<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</title>
        <link>https://virgool.io/rastaiha/feed</link>
        <description>نیم‌خط، گاهنامه‌ای به قلم جمع علمی-ترویجی رستاست که تلاش کردیم در آن هم به موضوعات علمی‌ بپردازیم در راستای تحقق آموزش و ترویج علم و هم از دغدغه‌هایی حرف بزنیم که میدونیم ذهن‌تون رو مشغول کرده :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:16:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/36zrqavnyrzu/vxmzqo.png</url>
            <title>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</title>
            <link>https://virgool.io/rastaiha</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حرف‌هایی با همه در مورد اقتصاد</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-bz0qq7yog4rk</link>
                <description>اقتصاد! با این کلمه به یاد چه می‌افتید؟ احتمالا یک عده‌تان بورس و سهام و ...، عده‌ای تورم و امثالهم، و یک عده که بیشتر با آن دست و پنجه نرم کرده‌اند عرضه و تقاضا و و تعادل بازار را می‌گویند. اما اقتصاد تمام این‌ها هست و هم‌زمان هیچ کدام نیست. اما واقعا در پس این نمودارها و فرمول‌ها و عدد و رقم‌ها چیست؟معلمی داشتم در دبیرستان از آن‌ها که در ظاهر هیچ نمی‌دانند اما سرچشمه حکمتند. می‌توانید تصور کنید دیگر... پیرمرد می‌گفت در پس هر علمی درسی برای زندگی روزه‌مان هست. فیزیک خوانده بود و برای اثبات حرفش از رابطه معروف گرانش استفاده کرد و اینکه دور شدن‌ها چقدر باعث کم‌رنگ شدن ارتباط می‌شود و جرم را هم نماینده اهمیت شخص در زندگی می‌دانست. هرچه بیشتر گذشت این نگاه را سعی می‌کردم در هر چه می‌آموختم استفاده کنم. مکانیک از این مثال‌ها زیاد داشت. هرچه تعاملم با اقتصاد بیشتر شد بیشتر به دنبال این چیزها بودم. به دنبال درس‌هایی که در پس مفاهیم اقتصادی پنهان شده. درس‌هایی که البته به عدد آدم‌ها متفاوت است. برای من اما از اقتصاد ورای بازارها و روابط اقتصاد خرد و کلان و تورم و ... چند درس ماند. درس‌هایی که اگر در آستانه انتخاب رشته باشید احتمالا بیشتر به دردتان می‌خورد:تریدآف (Trade-off)عصر جمعه است و دلگیری‌اش از هر جهت برایتان اذیت‌کننده. دوستی زنگ می‌زند تا سینمایی بروید و حال و احوالی عوض کنید. پدر و مادر هم برنامه سر زدن به پدر بزرگ و مادربزرگتان را دارند. از طرف دیگر برای فردا تمرینی دارید که باید انجام دهید. چه می‌کنید؟ چیزی که دیدید یک روز کاملا عادی در زندگی است. ما در زندگی همواره در حال انتخابیم. انتخاب بین دو یا چند گزینه. حال اگر یک گزینه را انتخاب کنید به چه معنی است؟ به این معنی که گزینه دیگر را انتخاب نکرده‌اید. تفریح عصر جمعه با دوستان یعنی یا شب بیدار بمان و تمرین را انجام بده یا شنبه هزینه ۱ نمره منفی را احتمالا باید متقبل شوی. بروی رشته کامپیوتر و احتمالا همان ترم‌های اول شغل خوبی پیدا کنی ولی به آن علاقه نداری و پیشرفت خاصی نمی‌کنی یا بروی رشته‌ای که دوست داری و احتمالا بعد از مدت بیشتری شغل پیدا کنی ولی پیشرفتت بهتر باشد؟ ترید‌آف در تمام تصمیمات زندگی هست. معروف است که دنیا دار مکافات است اما به نظر من دنیا دار تریدآف است! زندگی پر است از انتخاب چیزی که به معنی انتخاب نکردن چیز دیگری است. نمی‌شود هم خدا را داشت و هم خرما را. انتخاب خدا یعنی عدم انتخاب خرما و یعنی احتمال هزینه سنگینی به نام عدم انتخاب خرما. مفهومی که به آن هزینه فرصت گویند و تکمیل‌کننده این پازل انتخاب است که رسم کردیم.هزینه فرصتهزینه تصمیماتمان چیست؟ بگذارید از همین جا آغاز کنم؛ هزینه نوشتن این متن توسط من چیست؟ احتمالا تقریبا هیچ. حتی خودکار هم استفاده نکردم که به جوهرش اشاره کنم. اما در اقتصاد برای محاسبه هزینه چیزها فقط هزینه‌های آشکار را حساب نمی‌کنند. از چیزی که می‌توانست بشود اما نشده هم می‌گویند، از دست دادن عواید هم نوعی هزینه است. اینکه شما بتوانی درآمدی کسب کنی و نکنی نوعی هزینه است. حال دیگر این متن نوشتن چندان هم کم‌هزینه به نظر نمی‌رسد. هزینه این متن استراحت نکردن بود، فیلم ندیدن بود، کتاب نخواندن بود، وقت نگذراندن با خانواده بود و احتمالا هزار هزینه دیگر. بیشتر فکر کنید. شاید برای همین اقتصادخوان‌ها کلا محافظه‌کارند. با این روش که به زندگی فکر کنی خیلی کارها نمی‌ارزد. محافظه‌کار می‌شوی و حتی به قول برخی شاید کمی پیرمرد. دست به عصا حرکت می‌کنی و دیگر چندان هم بی‌گدار به آب نمی‌زنی. دیگر حتی هزینه فقط مالی نیست. آن یک ساعتی که اضافه‌تر می‌خوابی می‌توانست تبدیل به چه چیزها شود و چون احتمالا نمی‌صرفد دیگر نخوابی. احتمالا فی الحال به فکر فرو رفتید و دارید هر تصمیم خود را مورد بررسی قرار می‌دهید. فکر کردن در مورد درس خواندن در مدرسه بیشتر. احتمالا حتی به انصراف از مدرسه بابت هزینه فرصت زیادش فکر می‌کنید. هزینه فرصت مدرسه رفتن واقعا زیاد است ولی اگر فرض کنیم هر کداممان به دنبال بیشتر کردن سود هستیم و سود هم تفاوت درآمد و هزینه است وقت آن است در مورد درآمد مدرسه رفتن هم فکر کنیم. مدرسه رفتن واقعا چقدر می‌ارزد؟ارزش‌گذاریدر علوم مالی یک سوال کلیدی وجود دارد. ارزش یک کسب و کار چقدر است؟ مثلا دیجی‌کالا چقدر می‌ارزد؟ یک پاسخ این است که بگوییم که دیجی کالا الان یک سایت چند میلیون کاربره دارد و چقدر انبار پر دارد هر کدام از آن‌ها چقدر ارزش دارد در بازار و جمع بزنیم و ... . ولی این شاید چندان کار درستی نباشد. به همان دیجی‌کالا در روزهای اول فکر کنید. شرکت نه درآمد قابل توجهی دارد نه دارایی قابل توجهی، پس ارزشش چندان زیاد نیست ولی می‌دانیم پتانسیل فراوانی دارد. همین تپسی و اسنپ شاید به این روش ارزششان کمتر از یک آپارتمان در سعادت آباد تهران باشد. برای حل این مشکل ارزش یک کسب و کار را اصطلاحا با جریانات نقدی آینده می‌سنجند. یعنی به زبان ساده می‌گویند مهم نیست الان چیست؛ در آینده قرار است چقدر پول بسازد؟ شاید الان چون اول کارش است درآمد کمی دارد ولی بعدا قرار است به درآمد بسیار زیادی برسد. این هم از آن مفاهیمی در اقتصاد است که در زندگی خیلی به کار می‌آید. شاید حالا بفهمید چرا گفتم هزینه فرصت مدرسه زیاد است اما تحصیل می‌ارزد. پاسخش ساده است. مدرسه ارزش زیادی دارد چون در آینده ارزش زیادی برایتان خلق می‌کند. ارزش نه فقط پول که تقریبا هر چیزی. شاید اگر می‌شد چیزهای غیر پولی را هم به صورت مالی بررسی کرد تحصیل یکی از ارزش‌مند‌ترین کارها بود. شاید در لحظه ارزش بعضی کارها، دوستی‌ها و ... چندان زیاد به نظر نرسد اما اگر افق زمانی را کمی طولانی‌تر کنیم می‌بینیم اتفاقا می‌ارزد، خوب هم می‌ارزد. بخشی از سختی زندگی به آن است که بتوانید همین جریانات آتی را تخمین بزنید و ارزش هر چیز را دقیق حساب کنید.تورم و پولدر اقتصاد یک رابطه مشهوری هست به نام رابطه مقداری پول که می‌گوید رشد حجم پول به اضافه رشد سرعت پول (که بسیاری از مواقع ثابت فرض می‌کنند) می‌شود رشد اقتصادی به اضافه تورم. به زبان ساده یعنی هرچه پول در اقتصاد بیشتر شود اگر باعث رشد تولید نشود باعث تورم می‌شود. به قول دوستی این خود زندگی است. زیاد بودن از جایی به بعد باعث رشد نمی‌شود افول را به دنبال دارد. نه در روابط که در هر چیزی. زیاد ارتباطات داشتن، زیاد خواندن، زیاد دیدن، زیاد .... . هر چیزی به اندازه‌اش رشد دارد و بیشتر از آن مایه عذاب است. نگه داشتن این اندازه از همه چیز مهم‌تر است. این مورد شبیه به مفهوم دیگری در تولید است به نام نقطه بهینه تولید.نقطه بهینه تولیدیک بنگاه اقتصادی چقدر باید تولید کند تا سود کند؟ برخلاف انتظار بعضی‌تان جواب این هر چه بیشتر نیست. تولید بیشتر هزینه بیشتر دارد. کارگر بیشتر، مواد اولیه بیشتر و ... همه‌ی این‌ها سود را کم می‌کند و نقطه‌ای وجود دارد که در آنجا سود بیشترین مقدار ممکن است و این بیشترین مقدار تولید نیست. یعنی این را بدان که از جایی به بعد هر چه بیشتر زور بزنی اتفاقا ضرر می‌کنی. تلاش نباید بیشترین باشد. بیشتر بودن آن مساوی است با هزینه بیشتر و چه بسا نتیجه کمتر. باید به اندازه و منطقی باشد. تلاش بیش از اندازه برای تو خروجی‌اش خستگی بیشتر خواهد بود. به جای آن تلاشت را باید منسجم کنی آن هم در مسیری که بهترین مسیر است. اقتصاد علم پیدا کردن بهینه‌ترین جاهاست؛ نه بیشترین جاها!مزیت نسبیمزیت نسبی یکی از مهم‌ترین مفاهیمی بود که در اقتصاد یاد گرفتم. کشورهای مختلف بر چه اساسی با هم مبادله می‌کنند؟ چرا ایران نفت صادر می‌کند و مثلا از چین اسباب‌بازی وارد می‌کند؟ جوابش ساده است؛ چون ایران نفت زیاد دارد و چین ندارد. تولید کردن نفت برای چین هزینه‌ای بالا دارد و ایران چون زیاد دارد برایش راحت‌تر است. به عبارتی ایران هم می‌تواند اسباب‌بازی تولید کند ولی مزیت نسبی ایران در تولید نفت است. نفت را تولید کند بهتر است. نه که نمی‌تواند، که این کار هم به نفع خودش است هم به نفع چین. در زندگی واقعی هم این داستان جریان دارد. شما احتمالا انبوهی استعداد دارید. می‌توانید کدزنی قهار باشید اما هم‌زمان خوره تاریخ. می‌توانید مدیری توانمند باشید و معلمی خوب. در میان انبوه این راه‌ها کدام یکی را باید پیدا کرد؟ واقعیت آن است هر چه پیشتر می‌روید زندگی محدودتان می‌کند و اینجاست که باید خود انتخاب کنید و بروید سراغ مزیت نسبیتان. نه که بقیه را پشت گوش بیندازید، اما توجه بیش از اندازه به آن‌ها بیشتر باعث ضربه خوردنتان می‌شود. پس مزیت نسبی خودتان را بیابید! اگر در آستانه انتخاب رشته قرار دارید این مورد را جدی بگیرید. انتخاب مزیت نسبی‌تان یعنی کم کردن هزینه فرصت‌ها و انتخاب کردن آن چیزی که بیشتری ارزش را می‌تواند برایتان خلق کند. اما یافتن این مزیت نسبی چگونه است؟ شاید هر کسی در هر برهه‌ای از زندگی پاسخی برایش داشته باشد. پاسخ من یک کلمه است. تجربه کردن. هیچ چیزی به اندازه تجربه کردن نمی‌تواند در شناخت این مزیت‌ها کمک کند. تا قبل از ساخت خودرو در ایران هم کسی فکر نمی‌کرد چقدر ساختن آن اشتباه است و مزیت نسبی ما در ساخت آن نیست. تجربه کنید و از تجربه کردن نترسید. پیدا کردن مزیت نسبی ارزش آن را دارد که چندی حتی متهم به این شاخه آن شاخه شدن بشوید.این‌ها که گفتم تنها بخشی کوچک از آنچه اقتصاد می‌تواند بهتان بدهد است. در پس بسیاری دیگر از مفاهیم نیز درس‌های زیادی خوابیده است. نه فقط در اقتصاد، در هر رشته‌ای که دنبال کردید دنبال این درس‌ها باشید. گویی طبیعت می‌خواهد در پس هر رفتارش به تو یادآوری کند چه خبر است. خبرهایی که در اقتصاد به نظرم چندان هم مالی نیست. پس از مدرسه تابستانه امسال در اصفهان دانش‌آموزی از من پرسید چرا در این مدرسه شرکت کردید. دلایلم را که گفتم از اینکه مالی و اقتصادی نبودند تعجب کرد. اقتصاد با پول و بهره‌وری و بهینگی دست و پنجه نرم می‌کند و دنبال پیدا کردن آن‌هاست، اما فقط در مورد این‌ها نیست. اقتصاد علم مطالعه رفتار انسان‌هاست و انسان‌ها فقط مالی نیستند. احساس دارند، عشق و علاقه می‌فهمند. اقتصاد بیشتر از آنکه یک درس باشد یک روش فکر کردن است. دیدن چیزهایی است که نمی‌بینید. فکر کردن جای انبوهی از انسان‌ها و حدس زدن رفتار آن‌هاست. یاد گرفتن روابطش سخت نیست. این کار را هوش مصنوعی و ChatGPT  هم می‌تواند انجام دهد. اما آنچه ما می‌توانیم بیاموزیم فکر کردن است، و فکر کردن، و فکر کردن؛ کاری که حالا حالاها قرار نیست کسی جز ما موجودات دوپا انجام دهد.</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 12:03:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان راستان</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-iughs8iitnmq</link>
                <description>سال ۹۶، یک تابستان خیلی معمولی برای یک دانشجوی ترم شش سپری می‌شد. داستان از اونجایی شروع می‌شه که تماسی باهاش گرفتن و گفتن خانه ریاضیات یک فرصتی داره که بتونه یک رویداد در حوزه‌ی علوم کامپیوتر برای دانش‌آموزان برگزار کنه. بهم گفتن با توجه به اینکه در دوران دانش‌آموزی در APlab دانشگاه شریف شرکت کردی، می‌تونی بیای بهمون پیشنهادهایی بدی که بشه برنامه رو بهتر اجرا کرد؟ یا اصلا حاضری خودت برگزارش کنی؟ من گفتم حالا چی بگم آخه؟ و خیلی بدون فکر گفتم بله! و این بله همانا و ۷ سال کاملاً متفاوت زندگی من همانا.به هرکی می‌شناختم زنگ زدم، به تک‌تک‌ اتاق‌های خانه ریاضیات اصفهان سر زدم! به همه می‌گفتم پایه‌اید؟ می‌گفتن آقا ولَه کِن! برو به زندگیت برس. از این همه آدمی که بهشون رو زدم! حدود 15 نفر جور شدن!  اصلا نمی‌دونستیم باید چیکار کنیم. یک چیزایی دیده بودیم، یک چیزایی هم شنیده بودیم… کمی تجربه جشنواره خوارزمی، تجربه‌های آموزش در خانه ریاضیات، تجربه‌ی المپیاد و ... همه رو ریختیم روی هم و شروع کردیم. البته کلی هم مشورت کردیم. باید به این فکر می‌کردیم که «چی» رو «چطور» یاد بدیم!خیلی جالب بود، بی‌اینکه بریم منبع خاصی رو بخونیم که چطور یاد بدیم، دیدیم که داریم به‌صورت طبیعی به یک سری راه می‌رسیم. مثلا دیدیم یاد گرفتن تنهایی فایده نداره، گروهی بیشتر می‌چسبه؛ از اون طرف دیدیم تا وارد مسئله و مشکلی که یک علم باید حلش کنیم نشیم نمی‌تونیم درست اون موضوع رو درک کنیم. بعدش دیدیم که بهتره مسئله‌های بزرگ شکسته بشن به سلسله‌ مسئله‌های مرتبط به هم؛ در ادامه‌ش دیدیم که بازی‌محور بودن یادگیری کمک می‌کنه که بیشتر درگیر موضوع باشیم؛ کنارش چاشنی گفت‌وگو محور و تعاملی بودن رو هم بهش اضافه کنیم خوبه و ... یک‌جورایی فهمیدم که این دانشجوهایی که دور هم جمع شدن، اونایی هستن قشنگ یاد گرفتن و ناخودآگاه قشنگ هم یاد می‌دن! این‌ها کم‌کم شدن برای ما اصول آموزش رستایی و اسمش رو گذاشتیم روش تربیت علمی! البته من این اسم رو خیلی توی چند سال اول بیانش نمی‌کردم. چون چیزی که کار می‌کنه نیاز به اسم نداره! خوبه و کار می‎کنه دیگه!😊خب! کم‌کم شکل گرفت. رستا سال ۹۶ اسم نداشت، بهش می‌گفتیم مدرسه تابستانه علوم کامپیوتر ۹۶! همون ۱۵ نفر شروع کردیم به طراحی کارگاه. ۵ تا کارگاه ۳ ساعته در موضوعات حول ریاضی و کامپیوتر با کلی مسئله و ... . بعدش دیدیم که عه! اصل کاری دیگه‌ای هم داریم: مخاطب! حالا مگه کسی آشنا بود با کارمون؟ همه می‌گفتن خب این به چه دردی می‌خوره؟ امتحانامون بیست می‌شه؟ کنکورمون خوب می‌شه؟ زبانمون خوب می‌شه؟ و کلی از این سوالات! و ما یک کلمه پاسخ داشتیم و اونم اینکه: بیاین خوش می‌گذره، چیزای جالب یاد می‌گیرید : ))گذشت و  سرجمع سال اول بهمون ۶۰ نفر اعتماد کردن و رویداد به‌خوبی برگزار شد. باورمون نمی‌شد. چرا انقدر بچه‌ها خوششون  اومده بود؟ چرا انقدر دانشجوها خوششون اومده بود؟ مگه چیکار کرده بودیم؟ اصن مگه می‌شد روز آخر بعد از اختتامیه از رویداد دل کند؟به این فکر افتادیم که خب! انگار یک خبرهایی هست! شاید واقعا این اصولی که ازش حرف می‌زنیم به یک دردهایی می‌خوره. این شد که نشستیم به حرف زدن که پایه‌اید این راه رو ادامه‌ش بدیم؟ بعد گفتیم گیریم که پایه باشیم، اصلا این راهه چیه که ادامه‌ش بدیم؟ نشستیم با هم تعریفش کردیم و اینجا بود که رستا (که البته تا سال بعدش هنوز اسمی نداشت) متولد شد!تصمیم گرفتیم رستا یک جمع باشه از همه‌ی دانشجوهایی که خوب یاد می‌گیرن و خوب یاد میدن. جمع علمی-ترویجی. ترویج علم 😊. به هیچ جایی هم وابسته نبودیم. خودمون بودیم و خودمون. دیدیم انگار دنیای دانشجو پر از پرسش و میل به اثرگذاری و یه‌ کاری‌ کردنه. گفتیم خب رستا می‌تونه یک جایی باشه که دانشجوها در کنار امتحان و درس و زندگی و ... اندکی از وقت آزادشون رو با کلی دانشجوی دیگه سهیم باشند، با هم یک پازل بزرگتری رو درست کنن و داستان یک دست صدا نداره بشن. به‌مرور بهمون اثبات شد که یک «دانش»جو بهترین معلمه. توی این مسیر هم خودش یاد می‌گیره، هم شبکه‌ش رو قوی می‌کنه و هم می‌بینه که می‌تونه اثرهای خوبی روی اون موضوع علمی و آدمایی که دارن اون رو یاد می‌گیرن بذاره.