<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات پادکست رخ</title>
        <link>https://virgool.io/rokhpodcast/feed</link>
        <description>داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:19:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/eubd1st97xjo/60stgn.jpg</url>
            <title>پادکست رخ</title>
            <link>https://virgool.io/rokhpodcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اپیزود MJ (2)؛ داستان زندگی مایکل جکسون</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B3%DB%B5-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84-%D8%AC%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%86-v4xglen9srjp</link>
                <description>سلام به پادکست رخ خوش‌ اومدید. اینجا من امیر سودبخش هربار روایت داستان زندگی کسانی رو می‌کنم که بخشی از تاریخ ایران یا جهان رو ساختن. تو قسمت قبل شما قسمت اول از زندگی مایکل جکسون رو در اپیزود پادشاه پاپ شنیدید و قراره الان هم اپیزود ام‌جی دومین و آخرین قسمت از داستان زندگی این ستاره‌ موسیقی رو بشنوید. https://vrgl.ir/2C6Ff تو قسمت اول ۲۵ سال اول زندگی مایکل رو شنیدیم و از تولدش تا دوران اوج محبوبیتش و انتشار آلبوم تریلر رو بررسی کردیم. آلبوم تریلر، موفق‌ترین آلبوم تاریخ موسیقی جهان. تو قسمت قبل با مایکل از دوران کودکیش آشنا شدیم. خانواده‌اش رو شناختیم و با شخصیت‌های تاثیرگذار تو زندگیش آشنا شدیم. کسانی مثل بابی تیلور که مایکل و جکسون فایو رو به موتان معرفی کرد. بری گوردی صاحب موتان که مایکل رو به اوج رسوند و دایانا راس اولین عشق زندگی مایکل که بهش خیلی کمک کرد.حالا تو این قسمت می‌خوایم نیمه‌ پرحاشیه‌تر زندگی مایکل رو بررسی کنیم و به کلی از سوالاتی که همیشه دور و اطراف مایکل بوده تا اونجایی که زمان اجازه بده پاسخ بدیم. پس با هم بریم سراغ اپیزود ام جی قسمت دوم از داستان زندگی مایکل جکسون.بعد از انتشار آلبوم تریلر بود که شرکت موتان تصمیم گرفت یه ویژه برنامه‌ای رو برای بیست و پنجمین سالگرد تاسیسش تدارک ببینه. بری گوردی صاحب شرکت و دوست مایکل هم اومد ازش خواست که تو این برنامه اجرا داشته باشه. مایکل اول قبول نکرد ولی وقتی بری گوردی اصرار کرد مایکل گفت باشه ولی به شرطی میام که بتونم از آهنگ‌های خودم هم اونجا بخونم و مجبور نباشم فقط آهنگ‌هایی که با متان کار کردم و اجرا کنم. بری گوردی هم قبول کرد و گفت باشه تو بیا هر چی می‌خوای بخون. مایکل و گروه جکسون هم رفتن به ویژه برنامه‌ بیست و پنجمین سالگرد تاسیس موتان.قبلا گفتیم که گروه جکسون فایو وقتی از موتان جدا شدن اسمشون رو عوض کردن و گذاشتن جکسونز. پس مایکل به همراه گروه جکسونز رفتن به ویژه برنامه‌ موتان. برنامه‌ای که ۴۷ میلیون بیننده‌ تلویزیونی داشت. بعد از اجرای چندین ترانه از گروه جکسونز، مایکل ترانه بیلی جین «Billie Jean» از آلبوم آخر تریلر رو به تنهایی اجرا کرد و وسط این اجرا بود که برای اولین بار مایکل رقص مون‌واک رو به نمایش گذاشت. مون‌واک همون تیکه‌ای از رقص مایکله که داره راه می‌ره ولی عقب عقب حرکت می‌کنه. دیگه از اون موقع به بعد این حرکت جزو امضای هنری اجراهای مایکل شد.اجراهای مایکل اونقدری فوق‌العاده بود که به خاطرش نامزد جایزه‌ی امی هم شد و سی ان ان سال‌ها بعد این اجرا رو جزو مهم‌ترین لحظات در تاریخ فرهنگ عامه‌ مردم آمریکا معرفی کرد. این برنامه برای سال ۱۹۸۳ بود و مایکل اون موقع ۲۵ سالش بود. یکم بعد مایکل آخرین آلبومش با جکسونز به بازار ارائه داد و بعدشم با اینکه هیچ وقت به صورت رسمی جداییش از این گروه اعلام نکرد ولی بعد از این آلبوم این یه مایکل راهشو برای همیشه از برادراش جدا کرد.تو سال بعد یعنی سال ۱۹۸۴ قرار شد مایکل تو یکی از تبلیغات ویدیویی شرکت پپسی شرکت کنه. تو قسمتی از این تبلیغ اومده بودن یه کنسرت و شبیه‌سازی کرده بودن و مایکل پله‌هایی که اینور اونور فواره‌های آتش بازی بود در حال رقص می‌رفت پایین. حالا وسط صحنه‌ فیلمبرداری یهو یه تیکه از شعله‌های آتش میفته رو سر مایکل و موهای فرفری و بلندش آتیش می‌گیره. تا دو سه ثانیه هم خودش متوجه نمیشه تا اینکه اطرافیان می‌ریزند سرش و آتیش رو خاموش می‌کنن. این حادثه به پوست سر مایکل آسیب می‌زنه و مایکل مجبور می‌شه بره زیر تیغ جراحان پلاستیک.خب اینجا دیگه وقتشه که راجع به کل عمل‌های زیبایی مایکل صحبت کنیم و پرونده‌اشو ببندیم. اولین عمل مایکل عمل بینی بود. گویا چند سال قبل سال ۱۹۷۸، تو جریان یکی از تمرین‌ها مایکل می‌خوره زمین و بینیش آسیب می‌بینه و وقتی میره بینیش رو عمل کنه عمل زیبایی هم می‌کنه. بعد که می‌بینه خیلی عملش خوب نشده، دوباره سه سال بعد بینیش و عمل می‌کنه که شکل و شمایلش بهتر شه. حالا دوباره سه سال بعدشم همین عمل مربوط به آتش گرفتن سرش و جراحی پلاستیکی که انجام داد و بعدا هم یه عمل زیبایی از مایکل روی چونش انجام میده.اینایی که گفتیم عمل‌هایی بود که مایکل خودش تو مصاحبه‌ها گفته که بله من اینا رو انجام دادم ولی سوال اینه که آیا مایکل به جز اینا عملای دیگه‌ایم داشته؟ یا اینکه نه فقط همینایی بوده که خودش گفته؟ جواب سوالم اینه بله داشته، زیاد هم داشته ولی اینکه چند بار و چه عمل‌هایی بوده دقیق مشخص نیست. چیزی که مشخصه و خیلی از نزدیکان مایکل درباره‌اش صحبت کردن، اینه که خب دور و بر مایکل پر بود از این دکترای مشهور زیبایی که هر کدومشون بهش یه پیشنهادی برای بهتر شدن چهره‌اش می‌دادن.مخصوصا از زمانی که مایکل با استیو هوفلین «Steven Hoefflin» پزشک مشهور هالیوود و متخصص جراحی‌های زیبایی آشنا شد، دیگه آمار عمل‌هایی که می‌کرد از دست خودش خارج شد. انواع و اقسام عمل‌های مختلف که چهره‌ مایکل رو به چهره‌ عجیب و مصنوعی که اواخر عمرش داشت تبدیل کرد ولی اینجا یه سوال دیگه هم مطرحه. اونم این که آیا مایکل با این همه عمل‌های زیبایی واقعا می‌خواست رنگ پوستش رو عوض کنه و سفیدپوست بشه؟ جواب این سوال قطعا نه. داستان رنگ پوست مایکل این بود که مایکل یه بیماری پوستی داشت که ما تو فارسی بهش میگیم پیسی «Vitiligo».تو این بیماری رنگدانه‌های پوست از بین میره و اگه پوست بیمار نگاه کنی، می‌بینی که یه تیکه از پوستش سفیده: بی‌رنگه. به مرور زمان تیکه‌های سفید بیشتر میشن. عکس‌ها و تصاویر زیادی هم هست که به صورت واضح نشون میده که مایکل این بیماری رو داشته و اون برای اینکه بتونه این ایراد رو پوشش بده، با گریم و آرایش پوستش رو سفید می‌کرده.اوایل بیماری که این لکه‌های سفید کم بودن، خب لکه‌های سفید گیری می‌کردن و همرنگ بقیه‌ پوست سیاه می‌کردن ولی بعد که لکه‌های سفید غالب شدن و قسمت‌های سیاه کمتر شدن، دیگه مایکل اون قسمت‌های سیاه باقی مونده رو هم مجبور بود سفید کنه تا بتونه این ایراد ظاهریش رو پوشش بده یا اینکه حتی اون قسمت‌های سالم باقی مونده رو با تزریق دارو، رنگدانه‌هاش رو از بین ببره که شبیه به بقیه قسمت‌های بدنش بشه.مایکل چند بار هم تو مصاحبه‌هاش گفت که این موضوعی که میگن من دارم عمل می‌کنم که پوستم رو سفید کنم، به شدت من رو ناراحت می‌کنه. اون بارها گفت که من یه سیاه‌پوست آمریکایی هستم و همیشه هم به این موضوع افتخار می‌کنم. اینم اضافه کنم که بعد از مرگ مایکل پزشکی قانونی هم وجود این بیماری پوستی رو تو بدن مایکل کاملا تایید کرد.خب کجای داستان بودیم؟ رسیده بودیم به سال ۱۹۸۴. مایکل تو این سال آخرین تور کنسرت‌هاش با گروه جکسونز برگزار کرد و همونطور که گفتیم دیگه با اون همکاری جدی نداشت. یه سری جنگ و جدل هم سر پول فروش بلیت‌های کنسرت به وجود اومده بود که آخر سر مایکل تمامی سهم خودش که چیزی حدود پنج میلیون دلار می‌شد رو بخشید به خیریه. کمک به خیریه‌ها روتین زندگی مایکل بود. بابت موضوع آتش گرفتن موهای سرش در تبلیغات پپسی «pepsi»، مایکل یک و نیم میلیون دلار از پپسی خسارت گرفت که تمام مبلغ رو یه جا به یک مرکز سوانح سوختگی بخشید و بعدها اسم اون مرکز گذاشتن مرکز مایکل جکسون.یک سال بعد تو سال ۱۹۸۵ وقتی مایکل اخبار مربوط به گرسنگی و فقر مردم آفریقا را شنید، با همکاری لایانا ریچی تک‌آهنگ «We Are the World» رو با کمک به آفریقایی‌ها ساخت و مایکل به همراه ۴۵ نفر از بزرگترین خواننده‌های اون‌زمان همگی با هم آهنگ رو اجرا کردن. از این آهنگ بیش از ۲۰ میلیون نسخه فروش رفته و اون زمان هم به واسطه‌ انتشار این آهنگ مبلغ ۶۳ میلیون دلار برای مبارزه با قحطی و گرسنگی تو آفریقا جمع شده و به سازمان‌های خیریه اهدا شد. این آهنگ تا سال ۱۹۹۷ پرفروش‌ترین تک‌آهنگ تمام دوران‌ها بود و چهار تا هم جایزه‌ گرمی گرفته. آهنگ بسیار معروف و محبوب «We Are the World».مایکل که دیگه تو این دوران کنترل زندگی هنری خودش به دست گرفته بود و راه و چاه کار تو دنیای موسیقی رو کامل یاد گرفته بود، با قسمتی از سرمایه‌ زیادش اومد حق انتشار بیش از هزار آهنگ به علاوه‌ ۲۵۱ آهنگ بیتلز رو با سونی شریک شد و کاتالوگ سونی ای‌تی‌وی رو ساخت. خرید و بیزینس بسیار موفقی که تو سال‌های بعد درآمد بسیار زیادی برای مایکل داشت.سال ۱۹۸۷ مایکل ۲۹ سالِ بعد از تقریبا ۵ سالی که از آلبوم تاریخی تریلر گذشته بود، آلبوم بعدی به بازار ارائه کرد. آلبوم بد «BAD». دقت کردید؟ شاید اگه خیلی جای مایکل بودند، بعد از آلبوم تریلر به فاصله‌ نهایتا یک سال بعد آلبوم بعدیشون می‌دادن ولی مایکل که به جزئیات خیلی اهمیت می‌داد و هیچ وقت کیفیت رو فدای کمیت نمی‌کرد، این کار رو نکرد و ترجیح داد که با وسواس آلبوم بعدیش به بازار بده و برای همینم انتشار آلبوم بعدیش ۵ سال طول کشید. اونم چه آلبومی؟آلبوم بد، اولین آلبوم تاریخ شد که پنج تا از آهنگ‌هاش شماره یک آمریکا شدند و اولین آلبومی شد که تو ۲۵ کشور مختلف پرفروش‌ترین آلبوم شد و دو سال پیاپی یعنی سال‌های ‍۱۹۸۷ و ۸۸ هم پرفروش‌ترین آلبوم دنیا شد. بعد از انتشار این آلبوم، مایکل یک تور جهانی گذاشت و آلبوم بد تو کشورای مختلف اجرا کرد. تو ژاپن تعداد تماشاچیان کنسرت‌هاش رکورد تعداد تماشاچیان کنسرت تو کشور ژاپن شکوند و تو انگلیس تو هفت شب اجرای این آلبوم بیش از پونصد هزار نفر تو کنسرت‌هاش شرکت کردند و این تعداد تماشاچی رکورد گینس دیگه‌ای رو برای مایکل به همراه داشت.این آلبوم انقدر آهنگای معروف و نوستالژی داره که انتخاب یکیشون برای پخش خیلی سخته ولی در هر صورت ما آهنگ اسموث کریمینال «Smooth Criminal» رو برای شما انتخاب کردیم. آهنگی که تو موزیک ویدیوی او برای اولین بار مایکل اون حرکت خم شدن تا زاویه ۴۵ درجه رو اجرا می‌کنه. البته تو این موزیک ویدیو برای خم شدن از کابل استفاده کردن و اونا رو با کابل از پشت گرفته بودند و بعد کابل‌ها رو تو تدوین حذف کردن ولی خب برای اجرای زنده که دیگه نمی‌تونستن از کابل استفاده کنن. پس اومدن یه کفش‌هایی رو اختراع کردن که با اون کفش‌های خاص بتونن این حرکت انجام بدن و جالبه که مایکل بابت اختراع این کفش‌ها حتی گواهی ثبت اختراع هم به نام خودش داره. آهنگ اسموث کریمینال.تو همین گیرودار بود که مایکل کتاب زندگینامه‌اش به‌نام مون‌واک رو منتشر کرد. کتابی از زبون خود مایکل تو این کتاب که یکی از منابع ما هم هست، مایکل به شایعه‌هایی که تا اون زمان تو زندگیش بود پاسخ میده و داستان زندگیش از کودکی تا تقریبا سی سالگیش تعریف می‌کنه. خب می‌رسیم به خرید مزرعه بزرگ نورلند توسط مایکل جکسون. جایی که بیشتر شایعات زندگی مایکل از اونجا سرچشمه می‌گیره.مایکل تو سال ۱۹۸۸ تو ایالت کالیفرنیا یه مزرعه ۱۱۰۰ هکتاری رو به قیمت ۱۷ میلیون دلار خریداری کرد و ۳۵ میلیون دلار هم توش خرج‌ کرد. مایکل اسم مزرعه رو گذاشت نورلند «Neverland». این اسم برگرفته از یک سرزمین خیالی تو داستان پیتر پن بود. پیتر پن هم تو داستان پسری بود که هیچ وقت بزرگ نمی‌شد. مایکل این مزرعه بزرگ رو تبدیل کرد به بهشت بچه‌ها. مایکل که خودش دوران کودکی نداشت و از موقعی که یادش میومد، اسیر کار و صحنه بود، تمام عقده‌های کودکیش جمع کرده بود تو نورلند و می‌خواست حالا که پول و شهرت داره بتونه در کنار بچه‌ها، دوران کودکی از دست رفته‌اش برگردونه.بعضی از وسایلی که تو مزرعه بزرگ نورلند بود اینا بودن. یه چرخ و فلک بزرگ، تمام وسایل بازی یک پارک مجهز، استخر بزرگ، باغ وحش خصوصی با نزدیک دویست تا حیوون از زرافه فیل بگیر تا شیر و ببر و تمساح، قطاری که دور مزرعه می‌چرخید. یک روستای سرخپوستی، یه جزیره‌ مصنوعی، انواع و اقسام شکلات و تمام تنقلاتی که می‌شد تو آمریکا پیدا کرد. سه تا جایگاه هلی‌کوپتر و خیلی چیزای دیگه.مایکل تو این مزرعه از بچه‌هایی که از موسسات خیریه به اونجا میومدن پذیرایی می‌کرد. خودش یه موسسه‌ خیریه به نام هیل د ورد «Heal the World» رو تاسیس کرد و هر دو هفته یک بار کلی دختر و پسر بچه از این موسسه‌ای خیریه میومدن اونجا و رایگان از تمامی امکانات نورلند استفاده می‌کردن. از بچه‌های سرطانی گرفته تا کودکان بی‌سرپرست دسته دسته میومدن به بهشت نورلند و مایکل ساعت‌ها و روزها در کنار بچه‌ها خوش می‌گذروند. وقتی از مایکل پرسیدن چرا نورلند رو ساختی؟ اون گفت که می‌خواستم چیزایی رو داشته باشم که هیچ وقت تو بچگی نتونستم داشته باشمشون.سال ۱۹۹۱ مایکل که مدتی بود با شرکت سونی کار می‌کرد و قراردادهای تبلیغاتی می‌بست، اومد قراردادش رو با سونی به مبلغ ۶۵ میلیون دلار تمدید کرد و رکورد قراردادهای تبلیغاتی یه هنرمند تو دنیا رو زد. کمی بعد هم آلبوم دنجروس «Dangerous» رو به بازار داد که هم آلبوم و هم تک آهنگ بلک اور وایت «Black or White» حسابی ترکوند و کلی جایزه گرفت که دیگه نام بردن از جوایز تکرار مکرراته. تمامی درآمدهای مربوط به آهنگ بلک اور وایت رو هم بخشید به خیریه. ویدیوی این آهنگ هم به طور همزمان در ۱۴ نوامبر ۱۹۹۱ تو ۲۷ کشور برای حدود ۵۰۰ میلیون نفر پخش‌ شد که بزرگترین مخاطب یک موزیک ویدیوی تاریخ تا اون زمان بود.یک سال بعد مایکل این بار تور جهانی آلبوم دنجروس رو برگزار کرد که این طور برای مایکل صد میلیون دلار درآمد داشت. مایکل تو هفتاد تا کنسرت که همش هم خارج از آمریکا بود، برای سه و نیم میلیون نفر برنامه اجرا کرد و باز هم بخش قابل توجهی از درآمدش به بنیادهای خیریه بخشید. سال ۹۲ وقتی مایکل رفت به آفریقا، تو اولین توقف دو گابون بیش از ۱۰۰ هزار نفر ازش استقبال کردن. استقبالی باشکوه‌تر از استقبال از یک پادشاه. آفریقایی‌ها با رقص و تشریفات خاص خودشون به صورت سمبولیک مایکل رو بر تخت طلایی نشوندن.تا قبل از سال ۹۳ دنیا یه پادشاه داشت و اونم کسی نبود جز مایکل جکسون. کسی که از تمام آدم‌های دیگه‌ دنیا معروف‌تر و مشهورتر بود و هیچ کسی اندازه‌ی اون طرفدار نداشت اما از سال ۹۳ کم‌کم ورق برگشت. در آگوست سال ۱۹۹۳ یعنی وقتی که مایکل ۳۵ سالش بود، توسط پسری ۱۳ ساله به نام جردن چندلر و پدرش ایوان چندلر «Evan Chandler» به سوء استفاده جنسی از کودکان متهم شد. شاکی پسر بچه‌ای بود که چندین و چند بار به نورلند رفته بود و ارتباط نزدیکی با مایکل داشت و عکس‌ها و فیلم‌های زیادی هم نشون می‌داد که مایکل با این پسر بچه اینور اونور می‌رفته و بازی می‌کرد و در کنارش بوده.در حقیقت پدر بچه یکی از دوستای مایکل بود که به نورلند زیاد رفت‎‌وآمد می‌کرد. حالا محکم‌ترین مدرک برای این اتهام چی بود؟ این بود که مایکل نه تنها نورلند صبح تا شب در کنار بچه‌ها بود، بلکه شب تا صبح هم بچه‌ها تو اتاقش می‌موندن و بعضی شبا هم همونجا تو اتاق مایکل می‌خوابیدن و خب خوابیدن بچه‌ها تو اتاق یه مرد سی و چند ساله اصلا چیز نرمالی نبود ولی مایکل تو بازجویی‌ها و مصاحبه‌هایی که بعدا کرد، بارها گفت که نه این کار از نظر من اصلا ایرادی نداره و من انقدر بچه‌ها رو دوست دارم که اگه یه روزی حتی مجبور به آزار جنسی بچه‌ها بشم، قبلش رگ دستم می‌زنم و خودم رو می‌کشم.همزمان با اتهام‌هایی که به مایکل وارد شد، یکی از خواهرهای مایکل به نام لاتویا هم اومد طرف خانواده‌ شاکی رو گرفت و شروع کرد بر علیه مایکل موضع گرفتن و تلویحا مایکل را به داشتن اختلال پدوفیلیا هم متهم‌ کرد. پدوفیلیا یه ناهنجاری روانیه که بیماران پدوفیل، میل جنسی به بچه‌ها دارن. بعد از شکایت خانواده چندلرها هم  پلیسا اومدن نورلند و گشتن و مهم‌ترین چیزایی که پیدا کردن چند تا کتاب بود که توش عکسای پسربچه‌ها در حال بازی و شنا کردن و درآوردن لباساشون بود و موکل هم از محتوای کتاب‌ها اظهار بی‌اطلاعی کرد و گفت که از کل دنیا برای اون چیز میز می‌فرستن و اون نمی‌دونه که تو هر بسته چیه؟ و محتوای کتاب‌هایی که می‌فرستن چیه؟اینایی که گفتیم مدارک و چیزایی بود که باعث می‌شد در نگاه افراد جامعه و حتی بعضی از طرفداران مایکل اون مجرم نشون داده بشه. اصلا همین که یه بچه‌ ۱۳ ساله بیاد بگه فلانی با من فلان کار رو کرده، آدم در ناخودآگاهش دلش برای بچه می‌سوزه و بهش حق میده و طرف بچه رو می‌گیره اما ببینیم که اونور داستان اوضاع از چه قرار بود؟در داستان مشخص شد که اولا پدر بچه از اون آدمای شارلاتان روزگاره که برای رسیدن به پول دست به هر کاری می‌زنه. حتی یه مکالمه‌ ضبط شده اومد بیرون که توش پدر داره میگه نقشه‌ای دارم که می‌تونم باهاش مایکل نابود کنم و هرچی پول بخوام به دست بیارم. دوما مادر بچه اول کار اتهامات رد کرده بود ولی بعد اومده بود گفته بود که نه همچنین داستانی بوده و به پسرم تجاوز شده. پلیس هم تمام تلاشش می‌کرد که بتونه کوچک‌ترین مدرکی برای متهم کردن مایکل پیدا کنه.تو جریان تحقیق و تفحص تیم تحقیق اومد یه کار عجیب غریب هم کرد. خیلی عجیب! اونا اومدن به پسر بچه گفتن که خب تو اگه میگی مایکل با من فلان کار کرده و چندین بار این کار کرده، بیا رو کاغذ اندام تناسلی مایکل رو بکش. بچه هم اومد نشست و کاری که گفتن انجام داد. بعد پلیسا چیکار بکنن خوبه؟ اونا رفتن مایکلو لخت مادرزاد کردن. ازش کلی عکس و فیلم گرفتن که ببینن چیزی که بچه کشیده با واقعیت همخونی داره یا نه؟ و اتفاقا دیدن که مایکل به خاطر اعتقادات مذهبی مادرش یا حالا هر چیز دیگه، ختنه نشده بود. در صورتی که نقاشی بچه اندام تناسلی ختنه شده رو نشون می‌داد و نقاشی با واقعیت اصلا همخونی نداشت ولی با تمام این مدارک و شواهد هر روز که از این پرونده می‌گذشت، اوضاع برای مایکل بد و بدتر می‌شد.اون موقع هم که دنیای مجازی به این شکل نبود که جزئیات تحقیقات بخواد بیاد بیرون و همه از همه چی خبردار بشن. چیزی که مردم می‌شنیدن این بود که آره مایکل به بچه‌ها تجاوز کرده و حالا یکی از بچه‌ها ازش شکایت کرده. با طولانی شدن این ماجرا وکلای مایکل اومدن با پدر بچه‌ای که شاکی شده بود صحبت کردن و گفتن که آقا ما که می‌دونیم تو این داستان رو دنبال می‌کنی که یه پولی به دست بیاری. بیا بشینیم با هم صحبت کنیم. پولت و بگیر و بی‌خیال ماجرا شو و در نهایت سر یه عدد بسیار زیادی با هم توافق کردند و این پرونده برای همیشه بسته شد.وقتی نتیجه‌ پرونده رسانه‌ای شد، بعضی از مردم می‌گفتند که دیدید مایکل بی‌گناهه و پدر بچه دنبال پول بوده؟ اگه دنبال پول نبود و داستانش حقیقت داشت که هیچ وقت راضی نمی‌شد پرونده‌ تجاوز به بچه‌اش رو با پول ببنده. از اون طرفم بعد دیگه می‌گفتن دیدید مایکل گناهکار بود؟ اگه بی‌گناه بود می‌رفت دادگاه و حاضر نمی‌شد چندین میلیون دلار پول بده تا پرونده بسته بشه. حالا برای اینکه ما هم این پرونده رو ببندیم، بگم که سال‌ها بعد که مایکل از دنیا رفت، همین پسر بچه که دیگه اون موقع ۲۹ سالش شده بود، اومد گفت که مایکل هیچ موقع بهش آسیبی نزده و اون زمانی که من بچه بودم پدرم به خاطر پول این کار کرد و مادر بچه هم حرفاش رو تایید کرد.پدر بچه هم چند وقت بعد از مرگ مایکل تو ۶۴ سالگی خودکشی کرد و لاتویا خواهر مایکل بعدها گفت که به خاطر اجبار و تهدیدهای همسرش اون زمان مجبور شده بود که بر علیه برادرش حرف بزنه. به هر حال این تمام ماجرا نبود و جلوتر باز هم یک پرونده‌ بزرگ‌تری راجع به همین موضوع برای مایکل باز شد که حالا داستانش رو می‌گیم. شاید اصلا به نوعی بشه گفت پرونده‌ اصلی اونه. در هر صورت هر چند که مایکل تو این اتهام محکوم نشد ولی شایعاتی که علیه‌اش بود، تاثیر منفی زیادی تو روابط کاری و محبوبیتش گذاشت. حتی شرکت پپسی که ده سال اسپانسر مایکل بود، قراردادش رو بعد این ماجرا فسخ کرد.اول جریان آتش گرفتن موی سرش و بعدشم این داستان اتهام تجاوز جنسی، باعث شده بود که مایکل به قرص‌های مسکن اعتیاد پیدا کنه و اون تو دزهای بالا مسکن و آرام‌بخش مصرف می‌کرد. مایکل اصلا آدمی نبود که تحمل این همه فشار رسانه‌ها و مردمو داشته‌ باشه. تو دوران سختی که سر این ماجرا داشت، یکی از کسانی که بهش خیلی کمک می‌کرد و مایکل باهاش تلفنی ساعت‌ها درد و دل می‌کرد و حرف می‌زد، لیزا بود. لیزا پریسلی «Lisa Marie Presley» دختر الویس پریسلی افسانه‌ای.مایکل و لیزا همدیگه رو اولین بار موقعی دیدن که مایکل ۱۷ سالش بود و لیزا فقط ۷ سالش بود و به همراه پدرش الویس اومده بود به کنسرت مایکل. از اون زمان لیزا با مایکل آشنا شده بود و با هم دوست بودند. این اواخر که مایکل با لیزا صحبت می‌کرد، لیزا خودشم در آستانه‌ طلاق از همسرش بود و دو تا بچه کوچیک هم از همسر اولش داشت.لیزا که مطمئن بود مایکل کار اشتباهی نکرده و این وصله‌ها به اون نمی‌چسبه، ازش حمایت کرد و تو همون دوران مایکل انقدر به لیزا وابسته شد که تلفنی ازش خواستگاری کرد و لیزا بعد از طلاق از همسرش با مایکل ازدواج کرد. حتی بعضی جاها اومده که لیزا به خاطر ازدواج با مایکل در نهایت از همسر اولش جدا شد. لیزا مایکل رو به مراکز درمانی برد و اون زمان عادت سوء مصرف داروهای مسکنشو درمان کرد. بعد از ازدواج مایکل و لیزا، چند ماه عاشقانه و رویایی رو تو منهتن نیویورک تو برج ترامپ خوش گذروندن و بعد برای زندگی رفتن به نورلند ولی خیلی زود اختلافات شروع شد.اختلاف اصلیشون سر این بود که مایکل خیلی دلش می‌خواست اونا خیلی زود بچه‌دار بشن و لیزا چون از ازدواج قبلیش دو تا بچه داشت، موافق این موضوع نبود. وقتی رسانه‌ها این موضوع رو فهمیدن، نوشتن که ازدواج مایکل و لیزا فقط یه نمایش تبلیغاتی و ترفندی بوده که مردم موضوع کودک‌آزاری اون یادشون بره و مایکل می‌خواد با این ازدواج فقط ثابت کنه که مثل بقیه مردهای دیگه به زن‌ها علاقه داره و بچه‌باز نیست. البته لیزا بارها این شایعات رو رد کرد و گفت اونا واقعا عاشق هم بودن ولی خب اختلافات زیادی هم داشتن. در نهایت هم ازدواجشون یه سال و نیم بیشتر دوام نیاورد و لیزا و مایکل تو سال ۹۶ از هم جدا شدند و خب بعد از جدایی از روابط دوستانه‌‌اشون رو ادامه دادن.تو همین دوران مایکل آلبوم جنجالی هیستوری «history» را به بازار داد و مثل همیشه جایزه پشت جایزه و رکوردشکنی هم همچنان ادامه داشت. مایکل تمام ناراحتی و عذابی که سر ماجراهای دادگاه کشید رو تو این آلبوم فریاد زد. تو آهنگ اولش به نام جیغ اعتراضش رو به گوش رسانه‌ها رسوند. آهنگ «You Are Not Alone» این آلبوم به محض انتشار تو لیست صد آهنگ برتر بیلبورد رتبه اول شد و واسه همینم این آهنگ رکورد گینس داره و البته تو سال ۹۵ هم این آهنگ جایزه گرمی برای بهترین آهنگ پاپ به دست آورد.و اما آهنگ دوم این آلبوم که یکی از محبوب‌ترین و معروف‌ترین کارهای مایکله؛ آهنگ «They Don&#x27;t Care About Us» که مثل خیلی از آهنگ‌های دیگه‌ مایکل، توسط خودش نوشته و ساخته شده بود، تو این آهنگ مایکل با تمام وجودش داره اعتراض و فریاد می‌زنه و میگه که شلاق بزنید. ازم متنفر باشید اما هرگز نمی‌تونید من درهم شکین نکنید. من به لرزه در بیارید اما هیچ وقت نمی‌تونید من از بین ببرید.مایکل برای این آهنگ یه بیانیه هم داد و تو بیانیه‌اش گفت که این آهنگ راهیه برای جلب توجه به سمت مشکلات اجتماعی و سیاسی و من صدای متهمین و کسانی هستم که با بی‌عدالتی مورد حمله قرار گرفتن. این آهنگ درباره‌ بی‌عدالتی‌هایی که در حق جوونای جامعه صورت گرفته و اینکه چطور سیستم می‌تونه به اشتباه اونا رو متهم کنه. تور جهانی این آلبوم تو ۵ قاره ۳۵ کشور و ۵۷ شهر برگزار شد و بیش از چهار و نیم میلیون نفر تو کنسرت‌های این تور شرکت کردن.درآمد مایکل از این تور ۱۶۵ میلیون دلار بود. در طول همین تور تو سیدنی استرالیا مایکل برای دومین بار با خانم دبی رو «Debbie Rowe» ازدواج می‌کنه. دستیار دکتر پوست مایکل و از طرفداران دو آتیشه اون بود و چند سالی می‌شد که مایکل به واسطه‌ بیماری پوستیش می‌شناخت و باهاش دوست بود. بعد از جدایی مایکل و لیزا و اینکه لیزا قبول نمی‌کرد که بچه‌دار بشن، دبی رو حاضر میشه که با مایکل ازدواج کنه و بچه‌دار بشه. ازدواج که قشنگ معلوم بود که توش قرار دبیر فقط نقش مادر بچه‌های مایکل رو بازی کنه و براش بچه بیاره.موقعی که با هم ازدواج می‌کنن، دبی رو بچه‌ اول مایکل شیش ماهه باردار بوده. دبی رو و مایکل که به هیچ وجه تجربه‌ای با هم نداشتن و اصلا بهم نمیومدن و بعید بود که خیلی ماجرای عشق و عاشقی هم در میون بوده باشه. دبی رو بعد از اینکه دو تا بچه به دنیا آورد از مایکل جدا شد و طبق توافقات قبلی هم حضانت بچه‌ها رو داد به مایکل. یه دختر و یک پسر همینجا بگم که سال ۲۰۰۲ مایکل از طریق لقاح مصنوعی صاحب یه بچه‌ دیگه هم شد. بچه‌ای که هیچ وقت هیچ‌کس نفهمید مادرش کیه؟ مایکل حتی نمی‌ذاشت خبرنگارا از چهره‌ سه تا بچه‌هاش عکس بگیرند و وقتی که اونا رو می‌برد بیرون همیشه رو صورتشون یه نقاب می‌ذاشت که کسی نتونه از صورتشون عکس بگیره.مایکل می‌خواست برخلاف خودش که به خاطر شهرت نمی‌تونست زندگی عادی داشته باشه، بچه‌ها بتونن حریم شخصی داشته باشن و زندگی عادی رو تجربه کنن. مایکل با وجودی که خیلی مراقب بچه‌هاش بود ولی یه بار یه حرکت عجیبی کرد که کلی بهش انتقاد کردن. داستانش این بود که یه روز وقتی که طرفدارانش پشت در هتلی که مایکل توش بود جمع شده بودند، مایکل طبق عادت همیشگی رفت تو بالکن هتل و به طرفدارانش دست تکون داد. بعد برای اینکه از فرزند جدیدش رونمایی کنه اون رو بغل کرد آورد تو تراس هتل و برای لحظاتی بچه رو از تراس طبقه چهارم به سمت پایین آویزان نگه داشت که طرفدارهاش ببیننش. بعد این اتفاق انقدر بهش انتقاد وارد شد که مایکل اومد بابت این کارش از همه عذرخواهی کرد.تو سه سال بعدی توجه و تمرکز مایکل روی کمک به خیریه‌های مختلف بود. مایکل تو ایتالیا با پاواروتی کنسرت گذاشته و یک میلیون دلار برای خیریه‌ها جمع کرد. تو خیلی از کشورای دیگه هم این کار تکرار کرد و اون قدیم خیریه‌ها کمک کرد که سال دو هزار به دلیل حجم کمکی که به خیریه‌ها کرده بود و حمایتی که از ۳۹ موسسه داشت، اسمش به عنوان خیرترین هنرمند تاریخ در کتاب رکوردهای گینس ثبت شد.به خاطر فعالیت‌های انسان دوستانه مایکل، اون دو بار به کاخ سفید دعوت شد و ازش تقدیر شد و از دو رئیس جمهور آمریکا هم جایزه گرفت. یه بار تو سال ۱۹۸۴ از رونالد ریگان و یه بارم تو سال ۹۰ از جرج بوش پدر. از سال ۲۰۰۰ به بعد اختلافات مایکل با کمپانی ضبط موسیقی یعنی سونی میوزیک شروع شد و یه سری دعواهای حقوقی هم بینشون درگرفت. سال ۲۰۰۱ بعد ۶ سال آلبوم بعدی مایکل منتشر شد. آلبوم شکست‌ناپذیر که مثل تمام آلبوم‌های دیگر موفق بود ولی ادامه‌ دعواهای حقوقی مایکل و سونی مانع این شده بود که آلبوم به اندازه‌ کافی بتونه سوددهی داشته باشه. مخصوصا از وقتی که دیگه مایکل رئیس شرکت سونی رو نژادپرست و شیطان خطاب کرد و گفت که او از هنرمندان سیاه‌پوست برای منافع خودش سوء استفاده می‌کنه.این درگیری‌ها و اختلافات مایکل با سونی ادامه داشت تا اینکه در ۱۸ دسامبر سال ۲۰۰۳ مایکل دوباره متهم به آزار جنسی به کودکان شد. این بار علاوه بر آزار جنسی، اون متهم شده بود که بچه‌ها رو اول مست می‌کنه و بعد بهشون تجاوز می‌کنه. کسی که شکایت کرده بود هم پسر بچه‌ سرطانی بود به نام گوین آرویزو. گوین ۳ سال قبل از این شکایت یعنی سال ۲۰۰۰ وقتی که ۱۰ سالش بود، به سرطان مطلع شده بود و به خاطر شیمی درمانی کاملا تاس شده بود و رنگ به صورت نداشت. لاغر و ضعیف، بدون ابرو و مژه که دیگه حتی نمی‌تونست راه بره و رو ویلچر بود.دکتر همه والدینش گفته بودن که خیلی امیدی به زنده بودن بچه نیست. حالا یه بنگاه خیریه‌ای بود که یکی از کاراش این بود که می‌رفت پیش بچه‌هایی که داشتن ماه‌های آخر عمرشون می‌گذروندن و بهشون می‌گفتن که آرزوت چیه؟ و تا اونجایی که از دستشون برمیومد آرزوش رو برآورده می‌کردن. اونا وقتی رفتم پیش گوین، گوین هم بهشون گفت که آرزوی من اینه که بتونم مایکل جکسون ببینم. بعدشم از طرف بنگاه با مایکل ارتباط می‌گیرن و داستان رو میگن و مایکل تو همون تماس اول قبول می‌کنه که گوین ببینه. بعد که گوین با خانواده‌اش میارن نورلند. مایکل میگه که من تمام تلاشم رو می‌کنم که این بچه زنده بمونه و تمام هزینه‌هاش خودم میدم.بعد هم تو همون نورلند هر لوازم پزشکی که برای یه بچه‌ سرطانی نیاز بود فراهم می‌کنه و به خانواده‌ گوین هم جا میده که اونا هم اونجا باشن و با بهترین دکترها درمان گوین رو ادامه میده. تا اینکه در نهایت بچه درمان میشه. خب گوین نه اولین نفری بود که مایکل حمایت می‌کرد و نه آخرین نفر و بعد از اینکه بچه درمان شد، مایکل دیگه کمک‌های مالی رو قطع کرد و به خانواده‌ی گوین گفت که دیگه باید از بهشت نورلند برن بیرون. اونام رفتن بیرون و کمی بعد هم موضوع شکایت خانواده مطرح شد.اتهاماتی که به مایکل وارد شده بود شبیه همون صحبت‌های ده سال پیش بود. دیگه مردم می‌گفتند که ببین حتما یه چیزی هست که دوباره ازش شکایت شده. تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ولی آیا واقعا چیزکی در کار بود؟ پلیس برای جواب به این سوال با تمام قوا وارد عمل شد که بتونه مدارک جمع کنه. قبل از هر کاری اونا مایکل دستگیر کردن و چنان بهش دستبند زدن که کتفش صدمه‌ دید. تو بازداشتگاه هم باهاش به شدت بدرفتاری کردن. اونجا مایکل وقتی رفته بود دستشویی در روش قفل کرده بودن و ۴۵ دقیقه اون تو نگهش داشته بودن و از پشت در بهش دری وری می‌گفتن. مسخره‌اش می‌کردن. از اون ورم وکلای مایکل خیلی زود او به قید وثیقه‌ سه میلیون دلاری آزاد کردن تا این که دادگاهش تشکیل بشه و رای دادگاه مشخص بشه.مایکل بعد که اومد بیرون، اولین کاری که کرد این بود که از پلیس به خاطر رفتارش شکایت کرد و بعد هم اعلام کرد که این بار اصلا نمی‌خواد با کسی توافق کنه و میره به دادگاه که از خودش دفاع کنه. از اون ورم پلیس برای پیدا کردن مدرک ریختن تو نورلند. هفتاد مامور پلیس هجوم آوردن به نورلند و هر سوراخ صومعه‌ای می‌گشتن که بتونن کوچک‌ترین مدرکی پیدا کنن. نورلند اتاق مایکل و داغون کرده بودن. قشنگ مشخص بود که پلیس سمت شاکی ماجراست و با توجه به شکایتی که مایکل ازشون کرده بود، دیگه کاملا رفته بودن تو تیم شاکی.تا اون روز سابقه نداشت که برای تجسس یه پرونده ۷۰ نفر نیرو به جایی اعزام بشه. در نهایت هم به جز چند تا مجله‌ پورن چیز دیگه‌ای پیدا نکردن. تازه به جز پلیس دشمنای گردن کلفت مایکل با تمام قوا اومده بودن به میدون. خلاصه که دادگاه‌های مایکل شروع شد و رسانه‌ها به دادگاه مایکل لقب دادگاه قرن دادن. شکایت سال ۲۰۰۳ ثبت شده بود ولی اولین جلسه دادگاه تو فوریه‌ ۲۰۰۵ برگزار شد.حتما می‌تونید حدس بزنید که تو این فاصله فشار مطبوعات و مردم چه بلایی سر مایکل آورده بود. مایکل قشنگ خرد شد. له‌ شد. انقدر قرص مصرف می‌کرد که بعضی وقتا نمی‌تونست رو پاش وایسه. هیچ چاره‌ای نداشت به جز اینکه منتظر دادگاه و رای قاضی بمونه. اونم در صورتی که اگه به تمامی اتهامات محکوم می‌شد، باید حداقل بیست سال می‌افتاد زندان. شاید هم حبس ابد می‌گرفت. جلسات طولانی دادگاه پشت سر هم برگزار می‌شد. اول گوین و خانوادش اومدن شکایتش اعلام کردند. بعد هم دو تا از کارمندان نورلند هم به عنوان شاهد اومدن حرفای شاکی‌ها رو تایید کردن.بعد نوبت وکلای مایکل بود که گفتن اینایی که شهادت دادن، دنبال اینن که بتونن با مبالغ بالا داستانشون رو به رسانه‌ها بفروشن و هیچ مدرکی برای اثبات حرفشون ندارن. تو دادگاه خیلی از بچه‌هایی که با مایکل در ارتباط بودند و حالا دیگه بزرگ شده بودن، اومدن شهادت دادند که مایکل با اونا هیچ کاری نداشته. یکی از اونا مکالی کالکین «Macaulay Culkin» بازیگر معروف فیلم تنها در خانه بود که از دوستان مایکل بود و در کودکی سال‌ها به نورلند رفت و آمد می‌کرد.یکی دیگه از این بچه‌هایی که حالا ۲۳ سالش بود و تو کار موزیک و رقص معروف شده بود، اسمش وید رابسون «Wade Robson» بود که اونم اومد به طرفداری از مایکل تو دادگاه شهادت داد و گفت که منم سال‌ها تو نورلند بودم ولی از مایکل به جز مهربونی چیز دیگه‌ای ندیدم. این اسم رو یادتون باشه. اواخر اپیزود باهاش کار داریم. وید رابسون. دادگاه‌های مایکل چهار پنج ماه طول کشید. در تمام این مدت مایکل که از لحاظ روحی داغون شده بود، به چشم متهم بهش نگاه نمی‌شد و تو اکثر روزنامه‌ها و تو نظر خیلی از مردم به چشم مجرم شناخته می‌شد.مردم و مطبوعات قبل از قاضی مایکل رو قضاوت کرده بودن و رای‌شون رو داده‌ بودن. پادشاهی مایکل به سر اومده بود. اون منتظر رای دادگاه بود. دادگاهی که با این همه سختگیری و جمع‌آوری تمامی مدارک و بررسی جزئی‌ترین موارد حالا آماده بود تا رای خودش اعلام کنه. در ۱۳ ژوئن سال ۲۰۰۵ هیئت منصفه بعد از ساعت‌ها مشورت رای خودش رو اعلام کرد و مایکل از تمامی اتهامات تبرئه شد. طرفدارای مایکل با شنیدن این خبر پشت در دادگاه شهر رو گذاشته بودن رو سرشون. وکلای مایکل سر از پا نمی‌شناختند ولی خود مایکل انگار یه مرده‌ متحرک آورده باشید دادگاه. اثر اون همه قرص مسکن و اعتیاد به آرام‌بخش‌ها مایکل را از پا انداخته‌ بود.شایدم مایکل پیش خودش فکر می‌کرد که خب من تبرئه شدم ولی این همه آبرو و شهرت و روزهایی که از دست دادم و این همه بلایی که سرم اومده چی؟ کی میاد اونا رو جبران کنه؟ کی می‌تونه جبران کنه؟ بعد از دادگاه مایکل گوشه‌نشین شد و دیگر خبری از اون مایکل شر و پرشور روی صحنه نبود. مایکل اولین کاری که کرد این بود که اعلام کرد دیگه نمی‌تونه تو نورلند زندگی کنه و بعد از هفت سال زندگی در نورلند اونجا رو برای همیشه ترک کرد. با توجه به هجوم پلیس‌ها بولند و تخریب خیلی از چیزها و عدم احساس آسایش و آرامش، مایکل تصمیم گرفت که نورلند رو ترک کنه. درسته که دادگاه مایکل زندانی نکرد ولی مایکل خودش زندانی کرد.اون با روحیه‌ای که دیگه داغون شده بود، گوشه‌نشین شد و از آمریکا زد بیرون و به عنوان مهمان شیخ عبدالله پسر پادشاه بحرین رفت به کشور بحرین. شیخ عبدالله از اون آقازاده‌های بحرینی بود که از سال ۲۰۰۳ با مایکل آشنا شده بود و سال ۲۰۰۵ هم که رای دادگاه مشخص شد، به دعوت شیخ مایکل رفت بحرین. بین سال‌های ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۵ تو دو سه تا مرحله شیخ عبدالله به مایکل کمک مالی کرده بود.خود نورلند با اون عظمتش کلی هزینه داشت و مایکل که یهو از کار کنار کشیده بود، تو تامین هزینه‌ها مونده‌ بود. البته در خصوص وضعیت مالی مایکل در سال‌های آخر عمرش هیچ وقت کسی نفهمید حقیقت ماجرا چی بوده؟ ولی چیزی که مشخص بود این بود که دیگر خبری از اون ثروت هنگفت قبل نبود ولی مایکل اونقدری دارایی و حق امتیاز و درآمدهای ثابت از آلبوم‌هاش داشت که بتونه هزینه‌هاشو راحت پوشش بده.در ۱۵ نوامبر سال ۲۰۰۶ مایکل تو مراسم جوایز موسیقی جهانی جایزه ویژه‌ای را برای فروش بیش از ۱۰۰ میلیون نسخه از آلبومش گرفت و وقتی با اصرار حضار برای اجرا رفت روی صحنه، فقط یه تیکه از آهنگ اجرا کرد و این آخرین اجرای مایکل روی صحنه بود. مایکل مدتی هم با شیخ عبدالله تو دبی تو یکی از خونه‌های مجلل شیخ بودن. تو این مدت مایکل برای اینکه شناسایی نشه، با لباس عربی می‌رفت بیرون.همین پوشش مایکل و رفت و آمدها باعث شد که شایعه بشه که مایکل مسلمون شده و از اونجایی که یکی از برادران مایکل مسلمون شده بود، این شایعه هم قوت گرفت و شد خوراک مطبوعات و اصلا خبر اومد که مایکل به زودی یک آهنگ درباره دین جدیدش می‌خونه و حتی اسم خودش عوض کرده گذاشته میکاییل و خب خیلی زود هم مشخص شد که همه‌ این حرف‎ها دروغه و ساخته پرداخته مطبوعات زرده. اقامت و بحرین به این معنا نبود که مایکل تو سه چهار سال بعد از دادگاهش همش تو بحرین باشه. مایکل تو ایرلند هم زندگی می‌کرد و بین آمریکا و بحرین و ایرلند در رفت و آمد بود ولی چیزی که مشخص بود این بود که مایکل دوست نداره به صحنه برگرده و اونقدری روحیه‌اش خرابه و بهش فشار اومده که ترجیح میده دور از مطبوعات و مردم با بچه‌هاش زندگی آرومی داشته باشه.البته که هیچ وقت شایعات دست از سر مایکل برنمی‌داشت و حتی شایعه شده بود که مایکل داره تو ایرلند و آلبوم جدیدش کار می‌کنه و به زودی آلبومش هم میاد به بازار. هوادارای مایکل ول کن ماجرا نبودن و هر جوری که شده می‌خواستن مایکل رو یه بار دیگه رو صحنه ببینن. تا اینکه در ماه مارس سال ۲۰۰۹ مایکل توی کنفرانس مطبوعاتی اعلام کرد که برای آخرین بار می‌خواد یه سری کنسرت بذاره. تور کنسرتی به نام «This Is It» که بعد از ۱۲ سال از آخرین تور جهانی مایکل قرار بود تو لندن و پاریس و بعدشم نیویورک سیتی و بمبئی برگزار بشه.اول قرار بود این تور ده تا اجرا داشته باشه ولی باید تعداد اون‌ها به پنجاه اجرا افزایش پیدا کرد و فقط تو لندن بیش از یک میلیون بلیت تو دو ساعت فروخته شد و دیگه بلیتی تو بازار نبود. مایکل هم برای آمادگی تور کنسرت‌هاش اومده بود به لس آنجلس و شروع کرده بود به تمرین برای اجراهایی که قرار بود داشته‌ باشه. اون زمان پزشکی به نام آقای دکتر کانراد موری متخصص قلب، چند ماهی می‌شد که در کنار مایکل مسئول سلامتی اون بود. با توجه به اینکه مایکل قرص‌های زیادی مصرف می‌کرد همیشه کنارش یه پزشک داشت که بتونه بهش کمک کنه.مایکل که مدت‌ها بود بی‌خواب شده بود، تحت نظر پزشک برای درمان بی‌خوابیش دارو مصرف می‌کرد و یه روزم بعد از تمرین از دکتر موری خواست که برای بی‌خوابی یه کاری بکنه. دکتر موری هم بعد از چند ساعت تزریق داروهای خواب‌آور مختلف مایکل، مقدار زیادی پروپوفول تزریق کرد. داروی پرپوفول برای درمان بی‌خوابی نیست و از اون فقط تو عمل‌های جراحی طولانی مدت و برای بی‌هوش کردن بیمار استفاده میشه. تزریق این دارو هم طبق قانون فقط باید توسط متخصص بی‌هوشی و تو بیمارستان انجام بشه و علائم حیاتی فرد بی‌هوش باید بدون وقفه تحت کنترل پزشک باشه.حالا این آقای دکتر بعد از اینکه پروپوفول تزریق کرد، رفت موبایلش برداشت و شروع کرد به حرف‌ زدن. وقتی هم که برگشت و دید که مایکل داره از دست میره و متوجه شد که چه گندی زده، چیکار کرد؟ اومد به جای کمک به مایکل و انجام عملیات احیای قلب، شروع کرد به جمع‌آوری بطری‌های دارو و پاکسازی صحنه و از بادیگاردهای مایکل خواست که به کمک کنن و بعدش تازه شروع کرد به دادن تنفس مصنوعی و ماساژ قلبی؛ اونم رو تخت. در صورتی که عملیات احیا و ماساژ قلبی در صورتی اثربخش که بیمار روی سطحی سفت مثل زمین باشه، نه روی تخت.بعد هم که مجبور شدن به اورژانس زنگ بزنم اورژانس اومد. وقتی اورژانس از دکتر موری علت ایست قلبی و داروهایی که بهش داده بودن سوال کرد، دکتر موری حتی بهشون نگفت که پروپوفول تزریق کرده. به هر حال اورژانس سریع مایکل برد بیمارستان و دکترا تمام تلاششون رو کردن که بتونن مایکل نگهش دارن ولی دیگه خیلی دیر شده بود و در تاریخ ۲۵ ژوئن سال ۲۰۰۹ به دلیل مصرف بیش از حد پروپوفول مایکل جکسون پادشاه پاپ از دنیا رفت. یه صدای ضبط شده برای چند روز قبل از مرگ مایکل ازش هست که داره راجع به کنسرتی که می‌خواد برگزار کنه حرف می‌زنه و میگه که:«ما باید تو این کنسرت فوق‌العاده باشیم. وقتی مردم سالن کنسرت رو ترک می‌کنن، می‌خوان با خودشون بگن که هرگز چنین چیزی تو زندگیشون ندیدن. بگن چقدر بی‌نظیر! بگن اون بزرگترین هنرمند روی صحنه تو دنیاست! منم می‌خوام با پول کنسرت یه بیمارستان برای بچه‌ها بسازم. بزرگترین بیمارستان دنیا. اسمش می‌ذارم بیمارستان مایکل جکسون.»خبر مرگ مایکل به سرعت تو دنیا پیچید. اونقدری که باعث کند شدن سرعت وب‌سایت‌ها و از کار افتادن بعضی از اونا شد. به طور کلی ترافیک وب تا سقف بیست درصد افزایش پیدا کرده بود. بعد از مرگ مایکل با توجه به قصور واضح دکتر موری براش دادگاه تشکیل شد. تو دادگاه موری یه سری دروغ سر هم کرده بود و برای تبرئه خودش گفت که مایکل خودکشی کرده. دادگاه دکتر موری به اتهام قتل غیر عمد و قصور پزشکی محرض به چهار سال زندان محکوم کرد و قاضی دادگاه گفت که اگر قانون زمانی بیشتر از چهار سال برای جرم موری تعیین کرده بود، من در صدور مجازات بیشتر تردید نمی‌کردم .تقریبا دو ماه بعد از مرگ مایکل، شبکه آرتی‌ال آلمان اومد یه ویدیو درست کرد و تو این ویدیو به طور ساختگی نشون داد که فردی شبیه به مایکل به کمک یه نفر همراهش داره از ماشین پزشک قانونی تو پارکینگ خارج میشه. با اینکه شبکه‌ آر تی ال فردای پخش ویدیو اون رو از سایت پاک کرد ولی بلافاصله این ویدیو وایرال شد و استارت شایعات مربوط به زنده بودن مایکل شروع شد. مسئولین شبکه اعلام کردند که هدفشون از ساخت این ویدیو این بوده که می‌خواستن نشون بدن چطوری کاربران می‌تونن به سادگی هرچه تمام‌تر تحت تاثیر ویدیوهای قلابی قرار بگیرن.اونا گفتن البته واکنش به این ویدیو و آمادگی ذهن مردم برای پذیرفتن شایعات تا این حدش دیگه برای خود ما هم جای تعجب داشت. جالبه که مکان ضبط ویدیوی ساختگی یه جایی نزدیک به کل آلمانه و خب می‌دونیم که مایکل تو لس‌آنجلس آمریکا از دنیا رفته. به هر حال شایعات و داستان‌ها بعد از مرگ مایکل هم ادامه‌دار بود. شایعاتی مثل ارتباط مرگ مایکل با ایلومیناتی‌ها، شایعاتی مثل کشتن مایکل و برنامه‌ریزی قتل اون و خیلی چیزای دیگه که چون به هیچ عنوان سندیت ندارن و در حد چند تا کلیپ پربازدید ویدیویی هستند، ما بهشون کاری نداریم و ارزش بررسی بیشتر ندارن.اتفاق بزرگی که بعد از مرگ مایکل افتاد و همه رو مات و متحیر کرد، مربوط میشه به شکایت دو نفر از بچه‌هایی که سال‌ها قبل با مایکل نورلند مدتی زندگی کردن و حالا مردهای شده بودن اومده بودن شکایت کردن و درخواست غرامت داشتن که بله مایکل تو بچگیتون نورلند به ما تجاوز می‌کرده. باز هم اتهام تجاوز. شکایت مال کی بود؟ شکایت برای چهار سال بعد از مرگ مایکل. یعنی سال ۲۰۰۳ بود و حالا سال ۲۰۰۹ هم شبکه‌ اچ‌بی‌او یه مستند درست کرد و موضوع شکایت این دو نفر را بررسی کرد که ما به عنوان آخرین مطلب می‌خوایم بهتون بگیم که این داستان از چه قرار بوده.من این مستند چهار ساعته‌ اچ‌بی‌او رو دوبار به دقت دیدم و کلی هم روی صحت مطالب زمان گذاشتم و نتیجه‌ کارم رو براتون میگم. یادتونه قبل‌تر گفتیم اسم وید رابسون به خاطر داشته باشید؟ رابسون کسی بود که تو هر دو تا دادگاه مایکل رفته بود به نفع مایکل شهادت داده بود و گفته بود که مایکل با بچه‌ها مهربونه و هیچ تعرضی نه به من کرده و نه به بچه‌های دیگه. حالا بعد از این همه سال یکی از این شاکی‌ها همین و رابسون بود. کسی که تو ۲۳ سالگی وقتی که کاملا مستقل زندگی می‌کرد و اتفاقا برای خودش کسی شده بود، رفته بود برای دومین بار به نفع مایکل تو دادگاه شهادت داده بود و گفته بود وقتی من بچه بودم و چند سالی نولند بودم، شهادت می‌دهم که مایکل هیچ کار خلافی با بچه‌ها نمی‌کرده ولی خب الان اومده بود بعد از سال‌ها بر خلاف ادعاهای قبلیش از مایکل شکایت کرده بود.مستند اچ‌پی‌او در کل جوری ساخته شده که هر کسی که از اون طرف ماجرا خبری نداشته‌ باشه، کاملا حرفای این دو نفر قبول می‌کنه. یه مستند طولانی که توش تا جزئی‌ترین حرکات آمیزشی توضیح داده میشه و کاملا هم یه طرفه به قاضی رفته. یعنی هیچ خبر و نظری از مخالفان شاکی‌ها توش نیست و مایکل که مرده و خب نمی‌تونه اظهار نظر کنه. حالا ما هی داریم می‌گیم دو نفر شکایت کردن. نفر دوم کی بود؟ نفر دوم آقای جیمز سیف چاک بود.این آقا هم تو دادگاه اول به نفع مایکل شهادت داده بود و تا زمان مرگ مایکل هیچوقت همچین ادعا و شکایتی رو مطرح نکرده بود. صحت ادعاهای این دو نفر که خب همون سال ۲۰۱۳ و ۲۰۱۴ که شکایت کرده بودند و می‌خواستند از خانواده‌ مایکل غرامت بگیرند، توسط دادگاه رد شده بود ولی با توجه به مستند اچ‌بی‌او تو سال ۲۰۱۹ دوباره داستانشون افتاده بود سر زبون‌ها.توی قسمت از مستند جیمز سیف چاک میگه که مایکل تو نورلند تو جاهای مختلف به من تجاوز می‌کرد و اسم چند جا رو هم نام می‌بره و یکی از جاهایی که نام می‌بره هم ایستگاه قطار نورلنده. بعد که میان بررسی می‌کنن، متوجه میشن زمانی که سیف چاک این ایستگاه قطار ساخته نشده بوده. کلا مستند از این گاف‌ها که زیاد داره و ما اینجا دیگه به بقیش نمی‌پردازیم ولی برای من به عنوان یه آدم بی‌طرفی که داشتم تو زندگی مایکل کار می‌کردم، ادعاهای این دو نفر اصلا نمی‌تونست حقیقت داشته باشه.الانم میگم چرا. من فرض کردم که خب ممکنه این دو نفر تو دادگاه اول مایکل چون سنشون کمتر بوده و مایکل و دوست داشتن تو رودربایسی قرار گرفتن و اومدن به نفعش شهادت دادن. اوکی تا اینجا قبول ولی دیگه دادگاه دوم وید رابسون ۲۳ سالش بود و اگه ماجرای تجاوز حقیقت داشت، نباید هیچ وقت راضی می‌شد که بره دادگاه به ضرر یه بچه‌ سرطانی شهادت بده. گیریم که خودش قربانی بود و اصلا روش نمی‌شد بیاد حقیقت ماجرا رو بگه ولی دیگه رفتن و شهادت دادن جای توجیهی نداره.بعدشم دیگه سال‌های سال هیچی نگی و بیای چهار سال بعد از مرگ مایکل بخوای شکایت کنی و طلب غرامت کنی. نفر دوم آقای سیف چاک هم فرض می‌کنیم که تو دادگاه اول که اومده شهادت داده سنش کم بوده و احساسی عمل کرده. خیلی خب ولی همین آقای سوچاک زمان مرگ مایکل که اون زمان سی و خورده‌ای سالش بود، میاد یه متن بلند بالای احساسی در تجلیل از مایکل می‌نویسه که هرکی متن بخونه می‌شینه ده دقیقه گریه می‌کنه.تازه علاوه بر این تو مراسم ختم بزرگی که برای مایکل گرفتن و هرکسی هم راه نمی‌دادند، این آقا با توجه به رابطه‌ نزدیکی که به مایکل داشته تو مراسم شرکت می‌کنه و همون ردیف‌های اول می‌شینه و تصاویر نشون میده که برای مایکل کلی هم گریه‌زاری می‌کنه و خب کمتر از چهار سال بعدش میاد ازش شکایت می‌کنه و میگه که مایکل شیطان بوده. این من تو بچگی گول زده و از این حرفا.خلاصه که نقدها به این مستند و اصلا نحوه‌ ارائه‌ مطالب تو این مستند خیلی زیاد بود. اینکه شاکی‌هایی که شکایتش تو دادگاه رد شده بیان چهار ساعت حرف بزنن و مخاطب رو تحت تاثیر قرار بدن ولی طرف مقابل چهار ثانیه هم حرف نزده باشه. بگذریم. دیگه داستان زندگی مایکل خیلی داره طولانی میشه. تازه من مجبور شدم بعضی مطالب رو هم از متن قسمت دوم حذف کنم تا تو مطالب تکمیلی اینستا و تلگرام براتون بذارم تا اپیزود دیگه از این طولانی‌تر نشه.داستان زندگی مایکل رو شنیدید. مایکل جکسون کسی که تو پنج دهه‌ مختلف ده تا آهنگ برتر رو بین صد آهنگ برتر داره و این یعنی آدم‌ها با سن‌های مختلف در جای جای دنیا از اون خاطره دارن و احتمال زیاد خیلی از شماهایی که دارید تو جاهای مختلف دنیا این اپیزود رو گوش می‌کنید، از مایکل و آهنگ‌هاش خاطره‌های خوش دارید. مایکل یه نمونه‌ کامل رویای آمریکایی بود که از محله‌های فقیرنشین شهر گری کارشو شروع کرد و دنیا رو به آتیش کشید.کسی که عمرش رو پای علاقه و کارش گذاشته و با تلاش و زحمت زیاد به هر آنچه که می‌خواست تو کارش رسید. مرسی از شما که به این اپیزود گوش کردید. ممنون از تیم تولید محتوا نازنین قاری و نکیسا عبدالهی. البته برای این اپیزود انجمن حامیان مایکل جکسون هم به ما خیلی کمک کرد که ازشون تشکر می‌کنیم و همین‌طور تشکر می‌کنیم از خانم فاطمه عبادی که مترجم خیلی از مصاحبه‌ها و آثار مربوط به مایکل هستن و تو این اپیزود به ما کمک کردن.اپیزود رو با یکی دیگه از آهنگ‌های نوستالژی مایکل به پایان می‌بریم. آهنگ زیبای ارث سانگ یا آهنگ زمین. مایکل تو قسمتی از این آهنگ میگه هیچ وقت به گریه‌ زمین به اشک ریختن ساحل دریاها توجه کردی؟ ما داریم چه بلایی سر دنیا میاریم؟ پس ارزش گذاشتن به طبیعت خدا چی میشه؟ پس حیوونا چی میشه؟ چی داره به سر دریاها میاد؟ ما زمین رو به خاکستر تبدیل کردیم. ما داریم دریاها را غارت می‌کنیم. ما جنگل‌ها رو غارت می‌کنیم. اونا به ما لذت می‌بخشند ولی ما می‌سوزونیمشون.بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/MJ-(2)-|-داستان-زندگی-مایکل-جکسون-id2748108-id455259819?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=MJ%20(2)%20%7C%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84%20%D8%AC%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jul 2023 15:03:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادشاه پاپ (۱)؛ داستان زندگی مایکل جکسون</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B3%DB%B4-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84-%D8%AC%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%86-fdtvm7ehxoof</link>
                <description>دوستان سلام. به پادکست خودتون پادکست رخ خوش اومدید. من امیر سودبخش هستم و تو هر قسمت از پادکست رخ داستان زندگی آدم‌های تاثیرگذار در تاریخ رو براتون روایت می‌کنم. تو این قسمت رفتیم سراغ دنیای موزیک و در تاریخ موسیقی و رقص و خوانندگی، چه کسی تاثیرگذارتر از مایکل جکسون «Michael Jackson»؟ پس اپیزود پادشاه پاپ قسمت اول از داستان زندگی مایکل جکسون تقدیم به شما.مایکل جکسون. کیه که این اسم رو نشناسه؟ میگن در زمان اوج محبوبیتش معروف‌ترین انسان روی کره‌ زمین بوده. حتی معروف‌تر از تمام رئیس‌جمهورهای دنیا. طبق بررسی‌های تالار مشاهیر راک اند رول و کتاب گینس و چند تا از منابع دیگه، مایکل جکسون محبوب‌ترین هنرمند تاریخ صنعت نمایش، مشهورترین انسان مرد تاریخ، نیکوکارترین ستاره پاپ و پرجایزه‌ترین هنرمند جهانه. من حساب کردم که اگه بخوام تمام جوایز مهم دوران زندگیش براتون بگم، باید یه اپیزود کامل بسازم و توش از اول تا آخر فقط جوایزی که مایکل گرفته رو نام ببرم. همین.حالا برای اینکه بدونیم این هنرمند چقدر خاص و افسانه‌ای بوده، کافیه بدونیم که مایکل جکسون ۳۹ بار اسمش تو کتاب رکوردهای گینس ثبت شده. بیشتر از هر هنرمند دیگه تو کل تاریخ ۳۹ بار به عناوین مختلف که ما به چند تاش تو اپیزود اشاره می‌کنیم. خب همه‌ ما می‌دونیم که زندگی مایکل پر از حاشیه بوده و شاید بشه گفت حاشیه‌ زندگیش از متنش بیشتر بوده ولی کدومشون راسته؟ کدومشون دروغ؟ کدومشون حقیقت داره؟ کدومشون یکم حقیقت داره؟ داستان زندگیش چی بوده؟ از کجا شروع شده؟ چطور به اوج محبوبیت رسیده؟ و چه بلایی سرش اومده؟برای اینکه پاسخ این سوالات رو بدونید، قراره اینجا در پادکست رخ همراه با شما زندگی مایکل رو در دو قسمت به طور کامل مرور کنیم و به همه‌ این سوال‌ها و خیلی از سوالات دیگه‌ای که توی ذهنتونه پاسخ بدیم.تو قسمت اول به ۲۵ سال اول زندگی مایکل می‌پردازیم و تو قسمت دوم به ۲۵ سال دوم زندگیش. یه چیزی بگم. اینه که من دارم روایت این داستان رو می‌کنم هم خوبی داره و هم بدی. بعدش اینه که خب من هیچ شناخت قبلی نسبت به مایکل نداشتم و اطلاعاتم در حد همون شایعاتی بود که همه می‌شنون و خب این موضوع کار رو برای من خیلی سخت کرده بود و مجبور بودم بیشتر از اپیزودهای دیگه منابع و مستندهای مختلف و بخونم و ببینم. خوبیش اینه که چون من هیچ تعصب و علاقه بیش از اندازه‌ای به مایکل نداشتم و خب سبک موسیقی که گوش می‌کنم متفاوته، پس می‌تونم با دید باز و به دور از جانب‌داری و البته بر اساس تحقیقات گسترده‌ای که تو تیم رخ کردیم، خروجی کار رو تقدیم شما کنم. مخصوصا برای بررسی صحت و سقم شایعات زندگیش.خب بیشتر از این منتظرتون نمی‌ذارم و با یه فاصله‌ کوتاه میریم سراغ اپیزود پادشاه پاپ، قسمت اول از داستان زندگی مایکل جکسون.برای شروع داستان باید بریم به سال ۱۹۵۸ شهر کوچک و صنعتی‌ گری نزدیک شیکاگو آمریکا. جایی که مایکل توی خونواده‌ پرجمعیت به دنیا اومد. کاترین، کاترین مادر مایکل، یه زن مذهبی مهربون و عاشق موسیقی بود که چند تا ساز می‌زد و گاهی اوقات می‌خوند. بچه‌ها هم کاترین رو خیلی دوست داشتن. کاترین همسر دوم جوزف جکسون بود. جوزف پدر مایکل یه بار ازدواج کرده بود. بعد یه سال از همسرش جدا شده بود و با کاترین آشنا شده بود.از زمانی که اونا با هم ازدواج کردند تا شونزده سال بعد از ازدواجشون، کاترین ده تا بچه به دنیا آورد که مایکل بچه‌ هشتمی بود. البته یکی از بچه‌ها بعد از به دنیا اومدن مرد و خانواده‌ جکسون‌ها با پدر و مادرشون شدن یازده نفر. سه تا دختر، شیش تا پسر و پدر و مادرشون. یازده نفر تو یه خونه‌ کوچیک کارگری دوخوابه. کاترین مادر و بچه‌ها با وجود این همه بچه میرن فروشگاه نیمه‌وقت صندوق‌داری می‌کرد که بتونه یه گوشه‌ای از هزینه‌ها رو اونم تامین کنه. جوزف برای اینکه بتونه شکم این تیم فوتبال رو سیر کنه، مجبور بود دو شیفت کار کنه.کار اصلی جوزف تو کارخونه فولاد روی جرثقیل بود ولی از اونجایی که اونم مثل کاترین عاشق موسیقی بود با وجود این همه بچه و مشکلات خانواده و دردسرهای بچه‌ها، اون موسیقی رو ول نمی‌کرد و باند موسیقی خودشم داشت. جوزف با برادرش یه گروه کوچک موسیقی داشتند و با هم می‌رفتن تو کلوپ‌ها و دانشگاه‌ها برنامه اجرا می‌کردن. اینطوری یه چندرغاز پول درمی‌آوردن.جوزف مجبور بود تو همون خونه‌ کوچیکشون تمرین کنه و ساز بزنه و برای همینم بچه‌ها مدام پدرشون در حال گیتار زدن می‌دیدن و دورش می‌نشستن. تمرین کردنش رو نگاه می‌کردن. البته بچه‌ها فقط اجازه داشتند نگاه کنند و دست زدن به گیتار پدر به شدت قدغن بود ولی برادرای بزرگتر مایکل، وقتی که پدر خونده نبود، به قول خودشون یواشکی گیتارشو قرض می‌گرفتن. اون زمان مایکل هنوز پنج سالش نشده بود و چون به برادرش قول می‌داد که به کسی چیزی نمیگه، اونا هم اجازه می‌دادن که اونم بیاد تو اتاق و گیتار زدن برادرهای بزرگ‌ترش رو ببینه.یه روز کاترین مادر بچه‌ها سرزده اومد خونه و مچ پسرا رو گرفت. بچه‌ها نگران بودن که مامانشون ماجرا رو به جوزف بگه ولی کاترین گفت که اگه مراقب گیتار باشید که خراب نشه اشکالی نداره ازش استفاده کنید. منم به باباتون نمیگم. البته که همه ته دلشون می‌دونستن که آخر سر یه روز گندش در میاد و پدرشون می‌فهمه ولی اینقدر از این کارشون لذت می‌بردند که ریسکشم به جون خریده بودن. بالاخره یه روزی که مثل همیشه بچه‌ها در نبود جوزف گیتارش یواشکی قرض گرفته بودن، یکی از تارهای گیتار پاره‌ شد. پسرها از ترس داشتن سکته می‌کردن.شب که جوزف اومد خونه، مث همیشه رفت سراغ گیتارش. دید که بله سیم گیتار پاره‌ شده. همچین که برگشت به پسرها نگاه کرد، دید که برادر بزرگ داره از ترس گریه می‌کنه و فهمید که کار کار خود پدرسوخته‌اشه. جوزف گیتار به دست رفت بالا سر پسرش و چند ثانیه با عصبانیت بهش نگاه کرد. بعد هم خیلی خشک و جدی بهش گفت بزن ببینم چند مرده حلاجی؟ برادر مایکل که هنگ کرده بود و نمی‌دونست باباش داره جدی میگه یا نه؟ با قیافه‌ متعجب و با ترس و لرز گیتار رو از پدرش گرفت و همون چیزایی که تو این مدت تمرین کرده بود و با گیتاری که یکی از سیم‌‌هاش پاره شده بود زد. جوزف که دید نه داره خوب می‌زنه و مثل اینکه یه چیزی بارشه، عصبانیتش از بین رفت و گل از گلش شکفت و این داستانی که شنیدید داستان آغاز تشکیل گروه موسیقی جوزف با پسراش بود؛ گروه برادران جکسون.یه سال بعد وقتی که مایکل شیش ساله شده بود، به پیشنهاد مادرش به گروه موسیقی برادران جکسون اضافه شد و نقش خواننده پس زمینه یا همون خواننده‌ دوم گروه رو گرفت. البته صدای مایکل تو اون زمان خیلی بچه‌گونه بوده و حتی معنی خیلی از کلمات آهنگ‌هایی که می‌خوند هم نمی‌دونست. مایکل از همون زمان تو مناسبت‌های مختلف اجرا می‌کرد و ملتم از آواز خوندن یه بچه‌ سیاه موفرفری شیرین زبون با استعداد کلی لذت می‌بردن.تمرینای برادران جکسون تو خونشون ادامه داشت. تا اینکه کم‌کم جوزف احساس کرد که بچه‌ها واقعا استعدادهای خوبی دارن و این تمرینا می‌تونه خیلی جدی‌تر و منظم‌تر باشه. برای همینم جوزف پسرای بزرگتر فرستاد کلاس موسیقی و مایکل و بچه‌های کوچیک‌تر خونم تو مدرسه کلاس موسیقی داشتن و اینطوری همه‌ بچه‌ها با موسیقی عجین شدن.یه روز جوزف بدون اطلاع قبلی دیر اومد خونه. معمولا این اتفاق نمی‌افتاد و جوزف بلافاصله بعد از کارش میومد خونه که به بچه‌ها تمرین بده ولی اون روز بچه‌ها همه منتظر بودند که پدرشون بیاد و تمرین شروع رو کنن و جوزف دیر کرده بود. بالاخره آخر شب جوزف رسید خونه و انگار یه چیزی رو پشت سرش قایم کرده بود. وقتی که اون دستش آورد جلو، یک گیتار قرمز خیلی خوشگل تو دستش بود و به بچه‌ها گفت این مال شماست. بچه‌ها هم از خوشحالی داشتن بال درمی‌آوردن.از اون زمان به بعد کم کم هر چند وقت یک بار سازهای دیگه هم دونه به دونه به خونه‌ اونا اضافه شد. البته برای خرید هر کدوم از اونا خانواده‌ جکسون‌ها باید از یکی از هزینه‌های هفتگی خونشون می‌زدن و کاترین هم بابت این موضوع نگران بود اما به هر حال جوزف هرطور که می‌تونست حرفشو به کرسی می‌نشوند. جوزف دار و ندارش همه‌ زمانش گذاشته بود برای تمرین دادن بچه‌هاش، پسرهای محله‌ی فقیرنشین شهر، شهری که موسیقی نقش مهمی رو توش بازی می‌کرد و کلی ایستگاه رادیویی و کلوپ شبانه داشت و کلی هم گروه موسیقی و باندهای مختلف که رقابت بینشون واقعا سخت بود ولی جوزف به کار پسرا ایمان داشت.شب‌ها که بچه‌ها می‌رفتن بخوابن، مایکل یواشکی صدای پدرشو می‌شنید که داشت از اهداف بلندپروازانه‌اش برای کاترین حرف می‌زد و می‌گفت بچه‌ها واقعا با استعدادن و می‌تونن بهترین گروه محله رو تشکیل بدن. حالا که راجع به جوزف پدر مایکل صحبت کردیم، باید اینم بدونید که جوزف پدری بسیار سختگیر و در بعضی اوقات زیاد از حد عصبانی‌ بود. مثلا وقتی با بچه‌ها تمرین می‌کرد، کمربندی چوبی کنار دستش بود و اگه یکی از بچه‌ها اشتباه می‌کرد با چوب و کمربند سیاه و کبود می‌شد.حتی مایکل هم با وجود سن کمش از این کتک‌ها بی‌نصیب نمونده بود. به همین خاطر بچه‌ها هیچ‌وقت نمی‌تونستن با پدرشون رابطه‌ نزدیکی داشته باشن ولی با وجود این رفتارهای ناشایست جوزف، اونطوریام که خیلی از روزنامه‌ها و مجلات بعدها دربارش صحبت کردن، اون آدم وحشتناک و آدم بده داستان نبوده.حتی خود مایکل تو کتاب زندگینامه‌اش می‌نویسه که من هرگز نتونستم پدرم رو درست بشناسم و این قضیه برای پسری که تشنه‌ شناخت پدرش بود واقعا دردناکه ولی خب در این که پدرم از ما محافظت می‌کرد هیچ شکی نیست. شاید اون تو مسیر زندگیش رفتارهاش چندتا اشتباهم داشته اما اون همیشه فکر می‌کرد کاری که انجام میده به نفع خونوادشه. پدرم همیشه روی این جملاتش تاکید می‌کرد که هر چقدر هم که تمام استعدادهای جهان رو داشته باشی ولی بدون نقشه و برنامه‌ریزی تو زندگیت به جایی نمی‌رسید.مایکل در ادامه میگه تو دورانی که کودکان هم سن‌وسال برادرام دائما به فکر شرارت و فرار از خانه و خانواده بودن، عشق به موسیقی خونواده‌ ما رو کنار هم نگه داشته بود. باید بگم که ما از اون دسته افراد خوشبخت بودیم که تونسته بودیم با وجود فقری که تو کودکی تجربه کرده بودیم پا به عرصه‌ موسیقی بگذاریم. اونم بدون اینکه تکیه‌گاه مالی و یا سرمایه‌ درست و حسابی داشته باشیم.خب همونطور که مشخصه فکر و ذکر بچه‌ها موسیقی بود هم خودشون گروه موسیقی‌شون رو دوست داشتن. همین که از ترس کتک پدرم که شده تمرینشون خیلی جدی می‌گرفتن و خوب انجامش می‌دادن و با تمام این اوصاف درسشون هم می‌خوندن.مایکل معلمای مدرسش رو خیلی دوست داشت. اونقدری که گاهی اوقات این تیکه طلاها و زیورآلات مادرش برمی‌داشت و به عنوان هدیه می‌داد به معلماش. تا این که مامانش فهمید و جلوی سخاوت از کیسه‌ خلیفه رو گرفت. برگردیم به گروه موسیقی برادران جکسون.مایکل تو هشت سالگی، شد خواننده اصلی گروه و تو همین زمان برادران جکسون نام گروه را به جکسون فایو «The Jackson 5» تغییر دادن. جکسون فایو همونطور که از اسمش مشخصه، پنج تا از برادرهای جکسون بودند و بعد از کلی تمرین و اجراهای کوچیک اونا آماده بودن که تو مسابقات استعدادیابی شرکت کنن. البته شرکت در مسابقات از همون آغاز تشکیل گروه شروع شده بود و اونا تو چند تا مسابقات محلی هم مقام آورده بودند ولی حالا دیگه وقتش بود که برن به مسابقات ایالتی.مطابق انتظارات اونا تو مسابقات ایالتی هم اول شدن و یه جام بزرگی رو با خودشون آوردن خونه. تو راه که داشتن برمی‌گشتن، جوزف جام بزرگ رو گذاشته بود کنار دستش و با لذت بهش نگاه می‌کرد و به بچه‌هاش می‌گفت که شما با این اجراهای فوق‌العاده‌اتون باید هم جام بگیرید. اصلا باید همه‌ جام‌ها رو بگیرید. وقتی پسرا با جامی که گرفته بودند به محله‌ فقیرنشینشون رسیدن، همسایه‌های محل از اونا مثل قهرماناشون استقبال کردن و دیگه گروهشون تو محل خیلی معروف شده بود.مقصد بعدی اجراهای جکسون فایو شیکاگو بود. شیکاگو مهد موسیقی تمام اون نواحی بود و بهترین و معروف‌ترین کارهای موسیقی اونجا انجام می‌شد. اون زمان دیگه جوزف فقط یه شیفت کار می‌کرد و تمام وقت آزادشو گذاشته بود برای مدیریت گروه. کاترین مادر بچه‌ها خیلی نگران بود که بچه‌ها تو این سن کم آیا اصلا آمادگی این رو دارن که بخوان این همه تمرین کنن و مسابقه بدن؟ تازه بچه‌ها هر شب تو یکی از کلوپ‌های شهر گری اجرا داشتن و آخر هفته‌ها تو شیکاگو اجرامی‌کردن. البته خب مجبور بودند که اجرا داشته باشند. چون سفرهاشون برای شرکت در مسابقات زیادی که شرکت می‌کردند هزینه داشت و این اجراها حداقل می‌تونست هزینه‌ سفرشون رو تامین کنه.بعد چند ماه که گذشت، یه روز جوزف با یه نوار کاست جدید اومد پیش بچه‌ها. تو اون نوار آهنگ‌هایی بود که یکی از دوستای آهنگساز جوزف نوشته بود و قرار بود که بچه‌ها اون اجرا کنن. طبیعتا بچه‌ها خیلی ذوق‌زده شدند که قراره آهنگ خودشون رو ضبط کنن. چون تا اینجای کار اونا فقط آهنگ‌های خواننده‌های دیگر رو اجرا می‌کردن و این اولین کار اختصاصیشون بود. جکسون فایو برای ضبط کارشون رفتن به استودیویی به نام استیل تاون «Steeltown Records». اونجا برای بچه‌ها خیلی جذاب و مهیج بود.مایکل نه ساله وقتی هدفون فلزی بزرگ استودیو رو برداشت که بذاره رو گوشش، هدفون براش انقدری بزرگ بود که از گردنش افتاد پایین ولی هر جوری که بود در نهایت اونا اولین آهنگ خودشون رو ضبط کردن. آهنگی به نام بیگ بوی «Big Boy» با صدای مایکل نه ساله که شد اولین اثر رسمی گروه جکسون فایو. این آهنگ:(۱۹:۲۸ـ۲۰:۱۸)وقتی که برای اولین بار آهنگ از رادیوی محلی پخش شد، هیچکس باورش نمی‌شد که جکسون‌‌ها تونسته باشن آهنگ خودشون رو ضبط کرده باشن. بعد از ضبط این آهنگ حالا دیگه وقت شرکت در مسابقه‌ بزرگ استعدادیابی شیکاگو بود. جوزف تیمشون و برای سه دوره تو مسابقات استعدادیابی آماتور شیکاگو ثبت نام کرد و هر سه دوره اونا با سه تا آهنگ مختلف برنده مسابقات شدن و چون سه دوره برنده شدن، با توجه به قوانین مسابقات اونا این فرصت رو پیدا کردن که جلوی جمعیت زیادی از تماشاچی‌ها اجرا داشته باشن.قانون مسابقات اینطور بود که اگه گروهی می‌تونه سه دوره برنده مسابقات باشه، می‌تونست در مقابل هزاران نفر جمعیت اجرا کنه و بعد از اجرا هم دستمزد می‌گرفت و این شانس بزرگ نصیب بچه‌ها شد و این اولین باری بود که جکسون‌ها جلوی جمعیت چند هزار نفری اجرا کردن. دیگه آوازه‌ جکسون فایو از شهر کوچیکشون به شیکاگو هم رسیده بود و بعد از شیکاگو نوبت مسابقات استعدادیابی نیویورک بود. مسابقات بسیار رقابتی و حساس تو سالن آپولو نیویورک. فقط صرف شرکت در مسابقات آپولوی نیویورک خودش نشون دهنده‌ این بود که شما حرفی برای گفتن دارید. چون که همه‌ گروه‌هایی که اونجا بودن قبلا تو مسابقات مختلف خودشون مقام آورده بودن.حالا اگه پسرها موفق به کسب پیروزی تو نیویورک می‌شدند، موفقیتشون توی جاهای دیگه تضمین شده بود و برای همین پیروزی در آپولوی نیویورک خیلی برای اون مهم و حیاتی بود. مسئولان مسابقات هم کلی گروه جکسون فایو تحویل گرفته بودند و اصلا تو بخش مقدماتی بهشون اجرا ندادن و مستقیم فرستادنشون فینال. مایکل تو این مسابقات تمام حرکات و رقص‌های تیم‌های رقیب رو زیر نظر داشت و سعی می‌کرد از هر کدومشون یه چیز جدید یاد بگیره. تمام زمان‌هایی که اونا تمرین نداشتن، مایکل داشت تمرین تیم‌های دیگه و رقصشون رو نگاه می‌کرد و ازشون یاد می‌گرفت.روز مسابقه رسید و نوبت اجرای جکسون فایو شد و مایکل با بمبی از انرژی و صدای دوست داشتنی و بچه‌گونه‌ای که داشت و البته رقص زیبایی که می‌کرد، همراه با بقیه برادراش قهرمان مسابقات شدن و اونا شایستگی‌شون رو دیگه به همه ثابت کردن. بعد از مسابقات نیویورک به جکسون فایو پیشنهاد اجرا تو تلویزیون داده شد. اجرا تو تلویزیون شاید سقف آرزوهای خیلی از گروه‌هایی شبیه به گروه جکسون فایو بود. مایکل میگه تو زندگیم انقدر خوشحال و هیجان‌زده نشده بودم. بریم تلویزیون؟ خدا مگه میشه؟ همه چی برای اجرا تو تلویزیون آماده بود.نزدیکای وقت رفتن به نیویورک برای اجرا تو تلویزیون بود که جوزف اومد گفت بچه‌ها سفر کنسله. همه‌ بچه‌ها شوک‌زده شده بودن. بغض گلوشون رو گرفته بود. اجرا تو تلویزیون قرار بود سکوی پرتابشون باشه ولی انگار مشکلی پیش اومده بود. بچه‌ها پرسیدن چی شده؟ چرا؟ اونا منصرف شدن؟ جوزف جواب داد اونا منصرف نشدن. من گفتم که نمیایم. بچه‌ها گفتن پدر مگه میشه؟ چی داری میگی؟ پدر گفت بله میشه. چون که از استودیوی موتان «Motown» تماس گرفتن و ما رو دعوت کردن اونجا.مایکل تو کتابش نوشته اون لحظه‌ای که پدرم این خبر رو بهمون داد، از خوشحالی ستون فقراتم به لرزه دراومد. برای اینکه شما هم در جریان قرار بگیرید که چرا بچه‌ها انقدر از این موضوع خوشحال شدن باید با کمپانی موتان بیشتر آشنا بشید. موتان کمپانی موسیقی بود که بزرگترین ستاره‌های موسیقی اون زمان آمریکا باهاش کار می‌کردن. هر چی که راجع به موسیقی بود تو این کمپانی به بهترین شکلش وجود داشت. از استودیو و امکانات سخت‌افزاری بگیر تا بهترین آهنگساز و تهیه کننده‌ها و تدوین کننده‌ها و صدابردارها و خیلی چیزای دیگه. کار کردن با موتان یعنی پا توی مسیری گذاشتن که بزرگترین خواننده‌های آمریکا و بزرگترین گروه‌های موسیقی آمریکا هم گذاشتن.حالا داستان آشنایی جکسون فایو با کمپانی موتان چی بود؟ آشنایی جکسون فایو با موتان به واسطه‌ خواننده‌ی معروف آن زمان با بابی تیلور بود. بابی تیلور اویلین بار اجرای جکسون فایو رو تو شیکاگو دیده بود و از جای اونا خیلی خوشش اومده بود. بعدا که جکسون فایو تو سالن آبلوی نیویورک اجرا کردن، اول شدن و جوزف بعدش به بچه‌ها گفت که قراره برن به موتان، بابی تیلور و جوزف پسرا رو می‌برن به دفتر موتان تا اونا تست بدن. یعنی بازم به همین راحتی نبوده که همون موقع موتان باهاشون بشینه قرارداد ببنده. نه موتان فقط حاضر شده بود اونا بیان تست بدن ولی جوزف برای اینکه این شانس رو از دست نده، قید اجرای بچه‌ها تو تلویزیون زده بود و به همراه بچه‌ها راهی شهر اتروید دفتر شرکت موتان شده بود.اونجا مایکل و بقیه پسرها باید جلوی چند تا داور اجرا می‌کردند. یعنی نه خبری از تشویق بود نه دست زدن و انرژی دادن. بچه‌ها رفتن رو سن و اجرا کردن و اومدن پایین. بعد گفتن شما برید بیرون گروه بعدی بیاد تست بده. همین. بچه‌ها پیش خودشون گفتن ما تلویزیون نرفتیم، اومدیم اینجا حالا اینطوری؟ ولی اونا خبر نداشتند که رییس موتان، یعنی آقای بری گوردی «Berry Gordy» عاشق اجرای اونا شده و راضی شده که با اونا کار کنه.آقای بری گوردی یکم قبل‌تر با یه خواننده‌ کم سن و سال کار کرده بود و برای اینکه اون خواننده به سن قانونی نرسیده بود، کلی براش حاشیه و داستان درست کرده بودند. برای همین اون اصلا راضی به کار کردن با بچه‌ها نبود ولی وقتی که اجرای اونا رو دید عاشق گروهشون شد و بعد از اینکه به جوزف اعلام کرد که موتان با اونا قرارداد می‌بنده، اومد بچه‌ها رو دور هم جمع کرد و بهشون گفت که من شما رو اونقدری معروف می‌کنم که هیچ کسی تو دنیا از شما معروف‌تر نباشه. من کاری می‌کنم که اسمتون توی تاریخ ثبت بشه و اینجوری شد که جکسون فایو تو ماه مارس سال ۱۹۶۹ با موتان قرارداد بست. یعنی وقتی که تازه مایکل یازده ساله شده بود.بابی تیلور هم اولین تهیه‌کننده‌ آهنگ‌های گروه شد. البته همونطور که مایکل تو کتابش میگه یه تیم مسئول ترانه‎نویسی و تهیه آهنگ‌های این گروه بودند نه یه فرد. جکسون فایو دیگه هیچ کدوم از آهنگ‌های قبلیشون رو نمی‌تونستن توی موتان اجرا کنن. چون آهنگ‌هایی که اون اجرا می‌کردن برای خواننده‌های دیگه بود و به دلیل حق پخش خب مسلما. منتهی نمی‌تونست از اون آهنگاست کنه تا گروه خودش آهنگ‌سازی خودشو داشت و پسرهای جکسون فایو باید دیگه یاد می‌گرفتند که به جای اینکه آهنگ‌های خواننده‌های دیگه رو بخونن، آهنگ‌های خودشون رو بخونن.خب دقت کردید ده یازده سال اول زندگی مایکل چطور گذشت؟ دیگه اون از چهار پنج سالگی رقص و آواز شروع کرد. شیش سالش که شد به عنوان خواننده پس‌زمینه رفت تو گروه موسیقی برادراش. فقط هشت سالش که بود شد خواننده اصلی گروه. از هشت سالگی تا ده سالگی همراه با گروه جکسون فایو کلی اجرا داشتن و به دفعات تو جاهایی اجرا می‌کردند که قرار بود بعد از گروه‌هایی بیان تو صحنه تو اون سن، صحنه‌هایی که اصلا مناسب بچه‌ها نبود رو از نزدیک می‌دید. یازده ساله‌اش هم که شد دیگه به عنوان یه خواننده‌ حرفه‌ای با موتان قرارداد بست. یعنی کل زندگی مایکل تا اینجا شده موسیقی و کار و خبری از دنیای فانتزی که بچه‌ها برای خودشون دارن نیست.مایکل خیلی زود بزرگ شده بود و حالا دیگه تو شهر خودشون و البته تو شیکاگو معروف شده. اونم در حالی که فقط یازده سالشه. بعد از قرارداد موتان با جکسون فایو، برادرها برای اینکه کاملا زیر نظر کمپانی باشند، رفتن به کالیفرنیا و شهر بورلی‌هیلز «Beverly Hills». بورلی هیلز یکی از گرانقیمت‌ترین شهرهای آمریکاست که خیلی از مشهورترین بازیگران سینمای هالیوود و خواننده‌ها و هنرمندان اونجا زندگی می‌کنن. تو بورلی هیلز بچه‌های توی خونه‌ بری‌ گوردی رییس موتان و خانم دایانا راس اقامت داشتن.خانم دایانا از اینجا وارد داستان ما میشه. دایانا یه خواننده‌ بسیار معروفی بود که اونم با موتان کار می‌کرد و اون زمانم تو اوج محبوبیتش بود. دایانا چهارده سال از مایکل بزرگتر بود. یعنی موقعی که مایکل ۱۱ ساله رفته بود به بورلی هیلز، دایانا ۲۵ سالش بود. یه دختر خواننده‌ خوشگل معروف که از اونجایی که از گروه جکسون فایو خیلی خوشش اومده بود، حاضر شد که بچه‌ها رو پیش خودش یه مدت کوتاهی نگهداره. خونه‌ دایان راس خونه‌ بری‌ گوردی نزدیک هم بود و بچه‌ها بین این دو تا خونه تو رفت‌وآمد بودن و البته چون اونجا هنرمندا و خواننده‌های دیگه‌ای هم زندگی می‌کردن و کار می‌کردن، بچه‌ها می‌تونستن از نزدیک هنرمندایی رو ببینن که تا قبل از این فقط اونا رو تو قاب تلویزیون دیده بودن.یکیشم همین خانم دایانا راس یبود. مایکل در خصوص دایانا و زندگی تو بورلی هیلز میگه دایانا فوق‌العاده بود. اون هم خواهر بود، هم مادر و هم دوست. اون یه سال و نیم از ما مراقبت کرد. دایانا که زن بسیار معروفی بود، از زندگی شخصیش می‌گذشت و زمانش رو برای ما می‌گذروند. از همون زمان من شیفته‌اش شدم. درسته که ما فقط از شیکاگو به کالیفرنیا اومدیم اما انگار از یه کشور به کشور دیگه‌ای سفر کرده بودیم. ما عاشق کالیفرنیا شده بودیم.