<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات رها راد</title>
        <link>https://virgool.io/raharad/feed</link>
        <description>What I like to write</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 03:01:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/</url>
            <title>رها راد</title>
            <link>https://virgool.io/raharad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از خاطرات دوره آموزش از خانه</title>
                <link>https://virgool.io/raharad/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-fhhpxgmicidn</link>
                <description>یک روز رنگارنگ از زندگیبا دنیای مجازی و آنلاین، دوباره قدم به خانه های دانش آموزان مان می گذاریم. اول صبح با چهره های خندان، خواب آلود، گاهی خسته و گاهی پرانرژی روبرو می شویم و روزمان را آغاز می کنیم. این حالت بچه ها وقتی قابل مشاهده ست که باید صفحه تصویرشان در وقت حضور و غیاب صبحگاهی، باز باشد. نیم ساعت اول که می گذرد، بک گراندهای مجازی یا همان پس زمینه ها یکی یکی خودی نشان می دهند، یکی گویی در آکواریوم بزرگی نشسته و زیر پایش صدف دریا و دسته دسته ماهی ست که از دور و برش می گذرند. یکی گویی در میان کاخ الیزه نشسته و ما هم مهمانان مخصوص او. یکی هوس کرده دیزنی باشد و رنگ و دیزاین ست که از صفحه اش می بارد. یکی هم پس زمینه ای از یک آسمان خراش را ترجیج داده که گویی در فضا نشسته و به زمین می نگرد. تعدادی هم همان فرم طبیعی اتاق خود را ترجیح داده اند و در کلاس حاضرند و در این بین گاهی صحنه های جالبی هم اتفاق میافتد، یکی داد میزند که مادر مگر نگفتم وقتی کلاس دارم در اتاقم را باز نکن. یک دانش آموز سگش میاید و روی پایش به آرامی می نشیند. یکی مادرش می آید و بچه کوچکی را به بغل دانش آموز میدهد و از اتاق میرود. یکی ساندویج بدست، مشغول خوردن می شود.  برادر کوچکتر یکی، دور میز تحریر برادرش طوری میدود که گویی مسابقه ماراتن گذاشته است. مادر یکی مشغول جارو زدن می شود و اگر میکروفون ها به وقت تدریس روشن بود، معلوم نبود چه سر و صدا و قیل و قالی به پا می شد.گاهی یکی دوربینش را خاموش می کند و در جواب معلم می گوید که لپ تاپش مشکل فنی دارد. یکی هم در قبال خواست معلم که دوربین کروم بوکت را روش کن، پاسخ میدهد که مشغول نوشیدن آب است و هر وقت تمام شود، تصویر را باز می کند. یکی در هنگام پاسخ به سوالی، با عجله صدا را قطع می کند و می گوید مادرم از خونه کار می کند و صدایش بلنده. یکی در زمان تدریس فرانسه، حوصله اش سر میرود و در تختش دراز می کشد و فرانسه می آموزد.و..........بچه که بودم، قدیمی ها در توصیف تلویزیون، تعبیر مخصوص به خود را داشتند، “ صفحه جادویی، یک صفحه مربعی کوچک با این همه اتفاقات جورواجور؟!!!”، هر آنچه را قدیم در یک صفحه تلویزیون می شد دید، در این دوره و زمانه، این همه اتفاق را در صفحه ای به مراتب کوچکتر و به طور جمعی و در دنیای کودکان هم می توان دید.دنیای من، دنیای رنگ هاست، دنیای کودکانی که صاف و ساده و بی غل و غش در یک صفحه حاضر میشوند، درس می خوانند، تکلیف انجام میدهند و به ما معلمین و مربیان شور و انرژی زندگی می بخشند.تنها نمی دانم ما میزبانیم یا مهمان، عملا ما هوست و میزبانشان هستیم ولی نقش مهمان داریم و به خانه هاشان میرویم.و تنها معلمان هستند که نه گشنه می شوند نه تشنه، نه خسته باید بشوند و نه خواب آلود که حواس شان باید به همه چیز باشد.و این را هم سخت است بفهمم که روش تدریس قدیم آن هم با فرهنگ آموزشی ایران، کاربردی تر بود یا روش جدید و فرهنگ آموزشی غربی. مقایسه هم که قیاس مع الفارق است و به کار این دوران نمی آید و نتیجه درستی از آن استنتاج نمی شود. و تنها می ماند:درس معلم ار بود زمزمه محبتیجمعه به مکتب آورد طفل گریزپای رارها رادژانویه ۲۰۲۲</description>
                <category>رها راد</category>
                <author>Raha Rad</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jan 2022 06:41:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادی از شاعر دیار</title>
                <link>https://virgool.io/raharad/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-mrfg3zth22z6</link>
                <description>جز از نیک نامی و فرهنگ و داد         ز رفتار گیتی مگیرید یادوقتی قرار است از فردوسی و از آشنایی با این شاعر بزرگ نقل کنی، باید برگردی به گذشته، خیلی و چند دهه، وقتی که حتی ۶ سال هم نداشتی.فاصله شهر مشهد با توس، در همان عالم بچه گی، مسافت دوری به نظر می رسید و دیاری دیگر و سفری دوری محسوب میشد.یکی از دوستان خانوادگی، کوکب خانم و همسرش که کارمند آرامگاه فردوسی بود، در یک خانه سازمانی، دو قدمی محوطه آرامگاه، در شهر توس زندگی می کردند.رفت و آمدها و گاهی ماهی یکبار ما که حداقل سه خانواده از اقوام را دور هم در این مکان با صفا جمع می کرد، برای ما بچه های فامیل خاطره ساز شد. بدون اینکه از فردوسی و این شاعر بزرگ چیزی بدانم، گشت و گذار در باغ باصفای توس با آن گل های رنگارنگ و زیبا، درختان همیشه سبز و مجسمه فردوسی بزرگ که چون نگینی در وسط آن قرار گرفته بود، خاطره اش را در ذهنم برای همیشه سبز و ماندگار کرده است.