سال ۹۷ یه بار دیگه تابستون جمع شدیم. اما این دفعه تعداد بیشتری از ما شنیده بودن. دانشجوها برای هم تعریف کرده بودن و دانش‌آموزهای شرکت‌کننده هم همینطور. این دفعه شدیم حدود ۶۰ دانشجو و ۲۰۰ نفر دانش‌آموز و البته دو استان! یکی خانه ریاضیات در اصفهان و یکی هم دانشگاه شریف در تهران. بعد از این رویداد و بازخوردهای مشابه و حتی بهتر از سال پیش، فهمیدیم که مسئولیتی بر دوشمونه. اسم جمع رو به پیشنهاد یکی از دانش‌آموزها انتخاب کردیم؛ رستا. اساس‌نامه رو نوشتیم و رستا تأسیس شد. از همون اول نماد رستا شد ترکیبی از جوانه‌زدن و پرواز. رستا شد یک پرنده.از اون به بعد تصمیم گرفتیم محدود به تابستون‌ها نباشیم و زمان‌های دیگه هم به شهرهای دیگه سر بزنیم. یک پرسش خیلی جدی‌ای که داشتیم این بود که چه نیازی رو داریم از جامعه‌ی دانش‌آموز کشور حل می‌کنیم؟ آیا این درسته که فقط به بچه‌های شهرهای خوب و البته از مدارس غیرانتفاعی و تیزهوشان و ... آموزش بدیم؟ وظیفه‌ی ما نسبت به بقیه چیه و آیا اصن این مدل موضوعات به درد بچه‌هایی که درس‌های مدرسه خودشونم خوب بلد نیستن می‌خوره؟ اینجا بود که تصمیم گرفتیم سری به مناطق محروم بزنیم. رفتیم سراوان، چند کیلومتری مرز ایران و پاکستان. اونجا مشکل اصلی این بود که به علت مسئله‌ی بازار کار، بچه‌ها اگر به مدرسه می‌رفتن به سراغ رشته‌های انسانی و تجربی می‌رفتن و اساساً علاقه‌ای به یادگیری ریاضیات نداشتن. ولی ما این رو می‌دونستیم که ریاضی فقط اسمش مهم نیست، اون نوع نگاه و مدل تفکری که به دانش‌آموز میده مهمه. این شد که رفتیم و یک سری کارگاه برای بچه‌هایی که به ریاضی هیچ علاقه‌ای نداشتن طراحی کردیم. مثلا اومدیم یک سری پازل ساده و جذاب که به‌طور غیر مستقیم به بچه‌ها تفکر ریاضی‌محور رو یاد می‌داد، در قالب کارگاه ارائه‌کردیم. یا مثلا فصول کتاب ریاضیشون رو در هفت‌خان رستم مدل کردیم و بچه‌ها با طی کردن داستان رستم و حل سوالات مختلف ریاضی به‌وسیله‌ی کارگروهی و بازی و ... کار خودشون رو پیش می‌بردن.باورنکردنی بود ولی بچه‌ها جای اینکه ریزش داشته باشن در روزهای بعدی تعدادشون بیشتر می‌شد و از ۸ صبح تا ۴ عصر پای مسئله‌ها می‌نشستن. اینجا بود که فهمیدیم نوع آموزشی که ما روش دست گذاشتیم، مستقل از هرچیز دیگه، یک محرومیت خیلی بزرگتریو مدنظر داره. از بچه‌های منطقه ۱ تهران در بهترین مدارس سمپاد و غیرانتفاعی گرفته تا محروم‌ترین مناطق معیشتی، هر دانش‌اموزی این نیاز رو داره که خلاقانه یاد بگیره و خودش رو در روند رشد علمی و شخصیتی خودش دخیل بدونه. این یعنی چی؟ یعنی هر بچه‌ای هر کجا که باشه نیاز داره که بتونه خودش مسئله‌هاشو بشناسه و حل کنه. اینجاست که بچه حوصله‌ش سر نمی‌ره و با هر مسئله‌ای که حل می‌کنه یک پرده از خلاقیت خودش و توانایی‌هاش کنار می‎ره. همون مثل قدیمی که می‌گه «ماهی‌گیری رو یاد بدید». بله، درسته؛ ما این رو فهمیدیم که این مدل آموزش با تمام مشخصه‌های پیدا و پنهانش داره یک‌جورایی با ابزار آموزش و علم مهارت‌های ماهی‌گیری رو به دانش‌اموزان یاد میده. اینجاست که می‌گفتیم علم هم می‌تونه اگر درست و به‌جا یاد داده بشه باعث تربیت بشه؛ تربیت علمی.بعد سال ۹۷، سال ۹۸ هم به رویدادهای تهران و اصفهان و مازندران و بوشهر گذشت. به همان کیفیت و بلکه هم بهتر.بعد از برگشتن از بوشهر زیبا و زمزمه‌های شکل گرفتن یک جوانه از رستا در اون شهر، قصد کرده بودیم بریم خراسان جنوبی برای برگزاری رویداد عید سال ۹۹. خلاصه پرنده‌مون پروازش روبه‌اوج بود که .... کرونا اومد. همه جا تعطیل، همه پر از ترس و نگرانی. رستا تازه داشت پر و بال می‌گرفت و بخش حیاتی اون برگزاری رویدادهاش و ارتباطش با دانش‌آموزاش بود. ما هم گفتیم عه! نمی‌شه که بشینیم تا کرونا تموم بشه! یا راهی خواهیم یافت یا راهی خواهیم ساخت.به این نتیجه رسیدیم که رستا می‌تونه همون برنامه‌های حضوریش رو مجازی برگزار کنه. ولی خب هرچی گشتیم دیدیم کلاس یک طرفه‌ی مجازی هزار سال نوری با هویت رستا فاصله داره. این شد که اومدیم یک سامانه مجازی ساختیم که بچه‌ها به همون حالت گروهی، با مسئله‌های بازی‌محور و رسانه‌های مختلف با هم بتونن همراه با همیارهاشون کارگاه‌ها رو شرکت کنن. خیلی نگران بودیم که شاید این رستا دیگه رستای سابق نشه ولی باورتون نمی‌شه که شد! رستای مجازی از سال ۹۸ تا ۰۱ برقرار بود. حتی دستمون هم بازتر شده بود و می‌تونستیم در هر منطقه‌ای از کشور و حتی بیرون از کشور برنامه‌ی‌ آموزشی بذاریم. با رویدادهای مجازی، همین مجله‌ی نیم‌خط، پادکست‌ها و ... . رستا باز هم سرزنده و پاینده.این همه رو گفتم که بگم، این تابستون که به مدرسه رستا سر زد، دیدم همون سرزندگی جاریه. با بچه‌ها که حرف می‌زدم و به کارگاه‌ها که نگاه می‌کردم، دیدم همون سال ۹۶ زنده‌ست. همون دانشجوهایی که شوق یادگیریشون در قالب یاد دادن بیدار شده، زند‌ه‌ن. دانش‌آموزهایی که تجربه می‌کردن که می‌شه چیزهای جدید رو بدون خستگی و حتی زجر(!) یاد گرفت. اون‌ها برای اولین‌بار تجربه می‌کردن که می‌تونن یک چالش رو حل کنن. خودشون هم در یادگیری‌شون نقش دارن و اینطور نیست کسی بهشون زوری راه‌حل رو بگه یا اگر خودشون راهی برای مسئله‌شون پیدا نکنن اون مسئله‌شون حل بشه. معلم اینجا نقش همراهی رو داشت که مسیر می‌چینه و دانش‌آموز چراغ‌قوه به دست وارد اون مسیر و دنیای ناشناخته‌هاش می‌شه.من همیشه این آرزو رو داشتم که بچه‌ها در این مدل آموزش، دنیای واقعی پیش‌ روشون رو در یک مقیاس کوچک تجربه کنن. به‌قولی نوع آموزش ما جوری باشه که بچه‌ها مشت نمونه‌ی خروارِ زندگی‌شون رو ببینن. جایی که خودشونن و مسئله‌هاشون؛ و نیاز به تعامل با دنیای خارج از خودشون و آدم‌های دیگه. دقیقا مثل گروه‌های رستایی‌ها در طول رویداد که گاهی قهر و دوستی با هم درونشون جمع می‌شد، اما در هر صورت باید هر دانش‌آموز با هم‌گروهی‌هاش سه روز با چالش‌ها کنار می‌اومد و مسیر رو ادامه می‌داد.در پایان این رویداد، برای اختتامیه موندم که کمی برای بچه‌های شرکت‌کننده صحبت کنم. مادربزرگ یکی از بچه‌ها ما رو شگفت‌زده کرد. از ما خواست که برای بچه‌ها صحبتی داشته باشه؛ گفت چند ساله نوه‌هاش رو به رستا می‌فرسته و اونا رستا رو دوست داشتن. برای یادگیریشون مفید بوده، و آرزو کرد که مدرسه‌ها هم این شکلی باشن؛ بسیار برای ما دعا کرد. یاد سال‌ها پیش افتادم که پدری روز اخر رویداد اومد و گفت که پسرم شب که به خونه میاد بعد از رویداد شما حال خوبی داره و به من گفته در بهشت ریاضی را به زور درس نمی‌دن!به‌همین راحتی است بچه‌ها، یادگیری زیباست. یک امر فطری و دوست‌داشتنی. ای کاش قدرت مدارس در همه‌جای دنیا به این می‌رسید که تعامل و مسئله‌محوری رو توی مدرسه‌هاشون نهادینه کنن. گویا دست‌های معلمان و مدارس چه در ایران و چه در جهان خالی است از شماهایی که دور هم جمع بشید، راه‌حل طراحی کنید و برای خودتون و دانش‌اموزآن دیگه حتی ذره‌ای کم، فرصت یادگیری و یاددهی ایجاد کنید. اون روز به همت شما می‌رسه. ولی تا رسیدن اون‌ روز؛ امروز رستا دست یاری دراز کرده به سمت همه‌ی شمایی که این متن رو خوندین، که به سایت رستا سر بزنید، تاریخچه‌ی رستا رو مفصل ببینید، درونش عمیق بشید و تصمیم بگیرید که کجای پازل رستا قرار می‌گیرید. رستا رو محدود به یک یا چند رویداد ندونین و حتما به ما پیام بدین و ایده‌هاتون رو بگین.رستا پاینده و سرزنده.</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 15:05:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رستا در آخرین سال قرن</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%B1%D9%86-wtsjhe7wyupu</link>
                <description>گزارشی از عملکرد جمع علمی-ترویجی رستا در سال 1400نویسنده: ریحانه قنبریحالا نزدیک 4 سال از روزهایی که یک‌سری دانشجو کنار هم جمع شدند و رستا رو ساختند، می‌گذره. رستا توی این سال‌ها بزرگ‌تر شده، هم آدم‌های بیشتری به جمع‌مون اضافه شدند و هم کارهای بیشتری انجام دادیم. هرچند کرونا مجبورمون کرده که از راه دور در کنار هم باشیم و امکان برگزاری رویداد‎ها و فعالیت‌های حضوری فعلاً فراهم نباشه اما خوشحالیم که یک دغدغه‌ی مشترک ما رو در کنار هم حفظ کرده. در این نوشته قصد داریم به‌مرور فعالیت‌های جمع علمی-ترویجی رستا در سال 1400 بپردازیم. رستاخیز؛ مسافر صفر فعالیت رستا در سال 1400 با برگزاری یک رویداد علمی- داستانی شروع شد؛ البته که به شکل مجازی! در این رویداد 5 کارگاه علمی داشتیم؛ اتوماتا، سیستم‌های پیشنهاددهنده، سیستم‌های پیچیده، ترکیبیات و نظریه‌ی بازی‌ها. در کنار کارگاه‌های علمی، داستان شهر پاراتاکانا هم روایت شد که قرار بود بمبی در اون منفجر بشه و تیم‌‎ها ماموریت خنثی‌سازی این بمب رو بر عهده داشتند. این‌جا، همون جایی بود که شخصیت دکتر رستارنج در رستا خلق شد. :)رس‌تاک؛ به بهانه‌ی هفته‌ی معلمروز معلم بهانه‌ای شد برای اینکه یک جلسه‌ی خودمونی با دانش‌آموزها ترتیب بدیم، از تجربه‌های مختلف‌مون بگیم و از هم یاد بگیریم. رس‌تاک جایی شد برای این گفت‌وگو و عنوانی برای تمام جلسات رستا که برای شنیدن حرف‌های مختلف و یادگرفتن از همدیگه خواهد بود.رادیو نیم‌خط؛ تو دریایی!همچنین به مناسبت روز معلم، پادکست « تو دریایی!» رو منتشر کردیم تا از تمام موقعیت‌های کوچک و بزرگی بگیم که به هم یاد دادیم و از هم یاد گرفتیم. از معلم‌هایی با سن‎ و سال‌های مختلف و از معلمی‌کردنی که مدام در زندگی‌هامون می‌بینیمش.مدرسه‌ی تابستانه‌ی رستا - 1400+افسون توتنخ‌عامومدرسه‌ی تابستانه‌ی رستا، رویدادیه که اعضای رستا ساعت‌های زیادی از تابستون‌شون رو برای طراحی کارگاه‌های علمی و برگزاری هرچه بهترش کنار می‌ذارن. در مدرسه‌ی تابستانه 1400، 5 کارگاه علمی الفبای حیاتی، صداوفرکانس، جعل پیکسل، گریز از زمین و صفرویک با موضوعات ریاضی، فیزیک و زیست رو داشتیم. به همراه مسابقه‌ی پایانی افسون توتنخ‌عامو، شهربازی و ارائه‌های علمی. دومین رس‌تاک در رستا هم در این رویداد برگزار شد تا باز هم امکان گپ وگفت بین دانشجوها و دانش‌آموزها فراهم بشه.دورهمی مجازی برگزار کنندگان رویدادانتشار نیم‌خط در طاقچهسال 98 اولین نقطه‌ از نیم‌خط در رستا گذاشته شد. تا پیش از تابستان 1400، نیم‌خط در کانال تلگرام و سایت‌ رستا منتشر می‌شد. اما برای اینکه بتونیم نیم‌خط رو به دست دانش‌آموزهای بیشتری برسونیم، از تابستان 1400 امکان مطالعه‌ی نیم‌خط در طاقچه هم فراهم شد.تا اینجا 10 شماره از نیم‌خط منتشر شده که شماره‌های پنجم، ششم و هفتم و همچنین نیم‎ نیم‌خط که ویژه‌نامه‌ی رویداد مدرسه‌ی تابستانه بود، در سال 1400 تولید و منتشر شد.هسته‌ی چهارم رستااز سال 98 که اولین هسته‌ی مسئولین رستا تأسیس شد، هرسال هسته‌های مختلف شامل پنج مسئولیت مدیریت، مسئول علمی، مسئول رسانه، مسئول انسانی و مسئول توسعه در رستا فعالیت کردند. چهارمین انتخابات رستا هم مهرماه 1400 برگزار شد که اعضای انتخاب‌شده در هسته‌ی چهارم رو در تصویر زیر مشاهده می‌کنید.ویژه‌برنامه‌ی روز فیزیک؛ چند خط از داستان جهانروز فیزیک با هدف آشنایی دانش‌آموزان و عمومِ افراد با فیزیک، اواخر آذرماه برگزار می‌شه. رستا هم دو سالی می‌شه که ویژه برنامه‌ی روز فیزیک رو با عنوان «چند خط از داستان جهان» برگزار می‌کنه. امسال هم این برنامه با طراحی اتاق فرار علمی «رستیواکتیو»، معرفی کتاب، دو ارائه، انتشار نشریه و پادکست از 24 تا 26 آذر برگزار شد.رویداد علم‌شو در بوشهردی‌ماه بود و اوضاع کرونا کم‌کم داشت بهتر می‌شد. اعضای بوشهریِ جمع رستا تصمیم گرفتن که بعد از دو سال یک رویداد حضوری در شهر بوشهر برگزار کنند که متاسفانه دوباره رنگ نقشه‌ی کرونایی کشور با انتشار امیکرون قرمز شد و باز هم برگشتیم به برگزاری رویداد مجازی!رویداد علم‌شو با همکاری سمپاد بوشهر و گروهی از اعضای رستا از 4 تا 6 اسفندماه با سه کارگاه صفر و یک، الفبای حیاتی و سوگیری شناختی برگزار شد که عمده‌ی دانش‌آموزان شرکت‌کننده از استان بوشهر بودند.ارائه‌های علمییکی از قالب‌های ارائه‌‌ی محتوا در رستا، برگزاری ارائه‌های علمی است که تلاش می‌شود تا حد ممکن به شکل تعاملی باشند. در سالی که گذشت، 11 ارائه‌ی علمی در رویدادهای مختلف رستا توسط اساتید و دانشجویان انجام شد.سه ارائه در مدرسه‌ی تابستانه:دو ارائه‌ی علمی در ویژه‌برنامه‌ی روز فیزیک:یک ارائه در رویداد علم‌شو::پنج ارائه‌ی علمی نیز در ماه بهمن و اسفند برای مخاطب دانشجو برگزار شد. حجره‌داری در چهارسوق!چهارسوق رویدادی است برای فعالین تعلیم و تربیت تا در آن به معرفی برنامه‌ها و فعالیت‌های خود بپردازند. امسال نیز رستا در چهارسوق سیزدهم که به شکل مجازی برگزار شد، حضور داشت تا پلتفرم، رویدادها و محتواهای خود را به معلمین و موسسات مختلف معرفی کند.رس‌تاک؛ گفت‌وگویی پیرامون تجربه‌ی معلمیسومین رس‌‎تاک سال 1400 به گفت‌وگویی پیرامون معلمی گذشت. گفت‌وگویی با خانم فاطمه خورشیدی که به شکل لایو در اینستاگرام برگزار شد. در این رس‌تاک درمورد احترام حرف زدیم، خانم خورشیدی از نقش معلم گفتن و تجربه‌هایی که از یاددادن و یادگرفتن داشتند.رستا یک سال دیگه از فعالیتش رو پشت سر گذاشت و ما دل‌گرمیم به همراهی معلمین و دانش‌آموزانی که در کنار رستا هستند و همراهی دانشجوهایی که محدودیت‌های دنیای مجازی باعث نشد تا از دغدغه‌شون برای آموزش، دست بردارند.سال خوبی رو براتون آرزو می‌کنیم.رستایی باشید!</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Mar 2022 14:41:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطای دید،‌ این بار در ماشین‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D8%AE%D8%B7%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7-oyc92m8nsdnt</link>
                <description>نویسنده: رسول اخوان مهدویامروزه تکنولوژی ما را احاطه کرده است. گوشی‌های موبایل چهره‌مان را با دقت بالا تشخیص می‌دهند، ماشین‌های خودران در حال افزایش هستند و سیستم‌های حساس با دقت خارق‌العاده‌ای صدای افراد را برای دادن اجازۀ دسترسی تشخیص می‌دهند. شاید مهم‌ترین دلیل پیشرفت این همه تکنولوژی، ترویج یادگیری ماشین‌، یادگیری عمیق و شبکه‌های عصبی باشد.یادگیری ماشین حوزه‌ای از علوم کامپیوتر است که به ماشین‌ها یاد می‌دهد به کمک داده‌های جمع‌آوری شده، قوانین حاکم بر محیط را استخراج کنند و به کمک آن قوانین، امور پیچیده‌ای را انجام دهند و پیش‌بینی‌هایی دربارۀ آینده بکنند. به عنوان مثال، با دیدن تعداد زیادی عکس از پانداها، یک ماشین می‌تواند یاد بگیرد پانداها چه ویژگی‌هایی دارند و چطور آن‌ها را تشخیص دهد. یادگیری عمیق و شبکه‌های عصبی دو روش یادگیری ماشینی هستند که به کمک آن‌ها می‌توان امور بسیار پیچیده مانند تشخیص تصاویر را به ماشین‌ها آموزش داد. در سری متن‌های «پرونده‌ی یادگیری ماشین برای نوجوانان» (قسمت اول و دوم) که در نشریۀ نیم‌خط و صفحه ویرگول رستایی‌ها منتشر شده، دربارۀ این تکنولوژی صحبت شده است.به واسطۀ تکنولوژی‌های معرفی‌­شده در بندهای قبل، توانستیم با کمک کامپیوتر‌ها کارهایی را انجام دهیم که پیش از آن انجام آن‌ها توسط یک ماشین محال به نظر می‌رسید. اما حد واقعی این تکنولوژی‌ها دقیقا چقدر است؟ آیا یک شبکه عصبی آن‌قدر که به نظر می‌آید باهوش است؟بیایید با یک مثال شروع کنیم. به نظر شما دو عکس زیر تفاوتی دارند؟تصویر 1البته که جواب بله است؛ فرق اندکی دارند. ولی شاید بهتر باشد بپرسیم آیا تفاوتی در این دو تصویر احساس می‌کنید یا نه؟ احتمالا همه توافق داشته باشیم که هر دو تصویر، فارغ از تفاوت‌های کوچک، عکس پاندا هستند. اما چند محقق در یک آزمایش نشان دادند که یک شبکه عصبی چطور ممکن است به صورت فاحشی اشتباه کند!تصویر زیر رابطۀ این دو عکس را نشان می‌دهد. تصویر سمت راست از اعمال تغییرات بسیار کوچکی بر تصویر سمت چپ به دست آمده است. این تغییرات به قدری جزئی هستند که یک انسان آن‌ها را تشخیص نمی‌دهد و حتی اگر تشخیص دهد، باز هم قبول می‌کند که هر دو عکس پاندا هستد.