یکی از ویژگی‌های بورلی هیلز این بود که ما با ستارگان موسیقی از نزدیک دیدار می‌کردیم. موقعی که من تونستم استیون رابینسون که خیلی دوسش داشتم و از نزدیک ببینم و بهش دست بدم، خوب یادمه که چنان هیجان‌زده بودم که انگار با یک پادشاه دارم دست میدن.بله. دیگه پسرهای جکسون فایو زندگیشون رو گذاشته بودن پای کارشون. اونقدری که دیگه نمی‌تونستن ادامه تحصیل بدن و یه معلم خصوصی میومد تو خونه بهشون درس می‌داد. اونا دیگه اونقدری معروف شده بود که خبرنگارا دورشون جمع می‌شدن و مردم عادی برای امضا گرفتن براشون صف می‌کشیدن. موتان برای اون‌ها کلاس‌های رفتاری و قواعد زبان هم برگزار می‌کرد، اونا لیستی از سوالاتی که خبرنگارا ممکن بود از بچه‌ها بپرسن آماده کرده بودن و به پسرها یاد می‌دادن که دونه‌دونه سوال‌ها رو چطوری باید جواب بدن؟ حتی مدل مو. مدل آرایش و لباسی که بچه‌ها می‌پوشیدن هم به انتخاب موتان بود.خیلی زود ضبط آهنگ تو موتان شروع شد. موتان هم بهترین‌های موسیقی رو در اختیار داشت و هم اندازه کافی قدرت رسانه‌ای برای معرفی کردن آثارش داشت. اولین آهنگ جکسون فایو تو موتان سال ۱۹۶۹ وقتی که مایکل ۱۱ سالش بود به بازار اومد و تو همون شیش هفته‌ اول حدود دو میلیون نسخه ازش فروش رفت و تو جدول موسیقی آمریکا رتبه‌ اول رو گرفت و جکسون فایو رفت به صدر موسیقی آمریکا.تک آهنگ بعدی اونا که ای بی سی نام داشت، چهار ماه بعد منتشر شد و اونم تو دو هفته‌ اول دو میلیون فروخت و اونم در جدول موسیقی آمریکا اول شد. تک‌آهنگ سومشون هم باز تو دنیا بهترین شد و به مدت پنج هفته رتبه اول جدول موسیقی آمریکا را تصرف کرد. قبل از اون هیچ آهنگی نتونسته بود انقدر طولانی در صدر جدول باقی بمونه و البته همین اتفاق برای تک آهنگ چهارمشونم افتاد. پس چی شد؟ هر چهار تک آهنگ اول گروه جکسون فایو، در جدول موسیقی آمریکا اول شده بود و این رکورد رو هیچ گروه و خواننده‌ دیگه‌ای نتونسته بود بزنه و این یکی از ۳۹ رکورد گینس مایکله.حالا تصور کنید مایکلی که فقط ۱۱، ۱۲ سالشه. خواننده‌ این گروهه. یه بچه موفرفری، سیاه، شیرین و البته قد کوتاه. مایکل انقدی قدش کوتاه بود که مسئولان سالن برای اجراهاش یه جعبه میوه زیر پاش می‌ذاشتن که مایکل بره بالای اون و اینطوری حداقل قدش به میکروفون برسه. البته حالا دیگه میکروفون جزئی از بدن مایکل شده بود و اون تونسته بود جوان‌ترین خواننده تاریخ بشه که تک آهنگش در جداول موسیقی شماره یک میشه. اونم نه یک آهنگ، چهار تک‌آهنگ پشت‌سرهم.بریم با هم یکی از این چهار آهنگ به نام ای بی سی رو با صدای مایکل یازده ساله گوش کنیم:(۳۵:۳۹ـ۳۶:۳۴)یکی از اجراهای معروف جکسون فایو، اجرا تو مراسم زیباترین زن سیاه پوست آمریکا بود. مجری این مراسم دایانا راس بود و این مراسم جکسون فایو را از قبل هم معروف‌تر کرد. کلماکره که دایانا راس بود، سعی می‌کرد سنگ تموم بذاره و این مراسم دیگه آخرش بود. آوازه‌ جکسون فایو در آستانه‌ سال ۱۹۷۰ تو کل آمریکا پیچیده شده بود. همزمان با آغاز تورهای گروه دیگه طرفدارا برای یه لحظه دیدن اعضای گروه و به خصوص مایکل خودشون رو می‌کشتن. جکسون فایو شهر به شهر و کشور به کشور می‌رفت جلو کنسرت می‌ذاشت و همه‌ مردم و مجذوب خودش می‌کرد.اونا وقتی به هتل محل اقامتشان تو یکی از شهرهای مقصد می‌رسیدن، مجبور می‌شدند خودشون تو هتل حبس کنند که از دست طرفداراشون در امان بمونن. البته برادرها تو همون هتل نمی‌ذاشتن بهشون بد بگذره و همیشه برای خودشون یه تفریح و سرگرمی درست می‌کردن. بالش بهم پرتاب می‌کردن. بازی می‌کردن. می‌زدن تو سر و کله‌ همدیگه. البته برادرای بزرگتر هم تو هتل یواشکی با طرفداران و دوست دختراشون ارتباطات آنچنانیم داشتن.مایکل میگه روبه‌رو شدن با دخترانی که دیوانه‌وار با هیجان به طرف ما میومدن، واقعا یکی از ترسناک‌ترین تجربه‌های زندگیم بوده. کافی بود ما برای کاری خریدی چیزی بریم بیرون. مثل مور و ملخ می‌ریختن و همه چیز به هم می‌ریخت. اونا موهامون می‌گرفتند می‌کشیدند. چنگمون می‌زدن. انقد که بعضی وقتا ما از شدت درد فریاد می‌زدیم. بعد هم میگه ترسناک‌ترین طرفدارانم توی انگلیس بودن. موقعی که هواپیماشون می‌خواست تو انگلیس بشینه، تو فرودگاه بالای ده هزار نفر فرودگاه رو تسخیر کرده بودن. هواپیما نتونست بشینه. پسرها واقعا ترسیده بودن و خواهش می‌کردن که تو رو خدا برگردیم ولی هواپیما سوخت کافی نداشت و باید حتما می‌نشست.اون شب اونا خیلی شانس آوردن که تونستن زنده به هتل برسن. تو اون بازه‌ زمانی یعنی سال‌های ۱۹۷۰ جکسون فایو چهار تا آلبوم به بازار داد. اونم مثل ماشین خودکار آلبوم می‌دادن بیرون. منتهی می‌ساخت و اونا اجرا می‌کردن. اونم بدون اینکه اجازه داشته باشن هیچ دخل و تصرفی تو آهنگ‌ها داشته باشن. حتی متن خیلی از آهنگ‌ها اصلا به سن خواننده نمی‌خورد.تو اون دوران ایده‌های مایکل برای تنظیم و متن آهنگ‌ها جدی گرفته نمی‌شد و موتان کاری رو انجام می‌داد که خودش فکر می‌کرد درسته. حتی بابی تیلور که اونا رو به موتان معرفی کرده بود، دیگه در کنار پسرها نبوده و از تیم کنار گذاشته شده بود. دلیلشم این بود که به نظر بری گوردی آهنگ‌هایی که بابی تهیه می‌کرد، واسه جکسون فایو قدیمی بودن و بری گوردی می‌خواست بچه‌ها آهنگ‌هایی با سبک جدید بخونن.مایکل که نه کنترلی روی آهنگش داشت و نه کنترلی روی زندگیش. اون باید دقیقا کاری می‌کرد و چیزی رو می‌خوند که موتان بهش می‌گفت و این موضوع اون خیلی اذیت می‌کرد ولی خب شاید بدون موتان جگسون فایو نمی‌تونستن به این سرعت به قله‌ موسیقی دنیا برسن و البته در کنارشم روز به روز ثروتمندتر بشن.بری گوردی همه‌جوره از جکسون فایو استفاده می‌کرد و این موضوع اون زمان برای جکسون فایو با کمپانی موتان وین وین بود. هم جکسون فایو داشت محبوب‌تر می‌شد و موتان داشت سودشو می‌برد. موتان انیمیشن جکسون فایو هم درست کرده بود که هر شنبه از تلویزیون پخش می‌شد. یکی از تماشاچی‌های اصلیش خود مایکل بود که همیشه علاقه‌ زیادی به کارتون و فیلم داشت.با ورود مایکل به چهارده سالگی ظاهرش به شدت تغییر کرد. از این بلوغ‌های یهویی پسرا که دیدید صدا و سیما و قد و هیکلش یهو تغییر می‌کنه. مایکل اتفاقی براش افتاد قدش بلند شد. صداش عوض شد. صورتش تغییر کرد. طرفدارای که چند وقتی اون ندیده بودند، انتظار داشتن هنوزم با یه بچه‌ کوچولو و بامزه ملاقات کنن ولی مایکل دیگه اون بچه‌ سابق نبود.این دوران برای مایکل دوران خیلی سختی بود. هرچقدرم که سنش بیشتر می‌شد، وضعیت پوستشم بدتر می‌شد. مایکل میگه یه روز پا شدم خودم تو آینه نگاه کردم و دیدم از هر منفذ پوستی یه جوش چرکی زده بیرون و هرچقدرم که من نسبت به این قضیه حساس‌تر می‌شدم، اوضاع پوستم خراب‌تر میشد و همین باعث شد که حسابی خجالتی و گوشه‌گیر بشم و از ترس جوشام حتی جرات نکنم با هواداران روبه‌رو بشم.مایکل با وجود این جوش‌ها و با توجه به گریم‌هایی که روی صحنه می‌کرد، تنها جایی که راحت بود و بهش حسابی خوش می‌گذشت، روی صحنه بود ولی بعد اینکه اجرا تموم می‌شد دوباره مایکل می‌موند و آیینه‌ روبه‌روش ولی هرطور که بود بالاخره مایکل کمی به این وضعیت عادت کرده و سعی کرد با تغییر رژیم غذاییش اوضاع رو بهتر کنه و یواش یواش رو آورد به گیاه‌خواری و تا آخر عمرشم گیاه‌خوار باقی موند.مایکل سال ۱۹۷۱ به پیشنهاد بری گوردی اولین آهنگ تک نفره‌اش به بازار ارائه داد. برابری حسابی رو مایکل سرمایه‌گذاری می‌کرد و جوابشم می‌گرفت. یه سال بعد مایکل برای اولین بار با دنیای سینما هم همکاری کرد و موسیقی فیلم بن رو ضبط کرد. آهنگ بن مایکل تو جدول موسیقی آمریکا باز هم اول شد. نامزد جایزه آکادمی و برنده‌ جایزه‌ گلدن گلوب هم شد و خیلی هم مورد توجه مردم قرار گرفت. این آهنگ:(۴۲:۵۴ـ۴۳:۳۱)سبک موسیقی آمریکایی دیگه اون زمان اندازه‌ همبرگر و شلوار جین تو بین مردم محبوب شده بود. تو همین سال جکسون فایو اولین تور بین قاره‌ایش رو از انگلیس شروع کرد و مایکل از اینکه می‌دید در خارج از آمریکا هم گروه جکسون فایو این همه طرفدار داره شاخ درآورده‌ بود که خب داستان پیاده شدن از هواپیماشون گفتیم تو انگلیس. اونا با ملکه هم دیدار داشتند. مایکل می‌گفت حتی تو خوابم هم نمیدم که بتونم یه روز ملکه انگلیس رو از نزدیک ببینم.تورهای جکسون فایو تو سوئیس و پاریس ادامه پیدا کرد و تا چین و ژاپن هم کشیده شد و به استرالیا و نیوزلند هم رسید و بعد هم نوبت قاره آفریقا و کشور سنگال بود. جکسون فایو در ادامه‌ کاراش آهنگ دنسینگ ماشین رو به بازار داد که این آهنگ تمام دیسکوها را به تسخیر خود درآورد و یکی دیگه از کارهای پرطرفدار اونا شد. چیزی که تو این آهنگ متمایز بود، این بود که مایکل تو اجرای این آهنگ چند تا حرکت رقص خیابونیم که بهش «رقص آدم آهنی» می‌گفتند به اجراش اضافه کرده بود.اجرای رقص آدم آهنی توسط مایکل همانا و وایرال شدن این نوع رقص همانا! از فردای روز اجرا تمام نوجوونای آمریکا تو خیابونا داشتن شبیه آدم آهنی می‌رقصیدن. تاثیر این رقص مایکل به این سرعت در سراسر آمریکا و بعد در سراسر جهان یه اتفاقی کم‌نظیر بود. اونقدری که خود موتان و مایکل رو هم شوکه کرده بود. این رقص آدم آهنی رو اونایی که دهه‌ پنجاهی هستن یا مثل من دهه شصتی هستن، بهتر یادشونه. یه زمانی تو هر دورهمی و مهمونی یه نفر بود که بلد باشه اینطوری برقصه، نفری که معمولا از این کاپشن چرم داشته و پشت موهاشم بلند بود.تو مدارس زنگ تفریح بچه‌ها خوراکشان تمرین رقص‌های مایکل بود. یه حرکت که یاد می‌گرفتن می‌تونستی دویست بار اجرا کنی و مورد تشویق حضار قرار بگیری. بگذریم. حالا درسته که به ظاهر همه‌چی عالی به نظر می‌رسید ولی پشت پرده اوضاع اونقدرها هم خوب نبود. بچه‌ها داشتن بزرگ می‌شدن و می‌خواستن راجع به کاراشون نظر بدن ولی تیم عریض و طویل موتان اجازه هیچ دخالتی به اونا نمی‌داد. موتان برای هر کاری یه گروه داشت و تعداد افراد پشت صحنه اونقدر زیاد بود که سر تمرین و پشت صحنه‌ها جای راه رفتن نبود و خب تمام این افراد سعی می‌کردند براساس سلیقه‌های موتان کار گروه رو پیش ببرند و این یعنی خبری از خلاقیت بچه‌ها نبود.مثلا یه بار مایکل اصرار داشت که بذارن او با کلاه مشکی معروفش بره رو صحنه که البته اون موقع هنوز اصلا معروف نشده بود ولی هر چقدر اصرار کرد موتان قبول نکرد و گفت این کلاه اصلا جذابیتی نداره و بعدا مشخص شد که نه تنها این کلاه برای کار مایکل جذابیت داشت، بلکه به امضای کار مایکل تبدیل شد.اختلاف پسرا با موتان هر روز بیشتر می‌شد. اوضاع اونا با ازدواج یکی از برادران مایکل با دختر رئیس موتان آقای بری گوردی پیچیده‌تر شد. انگار اون رفته بود تو تیم موتان و بقیه برادرا تو تیم مخالف بودند که دیگه از کار تو موتان راضی نبودن. وقتی که اختلافات زیاد شد، مایکل به نمایندگی از برادرا رفت پیش بری گوردی. گفت که اونا می‌خوان متان رو ترک کنن. مایکل میگه این کار یکی از سخت‌ترین کارهایی بود که تو زندگیم انجام دادم. چون من عاشق بری‌ گوردی بودم و اون رو نابغه‌ی موسیقی می‌دونستم. اون کسی بود که ما رو به آمریکا و مردم جهان معرفی کرده بود و ما بهش مدیون بودیم ولی دیگه وقت رفتن بود.در هر صورت مایکل و برادراش از متان جدا شدن و کارشون با کمپانی اپیک شروع کردن. اپیک قدرت و سرمایه‌ متان رو نداشت و نمی‌تونست مثل متان برای گروه تبلیغات کنه ولی در عوض بهشون پول خیلی بیشتری می‌داد و مهم‌تر اینکه به اونا اجازه می‌داد که دستشون برای آهنگسازی و اعمال نظر کلی باز باشه ولی این وسط دو تا مشکل بود.اول اینکه یکی از برادران مایکل همونی که با دختر بری گوردی ازدواج کرده بود از متان جدا نشد و جکسون فایو بدون اون به فعالیتش ادامه داد ولی خب اونا انقدر خواهر برادر داشتن که بتونن راحت جاش رو پر بکنن. دومین مورد هم این بود که موتان به برادران جکسون اجازه نداد که فعالیت گروهشون رو با نام جکسون فایو ادامه بدن. چون این اسم به نام موتان ثبت شده بود. برای همین اسم گروه از اون به بعد شد گروه جکسون‌ها. وقتی که مایکل از متان جدا شد، هنوز یه قرارداد نیمه‌تمام دیگه هم باهاشون داشت ولی این قرارداد برای خوانندگی و رقص نبود. برای بازیگری تو یه فیلم بود.قرار بود که مایکل توی فیلم موزیکالی به نام د ویز بازی کنه و این اتفاق افتاد. وقتی که فیلم اکران شد از خود فیلم خیلی استقبال نشد ولی بازی مایکل نظر مثبت منتقدین رو به همراه داشت و کلی از بازیگریش هم تعریف و تمجید شد. تو جریان ضبط فیلم مایکل به خاطر نقشی که داشت مجبور بود ساعت‌ها زیر دست گریمورها بشینه و اونا صورتش رو گریم کنن و مایکل از این بابت نه تنها ناراحت نبود، بلکه احساس خوشحالی می‌کرد. چون گریم‌ها می‌تونستن جوش‌های صورت بپوشونن و بهش اعتماد به نفس از دست رفته‌اش رو برگردونن. مایکل تو اون فیلم نقش یک مترسک رو بازی می‌کرد و هنرپیشه‌ روبه‌روش دایانا راس بود و شاید یکی دیگه از دلایلی که مایکل خیلی دوست داشت تو این فیلم بازی کنه، همراهی با دایانا بود. شاید بشه گفت دایانا اولین عشق مایکل بود.با وجودی که این دو نفر با هم اختلاف سنی زیادی داشتند و همونطور که گفتیم دایانا چهارده سال از او بزرگتر بود، ولی مایکل دایانا را دوست داشت و خب به خاطر اینکه اون همیشه آدم خجالتی و توداری بود، هیچ‌وقت نتونسته بود این علاقشو به دایانا نشون بده. در واقع چند سال بعد وقتی که دایانا ازدواج کرد، تازه معلوم شد که مایکل اون رو دوست داشته. اون بابت ازدواج دایانا اصلا خوشحال نشد و به طور ضمنی هم اشاره کرد که دایانا از سال‌ها قبل دوست داشته. کسی چه می‌دونه؟ شاید از همون زمانی که یازده سال بوده و برای اولین بار دایانا رو دیده.خجالتی بودن مایکل تو زندگیش خیلی بهش آسیب زد. کلا مایکلی که روی صحنه می‌رفت با مایکل پشت صحنه زمین تا آسمون فرق داشت. پشت صحنه مایکل اونقد کم‌رو بود که وقتی با کسی حرف می‌زد روش نمی‌شد تو چشمش نگاه کنه. مایکل به درخواست هیچ‌کدوم از اطرافیانش نمی‌تونست جواب منفی بده. روش نمی‌شد راجع به مسائل عشقی و روابطش با هیچ‌کسی حتی برادرش صحبت کنه و برای همین اون هیچ وقت یه دوست بسیار نزدیک کنار خودش نداشت. چون انگار دور خودش یه حصاری کشیده بود و انقدر درونگرا بود که کسی به حریم خودش راه نمی‌داد.در رابطه با خجالتی بودنش تو کتابش نوشته که اگه به من بگن که جلوی یک نفر برقص و بخون، برام خیلی سخته و خجالت می‌کشم این کارو بکنم ولی اگه اون یک نفر به سی هزار نفر اونوقته که کار برام راحت میشه و البته می‌دونم که درک این موضوع برای شما مشکله.بازی تو فیلم د ویز برای مایکل یه حسن دیگه هم داشت. اونم این بود که سر صحنه‌ اون فیلم مایکل با کوئین سی جونز آشنا شد. کوئینسی جونز دوستاش کیو صداش می‌زدن آهنگساز و تنظیم‌کننده‌ بزرگی بود که همین قدر درباره‌اش بگم که تا الان ۷۹ بار کاندید جایزه گرمی شده و ۲۷ بار این جایزه رو برده. آشنایی همکاری این دو نفر با هم برای هر دوشون یکی از بهترین اتفاقات زندگیشون بود. حتی با وجود اختلاف سنی ۲۵ ساله‌ای که با هم داشتن، مایکل میگه ارتباط من و کوئنیسی مثل ارتباط پدر و پسر بود؛ مثل ارتباط دو دوست. دو دوستی که همدیگه رو خوب می‌شناختیم و خوب درک می‌کردیم.بعد از تموم شدن فیلم مایکل با کوئینسی تماس می‌گیره می‌گه که می‌خواد برای آلبوم جدیدش با چندتا تنظیم‌کننده‌ خوب کار کنه و اگه می‌تونه یکی بهشون معرفی کنه. کوئینسی جواب میده که باشه ولی چرا خود من تضمین کننده‌ کارت نباشم؟ کی از این بهتر؟ و اینطوری همکاری رسمی این دو نفر شروع شد و خیلی زود اولین کار مشترکشون اومد بیرون؛ آلبوم «Off the Wall» یا همون غیر معمول.برای شروع ساخت این آلبوم وقتی که کوئینسی از مایکل پرسید که دوست داری آلبوم چه سبکی باشه؟ چه جوری باشه؟ مایکل بهش جواب داد که باید سبک این آلبوم جوری باشه که حتی یه ذره هم به سبک گروه جکسون‌ها شبیه نباشه. گفتن این جمله برای مایکلی که سال‌ها بود با برادراش کار می‌کرد و عاشق اونا بود خیلی سخت بود. ولی اون گفت‌ و کوئینسی هم به نحو احسن انجام داد و البته خود مایکل هم تو تولید و تنظیم نقش پررنگی داشت. از این آلبوم استقبال بسیار خوبی شد و چهار تا آهنگ از این آلبوم تو لیست بهترین آهنگ‌های آمریکا قرار گرفتند که اینم یکی دیگه از رکوردهای مایکله.اون اولین خواننده‌ایه که چهار تا آهنگ از یک آلبومش رفته جزو ده اثر برتر موسیقی آمریکا. این آلبوم تو سه سال هفت میلیون نسخه فروش رفت و به پرفروش‌ترین آلبوم یک هنرمند سیاه‌پوست که تا اون زمان در جهان منتشر شده بود تبدیل شد. تو این آلبوم تک آهنگ «rock with you» موفق‌ترین آهنگ آلبوم شد و آهنگ «Don&#x27;t Stop &#x27;Til You Get Enough» مایکل اولین جایزه گرمی رو هم به ارمغان آورد. این آهنگ:(۵۴:۲۸ـ ۵۵:۰۰)زمان انتشار آلبوم غیر معمول مایکل ۲۱ سالش بود. با این که اون خودش تنهایی کار می‌کرد آلبومیا ولی همچنان اولویت اصلیش کار با گروه جکسون‌ها بود.مایکل خودش از این دوران تو کتابش اینطوری یاد می‌کنه که میگه من به این که همیشه اطرافیانم از من یه سری درخواست داشته باشن و منم درخواست‌هاشون رو انجام بدم عادت کرده بودن. اونا نیاز به حمایت داشتن. منم ازشون حمایت می‌کردم ولی تو ۲۱ سالگی حس کردم دیگه کسی نیاز به حمایت من نداره و من باید هوای خودم بیشتر از قبل داشته باشم. منی که تا اون سن هیچ وقت نه گفتن به آدمای نزدیکم بلد نبودم، دیگه باید یاد می‌گرفتم که این کارو بکنم.مایکل بعد از اینکه تصمیم گرفت کنترل زندگی حرفه‌ای خودش به دست بگیره، اولین کاری که کرد این بود که قرارداد مدیریتی که با پدرش داشت رو تمدید نکرد. مایکل با قوانین سفت و سخت پدرش موافق نبود و ترجیح داد که دیگه به صورت حرفه‌ای با جوزف کار نکنه. هرچند که خودش گفت این ترک همکاری ذره‌ای از احساس من نسبت به پدرم رو کم نکرد. فقط موضوع این بود که من و پدرم واقعا ایده‌های مختلفی داشتیم و تو کار با هم کنار نمیومدیم و اینطوری مایکل خیلی محترمانه جوزف رو اخراج کرد.از طرف دیگه هم یادمونه که گروه جکسون‌ها دارن تو اپیک کار می‌کنن و کار تو اپیک هم خوب پیش می‌رفت. اونا آلبوم سرنوشت رو هم به بازار دادن و این آلبوم تبدیل شد به موفق‌ترین آلبومی که تا به الان داده‌ بودن. منتهی هرچی مایکل مشهورتر، می‌شد انگار تنهاتر می‌شد. مایکل تو کتاب خاطراتش میگه:«مردم به خودشون فکر می‌کنن که چون تو همه چیز تو زندگیت داری، پس حتما خوشبخت و خوش شانسی و می‌تونی هر وقت اراده کنی همه جا بری و همه کار بکنی اما خبر ندارند که اون شخص مشهور تشنه‌ ساده‌ترین اتفاقات و خوشی‌های زندگی میشه. دلخوشی‌های ساده‌ای که همه دارن ولی شخصیت‌های معروف ندارن.»خب مایکل شریک زندگی هم نداشت و بنابراین در اوج شهرت خیلی احساس تنهایی می‌کرد. جالبه که مایکل تو کتابش وقتی شروع می‌کنه به تعریف کردن داستان‌های مربوط به زنانی که باهاشون در ارتباط بوده، میگه که اولین عشق زندگیش دختری بوده به نام «تتو مونیل» که گویا مدت نسبتا زیادی باهاش ارتباط داشته. بعد همون‌جا میگه که مونیل بعد از داینا راس اولین عشق زندگی من محسوب می‌شد. یعنی بازم مشخصه که دایانا رو از همون روزای اول دوست‌ داشته. بعد ادامه میده که وقتی خبر ازدواج دایانا رو شنیدم با اون مردی که باهاش ازدواج کرده بود احساس حسادت کردم.سال ۱۹۷۹ با معرفی نامزدهای مراسم گرمی، مایکل تمام غرورش تو موسیقی خدشه‌دار شد. با وجود اینکه آلبوم غیرمعمول یکی از معروفترین آلبوم‌های اون سال حساب می‌شد اما این آلبوم برای جوایز گرمی فقط تو یه بخش نامزد شد. البته جامعه‌ موسیقی هم از این انتخاب متعجب بود. مایکل احساس می‌کرد که صنعت موسیقی و طرفداراش دیگه به اون اهمیت نمیدن. اون بعدها گفت که بعد از شنیدن این خبر، به تنها چیزی که فکر می‌کردم این بود که آلبوم بعدی باید اونقدری عالی باشه که جای هیچ شک و شبهه‌ای نداشته باشه. مایکل گفت:«اون مراسم گرمی انقدری من رو ناراحت کرد که انگار آتش به جونم زدن. تمام فکر و ذهن رو گذاشتم روی آلبوم بعدی و با تمام وجودم می‌خواستم که آلبوم بعدی بی‌نظیری باشه. حتی بی‌نظیر ر از آلبوم غیرمعمول که چهارتا آهنگش رفتن تو تاپ رکورد و رکورد شکوندن.»این حس تولید آلبومی بهتر از تمامی آلبوم‌های قبل یه دلیل دیگه هم داشت. داستانش این بود که تو همون سال تولید آلبوم غیرمعمول و بعدشم جوایز گرمی، مایکل به خبرنگار مجله‌ بسیار معروف رولینگستون گفت که اگه دوست داشته باشن، می‌تونن تصویرشون رو روی جلد مجلشون چاپ کنن ولی پاسخ اونا به مایکل منفی بوده و خبرنگار مجله بهش گفت که اگر عکس سیاه‌پوستان روی مجله‌ها چاپ بشه، فروش نمیره. مایکل در جواب گفت صبر کن. روزی می‌رسه میاید از من خواهش کنید که باهاتون مصاحبه کنم و عکسم رو چاپ کنید. شاید اون روز این کار رو انجام بدم، شایدم نه.خلاصه که مایکل سخت کار کرد و کار کرد و کار کرد و به کمک کوئینسی جونز تمام تجربه و تخصص و استعدادش رو گذاشت برای آلبوم بعدیش و خروجی کار شد موفق‌ترین آلبوم تاریخ موسیقی جهان؛ آلبوم تریلر «Thriller».(۰۱:۰۰:۲۱ـ۰۱:۰۰:۴۸)وقتی که آلبوم تریلر آماده شد، مایکل نمی‌خواست اون رو منتشرش کنه. دلیلشم این بود که احساس می‌کرد کوئینسی جونز اندازه کافی به کار مشترکشون اطمینان نداره. مایکل می‌گفت من مطمئنم که این آلبوم می‌ترکونه ولی کوئینسی می‌گفت فکر می‌کنم بین دو تا پنج میلیون فروش بره و دیگه اونقدرا که تو فکر می‌کنی ازش استقبال نشه. مایکل با ناراحتی گفت اگه اینطوریه اصلا منتشرش نکنیم ولی در آخر آلبوم منتشر شد و فقط در سال اول ۲۵ میلیون نسخه از فروش رفت و تا به امروز بیش از ۱۱۰ میلیون نسخه ازش فروش رفته و این آلبوم با اختلاف پرفروش‌ترین آلبوم تاریخ موسیقی جهانه و اسمش تو گینس ثبت شده.شاید واستون جالب باشه که بدونید پرفروش‌ترین آلبوم بعدی تو لیست پرفروشترین‌ها ۴۹ میلیون نسخه ازش فروش رفته. تریلر تنها آلبوم دنیاست که تونسته دوبار در سال‌های ۱۹۸۳ و ۱۹۸۴ پرفروش‌ترین آلبوم سال آمریکا باشه و علاوه بر این تریلر به مدت ۱۲۲ هفته تونست در بیلبورد دویست آهنگ برتر دنیا جا خوش کنه. واقعا رکوردها بی‌نظیر و تکرار نشدنیه! واقعا تکرارنشدنیه!سال ۸۴ مایکل نامزد دریافت ۱۲ جایزه گرمی برای این آلبوم شد و ۸ تاشم برد و رکورد بیشترین تعداد جایزه گرمی در این سال به دست آورد. رکوردی که تا امروز هم پابرجاست. مایکل با انتشار تریلر کل صنعت موسیقی آمریکا و جهان رو که اون زمان در حال افول بود رو زنده‌ کرد. نیویورک تایمز نوشت مایکل پدیده‌ موسیقی دنیاست و در دنیای موسیقی پاپ، مایکل جکسون یک طرف و بقیه دنیا یه طرف. ویدیوی مربوط به آهنگ تریلر تا یک سال بعد از انتشار آلبوم منتشر نشد ولی وقتی منتشر شد شبکه ام‌تی‌وی تو هر یک ساعت، دو بار ویدیو چهارده دقیقه‌ای اون نمایش می‌داد. همون ویدیویی که توش نشون میده مرده‌ها از قبل بلند میشن با مایکل می‌رقصند و مایکل زامبی میشه.این موزیک ویدیو تو کتابخونه‌ کنگره‌ ملی آمریکا اسمش به عنوان معروف‌ترین موزیک ویدیوی تاریخ ثبت شده. هزینه‌ ساخت اولیه این موزیک ویدیو نیم میلیون دلار بود که در زمان ساخت به یک میلیون دلار رسید و مابه‌‌تفاوت شما مایکل شخصا پرداخت کرد. چون می‌خواست این ویدیو هیچی کم نداشته باشه و خب در زمان ساختش پرهزینه‌ترین ویدیو تاریخ موسیقی بود. البته که فقط کت قرمزی که مایکل و ویدیوی مربوط به این آهنگ پوشیده بود، سال ۲۰۱۱ تو یه حراجی به قیمت ۱ میلیون و ۸۰۰ هزار دلار فروخته شد.آلبوم تریلر یه ویدیو کلیپ دیگه معروف هم برای آهنگ بیت بیت داره. همون ویدیویی که توش نشون میده دو تا گروه جوان خلافکار می‌خوان دعوا کنن. جالبه که تمام بازیگران این کلیپ واقعا از خلافکاران پایین شهر بودند که مایکل برای این کلیپ ازشون بازی گرفته‌ بود. جوونایی که شاید آرزوشون دیدن مایکل از نزدیک بود ولی حالا اومده بودن داشتن باهاش می‌رقصیدند و باهاش فیلم بازی می‌کردن.حالا دیگه مایکل ۲۵ سالشه و محبوب‌ترین هنرمند دنیاست. پولش هم از پارو بالا میره و البته در آستانه‌ ترک گروه جکسون‌ها و قطع همکاری با برادرانشه. مایکل تو همین سن کم، تمام قله‌های موسیقی و هنر رو فتح کرده و داره پا در نیمه‌ دوم زندگیش می‌ذاره. ۲۵ سال دوم زندگی مایکل که پر از حاشیه‌اس. از اتهامات مربوط به کودک‌آزاری گرفته تا عمل‌های زیباییش تا حتی ماجرای مرگ مشکوکش و خیلی چیزای دیگه که داستان همه‌ اینا رو قرار تو اپیزود دوم بشنوید.تو این اپیزود ظهور پادشاه پاپ از تولد تا اوجش رو شنیدید و تو اقرار ماجراهای حاشیه‌ای زندگیش رو بشنوید. ممنون از نازنین قاری و نکیسا عبداللهی تیم تولید محتوا. سپاس فراوان از همراهی شما عزیزان دل. اپیزود رو با آهنگ بسیار معروف بیت بیت از آلبوم تریلر مایکل جکسون به پایان می‌بریم. به امید دیدار! امیر سودبخش دی ماه ۱۴۰۰(۰۱:۰۶:۰۶ـ۰۱:۰۷:۳۷)بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/پادشاه-پاپ-(1)-|--داستان-زندگی-مایکل-جکسون-id2748108-id453581315?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%20%D9%BE%D8%A7%D9%BE%20(1)%20%7C%20%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84%20%D8%AC%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jul 2023 14:55:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قائم مقام؛ داستان زندگی قائم مقام فراهانی</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B3%DB%B3-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-hpne5dghybyn</link>
                <description>دوستان سلام به پادکست رخ خوش‌ اومدید. من امیر سودبخش هستم و در اینجا هر بار شما رو با داستان زندگی افراد تاثیرگذار در تاریخ آشنا می‌کنم. این سومین اپیزود میانی پادکست رخه که در آذر۱۴۰۰ منتشر میشه. قراره تو اپیزود قائم مقام، شما داستان زندگی «میرزا سید ابوالقاسم، قائم مقام فراهانی» رو گوش کنید.دوستانی که اپیزودهای پادکست رخ رو از ابتدا گوش‌ کردن، می‌دونن که ما تو اپیزودهای میانی سراغ داستان زندگی کسایی میریم که تو تاریخ تاثیرگذار بودن ولی این افراد یا فراز و نشیب‌های زندگیشون اونقدری نبوده که بتونیم یه قسمت کامل بهشون تخصیص بدیم و یا اینکه مستندات و اطلاعات راجع به زندگیشون اونقدر زیاد نیست که بخوایم یه اپیزود کامل رو بهشون اختصاص بدیم.در خصوص قائم مقام فراهانی هم ما تو اپیزود امیرکبیر درباره‌ ایشون یه صحبت کوتاهی کردیم و اشاره‌ای هم به داستان مرگش شد ولی بعد با توجه به پیشنهادهای زیادی که از شما شنونده‌های عزیز رخ داشتیم و همچنین با توجه به نقش پررنگی که ایشون در دوره‌ زمامداریش تو ایران داشت، تصمیم گرفتیم توی اپیزود میانی کمی بیشتر راجع به این مرد بزرگ تاریخ ایران صحبت کنیم. فقط لازمه‌ گوش دادن به این اپیزود اینه که قبل شما اپیزود دو قسمتی امیر، داستان زندگی امیرکبیر رو گوش کرده باشید. چون این قسمت یه جورایی مکمل اپیزود امیره و داستان‌ها و شخصیت‌هایی که اونجا معرفی شدن رو اینجا دیگه تکرار نمی‌کنیم.خب بیشتر از این معطلتون نمی‌کنم و با هم میریم سراغ اپیزود شماره‌ ۳۳ به نام قائم مقام، داستان زندگی میرزا ابوالقاسم، قائم مقام فراهانی. یادگرفتن راه و روش‌های مختلفی داره که یکی از اونا مطالعه‌ است. یکیش شنیدن پادکسته، یکیش دیدن فیلم مستنده.ابوالقاسم فراهانی، تو سال ۱۱۵۸ شمسی تو «روستای هزاوه فراهان» تو خانواده‌ خوشنام فراهانی‌ها متولد شد. ابوالقاسم حاصل ازدواج پدرش میرزا عیسی با دختر عموش بود. دختر عمو پسر عمو با هم ازدواج کرده بودن و ابوالقاسم رو به دنیا آورده بودن. عموی میرزا عیسی که پدرزنش هم می‌شد، اسمش «محمد حسین فراهانی» معروف به «وفا» بود که این آقای وفا مدتی وزیر دربار زندیه بود.بعد از سرنگونی حکومت زند و تاسیس سلسله‌ قاجار، آقا محمد خان از آقای وفا خواست که تو دولت جدید هم در مقام وزارت مشغول به کار بشه ولی وفا به بهونه‌ سن بالاش این پیشنهاد رو قبول نکرد و برادرزاده‌اش عیسی رو به جای خودش معرفی کرد و میرزا عیسی، پدر قائم‌ مقام اینطوری به دربار قاجار راه پیدا کرد.با به دنیا اومدن ابوالقاسم اون از بچگی شاهد فعالیت‌های کشوری و لشکری پدرش تو دربار قاجار بود و با آموزش‌های میرزا عیسی که از شریف‌ترین مردان روزگار خودش بود، ابوالقاسم هم با علم سیاست و کشورداری آشنا شد. یکم جلوتر تو ایران فتحعلی شاه به پادشاهی رسید و پسرش عباس میرزا رو کرد ولیعهد خودش و همونطور که تو اپیزود امیر گفتیم، عباس میرزا هم ولیعهد شد و هم والی دیار آذربایجان و قرار شد که عباس میرزا بره به سمت شهر تبریز و حاکمیت اون منطقه رو به دست بگیره.حالا از اونجایی که عباس میرزا با خانواده‌ فراهانی‌ها آشنا بود و میرزا عیسی را به عنوان یه آدم باسابقه و شریف می‌شناخت، اومد میرزا عیسی رو کرد وزیر خودش و ازش خواست که همراهش بره به تبریز و اینطور شد که خانواده‌ فراهانی‌ها عازم تبریز شدند.تو تبریز خب میرزا عیسی که مقام وزارت آذربایجان رو داشت و به کارهای مهمی رسید ولی ابوالقاسم هم بیکار نبود. ابوالقاسم تو دفتر عباس میرزا نامه‌نگاری‌هاشو انجام می‌داد و مدام هم از پدرش چیزای جدید یاد می‌گرفت و یواش یواش داشت جایگاه پدرش که دیگه پیر شده بود می‌گرفت.تو سال ۱۲۰۰ میرزا عیسی از دنیا میره و سر جانشینیش برای وزارت آذربایجان بین ابوالقاسم و برادرش موسی اختلاف می‌افته ولی در نهایت با دستور مستقیم فتحعلی شاه از تهران، این ابوالقاسم بود که به مقام وزارت عباس میرزا در آذربایجان می‌رسه. این تا اینجای کار. پس دیدیم که عموی پدر قائم مقام وزیر زندیه بود. بعد که زندیه رفت و قاجاریه اومد، پدر قائم مقام جای عموش رو گرفت و بعد هم قائم مقام جای پدرش گرفت. حالا ببینیم قائم مقام تو دوران وزارت عباس میرزا چه کارایی کرد؟اون دوران وضعیت ایران به شدت آشفته بود. از یک طرف ایران چند سال بعد از امضای عهدنامه گلستان برای بار دوم با روسیه وارد جنگ شده بود و از طرف دیگه هم انگلیس مرتب حکام نواحی شرقی ایران از جمله خراسان و هرات را تحریک می‌کرد که شورش کنند. انگلیسی‌ها از همون موقع برنامه داشتند که هرات رو از حاکمیت ایران در بیارن تا زیر نظر خودشون باشه. برای اونا هرات خیلی اهمیت استراتژیکی داشت. چرا؟ چون اونجا هم مرز با هند بود و انگلیسی‌ها نمی‌خواستن دست روس‌ها و فرانسوی‌ها به هند برسه و هرات مثل دیواری بین روس‌ها و هند مستعمره انگلیس بود.حالا این اوضاع شرق ایران بود. تو غرب هم دولت عثمانی شروع کرده بود به دست درازی تو مناطق غربی کشور. تو این شرایط بلبشو قائم مقام به کمک ژنرال گاردان فرانسوی که با دستور ناپلئون به ایران اومده بود، شروع کرد به نوسازی ارتش و آموزش قشون ایران. اون تونست تو مدت کوتاهی ۲۵ هنگ سرباز با مهمات و اسلحه کامل و لباس‌های تماما ایرانی تربیت کنه.از اون طرفم عباس میرزا در مقابل شیطنت‌های عثمانی یه نماینده‌ای را برای مذاکره فرستاد که با صحبت و دیپلماسی بتونه با عثمانی‌ها کنار بیاد ولی عثمانی‌ها بر خلاف تعاملات بین‌المللی، نماینده‌ ایران دستگیر و زندانی کردن.بعد از این اتفاق با مشورت قائم مقام، عباس میرزا دستور داد چهار هزار نیروی آموزش دیده برن به جنگ عثمانی‌ها. اونا موفق شدند لشکر عثمانی در اطراف خوی شکست بدن و ازشون کلی اسیر و تجهیزات جنگی به غنیمت بگیرن و حتی چند تا از شهرهای عثمانی رو هم تصرف کردن ولی این درگیری‌ها و جنگ‌های بین ایران و عثمانی تمامی نداشت و همین طور ادامه دار بود تا اینکه همونطور که تو اپیزود امیر گفتیم، عثمانی‌ها خرمشهر رو گرفتن و بعدشم مذاکرات ارزروم پیش اومد که ماجرا رو تعریف کردیم و دیدیم که نتیجه‌ مذاکرات چی شد؟در هر صورت تو دوران پادشاهان قاجار که یکی از یکی بی‌لیاقت‌تر بودن، قائم مقام و عباس میرزا تمام تلاششون رو می‌کردن که بتونن اوضاع ایران رو سروسامون بدن. خب حالا بذارید یه کم بیشتر راجع به خود قائم مقام صحبت کنیم. قائم مقام شخصیت قاطع و مغروری داشت. از این وزیرای بله قربان‌گو و چاپلوس نبود. حتی با بعضی تصمیمات عباس میرزا هم مخالفت می‌کرد. اهل رشوه گرفتن و امتیاز دادن به دولت‌های خارجی هم نبود. مفت‌خورها و جاسوس‌های روس و انگلیس رو از دربار دور کرد و همین اقداماتش باعث شد که بیشتر شاهزاده‌ها و درباری‌ها باهاش دشمن بشن و پیش شاه و ولیعهد ازش بدگویی کنن.همین شد که یک سال بعد از شروع وزارتش در آذربایجان، اون از سمتش برکنار شد ولی بعد از سه سال خانه نشینی، دوباره تو سال ۱۲۰۴ به سمت قبلیش برگشت و تو همین سال با «گوهر ملک‌خانم» معروف به «شاه بی‌بی» دختر نهم فتحعلی‌شاه ازدواج کرد. زمان ازدواج قائم مقام  و صدارت مجددش در آذربایجان، ایران هنوز تو جنگ با روس‌ها بود.تو سال ۱۲۰۵ فتحعلی شاه رفت تبریز تا با ولیعهد و مشاورین در مورد ادامه جنگ یا صلح با روس‌ها مشورت کنه. می‌خواستن ببینن که تکلیف جنگ رو چی‌کار کنن؟ صلح کنن؟ یا جنگ رو ادامه بدن حمله کنند به روس‌ها؟ تو اون جلسه در حضور پادشاه همه موافق ادامه‌ جنگ بودن و تو جلسه‌ داخلی خودشون برای دشمن رجزخونیم می‌کردن ولی تو جلسه‌ قائم مقام سکوت کرده بود و یه گوشه ساکت و همچین ناراحت نشسته‌ بود.شاه که چشمش افتاد به قائم مقام، ازش پرسید که ببینم نظر تو درباره‌ جنگ با روس‌ها چیه؟ قائم هم جواب داد که والاحضرت مالیات مملکت ما ۶ کروره و مالیات مملکت روس‌ها ۶۰۰ کرور و جنگ ۶ کرور با ۶۰۰ کرور شرط عقل نیست و به نظر من به خاطر کمبود منابع مالی و نظامی که ایران در برابر روس‌ها داره، باید باهاشون صلح کرد. چون ادامه‌ جنگ تبعات وحشتناکی برای ایران به بار میاره. شاه از این اظهار نظر قائم مقام اصلا خوشش نیومد. مشاورین و وزرای دو جلسه‌ام یه همچین دلخوشی از قائم مقام نداشتند، شروع کردن بهش پرخاش کردن و تهمت زدن که آره حتما تو با روس‌ها رابطه‌ مخفیانه داری و برای همینم می‌ترسی که ما باهاشون بجنگیم و پدرشون دربیاریم.سر همین بگو مگوها و داستان‌ها، قائم مقام دوباره از مقام صدارت آذربایجان عزل شد و این دفعه حتی بدبخت و تبعیدش کردن به خراسان. بعد که جنگ بالا گرفت خیلی زود درستی تحلیل قائم مقام به همه ثابت شد. چون با ادامه‌ جنگ، ایران شکست سنگینی خورد و مجبور شد با خفت بره زیر بار قرارداد معروف ترکمن چای. ارتش روس داخل خاک ایران شده بود و تبریز سقوط کرده بود و روس‌ها داشتن حتی به زنجان هم می‌رسیدن.واسه همین فتحعلی شاه دوباره دست به دامان قائم مقام شد. شاه ازش به خاطر کم‌لطفی‌ای که در حقش کرده بود دلجویی کرد و بهش گفت پاشو بیا پایتخت. بعدشم اون با اختیار تام برای مذاکره با روس‌ها و تنظیم پیمان صلح فرستاد به تبریز تا در کنار عباس میرزا با روس‌ها مذاکره کنن. هرچند که دیگه خیلی دیر شده بود و با تمام تلاشی که قائم مقام کرد، عهدنامه ترکمن چای با اون وجاهت نوشته شد. البته روس‌ها تاکید داشتند که تمام مناطقی که اشغال کردند جز روسیه است و باید از ایران جدا بشه. حتی تبریز و شهرهای اطرافش ولی با تلاش قائم مقام و عباس میرزا، مرز دو تا کشور شد خط رود ارس و البته بخش‌هایی از قفقاز هم از ایران جدا شد.بعد از توافقات کلی هم روس‌ها آقای گریبایدوف رو برای اجرای مفاد قرارداد ترکمن چای فرستادن ایران که جریان اون افتضاحی که به بار اومد و کشته شدنش بلایی که تو ایران سرش آوردن قبلا کامل تعریف کردیم.حالا بریم سراغ ماجرای هرات. داستان هرات این بود که وقتی ایران درگیر جنگ با روس‌ها بود، افغان‌ها شورش کردند و به کاروان‌های تجاری ایران تو خراسان حمله کردن. عباس میرزا هم برای آرام کردن اوضاع همراه پسرش محمد میرزا و البته قائم مقام رفتن به هرات و اونجا رو محاصره کردن ولی عباس میرزا که مبتلا به بیماری سل استخوانی بود، حالش بد شد و رفت مشهد تا دوا درمونش کنن. در حالی که فقط یه کم مونده بود که هرات فتح بشه. خبر مرگ عباس میرزا از مشهد رسید. این شاهزاده لایق قبل از رسیدن به پادشاهی تو ۴۶ سالگی از دنیا رفت و ایران یکی دیگه از دلسوزان واقعی خودش رو از دست داد.بعد از مرگ ولیعهد، قائم مقام ادامه جنگ رو صلاح ندید و با افغان‌ها صلح کرد و برگشت تهران و یکی از نقدهایی که به قائم مقام می‌کنن، همینه که چرا قائم مقام بعد از مرگ عباس میرزا اونم وقتی که لشکر ایران داشت پیروز می‌شد و هرات در حال سقوط بود، اومد صلح کرد؟ مخالفان این تصمیم این کار قائم مقام رو مقدمه‌ جدایی کامل هرات و افغانستان از ایران در زمان ناصرالدین شاه می‌دونن.در هر صورت بعد از بازگشت قائم مقام به تهران، جشن ولیعهدی محمد میرزا یعنی پسر عباس میرزا برگزار شد و قائم مقام به عنوان وزیرش باهاش رفت به تبریز. الان شاه کشور همچنان فتحعلی شاهه و ولیعهدش هم محمد میرزا، پسر مرحوم عباس میرزاعه و قائم مقام هم وزیر ولیعهد جدید محمد میرزاس.حالا چهار ماه بعد فتحعلی شاه هم بعد از ۳۷ سال سلطنت مرد و بلافاصله قائم مقام مقدمات سفر محمد میرزا رو به تهران آماده‌ کرد. هر چه زودتر محمد میرزا در تهران تاجگذاری کنه، قائم‌ مقام برای حمایت از پادشاهی محمد شاه هر کاری که می‌تونست کرد. عباس میرزای مرحوم پسرش محمد رو به قائم مقام سپرده بود و از قول گرفته بود که همیشه به اون وفادار باشه و قائم مقام هم به عهدش وفا کرد. البته عباس میرزای مرحوم از پسرش محمد میرزا هم قول گرفته بود که هیچ وقت نباید خون قائم مقامرو  بریزه. بنده خدا خانواده‌ خودش بهتر از بقیه می‌شناخت و می‌ترسید که وقتی پسر شاه کشور بشه یه بلایی سر قائم مقام بیاره.برای همینم تو حرم امام رضا ازش قول گرفته بود که هیچ وقت نباید خون قائم مقام رو بریزی. پسرش محمد قسم خورده بود و قول داده بود که چشم پدر، خیالت راحت. خلاصه که بعد از مرگ فتحعلی شاه به کمک قائم مقام، محمد میرزا به پادشاهی رسید و شد محمد شاه‌ قاجار. پادشاهی محمدشاه همچین کار ساده‌ای نبود. چون که دو تا از برادرش ادعای سلطنت کردن و اوضاع رو به هم ریختن ولی خیلی زود با درایت قائم مقام شورش اونا سرکوب شد و گویا حتی به مجازات این کار برادران شورشی کور هم شدن.محمد شاه بعد از تاجگذاری، به پاس قدردانی از تمام زحماتی که قائم مقام براش کشیده‌ بود، اون رو به عنوان صدراعظم خودش منصوب کرد و اینطور شد که قائم مقام بعد از پادشاه شد نفر اول کشور. قائم مقام فراهانی صدر اعظم و همه‌کاره‌ ایران. دقت کنید موقعی که قائم مقام صدراعظم محمد شاه میشه، امیرکبیر تو تبریز در کنار ولیعهد محمد شاه یعنی ناصرالدین شاه چهار ساله داره به سر می‌بره که دیگه ما تو این اپیزود سراغ امیر نمی‌ریم و به قائم مقام می‌پردازیم. قائم مقام بعد از رسیدن به مقام صدارت، اولین کاری که کرد این بود که تمام شورش‌هایی که علیه سلطنت محمدشاه شروع شده بود رو سرکوب‌ کرد.بعد هم شروع کرد به یه سری اصلاحات. قائم مقام سیاستمدار باهوشی بود که تمام تلاشش رو برای پیشرفت ایران می‌کرد. از همون موقع که وزیر آذربایجان بود، در کنار عباس میرزا که دغدغه‌ ایرانی پیشرفته و مترقی داشت دوتایی به اصلاحات اساسی تو ساختار کشور مشغول بودن و کارهای درخشانی برای نوسازی ساختار آموزش، صنعت، ارتش و خیلی جاهای دیگه انجام دادن. قائم مقام بعد از عباس میرزا و در زمان پادشاهی محمد شاه هم به سیاست‌های مدرن و ترقی‌خواه خودش ادامه داد. قائم مقام در کنار مملکت‌داری اهل شعر و ادبیات بود و حتی شعر می‌گفت و رگه‌ای از طنز هم تو نوشته‌ها و شعراش بود.اون یه دیوان اشعاری داره که نزدیک دو هزار بیته و یک کتاب شعر دیگه هم به اسم «مثنوی جلایرنامه» هم داره. جلایر اسم نوکرش بوده و گویا شعرهای این کتاب رو قائم مقام از زبان نوکرش گفته و به شاهزاده‌ها و درباریان کلی طعنه زده. علاوه بر این‌ها قائم مقام از خوش‌نویسان تاثیرگذار در خط فارسی هم بوده و استادان خطاطی بعد از اون اصلاحاتی که قائم مقام در خط شکسته نستعلیق ایجاد کرد رو جلو بردن. خب دیگه با یه فاصله‌ کوتاه بریم و برگردیم ببینیم در دوران صدارت قائم مقام دیگه چه اتفاقایی افتاده و عاقبتش چی‌ شد؟قائم مقام تو دوران صدارتش از نقشه‌های استعماری روس و انگلیس اطلاع داشت و برای همینم تا اونجایی که می‌تونست اجازه نمی‌داد اونا به اهدافشون برسن. اون موقع روسیه تو ایران کنسولگری داشت و انگلیسی‌ها می‌خواستن که اونا هم کنسولگری تاسیس کنند ولی قائم‌ مقام مخالفت کرد و گفت کنسولگری برای ایران زهره. اونا پا میشن میان ایران و تو همه چیز می‌خوان دخالت کنند. وزیر مختار انگلیس در جواب گفت که «کنسولگری ما در برابر کنسولگری روسیه حکم پادزهر رو براتون داره. اینطوری هم برای ما بهتره هم برای شما» ولی قائم مقام بازم قبول نکرد و گفت «ایران انقدر زهر خورده که دیگه رمقی براش نمونده و نیازی به پادزهری که شما بخواید بدید نداره».تو ادامه‌ این داستان‌ها و اتفاقات، با توجه به نفوذ زیادی که قائم مقام روی پادشاه داشت، انگلیسی‌ها دیدن که نه بابا با وجود اون نمی‌تونن امتیازی از دربار ایران بگیرن. برای همینم شروع کردن به توطئه علیه قائم‌ مقام. می‌رفتن پیش شاه ازش بدگویی می‌کردن و می‌گفتن صدراعظم اهمیتی به پادشاه نمیده و قصد داره شما رو برکنار کنه یا اینکه می‌گفتن قائم مقام عامل روس‌هاش و واسه اونا کار می‌کنه و هزارتا داستان دیگه. البته که قائم مقام کمی هم افکار مشروطه‌خواهی داشت و معتقد بود که سلطنت از حکومت جداست و شاه فقط باید سلطنت کنه، نه حکومت.اون با دید روشنی که داشت از همون موقع فهمیده بود که مطلق بودن قدرت سیاسی آفت اصلی نظام سیاسی ایرانه و با خودش دیکتاتوری میاره و به همین خاطر می‌خواست به عنوان رئیس دولت اختیارات لازم رو داشته باشه و شاه بدون موافقتش تصمیمی نگیره. همین موضوع هم بهانه‌ای شد برای مخالفینش که شاه را بیشتر علیه‌اش تحریک‌ کنن. قائم مقام درست مثل امیرکبیر تو دربار دشمنان زیادی داشت. یکیشون «حاجی میرزا آقاسی» بود که از دوران کودکی محمد شاه معلم و مرشدش بود.حاجی آقاسی دلخوشی از قائم مقام نداشت. چون با بودنش نمی‌تونست تمام و کمال رو شاه نفوذ داشته باشه. برای همینم شروع کرد به همکاری با انگلیس‌ها برای اینکه قائم مقام رو از مقام صدارت بکشن پایین. انگلیسی‌های کاربلد اومدن امام جمعه‌ تهران و روحانی‌های دیگه رو با پول خریدن تا اونا تو منبرهاشون قائم مقام رو تکفیر کنن و بگن که این آدم بی‌دین و ایمونه و می‌خواد با تغییراتی که تو کشور ایجاد می‌کنه دین و ایمان ما رو از ما بگیره. ملتم تحت تاثیر این تبلیغات علیه قائم مقام سروصدا کردن و اوضاع شلوغ‌ شد.محمد شاه هم که آدم ضعیف و بی‌اراده و ترسویی بود، با اولین سروصداهایی که به راه افتاد قائم مقام رو از صدارت عزل کرد و کمی بعد هم با اصرار درباری‌ها و انگلیسی‌ها فرمان قتلش رو صادر کرد. جالبه که بعضی از مورخین یکی از ایراداتی که به قائم مقام می‌گیرند اینه که چرا بعد از مرگ عباس میرزا قائم مقام از ولیعهدی و پادشاهی محمد میرزای نالایق حمایت کرد؟ در حالی که برادر محمد میرزا یعنی «جهانگیر» خیلی بیشتر شبیه پدرش بود و اونم ترقی‌خواه و وطن‌پرست بود و اگه شاه می‌شد اوضاع مملکت خیلی بهتر از این می‌شد ولی خب تاریخ پر از این اما و اگرهاست و مسیر تاریخ رو همین تصمیمات که عوض می‌کنه.در هر صورت با توجه به تصمیم پادشاه قائم مقام را احضار کردند به کاخ و گفتن بیا که شاه کارت داره. قائم مقام پاشد اومد به کاخ. وقتی به کاخ رسید، نگهبانا نذاشتن خدمه و کسایی که همراهش بودند وارد بشن و فقط خود صدراعظم به اندرونی کاخ بردن و گفتن همین جا منتظر بمون. قائم مقام سه روزی اونجا منتظر بود ولی خبری از شاه نشد. اون دیگه شصتش خبردار شده بود که چه خبره؟ شاه دستور داده بود به محض ورود صدراعظم، قلم و کاغذ رو ازش بگیرن و اجازه ندن قائم مقام نامه‌ای براش بنویسه. چون می‌گفت اگه چشمش به خط قائم مقام بیفته، طوری مجذوب قلم جادوی اون میشه که همونجا دستور آزادیش رو صادر می‌کنه.بالاخره بعد از شیش روز، محمد شاه فرمان قتل صدراعظمش امضا کرد. قتل کسی که وفادارانه ازش حمایت کرده بود تا با وجود مخالفین زیادی که داشت بتونه رو تخت طاووس سلطنت بشینه. اول قرار شد قائم مقام رو با زهری که تو نوشیدنی می‌ریزن بکشن. برای همینم «اسماعیل خان قراچه‌داغی» رئیس فراشان اندرونی، به قائم مقام قهوه قجری آغشته به زهر داد ولی زهر اثر نکرد.بعد که دیدن زهر اثر نکرد، سه نفر از مامورای کاخ ریختن سرش و خفه‌اش کردن. می‌دونی چرا این شکلی کشتنش؟ یادتونه گفتیم محمد شاه به پدرش عباس میرزا قول داده بود خون قائم رو مقام نریزه؟ محمد شاه ابله اینجوری به قولش عمل کرد و جوری قائم مقام را کشت که خونی ازش زمین نریزه. میگن میرزا آقاسی این روش رو به محمد شاه یاد داده بود که یه وقت زیر قولی که تو حرم امام رضا به پدرش داده بود نزده باشه. جسد قائم مقام را شبانه به حرم شاه عبدالعظیم بردند و در تاریخ ۵ تیر سال ۱۲۱۴ شمسی بدون غسل و کفن دفنش کردن.در هر صورت با اینکه دوره‌ کوتاه یک سال و نیمه‌ صدارت قائم مقام فرصت کافی رو برای اصلاحاتی که در نظر داشت به او نداد، اما خدماتی که قائم مقام برای ایران انجام داد، ستودنی و غیرقابل‌انکاره. طوری که اون سرمشقی شد برای بزرگ‌مردان بعد از خودش. به خصوص امیرکبیر که از بچگی تحت نظر و آموزش اون بود و اگر حمایت قائم مقام و پدرش نبود، تاریخ ایران از نعمت وجود امیرکبیر بی‌بهره می‌موند.داستان قائم مقام رو شنیدید و حتما متوجه شباهت‌های زیادی که این داستان با زندگی امیر کبیر داره شدید. دیدید که تاریخ برای ایران تو بازه‌ زمانی کوتاهی تکرار شد و داستان امیرکبیر و ناصرالدین شاه تکرار داستان قائم مقام و محمدشاه بود. همونطور که قبلا هم گفتیم بزرگترین درسی که از تاریخ می‌گیریم، اینه که انگار کسی از تاریخ درس نمی‌گیره. ملتی که تاریخ ندونه، ملتی که نتونه از تاریخ درس بگیره، محکوم به تکرار تاریخه.اپیزود شماره‌ ۳۳، سومین اپیزود میانی پادکست رخ را شنیدید. این اپیزود با کمک بسیار زیاد نازنین قاری به همراهی نکیسا عبداللهی و نگار ریاحی تولید شدن. سپاس از همراهی شما عزیزان دل که پادکست رخ را حمایت می‌کنید؛ معرفی می‌کنید و در کنار ما هستید.امیر سودبخش آذر ۱۴۰۰بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/قائم-مقام-|--داستان-زندگی-قائم-مقام-فراهانی-id2748108-id447662992?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%20%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85%20%7C%20%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%20%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85%20%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 14:48:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیر(۲)؛ داستان زندگی امیرکبیر</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B3%DB%B2-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-xoeniykjeugw</link>
                <description>سلام به پادکست خودتون پادکست رخ خوش آمدید. شما به قسمت دوم اپیزود امیر داستان زندگی امیرکبیر گوش می‌کنید. من امیر سودبخش هستم و در پادکست رخ هر بار شما رو با داستان زندگی افراد تاثیرگذار در تاریخ آشنا می‌کنم. شخصیت‌های ایرانی و غیر ایرانی که تو حوزه‌ فعالیت خودشون تونستن تاریخ‌سازی کنن. ما اینجا تاریخ رو مرور می‌کنیم، به این امید که بتونیم ازش درس بگیریم. خلاصهقسمتاولروخیلیکوتاهبراتونمیگمکهیهیادآوریبراتونبشهودرجریانقصهقراربگیرید.گفتیمکهامیرکبیرپسرآشپزخانواده‌بزرگفراهانی‌هابودوبههمراهخانواده‌اشزمانصدارتعباسمیرزایولیعهدبهآذربایجانرفتبهدیارآذربایجانوشهرتبریز.اونجازیرنظرخانواده‌فراهانی‌هاکهمی‌شدنعیسیفراهانیوپسرشقائممقامفراهانیرشدکردوتونستپیشرفتکنهوپستومقامبگیره.بعدسفراولامیربهروسیهروتعریفکردیم.گفتیمکهبهخاطرعذرخواهیبابتقتلگریبایدوفروسکهماجرامفصلتعریفکردیمهیئتغلطکردمایرانیرفتنروسیهوامیرکبیرهمعضواینهیئتبودواونجابودکهامیرباپیشرفتعلموتکنولوژیدرخارجازمرزهایایرانآشناشد. بعدش داستان مرگ عباس میرزا ولیعهد و فتحعلی شاه و قائم مقام فراهانی رو گفتیم و دیدیم که با توجه به حوادثی که اتفاق افتاد، نوه‌ فتحعلی‌شاه یعنی محمد شاه قاجار شد پادشاه کشور و جانشینش هم شد ناصرالدین میرزای چهار پنج ساله که ناصرالدین میرزا هم نایب‌السلطنه بود و هم حاکم آذربایجان. بعد ماموریت دوم و سوم امیر رو تعریف کردیم و گفتیم که در ماموریت سوم امیر یعنی ماموریت ارزروم که بیش از چهار سال طول کشید، او موفق شد خرمشهر به خاک ایران برگردونه و از عثمانی‌ها امتیاز بگیره. کمی بعد از بازگشت امیر هم محمد شاه قاجار که سخت مریض بود مرد و ناصرالدین میرزای هیجده ساله شد پادشاه کشور.بعد هم دیدیم که پادشاه پول نداشت از تبریز بیاد تهران و امیر شرایط سفر رو مهیا کرد و در نهایت با ورود پادشاه به دربار شاه امیرکبیر را به عنوان صدراعظم خودش و همه کاره کشور معرفی کرد. اواخر داستان هم با دو سه تا شخصیت جدید آشنا شدیم که تو این اپیزود باهاشون زیاد کار داریم. یکی مهد علیا، مادر ناصرالدین شاه که از مرگ شوهرش و پادشاهی پسرش خوشحال بود. یکی میرزا آقاخان نوری که زمان پادشاهی محمد شاه در تبعید بود ولی بعد از مرگش سریع خودش رو به دربار رساند و در زیر چتر حمایت مهد علیا جا خوش کرد و توقع داشت صدراعظم بشه و در آخر هم سفرای روسیه و انگلیس که گفتیم همه کاره ایران بودن و دربارهی‌های اون یا وابسته به روز بودن یا انگلیس و بدون اجازه‌ اون آب نمی‌خوردن، خب حالا پادشاه کشور شده.ناصرالدین شاه جوون و امیر صدراعظم همه‌کاره‌ ایرانه و دشمنانی مثل مهدعلیا و میرزا آقاخان نوری و سفرای خارجی رو داره ولی به جاش حمایت قاطع و محکم پادشاه رو پشت سرش می‌بینه. این بود خلاصه‌ای کوتاه از قسمت اول. قبل از اینکه بخوایم بریم سراغ قسمت دوم یه خبر بهتون بدم. با توجه به اینکه خیلی از شنونده‌های رخ پیام فرستادند که کاش در مورد قائم مقام فراهانی این مرد بزرگ اطلاعات بیشتری توپیال داده می‌شد و فقط به داستان مرگش بسنده نمی‌شد، ما تصمیم گرفتیم توی اپیزود میانی پونزده تا بیست دقیقه‌ای، بیایم راجع به این مرد بزرگوار صحبت کنیم و شما رو بیشتر با قائم مقام آشنا کنیم.دیگه فکر می‌کنم شنونده‌های رخ می‌دونن اپیزود میانی چیه. پس کمتر از دو هفته‌ی دیگه اپیزود میانی داستان زندگی قائم مقام رو خواهیم داشت. چون محتواش تقریبا آماده است می‌تونیم زود منتشرش کنیم. امیدواریم با این کار بتونیم رضایت شما رو بیشتر از قبل به دست بیاریم. خب دیگه با یه فاصله‌ کوتاه بریم ببینیم که دوران سلطنت امیر بر ایران و ایرانی چه گذشت؟ و چه اتفاقاتی افتاد؟همزمان با آغاز صدارت امیر پادشاه به او لقب «پرطمطراق اتابک» را هم داد. لقبی که سال‌ها بود و دربار به کسی داده نشده بود. بعد به پیشنهاد ناصرالدین شاه برای اینکه درباری‌ها بیشتر این رو جدی بگیرن و جایگاه امیر از اون چیزی که بود بالاتر بره عزت‌الدوله خواهر تنی پادشاه با امیر ازدواج کرد.امیر از همسر قبلیش که اسمش «جان جان خانم» بود و دختر عموشم بود یه پسر و دو تا دختر داشت ولی قبل از ازدواج با خواهر شاه از جان جان خانم جدا شده بود. البته خب اختلاف سنی امیر با عزت‌الدوله هم زیاد بود. عزت الدوله تنها ۱۶ سالش بود و امیر ۴۲ سالش بود و حتی خود امیر هم اول راضی به ازدواج نبود ولی بعد خطاب به شاه گفت که:از اول بر خود قبله عالم معلوم است که نمی‌خواستم در این شهر صاحب خانه و عیال شوم. بعد به حکم همایون و برای پیشرفت خدمت شما این عمل را اقدام کردم.هر چند که ازدواج اونا با دستور ناصرالدین شاه بود ولی بعد از گذشت زمان کوتاهی این دو نفر به شدت به هم علاقه‌مند شدند و عزت‌الدوله لحظه‌ای امیر رو تنها نمی‌ذاشت. حاصل این ازدواج هم دو تا دختر بود و جمع فرزندان امیر در کل یک پسر و چهار دختر بود. درسته که ازدواج با خواهر پادشاه جایگاه امیر رو تو دربار محکم‌تر کرد ولی مخالفت‌ها با امیر از همون روز اول شروع شد.مهد علیا که حالا دیگه می‌شد مادرزن امیر به همراه درباریان از ثانیه‌ اول چشم دیدن امیر نداشتن. برای اونا زور داشت که به قول خودشون یه بچه آشپز بخواد بیاد تو دربار قاجار و بعد از شاه به شخص اول مملکت. فقط ده روز بعد از ازدواج امیر و عزت شورش یه عده از نظامی‌ها نزدیک بود کار دست امیر بده. یه قشون از نظامی‌ها به تحریک مهدعلیا و میرزا آقاخان نوری شورش کردن. اونا می‌خواستن به بهانه‌های مختلفی امیر رو بکشند ولی در نهایت امیر از این شورش جون سالم به در برد و حساب شورشیان رو هم رسید.مهم‌ترین اتفاق روزهای ابتدایی صدارت امیر، همونطور که تو اپیزود قبل هم یه اشاره‌ای بهش کردیم مقابله با فتنه‌ «سالار» در خراسان بود. سالار تو خراسان شورش کرده بود و سپاهی که از جانب دولت به خراسان رفته بود، با مرگ محمد شاه نومید و ناتوان و شکست خورده عقب‌نشینی کرده بود و سالار تونسته بود سراسر خراسان را تسخیر کنه.با روی کار اومدن امیر اون اولین کاری که کرد این بود که تمرکزش رو گذاشت روی فتنه سالار و یه سپاه مجهزی را روانه خراسان کرد و حسابی هم از تهران ازشون حمایت کرد. سپاه دولت مشهد را محاصره کرد ولی به علت مقابله‌ جانانه‌ سالار و پسرانش محاصره سیزده ماه طول کشید ولی در نهایت مقاومت شکسته شد و سپاه دولت وارد مشهد شد. قبل از ورود نظامی‌ها به شهر، امیر دستور داده بود که بعد از شکستن مقاومت مشهد در صورتی که سپاهیان وارد شهر شدند به هیچ‌کس نباید آسیبی برسه و هیچ‌کس حق نداره شهر رو غارت کنه.با توجه به دستور امیر و ترس و وحشتی که سپاهی‌ها در صورت تخلف از دستور امیر تو دلشون داشتن، اونا چنان با انضباط و احتیاط رفتار کردند که خود مردم شهر هم توقع نداشتن. مردم فکر می‌کردند بعد از این همه مقاومت وقتی سپاه بیاد داخل شهر اونا همه جا رو غارت می‌کنن ولی دستور امیر چیز دیگه‌ای بود و سپاه هم مطیع فرمان امیر. بعد از ورود سپاه به مشهد سالار پسراش رفتن به آستان قدس و تو حرم پناه گرفتند ولی دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری‌ها نبود و سالار و پسرش از حرم کشیدن بیرون و چند وقت بعد هم کشتنش.بعد از خوابیدن فتنه‌ سالار شهرهای دیگه‌ ایران که شورش کرده بودند حساب کار اومد دستشون و نشستن سر جاشون و اونجاهایی که ننشستن امیر سپاه رو اعزام کرد و نشوند سر جاشون. این طور شد که ایران با صلابت و درایت امیر، بعد از مدت‌ها روی آرامش رو به خودش دید.از جمله اولین اقداماتی که امیر بعد از رسیدن به قدرت انجام داد کم کردن حقوق ماهانه درباری‌ها و در بعضی موارد قطع حقوق درباری‌ها بود. با توجه به کسری شدید بودجه‌ دولت، امیر حقوق همسران شاهزادگان را قطع کرد. حقوق افراد رده بالای دولتی را کاهش داد. مقرری ماهیانه مهد علیا مادر شاه و مادر زن خودش رو کم کرد و حتی برای خود شاه هم حقوق ماهیانه در نظر گرفت که همینطور بی حساب و کتاب پادشاه دست تو خزانه نکنه. حقوق شاه ماهی دو هزار تومن بود.خزانه‌ کشور خالی بود و همین موضوع بهانه‌ خوبی بود برای اینکه امیر بتونه این اصلاحات رو انجام بده. هر چند که به عقیده بعضی‌ها این اقدامات امیر درسته که در جهت تامین منافع کشور بود ولی به دور از سیاست بود. مثلا شاید امیر نباید مقرری ماهیانه مهد علیا را کم می‌کرد تا برای خودش دشمن بزرگ نتراشه یا اینکه امیر می‌تونست با سفرای روس و انگلیس کمی مهربون‌تر باشه تا حمایت اونا رو داشته باشه که جلوتر حالا داستاناش میگیم. در کل این مخالفان معتقدند سیاست یعنی با پنبه سر بریدن ولی امیر با وجود همه‌ محسناتش این کار رو بلد نبود و کل دربار و شاهزاده‌ها و سفرا و اطرافیان نزدیک پادشاه رو دشمن خودش کرده بود.یه مشت جماعتی که عادت به مفت خوردن و خوابیدن داشتن، حالا می‌دیدن که یکی اومده داره نونشونو آجر می‌کنه و اون هم دستشون به جایی بند نیست و دیگه مثل قبل همه چیز همینطوری نیست. امیر اومده بود وزیر مالیه گذاشته بود. بعد یه هیئتی نشسته بودن حساب کتاب کرده بودن دخل و خرج کشور بررسی کرده بودند و برای کشور بودجه تعیین کرده بودند و جلوی حیف و میل پول کشور رو گرفته بودن و بر همین اساس هم برنامه‌های مالیات و عوارض به تناسب میزان درآمد تنظیم کرده بودن. کلا امیر ساختار اداره مالیات را از دربار جدا کرده بود و جمیع این کارها اصلا به مذاق درباری‌ها خوش نمیومد.خب قبل از اینکه ادامه‌ داستان رو بگم باید بدونید که دوران کوتاه صدارت امیرکبیر در ایران که فقط سه سال و دو ماه و هجده روز طول کشید، اونقدری پرباره و امیر به قدری اصلاحات تو این سه سال انجام داده که بعضا دولت‌ها تو سی سال هم نتونستن اندازه‌ سه سال امیر کار کنن ولی با توجه به اینکه زمان ما محدوده به ناچار ما در این اپیزود صرفا به مهمترین این موارد اشاره می‌کنیم. اگه خواستید بیشتر بدونید می‌تونید یکی از منابع اپیزود رو مطالعه کنید، من بهتون کتاب «امیرکبیر و ایران» نوشته‌ «فریدون آدمیت» رو پیشنهاد میدم. حالا یه ذره فقط کتاب قطوریه و هفتصد صفحه‌ است.خب با یه فاصله‌ کوتاه بریم سراغ تاثیرگذارترین اقدامات امیر. همونطور که گفتیم با همه‌ مخالفت‌ها و چوب لای چرخ گذاشتن و چغولی کردن پیش پادشاه و زیرآب امیر زدن اصلاحات امیر شروع شد. امیر اصلاحات و تغییرات رو از خود دربار شروع کرد و بعد رفت سراغ کارهای دیگه که از جمله مهمترین این کارها انتشار روزنامه «وقایع اتفاقیه» بود. به دستور امیر روزنامه وقایع اتفاقیه در تهران چاپ شد. این روزنامه برخلاف تصور خیلی‌ها اولین روزنامه‌ای نیست که در ایران منتشر شده و سال‌ها قبل‌ترش هم تو ایران روزنامه بوده.عباس میرزا رو یادتونه؟ همون ولیعهدی که زودتر از پادشاه مرد؟ عباس میرزا یه سری آدم رو برای تحصیل فرستاده بود انگلستان. یکی از این آدما «میرزا صالح شیرازی» بود که تو فرنگ فن چاپ رو یاد گرفت و وقتی برگشت ایران اولین روزنامه رو تو ایران تاسیس کرد ولی از چاپ آخرین نسخه‌ روزنامه که به «کاغذ اخبار» مشهور شده بود، بیش از چهارده سال می‌گذشت و خیلیا تو ایران اصلا نمی‌دونستن روزنامه چی هست؟ تا اینکه امیرکبیر روزنامه یا بهتره بگیم «هفته‌نامه وقایع اتفاقیه» رو منتشر کرد.برای اینکه در حال و هوای نثر روزنامه و ادبیات اون دوران قرار بگیرید، یه تیکه‌ کوتاه از اولین شماره روزنامه رو براتون می‌خونم. قسمتی که داره دلیل انتشار روزنامه رو توضیح میده. میگه:از آنجا که همت حضرت اقدس شاهنشاهی مصروف بر تربیت اهل ایران و استحضار آگاهی آن‌ها از امورات داخله و وقایع خارج است، لذا قرار شد که هفته به هفته احکام همایون و اخبار داخلی مملکتی در دارالتباعه دولتی زده شود و به کل شهرهای ایران منتشر گردد. از جمله محسنات آن یکی آن که سبب دانایی و بینایی اهالی این دولت عالی‌ است. دیگر اینکه اخبار کاذب اراجیف که گاهی بر خلاف احکام دیوانی و حقیقت حال پیش از این باعث اشتباه عوام این مملکت می‌شد، بعد از این به واسطه‌ روزنامچه موقوف خواهد شد.حالا چاپ این روزنامه به خودی خودش کار بزرگی بود ولی دو سه تا نکته‌ خیلی مهم داشت. یکی اینکه تو روزنامه هر موقع قرار بود از امیرکبیر حرفی زده بشه، خیلی ساده و بدون القاب اضافه از اون فقط به عنوان «امنای دولت» اسم برده میشد. امیر اصلا دوست نداشت که اسمش در کنار کلی القاب و پسوندها و پیشوندها بیاد امیر می‌خواست این القاب طول و دراز از دربار حذف کنه و حذف القاب رو از خودش شروع کرده بود ولی متاسفانه در نهایت موفق به این کار نشد. مثلا بعدها در زمان صدارت میرزا آقاخان نوری، اسم این صدراعظم که می‌خواست تو روزنامه بیاد اینطور میومد «جناب جلالت مآب کفالت و کفایت انتساب مقرب‌الخاقان اعتمادالدوله میرزا آقاخان نوری» یه تریلی می‌خواد اسمشو بکشه.هدف امیر از چاپ روزنامه همونطور که خودش گفته بود دو مورد بود. اول مطلع شدن اهالی دربار و دولت از اوضاع جهان و دوم آگاه کردن مردم عادی و بالا بردن دانش اون‌ها. چیزی که همین الان هم جامعه‌ ما به شدت بهش احتیاج داره؛ آگاهی. امیر برای اینکه سطح فرهنگ جامعه رو بتونه ببره بالا و ایران و مترقی کنه دست گذاشته بود روی بالا بردن آگاهی مردم، روی تربیت مردم. مردمی که شنیدید وقتی قائم مقام فراهانی مرد چه کاری می‌کردند؟ چطور به سفارت روس حمله کردن؟ و جلوتر هم بهتون توضیح میدم که سر قائله‌ معجزه‌ گاو تبریز چه‌ها کردن!امیر به خوبی دریافته بود کشوری که می‌خواد پیشرفت کنه باید مردمی آگاه و با فرهنگ داشته باشه. جامعه آگاه به ناچار دیر یا زود دولتمردان آگاهی هم به خودش می‌بینه. متاسفانه عکسشم صادقه. بگذریم. اولین نسخه‌ روزنامه جمعه هجده بهمن ۱۲۲۹ منتشر شد. امیر یه قانونی هم گذاشت که هر کسی که داره تو دستگاه دولتی کار می‌کنه و قراردادش بیش از دویست تومنه باید اشتراک سالیانه روزنامه ر به قیمت دو تومن خریداری کنه. اجبار هست. اگه شما تو دولت کار می‌کنی باید بدونی تو دنیا چی می‌گذره و دو تومن خرج بالا بردن اطلاعات باید بکنی.تازه امیر از همون اول یه قسمتی رو تو روزنامه به اعلان‌ها و تبلیغات اختصاص داد تا هزینه‌ تبلیغات و اشتراک‌های سالیانه و فروش روزنامه راحت بتونه هزینه‌ چاپ در بیاره و تازه سودآور بشه. منابع مطالب روزنامه هم بیشتر روزنامه‌هایی بود که از فرانسه و انگلیس و روسیه و اتریش و خیلی از کشورای دیگه میومد. کارمندان روزنامه تو دفتر می‌نشستند می‌خوندن و بهترینشون ترجمه می‌کردند و جمعه به جمعه تو روزنامه وقایع اتفاقیه چاپ می‌کردن.به موازات روزنامه وقایع اتفاقیه به دستور امیر یه روزنامه‌ دیگه هم فقط مخصوص شاه و امیر تهیه می‌شد. محتویات این روزنامه هم مسائل سیاسی کلان و اوضاع و احوال کشورهای تاثیرگذار روی ایران بود. امیر می‌خواست اینطوری به صورت مداوم در جریان اون چه که داره توی دنیا اتفاق میفته قرار بگیره. البته برای اینکه حوصله‌ شاه سر نره تو این روزنامه داستان‌های طنز و موضوعات سرگرم‌کننده هم قرار می‌گرفت. تازه علاوه بر همه‌ این‌ها امیر یه تیم مترجم هم جمع کرده بود که کار این تیم این بود که کتاب‌های معروف رو به زبان فارسی ترجمه می‌کردند و در اختیار مردم می‌ذاشتن. هزینش دولت پرداخت می‌کرد.در حقیقت اصلاحاتی که امیر داشت انجام می‌داد، اونقدری ریشه‌ای و بنیادین بود که تاثیرش تا سالیان سال بعد از مرگش تو ایران به جا موند. البته امیر به چاپ روزنامه و ترجمه‌ کتاب هم قناعت نکرده و مدارس دارالفنون رو تو ایران تاسیس کرد. سال‌ها قبل تو مسافرتی که امیر به روسیه داشت با دیدن مدارس فنی و نظامی روس‌ها ایده‌ تاسیس دارالفنون به ذهنش خطور کرده بود.قبل از تاسیس این مدارس رسم بود که از ایران هر ساله چند نفر محدودی برای یاد گرفتن فنون و دانش جدید می‌رفتن فرنگ و بعد از چند سال برمی‌گشتن و اون چه که یاد گرفته بودن در اختیار دولت قرار می‌دادن و آموخته‌هاشون رو به بقیه آموزش می‌دادن ولی امیر معتقد بود اعزام چند نفر به خارج که معلوم نیست تهشم چی می‌شه و چقدر موفق می‌شن که هم یاد بگیرن و هم یاد بدن روش مناسبی نیست. اون تصمیم گرفت که تو ایران مدارس مدرنی تاسیس کنه که علوم و فنون به روز دنیا توشون تدریس بشه. اینطوری هم تعداد نفرات بسیار بیشتری تونستن چیز یاد بگیرن؛ اونم تو زمان بسیار کوتاهتر و هم اینکه اساتید حرفه‌ای درست حسابی اومدن به ایران و اونا کار آموزش و برعهده‌ گرفتن.در ضمن هزینه‌ این کار هم در دراز مدت از هزینه‌ اعزام نفر به نفر به خارج از کشور کمتر شد. تازه علاوه بر همه‌ اینا با گذشت زمان از فارغ‌التحصیلان دارالفنون صنف تازه‌ای به وجود اومد که خودشون یه پا استاد بودن و طبقه‌ روشنفکر جامعه رو تشکیل دادن. تاریخ نشون داد که از میان دانش‌آموزان دارالفنون انسان‌های فرهیخته و ترقی‌خواهی اومدن بیرون که در تحول فکری نسل‌های آینده‌ ایران نقش اساسی داشتن و پایه‌های جنبش مشروطه ایران توسط کسانی گذاشته شد که تحصیل کرده‌ مدارس دارالفنون بودن.جمیع جهات امیر کار ساخت مدرسه دارالفنون شروع کرد. اون خودش به ساخت و ساز نظارت می‌کرد تا در سریع‌ترین زمان ممکن بتونه تمومش کنه. موازی با ساخت و ساز، امیر یه نفر رو مامور کرد که بره به اتریش و بهترین معلم‌ها رو برای تدریس در دارالفنون استخدام کنه. حالا چرا معلمان اتریشی؟ به دو دلیل. اول اینکه اتریش مثل روسیه و انگلیس تو ایران دخالت سیاسی نمی‌کرد و دوم اینکه اتریش به خاطر دستاوردهای علمی و نظامیش اون زمان تو دنیا خیلی معروف شده بود و به همین دو دلیل امیر تصمیم به استخدام معلمان اتریشی گرفت. البته با شرطها و شروطها.امیر برای قرارداد با معلم‌های اتریشی شرط کرده بود که معلم‌ها باید فعالیت خودشون و محدود به تدریس کنند و هیچ دخالتی تو امور سیاسی نداشته باشن و تو قراردادشان هم اومده بود که اگه هر شکایت یا مشکلی هم دارن باید مستقیم به دولت بگن. نه اینکه برن به سفرای انگلیس و روس بگن. امیر با این قرارداد قشنگ گربه را دم حجله کشت. رشته‌های تحصیلی دارالفنون برای شروع اینا بود. پیاده‌نظام، توپخانه، سوارنظام، هندسه، معدن‌شناسی، پزشکی و جراحی، فیزیک و داروسازی که تاریخ و جغرافیا و زبان در کنارشون بود و خیلی زود معلم‌های نقاشی و هنر هم اضافه شدن.تازه علاوه بر این‌ها دارالفنون این چیزا رو هم داشت. کارگاه شمع‌سازی، باروت‌سازی، کاغذسازی، استودیوی عکاسی، داروخانه، آزمایشگاه فیزیک و شیمی، دکتر مخصوص دانش‌آموزا، چاپخونه‌ و کتابخونه‌هایی و خیلی چیزای دیگه. تو دارالفنون همه‌ دانش‌آموزا دو دست لباس متحدالشکل داشتن. یکی برای فصل گرما یکی برای سرما که از لباساشون می‌شد رشته‌ تحصیلیشون رو شناخت. در ابتدا قرار بود در سال اول مدرسه سی تا شاگرد بگیره اما استقبال به حدی زیاد بود که تو همون سال اول ۱۵۰ نفر دانش آموز ثبت نام کرد که تازه مقرری می‌گرفتن و ناهارشونم مدرسه می‌داد و به شاگردای برترم جایزه می‌داد.البته فقط چند روز قبل از اینکه دارالفنون به طور رسمی افتتاح بشه، امیر دیگه از صدارت برکنار شده بود که ماجراش و جلوتر مفصل میگیم ولی شش ماه قبل از افتتاح رسمی دارالفنون کار خودش رو شروع کرده بود و امیر تونسته بود نتیجه‌ زحماتش رو ببینه. با تمام مخالفت‌هایی که در بنیان علما داشتن و سنگ اندازی‌هایی که کردن دارالفنون کار خودشو شروع کرد و حتی بعد از امیر هم با توجه به حمایت ویژه‌ ناصر الدین شاه از دارالفنون این مدرسه تونست به اهدافی که امیر براش تعیین کرده بود برسه. بدون تردید تاسیس دارالفنون نقطه‌ عطف تاریخ آموزش ایران بود.تاسیس همچین مدرسه‌ای با این امکانات اصلا راحت نبود و مشکلات و مخالفت‌های زیادی داشت. مثلا تو دارالفنون یه سالن تئاتر درست کرده بودن و علما اومده بودن ایراد گرفتن که تئاتر! وا مصیبتا! مملکت دینی و چه به این حرف‌ها! تئاتر می‌خوایم چیکار؟ جمع کن آقا تا جمعت نکردم! خلاصه که با فشار اونا سالن تئاتر تبدیل شد به نمازخونه.امیر با وجود اینکه خودش آدم مومن و معتقدی بود ولی اصلا رابطه‌ خوبی با روحانیون و علمایی که می‌خواستن تو سیاست دخالت داشته باشن، از جایگاهشون سوء استفاده می‌کردن نداشت. حتی اوایل صدارت که امیر تمام امور مملکت را شخصا به دست گرفته بود، می‌خواست مسائل حقوقی و محاکم شرعی و دادگاهی هم خودش مدیریت کنه ولی خیلی زود فهمید که تصمیمش اشتباه بوده و دانش این کار رو نداره و کار رو سپرد دست کاردان.یکم بعد سر یه داستانی که تو تبریز اتفاق افتاد و به گوش امیر رسید رابطه‌ شکراب امیر با روحانیون علنی‌ شد. یه اتفاق خیلی عجیب و در عین حال مضحکی تو تبریز افتاد که شنیدنش خالی از لطف نیست. داستان این بود که یه بابای قصابی تو تبریز طبق روال روزانه کاریش می‌خواست گاوش رو بره ذبح کنه. گاو بدبخت هم از روی غریزه تقلب می‌کنه و از دست قصاب در میره. گفت فرار می‌کنه و همینجوریه سرش مثل گاو میندازه پایین و میره توی مسجد. صاحب گاوهای قصاب سریع میره یه طناب میاره دور گردن گاو می‌بنده و شروع می‌کنه به کشیدن گاو که از مسجد بیارتش بیرون.تو این گیر و دار و تقلا بنده‌ خدا قصاب با سر می‌خوره زمین و در دم می‌میره. همچین که این اتفاق میفته هنوز میت رو زمینه که صدای صلوات و هیاهو بلند میشه که چی که معجزه اتفاق افتاده. گاو پناه آورده به صاحب‌الزمان! این اتفاق یه معجزه‌اس! این گاو هم که گاو معمولی نیست. از اون گاواست! خلاصه که ملت میان شهر رو چراغونی می‌کنن. نقل و نبات پخش می‌کنن که ایها الناس تبریز شهر صاحب‌الزمان شده و شهری که صاحبش امام زمان که دیگه نباید مالیات بده. علما فتوا دادند که بله صاحب الزمان به تبریز ارادت داشته و تبریز از مالیات معافه.بعدشم گاو رو با سلام و صلوات بردن خونه و یکی از مشتری یه پارچه‌ باارزش کشمیری انداخت روش و مردم دسته دسته میومدن برای زیارت و دیگه کار نکرده نذاشته بودن. دست می‌کشیدند و گاو می‌بالیدند به صورتشون. سم گاو رو می‌بوسیدند. در عرض یه ماه گاو طفلکی مو به تنش نمونده بود. ملت برای تبرک موهای حیوون دونه دونه کنده بودن. تازه خیلی ببخشید مدفوعش به عنوان تبرک می‌بردن خونه‌هاشون. حتی نقاش‌ها چهره‌ گاو ررو نقاشی کرده بودن. به زائرین بقعه مبارکه می‌فروختن و مردم عکس گاو صاحب الزمان تو خونه‌هاشون آویزون کرده بودن.بعد هم خبر کرامات و معجزات گاو تو شهر پیچید که فلان کور شفا پیدا کرده. فلانی لال بوده الان داره آواز ابوعطا می‌خونه. فلانی چلاق بوده الان دیوار راست میره بالا. این وسط انگلیس مارمولک برداشته بود برای آستان مبارک گاو یه چلچراغ بلور بزرگ خوشگل فرستاده‌ بود. چلچراغ رو گذاشته بودن تو حیاط تا محیط همچین عرفانی‌تر باشه. مردم نذر و فرش و ظرف و ظروف و پول هر چی داشتن می‌فرستادن اونجا.از قضا گاو افتاد مرد. تو بعضی از منابع نوشتن که انقدر ملت بهش نقل و آبنبات و از این چیز میزا دادن که حیوون رو به کشتن دادن. مردمم با گریه و زاری تشییع جنازه مفصلی براش گرفتن و گاو رو به خاک سپردن ولی با مرگ او همچنان مسجدی که گاو توش رفته بود و همچنین محل دفنش متبرک بود و علاوه بر اون ملت هم همچنان مالیات نمی‌دادن.اخبار رسید به امیر تو پایتخت که آقا این اتفاق تو تبریز افتاده و مردم دیگه مالیات نمیدن. این وسط انگلیس داره موش میدونه. امیر اول یه نامه برای انگلیس نوشت و ازشون انتقاد کرد و گفت حواستون باشه که حواسم بهتون هست. بعدم تحقیق کرد فهمید که ماجرای تبریز زیر نظر سه نفره؛ «امام جمعه‌ تبریز» و شخص روحانی به نام «شیخ الاسلام» و «پسر شیخ‌الاسلام» که اتفاقا چون امیر سال‌ها تو تبریز زندگی می‌کرد همشونم می‌شناخت.امیر از جانب دربار به شیخ الاسلام نامه نوشت که عزیزم پاشو با پسرت یه توک پا بیا تهران. کارتون دارم. شیخ الاسلام که امیر می‌شناخت فهمید اوضاع خیطه. نرفت تهران. بعد امیر مامورینش فرستاد تبریز و پدر و پسر کت بسته آوردن تهران و امیر بعد از کلی مواخذه و داد بیداد دستور داد که اجازه ندارید به تبریز برگردید. همینجا باید بمونید. امیر یه پیام برای امام جمعه تبریز فرستاد که تو هم حواست به کارت باشه و دفعه آخرت باشه از این مسخره بازیا درمیاری. بعدشم بساط گاو و جمع کرد و دستور داد که تبریز هم باید مثل همه‌ شهرهای دیگه مالیاتش تا ریال آخر پرداخت کنه و اینجوری قائله‌ گاو متبرک تبریز جمع و جور شد.