جمعه هایی که قرار سفر به توس داشتیم، سحر خیز می شدیم، با شور و شوق زیاد آماده رفتن بودیم. به توس که می رسیدیم، تقریبا وقت ظهر بود، ما بچه ها ناهار خورده نخورده، به طرف آرامگاه میدویدیم، بالا رفتن و پایین آمدن مکرر از پله های مرمری آن، نوعی تفریح به حساب میآمد و مسابقه ای بود نفس گیر. فواره های مقابل آرامگاه، زیبایی خاصی به محیط بخشیده بود. وقتی تصمیم رفتن به موزه داشتی، بیش از سی پله ای را باید پایین میرفتی تا به آن گنجینه بی نهایت دست پیدا می کردی. نقاشی های برجسته روی دیوار، مجسمه های موجود در سالن، کتاب های خطی، لباس های قدیمی و زره های جنگی، بخشی از دیدنی های این موزه به حساب می آمدند. نقش های برجسته روی دیوار، از سلاطین و شاهان گرفته تا اساطیر افسانه ای شاهنامه، در آن سن و سال برایم قابل درک نبود. هنوز حیرت خود را به یاد می آورم که چگونه آن نقش های برجسته بر روی دیوار موزه، با آن صلابت و سنگینی، همچنان بر دیوار مستحکم و استوار بر جا مانده بودند و از دیوار جدا نمی شدند. با وجودی که با هر بار رفتن به توس، دیدن موزه، بخش مهم و جدا نشدنی از سفر بود، به یاد نمی آورم که بازدید هر باره آن، برایم خسته کننده و ملال آور بوده باشد، برعکس، هر بار سوالات بیشتری از آن همه عظمت و بزرگی در ذهنم نقش می بست.اکنون که به آن روزها می اندیشم، عظمت، بزرگی و استواری آن بنای تاریخی را به قدمت مردی گره میزنم که بیش از سی سال از عمر خود را صرف زبان فارسی کرد و گنجینه ای گرانبها را برای نسل ایرانی به ماندگار گذاشت. داستان رستم و سهراب، آرش کمانگیر، خسرو شیرین، سیاوش، زال و رودابه، ضحاک، بیژن و منیژه و …. همه گی ریشه در تاریخ و فرهنگ قومی دارد که با همت بزرگ مردی چون فردوسی، با گذشت قرن ها و با وجود تاخت و تازها و دست اندازی های اقوام دیگر، به استواری تمام ایستاده اند. زبان و ادبیات فارسی چون کتیبه ای است که به امضاء و مهر حکیم طوس مزیّن شده و نقشش را برای همیشه تاریخ بر دیوار این سرزمین کهن حک کرده است.بسی رنج بردم در این سال سی                        عجم زنده کردم بدین پارسیرها راد۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۰۱۵ می ۲۰۲۱</description>
                <category>رها راد</category>
                <author>Raha Rad</author>
                <pubDate>Sun, 16 May 2021 04:09:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستون که می شد......</title>
                <link>https://virgool.io/raharad/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-iffuaavcthew</link>
                <description>زمستون خدا.........زمستون که می شد، هیچ دغدغه ای که نداشتیم هیچ، کلی هم ذوق زده می شدیم، برف که میآمد، خوشحالیمون می شد صد برابر.زیر کرسی رفتن، سرسره بازی، بوی خوش شلغم و باقلا در خانه و کوچه و بازار، مجمع روی کرسی که پر بود از تنقلات زمستانی، شب های بلند زیر کرسی و زیر نور چراغ گاهی هم فانوس، بوی خوش شام شب دورهمی، بزرگتری که کتاب می خواند و آهسته آهسته خواب به سراغ مان میآمد. نمی فهمیدیم که کی صبح می شد، تنها متوجه دستی مهربان می شدیم که لحاف کرسی را رویمان می کشید که سرما نخوریم.در پس این آرامش جسم و خیال که کودکی را سپری می کردیم، هیچ نمی فهمیدیم و نمی دانستیم که مادر پدری مهربان و دلسوز، با چه تلاشی روزهای کودکی مان را رقم زدند که هنوز طعم خوش روزهایش، کامم را شیرین می کند. در پس خوشی های کودکی حتی، تمیز کردن و رفت و روب همان کرسی و لحاف و تشک بالش هایی که با ظرافت تمام بدست مامان و عمه و بی بی با سلیقه تمام دوخته و تکه دوزی شده بود، تماشایش برای ما تفریح به حساب میآمد ولی تکاندن خرده نان ها و گاهی پوست تخمه و ریخت پاش های شب قبل، دوساعتی از وقت مادر و بی بی را می گرفت، آماده کردن منتقل کرسی و به نو کردن آتشش هم برای خود ماجرایی داشت.روزی که مدرسه تعطیل می شد، از خوشی یک روز تعطیل، سر از پا نمی شناختیم و از زیر کرسی جم نمی خوردیم طوری که کار رفت و روب را برای بزرگترها به تاخیر می انداخت، بعد هم با تذکر بزرگترها که ظهر شد و همه کارهایمان ماند به سراغ حیاط خانه می رفتیم و برف بازی.الان که مدرسه تعطیل می شود، از خوشی یک روز تعطیل، خواب به سراغت نمی آید ولی نه تو دیگر کودک هستی، نه کرسی ای هست و نه آن دوره و خانواده که دور کرسی جمع شوند و نه با این غربت و دوری، تکرار این خوشی ها به آن شکل قدیمش امکان پذیر.در عوض، نتیجه این روز تعطیل زمستانی می شود این نوشته که خاطرات گذشته را برایم زنده کرد و کام و روزم را شیرین.</description>
                <category>رها راد</category>
                <author>Raha Rad</author>
                <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 19:39:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر حکایت این روزها، ماسک و زبان دوم</title>
                <link>https://virgool.io/raharad/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-%D9%88-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%85-l25bnluaugvt</link>
