<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات ریتم نویس</title>
        <link>https://virgool.io/ritmnvis/feed</link>
        <description>سلام بر بنویس های عزیز. این انتشارات برای به اشتراک گذاشتن نوشته های اعضای ریتم نویس هست. ما اینجا توی ریتم نویس همدیگرو به نوشتن تشویق می کنیم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:41:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/n1wziywnr0fu/xfdetq.jpeg</url>
            <title>ریتم نویس</title>
            <link>https://virgool.io/ritmnvis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من این نبودم!</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-k2tk02lvjhsx</link>
                <description>&quot;امیدوارم لذت ببرید&quot;من می‌توانم بخوانم. این را زمانی فهمیدم که چشمان مادرم ضعیف شده بود.من با چشمانم بزرگ شدن را دیدم! آن لحظه‌ که مادرم پیرتر از هر زمانی در نظرم دیده شد.من ترس را در چشمانش خواندم! قطرات آن‌ گونه‌های خیس را من خواندم.چرا زیبایی‌های دنیا باید آن قدر تلخ باشد؟! اینکه او مرا همچنان بخاطر دارد؛چقدر زیبا...چقدر تلخ...من این نبودم!من زیبایی غروب خورشید را قدر می‌دانستم اما، خورشید این روز‌های من در آسمان نیست. او بی‌دلیل غروب نمی‌کند و طلوعش را با اولین پِلک چشمان تو آغاز می‌کند.شاید اشتباه از سمت من است! در تلاش برای درک همه‌ی رویداد‌های زندگی‌ام هستم!گاهی باید به چشمان نوزاد خیره ماند و برایش از زیبایی‌ها گفت. از لذت بزرگ‌شدن از شیطنت‌های بی‌پایان جوانی و شاید کمی از عشق. نه آن قدر که جذب آن شود و نه آن قدر که بفهمد دنیا بدون عشق ثانیه‌ای دوام نخواهد آورد. خوب بودن را کسی یادم نداد؛ من تنها از تنفر ورزیدن مانند سایر آدم‌ها بی‌زار بودم.من آسمان را صاف و ابری می‌دیدم، شاید عینک دودی من آسمان را افسرده و خسته نشان می‌دهد. شاید چشمانم خسته از دیدن آن همه سیاهی‌، خود پرده‌ای بر سفیدی‌ها کشید! تا مبادا روزی هوس تماشای آسمان آبی به سرم بزند.من خواهان این منِ نفرت‌انگیز نبودم! زمانی که همگان در بیداری از افسانه‌ی عشق می‌گفتند، افسانه‌ی صدای گمشده‌ی گنجشک‌های سحرگاهی، افسانه‌ی باران در هنگام نیایش؛ من در خواب غرق بودم.من از هرآنچه که بخواهد مرا زیبا جلوه دهد، بی‌زارم.من همان آبی آسمان را می‌خواهم.همان سرخی سیب.همان رنگ‌جادویی آبی خودکار.من همان رنگ زرد زنبور را می‌خواهم.من به دنبال رنگ‌ها در زندگی‌ام خواهم گشت، خواهم دوید.سلام بر دوستان گل ویرگولیامیدوارم از متن جدیدم لذت برده باشین و حتما نقد یا نظرتون رو برام بنویسید.سخنی کوتاه:به آخرین ماه از سال رسیدیم و گمان می‌کنم سال پُرباری برای همه بود.برای خودتون در سال جدید چه برنامه‌ای دارین؟ حدس چه اتفاقاتی رو می‌زنید.می‌خوام خیلی کوتاه و رک بگم:&quot;سال بعد رو با آمادگی شروع کن&quot;مثلا من یک قدم برداشتم و یک دفتر(سالنامه)جدید برای سالی که در پیش‌رو هست، تهیه کردم.سعی کنیم یاد بگیریم چجوری به اون شخصی تبدیل بشیم که همیشه توی ذهنمون تصورشو داشتیم.موفق باشید.یاحقخواندن &quot;میراثی برای او&quot; رو از دست ندید! https://vrgl.ir/zzl1V </description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Thu, 03 Mar 2022 13:53:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-l43a1ddf9dwz</link>
                <description>لبخندی از جنس روز خوب و زیبایک روز جادوییزمانی را به یاد دارم که تاریکی، محض بود و بی‌پایان. قوت قلب معنایی نداشت و اگر حالم بد بود، حال بد بود و حال بد. **+** زندگی با تمام تلخی و سختی سرجایش باقی مانده، هیچ روز بهتری نیامده و هیچ هوای دل‌انگیز و تمیزی در این زمستان سیاه پیدا نمی‌شود ... هرچند، تفاوتی در میان است. قوت قلب می‌تواند یک شاخه گل باشد، یک آهنگ که انرژی بدهد یا یک آدم، یک انسان تشکیل شده از پوست، گوشت و استخوان. آدمی که خندیدن و گریستن دارد، خستگی و بی‌حوصلگی دارد اما ... الهه‌ای می‌شود که یک لبخند ساده‌اش افلاک و ستارگان را هم می‌زند و شش ميليارد نور چشمک زن در آسمان شب ایجاد می‌کند. مدتی می‌شود که قوت قلبی پیدا کرده‌ام. قوت قلبی که روزهای بسیار زیبایی برایم ساخته و می‌سازد و بزرگترین هدف من در زندگی خوشحال کردنش شده است. قوت قلبی که به من نشان می‌دهد وقتی همه چیز بد پیش می‌رود، چطور یک روز شاهکار می‌شود. قوت قلبی که ثابت می‌کند زندگی با تمام جنبه‌های تاریک و غیرقابل تحملش، هنوز هم زیباست ... **+** روزهایم هنوز تاریک است ... ولی خورشیدی دارم که ساعاتی را در کنارم می‌گذارند و با دیدن یا سخن گفتن‌هایش، نور زندگی را حس کرده که پوستم را لمس و خنده‌ام را مانند غنچه‌ی بهاری بدل به گل می‌کند.ممنون ای خورشید تابان که تنها نور حقیقی شب‌های همیشگی منی :) تقدیم به نگاه و لبخند‌هایت تقدیم با هزاران عشق و بوسه تقدیم به تو، ای قوت قلب مننوشته‌ای از سیدامیرعلی خطیبی برگرفته از یکی از بهترینِ بهترینِ بهترین روزهای زندگی‌اش</description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>S.amirali</author>
                <pubDate>Thu, 24 Feb 2022 20:55:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میراثی برای او</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88-arutlyrssgjr</link>
                <description>دیگر به مرور عکس‌ها و خاطرات با او قانع نبود.گویی جواب تمام دلتنگی‌های عاشقانه‌اش، جایی دور از کشوی ممنوعه‌ی اُتاقش بود.دیگر دلش زیبایی را برنمی‌تابد.صدای باران پشت پنجره را نمی‌خواهد،تماشای اُفق اقیانوس را نمی‌خواهد،دیگر قدم های برهنه، بر شن های گرم ساحل را نمیخواهد.او در جستجوی چیزی فراتر از زیبایی‌های زمینی‌ست.ناخواسته چشمانش به تنها میراث به جا مانده از عشق می‌اندازد، تکه سنگی که میلیون‌ها سال قبل از زمین جدا شده بود.شاید آن تکه سنگ، عشق را از سیاره زمین نیز برده است.شاید این خواست خدا بود که عشق را در دل ماه آفرید اما، نه برای رسیدن!این ماه بود که گرد عشق را در زمین‌ اَفشاند. آری، این فِراق ماه است برای رسیدن به زمین.این همان اِنعکاس عاشقانه‌ی نور ماه است بر اُقیانوسی آرام.شاید عشق همان جزر و مد باشد!شاید عشق همان ترس از آغوش اُقیانوس باشد!چقدر می‌تواند ماه دِلتَنگ باشد!شب است و ماه همچنان به سایِش ساحِل ادامه می‌دهد تا آخرین گرد عشق را در خود حَل و غَرق کند.پایاننوشته‌ای از سیدصدرا مبینی‌پور    1400/12/03سلام بر دوستان و مخاطب عزیز ویرگولامیدوارم قدر روز‌های آخر سال 1400 رو بدونیم و بهم حال خوب هدیه دهیم.این متن را به همه‌ی تماشاکنندگان ماه تقدیم می‌کنم.اگر نقدی، سخنی و حس خاصی از این نوشته‌ام گرفتید، خوشحال میشم با من درمیان بگذارید.آرزوی حال خوب.در پناه حقپروفایل صدرا https://virgool.io/@ssmp1380 آخرین نوشته‌ی من که برای مسابقه‌ی دست‌انداز نوشته‌شده است. https://vrgl.ir/m6aqz </description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Wed, 23 Feb 2022 21:51:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌نوشته‌ای که در تاریکی شب به پرواز در‌آمد!</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%AF-f6i5f8bwsk0w</link>