تصویر ۲: عکس سمت راست از اعمال تغییرات بسیار کوچکی به تصویر سمت چپ به دست آمده است. شبکه عصبی تصویر سمت چپ را پاندا تشخیص می‌دهد ولی تصویر راست را نوعی میمون (gibbon) می‌شناسد. در این آزمایش ابتدا یک شبکۀ عصبی آموزش داده شده که بتواند تصاویر پاندا را با دقت بالا تشخیص دهد؛ تصاویری شبیه به عکس سمت چپ که با دقت نسبتاً خوبی توسط شبکۀ عصبی به عنوان پاندا شناخته می‌شوند. سپس طی یک سری محاسبات دقیق، عکس سمت راست را از روی عکس سمت چپ به دست آوردند. این عکس از نظر یک انسان هنوز بسیار شبیه پاندا است. ولی این بار شبکۀ عصبی تصویر را متعلق به نوعی میمون (gibbon) تشخیص داد، آن هم با اطمینان بالا!این پدیده نشان داد شبکه‌های عصبی بر خلاف تصور ما به شدت حساس هستند و نحوه کارشان با آنچه ما انتظار داریم تفاوت‌های زیادی دارد. مثلا این نمونه نشان داد که احتمالاً شبکۀ عصبی آموزش­‌داده­‌شده به برخی از پیکسل‌های عکس توجه بیش از حد دارد و تغییر آن پیکسل‌های مهم می‌تواند نظر شبکه را دربارۀ عکس به طور کامل عوض کند، بی‌آنکه عکس تغییر ملموسی کرده باشد. این با روشی که ما به عنوان انسان برای درک تصاویر به کار می‌­بریم کاملا متفاوت است. محققان مطالعات زیادی کرده‌اند تا ببینند دلیل این پدیده چیست و چگونه می‌توان تا حدی با آن مقابله کرد، که البته در این متن به آن‌ها نمی‌پردازیم. اما به جای آن بهتر است به پیامدهای این پدیده نگاه کنیم.شاید یک سیستم تشخیص پاندا به نظر بسیار بی‌ضرر بیاید، حتی اگر در مواردی مثل مورد بالا اشتباه کند. به یاد بیاورید که شبکۀ عصبی آموزش‌­داده­‌شده در مثال بالا هنوز در تشخیص پانداها توانایی بالایی دارد و عکس‌هایی که این‌­چنین دستکاری شده باشند به صورت طبیعی یافت نمی‌شوند. اما امروزه شبکه‌های عصبی در شرایطی بسیار حیاتی‌تر هم استفاده می‌شوند؛ مانند ماشین‌های خودران. ماشین خودران با پردازش تصویر دریافتی از اطراف، تصمیم می‌گیرد و عمل می‌کند. به عنوان مثال با دیدن تابلوی ایست، بر سر یک چهارراه توقف می‌کند و یا با توجه به تابلوی محدودیت سرعت، سرعت خود را تنظیم می‌کند. اما اگر یک تابلو مشابه مثال بالا دستکاری شود چطور؟ عکس زیر نمونه‌ای از چنین پدیده‌ای در دنیای واقعی است. چند محقق توانستند با چسباندن برچسب‌هایی ساختگی بر روی تابلوی ایست، کاری کنند که یک سیستم تشخیص تصویر نسبت به تابلو کاملا نابینا شود و آن را تشخیص ندهد.تصویر 3خطرات چنین اشتباهاتی از سوی یک ماشین خودران واضح است. عدم تشخیص یک تابلوی ایست می‌تواند باعث بروز یک حادثه شود. اگر احتمال وجود افراد خرابکار را هم در نظر بگیریم، چنین فردی می‌تواند با انجام محاسبات مورد نیاز، تغییرات لازم را به علائم رانندگی بدهد و برای دیگران خطر ایجاد کند، بدون آنکه کسی متوجه تغییر ملموسی در علائم رانندگی شود. این قبیل شرایط به ما نشان می‌دهد که بررسی دقیق‌تر این مثال‌های خاص چقدر می‌تواند مهم باشد.به این قبیل مثال‌هایی که می‌توانند یک سیستم هوشمند را به اشتباه بیندازند، adversarial examples گفته می‌شود. اغلب این مثال‌ها با یک نگاه بدبینانه و خرابکارانه به سیستم پیدا می‌شوند، اما می‌توانند کمک زیادی به درک سازوکار شبکه‌های عصبی کنند. مطالعۀ این دست مثال‌ها به قدری مهم شده است که حوزه‌ای به نام امنیت یادگیری ماشین به بررسی این مثال‌ها و میزان امنیت مدل‌ها در شرایط پیش‌بینی‌­نشده می‌پردازد.این مثال‌ها گرچه همگی دربارۀ سیستم‌های کامپیوتری هستند، اما ما را یاد یک پدیده در دنیای واقعی هم می‌اندازند: خطای دید. حتی ذهن انسان هم با همۀ پیچیدگی‌هایش، برخی مواقع می‌تواند فریب صحنه‌هایی را بخورد که با دقت طراحی شده‌اند تا ذهن انسان را به چالش بکشند. تصویر ۳ تنها یک نمونه از انبوهی از این خطاهای دید است.سیستم‌های هوشمند در زندگی انسان‌ها تغییرات غیرقابلِ‌­انکاری ایجاد کرده‌اند، اما خطای دید به عنوان یک پدیدۀ طبیعی به ما نشان می­‌دهد که باید انتظاراتی واقع‌بینانه از سیستم‌های هوشمند داشته باشیم.</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 15:26:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من همین حوالی هستم.</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-zrx5ti2karod</link>
                <description>تلاشی برای پیدا کردن خودمان در میان عادت‌های روزمره!نویسنده: ریحانه قنبریسلام رفیق!می‌دونی شعاع زمین چه‌قدره؟بله! 6400 کیلومتر.اگر با یک فرض مناسب، زمین رو دقیقاً یه کره بدونیم، مساحتش می‌شه بیشتر از 510 میلیون کیلومتر مربع.خب! 75 درصد مساحت زمین رو هم که آب فراگرفته، پس منِ انسان تقریباً می‌‎تونم روی 127 میلیون کیلومترمربع از این کره‌ی خاکی قدم بزنم. اما حالا حدود 2 سالی می‌شه که قدم‌هامون روی کره‌ی زمین محدود شده تا باعث انتقال این ویروس گرد چرب شاخ‌دار نشیم! تلاش کردیم در حد ضرورت جایی بریم، سفر نکنیم، حتی دوست و آشنا رو هم کمتر ببینیم. ما توی این مدت بیشتر از هر جای دیگه توی اتاق‌ و خونه‌ی خودمون بودیم. از همون‌جا سر کلاس درس حاضر شدیم، امتحان دادیم و به دوست‌هامون سر زدیم.بیاید دوباره یک محاسبه‌ی ساده بکنیم و نسبت مساحتی که بیشتر از همه توی این مدت اشغال کردیم رو به مساحت تمام خشکی‌هایی که امکان داشته اشغال کنیم، حساب کنیم. بیشترین جایی که من توی این مدت اشغال کردم 12 مترمربع از این کره‌ی زمین بوده که می‌شه همون اتاق خودم. حالا نسبت این عدد رو به کل خشکی‌های کره‌ی زمین حساب کنید:که خب عدد کوچکیه؛ حدوداً برابر با صفر. من از بین تموم جاهایی که می‌تونستم قدم بذارم، تقریباً جای خاصی رو توی این مدت اشغال نکردم!خلاصه که انگار توی این مدت دنیامون کوچک‎تر شد. نه تنها مکان‎ها که آدم‎ها رو هم کمتر دیدیم. دنیا برامون خلاصه شد توی اینترنت و تعدادی اسم و اکانت و صفحه‌ی مجازی. خونه‌ی فامیل و کلاس درس و کافی‌شاپ و صندلیِ پارک، تبدیل شدن به لینک‌هایی که کافیه روشون یک کلیک ساده کنیم.بیایید چشم‌هامون رو ببندیم و زندگی قبل از کرونامون رو با حالا مقایسه کنیم.صبح که از خونه بیرون می‌رفتیم، توی مسیر که سوار اتوبوس می‌شدیم یا توی خیابون که قدم می‌زدیم، آدم‌های زیادی از کنارمون عبور می‌کردن؛ آدم‌هایی که به‌نظر میاد چندان هم توسط ما انتخاب نشده بودن. ما برحسب عادت هرروز، آدم‌های مختلفی رو می‌دیدیم. دنیا همین بود دیگه. مگه می‌شد جور دیگه‌ای هم زندگی کرد؟ اما یک‌باره کرونا اومد و بین شلوغی‌ها و عادت‌های زندگی مثل یه ترمز نگهمون داشت! مجبور شدیم جور دیگه‌ای زندگی کنیم و پروتکل‌ها و محدودیت‌ها توی زندگی‌مون بیشتر شدن. دیگه نمی‌شد هرجایی بریم یا هرکسی رو ببینیم. دنیامون رفت توی گوشی‌های موبایل و صفحات مجازی و یک‌سری لینک و حالا به‌نظر میاد که خودمون و انتخاب‌هامون اهمیت بیشتری پیدا کردن. من شدم کسی که انتخاب می‌کنه به کدوم لینک سر بزنه یا انتخاب کنه عضو کدوم گروه مجازی باشه. اگر قبلاً به شکل تصادفی با هم در اتوبوس هم‌مسیر می‌شدیم، حالا ما هستیم که انتخاب می‌کنیم با چه کسی گفت‌وگو کنیم. انگار کرونا بیشتر به ما اجازه داد تا آدم‌های زندگی‌مون رو خودمون انتخاب کنیم. خودمون بیشتر انتخاب کنیم دوست داریم چه چیزهایی رو ببینیم یا چه چیزهایی رو بخونیم. به‌نظر میاد که ما حالا کارهای گزینش‌شده‌تری رو انجام می‌دیم؛ کارهایی رو می‌کنیم که یا انتخابشون کردیم و یا مجبوریم که انجام بدیم. به‌نظر میاد که بیشتر از قبل داریم خودِ خودمون رو زندگی می‌کنیم.شایددر این مدت که جای کم‌تری رو اشغال کردیم، عمق بیشتری رو زندگی کرده باشیم، چون تلاش کردیم خودِ خودمون رو از بین تمام محدودیت‌ها و پروتکل‌ها و قرنطینه‌ها بیرون بکشیم تا زندگی کنیم و خودمون انتخاب کنیم چطوری اوقات بگذرونیم.رفیق! همه‌ی این‌ها رو گفتم که یادآوری کنم می‌شه بفهمیم که کی هستیم. شاید میون تمام عادت‌هامون در زندگی، هیچ‌چیزی تا این حد نمی‌تونست خودمون رو به خودمون نشون بده. یک‌ بار انتخا‌ب‌هات رو در این دو سال مرور کن، خودت همون حوالی‌ها هستی.</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Mar 2022 15:00:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزیرۀ اژدهاهای چشم‌سبز</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%DB%80-%D8%A7%DA%98%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-nabjjru0so27</link>
                <description>نویسنده: ملیکا شکاریفرض کنید شما وارد جزیره‌ای دورافتاده می‌شوید که ۱۰۰ اژدهای مهربان در آن زندگی می‌کنند. چشمان همهٔ این اژدهایان سبز است و آن‌ها به زبان انسان‌ها صحبت می‌کنند! شما پس از اندکی مصاحبت با آن‌ها، متوجه قانون عجیبی درمورد سبک زندگی‌شان می‌شوید. این قانون این است که اگر یک اژدها از سبز بودن چشم خود خبردار شود، باید در شبی که این موضوع را فهمیده است، همهٔ قدرت‌های اژدهایی خود را رها کند و تبدیل به یک گنجشک شود (در این جزیره هیچ آینه‌ای وجود ندارد و هیچ اژدهایی درمورد رنگ چشم صحبت نمی‌کند).در روزی که شما جزیره را ترک می‌کنید، همهٔ اژدهایان جمع می‌شوند تا شما را بدرقه کنند. شما برای تشکر از محبت‌های آن‌ها شروع به سخنرانی می‌کنید و در صحبت‌هایتان به این موضوع اشاره می‌کنید که «در این جزیره اژدهایی وجود دارد که چشم آن سبزرنگ است.». شما فکر می‌کنید اژدهایان از قبل از این موضوع باخبر بوده‌اند، چرا که هریک از آن‌ها می‌توانند چشمان سایر اژدهایان را ببینند. اما خبردار می‌شوید که همهٔ اژدهایان ۱۰۰ شب پس از رفتن شما به گنجشک تبدیل شده‌اند و شما نسل اژدهایان چشم‌سبز مهربان را منقرض کردید!چگونه این اتفاق افتاده است؟!برای پاسخ‌دادن به این سؤال ابتدا مسئله‌های ساده‌تر را مورد بررسی قرار می‌دهیم. فرض می‌کنیم در جزیره تنها دو اژدها وجود دارد. در این حالت در روز اول یکی از اژدهایان به دیگری نگاه می‌کند و مطمئن است که چشمان آن اژدها سبز است. حال اگر چشمان اژدهای ناظر سبز نباشد، اژدهای دیگر با دیدن چشم غیر سبز ناظر و جملهٔ شما (سبز بودن چشم حداقل یک اژدها) مطمئن می‌شود که چشمان خودش سبز است، پس باید در همان شب به گنجشک تبدیل شود. اما این اتفاق نمی‌افتد. پس اژدهای ناظر متوجه می‌شود که چشمان خودش هم سبز است. هم‌چنین اژدهای دیگر همین فکر‌ها را می‌کند و به همین نتیجه می‌رسد چرا که هرکدام از اژدهایان را می‌توان به‌عنوان ناظر انتخاب کرد. پس هر دو اژدها در شب دوم به گنجشک تبدیل می‌شوند.حال فرض می‌کنیم سه اژدها در جزیره وجود دارد. یکی از اژدهایان با خود فکر می‌کند که اگر چشمان خودش سبز نباشد، دو اژدهای دیگر این موضوع را می‌دانند و همان مسئلۀ دو اژدها مطرح می‌شود و پس از دو شب آن دو اژدها باید به گنجشک تبدیل شوند. اما این اتفاق رخ نمی‌دهد. پس اژدهای ناظر به این نتیجه می‌رسد که چشم‌های خودش نیز باید سبز باشد. ازآن‌جایی‌که هرکدام از اژدهایان را می‌توان ناظر در نظر گرفت، دو اژدهای دیگر هم به همین نتیجه می‌رسند. پس در شب سوم هر سه اژدها به گنجشک تبدیل می‌شوند.می‌توان برای مسئله با هر تعداد اژدها همین‌گونه استدلال کرد. پس اگر n اژدها داشته باشیم، اژدهای ناظر با این فرض که چشمانش سبز نیست انتظار دارد که همهٔ n-1 اژدهای دیگر در شب n-1ام به گنجشک تبدیل شوند. اما چون این اتفاق رخ نمی‌دهد، نتیجه می‌گیرد که چشمان خودش هم باید سبز باشد. هریک از دیگر اژدهایان به همین شکل به نتیجۀ مشابه می‌رسند. پس در شب nام همهٔ اژدهایان به سبز بودن چشمانشان پی می‌برند و به گنجشک تبدیل می‌شوند.حال اگر به مسئلۀ اصلی برگردیم، مشخص است که پس از ۱۰۰ شب همهٔ ۱۰۰ اژدها هم‌زمان به گنجشک تبدیل می‌شوند و شما با موفقیت این‌گونه جانوری را منقرض کردید.حال فرض کنید در این مسئله چشمان یکی از اژدهایان سبز نبود. به نظر شما در این صورت بازهم همهٔ اژدهایان چشم‌سبز به گنجشک تبدیل می‌شدند؟ اگر جوابتان مثبت است، فکر می‌کنید که پس از چند شب این اتفاق می‌افتاد؟ بار دیگر فرض کنید در روز خداحافظی به‌جای اینکه گفته باشید: «در این جزیره اژدهایی وجود دارد که چشم آن سبزرنگ است»، بگویید: «در این جزیره حداقل دو اژدهای چشم‌سبز وجود دارد». در این حالت چطور؟ پس از چند شب همهٔ اژدهایان به گنجشک تبدیل می‌شدند؟ مشتاق شنیدن پاسخ‌هایتان در رستااینفو (@Rastaiha_info) هستیم.</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Feb 2022 23:04:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حافظۀ مولکولی</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%80-%D9%85%D9%88%D9%84%DA%A9%D9%88%D9%84%DB%8C-wp3n5cj9jb1m</link>
                <description>‫ذخیرۀ اطلاعات بر روی DNAنویسنده: زهرا شیخ ابولیآیا زمانی را به خاطر دارید که برای نگه­‌داری از عکس‌­های خانوادگی که با دوربین دیجیتال گرفته بودیم،‫ آن‌ها را بر روی CD و DVD ذخیره می‌کردیم؟امروز هم همین کار را می‌کنیم؟اصلاً آیا لپ­تاپ و یا کامپیوتر شما در خانه همچنان دیسک درایو دارد؟بیشینه ظرفیتی که CD و DVD داشتند امروزه برای اطلاعات شما کافی است؟***اگر می‌خواستیم این متن را ۱۰ سال پیش بنویسیم همین سوالات را در مورد فلاپی‌­دیسک می‌پرسیدیم؛ اما امروز اکثر افراد حتی اسم «فلاپی­‌دیسک» هم برایشان ناآشنا است. احتمالاً تا چند سال دیگر هم ابتدا CD و DVD و پس از آن فلش مموری و در ادامه هارد درایو به خاطره‌هایی از تکنولوژی‌های گذشته تبدیل می‌شوند.اگر بخواهیم تاریخ «ذخیرۀ اطلاعات» را بدانیم باید به سال ۱۹۵۶ برگردیم؛ زمانی که شرکت IBM اولین هارد دیسک درایو را تولید کرد. جالب است بدانید این هارد با ظرفیت ۵ مگابایت و وزن ۱ تن، ۱۰،۰۰۰ دلار قیمت داشت! از همین اعداد و مقایسه آن با اعدادی که امروز در مورد ذخیره اطلاعات می‌شنویم متوجه می‌شویم که راه بسیار زیادی در این مسیر آمده‌ایم. اما در اینجا مشکلی اساسی وجود دارد. هر چقدر راه و روش‌های جدیدتری برای ذخیره اطلاعات پیدا می‌کنیم قابلیت خواندن اطلاعات قبلی از دستگاه‌های قبل را از دست می‌دهیم. یعنی اگر ما فراموش کرده باشیم اطلاعات قبلی‌­مان را با روش‌‌های جدید ذخیره کنیم احتمالا در آینده دیگر نمی‌توانیم به آن‌ها دسترسی پیدا کنیم.اما راه‌­حل این مشکل همیشه وجود داشته است! دست کم برای چند میلیارد سال اخیر…‏«DNA قدیمی­‌ترین دستگاه ذخیره اطلاعات در طبیعت است»اگر اطلاعاتی که در DNA وجود دارد (A، C، T، G) را با فونت و فرمت استاندارد روی کاغذ بنویسیم، برجی کاغذی به طول ۱۳۰ متر خواهیم داشت. اگر این اطلاعات را به صورت صفر و یک (0,1) بنویسیم چند گیگابایت را اشغال می‌کند. نکتۀ قابل توجه این است که این اطلاعات در تمامی سلول‌های ما وجود دارد و ما تقریبا ۳۰ تریلیون سلول داریم!نکتۀ بسیار مهم در مورد DNA این است که شانس ریکاوری آن بسیار بالاست: شانس اینکه بتوانیم DNA را از جسد یک انسان باستانی بازیابی کنیم بیشتر از شانس ریکاوری اطلاعات یک موبایل قدیمی است؛ و آیندگان نیز احتمالا می‌توانند اطلاعات DNA را راحت‌­تر از سایر روش‌های ذخیره اطلاعات بخوانند.اما اطلاعات را چگونه باید روی DNA ذخیره کنیم؟ برای این کار باید برای هر باز آلی نوکلئوتید یک کد دو رقمی از 0 و 1 قرارداد کنیم و سپس زبان دیجیتال را به زبان DNA تبدیل کنیم:A: 00C: 10G: 01T: 11به طور مثال کد 01 00 11 11 00 10 00 به طور بازهای G A T T A C A نوشته می‌شود و می‌توانیم در آزمایشگاه‌های مخصوص این توالی را سنتز کرده و در یک لولۀ آزمایشگاه نگه‌داری کنیم. در نهایت وقتی به اطلاعات موجود در DNA سنتز­شده نیاز داریم آن را توالی­‌یابی می‌کنیم. البته در این مرحله مشکلی وجود دارد که وقتی DNA را توالی­‌یابی می‌کنیم و اطلاعات موجود بر روی آن استخراج می‌شود، خود DNA را از دست می‌دهیم؛ که البته خیلی جای نگرانی وجود ندارد زیرا ما می‌توانیم رونوشت‌های بسیار زیادی از DNA موجود را تهیه کنیم و این کار سرعت بیش‌تر و زحمت کم­‌تری نسبت به سنتزکردن دارد.همانطور که احتمالا حدس می‌زنید، نوشتن و خواندن داده‌های موجود بر روی DNA آن‌قدرها بی‌­دردسر نیست که همۀ ما بتوانیم از آن برای اطلاعات عادی روزانه‌مان استفاده کنیم؛ البته فعلا! ولی همانطور که گفتیم روش مناسبی است برای رساندن پیامی که به آیندگان داریم.اگر شما بخواهید در مورد دنیای امروز پیامی به انسان‌های چند قرن بعد در قالب DNA بفرستید چه چیزی را انتخاب می‌کنید؟ به آن‌ها چه می‌گویید؟ چه عکس، ویدئو و یا قطعۀ موسیقی را پیوست می‌کنید؟ با ما در رستا اینفو (@Rastaiha_info) به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Feb 2022 15:39:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و توی دروازه!</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D9%88-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%87-t13v5e2z2qtk</link>
