، و پس از چند ماه بالاخره یک شخص روسی توانست به آن مدارک دست پیدا کند اما تاریخ شروع بررسی این اتفاق در اسناد منتشر شده ۶ فوریه بود که ده روز قبل از اعلام مفقود شدن این افراد بود، پس به نظر می‌رسید این مدارک ساختگی باشد، و شوروی مدارک اصلی را منتشر نکرده باشد. همچنین در این مستند آمده که تیم جستجو صدای زوزه از جنگل و غارها می‌شنیدند.دیگر تئوری‌هاکیت مک‌کلاسکی[43] که برای چندین سال در این زمینه تحقیق کرده و در چندین مستند حاضر شده، در سال ۲۰۱۵ به همراه یکی از اعضای بنیاد دیاتلوف به گذرگاه دیاتلوف رفته و درباره‌ی آنجا گفته:از نظر مکان پیدا شدن دوبینیا و سه نفر دیگر اختلاف نظرهایی وجود دارد. یکی از ادعاها می‌گوید که آن‌ها در فاصله‌ی صدمتری از پناهگاه اولیه،جایی که کروونیشکو و دوروشنکو مرده بودند، پیدا شدند و گروه دوم می‌گویند آن‌ها به‌قدری به پناهگاه اولیه نزدیک بودند که برای صحبت کردن نیازی به فریاد زدن نداشتند. در موقعیت دوم، در بستر رودخانه یک تخته سنگ هست که احتمال حضور دوبینا در آنجا را بیشتر می‌کند اما تصاویر گرفته شده در سال ۱۹۵۹ بسیار به محل اول شبیه‌تر است.موقعیت چادر در جایی بوده که امکان نداشته بهمن به آن آسیب بزند، و از طرفی باد غالب باعث می‌شده که اثر بهمن خنثی شود.مک‌کلاسکی خاطر نشان کرد که:اونجی اوکیشف[44]، معاون رئیس تحقیقات دفتر دادستانی استان اسوردوسک، در سال ۲۰۱۵ زنده بود، او طی مصاحبه‌ای گفت که او ترتیب یک سفر دیگر برای بازرسی کامل درباره‌ی مرگ مشکوک آن چهار نفر را داده بود که ژنرال اوکارف[45]، معاون دادستان، از مسکو آمد و دستور بسته شدن پرونده را داد.او همچنین گفته رئیس دفتر دادستانی اسوردوسک وقتی اجساد رسیدند در سردخانه حاضر شد و سه روز آنجا بود. چیزی که به نظر او به شدت عجیب می‌آمد و تا به حال سابقه نداشتدانی ایکار که در تیم بررسی بوده و مستندی هم در این باره ساخته، برخی از تئوری‌هایی که در این زمینه داده شده را رد می‌کند:مانسی‌ها یا دیگر قبایل به آن‌ها حمله کرده بودنددلیل مخالف این تئوری: قبایل محلی حاضر در آنجا مردمی صلح‌جو هستند و ردی از آن‌ها وجود نداردآن‌ها توسط حیوانات وحشی شکار شدنددلیل مخالف این تئوری: هیچ ردپایی از حیوانات آنجا نیست، و اگر هم بوده چادر گروه جای امن‌تری برای پناه گرفتن بودهباد شدید یکی از اعضا را با خود برده و دیگران سعی داشتند به او کمک کننددلیل مخالف این تئوری: یک گروه با تجربه چنین کاری انجام نمی‌دهند، و اگر باد آنقدر قوی بوده که یک نفر را جابجا کند،چادر را هم با خود می‌برده.از آنجا که برخی از آن‌ها لباس نپوشیده بودند، یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی مخفی بین بعضی از افراد گروه بوده که منجر به مشاجره می‌شوددلیل مخالف این تئوری: ایکار به شدت با این تئوری مخالف است، و روابط بین اعضای گروه را دوستانه و افلاطونی می‌دانسته و از طرفی به جز مقدار کمی الکل، مواد محرکی آنجا نبوده که روی ذهن افراد تأثیر گذاشته باشد، گروه حتی سیگار را هم برای سفرشان کنار گذاشته بودند، و در ضمن دعوا چنین آسیبی به بدن وارد نمی‌کند.در فرهنگ عامهبا انتشار کتاب «بهای محرمانه ماندن، نه جان بود» مردم به این ماجرا علاقه‌مند شدند و این علاقه موجب شد تا مستندها و کتاب‌هایی در این زمینه نوشته شود تا اینکه آنا ماتویا کتاب خود را که به شکل داستانی بود نوشتدر سال ۲۰۱۳ فیلمی دلهره‌آور به نام «گذرگاه شیطان»[46] پخش شد که به ماجرای این حادثه می‌پردازد ودر سال ۲۰۱۵ یک بند پست راک به نام کائوان[47]آلبومی به نامی سورنی نای[48] را منتشر کرد که سعی داشت وقایع این ماجرا را بازگو کند:در ده سال اخیر این ماجرا در رسانه‌های خارج از روسیه هم پرداخته شد.تصویری دسته جمعی از اعضای گروه دیتلوفنام روسی و انگلیسی قربانیان:Igor Alekseyevich Dyatlov : Игорь Алексеевич ДятловYuri Nikolayevich Doroshenko : Юрий Николаевич ДорошенкоLyudmila Alexandrovna Dubinina : Людмила Александровна ДубининаYuri (Georgiy) Alexeyevich Krivonischenko : Юрий (Георгий) Алексеевич КривонищенкоAlexander Sergeyevich Kolevatov : Александр Сергеевич КолеватовZinaida Alekseevna Kolmogorova : Зинаида Алексеевна КолмогороваRustem Vladimirovich Slobodin : Зинаида Алексеевна КолмогороваNikolai Vladimirovich Thibeaux-Brignolles : Николай Владимирович Тибо-БриньольSemyon (Alexander) Alekseevich Zolotaryov : Семён (Александр) Алексеевич ЗолотарёвYuri Yefimovich Yudin : Юрий Ефимович Юдин[1] Dyatlov Pass incident[2] Ural Mountains[3] Ural Polytechnical Institute[4] Kholat Syakhl[5] Igor Dyatlov[6] unknown compelling force[7] Ural Federal University[8] یک معیار که در شوروی استفاده می‌شد، مثل گواهی پایه دو رانندگی[9] Otorten[10] Ivdel[11] Sverdlovsk[12] Vizhai[13] Yuri Yudin[14] Mikhail Sharavin[15] Krivonischenko[16] Doroshenko[17] Kolmogorova[18] Slobodin[19] Dubinina[20]  Thibeaux-Brignolles[21] Zolotaryov[22] Dr. Boris Vozrozhdenny[23] Komsomolskaya Pravda[24] Semyon Zolotarev[25] Ivanovskoye cemetery[26] http://orangerhino.ir/%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86/[27] Yury Kuntsevich[28] Yuri Yarovoi[29] Highest Degree of Complexity[30] Anatoly Gushchin[31] The Price of State Secrets Is Nine Lives[32] Lev Ivanov[33] The Mystery of Dyatlov Pass[34] Anna Matveyeva[35] fiction/documentary[36] Yekaterinburg[37] Dead Mountain[38] Donnie Eichar[39] Kármán vortex street[40] International Science Times[41] Vasiliy Mehonoshin[42] piblokto[43] Keith McCloskey[44] Evgeny Okishev[45] General Urakov[46] Devil&#x27;s Pass[47] Kauan[48] Sorni Nai</description>
                <category>رادیو عجایب</category>
                <author>Poria</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 16:53:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه پادکست خودمون رو در آیتیونز قرار دهیم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/radiow0nder/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B2-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-yknvshjx4cff</link>
                <description>خیلی از پادکسترها وقتی پادکستشون رو شروع میکنن با چندین چالش مختلف روبه رو هستن، مثلا چطوری میتونیم تو آیتونز بریم ؟ چطوری تو بقیه اپ ها پادکستمون قرار بگیره ؟ این سوالی هست که خیلی ها از منم پرسیدن و خیلی ها رو من برای برطرف کردن مشکل راهنمایی کردم ولی خوب الان به نتیجه رسیدم بد نیست که یه مطلبی نوشته بشه که همگی بتونن ازش استفاده بکنن.مطمئنا چشم انداز پادکست داره تغییر میکنه ولی تو حال حاضر آیتیونز و اپل پادکست هنوز بزرگترین دایرکتوری جستجوی پادکست در جهان هستند و خیلی هم بعدی هست این رتبه رو حالا حالا از دست بده. و از طرف دیگه می‌خواهید یک پادکستر باشید، باید بدونید که چطوری پادکستتون رو در اپل پادکست و آیتیونز قرار بدید. هیچ ترسی نداشته باشید، روند بسیار ساده هست.چطوری میتونیم پادکستون رو در اپل پادکست/ آیتیونز بذاریم.خوب به اصلی‌ترین سوال شروع میکنیم چطوری پادکست رو در آیتیونز قرار بدیم ؟