                <description>در تاریکی نوشته‌ها زیباتر می‌شوند.چراغ‌ها خاموش بود و هیچ صدایی جز صدای نگاه او در آینه به خودش شنیده نمی‌شد.خودکار آبی رنگ همیشگی‌اش را برداشت و نگاهی دیوانه‌وار روانه‌اش کرد.خودکار‌ آبی زبان باز کرد و رو به من گفت: فرار کن. خودت را نجات بده. او می‌تواند تو را با جوهر من سیاه و تکه تکه کند. جانت را بردار و برو.نگاهی به چهره‌ی صدرا کردم. بنظر خسته می‌آمد، فرسوده و هزارسال پیرتر از خودش. گویی به حال تمامی جوهر‌های اضافی مانده در لوله‌ی خودکار گریه می‌کرد.گمان می‌کنم در آن لحظه آرزوی بی‌سواد بودن را در سر می‌پروراند. نمی‌خواست بنویسد، ولی روحش به نوشتن نیاز داشت! خودکار آبی را بیشتر از هر زمانی در دستانش می‌فشرد.اصرار دستان او به نوشتن بیشتر شبیه به تقلای موج‌سواری بر روی ساحلی آرام بود.هیچ موجی درکار نبود!او طاقت انتظار برای تلاطم ساحل را نداشت.باید همین حالا با تیغ تخته‌اش دریا را می‌شکافت و اوج می‌گرفت.ناگهان با چشمان سرخش مرا زیر بار آتش گرفت. مرا سوزاند، سیاه کرد...حال تکه‌های سوخته‌ام در آسمان اتاقش به پرواز درآمده‌اند.صحنه دِرام زیبایی را برای لحظاتی در اتاقش رقم زد.&quot;پرندگانی بی‌بال&quot;... یا &quot;آرزوی پرواز&quot;...شاید &quot;صدای بی‌صدای پرواز&quot; این بهترین عنوان برای آن صحنه بود.پشت میز کارش نشست و یکی از تکه‌های کاغذ آسمان اتاقش را در هوا شکار کرد و اسیر قفس انگشتان استخوانی‌اش کرد. خودکار آبی همچنان تنها مونس او در این لحظات به حساب می‌آمد.سکوت را دوست داشت. می‌توانم بگویم هیچکس جز من و وسایل تحریر اتاق، سکوت صدرا را ندیده‌ است. او شبیه دیوانه‌ها به همه چیز زل می‌زند، گاهی می‌رقصد و بسیار زمزمه می‌کند. شاید یک بخش از نت‌های موسیقی، شاید جملاتی به لاتین و بسیار تیکه‌هایی از آهنگ های موردعلاقش.خودکار‌های قرمز و مشکی همگی در جای خود می‌لرزیدند تا مبادا صدرا سراغشان برود. صدرا معمولا برای کار از آنان بهره می‌برد. تکه‌ای از وجودم در کنار خودکار آبی متلاشی شده بود. هنوز هم کمی حس زیبای نوشتن بر روی تکه‌ی جدا شده از تنم را احساس می‌کنم.دستان گرمش را به آرامی بر روی تن من حرکت می‌دهد. ظرافت رسم حروف را می‌توانم برایتان بخوانم. او حرف از ناتوانی در نوشتن می‌زند. گویی خسته و خواب آلود است. آه خدای من! امروز برای او اتفاق ناگواری اُفتاده است! دستانش قادر به ادامه نوشتن نیست. خواب را بهانه کرده و می‌خواهد از نوشتن سربازبزند. چرا چراغ را برای نوشتن روشن نمی‌کند؟! شاید نمی‌داند چه دارد می‌نویسد! ادامه بده. نرو..خودکار آبی قِل خوران به انتهای میز هدایت می‌شود و بر زمین می‌افتد.در را باز می‌کند و همراه با کاغذ در دستش می‌رود.پایان 3&gt;سید‌صدرا مبینی‌پور   1400/11/28سلام دوستان؛اگر بخواهم از میانه‌های متن فاکتور بگیرم، سرآغاز و سرانجام این نوشته واقعیت داشت.خیلی نوشتن این متن برایم لذت بخش بود و اُمیدوارم همان‌قدر برای شما حال خوب کن و درجه‌یک باشد.این پست را برای مسابقه دست‌انداز می‌نویسم و از همه‌ی دوستان خواهشمندم در این مسابقه‌ی جذاب شرکت کنند. https://vrgl.ir/pGtXx </description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 17:39:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی با تمام مدادرنگی‌های بی‌رنگش!</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%B4-bhsdsgo9tabb</link>
                <description>تقدیم به کسانی که مدت‌ها از آخرین کسی که حال خوب بهشان هدیه داده، می‌گذرد.زمان می‌تواند گاهی تبدیل به اولین آزمون تو برای رسیدن به یک پله بالاتر باشد.با خودت می‌گویی: صبور باش و صبوری پیشه کن جوان. تو تازه اول راهی!گاهی از نبودن افراد مهم در کنارت رنج می‌بری.می‌خواهی بدانند که در زندگی به آنان نیازمندی اما، نقش‌ها شکل دیگری بُر می‌خورد.باید خشمگین باشی، باید از وضعیتی که داری رنجیده خاطر باشی، باید خاطرات تلخ را مدام با خودت تکرار کنی و به خود و تمام اطرافیان سرکوفت بزنی.باید در جمع همیشه ساز مخالف بزنی و باید از کسی که تو را می‌فهمد و ذره‌ای به تو نزدیکی می‌کند بیزار شوی. اخم و تندی کنی و از هر آنچه که مهر و دوستی به همراه دارد، دوری کنی.تا سرانجام خودت باشی و اتاقی که مدت‌ها کسی پشت در انتظارت را نمی‌کشد، چراغی که تنها برای تو می‌تابد و کسی که انتظارش بی‌نتیجه مانده و تماشای تو پشت پنجره در حال مطالعه یا نوشیدن یک کافی سرد و او آن پایین کنار صندوق پست و دیداری که برایش آرزو شده.می‌خواهی همه بدانند که تو دیگر آن شخص سابق نیستی و به همین بهانه به اجتماع باز برمی‌گردی و دوستان خودت را از اول می‌سازی و از گذشته‌ی تلخ و بی‌ارزشت پیش آنان می‌گویی و به این بهانه به الان خود می‌بالی و سینه سپر می‌کنی و انگیزه‌ی روزانه‌ات را برای ادامه مسیر پیدا می‌کنی.به جایی می‌رسی که دیگر برای آدم‌ها صحبت می‌کنی، وقت می‌گذاری، دغدغه‌مند می‌شوی و چقدر هم حال خوب هدیه می‌دهی. به قدری که دیگر خودت را فراموش کرده‌ای...این درسته که الان حال خوبی داری و از این بابت بهت تبریک میگم. فقط این یادت باشه که هیچوقت نمیشه چیزی رو از زندگی پاک کرد، چرا میشه کمرنگش کرد اما اون صفحه‌ی کاغذ دیگه مثلِ قبل سفید نمیشه!با نقاشی زندگی کن که همیشه با تمام خط خطی هاش خاطره داری و بزرگ شدی، مهم نیست چقدر زیبا یا هنرمندانه کشیده شده، مهم نیست مدادرنگی نداشته، مهم نیست صفحه‌ی کاغذش دست دوم بوده.این نقاشی زندگی تو هست، با تمام بد سلیقه‌ای هاش.نگهش دار و بهش افتخار کن.&quot;زندگی با تمام مدادرنگی‌های بی‌رنگش&quot;این پست روایتی از زندگی من و دوستانم بود.امیدوارم موردپسند قرار گرفته باشه و حالتون هم بعد خواندن یا شنیدن این نوشته(شایدم هم هردو)بهتر شده باشه.پست پایین هم یک پست قدیمی اما بسیار دوست‌داشتنی از من هست که مربوط به خرداد ماه میشه(اگر اشتباه نکنم)و خیلی برام خاطره‌انگیزه. حتما گوش کنید.با آرزوی حال خوب برای شما.یاحق https://vrgl.ir/N6aqO </description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sat, 12 Feb 2022 15:32:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریک اَمّا روشَن است</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%8E%D9%85%D9%91%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%8E%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-h2qhppdmuvzx</link>
