<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات روانویسی</title>
        <link>https://virgool.io/ravanevic/feed</link>
        <description>زندگی یک نویسنده؛ بنویس بنویس بنویس که صاحبان قلم سازنده‌های تاریخند. در جنگ قلم و موریانه، این دومی‌ست که می میرد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:48:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/tiroujykfqog/54vqgp.png</url>
            <title>روانویسی</title>
            <link>https://virgool.io/ravanevic</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آزمایشگاه نویسندگی</title>
                <link>https://virgool.io/ravanevic/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-zambh9wajx1w</link>
                <description>ساعت از نیمه شب گذشته و من خودم رو به نوشتن این پست ملزم کردم.نوشتن واقعا کار سختیه.یادمه یکی از اساتیدمون ازمون خواست که پنج خط در مورد خودمون بنویسیم, فقط پنج خط. البته بجز نام و نام خانوادگی و بیان مشخصات ظاهری. و اون موقع بود که ما فهمیدیم که چقدر خودمون رو کم می‌شناسیم یا شاید انقدر که دیگران رو رصد و یا قضاوت می کنیم به خودمون, رفتارمون, هیجانات و احساسات مون توجه نداریم. یا از منظر دیگه, اونقدر که بیان مون قویه, قلم مون قوی نیست.یادمه. چقدر به مغزم فشار اومد برای این چند خط ولی در نهایت اونی که باید هم نشد.اینجا این مطلب رو نوشتم تا یادم بمونه. که اگر از همون موقع شروع میکردم به نوشتن, چه در مورد خودم چه ابعاد مختلف زندگی و کارم, مطمئنا خیلی ازش بهره مند میشدم و فرصتهای بهتری رو می تونستم کشف کنم. ولی هنوز هم دیر نیست.پس یا علی</description>
                <category>روانویسی</category>
                <author>فاطمه منیب</author>
                <pubDate>Tue, 08 Sep 2020 00:47:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوع من باش</title>
                <link>https://virgool.io/ravanevic/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-zqodvb9ggmke</link>
                <description>حدودای ساعت 6‌ونیم صبح بود. خورشید داشت کم‌کم چشماشو باز می‌کرد. برق نگاهش همیشه منو مبهوت خودش می‌کنه (من عاشق آسمون و هر چی توشه ام). رفتم پشت بوم؛ بالا اومدنش رو نگاه می‌کردم و با نفس‌های عمیقی که ریه‌م رو پر از رایحۀ خنکِ دم‌دمای پاییز می‌کرد، روح و جانم رو حسابی تازه کردم. دوست داشتم همون‌جا یکم ورزش کنم منتها بلاخره توی آپارتمان، پشت بوم، سقف خونه همسایه ست و اون ساعت حتما خواب بودن. برنامه‌های روزم رو مرور کردم و برگشتم پایین.کلی کار داشتم:باید چندتا پروژه محتوایی رو تموم می‌کردم و تحویل می‌دادم؛دوتا وقت مشاوره رو باید تنظیم می‌کردم.(یعنی میشه بعد از دو سال دوباره به اون روزهای خوب مشاوره‌ای برگردم؟)؛برای کارهای عقب افتاده‌م باید برنامه‌ریزی می‌کردم(زبان، دوره بازاریابی دیجیتالم و تمریناتش که دیگه داره کلافه‌م می‌کنه)؛برای سایت یه کار جدید باید استراتژی تدوین می‌کردم؛وااااااااااااااااااااای ...یهو به خودم اومدم دیدم چقدر ذهنم به هم ریخته.این منم الان؟! عمراً!  اگر این مشکل رو زود حل نمی‌کردم، همه روزم رو خراب می‌کرد و به کل لذت طلوع آفتابی که به جانم نشسته بود، از دست می‌دادم. به بایگانی مطالعات گذشته در ذهنم رجوع کردم. کتاب هفت عادت مردمان مؤثرِ استفان کاوی و ترجمه گیتی خوشدل، عادت سوم رو با این عنوان معرفی می‌کنه: «نخست، امور نخست را انجام دهید.»خیلی سخته که وقتی چندین کار مهم داری «کارهای نخست» رو درست تشخیص بدی!یه ماتریس دو بعدی بر اساس اهمیت و فوریت (ضرورت) کارها معرفی می‌کنه. تقریبا هر زمان مثل کلاف سر در گم میشم، کلید راه‌گشای منه؛ بهش میگن ماتریس آیزنهاور.