کمی بعد امیر قانون بست نشستن رو هم لغو کرد. قبلا تعریف کردیم که هر کسی با هر جرمی می‌رفت بست می‌شست و امامزاده و اماکن مذهبی کسیم نمی‌تونست بره اون تو بگیرتش. امیر هم به کل حاکمین شهرها اعلام کرد که آقا جمع کنید این بساط رو. هرکی خلافی کرده بکشیدش بیرون. بسپارید دست قانون. هر کسی اعتراض کرد بگیریدش. این حکم امیره. امیر حتی می‌خواست مراسم قمه‌زنی رو هم حذف کنه که تو این یکی خیلی موفق نشد. اینا نمونه‌هایی از درگیری‌های امیرکبیر با علما بود. علمایی که هروقت اراده می‌کردند به این بهانه که فلان کار مخالف آموزه‌های دینی و مصالح دینی ماست، چوب لای چرخ دولت می‌ذاشتن و خب بدیهیه که رابطه‌ امیر با سایر علمایی که سرشون به کار خودشون بود خوب بود.مهمترین موضوع سیاسی مذهبی که امیر درگیر شد و تو تاریخ هم خیلی دربارش صحبت میشه، مربوط به فرقه «بابیه» بود. بابی فرقه‌ای که بعدها بهاء الله و بهاییان از تو دل این فرقه اومدن بیرون. بنیان‌گذار آیین بیان که میشن همون فرقه بابیه، شخصی بود به نام «سید علی محمد شیرازی» معروف به «باب». این آقا اول اومد گفت که من رابط امام زمانم و به شما بشارت میدم عن قریب که حضرت مهدی ظهور کنه. یه کم که گذشت و یه سری طرفدار پیدا کرد، اومد گفت که نه من رابط امام زمان نیستم؛ من خود حضرت مهدی هستم و ظهور کردم.گفتن آقا چرا از اول گفتی من رابطم، الان میگی من خودشم؟ داستان چیه؟ نه دیگه اول باید من زمینه‌های ظهور آماده می‌کردم، بعد واقعیت بهتون می‌گفتم. من حضرت مهدی هستم و به شما اعلام می‌کنم که دین اسلام زمانش به سر رسیده و من پیام آور دین جدیدی هستم. از این به بعد با آموزه‌های دین جدید باید زندگی کنید تا رستگار بشید و از این حرفا! البته بگم که توضیحات و داستان‌ها خیلی بیش از این چیزایی که اینجا می‌شنوید هستش ولی دیگه زمان اجازه نمیده بخوام کامل توضیح بدم.در هر صورت با طرفدارهایی هم برای خودش پیدا کرده و خب مشخصه که مخالفین اصلیش علمای مذهبی بودن. اوایل حکومت خیلی کار به کار باب و دار و دسته‌اش نداشت. تا اینکه سر درگیری‌هایی که هواداران و مخالفان باب با هم داشتند، طبق معمول کار کشید به اسلحه و مبارزات مسلحانه. دولت که دید طرفداران باب دست به اسلحه بردند، اومد وسط میدون و یه سری درگیری‌های خونین بین طرفداران باب و نیروهای دولتی در گرفت که در نهایت منجر به دستگیری باب شد و به دستور امیرکبیر باب رو فرستادن تو ارومیه و زندانی کردن ولی طرفدارای باب برای آزادی او به دولت فشار می‌آوردن و اسلحه هاشون و زمین نذاشتن.باب طرفداران افراطی هم کم نداشت. تو همون ارومیه که تو زندان بود، وقتی می‌رفت حموم آب حمومی که ازش استفاده کرده بود رو به طرفداران می‌فروختن. انگار ملت افراط مذهبی تو خونشون بود و حالا نوع مذهبش خیلی فرق نمی‌کرد. در هر صورت امیر که دید دستگیری با هم افاقه نکرد و بابیان ول کن معامله نیستن، دستور داد باب را آوردند تبریز و وسط شهر تیر بارونش کردن. اگه یادتون باشه قبلا هم تو فتنه‌ سالار تو خراسان امیرکبیر دستور اعدام سالار رو داد و الان هم تو داستان باب، امیر دستور تیر بارون باب را داد.امیر تو برقراری نظم با هیچکس شوخی نداشت و به شدت سختگیر بود. حالا می‌خواد طرف مقابلش روحانیت باشه، می‌خواد سردار باشه یا باب. براش فرقی نمی‌کرد و اتفاقا این موضوعی که اهل فن راجع بهش با هم چالش دارن. بعضیا میگن این مقدار خشونت کار درستی نبوده و امیر نباید این کار رو می‌کرد. بعضیام معتقدند تو شرایط سیاسی و اجتماعی اون موقع با اون سطح سواد جامعه تنها این روش می‌تونست جواب بده. مردمی که تو خواب غفلت بودن و به قول نیما غم این خفته چند خواب در چشم ترم می‌شکند.حالا می‌خوایم ببینیم که به جز دارالفنون و روزنامه وقایع اتفاقیه، امیر تاریخ ایران چه کارهای دیگه‌ای رو تو اون سه سال صدارتش انجام داد. از جمله اقدامات مهم دیگه‌ای که امیرکبیر تو دوران صدارتش انجام داد سر و سامان دادن به وزارت خارجه بود که اون زمان به نام وزارت «دول خارجه» شناخته می‌شد. تا زمان امیر بیشتر کشورهای خارجی تو ایران وزارت خونه داشتن. سفارت انگلیس، سفارت روسیه، سفارت عثمانی و چند تا کشور دیگه. زمان امیر اون اول اومد این سفارت خونه‌ها رو سر و سامون داد و سعی کرد حدود اختیاراتشون مشخص کنه.بعد هم دستور داد که تو چند کشور خارجی از جمله انگلیس سفارت ایران راه‌اندازی بشه. اون زمان رابطه یه طرفه بود. انگلیس تو تهران سفارت داشت ولی ایران تو لندن سفارت خونه نداشت.امیر به سفیر انگلیس گفت که ما می‌خوایم همچین کاری انجام بدیم. سفیر گفت سفارت‌خونه؟ لازم نیست. شما هر چی می‌خوای بدونی بیا از خودم بپرسم. من بهت میگم ولی امیر پاسخ داد که با این استدلال شما، شما هم نیاز به سفارت تو ایران ندارید. می‌تونید برگردید لندن. هر سوالی داشتید بنده در خدمت هستم. بعدشم ما می‌خوایم سفارتخونه داشته باشیم که از نزدیک با پیشرفت علم روز اروپا آشنا بشیم و بتونیم برای خودمون سرمشق بگیریم و مترقی بشیم. سفارت که فقط برای منازعات سیاسی نیست و اینطور شد که سفارت خونه‌ ایران در لندن شروع به کار کرد.البته به جز لندن ایران تو سن پترزبورگ هم سفارتخانه باز کرد و تو بمبئی و قفقاز و قسطنطنیه هم کنسولگری تاسیس کرد و تا اواخر دوران صدارت امیر وزیر دول خارجه خود امیر بود. اون می‌گفت که ارتباط با کشورهای دیگه خیلی موضوع حساس و مهمیه و من باید خودم وزیر این وزارت خونه مهم باشم.زمانی که امیر به صدارت رسید، اگه وزیری یا مقام بلند‌پایه‌ای تحت حمایت روس و انگلیس بود و خطایی ازش سر میزد، حتی پادشاه هم جرات نمی‌کرد کاری باهاش داشته باشه. چون علنا مشخص بود که مثلا فلانی تحت حمایت انگلیسه. حتی خیلی وقتا مقامات خیلی درجه پایین‌تر که خبطی می‌کردن می‌رفتند به سفارت پناه می‌بردند و در پناه فلان سفارت در امان می‌موندن و خب معلومه که تا آخر عمر هم باید زیر سلطه‌ اون سفارت نوکری می‌کردن ولی تو دوران امیر سفرای خارجی فهمیدن که دیگه مث اینکه اوضاع فرق کرده.امیر هم که به گواه تاریخ و گواه تمام دوستان و دشمنانش اهل رونوک چاکر گفتن نبود و هیچ جوره نمی‌تونستن دم امیر رو ببینن و اون رو بیارن توی تیم خودشون. برای همینم از همون روزای اول سفرای انگلیس و روس رفتن تو تیم. دشمنای امیر. رفتن کنار مهدعلیا و میرزا آقاخان نوری از این ور هم امیر سر هر داستانی جلوی زیاده‌خواهی وزرای روس و انگلیس می‌گرفت که حکایت‌ها و داستان‌های این ایستادگی‌ها خیلی زیاده و من اینجا یه مورد رو براتون تعریف می‌کنم.یه بار یکی از این نوکرهای روس یه نامه از سفارت روس میاره که به امیر تحویل بده. جلوی در جلوشو می‌گیرن و میگن امیر گفته دارم کاری انجام می‌دم. کسی مزاحم نشه و هیچ کس به حضور نمی‌پذیره. نوکر روز شروع می‌کنه به اعتراض و داد و بیداد که از کی تا حالا فرستاده‌ سفارت روسیه باید معطل بمونه؟ تا بوده همین بوده که وقتی فرستاده‌ سفارت میومده بدون معطلی و بدون صف نامه رو تحویل می‌داده و جوابش می‌گرفته و می‌رفته. این چه داستانیه راه انداختید؟ زود باشید من ببرید پیش امیر. وگرنه به سفارت روسیه گزارش می‌کنم و میگم پدرتونو دربیاره.همین که صدای داد و قال شنید گفت چه خبره؟ سر و صدا برای چیه؟ بهش گفتن که داستان اینه. فرستاده‌ سفارت روس اومده و ماجرا رو براش تعریف کردم. امیر دستور داد که دست و پاش و ببندید. ببرید وسط شهر به جرم داد و بیداد که راه انداخته شلاقش بزنید. نوکر روس که دستور شنید خشکش زد و افتاد به غلط کردن ولی دیگه فایده‌ای نداشت. بردنش برای شلاق و امیر هم همراهشون رفت و ملتم جمع شدن. خبر تو شهر پیچید و ملتم اومدن.وقتی اومدن کار و شروع کنن، یه پیک از طرف سفارت روس اومد و یه نامه‌ای رو داد به امیر. امیر نامه رو تحویل گرفت و باز نکرده فرمان اجرای حکم رو داد. فرستاده‌ روس هرچه اصرار کرد که اول نامه رو بخونید فایده‌ای نداشت و امیر گفت مشخصه که توش چی نوشته. بعد که کار تموم شد، امیر نامه را باز کرد و مشخصه که توش سفیر روز نوشته بود که از اجرای حکم باید جلوگیری کنید. امیر هم جواب داد که بهتر به نوکرتون یاد بدید که وقتی میاد پیش من آداب دیپلماتیک رو رعایت کنه. اینجوری هم برای سفارت بهتره و هم آبروی کشور بزرگی مثل روسیه نمیره.البته اینطور نبود که تمام فکر و ذکر امیر معطوف به مدیریت وزارت خارجه باشه. امیر برای امنیت اجتماعی مردم دستور داد که حمل هر نوع سلاح سرد و گرم ممنوعه و برای قمه‌کشی و لوطی‌بازی و کارهای این مدلی که او موقع‌ها رسم بود، مجازات‌های سنگینی تعیین‌ کرد. امیر ارتش ایران رو سر و سامون داد و دستور داد که برای ارتشی‌ها یونیفرم‌هایی به سبک ارتش اتریش ولی با پارچه‌ ایرانی دوخته بشه. قبلا پارچه رو از کشمیر وارد می‌کردند ولی امیر با حمایت از شال‌های کرمان و مازندران اونا رو جایگزین شال‌های کشمیری کرد. برای سردوشی لباس‌های ارتشم تا مدت‌ها این سر دوشی‌های از اتریش می‌آوردن.یه روز یه سردوش خیلی قشنگی که توسط خانمی به نام «بانو خورشید» دوخته شده بود میرسه دست امیر. امیر دستور میده که دیگه سردوش از خارج وارد نکنند و امتیاز تهیه سردوش به مدت پنج سال به این خانم واگذار می‌کنه. بعدم براش یه کارگاه بزرگ و ابزارآلات تهیه می‌کنه و کلی آدم اونجا میرن سرکار. حالا این نمونه‌ای که گفتم یکی از ده‌ها بود. کارخانه‌ نخ ریسی چهار طبقه تهران، حریربافی کاشان، کالسکه‌سازی اصفهان، بلورسازی قم، شکر و قند و ساری و خیلی نمونه‌های دیگه مواردی بودند که محصولاتشون قبل‌تر وارد می‌شدند ولی با حمایت امیر از تولید داخلی کارخونه‌هاشون تو ایران تاسیس شدند و کلی آدم این‌طوری رفتن سرکار.این اقدامات امیر اونقدر تو اقتصاد ایران موثر بود که کسری بودجه‌ سه میلیونی که اول کار دولت بود نه تنها رد شد، بلکه امیر اواخر صدارتش یک میلیون تومان هم ذخیره داشت. برای احداث و راه‌اندازی این کارخونه‌ها هم چون دانشش تو ایران نبود، از اروپا بهترین متخصصان استخدام می‌شدند یا اینکه ایرانیان می‌رفتند خارج دوره می‌دیدن. برمی‌گشتند برای دستگاها. تمامی این اقدامات امیر باعث شده بود که ایران یکی از بهترین دوره‌های تاریخ خودش رو در زمان قاجار داشته باشه.ناصرالدین شاه جوان کشور رو به امیر سپرده بود و امیر هم با وجود تمام کارشکنی‌ها و مخالفت‌ها کارش پیش می‌برد و اونقدری سالم زندگی می‌کرد و سالم کار می‌کرد که ازکدهای نمی‌داد.خب قبل از اینکه بخوایم به قسمت پایانی قصه‌مون وارد بشیم، یه حکایت جالب از زمان امیر براتون بگم که بی‌ارتباط با حال و روز امروز ما و دوران کرونا و واکسن کرونا نیست. در زمان امیرکبیر اولین برنامه‌ دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیر شروع شد. تو این برنامه کودکان و نوجوونای ایرانی باید می‌رفتن واکسن آبله می‌زدن که اون موقع بهش می‌گفتن «آبله‌کوبی». روشش هم مثل خیلی از واکسن‌های دیگه اینطوری بود که میکروب ضعیف شده به بدن وارد می‌کردن که بدن واکنش نشون بده و مقابل بیماری مقاوم بشه.خلاصه یه واکسیناسیون شروع شد ولی خیلی زود اومدن به امیر خبر دادن که آقا ملت نمیان واکسن بزنن. چرا؟ چون چند نفر فال‌گیر و دعانویس تو شهر شایع کردند هر کی واکسن بزنه جن میره تو خونش و جن‌زده میشه. همین که دید بیماری همینجوری داره شایع میشه و ملت هم توی باغ نیستن، دستور داد که هر کسی که واکسن نزنه، پنج تومن باید جریمه بشه ولی نفوذ حرف‌های دعانویس‌ها از حکم امیر بیشتر بود. اون خانواده‌هایی که می‌تونستن پنج تومن می‌دادن و واکسن نمی‌زدن. اونایی هم که نداشتن می‌رفتن بیرون شهر یا یه جای خودشون گم و گور می‌کردن که خدایی نکرده واکسن نزنن.بعد مدتی به امیر خبر رسید که فقط تعداد خیلی کمی از مردم واکسن زدن. بعد همون روز یه بابایی رو آوردن پیش امیر که جنازه‌ بچش دستش بود و آبله بچه رو کشته بود. امیر بهش گفت مردم مومن ما که برات آبله‌کوب فرستادیم. چرا نزدی؟ مردی که سرش و پایین انداخته بود و گریه می‌کرد گفت آخه می‌گفتن بچم جن‌زده میشه. چند دقیقه گذشت یه بقالی رو با بچه مرده‌اش آوردن. امیر دیگه نتونست تحمل کنه و نشست زار زار گریه کرد. همون موقع میرزا آقاخان نوری از راه رسید و از اطرافیان پرس‌وجو کرد و فهمید ماجرا چیه؟ رفت نزدیک امیر گفت:آقا گریه برای دو تا بچه‌ بقال و چگال در شان شما نیست.امیر سرش رو بالا کرد و گفت:ساکت شو. تا وقتی ما سرپرستی ملت رو بر عهده داریم مسئول مرگشون ما هستیم.میرزا آقاخان که از ترس هیبت امیر خشکش زده بود، زیر لب گفت:ولی اینا خودشون در اثر جهل خودشون واکسن نزدن.امیر با فریاد جواب داد:و مسئول جهلشون هم ما هستیم. اگه ما تو هر روستا و کوچه و خیابون مدرسه بسازیم و کتابخونه بذاریم، دعانویس‌ها بساطشون رو جمع می‌کنن و میرن.دوباره بگم اگه ما تو هر روستا و کوچه و خیابون مدرسه بسازیم و کتابخونه بذاریم ویسبادن و جمع می‌کنن و میرن.رسیدیم به پرده‌ آخر داستان و می‌خوایم ببینیم عاقبت امیر چی‌ شد؟ بذار یه کم برگردیم عقب. اگه خاطرتون باشه گفتیم که مهد علیا یعنی مادر زن امیر از همون روز اول چشم دیدن اون رو نداشت و با کمک میرزا آقاخان نوری و سفرای روس و انگلیس از هر فرصتی برای پاپوش درست کردن برای امیر استفاده می‌کرد. اینم گفتیم که میرزا آقاخان نوری خودش نوکر انگلیس بود و بهشون دستخط داده بود که حافظ منافع اوناست. بقیه‌ درباری اون هم که امیر نونشونو کرده بود و رابطه خوبی با امیر نداشتند و تقریبا هر موقع هر کسی با شاه تنها می‌شد، از امیر شکایت می‌کرد ولی شاه که امیر نزدیک‌ترین شخص زندگیش بود تا مدت‌ها گوشش به حرفای صدمن‌یه‌غاز اونا بدهکار نبود.مهد علیا و دار و دسته‌اش که دیدن از این در نمی‌تونن به شاه وارد بشن و نظرش برگردونن با قدرت گرفتن امیر و محبوبیت روزافزون اون اومدن تو گوش شاه خوندن که کجایی قبله‌ عالم؟ کجایید که از شما فقط یه اسم مونده و همه‌ ملت دارن امیر رو می‌بینن و از اون حرف شنوی دارن. کسی اصن دقت نمی‌کنه که امیر هرچی داره از صدقه سر شماست وگرنه بچه‌ آشپز و چه به این حرفا؟ بعد هم تو گوش شاه خوندن که امیر می‌خواد برادرت عباس رو به سلطنت برسونه و شما رو از تخت پادشاهی بکشه پایین.عباس یادتونه؟ برادر کوچک شاه که تو اپیزود قبل گفتیم با مادرش خدیجه خانم از ترس مهد علیا تو یه سوراخ موشی قایم شده بودند که بلایی سرشون نیاد. عباس و مادرش خدیجه که می‌شدند پسر و همسر محمد شاه قاجار، بعد از صدارت امیر به اون پناه بردند و امیر هم هواشون رو داشت. مهد علیا هم از همین موضوع سوء استفاده کرده بود و تو گوش شاه می‌خوند که دو روز دیگه امیر عباس رو به جات می‌نشونه رو تخت. شاه هم تحت تاثیر حرف‌های اطرافیان دستور داد که عباس و مادرش از تهران برن به قم. تبعیدشان کرد به اون امیر که خبر شنید.خب معلومه که با این تصمیم موافق نبود ولی هر کی با شاه جر و بحث کرد، فایده‌ای نداشت و مرغ پادشاه یه پا بیشتر نداشت. بعد از این قائله شک و ظن شاه به امیر روزبه‌روز بیشتر شد و مهدعلیا و میرزا آقاخان نوری و درباریان هر کدومشون یه پا آتش بیار معرکه بودن، به پیشنهاد امیر برای اینکه شاه از حال و هوای دربار بیاد بیرون، رفتن یه سفر به اصفهان ولی سفر اصفهان نه تنها رابطه امیر و پادشاه رو بهتر نکرد، بلکه بدترم کرد. مردم که آوازه‌ امیر شنیده بودند از امیر مثل پادشاه استقبال می‌کردند و شاه هم که گوشش پر بود از حرفای اطرافیان، با خودش می‌گفت نکنه دارن راست میگن؟ یه خبرایی هست.خلاصه که حرف‌های اطرافیان به مرور اثر مخرب خودش رو روی شاه سست‌عنصر گذاشت و روز بیست آبان سال ۱۲۳۰ شاه فرمان عزل امیر رو با دستخط خودش با این مضمون نوشت:چون صدارت عظمی و وزارت کبری زحمت زیاد دارد و تحمل این مشقت برای شما دشوار است، شما را از آن کار معاف کردیم. باید به کمال اطمینان مشغول امارت نظام باشید.شاه امیر عزل کرد و میرزا آقاخان نوری را با اختیاراتی محدودتر جایگزینش کرد. شاه از طرفی از امیر و قدرتش می‌ترسید و از طرفی هم اونو قلبا دوست داشت. برای همین چهار روز بعد از عزل امیر از مقام صدارت به امیر نامه نوشت که:جناب امیرنظام به خدا قسم آنچه می‌نویسم عین واقعیت است. شما را قلبا دوست دارم و خداوند مرا مرگ دهد اگر بخواهم تا زنده‌ام دست از سر شما بردارم.شاه تو نامه تاکید کرد که هیچ مشکلی با امیر نداره و فقط می‌خواد خودش بعضی از امور مملکتی رو دستش بگیره و بیشتر تو میدون باشه و در ادامه هم به امیر گفت که:همچنان تمام امور لشکری کشور دست شماست و من تو این امور هیچ دخالتی نمی‌کنم. حتی یه شاهی هم به حقوق کسی اضافه و کم نمی‌کنم و فرامینی که شما می‌دید همچنان مورد تایید منن.امیرکبیر بعد از دریافت نامه از شاه درخواست ملاقات کرد تا شاید بتونه تصمیم اون رو عوض کنه ولی شاه ملاقات را به روز بعد از انتصاب رسمی میرزا آقاخان موکول کرد و به امیرکبیر نامه نوشت که:خدا شاهد است امروز که شما را نپذیرفتم شرمنده‌ام. چه می‌توانم بکنم؟ ای کاش هرگز شاه نبودم. حالا که این را می‌نویسم اشکم جاری است. اگر باور نمی‌کنید بی‌انصافید! کدام مادر می‌تواند در حضور من از شما بد بگوید؟ هرکس در حضور من از شما بد بگوید حرام‌زاده‌ام اگر نگذارمش جلوی توپ و علامت التفاتمان یک شمشیر الماس‌نشان قیمتی و همچنین حمایلی که به گردن خودم می‌اندازم را برایتان می‌فرستم. انشاالله آن‌ها را می‌پذیرد و فردا به حضور می‌آیید.شاه کاملا مستاصل شده بود و نمی‌دونست تصمیم درست چیه؟ تصمیم غلط چیه؟ بعد از این اتفاقات امیرکبیر هم یه بی‌سیاستی کرد و تو مراسم سلام شاهانه شرکت نکرد و سوء ظن ناصرالدین شاه رو بیشتر کرد. از طرفی مهد علیا و تیمش هم به عزل امیر از صدارت راضی نبودن. اون حدس می‌زدند که با توجه به علاقه‌ شدید شاه به امیر دیر یا زود اون نظرش عوض می‌شه و امیر برمی‌گرده سر جاش. پس اومدن تمام سعی‌شون رو کردن که بتونن شاه را قانع کنند که امیر بفرسته به خارج تهران.سفیر انگلیس هم اومد به شاه گفت که صلاح نیست که پایتخت چندتا تصمیم گیرنده داشته باشه و بهتره که امیر به عنوان حاکم یکی از شهرهای ایران تعیین کنید و در نهایت ناصرالدین شاه قبول کرد و امیر و حاکم شهر کاشان کرد و به او دستور داد که باید بره به کاشان.اینجای قصه بدترین اتفاقی که می‌تونست بیفته برای امیر افتاد. داستان این بود که سفیر روس اومد دید که نشد که میرزا آقاخان نوری نوکر انگلیس شده صدراعظم و این وسط سر ما بی‌کلاه مونده. بازم زمان امیر حداقل خوبیش این بود که اگه اون طرف ما نبود طرف انگلیسی‌ها هم نبود ولی حالا که وضع داره بدتر میشه. پس اومد چیکار کرد؟ اومد با چند تا از نیروهای نظامی رفت به خونه‌ امیر و گفت شما تحت حمایت دولت روسیه هستید و می‌تونید همراه من بیایید به سفارت. ما نمی‌ذاریم هیچکس به شما آسیبی برسونه.جواب امیر که مشخص بود و در خروجی خونه رو به سفیر روس نشون داد ولی اطرافیان شاه یک کلاغ چهل کلاغ کردن و خبر رو جور دیگه‌ای به شاه رسوندن و گفتن که امیر می‌خواسته به سفارت روس پناه ببره و سربازهای سفارتخونه‌هام خونه‌ امیر یعنی خونه خواهر شاه رو غلو کردن. ناصرالدین شاه که خبر رو می‌شنوه حسابی عصبانی میشه. چون علاوه بر مسائل سیاسی سفیر روس به حریم خصوصی اندرون شاهی و به منزل خواهر شاه رفته بود و خون ناصرالدین شاه به جوش آورده بود.برای همین ناصرالدین شاه در روز ۲۹ آبان سال ۱۲۳۰ دستور دستگیری و تبعید امیر به کاشان رو میده. ۲۹ آبان روز انتشار اپیزود دوم داستان زندگی امیر. دقیقا ۱۷۰ سال پیش به حکم ناصرالدین شاه امیر دستگیر میشه و ۳۰ آبان بعد از اینکه از تمام مناصب دولتی خلع میشه به کاشان تبعید میشه. ناصرالدین شاه یک گروه نظامی رو می‌فرسته که امیر رو تا کاشان همراهی کنن و دستور میده که هیچ کسی توی راه نباید با اون صحبتی بکنه و باید نگهبان‌ها مراقب باشند که امیر جایی نره و البته احترام اونم کامل باید داشته باشن.قبل از حرکت ناصرالدین شاه خواهرش عزت‌الدوله که می‌شد همسر امیر صدا میکنه و بهش میگه تو بمون تو با امیر نرو کاشان. اینجا در پناه پادشاه می‌تونی زندگیت رو بکنی ولی هرچه مهد علیا و ناصرالدین شاه اصرار می‌کنند عزت‌الدوله قبول نمی‌کنه. میگه من حتی یه لحظه هم امیر رو تنها نمی‌ذارم. آخر سرم مهد علیا بهش میگه اگه بری من عاقت می‌کنم و دیگه دختر من نیستی. عزت الدوله هم جواب میده که خیلی وقته که من دختر شما نیستم و برمی‌گرده پیش امیر و با اون بچه‌هاش و مادر امیر میرن به باغ فین کاشان.با رفتن امیر این قشقرق که به پا شده بود، ناصرالدین شاه پاک دیوونه شده بود. خودشم باورش نمی‌شد که داره چیکار می‌کنه. اطرافیانش مدام در گوشش می‌خوندن که امروز فرداست که روس‌ها امیر در پناه خودشون می‌گیرن و اون به پادشاهی می‌رسونن و سلطنت را از ایل قاجار می‌گیرن. میگفتن اگه دو روز دیگه امپراتور روس نامه بنویسه که با امیر کاری نداشته باشید و اون در پناه ماست دیگه نمیشه کاری کرد. مردم که پشت سرشن. چاره‌ کار چیه؟ چاره‌ی کار اینه که امیری وجود نداشته باشه.شاه که انگار مالیخولیایی شده بود، نمی‌دونست باید چیکار بکنه و خودش سپرده بود به مستی. یکی از همین شب‌ها که شاه حال و روز خوشی نداشت و هنوز مردد بود که فرمان قتل امیر را صادر کنه، فرمان نوشته شده رو جلوی پادشاه مست گذاشتن و ناصرالدین شاه اون رو مهر کرد. متن فرمان قتل این بود:چاکر آستان ملایک پاسبان فدوی خاص دولت ابدمدت حاج علی خان پیشخدمت خاصه فراش باشی دربار سپهر اقتدار مامور است که به فین کاشان رفته، میرزا تقی خان فراهانی را راحت نماید و در انجام این ماموریت بین اقران مفتخر و به مراحل خسروانی مستحضر بوده‌ باشد.مهد علیا بلافاصله بعد از فرمان شاه شبونه رفت در خونه‌ فراش باشی و حکم ماموریت رو بهش داد و اون رو با دو نفر دیگه روانه‌ کاشان کرد. صبح روز بعد که ناصرالدین شاه فهمید چه غلطی کرده و چه فرمانی صادر کرده، دستور داد که فرمان را لغو کنند ولی دیگه دیر شده بود و فراش باشی به نزدیکی‌های باغ فین رسیده‌ بود. باغی که امیر چهل روز بود که به اونجا تبعید شده بود.وقتی اونا به باغ می‌رسن متوجه میشن که امیر به حموم رفته. تو بعضی از منابع نوشتن که صبح همان روز خبر اومده بود که پادشاه قرار برای امیر خلعتی بفرسته و امیر به مقام قبلیش برگردونه. برای همین امیر به حمام رفته بود که خودش رو آماده کنه. در هرصورت فراش باشی و همراهانش تو حمام فین رفتن سراغ امیر. امیر تا فراش باشی و اطرافیانش رو دید، فهمید که داستان از چه قراره؟ فراش باشی کسی بود که امیر خودش اون و به دربار آورده بود و بهش کار داده‌ بود ولی بعد از اتفاقات فراش‌باشی رفته بود نوکری میرزا آقاخان نوری را می‌کرد.در حمام باغ فین کاشان، فراش‌باشی حکم ماموریت به امیر نشون داد. امیر درخواست کرد که بذارن اون وصیت‌نامه‌شو بنویسه ولی قبول نکردن. بعد درخواست کرد که بذارن برای آخرین بار همسرش رو ببینه ولی باز هم قبول نکردن. فقط فراش‌باشی بهش گفت که می‌تونی روش مردن رو خودت انتخاب بکنی و امیر دستشو آورد جلو و گفت رگ دست‌هامو بزنید و امیر تاریخ ایران در حمام فین به قتل رسید.بعد از مرگ امیر تو روزنامه وقایع اتفاقیه نوشتن که میرزا تقی خان احوال خوشی نداره و صورت و پاهاش یه خورده ورم‌کرده. دو روز بعد هم تو یه خبر کوچیک در روزنامه خبر مرگش به عموم اعلام کردن. گفتن که سرما خورده. ذات‌الریه گرفته و مرده. اون زمان ذات الریه مد بود. واجبی هنوز مد نشده‌ بود. داستان قائم مقام فراهانی رو یادتونه؟ دقیقا همون داستان برای امیر هم اتفاق افتاد و این نشون میده که بزرگترین درسی که از تاریخ می‌گیریم اینه که کسی از تاریخ درس نمی‌گیره.بعد از مرگ امیر جنازه‌ اون رو پشت باغ توی گورستانی دفن کردن ولی چند ماه بعد به اصرار همسرش عزت‌الدوله که دوست داشت امیر در کربلا به خاک سپرده بشه، جنازه‌ امیر رو به کربلا منتقل کردن و اینم از اون بازی‌های روزگاره ها! جنازه‌ امیر در کربلاست و فکر می‌کنم اکثر ایرانی‌ها نمی‌دونن که یکی از بزرگترین مفاخر ملیشون کجا به خاک سپرده شده.خب اپیزود طولانی شد. یه سری مطالب راجع به سرنوشت اطرافیان امیر داریم که دیگه اون‌ها رو می‌ذاریم برای مطالب تکمیلی صفحات اینستا و تلگرام. سرنوشت فرزندان و همسر امیر مهدعلیا و میرزا آقاخان نوری و خیلی موارد دیگه. می‌دونم که آخر اپیزود خیلی اعصاب خورد کن بود و حالتون گرفته شد. پس بذارید اپیزود رو با قسمتی از شعر زیبای فریدون مشیری برای امیرکبیر به پایان ببریم و بعد از شعر هم تصنیف همین شعر با صدای شهرام ناظری نازنین رو بشنوید. ممنون از نازنین قائری و نکیسا عبداللهی که به من تو ساخت اپیزود کمک کردن و سپاس از شما شنونده‌هایی که بدون شما پادکست رخی هم نخواهد بود.شعر زیبای امیرکبیر سروده‌ فریدون مشیری. تقدیم به شما.رمیده از عطش سرخ آفتاب کویر،غریب و خسته رسیدم به قتلگاه امیر،زمان هنوز همان شرمسار بهت زده زمین،هنوز همین سخت جان لال‌شده جهان،هنوز همان دست بسته‌ تقدیر،هنوز دست صنوبر به استغاثه بلند،هنوز بید پریشیده سرفکنده به زیر،هنوز هم همه‌ سروها که‌ ای جلاد!مزن؟ مکش؟ چه کنی؟ های؟ای پلید شریر!چگونه تیغ زنی بر برهنه در حمام؟چگونه تیر گشایی به شیر در زنجیر؟خون که عشق به آزادگی شرف انسان،نه خون که داروی غم‌های مردم ایران،نخون که جوهر سیال دانش و تدبیر،هنوز زاری آب، هنوز ناله‌ باد،هنوز گوش کر آسمان فسونگر پیر،هنوز منتظرانیم تازه گرمابه برون خرامی،ای آفتاب عالم‌گیر!نشیمن تو نه این کنج مهنت آباد است،تو را ز کنگره‌ عرش می‌زنند سفیر!اسب و پیل چه نازی که رخ به خون شستند،در این سرانه‌ ماتم پیاده، شاه، وزیر،چون او دوباره بیاید کسی محال، محال،چون دوباره بیاید کسی محال، محال،هزار سال بمانی اگر چه دیر! چه دیر!بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/امیر(2)-|--داستان-زندگی-امیرکبیر-id2748108-id443651825?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1(2)%20%7C%20%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 17:48:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیر(۱)؛ داستان زندگی امیرکبیر</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B3%DB%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-z4hp8gdch2ut</link>
                <description>سلام و درود به شما همراهان عزیز. به پادکست خودتون پادکست رخ خوش اومدید. ما اینجا در کنار شما هر بار داستان زندگی کسانی رو روایت می‌کنیم که قسمتی از تاریخ ایران یا جهان را رقم زدند و این بار هم با توجه به پیشنهادات بسیار زیادی که از شما داشتیم سراغ امیرکبیر. کسی که هر چه در تاریخ کنتاکی می‌گردیم نمی‌تونیم مورخی رو پیدا کنیم که از امیر تاریخ ایران تجلیل نکرده‌ باشه. اپیزود شماره‌ ۳۱ به نام امیر، داستان زندگی امیرکبیر.آمار پادکست رخ داره تو کل پلتفرم‌ها به سه میلیون دانلود می‌رسه و این نشون دهنده‌ لطف و حمایت شما شنونده‌های عزیزه. وقتی شما از طریق شبکه‌های اجتماعی نظراتتون رو با ما درمیون می‌ذارید، ما تو پادکست رخ از تعریفتون انرژی می‌گیریم و نقدها و ایراداتتون هم به ما کمک می‌کنه که بتونیم نقاط ضعفمون رو اصلاح کنیم. به علاوه کمک‌های مالی داوطلبانه‌ شما هم برای ما بسیار باارزشه. چون علاوه بر ارزش مادی برای ما خیلی چیزای دیگه رو هم ثابت می‌کنه. لینک حمایت مالی ریالی و ارزی همیشه در توضیحات اپیزود و ویو صفحه‌ اینستاگرامم هست و البته که تاکید می‌کنم پادکست رخ تا هر روزی که منتشر بشه رایگان در اختیار شما قرار می‌گیره. خب بریم سراغ قصه‌. قبل از اینکه وارد داستان بشیم دو تا نکته رو بگم.اول اینکه تمام تاریخ‌هایی که تو این اپیزود می‌شنوید تاریخ‌های شمسی و من تاریخ‌های قمری که تو منابع بوده و هم به شمسی تبدیل کردم تا اینطوری درک زمان اتفاقات راحت‌تر باشه. نکته‌ دوم اینکه ببینید ما تو تاریخ قاجار و تو دوران امیرکبیر کلی اسامی شبیه به هم داریم که اگه من بخوام تو این اپیزود نصفشون بگم اونقدری اسامی زیادن و شبیه به هم هستن که با هم قر و قاطی میشن و اصل داستان از دست آدم در میره. پس برای همین تا اونجایی که میشه من سعی کردم شما رو اسیر و گرفتار اسامی نکنم و بیشتر توجه شما رو به روایت تاریخ معطوف کنم. به سبک پادکست رخ ساده و داستانی.خب حالا اول بیاید ببینید می‌خوایم راجع به چه دورانی صحبت کنیم. قراره با هم بریم به حوالی سال ۱۱۷۶ هجری شمسی یعنی حدود ۲۲۵ سال پیش و آغاز سلطنت فتحعلی شاه قاجار. فتحعلی شاه قاجار الی ماشالله بچه داشت! اگه تو اپیزود قبلی یعنی داستان زندگی بن لادن از اینکه پدر بن لادن ۵۴ تا بچه داشت تعجب کردید، باید بهتون بگم که فتحعلی شاه قاجار خودمون ۲۶۰ تا بچه داشت! اونم از حدود ۱۷۰ تا زن! تازه بعضی منابع تعداد زن‌های حرمسراش رو تا ۷۰۰ ـ ۸۰۰ تومن گفتن.البته که مسائل دینی رو ایشون رعایت می‌کرد و چهار تا زن عقدی داشت و الباقی زن‌های صیغه‌ای محرمش بودن ولی در هر صورت استاد واقعا زن و بچه دوست داشت و شواهد و قرائن نشون میده که خیلی هم دوست داشت. از این حدود ۲۶۰ تا بچه گویا حدود ۱۴۰ ـ ۱۵۰ تاشون پسر بودن. یعنی پسرا می‌تونستن قشنگ یه لیگ فوتبال ۱۳ ـ ۱۴ تیمی بین خودشون راه بندازن. حالا یکی از این پسرها که ما تو اوایل قصه‌امون باهاش زیاد کار داریم «عباس میرزا» بود.فتحعلی شاه بعد از اینکه به قدرت رسید عباس میرزا را کرد والی آذربایجان و چند تا از پسرهای دیگه ولی قسمت‌های دیگه کشور کرد که کاری بهشون نداریم ولی عباس میرزا علاوه بر اینکه والی دیار حساس و مهم آذربایجان شد، ولیعهد و جانشین فتحعلی شاه هم بود. بعد از اینکه فتحعلی شاه عباس میرزا را ولیعهد و والی آذربایجان کرد، عباس میرزا از تهران پاشد رفت به تبریز مرکز آذربایجان. پس داریم راجع به اوایل دوران قاجار و سلطنت فتحعلی شاه صحبت می‌کنیم و تمرکزمون روی ولایت آذربایجان و شهر تبریزه. تا اینجا رو داشته باشید. می‌خوایم بریم سراغ خانواده امیر کبیر و دوباره برگردیم. سراغ خانواده‌ امیرکبیر و باید از روستایی به نام «هزاوه» در حوالی «فراهانِ اراک» بگیریم.تو فراهان اراک از مدت‌ها قبل از زمان قاجار، یه خانواده‌ با اصل و نسب و معروفی زندگی می‌کردند به نام خاندان فراهانی که در زمان تولد امیرکبیر پدرش «کربلایی قربان» آشپز این خونواده بود. وقتی خونواده‌ فراهانی‌ها از فراهان اراک به تهران نقل مکان کردن، خونواده‌ کربلایی قربان هم به همراه خانواده اربابشون که همشهری‌هاشون می‌شدن از فراهان به تهران اومده بودن و تهران زندگی می‌کردن.خانواده‌ فراهانی‌ها مدت‌ها بود که در دولت‌های مختلف پست و مقام داشتند و الان هم ساکن تهران شده بودن. اون زمان بزرگ خانوادشون هم آقای «عیسی فراهانی» بود که ما برای راحتی کار تو داستان بهش میگیم «عیسی». پدر امیر یعنی کربلایی قربان تو خونه‌ عیسی کار می‌کرد. آشپزی می‌کرد. البته کربلایی قربان بعدا پیشرفت کرد و شد ناظر آشپزخونه و بعد هم شد درون خونه و در کل بنده‌ خدا ارادت خاصی هم به این خونواده‌ بزرگ داشت.حالا وقتی پسر فتحعلی شاه یعنی عباس میرزا والی آذربایجان شد که قبلتر توضیحاتش دادیم، عیسی به مقام وزارت عباس میرزا در آذربایجان رسید و همراه عباس میرزا پاشد رفت تبریز و خب خدمه و خانواده‌اش با خودش برد و کربلایی قربان هم با خانواده‌اش عازم تبریز شد و احتمالا تو همین ایام بود که امیرکبیر متولد شده. راستشو بخواید در اصل مورخان زمان دقیق تولد امیرکبیر نمی‌دونن ولی احتمال میدن که حول و حوش سال ۱۱۸۵ بوده باشه و همه‌ ما اینو می‌دونیم که نام اصلی امیرکبیر، «میرزا محمد تقی‌خان فراهانی» بوده و بعدها لقب «امیرکبیر» می‌گیره ولی بازم برای راحتی کار ما تو داستان ایشون رو به نام امیر و یا امیرکبیر صدا می‌کنیم.امیر این شانس بزرگ داشت که تو منزل عیسی فراهانی رشد کنه. عیسی تو تربیت بچه‌های خودش و اطرافیانش خیلی حساس بود و خب چون وضع مالیش و موقعیت اجتماعیشم خوب بود برای بچه‌هاش معلم خصوصی می‌گرفت. حمایتشون می‌کرد که بتونن پیشرفت کنن. حالا این آقای عیسی در کنار اینکه مواظب تربیت بچه‌های خودش بود، به تربیت بچه‌های خدمه و آشپزش هم اهمیت می‌داد و چون خود امیر هم به تحصیل خیلی شوق و ذوق نشون می‌داد، عیسی هم خوشش اومده بود ازش حمایت می‌کرد.البته تو تربیت امیر در دوران نوجوانی و جوانی علاوه بر عیسی پسر بزرگ عیسی هم خیلی نقش داشت و اونم حامی امیر بود. پسر عیسی میشه «میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی» که ۲۸ سال از امیر بزرگتر بود. همون قائم مقام فراهانی معروف که یه خیابون بزرگ هم تو تهران به نامشه که ایشون بعد از پدر مقام اون رو می‌گیره متاسفانه ما از دوران جوونی امیر که زمان رشد و تربیتشه خیلی اطلاعاتی نداریم. فقط می‌دونیم که اون به پدرش و آشپزی کمک می‌کرده و بچه‌ مبادی آداب و باهوشی بوده.یه چندتا حکایت دهان به دهان به ما رسیده که شنیدن حداقل یکی از اونا خالی از لطف نیست. میگن موقعی که امیر بچه بوده وقتی پدرش آشپزی می‌کرده امیر ناهار بچه‌های عیسی می‌برد بهشون می‌داده و چون زمان ناهار معمولا بچه‌ها معلم داشتن امیر می‌مونده اونجا که بچه‌ها و معلمشون غذاشون بخورن و ظرفا رو برگردونن. تو همین زمانی که امیر تو اتاق می‌مونده صحبت‌های معلم و بچه‌ها رو گوش می‌کرده و خیلی مواقع از پشت در وایمیستاده و درس‌های معلم رو گوش می‌کرد. بعد یه بار که بچه‌ها داشتن در حضور پدرشون به معلمشون امتحان پس می‌دادن و جواب سوال‌ها رو نمی‌دونستن، امیر که تو اتاق بوده به جای بچه‌ها جواب سوالا رو میده.عیسی تعجب می‌کنه. ازش می‌پرسه که پسر کربلایی قربان تو از کجا جواب سوالا رو می‌دونی؟ امیرم راستش و بهش میگه. میگه پشت در وایمیستم. درسا رو گوش میدم. عیسی از این کار امیر خیلی خوشش میاد و تصمیم می‌گیره بهش جایزه بده ولی امیر جایزه رو قبول نمی‌کنه و به جاش از عیسی یه خواهشی می‌کنه. خواهش میکنه که بهمون اجازه بده در کنار بچه‌ها تو کلاس درس حضور داشته باشه و از اون به بعد به دستور عیسی معلم به امیر هم درس میده و اینطوری میشه که امیر باسواد و تحصیل کرده بزرگ میشه.تو اواخر عمر عیسی اون به علت پیرچشمی بیناییش رو تا حد زیادی از دست داده بود و دیگه نمی‌تونست بخونه و بنویسه و اصلا هم مایل نبود که کسی از این موضوع مطلع بشه. برای همینم امیر که خونه‌زاد و محرم عیسی بود، نامه‌هایش رو می‌نوشت و نامه‌های رسیده رو برای عیسی می‌خوند و همین موضوع هم توفیق اجباری برای امیر بود که در جریان امور دولتی و کشوری قرار بگیره. بعد از مرگ عیسی هم پسرش قائم مقام فراهانی امیر تو همین کار به خدمت می‌گرفت و امیر میشه یه جورایی منشی و شخص مورد اعتماد قائم مقام فراهانی.امیر همونطور که بزرگتر میشه پیشرفتم می‌کنه. اول شد لشکرنویس نظام. بعد به مقام منشی‌گری نظام در آذربایجان رسید و بعد هم شد مستوفی نظام. مستوفی نظام یعنی کسی که به حساب کتاب‌ها و هزینه‌ها نظارت می‌کنه. البته تمام این سمت‌ها همونطور که گفتیم مربوط میشه به حکومت عباس میرزا در آذربایجان به مرکزیت تبریز و مثلا امیر مستوفی نظام در کل کشور نبوده. مستوفی نظام در آذربایجان بوده و به حساب کتاب‌ها و هزینه‌های ولایات آذربایجان نظارت می‌کرده.خلاصه داستان تا اینجا این شد که فتحعلی شاه پادشاه ایران حکومت آذربایجان را داده به پسر بزرگش عباس‌میرزا و گفتیم که خانواده‌ فراهانی که آدم‌های فرهیخته و بزرگی بودن با خانواده‌ خدمه و آشپزش رفته بودن آذربایجان و در خدمت عباس میرزا ولیعهد بودن و الانم که شنیدیم پسر آشپز این خونواده انقدری پیشرفت کرد که شد مستوفی نظام و شخص مورد اعتماد قائم مقام فراهانی پسر مرحوم عیسی فراهانی. این تا اینجای کار.حالا اینجای داستان حکم اولین ماموریت خارج از کشور برای امیر ۲۲ ساله ثبت میشه که داستان علت این ماموریت خیلی جالبه و از اون اتفاق‌های مهمیه که کمتر تو تاریخ بهش پرداخته شده و من اینجا براتون این داستان پر ماجرا و عجیب رو روایت می‌کنم. داستان این بود که در زمان فتحعلی شاه بعد از عقد معاهده ننگین ترکمان چای بین ایران و روسیه قرار شد که روسیه یه نماینده بفرسته ایران. مسئولیت نماینده هم تبادل نسخ معاهده و انجام کارهای اداری مربوط به مفاد معاهده بود.روسیه هم یه بنده خدایی به نام آقای گریبایدوف «Griboyedov» به ایران اعزام کرد. گریبایدوف که یک نجیب‌زاده‌ روس و شاعر و نویسنده و سیاستمدار بود پا شد اومد ایران. این آقای گریبایدوف انگار از دماغ فیل افتاده بود. با مردمی که باهاش سروکار داشتن خیلی بداخلاقی می‌کرد و همه‌ ایرانی‌ها رو به چشم نوکر باباش می‌دید.بعد چند وقت که از اقامتش تو تهران گذشته بود، همچین که دم رفتنش بود یکی از افراد دربار فتحعلی شاه که مبلغ زیادی بدهی به بار آورده بود و اصالتا ارمنی بود اومد دست به دامن گریبایدوف شد که جون هر کی که دوست داری منم با خودت ببر. اینجا تو دربار ایران من در عذابم. به زور میگن من با خودت ببر. این بنده خدا که اسمش «آقا یعقوب» بود، به این بهانه که اجدادش اهل ارمنستان بود و سال‌ها قبل اسیر شده بودند و به ایران اومده بودن می‌خواست از زیر بار بدهی‌ها خلاص بشه و بره و خب مطابق یکی از بندهای عهدنامه ترکمان چای تمام اسرای جنگ‌های قبلی و فعلی باید مبادله می‌شدن و آقا یعقوب هم از این موقعیت سوء استفاده کرده بود و به سفارت روسیه پناه آورده بود.گریبایدوف به دربار گفت آقا یعقوب در پناه دولت روسیه است. من با خودم می‌خوام ببرمش. دربارم خیلی گیر نداد و به درخواست گریبایدوف راضی شد که آقای یعقوب از ایران بره ولی این آقا یعقوب ما به همین توفیقی که نصیبش شده بود قناعت نکرد و به گریبایدوف گفت که دو تا زن گرجی هم تو خونه‌ فلانی چند سالی دارن کار می‌کنن و اونام وضعیتشون دقیقا مثل منه. بیا مردونگی کن. اونا رو هم ببریم. گریبایدوف که احساس می‌کرد کل مملکت ایران ارث پدریشه به دربار ایران گفت اون دوتا زن رد کنید بیاد. اونم اصالتا ایرانی نیستن و طبق مفاد توافقنامه من می‌تونم ببرمشون.دربار ایران هم دو دستی زنا رو تقدیم کرد ولی یه کم بعد خبر این اتفاق تو شهر پخش شد. مردم گفتند که هیهات من الذله! یه کافر نامسلمون پاشده اومده اینجا و داره زن‌هایی که به میل خودشون مسلمون شده بودند رو با خودشون می‌بره! ای ملت کجایید که دارن ناموسمون از کشورمون می‌برن بیرون؟! ملت خشمگین و عصبانی جمع شدن. رفتن دم سفارت روسیه که به حساب هیهات من الذله آقا یعقوب برسن. همچین که رسیدن به سفارت، گریبایدوف از ترس جونش آقا یعقوب و دو تا زن رو تحویل مردم داد.زن‌ها رفتن تو نزدیکترین حرم بست نشستن که مردم بهشون آسیبی نرسونن و ملت که آقا یعقوب افتاده بود دستشون وسط شهر آقا یعقوب تیکه تیکه کردن و به بدترین وضع کشتنش. تو همین گیر و دار و درگیری و این اتفاقات محافظین سفارت چندتا تیر هم سمت جمعیت شلیک کردند که تیراندازی منجر به کشته شدن یکی از تظاهرکننده‌ها شد. ملتم که این صحنه رو دیدن دیگه خونشون به جوش اومد. حمله کردن به سفارت روسیه و گریبایدوف و چندین نفر دیگر به بدترین شکل ممکن کشتن.گریبایدوف سفیر روسیه کشوری که به تازگی تو جنگ ایران و شکست داده بود، تو سفارت خونه‌ روسیه و تهران به قتل رسید. دیگه از این بدتر نمی‌شد. دربار ایران هم کاسه‌ چه کنم چه کنم رو گرفت دستش و نشستن دور هم که حالا ما چه خاکی تو سرمون بریزیم؟ اول از همه قرار شد که تو آذربایجان که خب نزدیک روسیه بود، بازار به نشونه‌ عزاداری سه روز تعطیل بشه. کل شهر هم سیاهپوش بشه و جشن نیمه شعبان که چند روز بعد بود هم به نشونه‌ همدردی تعطیل بشه. این از این.بعد هم دربار تصمیم گرفت که یک هیئتی رو برای عذرخواهی رسمی حضوری بفرسته به روسیه تا هیئت ایرانی مراتب رسمی غلط کردم رو در حضور امپراتوری روسیه انجام بدن و حالا یکی از اعضای درجه پایین این هیئت امیرکبیر بود که به پیشنهاد قائم مقام فراهانی و عباس میرزای ولیعهد هیئت ایرانی رو تو این سفر همراهی می‌کرد.قائم مقام که امیر چشم و گوشش بود، امیر راهی کرده بود که بتونه گزارش کامل سفر رو ازش بگیره. سفری که رفت و برگشت ده ماه طول کشید. هیئت عریض و طویل غلط کرده‌ام راهی روسیه شد. همچین که اونا رسیدن پیش امپراتوری روسیه، رئیس هیئت ایرانی همون اول کار شمشیرشو درآورد و داد به نیکولای اول امپراتوری روسیه.گفت داداش این شما و این گردن بنده. من اومدم که شما به عوض خون گریبایدوف گردن بنده رو بزنی. ملت ما یه خبطی کردن و ما هم حاضریم تاوانش رو پس بدیم. امپراتوری روسیه این کارو نکرد و علاوه بر اینکه عذرخواهی رسمی ایران رو پذیرفت، از هیئت همراه ایرانی هم با احترام و به گرمی استقبال کرد و حتی بخشی از طلبی هم که از ایران داشتن بخشید و هیئت ایرانی هم با افتخار برگشتند ایران. قائله‌ قتل گریبایدوف ختم به خیر شد.البته امپراتوری روسیه این آقای نیکولای ناقلا خیلی هم عاشق چشم و ابروی ایران نبود که انتقام نگرفت. چون اون زمان روسیه درگیر جنگ سختی با عثمانی‌ها بود. اون ترجیح داد که رابطه با ایران خوب بمونه و ایران طرف عثمانیان نره. در هر صورت این سفر برای امیر کلی تجربه به همراه داشت. روس‌ها به رسم مهمون‌نوازی ایرانیا رو هر روز به دیدن یکی از موسسات علمی و صنعتی خودشون می‌بردن و هیئت ایرانی از کارخونه‌ توپ‌سازی، باروت‌سازی، کاغذسازی، مدارس، آموزش نظام، مدارس آموزش صنعت، رصدخونه، ضرابخونه، اتاق تجارت و خیلی جاهای دیگه دیدن کردن.امیر تو این مدت کشور روسیه که از خیلی جهات پیشرفته‌تر از ایران بود رو از نزدیک دید و از اونجا کلی ایده تو ذهنش شکل گرفت که جلوتر مفصل بهشون می‌پردازیم. این بود داستان اولین ماموریت از سه ماموریت خارجی امیرکبیر. این جای داستان سه نفر از تاثیرگذارترین آدم‌های زندگی امیرکبیر به فاصله‌ دو سال از دنیا میرن. نفر اول عباس میرزا ولیعهد فتحعلی شاه بود. عباس میرزا قبل از اینکه بخواد پدرش بمیره و خودش به سلطنت برسه، در ۴۴ سالگی زودتر از پدر بر اثر مریضی از دنیا رفت و تو حرم امام رضا به خاک سپرده شد. اسم پسر عباس میرزا «محمد میرزا» بود که ما برای راحتی کار تو داستان «محمد» صداش می‌کنیم.بعد از مرگ ولیعهد پسرش محمد به همراه قائم مقام فراهانی که وزیر نظام در آذربایجان بود، اومدن به تهران و فتحعلی شاه به صورت رسمی محمد رو جانشین عباس میرزا اعلام‌ کرد و محمد عین پدر مرحومش هم والی آذربایجان شد و هم ولیعهد پادشاهی. قانون پادشاهی این بود که اگه ولیعهد که می‌شد پسر پادشاه از دنیا می‌رفت، اینجوری نبود که ولیعهد بعدی اون یکی پسر پادشاه بشه. پسر کسی که از دنیا رفته بود می‌شد ولیعهد. پس الان محمد نوه‌ فتحعلی شاه شده ولیعهد اون.حالا یک سال بعد از ولیعهدی محمد، فتحعلی شاه قاجار هم از دنیا رفت. فتحعلی شاه و ۶۲ سالگی و بعد از ۳۷ سال سلطنت به مرگ طبیعی از دنیا رفت و ۷۰۰ ـ ۸۰۰ تا زن ۲۰۰ ـ ۳۰۰ تا بچه رو عزادار کرد. فتحعلی شاه رو تو حرم حضرت معصومه تو قم به خاک سپردن. بعد از مرگ فتحعلی شاه درسته که جانشینش مشخص شده بود ولی طبق معمول یکی دو تا از پسرهای پادشاه شورش کردند و ادعای سلطنت داشتن ولی خب شاه جدید به کمک وزیر لایقش یعنی قائم مقام فراهانی خیلی زود جلوی شورش‌ها رو گرفت و پادشاه ایران شد.پس محمد شاه قاجار شد پادشاه ایران و قائم مقام فراهانی هم حالا دیگه شده وزیر پادشاه ایران؛ شده صدراعظم جدید ایران. صدر اعظم کسی که بعد از پادشاه همه کاره کشور و بالاترین سمت در دربار بعد از پادشاه رو صدراعظم داره. محمد شاه قاجار که تازه به سلطنت رسیده بود چون همه چیزش مدیون قائم مقام بود و بدون اون شاید اصلا نمی‌تونسته پادشاهی برسه، قائم مقام فراهانی رو کرد صدراعظم ایران.خب از سه نفری که گفتیم تو سرنوشت امیر تاثیرگذار بودن و به فاصله‌ دو سال از دنیا رفتند، نفر اول عباس میرزا بود و نفر دوم فتحعلی‌شاه. نفر سوم کیه به نظرتون؟ قائم مقام فراهانی بدبخت! داستان این بود که بعد از اینکه محمد شاه قاجار به قدرت می‌رسه چون قائم مقام تو روابط ایران و انگلیس سختگیری می‌کرد و به راحتی به خارجیا باج نمی‌داد، اونا هم اومدم براش پاپوش درست کردن. داستانش مفصله ولی در هر صورت به دستور پادشاه قائم مقام فراهانی زندانی میشه و بعد از چند روز هم تو زندان خفه می‌شه. میکشنش. یعنی محمد شاه قاجار که به کمک قائم مقام فراهانی به سلطنت رسیده بود و بدون اون نمی‌تونست به سلطنت برسه، زد قائم مقام فراهانی رو کشت.ما اینجا نمی‌خوایم بیشتر از این به داستان قائم مقام ورود کنیم ولی فقط قسمتی از نقل قول سفیر انگلیس درباره‌ قتل قائم مقام فراهانی برای شما روایت می‌کنم. تو کتاب حقوق بگیران انگلیس در تهران از قول سفیر انگلیس نوشته شده که:قائم مقام فراهانی تنها ایرانی وطن‌پرستی بود که نتوانسته بودیم او را بخریم. سرانجام نامه‌ای به دولت علیه انگلیس نوشتیم و برای کشتن ایشان درخواست پول کردیم. پس از اینکه پول فرستاده شد شبانه به خانه‌ امام جمعه تهران رفتیم و مقداری را به او و مقداری را هم جهت عواملش بدو دادیم. گفتیم باید که وی را تکفیر کنند. فردا در همه‌ مساجد تهران روحانیون بر منبر رفته و بانگ برآوردن که مسلمانان از دست این کافر فریاد! فریاد! او دولت اسلام را بر زمین زده است! سروصدا که بالا گرفت شاه ابتدا او را عزل کرده و پس از یک هفته فرمان قتل تنها ایرانی وطن‌پرست را امضا کرد. پس از قتل آن بزرگ مرد سوار بر اسب شدم تا واکنش مردم را در شهر ببینم. دیدم این مردم ابله فرومایه به سان شب عید یکدیگر را در آغوش کشیده و کشته شدن این کافر ملحد را به هم تبریک می‌گویند.اینم از این. پس با این حساب الان کشور دست محمد شاه قاجار و صدراعظم ایران هم به جای قائم مقام فراهانی که کشته شده شخصی به نام «حاج میرزا آقاسی». خب حالا که محمدشاه از آذربایجان اومده شده شاه کشور، حاکم آذربایجان و نایب السلطنه اون چی میشه؟ پسر چهار ساله محمدشاه شده حاکم آذربایجان. پسرش به نام «ناصرالدین‌میرزا» که بعدها شد ناصرالدین‌شاه ولی ما فعلا به نام ناصرالدین میرزا می‌شناسیمش که تو چهار پنج سالگی هم والی آذربایجان شده و هم نایب‌السلطنه و خب مشخصه که بچه‌ چهار پنج ساله کاری از دستش برنمیاد و همه‌ کارها رو امیرکبیر داره پیش می‌بره و تو آذربایجان امیرکبیر داره روز به روز مشهورتر و محبوب‌تر میشه.سه سال بعد از پادشاهی محمد شاه و این اتفاقات ماموریت دوم خارج از کشور امیر اتفاق افتاد. ماموریت خارجی دوم خیلی پر اهمیت نبود ولی تو این ماموریت جایگاه امیر نسبت به ماموریت قبلیش بالاتر و مهمتر بود. داستان ماموریتم این بود که امپراتوری روسیه همون آقای نیکولای ناقلا تصمیم گرفته بود برای تفریح و گردش بیاد به ارمنستان و قفقاز اون اطراف. یعنی جاهایی که به تازگی از ایران گرفته شده بود و به روس‌ها واگذار شده بود. حالا به میمنت این سفر درباره‌ ایران تصمیم گرفت که یه هیئتی رو با کلی هدایا بفرسته خدمت آقای نیکولا برای عرض ارادت. یعنی این ماموریت خیلی رسمی نبود. می‌خواستن برای اینکه ارتباطشون با نیکولا حفظ بکنن برن تو سرزمین‌هایی که به تازگی دو دستی تقدیم روس‌ها کرده بودن و هدایایی رو هم برای نیکولا ببرن.تو این ماموریت ناصرالدین میرزا ولیعهد هشت ساله ایران و پسر محمد شاه قاجار هم دو تیم ارادت همراه با بقیه اعضا به محضر نیکولا مشرف شد. تیم ارادت رفت خدمت نیکولا. نیکولا هم با دیدن ناصرالدین میرزا پادشاه آینده ایران بچه رو بغل کرد. نشوند رو پاش. لوپش رو کشید و باهاش خوش و بش کرد و انگشترش داد به بچه. بعد هم با امیر چند کلامی به زبان روسی صحبت و خوش و بش کرد. امیر در حد سلام و احوالپرسی و خیلی کم زبان روسی یاد گرفته بود. در نهایت تیم ارادت هدیه‌ها رو تحویل نیکولا داده و برگشت. اینم شد ماموریت دوم امیرکبیر.سومین و آخرین ماموریت خارجی امیرکبیر از دوتای قبلی به مراتب مهم‌تر و طولانی‌تر بود و با دوتای قبلی یه فرق اساسی هم داشت. امیر تو این ماموریت نفر اول هیئت ایرانی بود. ماموریت ارزروم. حالا داستان چی بود؟ داستان این بود که بین دولت ایران و عثمانی سر خیلی از مسائل سال‌های سال جنگ و خونریزی بود. دولت عثمانی که خودش و بزرگترین امپراتوری مسلمان دنیا می‌دونست، از زمان صفویه با ایران سر خیلی از مسائل درگیری داشت. از زمان صفویه تا زمان قاجار طول کشیده بود این درگیری‌ها. تو این سالا ایران و عثمانی با هم جنگ کردن. دوباره آشتی کردن.نشستن یه بار تو همین ارزروم قرارداد صلح اول نوشتن. بعد دوباره زدن زیرش دوباره درگیری و درگیری تا اینکه در دوران پادشاهی محمد شاه قاجار سر اختلافات اساسی که داشتند قرار شد دو طرف بشینن سنگشون وا بکنن و با هم مذاکره کنن. به پیشنهاد صدراعظم ایران آقای حاجی میرزا آقاسی که گفتیم بعد شاه همگانی کشور بود، قرار شد تو این مذاکرات که پیش‌بینی می‌شد طولانی هم باشه، از طرف ایران امیر کبیر با یک هیئت بلندپایه همراه شرکت کنن.البته اول قرار بود یه نفر دیگه بره ولی بعد که اون بنده خدا به شدت مریض شد، گزینه‌ بعدی امیرکبیر ۳۷ ساله بود. بعضیا نوشتن که میرزا آقاسی برای اینکه امیرکبیر از آذربایجان دور کنه و جلوی محبوبیت بیش از حدش بگیره، ماموریت ارزروم رو بهش داد. شهر ارزروم محل مذاکرات بود که اون موقع جزو خاک عثمانی بود و الانم تو ترکیه امروزیه. حالا قرار شد علاوه بر هیئت ایرانی و هیئت عثمانی نماینده‌هایی از انگلیس و روسیه تو مذاکرات حضور داشته باشن که به عنوان میانجی و بی‌طرف معامله را جوش بدن.اتفاقات این مذاکرات و این سفر تقریبا چهار ساله خودش یه دو سه تا اپیزود می‌خواد. از حوصله‌ این قسمت خارجه ولی خیلی کوتاه من بهتون میگم که خلاصه ماجرا چی بود؟ اولا که تو جریان مذاکرات کلی داستان و اتفاقات حاشیه‌ای هم اتفاق افتاد که مهمترینش تلاش مردم ارزروم برای کشتن امیرکبیر و هیئت همراهش بود.داستانش هم این بود که شایعه شد یکی از افراد هیئت ایرانی به یکی از پسربچه‌های شهر تعرض کرده و وقتی شایعه دهن به دهن تو شهر پیچید، مردم به خونه‌ هیئت ایرانی حمله کردند و همون بلایی که ایرانی‌ها سر سفیر روز آقای گریبایدف آوردن، اونا می‌خواستن سر امیرکبیر و یارانش بیارن. امیرکبیر و بقیه افراد فرار کردن. رفتن پشت بوم تا نیروهای دولتی برسن و جونشونو نجات بدن. تو همین درگیری‌ها یکی از ایرانی‌ها از بالا پشت بوم میفته پایین و ملت هم می‌ریزند سرش و تیکه تیکه می‌کنن.خلاصه که امیرکبیر و تیمش شانس آوردن که در نهایت نیروهای دولتی رسیدن و اونا زنده موندن و البته بعد از این اتفاق هم مذاکرات را ادامه دادن. موضوع اصلی مذاکرات تعیین مرزهای بین ایران و عثمانی بود. چند وقت قبل دولت عثمانی به مرزهای ایران حمله کرده بود و خرمشهر و شهرهای اطرافش گرفته‌ بود و به این بهانه که این شهرها از اولشم مال ما بوده، اونجا رو اشغال کرده بود و بیرون نمی‌رفت.تو یه اتفاق دیگه هم زوار ایرانی که برای زیارت به کربلا رفته بودن توی درگیری قتل عام میشن. به علاوه این اختلاف سر مراتع عشایر و مناطق سرپل ذهاب خیلی جاهای دیگه هم اضافه کنید ولی مهمترین موضوع در لحظه برای ایران همون اشغال خرمشهر بود. خلاصه که امیرکبیر طی تقریبا چهار سالی که تو این مذاکرات سنگین شرکت کرد، تونست خرمشهر به مرزهای ایران برگردونه و امتیازات زیادی از عثمانی‌ها بگیره.حتی بعد از ماموریت محمد شاه به نشونه تشکر یه قبضه شمشیر هم به امیر هدیه داد. بعدها مشخص شد که تو جریان مذاکرات خیلی وقتا می‌شد که امیر به فرامینی که از تهران میومد اصلا توجهی نمی‌کرد و اون کاری می‌کرد که خودش فکر می‌کرد درسته. دربار تهران می‌خواست از روی ترس به عثمانی‌ها امتیاز بده و سر و ته قضیه رو هم میاره ولی امیر قبول نمی‌کرد که زیر بار یه ترکمنچای دیگه بره و البته نتیجه کار هم برای ایران مثبت‌ بود. هر چند که باز هم بعد از این معاهده اختلافات سر مرزبندی‌ها کامل حل نشد ولی در هر صورت خرمشهر به مرزهای ایران برگشته بود.به نوشته‌ سفرای انگلیس و روس که تو ارزروم نقش میانجی رو داشتن، امیرکبیر در مذاکرات یه سر و گردن از تمامی افراد برتری داشت و هیچ کسی با اون قابل مقایسه نبود و اگه اون نبود نتیجه‌ مذاکرات جور دیگه‌ای رقم می‌خورد.کمی بعد از اتمام مذاکرات ارزروم و بازگشت امیر به آذربایجان محمد شاه قاجار پادشاه ایران مرد. محمد شاه دچار بیماری نقرس بوده و اواخر عمرش هم مریضیش عود کرده بود و در نهایت هم تو سال ۱۲۲۷ بعد از ۱۴ سال و ۳ ماه سلطنت از دنیا رفت. جانشین محمد شاه هم که از قبل مشخص شده بود. ناصرالدین میرزا که دیگه باید بهش بگیم ناصرالدین‌شاه که تقریبا هجده سالش بود و از کودکی به عنوان نایب‌السلطنه در دیار آذربایجان و شهر تبریز به دور از پدر و مادر و دربار بزرگ شده بود.حالا می‌خوام جو حاکم بر کشور در زمان مرگ محمد شاه قاجار رو براتون توصیف کنم که قشنگ دستتون بیاد اوضاع چقدر قمر در عقرب بود! تو تهران پایتخت پادشاهی شاه مرده و همسرش یعنی «مهدعلیا» نه تنها ناراحت نیست؛ بلکه از ته دل خوشحاله.مهدعلیا به چند دلیل خوشحاله. اول اینکه خب قرار پسرش یعنی ناصرالدین میرزا بشه شاه ایران. دوم اینکه محمد شاه خیلی رابطه‌اش با مهدعلیا خوب نبود و اونقدری زن داشت و سوگلی دور و برش ریخته بود که مهدعلیا رو تحویل نمی‌گرفت و سوم اینکه مهد علیا تو این دو ماهی که طول می‌کشید تا پادشاه جدید بخواد از تبریز خودش و به تهران برسونه، می‌تونست اوضاع کشور در دست داشته باشه و هر کاری دلش بخواد بکنه و میخشو محکم بکوبه ولی مهدعلیا یه نگرانی بزرگ هم داشت؛ عباس.عباس پسر دیگه محمد شاه از یکی دیگه از زن‌ها به نام خدیجه بود و اتفاقا محمدشاه قبل مرگش مادر عباس یعنی خدیجه خانم رو خیلی دوست داشت. حالا عباس تازه داشت به سن بلوغ می‌رسید و مهد علیا هم نه چشم دیدن اون داشت و نه مادرش خدیجه رو. به شدت به این هووش حسودی می‌کرد و فکر می‌کرد او می‌خواد فتنه به راه بندازه و عباس رو به پادشاهی برسونه.حالا این در صورتی بود که بعد از مرگ محمد شاه خدیجه و عباس بنده خداها دنبال یه سوراخ موش می‌گشتن که از ترس مهد علیا توش قایم بشن. تا اون بلایی سرشون نیاره. تا اینکه در نهایت شاه جدید از تبریز برسه و تکلیفشون مشخص کنه ولی در هر صورت مهد علیا تو توهماتش فکر می‌کرد که الان عباس شورش می‌کنه و به کمک مادرش پادشاهی از پسرش می‌گیره. این از مهدعلیا مادر ناصرالدین شاه که تا آخر داستان خیلی باهاش کار داریم.خب حالا که شاه مرده صدراعظم کشور آقای حاجی میرزا آقاسی که همه کاره کشور و باید اوضاع رو کنترل کنه کجاست؟ حاجی از ترسش رفته تو حرم شابدالعظیم بست نشسته که کسی بهش کاری نداشته باشه و بلایی سرش نیاره.آقاسی می‌ترسید که یا اطرافیانش یه بلایی سرش بیارن یا اینکه بر سر جانشینی شاه بین پسراش درگیری پیش بیاد و یه بلایی سرمون بیاد. کلا حاجی می‌ترسید. شخص اول کشور مملکت ول کرده بود رفته بود بست نشسته بود تو حرم تا تکلیف پادشاهی مشخص شه. یه نکته هم بابت این بست نشستن بگم. اون زمان یه رسم خیلی بدی که وجود داشت این بود که هر کسی با هر جرمی اگه می‌رفت تو حرم بست می‌نشست کسی نمی‌تونه شوهرم بره دستگیرش کنه و یه بلایی سرش بیاره.اگه یادتون باشه قبلا هم گفتیم که اون دو تا زن گرجی واقعه گریبایدوف از ترس جونشون رفتن بست نشستن تو حرم. حالا شما تصور کن دیگه. یارو هرکاری می‌خواست می‌کرد هر جرمی مرتکب می‌شد، بعد یه حرم گیر می‌آورد می‌رفت توش می‌نشست و بعد هم که به مرور زمان آب از آسیاب می‌افتاد میومد بیرون.منتهی الان حاجی آقاسی بدون اینکه کسی بهش کاری داشته باشه، رفت بست نشسته تو حرم و حتی حاجی تو مراسم تدفین شاهم شرکت نکرد. اینم از صدراعظم ایران حاجی میرزا آقاسی که خیلی دیگه تو داستان باهاش کار نداریم. اون تو می‌مونه دیگه.حالا اوضاع کشور چطوره؟ در سراسر ایران هر کی از مادرش قهر کرده اومده شورش کرده و دایی پادشاهی داره مهم‌ترین این شورش‌ها هم قیام شخصی بود به نام «سالار» تو خراسان که اتفاقا موفق شده بود تقریبا کل خراسان بگیره و خیلی برای پایتخت خطرناک شده بود. تو دربار هم که اقتداری وجود نداشت. درباری‌ها یا بازیچه‌ دست سفارت روس بودن یا سفارت انگلیس. تو دربار کسی می‌خواست آب بخوره باید از انگلیس و روس اجازه می‌گرفت و البته که این دو کشور هم برای حفظ منافع خودشون اصلا دوست نداشتن که تو ایران هرج و مرج باشه.اونا هم می‌خواستن که شاه جوان خیلی زود بیاد به پایتخت اوضاع رو کنترل کنه. اگه بگیم ایران رو این دو سفارت کنترل می‌کردن خیلی بی‌راه نگفتیم و اما نفر آخری که باید وضعیتش مرور کنیم و به داستان اضافه کنیم «میرزا آقاخان نوری» هستش که با ایشون تا آخر داستان زیاد کار داریم.میرزا آقاخان نوری سابقا وزیر لشکر بود ولی سر جریان‌هایی که حالا کاری بهشون ندیم محمد شاه مرحوم اون به کاشان تبعید کرده بود. بلافاصله بعد از مرگ محمدشاه میرزا آقاخان نوری که رابطه‌ بسیار خوبی با مهد علیا و سفارت انگلیس داشت، خودشو به دربار رسونده بود و مهد علیا ازش به گرمی استقبال کرده بود. میرزا نوری داشت زمینه را آماده می‌کرد که شاه جوان بعد از به قدرت رسیدن اون بکنه صدراعظم و مهد علیا هم ازش داشت حمایت می‌کرد.حالا به جز میرزا آقاخان نوری چند نفر دیگه هم برای مقام صدراعظمی که گفتیم بعد از پادشاه بالاترین مقام بود دندون تیز کرده بودن که دیگه توضیح بیشتری نمیدیم هم این رو بدونید که تو دربار هر کسی فکر می‌کرد خودش لیاقت صدارت رو داره و همه منتظر رسیدن پادشاه و تصمیم اون بودن.خب از همه گفتیم. از شاه جوون ناصرالدین شاه هم بگیم که بعد از مرگ پدرش تو چه وضعیتی بود. ناصرالدین شاه جوان از بچگی در کنار امیرکبیر بزرگ شده بود و پدر و مادر که بالای سرش نبود. تا فهمیده بود دنیا دست کیه امیر و در کنارش دیده بود و امیر براش قشنگ حکم پدر داشت. ناصرالدین شاه بعد اینکه خبر مرگ پادشاه شنید باید هرچه سریع‌تر می‌رفت تهران ولی خزانه دولت اونقدری خالی بود که خرج سفرش نمی‌تونست تامین کنه.یادتون باشه که هنوز ماشینی در کار نبود و از تبریز تا تهران با اون همه همراه خدم و حشم دو ماه راه بود. دو ماه! حالا شما فکر کن طرف پادشاه کشور شده. پول نداره بره تهران. تو تهران هم مثل تبریز خزانه خالی خالیه. ناصرالدین شاه اومد خزانه‌دار آذربایجان رو صداش کرد و بهش گفت داستان اینجوریه. شما برو هر طور شده هزینه‌ سفر ما رو تامین کن و بیا یه ایران منتظره که من برم تهران. اون بنده خدا هم رفت و چند روز بعد دست از پا درازتر برگشت. گفت به جان مادرم هر کاری از دستم برمیومد کردم ولی آه در بساط نیست. ناصرالدین شاه که دیگه دستش به هیچ جا بند نبود، طبق معمول از امیرکبیر کمک خواست.امیر بهش گفت آقا شما یه دست خط یه حکم به من بده که هر حرفی که من می‌زنم حرف پادشاهه. من با این حکم میرم هزینه‌ سفر رو تامین می‌کنم. شاه که اطمینان کامل به امیر داشت این کار کرد و امیرکبیر که اون موقع وزیر نظام بود رفت دنبال پول رفت و بعد سه روز دست پر برگشت. امیر پول رو از تجار قرض گرفته بود و با نشون دادن دست خط شاه بهشون اطمینان داده بود که بعد رسیدن شب تهران تمام پولشون به علاوه امتیازات اضافه بهشون برمی‌گردونه.خلاصه پول سفر جور شد و پادشاه و امیر و اطرافیان شال و کلاه کردن که بیان به سمت تهران. هنوز سفر شروع نشده، امیر به شاه گفت بهتره این رفقایی که با ما تو آذربایجان بودن همراه ما به تهران نیان. شاه گفت برای چی؟ اینا دوستامونن. از نزدیک‌ترین آدما به منن. امیر گفت ببین پادشاه اینا از بچگی شما در کنار شما بودن. نگاهشون به شما نگاه به پسر بچه‌ای که تو تبریز می‌شناختن و اونا اگه هم بخوان نمی‌تونن به چشم پادشاه به شما نگاه کنن و بهتره که تو همین تبریز بمونن. شاهم دید امیر راست میگه قبول کرد و اونا با حداقل نفرات به سمت تهران حرکت کردن.تو راهم امیر به سپاهیان همراه دستور داد که به هیچ عنوان حق ندارید وارد زمین کشاورزی بشید و به زور ازشون چیزی بگیرید. گفت اگه به گوشم برسه کسی این کار کرده شیکمشو پاره می‌کنه! همینقدر خشن و با نظم و انضباط! کلا امیر آدمی بود با شخصیتی مغرور، بسیار مقتدر، با نظم و انضباط، کمی اخمو، از اون چهره‌هایی که از بیست متری کسی می‌دیدش حساب کار دستش میومد.سنشم خب کم نبود. اینجای داستان امیر ۴۲ سالشه و همه‌ اطرافیانش ازش حساب می‌برن. حتی نحوه‌ صحبت کردنش با شاه هم مقتدرانه و شبیه به صحبت‌های پدر پسریه. تو تبریز که شاه پول نداشت بیاد و خیلی افسرده و ناراحت شده بود، به شاه گفت پاشو خودتو جمع و جور کن. برای شاه مملکت خوب نیست که سر یه مشکل کوچیک بخواد زانوی غم بغل بگیره. ناسلامتی شما شاه مملکتی! نگران نباش. خودم درستش می‌کنم و دیدیم که درستش هم کرد.تو همین سفر از تبریز به تهران هم مقام امیر از وزیر نظام به امیر نظام که مقام بالاتری بود ارتقا پیدا کرد و خلاصه که با همه‌ این تفاسیر ماجراها شاه رسید به تهران. شاه جمعه رسید تهران. شنبه تاجگذاری کرد و همون شنبه هم صدراعظم و همه‌کاره‌ کشور تعیین کرد. چشم همه‌ درباری‌ها به دهان پادشاه بود که ببینن از بین این همه گزینه تو دربار تهران شاه چه کسی رو به عنوان صدراعظم انتخاب می‌کنه؟ ناصرالدین شاه هم در دربار و در حضور مهدعلیا و میرزا آقاخان نوری و نماینده‌های انگلیس و روسیه و خیلی از آدمای دیگه اعلام کرد که از امروز صدراعظم ایران کسی نیست جز امیرکبیر.متن فرمان ناصرالدین شاه برای صدارت امیرکبیر این بود:ما تمام امور ایران را به دست شما سپردیم و شما را مسئول هر خوب و بدی که اتفاق می‌افتد می‌دانیم. همین امروز شما را شخص اول ایران کردیم و به عدالت و حسن رفتار شما با مردم کمال اعتماد و وثوق را داریم. چون ما به هیچ کس دیگر چنین اعتقادی نداریم و به همین جهت این دست خط را نوشتیم.قسمت اول از داستان دو قسمتی زندگی امیرکبیر رو شنیدید. قسمت دوم به فاصله‌ یک هفته بعد منتشر میشه. مثل همیشه شنبه ساعت پنج صبح. این اپیزود به کمک نازنین قاری و نکیسا عبداللهی تولید شده. سپاس از تک‌تک شما که پادکست رخ رو گوش می‌کنید و ما رو از طریق پست و استوری و یا هر روش دیگه‌ای که خودتون صلاح می‌دونید به دوستانتون معرفی می‌کنید.امیر سودبخش آبان ۱۴۰۰بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/امیر(1)-|--داستان-زندگی-امیرکبیر-id2748108-id441359031?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1(1)%20%7C%20%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 16:47:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسامه (۲)؛ داستان زندگی بن لادن</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%86-%D9%84%D8%A7%D8%AF%D9%86-rig1kcp5ytmc</link>