                <description>به وقت دلتنگی باران...ritmnvisاین روزها زمان که می‌گذرد.چروک پیراهنم بیشتر نمی‌شود.زیبایی آسمان کمتر نمی‌شود.خواب هایم سنگین ولی تلخ نمی‌شوند.گویا حواس دنیا در جایی دگر پرت است.نگاهش سمت من نیست.آسمان دیگری را ابری و تاریک می‌کند.لباس بر تَنِشان را از باران خیس می‌کند.مردم آن دیار خواب هایشان سبک است و با هر غُرِش آسمان مُدام از خواب می‌پرند.وقتی باران می‌بارد، درختان و زمین رنگ بویی دیگر دارد؛ می‌دانم.می‌دانم قدم زدن زیر باران آرامش دیگری دارد.همه چیز را خوب می‌دانم.از اینکه چتر هایشان هیچگاه خاک نمی‌خورد و کافه‌ها پناهگاه همیشگی جوانان هنگام باران است و حتی می‌دانم آنان برای آرزو کردن محدود نیستند.هر لحظه برای آنان سکانسی عاشقانه است و هر دَم دختری در آغوش پسری که دوستش دارد پناه برده است و مسیر تاریک و بارانی را دونفره طی می‌کنند.می‌دانم آن شهر و مردمان آن دیار خوشبخت‌تر هستند. اما، من همچنان به امید روزی هستم که نیاز باشد برای هم بارانی بخریم، چکمه‌های بارانی و چتر های مشکی یا رنگی...همه را در آسمانی تاریک اما روشن می‌خواهم.سیدصدرا مبینی‌پور       1400/11/20سلام بر دوستان ویرگولیاین متن برای دلتنگی من و باران نوشته شده است.هر چند بیشتر از توصیف باران مضمون این متن بود و به هر حال مردمانی که در شادی و آسایش زندگی می‌کنند در این سیاره جایی ندارند.به امید لبخند باران بر چهره‌های ماتم زده‌یمان!از اونجایی که خیلی این متن رو دوست دارم پیشنهاد می‌کنم اگر سمتش نرفتید، از دست ندید!روی تصویر پایین کلیک کن و بخون. https://vrgl.ir/KhdLM </description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 00:07:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متنی برای صدرا (خودم)</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D9%85%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-ygw9lgy77em3</link>
                <description>نوشتن را از من نگیر، هرچند گاهی تلخی آن کامِمان را تلخ می‌کند.امیدوارم لذت ببرید.آهنگ متن پیشنهادی: Tears of a Silent Heart&quot;این متن تقدیم به خودم&quot;سکوت را فریاد نزد.او مُرد.همراه با تمامی رویاهای پوچ و بی‌ارزشش، همراه با تمامی عُقده‌های کودکانه‌اش.او بی‌صدا ترین شعار را برای آزادی سر داد اما، ناشنوا ترین مردم مخاطب او بودند.او زنده شد.ویران شد.خُرد شد.اما، برای چشیدن طعم زندگی، برای زنده ماندن...باری دیگر شعار سر داد. او برای حق نداشته‌اش یعنی زندگی، لحظه‌ای درنگ نکرد.او زندگی را با طعم واقعی زیستن، حس شیرین نفس کشیدن، حال خوب بعد از آرزو کردن و حق انتخاب برای خویش می‌خواست.او بزرگ شد.شعار هایش رنگ سفید و تن و جانش سیاه و سرشار از نفرت شد.او می‌دانست خودش هم دیگر حتی برای شعار‌هایش ارزشی قائل نیست.در این میان خسته بود.مادرش پیر بود.پدرش خمیده بود.گناه او چه بود؟! دلش پیِ عشق بود اما،جانش برای مادر.دستانش برای پدر.او هنوز خسته بود.تاوان این خستگی را زمانی داد که فهمید: همه چیز موقتی‌ست.حتی همین الان و حسی که بعد از نوشتن این متن دارد.سیدصدرا مبینی‌پور   1400/11/04از همه‌ی دوستان که به من بابت پست قبل لطف داشتن سپاس‌گزارم.&quot;این نوشته متعلق به خودمه و باید بگم ازش لذت بردم&quot;این هم پست قبل با لینک در اختیار شما: https://vrgl.ir/tZLEe </description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jan 2022 23:05:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ انتظاری زیبا نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-gflwkbcmjp9y</link>
                <description>آهنگ پیشنهادی با متن: Hungryامیدوارم لذت ببرید.هیچ انتظاری زیبا نیست!گذر عمر بی‌رحمانه‌ترین رویداد این دنیای فانی‌ست.گاهی می‌خواهم فریادی از سر این قصه نانوشته سر بدهم، قصه‌ای که زندگی در آن اجباری‌ست و صفحاتی که پی‌در‌پی خوانده و نوشته می‌شوند و تو نیز در این میان یک بازی‌گری...از مرور نقاشی‌های کودکانه تا اولین غرور مظلومانه.از اکیپ‌های دوستانه تا تنهایی های بی‌رحمانه.از آرامش بودن در کنار خانواده تا نقل مکان، به علت اجاره‌ی زیاد ماهانه.از اولین نگاه معصومانه تا بی‌خوابی‌های شبانه.از سکوت‌های لرزاننده تا بی‌قراری‌های مجذوب‌کننده.از نقل قول‌های مردانه تا قربون صدقه‌های مادرانه.از غنچه‌های بی‌پناه زیر کولاک زمستانه تا گل سرخ روی میز، در قرار ملاقاتی عاشقانه.از نوشته‌های ذهن پریشان و خسته‌ام،از سرمایی که در استخوانم باقی مانده،سرانجام این را می‌نویسم:که هیچ انتظاری زیبا نیست.سیدصدرا مبینی‌پور                    1400/10/1سلام بر دوستان عزیز ویرگولامیدوارم حال دلتون خوب و درجه یک باشه. می‌تونم تصور کنم که چقدر این متن جای کار داشت و میشد حرف های دلی بیشتری داخلش زد ولی خب گاهی باید منتظر دوستان موند و به تو در نوشته‌های بعدی الهام بدن.تمامی نوشته‌های این مدت به سبب رهایی و همچنین خلق اثر در این ایام خاص زندگی‌ام است.به اعتقاد من از هر حسی باید خلق اثر کرد و اگر روزی گرفتار غم یا رویدادی خوشحال کننده بودی قطعا باید ازش به بهترین شکل استفاده کنی.نظر فراموش نشه دوستان.موفق باشید.در پناه حق https://vrgl.ir/favN3 </description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jan 2022 13:24:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این یلدا را مهمان من باش</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-lbjt2gikvuya</link>
                <description>در پیچ ریتم‌نویسنوشته‌ای بمناسبت شب یلداتقدیم به شما عزیزان?سرمای هوا بیش از حد انتظار و خیابان‌ها بی‌روح‌تر از همیشه است.منتظران در حال شمردن جوجه‌ها و جوانان در پی دغدغه‌هایی گذرا.ماه بیشتر از هر زمانی حس مالکیت بر زمین دارد و آدمیان دلبسته‌تر از هر زمانی احساس نیاز وجود شخصی در کنارشان را لمس می‌کنند.عاشقان سرمست از آمدن شب و ستارگان تماشایی‌ترین منظره آسمان شب.من و تو به تنهایی از گذراندن چُنین شبی عاجزیم؛ بیا، بیا و امشب را مهمان یلدای من باش.♥️نوشته‌ای ازسیدصدرا مبینی پور✍?</description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Tue, 21 Dec 2021 22:14:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوازده المپ‌نشین [4] الهه عشق یا پاکدامنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%BE-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-4-%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C-nih4zl6eyu7t</link>