این ماتریس رو خیلی‌ها بر اساسش حرف زدن ولی کمتر اصل موضوع رو به درستی مطرح می‌کنن. تشریح درست این ماتریس دفعه اول من رو متحیر کرد! عکس از مقاله «اولویت‌بندی کارها و فعالیت‌ها | ماتریس آیزنهاور» سایت متمم؛ اما تحلیل و نکات برگرفته از سایت متمم نیست. کارهایی که خیلی مهم و فوری هستند، معمولا من رو دچار استرس می‌کنن؛ ممکنه بحران درست کنن و باید اول انجامشون داد.کارهایی که مهم و غیر فوری هستند، کارهایه که مستقیما با اهداف و رسالت بلندمدت در ارتباطه و این همون نکته‌ایه که معمولا ازش غفلت می کنن.کارهای فوری و کم اهمیت اون‌هایی هستند که انرژی من رو خیلی می‌گیرند، برای همین معمولا اونقدر به تعویق میفتن که فوری و مهم بشن تا انجامشون بدم.دسته آخر هم  با این‌که ظاهرا بی‌اهمیت هستند، اما در پسِ انجام بقیه کارها پیش میان.اما اون نکته‌ای که توی این عادت وجود داره اینه که اولا خودم باید دو عامل مهمِ «فوریت و اهمیت» رو تشخیص بدم و بدون مهارت و تجربه کافی ممکنه دچار اشتباه بشم.نکته بعدی که خیلی مهم‌تره، اینه که همیشه توصیه می‌کنن از انجام فعالیت‌های مهم و فوری شروع کنید (اسمش هم گذاشتند بحرانی که کاملا روح و روان آدم دستور انجام رو صادر کنه). اما در واقعیت انتخاب‌ها طور دیگه‌ای رقم می‌خوره:تعیین اولویت‌های هر کدوم ازین جعبه‌های فعالیت، کاملا بستگی به خودم داره که چه جور آدمی هستم!به طور کلی و مطلق، اگر کاری خیلی به وضعیت ضرورت نزدیک بشه، من رو دچار استرس می‌کنه. برای همین همیشه از کارهای &quot;مهم و غیر فوری&quot; روزم رو شروع می‌کنم. این کارها کاملا بر اساس اهداف بلندمدت منه و چون شخصیتم کل‌نگر هست و افق دید بلند دارم، بهم اون‌قدر شعف و انرژی میده که بعدش با آرامش برم سراغ کارهای فوری و مهمِ استرس‌زا!درسته که الان به این موضوع آگاهم، ولی برای این خودآگاهی، سال ها طول کشید تا بهار درونم رو کشیدم بیرون و به خودم معرفیش کنم. استاد عزیزی داشتم که با من در این مسیر پیر شد. تصمیم‌گیرنده اول و آخر زندگی، تعریف‌کننده لذات و هیجانات و غم‌ها اون بهار درونه که بهترین دوست و همدم منه.خیلی دوسش دارم و هرگز نمی‌خوام از دستش بدم. برای همین سعی می‌کنم مرعوب آدم‌ها و موقعیت‌های بیرونی نشم و به قولی «بر اساس ظاهر و سر و صدای دلبرانه آدم‌های دیگه، باطن زندگی خودم رو به چالش نکشم». خیلی حس خوبیه وقتی فقط بر اساس خودت تصمیم می‌گیری و تعیین‌کننده چارچوب‌ها و خطوط قرمزِ خودت هستی. بعد از یه خودشناسی عمیق، همیشه یکی رو داری که فقط خواسته اون برات مهمه؛ همیشه! عاشقانه‌ستتقریبا هر روز، یه درسی برای مرور کردن دارم و این کمکم می‌کنه تا فکرم رو پویا نگه دارم. نمی دونم چه راه‌های دیگه‌ای براش وجود داره. شاید به تعداد آدم‌های روی زمین راه هست، چون هر کس منحصربه‌فرد فکر می کنه، منحصربه‌فرد تصمیم می‌گیره و منحصربه‌فرد زندگی می‌کنه.شما چه راهی برای تقویت همیشگی سیستم تفکرتون دارید؟امروزم رو برای اولین بار از پشت بوم شروع کردم، اما هر روزم روی پشت بوم و تماشای غروب به پایان می‌رسه. شاید یه روز از نجواهای لحظه غروبم بنویسم.این یکی از غروب‌هامه؛ لحظه‌ای که نفسم در سینه مثل لحظه یک دیدار عاشقانه، حبس میشه! طبقه 11. بدون مانع!</description>
                <category>روانویسی</category>
                <author>بهاره رازقی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Sep 2020 00:01:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی شد که ما آدم ها به اینجا رسیدیم</title>
                <link>https://virgool.io/ravanevic/%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-g9pfimyw1nrp</link>