                <description>نویسنده: مهسا حاجیاناحتمالاً جوون­‌تر از اونی هستید که به‌صورت زنده، شاهد شوت معروف روبرتو کارلوس بوده باشید، اما شاید ویدئوهای اون رو دیدید. ضربۀ کات‌­داری که منجر به گل شد. داستان از این قراره که بعد از شوت توپ توسط سنیور* کارلوس، توپ تو میونۀ راه تصمیم گرفت مسیرش رو عوض کنه و بره تو دروازه. احتمالاً مشابه این شوت رو توی کارتون فوتبالیست‌­ها هم دیدید. توپی که در حال رفتن سمت باقالیا بود، توی قسمت بعد یکهو مسیرش عوض می‌شه و می‌ره توی دروازه! حالا شاید اون‌موقع براتون سوال نشد که یعنی چی! چجوری این اتفاق افتاد؟ شاید با خودتون گفتین «کارتونه دیگه، اغراق می‌کنن!». شاید هم کنجکاوی کودکی به بی­‌خیالی اون دوره غلبه کرده باشه و دنبال دلیلش رفته باشید. در هر حال، من قراره الان علت این پدیده رو ساده و مختصر براتون توضیح بدم.علت عوض‌شدن مسیر حرکت توپ، اثر مگنوسه. داستان از این قراره که اگر یک جسم استوانه­‌ای یا کروی (مثلاً همین توپ فوتبال) توی یه سیال (سیال رو می‌دونید چیه دیگه؟ به گازها و مایعات می‌گن سیال) روبه‌جلو حرکت کنه و هم‌­زمان دوران هم داشته باشه (یعنی دور خودش بچرخه)، یه نیروی عمود بر مسیر حرکت بهش وارد می‌شه که بهش می‌گن نیروی مگنوس. به شکل زیر دقت کنین:این تصویر نمای بالای یه توپِ در حال حرکت به سمت چپه. (یعنی داریم از بالا به توپ نگاه می­‌کنیم و توپ هم داره به سمت چپ می‌ره.) توپ در حال حرکت، وقتی هوا رو کنار می‌زنه، فشار هوای پشتش نسبت به بقیۀ قسمت‌ها کمتر می‌شه. چرا؟ چون توپ موقع حرکت، هوا رو به سمت راست و چپ کنار زده و این هوا تا بخواد از اون قسمت‌ها بیاد پشت توپ، یکم زمان می‌بره. این اختلاف فشار باعث می‌شه مولکول‌های هوا بخوان به اون قسمت کم‌­فشارتر برن. (کلاً این مولکولای هوا موجودات اهل تعادلی­‌ان. اگه یه جا فشارش به نسبت کمتر باشه، سریع به اون سمت می‌رن تا فشار تو کل ناحیه برابر شه). واسه همین به اون سمت حرکت می‌کنن، که می‌شه سمت راست.می‌­بینیم که توی این تصویر، توپ یه چرخش ساعت‌گرد هم داره. در قسمت بالای تصویر، جهت چرخش توپ با جهت حرکت سیال یکسانه و سیال مجاور توپ به‌علت اصطکاک همراهش کشیده می‌شه و به‌سمت پایین انحراف پیدا می‌کنه (به‌نحوی هوا می‌خواد همون مسیر چرخش توپ رو تقلید کنه). در قسمت پایین تصویر، جهت گردش توپ با جهت حرکت سیال یکسان نیست و در نتیجه مسیر سیال تغییر خاصی نمی‌کنه، فقط یه‌مقدار سرعتش کم می‌شه.خب حالا می‌ریم سراغ قانون سوم نیوتن. قانون سوم رو یادتونه؟ توپ الان اومده و هوای مجاورش رو پایین کشیده؛ یعنی نیرویی رو به سمت پایین بهش وارد کرده. بعد هوا هم همون نیرو رو ولی در خلاف جهت، به توپ وارد می‌کنه. این نیرو در نهایت باعث تغییر مسیر توپ می‌شه (چون راستاش عمود به مسیر حرکت توپه، اگه با مسیر حرکت توپ هم‌­راستا بود این‌طور نمی‌شد، فقط سرعت توپ رو کم و زیاد می‌کرد) و بهش می‌گن نیروی مگنوس.حالا یه سوال! به نظر شما حداقل مسافتی که توپ باید طی بکنه تا این نیرو موفق بشه جهت توپ رو تغییر بده چقدره؟ این مسافت به چه عواملی بستگی داره؟ شدت ضربۀ وارد به توپ؟ دمای محیط؟ شما بگید! توی رستااینفو (@Rastaiha_info) منتظرتون هستیم.پانویس:* آقا، Senhor</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Feb 2022 22:54:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرخی یک پرش</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D8%B3%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D8%B4-qzwk0kzylaao</link>
                <description>نویسنده: سید محمدسینا رضوی- یک، دو، سه! [این بار دیگه می‌پرم. زود باش، چشماتو ببند و فقط خودتو رها کن!] یککک، دووو… اه! نمی‌شه. باور کن نمی‌تونم.+ این‌قدر دست دست نکن پسر! زیاد فرصتی نداری‌ها! به دوروبرت یه نگاه بنداز. همه دارن می‌پرن. همه!- دور و برم؟! منظورت دونه‌های برفیه که حتی پایین پاشون رو نگاه نمی‌کنن و می‌پرن؟ تا حالا خودت اون پایین رو نگاه کردی؟ همه‌جا خاکستری و تاره. فکر کردی همه چیز مثل دو سه سال پیشه؟+ این فکرای منفی رو بذار کنار! سه چهار ساعت دیگه برف بند می‌آدها، می‌ره تا سال بعد… تازه اگه سال بعدی در کار باشه!- من نمی‌خوام بپرم. والسلام! نمی‌خوام! وقتی سالی یه بار به‌زور برف می‌آد، اون پایین همه از ما انتظار دارن. یه سری آدمِ خاکستریِ رنگ‌پریده تو یه شهر خاکستری‌ترِ دوده‌گرفته. می‌بینی؟ دو ساله حتی یه گونه‌ی گل‌انداخته نمی‌بینی توی خیابونا. یه لبخند از ته دل نمی‌بینی که توی این سرما رنگ انار یلدا شده باشه. همه از ترس این بلاهای ناخونده و خونده چسبیده‌ن به شومینه‌های توی خونه‌هاشون. اگه کسی هم بیاد بیرون، این‌قدر دستاش بی‌حس و رنگ‌پریده شده‌ن که حوصله برف بازی نداره. حالا ما چیکاره‌ایم این وسط؟! اصلاً می‌دونی؟ من دیگه از این رنگ سفید خودم هم بدم می‌آد! یه نگاه به صورت‌های زندانی مردم بنداز...! اصلاً کاش یه دونه انار بودم. یادته من چقدر عاشق رنگ سرخ بودم؟ یادته پارسال برات از شوق باریدن روی اون نهال انار تعریف می‌کردم؟ حالا اون نهال کجاست؟ چه قدر هنوز ممکنه میوه بده؟ اصلاً بگو ببینم، رنگ سرخی که توی خیابونا می‌بینی، از شادیه یا نه؟![سکوت]+ یه‌لحظه به من نگاه کن. یه نفس عمیق بکش و دستتو بده من. آها! نه، جفتش رو... حالا شد!- آخه چه دلیلی داره توی این سرما بپریم؟ چرا اگه این‌قدر مطمئنی، تنهایی نمی‌ری؟+ ببین، اگه قرار باشه بپری منم همراهت می‌آم، با هم می‌پریم. اگه نه هم، هردومون اینجا می‌مونیم.- من ترجیح می‌دم تا بهار صبر کنم. حداقل یه برگی به شاخه‌ها هست، یه لبخندی روی صورتا هست؛ حتی شاید دیگه اون تیکه پارچه‌های بدشکل روی لبخندا رو نپوشونده باشن. شاید اون روز قلب رودخونه‌ها شکسته نباشه، شاید سفیدیِ روی قله‌ها درخشان‌تر باشه، شاید سبزیِ جوونه‌ها روشن‌تر باشه. اصلاً شاید سرخِ پرچم‌ها سرخ‌تر باشه.+ به حرف‌های خودت دقت کردی؟ کی قراره باعث این اتفاقات بشه؟ اگه همهٔ این دونه‌هایی که دارن می‌پرن، به امید بهار بشینن، کدوم قله سفیدپوش می‌شه؟ کدوم رودخونه جاری می‌مونه؟- دیگه کسی از رنگ سفید خوشش نمی‌آد. همین برف هم چشم مردم رو می‌زنه. ولی همه عاشق بهارن، مگه نمی‌بینی؟+ نکنه بهار قراره خود به خود برسه؟! اگه رسالت من و تو باریدن توی سرما باشه، گرمای بهار آبمون می‌کنه. می‌شیم بی‌رنگ و بی‌اثر. تو بارون نیستی، یه دونه برفی! اینو هیچ‌وقت فراموش نکن. یلدا چشم به راه باریدن امثال تو و منه. به همون سرخی انار فکر کن، هیچ‌وقت بدون وجود سفیدی معنا پیدا نمی‌کنه! شاید لازم باشه امروز زشتی‌های شهر رو سفیدپوش کنی، تا فردا جوونه‌هایی که از زیر اون سفیدی رشد می‌کنن، به چشم بیان؛ اصلا شاید پس‌فردا، خودِ تو اون جوونه باشی، قطرهٔ بارونی باشی که قراره سیرابش کنه، یا حتی یه شکوفهٔ انار باشی. مهم اینه که بدونی رسالت و وظیفهٔ خودت توی این دنیا چیه، اون موقع هر فصل و هر شهر و هر چهره‌ای می‌تونه به اندازهٔ بهار برات زیبا باشه.- اما من هنوز می‌ترسم... اگه توی راه آب بشم، چی؟ اگه به جای گلبرگ یه گل سرخ یا تن یه انار تازه، زیر یه تخته‌سنگ گم شدم، چی؟ اگه توی مسیر، باد ما رو از هم جدا کنه، چی؟+ این مسیر، مسیر هردوی ماست، اما برای هرکدوممون یه راهِ منحصربه فرده. فعلاً که دست هم رو محکم گرفتیم. اگه باد از ما قوی‌تر بود هم حداقل باهم پریدیم، به سمت یه مسیر مشترک...- یعنی می‌گی به امید این مسیر مشترک دل بدم به پریدن، یا به امید سیراب کردن گلبرگ یه گل سرخ، یا به امید نشستن روی تاج انار شب یلدا؟+ با دست روی دست گذاشتن قرار نیست امید پیدا کنی! ولی این پریدن می‌تونه اولین تصمیم جدی تو در راه شفاف‌تر شدن این مسیر باشه.- اما... اصلاً من سردمه! خیلی سردمه!+ بهونه نیار! خب زمستونه دیگه!- پارسال یه قطرۀ ساده بودم. شفاف و آزاد. همین سرما تبدیلم کرد به این شیش‌ضلعی بی‌ریختی که هر ضلعش داره منو می‌کشونه به یه سمت!+ کاش هوا سردتر بود. اون موقع شاید خودت رو توی یخ نازک یه دریاچه یا قندیل‌های آویزون از یه بید مجنون می‌دیدی و به خودت نمی‌گفتی بی‌ریخت... بگذریم. هرجور مایلی، می‌تونی تا بهار صبر کنی، اون موقع دیگه سردت هم نیست؛ اما دیگه این دونه برفِ امروز نیستی؛ یه دونه برف شفاف و منسجم، با توانایی پریدن، رسالت پریدن و شوق پریدن.- ولی من شوقِ رسیدن به نهال خودم رو داشتم. همون نهال نازک اناری که پارسال برای اولین بار دیدم. نه شوق پریدن…+ به این فکر کن؛ شوق پریدن مهم‌تره یا شوق یه مقصد خاص؟ اصلاً این دوتا چه فرقی با هم دارن؟- نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم. هنوز قانع نشدم. اما… شاید اگه نخوای توی تردید بمونی، غیر پریدن راهی نیست. چه مقصدت در نهایت بیابون باشه، چه گلبرگ سرخ انار…+ پس می‌شمرم. حاضر شو. یک، دو، سه!عکس از سید محمدسینا رضوی</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jan 2022 17:37:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوار بر مرکب عقربه‌های ساعت</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%A8-%D8%B9%D9%82%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-gvrz4aasljkw</link>
                <description>سفر در زمان افسانه است یا واقعیت؟ اگر بین سفر به آینده و گذشته فقط یک حق انتخاب داشتید، کدام را تجربه می‌کردید؟نویسنده: فرناز کریمیشاید رویای سفر در زمان به قدمت تخیل و بلندپروازی‌های بشر باشد. هر انسانی حداقل یک بار در زندگی خود به این موضوع فکر کرده است که صد سال، پانصد سال یا هزار سال قبل از من، دنیا چه شکلی بوده و حال و هوای فلان دوره‌ی تاریخی چقدر با امروز تفاوت داشته است. حتی شاید بارها خودمان را در دوره‌ی تاریخی مورد علاقه‌مان تصور کرده باشیم. مثلاً خیال کرده‌ایم که در دربار یکی از پادشاهان باستان حضور داریم و یا در بین مردم آن زمان قدم می‌زنیم و زندگی روزمره‌شان را تماشا می‌کنیم. از طرف دیگر، شاید پیش آمده که دویست سال یا حتی دو هزار سال بعد را در ذهنمان ترسیم کرده باشیم و دلمان خواسته بدانیم که آیا واقعا جهانِ آن زمان، شبیه تصورات ذهنی ما هست یا نه؟ گاهی دلمان می‌خواهد به آینده برویم تا ببینیم زندگی‌مان چه تغییری خواهد کرد؟ ببینیم چند سال بعد فرزندان ما و یا نوه‌هایمان کجا هستند و چه کار می‌کنند؟اولین و شاید حتی آخرین راه‌حل برای تجسم عینی این‌گونه رویاها، سفر در زمان باشد. آیا این سفر از نظر علمی و یا منطقی امکان‌پذیر است؟ در واقع تا همین چند سال پیش، سفر در زمان به لحاظ علمی ‌ناممکن به نظر می‌رسید و فقط در داستان‌ها و کتاب‌های تخیلی به آن پرداخته می‌شد. برای مثال دانشمند مشهوری مثل نیوتن معتقد بود که زمان در تمامی ‌گستره‌ی جهان به شکل‌ ثابت و یکسان در حال گذر است و هیچ‌چیز نمی‌تواند روی این جریان ثابت ازلی و ابدی تاثیری بگذارد. اما آیا واقعا باید رسیدن به این رویا را فراموش کرد، یا می‌توان به تحقق آن امیدی داشت؟ در این یادداشت سعی می‌کنیم تا اندازه‌ای به دنبال جواب این سوال‌ها باشیم.راه‌های سفر در زماناز حدود اوایل قرن بیستم و با ارائه‌ی نظریه‌ی نسبیت خاص و سپس نسبیت عام ا‌نیشتین، همه‌چیز به ناگهان عوض شد. از دیدگاه آلبرت انیشتین سفر در زمان از نظر تئوری امکان‌پذیر است. او گفته بود که اگر جسمی بتواند با سرعتی بیشتر از سرعت نور حرکت کند، در واقع توانسته ‌است در زمان سفر کند. نظریه‌ی نسبیت نشان داد که جریان زمان برخلاف تصور نیوتن، در همه‌ نقاط جهان ثابت و یکسان نیست، بلکه این جریان در بعضی قسمت‌های کیهان تندتر و در قسمت‌های دیگر‌، مثلاً در نزدیکی کهکشان‌‌ها و ستاره‌‌های پرجرم،‌ کندتر و حتی متوقف می‌شود. این جریان حتی می‌تواند در نقاطی حالت گردابی یا حلقه‌ای پیدا کند.یکی از راه‌های پیش‌بینی‌شده برای سفر در زمان «کرم‌چاله» است. کرم‌چاله‌ها تا کنون به صورت تجربی مشاهده نشده‌اند اما وجود آن‌ها به طور نظری پیش‌بینی شده و گفته شده که می‌توانند بین دو نقطه از فضا و زمان پیوند ایجاد کنند. وارد شدن به یک کرم‌چاله می‌تواند آغاز یک سفر هیجان‌انگیز در زمان باشد اما نکته این‌جاست که به دلیل جاذبه‌ی شدید درون کرم‌چاله، عملاً جسم ورودی به سرعت متلاشی می‌شود و پیش از آغاز سفر، از بین می‌رود. همینطور خود کرم‌چاله هم بسیار ناپایدار است و بلافاصله بعد از به وجود آمدن از بین می‌رود. در حقیقت کوچک‌ترین ذراتی همچون فوتون نیز در صورت عبور، می‌توانند کرم‌چاله را به شدت ناپایدار کنند. اما شاید روزی با کشف روش‌های پیشرفته، هم بتوان پایداری یک کرم‌چاله را بیش‌تر کرد و هم بتوان در برابر جاذبه‌ی بسیار زیاد درون آن مقاومت کرد تا این راه‌حل برای سفر در زمان عملی شود.به‌منظور درک بهتر مفهوم کرم‌چاله، صفحه‌ای کاغذی را در نظر بگیرید که دو نقطه از آن علامت‌گذاری شده باشند. هریک از این نقاط، دو محل متفاوت از فضا-زمان را نشان می‌دهند. در ابتدا به‌ نظر می‌رسد کوتاه‌ترین مسیر برای اتصال دو نقطه از این کاغذ، مسیر طی شده روی کاغذ باشد. اما با تا کردن کاغذ و سوراخ کردن آن توسط یک میله می‌توان دید که مسیری کوتاه‌تر نیز وجود دارد که الزاماً روی کاغذ قرار ندارد.در شکل بالا دو مسیر ممکن به‌منظور طی کردن مسیر بین دو نقطه نشان داده شده‌اند. حال فرض کنید این صفحه همان صفحه‌ی فضا-زمان باشد. از این رو ممکن است یکی از این نقاط روی زمین و نقطه دوم در کهکشان دیگری قرار داشته باشد. در نتیجه شما می‌توانید با وارد شدن به دروازه‌ی روی زمین، فضا-زمان را میانبر زده و به کهکشانی دیگر و یا به زمانی دیگر سفر کنید.تناقضاتیکی از بزرگ‌ترین مسائلی که امکان سفر در زمان را به طور جدی به چالش می‌کشد «پارادوکس پدربزرگ» است. طبق این تناقض اگر شما بر فرض موفق شدید به گذشته سفر کنید و در آن‌جا پدربزرگ خود را ببینید و به طور مثال او را از بین ببرید، عملا موجودیت شما زیر سوال می‌رود. و یا مثلاً اگر مانع ازدواج پدر و مادر خود شوید، در این صورت باز هم شما ‌نمی‌توانید متولد شده باشید تا روزی در زمان سفر کنید! به نظر شما آیا شما اصلا می‌توانید مانع ازدواج پدر و مادر خود شوید؟ برای مثال فرض کنید اگر کسی به گذشته می‌رفت و به طریقی از ازدواج پدر و مادر «آدولف هیتلر» رهبر خون‌خوار نازی‌ها جلوگیری می‌کرد، با این کار جان میلیون‌ها انسان نجات داده ‌می‌شد! راستی اگر شما می‌توانستید به گذشته سفر کنید، چه کارهایی انجام می‌دادید؟!یک تناقض دیگر که شاید قبل از این تناقض به ذهن برسد آن است که اصلا شما چگونه می‌توانید به زمانی بروید و در آن حضور داشته باشید که در آن زمان متولد نشده بودید؟ همه‌ی این‌ها سوالاتی است که باید برای حل مسئله‌ی امکان‌پذیربودن سفر در زمان، به آن‌ها پاسخ داده شود.به عنوان یک تناقض دیگر، مثلاً تصور کنید که شما دوچرخه‌ی خود را در کنار یک مغازه پارک می‌کنید اما فراموشتان می‌شود که آن را به جایی قفل کنید. خرید خود را انجام می‌دهید و وقتی برمی‌گردید، می‌بینید که دوچرخه شما به سرقت رفته است. آن‌گاه ماشین زمان خود را روشن ‌می‌کنید که به چند دقیقه قبل برگردید تا این‌بار دوچرخه خود را قفل کنید و از دزدیده‌شدن آن جلوگیری کنید. اما با برگشتن به آن زمان، احتمال دارد که شما دوباره تبدیل به همان آدم فراموش‌کار چند دقیقه قبل ‌شوید و مجدداً از یاد ببرید دوچرخه را قفل کنید. پس دوچرخه باز هم دزدیده می‌شود و دوباره فکر استفاده از ماشین زمان به ذهن شما خطور می‌کند. در این صورت شما در یک تله‌ی زمانی گیر می‌افتید و این خود یکی از مشکلاتی است که درباره امکان‌پذیربودن سفر در زمان وجود دارد.