                <description>سلام دوستان توی این قسمت قرار هست با دو اسطوره یعنی آرتمیس و آفرودیته آشنا بشوید.تنها سه قسمت دیگر از المپ‌نشینان باقی مونده که به امیدخدا براتون قرار خواهم داد.آرتمیس: ایزدبانوی شکار و پاکدامنیخواهر همزاد آپولون و الهه شکار و ماه است. نام وی در اساطیر رومی دیانا نیز می‌باشد.آرتمیس نماد الهه پاکدامن میان المپ‌نشینان نیز هست.آرتمیس همانند برادر دوقلوی خود آپولون که محافظ پسربچه‌ها به‌شمار می‌رفت، مسئولیت محافظت از دختران کوچک تا سنین ازدواج آن‌ها را به عهده داشت و همچنین دارای موهبت شفابخشی بود.دیانا الهه شکارسرگرمی و کار اصلی آرتمیس، پرسه زدن به همراه حوریهای خود در جنگل‌های کوهستانی و زمین‌های کشت‌نشده برای شکار شیر، پلنگ و گوزن بود. او مجهز به تیر و کمانی سیمین (از جنس نقره) بود که هفائستوس و سایکلاپس ساخته بودند. حس استقلال‌طلبی و روحیهٔ طبیعی او توسط همهٔ الهه‌ها مورد قدردانی قرار نمی‌گرفت. آفرودیته، الههٔ عشق و زیبایی، هیچ کنترلی بر وی نداشت به این دلیل که او به‌هیچ‌وجه اهل عشق‌ورزی نبود، و هرا، ملکهٔ خدایان در جنگ تروآ مجبور شد با او به مقابله بپردازد.ریشه و خاستگاه نام آرتمیس کاملاً روشن نیست. ریشه نخستین نام احتمالاً از واژه‌های ایرانی آرتا (arta)، آرت (art) و آرته (arte) (از اَوستایی یا پارسی کهن) که می‌تواند به بزرگ، خوب، پاک واژه‌شناسی شود، گرفته شده‌باشد. بنابراین واژه‌شناسی «آرتمیس» می‌تواند «بانوی پاک، بزرگ و ...» باشد.روایت‌های گوناگونی از عشق آرتمیس به اوریون هست که یکی از آنها به حیله‌ی برادر آرتمیس یعنی آپولو اشاره دارد که مسابقه‌ای طرح می‌کند و در آن با تیر سیمین او اوریون که در دور دست‌ها در حال شنا بوده است کشته می‌شود.آفرودیته: ایزدبانوی عشق و زیباییزیبایی او به حدی است که زنان به او حسادت می‌کنند و مردان به ستایش او می‌پردازند. آفرودیته از کف دریاها زاده شده‌است. در اساطیر روم از وی با نام ونوس یاد شده‌است. او معشوقهٔ آرس(خدای جنگ و نبرد) بود.ونوس الهه زیباییآفرودیته ملقب به الهه‌ی عشق، زیبایی و شور جنسی می‌باشد. بیشتر اوقات به صورت چهره‌ای با لبخند شیرین ترسیم شده، منبع دین او خارجی بوده و از جانب خاورمیانه یعنی از طرف قبرس وارد یونان شده‌است.تولد آفرودیته دو نظریه دارد که بر اساس نوشته‌های هومر او زادهٔ زئوس و دیونه (دختر یکی از اساطیر یونان) بوده‌است. و نظریه دوم که نشات گرفته از داستانی میان کرونوس و اورانوس بازمی‌گردد که قطعه‌ای از اندام اورانوس در کف دریا شروع به واکنش‌هایی می‌کند و همان طور که از معنی اسم آفرودیته مشخص است، آفروس (به معنی کف دریا) و دیته (به معنی خارج شده) این الهه‌ی زیبا به دنیا آمد.طبق مطالعات یونان باستان او نماینده شور جنسی بوده و بسیار بی قید و بند شناخته شده‌است. آفرودیته نسبت به همسرش هفائستوس نیز وفادار نبوده.آفرودیته یک زن جوان جذاب بود که لباس‌های ظریف به تن می‌کرد و علاقه زیادی به انداختن جواهرات داشت. مژه‌هایی فر شده داشت و همیشه لبخندی در چهره دوست داشتنی او دیده می‌شد و عاشق لبخند زدن بود. زمانی که از آب خارج شده و پا به خشکی می‌گذاشت، بعد از هر قدم او زیر جای پاهایش گل‌هایی می‌شکفتند و هنگامی که به جلسات خدایان دعوت می‌شد همه به او عشق ورزیده و او را تحسین می‌کردند.از نمادهای او می‌توان به دلفین، گل رز، گوش‌ماهی، فاخته، گنجشک، آینه، قو و کمربند اشاره کرد.امیدوارم موردپسند واقع شده باشه و اگر نقدی، سخنی درباره این دو الهه دارین حتما با من در میون بذارید.موفق و پیروز باشید.یاحق</description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 16:54:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوازده المپ‌نشین [3]</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%BE-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-3-ntb013da0gpm</link>
                <description>درود بر دوستان گلمپیشگفتار:بسیاری از دوستان پرسیدند که چرا به اساطیر یونان می‌پردازم؟ ایران را دور مینداز و از این قبیل سخنان گهربار.در پاسخ باید بگویم اگر پرداختن اینجانب به اساطیر ایران کمک می‌کرد تا ما همگی به آنان بپردازیم و در سخنان روزمره‌مان از آنان بهره ببریم، پیش از من بسیاری این راه را طی کرده‌اند و ثمره‌ی دلخواه‌شان را بدست نیاوردند. دلیل هم مشخص است؛ ما در پرداختن به موضوعات داخلی ضعف داریم!چرایی این حرف من به خودمان برمی‌گردد؛ زمانی که نسبت به سینما کشورمان بی ذوق، نسبت به ادبیات داخلی مهین‌مان بی‌توجه و ملاک اول انتخاب هنر در افکار ما جلب نظر دیگران باشد، همین می‌شود.نوشته‌های من خوانندگان زیادی ندارد، در حال رشد و تمرین و تجربه کسب کردن هستم و به قولی از روم و یونان آغاز کردم و در نهایت به داستان‌های ایرانی و اساطیر ایرانی خواهم پرداخت.     [گر خدایم مرا توان دهد]ما را در ریتم‌نویس دنبال کنید.المپ‌نشینان-اساطیر یونان-قسمت سوم- معرفی آتنا به زبان رومی مینروا- معرفی آپولون به زبان رومی آپولوایزدبانوی خرد و فرزانگیتولد آتنا یکی از جالب ترین و این اسطوره یکی از پرطرفدارترین المپ‌نشینان می‌باشد. زمانی که متیس از زئوس حامله بود زئوس خوابی عجیب دید. تعبیر خواب برای او اینگونه بود که اگر این فرزند پسر باشد او را از تخت سلطنت پایین خواهد کشید و اگر دختر شود با مقام زئوس برابری خواهد کرد. به همین دلیل متیس همسرش را به سوسک تبدیل و او را خورد. پس از مدتی زئوس سردردی سخت گرفت. درد هر لحظه بیشتر میشد تا آنگاه که زئوس دیگر تاب نیاورد و هفائستوس(خدای آتش و آهن) را فراخواند و گفت تا با پتک همیشه به همراهش بر سر وی بکوبد. هفائستوس نیز ناگزیر بود که فرمان خدای خدایان را گردن نهد. ضربه را زد و ناگهان از شکاف سر زئوس آتنا، الهه‌ای زیبارو بیرون آمد. آتنا که هنگام به دنیا آمدن رزهی درخشان برتن و نیزه ای نوک تیز و زرین در دست داشت فریادی از پیروزی سرداد.هومر می گوید: ” فریاد پیروزمندانه این الهه آتشین نگاه، سراسر المپ را به لرزه افکند. زمین به خود لرزید و امواج دریا به تلاطم برخاستند”.بدین‌گونه آتنا از مغز زئوس زاده شده و از همین رو او را الهه خرد و فرزانگی می‌نامند. وی در یونان شهر بزرگی یافت و آن را به نام دیگر خویش یعنی آتن نامید. می‌گویند که وی همچون مادری که از فرزند خویش نگاهداری می‌کند، همواره آتن را زیر چشم دارد.Athena زئوس آتنا را بیش از فرزندان دیگرش دوست داشت و در برابر خودسری ها و اشتباهات او آنقدر گذشت می کرد که حسد دیگر خدایان را برمی انگیخت.