خوب من دو روش رو براتون اینجا قرار میدم، روش اول یه ویدیو هست که میتونید از طریق لینک زیر ببینیدش که توش توضیح داده چطوری میتونید از هاست های مختلف پادکست هاتون رو تو آیتیونز قرار بدید ولی خوب چون توش انکر رو نداره و جامعه پادکست فارسی هم زیادی با انکر هم کار میکنه یه روش دوم رو پیشنهاد میدم چرا که توضیحات انکر رو هم براتون قرار دادم.&lt;/iframe&gt;&quot;&gt; &lt;iframewidth=&quot;560&quot;height=&quot;315&quot;src=&quot;https://www.youtube.com/embed/0MD-AN8Ve0M&quot;frameborder=&quot;0&quot;allow=&quot;accelerometer;autoplay;encrypted-media;gyroscope;picture-in-picture&quot;allowfullscreen&gt;&lt;/iframe&gt; 1. چطوری ادرس اینترنتیRSS Feed پادکستتون رو پیدا بکنید.اصلی ترین چیز که شما نیاز دارید برای این پادکستتون رو در آیتیونز قرار بدید داشتن آدرس آراس‌اس فیدتون هست. شما این لینک باید از طریق هاست پادکستتون پیدا بکنید، و معمولا پیدا کردنش خیلی واضح هست، چرا که وجود این بخش در هر هاست پادکستی امر بسیار مهمی هست.در اینجا چندتا نمونه هاستی که ممکن پادکسترها ازش استفاده بکنن رو لیست میکنم و روش بدست آوردن فید رو براتون توضیح میدم.پیدا کردن آدرس RSS Feed پادکستتون در Buzzsproutاول به بخش Directories برید &gt; آدرس لینک RSS Feed تون رو میتونید در قسمت بالا پیدا کنیدپیدا کردن آدرس RSS Feed پادکستتون در Libsynبه Destinations برید میتونید آدرس فید کلاسیک Libsynـتون رو اونجا پیدا بکنید.چگونه پیدا کردن آدرس RSS Feed پادکستتون در Transistor.fmتو صفحه اصلی داشبوردتون همنطور که تو تصویر میبیند یه دکمه به اسم &quot;RSS Feed&quot; رو سمت راست مشاهده خواهید کرد. روی اون دکمه که کلیک کنید آدرس فیدتون برای شما به صورت یک پاپ آپ باز میشهپیدا کردن آدرس RSS Feed  پادکستتون در Anchor.fmبه Update setting  برید و در انتهای صفحه میتونید لینک RSS FEED  رو پیدا بکنید.2. به تنظیمات مورد نیاز آیتیونز اهمیت بدید.قبل از اینکه پادکستتون رو در آیتیونز ثبت بکنید بهتر است یک نگاهی به تنظمیات پادکستتون در هاست پادکست بندازید و اگر دیدید چیزی رو از قلم انداختید حتما سریعا درستش بکنید. که شامل تنظیمات زیر میشنعنوان : که اسم پادکست شما میشهتوضیحات : که شامل خلاصه و توضیحات در مورد پادکست شما هست.دسته بندی : حتما پادکستتون رو در دسته بندی مربوط به خودش قرار بدیدکاور : حتما باید پادکستتون یک کاور با یک سایز مشخص داشته باشه.جنس مخاطب : باید مشخص بکنید پادکستتون مناسب چه رده سنی هست مخصوص بزرگسالان هست یا خیرکپی رایت : نشان میدهد چه کسی حق کپی رایت این اثر دارهوب سایت : اگر وب سایتی داشته باشید ادرسش رو درج بکنیداما یه سری تنظیمات و یه سری بخش ها در فید هستن که خیلی واجبه که به بودنش و درست بودنش اهمیت بدید.زبان : حتما پادکستتون رو براساس زبانی که قرار کار بکنید مشخص بکنید چون ممکن پادکستتون رد بشه.ایمیل : حتما ادرس فیدتون رو باز بکنید و ادرس ایمیلی که درش درج شده رو چک بکنید در غیر این صورت شما عملا مالکیت حقوقی کارتون رو از دست میدید.یک سری تنظیمات دیگه هم وجود داره که سیستم هاست ها به صورت خودکار خودشون براتون فعال میکنن.3. ایجاد حساب کاربری/ ورود به Podcasts Connectاگر از قبل حساب اپل ندارید باید الان یه دونه برای خودتون بسازید تا بتونید پادکستتون رو درش قرار بدید. کار ساخت اپل ای دی اصلا سخت نیست، اینجا توضیحاتش هست میتونید برید بخونید.و وقتی هم که داری حساب اپل شدید باید به Podcasts Connect برید و در اونجا لاگین کنید.4 . پادکست خودتون در اپل پادکست قرار دهید.خوب دیگه فقط رسیده که پادکستتون رو قرار بدید تا کارهاش انجام بشه و بره تو اپل پادکست. پس از اینکه Podcasts Connect شدید مشابه تصویر رو علامت به علاوه، بالا سمت چپ کلید کنید .سپس ازتون می‌خواد که لینک RSS Feed رو داخل اون باکس قرار دهید و سپس گزینه Validate انتخاب کنید.حالا اون چیزی که شما تو تصویر بعدی میبینید زمانی هست که اپل فید شمار و تجزیه تحلیل کرده. نکته مهم اینجا هست که پادکستتون Validate شده یا نه، یه نشانگر Status کنار جایی که شما ادرس فیدتون رو قرار دادید الان ظاهر میشه. مشابه اون چیزی که در نشانگر سمت چپ رخ داده.حالا اگر فیدتون اعتبار نداشته باشه یا مشکلی درش وجود داشته باشه، اپل بهتون میگه که باید برید و مشکل اصلاح بکنید درست مثل توضیحی که اپل تو پیکان سمت چپ داده.حالا شما هر اخطاری اینجا گرفتید دوباره به هاست میزبانتون میرید و تغییرات لازمه رو انجام میدید و دوباره میاید و گزینه Validate رو کلیک میکنید. اینقدر اینکار میکنید که چراغ قرمز تبدیل به چراغ سبز بشه.زمانی که مشکل برطرف بشه و شما چراغ سبز رو دریافت بکنید گزینه Send براتون ایجاد میشه. اون زمان شما میتونید گزینه Send رو بزنید و پادکستتون رو برای برسه به اپل پادکست بفرستید و وقتی که بررسی به اتمام برسه پادکست شما به اپل پادکست اضافه میشه.5. چقدر طول میکشه که تو اپل پادکست وارد بشیم ؟اینجا درست زمانی هست که باید صبر بکنید.دقیق واقعا نمیشه فهمید روند تایید یک پادکست چقدر طول میکشه بعضی وقت ها 24 ساعت بعضی وقت چندین روز ممکن طول بکشه. شخصا این میتونم بگم که ممکن هست یک چیزی حدود 4 تا یک هفته این رویه طول بکشه. و پیشنهاد من به شما این هست هر چقدر لازمه صبر بکنید تا این پروسه تموم بشه و پادکستتون در آیتیونز قرار بگیره و زمانی فعالیتتون رو به صورت علنی استارت بزنید که این اتفاق افتاده باشه.6. نکاتی که باید بهش توجه بکنید.چندین نکته هست که من بد ندونستم که بهتون بگم :1. تحت هیچ شرایطی اجازه ندید کسی جای شما فید رو در حساب کاربری خودش Validate بکنه شاید فرایند ساخت یه یوزر آیتونز براتون سخت و زمان گیر باشه ولی باید اینکار خودتون بکنید.2. تا زمانی که تو آیتیونز نرفتید سعی کنید هیچ فعالیتی رو رسمی شروع نکنید چون پیدا کردن پادکستی که تو آیتیونز نباشه اصلا کار اسونی نیست.همچنین اگر تو هاست انکر هستید و به مشکل که دوستان دفیله خوردن برخورد کردید سعی کنید راه اونا رو برید تا سریعتر مشکل براتون برطرف بشه.امیدوارم این مطلب به درد کسی بخوره و یه روزی یه جایی ازش استفاده بشه. تا هفته دیگه با یه مقاله دیگه در مورد نحوه انتشار پادکست روزتون بخیر.</description>
                <category>رادیو عجایب</category>
                <author>Poria</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2019 21:31:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رادیو عجایب قسمت سیزدهم : دیگر هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/radiow0nder/%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-xo0ynsnol0sz</link>