یک سوال دیگر که توسط «استفن هاوکینگ» فیزیک‌دان برجسته قرن اخیر مطرح شد و ما را در مورد ممکن‌بودن سفر در زمان دچار تردید می‌کند این است که اگر سفر در زمان عملی است پس چرا تا به حال کسی از زمان آینده به زمان حال سفر نکرده و خودش را به عنوان مسافر زمان به ما معرفی نکرده است؟ چرا تا کنون با چنین شخصی مواجه نشده‌ایم؟ شاید این‌جا یک سوال دیگر به وجود بیاید که اگر شخصی از آینده به زمان ما بیاید، اصلا می‌تواند به ما بگوید؟ از کجا معلوم؟ شاید تا به حال کسی از آینده به زمان حال آمده باشد اما قوانین فیزیک این اجازه را به او نمی‌دهند که به ما چیزی در این باره بگوید.پاسخ به تناقضاتطبق تحقیقات جدید توسط «ژرمن توبر»، پاسخی به تناقض اول یعنی همان «پارادوکس پدربزرگ» داده شده است که باید دید چقدر با واقعیت هم‌خوانی دارد. او می‌گوید:«از دیدگاه دینامیک کلاسیک اگر شما از وضعیت یک سیستم در زمان مشخصی اطلاع داشته باشید، به تاریخچه سیستم دست پیدا می‌کنید. با این حال نظریه نسبیت عام انیشتین حلقه‌های زمانی یا سفر در زمان، جایی که رویداد می‌تواند در گذشته و آینده رخ دهد را پیش‌بینی می‌کند.»محاسبات این فیزیک‌دان نشان می‌دهد فضا-زمان می‌تواند خود را به گونه‌ای سازگار کند تا از پارادوکس جلوگیری کند. به عنوان مثال تصور کنید فردی به گذشته سفر می‌کند تا از شیوع یک بیماری جلوگیری کند. در صورتی که این ماموریت با موفقیت انجام شود دیگر بیماری‌ای برای شکست دادن در گذشته وجود ندارد و این تناقض است. پژوهش این فیزیک‌دان که در ژورنال Classical and Quantum Gravity  به چاپ رسیده، به این موضوع اشاره می‌کند که اگر شما سعی کردید به طریقی از شیوع این بیماری جلوگیری کنید، آنگاه آن بیماری از روش‌های متفاوت دیگری شیوع پیدا می‌کند و همین امر می‌تواند از پارادوکس جلوگیری کند و مسافر زمان هرکاری که انجام دهد، نمی‌تواند جلوی این بیماری را بگیرد. در مثال پدربزرگ، شما هر کاری بکنید نمی‌توانید باعث از بین رفتن پدربزرگ خود شوید و یا نگذارید پدر و مادرتان با هم ازدواج کنند. چرا که هرقدر تلاش کنید، قوانین فیزیک به گونه‌ای عمل می‌کنند که شما نتوانید نهایتاً هیچ‌کدام از آن‌ها را انجام دهید. این نظر «ژورمن توبر» است.در شماره‌ی بعدی نیم‌خط قصد داریم تا اندکی بیشتر به مقوله سفر در زمان بپردازیم و همین‌طور رمان‌ها و فیلم‌هایی که در این زمینه موجود هستند را بررسی کنیم تا با دیدگاه‌های مختلفی که در آن‌ها مطرح شده‌اند، آشنا شویم.</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Aug 2021 18:17:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلماتی از کمانچه</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%86%D9%87-gi5e2uyjbqu5</link>
                <description>نویسنده: سید محمدسینا رضویبرای گوش دادن به این موسیقی، این‌جا کلیک کن!قطعه‌ی «محبوب من، مگذار من دل‌سرد شوم!» ساخته‌ی کالین جیکوبسن و با اجرای کیهان کلهر(کمانچه) و بروکلین رایدر(ویولن)، آخرین قطعه از آلبوم «شهر خاموش» کیهان کلهر است. سازنده‌ی این قطعه، آن را با الهام از منظومه‌ی «لیلی و مجنون» نظامی گنجوی تنظیم کرده است. این قطعه، گویی شرح سیر رهرویی بی‌تاب، از ناتوانی و افتادگی تا برخاستن و به آرامش رسیدن است.از [00:00]: رهرو گویی دل‌سرد است و دل‌سوخته و از به‌یادآوردن گذشته‌ی خود، خجل. با صدای ضعیفی می‌نالد و خود را بر زمینی بیابانی، نه در آرزوی آب، که در آرزوی سرابی می‌کشاند. در لحظاتی شجاعت‌های شکست‌خورده‌ی خود را در گذشته می‌ستاید اما دوباره فرو می‌افتد. پاهایش نای برخاستن را ندارند.در اواسط قطعه، گویی می‌پذیرد که هرچند این سیلِ رنج، برگ‌هایش را با خود خواهد برد اما ریشه‌هایش را آبیاری خواهد کرد. تسلیم می‌شود و سوزن تیز رنج را این‌بار مشتاقانه به رگ‌هایش راه می‌دهد.از [05:36]: درست در میانه‌ی راه، این سوزن به ناگاه خونی تازه را در رگ‌هایش جاری می‌کند؛ خونی از جنس امید. انگار دستی او را به برخاستن و حرکت فرا می‌خواند. به پا می‌خیزد و هر آن، صدای گام‌هایش بلندتر می‌شود؛ چنان‌که گویی هرگز زخمی نبوده است.از [07:48]: ناگهان یادِ غم‌های گذشته، باز از سرعت گام‌های رهرو می‌کاهد. اما این‌بار، او در مسیر است؛ راه، پیش روی اوست و مقصد، روشن.از [08:30]: نمی‌ایستد، غم را به کناری می‌نهد و همچنان به نواختن خود ادامه می‌دهد. این‌بار، با چشمانی بازتر، از بی‌پروایی قدم‌هایش می‌کاهد و سرانجام آرامشی را که در آرزوی آن بود، می‌یابد.از [09:37]: در پایان، رهرو در آغوش آرامش ابدی خویش آرام می‌گیرد. نه با اندوه و اکراه، بلکه غرق در رضایت و یک‌رنگی.</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jul 2021 18:08:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی سگی را گاز گرفت!</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-fiitjhvjru5r</link>
                <description>نویسنده: امیرمسعود جعفرپیشهبه گزارش واحد خبری نیم‌خط، «در شب گذشته، سگی، مردی را گاز گرفت». بله، درست متوجه شدید؛ سگی، مردی را گاز گرفت. نکند انتظار داشتید که واقعاً مردی، سگی را گاز گرفته باشد؟ مگر تاکنون چند مرد را دیده‌­اید که سگی را گاز گرفته باشند؟ (البته شاید سگی که مردی را گاز گرفته باشد هم ندیده باشید!)همان‌طور که دیدیم، دو گزاره‌ی در ظاهر مشابه، می‌­توانند اطلاعات متفاوتی به ما بدهند. اما به‌راستی اطلاعات چه معنایی می‌­تواند داشته باشد؟ آیا می‌­توانیم تعریفی ریاضی برای اطلاعات داشته باشیم؟ و آیا اصلاً می‌­توان مقدار اطلاعات موجود در یک پیام را سنجید؟ برای این کار خوب است سعی کنیم اطلاعات سه گزاره‌ی زیر را با هم مقایسه کنیم:فردا خورشید از مشرق طلوع می­‌کند.فردا زلزله‌­ای 8 ریشتری در تهران رخ می­‌دهد.فردا مدرسه‌­ها به‌علت آلودگی هوا تعطیل می‌­شوند.به نظر شما کدام‌ یک از سه گزاره‌ی فوق، اطلاعات بیشتری به ما منتقل می­‌کند؟ انتظار دارید که کدام یک از این گزاره‌­ها تیترِ یک روزنامه‌­ها شود؟ چرا هیچ روزنامه­‌ای تیترِ یک خبری خودش را به «طلوع خورشید از مشرق» اختصاص نمی­‌دهد؟همان‌طور که احتمالاً حدس زده‌­اید، گزاره‌ی «فردا زلزله‌­ای 8 ریشتری در تهران رخ می‌­دهد.»، بیشترین اطلاعات را به ما منتقل می­‌کند ولی گزاره‌‌ی «فردا خورشید از مشرق طلوع می­‌کند.» تقریبا هیچ اطلاعات جدیدی به ما اضافه نمی‌­کند. اما چه چیزی بین این سه گزاره تفاوت ایجاد می‌­کند؟در زندگی روزمره وقتی می‌خواهیم اطلاعاتی در مورد یک فرد به دست آوریم، اصطلاحا  آمار آن فرد را می­‌گیریم! شاید خوب باشد در این جا نیز آمار گزاره­‌های مطرح‌شده را بگیریم و سعی کنیم بر اساس مشاهدات روزمره‌ی خودمان، در مورد میزان اطلاعات هریک از گزاره‌­ها نظر دهیم. طلوع خورشید از مشرق، یک حقیقت علمی است که همواره رخ می­‌دهد. تعطیلی مدرسه‌­ها (در دوران پیش از کرونا البته!)، هم پدیده‌­ای است که گاه و بی‌­گاه رخ می­‌دهد. اما وقوع زلزله­‌ای 8 ریشتری، اتفاقی نادر است که انتظار نداریم هر روز یا حتی هر سال رخ دهد.مطابق نظریه‌ی شانون و در یک مدل ریاضی، میزان اطلاعات یک برآمد* آزمایش تصادفی، متناسب با احتمال وقوع آن­ برآمد است و هرچه احتمال وقوع آن برآمد کم‌تر باشد، اطلاعات بیشتری دارد. به بیان دقیق‌­تر، میزان اطلاعاتی که از وقوع برآمد x که احتمال وقوع آن P(x) است، به‌دست می‌­آید، برابر است با**:در این حالت واحد اطلاعات را بیت می‌­گویند (البته این بیت، با آن بیتی که معمولاً در اندازه‌­گیری ظرفیت حافظه‌­ها می­‌شناسیم، لزوماً برابر نیست).رابطه‌ی بالا چهار خاصیت مهم دارد. (سعی کنید با توجه به تعریف تابع اطلاعات، به چرایی هرکدام از آن­ها فکر کنید و یا مثال­ مناسبی بزنید.)اطلاعات هر برآمد آزمایش تصادفی، کمیتی غیرمنفی است.اگر P(A) بزرگ‌تر یا مساوی با P(B) باشد، آن‌­گاه I(A) کوچک‌تر یا مساوی با I(B) است.اگر P(A) = 1، آن‌­گاه I(A) = 0.اگر A و B دو برآمد کاملاً مستقل باشند، آن‌­گاه اطلاعات توام آن دو برآمد، برابر جمع اطلاعات دو برآمد است. (برای بررسی چرایی، به خواصی که تابع لگاریتم دارد، توجه کنید.)نکته‌ی جالب در مورد اطلاعات، معادل بودن آن با ابهام است. به بیان بهتر، وقتی که اطلاعاتی در مورد یک برآمد آزمایش تصادفی به‌دست می‌­آوریم، عملاً ابهام ما در مورد آن برآمد از بین می‌­رود یا کم می‌­شود. مثلاً هنگامی که یک سکه را پرتاب می­‌کنیم، احتمال آن‌که رو یا پشت بیاید، برابر با 1/2 است. بنابراین قبل از پرتاب سکه، در مورد آن‌که رو می‌­آید یا پشت ابهام داریم ولی وقتی که رو آمد، به میزانبیت اطلاعات به دست می‌­آوریم و ابهام ما به‌طور کامل برطرف می‌­شود.برای آن‌که با معادل بودن مفهوم ابهام و اطلاعات بیشتر آشنا شویم، فرض کنید که امیر یک طرفدار جدی فوتبال و والیبال است. در ابتدای تابستان، او می‌­داند که 16 تیم به مرحله یک‌هشتم نهایی یورو 2020 صعود کردند و 4 تیم نیز به مرحله نیمه نهایی لیگ والیبال ملت‌­ها صعود کرده‌­اند. اما برای انجام یک ماموریت کاری، امیر به یک مسافرت دو هفته‌­ای می‌­رود که در آن هیچ‌­گونه دسترسی به اخبار ندارد. بنابراین امیر که علاقه­‌مند است قهرمان مسابقه­‌ها را بداند، در مورد قهرمان این مسابقه­‌ها دچار ابهام می‌­شود­. اما پس از دو هفته و بازگشت به خانه، قهرمان این دو رویداد را می‌فهمد و ابهام­ش برطرف می­‌شود. به نظر شما با فهمیدن قهرمان کدام‌یک از این دو رویداد، امیر اطلاعات بیشتری به دست می­‌آورد؟ میزان این اطلاعات چقدر است؟ برای سادگی می­‌توانید احتمال قهرمانی تمام تیم‌­ها در هر یک از مسابقه­‌ها را یکسان فرض کنید!در واقعیت ممکن است برآمد­های مختلف یک آزمایش تصادفی، احتمال­‌های برابر نداشته باشند. به‌عنوان مثال، بهتر نیست که احتمال قهرمانی آلمان را بیشتر از احتمال قهرمانی ولز بدانیم؟ (شاید به همین دلیل است که اگر ولز قهرمان یورو شود، شگفت‌­زده خواهیم شد!). یا در یک منطقه‌ی نسبتاً خشک از نظر آب‌وهوایی، انتظار داریم که پیش‌بینی هوای روز بعد، بیشتر آفتابی باشد تا بارانی. مثلاً با توجه به وضعیت جوی یک منطقه، انتظار داریم که ایستگاه هواشناسی آن منطقه، 80 درصد اوقات وضعیت هوا را آفتابی اعلام کند و 20 درصد اوقات بارانی (با فرض آن‌که تنها همین دو پیش‌بینی را می­‌تواند انجام دهد). حال اگر این ایستگاه هواشناسی اعلام کند که فردا هوا بارانی است، به میزان 2.322 بیت اطلاعات به ما می‌­دهد و اگر اعلام کند که فردا هوا آفتابی است، به میزان 0.322 بیت به ما اطلاعات داده شده است.اما این ایستگاه هواشناسی هر روز چه میزان اطلاعات به ما می‌­دهد؟ برای پاسخ به این سوال باید میانگین اطلاعاتی را که این ایستگاه در هر روز به ما می‌­دهد، محاسبه کنیم. مطابق تعریف، آنتروپی، متوسط اطلاعاتی است که می‌­توان از برآمد­های مختلف یک آزمایش تصادفی انتظار داشت؛ اما از آن‌جایی که احتمال برآمدهای مختلف یک آزمایش تصادفی لزوماً برابر نیستند، برای محاسبه‌ی آنتروپی از میانگین وزن‌دار استفاده می­‌کنیم. به‌عنوان مثال برای محاسبه‌ی آنتروپی مربوط به این ایستگاه هواشناسی، لازم است تا میانگین وزن‌دار اطلاعات ایستگاه هواشناسی در روز­های مختلف (که وزن­‌ها همان احتمال بارانی یا آفتابی بودن هوا است) را محاسبه کنیم:بنابراین آنتروپی این ایستگاه هواشناسی برابر با 0.722 بیت است و به این معنا است که این ایستگاه هواشناسی هر روز به‌طور متوسط، مقدار 0.722 بیت به ما اطلاعات می‌­دهد. اما فرض کنید که ما در تاسیس این ایستگاه‌­های هواشناسی محدودیت داشته باشیم؛ به نظر شما بهتر است این ایستگاه‌­ها را در چه مناطقی تأسیس کنیم تا بیشترین میزان متوسط اطلاعات را به‌دست آوریم؟ (لازم است مناطقی را از نظر آب‌و‌هوایی بیابید که در آن­ها، این ایستگاه­‌ها بیشترین میزان متوسطِ اطلاعات (آنتروپی) را دارند.)همان‌طور که دیدیم، واژه‌ی ساده­ای مانند اطلاعات، می­‌تواند دارای یک تعریف ریاضی و دقیق باشد که از قضا با شهود ما هم تا حد خوبی سازگار است. البته شاید جالب باشد بدانید که تعریف ارائه‌شده، تنها تعریف موجود برای اطلاعات نیست و تعریف­های دیگری هم برای اطلاعات و میزان آن، ارائه شده است. بنابراین شاید از این به بعد، هنگام جمع‌آوری اطلاعات -که یکی از بخش‌­های مهم انجام یک پژوهش است- اولین سوالی که می­‌پرسیم این باشد که به‌راستی در این‌جا چه تعریفی از اطلاعات مد نظر است؟ضمناً فراموش نکنید که پاسخ‌های خود به سوالات متن را با رستا اینفو (@Rastaiha_info) به اشتراک بگذارید.پانویس‌ها:* در یک آزمایش تصادفی، به هر عضو از فضای نمونه یک برآمد گفته می­‌شود. به عنوان مثال در پرتاب سکه، فضای نمونه آزمایش {رو، پشت} است و برآمدهای این آزمایش رو یا پشت است.** برای محاسبه عبارت:که به صورت لگاریتم P(x) در پایه (یا مبنای) 2 خوانده می‌­شود، لازم است عددی را پیدا کنیم که اگر 2 را به توان آن عدد برسانیم، برابر P(x) شود. به عنوان مثال:زیرابنابراین برای محاسبه اطلاعات داریم:</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jul 2021 03:49:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَکبِدِغ - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D9%85%D9%8E%DA%A9%D8%A8%D9%90%D8%AF%D9%90%D8%BA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-uehkaw0u8fs9</link>
                <description>کشور افتاده در ددلاک را نجات دهید!نویسنده: سید علیرضا هاشمیمکبدغ چیست؟اگر حال ندارید تا شماره‌ی اول بروید و ببینید مکبدغ چیست، همین‌جا می‌گویم که این کلمه، سرآیندِ «مفاهیم کامپیوتری برای دنیای غیرکامپیوتری» است. در سری متن‌های مکبدغ به دنبال این هستیم که کمی، از دریچه‌ی کلمات کامپیوتری به دنیای اطرافمان نگاه کنیم.آنچه گذشتدر قسمت دوم از مکبدغ، در مورد «تابع» که یک مفهوم کامپیوتری است، حرف زدیم و گفتیم تابع، چیزی‌ست که یک سری ورودی می‌گیرد، یک سری پردازش رویشان انجام می‌دهد و یک خروجی تحویلمان می‌دهد. هم‌چنین در شماره‌ی قبل ادعای بزرگی کردیم و گفتیم انگار می‌شود به هر پدیده‌ای به چشم تابع نگاه کرد. یک سری مثال هم زدیم از درخت و مغز و کامپیوتر که همه‌شان یک‌جورهایی تابع‌اند.ادعای بزرگدر این شماره می‌خواهیم در مورد آن ادعای بزرگ حرف بزنیم و برایش دلیل و مدرک بیاوریم. اول‌ازهمه، گفتیم که هر تابع، یک سری ورودی می‌گیرد؛ مثلاً همین لپ‌تاپی که دارم با آن این متن را تایپ می‌کنم، برق، اینترنت و فشار انگشتان من را ورودی می‌گیرد، cpu و ram و سایر اجزای داخلی‌اش یک سری کار روی این ورودی‌ها انجام می‌دهند و در نهایت پس از طی شدن عملیات‌های مختلف، متن من تایپ و ذخیره می‌شود.به نظرتان لپ‌تاپ من فقط همین سه مورد (برق، اینترنت و فشار انگشتان) را ورودی می‌گیرد؟ چه می‌دانم، مثلاً آیا رطوبت اتاق تأثیری در متن من ندارد؟ به نظرتان اگه رطوبت اتاق خیلی‌خیلی زیاد باشد، مثلاً من رفته باشم در سونای بخار و این متن را تایپ کنم، آیا بازهم متن من تایپ می‌شود؟جواب سؤال بالا مشخص است؛ احتمالاً در سونای بخار، این‌قدری هوا بد هست که قطعات داخل لپ‌تاپ من بسوزند و من دیگر نتوانم این متن را تایپ کنم. پس می‌بینیم که اگر رطوبت هوا تغییر پیدا کند، خروجی کار (متن من) هم عوض می‌شود.خب تا حالا ۴ تا ورودی برای تابعِ لپ‌تاپ من پیدا شده. به نظرتان ورودی‌های دیگری وجود ندارند؟ تا حالا به «توپ فوتبال بچه‌ی همسایه» فکر کرده‌اید؟ آیا آن هم یک ورودی برای تابع لپ‌تاپ من محسوب می‌شود؟ اگه درحالی‌که من این متن را تایپ می‌کنم، بچه‌ی همسایه توپ فوتبالش را شوت کند و بزند پنجره‌ی اتاق من را بشکاند و توپ بیفتد روی صفحه‌کلید لپ‌تاپم، آیا بازهم همان متنی که الان داشتم تایپ می‌کردم، تایپ می‌شود؟ با افتادن توپ روی صفحه‌کلید لپ‌تاپم، احتمالاً یک سری حروف درهم‌برهم و اضافی تایپ می‌شوند که البته می‌توانم پاکشان کنم، ولی بازهم روی متن من تأثیر داشتند. اصلاً این هم ممکن است که وقتی توپ فوتبال بچه‌ی همسایه افتاد روی صفحه‌کلید لپ‌تاپم، بزند و تعدادی از دکمه‌های صفحه‌کلید را خراب کند و دیگر نتوانم در متنم از بعضی حروف استفاده کنم.