آتنا پیش از هرچیز الهه جنگ بود، زیرا او از هیچ چیز به اندازه زورآزمایی لذت نمی‌برد و به کمک هرا، پوزئیدون توانستند زئوس را به زنجیر بکشند ولی این کارشان دوام نداشت. او همچنین با پوزئیدون بر سر حکمفرمایی بر شهرآتن سر جنگ داشت.المپ‌نشین بعدی آپولو نام دارد.خدای روشنایی و موسیقیوی زیباترین مرد در بین همه خدایان است. به گفته یونانیان، هر بامداد گردونه آفتاب خویش یعنی خورشید را به آسمان می‌کشد و از خاور به باختر می‌راند.آپولون در اصل خدای نور و روشنایی هم بوده به همین دلیل او را فبوس Phoebus که معنی درخشان می‌دهد می‌نامیدند.تولد اولتو مادر آپولون و یکی از زنان زئوس بود که در هنگام حاملگی تمامی سرزمین‌ها را پشت سر گذاشت تا مکانی برای زایمان پیدا کند اما چون شدیداً مورد حسادت هرا بود هیچ‌یک از نقاط زمین حاضر نشدند او را پذیرا باشند زیرا از خشم هرا می‌ترسیدند.پس از کش و قوس های فراوان پیشنهاد و خرد آتنا و هدیه‌ای ارزشمند که لتو به هرا تقدیم کرد. او توانست فرزندش را با آسودگی به دنیا بیاورد. لتو در کنار درخت خرمایی که محکم در آغوش خود می‌فشرد نخست آرتمیس (المپ نشین) و سپس آپولون را به دنیا آمد.آپولون را یکی از خدایان آسیایی دانسته‌اند که اصلاً از آسیای صغیر یا از عربستان به یونان رفته‌است یا یکی از خدایان شمالی اروپا می‌دانند که کشتی رانان یونانی آیین پرستش آن را به یونان آورده‌اند؛ ولی به هر حال از لحاظ اصل و ریشه یک خدای یونانی نیست و اصولاً یک خدای آریایی هم نیست ولی یونانیان آنقدر آن را با خیال درآمیخته اند که به صورت اصلی‌ترین خدایان المپ درآمده است.Apolloاو به علت زیبایی ذاتی‌اش ماجراهای عاشقانه‌ی بسیاری داشته است اما، زنانی که مورد علاقه او بودند در مقابل او پایداری و سرکشی می‌کردند و تقریباً در همه موارد ماجرای آنها به صورت غم‌انگیزی پایان یافت.از ماجراهای عاشقانه آپولو می‌توان به هیاکینتوس و کورونیس اشاره کرد. https://vrgl.ir/peUU2 به خودم قول دادم دو نفر را در این مسابقه شرکت بدهم.خودتان تسلیم شوید و شرکت کنید.ممنون :)(مرا در انجام این قول یاری فرمایید)با عشق صدرا</description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Fri, 12 Nov 2021 22:26:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوازده المپ‌نشین (2)</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%BE-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-2-urppxl2ttgn0</link>
                <description>هرا در کنار زئوسدوازده المپ‌نشینقسمت دوم:هرا_ملکه خدایان یونان...پوزئیدون_خدای دریا‌ها برادر زئوس...یک توضیح مختصر درباره سه برادرکرونوس پدر زئوس، پوزئیدون و هادس بود.به دلیل ترس از پیشگویی او فرزندانش را می‌بلعید. تا اینکه زئوس به کمک رئا و گایا نجات یافت و کرونوس و دیگر تایتان ها را شکست داد.سه برادر بر اساس قرعه حکمرانی بر زمین را بدین شرح میان خود تقسیم کردند:زئوس فرمانروای آسمان و زمینپوزئیدون فرمانروای دریا‌هاهادس فرمانروای جهان زیرین و دوزخ شد.هراشهبانوی زئوس و عصای سلطنت را همیشه به دست دارد و حیوان محبوب او طاووس است که اغلب همراه اوست. معادل نام او در روم یونو می‌باشد.او حسود ترین الهه بین الهه های المپ نشین است و زیبایی را تنها برای خود می‌داند.زمانیکه زئوس با زن‌های زمینی ازدواج کرد او تمام زنان زمین را نفرین کرد.در قسمت قبل اشاره کردیم به این نکته که هرا و زئوس از اولین خدایان هستند و به همین سبب زئوس با هرا ازدواج کرد اما، به تعبیری خواهر و برادر یکدیگر نیز بودند.هرا_در پیج و کانال ریتم‌نویسهرا تا حدی زیبا بود که آوازه‌اش به گوش برادرش (زئوس) رسید و همین مسئله باعث شد زئوس برای دیدار با هرا به جزیرهٔ «اوبه» سفر کند و با یک نگاه دلباخته‌ی خواهر خویش شود. زئوس خود را به فاخته (پرنده‌ای زیبا) تبدیل کرد و فرمان داد تا طوفانی در جزیره‌ای که در آن هرا زندگی می‌کرد شکل بگیرد و از شدت سرما و هوای نامساعد، هرا دلش به حال آن فاخته بسوزد. زئوس در همین حین به چهره‌ی اصلی خود تبدیل شد و سپس با یکدیگر ازدواج کردند. زئوس بسیار هرا را دوست داشت اما سرکشی‌های او نسبت به زنان زمینی باعث خشم و ناراحتی هرا شد و همین امر موجب شد او با کمک خدایان تاتار و گایا، تایفون را برای انتقام از زئوس به وجود آورد.سومین المپ‌نشین پوزئیدون یا نپتون نام دارد.پوزئیدون_خدای دریاهاپوزئیدون به معنای سرور(شوهر)زمین می‌باشد. او یکی از مهم‌ترین خدایان یونان باستان است.یکی از برادران زئوس و فرمانروای دریاهاست. بر گردونه‌ای که اَسبان دریایی آن را می‌کشند سوار است و نیزه‌ای سه شاخه همانند دشنه در دست دارد.او می‌تواند در دریاها طوفان برانگیزد، یا نیزه خویش را بر امواج زند و آن‌ها را رام سازد.آمفیتریته یا آمفیتریت همسر او بود که وقتی پوزئیدون او را به عنوان عروس برای خود می‌خواست، آمفیتریته به او بی‌احترامی کرد و خودش را در اقیانوس اطلس جایی به دور از پوزئیدون مخفی کرد اما، دلفین ها به کمک پوزئیدون آمدند و نه تنها جای او را به اطلاع پوزئیدون رساندند بلکه او را نزد خدای دریا‌ها آوردند. خدای دریاها هم برای تشکر قسمتی از بهشت را به دلفین‌ها بخشید.این از سه المپ‌نشینتا قسمت سوم با ما همراه باشید.این هم نکته‌ای قابل توجه!</description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 13:44:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او فرعون با ایمان است.</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D8%A7%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%B9%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vyapnydnpyzi</link>
                <description>ritmnvis :آدرس ما در فضای مجازیخورشید می‌آید و با خودش گرما می‌آورد.خورشید می‌رود، سرما می‌آید.زندگی آدمیان نیز اینگونه است؛ نیازمند به حیات، محکوم به تقلا و حریص برای قدرت.او هرچه بیشتر تقلا کند نیازش به زندگی بیشتر حس خواهد شد.او مقتدر نیازمند است.او قهرمان عابد است.او فرعون با ایمان است.سید صدرا مبینی پور 1400/08/07هر چند کوتاه ولی امیدوارم براتون لذت بخش بوده باشه.یک سوال:من داخل وبسایت ویرگول که میشم هیچ عکسی بارگذاری نمیشه! این مشکل برمی‌گرده به دو ماه پیش و نمی‌دونم مشکل از منه یا وبسایت.ممنون میشم راهنماییم کنید.موفق باشیدیاحق</description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Mon, 01 Nov 2021 10:11:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوازده المپ نشین</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%BE-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-xe9gq236mbee</link>