                <description>تو دنیای کثیف تروریست‌ها چیزی که ارزش نداره جون آدماست. اونا حتی برای جون خودشونم ارزشی قائل نیستن ولی هنوز هستن کسایی که برای ارزش‌های والای انسانی حاضرن جونشونو به خطر بیندازند تا به جای اینکه جون چند نفر بگیرن به چند نفر دیگه زندگی دوباره ببخشند و به ما درس شجاعت و ایثار بدن. مثل علی لندی پونزده ساله بزرگ مرد بختیاری که به تازگی در حادثه‌ آتش‌سوزی به دل آتش زد و جون دو زن سالمند را نجات داد ولی متاسفانه بر اثر سوختگی شدید جون خودشو از دست داد. این اپیزود تقدیم به روح بزرگ علی لندی.چیزی که می‌شنوید دومین و آخرین قسمت از داستان زندگی اسامه بن لادنه که در مهر ۱۴۰۰ تولید میشه.  https://virgool.io/rokhpodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%86-%D9%84%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%AE-yvhlskqzcfah سلام من امیر سودبخش هستم و در پادکست رخ هر بار شما را با داستان زندگی افراد تاثیرگذار در تاریخ ایران و جهان آشنا می‌کنم. تو اپیزود قبل از خانواده‌ بن لادها و پدر بسیار ثروتمندش گفتیم. اسامه را از بدو تولد همراهیش کردیم و دیدیم که چطور جون خجالتی مذهبی کمرو تبدیل به یک تروریست افراطی‌ شد. از آشنایی بن لادن با استاد مرشدش عبدالله عزام گفتیم و اینکه با شروع جنگ افغانستان اونا با هم برای جهاد به افغانستان رفتند و بعد از اینکه مجاهدین شوروی را شکست دادند.اسامه برای مدت کوتاهی برگشت به عربستان. اونجا سر حضور نیروهای آمریکایی با ملک فتح پادشاه عربستان به مشکل خورد و رفت به سودان از اقدامات تروریستی تو سودان گفتیم و اینکه بعد از بمب‌گذاری تو پارکینگ ساختمان‌های تجارت جهانی آمریکا و سوء قصد به جون رئیس جمهور مصر و چند تا بمب‌گذاری دیگه دولت سودان زیر فشارهای عربستان و آمریکا و مصر مجبور شد اسامه را از سودان اخراج کنه.بن لادن از سودان رفت به افغانستان و با طالبان که تازه قدرت تو افغانستان به دست گرفته بودند بیعت کرد و حالا که دیگه شرایط همه جوره برای اسامه فراهم شده، اون داره خودش رو برای خونین‌ترین حملات تروریستی آماده می‌کنه. علاوه بر این‌ها تو قسمت اول با شخصیت‌هایی مثل عمر عبدالرحمن روحانی نابینای مصری، امین الظواهری نفر دوم القاعده و رهبر فعلی القاعده رمزی یوسف بمب‌گذار ساختمان‌های برج‌های تجارت جهانی و حرم امام رضا و چند نفر دیگه هم آشنا شدیم.این از خلاصه‌ بسیار کوتاه قسمت اول. حالا می‌خوایم بریم به نیمه‌ پرماجراتر زندگی بن لادن و ببینیم بن لادن بعد از بازگشت به افغانستان اونجا چه‌ها کرد؟ سی‌امین شماره از پادکست رخ به نام اسامه، داستان زندگی اسامه بن لادن.بعد از بازگشت به افغانستان حالا دیگه بن لادن راحت می‌تونست نقشه‌های شومش رو اجرا کنه. برای همینم اون اردوگاه‌های نظامی آموزش جهاد اسلامی رو دوباره علم کرد و از سربازهای قدیمیش و داوطلبای جدید هم خواست که همگی جمع شن بیان به افغانستان. همین که جوونای پرشور فراخوان اسامه رو شنیدن سیل نیروهای تازه نفس که مشتاق جهاد در راه اسلام بودند و می‌خواستند کشورهای مسلمان را از دست قدرت‌های غربی نجات بدن به سمت افغانستان سرازیر شد و ارتش خصوصی اسامه برای تحقق اهداف القاعده یواش یواش کارشو شروع کرد.حالا دیگه به خاطر ثروت و همت اسامه و البته اقدامات تروریستیش، القاعده معروف‌ترین گروه اسلام‌گرای دنیا بود. گفتیم که خانواده‌ بن لادن به کوه‌های تورا بورا جلال آباد نقل مکان کرده بودند و با حداقل امکانات و بدون تلویزیون و یخچال فریزر و کولر و خیلی چیزای دیگه داشتن زندگیشونو می‌کردن. نجمه همسر اول بن لادن وقتی رسید به افغانستان فهمید که برای بار دهم بارداره. کلا نجمه خانم همیشه باردار بود. مگر اینکه خلافش ثابت می‌شد و با اینکه وضع و اوضاع زندگیشون خیلی افتضاح بود ولی مثل دو تا هووی دیگه‌اش هیچ اعتراضی نمی‌کرد و باز هم مطیع اسامه بود.بعد یک سال که از اقامت خانواده‌ بن لادن تو افغانستان گذشته بود، اسامه برای دیدن ملا محمد عمر رهبر طالبان رفت به قندهار و بعد از این دیدار قرار شد اسامه و خانواده‌اش هم تو قندهار ساکن بشن. زن‌ها و بچه‌های اسامه از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدن. چون بالاخره از اون کوه جهنمی خلاص می‌شدن. به خصوص که نجمه دیگه بچه‌اشم به دنیا اومده بود و نگهداری از یه نوزاد تو اون شرایط اسفناک خیلی سخت بود. بن لادن که حالا چهل ساله شده بود، سال ۱۹۹۷ برای اولین بار با یه شبکه‌ تلویزیونی خارجی مصاحبه می‌کنه؛ شبکه‌ سی ان ان آمریکا.تو این مصاحبه اون برای اولین بار علیه آمریکا رسما اعلام جنگ می‌کنه. تو مصاحبه‌ای که کل مردم دنیا بهش دسترسی داشتن، بن‌لادن به آمریکا اعلان جنگ می‌کنه و رسانه‌های آمریکایی هم بهترین بازاریابی رو براش می‌کنن و صداش به گوش تمام مسلمون‌هایی می‌رسوندن. اون خیلی شیک و مجلسی تو صفحه‌ تلویزیون ظاهر شد و پیامش رو واضح و روشن به همه‌ مردم دنیا مخابره کرد ولی خب مشکل اینجا بود که اسامه خودش که روحانی مذهبی نبود که بخواد برای جنگ با آمریکا به مسلمونا فتوا بده. اون برای این که حرفش بین مسلمون‌ها بیشتر مورد قبول قرار بگیره نیاز به فتوای یک روحانی مذهبی همچنین اسم و رسم دار داشت و چه کسی بهتر و تندروتر از عمر عبدالرحمن؟شیخ عمر عبدالرحمان روحانی نابینایی که تو اپیزود قبل درباره‌اش صحبت کردیم و گفتیم که چه آدم خطرناک و تندروی بود، اون زمان به اتهام شرکت در بمب‌گذاری‌های ساختمان‌های تجارت جهانی و چندین اتهام دیگه تو آمریکا زندانی بود و حبس ابد گرفته بود ولی شیخ عمر از همون زندان فتوای خودش رو صادر کرد و حجت را تمام کرد. اون از داخل زندان خطاب به همه‌ مسلمونا اعلام کرد که شما هر جای دنیا که هستید باید تمام روابط خودتون با آمریکایی‌ها و مسیحی‌ها و یهودی‌ها را قطع کنید. اقتصادشون نابود کنید. شرکت‌هاشونو آتیش بزنید. کشتی‌هاشونو غرق کنید و هواپیماهاشون رو ساقط کنید.شاید تا امروز تاثیر فتوای شیخ عمر خیلی مورد توجه قرار نگرفته باشه ولی این فتوا اولین حکمی بود که بر اساس اون یه روحانی مسلمان علیه اهداف هوایی و دریایی و بازرگانی آمریکا فرمان حمله صادر می‌کرد. شیخ عمر در فقه اسلامی از دانشگاه الازهر قاهره و بخش اسلامی هاروارد مدرک دکترا گرفته بود و مدت‌ها رهبر گروه‌های خشن و تروریستی مصر بود. کلی هم طرفدار داشت و روحانی مذهبی بود که حرفش برای خیلیا حجت بود. تازه حامیان عمر عبدالرحمان تو آمریکا جزوه‌ای به نام شهادت من در پیشگاه تاریخ منتشر کردند که عکس روی جلدش تصویری از شیخ عمر روی ویلچر تو زندان‌های آمریکا بود و اظهار نظری از اون که گفته بود «از هر کسی که مرا می‌کشه انتقام بگیرید و نذارید خون من هدر بره».بعد از این فتوا بن لادن به همراه رهبران گروه‌های افراطی دیگه جبهه‌ متحد بین‌المللی علیه یهودیان آمریکا را پایه‌گذاری کردن. هدف این تشکیلات پوشش و پشتیبانی به تمام جهادگرها در سراسر جهان بود. اونا مانیفست خودشون اعلام کردن و گفتن به پیروی از فرمان خدا ما فتوای زیر را برای تمام مسلمون‌ها صادر می‌کنیم. حالا این فتوای فرمان چی بود؟ حکم کشتن آمریکایی‌ها و متحدان اونا اعم از نظامی و غیرنظامی توسط هر فرد مسلمانی که امکان انجامش در هر کشوری داشته‌ باشه، به منظور آزادی مسجدالاقصی و مسجدالحرام از چنگ دشمنان. امضا ایمن الظواهری امیر گروه جهاد مصر، ابو یاسر رفاهی طاها امیر گروه اسلامی مصر، شیخ میرحمزه دبیر جماعت علمای پاکستان، فضل الرحمان امیر نهضت جهاد بنگلادش و شیخ اسامه بن لادن رهبر گروه القاعده. تازه در کنار بن لادن، دو پسر عمر عبدالرحمان روحانی زندانی هم حضور داشتن.اسامه برای انجام عملیات‌های تروریستی خودش هیچ نگرانی بابت کشتن غیرنظامیان نداشت. منطقش این بود که ما تو جنگیم و حتی اگه دشمن جلوی مراکز نظامی و حساسش یه دیوار از مردم عادی قرار بده ما باید همشون بکشیم تا به اون مرکز برسیم. ضمنا مرگ و زندگی دست خداست. حتما خواست خدا بوده که اون آدما تو اون لحظه اونجا باشن.سال‌ها بعد و پس از سقوط طالبان شیش تا نوار ویدیویی تا افغانستان پیدا میشه که تو این نوارها شخصی به نام ابو مصعب سوری یکی از نظریه‌پردازهای القاعده بود، توش داره آموزش میگه که چطوری باید مجاهدین کارهای جهادیشون رو بکنن؟ این آقای استاد توضیح میده که اگه شما مسلمونی هستی که تو سوئد زندگی می‌کنی لازم نیست کار و زندگیتو ول کنی بیای اینجا تو خط مقدم جنگ می‌تونی همونجا نقاط مورد نظر یهودی‌ها رو پیدا کنی و بهشون حمله کنی یا اگه شما یه مسلمونی هستی که تو مالزی زندگی می‌کنی و می‌شنوی که روسیه داره مسلمونا رو آزار میده برید و سفیر روسیه تو مالزی با چاقو بکشید. بله اینجوری. برگردیم به داستان.تنها دو ماه بعد از پخش بیانیه بن لادن او به تهدیداش عمل کرد و سفارتخانه‌های آمریکا در دو کشور آفریقایی کنیا و تانزانیا را منفجر کرد. هر دوی این سفارت‌خانه‌ها توسط کامیون‌های بمب گذاری شده منفجر شدن. تو این عملیات ۲۲۴ نفر کشته و بیش از ۴ هزار نفر زخمی شدن که از این ۲۲۴ نفری که کشته شدند، فقط ۱۲ نفرشون آمریکایی بودند و اکثر کشته شده‌ها شهروندان محلی آفریقایی بودند که بدبختا نه سر پیاز بود نه ته پیاز و به قول بن لادن خدا خواسته بود که اون آدما تو اون لحظه اونجا باشن و کشته بشن.این حمله نشون داد که القاعده می‌تونه هزاران مایل دورتر از پایگاه خودش در افغانستان عملیات بزرگی رو تو این ابعاد اجرا کنه. بعد از این بمب‌گذاری‌ها آمریکا پنج میلیون دلار جایزه برای دستگیری بن لادن تعیین کرد. بیل کلینتون «Bill Clinton» رئیس جمهور وقت آمریکا به تلافی این حملات دستور شلیک موشک‌های کروز به سمت مقر القاعده تو سودان و افغانستان را داد و ده‌ها موشک کروز به سمت اهداف القاعده شلیک شد ولی اسامه و رهبران دیگه‌ القاعده صحیح و سالم به کارشون ادامه دادند و طالبان هم راضی به تسلیم بن لادن نشد و همین موضوع شهرت ن لادن رو بیشتر هم کرد.طرفدارش می‌گفتن که هیچ کسی نمی‌تونه اونو بکشه. ببینید! حتی موشک‌های کروز آمریکا هم نتونستن بن لادن رو از پا دربیارن! در واقع این خود آمریکا بود که با حملات بی‌برنامه‌اش اولین بار از بن لادن قهرمان ساخت. اون از شبکه‌ سی ان ان که پیام بن لادن را به همه داد. اینم از حملات بی‌نتیجه و بی‌برنامه که محبوبیتش زیادتر کرد. نشون به اون نشون که چند وقت بعد از این انفجارها شبکه‌ الجزیره یه مستندی از زندگی بن لادن آماده می‌کنه و برای پخش از یک ماه قبل شروع می‌کنه به تبلیغ. زمان پخش مستند که رسید خیابان‌های ریاض و شهرهای دیگه‌ عربستان خلوت شده بود. کل ملت نشسته بودن پای تلویزیون و کلی طرفدار به طرفدارای قبلی بن لادن اضافه شده بود.توی فراخوانی که القاعده برای داوطلبان حملات انتحاری داده بود فقط تو شرق افغانستان ۱۲۰ نفر اعلام آمادگی کرده بودن. خیلی بیشتر از اون چیزی که اصلا نیاز داشتن. خیلی از خانواده‌های عرب اسم پسر اولشون می‌ذاشتن اسامه. همه‌ اینا نشون از محبوبیت روزافزون بن لادن بود. حالا یه نکته‌ خیلی جالب بهتون بگم از طراح اصلی انفجارهای سفارتخانه‌های آمریکا. آقای «عبدالله احمد عبدالله» که معروف بود به «ابو محمد المصری». این‌ آقا یه زمانی تو مصر فوتبالیست حرفه‌ای بوده و بعد که به گروه‌های تروریستی ملحق میشه فوتبال حرفه‌ای رو میذاره کنار.دختر این آقا هم بعدا با پسر بن لادن «حمزه بن لادن» ازدواج می‌کنه. حالا به گفته‌ نیویورک تایمز این آقای المصری چند سالی تو ایران زندانی بوده و بعد که آزاد میشه تو ایران می‌مونه و در تاریخ ۱۶ مهر ۱۳۹۹ و دقیقا در سالروز همین حملات تروریستی به سفارتخانه‌های آمریکا و آفریقا ابومحمد المصری و دخترش مریم که می‌شده عروس بن لادن تو خیابون پاسداران تهران توسط عوامل سیا و موساد ترور میشن. البته ایران ترور این پدر دختر رو تایید می‌کنه ولی گفته که این پدر و دختر لبنانی بودن. این دو نفر نبودن. اینم از این. بریم یه نفس کوتاه بگیریم برگردیم برای ادامه‌ی داستان.بعد از انفجارهای آفریقا با توجه به شلیک موشک‌های کروز و تبعات سیاسی و نظامی که این دسته گل بن لادن برای کشور افغانستان داشت، خیلی از آدمای درون گروه طالبان هم با بن لادن در افتادن و گفتن آقا این چه کاری بود کردی؟ ما رو دستی دستی انداختی تو هچل؟ حتی یه بار طالبان تمام وسایل ارتباط جمعی القاعده از جمله تلفن‌های ماهواره‌ای رو ازشون گرفت و به بن لادن فشار آورد و گفت در تمام مدتی که تو افغانستان هستی دیگه نباید دست به عملیات نظامی بزنی اما اونا خیلی هم کاری از دستشون برنمیومد. چرا که نفر اول طالبان یعنی خود شخص ملا محمد عمر از بن لادن حمایت می‌کرد.حتی با وجود اینکه بعد از این اتفاق دولت کلینتون علیه رهبران طالبان تحریم‌های سفت و سختی وضع کرد و تمام دارایی‌هاشونو بلوکه کرد ولی باز هم ملا عمر حامی بن لادن بود. یه اخباری هم بود مبنی بر اینکه بن لادن تو فروش محصولات تریاک افغانستان به طالبان کمک می‌کنه و حتی می‌گفتند تو اون سال‌ها برداشت تریاک تو افغانستان رکورد زده بود و همه‌ زمین‌ها رفته بود زیر کشت. تا سود حاصل از اون، خسارت‌های مالی و بسته شدن حساب‌های بن لادن و طالبان رو جبران کنه.اقدام بعدی بن لادن برای ضربه زدن به آمریکایی‌ها از حملات قبلیشم حساب شده‌تر و تلفات نظامی بیشتری هم داشت. ۱۲ اکتبر سال ۲۰۰۰ حمله به کشتی نیروی دریایی آمریکا در کشور یمن. دو نفر بمب‌گذار انتحاری سوار بر قایق بمب‌گذاری شده‌ تندرو با سرعت تمام قایق رو به بدنه‌ ناو غول پیکر آمریکا زدن. برخورد قایق به بدنه این کشتی یه سوراخی اندازه‌ یه خونه‌ کوچیک تو بدنه‌ کشتی ایجاد کرده بود. تو این انفجار ۱۷ نفر از ملوان‌های آمریکایی بعلاوه ۲ نفر بمب‌گذار انتحاری کشته‌ شدند.دلیل اصلی انتخاب این ناوشکن این بود که این بهترین ناوشکن نیروی دریایی آمریکا بود و این انتخاب القاعده دهن‌کجی بزرگی به قدرت آمریکا بود. اونا می‌خواستن این پیام رو به آمریکا برسونن که هر کجا و هر وقت که اراده کنن می‌تونن به آمریکا صدمه بزنن. از تانزانیا تو آفریقا گرفته تا یمن تو آسیا. فرماندهی این عملیات هم بر عهده‌ رهبر شاخه القاعده در یمن بود. شخصی به نام «جمال البداوی» که دولت یمن دو بار اون دستگیر و زندانی کرد و هر دو بار این آقا از زندان فرار کرد و در نهایت در زمان دولت ترامپ با حمله نیروهای آمریکایی کشته شد.حمله به ناو آمریکایی جایگاه بن‌لادن رو در میون زمامداران جهاد در جهان اسلام تثبیت کرد و داوطلبان جهاد به طور بی‌سابقه‌ای به اردوگاه‌های القاعده هجوم می‌آوردند. اوضاع بر وفق مراد اسامه بود. او برای این عملیات تروریستی شعر هم گفت. بس که طفل معصوم روح لطیفی داشت. شعرش رو براتون بخونم.یک ناوشکن حتی دلاور از قدرت آن می‌هراسددر بندر و در دریای پهناور احساس غرور می‌کنددر میان امواج ره می‌سپاردبا غرور، تکبر و قدرت کاذب پهلو گرفتهآرام به سوی هلاکت می‌رودقایقی سوار بر امواج در انتظار اوستشعراشم مثل کاراش ترسناکه. تو همین سال ۲۰۰۰ آقای بن لادن زن چهارمش رو می‌گیره. قبلا گفتیم که اون چهار تا زن داشت ولی وقتی اومد به سودان، یکی از زن‌ها دیگه نتونست تحملش کنه و ازش طلاق گرفت و جا برای یه نفر باز شد و اسامه بن لادن ۴۳ ساله این بار با یک دختر کم سن و سال ازدواج کرد. دختر همسن بچش بود. یه عروسی مفصلی هم با رعایت پروتکل‌های مذهبی تو قندهار گرفت که اکثر بچه‌هاش و هر سه تا زنش تو این عروسی شرکت داشتن. یه کم تصورش سخته دیگه؟ آدم عروسی بگیره. مهمونای عروسی سه تا زن دیگه‌اش باشن. خب دیگه از عروسی و جشن و سرور بیایم بیرون.الان وقتشه که بریم به سال ۲۰۰۱. سالی که ۱۱ سپتامبر در اون سال اتفاق افتاد. سالی که در اون بن‌لادن با اجرای بزرگترین عملیات تروریستی دنیا مسیر تاریخ رو برای همیشه تغییر داد. سال ۲۰۰۱ سال جنگ، سال خون.سال ۲۰۰۱ برای افغانستان از همان ابتدا با بدبختی و فلاکت شروع شد. همون اوایل سال و در ۲۴ فوریه ۲۰۰۱ طالبان مجسمه‌های تاریخی و بی‌نظیر بودا در منطقه‌ بامیان رو نابود می‌کنه. این تندیس‌ها بزرگ‌ترین تندیس‌های بودا و بلندترین مجسمه‌های سنگی در جهان بودند که توریست‌ها از سراسر دنیا برای دیدنشون به افغانستان میومدن. طالبان با آرپی‌جی نارنجک افتاد به جون این تندیس‌ها و اونا رو نابودشون کرد. مجسمه‌های بودا در بامیان اگر تا دیروز نمادی از تاریخ دیرینه‌ کشور افغانستان بوده، امروز جای خالی اون‌ها یادگار سال‌های حاکمیت افراط‌گرایی مذهبی تو این کشوره.بعد از نابودی مجسمه‌ها بن لادن برای ملا عمر رهبر طالبان پیام تقدیر و تشکر می‌فرسته و میگه از خدا مسئلت دارم همانطور که شما را در نابودی خدایان بی‌جان و کر و لال و دروغین یعنی و مجسمه‌های بامیان موفق گردانید در نابودی خدایان دروغین زنده مانند ملل متحد نیز توفیق دهد. این همون تفکر طالبانیه که با هر نوع نماد تاریخی و فرهنگی مخالفت می‌کنه و اعتقادات خودش و به زور تو حلق آدمای دیگه فرو می‌کنه. بگذریم. بریم برسیم به سپتامبر سال ۲۰۰۱.همونطور که مشخصه برنامه‌ریزی حملات یازده سپتامبر از ماه‌ها قبل شروع شده بود که حالا جلوتر بهش می‌پردازیم ولی فقط دو روز قبل از حادثه یازده سپتامبر یه اتفاق بزرگی تو افغانستان میفته که با توجه به حوادث یازده سپتامبر کمتر بهش پرداخته میشه. در نهم سپتامبر سال ۲۰۰۱ فقط ۲ روز مونده به حوادث ۱۱ سپتامبر احمد شاه مسعود به دست نیروهای القاعده ترور میشه. قبلا گفتیم که مسعود دشمن مشترک القاعده و طالبان بود. طالبان که کل کشور گرفته بود، نتونسته بود منطقه‌ پنجشیر که تحت سلطه‌ مسعود بود رو فتح کنه و در داخل کشور اصلی‌ترین دشمن طالبان مسعود بود.رهبران القاعده و بن لادن هم که از همون ابتدا با مسعود مخالف بودن و تو جبهه مخالف اون بودن. حالا از طرفی هم بن لادن می‌دونست که اگه راجع به حملات یازده سپتامبر به طالبان چیزی بگه، ممکنه اونا جلوی کارش بگیرن و اگه چیزی هم نگه که بعد از حملات عواقب این حمله احتمالا منجر به این میشه که طالبان القاعده را اخراج کنه و بن لادن رو تحویل بده. پس بن لادن چیکار کرد؟ اون اومد برای خوش خدمتی به طالبان که شده دو روز مونده به یازده سپتامبر طی یک عملیات برنامه‌ریزی‌ شده مسعود رو ترور کرد. کسی که این عملیات را برنامه‌ریزی و اجرا کرده بود آقایی بود به نام «عبدالستار بهمن»؛ ساکن بلژیک و اصالتا مراکشی.عبدالستار جز مجاهدین بی‌شماری بود که با بن لادن از طریق رسانه‌های اروپایی آشنا شده بود و خبر اقدامات تروریستی بن لادن رو از طریق روزنامه و تلویزیون دنبال می‌کرد و شیفته القاعده بود. اون خونه زندگیش تو اروپا رو ول کرده و از بلژیک پاشد اومد به پاکستان و از اونجا بعد از گذراندن دوره تو پایگاه‌های نظامی القاعده به عضویت این گروه در اومد و خیلی زود بن لادن بهش یه ماموریت بزرگ داد. ماموریتی که از اول مشخص بود قرار به قیمت جونش انجام بشه. طبق نقشه‌ای که القاعده کشیده بود در ۹ سپتامبر سال ۲۰۰۱ عبدالستار بهمن به همراه یکی دیگر از مجاهدین انتحاری در قالب خبرنگار خارجی به محل زندگی مسعود در پنجشیر رفت.یکیشون کمربند انتحاری بسته بود و یه نفر دیگه بمب داخل دوربین فیلمبرداری جاساز کرده بود. اونا وقتی با مسعود برای مصاحبه تو اتاقش تنها میشن با منفجر کردن خودشون احمد شاه مسعود، شیر پنجشیر رو ترور می‌کنن تا ترور مسعود هدیه‌ای باشه از جانب بن‌لادن به ملا عمر.رسیدیم به حوادث یازده سپتامبر که احتمالا شما دربارش بارها چیزایی رو شنیدید و یا دیدید. برای همینم من سعی کردم ضمن مرور کلی حوادث اون روز بیشتر به مواردی بپردازم که کمتر بهش پرداخته شده. خب درسته که نقشه‌ یازده سپتامبر رو القاعده کشید و با دستور مستقیم بن لادن انجام شد ولی اجرای عملیات بر عهده یک گروه چهار نفره بود که رهبر گروه جوان تحصیل کرده و موجهی بود به نام «محمد عطا».عطا متولد مصر بود. پدرش وکیل بود. خانواده‌ پولدار و البته سخت‌گیری داشت. تو دانشگاه قاهره مصر مهندسی معماریش رو گرفته بود و بعد برای ادامه تحصیل در رشته برنامه‌ریزی شهری اومده بود به هامبورگ آلمان. آلمان کلا بعد از جنگ جهانی دوم همیشه سعی می‌کرد که نشون بده این کشور جای امنی برای ادیان مختلفه و دیگه قرار نیست تفکراتی شبیه به تفکر هیتلر تو این کشور جای داشته باشه و همه می‌تونن آزاد هر دینی رو داشته باشن و هر فعالیت مذهبی که می‌خوان انجام بدن.خب همین موضوع باعث شده بود که شهرهای مختلف آلمان به خصوص شهر هامبورگ محل خوبی برای جمع شدن گروه‌های افراطی مذهبی و تشکیل جلسات دورهمی‌های اونا باشه. تو همین جلساتی که تو مساجد هامبورگ انجام می‌شد عطا با سه نفر دیگه آشنا میشه که هر سه نفر دیگه هم جوون و تحصیل کرده و مقیم آلمان بودن.این چهار نفر بعد از آشنایی با توجه به اینکه افکارشون به هم نزدیک بود. رابطه‌اشون به هم نزدیک‌تر میشه و بعد از اینکه با القاعده آشنا میشن، اونا تصمیم می‌گیرند که به این گروه ملحق بشن. برای همین بعد از کلی رایزنی و هماهنگی سال ۱۹۹۹ میرن به استانبول. از اونجا میرن به کراچی پاکستان و از اونجا هم با کلی مشقت میرن به پایگاه القاعده تو افغانستان و با بن لادن دیدار می‌کنن.اونجا بن لادن نقشه‌ی عملیات براشون توضیح میده و بهشون پیشنهاد میده که اونا اجرای عملیات رو بر عهده داشته باشن و اونا هم قبول می‌کنن و برمی‌گردن به آلمان. تا از اونجا برن به آمریکا و برای اجرای عملیات برن کلاس‌های خلبانی تا بعد از ربودن هواپیماها بتونن خودشون بشینن پشت فرمون و عملیات رو اجرا کنن. توجه دارید دیگه؟ من دارم خیلی خلاصه این قسمت‌ها رو می‌برم جلو. چون در غیر این صورت این داستان خودش یه دو سه تا اپیزود می‌خواد. خب این چهار نفر بعد از دیدار بن لادن اومدن به آلمان که از اونجا برن به آمریکا ولی اینجا یه مشکلی پیش میاد آمریکا به یکیشون ویزا نمیده و اونا مجبور میشن یه نفر دیگه رو جایگزین کنن.قرار بود عملیات اینطوری باشه که هر کدوم از این چهار نفر به همراه چهار نفر دیگه که روزهای آخر قرار بود بهشون ملحق بشن یه هواپیما رو بدزدن. قرار بود در کل چهار تا هواپیما دزدیده بشه. پس به چهار تا تیم پنج نفره نیاز داشتن که سرگروه هر کدوم از این تیم‌ها این چهار نفری بودند که تو هامبورگ با هم آشنا شدند و به دیدار بن لادن رفتن. بعد که نقشه رو بیشتر بررسی کردن دیدم برای ربودن هواپیمای چهارم پنج نفر زیاده. چهار نفر کفایت می‌کنه. چون مسافراش کمترن.پس در کل تیم اجرای عملیات شد نوزده نفر که پونزده نفر عربستانی، دو نفر اماراتی، یه نفر لبنانی و یه نفرم مصری بود که این نفر مصری آخر می‌شد محمد عطا رهبر عملیات و رئیس هجده نفر دیگه. روز قبل از عملیات محمد عطا خیلی شیک میره پیتزاشو می‌خوره. بعد میره هتل می‌خوابه. صبح پا میشه. پیراهن مردانه آبیشو می‌پوشه و بدون کوچکترین استرسی حداقل در ظاهر سوار هواپیما میشه. بقیه‌ افراد هم همینطور. سوار چهارتا هواپیما میشن. اونا پروازها رو جوری انتخاب کرده بودند که ساعت حرکت هواپیماها خیلی به هم نزدیک باشه و درضمن اونا پروازهایی را انتخاب کرده بودند که قرار بود از شرق به غرب آمریکا برن و بنابراین هواپیماهای این پروازها مقدار زیادی سوخت حمل‌کردن که قدرت انفجار بسیار بالایی داشت.تقریبا نیم ساعت بعد از پرواز چهار هواپیما، هواپیما رباها کنترل هر چهار هواپیما رو به دست می‌گیرن. محمد عطا از داخل هواپیما پیام میده میگه ما کنترل چند هواپیما در دستمون داریم. ساکت باشید. داریم برمی‌گردیم به فرودگاه. به هیچ‌کس آسیبی نمی‌رسه. سعی نکنید هیچ حرکت احمقانه‌ای انجام بدید.مامورین فرودگاه که از این اتفاق‌ها شوکه شده بودن، قبل از اینکه بخوان خودشون و جمع و جور کنن هواپیمای اول که محمد عطا و چهار تا تروریست دیگه توش بودن در ساعت ۸ و ۴۶ دقیقه‌ صبح با سرعت تمام به برج شمالی ۱۱۰ طبقه‌ای برج‌های دوقلوی مرکز تجارت جهانی نیویورک برخورد می‌کنه.هواپیما طبقات ۹۳ تا ۹۹ رو داغون میکنه و طبقات بالاتر هم دیگه دسترسی به پله قرار ندارند و اون بالا زندانی‌ شدن. حرارت شعله‌های آتش اونقدر زیاد شده که بعضی از آدما خودشون از طبقات صد به بالا به پایین پرت می‌کنن. این برج کمتر از دو ساعت بعد کامل فرو می‌ریزه. فقط هفده دقیقه بعد از برخورد هواپیمای اول و در ساعت ۹ و ۳ دقیقه هواپیمای دوم به برج جنوبی برج‌های دوقلوی نیویورک برخورد می‌کنه و طبقات ۷۷ تا ۸۵ رو نابود می‌کنه و اتفاقات برج شمالی دوباره تکرار میشه. این برج هم کمتر از یک ساعت بعد به کل فرو می‌ریزه.هواپیمای سوم در ساعت ۹ و ۳۷ دقیقه توی شهر دیگه و در ویرجینیا به ساختمان پنتاگون مقر فرماندهی وزارت دفاع آمریکا برخورد می‌کنه. تا اینجای کار سه تیم تروریستی عملیات خودشون رو با موفقیت انجام داده بودند ولی همچنان خبری از تیم چهارم نبود. در کمتر از یک ساعت سه هواپیما به ساختمان‌های برج دوقلو و ساختمان پنتاگون برخورد کرده بودند و آمریکا در شوک فرو رفته بود. برج‌های دوقلو نماد بزرگ ثروت و قدرت آمریکا فرو ریختن.اخبار حمله به برج‌های دوقلو حمله به پنتاگون را تا حدودی تحت الشعاع قرار داده بود اما برای جرج بوش رئیس جمهور وقت آمریکا اینطور نبود. بوش بعدها گفت تو اون لحظات برخورد هواپیمای اول می‌تونست تصادفی باشه. برخورد هواپیمای دوم ثابت کرد که حمله‌ای در کاره و برخورد هواپیمای سوم دیگه اعلام جنگ به آمریکا بود ولی هنوز یک هواپیمای ربوده شده تو آسمون آمریکا در حال پرواز بود؛ هواپیمای چهارم.هواپیمای چهارم همون تیم چهار نفره بودند که تعداد مسافران هواپیماشون کمتر بود. ۳۷ مسافر و ۷ خدمه. تیم تروریستی اون هواپیما قرار بود هواپیما را به سمت واشنگتن هدایت کنند و احتمال زیاد هدفشون کاخ سفید و یا ساختمان کنگره آمریکا بود ولی سرنوشت هواپیمای چهارم جور دیگه‌ای رقم خورد. این هواپیما با تاخیر ۴۶ دقیقه‌ای بلند شده بود و بلافاصله بعد از بلند شدن قبل از اینکه تروریست‌ها بخوان کارشون رو شروع کنن هواپیما از برج مراقبت پیامی رو دریافت می‌کنه که مراقب هر گونه نفوذ به کابین خلبان باشید. دو تا هواپیما به مرکز تجارت جهانی برخورد کردند. خلبان‌های دیگه باید مواظب باشن. اینطوری خلبان‌ها و خدمه آماده‌ اتفاقی مشابه تو هواپیمای خودشون بودن.کاری که تروریست‌ها تو هر چهار تا پرواز می‌کردند این بود که بعد از اینکه کنترل هواپیما را به دست می‌گرفتن مسافرا رو به انتهای هواپیما هدایت می‌کردند و می‌گفتند ما همراه خودمون بمب داریم. اگه دست از پا خطا کنی، بمب را منفجر می‌کنیم. کسی هیچ کار اضافه‌ای انجام نده. این فقط یک گروگان‌گیریه و ما باهاتون کاری نداریم. با این ترفند مسافرا از ترس جونشون سعی نمی‌کردند که مقاومت کنند و یا با تروریست‌ها مقابله کنن اما اوضاع تو هواپیمای چهارم فرق می‌کرد.وقتی مسافرا به انتهای هواپیما هدایت شدن، اونا با خونواده‌هاشون تماس گرفتن. حدود ۳۷ تماس گرفته شد و چند نفرشون که موفق به صحبت‌های کوتاه شدن، فهمیدن که چه بلایی سر بقیه پروازها اومده و چه سرنوشتی در انتظار اوناست. یکی از مسافران هواپیما هم پیامی رو دریافت می‌کنه که تو پیام مادرش توضیح میده که چه اتفاقی برای بقیه هواپیماها افتاده و شما هم باید هر کاری از دستتون بر میاد انجام بدید و مسافران هم تصمیم می‌گیرند با مهاجمان مبارزه کنن ولی تروریست‌ها رفته بودن به کابین خلبان و درو بسته‌ بودن.دستگاه ضبط صدا در جعبه سیاه هواپیما صدای ضربات بلند و فریاد و شکستن شیشه رو ضبط کرده و در همان لحظات مسافرا سعی می‌کردن در کابین به زور باز کنن. درگیری مسافرها با تروریست‌ها باعث میشه که تروریست‌ها نتونن به درستی مقصدشون تشخیص بدن و نتونن نقششون رو درست اجرا کنن. کسی دقیقا نمی‌دونه چه اتفاقی تو هواپیما افتاده و درگیری به کجاها کشیده‌ شده ولی چیزی که مشخصه اینه که هواپیمای اونا در حالی که اون‌ها هنوز بیست دقیقه با واشنگتن دی سی فاصله داشتند با سرعت ۹۳۰ کیلومتر بر ساعت توی مزرعه تو پنسیلوانیا به زمین برخورد می‌کنه و تمامی سرنشینانش کشته میشن.در مجموع تو این حادثه‌ تروریستی ۲۵ هزار نفر زخمی و ۳ هزار نفر کشته میشن. ۳ هزار نفر از نود ملیت مختلف کشته شدند و فقط در نیویورک ۳۴۳ آتش‌نشان جون خودشون رو از دست دادن. ۳۴۳ آتش‌نشان همزمان تو افغانستان بن لادن و رهبران القاعده با خوشحالی وصف‌ناشدنی همدیگر در آغوش گرفته بودن و خدا رو شاکر بودن که تو این عملیات بهشون کمک کرده.دو سه تا موضوع باز دیگه از حادثه یازده سپتامبر بگیم. اول اینکه در ساعت ده و نیم صبح ۱۱ سپتامبر ارتش آمریکا یه تصمیم بسیار سختی رو میگیره و به نیروهاشم ابلاغ می‌کنه که هر هواپیمای مسافربری که تو آسمونه، اگر جواب پیام‌ رو نداد و مشخص شد که ربوده‌ شده تو همون آسمون باید با همه‌ مسافراش هدف قرار بگیره. اونا این تصمیم رو گرفتند تا هواپیماهای بیشتری به ساختمان‌ها کوبیده نشن ولی خب دیگه؟ هواپیمای پنجمی در کار نبود.موضوع دوم اینه که تو این حادثه ساختمان شماره هفت مرکز تجارت جهانی هم به طور کامل تخریب میشه که معمولا تو اخبار کمتر بهش توجه میشه. دلیل ریزش این ساختمون ۴۷ طبقه هم این بود که ریزش برج‌های دوقلو روی ساختمان‌های اطراف بیش از همه به این برج فشار میاره و باعث آتش سوزی تو برج میشه و نهایتا بعد از چندین ساعت آتیش‌سوزی عصر یازده سپتامبر ساعت ۱۷ و ۲۰ دقیقه ساختمان به طور کامل تخریب میشه.موضوع آخر مربوط میشه به طراح اصلی حملات یازده سپتامبر «خالد شیخ‌ محمد». خالد با اصالت پاکستانی جزو مجاهدینی بود که تو جنگ با شوروی هم شرکت کرده بود. بعد از بازگشت بن لادن به عراق، خالد به عضویت القاعده درآمد و طراح اصلی حملات ۱۱ سپتامبر و ۲۸ حمله‌ تروریستی دیگه بود. خالد دو سال بعد از حملات یازده سپتامبر توسط سازمان سیا آمریکا تو پاکستان ربوده میشه و در گوانتانامو «Guantanamo» زندانی میشه و از اون موقع تا حالا تازه امسال یعنی سال ۲۰۲۱ قراره که محاکمه بشه.یه نکته‌ مهم دیگه هم در مورد خالد هست که بهتره بچه‌ها این یه دقیقه رو گوش ندن. اگه یادتون باشه القاعده یک سال بعد از یازده سپتامبر یه فیلمی منتشر کرد که تو اون فیلم مجاهدین القاعده یک خبرنگار آمریکایی رو که به اسارت القاعده در اومده بود و میارن جلوی دوربین و سرش از تنش جدا می‌کنند و بدنشو تیکه تیکه می‌کنن. فیلم سر بریدنش میان پخش می‌کنن. وقتی که خالد دستگیر شد تو اعترافاتش با افتخار گفت که «آره من با همین دستای خودم سر جاسوس خبرنگار یهودی ـ آمریکایی رو از تنش جدا کردم. اگه می‌خواید این ادعا بهتون ثابت بشه تو اینترنت عکسا و فیلماش هست. برید ببینید که چطور من سرش بریدم و تو دستام نگه داشتمش.»در حال حاضر خالد به همراه سیزده زندانی دیگه مهمترین زندانی‌های تروریستی کشور آمریکا هستن. برگردیم به یازده سپتامبر. حوادث ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ نشون داد که القاعده تونسته تا مردمک چشم ایالت متحده‌ آمریکا نفوذ کنه. طوفانی که آمریکا سال‌ها پیش در افغانستان به پا کرده بود به کشورش برگشت و اسامه بن لادن فرزند ثروتمندترین تاجر ثروتمندترین کشور عرب سر سلسله‌ جدید از تروریسم جهانی شد. واقعا از یازده سپتامبر به بعد دیگه هیچ چیزی تو دنیا غیر ممکن نیست.بعد از این اتفاقات همونطور که همه‌ ما می‌دونیم آمریکا از طالبان که حاکمیت وقت افغانستان در دست داشت خواست که بن‌لادن رو تحویل بده و جرج بوش هم یه سخنرانی معروف کرد و گفت طالبان باید تروریست‌ها را در اختیار ما قرار بده وگرنه در سرنوشت اون‌ها سهیم خواهد بود ولی ملا عمر رهبر طالبان درخواست آمریکا را رد کرد و آمریکا هم بدون معطلی به افغانستان حمله نظامی کرد و طولانی‌ترین جنگ در تاریخ آمریکا که از جنگ ویتنام پنج ماه بیشتر طول کشید استارت خورد ولی چیزی که شاید ندونید اینه که طالبان سه بار پیشنهاد محاکمه بن‌لادن را به دولت آمریکا داد که هر سه بار از سوی آمریکا این درخواست‌ها رد شد.طالبان می‌خواست بن لادن در یک دادگاه اسلامی و مثلا تو پاکستان محاکمه بشه ولی آمریکا قبول نکرد. آمریکا نمی‌خواست با برگزاری دادگاه یه بار دیگه به بن لادن فرصت سخنرانی و دیده شدن بده و در کنار اون آمریکا خواهان برچیده شدن تمام اردوگاه‌های القاعده و تحویل تمام رهبران این گروه تروریستی هم بود که مشخصه طالبان قبول نکرد و در هفت اکتبر سال ۲۰۰۱ آمریکا به افغانستان حمله کرد.تو این حمله کشورهای عضو ناتو هم در کنار آمریکا بودن. کشورهای عضو ناتو با استناد به ماده پنج توافق‌نامه‌ ناتو در کنار آمریکا تو جنگ شرکت کردند. ماده‌ پنج توافق‌نامه که اصلا قلب توافقنامه و اصل موضوعه میگه که حمله به یکی از اعضای پیمان حمله به همه‌ ماست و همه‌ کشورهای این توافقنامه باید به این حمله واکنش نشون بدن و مقابله نظامی کنن.تو همون اوایل حمله صد تا جسد شناسایی می‌کنن که هیجده‌تاشون از افراد شناخته شده و تحت تعقیب آمریکا بودن. تقریبا یک ماه بعد از شروع حملات رژیم طالبان سقوط می‌کنه و در انتخابات ریاست جمهوری افغانستان «حامد کرزای» رئیس جمهور افغانستان میشه. خب آمریکا حمله کرد. طالبان قدرت از دست داد. القاعده ضعیف شد ولی اسامه بن لادن زنده بود. اون تو یه نوار ویدیویی در دسامبر ۲۰۰۱ اومد جلوی دوربین و گفت من بنده ناچیز خدا هستم چه زنده باشم چه مرده جنگ ادامه خواهد داشت. جالب اینکه تقریبا همه مطمئن بودند بن لادن تو همون کوه‌های تورا بورا مخفی‌ شده ولی ارتش آمریکا با اون عظمت نمی‌تونست پیداش کنه.شاید یکی از دلایلش این بود که تو کوه‌های تورا بورا بعد از حمله‌ آمریکا اونقدر که خبرنگار آمریکایی بود، سرباز آمریکایی نبود و اکثر حملات آمریکایی‌ها هوایی انجام می‌شد. تا اونا رو زمین تلفات نداشته باشن. فعالیت‌های تروریستی القاعده ضعیف شده. بعد از حمله‌ آمریکا باز هم ادامه داشت. سال ۲۰۰۲ تو اندونزی انفجار تو یک کلاب شبانه جون ۲۰۲ نفر گرفت که ۸۸ نفرشون استرالیایی بودن و هدف حمله هم بیشتر شهروندان استرالیا بودند که تو جنگ افغانستان کشورشون به آمریکا کمک کرده بود.سال ۲۰۰۴ تو مادرید اسپانیا تو ساعت پرتردد و شلوغ ۱۰ بمب تو ۳ ایستگاه قطار منفجر شد و ۱۹۲ نفر کشته شدن. بعد از این انفجارها وقتی پلیس به دنبال متهم‌های و برنامه‌ریزهای حملات بود تروریست‌ها به ساختمونی که مقر اصلیشون بود پناه آوردند و بلافاصله ساختمون خودشون رو با هم منفجر کردن که دست پلیس بهشون نرسه. القاعده دلیل این بمب‌گذاری را حضور نظامی‌های اسپانیا تو عراق اعلام کرد. چرا که آمریکا سال ۲۰۰۳ یعنی یک سال قبل از این حملات به عراق حمله کرده بود و اسپانیا هم یکی از کشورهایی بود که به آمریکا در عراق کمک نظامی می‌کرد.سال ۲۰۰۴ بن لادن تو یک نوار ویدیویی ورود ابومصعب الزرقاوی رو به القاعده تبریک گفت و ایشون رو به عنوان امیر القاعده در کشور بین‌النهرین یعنی عراق معرفی کرد. زرقاوی شاخه القاعده در عراق را رهبری می‌کرد و دیگه متاسفانه زمان اپیزود اجازه نمیده راجع به ایشون حرف بزنیم. اعجوبه‌ای بوده واسه خودش. داستانشو میذاریم تو مطالب تکمیلی در اینستا و صفحات اجتماعی رخ.خب القاعده دست‌بردار نبود. سال ۲۰۰۵، ۴ تروریست انتحاری این بار تو انگلستان سه ایستگاه مترو و یه اتوبوس دو طبقه را به صورت هماهنگ منفجر کردن که ۵۲ نفر کشته شدند و مشخصا دلیل این کار حمایت‌های انگلیس از آمریکا بود. تازه همه‌ اینایی که دارید می‌شنوید مهم‌ترین حملات موفق القاعده بود.حالا دیگه تعداد زیادی از حملات با تعداد کشته کمتر مثل حمله به فرانسوی‌ها در کراچی و حمله به آلمانی‌ها در تونس و حملات ریاض و خیلیای دیگه به علاوه‌ حملات ناموفق هم بماند. علاوه بر این‌ها بعد از حملات ۱۱ سپتامبر بن لادن و معاون اولش امین الظواهری بیش از ۳۰ نوار صوتی و ویدیویی یعنی تقریبا هر ۶ هفته یه نوار منتشر کردن که عموما این نوارها توسط شبکه‌ الجزیره پخش می‌شدن و جالب اینجاست که مامورین امنیتی آمریکا از ردگیری منبع تحویل نوارها عاجز بودن و نمی‌دونستن بفهمن که کی این نوارها رو چطوری داره تحویل میده؟حالا جدا از این مورد کلا تیم‌های جاسوسی سازمان سیا برای دستگیری بن لادن از سال‌ها قبل خیلی تعلل داشتن و فرصت سوزی کردن. قبل از سال ۱۹۹۸ و بمب‌گذاری تو سفارتخانه‌های آمریکا و آفریقا اونا مکان بن لادن رو شناسایی کرده بودن ولی دولت آمریکا اجازه حمله را صادر نکرد. چون می‌ترسید که اگه یه درصد بن لادن اونجا نباشه آبروش تو منطقه بره. این در صورتی بود که نیروهای امنیتی تاکید کرده بودند که بن لادن اونجاست.بعد از بمب‌گذاری‌های آفریقا و یمن و بمب‌گذاری‌های دیگه که دیگه بن لادن شده بود دشمن شماره یک آمریکا و برای کشتنش واحد مخصوصی تو سازمان سیا آمریکا تشکیل شده بود. یه بار دیگه تو سال ۱۹۹۹ مقر بن‌لادن تو قندهار شناسایی میشه و حتی برنامه‌ریزی عملیات هم انجام میشه ولی به دلیل اینکه حمله تو مرکز شهر منجر به کشته شدن غیرنظامی‌های زیادی میشه اون عملیات کنسل می‌کنن.خب قبل از اینکه به داستان جذاب تعقیب و گریز بن لادن وارد شیم، یه موضوع مهمی هم بگم. ببینید مطالبی مثل اینکه یازده سپتامبر کار خود آمریکایی بوده و ساختمونا براساس انفجار بمب ریختن پایین نه برخورد هواپیما یا مثلا بن لادن آمریکا نکشته هنوز زنده‌است، توی اپیزود هیتلر من پیام‌های زیادی داشتم که هیتلر خودکشی نکرده هنوز زنده است.  خلاصه این قبیل موضوعات اگه بخوایم بهشون بپردازیم باید ساعت‌ها بشینیم ادله اونا رو بگیم. بعد هم نظرات مخالفشون و بگیم که خب جای مطرح کردنشون تو این اپیزود با این زمان کوتاه نیست. چون موضوعات فرعی هستند. ما بهشون نمی‌پردازیم ولی اگه شما خواستید بیشتر بدونید تو منابع اپیزود فیلم‌های مستند و کتاب‌هایی در این خصوص هست. بگذریم.وقتشه که بریم سراغ سال‌های پایانی عمر بن لادن. سال‌هایی که آمریکا با میلیون‌ها دلار هزینه داشت در به در دنبال اون می‌گشت ولی نمی‌تونست هیچ ردی ازش پیدا کنه. الان می‌خوایم بریم ببینیم که داستان شکار بن لادن بزرگترین تروریست تاریخ چی بوده؟همانطور که قبلا گفتیم آمریکا تا قبل از حوادث یازده سپتامبر دو سه نوبت می‌تونست که بن لادن رو بکشه اما انقدر اون دست دست کرده بودند که شکار از دست رفته بود. بعد از حادثه یازده سپتامبر تیمی که روی تعقیب و دستگیری بن لادن کار می‌کرد، دیگه ماموریتش متفاوت و بسیار مهم شده‌ بود. همه‌ نگاه‌ها به عملکرد اونا دوخته شده بود. اونا شده بودن مهمترین گروه سازمان سیا و ماموریتشون هم شده بود دغدغه‌ اول دولت آمریکا. ماموریت چی بود؟ کشتن بن لادن.بعد از چند ماه که از حمله‌ نظامی آمریکا به افغانستان گذاشته بود، سازمان سیا تونست مقر بن‌لادن رو تو کوه‌های تورا بورا داخل کشور افغانستان شناسایی کنه و اونا خیلی سریع برای کشتن بن لادن برنامه‌ریزی یه عملیات بزرگی رو انجام دادن. دیگه چی از این بهتر؟ هنوز شیش ماه نشده اونا تونسته بودن مخفیگاه بن لادن و شناسایی کنند و با یه حمله‌ درست حسابی می‌تونستن قضیه رو حلش کنن ولی ارتش آمریکا به جای اینکه سربازهای آمریکایی را برای این عملیات بفرسته، اومد از نیروهای ارتش افغانستان استفاده کرد و فرماندهی اجرای عملیات را هم به افغان‌ها سپرد.انگار اون‌ها از اعزام نیرو به کوه‌های تورا بورا وحشت داشتند و حتی برای کشتن بن لادن هم حاضر نشدن نیروهای آمریکایی اعزام کنند اونجا. نتیجه‌ عملیات ارتش افغانستان هم منجر به فرار بن لادن به داخل مرزهای پاکستان شد. حالا بد ماجرا اونجایی بود که بعدا مشخص شد دو تا از فرماندهان این عملیات از دوستان سابق بن لادن بودند و کسایی بودن که تو جنگ با شوروی در کنار بن لادن جنگیده بودن. حالا آمریکا از این آدما خواسته بود که برن بن لادن رو بکشن و بن لادن رفت جایی که دیگه آمریکایی‌ها مطمئن بودن حالا حالاها نمی‌تونن ردی ازش پیدا کنن؛ پاکستان.کجای پاکستان؟ معلوم نیست. شاید کوه‌های تورا بورا، شاید پیشاور، شاید اسلام‌آباد، شایدم یه جایی که هیچ کسی فکرشم نمی‌تونه بکنه. تحقیقات سازمان سیا بعد از فرار بن لادن به پاکستان با بودجه بیشتر و تعداد نفرات بیشتری ادامه پیدا کرد. اونا تونستن چندین نفر از افراد القاعده را دستگیر کنند که یکی از اونا شخصی بود به نام ابوزبیده که ارتباط نزدیکی داشت با آقای خالد شیخ محمد. همون مغز متفکر عملیات یازده سپتامبر که قبلا راجع بهش صحبت کردیم.از طرف دیگه هم آمریکا عمارلوی برادرزاده‌ی امین آقای خالد رو هم بازداشت کرد و با اطلاعاتی که از اونا گرفت تازه اونجا بود که فهمیدن برنامه‌ریزی عملیات توسط خالد شیخ محمد انجام شده و همونطور که گفتیم اون از پاکستان دزدیدن بردن آمریکا ولی هیچ کدوم از این افراد نتونستن اطلاعاتی راجع به خود بن لادن به آمریکا بدن. واقعا چیزی نمی‌دونستن که بگن. وگرنه زیر فشار شکنجه‌ وحشتناک آمریکایی‌ها اونا به کرده و نکرده خودشونم اعتراف می‌کردن ولی این آقای ابوزبیده که گفتیم دستگیر شده بود به آمریکایی‌ها اطلاعاتی رو داد راجع به شخصی به نام الکویتی که رابط بن لادن با دنیای بیرون بود.مشخصا اگر آمریکا می‌تونست الکویتی رو پیدا کنه، می‌تونست به بن لادن هم دسترسی پیدا کنه. داریم راجع‌به چه زمانی صحبت می‌کنیم؟ سال ۲۰۰۳. ۲ سال بعد از عملیات ۱۱ سپتامبر. خلاصه تیم تمرکزش رو می‌ذاره رو الکویتی و عکسی ازش پیدا میکنه و میره سراغ زندانی‌های القاعده که ببینه می‌تونه از اون اطلاعاتی راجع به دست بیاره یا نه؟یکم که تحقیقات جلو میره اونا متوجه میشن که ای دل غافل الکویتی مرده. یکی از زندانی‌ها میگه من خودم اصلا خاکش کردم و مطمئن هستم که مرده. دیگه تنها سرنخی که داشتن از دستشون میره و سازمان سیا می‌مونه و حوضش. از سال ۲۰۰۳ تا سال ۲۰۰۹ اونا همینجور به تحقیقاتشون ادامه می‌دادند و بن لادن که بالاتر گفتیم انواع و اقسام عملیات تروریستی رو تو جاهای مختلف دنیا انجام میداد و تیم تعقیب هم دست از پا درازتر. تو تیم تعقیب بن لادن دو تا خانوم نقششون از بقیه پررنگ‌تر بود.خانم اول به اسم مایا و دومین نفر ما به اسم مو قرمز می‌شناسیمش. چون سازمان سیا هیچوقت اسم واقعیش رو نکرد. خانم مایا سال ۲۰۰۹ با کمک سازمان امنیت اردن با یکی از اعضای القاعده ارتباط میگیره. شخصی به نام دکتر «خلیل البلاوی» این آقای دکتر خلیل قبلا به اتهام همکاری با القاعده تو اردن دستگیر شده بود ولی باید اردن با هماهنگی سازمان سیا تصمیم میگیرن که از ایشون به عنوان جاسوس استفاده کنن و آزادش کنن که بره تو گروه القاعده که بتونن ازش اطلاعات بگیرن.بعد از چند وقت اونا متوجه میشن که دکتر خلیل برای درمان امین الظواهری نفر دوم القاعده قراره که به مخفیگاه اونا بره و این آقای دکتر مجاهد گفت من حاضرم در ازای دریافت جایزه‌ نقدی مکان ظواهری بن لادن رو به شما لو بدم و یا حداقل اطلاعاتی به شما بدم که موجب دستگیری بن لادن بشه. دکتر خلیل برای اینکه حسن نیتش ثابت کنه، اومد یکی دو تا فیلم برای خانم ماریا فرستاد که تو این فیلم‌ها او در کنار مجاهدین القاعده نشسته بود و مشغول صحبت بود که حالا یکی دو تا از این افرادی که تو فیلم بودن از سران القاعده و تحت تعقیب بودن.مایا از این جریان خیلی خوشحال میشه و با دکتر خلیل ارتباط میگیره و بهش پیشنهاد میده که از افغانستان بیا بیرون. بیا تو یه کشور دیگه. اونجا با هم یه دیداری داشته باشیم. بعد دوباره برگرد ولی دکتر خلیل بهش میگه که اگه من از کشور خارج بشم اونا رد منو می‌زنن. می‌فهمن ماجرا چیه. چون در حالت عادی که من از کشور بیرون نمیرم.خب پس چیکار کنیم؟ مایا به دکتر خلیل پیشنهاد میده. میگه تو یکی از پایگاه‌های نظامی آمریکا که خارج از شهر قرار می‌ذاریم. تو با ماشینت بیا. ما هم مواظب اینیم که هیچ کسی تعقیبت نکنم. دکتر خلیل هم قبول می‌کنه ولی میگه به یه شرط میام. به شرطی که شما به من اطمینان کنید. من دارم با جون خودم بازی می‌کنم میام پیش شما. شما باید به من اطمینان کنید و مثل مجرم‌ها منو نگردید. تفتیش بدنی نکنید و احترام منو نگهدارید.مایا هم بعد از مشورت با بقیه به خاطر اینکه این تنها شانسشون از بین نره و بعد نه سال تعقیب بتونن به اطلاعاتی برسن قبول می‌کنه. میگه باشه. تو بیا ما هواتو داریم. خلاصه که قرار می‌ذارن. روز قرار مایا می‌بینه که خبری از دکتر نیست. بهش پیام میده میگه کجایی؟ میگه تو ترافیک گیر کردم. یه کم با تاخیر میام. اوکی باشه خدافظ. خدافظ یه یکی دو ساعتی که میگذره در نهایت مایا و تیم همراه شیش هفت نفری می‌بینن که ماشین دکتر خلیل داره میاد سمت پایگاه. ماشین به در ورودی که میرسه، مایا دستور میده که درو باز کنید. نیاز به گشتنشون نیست.ماشین میاد تو. یه راننده پشت فرمون و یه نفرم پشت نشسته و مایا هم سر از پا نمی‌شناسد که بالاخره تونستم راضیش کنم بیاد و دیگه همه چی به زودی تموم میشه. ماشین میاد جلوی مایا و شش نفر از افراد تیم که منتظرش بودن وایمیسته و نفری که پشت نشسته بود در رو باز می‌کنه و از ماشین پیاده میشه. به محض پیاده شدن دکتر خلیل، اون اولین چیزی که میگه اینه الله اکبر الله‌اکبر. هر دو تروریست بعلاوه‌ مایا و هر شش نفری که کنارش بودند به علاوه یک افسر اردنی حاضر در محل کشته میشن.طالبان با همکاری القاعده مسئولیت این بمب‌گذاری را بر عهده می‌گیره. چند ماه قبل‌تر آمریکا رهبر طالبان در پاکستان کشته بود و طالبان اعلام می‌کنه. این حمله به تلافی کشته شدن بیت‌الله محسود رهبر طالبان در افغانستان انجام شده. کمی بعد هم فیلم ویدیویی از دکتر خلیل میاد بیرون که نشون میده قبل از اینکه حمله‌ انتحاریشو انجام بده، در کنار برادر بیت‌ الله مسعود نشسته و داره برای آمریکا خط و نشون می‌کشه. دیگه آبرو حیثیت برای نیروهای آمریکایی نمونده بود. اونا نه تنها موفق نشده بودند اطلاعاتی به دست بیارن؛ بلکه تروریست‌ها تونسته بودن تو دل پایگاه نظامی آمریکا نفوذ کنن و هفت نفر از بهترین مامورانشو بکشن.خب از دو خانمی که در تعقیب بن لادن بودن سرنوشت یکیشون مشخص شد. نفر دوم که گفتیم اسمش مو قرمز بود، بعد از این اتفاق داغون شده بود. اون بهترین دوستاش رو از دست داده بود و دستشم به هیچ جایی بند نبود. برای همینم رفت شروع کرد به بررسی هر مدرکی که از ده سال پیش جمع کرده بودند. تا بتونه از لابه‌لای اونا یه سرنخ کوچیکی به دست بیاره. تو این تحقیقات و کندوکاوی که می‌کرد مو قرمز متوجه شد که اون آقای الکویتی که قبلا دربارش صحبت کردیم و گفتیم رابط بن‌لادن با دنیای بیرون بوده، چند تا برادر دیگه هم داشته که همگی با هم عضو القاعده بودن.یکم که بیشتر دقت میکنن متوجه میشن که اون عکسی که از الکویتی داشتن متعلق به خودش نبوده و عکس یکی از برادراش بوده که اتفاقا خیلی هم شبیه به خودش بوده. اگه یادتون باشه قبل‌تر گفتیم که اونا عکس رو به چند نفر از اعضای القاعده نشون داده بودن و فهمیده بودند که الکویتی مرده. حتی یکی از اسیرای القاعده هم قسم خورده بود که خودم دفنش کردم. درست هم گفته بود. راست گفته بود ولی کسی که اون دفن کرده بود برادر الکویتی بود و آمریکایی‌ها هم عکس برادرش داشتن به اسرا نشون می‌دادن.به همین مسخرگی  اونا مهمترین سرنخشون رو سال‌های سال نادیده گرفته بودن. مو قرمز وقتی متوجه ماجرا شد تمام وقت و انرژیش گذاشت برای پیدا کردن الکویتی. اونا با کمک جاسوس‌هایی که تو کویت داشتن رفتن سراغ خانواده‌ الکویتی و تمام تلفن‌های خانوادشون مخصوصا مادرش شنود کردن. تو شنودها متوجه شدن که الکویتی زنده است. چند وقت یک بار هم به مادرش زنگ میزنه ولی تماس‌اش کوتاه و هر بار از یکی از تلفن‌های عمومی داخل شهر پیشاور پاکستان تماس می‌گیره و از هیچ تلفنی هم دو بار استفاده نمی‌کنه.همه‌ اینا نشون میداد که الکویتی حتما داره یه حرکتی می‌زنه که انقدر حواسش به تماساش هست دیگه؟ پس تعقیب بن لادن منتظر کوچکترین اشتباه از الکویتی شد که بتونه بهش دسترسی پیدا کنه. الکویتی هم اشتباه رو کرد. اون یه تلفن موبایل برای خودش گرفته بود و دیگه هر دو سه هفته یک بار که به مادرش زنگ میزد، از موبایلش تماس می‌گرفت ولی هر بار که از خط استفاده می‌کرد بعد بلافاصله باتری موبایل رو در میاورد و دیگه نمیشد ردش رو زد. تمام تماساش پشت فرمون در وسط شهر شلوغ پیشاور بود و برای همین نمی‌شد فهمید که دقیقا جاش کجاست.خلاصه سرتون رو درد نیارم. هر بدبختی بود اونا تونستن رد الکویتی رو بزنن و وسط شهر پشت فرمون شناساییش کنن ولی مامورا هیچ عکس العملی نشون ندادن و چندین هفته فقط اون و ترغیب می‌کردند که ببینن کجا میره؟ چی کار می‌کنه؟ چند تا جاهای مختلفی که می‌رفت و بررسی کردن و در نهایت متوجه شدند که یکی از جاهایی که الکویتی هفته‌ای چند بار بهش سر میزنه، یه خونه‌ مشکوکی تو منطقه‌ای به نام عبادآباد.عبادآباد با اسلام‌آباد پایتخت پاکستان با ماشین ۴۵ دقیقه راه بود و منطقه‌ای بود نزدیک پایگاه‌های نظامی پاکستان که افراد متوسط به بالا اونجا زندگی می‌کردن.خونه‌ای که الکویتی می‌رفت توش یه خونه‌ ویلایی سه چهار طبقه با حیاط بزرگ که چند تا آیتم خیلی مشکوک داشت. دیوارهای دور خونه چهار پنج متر ارتفاع داشت. بالای دیوارها سیم خاردار داشت. پنجره‌ها پوشانده شده بود. اینجوری نمی‌شد از بیرون داخل خونه رو دید و خونه سیم تلفن و اینترنت هم نداشت که این یکی خیلی عجیب بود. تو اون منطقه که وضع مالی مردم بد نبود. اونم تو همچین خونه‌ای اینترنت و تلفن نبود و تازه یه چیز دیگه این که اهالی خونه آشغالامون بیرون نمی‌ذاشتن و اونا رو تو حیاط می‌سوزوندن. همه‌ی اینا نشون می‌داد که حتما یه آدم خیلی مهمی اون تو داره زندگی می‌کنه.حالا اون می‌تونست رئیس مافیای قاچاق آدم باشه. می‌تونست یکی از رهبران طالبان باشه. می‌تونست رئیس کارتل مواد مخدر باشه و شایدم می‌تونست بن‌لادن باشه. برای همینم اون خونه رو تمام مدت تحت نظر داشتند و بعد از مدت‌ها بررسی به این نتیجه می‌رسند که تو خونه علاوه بر زن و بچه هایی که دارن زندگی می‌کنن یه مرد قد بلند هم توش زندگی می‌کنه که هیچ وقت از خونه بیرون نمیاد و معلومه که رئیس خونه اونه. مامورای آمریکا برای جاسوسی از خونه از ماهواره‌هایی که بالای زمین فرستاده بودند استفاده می‌کردند تا مبادا روی زمین کسی متوجه این جاسوسی بشه.هواپیماهای بدون سرنشین رادار گریز می‌فرستادن بالای منطقه که بتونه چهار تا عکس واضح‌تر بگیره. اومدن یکی از خونه‌هایی که به خونه مورد نظر دیدار را توسط یکی از تبعه‌های پاکستانی اجاره کردند و حتی برای این که بفهمن اون تو چه خبره و برای اینکه بتونن دی‌ان‌او افراد داخل خونه رو بدست بیارن اومدن یه طرح الکی و واکسیناسیون تو کل شهر راه انداختن و رفتن در تمام خونه‌ها رو زدن که ما می‌خوایم به بچه‌هاتون واکسن بزنیم و به همین بهانه در خونه مورد نظر هم اومدن زدن ولی زن‌های خونه اجازه‌ ورود واکسن زدن بهشون ندادن.در هر صورت بعد از گذشت چندین ماه و با قرار دادن تمامی مدارک کنار هم مو قرمز مطمئن میشه که بدون تردید اینجا خونه‌ بلدن ولی اونقدری که اون مطمئن بود رئیس‌اش مطمئن نبودند و اونا از درست کردن یه آبروریزی دیگه می‌ترسیدن. از طرفی هم اونا اصلا نمی‌خواستن این فرصتشو دیگه از دست بره. بالاخره اونا مجاب میشن و به اوباما رییس جمهور وقت آمریکا خبر میدن که با توجه به برآوردهای ما حتما یه آدم خیلی مهمی توی این خونه داره زندگی می‌کنه و احتمال خیلی زیاد هم اون آدم اسامه بن لادنه.با جمع‌بندی که اوباما و مشاورش می‌کنن آمریکا آماده حمله به خونه‌ تحت نظر و کشتن احتمالی بن لادن میشه.  گزینه‌ای که اون‌ها انتخاب می‌کنن استفاده از کماندوهای نیروهای دریایی بود. اونم بدون اطلاع و دخالت دولت پاکستان. آمریکا می‌دونست که اگر ارتش پاکستان از این عملیات اطلاع پیدا کنه، به احتمال زیاد عملیات لو میره. پس این ریسک رو قبول کرد که بدون اطلاع پاکستان یه ماموریت بزرگ نظامی رو تو خاک این کشور انجام بده. هرچند که تا امروز هم این موضوع مورد سواله و بعضی‌ها اعتقاد داشتند پاکستان لحظات آخر از حمله مطلع شده. چیزی که اوباما به شدت ردش می‌کرد.روز یکشنبه اول می سال ۲۰۱۱، ۱۰ سال بعد از حملات ۱۱ سپتامبر رئیس جمهور اوباما به همراه مشاوران امنیت ملی تو اتاق بحران کاخ سفید جمع‌شدن تا نظاره‌گر مهمترین ماموریت نیروهای امنیت ملی آمریکا باشن. همه چیز دست تیم ۲۴ نفره‌ای بود که با دو هلیکوپتر فوق مدرن عازم محل شده بودند و اوباما و سران دیگه‌ آمریکا هم از این لحظه به بعد فقط تماشاچی بودن.اولین مشکل تیم اعزامی این بود که اگر هلیکوپترها شناسایی می‌شدند، جت‌های جنگی پاکستان قبل از اینکه اونا بتونن کاری بکنن میومدن سراغشون. برای همین خلبان‌ها مجبور شدن به قدری نزدیک سطح زمین پرواز کنند و از لابه‌لای کوه‌ها رد بشن که احتمال تشخیص توسط رادار به صفر برسه.هلیکوپترها به هر ترتیبی بود به خونه‌ هدف رسیدن. همه چیز طبق نقشه داشت پیش می‌رفت. تا اینکه دم هلیکوپتر دوم که می‌خواست به حیاط ساختمان وارد بشه به دیوار می‌گیره و داغون می‌شه و عملیات در معرض شکست قرار می‌گیره. بازم یه گنده کاری دیگه!تو اتاق بحران اوباما و سایر نفرات همه ساکت نشسته بودن. هیشکی جیک نمی‌زد. اونا داشتن تصاویر زنده عملیات می‌دیدن و نفساشون تو سینه حبس شده بود. آسیب هلیکوپتر به کماندوها لطمه‌ای نمیزنه و اونا صحیح و سالم پیاده میشن و تمامی ۲۴ نفر داخل خونه بن لادن میشن. به محض ورود تیراندازی شروع میشه. اولین شلیک از طرف الکویتی همون قاصدی بود که ماه‌ها داشتن تعقیبش می‌کردن. با تیراندازی متقابل کماندوها الکویتی و زنش کشته میشن.تیم عملیات وارد ساختمون اصلی میشه و هر کسی که سر راهش می‌بینه می‌کشه. دیگه از اینجا به بعد کسی نمی‌تونست تو کاخ سفید ببینه. اونا دیگه تو ساختمون بودن و نه اوباما و نه کس دیگه‌ای نمی‌تونست بفهمه که در لحظه اونجا چه خبره؟ قلبشون اومده بود تو دهنشون و اما تو خونه‌ بن‌لادن کماندوها از اتاقی به اتاق دیگه میرن و در به در دنبال بن لادن می‌گردند. اونا تو هر اتاق زن و بچه‌ها رو می‌بینن و دست و بالشون میبندن. میرن به اتاق بعدی.وقتی به طبقه‌ دوم میرن تو راهرو یکی از پسرهای بن لادن می‌کشن. تو طبقه‌ سوم کماندوها یه لحظه چهره‌ بن لادن رو می‌بینن که دولا شده و داره پایین نگاه می‌کنه که ببینه چه اتفاقی داره میوفته؟ به سمتش شلیک می‌کنند ولی تیر به خطا میره. برای اولین بار تیم عملیات مطمئن میشن که بن لادن تو ساختمونه و رئیس سی‌آی‌ای که این خبر رو دریافت می‌کنه، بلافاصله به اوباما پیام میده که جرونیمو رویت‌ شد. جرونیمو نام رمز اسامه بن لادن تو این عملیات بود.کماندوها در تعقیب اون مستقیم به سمت اتاق بن لادن میرن و در اتاق باز می‌کنند و اولین تصویری که می‌بینن اینه که زن بن لادن جلوی اون ایستاده و سپر دفاعی اون شده. کوماندوها به پاش شلیک می‌کنند و همون موقع کماندوی دیگه‌ای دو تیر به سمت بن لادن شلیک می‌کنه. یکی به قلبش و یکی به سرش و این چنین بزرگترین تروریست تحت تعقیب دنیا اسامه بن لادن کشته میشه. تمام این اتفاقات تو بیست دقیقه میفته اما هنوز ماموریت تموم نشده. تشخیص بن لادن مهمترین موضوعه.جسد بن لادن رو میارن تو حیاط ازش عکس می‌گیرن و یکی از همسرانش هویتش تایید می‌کنه و در نهایت یکی از اعضای تیم در پیامی که به کاخ سفید اعلام می‌کنه میگه به خاطر خدا و کشور جرونیمو کشته‌ شد. تمام افرادی که تو اتاق فرمان کاخ سفید بودن خبر می‌شنون و سر از پا نمی‌شناسن. افراد گارد ویژه تو ساختمون بن لادن، ساختمون رو پاکسازی میکنن و تمامی مدارک و کامپیوترها و اسنادی که اونجا بود جمع‌آوری می‌کنن.ده تا هارد، پنج تا کامپیوتر، نزدیک صد تا دی‌وی‌دی و فلش. جسد بن لادن به هلیکوپتر منتقل میشه. تو هلیکوپتر آسیب دیده مواد منفجره کار میذارن و بعد از بلند شدن و ترک نیروها اون منفجر می‌کنن. کماندوها ۳۸ دقیقه بعد از شروع عملیات محل را ترک می‌کنن. ۱۲ زن و بچه و ۴ تا جنازه در خونه مونده و تیم عملیات با جنازه‌ بن لادن محل رو ترک می‌کنه.بعد از ترک محل عملیات ویژه شناسایی جنازه شروع میشه. به گفته‌ مقامات آمریکا اونا برای اطمینان از هویت بن لادن از دو روش استفاده کردن. اول تکنولوژی تشخیص چهره که مشخصات منحصر به فرد چهره رو ترسیم می‌کرد و با بررسی دور چشم و بینی و چونه و چند تا المان دیگه نتیجه رو می‌گفت. اونا یه عکس برای مرکز فرستادند تا اونجا در لحظه جنازه شناسایی بشه. با وجود آسیب دیدن صورت جنازه اونا تشخیص میدن که به احتمال ۹۵ درصد جنازه برای خود بن لادنه.میرن سراغ گزینه‌ دوم آزمایش دی‌ان‌ای. آمریکا نمونه‌هایی از دی‌ان‌ای خود بن لادن از قبل نداشت ولی از خواهر و برادراش داشت و آزمایش نشان داد که به احتمال ۹۹ ممیز ۹ دهم درصد جنازه، جنازه‌ خود بن لادنه. چند ساعت بعد باراک اوباما اومد پشت تریبون و گفت به آمریکایی‌ها و مردم کل جهان اعلام می‌کنم که آمریکا طی یک عملیات ویژه اسامه بن لادن رهبر القاعده را کشت.بعد از اعلام خبر در سراسر آمریکا مردم جشن گرفتن و به خیابونا ریختند و مشتاق شنیدن جزئیات ماجرا بودن اما چیزی که اون موقع عموم مردم نمی‌دونستن این بود که هنوز عملیات بخش پایانیش تموم نشده بود. کماندوها جسد بن لادن رو تو دریا غرق کردند تا هیچ اثری از روی زمین وجود نداشته باشه. هیچ مقبره‌ای در کار نیست تا محلی باشه برای زیارت و یا تجمع جهادگرها و یا تولد اسامه بن لادن جدید.آنچه که شنیدید قسمت دوم از داستان زندگی بن لادن بود که به کمک نازنین قاری و نکیسای عبداللهی تولید شده. ممنون از شما که پادکست رخ رو به دوستاتون معرفی می‌کنید و از ما حمایت مالی و معنوی می‌کنید.امیر سودبخش مهرماه ۱۴۰۰بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/اسامه-(2)-|--داستان-زندگی-بن-لادن-id2748108-id429244462?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%87%20(2)%20%7C%20%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%D8%A8%D9%86%20%D9%84%D8%A7%D8%AF%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Sat, 29 Apr 2023 20:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسامه (۱)؛ داستان زندگی بن لادن</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%86-%D9%84%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%AE-yvhlskqzcfah</link>
                <description>سلام شما به اپیزود شماره‌ ۲۹ به نام اسامه، داستان زندگی اسامه بن لادن از پادکست رخ رو می‌شنوید. من امیر سودبخش هستم و در هر قسمت از پادکست رخ در قالب داستان زندگی افراد تاثیرگذار، روایتگر قسمتی از تاریخ ایران و جهان هستم. ما چه خوشمون بیاد چه نیاد، چه دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم، اسامه بن لادن در یازده سپتامبر مسیر زندگی تمام مردم دنیا را عوض کرد. به قول ولادیمیر پوتین، یازده سپتامبر اولین روز از یک دوره تاریخی جدیده اما معمولا چیزی که خیلی از ماها راجع به بزرگترین تروریست دنیا می‌دونیم معطوف به حوادث یازده سپتامبره و از فعالیت‌های دیگه‌ای که بن لادن انجام داده بعضا بی‌خبریم.تو این اپیزود قراره ببینیم چه اتفاقاتی افتاد که اسامه جوون عرب گوشه‌گیر و ساکت سر از افغانستان درآورد؟ ببینیم اون در سودان و افغانستان چه کرد؟ و چه اتفاقاتی منجر به شکل‌گیری حادثه یازده سپتامبر شد؟ در خلال اپیزود هم قراره با شخصیت‌هایی آشنا بشید که بیشترین تاثیر رو روی تروریست‌های افراطی مذهبی داشت‌ند ولی اسمشون کمتر شنیده شده.داستان زندگی بن لادن به علاوه‌ اپیزود قبلی پادکست رخ که در مورد تاریخ معاصر افغانستان بود، در قالب کمپینی به نام «افغانستان تنها نیست» منتشر میشه که تو این کمپین ده پادکستر اپیزودهایی با موضوعات مرتبط با افغانستان تولید می‌کنن. هدف ما از این کمپین اینه که با سلاحمون که همون صدای ماست نذاریم این ظلمی که در حق مردم افغان میشه به فراموشی سپرده بشه و نسبت به آنچه که در کشور همسایه ما اتفاق میفته بی‌تفاوت و منفعل نباشیم. به امید آزادی مردم افغان از بند طالبان و آزادی همه‌ مردم دنیا از تفکر طالبانیسم! قسمت اول از اپیزود دو قسمتی اسامه داستان زندگی اسامه بن‌لادن از پادکست رخ.می‌خوایم داستان زندگی اسامه بن لادن را از پدرش محمد شروع کنیم. محمد بن لادن توی روستایی تو من تو یه خانواده‌ی فقیر به دنیا اومد. تو بچگی پدرش میمیره و محمد مجبور میشه همراه برادرش برای کار از یمن بره به سومالی. یه مدتی اونجا کارگری می‌کنه ولی کارفرما خیلی خشن و بی‌رحم بوده. طوری که یه بار با چوب دستی چنان می‌کوبه تو سرش که یکی از چشمانش به خاطر شدت ضربه بیناییش وتا حد زیادی از دست میده.بعد محمد راهی سرزمین حجاز میشه و میره به جده عربستان و میزنه تو کار ساختمان‌سازی. از کارگری شروع می‌کنه و به خاطر اراده‌ قوی و سخت کوشی کم کم پیشرفت می‌کنه یا این که کارش تو ساخت و ساز مورد توجه دستیار ملک عبدالعزیز پادشاه خاندان سعودی قرار می‌گیره. مدیریت عالی و پشتکار خوب محمد باعث میشه ملک عبدالعزیز که در حال مدرن کردن کشور عربستان بود، پروژه‌های زیادی تو ساخت جاده، بیمارستان، ساختمان‌های تجاری و مسکونی و از همه مهم‌تر مرمت و نوسازی مسجد الحرام در مکه و مسجدالنبی مدینه رو به اون بسپاره و اینطوری میشه که محمد بن لادن از قبل پادشاه به ثروت هنگفتی می‌رسه. همیشه نزدیک‌ترین شریک تجاری خاندان سلطنتی عربستان.بعد که دیگه محمد بن لادن پولش از پارو بالا میره، پشت سر هم شروع می‌کنه به زن گرفتن و چون طبق قوانین شریعت بیش از چهار تا زن و همزمان نمی‌تونسته بگیره تند تند ازدواج می‌کرده. بعد یه مدت زنش طلاق می‌داده و می‌رفته سراغ نفر بعدی که خدایی نکرده مبادا خلاف شرع کاری رو انجام نده. ایشون ۲۲ بار ازدواج می‌کنه که حاصل این ازدواج‌ها ۵۴ فرزند بود که هفدهمین فرزند ایشون از زن دهمش «اسامه» بود.در دهم مارس ۱۹۵۷ «اسامه بن لادن» در شهر ریاض عربستان متولد میشه. یه کم بعد از به دنیا اومدن اسامه پدرش، مادرشو طلاق میده و میره سراغ گزینه‌ بعدی. البته محمد بن لادن اونقدری ثروت داشت که اگر به جای ۵۴ تا بچه ۵۴۰ تا هم بچه داشت همشون می‌تونستن تو ناز و نعمت زندگی کنن.محمد مثل اکثر مردهای عربستان آدم مذهبی و معتقد و به شدت ضداسرائیل و ضدیهود بود. یکی از بزرگترین افتخارات محمد که اسامه هم بعدها بارها بهش اشاره می‌کرد، این بود که محمد می‌تونست نماز صبح رو تو مدینه بخونه. نماز ظهر تو مکه و نماز مغرب رو توی اورشلیم بخونه. خیلی کار سختی هم براش نبود. با جت شخصی که داشت واقعا این کارو می‌کرد. نماز صبح تو مدینه، ظهر تو مکه و مغرب هم تو اورشلیم.محمد معمولا هر چند وقت یکبار همه‌ پسراشو جمع می‌کرد و با هم می‌دیدشون و و چون زیاد باهاشون سروکار نداشت، اسم بچه‌هاشو یادش نمی‌موند. خب حق هم داشت دیگه! پدر مادرهای ما که سه چهار تا بچه دارن اسم یکی رو که می‌خوان صدا کنن اسم همه‌ بچه‌های دیگه رو میگن تا به اسم اصلی برسن. حالا این آقا که ۲۵ تا پسر داشت که دیگه جای خود داره. اون پسراشو که می‌دید چون تو نگاه اول اغلب نمی‌شناختن اول اسم مادرشون ازشون می‌پرسید، بعد که بچه اسم مادرش می‌گفت تازه می‌فهمید که این بچه کدوم دسته گلشه!تو تربیت بچه‌ها هم به شدت سختگیر و خشن بود. مخصوصا تربیت مذهبی و تحصیلات پسرها. پسرها از سنین پایین به مدارس معتبری در خارج از عربستان مثل لبنان و انگلیس و سوئیس فرستاده می‌شدن و برای همینم اسامه تو سن ده سالگی رفت به مدرسه‌ معتبر بیروت و لبنان و جالب اینجاست که همون موقع هشت تا از برادرای دیگشم تو همون مدرسه درس می‌خوندن. دخترم که اصلا خیلی وقتا جزو آمار حساب نمی‌شدن. به خیلی از مردای متحجر اونجا اگه می‌گفتی چندتا بچه داری؟ فقط تعداد بچه‌های پسرشو می‌گفت و دخترها هیچ جایی در فرهنگ مردسالار و متحجر اونا نداشتن.یه بار اسامه که هنوز ده سالش نشده بود از پدرش می‌خواد که براش ماشین بخره. چون از بچگی اسامه عاشق ماشین و ماشین بازی بود و به پدرش اصرار کرد براش ماشین بخره. پدر اول بهش میگه که نه اگه بخوای برات یه دوچرخه‌ خوب می‌خرم. ماشین می‌خوای چیکار تو این سن و سال؟ ولی چند روز بعد اسامه در خونشون که باز می‌کنه می‌بینه که یه ماشین آخرین مدل با راننده جلوی در خونشون ایستاده.خب این از پدر اسامه. مادر اسامه خانم «عالیه غانم» مثل پدرش اصالتا یمنی بود ولی بزرگ شده‌ سوریه بود و از یه خانواده‌ کاملا معمولی. مثل همه‌ دخترای دیگه تا چشمش رو باز کرده بود مجبور به ازدواج شده‌بود و بعد هم که اسامه رو به دنیا آورد و از همسرش جدا شد، رفت با یکی از تاجرهای عربستان ازدواج کرد و اسامه رو هم با خودش برد. چهارتا بچه هم از همسر دومش داشت.ناپدری بن لادن هم آدم مهربون و خوبی بود و رابطه‌ خوبی با اسامه داشت. اسامه پسر بچه‌ جدی، مغرور و بسیار آرومی بود. اهل شیطنت‌های پسرونه نبود و رفتار مودبانه‌ای داشت. از همون بچگی با تاثیر از پدر و جامعه‌ای که توش زندگی میکرد، بچه‌ بسیار مومن و مذهبی بود. عادت داشت تمام نمازهاشم تو مسجد بخونه. تو جامعه‌ای که همینجوریش همه‌ آدما به شدت خشک مذهب بودن، اسامه از بچگیش از همه مذهبی‌تر بود و حتی به دوستاش بابت رعایت نکردن اصول مذهبی تذکرم می‌داد.اسامه وقتی تو لبنان داشت درسش ادامه می‌داد، مدیر مدرسه بهش خبر فوت پدرشو داد. محمد بن لادن تو ۵۹ سالگی سوار بر هواپیمای شخصیش توی سانحه هوایی کشته شده بود و مرگ پدر تاثیر روحی بسیار بدی رو بچه‌ ده ساله گذاشت و اسامه بیشتر تو خودش فرو رفت و از قبل هم گوشه گیرتر و ساکت‌تر شد.اسامه با توافق خانواده از لبنان به عربستان برگشت و تو جده تو یکی از مدارس مدرن و تازه تاسیس مشغول ادامه تحصیل شد و چون بیشتر معلمان مدرسه انگلیسی زبان بودن، برای همین اسامه زبان انگلیسی رو اونجا آموزش دید و به راحتی می‌تونست انگلیسی صحبت کنه. اسامه یه داییم تو کشور سوریه داشت که همیشه تابستونا چند روزی با مادرش می‌رفتن پیش اونا.تو همین سفرها اون و دختر داییش نجمه که یه سال ازش کوچیکتر بود به هم علاقه‌مند شدن. البته خودشون اصلا با هم در این مورد حرفی نزدند. اسامه تو پونزده سالگی از مامانش خواست که نجمه رو براش خواستگاری کنه و این دو تا بچه دو سال بعد با هم ازدواج کردن. عروسیشون خیلی ساده و بدون هیچ تشریفاتی تو خونه‌ پدری نجمه برگزار شد.از اونجا که اسامه اعتقادات مذهبی سفت و سختی داشت، اجازه‌ نواختن موسیقی و رقص رو آواز نداد و هر نوع صدای شادی و هلهله و آوازی را هم قدغن کرد. بعد ازدواجم که تکلیف مشخص بود. زن باید بره گوشه‌ خونه بشینه. حتی برای اقامه‌ نماز هم اجازه نداره تنها بره مسجد. پوششش هم باید روبندی باشه که حتی جلوی چشماش بپوشونه. کلا کار زن خونه‌داری بود و بچه‌دار شدن یا درست‌ترش پسردار شدن. شخصیتی که الان اطرافیان از اسامه دارن می‌بینن یه جوون تازه بالغ شده ساکت و آرومیه که آزارش به هیچ‌کس نمی‌رسه و خیلیم خجالتی و در عین حال به شدت هم مذهبیه.اسامه تو دوران دبیرستان تحت تاثیر یکی از معلم‌هاش با مفاهیم جهاد و شهادت بیشتر آشنا شد. اون بعد از دیپلم برای تحصیل تو رشته‌ اقتصاد رفت به دانشگاه ملک عبدالعزیز جده و همزمان تو شرکت خانوادگی بن لادن مشغول به کار شد. تو کارش بسیار دقیق و پرتلاش بود و هیچ کدوم از تفریحاتی که برادراش داشتن و اون دوست نداشت که داشته‌ باشه. البته به غیر از ماشین سواری اونم با ماشین‌های لوکس.برادرای دیگه‌ بن لادن با ثروت بی‌پایان پدر همه جور تفریح و در همه جای دنیا می‌کردن. برای اسکی می‌رفتند سوئیس. با هواپیمای شخصی خانواده‌ای پرجمعیت سی چهل نفریشون رو می‌بردند دور اروپا را می‌گشتن. قایق‌های تفریحی داشتند که شبیه به اونا رو فقط شاهزاده‌های سعودی داشتن و سر و تهشون که می‌زدی اروپا و آمریکا بودن و معمولا تابستونا برمیگشتن به عربستان و وقتی هم که برمی‌گشتن دقیقا شبیه به مردم عادی با همون فرهنگ و رسوم مذهبی زندگی می‌کردن. پاشون رو که می‌ذاشتن بیرون عربستان یه آدم دیگه بودن. تو خاک عربستان و سرزمین پدری یه آدم دیگه.یکی از برادران اسامه به نام یسلام یکی از سفرهایی که به سوئیس داشت با یه دختر سوئیسی ـ ایرانی آشنا میشه و باهاش ازدواج می‌کنه. دختری به نام «کارمن» که خاطرات زندگیش با برادر بن لادن را در کتاب کارمن بن لادن منتشر کرده و سبک زندگی خانواده بن لادن را به دور از اغراق و سیاه‌نمایی تعریف کرده. کارمن از علاقه‌ای یسلام به سگ‌های دوبرمنش و شرکت تو دوره‌های آموزشی مسابقات اتومبیل‌رانی با پورشه‌های مورد علاقه‌اش میگه تا تجربه‌ زندگیش تو عربستان، کنار زن‌های خانواده‌ بن لادن و تحجر حاکم بر زندگی اون‌ها.اوج عشق و حالم برای برادر بزرگ بن لادن بود. سالم بن لادن که دیگه تفریحاتی که می‌کرد زبانزد خاص و عام شده بود. مثلا با دوستاش تو جاده نشسته بودن. دور هم حوصلشون که سر می‌رفت کجا بریم؟ چه کار بکنیم؟ با جت شخصی سالم بن لادن می‌رفتند سواحل ترکیه و سوار بر قایق تفریحی بی‌نظیری که داشت می‌زدند دریا. دیگه از دخترهای عقدی و صیغه‌ای هم که نگم براتون. آخر سر هم سالم بن لادن که خودش خلبانی بلد بود و عشق سرعتم داشت، مثل پدرش توی سانحه‌ هوایی کشته میشه.البته هیچ کدوم از این کارایی که مردان خانواده بن لادن می‌کردن تو مذهبی که خودشون قبول داشتن خلاف شرع نبود و همه‌ این تفریحات برای آقایون مجاز شمرده می‌شد و زن‌ها هم تقریبا به این وضعیت هیچ اعتراضی نداشتند و یا حداقل در ظاهر نداشتن. دلیل اصلی این عدم اعتراض و بدبختی که داشتن عدم‌آگاهی اونا بود. اونا از موقعی که چشم باز کرده بودن، فرهنگی که دیده بودند همین بود و هیچ اطلاعی از حق و حقوق خودشون نداشتند و هیچ منبعی هم برای کسب دانش در اختیارشون نبود. دولت هم که به بهانه‌ «صیانت از عفت» جلوی ورود تمام کتاب‌ها و رسانه‌های اجتماعی رو گرفته بود و دنیای زن‌ها فقط شده بود دنیایی که مردان بهشون نشون میدن.خب می‌خوایم تو ادامه‌ داستان بریم به دنیای جدید اسامه وارد بشیم. دنیای جهاد، ترور و افراطی‌گری مذهبی. پس بریم و برگردیم و با هم بشنویم که چطور پسر خجالتی و کم‌رو داستان ما تبدیل میشه به بزرگترین تروریست دنیا.دیدگاه سیاسی اسامه بعد از رفتن به دانشگاه و با خوندن کتاب‌های «سید قطب» نویسنده‌ اسلام‌گرای مصری شکل تازه‌ای به خودش گرفت. سید قطب تو کتاب‌هاش اعمال خشونت علیه کشورهای امپریالیسم و کفار رو تایید و توجیه می‌کنه و حاکمان کشورهای اسلامی رو به دلیل ناتوانی و لذت‌طلبیشون عامل عقب‌موندگی مسلمونا می‌دونه. افکار اون الهام‌بخش خیلی از جنبش‌های اسلامی رادیکال بوده و هست و یه جورایی سید قطب نظریه‌پرداز اولیه‌ تمامی جنبش‌های اسلامی خشن و افراطی حساب میشه.سید قطب توسط دولت مصر دستگیر و زندانی میشه و تو زندان کتاب مشهور خودش به نام «نشانه‌های راه» رو می‌نویسه. کتابی که سرمشق گروه‌های تندرو جهادی در سراسر دنیا میشه. عاقبت به دستور جمال عبدالناصر اعدام میشه. ببینید ما تو این اپیزود از چند شخصیت بسیار تاثیرگذار در گروه‌های جهادی تروریستی اسم می‌بریم که سید قطب یکی از اوناس و واقعا زمان بهمون اجازه نمیده بیشتر از این راجع بهشون تو اپیزود حرف بزنیم ولی راجع به تک تک این افراد ویدیوهای کوتاهی رو درست می‌کنیم و در پی اینستای رخ و سایر صفحات اجتماعی رخ می‌ذاریم که بتونیم با جزئیات بیشتری باهاشون آشنا بشید.برگردیم به داستان. گفتیم که اسامه با خوندن آثار سید قطب و پیش‌زمینه‌ای که خودش داشت خیلی بیشتر از گذشته به مبارزه و جهاد علاقه‌مند شد و تعصب مذهبیش روز به روز افراطی‌تر شد. تو همین گیر و دار بود که اسامه برای اولین بار با استاد و مرشدش آشنا شد. استاد بن لادن آقای «عبدالله یوسف عزام». عزام معروف به پدر جهاد جهانی، متولد فلسطین که تو رشته‌ قوانین شرع در دمشق لیسانس گرفت و بعدشم به عضویت گروه اخوان‌المسلمین در اومد و تو جنگ علیه اسرائیل شرکت کرد.بعد از اینکه اسرائیل تو جنگ شش روزه با اعراب پیروز شد و کرانه‌ باختری رود اردن را اشغال کرد، عزام فرار کرد به اردن و بعد هم رفت به جده عربستان و استاد دانشگاه «ملک عبدالعزیز» شد. همون دانشگاهی که اسامه توش درس می‌خوند. عزام به خاطر ثروت اسامه بهش نزدیک شد تا از حمایت مالیش استفاده کنه. به اسامه می‌گفت که تو فرشته‌ فرستاده‌ خداوند و نگهبان اسلام راستین هستی و باید به نماد اسلام‌گرایی در دنیا تبدیل بشی.اسامه هم اینقدر تحت تاثیر این حرفا قرار گرفت که دو سه ترم قبل از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه انصراف داد تا برای رسالت مقدسش تلاش کنه و تمام زندگی و ثروتش رو در این راه بذاره. تو اون سال‌ها یه موج بیداری اسلامی تو خاورمیانه به راه افتاده بود که بهش می‌گفتن سلی؛ یعنی مایع تسلی. شروعش مربوط می‌شد به جنگ اعراب با اسرائیل تو سال ۱۹۷۳ تو اون جنگ تاریخی، مصر، اردن و سوریه که با هم متحد بودند شکست سنگینی از اسرائیل خوردن و این باعث سرخوردگی و اعتراض ملت‌های عرب شد.مردمی که از مشکلات داخلی کشوراشون ناراضی بودن از حقارت، شکست و تلفات این جنگ خونشون حسابی به جوش اومده بود و کم‌کم ذهنیت جهاد و جنگ مقدس برای برقراری حکومت اسلامی بینشون شکل گرفت و اسامه هم یکی از صدها عرب معترضی بود که خب هم ثروت کلانی داشت و هم استاد خوبی در کنارش بود و اون همه جوره آماده‌ جهاد بود. حالا این موضوع رو تا اینجا داشته باشید تا برسیم به سال ۱۹۷۹.تو این سال دو تا اتفاق بزرگ میفته که باعث میشه مسیر زندگی بن لادن و خیلی از مسلمون‌ها دنیا برای همیشه تغییر کنه. اولین واقعه مربوط میشه به عربستان و دومین واقعه مربوط میشه به افغانستان. اول بریم سراغ اتفاقی که در سال ۷۹ تو عربستان افتاد.اون سال‌ها عربستان داشت یه سری اصلاحات سیاسی و فرهنگی تو کشورش انجام می‌داد تا کشور از این حالت عقب‌موندگی و تحجر میاد بیرون. در مقابل این اصلاحات جنبش‌هایی در اعتراض به سیاست‌های آل سعود شکل گرفته بود. آل سعود که کشور واقعا ارث پدریش می‌دونست و اصلا فامیلی خودشون روی کشور گذاشته‌ بود، یعنی منظور همون عربستان سعودیه، حالا مونده بود که با این جنبش‌های دینی مخالف چیکار کنه؟حرف این جنبش‌های وهابی هم این بود که ما باید به روش پیامبر زندگی کنیم و به هیچ عنوان هیچ تغییری تو سیاست و فرهنگ و روش زندگی رو مورد قبول نمی‌دونیم. دولت هم بدون اعتنا به مخالفت‌ها داشت کار خودش و می‌کرد. تا اینکه در ۲۰ نوامبر سال ۱۹۷۹ برابر با ۲۹ آبان سال ۱۳۵۸ و در آخرین روز حج، شخصی به نام «جهیمان العتیبی» با چهارصد پونصد نفر از طرفدارانش مسجدالحرام مقدس‌ترین مکان در جهان اسلام رو تو مکه اشغال کردن و حجاج رو گرگان گرفتن.حرف این آقای جهیمان العتیبی چی بود؟ اون می‌گفت که شوهر خواهرش «محمد عبدالله القحطانی» همون حضرت مهدی موعوده که ظهور کرده تا اسلام را از دست این پادشاهان بی‌لیاقت نجات بده. اونا برای اثبات گفته‌های خودشون از احادیثی هم استفاده می‌کردند که تو این احادیث بازگشت مهدی موعود با شرایط اون موقع عربستان وعده داده شده بود. این گروه اولین روز سال ۱۴۰۰ هجری قمری رو هم برای تصرف مسجدالحرام در نظر گرفتند تا منطبق بر بعضی از احادیث درباره تاریخ قیام مهدی موعود باشه.پادشاه مونده بود که با اینا چیکار کنه. از یه طرف نمی‌تونست بره تو مسجد الحرام با اینا درگیر بشه و خونریزی راه بندازه. چون اونجا جای مقدسی بوده و خونریزی حرام‌ بود. از طرفی هم که اونا مسجد با حجاج گروگان گرفته بودند و با ادعای دروغین که داشتن آبروی کشور برده‌ بودن. آخر سر دولت با فتوای ناقصی که از علمای دینی می‌گیره، اجازه پیدا می‌کنه که با کمک کماندوهای فرانسوی گروگانگیرها رو بکشه و بعد از حمام خونی که تو مسجد الحرام به راه افتاد گروگان‌ها را آزاد کنه.ماجرای کامل داستان عربستان این گروگانگیری رو می‌تونید تو اپیزود عربستان از درون از پادکست بی‌پلاس گوش کنید. بعد از این اتفاق دولت عربستان در هر چی اصلاحات بود تخته کرد و کشور دوباره برگشت به قهقرا و اصلاحات اجتماعی جای خودش به مفاهیمی همچون جهاد و شهادت داد. این از اتفاق اول.اتفاق دوم که تو کشور افغانستان افتاد، حمله‌ نظامی شوروی به خاک افغانستان بود. راجع به این اتفاق و دلایل این حمله تو اپیزود قبلی مفصل صحبت کردیم و الان دیگه بهش ورود نمی‌کنیم. فقط این یادآوری می‌کنیم که اون زمان افغانستان داشت کمونیستی اداره می‌شد و اتحاد جماهیر شوروی که می‌دید سران حزب کمونیست دارن همدیگه رو می‌کشن، کشور دارند نابود می‌کنند و سرمایه‌گذاری عظیم و شوروی داره میره رو هوا، اومد خودش به افغانستان حمله‌ نظامی کرد و رئیس دولت وقت یعنی «حفیظ‌الله امین» را کشت و به جای اون «ببرک کارمل» گذاشت در راس قدرت.این دوتا اتفاقی که تو عربستان افغانستان افتاد باعث شد که خیلی از جوونای مسلمان عرب که تحت تاثیر فرهنگ جهاد رشد کرده بودن و سرشون برای جنگ و جهاد درد می‌کرد، آمادگی خودشون رو برای جنگ با شوروی در خاک افغانستان اعلام کنند. از طرفی هم خیلی از خود افغان‌ها هم به مرز ایران و پاکستان اومده بودن و اونجا با تشکیل گروه‌های جهادی مشغول مبارزه پارتیزانی با شوروی قدرتمند شده بودن و خب چون به تنهایی زورشون به شوروی نمی‌رسید، از کمک مالی و نظامی مسلمان‌های عرب به گرمی استقبال می‌کردن.اسامه هم که انگیزه زیادی برای خدمت به اسلام و شرکت در جهاد داشت فرصت مناسب دید و کمپینی برای جمع‌آوری مواد غذایی، تجهیزات پزشکی و دارویی و کمک‌های مالی برای مجاهدین افغان که علیهشون روی می‌جنگیدند تشکیل داد. خانواده‌ ثروتمند بن لادن کمک‌های زیادی به این کمپین کردن. بعد یه مدت اسامه تصمیم گرفت که شخصا به پیشاور پاکستان بره تا برای ارسال این کمک‌ها نظارت مستقیم داشته باشه.عبدالله عزام رفت به پیشاور و این مرید و مراد در کنار هم مشغول جهاد علیه کفار شدن. عزام تشکیلاتی به نام «مکتب الخدمات» یعنی دفتر کارهای خدماتی رو برای سرویس‌دهی به اسلام‌گراهای عربی که می‌خواستند به جنبش مقاومت افغانستان ملحق بشن تو پیشاور پایه‌گذاری کرد که کل سرمایه این تشکیلات رو اسامه بن لادن می‌داد.بن لادن تو افغانستان به کارهای عمرانی و مهندسی مشغول شد و با تجهیزات عظیم راهسازی که سفیر عربستان در پاکستان در اختیارش گذاشت، شروع کرد به راه‌سازی، سنگرسازی و درست کردن تونل و ساخت بیمارستان برای مجاهدینی که تو جنگ با شوروی شرکت داشتن. حتی دولت‌های آمریکا و عربستان هم تو اون سال‌ها، کمک‌های مالی و نظامی زیادی به مجاهدین کردن و طبیعتا اسامه هم تو اون دوران هم برای عربستان و هم برای غرب قهرمان بزرگی به حساب میومد.اون به خاطر روابط نزدیک خانواده‌ بن‌لادن با خاندان سلطنتی با خیلی از شاهزاده‌ها ارتباط داشت و این روابط باعث شد که انتقال پول و سلاح به افغانستان کار زیاد سختی نباشه. عبدالله عزام با سرمایه‌ بن‌لادن تو سال ۱۹۸۴ مجله‌ای رو به اسم جهاد منتشر کرد که هدف اصلی مجله آگاه کردن جهان عرب از اتفاقات افغانستان بود. آگاه کردن عرب‌ها و از اون مهمتر جمع‌آوری پول از اون‌ها.مجله‌ جهاد خیلی زود مورد توجه قرار گرفت و تو هر شماره هفتاد هزار نسخه چاپ می‌شد و به بیش از ده کشور مختلف در چهار تا قاره ارسال می‌شد و البته بیشتر نسخه‌ها هم به آمریکا ارسال می‌شد. چون ثروت مسلمان‌های اونجا خیلی به کار تشکیلات میومد. اعزام به تشکیلاتی که درست کرده بود خیلی می‌بالید و به کارمندای مجله می‌گفت ارزش کار شما از کسایی که کلاشینکف به دست می‌گیرن بالاتره.آرشیو خیلی از نسخه‌های مجله‌ جهاد هنوزم در دسترسه. تو شماره‌ ۸۱ این مجله مصاحبه‌ جالبی با یه پسر بچه‌ پنج ساله از پیشاور پاکستان چاپ شده. تو مصاحبه از بچه می‌پرسن:اسمت چیه؟صالح.چند سالته؟پنج سال.مکتب میری؟آره به مرکز حفظ قرآن تو پیشاور میرم.چه کسی رو دوست داری؟خدا، محمد رسول الله، مادر و پدرم و مجاهدین.می‌دونی موشک استینگر چیکار می‌کنه؟آره موشک ضد هواپیماست.اسم اسلحه مجاهدین می‌دونی چیه؟آره کلاشینکف.بعد از کشتن کمونیست‌های کافر چیکار می‌خوای بکنی؟می‌خوام با پدرم و مجاهدین برم به فلسطین و با یهودی‌های بی‌دین بجنگم.اینا افکاری بود که عزام داشت به کمک بن‌لادن تو مجله‌ جهاد تبلیغشان می‌کرد.عزام با همین مدل تبلیغات و از طریق روزنامه‌ جهاد حتی تا آمریکا هم نیروی داوطلب جذب می‌کرد. اونجا دفتر داشت و خیلی شیک و مجلسی داوطلبین شرکت در جهاد رو ثبت نام می‌کرد. طرف پا می‌شد از آمریکا می‌رفت پاکستان. ۴۵ روز دوره می‌دید. بعد می‌رفت افغانستان برای جهاد.فعالیت‌های عزام و بن لادن هر روز داشت منسجم‌تر می‌شد و مسلمون‌ها از هند و مالزی و اندونزی و فیلیپین و مصر و مراکش و آمریکا و پرتقال و کویت و خیلی جاهای دیگه به مجاهدین تو افغانستان ملحق می‌شدن. سال ۱۹۸۶ بن لادن که تو مرز ۳۰ سالگی بود، تو مرز افغانستان و پاکستان یک پایگاه آموزشی مخصوص برای اسلام‌گراهای عرب ساخت که به نام «ماسادا» که به معنی «قلعه‌ شیر» مشهور بود. اعضای این پایگاه از تمام کشورهای عربی بودن و بن لادن درگیری مستقیم نظامی با شوروی رو از همین پایگاه شروع کرد.