                <description>روزگار ناخوش را می توان با هم بودن در یک هدف، خوش کرد این روزهای در حال گذر، روزهای عجیبی ست که دنیا و مردمانش در حال تجربه آنند. قطعا هر کسی به نوعی خاطره این روزها را به یاد خواهد آورد. چه نوشته ها و تجربه های تلخ و شیرینی که در حال نوشته شدن و ثبت و ضبط برای آیندگان هستند. استفاده از ماسک آن هم در محیط آموزشی، سختی های خودش را به همراه دارد. حال تصور کنید در محیطی هستید که پوشیدن ماسک اجباری باشد، شغل شما هم تعطیل بردار نباشد و کارتان هم آموزش. این روزها به مراتب، تعداد کلمات بیشتری برای تدریس و کلمات تکراری نامحدودی در گفتگوی بین همکاران استفاده می شود. گاهی معلم ها مجبور می شوند برای چند ثانیه ای، ماسک را از روی بینی و دهان به زیر چانه هدایت کنند تا شاگرد دبستانی را متوجه منظور خود کنند. این موضوع، کار را برای زبان دومی ها سخت تر هم کرده است. قبل از این، حرکات دهان و فرمی که چهره در گفتگوها به خود می گرفت، نیمی از مفهوم حرف و سخن را روشن می کرد و کمک موثر و بزرگی برای طرفین، زبان اولی ها و زبان دومی ها بود، اکنون که نیمی از چهره را ماسک پوشانده، کار را برای زبان اولی ها هم سخت کرده چه برسد به زبان دومی ها. گاهی برای رساندن مفهوم آنچه می گویی و یا دریافت آنچه می شنوی، تلاش بیشتری به خرج میدهی، گاهی هم از خیرش می گذری و با گفتن Never mind که مهم نیست چه گفتم و یا گفتن Yes or No که مثلا حرفت را فهمیدم, مکالمه را فیصله می دهی.  با تمام این اوصاف، معتقدم که هر سختی برای خودش تجربه و نتیجه خوب و مثبتی به همراه دارد که: شنیدن را یاد بگیریم، گاهی سکوت کنیم و در پس این ماسک، کمتر سخن بگوییم و بیشتر تامل کنیم. شاید که چنین شود.</description>
                <category>رها راد</category>
                <author>Raha Rad</author>
                <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 18:44:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای دوری که خاطراتش همچنان نزدیک است</title>
                <link>https://virgool.io/raharad/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B4-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fsfh0cd8pfpw</link>
                <description>بوی خوش ماه مهر از پنجره غربتنمی دانم شما هم مثل من بوی خوش ماه مهر را استشمام و صدای پر مهر پائیز را می شنوید و یا این یکی هم، از دیگر خواص غربت است. چند روزی ست که از پنجره اتاق نشیمن، صدای پایش که نزدیک و نزدیک تر می آید را با تمام وجود حس می کنم. پائیز برای من پر از احساس قشنگی ست که سخاوتمندانه مرا بر بال باد جای می دهد و فرسنگ ها و سال ها به عقب می برد. روزهای پر جنب و جوش تهیه وسايل مدرسه، آفتابی که از زیر حصیر به ایوان خانه رخنه می کند و پاهای خسته را به آرامش و چرت کوتاه بعدازظهر فرا می خواند. روزهايی که در انتظار پایان تابستان یکی پس از دیگری می آیند، یونیفرم جدیدت که به خاطرش بارها و بارها راه خانه را تا خیاط خانه گز می کنی، دفترهای کاهی و بوی کتاب نو، پاک کن و سرکن، مداد رنگی هائی که با همان شش تا، کلی رنگ و رو به احساست میدهند، مدادهای قد بلندی که با کلاه های عروسکی که بر سر گذاشته اند، قد بلندتر هم شده اند و دیگر در کیف جای نمی گیرند و تو مجبوری موقتا کلاه را از تن مداد جدا کنی تا بتوانی جایشان دهی.  لیوان تاشوی آبخوری که تا قبل از آغاز مدرسه بارها تست شده که مبادا چکه کند، دفتر و کتاب هائی که یک به یک با کمک مدرسه بروهای تجربه دار خانواده جلد می شوند و اسمت بر روی هریک از آن تو را به سر ذوق می آورد و شروع یک سال تحصیلی جدید شوقی وصف ناپذیر را در جانت میدمد.زمین بایر را می توان به گلستانی بدل ساخت اگر به شکفتن ایمان داشته باشیمروزهای مدرسه خاطره انگیز است حتی اگر ناظم مدرسه، تو  و دیگر دانش آموزان را از نزدیک شدن به پنجره اتاق معلمان که با باغچه زیبای پر گلی مستور شده، بترساند و با پریدن شاپرک ها از گلی به گل دیگر شعری زمزمه کند تا بهانه ای بسازد برای بر هم نزدن زنگ تفریح معلمانهر که به گل دست بزنه، شاپره نیشش می زنه.</description>
                <category>رها راد</category>
                <author>Raha Rad</author>
                <pubDate>Tue, 25 Aug 2020 22:13:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تنهائی خو بگیریم</title>
                <link>https://virgool.io/raharad/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%A6%DB%8C-%D8%AE%D9%88-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-dp5f0iyuzu9j</link>
                <description>پشت دریاها شهری است! قایقی باید ساخت&quot;دلا خو کن به تنهائی که از تنها بلا خیزد&quot;، جمله ایست آشنا به گوش ما. اساس آن بر هر چه که باشد، معنی عمیقی را در بر می گیرد که حتی می تواند در موقعیت های مختلف معانی متفاوتی از آن برداشت کرد. در این دوره کرونائی، مردم دنیا بیش از هر زمان دیگر در حال تجربه تنهائی اند. در این خود انزوائی اجباری، هر فردی تجربه شخصی خویش را می سازد. کسانی که قبل از این، تنهائی را احساس و تجربه کرده اند و به قول شاعر دل خو کرده اند به تنهائی، در نتیجه آموخته اند که چگونه از بلای تنهائی در امان بمانند و با شرایط موجود آسان تر کنار بیآیند. با این اوصاف، افرادی که در حال اندوختن این تجربه و کنار آمدن با تنهائی خود اند هم، در حال تمرین ممانعت از ریزش بلای تنهائی در آینده اند. اگر به مانند شاعر از این زاویه به این موضوع نگاه کنیم، این پرسش به ذهن خطور می کند که مگر تنهائی چگونه معضلی ست که اگر به آن عادت نکرده باشیم، جائی گریبان تنهایان را خواهد گرفت و بلاخیز خواهد شد؟ از دید نویسنده این متن، در تنهائیست که ما با خود وجودمان تنها می شویم، به دردهای دل مان بدون وجود صداهای اطراف گوش می دهیم، به جای قضاوت از طرف دیگران، خود به قضاوت خود می نشینیم و به نقطه ضعف و قوت خود آگاه تر می شویم. اگر قبل از این معضل جهانی، به محض احساس تنهائی، مفری برای فرار از درون به بیرون می یافتیم و توجه مان را به موضوع دیگری خارج از درون معطوف می ساختیم، بیرون می زدیم، کار می کردیم، رستوران، پارک و بازار می رفتیم، با گروه های اجتماعی معاشرت می کردیم و در واقع از خود فرار می کردیم و به جمع پناه می بردیم. دل را به دیدن بیرون از خود و ظواهرش سرگرم می ساختیم، دست آخر هم خسته اما خشنود و شادمان که از اوقات بهره کافی برده ایم و عمر را به بطالت سپری نکرده ایم، پس از این همه مشغولیت، قطعا انرژی و فرصتی برای خود و خودشنیدنی باقی نمی مانَد و خود را به این خودفراموشی اختیاری عادت میدادیم و فردا هم دوباره روز از نو و روزی از نو، اما حال که چنین مجال و بی خیالی دل دست نمیدهد، لاجرم راهی نمی ماند جز به خود بازگشتن و اندیشیدن..ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد کرونا با تمام معایب و معضلاتش، محاسنش را هم به رخ کشید، راه فرار را بر رویمان بست، وقت آزاد و آزادی تفکر و تأمل را به ما هدیه داد، روزهایمان را بلندتر و شب هایمان را با تفکر آنچه در امروز و گذشته کردیم مشغول ساخت. راه بهانه سازی را سدّ کرد و مغز را به چالش توجه به خود دعوت کرد. نقش سفیری را بعهده گرفت برای رساندن پیام و صدای فراموش شده دل به گوش های به عمد ناشنوا شده مان. مجالی داد برای گشایش گره های در طول سال ها روی هم بسته و تلنبار شده، خود را با خود وجودمان آشنا کرد و قهر دل و دیده را به آشتی کشاند. نشان داد که بالاخره و سرانجام و در نهایت:   همه تنهائیم، اما تنهائی که به اندیشه خو گرفت و با دل همراه و همراز شد، احساس تنهائی رخت بر می بندد، جایش را دوستی با خود پر می کند و با بذر خودشناسی، سرزمین بایر دل را تبدیل به سبزه زاری می کند که سرشار از عشق، بی نیازی، زیبائی و آرامش است، در این باغِ دل غربال شده، رویش هیچ گره و علف هرزه ای را امکان و توفیقی برای رشد و قد کشیدن نیست. اینجاست که از تنها بلائی بر نمی خیزد. باشد که درس هایمان را از روزگار و سختی هایش بگیریم.</description>
                <category>رها راد</category>
                <author>Raha Rad</author>
                <pubDate>Sat, 01 Aug 2020 07:07:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرکت و هجرت و یک پرسش همیشه بی پاسخ</title>
                <link>https://virgool.io/raharad/%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-qikvvntgdyzp</link>
                <description>آخرش یه روزی هجرت در خونتو می کوبهدر زندگی همه آدم ها، هستند روز و زمانی که برای همیشه در خاطره ها می مانند. یک تغییر و تحول کوچک یا بزرگ، هر کدام که باشد، مسیر زندگی را به سمت و سوی دیگر هدایت می کند و حکایتی دیگر می سازد.   ماه جولای برای من و خانواده ام، یک تصمیم و تغییری صورت گرفت که آسان نبود، نه تصمیمیش آسان بود و نه به تبع آن تغییرش. ریشه ها را در خاک جای بگذاری و تنه و شاخه و برگ را برداری و در جائی دیگربنا کنی. دوباره از نو ریشه زدن، جوانه زدن و در انتظار طولانیِ بارور شدن. آنچه که انتظار را بیش از حد طولانی جلوه میدهد، شک و تردیدها در بارورشدن و یا نشدن در خاک دیگر است، به ثمر نشستن یا ننشستن تلاش ها. هر چه که بود و هست همه تجربه ای جدید و راهی ست بی فانوس و چراغ، حتی اگر هزاران نفر قبل تو از این راه عبور کرده اند، باز این مسیر نا شناخته، با گام ها و چراغ در دست خودت روشن و آهسته آهسته رمزگشائی می شود.سیزدهمین جولای دور از وطن را تجربه می کنیم، سرد و گرم، تلخ و شیرین، گاه دلتنگ و گاه مسرور. تفاوتی نمی کند که چقدر از حرکت و هجرتت گذشته باشد، هنوز به فکر همان ریشه های بر جا مانده می افتی، جدا شدن از ریشه هائی که سال ها به هم تنیده شدند و  رویش دوباره در سرزمینی نا شناخته، و هنوز همان سوال همیشگی بی جواب مانده را: اساسا مهاجرت کار درستی ست یا خیر؟ از یک طرف همچنان به ریشه های گذشته تعلق خاطر داری و از طرف دیگر لحظه ای نمی توانی از ریشه های از نو جوانه زده غافل شوی. هنوز بعد از این همه سال، میزان بدست می شوی و رفتن و ماندن را به محکمه و مقیاس می کشی، هریک را در یک کفه، بارها و بارها سبک سنگین می کنی. کفه ها با این استدلال و آن استدلال بالا و پایین میروند، گیج میزنی و دوباره از اول شروع می کنی، خسته می شوی و محاکمه را به کناری می گذاری و از مقام قضاوت برای مدتی کناره می گیری و  پرسش و محاکمه را متوقف می کنی، دوباره چندی بعد با یک بهانه کوچک همان لباس حکمیت را بر تن می کنی و همان  سوال و همان استدلال، اما نتیجه همان است که بوده. ماندن یا رفتن، کدامیک؟جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد</description>
                <category>رها راد</category>
                <author>Raha Rad</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jul 2020 05:00:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احترام به محیط زیست و فرهنگ تنبیه</title>
                <link>https://virgool.io/raharad/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%87-xxu4kn0p9mrc</link>