                <description>کانال ریتم‌نویس: ritmnvisتا حالا دلت خواسته بیشتر و کامل تر از اساطیر آلمپ‌نشین یونان بدونی؟توی این ماه قراره دوازده خدای یونان که ساکن کوه آلمپ بودند را به شما معرفی کنم.نخست به معرفی کوه آلمپ می پردازیم.کوه المپ بلندترین کوه کشور یونان است و کوه المپ ۵۲ قله و گردنه عمیق دارد و ارتفاع بلندترین قله آن میتیکاس (Mytikas) به معنای “بینی”، به ۲۹۱۷ متر می رسد.مقر خدایان بزرگ و اصلی بلندترین قله کوه المپ است. یونان از این قله ی مرتفع، زئوس (ژوپیتر) خدای خدایان، فرامین خود را به سایر خدایان صادر می کند و خدایان هر کدام خانه ای مخصوص خود دارند.در گذشته شعرا گمان می‌کردند که این قله با آسمان تماس دارد. تعداد خدایان اصلی ۱۲ می باشد و به زبان رومی از این قرارند: ژوپیتر، یونو، نپتون، سرس، مینرو، آپولو، دیانا، مارس، ونوس، وولکان، مرکوری، وستا.ژوپیتر (زئوس):فرزند کرنوس و رئا، خدای خدایان و خدای مردم روی زمین است. ژوپیتر با یونو (هِرا) ازدواج کرد. این زن که خود جزو خدایان بود، رسما شریک مقام خدایی زئوس شد و با او در اداره ی جهان شرکت جست.هرا که الهه ی بسیار زیبائی بود، در واقع خواهر زئوس محسوب می شد، زیرا هر دو از کرونوس “جوهر هستی” زاده شده بودند.زئوس در ابتدا به صورت خدای نور و آسمان حکمرانی می کرد ولی کم کم به صورت بزرگ ترینِ خدایان درآمد و صاحب اختیار مطلق شد. وی خدای حامی سرزمین یونان نیز هست و تمام یونانیان تحت حمایت خاص او هستند.منابع: وبسایت الی گشت و نوفه</description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Tue, 26 Oct 2021 23:26:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب ماه</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D9%87-ztz7kkeyjjdr</link>
                <description>تیم ریتم‌نویس را دنبال کنید.به تنه‌ی بی جانم تکیه می‌دهی.برگ‌هایم را به دور خود می‌کشی و خودت را در من غرق می‌کنی.تن چوبی‌ام می‌لرزد و گرمای ناشناخته‌ای در این سرمای سوزان در رگه های سبز وجودم می‌خَزَد.نفس می‌کشی و بیش از پیش به من پناه می‌آوری.حال می‌توانی در من آرام بگیری.چشمانِ ماه گونه‌ات در لانه‌ی چوبی‌ام غروب می‌کند و مرا تا صبح به انتظار طلوع بیدار نگه می‌دارد.تا شاید خورشید پر نوری چشمانم را بزند و از تماشای تو دست بکشم.پس بخواب و بخواب و زیبا بمان.نوشته‌ای از سید صدرا مبینی پور1400/08/01</description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 13:43:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران خانه‌ سیمرغ است و ما نوادگان رستم و زالیم...</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%88-%D8%B2%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%85-yqdorbugyobw</link>
                <description>زال و سیمرغداستان تولد زال به دوران پادشاهی منوچهر باز می‌گردد. پادشاهی که دویست سال حکومت کرد و تمام جادو و افسون‌ها را از دامان میهن‌مان ایران پاک کرد و جهانی سراسر از عدل و پاکی برای ایرانیان ساخت.در این حین پهلوانی جان نثار بنام سام که در پهلوانی زبان زد بود ولی از بابت نداشتن میراث و فرزندی اندوهگین بود. بالاخره زنی بنام نگار پریرخی که در شبستانش بود از او باردار می‌شود و پس از نه ماه پسری به دنیا آمد زیباروی همچون خورشید گیتی فروز ولیکن تمام موهایش سپید بود.وقتی این پسر به دنیا آمد کسی جرات نکرد به سام خبر زاده شدن چنین فرزندی را بدهد. بالاخره یکی از دایگان (جمع دایه) که از بقیه شجاع‌تر بود نزد سام رفت و خبر به دنیا آمدن فرزندش را به او داد و گفت : کودکی زیبارو و سیمین‌تن به دنیا آمد و تنها عیبش سپید بودن مویش است پس ناراحت مشو و ناسپاسی مکن.سام فرزندش را دید؛ کودکی سپیدمو با صورتی سرخ. پس یکسره از جهان ناامید شد و از ترس سرزنش مردم فرزندش را به کوه البرز که سیمرغ در آن لانه داشت برد.روزی سیمرغ برای تهیه غذای بچه خود به پرواز درآمد. بچه شیرخوار گریانی را دید. پایین آمد و او را برگرفت و به لانه خود برد پس خداوند مهر بچه را در دل سیمرغ نهاد و او مایل به خوردن بچه نشد.ندایی به سیمرغ رسید که این کودک را نگه دار که از پشت او پهلوانان و دلیران به وجود می‌آیند. وقتی کودک بزرگ شد و آوازه او به همه‌جا رسید شبی سام در خواب دید که سواری به نزدش آمد و از فرزندش مژده داد. پس وقتی بیدار شد موبدان را خواند و خوابش را تعریف کرد....می‌خواهیم در این قسمت به ماجرای پر فراز و فرود زال و سه پر در دستش بپردازیم. سیمرغ از اساطیر شاهنامهسیمرغ در هنگام وداع از زال یک پر از خود (به عقیده‌ی برخی سه پر) به زال داد که در هنگام نیاز از آن استفاده کند.با اینک حرف و حدیث های فراوانی درباره‌ی تعداد پر های سیمرغ در شاهنامه است اما ما در اینجا با روایت مسعود خیام ماجرای پر های سیمرغ را برایتان بازگو می‌کنیم.زال وقتی سام پدرش را دید و با سیمرغ وداع می‌کرد یک پر را به امانت گرفت. تا به هنگام نیاز، سختی و درماندگی آن پر را آتش زند و سیمرغ شتابان به یاری او بیاید.اولین پر برمی‌گردد به زاد روز رستم پسر زال و رودابه. زال در این هنگام سراسیمه یک پر را آتش می‌زند و سیمرغ ظاهر می‌شود.همان پرّ سیمرغش آمد به یاد/ بخندید و سیندخت را مژده دادیکی مِجمَر آورد و آتش فروخت/ وزان پرّ سیمرغ لختی بسوختهم اندر زمان تیره‌گون شد هوا/ پدید آمد آن مرغ فرمانرواپس از به دنیا آمدن رستم، سیمرغ دستورات بهداشتی به زال داد و یک پر دیگر از بال خود کَند و به او داد.در جنگ رستم و اسفندیار یعنی اواخر بخش اسطوره و حماسه در شاهنامه، رستم و رخش زخمی و خونین و مالین به اردوگاه آمده‌اند. زال به بالابلندی می‌رود و با خود منقل آتش می‌برد و آن‌جا پر دوم را آتش می‌زند.سیمرغ که میدانست اسفندیار رویین تن است اینگونه رستم را یاری می‌کند:فسونگر چو بر تیغ بالا رسید/ ز دیبا یکی پر به بیرون کشیدبه مجمر یکی آتشی برفروخت/ بر آتش از آن پَرْش لختی بسوختسیمرغ می‌آید و شتابان زخمها و تیرهای بر تن رستم را مرهم می‌بخشد و پر خودش را به زخم‌ها می‌کشد تا خوب شود.به منقار از آن خستگی خون کشید/ وزو هشت پیکان به بیرون کشیدبر آن خستگی‌هاش مالید پر/ هم اندر زمان گشت با زور و فراکنون سیمرغ می‌خواهد برود. یک پر دیگر به رستم می‌دهد.یکی پرّ من تر بگردان به شیر/ بمال اندر آن خستگی‌های تیراحتمالا این‌جا صحبت از پر چهارم است اما این هنوز همه‌ داستان نیست.سیمرغ آدرس درخت باستانی را به رستم می‌دهد تا از چوب آن برای کشتن اسفندیار استفاده کند. سیمرغ می‌گوید وقتی از چوب گز تیر درست کردی...به آتش بر این چوب را راست کن/ یکی نغز پیکان نگه کن کُهُنسه پرّ و دو پیکان بدو در نشان/ نمودم تُرا از گزندش نشانیعنی سوای آن سه یا چهار پر که قبلا داده، سه پر جدید برای تیری که باید به سوی اسفندیار پرتاب کند به رستم می‌دهد.