عبدالله عزام با این کار بن لادن مخالف بود. اون معتقد بود اعراب بیشتر از اینکه تو جهاد موفق باشن، می‌تونن تو تبلیغات و جذب سرمایه کارایی داشته باشن که حتی از جهاد مستقیم واجب‌تره ولی بن لادن برعکس مشتاق حضور خودش و اعراب دیگه در خط مقدم بود و همین کارم کرد.خبر ایستادگی بن لادن در برابر روس‌ها تو مجله‌ جهاد و مطبوعات معتبر عرب منتشر شد و براش شهرت زیادی به بار آورد. تو همین ایام بود که اسامه با «ایمن الظواهری» آشنا شد که به عنوان پزشک، جراح و پیشاور مشغول به کار بود. این آقای ایمن الظواهری در حال حاضر رهبر گروه القاعده‌است. یه مختصری هم از ایشون بگیم.دکتر ایمن الظواهری توی خانواده‌ ثروتمند مصری متولد شد و تو چهارده سالگی به عضویت گروه «اخوان المسلمین» دراومد. اون بعد از اینکه تو رشته‌ پزشکی با تخصص جراحی فارغ‌التحصیل شد، رفت تو گروه تروریستی الجهاد. الظواهری در جریان ترور انور سادات رئیس‌جمهور مصر بازداشت و به زندان محکوم شد. تو زندان عقایدش رادیکال‌تر شد و تسلطش به زبان انگلیسی و موضع آشتی‌ناپذیری که داشت باعث شد سخنگوی زندانی‌ها بشه.بعد از آزادی رفت به جده و یک سال اونجا موند. بعد که خبر جنبش اسلامی مجاهدین و افغانستان و پاکستان و شنید، رفت به پیشاور و تو هلال احمر اونجا به معالجه‌ پناهندگان افغان مشغول شد. اونجا دوباره با اعضای جهاد اسلامی مصر ارتباط گرفت و بعد یه مدت کوتاه خودش شد رهبر گروه الجهاد. تو پیشاور که بود با عبدالله عزام و از طریق اون با اسامه بن لادن آشنا شد و اسامه رو تشویق کرد که مستقیم تو جهاد با کفر شرکت کنه. در صورتی که گفتیم نام مخالف این کار بود. برای همینم الظواهری اعزام خیلی زود رابطشون خراب‌ شد.در نهایت جنگ بین مجاهدین و شوروی تو سال ۱۹۸۸ بعد از نزدیک به ۱۰ سال به پایان رسید. شوروی مجبور به ترک خاک افغانستان شد و مجاهدین پیروز این نبرد طولانی شدن. با تموم شدن جنگ، عبدالله اعزام موقعیت را برای ایجاد تشکیلات گسترده‌ای از مجاهدین مناسب دید تا این بار اونا برای یک دنیای اسلامی تمام‌عیار مجاهدت کنن.جمال خاشقچی روزنامه‌نگار مشهور عربستانی که چند سال پیش داستان کشته شدنش در کنسولگری عربستان در استانبول کلی جنجال به پا کرد و از روستای اسامه بود و چندین بار باهاش مصاحبه کرده بود، می‌گفت اسامه هم تو اون موقعیت با خودش فکر می‌کرد که حالا که جنگ تموم شده با این مجاهدین عرب چیکار کنیم؟ اگه همه برگردن به کشورشون که این شعله‌ جهادی که تازه روشن شده خاموش میشه. واسه همین به پیشنهاد عزام تصمیم گرفت که گروه جهادی شخصی خودش تاسیس کنه. گروهی به نام «القاعده العسکری» به معنی «پایگاه نظامی» که بعدا مخفف شد به «القاعده» و این گروه خیلی زود تبدیل شد به سمبل فعالیت‌های تروریستی در دنیا.قرار شد سازمان القاعده هم شاخه‌ نظامی و هم شاخه‌ عقیدتی داشته باشه و جنگی ایدئولوژیک و جهانی را برای پشتیبانی از اسلام و تحقق سه تا هدف اصلی داشته‌ باشه. اول رها کردن دنیای اسلام از سیطره و نفوذ غرب، دوم براندازی حکومت‌های سلطنتی و سکولار و سوم تبدیل اسلام به یگانه دین دنیا. شرایط عضویت تو القاعده رو هم این‌طوری تعریف کردن. اعضای گروه باید مطیع و فرمانبردار باشن. اخلاق و رفتارشون مناسب باشه. از طرف یه فرد معتمد و مطمئن معرفی شده باشن. سوگند وفاداری بخورن و مدت زمان عضویتشون نامحدوده. یعنی وقتی عضو شدن دیگه نمی‌تونن از گروه خارج شن.به این صورت در تاریخ دهم سپتامبر سال ۱۹۸۸ القاعده کارشو با پانزده عضو شروع کرد. به تاریخ دقت کردید؟ ده سپتامبر سال ۱۹۸۸ یعنی دقیقا ۱۳ سال بعد در شب تولد ۱۴ سالگی القاعده، بزرگ‌ترین عملیات تروریستی جهان کلیدخورد.چند ماه بعد از تاسیس القاعده ارتش شوروی آخرین نیروهاشو از افغانستان خارج کرد اما بعد از رفتن روس‌ها رهبران گروه‌های افغان بر سر بدست آوردن حکومت و قدرت با هم درگیر شدند و این بار افغانستان طعمه‌ جنگ داخلی شد. اختلاف تو گروه القاعده هم زیاد شد. ظواهری و عزام دائم با هم درگیر بودن. اختلاف قبلیشون سر رفتن اسامه به خط مقدم جنگ بود و اختلاف جدیدشون سر احمد شاه مسعود بود.جریان این بود که بین گروه‌های افغان که بعد از ترک شوروی داشتند سر قدرت با هم می‌جنگیدن دوتاشون قوی‌تر از بقیه بودن. گروه احمد شاه مسعود که معتدل‌تر بود و گروه گلبدین حکمتیار که افراطی و تندرو بودن. انسان با احمد شاه مسعود رابطه‌ خیلی خوبی داشت. بارها نامه‌های اعزام به مسعود تو مجله‌ جهاد چاپ شده بود و اعزام حمایتش از مسعود را علنی کرده بود. حالا هم که حکمتیار مسعود با هم دشمن شده بودند، عزام طرفدار مسعود بود ولی بن لادن و ظواهری از حکمتیار طرفداری می‌کردند و خط فکری تندروی اونا به حکمتیار نزدیک‌تر بود. برای همین دشمنی بن لادن و مسعود از همون زمان شروع شد.لورفته بود تو جبهه‌ مخالف مسعود پیش حکمتیار تو گیر و دار این اختلافات و درست زمانی که سران القاعده قصد جهانی کردن نهضتشون داشتن، ناگهان عبدالله عزام ۴۹ ساله ترور شد. پدر معنوی گروه‌های جهادی کشته شد. عزام در حال رفتن به سمت مسجد بود که ماشینش بوم رفت رو هوا و به همراه دو پسرش کشته شد. حدود بیست کیلو تی ان تی تو ماشینش کار گذاشته بودن.یکی دیگه از پسرای عزام که به محل انفجار رفته بود می‌گفت شدت انفجار به حدی بود که یه قسمت از بدن برادرم هفده متر دورتر افتاده بود. اون زمان احتمال زیادی داده می‌شد که ایمن الظواهری پشت این ترور بوده. البته از موساد و سازمان اطلاعات افغانستان به عنوان عاملین این قتل صحبت‌هایی می‌شد ولی در نهایت هیچ چیزی ثابت نشد.بعد از این اتفاقات اسامه برای مدتی برگشت به جده. دولت عربستان که حمایت مالی زیادی از تشکیلات اسامه کرده بود، پیروزی مجاهدین افغان را تحت عنوان «فتح اسلامی» جشن گرفت و از اسامه و همراهانش مثل یک قهرمان در عربستان استقبال شد.بعد از بازگشت به عربستان بن لادن از اواسط سال ۸۹ تا اوایل سال ۱۹۹۱ در جده عربستان موند. سال ۱۹۹۰ یه اتفاق بزرگ و در زمان خودش عجیب و باورنکردنی افتاد. عراق به کویت حمله کرد و در عرض ۱۳ ساعت کل کشور کویت را گرفت و به خاک عراق اضافه کرد.عراق با این حمله باعث بروز بحران بین‌المللی شد و اخطار شورای امنیت را هم نپذیرفت. برای همین هم آمریکا تو سال ۱۹۹۱ با اعتلافی از کشورهای دیگه به کویت حمله کرد و ارتش عراق از کویت بیرون کرد و صدام بعد از ناکامی تو جنگ با ایران این بار تو جنگ با کویت هم ناکام موند اما این ماجرا چه ربطی به بن لادن داره؟ داستان این بود که وقتی آمریکا می‌خواست نیروهای خودشو به منطقه بیاره، خاندان آل سعود که دشمنی دیرینه‌ای با صدام داشتن و می‌ترسیدند که صدام با گرفتن کویت هدف بعدی خود عربستان باشه، اجازه دادند که نیروهای آمریکا به عربستان بیان و عربستان به پایگاه نظامی آمریکا تا آمریکا از اونجا بتونه نیروهاشو برای بیرون کردن عراق به کویت اعزام کنه.قدم گذاشتن سربازای آمریکا به خاک عربستان اصلا موضوع ساده‌ای نبود که بشه به راحتی دربارش تصمیم گرفت. آمریکا که همیشه پشتیبان اسرائیل بود و اسرائیل هم بزرگترین دشمن تمام مردم عرب بود و حالا آمریکا می‌خواست نیروهای نظامیش رو بیاره تو خاک عربستان. برای همینم خیلی‌ها از جمله بن‌لادن با این موضوع به شدت مخالفت کردن.بن لادن که با خاندان آل سعود و شخص ملک فهد رابطه‌ خوبی داشت، اومد پیشنهاد داد که آقا چرا می‌خوای از آمریکا کمک بگیرید؟ من می‌تونم با سربازهای القاعده و حدود دوازده هزار سربازی که دارم برم به کویت و کاری که آمریکا میخواد انجام بده رو من می‌تونم انجام بدم. دیگه اینا از شوروی که قوی‌تر نیستند. من اون و شکست دادن. این رو حتما شکست میدم. شما نباید بذاری پای دشمنانمون به خاک مقدس عربستان باز شه و کفار بیان تو دل کشورما. مایی که شوروی رو شکست دادیم صدام که دیگه برای ما عددی نیست.ملک فتح که خطر صدام رو بیخ گوشش احساس می‌کرد، اصلا حاضر به ریسک نبود و شرط عقل حکم می‌کرد که از جامعه‌ جهانی و آمریکا برای بیرون انداختن عراق از کویت استفاده بکنه و علی‌رغم مخالفت‌های بن لادن و خیلی‌های دیگه که مخالف حضور نیروهای آمریکایی به خصوص سربازهای زن آمریکایی بودن، با آمریکا همکاری کرد و نیروهای نظامی آمریکا قدم به خاک عربستان گذاشتند و این قدم به خاک عربستان برای آمریکا اولین قدم در مسیری بود که بعدها به یازده سپتامبر ختم شد.حضور نظامی آمریکا در عربستان برای بن لادن خیلی گرون تموم شد و بن لادن به شدت از این جریان ناراحت و عصبانی شد و از اینکه خاندان سعودی که شریک و دوست نزدیک خاندان بن لادن بودن به مهارت نظامیش اعتماد نکرده بودن، غرورش جریحه‌دار شده بود. می‌گفت ببینید زن‌های کافر شدن مدافع مردای عربستان! وای بر ما!خلاصه که بن لادن حاضر نشد این خفت رو تحمل کنه و از عربستان رفت به پیشاور پاکستان. یه مدت کوتاهی رو اونجا موند و مجاهدین و یه سر و سامونی داد و از اونجا به همراه عده‌ای زیادی از یاران نزدیکش با هماهنگی که با دولت سودان و دیکتاتور وقت این کشور یعنی عمر البشیر انجام داد، رفت به سودان.خب میدونیم که سودان همسایه عربستانه و بین سودان و عربستان فقط دریای سرخ فاصله انداخته. بعد از رفتن ماه به سودان تعدادی از مجاهدینی که همراه اون تو افغانستان جنگیده بودن، اومدن به سودان که بازم در رکابش باشن. اینا بیشتر افرادی از کشورهای مصر و الجزایر و لیبی و سوریه و عراق بودن که نمی‌تونستن به کشورهای خودشون برگردن و یا تحت تعقیب حکومت‌های کشوراشون بودن و گزینه‌ای بهتر از در کنار بن لادن بودند نداشتن.اونا سربازای جوون و پرانرژی بودن که درس و کار و ازدواج و زندگی معمولی رو کنار گذاشته بودن تا به ندای جهاد لبیک بگن و به برادران مسلمان افغانشون کمک کنن اما بعد از پایان جنگ دولت‌هاشون اونا رو دور انداخته بودن. پاسپورت خیلیاشون تمدید نشد و سرگردون و بدون کشور شدند و چون بیشترشون از کشورهایی با حکومت دیکتاتوری اومده بودن، حاکمان کشورهاشون از تجربیات جنگی و آموزش‌های عقیدتی که دیده بودند می‌ترسیدن. واسه همینم اجازه نمی‌دادن به کشورشون برگردن و اونا هم به بن لادن پناه آوردن و اون بهشون تو سودان کار، خونه و زندگی داد. این سربازها اسامه را از ته دل می‌پرستیدند و شیفتش بودن. هر امری که می‌کرد بی چون و چرا می‌پذیرفتند و در راه حفاظت از اون و خانواده‌اش جونشون می‌دادن.بن لادن تو سودان با ثروت هنگفتی که داشت شروع کرد به احداث راه‌آهن، ساخت کارخونه‌جات، ساخت جاده و تجهیز فرودگاه و خیلی کارهای دیگه. چهار تا خونه بزرگ هم تو یکی از محله‌های خوب خارطوم پایتخت سودان خرید و تمام بچه‌هاش و هر چهار تا زنش و برد اونجا و اونا تحت حفاظت گارد ویژه‌ امنیتی سودان قرار گرفتن. تو سودان هم زندگی ساده و بدون تجمل خودش رو داشت. برای نماز روزی چند بار می‌رفت مسجد. تو خونه‌شون نه فریزر بود، نه کولر بود، نه یخچال، نوشابه و سس قرمز و خیلی چیزای دیگه هم که اصلا اینا آمریکایی بودن و اصلا تو خونه‌ اونا جایی نداشتن و اسامه این سختگیری‌ها رو حتی برای مهمون‌ها خدمه و سربازاش به کار می‌برد.خیلی پیش میومد که شاهزاده‌های سلطنتی و مقامات بلندپایه سیاسی که برای دیدنش اومده بودن از شدت گرما عصبی می‌شدن ولی خبری از کولر و پنکه نبود. خیلی لطف می‌کرد یه بادبزن بهشون می‌داد برن حالش و ببرن. این سختگیری‌های بن لادن باعث شد که یکی از همسرانش به نام «ام علی» دیگه صبرش تموم بشه و از بن لادن درخواست طلاق بکنه. البته اینکه می‌گیم اسمش ام علی بود به خاطر اینکه اسم پسر بزرگش علی بود. به خودش می‌گفتن املی و تو عربستان همه‌ زن‌ها رو به نام اسم پسر بزرگشون صدا می‌زدن.در هر صورت بن لادن با پیشنهاد همسرش موافقت کرد و از همسرش جدا شد ولی خب سه تا همسر دیگه همچنان در کنارش بودن. زن اولش که دختر داییش بود و تقریبا همیشه باردار بود. زن دومش که می‌شد ام علی که ترکش کرد. زن سومش خواهر یکی از هم‌قطارهای جهادگر بود و دکترای فقه اسلامی داشت و زن سومش زن اولش انتخاب کرده بود. زن چهارمش از یکی از خاندان‌های بزرگ عربستان بود که دکترای زبان عربی هم داشت و البته بعدها یه بار دیگه هم بن لادن ازدواج می‌کنه. چون با رفتن ام علی جای یه نفر باز شده بود و اسامهم مثل خیلی از مردان ثروتمند عرب دوست داشت از چهارتا سهمیش کامل استفاده کنه.همزمان با فعالیت‌های اقتصادی بن لادن مشغول فعال‌سازی شاخه‌ نظامی القاعده شد و رفت به سمت هدف اصلی اقامتش در سودان. با موافقت دولت سودان اولین اردوگاه‌های آموزش نظامی و در بخش‌های مختلف کشور سودان راه‌اندازی کرد و مشغول جذب مبارز برای جهاد مقدس شد و خیلی زود هم به خاطر شهرت اسامه ظرفیت اردوگاه‌ها تکمیل و پر از سربازان داوطلب شد.تو سودان دوست و همکار عزیز آقای دکتر ایمن الظواهری هم بر دلش بود و بهشت و مدیریت اردوگاه‌های نظامی کمک می‌کرد و البته ایمن الظواهری همچنان به دنبال براندازی دولت مصر هم بود و برای همین دولت مصر هیچ رابطه‌ خوبی با القاعده نداشت و به سودان هم فشار می‌آورد که القاعده را باید از خاکت بیرون کنی ولی سودان مقاومت می‌کرد و این کار نمی‌کرد و عمر البشیر نمی‌تونست به راحتی از ثروت بن لادن بگذره.خیلی زود خبر اقدامات بن لادن به عربستان رسید. مردم رسالتش را تحسین می‌کردند و به محبوبیتش اضافه شده بود. با افزایش شهرت و محبوبیت اسامه و گروه القاعده دشمنانش بیشتر شدن. تا جایی که تو یه مورد یکی از گروه‌های تکفیری مسلمون نقشه‌ ترور بن لادن را کشید و نیروهاش و برای ترور بن لادن فرستاد به سودان. اونا اومدن و بعد از بررسی نقشه‌ ترور در روز موعود محل اقامت بن‌لادن را به رگبار بستن ولی غافل از اینکه بن لادن که قرار بود تو محل اقامتش باشه اونجا نیست و تو ساختمون دیگه‌ای داره با پسرش داره بحث می‌کنه.جر و بحث شونم سر این بود که پسر بزرگش از این ریاضتی که پدر بهشون تحمیل کرده بود ناراحت بود و می‌گفت ما هم باید مثل عموها و عموزاده‌هامون از ثروت خاندانمون استفاده کنیم و در هر صورت این بحث باعث شده بود که بن لادن طبق برنامه این ساعت خاص در محل اقامتش نباشه و جون سالم به در ببره. چهار نفر از تیم ترور هم تو این درگیری کشته شدند و یکیشونم دستگیر و توسط دولت سودان اعدام‌ شد.کمی بعد یه اتفاق مهمی این بار تو سومالی افتاد. سومالی همسایه جنوبی یمن سرزمین مادری بن لادن و بین سومالی و یمن فقط خلیج عدن وجود داره. بعضی از این قرار بود که تو سومالی درگیری‌های داخلی منجر به قحطی و گرسنگی و در نتیجه مرگ عده‌ زیادی از مردم شده بود و قضیه اونقدری بیخ پیدا کرده بود که سازمان ملل تصمیم گفت به کمک آمریکا به سومالی نیرو اعزام بکنه و جلوی مرگ و میر بیشتر مردم رو بگیره.برای همینم یه تیم ۱۶۰ نفره آمریکایی با پشتیبانی ۸ هلیکوپتر نظامی به سومالی اعزام شدن و در نبرد معروفی به نام نبرد «موگادیشو» اونا می‌خواستن که رهبر بزرگترین گروه نظامی سومالی را دستگیر کنن ولی تو این حمله سربازهای سومالیایی دوتا هلیکوپتر آمریکا رو می‌زنن و هجده نظامی آمریکایی را می‌کشن.فیلم معروف بلک آف داون که دو تا هم اسکار گرفته جریان واقعی همین نبرده. حالا بعدها مشخص شد که سقوط هلیکوپترهای آمریکایی تو نبرد موگادیشو با کمک مستقیم مالی و نظامی القاعده انجام شده بوده و بن لادن پشت این قضیه بوده. بلادی می‌گفت آمریکا از اونور دنیا پاشده اومده عربستان. بعد هم با عراق جنگیده. حالا هم اومده تو سومالی و می‌خواد همینجوری کل دنیا و کل کشورهای مسلمونا رو بگیره. پس ما تو القاعده جلوش وایمیسیم و هر جایی که بتونیم پدرشونو درمیاریم.بن لادن تو سودان، القاعده را با گروه‌های جهادی مصر ادغام کرد. مصر دو تا گروه جهادی بزرگ داشت. رهبر یکی از این گروه‌ها خود ایمن الظواهری بود که یار غار بن لادن بود و رهبر گروه دیگه شخصی بود به نام «عمر عبدالرحمان». این آقای عمر عبدالرحمان خودش یه اپیزود می‌خواد روحانی نابینای مشهور مصری که فتوای قتل رئیس جمهور مصر داده. ده‌ها عملیات تروریستی و سخنرانی‌های آنچنانی داشته. تو خاک آمریکا سخنرانی می‌کرد و می‌گفت قوانین آمریکا را رعایت نکنید و یهودی‌ها را بکشید.در هر صورت از موضوع دور نشیم. عمر عبدالرحمان رهبر یکی از گروه‌ها بود و ایمن الظواهری رهبر گروه دیگه که رهبران این دو گروه با القاعده هم‌پیمان‌شدن. عمر عبدالرحمن به کمک القاعده تصمیم می‌گیره که برای اولین بار یه حرکت تروریستی رو تو خاک آمریکا انجام بده. کجا؟ برج‌های دوقلو، مرکز تجارت جهانی. حالا چرا اونجا؟ چون که برای جنگجویان جهاد مقدس شهر نیویورک مرکز عصبی و اقتصادی تمام جهان غرب بود و اونا معتقد بودن که آمریکا و اسرائیل دو دشمن شیطان‌صفت در این شهر و این مکان با هم ادغام میشن و انفجار تو این مرکز زدن یک تیر به دو نشونه‌ست هم آمریکا هم اسراییل.طبق نقشه‌ای که اونا می‌ریزن قرار بود اونا پارکینگ زیرزمینی مرکز تجارت جهانی را منفجر کنن و برج اول رو منهدم کنن و ریزش برج اول روی برج دوم باعث میشه که برج دومم فرو بریزه. اگه این عملیات موفقیت آمیز برگزار می‌شد، تخمین زده می‌شد که حدود پنجاه هزار نفر کشته بشن. طراحی و اجرای عملیات هم بر عهده‌ آقایی بود به نام «رمزی یوسف».در ۲۶ فوریه‌ سال ۱۹۹۳ ساعت ۱۲ و ۱۷ دقیقه یه کامیون حاوی ۶۸۰ کیلوگرم مواد منفجره توسط رمز یوسف در گاراژ زیرزمینی برج شمالی در منهتن نیویورک منفجر شد. این انفجار حفره‌ای به ابعاد ۳۰ متر تو ۵ طبقه زیرینش ایجاد کرد ولی طراحی مناسب ساختمون و ضعف بمب‌ها باعث شد نقشه درست اجرا نشه و برج‌ها نریزن پایین.درسته که آمریکا شانس آورد ولی پیام سوء قصد روشن بود. برای اولین بار تروریست‌ها تونسته بودن به قلب آمریکا نفوذ کنن. تو این حادثه شش نفر کشته و بیش از هزار نفر زخمی شدن. رمزی یوسف بعد از بمب‌گذاری فرار کرد به پاکستان اما دو سال بعد تو اسلام‌آباد دستگیر شد و برای محاکمه به آمریکا تحویل داده شد و حبس ابد گرفت.دو تا نکته هم درباره‌ این موجود خبیث این آقای رمزی یوسف بهتون بگم که از لابه‌لای خروارها اسناد مربوط به این اتفاق من در آوردمشون. یکی اینکه خب همونطور که می‌دونید همین برج‌های دوقلو چند سال بعد هدف حمله‌های تروریستی یازده سپتامبر قرار می‌گیرن و یکی از نفرات اصلی عملیات یازده سپتامبر عموی همین آقای رمزی یوسف بوده. نکته‌ دومم این که متوجه شدم متهم اصلی بمب‌گذاری تو حرم امام رضا در مشهد تو سال ۱۹۹۴ که ۲۶ کشته و ۳۰۰ زخمی داد، همین موجود پلید بوده و ایران سال‌ها دنبالش بوده.در ارتباط با این بمب‌گذاری به جز رمز یوسف شیخ عمر عبدالرحمان هم سال ۱۹۹۶ برای شرکت تو این بمب‌گذاری و همچنین سایر توطئه‌ها دستگیر شده و حبس ابد گرفت تا یکی از خطرناک‌ترین موجودات روی کره‌ زمین باقی عمرشو در زندان سپری کنه. همچنین چندین نفر دیگه هم در همین ارتباط بازداشت و زندانی شدن.من وقتی داشتم متن بازجویی این بازداشت شده‌ها رو می‌خوندم، یه پرسش و پاسخ کوتاه نظرمو جلب کرد و من به فکر فرو برد. یه جا بازجو داره از یکی از متهمین می‌پرسه که:تو می‌دونستی اگه برج‌های دوقلو بریزن این همه آدم بی گناه و زن و بچه کشته میشن؟ پس چطور دلت اومد همچین کاری بکنی؟متهم بهش جواب میده میگه: خود شما آمریکایی‌ها که تو جنگ جهانی از بمب اتم استفاده کردید، کلی آدم بی‌گناه رو نکشتید؟بعد از بمب‌گذاری تو پارکینگ ساختمون‌های تجارت جهانی، مردان سیاسی جامعه‌ جهانی بن لادن را جدی‌تر از قبل گرفتن و به عربستان فشار آوردن که آقا این چه وضعشه؟ خاندان این آقا با خاندان پادشاه شما رابطه‌ نزدیکی داره و الان با دلارهای عربستان واسه خودش دم و دستگاهی راه انداخته و هر کاری دلش بخواد داره می‌کنه. شما هم نشستید نگاه می‌کنید. همین میشه که ملک فتح چند بار برای بن لادن واسطه می‌فرسته که آقا از خر شیطون بیا پایین و برگرد به عربستان. اینجا هر چی بخوای من بهت میدم. فقط دست از این کارات بردار. ولی خب بن لادن قبول نمی‌کنه.بعد که می‌بینن واسطه‌ها نتونستن کاری بکنن، مادر و عموی بن لادن که بزرگ خاندان بود رو می‌فرستن ولی اسامه حرف مادر و عموش هم رد کرد و به عربستان برنگشت. در مجموع نه بار برای اسامه واسطه فرستادن که برگرده ولی او قبول نکرد. واتا آخر عمرش هیچ وقت دیگه عربستان و از نزدیک ندید.ملک فتح وقتی دید که نه این آقا پشیزی به حرفای اون گوش نمیده، دستور داد که تمام دارایی‌های اسامه بن لادن در عربستان مصادره بشه و تمام املاک تا حتی اسب‌ها و احشامشان دولت ازشگ  و اسامه میلیون‌ها دلار از ثروتش به ناگاه از دست داد.با فشار دولت عربستان، برادر بزرگ اسامه که بعد از پدرش بزرگ خانواده اونا بودم یه بیانیه داد و گفت با تاسف تمام من از طرف همه‌ اعضای خانواده بن لادن اعلام می‌کنم که کارهای اسامه از نظر ما مردود و محکومه و ما اونو دیگه عضوی از خانوادمون نمی‌دونیم. بعد از این بیانیه هم دولت عربستان حق شهروندی و شناسنامه بن لادن رو هم باطل‌ کرد.خب بعد از این اتفاقات و بلوکه شدن اموال اسامه و قطع ارتباط مالی عربستان او به شدت دچار مشکلات مالی شد و دیگه مثل قبل دستش باز نبود که هر جا بخاد هر خرجی بکنه ولی موضوعات چیزی نبود که بخواد جلوی کار بن لادن رو بگیره و خیلی زود بن لادن حسابش با ملک فتح تسویه کرد.نوامبر سال ۱۹۹۵ اتومبیلی که حاوی ۱۲۰ کیلو مواد منفجره بود تو ریاض منفجر شد و در اثر این انفجار ۷ نفر کشته و ۳۴ نفر زخمی شدن که ۵ نفر از کشته شده‌ها آمریکایی بودن. عاملین این انفجار هم از مجاهدین مرتبط با القاعده بودند.اینجای داستان دو تا اتفاق برای مصر همسایه‌ شمالی سودان میفته و منجر به این میشه که دولت مصر به دولت سودان فشار بیاره که باید بن‌لادن را از سودان اخراج کنید. اولین اتفاق یا بهتره بگیم اولین اقدام تروریستی بن لادن مربوط میشه به بمب گذاری تو سفارت مصر در اسلام‌آباد پاکستان که ۱۷ نفر کشته و ۵۰ نفر زخمی میشن ولی هدف حمله که سفیر مصر بود زنده می‌مونه و کمی بعد مشخص میشه بمب‌گذارها با القاعده در ارتباط بودن.دومین اقدام تروریستی که مهمتر از اولی بود و اونم ناموفق بود، مربوط میشه به ترور ناموفق حسنی مبارک رئیس جمهور مصر. تو سال ۱۹۹۵ مردان مسلحی به لیموزین حسنی مبارک حمله می‌کنند و دو نفر از محافظینش رو می‌کشند اما خود مبارک نجات پیدا می‌کنه. با تحقیقاتی که در مورد این حمله صورت می‌گیره، معلوم میشه که کار، کار گروه الجامعه الاسلامیه به رهبری عمر عبدالرحمان که با القاعده روابط نزدیکی دارن و تروریست‌ها هم از سودان اومدن و دستشون با القاعده تو یه کاسه‌اس.این گروه‌های جهادی مصری برای چی می‌خواستن رئیس جمهوری مصر ترور کنند؟ انگیزه‌شون چی بود؟ اونا می‌گفتن که مصر به هیچ عنوان نباید با اسرائیل صلح کنه و ما باید با اسرائیل بجنگیم و هر کسی که این طور فکر نمی‌کنه در کنار اسرائیلی‌ها و دشمن ماست و باید کشته بشه.خلاصه که این دو تا اقدام تروریستی باعث شد دولت مصر برای اخراج بن لادن به سودان فشار بیاره. در کنار مصر فشارهای عربستان هم به سودان زیاد شد. فشارها از زمان بمب‌گذاری تو عربستان شروع شد اما زمانی به اوج خودش رسید که بن لادن یه بار دیگه تو خاک عربستان عملیات تروریستی رو رهبری کرد و این بار عملیات گسترده‌تر و با تعداد کشته‌ بیشتری انجام شد.در ۲۵ ژانویه‌ سال ۱۹۹۶ بر اثر انفجار یک کامیون بمب‌گذاری‌ شده در پایگاه نیروهای آمریکایی در شهر خور عربستان، ۱۹ سرباز آمریکایی کشته و حدود ۴۰۰ نفر زخمی شدن. تو عملیات قبلی ۵ آمریکایی کشته شده بود. تو این عملیات ۱۹ نفر.بعد از این اتفاق تو سازمان سیا آمریکا یک واحد ویژه به بن لادن تخصیص داده شد و این برای اولین بار بود که در داخل سازمان سیا واحدی ویژه در خصوص یک فرد خاص شکل می‌گیره. سازمان سیا واحد بن‌لادن. دیگه دوتا عملیات تروریستی تو مصر و دو تا عملیات و عربستان باعث شد که کشورهای مصر عربستان و البته آمریکا به سودان فشار بیارن که یا بن لادن و تحویل بده یا هر چه زودتر اون و از کشور برو بیرون.البشیر حاکم سودان که دید اوضاع خطه به من لادن گفت آقا ما پول و سرمایه نخواستیم. جول و پلاستو جمع کن از این‌جا برو تا بلایی سر ما نیاوردن. خب بن لادن کجا می‌تونست بره؟ عربستان که دیگه نمی‌تونست برگرده. هر کشوری که حاضر نمی‌شد راهش بده و اون فقط یک گزینه داشت؛ افغانستان. کشوری که اون زمان می‌شد به نام بی‌قانون‌تری سرزمین دنیا ازش اسم برد. جایی که قوانین بین‌المللی دست و پاش نمی‌بستند و میتونست هر کاری که دلش بخواد انجام بده.دولت سودان یه هواپیما در اختیار بن لادن گذاشت و یکی از دیپلمات‌های سودانی هم باهاشون رفت تا سفر اونا یه سفر دیپلماتیک به نظر برسه و کسی از حضور اسامه و همراهانش تو این پرواز مطلع نشه. حتی زن و بچه‌های بن لادن هم نمی‌دونستن که دارن کجا میرن. تیم امنیتی بن لادن نگران بودند که ممکنه هواپیمای بلادن شناسایی بشه و مورد حمله قرار بگیره. به خصوص وقتی که داره از حریم هوایی عربستان می‌گذره.خلاصه هر جور که بود بن لادن تونست خودشو برسونه به افغانستان و شهر جلال‌آباد. جلال‌آباد یکی از شهرهای نزدیک مرز پاکستانه که از قدیم الایام پایگاه گروه‌های تندروی اسلامی بوده و البته هنوز هم هست. از این ور تو خاک افغانستان جلال‌آباد این ویژگی رو داره؛ حالا از جلال آباد که بری و مرز افغانستان با پاکستان رد کنی، اونور مرز شهر پیشاور تو خاک پاکستان همین وضعیت داره و مجاهدین و تروریست‌ها بین این دو شهر جلال‌آباد در افغانستان و پیشاور در پاکستان مدام در حال تردد و رفت و آمد هستند.پس با این حساب جلال‌آباد برای ادامه‌ فعالیت‌های بن لادن گزینه‌ خوبی بود. موقعی که بن لادن به افغانستان برمی‌گرده، دقیقا مصادف شده بود با قدرت گرفتن طالبان و ظهور این گروه افراطی تندرو. تو این چند سالی که بن لادن تو افغانستان نبود، گروه‌های اصلی مجاهدین نتونسته بودن با هم صلح کنن و نزدیک به چهار سال بعد از اینکه شوروی خاک افغانستان ترک کرده بود، این برادران مجاهد همون قدر که سرباز روس کشته بودن، حالا مجاهد افغان کشتن. همدیگه رو لت و پار کرده‌ بودن.دو گروه اصلی مجاهد هم یکی گروه گلبدین حکمتیار بود که نخست وزیر موقت دولت اعتلافی جدید بود و گفتیم که اندیشه‌های رادیکال اسلامی تند داشت و گروه دوم مجاهدین احمد شاه مسعود بودن که اونا حکومت اسلامی مدنظرشون بود ولی حکومت معتدل‌تر و در چارچوب قوانین. خلاصه که مجاهدین افغان گلبدین حکمتیار و مجاهدین افغان احمد شاه مسعود چهار سال با هم جنگیدند و همدیگه رو ضعیف و ضعیف‌تر کردن و راه را برای ظهور طالبان فراهم کردن.حساب خیانت‌های گلبدین حکمتیار که مشخصه و اصلا دلیل اصلی روی کار آمدن طالبان همین زیاده‌خواهی حکمتیار بود ولی خود آقای احمد شاه مسعود که الان به عنوان قهرمان ملی نشون داده میشه هم اصلا بی‌تقصیر نبود هم تو ادامه‌ جنگ و طولانی شدن اون و هم تو کشتار مردم بی‌دفاع.سربازهای مسعود با پرتاب راکت فقط تو یک روز در کشتاری به نام کشتار افشار، صدها غیر نظامی و کشتن و خونه‌هاشون نابود کردن که حالا مطالب تکمیلی واستون می‌ذارم. محله‌ افشار در کابل محله‌ای بیشتر شیعه‌نشین که اغلب هم مردمان قوم هزاره ساکن اونجا بودن و مردمان این قوم این کشتار رو هیچ وقت فراموش نکردن. من در طول تحقیقات این اپیزود مطالب و عکس‌های وحشتناک و متاثر کننده کم ندیدم ولی هیچ‌کدومشون به اندازه‌ کشتار افشار برای من ناراحت کننده نبود. کشتار مردان و زنان و کودکان قوم هزاره که حتی سرشون از بدنشان جدا کرده بودن.تو یه عکس تاریخی که از اون فاجعه باقی مونده، یکی از سربازهای جبهه مسعود به نام «آغا گل» با خون کودک کشته شده روی دیوار گلی یکی از خونه‌های محله‌ افشار این جمله رو به یادگار نوشته که «این یادگار آغا گل است بخند» و این جمله‌ این یادگار آغا گل است برای همیشه تو تاریخ افغانستان موندگار شده. می‌تونید با یه سرچ ساده این عبارت به اون عکس و مطالب مرتبط بهش دسترسی داشته باشید.کشتار افشار فاجعه‌ای که همیشه ننگش بر دامن مسعود باقی مونده. هر چند که از حرف که نگذریم احمد شاه مسعود از میان تمام رهبران گروه‌های مجاهدین از بقیه باسوادتر و میانه‌رو و عاقل‌تر بود و مجاهدت‌های زیادی رو در مقابله با شوروی و طالبان داشت ولی خب ما تو پادکست رخ زوایای مختلف تاریخ رو بررسی می‌کنیم و قرار نیست از کسی بت بسازیم و اینجا جاش بود که از کشتار افشار هم صحبت کنیم.خب با توجه به درگیری‌های طولانی مجاهدین با هم همونطور که قبلا هم اشاره کردیم گروه تازه تاسیسی به نام «طالبان» روی کار اومد و از قندهار شروع کرد به تصرف تا رسید به کابل و مردم بدبخت افغانستان که از جنگ و خونریزی مجاهدین خسته شده بودند، فکر می‌کردن دیگه فرشته‌های نجاتشون از راه رسیدن. برای همینم از طالبان به گرمی استقبال کردن. مخصوصا اینکه طالبان گفته بود ما قرار نیست حکومت کنیم. فقط می‌خوایم کشور رو از این بحران نجات بدیم. بعد کار رو می‌سپاریم دست کاردان.در رابطه با چگونگی قدرت گرفتن طالبان پادکست راو کست تو اپیزود شب از قندهار می‌رسد به این موضوع پرداخته و اگه دوست داشتید بیشتر بدونید می‌تونید این اپیزود رو گوش کنید. برگردیم به بن لادن. گفتیم که زمان بازگشت بن لادن مصادف شده بود با قدرت گرفتن طالبان. رابطه‌ بن‌لادن با طالبان از همون اول گل و بلبل بود. ملا محمد عمر رهبر طالبان و بن لادن رهبر القاعده از همون دیدار اول عاشق هم شدن. دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.این دو نفر خب نقاط مشترک فکری و ایدئولوژی‌های سیاسی بسیار نزدیکی با هم داشتن و با توجه به حمایت‌های نظامی و حمایت‌های مالی سنگین بن لادن در زمان جنگ افغان‌ها و شوروی، ملا عمر خودش رو یه جورایی مدیون بن لادن می‌دونست و براش احترام زیادی قائل بود ولی علاوه بر تمامی این موارد دو تا عامل دوستی این دو نفر محکم‌تر می‌کرد که در واقع بهتره به جای دو تا عامل بگیم دو تا دشمن مشترک دوستی این دو نفر محکم‌تر می‌کرد ولی آمریکا بود که خب طالبان اصلا رابطه‌ خوبی با آمریکا نداشت و برای بن لادن هم که آمریکا در کنار اسرائیل بزرگترین دشمنان اسلام بودن.عامل دوم و دشمن مشترک دوم بن لادن و ملا عمر هم کسی نبود جز احمد شاه مسعود. بن لادن که از چند سال قبل با مسعود دشمنی داشت و طرف حکمتیار را گرفته بود و اصلا طرز تفکر بن لادن و مسعود زمین تا آسمون با هم تفاوت داشت و طالبان که وقتی کل کشور افغانستان گرفت تنها جایی که نمی‌تونست تصرف کنه پنجشیر منطقه‌ تحت سلطه مسعود بود و در داخل افغانستان بزرگترین دشمن طالبان، احمد شاه مسعود بود.پس دشمنی مشترک با آمریکا و مسعود باعث شده بود که طالبان و القاعده به هم نزدیک و نزدیک‌تر بشن. طالبان هم به بن لادن اجازه داد که القاعده تو خاک افغانستان بمونه و فعالیت‌های خودشو با خیال راحت ادامه بده و دیگه برای بن لادن و القاعده چی از این بهتر؟ کشوری که خودشون تو آزادیش از دست شوروی نقش داشتند دربست در اختیارشون بود و دیگر نه از فشار دولت عربستان خبری بود و نه از فشار آمریکا.حالا یه موضوع جالب و عجیب این که بن لادن کوچ خودش از سودان به جلال آباد رو با هجرت پیامبر از مکه به مدینه مقایسه می‌کرد و گفته بود تقدیر اینه که افغانستان به مدینه‌ سده‌ ۲۱ تبدیل بشه. یعنی همون‌طور که پیامبر اسلام از مکه به مدینه رفت و سپاهی از مسلمون‌ها را تشکیل داد بن لادن میگفت من همین کارو در قرن ۲۱ من دارم می‌کنم و بن لادن با هجرت به افغانستان خودآگاهانه اقدامش رو با هجرت پیامبر مقایسه کرد.تازه این که میگیم برگشت به جلال آباد افغانستان معنیش این نیست که اومد وسط شهر با تمام امکانات ممکن زندگی کرد. نه بنادرهای تورا بورا و تو غارهای اونجا زندگی می‌کرد. رشته‌کوه‌های پشتونشین تورا بورا که قسمت زیادی از این کوه‌ها حتی در خاک پاکستانه ولی دیگه اونجا مرز معنا نداره و آدما به راحتی از اینور مرز به اونور مرز میرن.بن لادن اطراف کوه‌های تورا بورا هم پایگاه‌های آموزش نظامی برپا کرد. خیلی از اعضای خانواده و یارانش کنار خانواده‌ خودش تو دل کوه‌ها و غارهای ترابری می‌کردن. اونم با کمترین امکانات ممکن. غذاشون پنیر و نون و تخم‌مرغ و سیب‌زمینی بود. نه یخچال داشتن، نه تلویزیون که خب منبع فساد بود و نه کولر و هر وسیله رفاهی دیگه حتی تو گرمای وحشتناک اونجا خبری از یخ هم نبود.بن لادن می‌گفت این سوسول بازیا چیه؟ یخ؟ یخ مظهر زندگی تجملیه و ما نباید تجملاتی زندگی کنیم. به پیروانش می‌گفت باید یاد بگیرید همه چیز رو فدا کنید. اگه به وسایل رفاهی زندگی مثل کولر و یخچال عادت کنید، اون وقت سخته ازشون دل بکنید. واقعا این طرز تفکر وحشتناکه!اپیزود قذافی اگه یادتون باشه اونجا با یه دیکتاتوری طرف بودیم که عاشق پول و قدرت و زن و سکس و هزارتا گندکاری دیگه بود. کاخ سلطنتی و هواپیمای اختصاصی هم داشت و خب تک‌تک اینا نقطه ضعفش هم بود. اصلا قذافی با همه‌ دیکتاتوری وقتی دید دنیا داره تحریمش می‌کنه، مجبور شد بیاد سمت غرب و از مواضعش کوتاه بیاد تا دستش از ثروت کوتاه نشه و بتونه به عشق حالش برسه ولی بن لادن چی؟ اصلا چیزی برای از دست دادن نداشت. تهش یه غار بود و یه موکت. اینه که اینجور آدما از هر دیکتاتوری تو دنیا می‌تونن خطرناک‌تر باشن و هر کسی هم نمی‌تونه این شرایط و تحمل کنه.عبدالله پسر بزرگ بن لادن که با این شیوه‌ زندگی پدرش مخالف بود، بعد از اینکه از سودان به کوه‌های تورا بورا اومدن، دیگه تحمل نکرد و برگشت به عربستان ولی خب پسرهای دیگر که هنوز سن و سالی نداشتن و اون زمان بزرگترینشان سیزده چهارده سالش بود، پیشش موندن. شما تصور کنید کسی که خانواده‌اش یکی از ثروتمندترین آدمای دنیاست و امکان اینو داشت که مثل برادرش با جت شخصی سفر کنه، هر جای دنیا دوست داشته باشه زندگی کنه و هر جور لذتی رو تجربه کنه، الان داره تو غار زندگی می‌کنه و همه‌ خانوادش کنارش دارن با همون وضعیت فلاکت‌بار زندگی می‌کنن.واقعا از این آدما باید ترسید! ببینید تحجر چه کاری با آدم می‌تونه بکنه که زن و بچش مجبور کنه تو سرما و گرما و غار زندگی کنن! کسی که به خودش و خانوادش رحم نمیکنه، آمادگی این رو داره که هر کاری رو که شاید به ذهن هیچ کسی خطور نمی‌کنه رو انجام بده. مثلا با هواپیما بره بزنه به برج‌های دوقلوی آمریکا.شما قسمت اول از داستان دو قسمتی زندگی بن‌لادن شنیدید ولی این تازه اول ماجراست. تو اپیزود دوم ترورهای بزرگتر، عملیات انتحاری و ناگفته‌های یازده سپتامبر خواهید شنید. این اپیزود رو من به همراه نازنین قاری، نگار ریاحی و نکیسا عبداللهی تولید کردم. خیلی ما رو خوشحال می‌کنید. اگه پادکست رخ رو از طریق پست و استوری و یا هر روشی که خودتون می‌دونید به دوستانتون معرفی کنید و یا اگه دوست داشتید از ما حمایت مالی کنید. سپاس از شما که به پادکست رخ گوش می‌کنید.امیر سودبخش، مهرماه ۱۴۰۰!بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/اسامه-(1)-|--داستان-زندگی-بن-لادن-id2748108-id426932666?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%87%20(1)%20%7C%20%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%D8%A8%D9%86%20%D9%84%D8%A7%D8%AF%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Sat, 29 Apr 2023 20:39:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این شش نفر؛ روایت تاریخ معاصر افغانستان</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%B4-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-usisk8sxnhbf</link>
                <description>سلام و درود به همراهان عزیز. به پادکست رخ خوش‌ اومدید. من امیر سودبخش هستم و مثل همیشه تو هر قسمت از پادکست رخ روایتگر داستان زندگی کسانی هستم که قسمتی از تاریخ ایران یا جهان رو رقم‌ زدن. شما به اپیزود شماره‌ ۲۷ به نام این شش نفر روایت تاریخ معاصر افغانستان گوش می‌کنید. قراره تو این اپیزود داستان زندگی شش نفر از تاثیرگذارترین افراد در تاریخ معاصر افغانستان رو با هم مرور کنیم و به بهانه‌ داستان زندگی این افراد با تاریخ پر ماجرای افغانستان آشنا بشیم.من وقتی شروع کردم به تولید محتوای اپیزود داستان زندگی بن‌لادن هر چی که بیشتر مطالعه کردم دیدم که اصلا نمیشه داستان زندگی بن لادن را روایت کرد و به تاریخ افغانستان اشاره‌ نکرد. خب همه می‌دونیم که بن‌لادن عربستانی بود ولی چرا همه‌ فعالیت‌های تروریستیش تو خاک افغانستان بود؟ اصلا بن‌لادن تو افغانستان چیکار می‌کرد؟ چرا آمریکا برای کشتن بن‌لادن به افغانستان حمله کرد؟ و خیلی چراهای دیگه.اگه بخوایم به این سوالا پاسخ بدیم باید تاریخ معاصر افغانستان رو بدونیم. دونستن تاریخ معاصر افغانستان به نظر من برای هر کسی که تو خاورمیانه زندگی می‌کنه واجبه و عجیب اینکه اطلاعات اکثر ما از تاریخ افغانستان بسیار کمه. در حالی که افغانستان همسایه‌ ماست؛ هم زبان ماست و خیلی وقتا تاریخ ایران و افغانستان به هم گره خورده.حالا عجیب‌تر این که اطلاعات خود افغان‌ها از تاریخ معاصر خودشونم متاسفانه بسیار کمه و ملت افغانستان هم مثل هر ملت دیگه‌ای تا از تاریخ خودش آگاه نباشه، نمیتونه از اون درس بگیره و ممکنه اشتباهات گذشته رو باز هم تکرار کنه. جمیع جهاد ما تو پادکست رخ به این نتیجه رسیدیم که برای شروع روایت داستان زندگی بن‌لادن ابتدا یک اپیزود رو اختصاص بدیم به تاریخ معاصر افغانستان و شش نفری که در این تاریخ نقش به سزایی داشتند و بعد داستان زندگی بن‌لادن رو در دو اپیزود برای شما روایت کنیم. پس ابتدا بریم سراغ تاریخ افغانستان. تاریخی که انقدر عجیب و بعضا باورنکردنیه که بهتون قول میدم از شنیدنش اصلا پشیمون نمیشید.اپیزود شماره‌ ۲۷ به نام این شش‌ نفر روایت تاریخ معاصر افغانستان. برای اینکه بدونیم تاریخ معاصر افغانستان چی بوده و چی شد که این کشور به این روز افتاد، نمیشه فقط همین چند سال آخر تاریخ رو بررسی کرد. به نظر من داستان افغانستان رو باید از آخرین پادشاه افغانستان یعنی «محمد ظاهرشاه» شروع کنیم. چرا باید از ظاهرشاه شروع کنیم؟ چون که باید بدونیم یه زمانی هم تو کشور افغانستان صلح و امنیت برقرار بوده و مردم روی آرامش رو دیدن.بین سال‌های ۱۳۱۲ تا ۱۳۵۲ هجری شمسی یعنی همین ۵۰ سال پیش ظاهرشاه به مدت چهل سال پادشاه افغانستان بود. دقت کنید که تمام تاریخ‌هایی که تو این اپیزود می‌شنوید هجری شمسیه که شما راحت‌تر بتونید وقایع افغانستان رو با اتفاقات ایران مقایسه کنید. ظاهرشاه فقط نوزده سالش بود که بعد از کشته شدن پدرش پادشاه افغانستان شد. ماجرای کشته شدن پدر ظاهرشاه در نوع خودش جالبه. پدر ظاهرشاه توی مراسم اهدای جوایز مسابقات فوتبال توسط یه نوجوون با شلیک گلوله کشته شد و محمد ظاهر با مرگ پدرش شد پادشاه افغانستان و چون نوزده سالش بیشتر نبود تا چندین سال عموها هدایت امور کشور در دست داشتن.تو دوران پادشاهی ظاهرشاه اون روابط دیپلماتیک افغانستان رو با خیلی از کشورها توسعه داد و شروع کرد به مدرن‌سازی کشور. دانشگاه مختلفی رو تاسیس کرد و آموزش رو برای زنان آزاد کرد. ظاهرشاه قانون اساسی جدیدی هم برای کشور تهیه کرد و نظام پادشاهی مشروطه رو حاکم بر افغانستان کرد. بد نیست بدونید که همین قانون اساسی که در زمان ظاهرشاه تصویب شده بود، بعدها در سال ۱۳۸۰ که آمریکا به افغانستان حمله کرد و طالبان رو شکست داد مجدد قانون اساسی کشور شد؛ البته با حذف موارد مربوط به سلطنت.ظاهرشاه تو دوران پادشاهیش از هیچ حزب خاصی طرفداری نمی‌کرد و یکی از بزرگترین دستاوردش هم این بود که تو دوره‌ پادشاهیش تونست در افغانستان صلح پایدار برقرار بکنه و با قراردادهایی که با شرکت‌های خارجی می‌بست تونست روز به روز کشور رو به سمت مدرن شدن هدایت کنه. جاده و راه‌آهن و سد و ساختمان‌سازی و خیلی چیزای دیگه. یه کار مهم و پرچالشی هم که ظاهرشاه کرد این بود که با تصویب قانونی در سال ۱۳۴۳ واژه‌ «افغان» را برای اولین بار با تعریف جدیدی برای همه‌ افراد شهروند کشور افغانستان به کار برد. یه کم توضیح میدم موضوع جا بیفته.ببینید افغانستان مثل ایران و خیلی از کشورای دیگه از اقوام مختلفی تشکیل شده. تقریبا چهل پنجاه درصد از مردم افغانستان از قوم پشتون یا همون افغان هستن. حدود ۲۰ تا ۲۵ درصد مردم از قوم تاجیک، حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد از قوم هزاره و حدود ۱۰ درصد از قوم ازبک هستند و البته اقوام دیگه‌ای هم هستن که دیگه درصدشون خیلی کمتره. خب همونطور که مشخصه از بین چهار قوم پشتون و تاجیک و هزاره و ازبک، پشتون‌ها یا همون افغان‌ها از نظر جمعیت تعدادشون از اقوام دیگه خیلی بیشتره ولی اونا همه‌ مردم افغانستان نیستن.حالا کاری که ظاهرشاه کرد این بود که با تعریف جدیدی از واژه‌ افغان این واژه را به تمام کسانی که تابعیت کشور افغانستان را دارند اطلاق کرد که به تبع این کارش مورد پسند اقوام دیگه نبود و جالبه که حتی تا امروز هم درسته که کشورهای دیگه مثل ایران به تمام مردم افغانستان افغان میگن ولی تو خود افغانستان کماکان واژه‌ افغان به مردم قوم پشتون اطلاق میشه. خب از موضومون دور نشیم. گفتیم که ظاهرشاه داشت به آرومی کشور افغانستان رو به یک کشور مدرن تبدیل می‌کرد. به افغانستان در صلح و آرامش نسبی به سر می‌برد.البته منتقدان ظاهرشاه هم اونو به قبضه قدرت و سپردن تمام مقامات مهم اداری به افراد خانوادش متهم می‌کردند که پر بیراهم نمی‌گفتن. چند سال آخر پادشاهی ظاهرشاه مصادف شده بود با اوج برو بیای کمونیست‌ها و قدرت گرفتن شوروی سابق. افغانستان هم مثل خیلی از کشورای دیگه تحت تاثیر افکار کمونیستی قرار گرفته بود و جامعه روشنفکر افغانستان به دنبال اتوپیا «Utopia» آرمانشهر کمونیستی خودشون بودن و روز به روز با حمایت مستقیم و غیر مستقیم شوروی قوی و قوی‌تر می‌شدن.تا اینکه در سال ۱۳۵۲ وقتی ظاهرشاه به ایتالیا سفر کرده بود، رژیم شاهنشاهی ظاهرشاه در کودتایی به سرکردگی سیاست‌مدار با نفوذی به نام «داوودخان» که پسر عموی ظاهرشاه بود سرنگون شد. داوودخان پسر عموی ظاهرشاه در نبود شاه کشور کودتا کرد و خودش جای اون گرفت. دقت کنید که قراره تو این اپیزود با نام شش نفر از افرادی که تو تاریخ افغانستان نقش پررنگی را داشتند رو بیاریم و شما رو به این افراد آشنا کنیم. نفر اول ظاهرشاه بود و نفر دوم داوودخان.این آقای داوودخان خودش ده سال نخست وزیر ظاهرشاه بود و قدرت زیادی هم داشت. داوودخان می‌خواست قدرت پادشاهی رو محدود کنه و کشور را به سوی جمهوری هدایت کنه. در دوران نخست وزیریش هم سعی کرد آزادی بیان و آزادی احزاب رو بیشتر کنه ولی در کل با توجه به اختلافاتی که با ظاهرشاه داشت از سمتش کنار گذاشته شد و مدت زیادی هم خونه‌نشین و چون آدمی نبود که بتونه یه گوشه آروم بشین و تشنه‌ قدرت بود، نقشه‌ کودتا را کشید و با توجه به رابطه‌ نزدیکی که با کمونیست‌ها داشت با حمایت شوروی و حزب خلق کمونیست، نقشش به راحتی هرچه تمام اجرا کرد و نظام پادشاهی ۲۲۵ ساله‌ افغانستان را سرنگون‌ کرد.بلافاصله بعد از کودتا هم یه پیام برای ظاهرشاه که گفتیم زمان کودتا در ایتالیا بود ارسال کرد که من کودتا کردم؛ اگه می‌خوای جون خانوادت در امان باشه دست به هیچ کاری نزن و همونجا تو ایتالیا بمون. ظاهرشاه هم جواب پیام پسرعموی کودتاگرش رو در کمال تعجب اینطوری داد که «برادرم! جناب رئیس جمهور! از وقتی که جریانات اخیر رو شنیدم دارم به آینده‌ افغانستان فکر می‌کنم. حالا که مردم افغانستان از رژیم جمهوریت استقبال می‌کنند من هم برای احترام به اراده‌ مردم استعفای خود را اعلام می‌کنم. دعای من این است که خداوند حامی کشور و هموطنان من باشد.»دیگه برای داوودخان چی از این بهتر؟ و اینطوری بود که داوودخان پایان فصل پادشاهی در کتاب تاریخ افغانستان را رقم زد. ساعت ۷ شب، ۲۶ تیرماه، سال ۱۳۵۲ داوودخان در رادیو کابل سقوط نظام پادشاهی و شروع جمهوریت در افغانستان رو اعلام کرد.(۱۵:۳۰ـ۱۵:۴۹) صدای ضبط‌شده ظاهرشاهقبل از اینکه داستان جلوتر ببریم بذارید یه کم از حال و هوای اون دوران افغانستان براتون بگم که شرایط رو بهتر درک کنی. زمانی که ما الان داریم تاریخ رو روایت می‌کنیم، یعنی حول و حوش سال ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۷ اکثر جمعیت افغانستان روستانشین، عمدتا بی‌سواد و به شدت مذهبی بودن و اندک جمعیت روشنفکر و تحصیل‌کرده افغانستان سعی می‌کردن کشور رو از یه جامعه‌ سنتی به یه جامعه‌ مدرن تبدیل کنن.افغانستان در مسیر تمدن قرار گرفته بود و احزاب سیاسی هم شروع به فعالیت‌های گسترده کرده‌ بودن. با توجه به قدرت گرفتن شوروی و جو کمونیستی حاکم بر کشورهای جهان تو افغانستان از اولین جنبش‌هایی که فعالیت سیاسی کردن حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود با عقاید مارکسیستی. این حزب نفوذ زیادی هم بین دانشجوها و طبقه روشنفکر و مقامات دولتی داشت. در مقابل این حزب رقیب اون‌ها جنبش بنیادگرای اسلامی بود که به هیچ عنوان تفکرات کمونیستی را قبول نداشت و مدینه‌ فاضله‌ اونا جامعه‌ای بود با قوانینی کاملا مبتنی بر شریعت اسلام ولی خب اونا قدرت حزب دموکراتیک خلق رو نداشتن و کمونیست‌ها خیلی قوی‌تر از اسلام‌گراها بودن.حزب کمونیستی دموکراتیک خلق با حمایت مستقیم و بی‌پرده شوروی فعالیت می‌کرد و می‌خواست با سرعت هرچه تمام تغییرات اساسی رو تو جامعه‌ سنتی و مذهبی افغانستان انجام بده و کشور رو مدرن کنه. بدون اینکه زیرساخت‌های لازم تو افغانستان فراهم شده باشه و مردم آمادگی تغییرات رو از لحاظ روانی و فرهنگی داشته باشن. شوروی با ارتباط خوبی که با افغانستان داشت اومده بود تو افغانستان کلی کار کرده بود. خطوط سراسری انتقال لوله‌ گاز درست کرده بود. مدارس مدرن تاسیس کرده بود. کارخونه زده بود و کلی تو افغانستان خرج کرده بود.البته که سلام گرگ بی‌طمع نبود و شوروی هم دنبال منافع خودش بود. در کنار شوروی آمریکا هم تو افغانستان بود و سرمایه‌گذاری می‌کرد و با شوروی هم رقابت می‌کرد ولی بعد از ماجرای کودتا دیگه آمریکا پا پس کشید. چون می‌دید که افغانستان روز به روز داره به شوروی نزدیک‌تر میشه. برای همینم کمک‌ها به افغانستان قطع کرد و میدون رو برای شوروی خالی‌ کرد. حالا برگردیم پیش داوودخان.داوودخان بعد از کودتا هرچی پست مهم و حساس بود رو برای خودش برداشت. ایشون همزمان وزیر دفاع، وزیر کشور و صدر اعظم یا همان نخست وزیر افغانستان بود و بعد از به قدرت رسیدن به بهانه‌ جلوگیری از هرج و مرج خیلی سریع پارلمان کشور رو بست و در تمامی روزنامه‌های منتقد رو تخته کرد. داوود خان با وجود اینکه با حمایت کامل شوروی اومده بود سرکار ولی بعد از به قدرت رسیدن سعی کرد با بقیه‌ کشورهای جهان رابطه‌اشو خوب کنه. برای همینم اومد سمت ایران و پاکستان و با کشورهای غربی هم هم صحبت شد.حتی وزیر خارجه‌ آمریکا هم اومد افغانستان و این رفت‌وآمدها و خوش و بش با دنیای غرب باعث شد که رابطه‌ داوودخان با حزب دموکراتیک و خلق کمونیست و شوروی یواش یواش شکراب بشه. تا اونجایی که در اواخر سال ۱۳۵۵ حتی یک وزیر کمونیست هم تو کابینه‌ داوودخان نبود و دیگه عملا داوودخان رفت تو جنگ خاموش داخلی با حزب دموکراتیک. خر هر دو طرف ماجرا یعنی هم داوودخان و هم حزب خلق شروع کردن به قتل و ترور نفرات جناح مقابل. کار تا جایی بیخ پیدا کرد که هر آدم سیاسی تو افغانستان منتظر بود که امروز فردا جناح رقیب بیاد سراغش.در نهایت یکی از همین ترورها بود که نقش تعیین‌کننده‌ای تو سرنوشت و اتفاقات بعدی افغانستان داشت ترور شخصی به نام «میر اکبر خیبر». این آقای خیبر از بنیانگذاران حزب دموکراتیک خلق و یکی از سران این حزب بود. هیچ وقتم معلوم نشد که واقعا ترور خیبر به دست داوودخان انجام شده و یا هم حزبی‌های کمونیست خیبر برای اینکه با یه تیر دو نشون بزنن اون ترور کردن. یعنی با ترورش همین کار و بندازن گردن داوودخان و هم اینکه اونو از قدرت کنار بزنند و قدرت رو میون خودشون تقسیم کنن.در نهایت هر چند که مشخص نشد این ترور کار کی بوده ولی عواقب این ترور خیلی وخیم بود. حزب دموکراتیک خلق دیگه برای داوودخان شمشیر از رو بسته و داوودخان هم تمام سران حزب رو خیلیای دیگه رو گرفت انداخت زندان. همه‌ سران حزب را زندانی کرد؛ الا شخصی به نام «حفیظ‌الله امین» که ایشون رو در حصر خانگی نگه‌ داشت. از شش نفری که قراره تو این اپیزود باهاشون آشنا بشید نفر سوم همین آقای حفیظ‌الله امینه که تو حصر خونگیه.این آقای امین یکی از افراد رده بالای حزب دموکراتیک خلق و از مخالفان داوودخان بود که منتظر یه فرصت بود تا با یک کودتا داوودخان رو کله‌پا کنه. بعد از ترور میراکبر خیبر، داوودخان که می‌دونست هم حزبی‌های خیبر بیکار نمی‌شینند همشون زندانی کرد و امین را هم در حصر خانگی نگه داشت ولی حتی حصر خانگی هم مانع از پیشبرد نقشه‌ کودتای امین نشد. امین و هم حزبی‌های کمونیستش با کمک شوروی نقششون کشیده بودن و دیگه هیچ کسم جلودار اونا نبود و برای همینم طبق نقشه‌ قبلی در هفتم اردیبهشت سال ۱۳۵۷ حفیظ‍‌الله امین از داخل حصر خونگی فرمان شروع کودتا را صادر کرد.با صدور فرمان امین، صدای شلیک‌ها بلند شد و بعد کابل بود و بوی خون و باروت. صدای زنجیر تانک‌ها و صدای تیراندازی‌ها از کوچه پس کوچه‌های کابل شنیده می‌شد. جت‌های جنگی شوروی بر فراز کابل رژه می‌رفتند. داوودخان در ارگ محاصره شده بود. حملات هوایی به ارگ داوودخان شروع شد. داوودخان خونوادشو فرستاد به زیرزمین ارگ و خودش تفنگ به دست با کودتاچی‌ها جنگید اما مقاومت با ایده‌ای نداشت و ارگ سقوط‌ کرد.کودتای کمونیست‌ها پیروز شد و شامگاه هفتم اردیبهشت سال ۵۷، حفیظ‌الله امین خبر مرگ داوودخان و سقوط دولت اون‌ رو از رادیو کابل اینطوری اعلام کرد.(۲۴:۱۴ـ۲۴:۳۵) صدای ضبط‌شده حفیظ‌الله امیندر زبان افغان‌ها به ماه اردیبهشت «ماه ثور» گفته میشه و چون کودتا در هفت اردیبهشت اتفاق افتاده بود، این کودتا به نام «کودتای هفت ثور» معروف شد که بدون تردید یکی از بزرگترین وقایع تاریخی افغانستان هم بوده. کودتایی که منجر به سرنگونی نظام جمهوری و ظهور نظام کمونیستی در افغانستان بود. البته طرفداران این واقعه اسمش رو گذاشتن «انقلاب هفت صور». واقعا من نمی‌دونم اگه کودتا بده خب چرا اینا این کارو می‌کنن؟ اگه خوبه پس چرا بعدش اسمشو عوض می‌کنی؟اپیزود قذافی رو یادتونه؟ اونم اسم کودتای نظامی خودش گذاشته بود انقلاب. در هر صورت کل عمر ریاست داوودخان بر افغانستان حدود پنج سال بیشتر نبود و داوودخان به همراه هفده نفر از اعضای خانواده‌اش به دست سربازهای شوروی در کاخ ریاست جمهوری تیر بارون شد. بعد از داوودخان قرار بود کشور توسط حزب دموکراتیک خلق اداره بشه. برای همینم نفر اول این حزب شخصی به نام «نورمحمد تَرَکی» شد. نخست وزیر و نفر اول کشور. آقای نورمحمد ترکی نفر چهارم از شش نفری که باید باهاشون آشنا بشی.نفر اول ظاهرشاه بود که با کودتای نفر دوم یعنی داوودخان قدرت رو از دست داد و در ایتالیا ماندگار شد. نفر سوم حفیظ‌الله امین بود که نقشه‌ کودتای هفت ثور را کشید و داوود خان را به کمک شوروی کشت و الان کشور افتاده دست رهبر کمونیست‌ها، نفر چهارم داستان ما جناب آقای نورمحمد ترکی. ترکی بعد از به قدرت رسیدن نظام حکومتی افغانستان را به «جمهوری دموکراتیک» تغییر داد و همینطور که از اسم این نظام مشخصه، افغانستان بعد از نظام پادشاهی ظاهرشاه و نظام جمهوری داوودخان این بار افتاد دست نظام کمونیستی ترکی.ترکی با توجه به ایدئولوژی حاکم بر نظام شروع کرد به تقسیم زمین‌های زمین‌دارها و سرمایه دارها بین دهقان‌ها. طلب زمین‌دارها هم از دهقانان مردم لغو کرد. آزادی‌های اجتماعی و زیاد کرد. برای اولین بار تو کابینه‌ دولت از وزیر زن استفاده کرد. پرچم کشور رو عوض کرد و به رنگ سرخ که نماد کمونیست‌ها بود درآورد و از اون طرفم تاب و تحمل هیچ نقدی رو نداشت و هر کس کوچکترین انتقادی می‌کرد جاش گوشه‌ زندان بود.این بگیر و ببند و اعدام‌ها و از طرفی هم اقداماتی که ترکی بر خلاف باورها و مذهب مردم می‌کرد، باعث شد که نارضایتی و اعتراضات مردم خیلی زودتر از حد تصور شروع بشه. ترکی و هم‌حزبی‌هاشم می‌خواستن تو جامعه‌ عقب مونده افغانستان به سرعت همه چی رو تغییر بدن و ره صد ساله رو یک شبه طی کنن. خب از طرفی هم با توجه به سیاست‌های کمونیستی یه سری اصلاحات ارضی هم می‌خواستن داشته باشن که با مخالفت صاحبین املاک و مزارع روبه‌رو شدن. صدای اعتراضات یواش یواش بلند شد.اعتراضات کسایی که فکر می‌کردند دین و ایمانشون ازشون گرفته شده. کسایی که فکر می‌کردند دولت دار و ندارشون رو ازشون گرفته. کسایی که می‌دیدن مدارس مختلط شده. زن‌ها دامن می‌پوشند و به عقیده‌ خودشون این بی حرمتی به عقایدشون رو نمی‌تونستن تحمل کنن.اولین اعتراضات از هرات شروع شد. اونجا تعدادی از نیروهای نظامی هم به مردم پیوستند و موفقیت‌هایی هم داشتن ولی پاسخ دولت کوبنده بود و دولت به کمک نیروهای شوروی از زمین و آسمون به هرات حمله کرد و شهرو با خاک یکسان کرد. ۲۴ هزار نفر تو این درگیری‌ها کشته شدن؛ ۲۴ هزار نفر. تو شهرای دیگه هم معترضین به زندان افتادن و تعداد زیادی از اونا هم اعدام‌ شدن. اسلام‌گراها هم فرار کردن به سمت ایران و پاکستان و از این کشورها به صورت پارتیزانی به نیروهای کمونیستی حاکم حمله می‌کردن.تازه حتی هم حزبی‌های دولت ترکی از بگیر و ببندها در امان نموندن. اختلافات درون حزبی به اوج خودش رسیده بود. ترکی این اعتراضات و اختلافات می‌دید، سعی می‌کرد با تمام توانش صداهای مخالفینش خاموش کنه. اون با توجه به اوضاع نابسامان حاکم بر کشور از به قدرت رسیدن هر کس دیگه‌ای جز خودش ترس و واهمه داشت. حتی از حفیظ‌الله امین که با نقشه‌ کودتا خودشو قدرت رسونده بود می‌ترسید. همین روز به روز در کنار ترکی قوی‌تر می‌شد و این قدرت امین ترکی را نگران کرده بود.جنگ قدرت کم‌کم بین این دو دوست قدیمی و دو هم حزبی بیشتر و بیشتر شد و کار به جایی رسید که ترکی تو یکی از سخنرانی‌هایش تو مسکو خطاب به حاضرین گفته بود که ما در افغانستان تو حزبمون یه سرطان داریم که من وظیفه دارم این سرطانو درمونش کنم و حزب رو از شرش خلاص کنم و به زودی این کار می‌کنم. منظور از سرطان کاملا مشخص بود که حفیظ‌الله امینه. خبر این صحبت‌های ترکی قبل از خودش رسید به امین تو افغانستان ولی با این وجود امین برای اینکه قافیه رو نوازه رفت فرودگاه به استقبال ترکی که داشت از مسکو برمی‌گشت تا به ترکی نشون بده قضیه اونقدرا هم که تو فکر می‌کنی بیخ پیدا نکرده.در صورتی که در پشت صحنه اوضاع جور دیگه‌ای بود و امین داشت تمام تلاشش می‌کرد که ترکی رو از قدرت برکنار کنه و با هر کسی که می‌تونست کمکش کنه رایزنی می‌کرد. خلاصه که امین تو اولین فرصت مناسب و قبل از اینکه ترکی بخواد بلایی سرش بیاره پیش‌دستی کرد و با یه تیم نظامی تا دندون مسلح به کاخ ترکی حمله کرد. نزدیکان ترکی را کشت و خودش هم دستگیر و زندانی کرد و تو رادیو و روزنامه‌ها هم این خبر پخش شد که ترکی به علت بیماری از قدرت کناره‌گیری کرده و به جای اون جناب آقای حفیظ‌الله امین نفر اول کشوره.ترکی دو هفته در اسارت امین بود و بعد به دستور امین نگهبان‌های ترکی او در زندان با بالش خفه کردن و کشتنش. نورمحمد ترکی رئیس دولت دموکراتیک خلق افغانستان کمتر از بیست ماه بعد از به قدرت رسیدنش به دستور امین با بالش خفه شد. ۱۸ مهر سال ۱۳۵۸ رادیو کابل اعلام کرد نورمحمد ترکی رئیس شورای انقلابی کشور به علت بیماری از دنیا رفت و جنازه‌اش در مقبره‌ فامیلیش به خاک سپرده شد.بعد از قتل ترکی امین یه بیانیه بر ضد ترکی برای مردم افغانستان آماده کرد و رفت رادیو کابل و شروع کرد به خوندن بیانیه و همه‌ تقصیرات و اوضاع نابسامان کشور انداخت گردن ترکی. یه لیست دوازده هزار نفری هم از کشته شده‌های جریانات افغانستان آماده کرد و گفت همه‌ اینا با دستور مستقیم ترکی کشته‌ شدن. در طول مدتی که امین داشت بیانیه‌اشو می‌خوند شاد و شنگول بود. کبکش خروس می‌خوند. چون دیگه از زیر سایه‌ رفیق قدیمیش نورمحمد ترکی که بهش می‌گفت استاد بیرون اومده بود و خودش همه‌کاره‌ کشور شده بود. با هم به صدای خوشحال امین در رادیو کابل در حال خوندن بیانیه گوش بدیم.(۳۳:۴۴ـ۳۵:۰۹)خب امین اومد سر کار ولی این تغییر اونی نبود که مردم بخوان. چیزی که مردم می‌دیدن یه جنگ درون حزبی بر سر قدرت بود که به واقعه همین‌طور بود. تازه علاوه بر مردم شوروی هم راضی به این خونریزی‌ها و هرج و مرج نبودن. شوروی میگه که این همه سرمایه‌گذاری و کمکی که به افغانستان کرده داره با اختلافات درون حزبی و تظاهرات مردم نابود میشه و اینا دارن همدیگه رو می‌کشن و نابود می‌کنن. تازه در نهایت کسی اومده سر کار که شوروی زیاد ازش دل خوشی نداره.حقیقت اینه که امین همچین بدش نمیومد که با آمریکا و کشورهای اروپایی ارتباطشو نزدیک‌تر کنه و این موضوع رو شوروی هم می‌دونست و اصلا برای همین بود که گزینه‌ اول شوروی بعد از ترکی برای اداره افغانستان حفیظ الله امین نبود؛ بلکه شخصی بود به نام «بَبرَک کارمَل». این آقای ببرک کارمل پنجمین نفر از شش نفریه که تو داستان تاریخ معاصر افغانستان به شما معرفی میشه. پس الان که امین قدرت به دست گرفته شوروی جلوش ببرک کارمل علم کرد.جالب اینه که هم امین و هم ترکی و هم کارمل از اعضای یک جبهه بودن و هر سه نفر کمونیست و از اعضای حزب دموکراتیک خلق بودن. حزبی که حتی درون خودشم نمی‌تونست به شعاراش عمل بکنه و نمی‌تونستن با هم سازش کنن. چه برسه به اینکه بخوان برای کل مردم افغانستان تصمیم‌گیری کنن.تفاوت اصلی که ببرک کارمل با امین داشت، این بود که اون کاملا مطیع و گوش به فرمان شوروی بود و یه جورایی به صورت مطلق حافظ منافع شوروی در افغانستان بود ولی خب امینم با این همه کشت و کشتاری که راه انداخته بود و با هزار بدبختی که به قدرت رسیده بود تو این راه دو بار نفر اول کشور و سر به نیست کرده بود، به همین راحتیا حاضر نمی‌شد میدون رو برای کارمند خالی کنه ولی نکته اینجا بود که رقیب اصلی امین در اصل کارمند نبود. رقیب و دشمن اصلی امین شوروی بود که دیگه تصمیم قطعیشو گرفته بود که امین نباید در قدرت باقی بمونه.حالا مسائله اصلی برای کا گ ب «KGB» این بود که چطور دخل امین رو بیارن؟ با مسمومیت؟ با ترور؟ با کودتا؟ کا گ ب هم که همه می‌دونیم سرویس اطلاعاتی و امنیتی شوروی بود که مسئول قتل هزاران نفر در سراسر جهان بود؛ از خودی گرفته تا غیرخودی. کا گ ب در نهایت تصمیم گرفت که با یه نقشه‌ حساب شده اول امین رو مسموم کنه. بعد بکشتش و همزمان هم نیروهای نظامی شوروی وارد خاک افغانستان بشن و این بار دیگه خود شوروی با استقرار نیروهای نظامیش بیاد و کار یکسره کنه و کنترل کشور به دست بگیره.برای اجرای نقشه یکی از اعضای کا گ ب به عنوان آشپز امین در کاخ اون مشغول کار شد. وظیفش ریختن زهر در غذای امین بود. قرار بود بعد از مسمومیت امین ساعت ده شب نیروهای نظامی بیان و کنترل کاخ امین رو به دست بگیرن. اسم عملیات هم یورش ۳۳۳ بود. روز عملیات رسید و حوالی ساعت ۶ عصر مثل همیشه وقت خوردن غذا شد. اونم چه غذایی! غذایی که کا گ‌ ب برای امین درست کرده بود!طبق نقشه بعد از صرف غذا باید چهار ساعت بعد یعنی حوالی ساعت ده شب امین از حال می‌رفت و عملیات شروع می‌شد ولی این وسط یه چیزی اشتباه شده بود. موضوع این بود که امین و تمام افرادی که ساعت شش عصر اون غذا رو خورده‌ بودن، بلافاصله بعد از خوردن غذا از هوش رفتن و قرار نبود که اونا انقدر زود از هوش برن. با بی‌هوش شدن امین دو تا دکتر روز که از ماجرا بی‌خبر بودن، اومدن بالا سرش و شروع کردن به شستشوی معده و به هوش آوردن امین. اعضای کا گ ب که دیدن نقشه داره نقش بر آب میشه مجبور شدند تقریبا ۴ ساعت زودتر و در ساعت ۶ و ۲۵ دقیقه عملیات رو شروع کنن و این کارم کردن.اول با چند تا موشک کاخ رو هدف گرفتن و بعد سربازها وارد عملیات شدن. گارد امنیتی هم شروع به دفاع کرد و درگیری‌ها اوج گرفت. دقایقی بعد که امین به هوش اومد، از اتفاقات شوکه شده بود. اصلا به ذهنش هم خطور نمی‌کرد که پشت دیوارهای کاخش نیروهای شوروی باشد و کا گ ب پشت قضیه باشه و این نشون دهنده‌ اعتماد عمیق امین تا دقایق آخر عمرش به شوروی بود. سربازهای شوروی بعد از شکست مقاومت محافظان کاخ وارد کاخ شدند و به سمت اتاق امین رفتن. دختر کوچک امین که اولین سربازا رو دید به اونا گفت شلیک نکنید! اینجا دفتر امین رئیس جمهور افغانستانه!سربازهای روس از دختر امین خواستن که اتاق امین رو نشون بده و دختر امین هم با خیال خام خودش که سربازها می‌خوان از پدرش محافظت کنند اتاق رو نشون داد. سربازان روس هم به محض دیدن امین اونو به رگبار بستن. کل عملیات ۴۵ دقیقه بیشتر طول نکشید. شوروی کمتر از یک ساعت سرنوشت یک کشور رو عوض کرد. جنازه‌ امین و دو تن از پسراش همونجا پشت کاخ دفن شد و در همان شب در ششم دی ماه سال ۱۳۵۸ ببرک کارمل رفت به رادیو کابل و خبر مرگ حفیظ‌الله امین رو اینطور اعلام کرد.(۴۲:۰۰ـ۴۳:۰۰) صدای ضبط‌شده ببرک کارملاین اقدام نظامی مستقیم شوروی صدای کل کشورهای جهان را درآورده بود. از آمریکا که دشمن اصلیش بود تا عربستان و تمامی کشورهای اروپایی. مگه میشه؟ مگه داریم که یه کشور ابرقدرت پاشه بره نیروهای نظامیش و ببره توی یه کشور دیگه پیاده کنه، کشور رو بگیره دولت رو سرنگون کنه و رهبر دست‌نشانده‌ خودش بذاره؟ ولی شوروی داشت کار خودش می‌کرد. اونا تمامی مقامات ارشد دولت قبل احضار کردند و همشون بازداشت کردن. دیگه زندان‌ها جا برای آدم جدید نداشت.شوروی که می‌دید الان دیگه ممکنه کشور از شدت خشم منفجر بشه، اومد تمامی زندان‌های سیاسی آزاد کرد تا اینطوری وجهه دولت اعتلافی جدید رو خوب نشون بده. پرچم کشورم به همون پرچم قبل از سلطه کمونیسم برگشت. اصلاحات مد نظر شوروی و مارکسیست‌ها هم توسط کارمل از سر گرفته شد. اولویت رو آموزش بود و آزادی زنان و باز هم همون سرعت در تغییرات و اشتباهات گذشته تکرار شد. زن‌ها از کارهای فنی گرفته تا رانندگی اتوبوس که به ظاهر شغلی مردونه بود داشتن کار می‌کردن. شاید امروز یه جوان افغانی باورش نشه که همین سی چهل سال پیش زن‌ها تو کابل پشت فرمون اتوبوس میشستن و تو هر کاری شرکت می‌کردن ولی خوب یا بد درست یا غلط جامعه اون روز افغانستان پذیرای این همه تغییر نبود.اعتراضات دوباره شروع شد. مردم روی پشت بام‌ها فریاد الله اکبر سر می‌دادند و مساجد در بلندگوها این فریادها را با صدای بلند پخش می‌کردن. مردم می‌دیدند که با اشغال شوروی و تغییر دولت انگار هیچی عوض نشده. کمونیست برای مردم شده بود نماد کفر. دولت همون دولت بی‌دین و ایمونه و داره کارهای قبلی رو می‌کنه. همون بگیر و بندها و به عقیده‌ خودشون همون بی‌حرمتی به مقدسات هم داشت اتفاق می‌افتاد.واقعیتم این بود که خب خط فکری دولت کمونیستی جدید که با قبلی فرقی نداشت. فقط آدماش عوض شده بودن. وضعیت کشور آشفته‌ بود. اصلاحات ارضی و حکومت کمونیستی اگه تو خود شوروی جواب داده بود، تو افغانستان هم جواب نداده بود یا بهتره بگیم همونطور که تو شوروی جواب نداد و افغانستان جواب نداد. خیلی از مردم خونه زندگیشون رو جمع کردن و به سمت مرزهای پاکستان و ایران رفتن.دولت‌های ایران و پاکستان هم کنار مرز اردوگاه‌های بزرگی رو برای این مهاجرین بی‌چاره درست کرده بودند و مهاجرین تو چادر در کنار هم با کمترین امکانات زندگی می‌کردن و البته این موضوع زمینه‌ بسیار خوبی بود برای اینکه اونا بتونن با هم جبهه‌های جنگ علیه دولت دست نشانده شوروی را تشکیل بدن .دولت هم که فرسنگ‌ها با اونا فاصله داشت و دیگه نمی‌تونست بیاد اونجا دم مرز اینا رو بگیره و زندانی‌شون کنه. جوونایی که می‌دیدن خونه زندگیشون نابود شده، کشورشون نابود شده و هیچی برای از دست دادن ندارند، به فرمان روحانیون مذهبی آماده‌ جهاد بودن.به عقیده‌ اون‌ها حکومت مرکزی به علاوه‌ شوروی نمونه‌ بارز کفار بودند و جنگ با کفار هم که برای مجاهدین متعصب افغان موجب از واجبات بود. هر روز صدها نفر به گروه‌های اسلام‌گرای آماده‌ جهاد اضافه می‌شدند. پیر و جوان از جاهای مختلف میومدن که به این گروه‌های نظامی اسلامگرا ملحق بشن. کشورهای عربی و آمریکا هم سیاست رو تو این می‌دیدن که از این گروه‌ها تمام قد حمایت مالی و نظامی بکنن تا جوونا برن تو مبارزه با شوروی دشمن اصلی آمریکا جونشونو فدا کنن.برای همین هرچقدر سلاح و مهمات و پول می‌خواستند در اختیارشون قرار می‌گرفت. حتی خیلی وقتا افغان‌ها کار با اسلحه‌ آمریکایی رو بلد نبودن و آمریکایی‌ها پشت مرزهای افغانستان به اونا آموزش‌های نظامی هم می‌دادن. خب آینده‌ این مجهز کردن نیروهای شبه نظامی رو امروزه همه می‌دونیم دیگه؟ یه روز آمریکا از اون ور دنیا اومد دست مجاهدین سلاح داد. بهشون آموزش نظامی داد و همین سلاح‌ها و آموزش‌های نظامی بعدا بلای جون خود آمریکا شد.برژینسکی «Brzezinski» مشاور امنیتی کارتر سال ۱۳۵۹ شخصا پا شد اومد پشت مرزهای پاکستان و افغانستان و تو اردوگاه مهاجرین افغان با نیروهای جهادی افغان صحبت کرد. گفت ببینید اون کشور شماست. شما باید برید مسجدتون از اونا پس بگیرید. شما حتما پیروز می‌شید. چون حق با شماست و خدا هم با شماست. ما هم که کمکتون می‌کنیم.آقای برژینسکی شده بود روحانی دینی و همون حرف‌هایی رو به مجاهدین می‌زد که دولت اسلامی داعش و طالبان و القاعده به نیروهای انتحاری می‌زنن و اونا رو تهییج می‌کنن و این آغاز تشکیل گروه‌های مذهبی افراطی همچون القاعده بود و زمینه‌ساز قدرت گرفتن افرادی مثل بن‌لادن. بن‌لادن و خیلی از مسلمان‌های دیگه از سراسر دنیا داوطلبانه به افغانستان میومدن تا به زعم خودشون در جبهه‌ جنگ با کفار در کنار مسلمان‌های افغان بجنگن و به درجه‌ رفیع شهادت برسن.ظرف یک سال چهارصد هزار نفر از نیروهای مجاهدین مسلح و آموزش دیده شدن و مجاهدین روز به روز قوی‌تر می‌شدند و شهر به شهر جلوتر میومدن. جنگ بین مجاهدین با حمایت عربستان و آمریکا از یک طرف و طرف دیگه حکومت مرکزی با پشتیبانی مستقیم نظامیان شوروی ادامه داشت. چهار سال وضع همین‌طور ادامه پیدا کرد. برادر، برادر می‌کشت. هیچکدوم از نیروهای دو طرف به هم رحم نمی‌کردند. تو جنگ اونا اسیر معنا نداشت. اگه کسی اسیر می‌شد همون روز کشته می‌شد.هر چقدر که جنگ طولانی‌تر می‌شد، سربازهای ارتش افغانستان یا فرار می‌کردند یا به مجاهدین ملحق می‌شدند ولی شوروی دست بردار نبود. کار به اینجا رسید، نیروهای شوروی با هواپیماها و جت‌های نظامی اومدن سراغ مجاهدین و از آسمون آتشی بود که روی سر مجاهدین ریخته می‌شد. ارتش با کمک نیروهای شوروی مرزها را کنترل می‌کردند که اسلحه‌ نظامی و مواد غذایی دست مجاهدین نیفته. اونا زمین و آسمون رو برای مقابله با مجاهدین به هم دوخته بودن.سال ۱۳۶۴ آمریکا تصمیم گرفت اسلحه‌ جدیدی به مجاهدین بده که اونا بتونن جلوی حمله‌های هوایی مقاومت کنن. اسلحه‌ به نام استینگر «STINGER» که قابل حمل بود و می‌تونست از روی زمین به سمت جنگنده‌ها شلیک کنه و این سلاح با دنبال کردن حرارت جنگنده‌ها بهشون برخورد می‌کرد و نابودشون می‌کرد. شاید نیاز به تکرار نباشه که همین اسلحه‌ که اون روز جنگنده‌های شوروی رو میزدن، چند سال بعد جنگنده‌های آمریکا را می‌زدن.جنگ داشت طولانی میشد و اوضاع شوروی هم داخل مرزهای خودش اصلا خوب نبود. تو شوروی گورباچف «Gorbachev» اومده بود روی کار و از اولین اقدامات هم این بود که می‌خواست نیروهای نظامیش رو از افغانستان خارج کنه. اقتصاد شوروی هم دیگه نمی‌تونست این همه هزینه‌ جنگ افغانستانو تحمل کنه. گورباچف اومد رهبر افغانستان عوض کرد و با برکناری ببرک کارمل آقای «محمد نجیب‌الله» رو گذاشت سرکار و نجیب‌الله هم اعلام کرد که ما آماده آشتی ملی هستیم و می‌خوایم جنگ رو تمومش کنیم.آقای نجیب الله که به نام «دکتر نجیب» شناخته میشه، آخرین نفر از شش نفریه که قراره شما تو این اپیزود باهاش آشنا بشید. یه مرور کنیم؟ از ظاهرشاه و حکومت پادشاهی چهل سالش گفتیم. از داوودخان که کودتا کرد و نظام جمهوری رو تو افغانستان آورد و پنج سالم سر کار بود گفتیم. بعد رسیدیم به کودتای امین و روی کار اومدن نورمحمد ترکی. بعد کشته شدن ترکی به دست دوست و هم‌رزمش حفیظ‌الله امین و پایان دوره‌ یک سال و نیمه‌ ترکی.در آخر هم از به روی کار اومدن ببرک کارمل با دخالت مستقیم نظامی شوروی و پایان دوره‌ صد روزه‌ حکومت امین گفتیم و اینطوری شما رو با نفرات اول کشور افغانستان از زمان پادشاهی ظاهرشاه به بعد آشنا کردیم و الانم که شوروی داره نفس‌های آخرشو می‌کشه و در آستانه فروپاشی اومده ببرک کارمل رو برکنار کرده و دکتر نجیب و به جاش گذاشته تا اینطوری بتونه تو افغانستان آشتی ملی ایجاد کنه و بیشتر از این هزینه نده.با روی کار اومدن دکتر نجیب، مذاکرات آشتی ملی شروع شد. آمریکا می‌خواست در جریان مذاکرات مجاهدین هم نقش داشته باشن. آمریکا خیلی علاقه‌مند بود که مجاهدین بتونن کنترل کشور رو به دست بگیرن ولی شوروی به شدت مخالفت می‌کرد و اجازه حضور هیچ مجاهدی رو تو جریان مذاکرات صلح نداد. بعد از دو سال مذاکره در ۲۵ فروردین سال ۱۳۶۷ توافق‌نامه‌ صلح ژنو امضا شد. توافق‌نامه‌ای که فقط تو حرف به معنی پایان جنگ بود و تو عمل داستان چیز دیگه‌ای بود.شوروی می‌گفت طبق این توافق ما افغانستان را ترک می‌کنیم ولی کمک‌های نظامی و مالیمون رو به دولت افغانستان قطع نمی‌کنیم. از طرف دیگه هم آمریکا می‌گفت خب ما هم کمک‌های مالی و نظامیمون رو به مجاهدین قطع نمی‌کنیم. پس در عمل جنگ تموم نشده بود ولی اتفاق بزرگ خروج نیروهای نظامی شوروی از افغانستان بود. همین رفتن شوروی شکست بزرگ کمونیست بود که تو عمل نشون داد حتی با زور اسلحه هم نمیشه تو کشوری مثل افغانستان مملکت و کمونیستی اداره کرد.تحلیل‌گرهای سیاسی شوروی متفق‌القول می‌گفتند که شوروی دوتا اشتباه بزرگ کرده. اولیش حمله به افغانستان بوده و دومیش ترک خاک افغانستان. حمله به افغانستان و ترک خاک افغانستان. آشنا نیست؟ تاریخ امروز برای افغانستان تکرار شده و فقط جای نام شوروی و آمریکا گرفته تا ببینیم متجاوز ابرقدرت بعدی کی باشه. حاصل جنگ خون‌بار شوروی و مجاهدین این بود: پونزده هزار سرباز کشته شده شوروی، یک میلیون نفر کشته شده از مردم افغانستان، چهار میلیون نفر زخمی و پنج میلیون آواره افغان.با رفتن نیروهای شوروی پیش‌بینی می‌شد که جنگ ظرف دو سه ماه تموم بشه و مجاهدین پیروز بشن ولی در عمل این اتفاق نیفتاد و به جای دو سه ماه جنگ دو سه سال دیگه هم ادامه پیدا کرد.دولت دکتر نجیب به راحتی تسلیم نمی‌شد. حمایت‌های مالی و نظامی می‌گرفت و طرف مقابل یعنی مجاهدینم اونقدر بینشون اختلاف نظر بود و بی‌نظم و پارتیزانی می‌جنگیدن که پیشرویشون به کندی هرچه تمام‌تر انجام میشد. سال ۱۳۷۰ شوروی دیگه مجبور شد که حمایت‌های مالیشو از افغانستان قطع کنه و به بدبختی‌های خودش برسه. آمریکا هم که خیالش از عدم حضور شوروی راحت شده بود، کمک‌های نظامی و مالیشو به مجاهدین به حداقل رسوند. اونا دیگه به هدفشون رسیده بودن. شوروی را ضعیف کرده بودند و سرنوشت مردم افغانستان هم پشیزی براشون اهمیت نداشت.با توجه به این اتفاقات اوضاع پیچیده‌تر از قبل هم شد. با کنار رفتن قدرت‌های بزرگ راه برای اعمال نفوذ کشورهای همسایه هموارتر شد. پاکستانی‌ها از مجاهدین «گلبدین حکمتیار» حمایت می‌کردن. ایران و هند از «احمد شاه مسعود و ربانی» حمایت می‌کردند. سازمان ملل هم این وسط می‌خواست یک دولت اعتلافی بیاد روی کار که هم توش مجاهدین باشند و هم دولت فعلی.دولت دکتر نجیب هم که در حال جنگ با مجاهدین بود. حالا دیگه شما ببینید چه شلم‌ شوربایی بوده! و نکته‌ مهم این بود که گروه‌های مختلف مجاهدین با هم یه تیم نمی‌شدند و هر کدوم از خودشون می‌زدن و این موضوع اوضاع را آشفته‌تر کرده بود و جنگ را هم طولانی‌تر کرد.درنهایت دولت دکتر نجیب بعد از اینکه شوروی دست تنها گذاشت و حمایتش قطع کرد، خودش با ارتش نسبتا بزرگی که داشت همچنان مشغول مقاومت بود و دکتر نجیب در سومین سالگرد خروج نیروهای شوروی از افغانستان اعلام کرد که حمله‌ نظامی و حضور نظامی شوروی در افغانستان تجاوز به خاک این کشور بوده و دکتر نجیب روز خروج نیروهای نظامی شوروی را «روز نجات ملی» نامگذاری کرد و این روز رو تعطیل عمومی اعلام کرد ولی هر چه که بود با توجه به عدم حمایت مالی و نظامی دولت و قدرت روزافزون مجاهدین، در نهایت نجیب تصمیم گرفت که با نظارت سازمان ملل قدرت را به مجاهدین واگذار کنه. خودشم از ترس جونش به دفتر سازمان ملل پناهنده شد و پنج سال اونجا موند.مجاهدین سرمست از این پیروزی در ششم اردیبهشت سال ۱۳۷۱ در پیشاور پاکستان دور هم جمع میشن و به توافق می‌رسند که شورای هفت نفری از رهبران مجاهدین کنترل کشور دست بگیره و بعد انتخابات برگزار شه و اینطوری بود که حکومت کمونیستی چهارده ساله‌ افغانستان جاش رو به دولت اسلامی افغانستان داد و مردم بی‌چاره از چاله در اومدن افتادن تو چاه. همونطور که رهبران کمونیست نمی‌تونستن با هم سازش کنند و دعوای قدرت بینشون کشور رو به این روز انداخته بود، رهبران مجاهدین هم اصلا نمی‌تونستن با هم سازش کنند و هر کدومشون یه تیکه از کابل و شهرهای دیگه رو در دست داشتند و اوضاع از قبل هم بدتر شده بود.این بلبشو سیاسی و عدم سازش رهبران مجاهد، زمینه‌ساز روی کار اومدن فرقه‌ای جدید از مجاهدین با افکاری رادیکال‌تر و خشن‌تر بود. در سال ۱۳۷۵ گروهی موسوم به «طالبان» که تا قبل از این هیچ نامی ازشون در هیچ جایی شنیده نشده بود، با مردانی سیاه‌چهره و چشمان سرمه کشیده، با رهبری مردی یک چشم به نام «ملا عمر» از قندهار با وحشیگری تمام شروع به تصرف شهرها و ولایات کردن تا رسیدن به کابل و در ۵ مهر سال ۱۳۷۵ کابل را تسخیر کردن.در ابتدا مردم کابل که از این همه سال جنگ و خونریزی خسته شده بودن، فکر می‌کردن طالبان فرشته‌ نجات آسمونی که اومده مردم کشور را از شر جنگ و خونریزی خلاص کنه. آزادی این واژه‌ غریب رو به مردم هدیه بده اما خیلی زود اونا فهمیدن که اینا نه تنها فرشته‌های آسمون نیستند؛ بلکه شیاطینی هستند از قعر جهنم.فردای روز تصرف کابل مردم جنازه‌ آویزون شده‌ دکتر نجیب و برادرش رو وسط شهر تماشا می‌کردن. طالبان دکتر نجیب رو که پنج سال در دفتر سازمان ملل پناهنده شده بود رو دزدیده بود و اعدامش کرده بود. جسد دکتر نجیب با آثار به جا مونده از ضرب و شتم شدید قبل از قتل و صورتی پر از خون و طنابی پیچیده بر بدنش نماد شروع حکومت طالبان بود. طالب‌هایی که آرپی‌جی به دوش و با خنده‌هایی از ته دل همدیگر را در آغوش می‌کشیدند و «تشکیل عمارت اسلامی افغانستان، پایگاه اصلی گروه‌های تروریستی جهادی» رو بهم تبریک می‌گفتند و این آغاز سیاه‌ترین روزهای تاریخ افغانستان بود. افغانستانی که از این پس قرار بود پایگاه تمام گروه‌های تروریستی و اسلام‌گراهای افراطی باشه.افرادی همچون ملا عمر رهبری کشور را به دست بگیرند و کسانی همچون اسامه بن‌لادن تو همین بستر رشد کنند و اونا به کمک هم مغزهای جوون‌ها رو شستشو بدن و اونا رو آماده‌ خونین‌ترین عملیات‌های انتحاری تاریخ کنند. بیست سال بعد از اینکه کمونیست‌ها طی یک حکومت نظامی قدرت را در کابل به دست گرفته بودند، حالا افغانستان توسط یک گروه تندرو اسلامی اداره می‌شد. همان‌طور که شوروی می‌خواست افغانستان جزوی از خانواده‌ جهانی کمونیست باشه.حالا حامی عرب طالبان یعنی القاعده می‌خواست افغانستان را مرکز جهاد اسلامی جهان کنه و از اونجا جهاد بین‌المللی خودشون رو شروع کنن. تاریخ فراموش نمی‌کنه که همون سال‌هایی که طالبان بر افغانستان حکومت می‌کرد، دنیا چشمش رو به تمامی بدبختی‌ها و فلاکت‌های مردم افغانستان بسته بود و نتیجه‌ این بی‌اعتنایی قدرت گرفتن گروه‌های تروریستی همچون القاعده بود که دود آتشی که به پا کرد به چشم تمام مردم دنیا رفت و تکرار تاریخ امروزه دوباره موجب قدرت گرفتن طالبان شده و تمام کشورهایی که تنها تماشاچی اتفاقات افغانستان هستند، باید منتظر تکرار حوادثی همچون یازده سپتامبر و ده‌ها عملیات تروریستی دیگه باشن.با این مقدمه و دو اپیزود بعدی شما داستان زندگی بن‌لادن از تولد تا شرکت در جنگ افغانستان و در ادامه تا فاجعه‌ یازده سپتامبر و در نهایت مرگ این تروریست وحشتناک رو با جزئیات خواهید شنید. این اپیزودبا همکاری رحمان حسینی و نازنین قاری تولید شده و امیدواریم که تونسته باشیم شما رو با تاریخ افغانستان آشنا کرده باشیم.اپیزود رو با شعر زیبایی از رحمان حسینی دوست افغانستانی عزیزم به پایان می‌برم که توصیف بسیار زیبایی از کشورش به عنوان مادر ملت داره و از ته دل آرزو می‌کنم هر چه زودتر این برگ سیاه تاریخ افغانستان هم ورق بخوره.امیر سودبخش شهریور ۱۴۰۰شهر در خود می‌پیچد. از ترک‌های دیوار کابل خون انار قندهار بر دشت شادیان مزار جاری می‌شود. شراب هرات را سر می‌کشم و با یاقوت سرخ بدخشان زخمی و ژرفای ارتفاعات پامیر روی تن می‌زنوم.من بر چشم دیدم که مادرم جان داد. از ترس او را نوازش نمی‌توانستیم. گلوله جولان می‌داد در میان تره‌های موی مادرم. دست لای موهایش کشیدن نمی‌توانستیم. ویروس جهاد گرفته بود و درمانش سخت در آغوش او را فشردن نمی‌توانستیم.طبیبان از چهار گوشه‌ عالم بر بالین او ترنم مرگ می‌کردند و مادرم در میان امواج غروبی دلگیر در لابه‌لای نسیم‌های خزان جان داد. درست همان وقت که مردان سیاه چهره با انبوهی از ریش و چشمان سرمه کشیده در شهر رژه رفتند و خواهران را لگدمال می‌کردند و می‌خندیدند و شهر را با اجساد برادرانم تزیین می‌کردند، ما در میان گزینه‌های روی میز یا قربانی بودیم یا بازمانده.من رفتم تا باز بمانم تا بلیت بهشت عاملان انتحاری نشوم و فرصتی داشته باشم تا به فرداهای سبز بیندیشم. همچون زنی که در دایکندی سمنو می‌کوفت برای نوروز اما نمی‌دانم در این راه کدام کوه مرا از پای خواهد انداخت. با قایق بادی در کدام دریا حل خواهم شد. نمی‌دانم از کدام هواپیما روی ابر رویاهایم سقوط خواهم‌ کرد یا در میان گره‌ای سیم خاردار کدام مرز گم خواهنم شد.من فقط به دنبال فرصتی می‌گردم تا در این زمستان و روزهای گرم بیندیشم. همچون پیرمردی که در هرات گندم می‌کاشت برای تابستان.آری مشکل‌ است اما از این بن‌بست باید بگذریم. از میان دیوهای پست باید بگذریم. از میان نیروهای مست باید بگذریم.بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/این-شش-نفر|-روایت-تاریخ-معاصر-افغانستان-id2748108-id424533467?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%DB%8C%D9%86%20%D8%B4%D8%B4%20%D9%86%D9%81%D8%B1%7C%20%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%20%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%20%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1%20%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 19:16:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخترع قرن بیستم (۲)؛ داستان زندگی نیکولا تسلا</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%B9-%D9%82%D8%B1%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DB%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7-%D8%AA%D8%B3%D9%84%D8%A7-vtxyejqsivdl</link>