                <description>  نمونه تصویر بالا در محل زندگی و هر شهر و کشوری قابل مشاهده ست. اینکه افرادی از سر دلسوزی و احساس محبتی که نسبت به طبیعت در دل دارند، انفرادی و گروهی به جمع آوری زباله های رها شده به دست عده ای بی مسؤلیت، همت می گمارند. دیدن چنین صحنه هائی در اینور دنیا هم معمول و غریب نیست، با دیدن یک نفر که تنها در زیر پلی در یک اتوبان پرتردد مشغول جمع آوری زباله ست، چند مطلب به ذهن خطور پیدا می کند، اول اینکه در همه جای دنیا افراد بی فکر و فرهنگ وجود دارند که از طبیعت و سرسبزیش بیشترین استفاده را می برند و با بی خردی تمام، به همان که خدمت کرده و سرسبزی را زیر پایشان سخاوتمندانه و بی منت گسترانده، اهانت روا داشته و طبیعت را با آشغال های ریز و درشت به حال خود رها می کنند، یک عده هم از سر طبیعت دوستی و نوع دوستی، به دنبال زیباسازیند و به پاک سازی محیط زیست می پردازند تا اشتباه بی خردان و نادانان، گریبان دانایان و آیندگان را نگیرد. دست مریزادنکته بعدی حائز اهمیت در این مقوله، استفاده از روش پاکسازی محیط برای تنبیه افرادی ست که در اثر یک اشتباه و تصمیم نادرست، لطمه ای به فردی و یا محیطی وارد کرده اند. این فرم از تنبیه، حقی را به آن فرد و جامعه متضرر برمی گرداند که به نادرستی و به ناحق توسط فرد خاطی از آن گرفته شده است. این افراد با ارتکاب خلاف قانون چون تخریب محیط زیست، خلاف در روابط دوستی و زناشوئی، در روابط والدین و فرزندان با دست بلند کردن بر روی شریک زندگی و یا فرزندان، با تنبیهاتی از این دست با این شکل از مجازات روبرو هستند. جریمه ای که به این شکل به دست قانون ابلاغ و اجرا می شود، بسیار خردمندانه طراحی شده که به جای پرکردن زندان ها از زندانیان با جرم های سبک و تحمیل مخارج بیشتر بر دوش دولت و مردم، نفع و سودی از فرد خاطی به همان جامعه ای که به آن آسیب رسانده، برسد. این فرم برخورد قانونی با قانون شکنان، نه تنها هزینه ها را کاهش میدهد که تنبهی ماندگار برای فرد خاطی به جای می گذارد که بداند ایجاد اختلال و سلب آرامش دیگران هزینه دارد حتی اگر فرم پرداخت هزینه برایشان ناخوشایند باشد. خلاصه کلام اینکه: چه فردی که محیط زیست را محترم می شمارد و صدای مظلوم طبیعت را می شنود و داوطلبانه به داد آن میرسد و چه قانونی که جبران خطای مردمش را به دوستی با طبیعت ارجاع میدهد و گره می زند، کاری ست خردمندانه و قابل احترام.  فردی که طبیعت را امانت نسلش میداند و روا نمی دارد که در سپردن این امانت به نسل بعدی کوتاهی کند، قانونی که روا نمی دارد با یک خطا، یک شخص و یک نیروی کار را از جامعه حذف کند، هر دو مسیری می سازند برای داشتن دنیائی بهتر و قابل تحمل تر. در تصویر بالا هم، این بانو با موهای سفید، چه با جبر قانون و چه داوطلبانه برای پاکسازی محیط پا به طبیعت گذاشته، نتیجه یکی ست. در اینجا جبر قانونی و اختیار فردی، هر دو یک هدف را دنبال می کند که چیزی جز منفعت عامه را به دنبال ندارد. یاد من باشد، هر چه پروانه که می افتد در آب، زود از آب درآرمیاد من باشد، کاری نکنم که به قانون زمین بربخوردسهراب سپهری</description>
                <category>رها راد</category>
                <author>Raha Rad</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2020 01:34:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدا و ندای درون</title>
                <link>https://virgool.io/raharad/%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-nbno0xctbk4s</link>
                <description>هدفون و ذهن خود را به شنیدن خوشایندها عادت دهیمتا به حال به نحوه کار یک هدفون فکر کرده اید؟ کار یک هدفون، انتقال خوش و با کیفیت صداهائی ست که مایل به شنیدنش هستیم، صدائی که ما را از دنیای بیرون و هیاهوی اطراف مان به حال درون خود هدایت می کند. وقتی با هدفون به یک موسیقی، مطلب و داستان و ... گوش می سپاریم، شنیدن صداها و اتفاقات بیرون به روی گوش ما بسته می شوند، در واقع ما برای شنیدن یا نشنیدن و چه را شنیدن دست به انتخاب می زنیم. انتخاب ما، حال خوشایند و نا خوشایند پس از آن ما را رقم خواهد زد. حال تصور کنید که ذهن ما یک هدفون است و عملکرد آن را دارد، آن را بر روی گوش مان می گذاریم و ارتباط مان را با خارج از آن قطع می کنیم، تنها صدایی که می شنویم، صدای درون است و نه چیز دیگر. ما آدم ها، زمان زیادی را به شنیدن صدای درونمان، خوش و ناخوش، شاد و غمناک و ...، صرف می کنیم که از ذهن تراوش می کند، این تراوشات ذهنی حال درون ما را می سازند و سپس تصورات مان را، این تصورات، پایه ارتباط و تصمیمات زندگی مان قرار می گیرند. آنچه ما و شناخت ما را از خود شکل می دهد، به چگونگی تجزیه و تحلیل  آنچه را که به ذهن خطور کرده   بستگی دارد. تصوراتی که از خود داریم، زشت یا زیبا، بد یا خوب، باهوش یا کم استعداد، چاق یا لاغر و هر آنچه را که درباره خود فکر می کنیم و یا در مورد دیگران از ذهن مان می گذرد، پایه قضاوت ما نسبت به خود و یا دیگران قرار می گیرند. وقتی این هدفون و ذهن را به کناری می گذاریم و وارد دنیای بیرون می شویم، با همان تصورات ساخته و پرداخته ذهن، فرم ارتباط با وجود خود و رابطه با دیگران را می سازیم. نحوه تحلیل داده ها به یک نوع عادت در می آیند و عادات رفتاری ما را می سازند. عادت ها هم که عادت شدند، احساس نیاز به پردازش را کم رنگ و بازنگری را با دشواری همراه می سازند. نتیجه آنکه برخورداری از یک هدفون و ذهن خوب زمانی در دسترس خواهد بود که دست به انتخاب و آنالیز داده ها بزنیم، آنچه را که لازم است بشنویم و سره را از ناسره جدا کنیم، از صافی دل عبور دهیم و به صدا و ندای درون گوش بسپاریم. گوش جان و بی قضاوت سپردن به دل، در درجه اول به ساخت یک رابطه درست و منطقی با خود و سپس با دیگران و محیط پیرامون مان منتهی می شود. کیفیت زندگی به کیفیت تفکر و اندیشه ما بستگی دارد. تفکر و تجربه دنیای بی قضاوت و زیبای بیرون و درونم آرزوست. با دل گفتم ز دیگران بیش مباش                             رو مرهم ریش باش چون نیش مباشخواهی که ز هیچکس به تو بد نرسد                          بدگوی و بد آموز و بد اندیش مباش                                                   دیوان شمس</description>