این پرها مربوط به اواخر کار است و در جنگ‌های قبلی به کار نمی‌آمده‌اند.در آخر رستم با تیری دو شعبه چشمان اسفندیار را هدف می‌گیرد زیرا زمانی که در آب پاکی رویین تن شد، چشمانش را بست و این باعث شد تا چشمانش تبدیل به نقطه ضعف او شود و رستم در این نبرد پیروز شود.&quot;متن زیر خارج از روایت آقای مسعود خیام است&quot;اما راز سر به مُهری که فردوسی قرن‌هاست آن را پنهان کرده، این‌جاست.فردوسی تکلیف پر سوم را مشخص نکرده است. در هیچ جای شاهنامه نشان و خبری از پر سوم نیست.سرنوشت پر سوم در پرده‌ معماست؛ حتی هنگامی که رستم در هفت‌خان، در نبرد دیو سیاه و سپید گرفتار می‌شود، و یا در رزم اول از سهراب شکست می‌خورد، پر سوم را به آتش نمی‌کشد. یا هنگامی که در چاه شغاد نابرادر به تیرهای زهرگون گرفتار می‌آید، کُشته می‌شود، ولی پر سوم را به آتش نمی‌کشد.چه چیز باارزش‌تر از جانش که مرگ را می‌پذیرد، ولی پر سوم را نگاه می‌دارد؟ چرا؟ رستم پر سوم را به چه کسی سپرده ‌است؟ پر سوم باید به دست چه کسی برسد؟ و در چه زمانی به آتش کشیده‌ شود؟ ادبیات اساطیری ایران شعله‌گاهِ دیرنده‌ای از اشارات و کنایه‌ها و نشانه‌های ژرف و رازآلود است. اشاراتی که خاستگاهش، همان تجسمِ آمال و آرزوهای ساکنان فلات ایران است...شاید پر سوم در دست فرامرز پسر رستم است؟! خدا می‌داند.پایانمنابع:خبرگزاری ایسنا _ برداشت های سید صدرا مبینی پور _وبسایت دولت آنلاین</description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Tue, 12 Oct 2021 20:59:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرومته سمبل عصیان</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D9%85%D8%A8%D9%84-%D8%B9%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D9%86-tjjd9uey4vbw</link>
                <description>در ابتدا با داستان کوتاهی از زئوس و پرومته همراه باشید.*زئوس: چرا آتش افروختی؟پرومته: آنجا سکوت بود و تاریکی! باید نوری می بود و صدایی!-آتش اَفروختن اینجا گناهی است نابخشودنی! تو را پادافرهی (تاوانی) شایسته باید! حکم چنین باشد: «به صخره ای زنجیر شوی و هر بامداد عقابی قلبَت از جا به در آوَرَد! زخم، روزی نگذشته بر هم آید (ترمیم شود) و دِگر روز از نو با دلیریِ عقاب گسیخته شود! زین پس تو را قلبی نمانَد که واسطه ی اشتباه شود (به اشتباه بیوفتد) و این برای تو عینِ صلاح و درستی باشد!»-حکمی سخت دادی ایزَد! قلبی ساده و راستگو، و پادافرهی (شکنجه‌ای) چنین! ولی نه همیشه رایِ تو باشد (فروانروایی تو به پایان می‌رسد)! زنجیر گسیخته شود! عقابِ فرومایه ات به تیری پرّان در هم شکند و مرا جاودانگی حاصل آید و … و تو را الوهیت (خدا بودن) به پایان رسد! *زئوس می‌دانست پیشگویی او به حقیقت خواهد پیوست پس او را زنده نگه داشت تا بلکه روزی به حرف آید و نشان و نامی از او بدست آورد.این مجازات سال‌ها ادامه داشت تا روزی که هرکول به نجات پرومته شتافت......برداشت صدرا به همراه چند نکته مهم از پرومته:پرومته به قهرمان در زنجیر معروف است. کسی که زیر بار ستم زئوس نرفت و تن به سال‌ها شکنجه داد تا سرانجام به خواسته‌اش یعنی پایان دادن به فرمانروایی زئوس برسد.او سر منشا عصیان در انسان هاست اما، از نگاه مثبت و وجه‌ای آزادی‌خواه نه هر عصیانی!پرومته‌ی درون هر فرد یعنی صبور بودن و استقامت برای رسیدن به هدف مشخص.چگونه پرومته از زئوس جان سالم بِدَر برد؟افسانه پرومته از زمان شورش تیتان ها در برابر خدای خدایان آغاز می شود تیتان ها نخستین خدایان روی زمین بودند اما چون قدرت زئوس بیشتر از تیتان ها بود تحت سلطه زئوس خدای خدایان در آمدند اما مدتی بعد بر او شوریدند و همه بدست زئوس نابود شدند پرومته سرکرده تیتان ها پاپت بود که چهار پسر از کلمین دختر اقیانوس داشت اولین پسر ارب بود که زئوس او را روانه دیار تاریکی و وحشت کرد و به او فرمان داد تا آخر دنیا در آنجا بماند دومین فرزندش اطلس را به جبل الطارق تبعید کرد تا برای همیشه بار کره زمین را بر دوش خود نگه دارد و سومی را بدلیل اینکه سهم کمی در عصیان داشت، بخشید.اما یکی از فرزندانش نه تنها مجازات نشد بلکه به بزم خدایان راه یافت؛ او پرومته بود.زیرا پرومته از اول می دانست که برد با زئوس است و در جنگ تیتان‌ها با زئوس شرکت نکرد. اما پرومته بجای اینکه عیش و نوش کند و از بودن در المپ لذت ببرد روح عصیانگری و تَمَرُد(سرپیچی/جسارت)را در خود تقویت کرد تا اینکه روزی بتواند انتقام خود را از خدایان بگیرد....پرومته نشان داد برای عصیان در قدم اول خودساختگی و دانایی نیاز است. او در همان ابتدا با پدر و برادرانش همراه نشد و در جبهه زئوس قرار گرفت و این نشان از دانایی او در پیش‌بینی اتفاقات دارد.سرانجام با گذشت سالیان سال پرومته از با اعتماد ترین افراد زئوس شده بود. گذشت تا اینکه در محفلی میان انسان‌ها و خدایان قرار شد سهمی از زمین بین آنها تقسیم شود و وظیفه آن بر دوش پرومته(مورد اعتماد هر دو جناح) قرار داده شد. پرومته به نفع انسان ها سهم را تقسیم کرد و زئوس برای غلبه به خشم خود آتش حیات جاودانی را از آدمیان گرفت و آنان را به موجوداتی فناپذیر تبدیل کرد اما، پرومته آتشی از کوره آهنگری هفائیستوس در جزیره لمنوس دزدید و آن را به آدمیان بخشید. و پس از آن پرومته با نقشه‌ای به دست خدایان در کوه قاف(قفقاز) به تخت سنگی بسته شد و عقابی روزانه جگر او را شکار می‌کرد و خودش را سیر می‌کرد.پرومته هیچگاه به خدایان ابراز عجز و ندامت نکرد، زیرا می‌دانست روزی آزادی را برای آدمیان به ارمغان خواهد آورد.این بود بخشی از داستان قهرمان در زنجیر</description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Tue, 05 Oct 2021 21:17:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?یک قاب برای پنجره‌ای بنام زندگی?</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-jxj2hrkdrpm8</link>
                <description>در پیج ریتم‌نویسدر جستجو واژه‌ای برای زندگی صبح را به شب می‌رسانم. خسته‌ام و سرم را از کتاب و گوشی و تمام نوشته‌هایم دور می‌کنم.از پشت پرده، مجذوب رنگ فیروزه‌ای آسمان شب می‌شوم که موذیانه مرا به تماشای خویش دعوت می‌کند. گویی جواب پشت پنجره به انتظار نشسته است.بی‌محابا به سمت پنجره می‌روم و ...???به چراغ روشن خانه‌های آجری می‌نگرم، چه منظره دلگرم کننده‌ای؛ شاید گرما بخشی از معنای زندگی باشد.سبزه ها، چمن و آن سوی پرچین که کسی از آن خبر ندارد. شاید گیاهان و موجودات معنای حقیقی زندگی باشند؟صدای آواز عاشقانه پرندگان برای ماه تا شاید امشب را بیشتر از هر شب دیگری از خورشید وقت بگیرد و در اختیار عُشاق باشد؛ شاید کلید معنای زندگی عشق باشد.❤️ماه معصومانه به زمین نگاه می‌کند و برای این فراق طولانی از زمین، چشمانش خیس می‌شود و زیباتر از هر زمانی به تماشای زمین می‌نشیند.زندگی نیز در این تابلوی نقاشی سهم دارد، هر چند همانند ماه عیان نیست اما، تو را به سمت زیستن سوق می‌دهد و صدای زندگی را مدام در گوش‌هایت نجوا می‌کند.?</description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sun, 26 Sep 2021 15:32:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیزیف مردی برای عِبرَت-اَساطیر یونان</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D8%B3%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%81-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%90%D8%A8%D8%B1%D9%8E%D8%AA-%D8%A7%D9%8E%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86-ezdmhgz0hhrb</link>