                <description>سلام و درود. شما به بیست و هفتمین قسمت از پادکست رخ گوش می‌کنید. اپیزود مخترع قرن بیستم قسمت دوم از داستان دو قسمتی زندگی نیکولا تسلا. من امیر سودبخش هستم و مثل همیشه تو هر قسمت از پادکست رخ شما رو با داستان زندگی کسانی آشنا می‌کنم که بخشی از تاریخ ایران یا جهان را ساختن.برای اینکه تو حال و هوای داستان زندگی تسلا قرار بگیرید، قبل از هر چیز اول خلاصه‌ای از قسمت اول داستان رو با هم مرور می‌کنیم و بعد میریم سراغ ادامه‌ ماجرا. تو قسمت اول زندگی تسلا را از کودکی شروع کردیم. زمانی که نیکولا یه بچه‌ باهوش و خلاق بود و این هوش و ذکاوت رو از خانواده مادرش به ارث برده بود. داستان تلخ مرگ برادرش تو پنج سالگی و تاثیر بدی که روی ذهن تسلا گذاشت با اون کابوس‌های همیشگی که همراهش بود رو شنیدیم.بعد از زمانی گفتیم که تسلا مریض شد وبا گرفت، تا یک قدمی مرگ پیش رفت ولی تونست جون سالم به در ببره و بعد به کمک همین بیماری تونست بره دانشگاه. تو دانشگاه دانشجوی ممتازی بود. ساعت‌های طولانی به طور افراطی کار و تحقیق می‌کرد ولی طرحی رو که آماده کرده بود رو استادش رد کرد. مدتی ناامید رو به شرط‌بندی و قمار آورد ولی بعد از جریان فوت پدرش به زندگی عادیش برگشت. دوباره رفت دانشگاه و بعدشم رفت سرکار. تسلا کلی ایده و طرح‌های بزرگی تو ذهنش داشت که می‌خواست اون‌ها رو با ادیسون در میون بذاره و هر جوری بود با هر بدبختی رفت آمریکا و تو شرکت ادیسون شروع به کار کرد ولی ادیسون اصلا از طرحش استقبال نکرد.تسلا سر ماجرای ارتقای مولدهای ادیسون قرار بود از ادیسون پاداش بزرگی بگیره ولی چون ادیسون به قولش وفا نکرد، اون از شرکت ادیسون اومد بیرون و مدتی کارگری کرد ولی بعد تونست با جذب سرمایه برای خودش دفتر آزمایشگاه بزنه، لامپ‌های جدید تولید کنه و چند تا اختراعم به نام خودش ثبت بکنه.تا اینکه در نهایت اون تونست موتور جریان متناوب را اختراع کنه و بعد از این اختراع بزرگ بود که وستینگهاوس اومد سراغش و بهش پیشنهاد مالی بسیار جذابی داد و تسلا قبول کرد. بعد وارد جنگ جریان‌ها بین ادیسون و تسلا شدیم. از کارهای ناجوانمردانه‌ استاد ادیسون گفتیم. از کشتن سگ و گربه و اسب تا ماجرای اعدام زندانی با صندلی الکتریکی با اون وقاهت. بعد رفتیم سراغ نمایشگاه بزرگ شیکاگو و از بزرگترین نورپردازی دنیا تا اون زمان صحبت کردیم. اتفاقی که باعث شد تا وستینگهاوس در نهایت برنده‌ جنگ جریان‌ها بشن و ادیسون را شکست بدن.در آخر هم رفتیم سراغ آبشار نیاگارا و رویایی که تسلا از بچگی در سر داشت و دیدیم که اون تونست نیروی بزرگ آبشار مهار کنه. توربین‌های بزرگ تسلا با قدرت آبشار شروع به کار کردن وستینگهاوس تونستن برق تولیدی را تا کیلومترها دورتر ارسال کنند و اینطوری رویای بزرگ دوران کودکی تسلا به واقعیت تبدیل شد. این شد خلاصه‌ خیلی کوتاهی از قسمت اول. حالا می‌خوایم ادامه‌ داستان رو از اتفاقاتی که بعد از ماجرای آبشار نیاگارا افتاد شروع کنیم. اتفاقاتی که اصلا برای وستینگهاوس و تسلا خوشایند نبودن.بعد از موفقیت پروژه آبشار نیاگارا تسلا در اوج محبوبیت بود. یه مخترع بزرگ و به نام تا تو چالش جدیدش دیگه نیازی به کمک وستینگهاوس نداشت و شرکت خودش به نام شرکت نیکولا تسلا تاسیس کرد. تو آزمایشگاه شخصیش شروع کرد به طراحی و اجرای پروژه‌های تازه با ایده‌های جدیدی که داشت. خب هر کاریم که می‌خواست بکنه خیلی زود سرمایه‌گذار هم به راحتی براش پیدا می‌شد و معمولا هم این سرمایه‌گذار بود که در کنار تسلا سود اصلی رو می‌برد. چون تسلا هیچوقت یه بیزینس من نبود و علاقه‌ای هم نداشت که باشه.از طرف دیگه شرکت وستینگهاوس با وجود ثروت زیادی که از فعالیت‌ها در زمینه‌ برق متناوب به دست آورده بود، به دلیل سرمایه‌گذاری‌هایی که جاهای مختلف از صنعت گاز گرفته تا خرید معدن و ساخت انبوه توربین‌های بخار کرده بود، دچار مشکلات شدید مالی شد. تو تشدید مشکلات شرکت دو تا عامل خیلی تاثیرگذار بود. اولیش بحران بزرگ مالی بازارهای آمریکا بود که یقه‌ شرکت وستینگهاوس و خیلی از شرکت‌های دیگه رو گرفته‌ بود.دومیشم اقدامات آقای مورگن «J.P.Morgan» بود. آقای مورگون رو یادتونه؟ تو اپیزود اول راجع بهش صحبت کردیم و گفتیم ایشون بزرگترین سرمایه‌گذار وال استریت و دوست ادیسون بود و تو جنگ جریان‌ها هم در کنار ادیسون بود. ماجرا این بود که ادیسون و مورگن حتی بعد از شکست تو جنگ جریان‌ها هم دست از سر تسلا وستینگهاوس برنداشتند و تو بحبوحه اوضاع نابسامان مالی که وستینگهاوس باهاش سر و کله می‌زد، مورگن اومد تو بازار شایعه درست کرد که شرکت وستینگهاوس کاملا ورشکسته شده و هر کسی که سهامی از این شرکت داره اگه امروز سهمش نفروشه فردا بیشتر ضرر می‌کنه.خب بالاخره مورگن هم برای خودش بروبیایی داشت و حرفشم خریدار داشت و این اتفاقات باعث شد شرکت وستینگهاوس تا مرز نابودی و ورشکستگی پیش بره. وستینگهاوس که اوضاع رو داغون می‌دید و از طرفیم بزرگترین کسی که بهش بدهکار بود نیکولا تسلا بود، پاشد اومد پیش تسلا و حقیقت ماجرا رو به تسلا گفت و ازش خواهش کرد که بابت دریافت طلب بزرگش کمی باهاش راه بیاد.حتما یادتونه دو قسمت قبل گفتیم که طبق قرارداد تسلا به شرکت وستینگهاوس اون باید به ازای هر اسب بخار انرژی تولیدی دو و نیم دلار از شرکت دستمزد بگیره و گفتیم که با این قرارداد تسلا می‌تونه ثروتمندترین آدم دنیا بشه ولی حالا وستینگهاوس مشکلاتش ررو به تسلا توضیح داد و گفت تو این وضعیت پرداخت اون رقم به تسلا شرکتشو نابود می‌کنه. در هر صورت تصمیم نهایی با تسلا بود و اگه اون پولشو می‌خواست طبق قرارداد وستینگهاوس هرطور شده اون رو پرداخت می‌کرد.حالا تسلا چیکار کرد؟ قرارداد رو برداشت و جلوی چشمان متعجب وستینگهاوس پاره‌اش کرد. تا به همین راحتی از ثروتی که معادل میلیاردها دلار امروز بود گذشت. چون می‌خواست شرکت وستینگهاوس زنده بمونه و به پیشرفت‌های صنعتی ادامه بده. بسامانی که من نیاز به حمایت مالی داشتم تو به من کمک بزرگی کردی و الان وقتشه که من برای جبران کنم.از طرفی هم تسلا به خودش اطمینان داشت و می‌دونست که قراره اختراعات دیگه‌ای هم به دنیا هدیه بده و رو درآمد اونا هم می‌تونه حساب بکنه. با معروف شدن تسلا همه‌ هنرمندان و سیاستمداران برای نزدیک شدن به تسلا سر و دست می‌شکوندن و دوست داشتن بیشتر راجع به این خارجی مرموز بدونن. کسی که تونسته بود مرزهای تکنولوژی رو جابه‌جا کنه و باعث یه تحول اساسی تو زندگی بشر بشه. تسلا یه دانشمند پولدار مجرد، خوشتیپ و معروف بود که هنوز ایده‌های بسیار بزرگی تو سرش داشت.یکی از افرادی که به دیدن تسلا اومد هم مارک تواین بود که قبلا گفتیم تسلا از بچگی عاشق آثار این نویسنده بزرگ بود و الان این مارک تواین بود که عاشق آثار تسلا شده بود و می‌گفت بی‌شک تسلا انقلابی در صنعت برق جهانی و شیوه‌ زندگی آدما ایجاد کرده. یه ماجرای جالبی هم بین تسلا و مارک تواین بوده که شنیدنش خالی از لطف نیست.داستان این بود که تسلا برای ایجاد جریان برق کارآمدتر یه دستگاه نوسانگر اختراع کرده بود که خودش بهش میگفت ماشین زلزله. چون هر وقت باهاش کار می‌کرد خونه‌ خودش و همسایه‌هاش محله منهتن نیویورک می‌لرزید. میگن تا از این دستگاه برای درمان بعضی از بیماری‌ها هم استفاده می‌کرده و خودش می‌گفت من خیلی از امراض خودم رو با الکتریسیته درمان کردم. حالا بعضی منابع نوشتن تسلا با همین دستگاه نوسانگرش دردهای روده و امراض گوارشی مارک تواین را درمان کرده که حالا راست و دروغ و تسلا می‌دونه و مارک تواین.تسلا که وضع مالیش خوب شده بود، هر روز تو گرون‌ترین رستوران شهر سر میز مخصوص خودش غذا می‌خورد. روی لباس پوشیدنش خیلی حساس بود. معمولا کت و جلیقه گرون قیمت می‌پوشید. دستکش سفید دستش می‌کرد و کلاه می‌ذاشت. اتو کشیده، شیک و فوق‌العاده خوش تیپ.حالا دیگه اون به جز اینکه مخترع بزرگی بود، جذاب‌ترین مرد مجرد نیویورک شده بود و عاشق و دلباخته کم نداشت. از فلوردا مشهور و زیبا گرفته تا بازیگر مشهور فرانسوی سارا برنهارت ولی تسلا یه سری وسواس‌های خاصی هم داشت که با وجود این وسواس‌ها اون از برقراری ارتباط نزدیک اذیت می‌شد. مثلا اون جواهرات و عطرهایی که خانوما استفاده می‌کردن رو دوست نداشت و همونطور که تو قسمت قبل گفتیم از گوشواره متنفر بود و به هیچ عنوان تحمل دست زدن به موی کسی رو نداشت و حتی از دست دادن هم بدش میومد.یه جایی هم خودش ادعا کرده بود که تو چهل سالگی خودشو عقیم کرده. انگار تسلا یا بلد نبود و یا نمی‌تونست که عاشق باشه یا شایدم بهتره بگیم اون عاشق چیز دیگه‌ای بود: عاشق اختراعاتش. تمام زندگی اون صرف تفکرات و اکتشافاتش می‌شد. خودش گفته یه مخترع موقع کار تا حدی غرق در تفکراتشه که خوردن خوابیدن و کلا همه چیز فراموش می‌کنه. هیچ وقت ازدواج نکرد و در مورد ازدواج هم یه جمله‌ جالبی داره که میگه فکر نکنم اختراعات مهم زیادی به دست آدمای متاهل انجام شده باشه.کلا تسلا اخلاق و عادات عجیب کم نداشت. اون خیلی کم می‌خوابید. نهایتا روزی سه ساعت هر روز بالای دوازده کیلومتر پیاده‌روی می‌کرد. روزی دو سه بار دوش می‌گرفت و ورزش رو هیچ وقت فراموش نمی‌کرد. تا علاوه بر ظاهرش به سلامتیش هم خیلی اهمیت می‌داد و هر قدر که از عمرش می‌گذشت روی غذا خوردنش هم وسواس بیشتری به خرج می‌داد. مثلا مدت زیادی هر روز مقدار مشخصی شیر و ماست به همراه سبزیجات تازه می‌خورد. تسلا سال‌های زیادی از نیمه‌ دوم عمرشو گیاه‌خوار بود و لب به گوشت نمی‌زد. خب دیگه بریم و برگردیم به آزمایشگاه تسلا و ببینیم تسلا تو آزمایشگاهش چی داره و چی تو سرش می‌گذره؟چالش جدید تسلا انتقال انرژی بدون سیم بود. چیزی که ما امروز به عنوان وایرلس رادیو می‌شناسیم، در زمان داستان ما برای مردم عادی و حتی خیلی از علما نه تنها شناخته شده نبود؛ بلکه تو رویاهاشون کمتر بهش فکر می‌کردن ولی ذهن خلاق تسلا که فراتر از زمان خودش بود درگیر این موضوع شده بود و تسلا مشتاقانه کار روی انتقال انرژی بدون سیم رو دنبال می‌کرد.تسلا برای کاوش در این دنیای جدید وسیله‌ منحصر به فردی را اختراع کرد که تا همین امروز هم ما اون رو به نام سیم‌پیچ تسلا می‌شناسیم و تو خیلی از وسایل روزانه‌ای که باهاشون سروکار داریم داریم ازش استفاده می‌کنیم. سیم‌پیچ تسلا ابزاریه برای تولید ولتاژهای بالا با جریان کم و الکتریسیته متناوب تا از این سیم‌پیچ و آزمایش‌های مبتکرانه‌اش در زمینه‌ نورپردازی، برق‌درمانی، انتقال بی‌سیم انرژی و حتی تولید اشعه ایکس قبل از اینکه فیزیکدان آلمانی رونتگن «Roentgen» کشف این اشعه را به نام خودش ثبت کنه استفاده می‌کرد.تسلا در حین کار روی فرکانس‌های بالا تونست اولین تصویربرداری به کمک اشعه ایکس رو انجام بده و از استخون‌های خودش عکس بگیره و البته باز هم این تسلا بود که اولین بار در مورد عوارض خطرناک اشعه ایکس هشدار داد. اون نتایج این تحقیقات رو برای رونتگن هم فرستاد ولی هیچ وقت به صورت رسمی منتشرشون نکرد و در نهایت هم اختراع اشعه ایکس به نام رونتگن ثبت شد اما همه‌ این کشفیات تسلا یه طرف روشن شدن یه لامپ خلاء اونم بدون سیم تو دست‌های تسلا یه طرف.برای تسلا این اولین مدرکی بود که ثابت می‌کرد میشه انرژی از طریق هوا و بدون سیم انتقال داد و این اتفاق شروع داستان پر ماجرایی بود که ذهن تسلا رو تا آخر عمر اسیر خودش کرد. تو سال ۱۸۹۲ تسلا دعوت شد به اروپا تا توی چند تا کنفرانس سخنرانی کنه و محققان بتونن از نزدیک تسلای بزرگ رو ببینن. تو اروپا تسلا از فرصت استفاده کرد و از ارتباطات بدون سیم با دانشمندانی دیگه صحبت کرد.تسلا گفت: «من مطمئنم که به زودی ما به این تکنولوژی دست پیدا می‌کنیم و این موضوع می‌تونه سبک زندگی کل مردم جهان رو تحت تاثیر قرار بده. آسایش و راحتی رو برای همه‌ مردم به ارمغان بیاره. البته اینم باید اضافه کنیم که تا قبل از تسلا دانشمند آلمانی هاینریش هرتز «Heinrich Hertz» تونسته بود اولین فرستنده و گیرنده رادیویی بسازه. هر ثابت کرده بود که میشه سیگنال الکتریکی رو توی مکان مشخص ایجاد کرد و بعد تو یه جای دیگه اون و بدون هیچ واسطه‌ای دریافت کرد اما دستیابی به یک سیستم کارآمد ارتباطات بی‌سیم نیازمند یک جهش بزرگ ذهنی بود.یه چیز جالب دیگه هم این بود که هرتز معتقد بود انسان‌ها اگه امواج مغزی هماهنگ با فرکانس بالا داشته باشن، می‌تونن ارتباطات تلپاتیک «Telepathy» برقرار کنن. تسلا به درست بودن این نظریه شک داشت اما یه شب خواب عجیبی دید که خیلی هم واقعی به نظر می‌رسید. تسلا تو خواب یه ابر بزرگی رو تو آسمون دید که چندتا فرشته روی اون سوار بودن و یکی از این فرشته‌ها هم خیلی شبیه مادرش بود. تسلا میگه تو اون لحظه من مطمئن شدم که مادرم مرده و این روحشه که به پرواز دراومده و البته که واقعا هم مادرش از دنیا رفته بود.بعد از این ماجرا تسلا متقاعد شد که امواج ذهن اون و مادرش توی یه فرکانس قرار گرفته بوده و این تجربه‌ ما برای زمینی تسلا به زودی اون رو به سمت یک اختراع جدید هدایت کرد. تسلا وقتی از اروپا به نیویورک برگشت، از زندگی اجتماعی کاملا کنار کشیده و خودش رو تو آزمایشگاه جدیدش حبس کرد و بعد از کلی آزمایشات مختلف فهمید که اگه سیم‌پیچ‌ها طوری تنظیم بشن که با فرکانس‌های مشابه به ارتعاش در بیان می‌تونن امواج رادیویی قوی رو ارسال یا دریافت کنن.در اوایل سال ۱۸۹۵ تسلای ۳۹ ساله آماده بود که یک سیگنال رادیویی رو تا چندین کیلومتر اونورتر بفرسته و همچنین با سیم‌پیچ مخروطی جدیدش هم قادر بود تا یک میلیون ولت انرژی تولید کنه که هر دو مورد اختراعات بزرگی بودند که حاصل سال‌ها تلاش مستمر تسلا بودن. همه چیز خوب بود و تسلا آماده‌ رونمایی از اختراعاتش بود، تا اینکه یک فاجعه‌ی وحشتناک اتفاق افتاد. ساختمون آزمایشگاه تسلا تو آتیش سوخت و همه چیز از دست رفت. تمام نوشته‌ها و حاصل سال‌ها کار و تحقیق شبانه‌روزی تسلا تو یه ساعت دود شد رفت هوا.این بدترین زمان ممکن برای آتش‌سوزی هم بود. چرا که به فاصله‌ زمانی خیلی کمی تو انگلستان یه محقق جوان ایتالیایی به نام گولییِلمو مارکونی «Guglielmo Marconi» داشت روی ارتباطات بی‌سیم کار می‌کرد و با توجه به اطلاعات و دانشی که اتفاقا از خروجی کارهای تسلا گرفته بود، مارکونی در آستانه‌ ثبت اختراع رادیو بود.تسلا از ترس اینکه مارکونی بخواد از ایده‌هاش استفاده بکنه، خیلی زود یک آزمایشگاه جدید باز کرد و با عجله به کامل کردن سیستم ارتباطات بی‌سیم خودش مشغول شد و در نهایت تو سپتامبر سال ۱۸۹۷ تسلا حق اختراع رادیو رو در اداره‌ ثبت اختراعات آمریکا به نام خودش ثبت کرد اما این پایان ماجرای تسلا و مارکونی نبود و این قصه سر دراز دارد.خب فعلا ما کاری به ادامه‌ داستان تسلا و مارکونی نداریم و می‌خوایم یواش یواش وارد قسمت‌های پر رمز و راز و پیچیده‌ زندگی تسلا بشیم. بعد آتش‌سوزی و نابودی آزمایشگاه و از بین رفتن نتایج تحقیقات، تسلا حسابی بهم ریخت. خودش می‌گفت از این اتفاقات اونقدری ناراحت بودم که اگه خودم رو با الکتریسیته درمان نکرده بودم هیچ وقت دووم نمی‌آوردم. تریفت الکتریسیته تمام چیزی که یک بدن خسته بهش نیاز داره یعنی نیروی حیات رو بهش میده و تسلا خودش رو با الکتریسیته مداوا می‌کرد.تسلا کم‌کم به تفکرات مشرق زمین و بودیسم و روح‌گرایی علاقه‌مند شد و با نگاه جدیدی که به دنیا داشت، جهان رو یک سمفونی از امواج و ارتعاشات می‌دید. اون می‌گفت ما و جهان ما با سرعتی باورنکردنی در فضای بی‌پایان در گردشیم و همه‌چیز در حال گردشه و همه جا پر از انرژیه. پس باید راهی وجود داشته باشه که بتونیم از این انرژی بیشترین بهره‌ رو ببریم. همزمان با این آزمایش‌های تسلا، مارکونی داشت روی پروژه‌های خودش کار می‌کرد و پیشرفت‌هایی هم داشت.اون موفق شده بود تا آزمایشاتش یک سیگنال رادیویی رو به فاصله‌ پنج کیلومتر ارسال کنه. تسلا هم برای اینکه از قافله عقب نمونه، تصمیم گرفت از اختراع جدیدش رونمایی کنه. اختراعی که درسته امروز وسیله‌ بازی بچه‌های ماست ولی اون زمان انقدری برای مردم عادی عجیب بود که بعضیا فکر می‌کردن تسلا داره معجزه می‌کنه. حالا معجزه چی بود؟ تسلا یک قایق کوچک مکانیکی اندازه‌ اسباب بازی بچه‌ها درست کرده بود و اون رو تو حوضچه‌ مخصوصی گذاشته بود و بدون سیم از طریق کنترل از راه دور قایق رو هدایت می‌کرد.بعدم مثل اینکه تسلا بدش نمیومد ملت سرکار بذاره. چون ملت فکر می‌کردن قایق می‌تونه فکر هم بکنه. مثلا ملت به قایق می‌گفتن جذر عدد شونزده چند میشه و تامین یواشکی چراغ قایق از راه دور چهار بار روشن می‌کرد و ملت فکر می‌کردن قایق می‌تونه فکر بکنه و جواب صحیح رو داره با چراغاش میده. اونقدری موضوع برای مردم عجیب بود که فکر می‌کردند حتما یه کسی یه موجود کوچیکی تو قایق نشسته که داره این کارا رو میکنه و تسلا مجبور شد که درپوش قایق رو برداره تا ثابت کنه کسی تو قایق نیست.البته وقتی تسلا از این دستگاه رونمایی می‌کرد، ایده‌اش این بود که این دستگاه می‌تونه در آینده تبدیل به سلاح جنگی بشه که به تمام جنگ‌ها پایان بده. اون معتقد بود بهترین راه برای جلوگیری از جنگ این که عواقب جنگ برای هر دو طرف اونقدری فاجعه‌بار باشه که هیچ کس جرات نکنه جنگی رو شروع کنه و به خاطر همین یکی از زمینه‌های اصلی کار تسلا فناوری نظامی بود.تو همین زمینه تسلا یه ایده‌ بزرگ هم داشت و بعدها حتی بعد از مرگش و تا به همین امروز هم کلی داستان در مورد این ایده هست. ایده تولید اشعه مرگباری به نام تلوفورس «Teleforce» که به اسم پرتو مرگ یا به قول خود تسلا پرتو صلح مشهور شده بود. به گفته‌ تسلا در صورت تولید، این سلاح خطرناک میتونه مقادیر زیادی انرژی رو به سمت یک هدف مشخص شلیک کنه و امکان نابودی کامل یک ارتش با تمام تجهیزات جنگیش رو داره. شاید ماها تو کارتون‌ها و فیلم‌های تخیلی زیاد از این سلاح دیدیم که مثلا فلان سفینه داره با اشعه تجهیزات جنگی دشمن را نابود می‌کنه.هر چند که این ایده‌ تسلا هیچوقت به تولید نرسید یا بهتره بگیم هنوز نرسیده ولی داستان‌های زیادی رو هم به همراه داشت که جلوتر بهشون می‌رسیم. تسلا بعد از سال‌ها تحقیق و آزمایش تو زمینه‌ انتقال برق به صورت بی‌سیم و موفقیتی که در روشن کردن لامپ بدون سیم به دست آورده بود، به این باور رسیده بود که میشه انرژی برق را تا مسافت‌های زیاد به صورت بی‌سیم منتقل کرد.تسلا عقیده داشت که اتمسفر زمین رسانای الکتریسیته است و تو مناطقی که ارتفاع بیشتری دارند انتقال انرژی الکتریکی از طریق لایه‌های بالای جو امکان‌پذیره. برای همین او تصمیم گرفت که بره توی منطقه‌ مرتفع و یه آزمایشگاه بزرگی رو اونجا دایر کنه. البته هدف تسلا بزرگتر هم بود و اون نقشه‌های مهم‌تر و جاه‌طلبانه‌ای هم تو سرش داشت. اون می‌خواست با درست کردن رعد و برق مصنوعی بتونه از انرژی زیادی این نیروی طبیعت استفاده بکنه و بهش مسلط بشه.تسلا با مطالعات زیادی که روی آذرخش‌ها داشت، متوجه شده بود که چیزی که زمان وقوع صاعقه اتفاق میفته در حقیقت انتقال انرژی برق از یه نقطه به نقطه‌ دیگه است و اون می‌خواست با آزمایش‌هایی که می‌کنه از چند و چون کار اطلاع پیدا کنه و ببینه که انرژی به این عظمت بدون هیچ سیمی چطور منتقل میشه و داستانش چیه؟شما دغدغه رو ببین! یه روز دغدغه‌ تسلا مهار نیروی آبشار بود. بعد که بهش رسید حالا دنبال مهار نیروی آذرخش و صاعقه بود. اینه که میگن اختراعات بزرگ محصول افکار بزرگه. خب گفتیم که تسلا رفت به منطقه‌ مرتفعی خارج از شهر کلرادو و یه آزمایشگاه چوبی با سقف شیب‌دار ساخته و بالای در ورودی ساختمونم یه جمله از کتاب دوزخ دانته و نوشت که می‌گفت ای کسی که پا به این مکان می‌گذاری امید را به فراموشی بسپار. یعنی اینجا آزمایشا ممکنه دخلت بیارن. اومدن با خودت برگشتن باخدا.وقتی آزمایشگاه آماده‌ شد، تسلا شروع کرد به ساخت بزرگترین سیم‌پیچ تسلا که تا به حال ساخته شده بود و اسمش گذاشت فرستنده‌ مغناطیسی. یه آنتن به ارتفاع حدودا ۴۵ متر بالای ساختمان آزمایشگاه نصب کرد که تو راس اون آنتن یعنی اون بالا بالاها یک گوی مسی قرار داشت. بعد هم ارتباط بین سیم پیچ آنتن رو برقرار کرد. هدف از ساخت این دم و دستگاه همونطور که گفتیم چی بود؟ اولا تسلا می‌خواست ببینه که می‌تونه جریان الکتریسیته رو بدون سیم به فواصل دورتر منتقل کنه یا نه؟ و دوما اینکه تسلا می‌خواست با اون دم و دستگاهی که درست کرده بود، بتونه رعد و برق مصنوعی تولید کنه و به این نیروی طبیعت تسلط پیدا کنه.تو کلرادو تسلا دو تا آزمایش مهم انجام داد. تو آزمایش اول تسلا شیش کیلومتر از آزمایشگاه دور شد و یه لامپ رو روی زمین فرو کرد و از دور به شاگردش دستور داد که اهرم دستگاهو بکشه. با به کار افتادن دستگاه دکلی که تسلا ساخته بود با زمین مدار بی‌سیم ایجاد کرد و جریان الکتریسیته از طریق زمین به لامپ منتقل شد و لامپو روشن کرد و تسلا از این که این ایده‌اش درست بوده و میشه این کار رو انجام داد اطمینان پیدا کرد ولی تسلا این موفقیت رو برای کسی رو نکرد.آزمایش دوم که بزرگتر و ترسناک هم بود، ایجاد صاعقه‌های مصنوعی بود. تسلا همه‌ شرایط آزمایش رو فراهم کرد و آماده‌ آزمایش بزرگش شد. وقتی اون به همکارش علامت داد که اهرم دستگاه بکشه، به محض کشیده شدن اهرم ناگهان پرتوهای بزرگ الکتریسیته از سیم‌پیچ آزاد شدن و سراسر اتاق فرا گرفتن. صدای گوشخراشی شبیه صدای انفجار از اشعه‌های ساطع شده شنیده می‌شد. بالا سر ساختمان آزمایشگاه رعد و برق مصنوعی با سی متر ارتفاع از گوی مسی بالای آنتن به بیرون پرتاب می‌شد. صدای غرش رعدها تا کیلومترها اونطرف‌تر و جایی که شهر کوچک معدنچی‌ها بود شنیده شد و بعدش یه دفعه رعد و برق قطع شد.با قطع شدن رعدوبرق تمام منطقه‌ی کلرادو تو تاریکی مطلق فرو رفت. آزمایش تسلا باعث شده بود نیروگاه برق اون منطقه دچار آتش‌سوزی بشه و کلی خسارت ببینه. بعد از آزمایش تا شعاع سی کیلومتری محل آزمایشگاه هیچ حیوونی دیده نمی‌شد. انگار همشون فرار کرده بودند. حتی وقتی ماهی‌گیرها رفتن سر کار، دیدن تو محدوده‌ بیست کیلومتری اطراف آزمایشگاه تسلا هیچ ماهی وجود نداره.مردم اونجا هم از دست تسلا عصبانی بودن و هم اینکه حسابی ازش می‌ترسیدن. بعضیاشون می‌گفتن این خود شیطانه که داره با خدا می‌جنگه ولی تسلا بی‌توجه به این واکنش‌ها شیش ماه موند اونجا و آزمایش‌های انتقال انرژی بی‌سیمش رو تکمیل کرد اما اینایی که گفتیم تمام اتفاقات کلرادو نبود و یه اتفاق بسیار عجیبی هم تو کلرادو برای تسلا افتاد.یه شب دیروقت بود که تسلا متوجه شد دستگاهش دارای تند و تند یه سری سیگنال دریافت می‌کنه. تسلا خیلی تعجب کرد که این سیگنال‌ها از کجان؟ چجوری دارن فرستاده میشن؟ اون حدس زد که این سیگنال‌ها داره از یه دنیای خارج از کره زمین میاد و موجوداتی فرازمینی دارن این پیام‌ها رو مخابره می‌کنن. این موضوع انقدری برای تسلا جدی بود که اون توی نامه به صلیب سرخ آمریکا نوشت: «برادران ما پیامی از یک دنیای دیگه دریافت کردیم«.البته واکنش‌ها به نام تسلا که مشخص بود: تمسخر و استهزا. واقعا کسی چه می‌دونه؟ شاید تسلا سیگنال‌هایی از فرازمینی‌ها دریافت کرده بود. شایدم توهم بوده و شاید هم سیگنال‌ها دلیل علمی داشته ولی چیزی که مشخص اینه‌ که اگه فرازمینی‌ها وجود داشته باشن و اونا خواسته باشند که با یکی از آدمای روی کره‌ زمین ارتباط برقرار کنن، خداییش مناسب‌ترین کیس رو انتخاب کرده بودن و معلومه که خیلی باهوشن.در ژانویه‌ سال ۱۹۰۰ تسلا برگشت نیویورک. در حالی که به گفته‌ خودش بر نیروی صاعقه کاملا مسلط شده بود و می‌گفت قانونی که من تو کلورادو کشف کردم شگفت‌آوره! مطمئن باشید به محض اینکه تاسیساتی مطابق با نقشه‌های من درست بشه، دستاوردهای باور نکردنی حاصل میشه! تسلا گفت منتظر شور و هیجانی که این پروژه به پا می‌کنه و نتایج خارق‌العاده‌اش باشین!در حقیقت تو کلرادو تسلا اطمینان پیدا کرده بود که الکتریسیته رو می‌تونه بدون سیم به فواصل دور منتقل کنه و از طرفی هم با آزمایشاتی که انجام داده بود به گفته‌ خودش به نیروی آذرخش‌ها هم مسلط شده بود و حالا می‌خواست دستگاه و دکلی بسازه که بتونه برق فشار قوی تولید کنه و بعد این برق رو به کل کره‌ زمین رایگان و بدون سیم ارسال کنه.پس دقت کردید ایده چی بود؟ تسلا می‌گفت زمین و طبیعت سرشار از انرژی‌های مختلفی‌اند که میشه با تسلط روی اون‌ها از این منابع بی‌پایان استفاده کرد. حالا تسلا می‌خواست برج و دکلی درست کنه که بتونه اولا جریان الکتریسیته بسیار بالایی تولید کنه و دوما بتونه این جریان با ارتباطات بی‌سیم به سراسر کره‌ زمین ارسال کنه. تسلا می‌گفت اگه بشه چندتا از این دکل‌ها جاهای مختلف کره‌ زمین داشته باشیم، اون وقت همه می‌تونن از برق بدون سیم استفاده کنن.قبل‌تر گفتیم که تسلا و دانشمند ایتالیایی مارکونی رقابتی سر جریان ثبت حق اختراع رادیو داشتند که در نهایت تسلا تونست این اختراع زودتر به نام خودش ثبت کنه. حالا سه سال بعد از اون جریان مارکونی اومده بود به نیویورک تا سرمایه‌گذارهای جدیدی برای شرکت تازه تاسیس به نام مارکونی آمریکا جذب کنه. هنوز نیومده‌ هم مارکونی یک درخواست برای ثبت اختراع تلگراف بی‌سیمش تو اداره اختراعات آمریکا داد اما این درخواست به دلیل شباهت‌های زیادی که به اختراع تسلا داشت رد شد.همزمان با سفر مارکونی به نیویورک تسلا هم که اون موقع تو نیویورک بود یه مقاله‌ موندگار بحث‌برانگیزی نوشت. تسلا این نابغه‌ بی‌همتا یه بار دیگه دیدگاه آینده‌نگر و خلاقیت بی‌نظیرش به رخ کشید. به تفصیل روش بهره‌برداری از نیروی خورشید به وسیله‌ یک آنتن را شرح داد و پیشنهاد کنترل آب و هوا به وسیله‌ انرژی برق رو مطرح کرد تا به منظور متحد کردن تمام کشورها ایده‌ سیستم ارتباطات بی‌سیم جهانی رو که قبل‌تر توضیح دادین رو پیشنهاد داد.اون بیشتر از ۱۲۰ سال قبل ایده‌ تشکیل دهکده‌ جهانی رو رای اولین بار مطرح کرد و امروزه ما ردپای پیش‌بینی‌های عجیب اون رو تو خیلی از فناوری‌هایی ببینیم. واسه همینه که علاوه بر عناوینی مثل مخترع و دانشمند به تسلا آینده‌پژوه هم میگن. چون اون به درستی تولد اینترنت، موبایل، گوشی‌های هوشمند، ظهور ربات‌ها و هوش مصنوعی رو کامل پیش‌بینی کرده بود. اون حتی به طور دقیقی پیش‌بینی کرده بود که در آینده‌ نزدیک یه ابزاری اندازه‌ ساعت تولید میشه که میشه باهاش موسیقی گوش کرد و تصویر افراد مختلف رو دید و باهاشون صحبت کرد و یه نفر می‌تونه با این ابزار توی دفترش بشینه و با اون یکی دفترش هر جای دیگه‌ دنیا ارتباط برقرار کنه.ایده‌ شبکه‌ ارتباطات جهانی برای یکی از قدرتمندترین سرمایه‌دارهای جهان یعنی جان پیر مورگن بانکدار مشهور آمریکایی بسیار جذاب بود. خب گفتیم که مورگن تو جبهه ادیسون مخالف تسلا بود ولی مورگن جلوی ایده‌های بزرگ تسلا نتونست مقاومت کنه و سعی کرد شانس خودشو امتحان کنه و اومد به تسلا پیشنهاد سرمایه‌گذاری تو پروژه‌ جدیدش رو داد. در کمال تعجب مورگن تسلا با این پیشنهاد موافقت کرد و شاید بزرگترین اشتباه زندگیش رو کرد ولی در هر صورت قرار شد مورگن تو مرکز ارتباطات جهانی تسلا یا بهتره بگیم همون برجی که می‌خواست بسازه و ایده‌هاش عملی کنه ۱۵۰ هزار دلار سرمایه تزریق کنه.تسلا تصمیم گرفت هدف اصلیش تو این پروژه از سرمایه گذارش پنهون کنه. چون می‌دونست اگه مورگن بفهمه اون می‌خواد پولاشو صرف شکاری بکنه از سرمایه‌گذاری منصرف میشه. برای همینم در توزیع پروژه به مورگن گفت که من می‌خوام پیام تماس و حتی فکس ور از اقیانوس اطلس به انگلستان بدون سیم منتقل کنم. مورگان پیش خودش فکر می‌کرد با این کار و به دست آوردن این تکنولوژی اون می‌تونه ده‌ها برابر سرمایه‌ای که گذاشته و سود کنه.در حقیقت مورگان از نیت اصلی تسلا اصلا خبر نداشت. نقشه‌ اصلی تسلا چیز دیگه‌ای بود. برنامه تسلا اجرای پروژه انتقال بی‌سیم و رایگان جریان برق به تمام دنیا بود. تسلا می‌گفت طبیعت انرژی رو به طور رایگان در اختیار همه قرار داده و همه باید بتونن از منابع انرژی به طور برابر بهره‌مند بشن. معتقد بود بالاخره یه روزی انحصار کمپانی‌هایی که کنترل توزیع و قیمت‌گذاری منابع انرژی رو به دست دارن به سر میاد و همه‌ مردم دنیا به این منابع دسترسی پیدا می‌کنن. البته ما امروز می‌دونیم که این پیشگویی تسلا هنوز هم به واقعیت تبدیل نشده. چون همچنان دنیا تو مشت نظام سرمایه‌داریه و سرنوشت همه‌ ما بستگی داره به میزان سود و زیان مورگن و مورگن‌ها.تابستون سال ۱۹۰۰ تسلا به دهکده‌ای در لانگ آیلند نیویورک رفت و با سرمایه اولیه‌ای که از مورگان گرفته بود، شروع کرد به ساخت برج و تاسیساتی به اسم واردن‌کلیف «Wardenclyffe». برج واردن‌کلیف یا بهتره بگیم برج رویاهای تسلا از پایین تا بالا از چوب ساخته شده بود. ۵۷ متر ارتفاع داشت و ۳۷ متر زیر زمین فرو رفته بود. تاسیسات برج به صورت کاملا سری و به دور از اطلاع رسانه‌ها در حال ساخت بود.همزمان با این پروژه بزرگ دسامبر سال ۱۹۰۱ مارکونی تو پروژه‌ تلگراف بی‌سیم خودش یک گام دیگه رو به جلو برداشت و موفق شد حرف به یادموندنی اس رو از طریق کد مورس از انگلستان به کانادا ارسال کنه و این اولین تلگراف بی‌سیم بود که تو این فاصله‌ زیاد ارسال می‌شد ولی تسلا پیشرفت‌های مارکونی رو رد کرد و گفت اون پسر خوبیه. بذارید ادامه بده. هر چی باشه اون داره از هفده تا از اختراعات من برای پیشبرد کارش استفاده می‌کنه و حقیقت این بود که مارکونی برای انجام این کار بزرگش از اختراعات تسلا استفاده کرده بود ولی ادعا کرده بود که ایده‌ها متعلق به خودش بوده.تو واردن‌کلیف کارهای تسلا خوب پیش نمی‌رفت و مراحل کار یا به شکست منجر می‌شد یا خیلی کند پیش می‌رفت. مورگان کم‌کم به عاقلانه بودن تصمیمش در سرمایه‌گذاری روی برج آرزوهای تسلا شک کرد. چون می‌دید پروژه‌ تسلا هیچ پیشرفتی نکرده و تازه به مشکلات فنیم برخورده. از اون طرف سیستم مارکونی نه تنها جواب داده؛ بلکه ارزون‌تر تموم شده. تو همین وضعیت تسلا رفت پیش مورگان و گفت برای ادامه‌ پروژه نیاز به پول بیشتری داره. مورگان بهش گفت شما تا الان چیکار کردی؟ پیشرفت کار چقدر بوده؟ اصلا کار داره پیش میره یا نه؟ و حقیقت این بود که کار اصلا خوب پیش نمی‌رفت.تسلا دیگه مجبور شد که اصل داستانو به مورگان بگه و طرح اصلی رو رو کنه. بهش توضیح داد که چیزی که من در نظر دارم و یقینا هم بهش می‌رسم انتقال ساده پیام‌ها نیست. من اگه می‌خواستم وقتم رو روی این موضوع بذارم که خیلی زودتر می‌تونستم به نتایج بهتری برسم. هدف من انتقال نیروی برق به سرتاسر جهانه. برج آرزوها میتونه برق صدها میلیون وسیله رو تامین کنه و رایگان در اختیار همه‌ مردم قرار بگیره.مورگن که یک تاجر بود و فقط به بازگشت سرمایش فکر می‌کرد، قبول نکرد بیش از این سرمایه‌گذاری کنه. همچین علاقه‌ای نداشت که رایگان بخواد برای کسی کار کنه. تسلا به مورگن اصرار کرد و گفت من می‌خوام دنیا رو یه قرن ببرم جلو. می‌خوام برای جهان یک سیستم ارتباطی بسازم اما گوش مورگن بدهکار این حرفا نبود. اون تا فهمید هدف اصلی تسلا تولید برق جهانی رایگانه، بیخیال سرمایه‌گذاری شد و با چرخش ۱۸۰ درجه‌ای تصمیم گرفت به جای تسلا از مارکونی حمایت کنه. چون دیگه طرح تسلا براش سودی نداشت.تسلا تا لحظه‌ مرگ ایمان داشت که این پروژه امکان پذیره و حتی می‌گفت میشه برق را از یک سیاره به سیاره‌ دیگه هم انتقال داد. تسلا می‌گفت این کار یک ترفند ساده مهندسی برقه که فقط هزینه‌ اولیه‌ زیادی داره. چه دنیای کوته‌فکر و ترسویی! تسلا به جِد معتقد بود که یکی از لایه‌های بالای جو میتونه برق رو با ولتاژ بالا به سایر نقاط جهان انتقال بده و ما می‌تونیم هر جای دنیا که هستیم از این جریان انشعاب بگیریم و علم امروز به ما میگه که تسلا اشتباه نمی‌کرده و در حقیقت برج‌های مخابراتی و ایستگاه‌های رادیویی امروزه نسخه‌ امروزی برج واردن‌کلیف تسلا هستن.خبر پاپس کشیدن مورگن از پروژه‌ واردن‌کلیف و ضربه‌ مالی که به تسلا وارد شده بود، به سرعت همه جا پخش شد و بعد از اون هیچ کس دیگه‌ای حاضر به سرمایه‌گذاری تو برج تسلا نشد. اتفاقات بد پشت سر هم برای تسلا صف کشیده بودن. سال ۱۹۰۴ اداره‌ ثبت اختراعات در کمال نامردی تصمیم قبلیش رو عوض کرد و اختراع رادیو رو که به نام تسلا بود از اون گرفت و به نام مارکونی ثبت کرد. دلیل اصلی این موضوعم حمایت مورگن و ادیسون از مارکونی و تحت فشار قرار دادن اداره ثبت اختراعات بود و به همین راحتی حق ثبت اختراع رادیو از تسلا گرفته شد و تسلا هم از منافع مالی این اختراع محروم شد هم از منافع معنویش.هر چند که چهل سال بعد وقتی که دیگه نه تسلا زنده بود و نه مارکونی اداره‌ ثبت اختراعات آمریکا به اشتباهاتش پی برد و این اختراع بزرگ رو از مارکونی گرفت و برای همیشه به نام تسلا ثبت‌کرد اما دیگه چه فایده که مخترع بزرگ زنده نبود؟خبر بد بعدی توقف کار واردن‌کلیف برج آرزوهای تسلا بود. قرار بود بعد از این برج ده‌ها برج دیگه در سراسر دنیا ساخته بشه و برق رایگان در اختیار تمام مردم جهان قرار بگیره. ممکن بود با وجود شبکه‌ تسلا و با دسترسی آنی به جریان الکتریسیته عصر اطلاعات و ارتباطات یک قرن زودتر فرا برسه اما نشد که بشه. تصور کنید اگه این اتفاق افتاده بود دنیایی که الان داریم توش زندگی می‌کنیم چقدر متفاوت می‌شد ولی اتفاقی که در عمل افتاد این بود که کل دکل تخریب شد تا با فروش ضایعاتش بخشی از بدهی‌های تسلا تصفیه بشه.واردن‌کلیف نقطه‌ تحولی در کار تسلا بود. اون تو این پروژه به شدت بلندپروازی کرده بود و شکست خورده بود. تسلا تمام دارایی‌هاش رو خرج اختراعاتش کرده بود و آه در بساط نداشت. از اون طرف گفتیم که اداره ثبت اختراعات آمریکا هم خیلی ناگهانی تصمیم قبلی خودش تغییر داد و اختراع رادیو را به نام مارکونی ثبت کرد. تازه یه سال بعدشم حق انحصاری اختراعات بنیادی تسلا منقضی شد و دیگه هر کسی می‌تونست از اختراعات تسلا بدون پرداخت هیچ هزینه‌ای استفاده کنه و دیگه نه رادیو و نه هیچ کدوم از اختراعات دیگه درآمدی برای تسلا نداشتن.جامعه هم نمی‌دید که نابغه‌ای که با اختراعاتش باعث آرامش و راحتی مردم شده، الان خودش در ورشکستگی کامل به سر میبره. کلی بدهکاره و دیگه پولی برای ادامه‌ کارش نداره. هرچند که تسلا یک سال بعد و در پنجاه سالگی موتور توربو با قدرت دویست اسب بخار و همچنین اولین و تنها اصطکاک‌سنج هوا را اختراع کرد ولی شکست تو پروژه‌ بزرگش و نامردی‌های که در حقش می‌شد، روحیه‌ اون رو به شدت ضعیف کرد و باعث افسردگی اون شد.تسلا کم‌کم از همه‌ مردم دنیا روی برگردوند می‌رفت به پارک‌ها و به کبوترها غذا می‌داد. می‌گفت اینا دوستای صمیمی و بی‌ریای من هستن. افسردگی تسلا تو سال ۱۹۰۹ وقتی به مارکونی جایزه‌ نوبل رو دادن به خشم تبدیل شد. تسلا می‌گفت آقای مارکونی یه احمقه که از دانش و اختراعات من استفاده کرده و تسلا با همین ادعا علیه شرکت مارکونی شکایت‌کرد ولی خب پولی برای دنبال کردن شکایتش اونم از یه شرکت بزرگ رو نداشت و مجبور شد تسلیم جبر روزگار بشه و مارکونی جایزه نوبلی رو بگیره که تسلا به حق معتقد بود این جایزه به اون تعلق داره.چند سال بعد یه بار دیگه جایزه‌ نوبل وارد زندگی تسلا شد. قرار بود جایزه نوبل فیزیک به طور مشترک به تسلا و ادیسون تعلق بگیره ولی در نهایت جایزه را به نفر سومی دادن و شایع شد که دلیل این کار این بوده که تسلا و ادیسون هیچکدوم مایل به شریک شدن جایزه با اون یکی نبودن. مبلغ بیست هزار دلاری جایزه‌ نوبل می‌تونست شرایط مالی تسلا رو کاملا عوض کنه ولی این اتفاق نیفتاد و تسلا با کوهی از بدهی مجبور شد به کمک قرض و قوله زندگیش رو بگذرونه.بعد از نوبل نگرفتن تسلا موسسه‌ مهندسین الکترونیک آمریکا تو سال ۱۹۱۷ هر چند خیلی دیر ولی تصمیم گرفت از تسلای ۶۳ ساله تقدیر کنه و به خاطر خدمات و اختراعات بی‌شمارش بهش مدال افتخار بده. حالا اسم مدال چی باشه خوبه؟ حدس بزنید! مدال افتخار ادیسون! اونا می‌خواستن به تسلا مدال افتخار ادیسون بدن. تو شب گردهمایی اعضای موسسه برای اهدای مدال دو نفر غایب بودند. نفر اول ادیسون بود که به بهانه‌ مشغله‌ کاری به مهمونی اون شب نرفت و نفر دوم هم خود تسلا بود. کسی که قرار بود مدال بگیره به مهمونی نرفت و کنار خیابون مشغول غذا دادن به کبوترها بود.تسلا از سال ۱۹۰۰ تا آخر عمرشو تو هتل‌های نیویورک زندگی کرد و کلی صورت حساب پرداخت نشده به لیست بدهی‌هاش اضافه کرد. بعضی از هتل‌ها هم مرامی ازش پذیرایی می‌کردند. تسلا هم کارش شده بود همنشینی با کبوترها که براش از همنشینی با آدما لذت‌بخش‌تر بود. اون حتی پرنده‌های زخمی را به اتاقش تو هتل می‌آورد و ازشون مراقبت می‌کرد.تو سال ۱۹۲۴ یه نابغه‌ علمی جدید به نام آلبرت انیشتین توجه دنیا رو با نظریه‌ نسبیت به خودش جلب کرد. تسلا به اشتباه اعتبار این نظریه را زیر سوال برد. او می‌گفت دانشمندای امروز مدام از این نظریه به اون نظریه می‌پرن که هیچکدومم با واقعیت همخونی نداره. البته تسلا گفت تازه اگه بخوایم انرژی اتم‌ها را آزاد کنیم به جای رفاه برای بشریت فاجعه به بار میاره اما کسی حرف‌های اون رو جدی نگرفت.سال ۱۹۳۱ ادیسون از دنیا رفت و تو همون سال طی یک اتفاق تسلا دوباره به زندگی و جامعه برگشت. جریان این بود که دوستانش جشن تولد ۷۵ سالگی اون رو جشن گرفتن و مجله‌ تایم هم عکسش روی جلد مجله چاپ کرد و کلی دربارش حرف زد. تسلا دوباره افتاد سر زبونا. نامه‌های تحسین‌آمیز از سراسر دنیا سرازیر شدن. یکی از اون نامه‌ها را انیشتین نوشته بود و به تسلا برای موفقیت‌های بزرگ زندگیش تبریک گفته بود.کمی جلوتر زمانی که نازی‌ها تو آلمان به قدرت رسیدن، تسلا فکر کرد که این بهترین فرصت برای رونمایی از دستگاه پرتو مرگشه. دستگاه پرتو مرگ یا تلفورس همون دستگاهی بود که گفتیم تسلا می‌گفت فرمول ساختش داره و برای پایان دادن همیشگی به جنگ میشه ازش استفاده کرد. اون زمان شایع شده بود که تسلا در زمان اقامتش در کلرادو دستگاهی اختراع کرده که به طور عجیبی تا حالا در موردش سکوت اختیار کرده. تسلا سعی کرد این ایده رو به دولت‌های مختلفی بفروشه و حتی با نماینده‌های انگلستان و شوروی و آمریکا هم مستقیم و غیرمستقیم صحبت کرد.اون سیستم خودش رو به قیمت سی میلیون دلار به انگلستان پیشنهاد داد و دو طرف وارد مذاکره هم شدن ولی زمانی که تسلا گفت اول باید پول بدید بعد نقشه‌ نهایی میدم معامله به هم خورد. بعد انگلیسی‌ها سعی کردن خودشون پرتو مرگ رو بسازن ولی خیلی زود این پروژه رو کنار گذاشتن.تو ۸۱ سالگی تسلا وسط خیابون با یک تاکسی تصادف کرد و سه تا از دنده‌هاش شکست. بعد از این ماجرا مدیران شرکت وستینگهاوس به خاطر قدردانی از خدماتی که تسلا براشون انجام داده بود، تصمیم گرفتند هزینه‌ مسکن و خورد و خوراک اون رو تا آخر عمرش پرداخت کنن و علاوه بر اون تسلا حقوق ثابت مختصری هم از دولت یوگوسلاوی دریافت کرد و تسلا شیش سال پایانی زندگیش رو تو شرایط مالی نسبتا بهتری زندگی کنه.تو سال ۱۹۴۳ در حالی که تسلا با مرگ فاصله‌ کمی داشت، دوباره تلاش کرد توجه دولت آمریکا را به اشعه مرگبار خودش جلب کنه. بالاخره با پیشنهاد دو مهندس مشاور دولت قرار شد جلسه‌ ملاقاتی در هشتم ژانویه‌ ۱۹۴۳ با صاحب منصبان عالی‌رتبه در کاخ سفید برگزار بشه تا برنامه‌های تسلا اونجا مورد بحث قرار بگیره اما این جلسه هرگز برگزار نشد. چون شب قبلش یعنی هفتم ژانویه نیکولا تسلا در هتل نیویورکر تو سن ۸۷ سالگی درگذشت. علت مرگ را هم انسداد شریان قلب تشخیص دادن.با مرگ تسلا شهردار نیویورک پیام بسیار پراحساسی رو از طریق رادیو اعلام کرد و گفت تسلا در فقر از دنیا رفت. اون یکی از موثرترین و موفق‌ترین مردانی بود که تو این دنیا زندگی کرده. اگه نتایج خدمات تسلا را از صنعت حذف کنیم، چرخ‌های صنعت از حرکت می‌ایستند؛ اتومبیل‌ها و قطارهای برقی متوقف میشن و شب‌ها شهرها غرق در تاریکی خواهند بود اما تسلا نمرده و تمامی اختراعات بازمانده از او جزئی جداناپذیر از تمدن و زندگی روزمره‌ ماست.تنها پنج ماه پس از مرگ تسلا دیوان عالی ایالات متحده‌ آمریکا ثبت امتیاز اختراع رادیو رو به نام مارکونی و بی‌اعتبار اعلام کرد و همونطور که گفتیم اون رو به تسلا برگردوند و این تصمیم حداقل حقانیت تسلا رو در کسب عنوان اولین مخترع رادیو تایید کرد.بعد از مرگ تسلا نوشته‌ها تجهیزات و موارد ناشناخته‌ای که ازش باقی مونده بود، توسط اف‌بی‌آی ضبط و تحت بررسی محرمانه قرار گرفت. اداره‌ اموال اتباع خارجی آمریکا فورا تمام دارایی‌های تسلا را تا زمانی که صاحبان اونا تعیین بشن ضبط کرد. ارتش آمریکا و سازمان سیا تمام اسناد و نقشه‌های تسلا رو میکروفیلم و آرشیو کردن و تعدادی از اسناد تسلا به صورت مخفیانه برای همیشه از دسترس خارج شد.چون نگرانی‌ها بابت سلاح جدیدی که احتمال می‌دادند تسلا اختراع کرده باشه افزایش پیدا کرده بود، اف‌بی‌آی یکی از اساتید دانشگاه ام‌آی‌تی رو مامور مطالعه و بررسی نوشته‌های تسلا کرد. جالبه بدونید اون استاد ام‌آی‌تی جان جی ترامپ «John G. Trump» عموی دونالد ترامپ رئیس جمهور سابق آمریکا بود و نتایج اصلی تحقیقات هم سری باقیموند.از طرف دیگه خواهرزاده‌ تسلا یه دیپلمات فعال مشکوک به ارتباط با کمونیست‌ها بود، برای به دست آوردن اسناد و تجهیزات و نوشته‌های به جا مانده از تسلا تلاش زیادی کرد و اصرار داشت که باید دارایی‌های داییش به زادگاه یوگوسلاوی منتقل بشه و نه سال بعد از مرگ تسلا خواهرزاده‌اش بالاخره موفق شد مجوز انتقال دارایی‌های تسلا به یوگوسلاوی رو از مقامات آمریکایی بگیره.خیلیا معتقدند حتی تو دارایی‌هایی که به یوگوسلاوی برگردونده شده هم چیزهایی بوده که دولت آمریکا به ارزششون پی نبرده و اونا رو تحویل داده. بعد از مرگ تسلا دولت آمریکا حتی برنامه‌ ساخت اشعه مرگبار رو هم شروع کرد ولی اونا هیچ وقت نتونستن تکمیلش کنن و سرمایه‌گذاریشان گذاشتن رو ساخت بمب اتم. همزمان شواهدی هم بود مبنی بر اینکه شوروی هم داره خودش و به آب و آتیش می‌زنه که به این فناوری دست پیدا کنه و حتی با خواهرزاده‌ تسلا هم پنهانی در ارتباط بوده.در نهایت بود داستان زندگی نابغه‌ای که حاضر شد تمام زندگیش را صرف رویاهاش کنه تا خروجی یک عمر زندگیش بشه اختراعات بزرگی مثل موتور جریان متناوب، سیم‌پیچ، ریل‌های برقی، لامپ‌های فلورسنت و نئون، ارتباطات رادیویی بی‌سیم، اشعه ایکس، کنترل از راه دور، موتورهای توربینی، سرعت‌سنج‌ها و ده‌ها و ده‌ها اختراع دیگه از دانشمندی که گناه او این بود که از زمان خودش جلوتر بود.اون سعی می‌کرد که درک کنه ذات و اساس انرژی چیه؟ جوهر اصلی انرژی که از نیستی میاد و به ما هستی می‌بخشه چیه؟ اینا سوالاتی بود که تسلا باهاش درگیر بود و اون رویای داشتن یک منبع بی‌پایان انرژی برای همه‌ مردم جهان را در سر داشت.به عقیده‌ خیلی‌ها قبل از تسلا ما در تاریکی تکنولوژی زندگی می‌کردیم و اون ما رو از جهل بیرون آورد. تسلا معتقد بود بین پیشرفت تکنولوژی تفاوت‌های زیادی هست. او می‌گفت پیشرفت به سود بشریته اما تکنولوژی لزوما اینطور نیست. اگه تکنولوژی در دست دارید که زمین رو آلوده می‌کنه این نمی‌تونه پیشرفت حساب بشه. اگه تکنولوژی کشت و کشتار راه بندازه این نمی‌تونه پیشرفت حاصل بشه.داستان زندگی تسلا به ما نشون میده که شاید خیال‌پردازی‌های بزرگ شانس کمتری برای درک شدن داشته باشن. خیلی از مردم هر ایده‌ای فراتر از آنچه که هست رو می‌تونن درک کنن و رد شمی‌کنند و به ایده پرداز هم لقب دیوانه را میدن. همانطور که به تسلا لقب دانشمند دیوانه رو دادن ولی پیشرفت بشر مدیون ایده‌های همین دیوانه‌هاست. اصلا شاید با همین دیدگاه هر کس باید دیوانه باشه که به جایی برسه. آدم نرمال به جایی نمی‌رسه.اپیزود رو با صدای اصلی خود تسلا به پایان می‌بریم. تسلا تو یکی از سخنرانی‌هاش داره میگه که انرژی الکتریکی همه جا و در مقادیر نامحدود وجود داره. من می‌تونم ماشین‌آلات جهان رو بدون زغال سنگ، نفت، گاز و یا سایر ابزارها راه‌اندازی کنم. این نیروی جدید که برای راه‌اندازی ماشین آلات به کار میره، از انرژی‌ای که همه روزه جهان ما رو اداره می‌کنه نشات می‌گیره همون انرژی کیهانیه.(۰۱:۰۳:۵۵) صدای ضبط شده تسلاداستان زندگی تسلا مخترع قرن بیستم رو شنیدید. این اپیزود به کمک نازنین قاری و احمد امیری تولید شده. سپاس از شما که پادکست رخ رو به دوستانتون معرفی می‌کنید و از ما حمایت مالی و معنوی می‌کنید.امیر سودبخش مرداد ۱۴۰۰بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/مخترع-قرن-بیستم-(2)-|-داستان-زندگی-نیکولا-تسلا-id2748108-id416029196?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%B9%20%D9%82%D8%B1%D9%86%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85%20(2)%20%7C%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%20%D8%AA%D8%B3%D9%84%D8%A7-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 19:12:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخترع قرن بیستم (۱)؛ داستان زندگی نیکولا تسلا</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%B9-%D9%82%D8%B1%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DB%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7-%D8%AA%D8%B3%D9%84%D8%A7-kxjwxeem5ocp</link>
                <description>سلام به همراهان عزیز پادکست رخ. شما به قسمت اول از داستان دو قسمتی زندگی نیکولا تسلا «Nikola Tesla» گوش می‌کنید. اپیزود شماره‌ ۲۶ به نام مخترع قرن بیستم. من امیر سودبخش هستم و تو هر قسمت از پادکست رخ شما را با داستان زندگی کسانی آشنا می‌کنم که بخشی از تاریخ ایران یا جهان رو ساختن. اگه به این جمله معتقد باشیم که تاریخ از آن کسانیه که رویاهای بزرگ در سر دارند، بدون شک تسلا می‌تونه یکی از صاحبان تاریخ باشه نابغه‌ رویاپردازی که تمام زندگیش رو صرف تحقق رویاهاش کرد.داستان زندگی تسلا دو قسمت داره. تو قسمت اول که شما دارید گوش می‌کنید از تولد تسلا شروع می‌کنیم. با خودش و خانواده‌اش و شخصیتش آشنا می‌شیم و تسلا تا اوج محبوبیتش همراهی می‌کنیم و در قسمت دوم که به فاصله‌ یک هفته منتشر میشه، به داستان‌های پر رمز و راز زندگی تسلا می‌پردازیم. با ایده‌های بزرگ فراتر از زمانش آشنا می‌شیم و تا اتفاقات بعد از مرگ تسلا رو هم بررسی می‌کنیم. قبل از اینکه داستانمون رو شروع کنیم، باید بدونیم که نیکولا تسلا از بزرگترین دانشمندان و تاثیرگذارترین شخصیت‌های قرن بیستمه که بنا به دلایلی در مورد نقش مهمش تو تاریخ کمتر صحبت شده.شخصیت عجیب و غریب و مرموز تسلا باعث شده گاهی اون رو یه دانشمند دیوانه و گاهی یه نابغه‌ خلاق بدونن ولی چیزی که مشخصه اینه که دستاوردهای علمی بی‌نظیر اون روش زندگی بشر رو در قرن بیستم برای همیشه تغییر داد. تا جایی که به تسلا لقب مخترع قرن بیستم رو دادن. عنوانی که انصافا برازنده‌اشه. شاید در اینکه تسلا بزرگ‌ترین دانشمند دویست سال اخیر بوده، اختلاف نظر وجود داشته باشه ولی در این که اون عجیب‌ترین و پررمز و رازترین زندگی رو بین تمام دانشمندا داشته هیچ تردیدی نیست.با هم بشنویم داستان زندگی مخترع قرن بیستم، نیکولا تسلا. دهم جولای سال ۱۸۵۶ ساعت ۱۲ شب تو هوایی به شدت طوفانی و در حالی که صدای رعد و برق گوش‌ها را کر می‌کرد، نیکولا تسلا تو روستای اسمیلجان «Smiljan» کرواسی متولد شد. البته اون زمان کشور کرواسی به صورت مستقل وجود نداشت و روستای اون‌ها جزو امپراتوری اتریش ـ مجارستان بود. قابله‌ای زایمان به مادر نیکولا کمک می‌کرد، با دیدن رعد و برق و ساعت به دنیا اومدن بچه، به مادرش گفت که این بچه شومه. براتون برکت نمیاره ولی مادرش جواب داد که اصلا اینطور نیست. پسر من فرزند نوره. انگار مامانش می‌دونست که این نوزاد قراره دنیا رو به قبل و بعد خودش تقسیم کنه.پدر نیکولا یک کشیش ارتدکس و به طبع آدم بسیار مذهبی‌ای بود. مادرشم اهل یکی از قدیمی‌ترین خانواده‌های صرب و دختر یک کشیش بود و استعداد بسیار خوبی هم تو حفظ کردن شعر داشت. اون انواع و اقسام وسیله‌ها و ابزارهای خونگی رو هم خودش می‌ساخت و برای خودش مخترعی بود. البته این استعداد ذاتی تو خانواده‌ مادری تسلا ارثی‌ بود. چون پدربزرگ مادریش هم مخترع بود و نیکولا خیلی خوش شانس بود که خلاقیت و حافظه‌ فوق‌العاده رو از خانواده‌ مادری به ارث برده بود.نیکولا سه خواهر و تنها یک برادر داشت. وقتی پنج سالش بود، اولین اتفاق وحشتناک زندگیش رو تجربه کرد. اون و برادرش دنی که دوازده ساله بود، داشتن تو حیاط بازی می‌کردن. یعنی که تو اون سن هم سوارکار ماهری بود. سوار اسب شد که یه دوری بزنه ولی اسب یهو رم کرد و اون رو با سر به زمین کوبید. نیکولا که حسابی ترسیده بود، دوید به سمت دنی ولی هر کی صداش کرد جوابی نشنید. چند روز بعد یعنی دنی به خاطر آسیب شدید مغزی مرد. این ماجرا تاثیر بسیار بدی تو روحیه‌ی نیکلا گذاشت. مرتب کابوس‌های وحشتناکی می‌دید و خودشو تو مرگ برادرش مقصر می‌دونست. چون فکر می‌کرد اون بوده که اسب دنی رو ترسونده و باعث رم کردنش شده.همین کابوس‌ها منجر به شکل‌گیری تصاویر نورانی نامفهوم و آزاردهنده‌ای تو ذهنش شد که تو تمام دوران زندگیش همراهش بود. تو ذهنش جرقه‌هایی از نور می‌دید و گاهی این نورها تبدیل می‌شدند به یه سری تصاویر که اون نمی‌تونست تشخیص بده که چیزی که داره می‌بینه واقعیه یا نه؟تسلا از همون دوران بچگی با توصیفاتی که از آبشار نیاگارا شنیده بود، ندیده عاشق این آبشار شده بود. خودش تعریف می‌کنه میگه تو بچگیام تو خیالم چرخ‌های بزرگی رو می‌دیدم که داشتن با کمک آبشار می‌چرخیدن. میگه جریان این چرخ‌ها و آبشار رو واسه عموم تعریف کردم و بهش گفتم که من یه روز میرم آمریکا و با نیروی آبشار اون چرخ‌ها رو به گردش در میارو و این نقشه رو عملی می‌کنم تا رویاهام به واقعیت تبدیل شه. عموم بهش جواب میده باشه حالا برو فعلا با بقیه‌ بچه‌ها بازیت رو بکن تا بعد.نیکولا از همون بچگی حافظه تصویری خارق‌العاده‌ای داشت. اون می‌تونست متن یک کتاب رو با همه‌ عکسا و جزئیاتش به خاطر بسپاره و هوش و ذکاوت و خلاقیت بسیار زیادی داشت. حتی قبل از اینکه بره به مدرسه مثل مادرش شروع کرد به ساختن یه سری وسایل. البته خب همیشه هم موفق نبود. یه بار یه چتر برای پرواز ساخت و باهاش از پشت بوم خونه پرید ولی به جای پرواز به سمت بالا سقوط کرد پایین و حسابی زخم و زیلی شد. تحصیلات ابتدایی رو تو محل تولدش و روستاهای اطراف گذروند و ریاضی، علوم دینی و زبان آلمانی رو خیلی خوب یاد گرفت و بعد برای ادامه تحصیل رفت به شهر.تو دبیرستان معلم فیزیک مدرسه اونو حسابی به برق و الکتریسیته علاقه‌مند کرد. نیکولا در برابر ماهیت عجیب الکتریسیته کلی هیجان زده بود و می‌گفت هر طور شده من باید این نیروی عجیب رو بیشتر بشناسم. نیکولا تو کل دوران دبیرستان یک شاگرد باهوش و فوق‌العاده بود. او حتی می‌تونست محاسبات پیچیده‌ انتگرالی رو ذهنی انجام بده. بعضی وقتا انقدر امتحاناتش رو خوب پاس می‌کرد که معلماش فکر می‌کردن حتما داره تقلب می‌کنه.در نهایت نیکولا چهار سال دبیرستان رو سه سالِ تموم کرد و بعد فارغ‌التحصیلی برگشت خونه پیش خانوادش. اون زمان طبق یک قانون نانوشته پسرای هم قشر هم تیپ نیکولا یا باید کشیش می‌شدند یا عضو ارتش. پدر نیکولا هم که مشخصا اصرار داشت که پسرش شغل اجدادشون انتخاب کنه و کشیش بشه و هر چند که نیکولا رویاهای بزرگتری داشت ولی حریف زورگویی پدرش نمیشد.تو هفده سالگی وقتی آماده رفتن به مدرسه علوم دینی شد، ناگهان به شدت مریض شد. ساعت به ساعت حالش بدتر می‌شد. پدر و مادرش این دکترو آوردن بالا سرش. اون دکترو آوردن بالا سرش در نهایت فهمیدن که بله پسرشون وبا گرفته و دکترا هم گفتن که به احتمال زیاد چند روز دیگه بیشتر زنده نمی‌مونه. پدر و مادر نیکولا با چشمای گریون بالای سر بدن نیمه‌جون پسرشون ایستاده بودن.حالا که به سختی می‌تونست حرف بزنه به پدرش گفت پدر اگه بذاری من برم دانشکده‌ مهندسی شاید خوب بشم. پدرش که می‌دید بچش داره نفس‌های آخرو می‌کشه جواب داد قسم می‌خورم که اگه خوب بشی تو رو به بهترین دانشگاه دنیا می‌فرستم. تو فقط خوب شو و تسلا خوب شد. انگار که مسیح شفا داده باشدش. خوب شد و سر و مور و گنده برگشت به زندگیش و باباشم که دیگه قول داده بود قسم خورده بود، نامردی نکرد و اجازه داد تلاجی علوم دینی بره مهندسی بخونه.بیماری وبا اگه برای همه منحوس بود، برای تسلا فرشته‌ نجات بود. البته خودش تو خاطراتش گفته تو دوران بیماریم خوندن کتاب‌های مارک تواین «Mark Twain» کمک زیادی به خوب شدم کرد. تسلا عاشق کتاب‌های مارک تواین بود و البته بعدها باهاش از نزدیک آشنا شد و حسابی با هم دوست شدند که جلوتر بهش می‌رسید. اگه یادتون باشه تو اپیزود داستان زندگی هلن کلر هم درباره‌ مارک تواین و رابطه‌ خوبی که با اون داشت هم صحبت کردیم.بعد از اینکه حال نیکولا بهتر شد، مجبور شد قبل دانشگاه بره سربازی ولی اون نتونست تو ارتش بمونه و از اونجا فرار کرد و یه مدت رو تو دل طبیعت گذروند و همین زندگی تو طبیعت باعث شد هم از نظر جسمی و هم روحی قوی‌تر بشه و بتونه خودشو برای چالش‌های بزرگ زندگیش آماده کنه.در نهایت یکی از بزرگترین آرزوهای تسلا برآورده شد و اون تونست بره به دانشگاه کالای ۲۱ ساله برای شروع تحصیلات دانشگاهیش تو سال ۱۸۷۷ رفت به دانشگاه گراتس «Graz» اتریش.تو دوران دانشگاه تسلا زندگیش رو پای تحقیقاتش گذاشته‌ بود. مثل دوران دبیرستان، عاشق الکتریسیته بود و دوست داشت که هر چه بیشتر و بیشتر راجع به این انرژی مرموز اطلاعات به دست بیاره. اون از ساعت سه چهار صبح تا یازده دوازده شب کار می‌کرد. تحقیق می‌کرد و کار می‌کرد و از لحاظ اطلاعات و دانش، ستاره دانشجوها بود. با اساتید دانشگاه بحث‌های علمی می‌کرد و البته که خیلی وقتا اساتید یا جوابی برای سوالاتش نداشتن و یا دانششون اندازه‌ تسلا نبود.تو دانشگاه انقدر مجذوب الکتریسیته شده بود و براش وقت می‌ذاشت که مسئولین دانشگاه نگران سلامت جسمی و ذهنی اون شدن. یکی دو بار به خودش تذکر دادن که آقا مراقب سلامتیت باش. یه کم استراحت کن ولی وقتی دیدن تسلا گوش شنوایی برای این حرفا نداره، مسئولین دانشگاه برای خانوادش نامه نوشتن که با ادامه‌ این اوضاع شاید ما مجبورشیم پسرتون رو از دانشگاه اخراج کنیم. چون مطمئن نیستیم که با این حجم کار و تحقیق اون بتونه سالم بمونه.می‌دونید نکته‌ داستان چیه؟ خیلی از ماها فک می‌کنیم تمام این دانشمندا و نخبه‌ها یه استعداد ذاتی دارند و از اساس با بقیه فرق می‌کنن ولی معمولا کمتر از این صحبت میشه که اگر استعداد دارن ولی چقدر برای شکوفا شدن این استعداد و رسیدن به اهدافشون تلاش می‌کنند و از خیلی چیزا می‌گذرند که به هدفشون برسن و البته که موضوع اصلی این که اونا عاشق کارشونن و اینجوری از زندگیشون لذت می‌برن. مثل تسلا که عاشق الکتریسیته شده بود.تو دانشگاه تسلا طرحی رو به استادش ارائه داد که طبق اون پیشنهاد داده بود جریان برق متناوب، جایگزین جریان برق مستقیم بشه. اون زمان موتورهای الکتریکی قدیمی از جریان برق مستقیم نیرو می‌گرفتن و اون پیشنهاد داده بود که جریان برق متناوب جایگزین جریان برق مستقیم بشه. البته استادش طرحشو رد کرده بود و کلیم به طرحش خندیدن و تسلا جلوی دوستاش کنف شد. هر چند که این طرح ایده‌ اولیه‌ یکی از بزرگترین اختراعات تسلا بود که جلوتر کامل به می‌پردازیم.تو اوج علاقه و زمان زیادی که تسلا برای تحقیقاتش می‌گذروند، تو سال سوم دانشگاه تسلا شروع کرد به قمار و یواش یواش مثل هزاران آدم دیگه معتاد قمار شد تا جایی که کل کمک هزینه‌هاش و دار و ندارش رو باخت و برای مدتی درس و دانشگاه رو هم ول کرد. اون با خانواده‌اش هم قطع رابطه کرد تا اونا نفهمن ترک‌تحصیل‌ کرده. حتی بعضی از دوستای دانشگاهیش فکر می‌کردن که اون تو رودخونه غرق شده و مرده. تسلا با کارهای دم دستی و روزمزدی زندگیش می‌گذروند و همون درآمد کمشم شبا می‌رفت باهاش قمار می‌کرد.یکم بعد به خاطر نداشتن مجوز اقامت اون مجبور شد برگرده پیش خانوادش و فقط سه هفته بعد از بازگشتش بود که پدرش مریض شد و مرد و تسلا را هم برای همیشه قمار رو گذاشت کنار. بعد از فوت پدر تسلا که دیگه پولی برای ادامه‌ تحصیل مجدد نداشت، مدت کوتاهی رو مشغول درس دادن به بچه‌ها شد ولی بعدش با حمایت مالی عموهاش اون تونست مجدد برگرده به دانشگاه و تحصیل و تحقیقات خودش رو از سر بگیره.تو همون دوران بود که اون ور دنیا ادیسون «Thomas Edison» در سال ۱۸۷۹ لامپ رشته‌ای رو اختراع و وارد بازار کرد. خب برخلاف تصور عامه ادیسون مخترع برق نبوده و اون لامپ اونم لامپ رشته‌ای رو اختراع کرده. لامپ رشته‌ای میشه همین لامپ‌های معمولی که سال‌هاست ما داریم ازش استفاده می‌کنیم. ادیسون برای تسلای جوون یه الگو و یه اسطوره بود. تسلا با اشتیاق زیادی نتیجه‌ تحقیقات ادیسون و اختراعات اون رو دنبال می‌کرد.تسلا بعدها گفت که اون زمان بزرگترین آرزو و اوج اهداف من این بود که بتونم آمریکا را از نزدیک ببینم و با توماس ادیسون بزرگ از نزدیک در ارتباط باشم ولی برای تسلا هنوز رفتن به آمریکا زود بود. بعد از دانشگاه تسلا سال ۱۸۷۰ رفت به بوداپست «Budapest» و تو اداره مرکزی تلگراف استخدام و مشغول به کار شد.با توجه به دانش و مهارتی که اون داشت خیلی زود تونست تو کارش پیشرفت کنه و بهترین مهندس فنی اداره بشه. البته با اون تیپ خاص شخصیتی که داشت. تسلا از لحاظ شخصیتی کلا آدم عجیب غریبی بود و خصوصیات خاصی داشت. به عنوان مثال او به شدت و به طور وسواسی به پوشش و نظافت اهمیت می‌داد. بسیار آدم تمیزی بود. از دست زدن به اجسام مختلف حدالمقدور اجتناب می‌کرد. حتی ترجیح می‌داد تو ملاقات با آدم‌ها به اونا دست نده و فقط موقعی این کار رو می‌کرد که مجبور میشد. از زیورآلات زنانه و مخصوصا گوشواره خانوما متنفر بود و منزجر کننده‌ترین کار براش دست زدن به موی خانم‌ها بود.اون اصلا نمی‌تونست این کارو بکنه. خب مشخصه که آدمی با این تیپ رفتاری و این عادات عجیب نمی‌تونه به راحتی برای خودش شریک زندگی داشته باشه. حالا علاوه بر این موارد که تسلا دو تا ویژگی خاص و منحصر به فرد دیگه هم داشت. اول اینکه تسلا چیزهایی که می‌خواست اختراع کنه رو می‌تونست با جزئیات کامل تو ذهنش تصور کنه. در حقیقت قوه‌ تفکر اون به قدری قوی بود که تجسم اجسام در ذهنش با دیدن اجسام در مقابلش برابری می‌کرد. یعنی چیزی که قرار بود بعدا اختراع کنه رو تسلا را قبلا در ذهنش با جزئیات کامل می‌دید.ویژگی منحصر به فرد دیگه‌ای که تسلا داشت، قدرت شنوایی عجیب و حتی بعضی اوقات آزار دهنده‌ اون بود. خودش می‌گفت تو اتاقم که می‌نشستم سه اتاق اونورتر صدای تیک تیک ساعت رو می‌شنیدم. صدای درشکه‌ای که خیلی دورتر داشت می‌رفت و به راحتی می‌شنیدم. سوت قطاری که خیلی اونورتر داشت رد می‌شد، گوشم رو کر می‌کرد و برای رهایی از این چیزها تو پارک شهر پیاده‌روی‌های طولانی مدت می‌کردم.تسلا در ادامه میگه توی بعد از ظهری که هیچ وقت فراموش نمی‌کنم، با یکی از دوستام تو پارک مشغول پیاده‌روی بودیم. آفتاب غروب کرده بود و ذهن من کاملا درگیر طرح‌ها و ایده‌های بزرگی بود که اون زمان به جز خودم کسی بهشون اهمیت نمی‌داد. همینطوری که داشتم با دوستم قدم می‌زدم ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد. بعد بلافاصله روی زمین خم شدم و با یه چوبی که روی زمین افتاده بود طرحی رو روی زمین کشیدم و برای دوستم که هاج و واج به من نگاه می‌کرد طرح رو توضیح دادم.طرح موتوری که سال‌ها قبل شبیه بهش رو به استاد دانشگاهم ارائه داده بودم ولی اون ردش کرده بود ولی من مطمئن بودم که ایده‌ من جواب میده و من می‌تونم موتوری که تو ذهنم ساختم رو تو کارگاه بسازمش. در این موضوع ایمان داشتم. خب دیگه اینجای داستان واجبه که درباره‌ ایده و طرح تسلا یکم بیشتر توضیح بدیم. این قسمت رو باید خوب دقت کنید. چون درک ادامه‌ داستان کاملا منوط به درک این طرح تسلاس و البته منم سعی می‌کنم یه توضیح بسیار ساده بدم که موضوع پیچیده نشه. اهالی فن که دارن این اپیزود رو می‌شنون کم و کاستی‌های توضیحات فنی من رو به بزرگی خودشون ببخشن.ببینید. ما کلا دو تا جریان برق داریم. جریان برق مستقیم و جریان برق متناوب. جریان برقی که ادیسون برای روشنایی ازش استفاده می‌کرد، جریان برق مستقیم بود و ادیسون اعتقاد داشت تنها نوع برق قابل استفاده و قابل تجاری شدن همین جریان برق مستقیمه.برق با جریان مستقیم میشه همین برق باتری‌ها و موبایل‌ها که معمولا ولتاژ پایینی دارن. مشکل اصلی جریان مستقیم اینه که نمیشه ولتاژ رو تو این جریان تغییر داد. حالا اگه ولتاژ بالا تولید بشه، ممکنه بزنه لامپ‌ها و سایر وسایلی که ازش استفاده می‌کنیم رو داغون کنه و اگه ولتاژ پایین تولید بشه و مثلا نیروی متناسب با ولتاژ لامپ تولید بشه، خب به طبع ولتاژ بالاتری نخواهیم داشت. این مشکل اول.معضل دوم جریان مستقیم اینه که اگه ما بخوایم برق حاصل از جریان مستقیم رو به جای دورتری انتقال بدیم، برای انتقال برق، اولا که یه سیم مسی قطور نیاز داریم و دوما خب ولتاژ افت می‌کنه و نمی‌تونیم برق رو با این جریان به جاهای دورتر بفرستیم. اونوقت مجبوریم تقریبا هر دو کیلومتر یک نیروگاه داشته باشیم. چون بیشتر از این مسافت نمیشه برق رو با جریان مستقیم انتقال داد. خب یه مرور بکنیم.جریان برق مستقیم ادیسون، شد جریانی با ولتاژ معمولا پایین که این جریان برای روشن کردن لامپ‌ها و چراغ‌ها و به راه انداختن موتورها کافیه ولی قابلیت کم و زیاد شدن نداره و برای انتقال برق باید هر تقریبا دو کیلومتر یه نیروگاه داشته‌ باشیم. حالا در مقابل جریان مستقیم جریان متناوب وجود داره. جریان متناوب جریانی عموما با ولتاژ بالاست که میشه تو این نوع جریان ولتاژ کم و زیاد کرد و برای لامپ و دستگاه‌های مختلف ولتاژهای مختلفی ارسال کرد. تازه علاوه بر این برق با جریان متناوب مشکل انتقال به جاهای دورتر رو نداره. چون با کم و زیاد کردن ولتاژ میشه به جاهای دورتر منتقلش کرد.خب تو نگاه اول جریان متناوب برای استفاده‌ تجاری و انتقال برق خیلی گزینه‌ مناسبتری به نظر میرسه دیگه؟ ولی در زمان داستان ما برای استفاده از جریان متناوب دو تا مشکل وجود داشت. مشکل اول اینکه هنوز دستگاهی اختراع نشده بود که بتونه جریان متناوب رو کنترل کنه و اون کم و زیادش کنه و در اصل چیزی که تسلا می‌خواست بسازه و تو پارک ایده‌اش و با چوب روی زمین طراحی کرده بود و قبلا هم به استادش طرحش داده بود همین دستگاه بود. دستگاهی برای کنترل جریان متناوب.مشکل دوم این بود که جریان متناوب جریانیه عموما با ولتاژ بالا که خب به نسبت جریان مستقیم می‌تونه خطرناک‌تر باشه. واقعیت این بود که اون زمان الکتریسیته تازه داشت جای خودش رو تو جامعه باز می‌کرد و مردم از الکتریسیته می‌ترسیدند و خیلی چیزی ازش سر درنمی‌آوردن. مخصوصا این که چند تا آتش‌سوزی هم اتفاق افتاده بود و ذهن مردم رو خراب کرده بود. چند بار هم برق با انتقال از نعل اسب‌ها به بدنشون به حیوون شوک داده بود و اونا رو فراری داده بود و ملتم فکر می‌کردن ببین چه نیروی شیطانی‌ای داره این الکتریسیته! و چقدر خطرناکِ که حیوونا هم می‌فهمن و عکس‌العمل نشون میدن!جمیع جهات این اتفاقات شرایط را حتی برای ادیسون که جریان مستقیم رو پیشنهاد داده بود سخت کرده بود. حالا چه برسه به جریان متناوب پیشنهادی تسلا مشکلات اساسی جریان متناوب اول این بود که دستگاه تبدیل کننده ولتاژ وجود نداشت و دوم اینکه جریان متناوب تو نگاه اول می‌تونست خیلی خطرناک‌تر از جریان مستقیم باشه و حتی می‌تونست کشنده هم باشه. اینم باید بدونید که تو آمریکا و تو شهر نیویورک ادیسون اونجا کار می‌کرد، از اواخر دهه‌ ۱۸۷۰ برق اومده بود و ادیسون اولین نیروگاهش رو در یکی از خیابونای نیویورک نزدیک یک منطقه‌ تجاری تو سال ۱۸۸۲ ایجاد کرده بود.