                <category>رها راد</category>
                <author>Raha Rad</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 07:13:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموخته هایی برای پسا قرنطینه</title>
                <link>https://virgool.io/raharad/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B3%D8%A7-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-tdy4xhje6y2x</link>
                <description>احترام به حقوق دیگران ترجمه سلیس بعضی کلمات و عبارات از انگلیسی به فارسی و بالعکس گاهی با سختی همراه است، برای اصطلاحات هم بیشتر، مثل حقوق و وظیفه شهروندی، دورکاری، فاصله اجتماعی و اصطلاحاتی از این دست که این روزها خیلی هم رایج هستند. اما وقتی پای و زبان عکس و تصویر به میان می آید، فهم آن تقریبا مشترک است حتی اگر به زبان آن تصویر آشنا نباشیم. در زندگی روزمره به خاطر مشغله و عجله ای که در انجام امور داریم، کمتر متوجه اطراف مان هستیم مگر اینکه مسئله ای غیر عادی، توجه مان را به اطراف معطوف کند. خود من بارها و بارها از کنار تابلوی بالا در راه  های جنگلی عبور کرده و برخورد داشته ام ولی آنچه که مرا به توقف و توجه بیشتر وادار کرد، فرصت بیشتری است که دوران کرونایی بالاجبار در اختیارم گذاشته تا به سادگی از آنچه که در اطرافم وجود دارد، نگذرم. موضوع این تابلو رعایت حقوق یکدیگر در مسیری نه چندان پهن است که حتی با حذف ماشین ها، چیزی از وظیفه ورزش کاران با هر شکل و نوع وسیله عبوری مورد نظر کم نمی کند. قوانین عبور، به ساده ترین و شفاف ترین شکل ممکن با فونتی زیبا و درشت که قابل دید برای همه باشد، در جای جای این راه نصب شده: رفت از راست و برگشت از چپ، استفاده از بوق برای دوچرخه و اسکیت و غیره تا خارج شدن کامل از تریل اگر تصمیم به ایستادن می کنید و کنترل حیوانات اهلی به هنگام عبور. آنچه که بیشتر به اشتراک گذاری این تابلو و تفکر تشویق شدم، شباهت دادن این تصویر با محیط بزرگتری مثل یک جامعه و یک شهر در ذهنم بود. اینکه چقدر در جامعه به هنگام عبور و مرور در خیابان، سوار و پیاده شدن از وسیله نقلیه، خرید و در صف بودن، رعایت حال کودک و سالخورده، سواره و پیاده، کم توان و ضعیف در زندگی روزمره مان مورد توجه و اهمیت است. چقدر متوجه این موضوع هستیم که رعایت حقوق شهروندی راهی جز از خود شروع کردن ندارد و راز جوامع پیشرفته چیزی نیست جز احترام به قوانین، یکسان بودن همه در برابر قانون و هر فردی خود را مسئول و موظف به اجرای امور شهروندی بداند. روزهائی که بواسطه ویروس کرونا در خانه ها ماندیم و مانده ایم، آیا فکر تغییر در شکل رفتار و منش در زندگی فردی و اجتماعی به ذهن مان خطور کرده تا درصدد ایجاد تغییراتی در زندگی شخصی و اجتماعی خود  در دوران پس از قرنطینه باشیم یا نیازی در این زمینه احساس نمی کنیم؟ آیا این همه رنج بشری از یک ویروس میکروسکوپی ناشناخته برای شستن چشم ها و جور دیگر دیدن ها کافی نیست و منتظر یک شوک، یک عامل تکان دهنده بیرونی و یک اتفاق طبیعی دیگری برای تغییر هستیم؟     گرچه خزان کرد جفاها بسی     بین که بهاران چه وفا می کند                                                                        مولانا</description>
                <category>رها راد</category>
                <author>Raha Rad</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2020 22:42:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه روز معلم که گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/raharad/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-ig4za6rm4cjj</link>
                <description>با بزرگداشت و بی بزرگداشت، هر آنکه با عمل انسانیت می آموزد معلم است به یاد می آورم بیش از سی سال پیش بود، یکی از اقوام که در همسایگی ما زندگی می کرد و معلم بود و معلمی پرحوصله، خوش ذوق و عاشق بچه ها، می گفت سال هاست که ساعت ده صبح خانه اش که پرتوهای طلائی خورشید از سقف شیشه ای پاسیو به داخل خانه می آید را ندیده است، ندیده که این نور طبیعی و زیبا چه اندازه گل و گیاه داخل پاسیو را طراوت و سرسبزی خاصی می بخشد و ذوق و نشاط زندگی را به ساکنان منزل هدیه میدهد، البته این خانم معلم روز جمعه را داشت و قطعا تنها روز هفته بوده که کمی متوجه زیبائی ساعت ده صبح شده ولی چنان مشغول کار منزل و رتق و فتق امور وظائف همسری و مادری بوده که تا از آنها فارغ می شده، خورشید خانوم هم پرتوهایش را جمع کرده و رفته بوده، تنها حسرتش مانده بود که چه زود گذشت روز تعطیل آخر هفته. یک روز دورکاری و فرزند داریامروز در حین پیاده روی با دیدن تصویر بالا یاد حرف این خانوم معلم با ذوق افتادم و دیدم چه جالب که روزگار کاری کرده کارستان که نه تنها معلمان که مشاغل دیگر هم که این روزها دورکاری می کنند، علاوه بر اینکه ساعت ده صبح منزل شان را  همراه با خانواده می بینند و تجربه می کنند، بلکه این دوران تاریخی را هرگز از یاد نخواهند برد، نه آنها و نه فرزندانشان.