                <description>سلام از این به بعد قصد دارم در هر قسمت براتون متن اون قسمت هم بذارم همراه با توضیحات تکمیلی که ممکن به بهتر فهمیدن داستان هم به شما کمک بکنه.فکر کنم بهتره موج رو عوض بکنید...چون الان روی ایستگاه اشتباهی هستید&lt;/iframe&gt;&quot;&gt; &lt;iframesrc=&quot;https://anchor.fm/radiowonder/embed/episodes/ep-e4qtsb/a-ak3ivp&quot;height=&quot;102px&quot;width=&quot;400px&quot;frameborder=&quot;0&quot;scrolling=&quot;no&quot;&gt;&lt;/iframe&gt; مرگ ادگار آلن پومرگ ادگار آلن پو در هفتم اکتبر ۱۸۴۹همچنان یک معما باقی مانده، شرایط موجود باعث شده که نتوان نظر قطعی درباره‌ی علت مرگ او داد و همین موضوع باعث ایجاد بحث پیرامون مرگ او شده. در سوم اکتبر در شهر بالتیمور واقع در مریلند[2]، این نویسنده آمریکایی در حالی که هذیان می‌گفت دیده شد. جوزف دبلیو واکر[3]، مردی که او را پیدا کرده بود، می‌گوید «او بسیار پریشان بود...و نیازی فوری به کمک داشت.» واکر او را به بیمارستان دانشگاه واشنگتن رساند، او در سن چهل سالگی در پنج صبح روز یک‌شنبه هفتم اکتبر در این بیمارستان جان سپرد. پو آنقدر وضعیتش خوب نشد که توضیح دهد چه اتفاقی برایش افتاده بود.بیشترین اطلاعاتی که ما از روزهای آخر پو در دست داریم متعلق به پزشک مراقب او، دکتر جان جوزف موران[4]است، که البته شخص قابل اطمینانی نیست. پو پس از یک مراسم تشییع جنازه‌ی کوچک در قبرستان کلیسای وست‌مینستر دفن شد. اما در سال ۱۸۷۵ جسد او به قبری جدید با یک ینای یادبود بزرگ‌تر منتقل شد. همسر او هم در همین محل جدید دفن شده.پس از مرگ پو، روفوس ویلموست گریسولت[5]، نوشته‌ی آگهی ترحیم او را با نام مستعار لودویگ[6]نوشت. گریسولت که درواقع رقیب پو بود مسئولیت نظارت بر حق چاپ و انتشار آثار پو را برعهده گرفت و نخستین زندگی نامه‌ی کامل او را نوشت. گریسولت، پو را شخصی فاسد، دائم‌الخمر، و یک دیوانه‌ی معتاد نشان داده بود. به نظر می‌رسد خیلی از اسنادی که گریسولت برای اثبات سخنانش داشته، جعلی بوده، و باوجود آنکه دوستان پو این سخنان را محکوم کرده‌اند، تأثیر آن‌ها ماندگار بوده.توضیح مختصر درباره‌ی اوادگار آلن پو در تاریخ ۱۹ژانویه ۱۸۰۹ در بوستون به دنیا آمد، پدر و مادر او بازیگر بودند. پدر او آن‌ها را هنگامی تولد پو رها کرد و مادر او دو سال پس از آن در اثر ابتلا به سل جان سپرد. پو در ۱۵ سالگی اولین معشوقش و در ۲۰ سالگی زنی که او را بزرگ کرده بود را از دست داد، او در ویرجینیای ریچموند توسط یک بازرگان اسکاتلندی بزرگ شد[7]. او برای مدت کوتاهی در دانشگاه ویرجینیا حضور داشت، اما کمی بعد آن را رها کرد و به ارتش پیوست، او دو سال در ارتش بود و در آنجا نخستین کتاب شعرش را که مورد استقبال قرار نگرفت نوشت.در سال ۱۸۳۵ او ویراستار یک مجله و منتقد ادبی شد که بخاطر نقدهای سختگیرانه‌اش معروف شد. وقتی ۲۷ سال داشت با دختر خاله‌ی سیزده ساله‌ی خود ویرجینیا کلم ازدواج کرد و آن دو به نیویورک نقل مکان کردند. او در سال ۱۸۴۱کتاب «قتل‌های خیابان مورگ»[8]را نوشت که در اکثر اوقات آن را نخستین داستان کارآگاهی مدرن می‌دانند.انتشار داستان کوتاه «حشره‌ی طلایی»[9]نقطه عطف زندگی حرفه‌ای او بود. پو پس از انتشار شعر تاریک(دارک) و وهم‌آلودش یعنی «کلاغ»[10]در نیویورک ایونینگ میرور[11]در سال ۱۸۴۵ مورد اقبال عمومی قرار گرفت(او بابت این شعر تنها ۱۵دلار گرفت). در همان دوران بود که سرفه‌های خونی ویرجینیا شروع شد که نشان از ابتلای او به سل را می‌داد، پس از مرگ او در سال ۱۸۴۷ پو به الکل روی آورد و این موضوع به‌قدری پیش رفت که دوستانش می‌ترسیدند که هرگز به دوران قبلش باز نگردد.آخرین روزهای زندگی پو با وجود الکل و زندگی غم‌انگیزی که داشت مانند یکی از داستان‌های ترسناک خودش بود. الکل بزرگترین دشمن پو بود، از این گذشته پس از آنکه قیم ثروتمندش کمک به او را متوقف کرد فقر هم به نابودی او کمک کرد. همچنین عدم توانایی او در نگه داشتن یک شغل، و ناراحتی ناشی از مرگ همسرش ویرجینیا یا همانطور که او صدایش می‌کرد «سیسی» مزید بر علت شده بود تا زندگی او نابود شود.پو که به شدت به دنبال جایگزینی برای همسرش می‌گشت، به دنبال هر زنی که فرصتش را پیدا می‌کرد می‌رفت. او حدود دو سال بعد با سارا هلن وایتمن[12]نامزد کرد. هلن وایتمن تمام کارهای او را درتمام نشریه‌هایی که بود دنبال می‌کرد. او در آخر شعری برای پو نوشت که در سبک شعر «کلاغ» نوشته شده بود و پو در پاسخ به او شعری نوشت(این شعر را درواقع برای کس دیگری نوشته بود) و در ماه سپتامبر تصمیم گرفت که او را ملاقات کند پس از چند روز پو به او ابراز علاقه کرد و از او درخواست ازدواج کرد. هلن از او وقت گرفت تا درباره‌ی این موضوع فکر کند و در آخر طی نامه‌ای عدم رضایت خود برای ازدواج را به او اطلاع داد تا اینکه پو در اثر مصرف بیش از حد شربت تریاک نزدیک بود بمیرد. هلن حاضر شد که درخواست او را قبول کند اما تنها به شرطی که او الکل را کنار بگذارد اما علی‌رغم تلاش‌های پو، او نتوانست الکل را ترک کند.پو با حالی بد در بهار ۱۸۴۹نوشت «به نظر می‌رسد زندگی‌ام نابود شده، به نظر می‌رسد آینده پوچ و ناراحت‌کننده باشد.» او در تابستان به فیلادلفیلا رفت و وقتش را به عیاشی و میگساری سپری کرد او نوشته «برای ده روز کامل من دیوانه شده بودم.» بالاخره او توانست در ماه جولای پول لازم برای رفتن به ریچموند را قرض بگیرد، او در آنجا یک حلقه‌ی نامزدی خرید، از المیرا شلتون[13] ، دختری که زمانی قرار بود با او ازدواج کند، درخواست ازدواج کرد و به شاخه‌ای از پسران مخالف مصرف الکل پیوست، البته او همچنان ناراحت بود چراکه مشخص نبود المیرا چه تصمیمی دارد. چه المیرا می‌خواست با او ازدواج کند چه نمی‌خواست او راهی سفر بی‌بازگشتی به فیلادلفیلا شد و این باعث شد که نامزدی آن‌ها سرانجامی نداشته باشد.تأثیر او بر فرهنگپو تأثیر زیادی بر فرهنگ ما گذاشته، او اولین کسی بود که دست به نوشتن داستان‌های کارآگاهی مدرن زد که باعث پیشرفت ژانر علمی‌تخیلی و وحشت شد. او به‌قدری معروف هست که یک تیم لیگ حرفه‌ای فوتبال آمریکایی(NFL[14]) به اسم او وجود دارد. تم و محیطی که او در نوشته‌هایش استفاده می‌کرد به‌قدری مشهور شد که افرادی همچون سالوادور دالی[15]، شارل بودولر[16]، و آلفرد هیچکاک[17]از کارهای او الهام گرفتند تا آثاری رازآلود درست کنند. پس از ۱۵۰سال از مرگ پو همچنان او در آثار تلویزیونی همچون دنبال‌کنندگان[18]، پارک جنوبی(ساوت پارک)[19]حضور دارد و فیلم قلب قصه‌گو[20]از اثری با همین نام[21]و دیوانه‌خانه‌ی سنگدل[22]از اثری به نام دستگاه دکتر تار و پروفسور فتر[23]ساخته‌اند. همچنین فیلم «کلاغ» ساخته‌ی ۲۰۱۲ و به کارگردانی جیمز مک‌تیگو[24]یک داستان تخیلی از روزهای آخر عمر ادگار آلن پو را به نمایش می‌گذارد. موزه‌هایی در ریچموند، فیلادلفیلا، بالتیمور، و برانکس با محوریت آثار و زندگی او ساخته شده‌اند. موزه‌ی پو در ریچموند بزرگترین مجموعه‌ی مربوط به پو را در دنیا به نمایش گذاشته.گاه شماری مرگدر ۲۷ سپتامبر ۱۸۴۹ ادگار آلن پو ریچموند (مرکز ایالت ویرجینیا) را به مقصد فیلادلفیلا برای کار ویراستاری اثر مارگارت لئون[25]ترک کرد. او قبل از سفرش به پیشنهاد نامزدش، المیرا شلتون، که فکر می‌کرد پو مریض احوال است به سراغ یکی از دوستان پزشکش به نام جان کارتر[26]رفت که او توصیه کرد قبل از رفتن چند روز استراحت کند. هنگامی که پو کارتر را ترک می‌کرد به‌اشتباه عصای شمشیر دار کارتر را به‌جای عصای شمشیردار خودش برد. هیچ مدرک قابل قبولی برای محل اقامت او پس از این ماجرا وجود ندارد تا اینکه یک هفته بعد در سوم اکتبر او را میخانه‌ی رایا[27](گاهی اوقات به آن سالن توپچی هم گفته شده) در بالتیمور می‌بینند که رفتار بیماران دلیریومی (روان‌آشفتگی) را داشته. یک روزنامه نگار به نام جوزف دبلیو واکر نامه‌ای به یکی از آشنایان پو، دکتر جوزف ای اسنادگرس[28]، می‌فرستد و از او درخواست کمک می‌کند. نامه‌ی او به شرح زیر است:جناب عزیزیک آقایی که وضعیت مناسبی ندارد، در چهارمین محل رای‌گیری در کوچه رایان هست که خود را ادگار ای پو معرفی کرده، و به نظر می‌رسد که به شدت پریشان هستند، و گفته که شما آشنای ایشان هستید، و من به شما اطمینان می‌دهم که او فوراً نیاز به کمک دارد. عجله کنید جوز دبلیو واکراسنادگرس بعداً ادعا کرد که در نامه نوشته شده بود که پو «به شدت مست می‌باشد.»