                <description>دریغ از یه ذره انسانیت، میگن دوستت رو تو غم بشناس دشمنت رو تو خوشی (مغزک میگه باز تو شروع کردی به ضرب‌المثل گفتن های برعکس ??، لعنتی من همیشه ضرب‌المثل ها رو برعکس میگم نمیدونم الان درست گفتم یا نه). تو این روزای کرونایی چقدر آدم ها که سو استفاده میکنن.امروز یه بسته ماسک خریدم اونم از کجا؟ داروخانه. خیر سرمون منبع قابل اعتمادمون تو این روزا داروخانه س??. پوووووووف. قرار بود ماسک سه لایه با دوام باشه. چشمتون روز بد نبینه رفتم خونه باز کردم دیدم یه لایه هم به زور داره. بندهاش که به مو چیه به بادی بند بود، میخواستی بزنی، پاره بود. کج و کوله هم بودن.یا چند وقت پیش که ویدئوهای ماسک های بازیافت رو میاوردن تو بازار رو میدیدم، واقعا برق از سرم پرید. چند وقته مدام با خودم مرور میکنم چی شد که اینجوری شد؟ ما آدم ها قراره تا کجا بریم؟ تا کی قراره درحق هم نوع خودمون ظلم کنیم؟وقتایی که اینجور مسائل بهم میریزه اونقد ذهنم آشفته میشه که دیگه تا ساعت ها میرم تو لاک خودم و به این انسانیت گم شده فکر می‌کنم.هیععععع به امید روزی که همه باهم بتونیم انسانیت گم شده خودمون رو برگزدونیم. به اون روزایی مثل بچگی هامون در اوج بچگی حتی به کوچیکترین مسائل اطرافمون توجه میکردیم. مواظب همدیگه بودیم.بیاین از خودمون شروع کنیم. مراقب همدیگه باشیم.⁦❤️⁩⁦✌️⁩</description>
                <category>روانویسی</category>
                <author>زهرا احمدی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Sep 2020 22:33:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه مرا می‌خواند ...</title>
                <link>https://virgool.io/ravanevic/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-w9tv8ubjzvrz</link>
                <description>لحظه‌ای با من باشروزها و لحظه‌ها با آرامش، استمرار، دقت و سرعت می‌گذرند.تنها همراه زندگی که هر لحظه قرار را از من و تو می‌گیرد و باید به اجبار تحملش کرد. حتی برای لحظه‌ای هم نمی‌توان از نبودش در امان ماند، چون باز هنگام فکر کردن به نبودش هم در حال تهدید به ترک من و توست و با ترک او تبدیل به یک عکس، یک سنگ یا یک شیء منجمد خواهیم شد.بله! زمان خون جاری در رگ حیات است.پس چه‌طور می‌شود از آن غافل بود؟بودنش را ثبت نکرد؟هر لحظه با او عکس یادگاری نگرفت؟و با او خوش نگذراند؟از امروز با همان آرامش، استمرار، دقت و سرعت با او همراه خواهم شدو بودنش را نه پس خواهم زد و نه انکار خواهم کرد.این یک هدیه برای اکنونِ من است.«امروز» برای همیشه من را ترک خواهد کرد؛می‌خواهم به او بگویم، قدرش را می‌دانم؛ از بودنش خوشحالم، چونمی‌دانم که برترین موهبت ایزدی‌ست که همیشه با من است؛می‌خواهم در او روان باشم و هر روز از لحظات با هم بودنمان بنویسم.تو هم با او بمان و قدرش را بدان.بنویس، بنویس، بنویس که صاحبان قلم سازنده‌های تاریخند.در جنگ قلم و موریانه، این دومی‌ست که می‌میرد.به گردش زمان خیره نمان</description>
                <category>روانویسی</category>
                <author>بهاره رازقی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Sep 2020 10:52:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه می‌کنه این بازیکن⁦✌️⁩?</title>
                <link>https://virgool.io/ravanevic/%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%A9%D9%86%EF%B8%8F-on0r7s8jvwjo</link>