در آینده این دوران را کاملا به یاد خواهند آورد که چطور فرزندانشان بزرگ شدند، این دوره تحمیلی، مسیری ناخواسته و به نظر من خوشایندی را گشود که والدین به شناخت بیشتری از فرزندانشان نائل شوند، شناختی که به مدد آن تاثیر بزرگی در کیفیت روابط شان در آینده خواهد داشت. و اما در این بین هستند مادران و پدرانی که این روزها بزرگ شدن بچه هایشان را از نزدیک شاهد نیستند، پزشکان، پرستاران و کادر درمانی که در ظاهر تنها یک خاطره از نبودن ها و ندیدن های این روزها برایشان به یادگار می ماند، روزها و ماه هایی که ساعت ده صبح خانه شان را ندیدند، زمانی که نیستند تا شاهد رشد و بالندگی فرزندانشان باشند، اما یک تاریخ این دوران را از یاد نخواهد برد، فرزندانشان به آنچه که والدین شان کردند، چه آن ها که در این راه رفته اند و جان شیرین را در راه سوگند حرفه ای شان فدا کردند و چه آن ها که مانده اند و همچنان چاره ای جز این ندارند که صورت هاشان در پشت ماسک پنهان بماند، مفتخرند. اینان معلمان تاریخ و قهرمانان این دوران خواهند ماند تا ابد.  قهرمانان نمی میرند</description>
                <category>رها راد</category>
                <author>Raha Rad</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 08:04:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین</title>
                <link>https://virgool.io/raharad/%D8%A8%D8%B1-%D9%84%D8%A8-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%88-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86-ld4myccmed6z</link>
                <description>گذر عمرگذر عمر را این روزها در آب روان رودخانه زیبای پشت منزل بیشتر می بینم. آب روانی که بی توجه به هیاهوی این روزهای ما، به آنجا که می باید، در گذر است و پر جوش و خروش گذار روزانه من هم از این رودخانه و لَختی نشستن در کنار آن، مرا به یاد بی خوابی شب گذشته انداخت و برد به گذشته، به سیزده سال پیش. امروز چهل روز است که یکی از اولین دوستان نزدیک دوره مهاجرتم را از دست داده ام. اولین بار این دوست نازنین را در در اولین شب یلدای دور از وطن دیدم. در میز کناری او در یک رستوران ایرانی نشسته بودم و اولین چهره ای که از او به یاد دارم، چشم های اشکی همراه با لبخند ملیحی بود که بر لب داشت. در چند ماهی که از مهاجرتم گذشته بود، دیدن چشم های اشک آلود مهاجران، خصوصا در مناسبت های سنتی ایرانی، چیز جدیدی نبود، اینکه مجبوری اولین بار جشن و آئین باستانی را دور از سرزمین مادری برگزار کنی، خواهی نخواهی، این دلتنگی ها با قطرات ریز و درشت از گونه ها سر می خورند و به پائین می غلطند. اما قصه غصه دوست من از این دست نبود، بعد ها که آشنایی مان بیشتر شد، داستان اشک های جاری شده آن شب خود را برایم تعریف کرد. او گفت که آن شب در مراسم یلدا، همانجا از دوست دیگری شنیده بود فردی که با دو بچه در دو میز آنطرف تر نشسته اند، چند ماه پیش همسر و  مادرشان را از دست داده اند. هر بار با نگاه به چهره  بچه ها، اشک هایش راهی جز سرازیر شدن نداشتند حتی اگر شب، شب یلدا بود و محفل بزم و شادی. این صورت غمگین آن شب، درونی مهربان و صمیمی داشت. دیدم از جایش بلند شد و به سمت میز ما می آید، با سلام احوال پرسی گرم و معرفی خود و خانواده اش، پایه یک دوستی چندین ساله، بهتر بگویم، ابدی را رقم زد.  خانه اش دو کوچه پایین تر از محل زندگی ما بود. البته برای دو سال و نیم که بعد ما به محلی دورتر رفتیم و این نازنین بانو هم یک خانه بعدها در همان محله خرید و همچنان این خانه هست و او رفت...روزهای آغازین این دوستی با علائق مشترک مان به کارهای فرهنگی گذشت و در ادامه به هم گره خورد و رشته دوستی مان را عمیق تر کرد. کار داوطلبانه در پاسداشت سنت های ایرانی وطنی از جشن یلدا، نوروز، مهرگان و تیرگان گرفته تا شب شعر، فستیوال چند ملیتی و نمایشگاه هایی از این دست، بخشی از ساعت های روز و هفته ما را به خود اختصاص داده بود. تلاش این بود که در قالب چنین برنامه هایی، فرهنگ ایرانی را در این شهر کوچک ساحلی آنچنان که شایسته نام ایران است به نمایش بگذاریم. کار این دوست عزیز از این جهت متمایز بود که هنرمندی بود توانا، نشدن و نتوانستن در وجود پراراده اش جائی نداشت. یافتن وسائلی که بتوان عین فرهنگ را در مقابل دیدگان بازدید کنندگان قرار داد آن هم فرسنگ ها دور از سرزمین آباء اجدادی، کار راحتی نبود. به یاد می آورم که  &quot;چگونه خواستن توانستن است&quot; را با خلاقیت و تلاش مثال زدنی معنا می بخشید. در جشن نوروز بچه ها یک نمایشنامه زیبا تنظیم کرد به اسم &quot;ننه سرما&quot;، هر آنچه را که این نمایشنامه نیاز داشت، در منزل به همراه همسرش ساخت و تهیه کرد. ساخت عروسک ها با چوب، خود ماجرایی داشت فراموش نشدنی. یک روز که به منزلش رفتم تا برای برنامه نوروز هماهنگ کنیم، باورش سخت بود که ببینم از همان درب ورودی منزل، چوب بود و براده چوب، مقوا بود و پوشال تا کل پذیرایی خانه. برای عروسک های نمایش لباس دوخته بود، در حال وصل کردن نخ ها به عروسک ها بود که برای تمرین آماده شان کند. فضای خانه پر بود از بوی رنگ و اسپرهای اکلیلی،. تختی که قرار بود عروسک ها در آنجا ایفای نقش کنند، در گوشه یکی از اتاق ها جا خوش کرده بودند. وسایل آشپزخانه ننه سرما، از سماور و قوری گرفته تا دیگ و صافی، در کنار همان اتاق به دیوار اتاق تکیه داده بودند. گلدان و باغچه کوچک ننه سرما