اسنادگرس در نخستین توصیفش از ظاهر پو او را «منزجر کننده»، با موهای ژولیده، درمانده، با صورت نشسته، و چشمانی لرزان و بی‌روح خطاب کرده. او گفته که لباس‌هایش شامل یک پیراهن کثیف بدون جلیقه و کفش‌های واکس نزده و خراب شده که اندازه‌ی پایش نبوده می‌باشد. دکتر جان جوزف موران، پزشک مراقب پو، ظاهر آن روز پو را به این شکل به تصویر کشیده که «یک کت لک شده‌ی رنگ و رو رفته‌ی ابریشمی به تن داشت، یک جفت کفش که خیلی پاره شده بودند، به همراه یک کلاه حصیری» پو هرگز آنقدر به‌هوش نبود که توضیح دهد چگونه به این روز افتاده، و باور بر این است که لباس‌هایی که به تن داشته برای خود او نبوده، چراکه پو اهل پوشیدن لباس‌های ژنده نبود.موران در بیمارستان خصوصی دانشگاه واشنگتن از پو مراقبت کرد. او در آنجا ممنوع الملاقات بود و در اتاقی در بخش معتادین به الکل بستری شد که همچون سلول زندان بود و پنجره آن را مسدود کرده بودند.گفته شده که او شب قبل از مرگش بارها نام «رینالدز»[29]را بر زبان آورده، اما هیچ‌کس نتوانسته متوجه شود منظور او از رینالدز چه کسی بوده. یک احتمال آن است که او به یاد برخوردش با جرمیاه ان. رینالد[30]، ویراستار روزنامه و کاشف افتاده، که ممکن است الهام بخش او برای نوشتن رمان «ماجرای آرتون گوردون پایم از نانتاکت»[31]بوده باشد. احتمال دیگر هنری آر رینالدز[32]یکی از قاضی‌هایی که در میخانه‌ی رایان دیده شده بود می‌باشد که ممکن است در روز انتخابات پو را ملاقات کرده باشد. همچنین ممکن است که پو نام «هرینگ» را خطاب کرده باشد چراکه دایی همسر او در بالیتمور هنری هرینگ[33]نام دارد. موران در گفته‌های بعدی‌اش حرفی از رینالدز نزده اما از ملاقاتی با یک «هرینگ فقید» سخن به میان آورده. همچنین او ادعا کرده که می‌خواسته پو را در جریان یکی از معدود دفعاتی که به هوش آمده بود خوشحال کند. گفته شده وقتی موران به او گفته بود که او به زودی از دیدار یک دوست خوشحال می‌شود، پو پاسخ داده «بهترین کاری که دوستش می‌تواند انجام دهد این است که مغزش را با یک تفنگ منفجر کند.»همچنین گفته شده پو در روز مرگش مدام تکرا می‌کرده «خدا به روح بیچاره‌ی من رحم کنه.»در زمانی که پو رو به مرگ بود طرفداران او به‌صف شده بودند تا چیزی از او به‌یادگار بردارند. موران می‌گوید «عده‌ای از مردم شهر او را ملاقات می‌کردند، خیلی از آن‌ها می‌خواستند چند تار مو از سر او داشته باشند.» دوست پو جوزف اسنادگرس چند تار موی او را کند که در حال حاضر در موزه‌ی پو هست.موران قبل از مرگ پو از او پرسیده بود که چمدانش را کجا گذاشته که پو این موضوع را به یاد نمی‌آورد. چند هفته بعد پسرعموی او یکی از چمدان‌های او را در مایملکش در بالتیمور پیدا کرد و مشخص شد چمدان دیگر در ریچموند هست. در حالی که دستنوشه‌های او به گریسولت رسید، خواهر و مادر همسر او بر سر چمدان‌ها با یکدیگر دعوا کردند[34]مادر همسر و خاله‌ی پو پس از آنکه خبر مرگ پو را دریافت کرد متوجه شد گربه‌ی او که یک گربه‌ی تورتیشل به نام کاترینا بوده مرده است.قابل قبول بودن موراناز آنجا که کسی پو را ملاقات نکرده بود، احتمالاً تنها کسی که در روزهای آخر عمر پو در کنارش بود، موران بوده. با این حال حتا اگر او را کاملاً غیر قابل اعتماد به حساب نیاوریم، بارها قابل قبول بودن او زیر سؤال رفته. بعد از مرگ پو بارها داستان او هنگام نوشتن و توضیح دادن ماجرا تغییر کرده. او ادعا کرد(به عنوان مثال یک بار در ۱۸۷۵ و یک بار دیگر در ۱۸۸۵) که او به‌سرعت به خاله و مادر همسر پو، ماریا کلم[35]، خبر مرگ پو را رساند؛ درواقع او در نهم نوامبر یعنی یک ماه پس از این واقعه و تنها پس از درخواست ماریا کلم به او اطلاع داد. او همچنین ادعا کرد که پو خیلی شاعرانه هنگامی که داشت آخرین نفس‌هایش را می‌کشید گفت «درهای بهشت مرا فرامی‌خوانند، و خداوند حکمش را روی پیشانی هر انسانی به شکل خوانا نوشته، و شیاطین قالب جسمانی گرفته‌اند، و وظیفه دارند امواج ناامیدی خالص را بگسترانند.» ویراستار نیویورک هرالد[36]که این نسخه از داستان موران را منتشر کرده بود اعتراف کرده «ما نمی‌توانیم تصور کنیم پو، حتا در زمانی که هذیان می‌گفته، [چنین جملاتی را] گفته باشد.» ویلیام بیتنر[37]، زندگی نامه نویس پو، می‌گوید موران هنگامی که در جمع عزاداران سخنرانی می‌کردهاین حرف‌ها را زده.سخنان موران حتا درباره‌ی زمانبندی وقایع هم تغییر می‌کرده. در زمان‌های متفاوت او گفته پو در سوم اکتبر ساعت پنج صبح، در ششم اکتبر ساعت نه صبح، و در هفتم اکتبر (روزی که مرد) ساعت ده بعدازظهر به بیمارستان منتقل شد. او برای هر کدام از حرف‌هایش ادعا کرده که به استناد اسناد موجود در بیمارستان این‌ها را گفته. یک سده بعد هنگامی که دیگران به جستجوی مدارک موجود، به‌خصوص گواهی فوت، می‌گشتند چیزی پیدا نکردند. برخی منتقدان علت این تناقضات و خطاهای موجود در گفته‌های موران را به ضعیف شدن حافظه، میل ساده به احساسی کردن داستان، و حتا زوال عقل او نسبت می‌دهند. زمانی که او آخرین نوشته‌های خود را در سال ۱۸۸۵ منتشر کرد ۶۵ سال سن داشت.علت مرگاگر هم اسناد پزشکی‌ای وجود داشته، تمام مدارک و اسناد پزشکی، به‌خصوص گواهی مرگ پو، مفقود شده‌اند. بر سر علت دقیق مرگ پو بحث هست، و تئوری‌های زیادی در این زمینه وجود دارد. خیلی از افرادی که درباره‌ی زندگی او می‌نوشتند به مسائل موجود رجوع کردند و به نتایج متفاوتی رسیدند، از جفری مایرز[38]که مرگ او را به‌خاطر افت قند خون می‌داند گرفته تا جان اوانگلیست والش[39]که ماجرا را یک قتل برنامه‌ریزی شده می‌داند. همچنین افرادی علت مرگ او را خودکشی ناشی از افسردگی می‌دانند. پو در سال ۱۸۴۸ به‌خاطر مصرف بیش از حد شربت تریاک(مخلوط افیون)، که به‌خاطر مسکن و آرام‌بخش بودن آن به‌راحتی در دسترس است، نزدیک بود که بمیرد. مشخص نیست که این اتفاق تلاش برای خودکشی بوده یا تنها یک سهل‌انگاری در مصرف دارو بوده باشد اما این واقعه منجر به مرگ او نشد.اسنادگرس باور داشت که پو به‌خاطر اعتیاد به الکل کشته شد و تلاش زیادی کرد تا بقیه این موضوع را قبول کنند. او مخالف مصرف الکل بود و به پو به چشم یک نمونه‌ی خوب برای پیشبرد عقیده‌اش نگاه می‌کرد. با وجود این اثبات شده نوشته‌های اسنادگرس در این زمینه قابل اعتماد نیست. موران در سال ۱۸۸۵با بیان آنکه پو از مسمومیت الکلی نمرده است گفته‌ی اسنادگرس را رد کرد. موران گفته پو «هنگام مرگش نه وضعیت مستی داشت و نه دهانش بوی الکل می‌داد.» از طرفی بعضی روزنامه‌ها علت مرگ پو را «لخته‌ی خون در سر» یا «التهاب مغزی» دانستند که از دلایل خجالت‌آوری مانند مسمومیت الکلی بهتر بود. در تحقیقی یک روانشناس گفته که پو یک معتاد به الکل بوده.گفته می‌شود که پو یک معتاد به الکل است. یکی از دوستانش که زمانی با هم هم پیاله بودند، یعنی توماس مین رید[40]اعتراف کرده که آن دو بسیار سرخوش بودند اما پو «هرگز بیشتر از مقداری خاصی مست نمی‌شد، هر چند این را می‌توان یکی از نقص‌های او به شمار آورد اما می‌توانم بگویم که او دائم‌الخمر نبود.» عده‌ای می‌گویند که پو بسیار نسبت به الکل حساس بود و با خوردن یک گیلاس شراب مست می‌شد. او تنها در دوره‌های سخت زنگی‌اش الکل مصرف می‌کرد و گاهی اوقات برای چند ماه لب به الکل نمی‌زد. به‌اضافه اینکه او در زمان مرگش جزو گروه پسران مخالف مصرف الکل[41]بوده. ویلیام گلن[42]که مسئول نظارت بر مصرف الکل پو بود سال‌ها بعد نوشت که پسران مخالف مصرف الکل دلیلی برای آنکه قبول کنند پو هنگام حضور در ریچموند الکل مصرف کرده ندارند. هرچند باز هم صحبت‌هایی درباره‌ی مصرف بیش از حد مخدر زده می‌شود اما ثابت شده که این موضوع درست نیست. توماس دان انگلیش[43]، یک دکتر آموزش دیده، که خود نیز به دشمنی‌اش با پو اذعان داشته اصرار داشته که پو مواد مخدر مصرف نمی‌کرده. او نوشته«آیا در زمانی که پو را می‌شناختم(قبل از ۱۸۴۶) تریاک مصرف می‌کرد؟ به عنوان یک پزشک و مردی که اهل مشاهده هست، هنگامی که او را به‌دفعات چه هنگامی که من را در منزلم ملاقات می‌کرد، چه هنگامی که به خانه‌اش سر می‌زدم، چه هنگامی که جای دیگری ملاقات می‌کردم هیچ نشانه‌ای از مصرف مخدر در او ندیدم و فکر می‌کنم این اتهامات بی‌پایه و اساس است.»در این سال‌ها علل دیگری برای مرگ او بیان شده که شامل مورد بیماری مغزی نادر، تومور مغزی، دیابت، انواع بیماری کمبود آنزیم، سیفلیس، سکته، هذیان خمری(آشفتگی تاشی از ترک الکل)، صرع، مننژیت(سرسام یا ورم سر) می‌شود. پزشکی به نام جان دبلیو فرانسیس[44]از پو در می ۱۸۴۸ آزمایش گرفت و باور داشت که او مریضی قلبی دارد اما خود پو منکر آن شده. یک آزمایش از موهای سر پو در سال ۲۰۰۶ احتمال مسمومیت در اثر سرب، جیوه یا فلزهای سنگین مشابه را رد کرد. از طرفی از آنجا که پو در اوایل سال ۱۸۴۹ از فیلادلفیلا گذشته بود (زمانی که وبا شیوع پیدا کرده بود) افرادی هستند که ادعا می‌کنند او بخاطر وبا مرده. او زمانی که در شهر بود مریض شده به خاله‌اش، ماریا کلم، نامه‌ای نوشته و گفته بود«ممکن است وبا گرفته باشم، یا به‌شدت تشنج کردم.»در اوایل ۱۸۷۲ ادعا شد از آنجا که پو در روز انتخابات پیدا شده ممکن است قربانی کوپینگ[45]شده باشد، کوپینگ یک نوع تقلب انتخاباتی است که قربانی ربوده شده، به او دارو و الکل می‌دهند، و او را به چند محل رای‌گیری جداگانه می‌برند تا چند بار رأی دهد، همچنین لباس‌های او را عوض می‌کنند تا شناخته نشود. برای چندین دهه در چند نسخه از زندگی نامه‌ی او علت مرگ پو کوپینگ معرفی شده. هرچند که مجسمه‌ی او در بالتیمور چهره‌ی او را بیشتر از آن قابل شناسایی می‌کند که قربانی کوپینگ شود. باوجود آنکه احتمال مرگ در اثر هاری یا آنفولانزا رد شده، آزمایش‌هایی نشان داده که نمی‌توان به‌قطع احتمالِ داشتن این دو بیماری را رد کرد.وقتی که جسد پو را برای خاکسپاری مجدد(صحبت بیشتر در خاکسپاری و خاکسپاری مجدد) نبش قبر کردند، اتفاق ناگوار کوچکی افتاد هم جسد و هم تابوت پو پس از ۲۶ سال زیر خاک بودن، به‌شدت آسیب‌پذیر شده بودند و هنگام نبش قبر هم استخوان‌های پو و هم تابوت او متلاشی شدند.یک نفر وظیفه داشت که استخوان‌های پو را سرهم کند که متوجه چیزی عجیب داخل جمجمه‌ی پو شد، این موضوع باعث شده پزشکان احتمال وجود تومور مغزی را بدهند، زیرا با آنکه مغز یکی از بافت‌هایی هست که به‌سرعت تجزیه می‌شود، تومور مغزی پس از مرگ سفت می‌شود و داخل جمجمه می‌ماند. احتمال تومور مغزی در به صورت کامل رد شده و نه کاملاً تأیید شده.در آخر یک مورخ به نام جان اوانگلیست والش، که در زمینه‌ی ادگار آلن پو تحقیق کرده گفته که پو توسط خانواده‌ی نامزدش، که قبل از مرگ او در ریچموند مانده بود، کشته شده.والش ادعا می‌کند که خانواده‌ی سارا المیرا رویستر علاقه‌ای به ازدواج پو با دخترشان نداشتند، پس بنابراین پس از آنکه نتوانستند آن دو را با تهدید کردن پو از هم جدا کنند دست به قتل او زدند.پس از ۱۵۰ سال هنوز هم مرگ ادگار آلن پو یک راز باقی‌مانده به هر حال او یک جنایی نویس بوده، تعجبی نیست که مرگ او به یک داستان جنایی برای دنیا تبدیل شود.مراسم تشییع جنازهپو مراسم ختم ساده‌ای داشت، او در دوشنبه هشتم اکتبر ۱۸۴۹ ساعت چهار بعدازظهر دفن شد افراد کمی در مراسم ختم او حضور داشتند. دایی پو،هنری هرینگ، یک تابوت ساده از جنس چوب درخت ماهون را فراهم کرد، پسر عموی او نلسون پو[46]، نعش‌کش را آورد؛ همسر موران کفنش را دوخت. مراسم تشییع جنازه را کشیش دبلیو. تی. دی. کلم[47]که پسر عموی ویرجینیا[48]، همسر پو بود مدیریت کرد. همچنین اسنادگرس و زاکیوس کولین لی[49]همکلاسی قدیمی او در دانشگاه ویرجینیا، دختر دایی ارشد او الیزابت هرینگ[50]به همراه همسرش و مدیرمدرسه‌ی او جوزف کلارک[51]هم در میان دیگران حضور داشتند. از آنجا که هوا سرد و مرطوب بود کل مراسم سه دقیقه طول کشید. از آنجا که جمعیت زیادی حضور نداشتند کشیش کلم زحمت موعظه کردن را به خود نداد. گورکن، جورج دبلیو اسپنس[52]درباره‌ی هوا نوشته«روز تیره و غم‌انگیزی بود، باران نمی‌آمد اما هوا به شکلی سرد و ترسناک بود.» پو در تابوتی ارزان دفن شد که نه دستگیره داشت، نه محل قرار گرفتن نام، نه پوشش پارچه‌ای و نه حتا کوسنی که زیر سر شخص مرده بذارند.در دهم اکتبر ۲۰۰۹ برای پو یک مراسم تشییع جنازه‌ی دیگر برگزار شد بازیگران نقش افراد هم‌دوره‌ی او و دیگر نویسنده‌ها و هنرمندانی که مدت‌ها پیش مرده بودند را بازی کردند. هر کدام به او ادای احترام کردند و براساس نوشته‌هایی که درباره‌ی پو نوشته بودند به ستایش او پرداختند مراسم او شامل یک نمونه از او و تابوتش بود که از موم ساخته شده بود.خاکسپاری و خاکسپاری مجددپو در قبرستان کلیسای وست‌مینستر دفن شده، مکانی که امروز قسمتی از دانشگاه مریلند کالج حقوق در بالتیمور است، حتا مرگ هم نتوانست جلوی او را بگیرد تا بحث و معما ایجاد نکند.درواقع محل دفن پو سنگ قبری نداشت او در کنار پدربزرگش، دیوید پو سینیور[53]در گوشه‌ی عقبی حیاط کلیسا دفن شده بود. سنگ قبری که نلسون پو خریده بود یک سنگ از جنس مرمر ایتالیایی سفید بود. قبل از آنکه سنگ را روی قبر بگذارند یک قطار از ریل خارج شد و به محلی که سنگ را در آن نگه می‌داشتند برخورد کرد. در عوض قبر را با یک بلوک سنگ ماسه که روی آن «شماره‌ی ۸۰» نوشته شده بود پوشاندند. در سال ۱۸۷۳ پائول همیلتون هین[54]، شاعر جنوبی، از قبر پو بازدید کرد و مقاله‌ای در روزنامه نوشت که در آن وضعیت بد این قبر را توصیف کرده بود و توصیه کرد یک مقبره‌ی مناسب‌تر برای پو بسازند. سارا سیگورنی رایس[55]، یک معلم در بالتیمور، از این علاقه نسبت به بهسازی قبر پو استفاده کرد و شخصاً درخواست کمک مالی کرد، او حتا از چند دانش آموز سخنورش برای صحبت در عموم برای دریافت پول استفاده کرد. خیلی‌ها در بالتیمور و سراسر آمریکا کمک کردند. ناشر فیلادلفیلایی انسان‌دوست، جورج ویلیام چایلدز[56]، هم ۶۵۰ دلار پول کمک کرد. سنگ یادبود جدید توسط معمار جورج ای. فردریک[57]طراحی شد، کلونل هیو سشن[58]آن را ساخت و هنرمندی به نام آدالبرت ویک[59]مدالیون روی آن را درست کرد. هر سه نفر اهل بالتیمور بودند. تمام هزینه‌ی یادبود که شامل مدالیون روی آن هم می‌شد کمی بیشتر از ۱۵۰۰ دلار شد که ارزشی در حدود ۳۱۶۰۰دلار در سال ۲۰۱۴ دارد.پو در اول اکتبر ۱۸۷۵ دوباره در مکانی در نزدیکی روبروی کلیسا خاکسپاری شد. در هفدهم اکتبر برای اهدای قبر جدید جشنی برگزار شد. قرار بود محل دفن قبلی او با یک سنگ بزرگ که اورین سی. پینتر[60]آن را اهدا کرده بود پوشانده شود، اما سنگ را در محل اشتباهی قرار دادند. در میان شرکت‌کنندگان نیلسون پو هم حضور داشت که در سخنرانی‌اش گفت:«پسرعموی من یکی از خوش قلب‌ترین انسان‌هایی هست که زندگی کرده.» همچنین اسنادگرس، ناتان سی بروکس[61]و جان هیل هویت[62]هم حضور داشتند. اگرچه چندین شاعر مدرن هم دعوت شدند اما در میان آن‌ها والت ویتمن[63]تنها کسی بود حضور پیدا کرد. آلفرد تنیسون[64]شعری نوشت که در مراسم خوانده شد.