                <description>امروز یه پنجشنبه خیلی خوب بود. توی سومین روز کاری شرکت جدید یه بازخورد مثبت از مدیرم گرفتم. وقتایی خیلی خوشحالم واقعا همه چیزای مثبت رو جذب می‌کنم. احساس میکنم اون روزا مثل آهنربا می‌شم. درخشان و جذاب (اینجاس که مغزک وارد میشه میگه بابا اینقد نباف??).باشه بابا. خب داشتم میگفتم، شاد و شنگول تو مسیر خونه بودم که با سه وروجک نفس دلربا آشنا شدم. آخ آخ نگم براتون چقدر من ذوق مرگ شدم. بچه‌های من ⁩از چپ خارک، رنگک و کاجکبعععععله امیدای زندگی من، سه تا بچه قد و نیم قد، آخ که من دورشون بگردم، خریدم باهم محل کار جدیدمو آباد کنیم.?بازاریابی محتوایی جو پولیستیامروز هم تصمیم گرفتم این عزیز (بازاریابی محتوایی جو پولیستی) که بالا عکسش رو میبینین شروع کنم به خوندنش. حتما چیزایی که یاد گرفتم رو براتون اینجا میگم.</description>
                <category>روانویسی</category>
                <author>زهرا احمدی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Sep 2020 07:58:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در لحظه</title>
                <link>https://virgool.io/ravanevic/%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-kxyg7ztbcvvp</link>
                <description>امشب از اون شباس که همه چی امن و امانه. ساکت و آروم. از صبح همه چی طبق برنامه پیش رفت عصر هم‌ رفتم یه تمرین اساسی زدم بر بدن. کلی شارژ شدم. مغزک رو وقتایی که تمرین دارم بیشتر از هر وقت دیگه ای دوست دارم، چون تا میام کمی کم کاری کنم یادم میندازه که من اهداف بزرگی برا تمرینام دارم و باید با تمام وجود براش تلاش کنم.آفرین مغزک.</description>
                <category>روانویسی</category>
                <author>زهرا احمدی</author>
                <pubDate>Wed, 02 Sep 2020 23:23:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت صفرم : دغدغه‌های روزانه یک ذهن پرحرف</title>
                <link>https://virgool.io/ravanevic/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B5%D9%81%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7-xin5ekrn6mqu</link>
                <description>من و مغزک هرروز??من به شخصه همیشه آدم کمال گرایی بودم و هستم. تا یه چیزی کامل کامل نباشه به دلم نمیشینه، راضیم نمیکنه، خیلی جاها این باعث شده از برنامه هام عقب بیقتم. همینجوری که داشتم توییتر گردی می‌کردم یه توییت جالب دیدم درباره روزمره نویسی، انگار برام یه تلنگر بود شاید این کار باعث شه من کامل باش بودن خودمو کمترش کنم. اینکه واقعا هرچی میاد تو ذهنم رو بیام اینجا بنویسم بدون هیچ فکر کردنی، فقط و فقط بنویسم. اولین چیزی که بهش فکر کردم نوشتن داستان وار دغدغه‌های هرروزمه، مکالماتی که هرروز تو ذهنم میگذره. ذهنم واقعا واقعا به اندازه دونفر همیشه صحبت داره. این بود که داستان های من و ذهنم شروع شدن و در ادامه هروقت که بتونم میام و مینویسم، امیدوارم که شما دوستای عزیزم با نظرات قشنگ تون بهم کمک کنین تا کنار دغدغه هام نوشتن رو هم یادبگیرم. چون من همیشه عاشق یادگیری هستم و این یادگیری باعث میشه همیشه حالم خوب باشه.بریم که شروع کنیم داستان رو: اسم شخص دوم بارها و بارها عوض شده، بازهم ممکنه عوض‌ شه، تعجب نکنین???.من و ذهنم هرروز درحال کل کلیم اسمش رو گذاشتم مغزک تخس بی کله. همیشه حرف میزنه ایده جدید میده. از اون پرروای روزگاره. امروز تصمیم گرفتم مکالمه هامون رو به اینجا منتقل کنیم و خلاصه ثبتش کنیم.تا این فکر اومد به ذهنم، درجا عین بچه‌های تخس شروع کرد به داستان بافی، که حالا بعد بنویس، درباره این بنویس، فلان ساختار رو رعایت کن و... دقیقا یکی دو ساعت برا خودش فک میزد بچه. منم سریع دکمه آفش رو زدم. میذاشتمش هنوز تو انتخاب عنوان مونده بود. با خودم عهد کردم تا مشق امشب رو ننویسم نمیخوابم، حتی شده دو خط??.فعلا برا امشب آشتی کردیم.</description>
                <category>روانویسی</category>
                <author>زهرا احمدی</author>
                <pubDate>Wed, 02 Sep 2020 02:30:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>