با گل های رنگارنگ و آب پاش کنارش، پایان کار را به انتظار می کشیدند. نمایش عروسکی ننه سرما، جشن نوروز بچه ها ۱۳۹۱ هلیفکس کانادا آنچه که بیشتر خانه را خانه کرده بود نه کارگاه، بوی خوش آبگوشتی بود که از صبح زود بار گذاشته بود تا وقت بیشتری برای اتمام پروژه داشته باشد. خلاصه شهری بود رنگارنگ که از درون صاف و بی آلایش سازندگانش خبر می داد، آدم هایی که در سوز و سرما، ننه سرما می ساختند ولی دل شان گرم بود و بی ادعا. ننه سرما را با دستان پرتوان به اتمام می رساندند تا هر چه زودتر و به سلامتی راهی اش کنند و بیش از این بهار و امید را در پشت در غربت نگه ندارند. این نمایش عروسکی و یا همان پاپیت شو، از دل برآمده ای شد که لاجرم بر دل های کودکان نشست. برای جشن بزرگترها هم، چیدن میز زیبای هفت سین و تزيیناتش برای نوروز، خود داستان و صبر و سلیقه خود را داشت. سور و سات طولانی ترین شب سال هم با به هم وصل کردن جعبه های مقوایی و با کشیدن لحاف مادر بزرگی بر روی آن می شدند کرسی، با سماور ذغالی، استکان کمر باریک و هندوانه تزیین شده و فال حافظ، شبی می شد ماندگار.یک دهه آئین و جشن ها را به زیبايی هر چه تمام تر برپا نگه داشت، سه سال درد و رنج بیماری را صبورانه به جان خرید، آن قدر با نوروز و آئین کهن دمساز بود و صبر کرد تا دوباره نوروز شود و شب سال نو آرام و بی ادعا برود. این روزهای خانه نشینی که فرصت بیشتری را برای اندیشیدن رقم میزند، در این فکر بودم که چگونه مراسم چهلمی در خور این بانوی والاست، آن هم در این ایام قرنطینه. نتیجه این افکار آن شد: هر آنکه خالصانه کار فرهنگی می کند و فرهنگ می سازد، خود مزد و اجرش را اول از وجود آئینه اش می گیرد، سپس از آنانی که این بذر محبت و نوع دوستی را در دل هاشان کاشته که روزی به ثمر خواهند رسید که به مانند همان آب روانی که به سنگ ها می خورند و زلال و زلال تر شده، راه خود را به اقیانوس ها خواهند یافت.تنها می ماند یک وظیفه بر دوش ماندگان، با تقدیر از کسانی که دستی بر فرهنگ دارند، فرهنگ تقدیر و سپاس را رسم کنیم و سنت، تا فرزندانمان بیاموزند و این خصلت خوب ماندگار شود برای همیشه. بیاموزند که:                 هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق                            ثبت است بر جریده عالم دوام ما </description>
                <category>رها راد</category>
                <author>Raha Rad</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 05:39:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا می نویسم؟</title>
                <link>https://virgool.io/raharad/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-docrssudtwga</link>
                <description>نوشتن را راهی می دانم برای ابراز اندیشه و احساسسال هاست که می نویسم، نه اینکه نویسنده ام و یا خود را نویسنده می دانم. می نویسم که چون از دوران دبستان، نوشتن را دوست داشته ام. کمی که بزرگتر شدم، شدم انشاء بنویس بچه محصل های خانواده و فامیل. قصدم از ایجاد این وبلاگ، سرجمع کردن آنچه را که می نویسم، به قلم آوردن بیشتر آنچه را که می اندیشم و البته به اشتراک گذاری تجربه هایم به عنوان یک زن، یک مهاجر و یک معلم.غروب زیبا و بهاری غربتاین روزها که می گذرد و آنچه که می ماند...با احتساب امروز که به آخر نزدیک می شود، درست سی و پنج روز است که در حبس خانگی اختیاری  و یا همان قرنطینه اختیاری هستم. دوازدهم مارچ، روز آخر مدرسه، قبل از تعطیلات یک هفته ای سالانه بود. تعطیلات یک هفته ای تبدیل شد به سه هفته و فعلا تا اول ماه می و بعد از آن هم....روزهای شلوغ و پر سرو صدای مدرسه تبدیل شد به روزهای پر از سکوت و بی هیاهوی خانه. شکل دورکاری هم شد گاهی گفتگوی تلفنی با دانش آموزان و والدین، گاهی تهیه ویديویی و خواندن کتاب برای دانش آموزان و چند تا سوال درسی و ....روزهای شروع در خانه بمانید هم به این تفکر گذشت که چه بلایی بر سر خود و طبیعت آورده ایم، اول طبیعت وجود خودمان را کشتیم، سپس طبیعت اطراف مان را با خراب کردن مراتع و جنگل ها و تبدیل به خانه و ویلا و کارخانه، از آلوده کردن آبهای رودخانه ها و اقیانوس ها و ازبین بردن آبزیان، از تخریب کوه ها و معادن و فلزات و ساخت ماشین و وسائل غیر ضروری که بسیاری از آنها نیاز کاذب بود و...وجود خودمان را هم که به فراموشی سپردیم، یادمان رفت که فکر کنیم از “کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود”، یادمان رفت که بیندیشیم گاهی با خود تنها بودن لازم است تا با خود خودمان روبرو شویم و از آن فرار نکنیم، روح مان را ببینیم و به دردهایش گوش بدهیم، گوش بدهیم و زنگار از دل هامان بزداییم و دوباره این آیینه را صیقل دهیم و برگردانیم به روز اولی که بدنیا آمده بودیم، بی خش و غل و غش.از تنهایی استقبال کنیم و مدیتیت. از فرصت ها استفاده کنیم و دوباره بسازیم. با خود مهربان باشیم و با مردم و سپس طبیعت. ما و دنیا نیاز به این خانه تکانی و شفافیت داشت، به این زمستان نیاز داشت تا قدردان بهار باشد. تکان مهلکی ست ولی محصولش کم آفت. پس با هم و دوباره آغاز می کنیم، من از خود شروع می کنم، شما هم از خود. می دانم سخت است، خیلی هم سخت ولی شدنی ست. و روزهای دیگر..... </description>
                <category>رها راد</category>
                <author>Raha Rad</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 06:36:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>