اون این کار به کمک سرمایه‌گذار بزرگ وال استریت به نام جان پیر مورگان «J.P.Morgan» به انجام رسانده بود که تو اپیزود بعد بیشتر راجع به این آقای موگان صحبت می‌کنیم. دقیقا تو همون سال ۱۸۸۲ بود که تسلا برای کار رفت به پاریس و تو یکی از شرکت‌های زیرمجموعه ادیسون مشغول به کار شد. کارشم نصب و راه‌اندازی سیستم‌های روشناییِ معابر شهری با استفاده از اختراع ادیسون، یعنی همون لامپ‌های رشته‌ای بود. تسلا تو پاریس تجربه‌ عملی زیادی تو مهندسی برق به دست آورد و مدیران شرکت هم که متوجه دانش و تخصص تسلا شده بودن، اونو مسئول طراحی و ساخت نمونه‌های پیشرفته‌ مولدها و دینام‌هاشون کردن و سمت مسئولیتش بردن بالا.حتی تسلا رو برای رفع مشکلات مهندسی به سایر شرکت‌های زیرمجموعه ادیسون تو فرانسه و آلمان اعزام می‌کردن. تو بوداپست و بعدشم تو پاریس و بعدشم آلمان تسلا در کنار کار روزمره و پیشرفت‌هایی که تو کارش داشت، تلاش کرده بود که موتور جریان متناوب رو به تولید برسونه اما موفق نشده بود و هر بار شکست خورده بود. اون فکر می‌کرد که اگه یه نفر تو دنیا باشه که بتونه تو این طرح کمکش کنه اون یه نفر بدون شک توماس ادیسونه.تسلا به شدت مشتاق دیدن ادیسون بود. مردی که دنیا را با لامپ‌های نورانیش دگرگون کرده بود. اون علاقه‌ زیادی برای نشون دادن طرح موتورش که با جریان متناوب کار می‌کرد به ادیسون داشت. درصورتی‌که بنای تمام تجهیزات ادیسون روی جریان مستقیم بود و تسلا اون موقع نمی‌دونست که هرگونه صحبتی راجع به جریان متناوب ادیسون رو به شدت عصبانی می‌کنه. در هر صورت در نهایت توفیق دیدن ادیسون و مهاجرت به آمریکا برای تسلای جوون تو ۲۸ سالگی فراهم شد.ماجرای رفتن تسلا به آمریکا و درگیری‌هایی که تو مسیر براش پیش اومد خودش یه داستانیه که ما اینجا بهش وارد نمیشیم. فقط اینو بدونید که وقتی در ششم ژوئن سال ۱۸۸۴ تسلا به نیویورک رسید، او تمام پول و وسایل با ارزش از دست داده بود و با کمی پول خرده تو جیبش پا به کشور آرزوهاش گذاشت. اسلام وقتی به آمریکا رفت هیچ چیز نداشت و فقط رویاهاش رو با خودش برده.تو سفر تسلا به آمریکا درسته که اون هیچی با خودش نیاورده بود و آه در بساط نداشت ولی تسلا همراه خودش یه نامه‌ بسیار مهمی داشت. یه نامه یا بهتره بگیم یه معرفی‌نامه‌ کوتاه از طرف یکی از شرکای اروپایی ادیسون به نام چارلز وچالر که تسلا پیشش کار می‌کرد و مدیر تسلا بود. چارلز تو معرفی‌نامه‌ای که برای ادیسون نوشته بود، گفته بود که ادیسون عزیز من دو انسان بزرگ می‌شناسم که تو یکی از آن دو هستی و دیگری این مرد جوان است.تسلا با همین نامه رفت پیش ادیسون و تو ملاقاتی که با اون داشت طرح موتورهای جریان متناوب رو برای ادیسون توضیح داد و البته که ادیسون با طرح تسلا مخالفت کرد و اون اصلا جدی نگرفت ولی در عین حال بهش گفت ببین اینجایی که اومدی ما هر ده روز یه اختراع کوچیک و هر شیش ماه یه اختراع بزرگ می‌کنیم و بعد با جذب سرمایه اختراعمون رو تولید می‌کنیم میریم تو بازار. منم می‌تونم تو رو تو شرکت خودمون استخدام کنم که در کنار ما بتونی کار کنی.برای تسلا کار کردن زیر نظر ادیسون و نشست و برخاست با اون یه افتخار بود و بنابراین با خوشحالی پیشنهاد ادیسونو قبول کرد. بعد مدت کوتاهی که از شروع به کار تسلا گذشته بود، همه متوجه تخصص و تبحر اون شدند و خبر به گوش ادیسون هم رسید. تو یکی از ملاقات‌هایی که تسلا با ادیسون داشت، به او پیشنهاد داد که بهش اجازه بده رو مولدهای جریان مستقیمش کار بکنه و اون‌ها رو ارتقا بده. ادیسون که فکرشو نمی‌کرد تسلا از پس این کار بربیاد و بتونه مولدهای جریان مستقیم رو ارتقا بده، گفت باشه انجامش بده. اگه تونستی این کارو بکنی من بهت پنجاه هزار دلار پاداش میدم.این پیشنهاد برای تسلا باورنکردنی بود. رقم پاداش می‌شد حقوق هفتاد سال اون موقع یه کارگر و برای همینم تسلا با شور و اشتیاق زیاد شروع کرد به بازطراحی دینام‌ها و موتورهای ادیسون. تسلا هر روز کارش رو از ده صبح شروع می‌کرد و تا ساعت پنج صبح روز بعد کارش را ادامه می‌داد. بعد یه چند ساعتی کوتاه می‌خوابید و دوباره کار و دوباره کار و دوباره کار. تسلا یه سال تموم روی پروژه‌ ادیسون وقت گذاشت و آخر سر هم موفق شد و این موفقیت علاوه بر اینکه یه پیروزی بزرگ برای تسلا محسوب می‌شد، برای شرکت ادیسون هم یه پیروزی بزرگ بود و همه‌ مدیران شرکت از این اتفاق خیلی خوشحال بودن.وقتی که کارش تموم شد تسلا رفت پیش ادیسون تا پاداشی که قولش رو داده بود رو بگیره ولی در کمال ناباوری تسلا! ادیسون بهش گفت ای بابا تسلا مثل اینکه تو شوخیای آمریکاییا رو متوجه نمی‌شیا! پاداش کجا بود؟ من باهات شوخی کرده بودم. بله جناب آقای ادیسون نامردی کرد و زد زیر قولش و تنها کاری که کرد این بود که حقوق تسلا را از هفته‌ای ده دلار رسوند به هیجده دلار. البته که ادیسون بعدها گفت این کارش بزرگترین اشتباه زندگیش بوده.تسلا که ذاتا آدم مغروری هم بود، احساس می‌کرد که غرورش جریحه‌دار شده و دیگه نمیتونه حتی یه لحظه هم تو شرکت ادیسون کار کنه. برای همین کار رو ول کرد و با ناامیدی تمام از شرکت ادیسون اومد بیرون. اومد بیرون. چیکار کرد؟ رفت کارگری کرد. یه شرکتی بود که برای کابل‌های برق زیرزمینی حفاری می‌کرد و تسلا هم رفت در کنار کارگرای دیگه بیل و کلنگ گرفت دستشو شروع کرد به کارگری. روزی دو دلار می‌گرفت. زمین می‌کند. چاله می‌کند.نزدیک به یک سال تسلا کارش همین بود. روزا کارگری می‌کرد و شب‌ها رو طرح‌های خودش که دیگه هیچ کسی رو نداشت که بهش نشونشون بده کار می‌کرد و افسرده و خسته و ناامید روزاشو سپری می‌کرد ولی موضوع رفتن تسلا و کارگری کردنش همچین بی‌سر و صدا هم نبود.شایعه شد که یک نابغه از شرکت ادیسون رفته و برای زنده موندن داره کارگری می‌کنه. سر و صداها که بیشتر شد، چندتا از سرمایه‌گذارها اومدن سراغ تسلا و بهش پیشنهاد همکاری دادند و تسلا هم قبول کرد و این شد که اون تونست یه آزمایشگاه کوچیکی برای خودش دست و پا کنه و زمانش رو بذاره برای ساخت نمونه اولیه موتوری که هفت سال پیش تو پارک اونو تجسم کرده بود و در کنارش هم با حمایت‌های مالی سرمایه گذاران شروع کرد به اختراع و تولید ایده‌های دیگه‌ای که داشت و چندین مورد از اختراعاتش رو تو اون زمان ثبت کرد.یه لامپ قوسی منحصر به فرد زیبا و بادومی ساخت که کلی هم مورد استقبال قرار گرفت ولی سرمایه‌گذارها یه جورایی سرش کلاه گذاشتن و حق ثبتش رو همون اول ازش گرفتن و خیلی چیزی دست تسلا رو نگرفت. تسلا دست روی تولید هر چی که می‌گذاشت می‌تونست با حمایت‌های مالی که می‌شد به راحتی مهندسیش رو انجام بده و به بازار ارائه‌اش کنه ولی خب موتور دستگاه متناوبش که هنوز نتونسته بود تولیدش کنه، براش یه چیز دیگه بود.تسلا روزها و هفته‌ها زمانش رو روی این پروژه گذاشت و در نهایت موفق شد نمونه‌ آزمایشی موتور جریان متناوب خودش رو آماده کنه. در ماه می سال ۱۸۸۸ تسلا از اختراع بزرگ خودش رونمایی کرد و موتور جریان متناوبش رو به همه معرفی کرد. موتوری که هنوزم تو بسیاری از دستگاه‌هایی که ما در طول روز باهاشون سر و کار داریم داره ازش استفاده میشه.تو ۵ سال بعد تسلا ۲۲ حق اختراع دیگه رو هم در خصوص موتورهای جریان متناوب خودش ثبت کرد. امتیاز مولدها، مبدل‌ها و خطوط مخابرات بهش داده شد که اونا ارزشمندترین امتیازنامه‌های ثبت اختراع از زمان اختراع تلفن به این طرف بودن. تسلا کم‌کم بسیار معروف شد و اسمش افتاد سر زبون‌ها: مخترع بزرگ نیکولا تسلا. همه‌ آدمای معروف و سرمایه‌دارها می‌رفتن سراغش و سعی می‌کردن بهش نزدیک بشن.یکی از افرادی که ارزش و اعتبار کار تسلا و پتانسیل اختراعات اون رو درک می‌کرد شخصی بود به نام جرج وستینگهاوس «George Westinghouse». ایشون کارخونه‌دار بزرگی بود که البته خودشم مخترع بود. اون در ۲۲ سالگی ترمز بادی قطار رو اختراع کرده بود و با پولی که بابت این اختراعش دستش اومده بود رو انرژی گاز سرمایه‌گذاری کرده بود. به این امید که احتمالا روشنایی آینده از آن نیروی گازه و البته همزمان ادیسون هم روی نیروی برق کار کرد و می‌دونیم که نتیجه‌ خیلی بهتری گرفت.در هر صورت وستینگهاوس با چند تا اختراع بار خودش بسته بود و شده بود یکی از سرمایه‌دارهای نیویورک. کلا هم وستینگهاوس شخصیت مثبت و قابل احترامی داشت. وستینگهاوس وقتی از اختراع تسلا مطلع‌ شد و از آزمایشگاهش دیدن کرد. بلافاصله پیشنهاد خرید امتیاز تمام اختراعات مربوط به جریان متناوب تسلا رو به ارزش یک میلیون دلار با اون مطرح کرد و علاوه بر این قرار شد برای تولید هر اسب بخار انرژی که از اختراعات تسلا تولید میشه، شرکت اون به تسلا دو و نیم دلار پرداخت کنه.دقت کنید تسلا فقط با همین دو و نیم دلار به ازای هر اسب بخار می‌تونست تبدیل به ثروتمندترین آدم دنیا بشه. پس مشخصه که پیشنهاد وستینگهاوس رو با جان و دل قبول کرد. تسلا تو اولین اقدامش فروشگاه محله‌ بوفالو وستینگهاوس رو با برق جریان متناوب و لامپ‌هایی که خودش تولید کرده بود روشن کرد و همه را انگشت به دهان گذاشت. از ادیسون گرفته که حالا دیگه کاملا تسلا رو به عنوان یک رقیب قدر جدی می‌گرفت تا بقیه مردم عادی که می‌دیدند نه بابا علاوه بر راهکار ادیسون، روش‌های دیگه‌ای هم برای روشن کردن لامپ و استفاده از جریان برق وجود داره.تسلا که تو کارش پیشرفت کرد، ادیسون شروع کرد به سنگ‌اندازی. جریان متناوب تسلا می‌تونست تمام رشته‌های ادیسون رو پنبه کنه و به سرعت جایگزین جریان مستقیم اون بشه و این موضوعی که ادیسون بتونه باهاش کنار بیاد. این اتفاق سرآغاز جنگ بزرگی بود بین تسلا و ادیسون. از یک طرف ادیسون و شریک تجاری قدرتمندش جان پیر مورگان و طرف دیگه تسلا و شرکت وستینگهاوس. جنگی که تو تاریخ به نام جنگ جریان‌ها معروف شد و اتفاقات بسیار عجیب و غریبی تو این جنگ افتاد که برای همیشه تو تاریخ موندگار شد. سراغ داستان جنگ جریان‌ها.در اواخر دهه‌ ۱۸۸۰ ادیسون شروع کرد به تبلیغات منفی علیه جریان برق متناوب تسلا و شرکت وستینگهاوس. اون می‌خواست اختراع تسلا را بدنام کنه و حاضر بود برای رسیدن به هدفش هر کار اخلاقی و غیر اخلاقی‌ای هم انجام بده. هر چی باشه تسلا اومده بود و با اختراعاتش حاکمیت ادیسون بر صنعت برق و تحت‌الشعاع قرار داده بود.همونطور که قبلا گفتیم توزیع برق مستقیم ادیسون جریان ثابت الکتریکی با حرکت توی یک خط شدت و قدرت خودش رو از دست می‌داد و برای همین تقریبا هر دو کیلومتر باید یک نیروگاه برق وجود داشت که بتونه برق رو تقویت کنه ولی جریان برق متناوب تسلا قابلیت این رو داشت که ولتاژ رو کم و زیاد کنه و برق با کابل به نقاط دور منتقل کنه. بدون اینکه افت فشار داشته‌ باشه و اینطوری نه تنها امکان تامین نیروی لامپ داشت؛ بلکه می‌تونست نیروهای ابزارهای دیگه‌ برقی رو هم تامین کنه.در حقیقت انگار ادیسون درشکه رو اختراع کرده بود و تسلا ماشین‌ رو اما ادیسون زیر بار این اختراع بزرگ تسلا نمی‌رفت که نمی‌رفت. تازه انتقال برق با جریان مستقیم ادیسون نیاز به سیم‌های مسی بسیار قطوری داشت که باید از زیر زمین رد می‌شد ولی برای انتقال جریان متناوب تسلا، نیاز به سیم‌های مسی نازکتری بود که می‌تونست بالای دکل‌ها قرار بگیره و برق رو انتقال بده و اینطوری سیستم پیشنهادی تسلا تا ۷۵ درصد ارزون‌تر درمیومد و این واقعیت ادیسون را عصبانی‌تر هم می‌کرد.برای همین ادیسون دست گذاشت رو نقطه ضعف جریان متناوب و برداشت اشتباهی که مردم از جریان متناوب داشتن و به مردم گفت که اگه جریان متناوب به خونه‌ها بیاد، ظرف شیش ماه همتون رو می‌کشه. بعضی از مردم تو همراهی به ادیسون می‌گفتن به هیچ عنوان نباید بذاریم این انرژی شیطانی پاش رو تو خونه‌هامون بذاره. آدمای ادیسون برای مقابله با جریان متناوب تسلا تظاهرات برگزار کردند. شعار دادن و حتی موضوع رو به دولت هم کشوندن. اکثر روزنامه‌ها و مدیران مسئول جریان هم که خب از دوستای ادیسون بودن و تو جنگ جریان‌ها پشت اون دراومدن.ادیسون به طور شفاف خواستار ممنوعیت کامل استفاده از جریان متناوب شد و گفت این جریان هم غیر ضروری و هم خیلی خطرناک. آدمای تیم ادیسون حتی به این چیزام بسنده نکردن و نمایش‌های منزجر کننده و وحشتناکی به راه‌انداختن. اونا خطر جریان متناوب برق رو با وصل کردن برق به حیوانات در معرض دید عموم به نمایش می‌ذاشتن. اونا میومدن وسط شهر سگ و گربه‌های بدبخت رو می‌ذاشتن توی قفس. بعد بهشون جریان برق با ولتاژ بالا وصل می‌کردند و حیوون رو می‌کشتن و بعد به مردم میگفتن اگه شرکت وستینگهاوس این جریان به خونه‌های شما بیاره، همین بلا سر شما میاد.اونا کم‌کم به سگ و گربه هم بسنده نکردن و اسب‌ها رو می‌آوردن و با عبور جریان برق با ولتاژ بالا اونا رو می‌کشتن. در مجموع اونا یازده تا اسب رو با این روش کشتن و برای این عمل شنیعشون هم اسم گذاشته بودن. اونا اسم این کار گذاشته بودن «وستینگهاوس» و مشخصی که برای بدنام کردن شرکت وستینگهاوس انتخاب کرده بودن. وقتی اسب بدبخت رو می‌کشتن، می‌گفتن اسبِ وستینگهاوس شد.این نمایش وحشیانه از ادیسون و دار و دسته‌اش برای همیشه لکه ننگی بر پیشونی ادیسون گذاشت و امان از این آدمیزاد که اگه پاش بیفته چه‌ها که نمی‌کنه! تازه ایشون ادیسونمونه. من از مفصل این نکته مجملی گفتم تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.وحشتناک‌ترین این نمایش‌ها یه بار آدمای ادیسون یه فیل زبون بسته رو آوردن وسط شهر و بهش برف وصل کردن و جلوی چشم جمعیت حیوون رو کشتن تا خطرات استفاده از جریان برق متناوب به ملت نشون بدن. فیلم و عکس‌های این جنایت سخیف رو می‌تونید به مرور تو صفحه اینستاگرام و سایر صفحات مجازی پادکست رخ ببینید. البته اگه دل دیدنشو دارید. طرف دیگه جنگ یعنی وستینگهاس و تسلا خودشونو قاطی بازی کثیف ادیسون نکردند و هر چقدر که ادیسون وقتش رو این چیزا می‌ذاشت، اونا وقتشون رو کارشون می‌ذاشتن و  وستینگهاس گفت همین که محصول ما خیلی بهتر از محصول ادیسونه، خودش بهترین جواب به کارهای اونه.اقدام بعدی ادیسون برای بدنام کردن جریان متناوب تسلا و شرکت وستینگهاس، پیشنهاد استفاده از جریان متناوب برای اعدام مجرمین محکوم به اعدام بود. سال ۱۸۹۰ دادگاه برای شخصی به نام ویلیام کملر «William Kemmler» که همسر خودشو به قتل رسانده بود و بعد اومده بود اعتراف کرده بود، حکم اعدام صادر کرده بود. آدمای ادیسون به مقامات پیشنهاد دادند که برای اعدام بیان از صندلی الکتریکی استفاده کنند و با وصل کردن جریان متناوب با ولتاژ بالا مجرم رو بکشن.البته بعضیا میگن که پیشنهاد اول از طرف مقامات بوده که خب تو اصل داستان فرقی نمی‌کنه. خب موضوع به همین سادگی‌ها هم نبود و این کار مخالفان و موافقان زیادی داشت. یکی از مخالفان شرکت وستینگهاوس بود که تلاش می‌کرد این اتفاق نیفته و حتی تلاش می‌کرد که بتونه حکم اعدام به حبس ابد تبدیل کنه که موفق نشد.در نهایت قرار شد که دادگاهی برگزار بشه و درباره‌ این موضوع تصمیم‌گیری بشه که آیا میشه از صندلی الکتریکی برای اعدام راحت و بدون درد برای مجرمین استفاده کرد یا نه؟ و چون ادیسون تو صنعت برق صاحب‌نظرتر از هر کس دیگه‌ای بود، دادگاه از اون دعوت کرد که بیاد راجع به این موضوع شهادت بده و ادیسون شخصا تو دادگاه حضور پیدا کرد و شهادت داد که ولتاژ بالا می‌تونه به راحتی باعث مرگ بشه و میشه ازش تو صندلی الکتریکی استفاده کرد.این در حالی بود که نه ادیسون و نه هیچ کس دیگه‌ای نمی‌دونست که برای مرگ بدون درد برق رو با چه ولتاژی باید به بدن مجرم متصل کنن. هدف تیم ادیسون هم فقط یک چیز بود. زیر سوال بردن استفاده از جریان متناوب و ترسوندن مردم که ملت ببینید برق متناوب با ولتاژ بالا می‌تونه چه کارهایی بکنه. خلاصه که هر طور بود با پارتی و فشار و توضیحات فنی که دادگاه ازش چیزی سر در نمی‌آورد، قرار شد که اعدام با صندلی الکتریکی انجام بشه. دو دقیقه‌ بعدی اپیزود رو اگه بچه‌ای کنارتونه ترجیحا بهتره که گوش نکنه.روز اعدام فرا رسید و زندانی برای اجرای حکم آوردن بستنش به صندلی الکتریکی و الکترودها و سیم‌ها رو بهش وصل کردن. بعد از اینکه زندانی آخرین حرفاشو زد، جریان برق هزار ولتی به بدنش وصل کردن و زندانی بعد از چند بار تکون خوردن بی‌حرکت شد. همه فکر کردن که خب کار تموم شد اما فقط چند ثانیه بعد صدای خس خس نفس کشیدناش اومد. انگار غریزه‌ زنده موندنش داشت تمام تلاششو می‌کرد که چندتا نفس بیشتر بکشه. مسئولین اعدام دستپاچه مجدد شروع کردند به کار و این بار برقی را با ولتاژ دو هزار ولت به زندانی وصل‌ کردن.شاهدین صحنه دیدن که کمر و نخاع زندانی آتیش گرفته و دود از پشتش بلند شده و زندانی در حالی که هنوز داره ناله میکنه، بدنش داره پخته‌ میشه. این شکنجه‌ بی‌شرمانه هشت دقیقه طول کشید. هشت دقیقه صدای جلز و ولز میومد و بوی مو و گوشت سوخته‌ آدم فضا را پر کرده بود. اعدامی که ادیسون توی دادگاه شهادت داده بود که بدون دردسر انجام میشه، هشت دقیقه زمان برد و زندانی پخته‌ شد، سوخت، آتش گرفت و مرد.سال ۱۸۹۳ تو اوج جنگ جریان‌ها، قرار بود یه نمایشگاه بزرگی تو شهر شیکاگو برگزار بشه. این نمایشگاه که به دو نام نمایشگاه کلمبوس و نمایشگاه شیکاگو معروف شده بود، به مناسبت چهارصدمین سالگرد ورود کریستف کلمب به آمریکا برگزار شده بود و علاوه بر اون مسئولین برگزاری قصد داشتند که با برگزاری این نمایشگاه نشون بدن که شیکاگو بعد از آتش‌سوزی بزرگ بیست سال پیش، دوباره از خاکستر بلند شده و سری تو سرها درآورده.این نمایشگاه اولین جشنواره‌ جهانی‌ای بود که قرار بود با برق روشن بشه و مسئولین برگزاری هم حاضر بودند برای هرچه باشکوه‌تر برگزار شدن نمایشگاه دست به جیب بشن و پول خوبی خرج کنن. خب اولین کاندید تامین کننده برق نمایشگاه که معلومه شرکت ادیسون بود. کمتر از یک سال قبل شرکت ادیسون و یک شرکت دیگه به نام تامسن هیوستن «Thomson Houston» با هم ادغام شده بودند و شرکت جنرال الکتریک را تاسیس کرده بودن و بعدشم یکی از اولین کارهایی که انجام دادن داوطلب شدن برای تامین برق نمایشگاه بود.قیمتی هم که شرکت جنرال الکتریک برای تامین برق نمایشگاه‌ها پیشنهاد داده بود، یک میلیون و هفتصد هزار دلار بود اما این بار شرکت ادیسون یا همون جنرال الکتریک یک رقیب هم داشت. رقیبی که اتفاقا باهاش تو جنگ هم بود. شرکت وستینگهاوس. وستینگهاوس و تسلا علی‌رغم تمام کارشکنی‌هایی که می‌شد روز به روز پیشرفت می‌کردند و جایگاه خودشون رو تو بازار محکم‌تر می‌کردن.شرکت وستینگهاوس هم برای تامین برق نمایشگاه اعلام آمادگی کرد و مبلغ پیشنهادیش هم بسیار پایین‌تر از شرکت جنرال الکتریک بود. جنرال الکتریک الکتریک از ماجرا مطلع شد. اونم اومد پیشنهاد جدیدی داد و قیمتش تا می‌تونست آورد پایین ولی در نهایت این شرکت وستینگهاوس بود که با مبلغی حدود پانصد هزار دلار برنده این مناقصه شد و پروژه رو از دست جنرال الکتریک قاپید.ادیسون که کارد می‌زدی خونش در نمیومد، بیکار ننشست و شرکت جنرال الکتریک اعلام کرد که از فروش لامپ‌های ادیسون به نمایشگاه خودداری می‌کنه و این شرکت اجازه نمیده که هیچ کدوم از لامپ‌های ادیسون تو نمایشگاه روشن بشه. اونا گفتن در غیر این صورت ما از نمایشگاه و شرکت وستینگهاوس شکایت می‌کنیم ولی این کار ادیسون هم تقلاهای آخر و دست و پا زدن‌های آخر قبل از شکست نهایی بود. چون که تسلا وستینگهاوس اومدن خودشون لامپ متفاوتی رو تولید کردن که شبیه به لامپ‌های ادیسون نبود و حق اختراع اونم ضایع نکرده بود و اون لامپ‌ها را برای نمایشگاه شیکاگو آماده کردن.حالا دیگه نوبت تسلا بود که بیاد و نامش رو برای همیشه تو تاریخ جاودان کنه. اونا می‌خواستن ثابت کنند که سیستم پیشنهادی تسلا برای مقیاس‌های بزرگ کارایی داره و مولدهای بزرگ جریان متناوب اون می‌تونه تمام برق مورد نیاز نمایشگاهی به این وسعت رو تامین کنه.در اول ماه می ۱۸۹۳ بیش از ۱۰۰ هزار نفر آمریکایی به ساختمان نمایشگاه خیره شده بودن. تمام سکوهای تماشاچی‌ها پر از آدم شده‌ بود. به قدری اهمیت این نمایشگاه و روشنایی که به مردم وعده داده شده بود زیاد بود که رییس جمهور آمریکا شخصا تو این نمایشگاه شرکت کرده بود و قرار بود که دکمه‌ روشنایی رو اون فشار بده. دل تو دل کارکنان شرکت وستینگهاوس نبود. همه‌ کارکنان با استرس زیاد در محل نمایشگاه بودن و از چهره‌شون می‌شد تشخیص داد که چه آشوبی تو دلشون داره میگذره.همه مضطرب بودن؛ به جز یه‌ نفر. نیکولا تسلا که با چهره‌ای آروم منتظر فشار دادن دکمه توسط رئیس جمهور بود. بالاخره شب فرا رسید و رئیس جمهور آمریکا گرور کلیولند «Grover Cleveland» دکمه رو فشار داد. سکوها غرق نور شد. شب سیاه نورانی شد. نمایشگاه شیکاگو همچون نگینی روی کره‌ زمین می‌درخشید و این افسانه‌ای‌ترین نورپردازی‌ای بود که تا اون زمان دنیا به چشم خودش دیده بود. تو نمایشگاه یه تالاری به دستاوردهای مربوط به الکتریسیته اختصاص داده بودند و در تابلوی بزرگ وسط تالار الکتریسیته همه می‌دیدند و می‌خوندن که سیستم تسلا و وستینگهاوس برگزار کننده‌ این نمایش خیره کننده بوده.نمایشگاه شیکاگو تسلا را به یکی از معروف‌ترین و محبوب‌ترین چهره‌های آمریکا تبدیل کرد. بیش از ۲۷ میلیون نفر از این نمایشگاه بازدید کردند و از نزدیک شاهد معجزه‌ بزرگ تسلا بودند. بعد از نمایشگاه برای تصمیم‌گیری درباره اینکه تکنولوژی در آینده باید از کدوم یک از این جریان‌ها استفاده کنه اجلاسی برگزار شد و توماس ادیسون با وجود قدرت رسانه‌ای و مالی‌ای که در اختیار داشت در این نبرد شکست خورد. نیکولا تسلا بود که پیروز بزرگ جنگ جریان‌ها شد.اگه یادتون باشه گفتیم که تسلا از کودکی رویای مهار کردن نیروی یکی از عجایب بزرگ طبیعت رو داشت: آبشار نیاگارا. گفتیم که تسلا از بچگی به این آبشار خیلی علاقه داشت و راجع به مهار انرژی آبشار تو همون حال و هوای بچگی با عموش هم صحبت کرده بود. اون زمان فیزیکدان مشهور بریتانیایی لرد کلوین «Lord Kelvin» رئیس تشکیلاتی بود که هدفش مهار کردن نیروی آبشار نیاگارا بود.کمی قبل‌تر کلوین تحت تاثیر تبلیغات منفی ادیسون با ارسال پیامی به تمام اعضای تشکیلات گفته بود که حتما از اشتباه بزرگ استفاده از جریان متناوب تسلا خودداری کنن اما بعد از اینکه کلوین تو نمایشگاه شیکاگو شرکت کرد و کارکرد سیستم پیشنهادی تسلا رو از نزدیک دید، نظرش کاملا عوض شد.بعد از جلسات متعددی که کلوین با تسلا و شرکت وستینگهاوس برای مهار نیروی آبشار نیاگارا داشت، مقرر شد که دو طرف با هم قراردادی رو امضا کنن و طی این قرارداد شرکت وستینگهاوس باید از نیروی عظیم آبشار برای حرکت موتورهای جریان متناوب و در نتیجه تولید برق استفاده می‌کرد. مضمون فنی قرارداد هم چالش برانگیز بود. هیئت نیاگارا درخواست ساخت سه مولد با توان تولید هر کدوم پنج هزار اسب بخار نیرو را مطرح کرده بود؛ بزرگترین مولدهای نیرو که بشر تا به اون روز ساخته بود.این موضوع کار رو برای تسلا بیش از پیش سخت‌تر کرده بود ولی اون بیدی نبود که با این بادها بلرزه و اصلا تسلا عاشق انجام دادن کارهایی بود که دیگران فکر می‌کردن نشدنیه.ساخت و تولید مولدها شروع شد و تسلا مسئولیت تولید بزرگترین مولدهای نیروی دنیا را بر عهده گرفت. روی جزئیات فنی به دقت کار شد و در نهایت مولدها آماده بهره‌برداری شدن. وقتی که در سال ۱۸۹۶ سیستم شروع به کار کرد، عصر الکتریک شروع شد. آب‌های خروشان نیاگارا توربین‌های بزرگ آبی رو می‌چرخوندن و جریان برق برخاسته از مولدها با استفاده از خطوط ارتباطی به مناطق دوردست فرستاده می‌شد.در طی چند سال تعداد مولدهای آبشار از سه مولد به ده مولد افزایش یافت و بعد از چهار سال و با شروع قرن جدید سیم‌های برق تا ششصد کیلومتر اونورتر و در شهر نیویورک کشیده‌ شدن. تسلا نیروی آبشار نیاگارا و با جریان متناوب مهار کرد و برق رسانی به تمام آمریکا و تمام نقاط جهان رو ممکن کرد. نشریه آبشار نیاگارا اعلام کرد که از امروز ترامواهای شهری با نیروی آبشار کار می‌کنند. از این پس ما می‌تونیم راحت‌تر زندگی کنیم و اون آبشاره که باید برای ادامه‌ زندگی سخت کار کنه.تسلا بعدها گفت نمی‌تونید تصور کنید که سی سال بعد از اون روزی که در دوران نوجوانی آرزوی مهار نیروی آبشار کرده بودم و حالا می‌دیدم که آرزوم برآورده شده، چقدر ذوق زده بودم! بله این تسلا بود که با مهار نیروی طبیعت در کنار اختراعاتی که داشت قرن جدید را با شکل و شمایلی متفاوت اختراع کرد که شاید اگر او نبود قرن بیستم هم بدین شکل نبود: نیکولا تسلا مخترع قرن بیستم.قسمت اول از داستان زندگی تسلا رو شنیدیم. تو قسمت دوم قراره با نیمه‌ پر رمز و راز زندگی تسلا آشنا بشیم و ببینید که چرا به این دانشمند بزرگ لقب فرازمینی دادن؟ سپاس از همراهی تک تک شما عزیزان که ما رو به‌ دوستان خودتون معرفی می‌کنید.امیر سودبخش مرداد ۱۴۰۰بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/مخترع-قرن-بیستم-(1)-|-داستان-زندگی-نیکولا-تسلا-id2748108-id413964142?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%B9%20%D9%82%D8%B1%D9%86%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85%20(1)%20%7C%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%20%D8%AA%D8%B3%D9%84%D8%A7-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 19:09:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوروش کبیر ۳؛ داستان زندگی کوروش کبیر</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4-adhseyi4jffk</link>
                <description>به پادکست رخ خوش اومدید. شما به سومین و آخرین قسمت از داستان زندگی به کورش هخامنش گوش می‌کنید. ما اینجا تاریخ رو مرور می‌کنیم تا با مرور تاریخ گذشته بتونیم فردای بهتری رو برای خودمون بسازیم. من امیر سودبخش هستم و تو پادکست رخ هر بار شما رو با داستان زندگی کسانی آشنا می‌کنم که بخشی از تاریخ رو رقم زدن.سلام و درود به همراهان عزیز پادکست رخ. قبل از هرچیز می‌خواستم از همه‌ شما به خاطر استقبال بی‌نظیری که از پادکست رخ و بخصوص سریال سه قسمتی کوروش کبیر داشتید یه تشکر ویژه بکنم. ما در تیرماه سال ۱۴۰۰ هستیم و آمار پادکست رخ به ۱ میلیون و ۳۰۰ هزار دانلود و ۱۳۰ هزار دنبال‌کننده تازه فقط در نرم‌افزار کست باکس رسیده که بدون تعارف باید بگم از تمام اهداف و رویاهای منم فراتر بوده و من این همه رو مدیون حمایت تک تک شما هستم. دمتون گرم. سرتون سلامت.تو قسمت اول به طور کلی از تمدن‌های باستان صحبت کردیم و اون‌ها رو معرفی کردیم تا رسیدیم به سلسله‌ هخامنشیان و پادشاهی پدر کوروش کمبوجیه. تو قسمت دوم از تولد کوروش تا اوج قدرت هخامنشیان در زمان کوروش را بررسی کردیم و از جنگ‌های بزرگ و سرنوشت‌سازی مثل جنگ با مادها و آژیدهاک، جنگ با لیدیه و کروزوس و جنگ با بابل و نبونعید صحبت کردیم و در آخر داستانمون در قسمت دوم رسیدیم به فتح بابل توسط کوروش. https://virgool.io/rokhpodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4-vdwunt1alcbc  https://virgool.io/rokhpodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4-naieh8n3qnlh حالا چیزی که قراره تو این قسمت بشنوید بیشتر اطلاعاتیه که به شخص کوروش مربوط میشه. قراره تو این قسمت به دور از تعصبات ملی با چهره‌ واقعی کوروش بیشتر آشنا بشیم و ببینیم کوروش چه مذهبی داشته؟ داستان منشورش چی بوده؟ همسر و فرزندانش کیا بودن؟ چطور کشته میشه و خیلی چیزای دیگه. پس بریم بشنویم اپیزود پایانی داستان زندگی کوروش کبیر از پادکست رخ.با توجه به اینکه آخر اپیزود قبل رسیدیم به فتح بابل توسط کوروش بهتره از همین موضوع داستانمون شروع کنیم و اشاره‌ای داشته باشیم به روز هفت آبان روز کوروش. بریم ببینیم ارتباط روز کوروش با فتح بابل چیه؟ اولا که بعضی‌ها به اشتباه فکر می‌کنند روز هفت آبان روز تولد کوروشه که خب اینطور نیست. هفت آبان سالروز ورود کوروش به شهر بابله. کوروش در هفت آبان سال ۵۳۹ قبل از میلاد وارد بابل میشه.حالا چطور ما امروز انقدر دقیق این تاریخ می‌دونیم؟ دلیلش اینه که بابلیان خوشبختانه برعکس کوروش اهل نوشتن و مستندسازی بودن و یک رویدادنامه و کتیبه‌ای هم از اون زمان باقی‌مونده به نام رویدادنامه‌ نبونعید. توش اومدن اتفاقاتی که مربوط به دوره پادشاهی نبونعید پادشاه بابل میشه رو ثبت کردند و خب ما هم می‌دونیم که پادشاهی نبونعید به دست کوروش به پایان می‌رسه و خوشبختانه در این کتیبه تقریبا به جزئیات به این موضوع اشاره شده. این که چطور بابل بدون خونریزی و مقاومت فتح شد؟ و کوروش بعد از ورود به بابل چه کارهایی انجام داده؟ و موضوعات دیگه. پس روز هفت آبان روز ورود کوروش به شهر بابله.حالا چیزی که باعث تاسفه اینه که تو تقویم رسمی ایران تقویم رسمی، روز هفت آبان به نام روز کوروش نامگذاری نشده و مردم به طور غیر رسمی این روز را به نام روز بزرگداشت کوروش در نظر می‌گیرند و به جز این چند سال اخیر که اجازه برگزاری مراسم بزرگداشت کوروش داده نشده، در سال‌های قبل‌تر هر ساله مردم با حضور در پاسارگاد برای کوروش مراسم بزرگداشت می‌گرفتن. تقویم رسمی ایران رو که ورق بزنیم به انواع و اقسام روزها و مناسبت‌های مختلف برمی‌خوریم و اینکه چرا ما به طور رسمی روزی رو به عنوان روز بزرگداشت کوروش نداریم از اون علامت سوالای بزرگ و بدون پاسخه.حتی اگه یادتون باشه سال ۸۹ هم یه بار روز هفت آبان منشور کوروش رو از موزه‌ انگلیس آوردن تهران. البته به دلیل مشکلات فنی اجازه بازدید عمومی تو اون روز داده نشد ولی منشور چند وقتی تهران موند و مردم ازش بازدید کردن. حالا که صحبت از منشور کوروش شد بریم سراغ این استوانه گلی معروف و ارزشمند و چند تا نکته‌ جالبم دربارش بگیم.قبل از هر چیز شاید براتون جالب باشه که بدونید این استوانه‌ای که الان تو موزه‌ بریتانیا داره ازش نگهداری میشه ابعاد بزرگی نداره. طول و عرضش ۲۲ در ۱۰ سانتی‌متره که میشه مثلا اندازه‌ جعبه‌ دستمال کاغذی رومیزی. منشور کوروش کمتر از ۱۵۰ سال پیش توسط یک باستان‌شناس بریتانیایی پیدا میشه و کشف این منشور از مهمترین کشفیات دوران بوده. محلی که این استوانه پیدا میشه در عهد باستان نزدیک محل پرستشگاه مردوک خدای بابلیان بوده.حالا این استوانه اونجا چی کار می‌کرده؟ ببینید اون زمان رسم بوده که کاهنان مردوک به تقلید از آشوری‌ها گزارشات اتفاق و جنگ‌های بزرگ رو روی یک لوح گلی می‌نوشتن و زیر معابد مربوط به خدای مردوک دفن می‌کردند تا پادشاهان و مردم آینده اونو پیدا کنند و در جریان اوضاع و احوال گذشتگان قرار بگیرند. کما اینکه خود کوروش هم در زمان خودش کتیبه‌ مربوط به آشوربانیپال را پیدا کرده بود و در جریان حمله‌ پادشاه آشور به شهر بابل قرار گرفته بود.حالا ۱۵۰ سال پیش که این استوانه پیدا شد، خب بعد این همه سال شکسته و داغون شده بود و این قسمت‌هایی هم اصلا ازش نیست و نابود شده بود. باستان شناسان هم به سختی تونسته بودن فقط بعضی از خطاش رو بخونن و یا حدس بزنند که چی نوشته. تا اینکه تقریبا ۵۰ سال پیش یعنی ۱۰۰ سال بعد از پیدا شدن منشور کوروش تو یکی از دانشگاه‌های آمریکا یه باستان‌شناسی که داشت روی تکه‌ای کوچیک لوح گلی مربوط به بابلیان کار می‌کرد، متوجه شد که این قطعه احتمالا قسمتی از منشور یا همون استوانه مشهور کوروشه.اندازه‌ این قطعه‌ دومی که پیدا شده بود، تقریبا اندازه یک کارت ملی بود. بعد که اومدن بررسی بیشتر انجام دادن دیدن بله خودشه. این تیکه یه قسمتی از منشور کوروشه. بعدشم دانشگاه آمریکا این قطعه رو به صورت قرضی دادش به موزه بریتانیا و اونجا چسبوندن در کنار قطعه اصلی و هنوزم اونجا داره ازش نگهداری میشه و البته کلا دو بار هم این منشور برای بازدید به ایران اومده. یه بار قبل از انقلاب و یک بار هم که گفتیم سال ۸۹.روی منشور کوروش کلا ۴۵ خط به خط میخی نوشته شده که تقریبا ۲۵ خطش رو میشه کامل خوند. حالا این استوانه کی نوشته شده؟ متن استوانه به دو بخش تقسیم میشه. تو بخش اول درباره‌ خدایان قبلی بابلیان صحبت میشه. بعد درباره کارهای بد نبونعید پادشاه بابل و جستجوی مردوک بزرگترین خدای بابلیان برای پیدا کردن پادشاهی شایسته و انتخاب کوروش ادامه پیدا می‌کنه. این میشه ۲۰ خط از ۴۵ خط منشور که احتمالا یکی از کاتبان یا کاهنان بابلی اون رو نوشته و تو این بیست خط از کوروش به عنوان سوم شخص یاد میشه. این بخش اول.تو بخش دوم منشور که طولانی‌تر هست مستقیم از زبان کوروش صحبت میشه و به معرفی کوروش و خاندانش و فتح بابل و کارهایی که در بابل کرده و آبادانی و آزادی که به مردم داده پرداخته میشه ولی نکته‌ تاسف‌بار اینه که خیلی از مواردی که امروز درباره‌ متن این استوانه تو صفحات مجازی و اینترنت دیده میشه خلاف واقعیته و اصلا در متن استوانه از این صحبت‌ها نبوده. حتی بعضی از هنرمندان عزیزمون هم که این متن با صدای زیبای خودشون خوندن متاسفانه نرفتن ببینن آیا متنی که دارن می‌خونن و واقعا کوروش نوشته یا غیر واقعی بوده.مثلا گفته میشه که در منشور کوروش نوشته شده که تا روزی که زنده هستم دین کسان دیگر را محترم می‌شمارم و سلطنت خود را به کسی تحمیل نمی‌کنم و برده‌داری را ملغی می‌کنم و موارد دیگه که خب اینا اصلا در متن منشور کوروش نیست. شاید شما وقتی متن بخونید و در کنارش به خدماتی که کوروش داشته و تصمیماتی که گرفته اشراف داشته باشید، بعد به این نتیجه رسید که کورش دین کسان دیگر محترم می‌شمرده و سلطنتش به کسی تحمیل نمی‌کرد و با برده‌داری بوده ولی موضوع اینه که عین این عبارات در منشور کوروش نیست و خلاصه که هرکی جمله‌ قشنگ و پرطمطراق بوده وصلش کردن به منشور کوروش که خب واقعیت نداشته.البته که خود متن اصلی منشور اینقدری جالب بوده و در نوع خودش و در زمان خودش اینقدری نو و منحصر به فرد بوده که اصلا نیازی نیست برای اعتبار بیشتر بهش چیزی اضافه کرد. تاکید می‌کنم که داریم راجع به بیش از ۲۵۰۰ سال پیش صحبت می‌کنیم. کوروش زمانی از آزادی مذاهب و ادیان صحبت می‌کنه و بهش عمل می‌کنه که دنیا شبیه بهشون سابقه نداشته و تا صدها سال بعد هم هیچ کسی در جایگاه پادشاهی کشور انقدر آزاده و روشنفکر نبوده.استوانه کوروش به عنوان اولین منشور حقوق بشر شناخته میشه و سازمان ملل هم در سال ۱۹۷۱ ترجمه‌ متن اصلی اون رو به شش زبان رسمی منتشر می‌کنه و یک نسخه بدلی از منشور هم تو مقر سازمان ملل در نیویورک به صورت نمادین نگهداری میشه. همچنین موزه بریتانیا این سند را اولین بیانیه حقوق بشر نامگذاری کرده و بانکی مون دبیر کل سازمان ملل هم رسما از منشور کوروش به عنوان اولین بیانیه حقوق بشر یاد کرده و اون مایه‌ افتخار ایرانیان دونسته.برای اینکه بیشتر با اندیشه‌های این بزرگ مرد آزاده تاریخ آشنا بشیم با هم بخشی از منشور کوروش اولین بیانیه حقوق بشر تاریخ جهان رو مرور می‌کنیم.«منم کوروش، شاه بزرگ، شاه چهار گوشه‌ جهان، پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه شهر آنشان، دودمان جاودانه‌ پادشاهی که خدایان فرمانروایی‌اش را دوست می‌دارند و پادشاهی او را با دلی شاد یاد می‌کنند. آنگاه که با آشتی به درون بابل درآمدم جایگاه سروری خود را با جشن و شادمانی در کاخ پادشاهی برپا کردم. سپاهیان گسترده‌ام با آرامش درون بابل گام برمی‌داشتند و نگذاشتم کسی هراس آفرین باشد. من همه‌ شاهانی که بر تخت‌ها نشسته بودند و خدایانی را که درون آن‌ها ساکن بودند را به دیارشان بازگرداندم و آنان را در مسند ابدی خودشان نهادم و خدایان سرزمین سومر و اکد را که نبونعید به بابل آورده بود، به سلامت به جایگاه‌هایشان بازگرداندم. جایگاهی که دل شادشان می‌سازند.من در پی امنیت شهر بابل و همه‌ جایگاه‌های مقدسش بودم. مردم بابل مردمی که بر خلاف خواست خدایان یوغی بر گردن آن‌ها نهاده شده بود که شایسته‌شان نبود و من از بندها رهایشان کرده‌ام.»موضوع بعدی که می‌خوایم بریم سراغش اومدن نام کوروش در کتاب‌های مقدس یهودیان ومسلماناس. اول بریم سراغ کتاب مقدس یهودیان و عهد عتیق. تو مجموعه کتاب‌های عهد عتیق نام کوروش به صورت مستقیم ۲۳ بار اومده که از این ۲۳ بار ۱۲ بار نام کوروش در کتاب عزرا از کتاب‌های عهد عتیق اومده. عزرا از پیامبران بنی‌اسرائیل و از کاتبانیه که جزو دومین گروه مهاجران یهودی‌ای بوده که از اسارت بابل به اسرائیل بازمی‌گشتن و در اصل رهبر این گروه بوده و پیامبری بوده که مستقیم مورد لطف و عنایت کوروش قرار گرفته.داستان عزرا هم در نوع خودش جالبه. یهودیان معتقدند عزرا بنده‌ محبوب خدا بوده و صد سال بعد از اینکه میمیره دوباره زنده میشه و برای یهودیانی که تبعید شده بودند شفاعت می‌کنه و متن تورات رو که فراموش کرده بودند و کسی قدرت احیای اون رو نداشته رو بهشون یادآوری می‌کنه و تورات را دوباره برای قوم یهود بازخونی می‌کنه.قرآن هم راجع به عزرا صحبت کرده. البته با نام عزیر ازش یاد کرده و یه اشاره‌ای به عذرا کرده. یه پرانتز هم اینجا بازکنم. ببینید در داستان‌هایی مثل زندگی یونس در شکم ماهی یا دوباره زنده شدن عزرا پیامبر یهودی‌ها، من دارم برای شما روایت داستان رو می‌کنم و کاری به واقعی و غیر واقعی بودنش و درست و غلطش ندارم و نتیجه‌گیری می‌زارم به عهده‌ شما پرانتز بسته.در هر صورت از موضوع اصلیمون دور نشیم. گفتیم که در کتاب مقدس یهودیان بارها اسم کوروش اومده و کوروش بزرگ در تمامی متون یهودی بدون استثنا مورد احترام قرار گرفته. با حمله‌ کوروش به بابل رابطه خاصی بین اون و یهودی‌ها شکل گرفت. تا جایی که یهودی‌ها کوروش «ماشیا» یا همون مسیح و نجات دهنده خودشون می‌دونن. دستور کورش برای بازسازی معابد یهودیان و مخصوصا معبد سلیمان که داستانش رو تو قسمت‌های قبلی گفتیم فصل جدیدی در زندگی یهودیان ایجاد کرد و کوروش تنها غیریهودیه که در کتاب مقدس لقب «مسیحا» بهش داده شده.در تاریخ قوم اسرائیل لحظه‌ای باشکوه‌تر و موثرتر از زمانی که کوروش وارد بابل شد وجود نداره. چون که اون در نظر بنی‌اسرائیل ناجی و مسیح موعودی بود که انبیای قوم یهود به مردم وعده آمدنشو داده بودند. خب این از کتاب مقدس یهودیان. حالا بریم سراغ قرآن.در قرآن و در سوره کهف آیات ۸۲ تا ۹۸ از شخصی به نام ذوالقرنین نام برده شده که به تایید خیلی از علمای اسلام این شخصی که با صفات بسیار خوبی قرآن ازش یاد کرده، کسی نبوده جز کوروش کبیر. البته بعضیا ذوالقرنین به  روداریوش و اسکندر مقدونی و حتی چین شی هوان پادشاه بزرگ چین هم نسبت دادن که خب اجماع روی کوروش بیشتر بوده.در کل این نظریه موافقان و مخالفان زیادی داره و اگر به این موضوع علاقه‌مند بودید یه کتابی هست به نام کوروش کبیر در قرآن مجید و عهد عتیق تالیف دکتر فریدون بدره‌ای که مفصل به این موضوع پرداخته و نظرات موافقین و مخالفین آورده و می‌تونید این کتاب رو مطالعه کنید و البته ما هم به این موضوع الان یه اشاره‌ کوچیکی می‌کنیم.بیاید اول ببینیم اصلا این واژه‌ ذوالقرنین از کجا اومده؟ این موضوعی که کمتر جایی بهش توجه کرده که چرا اصلا به کوروش، کوروش ذوالقرنین میگن؟ و این واژه از کجا اومده؟ معنی لغوی واژه ذوالقرنین یعنی صاحب دو شاخ. اولین بار دانیال نبی پیامبر یهودیان تو کتاب دانیال تو عهد عتیق از این کلمه استفاده کرد. راجع به دانیال تو اپیزود اول هم صحبت کردیم و گفتیم که بخت النصر اونو به عنوان گروگان از اورشلیم آورد بابل و دانیال تو دربار بخت‌النصر رشد کرد. جایگاه خوبی به دست آورد و به پادشاه نزدیک شد و خواب‌های پادشاه رو هم تعبیر می‌کرد.تو کتاب مقدس اومده که یه بار دانیال خواب می‌بینه که تو شهر شوش کنار یک رودخانه‌ای ایستاده و تو خواب یک قوچ بزرگی رو می‌بینه که دوتا شاخ داره و یکی از شاخه‌ها از اون یکی بزرگتره. این قوچ به سمت مغرب و شمال و جنوب حرکت می‌کنه و شاخ می‌زنه و هیچ جانداری هم نمی‌تونه با اون مقابله کنه و همینطور بزرگ و بزرگ‌تر و قوی‌تر هم میشه. بعد کتاب خودش خواب دانیال رو تعبیر می‌کنه و می‌نویسه که اون قوچ دوشاخ نماد کوروش بوده که یکی از شاخه‌ها نماد پادشاهی پارس بوده و شاخ بزرگ‌تر نماد پادشاهی ماد که کوروش هر دوی این‌ها بوده.دانیال خوابش ادامه میده و میگه در حالی که قوچ بزرگ و قوی‌تر می‌شد، ناگهان یک بز نر از غرب ظاهر شد. این بز که یک شاخ بلند در وسط چشمانش داشت. با تمام قدرت به سمت قوچ حمله کرد و دو شاخش را شکست و او را بر زمین زد. حالا اینجا کتاب خودش قسمت دوم خواب هم تعبیر می‌کنه. می‌نویسه که این بز بزرگ و تک‌شاخ اسکندر بوده که دودمان هخامنشیان رو نابود می‌کنه.کل این داستان خواب و تعبیر خواب عینا تو کتاب مقدس اومده و از اینجا بود که یکی از صفات کوروش شد کوروش ذوالقرنین که ذوالقرنین اشاره به خواب دانیال نبی و قوچ دو شاخ بوده و خب احتمال میده که این داستان هم مثل خیلی از داستان‌های دیگه از جمله کشتی نوح و داستان یونس و آدم و حوا و خیلی چیزهای دیگه از کتاب مقدس به انجیل و قرآن اومده باشه.البته که اینم بگم بعضی از علما معتقدند به خاطر اینکه پادشاهی کوروش از شرق تا غرب بوده قرآن به این لقب را داده و برخی دیگر معتقدند نقش برجسته‌ انسان بالدار در پاسارگاد که شاخ‌های قوچ و بال‌های عقاب داره نشون دهنده‌ کوروشه و برای اینه که به اون ذوالقرنین یعنی صاحب دو شاخ میگن. این تا اینجا کار. حالا ببینیم به غیر از قرآن و عهد عتیق نظرات آدم‌های صاحب نظر در مورد کوروش چی بوده؟خب خیلیا اومدن راجع به کوروش اظهار نظر کردن که من از میانشون چهار نفرو انتخاب کردم و نظرات این چهار نفر خیلی کوتاه بهتون میگم. نفر اول آقای هرودوته که با وجود اینکه ایشون یونانی بوده و ما می‌دونیم که یونانی‌ها و ایرانی‌ها اون زمان دشمن هم بودند ولی هرودوت درباره‌ کوروش میگه: «کوروش سردار بزرگی بود. در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری از ملت‌های دیگر فرمانروایی می‌کردند. به علاوه او به همه‌ مللی که زیر فرمانروایی او بودند آزادی می‌بخشید و همه او را ستایش می‌کردند. سربازان او پیوسته برای وی آماده جان‌فشانی بودند و به خاطر او از هر خطری استقبال می‌کردند.»نفر دوم باز یونانیه. گزنفون و مورخ بزرگی که درباره‌ کوروش کتابی هم نوشته. کتابی به نام کوروش‌نامه که تو این کتاب گزنفون به زندگی کوروش پرداخته و این کتاب طولانی‌ترین اثر به جا مانده از ایشونه. راستی گزنفون یکی از شاگردهای سقراط هم بوده. گزنفون میگه: «در قلمرو پادشاهی کوروش ملل و اقوام متعددی از او اطاعت می‌کردند و با وجود اینکه آن‌ها از یکدیگر روزها بلکه ماه‌ها فاصله داشتند و عده‌ای هرگز او را به چشم خود ندیده بودند و برخی اطمینان داشتند که هرگز در عمر خود او را نخواهند دید اما همگی یک دل و یک جهت می‌کوشیدند در زیر بیرق پادشاهی‌اش درآیند و اوامرش را تمکین کنند.»نفر سوم ویل دورانت دوست داشتنیه که همه‌ ما کتاب معروف و پر بار تاریخ تمدن اونو می‌شناسیم. ویل دورانت در کتاب تاریخ تمدن قسمت مشرق‌زمین گهواره تمدن می‌نویسه: «کوروش از افرادیه بوده که برای فرمانروایی آفریده شده بود. روش او در کشورگشایی حیرت‌انگیز بود. با شکست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می‌کرد. کوروش سرداری بود که بیش از هر پادشاه دیگری در آن زمان محبوبیت داشت و پایه‌های شاهنشاهی‌اش را بر سخاوت و جوانمردی بنیان‌گذاشت.» اینم از نظر ویل دورانت.و اما نفر آخر. نفر آخر افلاطونه که دیگه نیاز به معرفی هم نداره. نظر افلاطون درباره‌ کوروش خیلی قابل تامله. گوش کنید ببینید افلاطون چی میگه؟ افلاطون میگه: «هنگام پادشاهی کوروش ایرانی‌ها آزادی داشتند و فرمانروایان مردمان خود را در آزادی سهیم کرده بودند و این امر سبب شد که همه او را ستایش کنند. سربازان او پیوسته برای وی آماده جان‌فشانی بودند و به خاطر او از هر خطری استقبال می‌کردند. اگر در بین اتباع او مرد خردمندی بود که رای و نظر او می‌توانست برای دیگران سودمند باشد، نه تنها کوروش به وی حسد نمی‌ورزید؛ بلکه به وی پاداش نیز عطا می‌کرد و بدین سبب بود که کشور ایران از هر لحاظ پیشرفت کرد و بزرگ شد. زیرا افراد آزادی داشتند و در میان آنان محبت بود و نسبت به هم حس خویشاوندی داشتند.»یه بار دیگه قسمت آخرش بخونیم. «و بدین سبب بود که کشور ایران از هر لحاظ پیشرفت کرد و بزرگ شد. زیرا افراد آزادی داشتند و در میان آنان محبت بود و نسبت به هم حس خویشاوندی داشتند.»می‌خوایم بپردازیم به نام و اصالت نام کوروش. راجع به نام کوروش هم مثل خیلی موضوعات دیگه‌ دوران باستان حرف و حدیث زیاده. در سنگ‌نوشته‌های ایلامی از اون به نام کوروش هم نام برده شده. در سنگ‌نوشته‌های هخامنشی کوروش هم گفته شده. در تورات به نام کورِش هم اومده. یونانی‌ها به اون کرس هم میگن و در زبان لاتین سایروس یا سیروس هم خونده میشه. بعضیا معتقدند نام کوروش ریشه‌ کردی داره. بعضیا معتقدند این اسم ریشه‌ پارسی داره ولی نظر غالب اینه که نام کوروش یه نام پارسی و کردی نیست؛ بلکه یک نام ایلامیه.ما می‌دونیم که آریایی‌ها و اجداد قوم هخامنش وقتی به فلات ایران اومدن در سرزمین‌های ایلام ساکن شدن و با گذشت ده‌ها سال اونجا رو سرزمین خودشون می‌دونستن و خب فرهنگشون با فرهنگ ایلامی‌ها گره خورد و نام کوروش هم یکی از ده‌ها نام ایلامی بود که اقوام پارس برای بچه‌هاشون انتخاب می‌کردن و از اون زمان تا امروزه هم این نام در فرهنگ ایرانی‌ها باقی مونده ولی خب امروزه مثل این که نام کوروش محبوبیت قبلیش رو نداره. چرا که طبق آمار این نام حتی جز پنجاه اسم محبوب ایرانی‌ها برای نامگذاری روی پدرانشون نیست. در صورتی که مثلا ۳۰ و ۴۰ سال پیش اینطوری نبوده و نام کوروش تو خانواده‌ها برای نامگذاری روی بچه‌هاشون اون زمان بیشتر استفاده می‌شده.این از نام کوروش. حالا بریم سراغ همسر و فرزندان کوروش. چیزی که درباره‌ همسر کوروش به صورت مستند و مطمئن می‌دونیم اینه که همسر کوروش بانویی بوده به نام «کاساندان» که ایشون یکی از شاهدخت‌های هخامنش بوده و کوروش اونو خیلی دوست داشته. حتی به گفته‌ هرودوت موقعی که کاساندان می‌میره، کوروش دستور میده که تمام اتباع شاهنشاهی براش عزاداری بزرگی برپا کنن.کاساندان و کوروش صاحب پنج فرزند میشن. سه دختر به نام‌های آتوسا، آرتیستون و رکسانا و دو پسر به نام‌های کمبوجیه و بردیا. داستان فرزندان کوروش رو تو اپیزود شهنشاه داستان زندگی داریوش هخامنش تعریف کردیم. کلا هم اگه خواستید بدونید بعد از مرگ کوروش چه اتفاقاتی برای امپراتوری هخامنشیان میفته و داریوش چطوری به پادشاهی می‌رسه می‌تونید این اپیزود رو گوش بدید.در کل این موضوع که آیا کاساندان تنها همسر کوروش بوده یا اینکه کوروش همسران دیگه‌ای هم داشته اصلا مشخص و مستند نیست. چیزی که مشخصه اینه که کاساندان همسر کوروش بوده و کوروش به اون خیلی علاقه داشته و فرزندان کوروش هم همه از این مادر هستن و راجع به همسران دیگه‌ کوروش اگر وجود داشتن اطلاعات موثق دیگه‌ای در دست نیست.اینم از این. حالا بریم سراغ یه موضوع پر چالش، مذهب کوروش. شاید تو نگاه اول خیلی از ما فکر کنیم که کوروش زرتشتی بوده و خب هنوزم بعضی از مورخان این عقیده دارند که کوروش زرتشتی بوده ولی داستان به همین سادگی‌ها هم نیست. قبل از اینکه بخوام توضیح بیشتری بدم باید بریم سراغ اقوام ایرانی تبار قبل از زرتشت. اون زمان مذهب اقوام ایرانی آیین کهن ایرانی بوده. این آیین حتی قبل از زمانی که آریایی‌ها به فلات ایران بیان هم بین اون‌ها وجود داشته ولی با ساکن شدن آریایی‌ها در ایران این آیین به طبع به مرور زمان تغییراتی هم داشته و تا اونجایی که ما دسترسی به تاریخ داریم مشخص شده که اهورامزدا یکی از خدایان بزرگ این آیین بوده.یعنی چی؟ یعنی اینکه واژه اهورامزدا لزوما به معنی خدای زرتشتی‌ها نیست و قبل از پیدایش دین زرتشت هم با وجود اینکه مردم عموما یکتاپرست نبودند ولی خدایی به نام اهورامزدا هم در کنار خدایان دیگه پرسیده می‌شده و بعد از زرتشت هم که نام خدای دین اون اهورامزدا بوده و امروزه ما اسم اهورامزدا میاد یاد دین زرتشت می‌افتیم.این که زرتشت از نام اهورامزدا که قبلا هم داشته مورد استفاده قرار می‌گرفته استفاده کرده‌ هم اصلا چیز عجیبی نیست. این موضوع به کرات در ادیان دیگه هم دیده میشه. مثلا در دین اسلام هم کلمه‌ الله از قبل وجود داشته. کما این که اصلا نام پدر حضرت محمد هم عبدالله به معنی بنده الله بوده دیگه و بعد حضرت محمد برای معرفی خدای یکتا دین اسلام از این واژه منتهی با تعاریف جدید استفاده می‌کنه.حالا از بحث دور نشیم. گفتیم که واژه‌ اهورا مزدا مختص آیین زرتشت نبوده و در آیین کهن ایرانی هم مورد استفاده قرار می‌گرفته. در واقع اون دسته از تاریخ‌دان‌ها و صاحب‌نظرانی که معتقدند کوروش زرتشتی نبوده استدلالشون اینه که اولا نمیشه گفت که هر جا ما نام اهورامزدا رو دیدیم بگیم که مردمان اون منطقه لزوما زرتشتی هستن. چون آیین‌های دیگر هم اهورامزدا می‌پرستیدن و دوما در سنگ‌نوشته‌های هخامنشی نه تنها به زرتشت بلکه به هیچ مطلب دیگه‌ای که بتونه این سنگ نوشته‌ها رو به زرتشت مرتبط کنه هم اشاره‌ای نشده. پس بنابراین کوروش احتمالا زرتشتی نبوده و آیین کهن ایرانیان را برای خودش داشته.مضاف بر این دو استدلال اساسی، سه دلیل دیگه هم برای اثبات این موضوع مطرح می‌شود. اول اینکه خب می‌دونیم زرتشت یکتاپرست بوده. در صورتی که در آثار به جا مانده از هخامنشیان دوره کوروش می‌بینیم که از خدایان متعددی صحبت میشه و نشانه‌هایی از یکتاپرستی خیلی دیده نمیشه.دلیل دوم اینکه می‌دونیم زرتشتی‌ها مرده‌هاشون رو اون زمان خاک نمی‌کردند و اونا مرده‌ها را با آیین خاصی به دست طبیعت می‌سپردن. در صورتی که مردم و شاهان هخامنشی مرده‌هاشونو دفن می‌کردند و برای همینه که آرامگاه‌های شاهان هخامنشی امروزه برجا مونده ولی کوچکترین اثری از آرامگاه‌های شاهان ساسانی که بدون شک زرتشتی بودند امروزه باقی نمونده.دلیل سوم اینه که در نوشته‌های بازمانده از هخامنشیان مطلقا هیچ نامی از اوستا برده نشده و در لوح‌ها و سنگ‌نوشته‌ها هم خبری از اوستا به عنوان کتاب آسمانی هخامنشان نیست و این خیلی عجیبه که مردمی که تحت آیین پیامبری زندگی می‌کنند کوچکترین نامی از پیامبرشون و کتاب آسمانی‌شون در آثارشون نباشه. اینا در مجموع دلایلی که می‌خواد اثبات کنه کوروش زرتشتی نبوده و آیین کهن ایرانی رو داشته.و البته آیین کهن ایرانی با دین زرتشت مشترکات زیادی هم داشته‌ ها. مثلا میترا و آناهیتا که از خدایان آیین کهن ایرانی بودند در آیین زرتشت هم ازشون نام برده شده و به عنوان فرشتگان آیین ازشون یاد شده و یا اینکه در هر دو آیین بزرگترین گناه دروغه و به این موضوع خیلی توجه میشه و خیلی مشترکات دیگه. البته در بین ادیان این موضوع و این اشتراکات هم اصلا عجیب نیست. کما اینکه اشتراکات ادیان ابراهیمی هم با هم خیلی زیاده.پس با توجه به این توضیحات احتمال میره که کوروش زرتشتی نبوده باشه و البته باز هم تاکید می‌کنم که ما مدام راجع به نظریه‌های مختلف صحبت می‌کنیم و راجع به احتمالات داریم صحبت می‌کنیم و به طور قاطع نمی‌تونیم نظر بدیم و اصن درباره‌ خیلی از مسائل زندگی شخصی کوروش نمیشه با اطمینان کامل صحبت کرد وولی درباره‌ چیزی که میشه با اطمینان صحبت کرد اینه که کوروش هر مذهبی که داشته، هیچ تعصب زیاد و افراطی نسبت به دین و مذهبش نداشته و هیچ ملتی رو مجبور نکرده که دینی رو قبول داشته باشن که اون قبول داشته.می‌رسیم به بخش پایانی اپیزود و اینجا می‌خوایم ببینیم که پایان زندگی کوروش چطور رقم می‌خوره؟ چیزی که تقریبا با اطمینان میشه ازش صحبت کرد اینه که کوروش از ۴۰ سالگی تا ۷۰ سالگی پادشاه امپراتوری بزرگ هخامنشیان بوده و سال ۵۳۰ قبل از میلاد از دنیا رفته. چطور اینقدر مطمئنیم؟ دلیلش اینه که از سال ۵۳۰ قبل از میلاد دو تا لوح گلی به جا مونده که در ظاهر هیچ ارزشی ندارن ولی تونستن تو این موضوع خیلی به ما کمک کنن.یکی از لوح‌های گلی مربوط میشه به سند زمینی که این خانم داره به یکی از آشنایانش این زمین رو می‌فروشه و تو این لوح نوشته شده که تاریخ سند مربوط میشه به نهمین سال پادشاهی کوروش، شاه کشورها. یعنی اون منطقه نه سال قبل توسط کوروش فتح شده و پادشاه هم همچنان کوروشه.سند دوم مربوط میشه به همون سال چند وقت جلوترش که سند درباره‌ فروش الاغ یک مرد بابلیه و روش نوشته شده که آغاز پادشاهی کمبوجیه. پس چی شد؟ ما از یک سال دو تا سند داریم که روی یکی نوشته شده پادشاهی کوروش و روی دیگری نوشته شده پادشاهی کمبوجیه.حالا مورخا به استناد به این دو سند میگن که کورش حتما در سال ۵۳۰ یه تاریخی بین دو روزی که تو سندها اشاره شده از دنیا رفته و کمبوجیه جانشین اون شده ولی راجع به اینکه کوروش چطور از دنیا رفت هم بازم روایت‌ها مختلفه.گزنفون که میگه کوروش به مرگ طبیعی از دنیا رفته و بعدشم اومده تو کتابش از قول کوروش یه وصیت‌نامه‌ احساسی نوشته که نه وصیت‌نامه‌اش معتبره و نه روایتش درباره‌ مرگ کوروش. چرا که تنها مورخی که ادعا کرده کوروش به مرگ طبیعی از دنیا رفته ایشون بوده و همه‌ مورخای دیگه گفتن که کوروش در جنگ کشته شده. حالا با یه سری اختلاف نظر در جزيیات که می‌خوایم راجع بهشون صحبت کنیم. چیزی که می‌دونیم اینه که به احتمال زیاد کوروش در جنگ با ماساگت‌ها کشته میشه.ماساگت‌ها یه تیره‌ای از سکاها بودند که تو اپیزودهای قبل و تو اپیزود داریوش راجع بهشون زیاد صحبت کردیم. سکاها، قومی آریایی تبار، بسیار خشن، جنگجو که از تمدن و فرهنگ زمان خودشونم عقب‌تر بودن. یه روایت عجیب و بدون پشتوانه تاریخی هم هست که میگن کوروش از ملکه‌ ماساگت‌ها که زن زیبایی بوده خواستگاری می‌کنه. بعد که من که بهش جواب رد می‌ده میگه حالا که اینطور شد منم حمله می‌کنم و پدرتو در میارم و سرزمین‌های شما رو فتح می‌کنم. میگن بعد تو جنگ کوروش پسر ملکه رو می‌کشه و ملکه هم وقتی کوروش تو جنگ کشته میشه سر کوروش رو از تنش جدا می‌کنه و توی تشت پر از خون نگهداری می‌کنه و اینطوری انتقام پسرشو از کوروش می‌گیره.حالا اگه از این روایت‌های مردود بگذریم و بخوایم با توجه به اسناد کم تاریخی یه جمع‌بندی کلی داشته باشیم، به احتمال زیاد در یکی از نبردهایی که سپاه هخامنشیان با سپاه ماساگت‌ها داشته کوروش کشته میشه و یا زخمی میشه و چند روز بعد از دنیا میره.اینکه چرا خود کوروش در این جنگ که اهمیت کمی هم داشته شخصا شرکت کرده جای سواله و شایدم نشون از تصمیم اشتباه کوروشه که پادشاهی بر امپراتوری بزرگش رو رها کرده و به این جنگ اومده. اونم در حالی که کوروش داشت مقدمات حمله به مصر را فراهم می‌کرد و نبرد بزرگ بعدی نبرد با مصر و بعدشم یونان قرار بود باشه ولی اوضاع همیشه هم به کام نیست و کوروش در جنگ با ماساگت‌ها کشته میشه و سی سال پادشاهی اون بر امپراتوری بزرگ هخامنشیان به پایان می‌رسه.روش پادشاهی کوروش الهام بخش بسیاری از دولتمردان بعد از اون شد. توماس جفرسون سومین رئیس جمهور آمریکا و نویسنده‌ اصلی اعلامیه استقلال آمریکا شیفته‌ کوروش بود تو نامه‌ای که به نوه‌اش فرانسیس می‌نویسه میگه به توصیه می‌کنم همیشه تاریخ و ادبیات رو بخونی و برای خوندن تاریخ هم کتاب کوروش‌نامه گزنفون پیشنهاد میده و همین توصیه رو هم جان آدامز دومین رئیس جمهور آمریکا به پسرش می‌کنه.تجربه‌ کورش هخامنش در اتخاذ سیاست رواداری مذهبی و عدم تحمیل دین رسمی که در کوروش‌نامه منعکس شده بود الگویی برای جفرسون بود که بتونه ببینه چطور حکومتی با اون وسعت و پهناوری و وجود مشکلات زیاد تونسته آزادی عقاید مردمش رو تضمین کنه. به نظر می‌رسید که اگه کوروش موفق شده در جهان باستان با اون درجه از توحش و وجود فرقه‌های مختلف دینی که دایم با هم در حال جنگ بودن بی‌طرفی حکومت رو در مقیاسی به گستردگی امپراتوری هخامنشی تضمین کنه، این کار در جهان مدرن نیز برای جفرسون‌ها قابل تکرار باشه.کوروش پادشاهی بود که سه امپراتوری بزرگ ماد، لیدیه و بابل را ساقط کرده بود ولی آیندگان فراموش نکردند که کوروش هیچ‌کدام از سه فرمانروای آن‌ها را نه آژیدهاک نه کروزوس و نه نبونعید را نکشت؛ بلکه به تبعید آن‌ها بسنده کرد و حتی برای آن‌ها زندگی شاهانه‌ای فراهم کرد و این رفتار در جهان باستان و حتی جهان مدرن بی‌سابقه بود.کوروش پادشاهی بود که در نزد بابلیان برگزیده‌ خدای مردوک بود. در نزد یهودیان مسخ شده خداوند و مسیح اون‌ها بود و پارسیان کوروش را پدر ایران زمین می‌دونستند.این بود داستان ایران در عهد باستان. داستان زندگی کوروش، فخر ایران زمین که به راستی تاریخ در این وسعت امپراتوری پادشاهی همچون او به خود ندید.قسمت سوم از داستان زندگی کوروش هم به پایان رسید و امیدوارم که نتیجه‌ هفته‌ها مطالعه و تحقیق روی این کار مورد توجه شما قرار گرفته شده باشه. نمی‌دونم چقدر موفق بودم ولی این رو می‌دونم که تمام توان و انرژیمو گذاشتم و منتظر پیام‌ها نقدها و نظرات شما هم هستن. ممنون از تک تک شما همراهان عزیز پادکست رخ. دم همه‌ شما گرم.بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/کوروش-کبیر(3)-|-داستان-زندگی-کوروش-هخامنش-id2748108-id405316045?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4%20%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1(3)%20%7C%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4%20%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Thu, 16 Mar 2023 19:47:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوروش کبیر ۲؛ داستان زندگی کوروش هخامنش</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4-naieh8n3qnlh</link>
                <description>سلام و درود به همراهان عزیز پادکست رخ. شما به دومین قسمت از داستان سه قسمتی زندگی کوروش کبیر گوش می‌کنید. من امیر سودبخش هستم و تو هر قسمت از پادکست رخ برای شما داستان زندگی کسانی رو روایت می‌کنم که بخشی از تاریخ ایران یا جهان رو ساختن. اپیزود شماره‌ ۲۴ به نام کوروش کبیر داستان زندگی کوروش هخامنش. https://virgool.io/rokhpodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4-vdwunt1alcbc تو اپیزود قبل راجع به تمدن‌های باستان مفصل صحبت کردیم. به طور خلاصه گفتیم که ایلامی‌ها تمدن بزرگی بودند که به دست آشوربانیپال بزرگترین پادشاه آشوری‌ها از بین رفتند. خود آشوری‌ها که امپراتوری بزرگی رو برای خودشون ساخته بودند از اتحاد بین مادها و بابلی‌ها شکست‌خوردن.بابلی‌ها یکی دیگه از اقوام بزرگ تمدن باستان بودند که پادشاه بزرگشون به نام بخت النصر با حمله به یهودیان و معبد سلیمان همه چی رو نابود کرد ولی با توجه به اینکه دختر پادشاه ماد یعنی آمیتیس خانم رو به همسری گرفته بود بابلی‌ها با مادها رابطه‌شون خوب بود. مادها هم یکی از اقوام بزرگ آریایی بودند که اولین پادشاه‌شون دیاکو بود. بعد فرورتیش و بعد از اون هوخشتره پادشاهشون شد. در زمان هووخشتره مادها بهترین اوضاع احوالشون داشتن.بعد از هووخشتره پادشاهی افتاد دست پسرش آستیاگ یا آژیدهاک که اون پادشاه با اقتدار و با جربزه‌ای نبود. آژیدهاک دخترش ماندانا را داد به کمبوجیه پادشاه هخامنشیان و حاصل این ازدواج به دنیا اومدن کوروش قهرمان داستان ما بود. در ادامه از هخامنشیان هم صحبت کردیم و داستان سلسله هخامنشیان رو از ابتدای تاسیس پادشاهی‌شون به دست هخامنش تا پادشاهی کمبوجیه پدر کوروش رو تعریف کردیم. در کنار اصل داستان هم به موضوعات جذاب دیگه‌ تاریخی هم پرداختیم. داستان زیگورات چغازنبیل، کتابخونه‌ آشوربانیپال، رابطه‌ یونس پیامبر و آشوری‌ها، معبد سلیمان و حمله به یهودی‌ها و خیلی چیزای دیگه.این نکته‌ خیلی مهم هم می‌دونیم که اینجای داستان و در زمان تولد کوروش نیمی از قدرت دست بابلی‌هاست و نیمی از قدرت هم دست پادشاهی مادهاست و قوم پاسارگاد یا همون هخامنشیان تنها سرزمین‌های پارس و آنشان را در اختیار خودشون دارن. درسته که خودشون پادشاه دارن ولی یه جورایی زیر نظر حکومت مادها زندگی می‌کنن. این تا اینجا داستان. تاکید می‌کنم که اگه قسمت اول رو گوش ندادید حتما اول اون قسمت گوش بدید تا بتونید تصویر درستی از تمدن‌های باستان، جایگاه قوم هخامنش و تمدن‌های بزرگ دیگه داشته باشید. اون وقته که راحت‌تر میتونید متوجه موضوعات اپیزود دوم بشید.تو اپیزود دوم ما از تولد کوروش شروع می‌کنیم. تمام اتفاقات مهم دوران زندگیش رو مرور می‌کنیم و تا اوج قدرت پادشاهی کوروش و تثبیت قدرت هخامنشیان پیش میریم. بریم سراغ اپیزود دوم.تو این اپیزود اول بریم سراغ این موضوع که اصلا چی شد که آژدیدهاک پادشاه ماد دخترش رو داد به کمبوجیه پادشاه هخامنشیان؟خب تو نگاه اول اینطور به نظر میرسه که آژیدهاک می‌خواست پایه‌های دوستی هخامنشیان و به طور خاص کمبوجیه رو با حکومت خودش محکم‌تر کنه که منطقی هم به نظر می‌رسه. اصلا برای همین خودشم با دختر فرمانروای لیدیه ازدواج کرد و خواهرش آمیتیس هم با بخت‌النصر ازدواج کرد. کلا این موضوع اون زمان روتین بوده ولی حالا اگه بخوایم به گفته‌های هرودوت پدر علم تاریخ استناد کنیم، داستان ازدواج ماندانا و کمبوجیه و در نهایت تولد و دوران کودکی کوروش این بوده. گوش کنید.هرودوت میگه: «مدت‌ها قبل از تولد کوروش و قبل از اینکه اصلا ماندانا ازدواج کنه، یه شب آژیدهاک خواب می‌بینه. خب می‌بینی که از شکم ماندانا دخترش آبی میاد بیرون که کل پادشاهی ماد و کل آسیا رو این آب دربرمی‌گیره. آژیدهاک از این خواب خیلی وحشت زده میشه و از مغ‌ها می‌خواد که خوابش تعبیر کنن. مغ‌ها بهش میگن خوابی که دیدید تعبیرش اینه که ماندانا فرزندی به دنیا میاره که می‌تونه برای پادشاهی شما خیلی خطرناک باشه. همین میشه که آژیدهاک تصمیم می‌گیره دخترش ماندانا با بزرگان ماد ازدواج نکنه که خدایی نکرده بچه‌اش بر ضد پادشاه قیام نکنه پس اونو می‌ده به پادشاه پارس کمبوجیه که دیگه ماندانا پایتخت نباشه و خطری هم پادشاه و تهدید نکنه.»هرودوت ادامه میده میگه: «بعد از ازدواج ماندانا و کمبوجیه دوباره آژیدهاک خواب می‌بینه که این بار از شکم ماندانا یه نهال سبزی میاد بیرون. بعد رشد می‌کنه رشد میکنه میشه یه درخت تاک بزرگ و همین‌طور بزرگتر و کل سرزمین ماد و کل آسیا را در بر می‌گیره. تعبیر این خوابشم شبیه خواب قبلیش بود. اینکه فرزند ماندانا پادشاهی ماد را نابود می‌کنه. برای همینم وقتی که کوروش پسر ماندانا و کمبوجیه به دنیا میاد، آژیدهاک که اونو از مادر پدرش جدا می‌کنه و میده به یکی از سرداران سپاه به نام هارپاک و میگه هارپاک این نوزاد را سر به نیست کن. بکشش.هارپاک نوزاد با خودش می‌بره که بکشتش ولی خب دلش نمیاد که دلش میاد یه نوزاد رو بکشه. از طرفی هم فرمان پادشاه باید انجام بشه دیگه. پس هارپاک تصمیم می‌گیره که خودش این کارو نکنه و نوزاد رو میده به یه چوپان و میگه تو این کار رو بکن. تو نوزاد رو بکش. چوپان هم نوزاد رو می‌بره خونه و جریان به زنش توضیح میده.هرودوت اضافه می‌کند که زن چوپان هم از قضا همون موقع یه بچه‌ مرده به دنیا آورده بود و زن و شوهر چوپان تصمیم می‌گیرند کوروش نوزاد رو به جای اون بچه مرده جا بزنند و نوزاد رو نکشن و همینطور هم میشه و اینطوری کوروش زنده می‌مونه.»این تا اینجای داستان عجیب غریب هرودوت. حالا اضافه می‌کنه. میگه هشت سال بعد که کوروش دوران کودکیش داشته پشت سر می‌گذشته، یه بار مشغول بازی با بچه‌ها بوده. چند تا بچه از جمله کوروش داشتن با هم بازی می‌کردن. اسم بازیشون شاه بازی بود. اینطوری که یکی از بچه‌ها به عنوان شاه انتخاب می‌شده. یکی وزیر و حالا چند تا پست دیگه. تو این بازی بچه‌ها کوروش به عنوان شاه انتخاب می‌کنن. بعد پسر یکی از بزرگان ماد هم قاطی بچه‌ها بوده و داشته با کوروش و بقیه بازی می‌کرده.تو بازی این پسر بچه که نقش رعیت رو تو بازی داشته از فرمان شاه سرپیچی می‌کنه و حالا چون تو بازی کوروش شاه بوده به عنوان شاه اون بچه رو تنبیهش می‌کنه. مثلا چندتا تازیانه بهش میزنه. پسربچه گریش میگیره. میره پیش باباش و داستانو با گریه برای باباش تعریف می‌کنه. بابای بچه هم عصبانی پا می‌شه می‌ره پیش پادشاه شکایت که شاه نگاه کن. در پادشاهی شما پسر یک چوپان جرات کرده پسر یکی از بزرگان ماد را کتک بزنه. آژیدهاک میگه عجب بگید بچه‌ای که این خطا رو کرده بیاد اینجا ببینم.گفت میرن کوروش رو میارن به دربار و آژیدهاک بچه چرا اینکار کردی؟ چطور به خودت اجازه‌ همچین کاری رو دادی؟ کوروش هشت ساله میگه تو بازی همه‌ بچه‌ها من به عنوان پادشاه انتخاب کردند و چون من شاه بودم اطاعت از فرمان شاه واجب بود و اون پسر این کار نکرد و تنبیه‌ شد و الان شما پادشاه منی و اطاعت از فرمان پادشاه بر من واجبه و من مطیع فرمان پادشاهی شما هستم.»هرودوت میگه: «آژیدهاک با توجه به شخصیت و منطق گفتار کوروش و شباهتی که کوروش با مادرش ماندانا داشته یهو دوزاریش میفته که ای دل غافل این پسر پسر چوپان نیست. این بچه نوه‌ خودشه. بعد فرمان میده که بگید هارپاک سریع بیاد اینجا. هارپاک همون سردارشه که قرار بود نوزاد بکشه. هارپاک رو میارن و اونم اعتراف می‌کنه. بعد هم چوپان میاد آخر داستان به پادشاه می‌گه و اینطوری میشه که همه چیز لو میره و آژیدهاک می‌فهمه که بله این بچه نوه‌ خودشه. کوروش نمرده و روبروش نشسته.» و حالا الباقی ماجرا.این داستان هرودوت درباره‌ به دنیا اومدن و زنده موندن کوروش بود. به نظر من هر چقدر هم که به هرودوت پدر علم تاریخ بگن خداییش برای من یکی که باور کردن قصه شنگول و منگول از این قصه‌ هرودوت راحت‌تره و البته شبیه این ماجرا و افسانه‌های دیگه هم هرودوت کم نگفته که تو اپیزود زندگی داریوش هم بهش اشاره کردیم. بگذریم چیزی که مشخصه اینه که ماندانا با کمبوجیه ازدواج می‌کنه و کوروش به دنیا میاد و آژیدهاک هم در هر صورت گذاشته که اون زنده بمونه و کوروشم تونسته بود رابطه‌ خوبی با پدربزرگش داشته باشه. یعنی با آژیدهاک و کاملا مطیع و فرمانبر اون بود.راجع به طرز تربیت کوروش و نحوه‌ بزرگ شدنش افسانه زیاده که ما اینجا کاری بهشون نداریم. کوروش در زمان حیات پدرش کمبوجیه وقتی که هنوز جوون بود بنا به سنت قدیمی پارس‌ها مسئولیت فرماندهی سپاه رو بر عهده می‌گیره و کمی بعد در سال ۵۵۹ قبل از میلاد با مرگ کمبوجیه کوروش میشه شاه آنشان، شاه پارس. زمانی که این اتفاق افتاد، وضع انشان و پارس و کل منطقه از همیشه آروم‌تر بود. روسای قبیله‌ پاسارگاد و روسای قبایل دیگه‌ ماد با توجه به رابطه‌ خوبی که کوروش با پدربزرگش آژیدهاک داشت خیلی راحت پادشاهی اون بر هخامنشیان پذیرفتن و هیچ مخالف و رقیبی هم در کار نبود.کوروش بعد از پادشاهی برای تثبیت و افزایش قدرت خودش مجموعه‌ بزرگ پاسارگاد رو می‌سازه و یه جورایی اون و به عنوان پایتخت پادشاهی کوچیکش انتخاب می‌کنه. پاسارگاد همون جاییه که امروز مقبره کوروش اونجاست. در اصل قبلا اونجا پر از کاخ‌ها و بناهای باشکوهی بوده که به فرمان کوروش ساخته شده ولی امروزه تقریبا هیچ چیزی ازشون باقی نمونده. جز مقبره‌ ساده‌ی کورش و ما هم امروزه پاسارگاد را به همین مقبره‌اش می‌شناسیم.اون زمان کوروش با ساختن پاسارگاد خودش رو به جهان اطرافش بیش از پیش معرفی می‌کنه. ساخت و سازهای بزرگ کوروش قدرت نسبی‌ای که بدست آورده بود و تعریف و تمجیدهای که ازش می‌شد باعث شد که آژیدهاک حواسش بیشتر از گذشته به کوروش باشه. مخصوصا که آژدیدهاک حدس می‌زد که در بابل عده‌ای می‌خوان با همدستی کوروش بر ضد پادشاه ماد شورش کنند و البته برخی از مورخین هم معتقدند بین کوروش واقعا قرار مداری هم بوده.در کل این صحبت‌ها باعث شده بود که آژیدهاک بیشتر از اینکه نگران بابلی‌ها باشه نگران کوروش نوه‌ خودش باشه و هر روز هم به این نگرانی‌ها اضافه می‌شد. تا اینکه تصمیم گرفت کوروش به پایتخت احضار کنه که احتمالا یا یه بلایی سرش بیاره یا زیر نظر خودش نگهش داره ولی کوروش که حدس زده بود اوضاع از چه قراره و احتمال می‌داد که آژیدهاک قصد جونش رو داشته باشه به پایتخت نرفت و اینجا بود که دیگه پدربزرگ و نوه رو در روی هم قرار گرفتند و دشمنی بینشون آشکار شد.حالا اینو داشته باشید. هارپاک سردار آژیدهاک رو یادتونه؟ تو داستان تخیلی هرودوت اسمش رو آوردیم. گویا این آقای هارپاک یه بار یه خبطی می‌کنه و آژیدهاک هم یه بلای بدی سرش میاره، خیلی بد. هرودوت میگه خبطی که سردار کرده بود همون زنده نگه داشتن کوروش تو نوزادی بوده. حالا هر اشتباهی که هارپاک کرده بود بلایی که آژیدهاک سرش آورده بود این بود که آژیدهاک شب مخفیانه پسر هارپاک رو می‌کشه. با گوشتش غذا درست می‌کنه. بعد هارپاک رو دعوت می‌کنه به شام. غذا رو میده بهش و اون بدبخت هم می‌خوره.غذا که تموم میشه به هارپاک میگه خوشمزه بود؟ دوست داشتی؟ هارپاک میگه بله عالی بود. بعد آژیدهاک میگه ظرف رو بیارید. مستخدمه یه ظرف بزرگ در بسته رو میارن میزارن جلوی هارپارک. هارپاک وقتی در ظرف رو باز می‌کنه می‌بینه که توش سر و دست بریده شده‌ پسرشه. بعدش آژیدهاک بهش میگه این باقی مونده غذایی بود که خوردی. آژیدهاک اینطوری سردارش تنبیه کرده بود.با توجه به این اتفاق وحشتناک هارپاک همیشه منتظر بود که بتونه انتقامش از آژیدهاک بگیره. بد بلایی سرش آورده بود دیگه؟ اونم منتظر یک فرصت بود که جبران کنه. واسه همین اون یک نامه برای کوروش فرستاد و تو نامه گفت که ای پسر کمبوجیه ایزدان چشم به دیدار تو دارند. اگر می‌خواهی به زودی بر امپراتوری آژیدهاک حکومت کنی، پارس‌ها را برانگیز و با آن‌ها علیه مادها بجنگ. اینجا همه چیز آمادست. بی‌تاخیر اقدام کن. من هم پشتیبان تو هستم. بعد هارپاک از ترسش واسه اینکه نامه دست آژیدهاک نیفته و دوباره از اون غذاها نده به خوردش نامه رو گذاشته بود تو شکم یک خرگوشی که شکار کرده بود. بعد شکمشو دوخته بود و توسط یکی از افراد نزدیکش خرگوشو فرستاده بود پاسارگاد پیش کوروش.جمیع این جهاد خبر از جنگ بین مادها و پارس‌ها را می‌داد. جنگ بین آریایی‌ها، جنگ بین پدربزرگ و نوه، جنگ بین آژیدهاک و کوروش. تو جنگ بین آژیدهاک و کوروش فکر می‌کنید کی بیشتر از همه خوشحال بود؟ پادشاه بابل که می‌دید مادها و پارس‌ها افتادن به جون هم. حالا کی بیشتر از همه ناراحت بود؟ ماندانای بدبخت که می‌دید پسرش داره با پدرش می‌جنگه. جنگ، جنگ برابری نبود. سپاه آژیدهاک کجا سپاه کوروش کجا؟ اما پیوستن سردار مادها یعنی هارپاک به سپاه کوروش وضع جنگ را کمی تغییر داد.با این حال پیروزی‌های اولیه از آن مادها بود. کوروش که خودش در جنگ شرکت کرده بود خطاب به سپاهیانش گفت ای پارسیان، این سرنوشت شماست. اگر مغلوب شوید همگی قتل عام می‌شوید ولی اگر پیروز شوید دیگر بنده مادها نخواهید ماند و به خوشبختی و آزادی دست می‌یابید. عواملی که تو نتیجه‌ این جنگ و شکست مادها تاثیر داشتند چندتا مورد مهم بودن. انگیزه‌ بالای سپاه کوروش، بی‌انگیزه بودن سپاه آژدیدهاک به علت وضع بد معیشتی مردم ماد، خیانت هارپاک، شجاعت کورش و شاید هم بی‌عرضگی آژیدهاک.در هر صورت همه‌ این عوامل در کنار هم نتیجش این شد که آژیدهاک پادشاه ماد در نهایت شکست خورد و سلطنت ۳۵ ساله‌ اون و فرمانروایی ۱۲۸ ساله مادها در آسیا به پایان رسید. آژیدهاک بعد از سه سال جنگ مداوم اسیر کوروش شد و زنده به دست اون افتاد. همه منتظر بودند تا به رسم اون زمان کوروش آژیدهاک رو به شدت مجازات کنه و بکشدش ولی کوروش آژیدهاک رو عفو کرد و این کارش باعث شد طوایف مختلف ماد ازش خیلی راضی باشن.وقتی کوروش به سمت هگمتانه پایتخت مادها حرکت می‌کرد، طوایف ماد با شوروشوق به پیشواز کوروش اومدند و اون رو همراهی کردن. صحنه‌ حرکت کوروش به سمت هگمتانه صحنه‌ای بود که انگار ملتی واحد در حال حرکت به سمت آزادی و رهایند. تمام این اتفاقات به قدری آروم و بی سر و صدا انجام می‌شد که انگار یه انتقال قدرت ساده اتفاق افتاده و اصلا جنگی در کار نبوده. در نهایت کوروش چند هفته پس از پیروزی بزرگش وارد هگمتانه پایتخت مادها شد. با توجه به این اتفاقات کوروش شد پادشاه تمام سرزمین‌های ماد و پارس.