جالب است‌ها! انگار همین لپ‌تاپی که به چشم تابع به آن نگاه می‌کردیم و متن من را خروجی داده، ورودی‌های زیادی داشته که اصلاً حواسمان به آن‌ها نبوده.بگذارید یک مثال دیگر هم بزنم: فرض کنید رفته‌اید سر جلسه‌ی کنکور. شما در آن لحظه یک تابع هستید؛ تابعی که پارامترهای میزان درسِ خوانده‌شده، میزان استرس و خیلی چیزهای دیگر را ورودی می‌گیرد و در پایان، رتبه‌ی کنکور شما را خروجی می‌دهد.همان‌طور که در مثال لپ‌تاپ هم دیدیم، تابعِ شما سر جلسه‌ی کنکور ورودی‌های زیادی داشته که اصلاً به آن‌ها فکر هم نکرده‌اید؛ مثلاً پارامترِ «نشتی سقف اتاق»! از کجا معلوم که دقیقاً سقف بالای سر شما زمان کنکور نشتی نداشته باشد و آب از آن نچکد و نریزد روی پاسخ‌نامه‌تان و خرابش نکند؟ یک عامل دیگر هم هست به نام «مراقبین حرّاف»! از کجا معلوم سر جلسه‌ی کنکور دو تا مراقب که انگار شونصد سال است همدیگر را ندیده‌اند، کنار دست شما نیفتند و در مورد خاطرات کودکی‌شان تا عروسی فلانی، باهم حرف نزنند؟ می‌بینید؟ بازهم یک سری ورودی هست که کمتر به آن‌ها توجه کرده بودیم.برگردیم سر ادعای بزرگمان. من هنوز هم می‌گویم به همه چیز می‌شود به چشم تابع نگاه کرد، ولی این دفعه این قید را هم می‌آورم که لزوماً همه‌ی ورودی‌های این تابع را نمی‌فهمم و نمی‌توانم کنترلشان کنم؛ مثلاً شما نمی‌توانید سر جلسه‌ی کنکور کاری کنید که سقف آن نقطه یکهو نشتی نکند و آب نریزد روی برگه‌ی پاسخ‌نامه‌تان، یا مثلاً نمی‌توانید کاری کنید که توپ همسایه یک‌دفعه پنجره‌ی اتاقتان را نشکاند و صاف نخورد وسط لپ‌تاپتان!توکلاحتمالاً واژه‌ی «توکل» به گوشتان خورده. به نظرم آمد این‌جا بهتر از هرجای دیگر می‌شود در مورد توکل صحبت کرد. وقتی شما تابعی دارید که یک سری از ورودی‌هایش دست شماست و می‌توانید کنترلشان کنید و از آن طرف یک سری ورودی دارد که تحت کنترل شما نیست، برای عملکرد درست تابعتان چاره‌ای جز «توکل‌کردن» ندارید! توکل یعنی همان ورودی‌هایی از تابع را که دست خودت است، درست فراهم کنید و بقیه‌ی ورودی‌ها را بسپارید به خدا که اگر صلاح دید، برایتان فراهمش کند تا تابعتان درست کار کند.هیچ موقع فکر می‌کردید «تابع» و «توکل» به هم ربط داشته باشند؟ددلاکبعد از مفهوم تابع، به سراغ مفهوم دیگری در دنیای کامپیوتر به نام ددلاک «DeadLock» می‌رویم که ترجمه‌شده‌اش می‌شود «قفل مرگ»! بگذارید این مفهوم را با یک مثال توضیح دهم:علی و محمد دوتا دوست هستند که می‌خواهند باهم ناهار بخورند. هرکدام از آن‌ها غذای خودش را دارد، ولی متأسفانه برای خوردن غذاها روی‌هم ۱ قاشق و ۱ چنگال بیشتر ندارند. فرض کنید هر یک از این دو نفر وقتی می‌خواهد غذای خودش را بخورد، باید هم قاشق و هم چنگال داشته باشد (یعنی کارش با یک قاشق خالی یا یک چنگال خالی راه نمی‌افتد). اگر در همان لحظه که آن‌ها شروع به غذا خوردن می‌کنند، علی قاشق را و محمد چنگال را بردارد، قبول دارید که هیچ‌کدامشان نمی‌توانند غذایشان را بخورند؟ چون هرکدامشان فقط یکی از ابزارهای لازم برای خوردن غذا را دارد و نمی‌تواند با همان ابزار غذایش را بخورد.در مثال بالا، علی و محمد در «ددلاک» یا همان «قفل مرگ» گیر افتاده‌اند؛ می‌گویم قفل مرگ، چراکه علی و محمد در این وضعیت قفل شدند و اگر هیچ‌کدامشان هیچ اقدامی انجام ندهد (مثلاً از خودگذشتگی نکند و قاشق یا چنگالش را به نفر مقابل ندهد)، جفتشان از گرسنگی خواهند مرد! این مثال از مسئله‌ی معروف «غذا خوردن فیلسوفان» گرفته شده بود که می‌توانید از این‌جا بیشتر درموردش بخوانید.قحطی در کامپیوتربه نظرتان ددلاک کجای کامپیوتر اتفاق می‌افتد؟ نظری ندارید؟ طبیعی است. من هم خودم ترم ۵ دانشگاه با مفهوم ددلاک آشنا شدم، در درسی به نام سیستم‌های عامل. احتمالاً می‌دانید که همین لپ‌تاپ، کامپیوتر یا موبایلی که دارید از آن استفاده می‌کنید، رویش یک سیستم‌عامل نصب است. معمولاً سیستم‌عامل لپ‌تاپ‌ها و کامپیوترها ویندوز است و سیستم‌عامل گوشی‌ها اندروید. اگر خیلی پول‌دار باشید و ماشاءالله هزار ماشاءالله بزنم به تخته وضعتان خوب باشد، سیستم‌عامل لپ‌تاپتان مک و سیستم‌عامل موبایلتان IOS است.از دید سیستم‌عامل، ما یک سری «پردازه» و یک سری «منبع» داریم. کارهای مختلفی که در کامپیوتر یا موبایل انجام می‌شود، هرکدامش یک پردازه است؛ مثلاً همین‌الان اگر شما یک تب جدید در مرورگرتان باز کنید، پردازه‌ی جدیدی ایجاد کرده‌اید، یا مثلاً من که دارم این متن را تایپ می‌کنم، از ویرایشگری استفاده می‌کنم که آن هم یک پردازه است. اگه دوست داشتید، می‌توانید فهرستی از پردازه‌های در حال اجرا روی سیستم‌عامل ویندوز را با کمک این نوشته، مشاهده کنید.از آن طرف، کامپیوتر یک سری منبع هم دارد؛ مثلاً CPU یک منبع است که محاسبات کامپیوتر را انجام می‌دهد یا RAM یک منبع برای ذخیره‌سازی اطلاعات است. ظرفیت CPU یا RAM محدود است و این‌طور نیست که CPU بتواند بی‌شمار عملیات محاسبه کند و یا مثلاً RAM بتواند بی‌نهایت اطلاعات در خودش ذخیره کند.هر پردازه برای درست انجام شدن به یک سری منبع نیاز دارد، همان‌طور که علی و محمد برای غذا خوردن به قاشق و چنگال احتیاج داشتند. اگر جایی این پردازه‌ها نتوانند منابع موردنیاز خودشان را تأمین کنند و سر تأمین منابع باهم به مشکل بخورند، در ددلاک می‌افتند! شاید تا حالا برایتان پیش آمده باشد که وقتی شونصدتا برنامه‌ی مختلف را روی کامپیوتر خودتان اجرا می‌کنید، یک‌دفعه کامپیوترتان قفل کند. در این حالت کامپیوترتان در ددلاک افتاده و پردازه‌ها دربه‌در دنبال منبع می‌گردند تا کارشان را به سرانجام برسانند، ولی چون یک عالم پردازه دارید، منبع به پردازه‌ها نمی‌رسد و قحطیِ منبع رخ می‌دهد! تهش هم احتمالاً مجبور شده‌اید برای نجات از ددلاک، کامپیوتر را restart کنید.کوچه تنگه؟علاوه بر غذا خوردن علی و محمد و قفل‌کردن کامپیوترتان وقتی شونصدتا برنامه را باهم باز می‌کنید، مثال‌های دیگری از ددلاک مانند «رانندگان در کوچه‌ی تنگ» یا «کشور در حال پسرفت» هم وجود دارد. به نظرتان چه‌جوری یک کشور به آن بزرگی می‌تواند در ددلاک افتاده باشد؟ یا مثلاً ارتباط کوچه‌ی تنگ با ددلاک چه می‌تواند باشه؟برای یافتن پاسخ این پرسش‌ها تا شماره‌ی بعدی مکبدغ منتظر باشید. ان‌شاءالله منِ نویسنده هم توی ددلاک نیفتم و بتوانم متن بعدی را بنویسم. :)**طرح‌های این متن، اثر مهربان رضوانی است.</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 18:34:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَکبِدِغ - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D9%85%D9%8E%DA%A9%D8%A8%D9%90%D8%AF%D9%90%D8%BA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ybn3uj2p4rm0</link>
                <description>آیا (f(x همواره خروجی معیّنی دارد؟نویسنده: سید علیرضا هاشمیآن‌چه گذشتتو متن قبل از سریِ مکبدغ، گفتیم که ما آدم‌ها با کلمات فکر می‌کنیم! و برای مثال، منِ نویسنده که تو دانشگاه کامپیوتر می‌خونم، با واژه‌ی «درخت» آشنایی دارم و اگه بهم بگن به یه شرکت با تعداد زیادی کارمند فکر کن، تصورم از اون شرکت یه درخت مثل شکل زیره:راستی بگم منظورم از درخت، مفهومیه که تو نظریه‌ی گراف هست، نه درختی که تو خاک رشد می‌کنه و شاخه و برگ داره! حالا جلوتر به درختِ شاخ و برگ‌دار هم می‌رسیم :))تو این سریِ مکبدغ می‌خوایم کلمه‌ی کامپیوتری دیگه‌ای رو بررسی کنیم؛ کلمه‌ای که اصلاً متعلق به ریاضیه و بعداً به دنیای کامپیوتر اومده. حالا اونقدرا هم مهم نیست، ریاضی و کامپیوتر که این حرف‌ها رو با هم ندارن :)تابع«تابع» همون کلمه‌ست. احتمالاً می‌دونیم که تابع یه ضابطه‌ای داره، یه ورودی می‌گیره و اون ضابطه رو روی اون ورودی اعمال می‌کنه تا حاصل تابع به دست بیاد. خیلیا تابع رو به ماشینی تشبیه می‌کنن که یه چیزایی رو ورودی می‌گیره، روشون یه کاری می‌کنه و در نهایت یه چیزی بهمون خروجی می‌ده.مثال از تابعِ غیرریاضی‌ای و غیرکامپیوتری هم که تا دلتون بخواد تو دنیای واقعی هست؛ همین موبایل یا لپ‌تاپی که دستتونه رو در نظر بگیرید. شما بهش برق و اینترنت و چند تا کلیک ورودی می‌دین، یه سری پردازش روشون انجام می‌شه و تهش متن یا عکس یا صوت مورد نظر بهتون خروجی داده می‌شه.همین متنی که دارید می‌خونید هم خروجیِ تابعِ مغز منه! به مغز من خون و اکسیژن و مواد غذایی و یه موضوع اولیه وارد شده، روش یه سری پردازش و فعل و انفعالات انجام شده و تهش نتیجه‌ی نهایی که همین متنه، از مغز من خارج شده.یه مثال جالب دیگه هم درخته. مثالی که واقعاً برای خودم هم عجیبه. اول کار یه دونه دونه داریم و این یه دونه دونه تنها ورودی‌هایی که می‌گیره خاک و آب و هواست، ولی تهش از همین یه دونه دونه، یه درخت تنومد و گل و میوه درمی‌آد.دقت کردین؟ ذهن من با داشتن مفهومی به نام تابع، داره به خیلی چیزا به چشم تابع نگاه می‌کنه؛ لپ‌تاپ، مغز، درخت. حالا اگه نگاهمون رو یه ذره وسعت بدیم، به نظرتون می‌تونیم ادعا کنیم همه‌ی مفاهیم و موجودات جهان تابعن؟! ادعایی که خیلی بزرگه...که چی؟خب، من الان به چشم تابع به چیزهای مختلف نگاه کردم، فایده‌ش چیه؟ اصلاً تو همون ریاضی، به نظرتون چرا تابع تعریف می‌کنیم؟ برای مثال بیاید تابع f رو اینجوری در نظر بگیریم:f(x) = 3x^7 + 5x^4 - x^2 + 10x - 8الان تعریف‌کردنِ f چه معنایی داره؟نکته‌ی مثبتبه نظر من بزرگ‌ترین نکته‌ی مثبت تابع اینه که پیچیدگی‌های درونی خودش رو از شما پنهان می‌کنه! همین f رو شما می‌تونین به صورت (f(x یا به صورت 3x^7 + 5x^4 - x^2 + 10x - 8 بنویسین. کدومش راحت‌تر و خلاصه‌تره؟ تو یه مثال دیگه، وقتی شمای باغدار به بذر یک درخت به چشم تابع نگاه می‌کنید، اصلا به این فکر نمی‌کنید که چه فعل و انفعالاتی توی اون بذر انجام میشه که تبدیل به درخت شه. یا مثلا همین موبایل یا لپ‌تاپی که جلوی رومونه، هیچ‌وقت فکر کردین وقتی من فلان دکمه‌ی موبایل یا لپ‌تاپ رو می‌زنم، اون پشت داخل خود موبایل یا لپ‌تاپ چه اتفاقی می‌افته؟همه‌ی این‌ها از اثرات تفکر تابعیه؛ تفکری که خیالمون رو راحت می‌کنه. دیگه نمی‌خواد ذهنمون درگیر جزئیات داخلی باشه. صرفا ورودی‌های مناسب تابع رو تامین می‌کنیم و بقیه‌ش رو می‌سپریم به خودِ تابع تا خروجی مورد نظر رو بهمون بده.نکته‌ی منفیحالا بیاین از یه زاویه‌ی دیگه به تابع نگاه کنیم. اگه ادعا می‌کنیم همه چیز رو می‌شه به چشم تابع دید، پس چرا وقتی دو تا کار مشابه رو تو شرایط یکسان انجام می‌دیم، لزوما نتیجه‌ش یکسان نمی‌شه؟ مگه یه تابع وقتی ورودی‌هاش یکسان باشن، نباید خروجی یکسان بده؟شما همین الان یه سکه رو بندازین بالا! همین الان هم یه سکه رو بندازین بالا! بین این دو جمله حدودا ۲-۳ ثانیه فاصله بود. آیا جفت این سکه‌ها مثل هم اومدن یا این که فرق داشتن؟اگه نخوایم بحث احتمالات رو بیاریم وسط، می‌تونین دو تا بذر مشابه رو تو خاک بکارین و بعد از چند ماه ببینین که دو تا درخت شبیه به هم رشد نکردن، اصلا شاید یکی از بذرها سبز هم نشده باشه. الله علم!جمع‌بندیبسیار خب! به نظرم تا همینجا کافیه. یکم ذهنمون بیشتر با تابع آشنا شد و تو این فضا خیس خورد. ادامه‌ی بحث بمونه برای سری بعدی که قراره در مورد اون ادعا بزرگه صحبت کنیم. در کل به نظرم نگاه تابعی‌داشتن خیلی جالبه! امتحانش کنین :) مثلاً بیاین به این فکر کنین که رستا چه‌جوری با نگاه تابعی‌داشتن می‌آد رویدادهاشو برگزار می‌کنه یا رئیس‌جمهور یه مملکت چه‌جوری با نگاه تابعی‌داشتن، کل کشور رو می‌گردونه. هم‌چنین تا سری بعدی مکبدغ به نکات منفیِ نگاه تابعی هم فکر کنید و ببینید آیا می‌تونید براشون جوابی پیدا کنید یا نه. اگه دوست داشتین یه جستجویی در مورد کلمه‌ی deadlock هم بکنید که بعد از تابع به سراغ deadlock می‌ریم!</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 18:28:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معما</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7-nmliyo9cbn44</link>
                <description>نویسنده: حنا جمالیچند سال پیش تو یه نمایشگاه دانش‌آموزی غرفه‌ای رو دیدیم که اگر تو یه بازی موفق می‌شدیم، برنده 1 میلیون تومن می‌شدیم. بازی اینطوری بود: یه جدول 8*8 داشتیم که دو گوشه‌ی مقابلش حذف شده بود و باید با 31 تا مستطیل دوتایی به‌هم‌چسبیده این جدول رو پر می‌کردیم. یه چیزی شبیه شکل زیر:قبل از اینکه جواب رو بخونید بذارید بهتون بگم که اون بچه‌ها ریسکی رو قبول نکردن. مطمئن بودن که کسی نمی‌تونه اینکار رو بکنه! حالا سعی کنید خودتون بگید چرا.صفحه 8*8 ما رو یاد صفحه‌ی شطرنج می‌اندازه. پس این صفحه رو شطرنجی رنگ می‌کنیم. دقت کنید که دو تا خونه‌ای که حذف شدن هم‌رنگن! و هر مستطیل 2*1ای که توی جدول قرار می‌دیم دو خونه مجاور که یکی سفیده و یکی سیاه رو می‌پوشونه. دو گوشه‌ای که از این جدول حذف شدن هم‌رنگن. یعنی ابتداي بازی ما 32 خونه سفید و 30 خونه سیاه، یا 30 خونه سفید و 32 خونه سیاه داریم. به ازای هر مستطيلی كه قرار داده می‌شه اختلاف خونه‌های سفيد و سياه باقی‌مونده ثابت می‌مونن. پس با این اوصاف چون در نهايت می‌خوايم كه اين اختلاف صفر باشه، هیچ‌وقت نمی‌تونیم جدول رو پر کنیم.حالا بیاید رو یه سوال دیگه هم فکر کنیم تا بعد بریم سراغ یه ایده پرکاربرد تو حل معماها.روی تخته اعداد 1 تا 25 نوشته شدن. هربار سه تا از اعداد رو تخته مثل a و b و c رو پاک می‌کنیم و به جاش عدد a به توان 3 به‌علاوه b به توان 3 به‌علاوه c به توان 3 رو می‌نویسیم. ثابت کنید موقعی که فقط یه عدد روی تخته مونده اون عدد نمی‌تونه 2013 به توان 3 باشه (راهنمايي: باقی‌مانده‌ی n و n به توان 3 بر عدد 3 با هم برابرن).شباهت سوال اعداد با سوال جدول چیه؟ شاید فکر کنید هیچی، ولی در واقع تو حل جفتشون از یه روش استفاده می‌کنیم.یکی از روش‌های حل سوال اعداد اینه که بیایم باقی‌مانده‌ی مجموع اعداد روی تخته بر 3 رو در نظر بگیریم. ابتدای کار مقدار 25*13 (مجموع اعداد روی تخته) رو داریم، که باقی‌مانده‌ش بر 3 برابر 1 هست. از طرفی باقی‌مانده‌ی هر عددی به توان 3 بر 3 با باقی‌مانده خود اون عدد بر 3 برابره. پس با هر عملیاتی که انجام می‌شه باقی‌مانده‌ی مجموع اعدادی که روی تخته هست بر 3 تغییری نمی‌کنه، و چون باقی‌مانده‌ی 2013 به توان 3 بر 3 برابر 0 هست هیچ‌وقت نمی‌تونیم اون رو داشته باشیم.هر چیزی که  که ثابت می‌مونه یک ناورداست. ایده‌ی حل جفت این سوال‌ها ناوردایی بود. يعني ما يک ويژگی رو در نظر می‌گيريم كه با هر عملياتمون تغييری نكنه و بعد بررسي می‌كنيم كه آيا در حالت ابتدايی و حالتی كه مي‌خوايم بهش برسيم يكسان هست يا نه. اين ويژگی تو سوال اول اختلاف تعداد خونه‌‌های سفيد و سياهِ پوشانده نشده بود كه تو حالت ابتدايی 2 بود و ما می‌خواستيم به حالتی برسيم كه این تعداد صفر باشه. تو سوال دوم هم ناوردای ما باقی‌مانده‌ی مجموع اعداد روی تخته بر 3 بود. ناوردا هرچيزی می‌تونه باشه. از اختلاف و مجموع و ضرب اعداد مسئله گرفته تا برآيند بردار‌ها و صحيح يا گويا بودن مختصات...حالا سعی کنید ناوردای سوال زیر رو پیدا کنید و حلش کنید. منتظر جواب‌هاتون در @Rastaiha_info هستیم.یه صفحه‌ی دایره‌ای شکل داریم که 12 تا عدد مثل اعداد ساعت دورش نوشتیم. از ساعت 1 تا 11 اعداد صفرن و عدد نوشته شده روی ساعت 12 برابر یکه. در هر مرحله می‌تونیم یک سری از اعداد روی دایره رو انتخاب کنیم و و از هرکدوم یکی کم و یا به هرکدوم یکی اضافه کنیم به طوری که:دو تا عددِ رو به روی هم باشن (مثلا اعداد نوشته شده تو ساعت 6 و 12).سه تا عدد روی سه راس یک مثلث متساوی‌الاضلاع باشن (مثلا عددای ساعتای 1 و 5 و 9 ).چهار تا عدد روی رئوس یه مربع باشن (2 و 5 و 8 و 11)شش تا عدد که روی رئوس یه شش ضلعی منتظم باشن (اعداد نوشته روی ساعت‌های زوج).آیا می‌تونیم به حالتی برسیم که  همه‌ی 12 تا عدد با هم برابر باشن؟</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jul 2021 18:29:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب «هرکسی می‌تواند آشپزی کند»، راهنمای زندگی پس از کنکور</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%B1%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-mzekshki26em</link>