                <description>در این پست قرار هست یک داستان بسیار کوتاه از اسطوره ای بنام سیزیف بخوانیم و سپس با برداشت من(صدرا)از سیزیف و عملی که به آن تا آخر عمر گرفتار شد، اشاره خواهیم کرد.پس با اولین قسمت از اسطوره شناسی ریتم نویس همراه باشید. :)اسطوره بعدی را شما بگین.افسانه سیزیف-نوشته ای از آلبرکامو- با اندکی تغییر برای فهم بهتر و کوتاهیخدایان سیزیف را محکوم کرده بودند که دائما سنگی را به بالای کوهی بغلتاند، تا جایی که سنگ به خاطر وزنش به پایین می‌افتاد. به دلایلی فکر می‌کردند که تنبیه وحشتناک تری از کار عبث و بی امید وجود ندارد.(آخر متن به این نکته توجه کنید)سیزیف خردمندترین و محتاط ترین موجودات فانی بود. هرچند، بنا بر روایتی دیگر، او مایل بود تاحرفه راهزنی را بیازماید. من تضادی در این امر نمی‌بینم. عقاید مختلفی وجود دارد که چرا او کارگر پوچ و عبث جهان زیرین شد.اولا، او متهم به سَبُک سری در رفتار با خدایان است. او اسرارآنان را دزدید. اَگینا، دختر اسوپوس، توسط ژوپیتر ربوده شد. پدرش از ناپدید شدن او به هراس آمده و به سیزیف شکایت برد.سیزیف که از جریان ربودن باخبر بود، به این شرط حاضر شد ماجرا را بگوید که اسوپوس به قلعه کورینث، آب برساند. به خاطر آذرخش‌های آسمانی، او برکت آب را ترجیح داد. به همین دلیل او در جهان زیرین تنبیه شد. بسیاری بر این باورند که سیزیف، مرگ را در زنجیر کرده بود. هادِس(پلاتو یا همان خدای مرگ) نمی‌توانست منظره فرمانروایی ویران و ساکت او بماند. او خدای جنگ(god of war) را گسیل داشت تا مرگ را از دستان اشغال گر آزاد سازد.گفته می‌شود که سیزیف وقتی نزدیک به مرگ بود، به طور بی ملاحظه‌ای می‌خواست عشق زن خود را بیازماید. او به زنش فرمان داد که بدن دفن نشده خود(سیزیف) را در وسط میدان عمومی قرار دهد. سیزیف در جهان زیرین بیدار شد و آنجا درحالی که از فرمانبرداری بسیارمتضاد با عشق انسانی رنج می‌برد، این اجازه را از پلاتو گرفت که به زمین برگردد تا زن خود را ملامت کند. ولی وقتی دوباره چشمش به دنیا باز شد، از آب و خورشید، سنگ‌های گرم و دریا لذت برد. دیگر نمی‌خواست به آن تاریکی دوزخ وار برگردد. فراخوانی ها، علائم خشم و اخطارهای هادِس هیچ کدام کارگر نبود. سالهای زیاد دیگری را هم با انحنای خلیج، دریای تابان و لبخند زمین زندگی کرد. اما، در زمانی حُکمی از جانب خدایان ضروری به نظر می‌رسید و آن مرگ سیزیف بود.عطارد آمد و گریبان مرد گستاخ را گرفت، او را از لذات خود جدا ساخت و به زور به جهان زیرین(قلمرو فرمانروایی هادِس) برد، جایی که سنگش انتظار او را می‌کشید.آنچه که صدرا از سیزیف آموخت:سیزیف می تواند یک صفت باشد. او مغرور و خود بزرگ بین بود و به همین علت محکوم به مجازات شد. ولی صفت سیزیف از نگاه من یعنی انسانی که در زندگی خویش باعث عذاب خود شود اما، به آن افتخار کند! اگر بخواهم به شکل دیگری صفت سیزیف را بیان کنم باید این گونه بگویم که سیزیف یک موجود زیرک اما، نادان بود. زیرا او با فرار از چیزی که انتظارش را می‌کشید، باقی زندگانی اش را به فنا داد و تنها به لذتی کوتاه در زندگی قناعت کرد.سیزیف از مرگ فراری بود؛ امری که دیر یا زود به سراغ تک تک مان خواهد آمد و این به بُعد رفتاری ما بستگی دارد که چگونه با چنین اَمری روبه‌رو می‌شویم. او خدای مرگ(هادِس)را سالیان سال به انتظار گذاشت و تمام تلاشش را کرد تا از سرنوشت خود که مرگ بود فرار کند اما چه چیزی نصیب او شد؟!جز آنچه که محکوم به عملی بیهوده شد و در دنیای زیرین زندگانی اش را تباه کرد.مگر هزاران سال شکنجه و انجام یک کار بیهوده که هیچ خاصیتی ندارد. او تاوان فرار از سرنوشت شوم خویش را داد. شاید اگر همان لحظه اول که مرگ به سراغ او آمده بود، خودش را تسلیم می‌کرد، می‌توانست نماد خردمندی و کنار آمدن با رویدادی باشد که انتظارش را می‌کشید.به عقیده ی من خردمندی یعنی خِرَد انتخاب آرامش از میان سال ها درد و رنج؛ نه خِرَد چگونگی فرار از تقدیر از پیش تعیین شده.امیدوارم تا حدی با سیزیف آشنا شده باشین.پ.ن: هادس برادر بزرگ زئوس و پوزئیدون بود که علیه پدر خویش کرونوس قیام کردند و جهان را به سلطه خویش در آوردند.پ.ن: حتما استوری های چهارشنبه شب ریتم نویس در اینستاگرام را دنبال کنید که قرار هست به معرفی سیزیف بپردازیم.پ.ن: حتما براتون سوال شده آدرس پیج مون چیه؟  {   ritmnvis    }  بی صبرانه منتظر حضور سبزتان هستیم.پ.ن: راستی توی تلگرام همین آیدی بالا آدرس کانال تلگرامی ریتم نویس است.امیدوارم از نوشته زیبای جناب کامو و بنده حقیر سید صدرا مبینی پور لذت برده باشین و حتما نظرتان را زیر این پست به اشتراک بگذارید.دوستدار شما صدرا :) https://vrgl.ir/YEQAy </description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Thu, 23 Sep 2021 20:17:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیت امر این است.</title>
                <link>https://virgool.io/ritmnvis/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-esgbb00xna7r</link>
                <description>واقعیت امر این است.“آدم بودن برایم سخت شده است”از روزی می ترسم که دیگر هنگام خستگی صفتی برای رهایی من از آن حال نباشد! خستگی منظور خستگی از کار نیست که اگر چنین فکر می کنید باید بگویم سخت در شناخت اینجانب بیراهه رفته‌اید.خستگی من از زیستن است.به شیرینی این جمله نگاه (دقت) کنید:“روزم را با بندگی تو آغاز می کنم”با خودم می گویم بیست سال از عمر من گذشت و من هنوز در حسرت ساختن چنین روزی برای خودم به سر می‌برم! وقتی به این شکل و رویه ی زندگی ام نگاه می‌کنم، پی می‌برم چقدر دورم و چقدر می‌خواستم اما، تنها رقص زبان بود.این شده است حال و روز افکار درمانده ی من۱۴۰۰/۰۶/۲۹با عشق صدرا</description>
                <category>ریتم نویس</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Wed, 22 Sep 2021 19:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>