تقدیر که زمانی او را نفی کردو حسد که روزی او را رسوا کردو بدخواهی که روزی به او تهمت زدحال شهرت او را نظاره می‌کنند[65]احتمالاً کسانی که او را مجدداً خاکسپاری کردند نمی‌دانستند که تمام قبرهایی که در سمت شرقی قبرستان بود در سال ۱۸۶۴به بخش غربی منتقل شده بودند. وقتی افراد قبر را کندند، به سختی جسد پو را تشخیص دادند. آن‌ها ابتدا یک سرباز نوزده ساله اهل مریلند به نام فیلیپ موشر جونیور[66]را نبش قبر کردند. وقتی محل دقیق پو را پیدا کردند، تابوت را باز کردند یکی از شاهدان گفته:«جمجمه‌ی او وضعیت خوبی داشت، شکل پیشانی او که یکی از ویژگی‌های قابل توجه او بود، باعث شد به‌سرعت بتوان او را تشخیص داد.»چند سال بعد بقایای همسر پو، ویرجینا هم به همین مکان منتقل شد. در سال ۱۸۷۵ قبرستانی که او در آن دفن شده بود تخریب شد و او هیچ خویشاوندی نداشت که دنبال بقایای او باشد. ویلیام گیل[67]یکی از اولین کسانی که زندگی نامه‌ی پو را نوشته بود استخوان‌های او را جمع کرد و در جعبه‌ای زیر تختش قرار داد. بقایای ویرجینیا در آخر، در ۲۹ ژانویه ۱۸۸۵ در هفتاد و ششمین سالروز تولد همسرش و حدود ده سال پس از خاکسپاری مجدد او در کنار همسرش به خاک سپرده شد. اسپنس گورکنی که هم مسئول دفن پو (هر دو بار) و هم مسئول نبش قبر پو بود در مراسم تدفینی که ویرجینا و مادرش ماریا کلم را به خاک سپردند شرکت کرد.آثار پس از مرگدر دهه‌ی شصت میلادی یک مدیوم به نام لیزی داتن[68]یک سری شعر را منتشر کرد و ادعا می‌کرد روح پو آن‌ها را به او داده. نامزد اول او سارا هلن وایتمن یک مدیوم را استخدام کرد تا با پو ارتباط برقرار کند زیرا فکر می‌کرد روح پو می‌خواهد با او ارتباط برقرار کندترور شخصیتی پس از مرگدر نهم اکتبر، روزی که پو را خاکسپاری کردند، یک آگهی فوت با امضای لودویگ در نیویورک تریبون[69]منتشر شد خوشبختانه این آگهی فوت به تمجید از قابلیت‌ها و فصاحت این نویسنده پرداخته بود و از نخوردن الکل و بلندپروازی او تعریف کرده بود. لودویگ گفته بود «هنر به معنای واقعی کلمه یکی از با استعدادترین و در عین حال غیرقابل دمدمی مزاج‌ترین ستاره‌هایش را از دست داده.» او از طرفی هم گفته بود پو شهرت داشت به اینکه هنگام قدم زدن در خیابان هذیان می‌گفت، با خودش حرف می‌زد و اینکه به‌شدت گستاخ بود، فکر می‌کرد همه‌ی انسان‌ها شرور هستند و به‌سرعت عصبانی می‌شد. لودیگ بعداً فاش کرد که روفوس ویلموست گریسولت، همکار سابق و از آشنایان پو، هست. گریسولت حتا زمانی که پو زنده بود دست به ترور شخصیت این فرد می‌زد. بیشتر آنچه در آگهی فوت آمده بود مستقیماً و بدون تغییر در شخصیت فرانسیس ویویان[70]در کتاب کاکستون‌ها[71]نوشته‌ی ادوارد بولور-لایتون[72]قرار گرفت. نوشته‌ی موجود در آگهی به‌سرعت مورد باور عمومی قرار گرفت.گریسولت همچنین ادعا کرد که پو خواسته پس از مرگش او وظیفه‌ی نظارت بر حقوق آثارش را برعهده بگیرد. او این کار را برای چندین نویسنده‌ی آمریکایی کرده اما مشخص نیست که پو واقعاً او را انتخاب کرده یا این یک حقه از جانب گریسولت بوده که عمداً یا سهواً مورد تأیید خاله و مادر زن پو یعنی ماریا قرار گرفته. در سال ۱۸۵۰ او با همکاری جیمز راسل لوول و ناتانیل پارکر ویلیس مجموعه کارهای پو به همراه یک مقاله با موضوع زندگی نامه‌ی او با نام «شرح حال نویسنده» را عرضه کردند که در آن پو شخصی فاسد، دائم‌الخمر، و یک دیوانه‌ی معتاد به مخدر به تصویر کشیده شده بود. باور بر این است که خیلی از بخش‌های آن ساخته‌ی خود گریسولت است و توسط افرادی که پو را می‌شناختند، از جمله سارا هلن وایتمن، چارلز فردریک بریگز و جورج رکس گراهام محکوم شده. از آنجا که این تنها زندگی نامه‌ی کامل از پو بوده و به دفعات تجدید چاپ شده گفته‌های موجود در این کتاب باور عامه را تشکیل داده. همچنین از طرفی این اثر بسیار محبوب شد چون پو خوانندگان را به یاد شخصیت‌های تخیلی مورد علاقه‌ی آن‌ها می‌انداخت یا از خواندن افکار و کارهای یک مرد شیطانی به هیجان آمده بودند.تا سال ۱۸۷۵ که جان هنری اینگرام زندگی نامه‌ی دقیق‌تری از پو ننوشت، نوشته‌ی گریسولت تنها زندگی نامه‌ی کامل پو بود. هرچند پس از انتشار این کتاب هم مورخان از نسخه‌ی گریسولت برای نوشتن کارهایشان استفاده کردند که در میان این کارها می‌توان به کار دبلیو اچ دون‌پورت در ۱۸۸۰، توماس آر اسلایسر در سال ۱۹۰۹و آگوستوس هاپکینز استرانگ در ۱۹۱۶ اشاره کرد. خیلی‌ها به پو به چشم یک داستان عبرت‌آمیز برای دوری از الکل و مخدر استفاده می‌کنند. در سال ۱۹۴۱ آرتور هازبرن کویین مدارکی را به نمایش گذاشت که گریسولت یک سری از نامه‌های پو که در «شرح حال نویسنده» آمده بود را جعل یا دوباره نویسی کرده بود. تا آن زمان نسخه‌ی گریسولت از زندگی پو چه در آمریکا و چه در دیگر نقاط دنیا مورد باور عمومی قرار گرفته بود و علی‌رغم تلاش‌هایی که برای زدودن این تصویر شد نتوانستند افسانه‌ی پو را تغییر دهند.شعر کلاغترجمه از سپیده جدیری:در انزوای نیمه‌شبی دل‌تنگآن‌گه که او چو خاطره‌ای کم‌رنگاندیشه‌های تلخ مرا اندودچشمان من ز خواب بخارآلودناگاه کوبه‌های کسی بر درآرام همچو زمزمه نجواگرنجوای من به خویش ملامتگر:&quot;یک میهمان شب‌زدهٔ دیگر!یک میهمان خستهٔ ناهنگامیک میهمان خسته و دیگر هیچ[1] Edgar Allan Poe[2] Baltimore, Maryland[3] Joseph W. Walker[4] John Joseph Moran[5] Rufus Wilmot Griswold[6] Ludwig[7] توی دو تا منبع یکی گفته بود که زنی که بزرگش کرده در بیست سالگی مرده و توی یه منبع دیگه گفته یه تاجر اسکاتلندی بزرگش کرده نمی‌دونم این دو نفر یکی هستن یا نه[8] The Murders in the Rue Morgue[9] The Gold-Bug[10] Ravenمتن شعر در صفحه‌ی آخر[11] New York Evening Mirror[12] Sarah Helen Whitman[13] Elmira Shelton[14] National Football League[15] Salvador Dali[16] Charles Baudelaire[17] Alfred Hitchcock[18] The Following[19] South Park[20] The Tell-Tale Heart[21] در فارسی با نام قلب افشاگر در نشریه شهروند توسط نیکزاد جورانی ترجمه شده[22] Stonehearst Asylum[23] The System of Doctor Tarr and Professor Fether[24] James McTeigue[25] Marguerite ST. Leon Loud[26] John Carter[27] Ryan&#x27;s Tavern[28] Joseph E. Snodgrass[29] Reynolds[30] Jeremiah N. Reynolds[31] The Narrative of Arthur Gordon Pym of Nantucket[32] Henry R. Reynolds[33] Henry Herring[34] حرفی از محتویات چمدون زده نشده[35] Maria Clemm[36] New York Herald[37] William Bittner[38] Jeffrey Meyers[39] John Evangelist Walsh[40] Thomas Mayne Reid,[41] Sons of Temperance[42] William Glenn[43] Thomas Dunn English[44] John W. Francis[45] معادلی تو فارسی پیدا نکردم معنی کوپینگ می‌شه حبس کردن ولی این یه حبس کردن عادی نیست جلوتر توضیح داده شده[46] Neilson Poe[47] W. T. D. Clemm[48] Virginia clemm[49] Zaccheus Collins Lee[50] Elizabeth Herring[51] Joseph Clarke[52] George W. Spence[53] David Poe, Sr[54] Paul Hamilton Hayne[55] Sara Sigourney Rice[56] George William Childs[57] George A. Frederick[58] Hugh Sisson[59] Adalbert Volck[60] Orin C. Painter[61] Nathan C. Brooks[62] John Hill Hewitt[63] Walt Whitman[64] Alfred Tennyson[65] Fate that once denied him,And envy that once decried him,And malice that belied him,Now cenotaph his fame.[66] Philip Mosher, Jr[67] William Gill[68] Lizzie Doten[69] New-York Tribune[70] Francis Vivian[71] The Caxtons: A Family Picture[72] Edward Bulwer-Lytton</description>
                <category>رادیو عجایب</category>
                <author>Poria</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2019 11:06:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین پادکست‌های 2018 (فارسی)</title>