                <description>نویسنده: سید سروش رضوی«چیزی که درسته اینه: هرکسی می‌تونه آشپزی کنه، ولی فقط اون‌هایی که شجاعن می‌تونن‌ فوق‌العاده باشن.»انیمیشن &quot;Ratatouille‌&quot; با معرفی سرآشپز معروف، آگوستو گوستو شروع می‌شه. سرآشپزی که نه تنها به‌خاطر رستوران معروفش، که توسط کتاب آموزش آشپزیش به شهرت رسیده؛ کتاب «همه می‌توانند آشپزی کنند». ادامه‌ی داستان این انیمیشن بر اساس همین اعتقاد سرآشپز گوستو که هرکسی می‌تونه یه آشپز بزرگ بشه، پیش می‌ره. موشی که می‌خواد سرآشپز بزرگی بشه اما طبیعتاً کسی انتظارش رو نداره که بتونه و پسر خود سرآشپز گوستو که همه انتظار دارن مثل پدرش سرآشپز بزرگی باشه اما برای اون ‌کار مناسب نیست.چند سال پیش که می‌خواستم برای یک کلاس پر از دانشجوهای ترم یک دانشگاه درباره‌ی ۴-۵ سال پیش‌ِروشون صحبت کنم، متوجه شباهت عجیب کنکور و داستان انیمیشن موش سرآشپز شدم. توی اون کلاس، حدود ۴۰ جفت چشم به من خیره شده بودن که به تازگی یه عدد -رتبه‌ی کنکور- رو از سایت سنجش دیده بودن و قرار بود بفهمن در سال‌های آینده زندگیشون -زندگی پس از کنکور- چی به سرشون می‌آد. در اون لحظات کشف کردم که کتاب معروف سرآشپز گوستوی داستان موش سرآشپز، نه تنها برای آموزش آشپزی به درد یک موش می‌خوره، که راهنمای زندگی بعد از کنکور هم هست.اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، زندگی بی‌شباهت به شغل آشپزی نیست. انتخاب‌ها، علایق، آدم‌ها، تلاش‌ها و... چیزهایی هستن که طعم زندگی هرکسی رو مشخص می‌کنن. کنکور یکی از مهم‌ترین اتفاقاتیه که می‌تونه طعم زندگی بعد از خودش رو خوب یا بد کنه. اگه شما هم جزو آدم‌هایی هستین که بیشتر از یک ماه از روز کنکورتون می‌گذره، احتمالا بعضی روزها -توی اون روزهای ایده‌ال بعد از کنکور که وعده‌ش رو بهتون داده بودن- به این فکر می‌کنید که از روزی که نتایج کنکور می‌آد، قراره زندگی‌تون چه طعمی باشه. اما سرآشپز گوستو معتقده یه آشپز خوب لازمه خلاق باشه و انقدر شجاعت داشته باشه که توی غذا پختن، چیزهایی رو انتخاب کنه که از قبل مطمئن نیست قراره طعم غذا رو خوب کنن. چشم‌هایی که به این متن دوخته شدن، حدود سه ماه بعد از دیدن دفترچه سوالات کنکور قراره به صفحه مانیتور و عددی خیره بشن که رتبه‌‌‌ی کنکور رو نشون می‌ده و در اون لحظه صاحب اون چشم‌ها حس می‌کنه که طعم زندگیش قراره خوب بشه یا بد. اما این هم فقط یه ادویه‌ست؛ یه ادویه که توسط سرآشپز یه زندگی انتخاب شده. آشپزی که اگه شجاعت انتخاب‌های بد و درست کردنشون رو نداشته باشه، هیچ‌وقت نمی‌تونه غذاهای خوش‌مزه‌ درست کنه.شاید بتونیم با این مقدمه‌ی طولانی، دوران بعد از کنکور رو دوران یادگرفتن آشپزی بدونیم. وقتی که کنکور-به‌عنوان یک ادویه- طعم زندگیمون رو خوب یا بد کرده، بدونیم که این فقط اولین انتخاب ما به‌عنوان سرآشپز زندگیمون بوده. اما در واقع آشپزی از اون‌جایی شروع می‌شه که سعی می‌کنیم غذایی با طعم خاص خودمون درست کنیم. اگه می‌خوایم طبق دستورالعمل سرآشپز گوستو برای آشپزی عمل کنیم، باید به این فکر کنیم که از این به بعد چه ادویه‌هایی می‌تونه طعم زندگیمون رو خوب و خاص خودمون کنه. اما مهم‌ترین نکته‌ی کتاب سرآشپز گوستو اینه که مهم نیست چقدر ادویه‌هایی که توی آشپزخونه‌تون دارین فوق‌العاده‌ و باکیفیتن یا ساده و معمولی؛ کسی که آشپزی بلد نیست می‌تونه همه‌ی اون‌ها رو توی غذای اشتباهی استفاده کنه. کتاب «همه می‌توانند آشپزی کنند» نه فقط راهنمای زندگی پس از کنکور برای افرادی با رتبه‌های معمولی و نه‌‌چندان خوب، که برای آدم‌هایی با رتبه‌های خوب و بسیار خوب هم هست. افرادی که شاید یه ادویه‌ی خوب توی غذای زندگیشون داشته باشن اما در صورتی که آشپزی رو یاد نگیرن، قراره به‌زودی غذاهای خیلی معمولی بپزن.در قسمتی از فیلم،‌ پدر رِمی(موش سرآشپز) اون رو به دیدن مغازه‌ی فروش تله و مرگ‌موش می‌بره تا بهش نشون بده، انتخاب‌هاش در زندگی قراره به مرگش منتهی شه. پدر رمی بهش می‌گه تو طبیعتت -موش بودنت- رو نمی‌تونی عوض کنی. ‌اما شاید جوابی که رمی به پدرش می‌ده، شروع سرآشپز شدنشه؛ یه سرآشپز واقعی، اون‌طوری که آگوستو گوستو بهش باور داشته. سرآشپزی که مهم نیست کیه و چه امکاناتی داره؛ همیشه می‌خواد و می‌تونه غذای خوب بپزه.«طبیعت، تغییر کردنه پدر. همون قسمتی که می‌تونیم روش تاثیر بذاریم و تغییر وقتی شروع می‌شه که تصمیم بگیریم.»&quot;Change is nature, Dad. The part that we can influence. And it starts when we decide.&quot;</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 15:05:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم نامه‌ی نانوشته خوانی</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-ldircxjhqhdv</link>
                <description>سیستم‌های پیشنهاددهندهنویسنده: فائزه لبافتو زندگی روزمره، ما بارها و بارها، حتی بدون اینکه متوجه بشیم، به موقعیت‌های تصمیم‌گیری وارد می‌شیم. صبح برای بیرون‌رفتن چه لباسی بپوشم؟ چه غذایی رو در رستوران انتخاب کنم؟ چه کتابی بخونم یا چه فیلمی ببینم؟در گذشته ما معمولاً از دوستانمون یا افراد باتجربه می‌خواستیم که در این تصمیم‌ها کمکمون کنند. این روزها راه‌های دیگه‌ای هم جلوی روی ما هست. همون طور که کتابدار یا مسئول کتاب‌فروشی می‌تونه در انتخاب کتاب موردعلاقه‌مون کمکمون کنه، یه وب‌سایت‌ فروش کتاب یا یه شبکه‌ی اجتماعی مربوط به کتاب (مثل goodReads) هم می‌تونه به ما کمک کنه. یا مثلاً ویدیوهایی که YouTube پیشنهاد می‌ده، همگی براساس سرچ‌ها و بازدیدهای قبلی ماست که معمولاً هم ما رو خوشحال و راضی می‌کنند.سیستم‌های پیشنهاددهنده، در مقایسه با راه اول که استفاده از تجربیات دوستانمونه، یک مزیت بزرگ دارن. اون مزیت هم اینه که مثلاً YouTube پیشنهاد خودش رو بر اساس بزرگ‌ترین کتاب‌خونه‌ی ویدیویی جهان ارائه می‌ده در حالی که بینش جمعی دوستان ما، تنها بخش کوچکی از اون کتاب‌خونه‌اس. به این ترتیب می‌تونیم آهنگ‌های گروه‌هایی رو کشف کنیم که تا به حال نشنیدیم و احتمالاً دوستانمون هم نشنیده بودند و نمی‌تونستند به ما پیشنهادشون بدن، ولی اتفاقاً ما خیلی هم از اون پیشنهادها خوشمون می‌آد. مثل اینه که همه در جهان ناخواسته، از طریق سیستم پیشنهاددهنده، به ما در انتخاب ویدئو یا آهنگی که دوست داریم کمک می‌کنند.این سیستم‌ها امروزه خیلی دوروبَر ما دیده می‌شن. فروشگاه‌های آنلاین سعی می‌کنند نیاز ما رو کشف کنند و با پیشنهاددادن محصولات‌ درست، ما رو ترغیب کنند که از اونا خرید کنیم. شبکه‌های اجتماعی مثل اینستاگرام، پینترست و ... با شناختن سلیقه‌ی ما سعی می‌کنن تا کاری کنند که ما تجربه‌های لذت‌بخشی داشته باشیم. گوگل اطلاعات زیادی از طریق سرویس‌های مختلفش از کاربرهاش به دست میاره و از اون اطلاعات برای نشون‌دادن تبلیغات مرتبط به کاربرها استفاده می‌کنه. احتمالاً تا به حال برای شما هم پیش اومده باشه که در حال استفاده از این سرویس‌ها تعجب کنید که چطور شما رو به این خوبی می‌شناسند و چطور می‌تونن بدون اینکه لب تر کنید، همون چیزی که دوست دارید رو بهتون پیشنهاد بدن.ولی این سیستم‌ها چطور کار می‌کنند؟دو نوع روش کلی برای طراحی یک سیستم پیشنهاددهنده وجود داره؛ روش مبتنی بر تعامل (Collaborative methods) و روش مبتنی بر محتوا (Content-based methods).مثلاً یه سیستم پیشنهاد فیلم مثل سیستم پیشنهاددهنده‌ی Netflix رو درنظر بگیرید.در روش مبتنی بر تعامل، سیستم به تعامل بین کاربرها و فیلم‌های سایت توجه می‌کنه؛ مثلاً اینکه هر کاربری چه فیلم‌هایی رو دیده، چه فیلم‌هایی رو دوست داشته و ... . سیستم همه‌ی کاربرها و تعاملشون با فیلم‌های مختلف رو وارد یه جدول می‌کنه و بعد بر اساس این تعامل‌ها، کاربرهایی که سلیقه‌ی نزدیک به هم دارند رو پیدا می‌کنه و حدس می‌زنه که فیلمی که یکی از اون‌ها دوست داشته، دیگری هم دوست خواهد داشت و اون فیلم رو بهش پیشنهاد می‌ده.در روش مبتنی بر محتوا، سیستم علاوه بر فیلم‌ها و کاربرها، اطلاعات اضافه‌ای هم درباره‌ی اون‌ها ذخیره می‌کنه؛ مثلاً برای کاربر، سن، جنسیت، محل زندگی و ... و برای فیلم‌ها، ژانر، نویسنده و کارگردان، بازیگرها، کشور و سال تولید و ... . حالا سعی می‌کنه که بر اساس این اطلاعات، ویژگی‌هایی رو دربیاره که فعالیت‌های کاربرها رو توجیه کنه. مثلاً اینکه عموم پسرهای جوان از فیلم‌های فلان کارگردان خوششون میاد یا خانم‌‌های میانسال ایرانی از فلان ژانر فیلم بیشتر خوششون میاد.اگر بتونیم این ویژگی‌ها رو به دست بیاریم، کار ما آسون می‌شه؛ فقط لازمه که به اطلاعات کاربر نگاه کنیم و بر اساس ویژگی‌ها، فیلم درست رو بهش پیشنهاد بدیم.هریک از دو روش گفته شده در بالا، مزایا و معایبی داره. (می‌تونید مزایا و معایب هرکدوم رو بگید؟)در عمل، معمولاً روشی که استفاده میشه ترکیبی از دو روش کلی بالاست. خیلی از سیستم‌های پیشنهاددهنده هم، از روش‌های خلاقانه‌ی دیگه‌ای که برای کار خاص خودشون سودمنده، استفاده می‌کنند. با این حال، همه‌ی سیستم‌های پیشنهاددهنده با هر روش و مدلی که پیاده شده باشند، وابسته و نیازمند اطلاعات هستند. اون سیستم پیشنهاددهنده‌ای برنده‌س که اطلاعات دقیق‌تر و قاطعانه‌تری درباره‌ی کاربرانش به دست بیاره و بتونه کاربرهاش رو بهتر بشناسه تا پیشنهادهای بهتری بهشون بده. امروزه سیستم‌های مختلف، روش‌ها و ترفندهای مختلفی (و گاهی عجیب‌وغریبی) رو برای به‌دست‌آوردن اطلاعات از کاربرهاشون به کار می‌گیرن. با یکم توجه به اطرافمون، می‌تونیم این ترفندها رو ببینیم. شما در اطرافتون چی می‌بینید؟ با انجام چه کارهایی به سیستم‌ها کمک می‌کنید که شما رو بهتر بشناسن؟</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jul 2021 18:59:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیستم‌های پیچیده</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-imgqb2nzhcah</link>
                <description>نویسنده: نیلوفر شماعیسیستم‌های پیچیده اغلب براساس تعداد اجزای زیادی که به شیوه‌های مختلف با یکدیگر و با محیط برهم‌کنش می‌کنند شناخته می‌شوند. این اجزا، شبکه‌هایی از برهم‌کنش‌ها را تشکیل می‌دهند. نکته‌ی جالب این‌جاست که خود برهم‌کنش‌ها نیز می‌توانند اطلاعات جدیدی را تولید کنند.در چنین سیستم‌هایی، آگاهی کامل از اجزا به‌تنهایی نمی‌تواند باعث شود بتوانیم آن سیستم را کاملاً درک و پیش‌بینی کنیم. به بیان درست‌تر، اصلاً ما هیچ‌وقت نمی‌توانیم به آگاهی کاملی از عناصر مؤثر در یک سیستم پیچیده دست پیدا کنیم. برای بررسی چنین مجموعه‌هایی به چارچوب‌های ریاضی و روش‌های علمی جدید نیازمندیم تا بتوانیم تقریباً این سیستم‌های پیچیده را شبیه‌سازی کرده و تا حدی رفتار آن‌ها را بررسی کنیم.درواقع سیستم‌های پیچیده شامل تعداد زیادی متغیر هستند که با شهود یا محاسبه با قلم و کاغذ به‌سادگی نمی‌توانند کشف شوند. برای همین، ریاضیات پیشرفته و مدل‌سازی‌های محاسباتی، آنالیزها و شبیه‌سازی‌ها تقریباً همیشه برای دیدن این‌که این سیستم‌ها چگونه ساخته شده‌اند و چگونه با زمان تغییر می‌کنند مورد نیاز هستند. علاوه بر این، اجزای تشکیل‌دهنده‌ی یک سیستم می‌توانند خودشان سیستم‌های جدیدی باشند که منجر به سیستم‌هایی از سیستم‌های به‌هم‌وابسته شوند.بزرگ‌ترین چالش علم پیچیدگی، نه‌تنها دیدن اجزا و ارتباطات آن‌هاست، بلکه درک این مسئله است که چگونه این ارتباطات باعث پدیدآمدن یک کل می‌شوند. در سیستم‌های ساده، خصوصیات کل با جمع‌کردن خصوصیات اجزای تشکیل‌دهنده‌ی آن قابل‌فهم یا پیش‌بینی است. اما در سیستم‌های پیچیده این‌طور نیست و درواقع رفتار این سیستم‌ها به عوامل زیادی وابسته است.ویژگی اصلی سیستم‌های پیچیده این است که تعداد اجزائشان زیاد است و این اجزا تعامل گسترده‌ای باهم دارند. همچنین در یک سیستم پیچیده، ما با ابهام علّی روبه‌رو هستیم؛ به این معنا که رابطه‌ی علت و معلول نمی‌توانند چیزی که رخ داده را شرح بدهند. ویژگی دیگر سیستم‌های پیچیده خودسازماندهی است. یعنی این‌که یک سیستم پیچیده هیچ کنترل‌کننده‌ی مرکزی‌ای ندارد. برای مثال کلنی زنبورها را در نظر بگیرید. این کلنی هیچ رهبر و سازمان‌دهنده‌ای ندارد. اما در اوج بی‌نظمی، نظم و ارتباط شگفت‌انگیزی میان آن‌ها نهفته است.مغز انسان، خود انسان، سیستم ایمنی بدن و جامعه‌ی انسانی از جمله مصداق‌های بسیار عالی برای سیستم پیچیده محسوب می‌شوند. سیستم‌های اقتصادی نمونه‌ی دیگری از سیستم‌های پیچیده هستند که همه‌ی ما به نوعی آن‌ها را تجربه کرده‌ایم؛ بانک‌ها که در تعداد بسیار زیاد با خود و با سرمایه‌گذاران و مشتریان در ارتباط هستند؛ بازارهای بورس و اوراق بهادار که تعداد بازیگران و روابط در آن‌ها بسیار زیاد است و نیز اقتصاد کلان در یک کشور یا در سطح جهان که المان‌های متنوع و رابطه‌های پویا و متعدد را در دل خود جا داده است. سیستم آب‌وهوا و شرایط اقلیمی و حتی پدیده‌ی انتشار یک ویروس هم از جمله سیستم‌های پیچیده در جهان محسوب می‌شوند.سیستم‌های پیچیده با وجود تنوع زیاد خود، دارای ویژگی‌های مشابه بسیاری هستند. پس می‌توان از روش‌های مشابه برای درک این مجموعه‌ی غیرمشابه استفاده کرد.بسیاری از جنبه‌های زندگی ما هر روز پیچیده‌تر می‌شوند. بخشی از این پیچیدگی، به علت افزایش تعداد بازیگران در بازی‌های دنیاست. به همین علت ما به شناختن سیستم‌های پیچیده نیاز داریم. شناخت سیستم‌های پیچیده به ما کمک می‌کند بهتر درک کنیم که تفاوت‌ها و فاصله‌ی ظاهری بین شاخه‌های مختلف علوم، از درک ناقص ما و تکنولوژی، در فهم و تفسیر پدیده‌های جهان ریشه می‌گیرد و این علوم - برخلاف درک برخی از ما - از موضوعات متفاوتی صحبت نمی‌کنند.پس در دنیای امروز هر نوع تقسیم‌بندی و مرزبندی به شیوه‌ی کهن می‌تواند ما را از درک بهتر آن‌چه در جهان اطرافمان می‌گذرد، دور کند. گذشتگان ما، قرن‌ها فرض کردند که خورشید به دور زمین می‌گردد. البته که این فرض به آن‌ها برای معنا دادن بهتر به آن‌چه می‌دیدند کمک کرد، اما هم‌زمان باعث شد که چشمشان بر روی چیزهای بسیار بیش‌تری که ممکن بود ببینند بسته شود. نگرش «زمین مرکزی» و پس از آن «انسان مرکزی»، هریک، نگاه ما را بر روی بخش کوچکی از واقعیت‌ها باز کردند و البته چشممان را بر روی بخش بزرگ‌تری از واقعیت‌ها بستند. خرد کردن بدن انسان به اندام‌ها و ارگان‌های مختلف و تکه‌تکه کردن علم به شاخه‌های مختلف نیز، اقدام دیگری بود که هم‌زمان فرصت‌ها و محدودیت‌های جدیدی را برای درک انسان و جهان در اختیار ما گذاشت. همه‌ی آن‌چه درباره‌ی پیچیدگی و در فضای سیستم‌های پیچیده می‌آموزیم، باید به ما کمک کند تا به خاطر داشته باشیم که «مرز» و «مرکز» قراردادهایی هستند که ما برای فهم ساده‌تر خود و جهان اطراف به کار می‌بریم، وگرنه هیچ مرز و مرکزی وجود ندارد. دنیا، اگر از چشم انسان به آن نگاه نکنیم، مجموعه‌ی بسته و پیوسته‌ی درهم‌تنیده‌ای‌ست که هر روز بیش از پیش، خود را می‌شناسد و می‌بیند و می‌فهمد و شاید هم زمانی، همه‌ی آن‌چه را که دیده و فهمیده به فراموشی بسپارد.</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jun 2021 19:07:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‌ماشین‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%E2%80%8C%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-j18budbp3wvu</link>