                <link>https://virgool.io/radiow0nder/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-2018-arynrfw56kmt</link>
                <description>خوب دیگه اینم لیست دوم من بهترین پادکست‌های فارسی که تو سال 2018 شنیدم. زیاد دیگه توضیح نمیدم میرم سراغ معرفی کردن پادکست‌ها. این نکته رو بگم ترتیبی در نحوه قرار گرفتن پادکست ها وجود نداره. 8- رادیو دستنوشته‌ها - گلبهار راستش من رادیو دستنوشته‌ها رو با قسمت حج شروع کردم و دیگه بیشتر جلو نرفتم و همون هم شد بهترین قسمتی که از رادیو دستنوشته‌ها شنیدم. ولی چند وقت پیش همه کارهای دستنوشته‌ها رو شنیدم، و نظرم عوض شد با اینکه کار حج عالی هست و هنوز هم جز بهترین قسمت‌‌های هست که شنیدم ولی راستش گلبهار به همشون ترجیح میدم. دلیلش هم شاید بخاطر این باشه که اون لجاجتی اون مبارزه طلبی که تیم جامعه از خودش نشون می‌داد برای من به یک سمبل تبدیل شد و از طرف دیگه روایتی و اون نگاهی که محمود عظیمائی به موضوع و این اتفاق داره برای من به شدت جذاب هست باعث میشه که تا لحظه آخر پادکست برام داستان جذاب باقی بمونه. به نظرم محمود عظیمائی میتونه پادکستش رو با سلام به جامعه شروع بکنه. :D7- پادکست کُرُن - کارون شهیدکارهای بردیا و پادکست خوبش کُرُن رو من با شروع قسمت های نامجو دنبال کردم و نگاه بردیا به موسیقی برام جالب بود. برای همین شده بودم مشتری ثابت پادکستش اما یه روز یه نوتیفیکیشن برام اومد با این عنوان «Episode 10 - Karevane Shahid» و اینجا بود که دیگه داستان برای من یکی عوض شد. کاروان شهید یکی از اون قطعه‌های هست که فقط خاطره‌ست و هر بار گوش میدم یاد کلی اتفاقات مختلف تو زندگیم میفتم. شاید دلیل انتخاب این قسمت از پادکست کرون این باشه که برای من حس نوستالژی رو داشت ولی جدا از اون حس نوستالژی اون تکنیک بردیا برای اینکه بگه این قطعه چطوری درسته شده عالی هست. با فهم تیکه پاره من از موسیقی بردیا کسی که کمک میکنه که اون تیکه پاره‌ها رو کنار هم قرار بدم و یه مقدار هم بیشتر بفهم در موردشون، بارها شده بعد شنیدن یه قسمت من ساعتها در مورد یک موضوع تحقیق بکنم و بیشتر یادم بگیرم در مورد چیزهای که قبلتر در موردشون نمیدونستم. اما یک موضوع چرا بردیا جان یادی از اون نماهنگ خاطره انگیز کارون شهید نکردی ؟ :D حداقل من این قطعه رو به لطف اون نماهنگ شناختم و شنیدم.6- رادیو مرز - بازگشت به ایرانداستان من با پادکست فارسی یه مقدار عجیب هست خیلی وقت ها میبینم چندین ساعت پادکست انگلیسی شنیدم در حالی که فقط در حد چند دقیقه پادکست فارسی هم پلی کردم. رادیو مرز هم از اون دسته پادکست های بود که من باهاش خیلی غریبه بودم یه اپیزود مرگ آدم عزیز رو برای یک از دوستانم گذاشتم و باهام شنیدمش بعد از اون چیز دیگه از کارهای مرضیه نشنیده بودم ولی داستان این اپیزود بازگشت به ایران برای من یه چیز دیگه بود. من خودم تو زندگیم مهاجرت معکوس رو تجربه کردم راستش اگر بخوام دنبال یک هویت یک وطن بگردم نمیتونم به طور دقیق پیداش بکنم. نیمی از زندگیم جای زندگی کردم که هیچ وقت مفهوم وطن رو بهم نداد و نصف دیگه رو جایی زندگی کردم که هر بار به کسی میگم که من کجا اومدم با کلمه خاک برسرت که الان اینجایی منو رو همراهی میکرد. مرضیه با این اپیزودش قشنگ به درون ماها که برگشتیم ایران یه نگاهی انداخت از این قسمت لذت بردم راستش اگر هر اپیزود دیگه از رادیو مرز بشنوم احتمالا اندازه این اپیزود منو درگیر نخواهد کرد. و یه خسته نباشید به مرضیه هم بگم که واقعا خوب بلده افراد رو به حرف بیاره.5 - بی پلاس :  واقعیت (Factfulness)دیگه همه پادکست چنل بی و علی بندری رو میشناسید و همه هم فکر کنم میدونید که علی یک پادکستی رو تو سال گذشته شروع کرد با اسم بی پلاس که مخصوص خلاصه کتابهای غیر داستانی بود. اما وقتی من شروع کردم به شنیدن این پادکست اول دوتا اپیزود دوست داشتم اولیش چنگیز خان بود بعدش همه دروغ می‌گویند. ولی وقتی اپیزود واقعیت منتشر شد کلا داستان عوض شد محبوب ترین قسمت برای من همین هست چرا که باعث میشه به جای غر زدن های همیشگی بهتر به موضوع نگاه بکنم.4- مبل قرمز - رنگین کمان هفت رنگ بود راستش من بروبچه های مبل قرمز میشناسم و میدونم چه کار با کیفیتی رو دارن میسازن. اما این قسمت «رنگین کمان هفت رنگ بود» شاید گل سر سبد همه قسمت هاشون باشه. راستش اسم قسمت مشخص میکنه که موضوع چی هست. مبل قرمز میاد یکی از بزرگترین تابوهای حال حاضر ایران و حتی دنیا رو میگیره و برای شنونده اش بازش میکنه و اونم نه فقط با کمک یه روانشناس. کلا کار بچه های مبل قرمز درست هست ولی این قسمتشون شاید حکم اون میخ محکم رو داره که کوبیدن و گفتن اقا ما کلی حرف داریم برای گفتن بیاید ما رو بشنوید.3- پارگراف - بین النهرینپادکست پارگراف جز محبوب ترین پادکست های من محسوب میشه. و خوب انتخاب یه اپیزود ازش خیلی برای من یکی سخت بود به خصوص اینکه کلی فکر کردم سرش تا یکی رو انتخاب بکنم ولی خوب آخر به نتیجه رسیدم که این بین النهرین هست که میتونه محبوب ترین اپیزود من تو سال 2018 باشه. هر چند من با یکی از دوستام که جفتمون باهم پارگراف رو گوش میدادیم بحثی میکردیم رو اینکه اقا کدوم بهتر هست اون دوست عزیز ما میگفتن که اقا به نظرم انقلاب کشاورزی یا بخش یونان میتونه جز بهترین ها باشن ولی من اصرارم رو این بود که بین النهرین یه چیز دیگه هست. راستش وقتی ما قرار در خصوص جهان کنونی بدونیم باید حتما بدونیم تو این حلال حاصل خیز یعنی بین النهرین چی گذشته که اخرش ما از توش در اومدیدم یونان جذاب هست ولی برای من یکی بین النهرین یه چیز دیگه هست. از روایت علیرضا بنی جانی هم نگذریم که واقعا برای این پادکست کم نذاشته و کاملا واضح که به هر جنبه قضیه داستانش اهمیت داده. 2- استرینگ کست - فقط دو درجه ماندهاگر طرفدار پادکست های خارجی باشید یه پادکست خارجی هست به اسم Science که به صورت هفتگی توسط گروه گاردین منتشر میشه . توش میان به جنبه های علم که تو زندگی ما در جریان هست از زوایایی مختلف میپردازند. استرینگ کست من یاد اون پادکست میندازه. اما تو انتخاب بهترین قسمت راستش یه مقدار خلاف جریان دارم عمل میکنم خیلی ها رو فکر کنم اپیزود پسا حقیقت رو به عنوان بهترین کار استرینگ کست تو سال 2018 میدونن ولی من راستش اپیزود فقط دو درجه مانده رو بیشتر دوست دارم برای اینکه اون ایده گرم شدن زمین و سلسله اتفاقاتی که دارن رخ میدن رو به بهترین شکل ممکن بچه های استرینگ کست روایت میکنن. به امید روزی که بچه های استرینگ کست به بزرگی همین پادکست Science بشن.1- ساگا - افسانه های بومیان آمریکا - داستانهایی از کنار آتشمن عاشق اسطوره‌ها و افسانه هستم، ساگا بهترین پادکست میتونه باشه . وقتی پادکست ساگا شروع شد کلی خوشحال شدم که همچین موضوعی هم خیلی زود صاحب پادکست شده. وقتی قسمت داستان‌های کنار آتش رو شنیدم کلی حال کردم با کار بچه های ساگا یه کار بسیار عالی رو درست کردن برای شنونده شون خود بچه های ساگا یه مقدار حس میکنم از چیزی که تو ادیت و نهایی کردن کار عرضه میکنن راضی نیستن ولی خوب به نظرم اینقدر محتواشون خوب هست که باعث میشه آدم تا لحظه آخر بشنوه کارشون رو و به جای غر زدن سر نمیدونم عدم داشتن یه کیفیت خارق العاده بیشتر با محتواش حال بکنه. حداقل درد ساگا رو من یکی بهتر از هر کسی میفهمم :)) امیدوارم برو بچه های ساگا بیشتر به کارشون اهمیت بدن و به کارشون ادامه بدن چرا که ما به شدت منتظر شنیدم پادکست‌های دیگه ازشون هستم.لیست این پادکست ها رو میتونید از طریق این لینک تو کست باکس پیدا بکنید.</description>