                <description>نویسنده: سید امیرعلی موسویفرض کنید تو یه مسابقه شرکت کردید و مجری به شما و رقیبتون می‌گه: «اول کار عدد ۱ به شما داده می‌شه. بعد از اون تو هر مرحله یه رقم، یا صفر یا یک، بهتون می‌دم و شما باید این رقم رو به سمت راست عددتون تو مرحله‌ی قبل اضافه کنید و بعد باقی‌مانده رو به ۷ اعلام کنید. تو هر مرحله هرکی زودتر این کارو بکنه امتیاز می‌گیره و بعد از ۱۰۱ مرحله هرکی بیشترین امتیاز رو بگیره برنده‌ی مسابقه‌ می‌شه.» حالا شما برای انجام همچین محاسباتی چه روشی رو انتخاب می‌کنید؟یه روش ساده و دم‌دستی که وجود داره اینه که بیایم هر بار عددی که به دست می‌آد رو به ۷ تقسیم و باقی‌مانده رو اعلام کنیم. شاید این روش برای مراحل اولیه مناسب باشه ولی وقتی جلوتر بریم عدد اون مرحله، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شه و این، فرایند محاسبات رو برای ما سخت‌تر می‌کنه.حالا بیاید سعی کنیم یه جور دیگه به مسئله نگاه کنیم. فرض کنیم تو مرحله‌ی nام مسابقه هستیم و n-۱ رقم قبلی که تا مرحله‌ی اخیر داده شده (برای راحتی اسمش رو x می‌‌گذاریم) بر ۷ باقی‌مانده‌ی r داشته باشه. اگه در این مرحله مجری رقم a رو به ما بده، ما باید باقی‌مانده‌ی عدد xa رو حساب کنیم. اگه کمی دقت کنید، می‌بینید که این عدد رو می‌شه به شکل ۱۰x+a هم نوشت. عملاً این فرم به ما می‌گه که به‌جای باقی‌مانده‌ی xa بر ۷ می‌شه باقی‌مانده‌ی ۱۰r+a بر ۷ رو حساب کرد که محاسبه‌ی اون بسیار بسیار ساده‌تره و شما با این روش می‌تونید خیلی ساده محاسبات رو انجام بدید و تو مسابقه‌تون برنده بشید.حالا که فهمیدید چجوری می‌شه تو همچین مسابقه‌ای راحت برد (مگه اصلاً فهمیدن همچین چیزی تو این دوره‌زمونه اهمیتی داره-ـ-) بیایم به اتفاقاتی که در حل این مسئله رخ می‌ده کمی توجه کنیم. همون طور که می‌بینید، ما در اینجا به‌جای اینکه بیایم کل عدد رو در هر مرحله در نظر بگیریم فقط باقی‌مانده‌ی اون رو در نظر می‌گیریم و هربار که مجری عدد جدید رو بگه ما تغییرات لازم رو اعمال می‌کنیم؛ انگار که ۷ حالت داشته باشیم (۰، ۱، . . . ، ۶) و هر بار بین این حالت‌ها جابه‌جا بشیم.حالا به شکل زیر دقت کنید:همون طور که می‌بینید شکل بالا دقیقا کاری رو که ما در این مسابقه داریم انجام می‌دیم نمایش می‌ده؛ یعنی اگه در مرحله‌ای باقی‌مانده مثلاً عدد ۴ باشه، اگه مجری به ما عدد ۰ بده، باقی‌مانده به ۵ تغییر می‌کنه و اگه به ما عدد ۱ بده، باقی‌مانده به عدد ۶ تغییر می‌کنه و همون طور که در شکل معلومه، از دایره‌ی شماره‌ی ۴ با فلش‌های ۰ و ۱ به دایره‌های ۵ و ۶ می‌ریم.حالا این شکل به چه دردی می‌خوره؟ این ساختار دایره‌ و فلش‌ها که در بالا می‌بینیم یکی از ساختار‌های ابتدایی برای طراحی ماشین‌هاییه که برای ما محاسبات انجام می‌دن و بهشون Deterministic Finite Automata یا به اختصار DFA می‌گیم. در این‌گونه ماشین‌ها، ورودی کاراکتربه‌کاراکتر به ماشین داده می‌شه (مثل بالا که مجری رقم‌به‌رقم اعداد رو به ما می‌داد) و بعد از اینکه ورودی کامل داده شه، می‌شه نتیجه رو مشاهده کرد.اما حالا به هر شکلی با دایره و فلش DFA می‌گیم؟خیر. برای اینکه شکل ما یک DFA باشد لازمه شروط زیر رو داشته باشه:۱.‌ مجموعه‌ی کاراکتر‌ها متناهی باشه: در اینجا همون {۰,۱} است.۲. مجموعه‌ی همه‌ی حالت‌ها متناهی باشه: منظور از حالت، همون دایره‌ها در شکله که اینجا ۷ دایره داریم.۳. دقیقاً یک حالت اولیه داشته باشیم: حالت اولیه، دایره‌ایه که اول کار، وقتی کاراکتر‌های ورودی‌ مسئله به ماشین داده نشده، در اون قرار داریم. در این‌جا چون اول کار عدد ما ۱ بود پس حالت اولیه‌ی ما همون دایره‌ی ۱ است.۴. از هر حالت با هر کاراکتر دقیقاً به یک حالت بشه رفت.۵. حالات نهایی مشخص و زیرمجموعه‌ی همه‌‌ی حالات باشند.احتمالاً این سوال براتون به وجود اومده که اصلاً حالات نهایی چی هستن؟ باید به شما بگم که در نظریه‌ی زبان‌ها و اتوماتا (حوزه‌ای که در اون به ساختار این‌گونه اتوماتاها یا همون ماشین‌ها می‌پردازن) فرض می‌شه مسائلی که می‌خواهیم برای اونا ماشین طراحی کنیم از جنس پرسش‌های بله/خیر هستن و این باور وجود داره که اگه ما این‌گونه مسائل رو حل کنیم، انگار همه‌ی مسائل دیگه حل ‌می‌شه. برای درک بهتر، همین مسئله‌ی بالا یعنی همون مسئله‌ی «باقی‌مانده‌ی اعداد با ارقام ۰ و ۱ به ۷» رو در نظر بگیرید. اگه پرسش رو به این شکل تغییر بدیم که «آیا باقی‌مانده‌ی عدد بر ۷ برابر iهست؟» و برای هر i یک ماشین بسازیم، این ۷ ماشین، هم‌زمان به ما کمک می‌کنن تا مسئله‌ی اول رو حل کنیم. خلاصه که ماشین‌هایی که ما طراحی ‌می‌کنیم قراره به ما جواب بله یا خیر بدن و این کار رو با استفاده از حالات نهایی انجام می‌دن. در ساختار DFAها بعضی از حالات (یا همون دایره‌ها) به عنوان حالات نهایی مشخص می‌شن. اگه یادتون باشه گفتیم که این ماشین‌ها ورودی رو کاراکتربه‌کاراکتر دریافت می‌کنن و همون طور که ما در مسابقه بین حالت‌ها جا‌به‌جا می‌شدیم، ماشین‌ها هم بعد از دریافت هر کاراکتر با توجه به فلش‌ها بین حالات جا‌به‌جا می‌شن. وقتی ماشین‌ آخرین کاراکتر رو دریافت کنه و با دریافت اون مثلاً در حالتی به اسم q قرار بگیره، اگه حالت q یک حالت نهایی باشه، جواب بله و در غیر این صورت جواب خیر می‌ده.برای مثال به شکل زیر دقت کنید و سعی کنید متوجه بشید که این DFA که رشته‌هایی با کاراکترهای ۰ و ۱ می‌گیره در چه صورت جواب بله ‌می‌ده (حالت یک که با دو دایره نمایش داده شده به‌معنی حالت نهاییه).راهنمایی: به تعداد یک‌ها توجه کنید. یادتون باشه که جواب‌تون رو با رستا اینفو (@rastaiha_info) به اشتراک بذارید.حالا که با ساختار DFA آشنا شدید شاید بد نباشه این رو هم بدونید که این نوع ماشین‌ها، ماشین‌های ساده‌ای هستند و مسائل بسیار زیادی وجود داره که نمی‌شه با DFA حلشون کرد. برای همین ریاضی‌دانا روی ساختار‌های دیگه‌ای هم کار کردند. تا اینکه شخصی به نام آلن تورینگ ساختاری به نام ماشین تورینگ طراحی کرد و ثابت کرد که این ساختار قوی‌ترین است؛ هر ماشینی اگه بتونه مسئله‌ای رو حل کنه، ماشین تورینگ هم اونو حل ‌می‌کنه. در نهایت جالبه بدونید اکثر ماشین‌های امروزی مثل کامپیوتر‌ها، موبایل‌ها و . . . نمونه‌ی پیشرفته‌تر همین ماشین تورینگ هستن.</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jun 2021 11:44:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتند عدالت را می‌شناسند، دروغ می‌گفتند!</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-kz32vmvafi1m</link>
                <description>نظریه‌ی بازی‌هانویسنده: ارشیا سلطانیخیلی از مواقع، ما در نظریه‌ی بازی‌ها تلاش می‌کنیم که نتیجه‌ی یک بازی را پیش‌بینی کنیم. در بازی‌هایی که بررسی می‌کنیم، معمولاً فکر می‌کنیم که هرکسی «فقط» به فکر سود خودش است. یکی از علت‌ه­ایی که این کار می‌کنیم این است که وقتی در نظر می‌گیریم که هر فرد «فقط» به فکر سود خودش است، نتیجه‌­ای که پیش‌بینی می‌کنیم خیلی نزدیک به واقعیت است (بسیار دردناک!). فرض دیگری که می‌کنیم این است که افراد منطقی و بسیار باهوش هستند؛ یعنی مثلاً ممکن نیست که چیزی به ذهنشان نرسد.این فضای کلی نظریه‌ی بازی‌ها بود. در این بخش از این هم ریزتر می‌­شویم و یک بخش کوچک نظریه‌ی بازی‌ها را که نحوه‌ی شکل‌گیری همکاری‌ها را بررسی می‌کند، در نظر می‌گیریم. در این بخش، فضای کلی به این شکل است که افرادی می‌خواهند باهم همکاری کنند و سود همکاری را میان افرادی که کمک کرده‌­اند، تقسیم کنند. کلی مسئله ممکن است سر این تقسیم سود پیش بیاید و چون این مسئله به واقعیت خیلی نزدیک هست، یک مبحث داغ در نظریۀ بازی‌ها است.بگذارید یک مثال در ابعاد کوچک را شرح بدهم. فرض کنید یک بسازبفروش به افراد یک ساختمان چهارواحدی پیشنهاد می‌دهد که ساختمان را تخریب کند تا یک ساختمان ده‌واحدی بسازد. از مشکلاتی که پیش می‌آید این است که این ۱۰ واحد را چگونه میان همسایگان و فرد بسازبفروش تقسیم کنند. مثلاً ممکن است توافق کنند که هرکدام از همسایگان، دو واحد از آپارتمان جدید را بردارند و مهندس ما هم ۲ واحد را بردارد. آیا مهندس ما قبول می‌کند؟ ممکن است مهندس درخواست ۶ واحد را بکند و به هر کدام از همسایگان ۱ واحد را پیشنهاد بدهد. توجه کنید که واحد هر کدام از این افراد نوسازی شده، پس شاید پیشنهاد مهندس پیشنهاد عادلانه‌ای باشد!مثال‌هایی در ابعاد بزرگ‌تر هم وجود دارند. مثلاً عربستان سعودی مقدار بسیار زیادی منابع نفتی دارد ولی تکنولوژی‌های پیشرفتۀ حفر چاه نفتی را ندارد، ولی آمریکا علم حفر چاه را دارد. همچنین می‌دانیم شرکت‌های کرهای در حمل‌ونقل فراورده‌های نفتی مهارت بالایی دارند؛ بنابراین اگر این سه کشور باهم همکاری کنند تا نفت عربستان را به فروش برسانند، برای هرسهٔ آن‌ها سودمند است. ولی مشکلی وجود دارد: سود حاصل از فروش نفت را چگونه باید تقسیم کرد؟ برای این‌که پیچیدگی موضوع مشخص‌تر شود، بیاید شرایط زیر را هم در نظر بگیریم.فرض کنید به جز آمریکا، چهل کشور دیگر هم تکنولوژی استخراج نفت را داشته باشند. در این صورت واضح است که بدون همکاری آمریکا، کره جنوبی و عربستان می‌توانند همچنان به همکاری خود ادامه دهند و مشکل خاصی نداشته باشند. پس می‌توان به‌نوعی نتیجه گرفت که اگر تعداد زیادی کشور همان تکنولوژی را داشته باشند، سهم آمریکا نباید زیاد باشد. یا مثلاً فرض کنید که به جز عربستان، پنجاه کشور دیگر مقدار زیادی نفت داشته باشند، ولی فقط آمریکا نحوه‌ی حفر چاه را بلد باشد. این بار منطقی است که آمریکا سهم بیش‌تری را از سود فروش نفت بگیرد.نسبت تقسیم سود در واقعیت در سال‌های مختلف متفاوت بوده، ولی برای مثال این عدد در سال ۱۹۵۰، ۵۰-۵۰ بوده است؛ یعنی سود به طور مساوی میان شرکت آمریکایی (معروف به Aramco) و عربستان سعودی تقسیم می‌شده.در مدل‌های مورد بررسی برای رسیدن به یک نحوۀ تقسیم عادلانه برای هر گروه از افراد بررسی می‌شود که بدون همکاری دیگر افراد و فقط همکاری این افراد با یکدیگر چه مقدار سود حاصل می‌شود. به طور دقیق‌­تر، به‌ازای هر زیرمجموعه‌­ای از افراد، اگر فقط افراد درون این زیرمجموعه باهم همکاری کنند، چه مقدار سود شامل گروهشان می‌شود.روش‌های مختلف تقسیم سودحالا که با فضای مسئله آشنا شدیم، روش‌های مختلفی را که این مسئله را حل کرده‌اند بررسی می‌کنیم.یکی از روش‌های قدیمی تقسیم سود، تقسیم سود به طور مساوی است! مثلاً در همکاری نفتی هر سه گروه عربستان، آمریکا و کره ۱/۳ سود را از آن خود کنند.یکی دیگه از روش‌ها این هست که ببینیم هر فرد به‌تنهایی چه‌قدر سود می‌کند و بعد سود حاصل را به همین نسبت میان افراد تقسیم کنیم. مثلاً فرض کنید عربستان به‌تنهایی می‌تواند $1b از چاهش سود داشته باشد، همچنین Aramco  به‌تنهایی می‌تواند 0.5b$ از فروش تکنولوژی‌­اش سود داشته باشد و شرکت کره‌­ای هم می‌تواند به‌تنهایی 0.5b$ سودآوری داشته باشد. در این صورت، اگر با همکاری این سه گروه با یکدیگر 10b$ سود حاصل شود، این روش برای تقسیم سود پیشنهاد می‌دهد که سهم عربستان دو برابر شرکت کره‌ای و آمریکایی باشد. یا به زبان دیگر، عربستان 5b$ از سود را به خود اختصاص دهد و کره و آمریکا هرکدام 2.5b$ را به خود اختصاص دهند.به نظر شما کدام روش بهتر است؟اصلاً بهتر یعنی چه؟برای این‌که دو روش را باهم مقایسه کنیم، نیاز به تعدادی معیار داریم. برای مثال، یکی از معیارهای ساده این است که سود حاصل را کامل پخش کنند، که در هر دو روش ما، همه‌ی سود میان شرکت‌کننده‌ها کامل پخش می‌شد. اگر روشی مثلاً برای ۹۰ درصد سود تعیین تکلیف کند، قطعاً بر سر ۱۰ درصد باقی سود جنگ و دعوا می‌شود.یکی دیگر از معیارهای بسیار مهم یک تقسیم سود خوب این است که سود افراد به‌صورت تکی از پولی که گروه به آن­ها می‌دهد کمتر باشد. علت مهم بودن این پارامتر این است که اگر فردی ببیند که با تنهایی کارکردن سود بیش‌تری به دست می‌­آورد، احتمالاً اصلاً عضو گروه نمی‌شود و به گروه پشت خواهد کرد؛ بنابراین اگر در تقسیم سود طوری عمل کنیم که شخصی علاقه نداشته باشد در گروه عضو شود، جدا از بحث عادلانه بودن، گروه اصلاً تشکیل نخواهد شد و تقسیم کردن سود به‌طور کلی منتفی است.بگذارید با یک مثال موضوع را شفاف‌تر کنم. مثال قبل را در نظر بگیرید. در آن مثال، شرکت کره‌ای بدون همکاری با بقیه، به سود 0.5b$ می‌رسید. حالا فرض کنید که عربستان و شرکت آمریکایی سهم این عضو را 0.2b$ در نظر گرفته باشند که یعنی با پذیرفتن نقش در این همکاری، این شرکت یک ضرر هنگفت می‌کند؛ پس منطقی است که با این نحوه‌ی تقسیم سود، حتی جواب تلفن دو شرکت دیگر را هم ندهد.ویژگی سوم کمی عجیب‌تر است، ولی بسیار هم مهم. فرض کنید یک شرکت مشاوره این توانایی را پیدا کرده است که اگر به هر مجموعه‌ای از افراد مشاوره بدهد، این گروه سود خود را 1m$ افزایش می‌دهد! عجیب آن‌که حتی اگر به خودش هم مشاوره بدهد سودش 1m$ می‌شود. حال این گروه به عربستان و Aramco و شرکت کره‌ای پیشنهاد داده است که با آن‌ها همکاری کند. به نظر شما سهم این فرد از سود چه‌قدر باید باشد؟ اگر از دیدگاه سه شرکت نگاه کنیم، اگر سهمش بیشتر از 1m$ باشد عضو شدن این شرکت مشاوره در همکاری کاری احمقانه است. پس قطعاً پیشنهاد سهم بالای 1m$ را به این شرکت نمی‌دهند. همچنین از دیدگاه خود شرکت مشاوره هم پیشنهادهای زیر 1m$ مسخره است، زیرا با تنهایی کارکردن می‌تواند همین مقدار سود را به دست بیاورد. پس بهتر است که پیشنهادهای زیر 1m$ را رد کند. این دو اتفاق یعنی سهم این شرکت از سود کل دقیقاً برابر با 1m$، یعنی سودی است که برای همکاری به همراه دارد.این ویژگی به زبان دقیق‌تر این گونه بیان می‌شود که اگر شرکتی به مجموعه‌ای بپیوندد و مقدار سود ثابتی به همراه داشته باشد، سهم این شرکت از سود کل باید دقیقاً برابر با سودی باشد که به گروه داده است.مقایسه‌ی روش‌هااگر بخواهیم دو روش بالا را با این معیارها بررسی کنیم، کار سختی در پیش نداریم.ویژگی اول که همان تقسیم کامل سود بود، در هر دو روشِ تقسیم سود رعایت می‌شود.مدل اول ممکن است ویژگی دوم را نداشته باشد. این مثال ساده را در نظر بگیرید تا برایتان واضح شود چرا. فرض کنید که در پالایشگاه‌های نفتی عربستان، هفتاد دکه شروع به فروختن آب‌معدنی به کارگران بکنند و سود حاصل را به سود کل همکاری اضافه کنند. در این صورت اگر از روش اول که همان تقسیم برابر بود استفاده بکنیم ۷۰/۷۳ کل سود را دکه‌ها برمی‌دارند؛ یعنی به عربستان و Aramco سود خاصی نمی‌رسد! این اتفاق نتیجه می‌دهد که این ۳ شرکت هیچ‌کدام به سودی که به‌تنهایی می‌سازند دست پیدا نکنند. ولی مدل دوم این ویژگی را دارد.همچنین از مثالی که در ویژگی سوم زده شد مشخص است که هیچ‌یک از مدل‌های اول و دوم این ویژگی را ندارد.البته روش‌های زیادی هستند که هر سه ویژگی گفته‌شده را داشته باشند؛ همچنین تعداد زیادی ویژگی مهم دیگر وجود دارند که گفته نشده است و بسته به نوع همکاری‌هایی که باید شکل بگیرد، این نیازها متفاوتند. مثلاً اگر به سازمان ملل نگاه کنیم، یک همکاری بزرگ در سطح جهانی می‌بینیم. ولی آیا برایتان سؤال پیش آمده که چرا در این همکاری بزرگ ۶ کشور حق وتو دارند و می‌توانند تمام تصمیمات گرفته شده را ملغی کنند؟ البته چون کشور ما حق وتو ندارد شاید کمی زورگویی به نظر بیاید، ولی وقتی با دقت نگاه کنید می‌بینید این اتفاق باعث شده است که این سازمان به کار خودش ادامه دهد و برای تمام کشورهای عضو، منفعت به همراه داشته باشد.حرف آخرکلمه‌هایی مثل عادلانه بودن معنی­ای بسیار روشن در ذهن ما دارند، ولی وقتی قرار می‌شود که سودی را عادلانه پخش کنیم، معلوم می‌شود که آن‌قدرها هم که فکر می‌کردیم، معنای مشخصی نداشته‌اند. حتی کار تا جایی پیش می‌رود که متوجه می‌شویم شاید این کلمه یک معنی مشخص نداشته باشد. پس شاید این بار که از ناعادلانه بودن یک همکاری حرف زدیم بتوانیم بیش‌تر فکر کنیم که واقعاً عادلانه چیست.متن را با یک بخش از نطق محمد مصدق [که بعدها با تلاش‌های وی، صنعت نفت ملی اعلام شد] تمام می‌کنیم.«اگر امتیاز دادرسی تمدید نشده بود، در سال ۱۹۶۱ م. (۱۳۴۰ خ.) به بعد، دولت نه‌تنها به صدی ۱۶ عایدات حق داشت، بلکه صدی صد عایدات حق دولت بود؛ بنابراین صدی ۸۴ از عایدات که در ۱۹۶۱ م. حق دولت می‌شود، بر طبق قرارداد جدید کمپانی آن را تا ۳۲ سال دیگر می‌برد.»</description>
                <category>گاه‌نامه‌ی نیم‌خط</category>
                <author>رستا؛ جمع علمی-ترویجی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jun 2021 16:23:56 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>