                <category>رادیو عجایب</category>
                <author>Poria</author>
                <pubDate>Mon, 31 Dec 2018 16:12:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین پادکست‌های  2018 (انگلیسی)</title>
                <link>https://virgool.io/radiow0nder/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-2018-yztjirfdi1kd</link>
                <description>سلاماول از همه بگم که رادیو عجایب هم صاحب وبلاگ خودش شده از این به بعد سعی میکنم هر ازگاهی مطالبی رو تو اینجا من باب رادیو عجایب منتشر بکنم که دوستان هم در جریان امور پادکست بیشتر قرار بگیرند. فقط دعا بکنید که یه مقدار سرم خلوت بشه در خدمت همتون هستم.اما اولین پست وبلاگم رو با بهترین‌های سال 2018 شروع میکنم، پیرو توییت چنل بی (علی بندری) که گفتن بهترین‌ها رو معرفی بکنی، منم سعی کردم در دو بخش به بهترین پادکست‌های که تو سال 2018 شنیدم رو معرفی بکنم. اینم رو هم اضافه بکنم که برخی از قسمت‌های این پادکست‌ها ممکنه قدیمی باشن و تو سال 2018 منتشر نشدن ولی چون من تازه گوش دادمشون میذارمشون تو لیستم چون بلاخره لیست خودم هست.اما چرا دو بخش تو بخش اول به پادکست‌های خارجی میپردازم پادکست‌های که میتونه بعضی وقت‌ها الهام بخش ما در شکل گیر یه پادکست یا یک قسمت باشند. خوب دیگه بریم ببینیم تو لیست من چه پادکست های قرار میگیره.8-Slow Burnاولین پادکستی که من انتخاب میکنم به اسم Slow Burn هست. این پادکست تو فصل اول با این اسم شروع کرد Slow Burn: A Podcast About Watergate گویا قرار بود یه پادکست کوتاه و در خصوص یک موضوع اونم واترگیت باشه که خوب باید بگم واقعا هم قسمت های واترگیت عالی بودن. اما اون چیزی که باعث شد من این پادکست بیارم تو بهترین های سالم فصل دومشون بود تو فصل دوم اومدن و به کلینتون پرداختن. شاید یکی از دلایلی که من از این پادکست خوشم اومد این بود که تو سالی که کارزار انتخاباتی ریاست جمهوری آمریکا در حال برگزاری بود من خیلی پیگیرانه همه اخبار رو دنبال میکردم تو این کارزار ما بارها و بارها شاهد این بودیم که ترامپ برای حمله به هیلاری کلینتون به شوهرش یعنی بیل کلینتون حمله می‌کرد و هی یک داستان که مربوط به رسوایی جنسی بیل کلینتون بود رو وسط میکشه. همین باعث میشه که پادکست برای من جذاب باشه. و بهترین قسمت این پادکست به نظرم همون قسمت اول فصل دومش هست یعنی Deal or No Deal یه کاری میکنه که شما همون لحظه بشینید پای پادکست و تا آخر کار گوش بدید.7- Ear Hustleولی گزینه دوم من راستش پادکست Ear Hustle اگر ازم بپرسید بهترین اپیزودش چی هست نمیتونم بهتون بگم به نظرم کل پادکستشون عالی هست و چون کلا یک محتوای کاملا خلاقانه رو دارن به شما عرضه میکنن. با این سوال بذارید این پادکست براتون معرفی بکنم. زندگی در یک زندان چطوری هست ؟ این دقیقا سوالی هست که این پادکست بهتون جواب میده و از جذاب ترین بخش ‌های این پادکست به نظرم این هست که شما جواب این سوال رو از آدم‌های میشنوید که شب روزشون رو اون تو هستن یعنی با کمک خود زندانی‌ها این پادکست ضبط میشه. راستش نمیتونم بین همشون یک رو انتخاب بکنم ولی به نظرم قسمت The Big No No جز بهترین چیزهای هست که شما میتونید از یه پادکست بشنوید.6- Stuff You Missed in History Classهر کس تو کار پادکست باشه دیگه احتمالا گروه HowStuffWorks  رو میشناسه. اینا یه پادکستی دارن به اسم Stuff You Missed in History Class که در خصوص یه سری مسائل جالب تاریخی توش صحبت میکنن. راستش برای اینکه یه بخش از آینده پادکستم هم اسپویل آنچنانی نشه وقتی داشتم برای یکی از موضوعات آینده پادکستم تحقیق میکردم رسیدم به این پادکست و خوب در مورد چیزی صحبت میکردن که خیلی به موضوع کار من نزدیک بود و اون هم  در خصوص دوتا موجود به اسم‌های Pisadiera و Baba Yaga راستش من زیادی حال کردم با این قسمتشون و کلی هم تو خلق محتوا بهم کمک کرد. هر چند همه کارهاشون نشنیدم و نمیتونم بگم همه قسمت هاشون هم خیلی خوبن یا نه ولی واقعا به جنبه های از تاریخ میپردازن که خودم شخصا زیاد درگیرشون نشدم و نحوه روایت کارشون هم واقعا جالب هست.5- Loreواقعا من لازمه پادکست Lore رو معرفی بکنم ؟ از جمله پادکستهایی که باعث شد من برم سراغ ساخت پادکست خودم یعنی رادیو عجایب این پادکست بود. اما قسمت مورد علاقه ام تو اولین اپیزودهای Lore هست ولی خوب برای اینکه باز هم وفادار بمونم به اینکه کار مال همین 2018 باشه به نظرم یکی از بهترین اپیزودهای که تو این تاریخ حداقل شنیدم Under Siege بوده. 4-Conspiracy Theoriesگزینه چهارم از پادکست Conspiracy Theories هست اپیزود Vaccines، از اسم پادکست مشخص هست که داره در مورد چی حرف میزنه. تمام قسمت های این پادکست در خصوص تئوری توطئه‌های مطرح دنیا هست. یکی از بهترین چیزهای که من تو این پادکست شنیدم اپیزود Vaccines بود. تو این قسمت به این تئوری قدیمی میپردازه که اقا واکسن یک سیاست تبلیغی دروغ هست که دولت های بزرگ برای بیمار کردن مردم دارن ازش استفاده میکنن.3- GONEبازم یه پادکست دیگه از گروه Parcast، پادکست GONE در خصوص افراد، اشیا و هر چیز معروفی هست که مفقود شده. بهترین قسمتی که من ازشون تو سال 2018 شنیدم مربوط میشه به قسمت Jules Rimet Trophy که خوب اگر فوتبالی باشید میدونید داستان چی هست ولی اگر غیر فوتبالی هستید باید بگم که  جام ژول ریمه اولین جامی بود که به تو مسابقات جام جهانی فوتبال به قهرمان جهان میدادن و داستان این جام از قهرمانهاش هم جالب تر هست. چرا که دزدیده میشه و هرگز پیدا نمیشه و تو این پادکست به داستان دزدیده شدن این جام میپردازن.2-Unexplained Mysteriesبازم از گروه Parcast، پادکست Unexplained Mysteries و قسمت The Garden of Eden - Faith, fact, or fiction. این پادکست به موضوعات حل نشده میپردازه و سعی میکنه براشون یه جوابی پیدا بکنه و واقعیت عیان بکنه یه جورهای. راستش جز محبوب هام بود همیشه این پادکست چون شبیه کاری هست که منم میخوام بکنم تو پادکستم :)) ولی خوب این قسمتشون اصلا من شیفته خودشون کرد کی جرات داره بیاد بگه که اقا بهشت یه موضوع حل نشده هست و بعد بیاد بگه که اقا یه داستان خیالی بیشتر نیست همین باعث شد که این قسمت جز محبوبترین 2018 من باشه.1- Letters from WarLetters from Warاما بهترین چیزی که تو سال 2018 من شنیدم بدون شک پادکست Letters from War بوده. من داشتم لیست بهترین پادکست‌ها رو چک میکردم چشم خوردم به این پادکست با این توضیح : «داستانی از جنگ جهانی دوم ولی نه اینبار از زبان تاریخ نگاران بلکه از زبان نامه نگاران.» ایده پادکست فوق العاده هست جنگ جهانی دوم به جای اینکه از لابلای صفحات کتابهای تاریخ روایت بشه از لابلای نامه‌های شخصی که برادران Eyde برای همدیگه فرستادن روایت میشه. پادکست محصول واشنگتن پست هست و محصول سال 2017 هست ولی خوب من امسال این پادکست رو شنیدم ولی کلی هم باهاش حال کردم ایده و نحوه تحقیقات کار خیلی خوب بوده. باعث میشه آدم از شنیدنش لذت ببره. هر چند به نظرم باز میشه همچین کاری رو برای نامه ها و داستان های دیگه کرد.این پایان بخش انگلیسی و میریم سراغ نسخه فارسی که اون تو یه پست جدا معرفی میکنم.</description>
                <category>رادیو عجایب</category>
                <author>Poria</author>
                <pubDate>Thu, 27 Dec 2018 12:56:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>