در هگمتانه یا همون همدان، کوروش هزینه‌ طلا و جواهرات مادها را تصاحب کرد و خب هیچ آسیبی هم به شهر نزد. کوروش برای اینکه روسای قبایل مختلف ماد تو تصمیم‌گیری‌های کلان شرکت داشته باشن و اینطوری نباشه که خودش بخواد همه چیز رو دیکتاتوری تصمیم بگیره، شورایی متشکل از هفت تن از بزرگان که بهش شورای سلطنت می‌گفتند تشکیل داد که شاه در راس این شورا بود. اینطوری هم وحدت قبایل مختلف حفظ می‌شد و هم اینکه قبایل خیالشون راحت بود که از حمایت شاه برخوردارن. البته باید دقت کنیم که مادها یه ملت خام و بکر نبودن که کوروش بتونه به میل خودش اونا رو تربیت کنه و بهشون فرمانروایی کنه و چه بسا که فرهنگ مادها پیشرفته‌تر بود.مادها به هخامنشیان الفبای ۳۶ حرفی خودشونو یاد دادن و همچنین به اونا یاد دادن که برای نوشتن به جای سفال از پوست آهو و به جای چکش از قلم یا همون پر استفاده کنن. علاوه بر این‌ها مادها فنون جدید کشاورزی رو هم به پارس‌ها یاد دادن. حالا خب اینا که نکات خوبی بوده و مشکلیم نبود. مشکلی که تو ادغام این دو فرهنگ به وجود اومد مشکلات مذهبی بود. هخامنشیان بیشتر زرتشتی بودند و گوش به فرمان اهورامزدا. در حالی که مادها خدایان خودشون می‌پرستیدند و مغ‌ها قدرت زیادی تو حکومت قبلی داشتن.دقت کنید خیلی از ما مغ‌ها رو صرفا روحانیون زرتشتی می‌دونیم. در صورتی که علاوه بر روحانیون زرتشتی کلا به روحانیون مذهبی اون زمان می‌گفتن مغ، چه زرتشتی غیرزرتشتی. مغ‌های ماد ردای بلند سفید می‌پوشیدند و یک کلاه مخصوص می‌ذاشتن رو سرشون و بعضی مراسم و اعتقادات خاص و عجیبی داشتن. مثلا برای خدای خودشون اسب سفید قربونی می‌کردن و یا اینکه اونا وظیفه داشتن یه سری از جانوران و حشراتی که به نظرشون مضر و اضافی بودنو بکشن. حشرات و حیواناتی مثل موش، مگس، لاک‌پشت، مورچه، قورباغه، برای همینم مغ‌ها همیشه مسلح به ابزار خاصی به نام کشنده دیوها بودن و این جونورها حیوونای بدبخت می‌کشتند و خوشحال و شادان که آره یه دیو دیگرم کشتیم.عجیبه! واقعا برای من همیشه عجیبه که چرا هر مذهبی باید روش کشتن یه حیوون رسم باشه؟ آیا واقعا خدای تمامی مذاهب تشنه‌ خون حیواناته؟ حالا این مغ‌ها که دیگه تهش بودن. اسب سفید قربونی می‌کردن. خداییش کشتن اسب سفید دل می‌خوادا! از دست این آدمیزاد! این اشرف مخلوقات!بگذریم. حالا این مغ‌ها جز معدود افرادی بودند که از اومدن کوروش خوشحال نبودن. پادشاه قبلی هم خرافاتی بود و هم مذهبی و کلی هم به مغ‌ها قدرت و سمت داده بود ولی اونا می‌دونستن که با اومدن کوروش دیگه از این خبرا نیست. مخصوصا که کوروش خدای اونا رو نمی‌پرسید و خدای خودشو داشت. در مجموع اینایی که گفتیم وضعیت پادشاهی کوروش بعد از شکست آژیدهاک بود. حالا بریم ببینیم غیر از هخامنشیان و کوروش چه قدرت‌های دیگه‌ای وجود دارن و الان وضعیتشون چطوره؟اول میریم سراغ بابلی‌ها. پادشاه جدید بابل خیلی اهل بزن بکش و درگیری نبود. اون تو وسط جنگ بین کوروش آژیدهاک یه شهر مهم و استراتژیکی به نام حران رو از مادها گرفته بود ولی دیگه نشسته بود سرجاش. قدرت دیگه‌ای که شاید خطرناک‌تر هم به نظر می‌رسید لیدیه بود. لیدیه میشه غرب ترکیه امروزی. بین ازمیر استانبول که گفتیم تو تاریخ ما لیدیه رو بیشتر به نام ترکیه امروزی می‌شناسیمش.اگه یادتون باشه تو اپیزود قبل گفتیم که در زمان هووخشتره سپاه مادها با لیدیه درگیر شد و دو طرف پنج سال با هم یا به قولی هفت سال با هم جنگیدن ولی یه خورشیدگرفتگی باعث شد که بعد این همه سال وسط جنگ هر دو طرف دست از جنگ بکشند و سریعا هردو عقب‌نشینی کنند. چون اونا خورشید گرفتگی رو نشونه‌ خشم خدا می‌دونستن.حالا دو تا نکته از این جنگ بهتون بگم. نکته‌ اول اینکه اون خورشیدگرفتگی رو تالس فیلسوف یونانی هم پیش‌بینی کرده بودتش. تالسا بیشتر تو ریاضی اونم تو قضیه تالس می‌شناسیمش ولی علاوه بر این بد نیست که بدونیم تالس فیلسوف و منجم بزرگ و صاحب سبکی بوده. از اون آدمای عجیب روزگار بوده که نظرات فلسفی جالبی هم داشته و اون خورشیدگرفتگی رو هم از قبل تونسته بود محاسبه و دقیق پیش‌بینی کنه.نکته‌ دوم این که اون زمان بخت النصر پادشاه بابل برای اینکه بین مادها و لیدیه وساطت کنه، یکی از سردارهای جوون خودشو فرستاد به محل جنگ تا خط مرزی دو قدرت رو بعد از جنگ مشخص کنه. این سردار اسمش نبونعید بود که حالا در زمان پادشاهی کوروش بر مادها همین آقای نبونعید خودش شده بود پادشاه بابل. این از این. حالا بعد که جنگ تموم میشه و این دو قدرت با هم صلح می‌کنند، پسر هوخشتره یعنی آژیدهاک دختر پادشاه لیدیه رو میگیره و با هم در صلح می‌مونن اما حالا که کوروش پادشاه شده و از اونورم پادشاه لیدیه مرده و پسرش کوروش پادشاه شده، این دو نفر خیلی نسبت به هم تعهدی ندارن و هر کدوم اون یکی رو تهدیدی برای خودش می‌دونه.لیدیایی‌ها با اینکه قرن‌ها بود در لیدیه زندگی می‌کردند ولی مدت زمان نسبتا کوتاهی بود که تونسته بودن دولت و حکومتی برای خودشون تشکیل بدن و الانم که کروزوس پادشاه‌شون بود و مردم سرزمینش اون دوستش داشتن. پایتخت لیدیه هم شهر زیبا و پر رونق سارد بود. سارد از اونجایی که به مرز ترکیه و یونان نزدیک بود و یونانی‌ها به این شهر رفت و آمد می‌کردند و فلسفه و تمدن خودشون با خودشون می‌آوردن، از اون شهرهای جذاب و با فرهنگ و پیشرفته بود که کروزوس و پدرش هم تو این آبادانی و جذابیت نقش زیادی داشتن.لیدیه کشور بسیار پولداری هم بود. توش کلی طلا پیدا می‌شد. اونقدری که پادشاه و اکثریت مردمانش وضع و اوضاعشون خوب بود. مخصوصا که اونا از یونانی‌ها یاد گرفته بودند که تو معاملاتش از طلا و نقره استفاده کنند و مجبور نباشند که حتما معامله کالا به کالا کنن. پس این طلا و نقره‌ها خیلی به کارشون میومد و لیدیه در زمان اقتدار کروزوس به مرکز تجاری بزرگی تبدیل شده بود که تا اون زمان شبیه به سابقه نداشت.شنیدید تو زبان فارسی ما می‌گیم طرف گنج قارون داره؟ تو فرهنگ غرب میگن طرف ثروت کروزوس داره. کروزوس با پشتوانه‌ ثروت زیادی که داشت برای خودش متحدانی هم جمع کرده بود و خودش و آماده حمله به سرزمین‌های کوروش کرده‌ بود. پس اون معطل نکرد و سال ۵۴۶ قبل از میلاد شهرهای کاپادوکیه و پتریا رو از سرزمین‌های کوروش از سرزمین‌های هخامنشیان اشغال‌کرد. بعد اون به سمت سوریه حمله کرد و همه جا رو به خاک و خون کشید.سیاست جنگی سپاه کروزوس هم سیاست زمین سوخته بود. یعنی اونا وقتی جایی رو فتح می‌کردند تمام منابع و زمین‌ها و همه چیز به آتش می‌کشیدند که اگه عقب‌نشینی کردن چیزی گیر دشمنشون نیاد. این وحشی‌گری و کشتار مردم با اون صفات خوبی که از کروزوس میگفتن جور در نمیومد. انگار کروزوس زده بود به سیم آخر و می‌خواست هر طور شده با این همه ثروت و قدرتی که داشت سپاه کوروش رو شکست بده. سپاه کوروش هم از پایتخت مستقیم به سمت کروزوس حرکت کرد.کوروش مامورانی به متحدین کروزوس فرستاد و بهشون پیشنهاد داد دست از حمایت اون بردارند ولی تقریبا هیچ کدوم از متحدها این کارو نکردن. طلاها کار خودش کرده بود و کروزوس تونسته بود اونا رو بخره ولی این ناکامی هم کوروش را متوقف نکرد. ارتش کوروش به دفاع از امپراتوری اون ایمان داشت و اونا با جان و دل پادشاه خودشونو دوست داشتن.نزدیک نبرد که شد کوروش برای سپاهیانش صحبت کرد و گفت کروزوس بزدل دست به دامان خارجی‌ها شده و اونا رو با وعده وعید اجیر کرده که به جای اون بجنگن. اگه هر کدوم از شما از دشمن و تعداد زیاد سربازای اونا می‌ترسید بهتره که به سپاه دشمن برید و اینجا را ترک کنید ولی این رو بدونید که من مطمئنم که ما در جنگ پیروز خواهیم شد.البته در کنار شجاعت کوروش مدیریت و درایت اون هم مثال زدنی بود. کوروش همیشه حواسش بود که سربازاش چیزی کم و کسر نداشته‌باشن. کاملا جزئیات رو زیر نظر داشت. اینکه سربازا به اندازه‌ کافی غذا برای خوردن داشته باشن. به موقع استراحت کنند و به جای شراب آب بخورن. چون حمل حجم زیادی شراب برای سپاه سخت بود و کوروش این عادت رو تو سپاهش تونسته بود جا بندازه که تو جنگ بی‌خیال شراب بشن و به جاش آب بخورن.کوروش تا عزیمت به سمت سپاه کروزوس علاوه بر اسب و تجهیزات نظامی با خودش شتر هم آورده بود که این موضوع باعث تعجب خیلیا شده بود. معمولا کسی تو جنگ شتر نمی‌آورد. حالا جلوتر می‌بینیم که برای چی این کار کرده بود؟ در نهایت سپاه دو طرف به هم رسیدن. سپاه هخامنشیان و سپاه لیدیه رو در روی هم و جنگ شروع شد.بعد از یک جنگ نسبتا کوتاه کوروش با تعجب دید که سپاه کروزوس داره میدون رو ترک می‌کنه و عقب‌نشینی می‌کنه. اونم در حالی که خیلی از سربازاش هنوز به میدون جنگ نیومده بودن ولی هرچی که بود کروزوس عقب‌نشینی کرد و تنها عایدی کوروش این بود که تونسته بود سپاه کوچکی از مصری‌ها که به کمک لیدی اومدن شکست بده. حقیقت این بود که کرزوس با اولین نشانه‌هایی که از شکست دید ترجیح داد عقب‌نشینی کنه. زمستون نزدیک بود و اون می‌دونست که سپاه کوروش حداقل تا بهار سال بعد نمی‌تونه بیاد دنبالشون و کوروش مجبور میشه عقب‌نشینی کنه و این همه راهی که اومده رو دست خالی برگرده.از طرفی هم شهرهایی که کروزوس گرفته بود درسته که به دست کوروش آزاد شده بودند ولی روزایی ازشون باقی نگذاشته بود جز تلیت خاکستر. با این اوصاف کروزس خودش رو بازنده‌ جنگ نمی‌دونست و برعکس خودش پیروز جنگ می‌دونست. چون تونسته بود دشمن را دست خالی و خسته برگردونه به پایتختش. کروزوس قشنگ یه عقب‌نشینی تاکتیکی برای تضعیف دشمن کرده‌بود. کروزوس واقعا فکر همه جا و همه چیزو کرده‌بود.البته فکر همه‌چیز جز اینکه سپاه کوروش اونقدر جسارت و جرات داشته باشه که با وجود زمستون سرد و سخت اون منطقه بخواد بیاد تو دل دشمن و به شهر سارد حمله کنه. شاید در نگاه اول اصلا این کار کار عاقلانه‌ای نبود و ریسک خیلی بالایی داشت ولی کوروش به سپاهش ایمان داشت و سپاه هم به تصمیم اون ایمان داشت.پس کوروش با هدف فتح سارد به لیدیه لشکرکشید. سپاهیان هخامنش مسافت خیلی زیادی رو طی کردن و قبل از جنگ اصلی اونا مجبور شدند با همه‌ مشکلاتی که تو راه داشتن بجنگن. در نهایت دو طرف سپاه در دشت پهناوری روبروی هم قرار گرفتند. با توجه به وسعت دشت جنگ، جنگ سواره‌نظام‌ها بود و سپاهی برنده بود که سواره نظام‌هاش بتونن پیروز بشن. به محض شروع جنگ به فرمان کوروش تمام شترهایی که تو اردوگاه کوروش بودند با مبارزان نترسی که روی اون‌ها سوار بودند به سمت سپاه دشمن دویدن. اسب‌های سپاه دشمن که مثل همه‌ اسب‌های دیگه به طور غریزی از شتر می‌ترسیدند در مقابل شترها دونه دونه رم می‌کردند و شیهه‌کشان سواره‌ها رو به زمین مینداختن.با این تاکتیک سپاه کروزوس همون اول جنگ حسابی به هم ریخت و اونا مجبور شدند بعد از مدتی به داخل شهر سارد عقب‌نشینی کنند و دروازه‌های شهرو ببندن. دور تا دور شهر سارد برج و باروهایی بود که به دیوار سلطنتی معروف بودند و عبور ازش برای هر سپاهی محال بود. کروزوس همچنین امید داشت. سرمای زمستون باعث شد که سپاه کوروش محاصره رو ترک کنه و برگرده به کشورش ولی این اتفاق نیفتاد و تعدادی از افراد زبده‌ سپاه کوروش با شبیخونی که به یکی از برج‌های نگهبانی زدن تونستن کنترل دیوار سلطنتی رو به دست بگیرن و سپاه کوروش تونست وارد شهر سارد بشه و شهر را تسخیر کنه و برای اولین بار یکی از فرزندان هخامنش تونست شهر بزرگی رو که اهمیت بین‌المللی هم داشت رو فتح کنه.کروزوس که کشورش را به یک قدرت اقتصادی بی‌همتا تبدیل کرده بود، الان مغلوب و بازنده‌ بزرگ بود. لیدیایی‌ها یه مراسم خاصی داشتند که پادشاه هر جناحی که تو جنگ شکست می‌خورد، باید خودش رو با لباسی آراسته و تر و تمیز تسلیم پادشاه پیروز نبرد می‌کرد. تازه باقی مونده‌ سربازای لشکر شکست خورده هم باید جمع می‌شدن و هیزم جمع می‌کردن تا پادشاه لشکر شکست خورده در تلی از هیزم که سربازهای خودش جمع کرده بودن سوزونده بشه.برای همین هم کرزوس با لباسی فاخر و زیبا تسلیم کوروش شد و سربازاش هم هیزما رو جمع کردن و کرزوس پادشاه لیدیه منتظر فرمان کوروش بود که سوزونده بشه اما کوروش این کار را نکرد و کروزوس رو هم عفو کرد و اونو با خودش به پایتخت برد و تازه بهش دم و دستگاه سلطنتی هم داد. قسمتی از کاخ و سربازان محافظ و کماندار و قسمتی از گنجینه‌ خودشم به او داد. کرزوس رفته رفته و به مرور زمان از دشمن کوروش به دوست و مشاور کارش تبدیل شد. کوروش یک بار دیگه ثابت کرد که اون پادشاهی که ترجیح میده بر قلب‌ها حکومت کنه.بعد از فتح سارد در پنج سال بعد فتوحات کوروش هیرکانی یا همون گرگان امروزی و مناطق اطراف اون بود. کوروش حکومت این سرزمین‌ها را به ویشتاسب داد. ویشتاسب میشه پدر داریوش هخامنشی که تو اپیزود شاهنشاه داستان زندگی داریوش رو مفصل تعریف کردیم. بعد از اون کوروش در طی چهار سال قسمت‌هایی از افغانستان و پاکستان و تاجیکستان و ازبکستان امروزی را هم به امپراتوری ایران اضافه کرد و تا هند هم جلو رفت و شاخه‌ دیگه‌ای از اقوام آریایی رو که همونطور که گفتیم سال‌ها قبل به اونجا رفته بودن رو زیر پرچم امپراتوری بزرگ هخامنشیان آورد.با همه‌ فتوحاتی که کوروش داشت ولی هنوز رقیب اصلی هخامنشیان سر و مر و گنده سر جاش نشسته بود. قبل‌تر گفتیم دیگه. قدرت اصلی دست مادها و بابلی‌ها بود. کوروش سرزمین‌های ماد را فتح کرده بود و علاوه بر اون لیدیه و چندین کشور دیگر فتح کرده بود ولی سرزمین‌های امپراتوری بابل هنوز مونده بود. همونطور که اوایل اپیزود گفتیم پادشاه بابل شخصی بود به نام نبونعید. البته اینم گفتیم که وقتی کوروش با آژیدهاک در حال جنگ بود نبونعید شهر زادگاه خودش یعنی حران رو که زیر سلطه مادها بود اشغال کرده بود که این شهر از لحاظ استراتژیکی موقعیت خاصی هم داشت.نبونعید اسمش به معنی ستایش بر خدای نبود یا همان خدای خرده، یعنی ستایش بر خدای خرد. نبونعید اخلاق‌های خاص خودشم داشت. بیشتر اسیر عرفان و مذهب و کاوش‌های باستان‌شناسی بود تا حکومت و سیاست. برای همینم نفوذ روحانیون مذهبی تو دربار بابل خیلی زیاد بود. خدای اصلی بابلیان در اون زمان خدایی بود به نام مردوک.مردوک اوایل برای بابلیان فقط خدای باروری و آفرینش بود ولی به مرور زمان صفات خدایان دیگه هم بهش اضافه شد. خالق انسان و نور، خدای سحر، خدای آب‌ها و در نهایت خدای خدایان. با توجه به این همه صفات و وظایفی که مردوک به دوش داشت، اون مهمترین خدای بابلیان بود. جایگاه مردوک در زمان داستان ما اون قدری بالا بود که حتی تمدن‌های دیگه مثل ایلامی‌ها و پارس‌ها، مادها هم درباره مردوک خدای بابلیان با احترام صحبت می‌کردند.خدای مردوک هم بی‌رقیب بر بابل حکومت می‌کرد و روحانیت معابد خدای مردوک هم نفوذ بسیار گسترده‌ای هم در حکومت و هم در بین مردم داشتند. البته این اواخر رابطه‌ نبونعید با روحانیون یه ذره شکر آب شده بود. دلیلشم این بود که نبونعید علاوه بر خدای مردوک به خدایان آشور و خدایان دیگه هم خیلی توجه می‌کرد. براشون قربونی می‌کرد. به معابدشان می‌رسید و سعی می‌کرد اون خداها رو هم از خودش راضی نگهداره.اوج اختلاف نبونعید با روحانیون مردوک هم موقعی بود که شاه برای مراسم تحویل سال نو در بابل نبود و تو جشن سال نو شرکت نکرده بود. روحانیون مردوک موقع تحویل سال نو یه سری مراسم خاص داشتن. یکیش این بود که شاه به مناسبت جشن سال نو اجازه پیدا می‌کرد وارد خونه‌ خدا یعنی خونه‌ مردوک بشه و از نزدیک باهاش دیدار کنه ولی شاه این کارو وقتی می‌تونست انجام بده که قبلش اول کاهن بزرگ معبد تمام نشانه‌های سلطنتی شاهو ازش می‌کند و بعد یه سیلی می‌زد در گوش شاه و گوشاشم می‌کشید و اونو تحقیر می‌کرد تا به ظاهر هنگام تشرف به ساحت خدای مردوک شاه هیچ نشانه‌ای از شاه بودن نداشته‌ باشه.و در آخر شاه وارد خونه‌ خدا می‌شد و نیایش می‌کرد و به خدا اطمینان می‌داد که در سال گذشته هیچ گناهی نکرده. از رسیدگی به کار معابد غافل نشده و به کسی زور نگفته و مخلص خدا هم هست ولی مشکل اینجا بود که نبونعید موقع تحویل سال رفته بود به یه شهر دیگه تا خدای آشوریان عبادت کنه و نوروز اون سال ایشون چک را نخورده بود.البته نه اینکه اون خدای مردوک را قبول نداشته باشه‌ها. نبونعید همونطور که گفتیم کلا همش سرش تو عرفان و کاوش و تحقیق و رابطه با خدایان و اینجور ماجرا بود و به جای شرکت تو جشن سال نو ترجیح داده بود که بره به علاقه‌اش برسه و نظر خدایان دیگر رو هم به خودش جلب کنه. سفرشم دیگه خیلی طولانی شده بود.در نبود نبونعید اوضاع مملکت بابل هم زیاد تعریفی نداشت. نابسامانی فساد خیلی زیاد شده بود. کشاورزا از مالیات زیاد شکایت داشتند و اصلا براشون به صرفه نبود که کشت کنند و حتی بعضی جاها این موضوع باعث شده بود اونقدری محصولات کم بشه که قحطی اومده‌ بود. در حقیقت پادشاه دنبال رضایت خدا بود و مردم دنبال یک لقمه نون.همه‌ این عوامل دست به دست هم داده بود که یک جنبش هواداری نسبت به کوروش در داخل بابل شکل بگیره و مردم بابل که خیلی از روحانیون و پادشاهشان نمی‌دیدن چشم امیدشون به کوروش بود. مخصوصا که اونا از عدالت کوروش هم جسته گریخته چیزهایی شنیده بودند و بستر برای تغییر اوضاع فراهم شده بود.همزمان کوروش کشور قدیم اسرائیل و دمشق و چند شهر عربی دیگرم گرفته بود و تونسته بود با بینش سیاسی خودش و عدالتی که برقرار می‌کرد مردم این شهرها رو هم دوست و متحد خودش کنه. تا اونجایی که وقتی می‌خواست خودش برای فتح بابل آماده کنه اعراب داوطلبانه و با رضایت خودشون برای کوروش سرباز هم فرستادن. وقتی به نبونعید خبر رسید که دیگه امروز فرداست که کوروش به بابل حمله کنه، حساب کار اومد دستش و از سفر خودش برگشت به بابل.خیلی هم خوش بین بود که بعد از بازگشت به بابل مردم با دیدن پادشاهشون همدل بشن و خودشون رو برای نبرد بزرگ آماده کنن. اتفاقی که البته فقط تو ذهن نبونعید افتاد و تو واقعیت بازگشت پادشاه به بابل هم نتونست شادی و هیجان عمومی رو ببره بالا. نبونید وقتی برگشت به بابل یه دستور عجیبی هم صادر کرد. اون برای اینکه حمایت تمام خدایان رو همراه خودش داشته باشه دستور داد تمام خدایان اصلی شهرهای بزرگ امپراتوری منتقل بشن به پایتخت تا اون بتونه از نزدیک زیر سایه‌ حمایت خدایان باشه.این اقدام نبونیعد مردم شهرهایی که از حمایت خدای خودشون محروم شده بودن رو خیلی ناراحت کرد. مردم می‌دیدن اوضاع که خوب نیست. خدامونم که بردن و دیگه چیزی برای دفاع کردن براشون نمونده بود. اصلا از چی باید دفاع می‌کردند؟ از وضع موجود؟ از خدایی که نیست؟ از چی؟ به جاش نبونعید در پایتخت خیالش راحت بود که با وجود این همه خدا دیگه دست بنی بشری بهش نمی‌رسه و خدایان از او پاسداری می‌کنند. از اون طرفم کوروش سپاه خودش رو برای مهم‌ترین نبرد زندگیش آماده کرده بود.الان دیگه وقت تسویه حساب نهایی با بابلی‌ها و تشکیل امپراتوری بزرگ و افسانه‌ای هخامنشیان بود. کوروش فرماندهی سپاه رو به یکی از سردارانش به نام گوبریاس داد که خودش اصالتا اهل بابل بود. اون با این کارش می٬خواست نشون بده که قرار نیست بیاد و بابل به خاک و خون بکشه که اگه اینطور بود یه سردار بابلی هیچ وقت راضی به قبول فرماندهی سپاه نمی‌شد. از طرفی کوروش پسرش کمبوجیه رو هم در این جنگ در کنار خودش داشت.کمبوجیه محصول ازدواج کوروش با دوشیزه هخامنشی به نام کاساندان بود. تو اپیزود بعدی که آخرین قسمت هم هست مفصل راجع به همسر و فرزندان کوروش و دین و آیینش و خیلی چیزای دیگه که مربوط به شخص خودش میشه صحبت می‌کنیم و اینجا بهش ورود نمی‌کنیم. فقط اسامی رو هم قاطی نکنیم. اسم پدربزرگ کوروش، کوروش بود. اسم پدر کوروش کمبوجیه بود. اسم پسر کوروش هم کمبوجیه بود. در هر صورت کمبوجیه که قرار بود وارث امپراتوری پدر باشه هم در این نبرد بزرگ حضور داشت.در نهایت در پاییز سال ۵۳۹ قبل از میلاد، حرکت ارتش هخامنشیان به داخل امپراتوری بابل و به طور مشخص به سمت شهر بابل شروع شد. در اوایل مسیر چند سپاه کوچیک از بابلی‌ها سعی کردند جلوی راه کوروش رو بگیرن ولی نه تنها موفق نبودند بلکه به وفور دیده می‌شد که سربازان بابل به سپاهیان کوروش ملحق می‌شن و مردم هم در شهرها نه تنها مقاومتی نشون نمیدن؛ بلکه راه رو برای عبور سپاه کوروش فراهم می‌کنند و به گرمی از آن‌ها استقبال می‌کنن. ولی اینا قسمت ساده ماجرا بود.سختی کار چند روز بعد بود. وقتی که سپاه کوروش به پشت دیوارهای بلند و مشهور و تسخیر ناپذیر بابل رسید. دیوار بابل حتی تا امروز هم یکی از ده دیوار مشهور دنیا شناخته میشه. به گفته‌ هرودوت طول این دیوار نزدیک به نود کیلومتر بوده که البته بعضی منابع دیگم میگن بیش از چهل کیلومتر و به گفته‌ گزنفون که این دیوار از نزدیک دیده بود عرض دیوار بیست پا و ارتفاع دیوار هم صد پا بوده. اصلا این دیوار سال‌ها پیش بابلی‌ها برای این ساخته بودند که اگه یه روزی مادها خواستن بهشون حمله کنن این دیوار مانع از این کار بشه و الان هم واقعا به دردشون خورده‌بود.سپاه کوروش که بیش از چهل هزار نفر برآورد می‌شدند، پشت دیوار اردو زدند و خودشون رو برای محاصره‌ طولانی مدت شهر آماده کردن. خبر بد این بود که اونا پیش‌بینی می‌کردند که با توجه به آذوقه‌ زیادی که تو شهر انبار شده بود و مزارع بزرگی که داخل شهر بود، بابلی‌ها می‌تونستن پشت دیوار زراعت کنن و ممکنه محاصره تا ده سال هم طول بکشه ولی کوروش که نمی‌خواست این زمان را از دست بده دست به یک ابتکار جالبی زد.وسط دیوارهای بلند و بزرگ بابل یه فاصله‌ای بود که رود فرات از اونجا می‌رفت به داخل شهر. البته عمق رود و فشار آب رود خیلی زیاد بود و اصلا نمی‌شد حتی از عرض رودخانه هم رد شد ولی کوروش دستور داد که از کیلومترها قبل‌تر رود فرات به شاخه‌های مختلفی تقسیم بشه تا آب با حداقل فشار و عمق خیلی کمی به شهر بابل برسه. انقدری که سوارکارها بتونن ازش رد بشن و برن به داخل شهر و اینطوری کوروش تونست از دیوار بابل هم بگذره.البته باید به این موضوع توجه کرد که اگر سپاه بابل و مردم شهر یکدل بودند و می‌خواستند از این شکاف پاسداری کنن شاید این کار براشون خیلی هم سخت نبود. چون هر چی باشه اون مشرف به رود بودن و از بالای دیوار می‌تونسته سربازای دشمن حمله کنند و دخلشونو بیارن ولی خب کار به اینجا نرسید. شکاف میان مردم و پادشاه بابل بیش از این حرفا بود. حاکمی که مردم رو در کنارش نداشته باشه دیوار بابل هم نمیتونه کمکش کنه. نه دیوار بابل می‌تونه کمکش کنه و نه اون همه خدایی که دور و برش جمع کرده بود.نبونعید که بو برده بود امکان داره بهش خیانت بکنند و دروازه‌های شهر باز کنند از اون سر شهر فرار کرد و حکومت سپرد دست پسرش. سپاهیان کوروش هم وقتی وارد بابل شدند بدون اینکه مقاومتی از سمت بابلی‌ها داشته باشند تونستن دیوار بابل و شهر بابل را فتح کنن و بابل بدون جنگ و خونریزی به دست کوروش افتاد. شش سال بعد از فتح لیدیه و پایتختش سارد به دست کورش. این بار بابل شهری با صد هزار نفر جمعیت صدها معبد، کاخ‌های بی‌شمار و برج معروف بابل، شهری که نظم و زیبایی اون در هیچ جای دیگه‌ای نظیر نداشت به دست کورش فتح شد. شهر بابل آغازگر امپراتوری پادشاه ایران کورش کبیر در قسمت بزرگی از قاره‌ آسیا بود.سرنوشت نبونعید این بود که به دست سپاهیان کوروش دستگیر شد و کوروش اونو به کرمان تبعید کرد و یک سال بعد او از دنیا رفت و کوروش برای احترام به پادشاه بابل یک روز عزای عمومی هم اعلام کرد. وقتی بابل فتح شد و کوروش به داخل شهر اومد اون از نزدیک برج معروف بابل رو هم دید. حیفه که داستان جالب برج براتون تعریف نکنم. اجازه بدید یه کم از کوروش فاصله بگیریم و داستان برج بابل رو گوش کنید.برج بسیار بلند بابل تقریبا وسط شهر ساخته شده بود. طول و عرض و ارتفاعش نود متر بود و خیلی هم معروف شده بود. کاراییش هم این بود که به عنوان زیگورات خدای مردوک ازش استفاده می‌کردن. راجع به زیگورات تو اپیزود اول توضیح دادیم و گفتیم که زیگورات معابد هرمی شکل بزرگی بود که اون زمان می‌ساختند و به خدایان تقدیم می‌کردن. مردم بابل تا قبل از ویران شدن برج اونقدری که این برج بلند بود اونو یکی از ستون‌های آسمون می‌دونستن.حالا داستان عجیب این برج چیه؟ داستانش اینه که تورات کتاب مقدس یهودیا گفته که دلیل اصلی اینکه آدم‌ها به زبان‌های مختلف صحبت می‌کنند و زبان واحدی ندارند وجود برج بابله. درست شنیدید. تورات میگه دلیل اینکه آدم‌ها به زبان‌های مختلف صحبت می‌کنند وجود برج بابله. تورات میگه وقتی خدا دید که مردم با یک زبان صحبت می‌کنند و با هم متحد شدند و تونستن برج به این بزرگی درست کنن، نگران می‌شه که‌ نکنه آدم‌هایی که تونستن این برج بسازن هر کار دیگه‌ای هم که دوست داشته باشن بتونن انجام بدن؟ پس بهتره بریم روی زمین و زبان‌های اونا رو تغییر بدیم تا نتونن اونقدر با هم متحد بشن.اجازه بدید این قسمت رو عینا از روی متن ترجمه شده کتاب هم براتون بخونم. کتاب مقدس، کتاب پیدایش، قسمت برج بابل. «اما هنگامی که خداوند به شهر و برجی که در حال بنا شدن بود نظر انداخت، گفت زبان همه‌ مردم یکیست و متحد شده این کار را شروع کردند. اگر اکنون از کار آن‌ها جلوگیری نکنم در آینده هر کاری بخواهند انجام خواهند داد. پس زبان آن‌ها را تغییر خواهیم داد تا سخن یکدیگر را نفهمند. این اختلاف زبان موجب شد آن‌ها از بنای شهر دست بردارند و به این ترتیب خداوند ایشان را روی زمین پراکنده ساخت.»بله بنا به گفته کتاب مقدس دلیل وجود زبان‌های مختلف نگرانی خداوند از اتحاد بین آدم‌ها بوده. همین قدر عجیب! همین قدر غریب! برگردیم به کوروش.بعد از فتح بابل اولین تصمیم کوروش این بود که فرمان داد خدایانی که نبونعید به پایتخت تبعیدشان کرده بود، به شهرهای خودشون برگردند و پرستش خدایان و آیین‌های مذهبی تو هر شهری همونطور که مردم اون شهر و دیار دوست دارن و اعتقاد دارند برگزار بشه. حالا خیلی جالبه که روحانیون مذهبی بابل که معابد مربوط به خدای مردوک را در دست داشتن وقتی دیدن که کوروش فاتح بابل شده و با معابد اونا کاری نداره اومدن گفتن که اصلا خود مردوک خواسته که کوروش بیاد و بابلو فتح کنه.اونا گفتن مردوک تمام کشور زیر نظر داشت و دنبال شاهی دادگر بود که بتونه قلب خودش رو به او اهدا کنه. برای همین اون کوروش را انتخاب کرد و نام اون رو به زبون آورد و اون رو شاهنشاه تمام جهان کرد و به او فرمان داد که به سمت بابل بره و بهش کمک بکنه که بدون خونریزی بابل رو فتح کنه. رو که رو نیست ماشالله. البته کوروش هم که همیشه به اعتقادات و عقاید سایر ملل احترام زیادی می‌زاشت، خیلی با حرفای اونا مخالفتی نمی‌کرد. اصلا اینجوری اون می‌تونست بین مردم مقبولیت بیشتری هم داشته باشه و چی از این بهتر؟اون چهار تا مخالفیم که می‌گفتن کوروش پارسیه و از ما نیست و ما نباید زیر سلطه‌ اون باشیم، دیگه ساکت شدن. چون به گفته‌ خودشون خدای مردوک کوروش رو انتخاب کرده‌بود. کوروش با احترام کاملی که به خدای مردوک گزاشت روحانیت و مردم رو طرفدار خودش نگهداشت. بعد هم کمبوجیه پسرش رو به عنوان شاه بابل انتخاب کرد و خودش به سمت پایتخت برگشت.از این پس قرار بود پادشاهان هخامنشی بر شهر اسرارآمیز بابل سلطنت کنند. بابلی که نامش به معنای دروازه‌ الهی بود. یعنی دروازه‌ای که از طریق اون خدایان به جهان زمینی راه پیدا می‌کنن. فرمانروایی بر دروازه‌ الهی برای شاه ایران به معنای حاکمیت بر تمام جهان بود. حالا همه چیز تعیین تکلیف شده بود جز یه موضوع اساسی و قدیمی. تکلیف یهودی‌هایی که سال‌ها پیش از اورشلیم به بابل تبعید شده بودند مشخص نبود.داستان کامل تبعیدشون رو تو اپیزود اول گفتیم دیگه. یهودی‌های تبعید شده وضعشون تو بابل بد نبود. اینطور نبود که مثل مجرم‌ها بهشون نگاه بشه. اونا نزدیک به هفتاد سال تو فرهنگ بابل سر خورده بودند و وضعیتشون روز به روز بهتر شده بود ولی اکثر اون‌ها دین خودشون و شهر و دیار خودشون رو فراموش نکرده بودند و منتظر منجی و نجات دهنده‌ای بودند که بتونه دوباره دیار آبا اجدادی‌شون رو بهشون پس بده.سال‌ها قبل پیامبرشون ارمیای نبی بهشون گفته بود که این فرمان خداست که شما باید یوغ بردگی بابلی‌ها را بپذیرید و منتظر فرمان خدا بمونید. عدالت کوروش همان‌طور که شامل حال تمام مردمان دیگه شده بود، شامل حال یهودیان شد و کوروش به اون‌ها اجازه بازگشت به سرزمین‌های خودشون رو داد. به محض صدور فرمان بازگشت یهودیان به اورشلیم توسط کوروش پیامبر جدید یهودی‌ها به نام اشیای دوم ادعای جالبی را مطرح کرد و گفت کوروش فرستاده‌ خدای بزرگ ماست. یعنی همون ادعایی که روحانیت بت‌پرست بابل می‌کردن رو ایشونم کرد.اشیای دوم گفت که خدایان بابل پیروزی کوروش را پیش‌بینی نکرده بودند؛ بلکه روحانیت آن‌ها بعد از پیروزی کوروش خوشحال شدند و از این پیروزی سوء استفاده کردند. در صورتی که خدای بزرگ اسرائیل این پیروزی را پیشگویی و اعلام کرده بود و این پیشگویی الهی چیزی نیست جز اینکه برتری خدای اسرائیل را بر خدایان و بت‌های دیگه نشون میده. اشیا کوروش رو از زبون خداوند برای یهودیان اینطوری معرفی کرد.«کوروش بنده‌ من و برگزیده‌ من است که جانم از او خشنود است. من روح خود را بر او می‌نهم تا انصاف و عدل را برقرار سازد. حالا این وسط یه مشکلی هم برای این ادعای پیامبر یهودیان وجود داشت. اونم این بود که کوروش اصلا دین یهود و خدای یهود و داستانشونو نمی‌شناخت. پس چطور می‌تونست زیر نظر خدای یهود باشه یا بهتره بگم اینجای ماجرا رو اشیا و دین یهود چطور می‌خواست توجیه کنه؟ راستش من جواب این سوال تو کتاب‌هایی که رفرنس این اپیزود بودن پیدا نکردم و مجبور شدم مستقیم برم سراغ کتاب مقدس.راجع به این که کتاب مقدس چیه؟ فرقش با تورات و انجیل چیه؟ تو صفحات اینستا و تلگرام پادکست توضیحات کامل دادم. در هر صورت در کتاب مقدس بخش عهد عتیق کتاب اشیا قسمت ۴۵ اومده که خداوند کوروش را برگزید و به او توانایی بخشیده تا پادشاه شود و سرزمین‌ها را فتح کند و پادشاهان مقتدر را شکست دهد. خداوند می‌فرماید ای کوروش من پیشاپیش تو حرکت می‌کنم. کوه‌ها را صاف می‌کنم. دروازه‌های مفرغی و پشت‌بندهای آهنی را می‌شکنم. گنج‌های پنهان شده در تاریکی و ثروت‌های نهفته را به تو می‌دهم. آنگاه خواهیم فهمید که من خدای اسرائیل هستم و تو را به نام خواندم. من تو را برگزیدم تا به اسرائیل که خدمتگزار من و قوم برگزیده‌ من است یاری نمایی. هنگامی که تو هنوز من را نمی‌شناختی من تو را به نام خواندام. زمانی که مرا نمی‌شناختی من به تو توانایی بخشیدم تا مردم سراسر جهان بدانند که غیر از من خدای دیگری وجود ندارد و تنها من خداوند هستم.شنیدید دیگه؟ تمام فتوحات کوروش از اول تا آخر به نام دین مصادره‌ شد. خدای یهود میگه همه‌ این کارا رو من کردم و درسته که تو من نمی‌شناختی ولی من تو رو انتخاب کردم و تو ناخواسته فرمان من رو اجابت کردی. عجب!راجع به نقش کوروش در دین یهود و اومدن اسم کوروش در قرآن به نام ذوالقرنین تو اپیزود بعد بیشتر صحبت می‌کنیم. در هر صورت چیزی که مهم بود این بود که یهودی‌ها هم از عدالت کوروش بی‌بهره نمونن و برای همینه که امروزه خیلی از یهودیان کوروش رو پیامبر خودشون می‌دونن. کوروش فرمان بازگشت بزرگ یهودی را صادر کرد. بعضی از یهودی‌ها که برای بازگشت مردد بودند تو بابل و اطراف بابل موندن ولی عده‌ زیادی از اون‌ها به سمت اورشلیم حرکت کردن. فقط در کاروان اول بیش از پنجاه هزار نفر از یهودی‌هایی بودند که حرکتشون به سمت اورشلیم نیاز به حدود دو هزار اسب و قاطر و شتر و کلی هزینه‌های سنگین دیگه‌ای بود که کوروش همه رو متقبل‌ شد تا یهودی‌ها هم طعم شیرین عدالت اون رو بچشن.کوروش دستور داد تمامی ظرف و ظروفی که هفتاد سال پیش از معبد سلیمان به غنیمت گرفته شده بود هم به اورشلیم برگردونده بشه و علاوه بر اون معبد اورشلیم دوباره بازسازی بشه و تا ساخت معابد، یهودی‌ها از دادن مالیات هم معاف بشن تا بتونن هزینه‌های ساخت معابدشون رو تامین کنن.یه چیزی بدون تعارف بگم. یه موضوعی که همیشه برای من آزاردهنده بوده این که چرا طیف زیادی از عاشقان سینه‌چاک کوروش اصلا مثل خودش فکر نمی‌کنن؟ میان به پشتوانه و استناد به تاریخ ۲۵۰۰ ساله هخامنشیان به ملیت‌های دیگه و مخصوصا اعراب توهین می‌کنن. آقا این که ما همچین تاریخی داریم همچنین پشتوانه‌ فرهنگی داریم خیلی هم عالی بیست ولی اولا الان کجاییم؟ الان کجاییم؟ دوما بزرگترین خصیصه‌ای که کوروش داشته و اصلا برای همین نامش جاودان شده احترام به تمام عقاید، ادیان و قومیت‌هاس. نمیشه که اسطوره‌ شما کوروش باشه بعد به قومیت‌های دیگه توهین کنید.بزاریم کنار این نفرت از فلان قوم و فلان کشور و از تاریخ یاد بگیریم. از کورش احترام مذاهب و عقاید رو یاد بگیریم. کوروش به خاطر این اسمش تو تاریخ جاودان شده. نه به خاطر کشورگشایی و جنگ و زور بازوش. کوروش کبیر کسیه که وقتی آژیدهاک پادشاه بزرگ مادها را شکست داد با احترام تمام با اون برخورد کرد و بهش پناه داد. وقتی کروزوس پادشاه لیدیه را شکست داد با دشمنش هم با احترام برخوردکرد. اونو به پایتخت آورد و بهش خدم و حشم و کاخ داد. کوروش کبیر کسیه که بعد از فتح شهر افسانه‌ای بابل بدون اینکه کوچکترین خرابی به بار بیاره با مهربانی تمام با مردم و دولت مردان بابل برخورد کرد. تمام مذاهب را آزاد گذاشت و بهشون کمک کرد تا خدایان خودشون رو داشته باشن و انقدر برای یهودی‌ها مثل سایر اقوام دیگه مهربون و بزرگ بود که اونا کوروش را پیامبر خودشون می‌دونن.کوروش کبیر کسیه که دینش را به زور به هیچ کسی تحمیل نکرد. مردمان ایران و کشورهای دیگر به یک چشم دید و با همه‌ مردمان امپراتوری بزرگ هخامنشیان با عدالت رفتار کرد. صدها سال صدها سال قبل از اینکه به نام ادیان مختلف به نام دین میلیون‌ها نفر در دنیا کشته بشن و به نام دین ملت‌ها به جون هم بیفتن مردی از دیار پارس پیام صلح و آزادی عقاید و مذاهب رو با خودش آورد اما افسوس که ما میراث‌دار خوبی برای او نبودیم.چیزی که شنیدید قسمت دوم از داستان زندگی کوروش کبیر بود. در قسمت بعد که قسمت پایانی هم خواهد بود قراره راجع به مذهب کوروش، منشور، همسر و فرزندانش، کوروش ذوالقرنین نحوه‌ مرگ کوروش و خیلی چیزای دیگه صحبت کنیم. هدف ما در پادکست رخ دادن آگاهی هر چه بیشتر به مخاطبانمون از طریق مرور تاریخه تا بتونیم با آگاهی بیشتر از گذشته فردای بهتری رو بسازیم.اگه دوست داشتید تو این راه همراه ما باشید و از ما حمایت کنید. می‌تونید همین الان پادکست رخ را از طریق پست و استوری یا هر روش دیگه‌ای به اطرافیانتون معرفی کنید. ممنون از دوستانی که از پادکست رخ حمایت مالی می‌کنند و سپاس از تک‌تک شما همراهان عزیز.امیر سودبخش تیرماه ۱۴۰۰بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/کوروش-کبیر(2)-|-داستان-زندگی-کوروش-هخامنش-id2748108-id403072116?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4%20%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1(2)%20%7C%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4%20%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Thu, 16 Mar 2023 19:42:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوروش کبیر ۱؛ داستان زندگی کوروش هخامنش</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4-vdwunt1alcbc</link>
                <description>سلام به تمامی همراهان پادکست رخ. من امیر سودبخش هستم و تو هر قسمت از پادکست رخ داستان زندگی آدم‌های تاثیرگذار در تاریخ ایران و جهان رو برای شما روایت می‌کنم. شما به اولین قسمت از اپیزود سه قسمتی کوروش کبیر داستان زندگی کوروش هخامنشی گوش می‌کنید.در مجموع همه‌ اپیزودهایی که تا به امروز تو پادکست رخ کار کردیم تا اینجای کار داستان زندگی کوروش سخت‌ترین پروژه‌ کاریمون بوده. دلیل اصلیش اینه که از زمان پادشاهی کوروش نوشته‌ها و کتیبه‌های زیادی باقی نمونده و همه‌ محققان مجبور به کتاب‌های مورخان یونانی مثل هرودوت و گزنفون بسنده کنن و خب این مورخا اول اینکه همه‌ واقعیتا رو نگفتن، حالا یا عمدا یا سهوا. دوم اینکه در روایت اتفاقات تاریخی اونا جوری افسانه و واقعیت رو با هم قاطی کردن که بعضی وقتا تشخیص این دو از هم خیلی سخت میشه و تازه در بعضی موارد هم روایات مورخین با هم خیلی اختلاف داره و این موضوع کارو سخت‌تر هم می‌کنه.شاید اگه کوروش مثل داریوش سنگ‌نوشته‌ای شبیه بیستون داشت و کلا اهل نوشتن بود، الان ما تصویر واقعی‌تری از زندگی کوروش و دنیای زمانمون داشتیم ولی افسوس که اینطور نبوده. راستش رو بخواید به دلیل اینکه منابع خیلی روشن نبودن اصلا من قصد نداشتم که زندگی کوروش رو کار کنم ولی درخواست‌های شنونده‌های رخ در مورد کوروش اونقدر زیاد بود که من تسلیم شدم و با دقت و وسواس زیاد رفتم سراغ داستان زندگی کوروش و سعی کردم در خصوص هر موضوع روایت معتبرتر رو برای شما بازگو کنم تا شما خیلی درگیر روایت‌های مختلف نشید و البته هر جایی که لازم بوده به روایات دیگه اشاره‌ای کردم.اینم اضافه کنم که من خودم اصولا آدم ملی‌گرا و ناسیونالیستی نمی‌دونم و اعتقادی به مرزهای جغرافیایی که آدما ساختن ندارم و همچنین اعتقادی به خون پاک آریایی و نژاد اصیل و اینجور داستان‌ها هم ندارم و برای همین بدون پیش‌داوری و تعصب رفتم سراغ داستان زندگی کوروش. جالبه که بدونید تا دویست سال پیش یعنی تا قبل از زمان فتحعلی شاه قاجار تو سطح جامعه شناخت عوام از کوروش و هخامنشیان بسیار بسیار کم بوده و شاید بهتره بگم اصلا کوروش در میان مردم شناخته شده نبوده.کسی کوروش رو نمی‌شناخته ولی خب پیشرفت تکنولوژی و مهم‌تر از اون کاوش‌های علمی که تو این مدت انجام شد و تعداد زیادی دست نوشته و کتیبه‌ای که به دست اومد منجر شد که تحقیقات هم درباره‌ تمدن‌های باستانی بیشتر بشه و توجهات هم بیشتر معطوف به اون زمان بشه و در نتیجه کلی کتاب و مقاله هم درباره‌ تمدن‌های باستان و هخامنشیان و کوروش چاپ بشه.یه نکته‌ مهم دیگه هم بگم. قرار شد ما این داستان رو تو پادکست رخ کار کنیم، دیدیم که خیلی از ماها درباره‌ اقوام باستانی ایرانی و غیرایرانی مثل آریایی‌ها، مادها، آشوری‌ها و بابلی‌ها شاید اطلاعات زیادی نداشته‌ باشیم. احتمالا اسمشون رو شنیدیم و در کنارش جسته گریخته یه چیزایی هم شنیدیم و خوندیم ولی اغلب اون اطلاعات منظم و مدون دربارشون نداریم. حالا نکته‌ مهم اینه که این اقوام ارتباط بسیار تنگاتنگی با داستان زندگی کوروش دارن و راستش اگه ندونیم اینا کی بودن و چیکار کردن نمی‌تونیم تصویر درستی از کوروش و زمانِ کوروش داشته‌باشیم. برای همینم من سعی کردم یکبار برای همیشه داستان اقوام باستان رو با زبان پادکست رخ یعنی ساده و بدون تکلف براتون روایت کنن.از بین منابع زیادی که درباره‌ اقوام باستان زندگی کوروش وجود دارند چیزی که شما قراره بشنوید چکیده‌ یازده منبع مختلفه که امیدوارم از شنیدنش لذت ببرید. آماده باشید که با هم می‌خوایم بریم سراغ تمدن‌های باستان. می‌خوایم بریم به ۲۷۰۰ سال پیش و با هم ببینیم دنیا اون زمان چه شکلی بوده؟تو ابتدای قصه‌مون قراره من داستان سه شهر بسیار مهم دوران باستان رو برای شما روایت کنم. داستان سه شهر تاثیرگذار در قصه‌ ما نینوا، بابل و اورشلیم. اول بریم به قرن هفتم قبل از میلاد شهر نینوا. نینوا میشه حول و حوش شهر موصل عراق امروزی. نینوا پایتخت امپراتوری بزرگ آشوری‌ها بود. این شهر تقریبا به مدت پنجاه سال بزرگترین شهر دنیا بود. آشوریان هفتصد سال قبل از میلاد مسیح بزرگترین امپراتوری مشرق زمین داشتند و از کشورگشایی و فتح جاهای جدید سیر نمی‌شدن.تو عهدنامه‌ پادشاهان آشور اومده بود که یکی از وظایف پادشاه اینه که پادشاه باید مرزهای امپراتوری رو تا می‌تونه بزرگتر کنه و در نتیجه این ایدئولوژی جهاد و جنگ و فتح سرزمین‌های بیشتر، امپراتوری آشور بزرگ و بزرگتر شده بود. پادشاهان آشور وقتی سرزمینی رو فتح می‌کردند تمام مردم اون سرزمین و مجبور به اطاعت مطلق از خودشون می‌کردن و هیچ پست و مقام بالای دولتی هم بهشون نمی‌دادن. تو یکی از کتیبه‌هایی که از اون زمان کشف شده در مراسم تاجگذاری یکی از پادشاهان آشور بیانیه‌ای خطاب به مردم سرزمین‌های فتح شده اومده که میگه:«او شاه و سرور شما خواهد بود. او می‌تواند فرادست را فرودست و فرودست را فرادست سازد. او می‌تواند کسی را که سزاوار آن است به مرگ محکوم کند و هر کس را بخواهد ببخشاید. شما به هر چه او بگوید گوش خواهید کرد و هر چه فرمان دهد انجام خواهید داد.»پس همونطور که مشخصه امپراتوری بزرگ آشوری‌ها متکی بر کشورگشایی و حکومت دیکتاتوری بر مردمان سرزمین‌های فتح شده بود و پایتختش هم شهر بزرگ نینوا بود. در تمدن آشور پادشاه قبل از هر چیز کاهن بزرگ خدای آشور محسوب می‌شد و باید هر روز تو معبد قربانی می‌کرد. پزشک‌ها و غیبگوها و کان‌های دیگه هم وظیفه‌ مراقبت از سلامت شاه را بر عهده داشتن.اونا یه رسمی داشتن که اگه یکی از غیبگویان که جونش در خطر باشه، میومدن یه بدبخت بیچاره‌ای رو پیدا می‌کردن. به صورت تصنعی و ساختگی یه مراسم تاجگذاری هم براش می‌گرفتن و شاهش می‌کردن. بعد هم بدبختو می‌کشتند تا خطر از جون شاه اصلی دور بشه. در واقع اون بنده‌ خدا بلاگردون شاه می‌شد و اینطوری بنا به عقیده‌ خودشون اونا مسیر سرنوشت رو عوض می‌کردن.تمدن دیگه‌ای که در کنار آشوریان بودند بابلیان نام داشتن. آشوریان و بابلیان دو تمدن بزرگ باستانی بودند که دائم با هم در حال جنگ بودن. بعضی وقتا قدرت دست آشور بود، بعضی وقتا دست بابل. هر کدوم که قوی می‌شد اون یکی ساکت نمی‌نشست. حتی اگه زورش هم نمی‌رسید یه حرکتی می‌کرد. تو شروع داستان ما قدرت مطلق دست آشوری‌هاس و اونا تا می‌تونستن بابلی‌ها رو به هر بهانه‌ای له می‌کردن. تو فرمان به جا مانده از یکی از پادشاهان آشور می‌خونیم که وقتی بابل رو در محاصره داشت گفته:«من این سرزمین را با ویرانه‌ها خواهم پوشاند. زمین را از اجساد خواهم انباشت. چنان که جانوران درنده چنین می‌کنند. شهرها را به آتش خواهد کشید. همه جا را ویران می‌کنم و یوغ خود را بر گردن آن‌ها خواهم نهاد و در برابر ایشان به ستایش خدای آشور سرور خود خواهم پرداخت.»خب همونطور که مشخصه آشوریان و بابلیان به شدت با هم کارد و پنیر بودن. آشوریان خدای خودشون رو به نام آشور می‌پرستیدند و شهری هم به نام خدای خودشون داشتن، شهر آشور. پس امپراتوری آشوریان دو تا شهر مهم داشت. شهر نینوا به عنوان پایتخت و شهر آشور که به نام خدای خودشون نامگذاری کرده بودند و براشونم هم مهم بود و هم قابل احترام. از اون طرفم مهمترین شهر بابلیان خود شهر بابل بود. بابل تقریبا میشه حول و حوش بغداد امروزی.در زمان داستان ما، بابل زیر سایه‌ حکومت امپراتوری بزرگ آشوریان بود. بابلیان جزو اقوام بزرگ و مشهوری بودند و خدای خودشون به اسم مردوک رو می‌پرستیدند. بابلی‌ها مدت زیادی در امپراتوری آشور برای خودشون نیمچه استقلالی داشتند تا اینکه پادشاه بزرگ آشوریان به نام سناخریب به بابل حمله کرد و شهرو به یک ویرانه تبدیل کرد. خودش خبر حمله و اینطوری توصیف می‌کنه که میگه:«شهر و معابد را پی تابان درهم کوبیدم. ویران کردم و با آتش سوزاندم. دیوار، بارو و حصار نمازخانه‌های خدایان و هرم‌های آجری و گلی را در هم کوبیدم.» این لشکرکشی سناخریب به بابل رو یادتون باشه. بعدا باهاش کار داریم. سناخریب بعد از فتح بابل، با توجه به اینکه مصری‌ها و اسرائیلی‌ها رابطه‌ نزدیکی با بابلیان داشتن رفت سراغ اونا و اول مصر نشوند سر جاش و خیلی راحت مصر رو گرفت. بعد رفت سراغ اورشلیم که از مصر خیلیم ضعیف‌تر بود.خب سومین شهری که قرار بود ازش صحبت کنیم همین اورشلیمه. پایتخت قوم یهود که ساکنینش هم به طبع اسرائیلی‌ها بودند. فتح اورشلیم برای سناخریب به ظاهر از آب خوردن هم آسون‌تر بود. اصلا اورشلیم سپاه بزرگی نداشت که بخواد جلوی ارتش بزرگ آشوریان ایستادگی کنه. برای همینم سناخریب با خیال راحت به سمت اورشلیم حرکت کرد. شب نزدیکیای اورشلیم اردو زد و بدون کوچکترین استرسی و بدون اینکه نگران هیچ چیزی باشه رفت خوابید که فردا به راحتی اورشلیم رو فتح کنه.اینجای داستان رو اگه بخوایم از زبون تورات بشنویم اینجوری نوشته شده که میگه: «در همون شب فرشته‌ خداوند به اردوی آشوریان نازل شد و ۱۸۰ هزار مرد از ایران را کشت و سناخریب پادشاه آشوریان با بلند شدن از خواب این همه مرده را دید و بی‌درنگ تصمیم گرفت بازگردد.» این تعریف تورات از شب قبل از حمله است که گفته فرشته‌ها اومدن و سربازا رو کشتن.حالا هرودوت دو قرن بعد ماجرای اون شب این‌طوری تعریف می‌کنه که میگه: «هزاران موش صحرایی شبانه به اردوگاه اجانب حمله بردند و ترکش، زه کمان و دسته چرمی سپرهای آن‌ها را جویدند. از این رو چون دیگر سربازان اسلحه‌ای نداشتند عقب نشینی کردند و تلفات زیادی هم دادند.» اینم حکایت هرودوته.در هر صورت چیزی که مشخصه اینه که بنا به دلایل غیرمعقولی سناخریب در آستانه‌ یک پیروزی راحت و بدون دردسر عقب‌نشینی می‌کنه و سرافکنده برمی‌گرده به نینوا و چند وقت بعد هم به دست دو تا از پسرهای خودش همونایی که تو همین جنگ مصر و اورشلیم هم در کنارش بودند به قتل می‌رسه.اینم اضافه کنم که ما تو داستانمون زیاد سراغ کتاب مقدس و تورات میریم. چون تو کتاب مقدس به جزئیات به این وقایع و داستان‌هایی که می‌خوایم جلوتر بگیم اشاره شده و می‌تونه یکی از رفرنس‌ها باشه. حالا فرق بین کتاب مقدس و تورات و عهد عتیق و عهد جدید رو تو یه پست تو صفحات مجازی پادکست رخ کاملا توضیح دادم و اینجا بهش ورود نمی‌کنیم که داستانمون طولانی نشه.بعد از سناخریب پسرش شد پادشاه و بعد از پسرش هم نوبت رسید به بزرگترین پادشاه آشوریان به نام آشوربانیپال که می‌شد نوه‌ سناخریب. آشوربانیپال موقعی که سر کار اومد، بابلیان طبق معمول شروع کرده بود به شورش. اونم اولین کاری که کرد این بود که سپاهشو آماده کرد و رفت سراغ بابلیان که همیشه دشمن درجه یک آشوری‌ها بودن. سرداران سپاه آشور، وحشیانه مردم بابل رو به قتل رسوندن و سرشونو از تنشون جدا کردن و برای آشوربانیپال فرستادن.آشوربانیپال به پایتخت ایلام یعنی شهر شوش هم حمله کرد و خیلی راحت اونجارم فتح کرد. ایلامی‌ها یکی از تمدن‌های بزرگ و معروفی بودند که بعد از حمله‌ آشوربانیپال دیگه هیچ وقت ایلام سابق نشد. بهتره بگم کاملا نابود شدن. البته باید اینو بدونید که ایلامی‌ها یه زمانی قبل از آشوریان برای خودشون کسی بودن و امپراتوری بزرگی داشتن ولی به مرور زمان ضعیف و ضعیف‌تر شده بودن.چندتا نکته‌ کوتاه و جالب درباره ایلامی‌ها بگم. اونا مرده‌هاشون رو با هدایا دفن می‌کردند تا اون هدایا تو دنیای دیگه به کارشون بیاد. سمبل تمدن ایلامی‌ها مار بود و اون‌ها به مار خیلی احترام می‌زاشتن. ایلامی‌ها خدایان مذکر و مونث زیادی هم داشتن که ۳۷ تاشون تا الان شناخته‌شدن. اونا برای خدایانشون معابد بزرگ و زیبایی هم می‌ساختند که بهشون می‌گفتن زیگورات و معروف‌ترین زیگورات به جا مانده از زمان ایلامی‌ها هم معبد چغازنبیل تو استان خوزستانه. چغازنبیل به معنی تپه سبدی شکله.چغازنبیل نزدیک شهر شوش در استان خوزستانه و اگه گذرتون اونورا افتاد حتما برید ببینیدش. البته که واقعا بهش هم کم لطفی شده. این معبد از لحاظ قدمت از تخت جمشید هم تقریبا هفتصد سالی قدیمی‌تره. چغازنبیل یک بنای ۵ طبقه با ۵۲ متر ارتفاع بوده که الان دو و نیم طبقه‌اش باقی مونده. مساحتش هم دو برابر یک زمین فوتباله. ایلامی‌ها این معبد برای ستایش خدایی به نام «اینشوشیناک» خدای نگهدارنده‌ شوش ساختند و به اون تقدیمش کردن.چغازنبیل، قدیمی‌ترین اثر ملی ثبت شده ایران و قدیمی‌ترین ساختمان مذهبی شناخته شده در ایرانه و همچنین تصفیه خونه‌ آبش در نوع خودش قدیمی‌ترین تصفیه خونه‌ آب دنیا شناخته میشه. اگه می‌خواید اطلاعات بیشتری راجع به تمدن ایلامی داشته باشید من کتاب دنیای گمشده ایلام اثر والترهینس رو بهتون پیشنهاد می‌کنم که یکی از منابع ما هم بوده.خب خلاصه اینکه تمدن ایلام تمدن بسیار بزرگی بوده و قبل از اینکه داستان ما شروع بشه ایلامی‌ها خیلی ضعیف شده بودند. بعد هم که آشوربانیپال بهشون حمله کرد و دیگه کلا نابودشون کرد و ما دیگه تو تاریخ اسمی ازشون نمی‌شنویم.حالا عجیب این بود که آشوربانیپال که بابل و ایلام و بعدشم مصر و خیلی از جاهای دیگه رو فتح کرده بود، اصلا کاری به کار اورشلیم قلمرو یهودیان نداشت. یهودیا مطیع حکومت آشوری‌ها بودن و برای همینم آشوربانیپال کاری به کارشون نداشت. در هر صورت عصر این پادشاه اوج عظمت و بزرگی امپراتوری آشوریان بود. نینوا در نقش پایتختی غیرقابل نفوذ و دست نیافتنی و انگار پایتخت جهان بود و آشوربانیپال هم امپراتور جهان شرق بود.حالا این آقای آشوربانیپال در کنار تمام لشکرکشی‌ها و خونریزی‌هایی که کرده، یه حرکت فرهنگی خیلی بزرگ و موندگاری هم کرد. اونم اینکه ایشون اولین کتابخونه‌ بزرگ زمان باستان رو در نینوا تاسیس کرد. تو این کتابخونه حدود سی هزار الواح و متون نوشته شده به خط میخی نگهداری می‌شدن که پادشاه با زحمت و هزینه‌ بسیار زیادی تونسته بود اونا رو از سراسر قلمرو بزرگ خودش جمع کنه.گویا دلیل این کارش هم این بوده که ایشون علاقه‌ زیادی به خوندن و تحقیق داشته و برای همین هم این کتابخونه رو تاسیس کرده. بعضی از اسناد و لوح‌های کتابخونه‌‌اش تا امروز هم باقی مونده و به شناخت ما از تاریخ اون زمان خیلی کمک کرده. یه موضوع خیلی جالبِ دیگه که من بهش برخوردم واقعا حیفم میاد که داستانش بهتون نگم، ارتباط داستان یونس پیامبر و آشوریانه، یونس پیامبر و قوم آشور. خیلی کوتاه داستانشو براتون بگم.داستان یونس پیامبر و زندگیش در شکم ماهی رو همتون شنیدید دیگه؟ که تو تورات و انجیل و قرآن هم اومده. ولی احتمالا خیلیا نمی‌دونن چی شد که یونس رفت تو شکم ماهی. داستانی که تورات تعریف می‌کنه این که یونس از جانب خدا ماموریت پیدا می‌کنه که بره به نینوا پایتخت آشوریان و مردم اونجا رو به سوی خدا هدایت کنه. بهشون بگه که انقدر کارای بد نکنن اما یونس این کارو نمی‌کنه و فرمان خدا را اجابت نمی‌کنه. دلیلشم این بوده که چون اهالی اونجا دشمن اسرائیلی‌ها بودن، یونس توقع داشت خدا اون رو مجازات کنه و از بین ببره. نه اینکه اون بفرسته که به راه راست هدایتشون کنه.بنابراین یونس به جای رفتن به نینوا سوار یک کشتی میشه و میره به سمت یه شهر دیگه ولی بین راه دریا طوفانی میشه و کشتی در حال غرق شدن بوده. ملوان‌ها میگن آقا این خشم خداست که داره این بلا سر ما میاد. حتما یکی از ما یه کاری کرده که خدا قهرش گرفته و این بلا رو داره سر ما میاره. اون تصمیم می‌گیرن قرعه‌کشی کنن ببینن چه کسی باعث شده که خدا همچین بلایی سرشون بیاره.خب قرعه میفته به نام یونس و اونم اعتراف می‌کنه و ماجرای فرمان خدا رو برای ملوان‌ها تعریف می‌کنه. ملوان‌ها هم تصمیم می‌گیرند یونس رو بندازن تو دریا تا از خشم خدا در امان بمونن و این کارو می‌کنن. بعد به فرمان خدا یه ماهی بزرگ میاد و یونس رو می‌بلعه و یونس سه روز و سه شب تو دل ماهی زنده می‌مونه. بعد که از کارش پشیمون می‌شه و از خدا اون تو طلب بخشش میکنه، خدا به ماهی فرمان میده که یونس رو بنداز تو ساحل که بره ماموریتشو انجام بده و همین اتفاق میفته و حالا الباقی ماجرا که دیگه ما کاری بهش نداریم. فقط می‌خواستم ارتباط جالب داستان یونس با آشوری‌ها بدونید.یه چیز جالب دیگه هم اینه که چند تا از انبیای بنی‌اسرائیل هم هی وعده و وعید می‌دادن که خدا گفته آشوریان به زودی نابود میشن. به زودی از بین میرن ولی پیشگویی هیچ کدومشون تو زمان خودش درست از آب در نمی‌اومده و آشوریان هر روز قوی و قوی‌تر می‌شدن. قدرت و عظمت آشوریان در اون زمان به حدی رسیده بود که هیچ‌کس فکر نمی‌کرد روزی ممکنه این امپراتوری از هم بپاشه ولی همه می‌دونیم دیگه؟ آشوریان هم مثل هر حکومت دیگه‌ای تو جهان یه تاریخ شروع دارن یه تاریخ پایان و هیچ قدرتی در جهان پایدار نبوده و نیست و آشوریان هم از این قاعده مستثنی نبودن اما بریم ببینیم امپراتوری آشور چطور سقوط می‌کنه؟بعد از آشوربانیپال جنگ‌های داخلی کم‌کم قدرت آشوریان رو تضعیف می‌کنه. با ضعیف شدن آشوریان طبق معمول این پادشاه بابل بود که احساس کرد الان وقتشه که دیگه از زیر پرچم نینوا خارج بشن ولی خب می‌دونست که تنهایی زورش حتی به آشوریان ضعیف شده هم نمی‌رسه. پس بنابراین دست به دامان پادشاه مادها شد. پادشاه مادها جناب آقای هوخشتره. درباره‌ مادها جلوتر مفصل صحبت می‌کنیم. اینجا تا این حد بدونید که اونا یکی از اقوام بزرگی بودن که خب مثل بابلی‌ها دوست داشتن از زیر سلطه آشوریان خارج بشن.پس این شد که بابلیان و مادها و چند قوم دیگه با هم متحد شدند و به شهر آشور حمله کردند. قبلا گفتیم دیگه؟ درسته که نینوا پایتخت آشوریان بود ولی شهر آشور پایتخت مذهبی اونا بود و خدای آشور و معابد اصلی آشوریان هم اونجا بود و این شهر اهمیت زیادی برای اونا داشت. بعد از تسخیر آشور، سپاهیان متحد ماد و بابل به سمت نینوا حرکت کردند و رسیدن به پشت دیوارهای شهر ولی هر جور که بررسی کردن دیدن از هیچ راهی نمی‌تونن به شهر وارد شن. دور تا دور شهر دیواری کشیده شده بود که انقدر قطر این دیوار زیاد بود که دو تا ارابه جنگی می‌تونستن در کنار هم روی دیوار حرکت کنن.طول دیوار هم بیش از پونزده کیلومتر بود. پس اونا مجبور شدن که پشت دیوارها بمونن و شهرو محاصره کنن. یه چند وقتی محاصره شهر ادامه پیدا کرد تا اینکه بلایای طبیعی به کمک بابلی‌ها و مادها اومد. در تابستون طغیان بی‌موقع یکی از رودخانه‌های نزدیک شهر باعث شد که سیل به سمت شهر سرازیر شه و قسمتی از دیوار بزرگ دور شهرو خراب کنه. از همین قسمت هم مادها و بابلی‌ها وارد شهر نینوا شدند و سپاه آشوریان رو شکست دادن.این وسط جبهه‌گیری مصری‌ها هم تو اتفاقات آینده تاثیرگذار بود. مصری‌ها تو جنگ طرف آشوری‌ها رو گرفته بودن، اونا فکر می‌کردن که سپاه آشور بازم مثل همیشه پیروز میشه و سیاست رو تو این دیده بودن که طرف برنده بگیرن ولی خب حدسشون درست نبود و دیگه راه برگشتی هم نبود. وقتی سپاه مصری‌ها به کمک آشوری‌ها اومدن زمانی بود که دیگه نینوا فتح شده بود و الباقی سپاه آشور هم خیلی دورتر از نینوا داشتن تلاش‌های آخرشونو می‌کردن و نفس‌های آخرشونو می‌کشیدن.پادشاه بابل که دنبال باقی مونده‌ سپاه آشوری‌ها افتاده بود، در بین راه با مصری‌ها برخورد کرد و باهاشون درگیر شد ولی چون دیگه پیر و مریض شده بود فرماندهی سپاه رو سپرد دست پسرش به نام بخت‌النصر یا همون بخت‌النصر خودمون. بخت النصر هم با شجاعت تمام با مصری‌ها جنگید و اونا رو مجبور به عقب‌نشینی کرد ولی دیگه دنبالشون نکرد که پیروزیشو تکمیل کنه.دلیلشم این بود که بهش خبر دادن پدرت مرده و بخت النصر از ترس اینکه کس دیگه‌ای جای پدرش به تخت نشینه، سریع برگشت و به جای پدر تاجگذاری کرد و شد پادشاه بابل و اینطوری شد که امپراطوری بزرگ آشوری‌ها برای همیشه از بین رفت و تصرفاتشون هم بین بابلی‌ها و مادها تقسیم شد.مادها بیشتر شهرهای شمالی رو گرفتن و بابلی‌ها شهرهای جنوبی رو. خب یه نگاهی بکنیم ببینیم تا الان چی شد؟ به ترتیب گفتیم اول ایلامی‌ها بودند که قدرت در دست داشتن. از ایلامی‌ها و چغازنبیل گفتیم. بعد که ضعیف شدن آشوری‌ها جای اونا رو گرفتن. از دو تا از پادشاهان بزرگ آشوری‌ها گفتیم. اولیش سناخریب که به بابل و ایران حمله کرد و بعد تو حمله به اورشلیم اون بلا سرش اومد. دومیش آشوربانیپال که در زمان اون آشوری‌ها اوج اقتدار و قدرت رو داشتن، اونم به بابل و ایلام حمله کرد و شهر بابل به خاک و خون کشید و ایلامی‌ها رو برای همیشه از تاریخ محو کرد و البته اولین کتابخونه‌ بزرگ تمدن باستان رو تاسیس کرد.از بابلی‌ها گفتیم که همیشه با آشوری‌ها مشکل داشتند و وقتی که آشوری‌ها ضعیف شدن به کمک مادها که جلوتر بیشتر راجع بهشون صحبت می‌کنیم آشوری‌ها رو شکست دادن. مصر هم با سیاست غلطی که در حمایت از آشوری‌ها داشت تقریبا شکست خورده برگشت به مرزهاش و در نهایت اورشلیم و یهودی‌های ساکنش هم یه بار از دست پادشاه آشور سناخریب قسر در رفتن و بعد آشوربانیپال هم کاری به کارشون نداشت ولی با این حال یهودی‌ها از شکست آشوری‌ها خیلی خوشحال شدند. چون در مجموع اصلا رابطه‌ خوبی با آشوری‌ها نداشتن. الانم نیمی از قدرت افتاده دست بابلی‌ها و پادشاهشون بخت‌النصر و نیمی از قدرتم افتاده دست مادها و پادشاهشون هوخشتره که ایشون می‌شه جد مادری کوروش، قهرمان داستان ما.این تا اینجای کار. از اینجا به بعد دیگه نه ایلامی‌ها وجود دارند و نه آشوری‌ها. قدرت دست بابلی‌ها و مادهاس که حالا می‌خوایم داستان هر کدوم رو جدا براتون تعریف کنیم. البته با تاکید روی این موضوع که تمام جریاناتی که داریم تعریف می‌کنیم کاملا با داستان زندگی کوروش و تبار هخامنشیان مرتبطه و جلوتر شما متوجه این ارتباط‌ها خواهید شد. خب اول بریم سراغ بابل و پادشاه جدیدش بخت النصر.بخت‌النصر بعد از تاجگذاری می‌خواد شکوه گذشته‌ بابل رو به این شهر برگردونه و بابل رو تبدیل به یک پایتخت بزرگ و افسانه‌ای بکنه. برای این کار قبل از هر چیز اون باید اول نقاط استراتژیک و مهمی که تو گذشته تحت اشغال آشوری‌ها بود رو فتح می‌کرد که خب کار سختی نبود. کار سخت فتح نینوا بود که انجام شده بود و فتح نقاط دیگه زحمتی نداشت. از اون طرفم مادها و پادشاهشن یعنی هوخشتره، اونا ه بیکار نبودن. اونم همونطور که گفتیم تصرفات شمالی آشوریان رو دونه دونه اشغال می‌کردن.حالا برای اینکه بابلی‌ها و مادها با هم دوست بمونن و به جون هم نیافتن، هوخشتر دخترش آمیتیس رو به همسری بخت‌النصر درآورد. البته بعضی منابع هم میگن آمیتیس دخترش نبوده و نوه‌اش بوده ولی احتمال قوی‌تر اینه که دخترش بوده باشه. حالا هرچی که بود نتیجه این میشه که بخت النصر یه دل نه صد دل عاشق و شیدای آمیتیس خانم میشه.ولی این وسط یه مشکلی هم بود. آمیتیس خانم زیبا از سرزمین سرسبز و پر از دار و درخت اجدادیش اومده بود به بابل که آب و هوای خشکی داشته و خبری از دار و درخت و سرسبزی نبود و به خاطر همین تغییر آب و هوا و روحیه‌ لطیفی که عروس خانم داشت اصلا بنده خدا مریض شد ولی خب جای نگرانی نبود.داماد که پادشاه باشه و عاشق همسرش باشه، می‌تونه هر کاری بکنه. بخت التصر تصمیم گرفت برای همسرش آمیتیس تو آب و هوای خشک بابل باغ درست کنه. بله باغ، برای همینم اون باغ‌های معلق بابل برای آمیتیس ساخت و این کارش اونقدر عجیب غریب بود که باغ‌های معلق بابل برای همیشه یکی از عجایب هفتگانه‌ تاریخ جهان شد. البته باغ معلق شاید ترجمه اشتباهی بوده و در اصل تراس و بالکن‌های طبقاتی به همی بوده که ستون‌های این تراس‌ها هم با گل و گیاه پوشیده شده بودن و از دور که نگاه می‌کردی انگار یه باغ چند طبقه‌ معلق می‌دیدی.تجهیزات پیچیده و شیوه‌ آبیاری و کاشت و نگهداری گل‌ها تو اون آب و هوا هم که مشخصه خیلی عجیب بوده که خب اگه اینطور نبود جز عجایب هفت‌گانه جهان نمی‌شد. خب بخت النصر تاچ گذاری که کرد. ازدواج هم که کرد. فتوحاتی هم که داشت و نوبتی هم باشه نوبت به تعیین تکلیف یهودی‌های اورشلیم بود.برای همینم اون با سپاهش رفت به سمت اورشلیم و بدون هیچ مقاومتی وارد شهر شد و پادشاه اورشلیم هم شهررو دو دستی تقدیم کرد. بخت‌ النصر کلی طلا و جام‌های زرین و ظروف مقدس رو از معابد اورشلیم به غنیمت برداشت و برای اینکه مطمئن باشه اورشلیم زیر فرمان بابل می‌مونه و شورشی نمی‌کنه، چهار نفر از جوون‌های خانواده‌های بزرگ اورشلیم هم با خودش آورد به بابل.این کارش اون زمان مرسوم بود و معمولا پادشاهی که تو جنگ پیروز می‌شد این کارو می‌کرد. البته این افراد به عنوان برده و اسیر نمیومدن. اونا رو میاوردن که گروگان باشن و همشهری‌هاشون دیگه قصد شورش نکنند و بهشون می‌رسیدن در کنار مردم دیگه اونام زندگیشون می‌کردن. یکی از این چهار نفر دانیال نبی بود که الان مقبره‌اش تو شهر باستانی و زیبای شوش تو استان خوزستانه و به همین خاطر به شهر شوش، شوش دانیال هم می‌گن.این نکته رو باید بگم که با وجود اینکه دانیال جزو یهودی‌های مورد احترام بوده و اسمی ازش در قرآن هم نیومده ولی بخش زیادی از مسلمان‌های منطقه اونو به عنوان پیامبر قبول دارن و مقبره‌اش تو شوش مورد احترام مردمه. دانیال تو دربار بخت النصر خواب‌های پادشاه رو تعبیر می‌کنه و جایگاه ویژه‌ای تو دربار پیدا می‌کنه. البته همیشه هم به عنوان یک یهودی که تمام مناسک و مراسم یهودیان رو به جا می‌آورده زندگی می‌کرده.کتاب مقدس حتی داستانی رو از دانیال تعریف می‌کنه که تو دربار بخت‌ النصر بدون این که بهتون خوابش رو برای دانیال تعریف کرده باشه، دانیال تونسته که هم به بخت النصر بگه که چه خوابی دیده و هم اینکه خوابشم تعبیر کنه که حالا داستانش جزو موارد تکمیلی اپیزود تو صفحات اینستا و تلگرام براتون می‌ذارم.بعد از فتح اورشلیم بخشی از سپاه بخت النصر رفت به جنگ مصر ولی نتونست مصری‌ها رو شکست بده و رفت سمت یمن. اونجا هم نتونست خیلی یداشته باشه و برگشت. خبر عقب‌نشینی سپاه بابل که به گوش یهودی‌های اورشلیم رسید اونا گفتن که خب اگه اینجوریه ما هم دیگه به پادشاه بابل خراج نمیدیم. مالیات نمیدیم. یهودی‌ها به این دل بسته بودند که اگه دوباره بخواد بخت النصر بهشون حمله کنه مصری‌ها به کمکشون میان و هواشون دارن.بخت النصر که خبر سرکشی یهودی‌ها رو شنید، معطل نکرد و در حالی که از حمله‌ قبلیش به اورشلیم فقط سه سال گذشته بود، دوباره سپاهش رو برای فتح اورشلیم فرستاد اونجا و پشت دروازه‌های شهر اردو زد. سناخریب رو یادتونه دیگه؟ همین جا اردو زده بود و با خیال راحت خوابیده بود ولی چه بلایی سرش اومد؟ آیا این بار هم قرار بود همین بلا سر سپاه بخت النصر هم بیاد؟ جواب منفیه. این بار نه فیض الهی در کار بود و نه حتی حمایت مصر از اورشلیم.سپاه بابل به شهر حمله کرد و پادشاه اورشلیم به دست بخت‌النصر کشته شد. حالا چیزی که خیلی جالبه اینه که خود یهودی‌ها خیلی دل خوشی از پادشاهشون نداشتن. حتی پیامبرشون گفته بود ای ملت، خدا دستور داده از بابلیان و بخت النصر اطاعت کنید و باید این کار رو بکنید ولی پادشاه زیر بار اطاعت نرفت و عاقبت هم کشته شد. برای همینم بعضی از یهودی‌ها اصلا بخت النصر رو فرستاده خدا می‌دونستن که بیاد و شر پادشاه رو از سرشون کم کنه.بخت النصر بعد از این پیروزی این بار به بردن چهار نفر از جوون‌های اورشلیم قناعت نکرد. اون دستور داد این بار بیش از سه هزار مرد از بهترین مردان یهود را با غل و زنجیر با خودشون ببرن بابل. یهودی‌ها هم خیلی مقاومتی نشون ندادن یا اینکه بهتره بگیم زورشون نمی‌رسید که مقاومتی نشون بدن. برای اونا پیش از هر چیز این مهم بود که سپاه بخت‌النصر با معابدشان کاری نداشته باشه و آسیبی به معابد وارد نشه و بخت النصر هم تو هر دو مرتبه‌ای که به اورشلیم حمله کرده بود، کاری به کار معابد یهودیان نداشت. چون می‌دونست این معابد و مخصوصا معبدی به نام معبد سلیمان خیلی برای مردم اورشلیم عزیزه و اون نمی‌خواست با خراب کردن معبد تخم کینه رو تو دل مردم بکاره.پس بدون اینکه آسیبی به معابد بزنه با سه هزارتا گروگانی که گرفته بود از اورشلیم رفت. قبل از رفتنش پسر هیجده ساله شاه کشته شده رو گذاشت جای پدرش و گفت باباتو دیدی چه بلایی سرش اومد؟ تو هم خوب حواستو جمع کن که به سرنوشت پدرت دچار نشی. بخت النصر برگشت و خیالش راحته که دیگه نیازی نیست نگران اورشلیم باشه ولی زهی خیال باطل. پادشاه جدید اورشلیم فقط یک سال بعد از دادن مالیات امتناع کرد و گفت ما زیر بار بردگی شاه بابل نمی‌ریم.بخت النصر هم فقط هیجده ماه بعد از دومین لشکرکشی که به اورشلیم داشت برای بار سوم به سمت اورشلیم حرکت کرد ولی قبل از اینکه حمله‌ای بکنه هفتاد نفر از بزرگان اسرائیلی را صدا زد. گفت ببینید اگه می‌خواید شهرتون رو با تمام معابدش ویران نکنم و پدرتون درنیارم، خودتون با زبون خوش پادشاه رو بهم تسلیم کنید و دیگه بار آخرتون باشه از این کار می‌کنید.بزرگان اسرائیل هم صلاح در این دیدن برای این که شهر و معابد در امان بمونه، پادشاه را تسلیم کنند و این کارم کردن. پادشاه و مادرش و چندین نفر از اطرافیانش رو تسلیم کردند و به دستور بخت النصر یه نفر جدیدی رو جای پادشاه قبلی نشوندند ولی بخت النصر به اسارت پادشاه و اطرافیانش قناعت نکرد و این بار ده هزار نفر از یهودی‌ها رو با خودش به بابل و شهرهای اطراف برد. جاده‌های منتهی به بابل شاهد صف طولانی یهودی‌های تبعیدی بود که بعضیاشون حتی تو راه تلف می‌شدن. چون بخت‌النصر قانون گذاشته بود که اونا حق ندارند وسط راه وایسن استراحت کنن.اون می‌ترسید که اگر یهودی‌ها دور هم جمع بشن با این تعداد زیادشون شورش بکنن. تازه به تبعیدی‌ها تنه‌ درخت و بسته‌های علوفه و بارهای سنگین هم داده بودند و با شلاق اونا رو مجبور می‌کردند که تو این سفر این بارها رو هم با خودشون حمل کنن. چهار سال بعد بخت النصر به پادشاه جدید اورشلیم دستور داد که پاشو بیا بابل. اون می‌خواست پادشاه اورشلیم با دیدن اقتدار پایتخت دیگه فکر شورش و دردسر درست کردن تو سرش نباشه.پادشاه هم پاشد اومد و از جاه و جلال پایتخت و قدرت پادشاه بابل متحیر موند و حساب کار اومد دستش ولی همچین که برگشت، فرعون مصر بهش گفت که آقا شما تا کی می‌خوای زیر پرچم پادشاه بابل بمونی؟ بیاید با هم متحد بشیم و جلوی بابل بایستیم. اینجوری دیگه نیازی نیست به بابل خراج و مالیات هم بدید. ما هم این بار هواتون رو داریم، خیالتون راحت قول مردونه. پادشاه اورشلیم که دید شریک و رفیق قدرتمندی پیدا کرده و احتمالا دیگه بابل با وجود اتحاد مصر و اورشلیم بهش لشکرکشی نمی‌کنه قبول کرد و با مصر پیمان‌ بست.خبر رسید به بابل و بخت النصر با عصبانیت تمام دستور حرکت به سمت مصر و اورشلیم را صادر کرد. بنده خدا نصف عمرش رو تو خط بابل ـ اورشلیم سپری کرد. سپاه بابل اول اورشلیم رو محاصره کرده بود که بهشون خبر رسید مصری‌ها دارن نزدیک میشن. برای همینم سپاه بابل بی‌خیال محاصره اورشلیم شد و رفت سراغ دشمن بزرگتر. مردم اورشلیم که دیدن محاصره شکسته شده و دشمن داره صحنه رو ترک می‌کنه کلی خوشحال و خندان که دیدید؟ دیدید انتخابمون درست بود؟ دیدی چقدر خوب شد که با مصر هم پیمان شدیم؟همه خوشحال بودن الی یه نفر، پیامبرشون ارمیای نبی که می‌گفت آقا دستور خدا بوده که با بابل بیعت کنید. اشتباه کردید که این کارو نکردید. من می‌دونم. اینا برمی‌گردن و ما رو نابود می‌کنن. همه‌ این داستانایی که دارید می‌شنوید تو تورات اومده دیگه؟ چون داستان مربوط به یهودیاس و تورات خیلی جز به جز اینا رو تعریف کرده. منتهی بعضی جاها حقایق تاریخی با گفته‌های تورات تناقض هم داره که حالا کاری بهش نداریم.بریم سراغ مصری‌ها. وقتی که به فرعون مصر خبر رسید که سپاه بابل با تمام قوا و کلی سرباز و تجهیزات نظامی داره برای جنگ میاد، فرعون ترسید و بی‌خیال تعهد و عهدی که با پادشاه اورشلیم بسته بود شد و دستور عقب‌نشینی رو به داخل کشورش صادر کرد. بابلی‌ها که نمی‌خواستند الکی کشته بدن وقتی دیدن مصری‌ها عقب‌نشینی کردند، دنبالشون راه نیفتادن و دوباره اومدن سر وقت اورشلیم و روز از نو روزی از نو.اورشلیم هیجده ماه محاصره شد. یهودی‌ها دیگه نه به مصری‌ها امیدی داشتن و نه به بلایای طبیعی و غیرطبیعی. در نهایت سپاه بابل تونست از دروازه‌های شهر بگذره و وارد اورشلیم بشه ولی این بار عصبانی‌تر از همیشه. اونا اومده بودن که دیگه کار رو برای همیشه یکسره کنن و کردن. کاری رو که تو سه حمله‌ قبلی انجام نداده بودن رو کردن. کاری که بخت النصر اکراه داشت که انجامش بده رو کردن.سپاهیان بابل معبد سلیمان را به آتش کشیدن. مقدس‌ترین مقام قوم یهود رو سوزوندن. اورشلیم رو ویران کردن. بچه‌های شاه رو جلوی چشمش به قتل رساندن. چشم‌های شاه را از حدقه در آوردند و شاه نیمه جون نابینا رو با با غل و زنجیر با خودشون بردن. بعضی از مردم اورشلیم با توجه به این حجم ویرانی و کشت و کشتار به تبعید خودخواسته اومدن و به بابل و اطراف بابل رفتن. همه چیز نابود شد. همه چیز ولی شاید دردناک‌تر از هر چیزی برای قوم یهود به آتش کشیده شدن معبد سلیمان بود.می‌خوام داستان معبد سلیمان که بهش هیکل سلیمان هم می‌گفتند رو خلاصه براتون بگم. خیلی جالب و اسرارآمیزه. فقط باید خوب دقت کنید که متوجه بشید که چی به چیه؟ معبد سلیمان پرستشگاهی بود که حضرت سلیمان برای قوم یهود ساخته بود و به باور یهودی‌ها تابوت عهد هم تو این معبد بوده. تابوت عهد چیه؟ تابوت یا صندوق عهد یه صندوقی بوده که توش دوتا لوح طلایی نگهداری می‌شده. دو لوح طلایی که حضرت موسی ده فرمانی که خدا بهش میگه رو روی این دو لوح طلایی حک می‌کنه.پس صندوق عهد حاوی نسخه‌ اصلی ده فرمان معروف خدا به حضرت موسی بوده. ده فرمان اینان. من خداوند خالق تو هستم که تو را از اسارت و بندگی مصر آزاد ساختم. دومیش هیچ خدای دیگری را پرستش نکن. از اسم خدا سوء استفاده نکن. حالا به ترتیب روز شنبه رو به عنوان روز مقدس در نظر بگیر. به پدر و مادرت احترام بزار. قتل نکن. زنا نکن. دزدی نکن. شهادت دروغ نده و آخریشم چشم طمع به مال و ناموس همسایه نداشته‌ باش. اینا ده فرمان حضرت موسی بودن که تو دو لوح طلایی نوشته شده بودند و تو صندوق عهد قرار گرفته بودند و اوایل تو میشکان نگهداری می‌شدن.میشکان چیه؟ ببینید همون‌طور که مسلمون‌ها کعبه رو خونه‌ خدا می‌دونن، یهودی‌ها میشکان رو به صورت سمبلیک خونه‌ خدا می‌دونستن. چون یهودی‌ها جای ثابتی رو مثل مکه نداشتن که بخوان خونه‌ خدا رو توش بسازن و تو بیابون آواره بودن، پس خونه‌ خدا رو درست کرده بودن و با خودشون حمل می‌کردند و هر جا می‌رفتن اون رو با خودشون می‌بردن. طبق گفته‌های تورات طرز ساخت این خونه هم که بهش میشکان می‌گفتند، از جانب خدا به حضرت موسی وحی شده بود.حالا بعضیا میگن میشکان شبیه به چادر عشایری امروزه بوده و وقتی یهودیا جایی اتراق می‌کردند اون رو علمش می‌کردن و صندوق عهد رو میذاشتن توش. بعد هم موقع حرکت جمعش می‌کردن و میشکان صندوق عهد رو با خودشون می‌بردند به مقصد بعدی. پس میشکان به صورت نمادین خونه‌ خدا بوده و توش تابوت عهد نگهداری میشد. میشکان رو یهودی‌ها با خودشون اینور اونور می‌بردند تابوت یا صندوق عهد که دو لوح طلایی بود که حضرت موسی ده فرمان خدا رو روش نوشته بود.حالا جلوتر که حضرت سلیمان پادشاه قوم یهود میشه و اورشلیم میوفته دستش، میاد و پرستشگاه سلیمان یا همون معبد سلیمان رو می‌سازه و تابوت عهد رو هم در معبد سلیمان نگهداری می‌کنه. برای همین این مکان این معبد برای یهودی‌ها به شدت مقدس بود و اینکه بخت النصر میاد و میزنه نابودش می‌کنه. حالا بعدها این معبد دوباره بازسازی میشه که تو از جریانش تعریف می‌کنیم و بعدها دوباره از بین میره و چیزی که الان ازش مونده فقط یه دیواره است و بس.این دیوار که امروز باقی مونده اون معبده، همون دیواره‌ایه که امروز یهودیا جلوش وایمیستن مراسم مذهبی‌شونو انجام میدن که بهش میگن دیوار ندبه و احتمالا شما فیلم‌ها و عکسشاو دیدید. همون دیواری که یهودی‌های متعصب نامه می‌نویسن، میذارن لای درز دیوار و اینم بگم که این دیوار یه جورایی قبله‌ یهودی‌ها هم هست و یهودی‌ها نمازهای سه‌گانه خودشون رو به این دیوار می‌خونن. جالبه که این دیوار برای بعضی از مسلمون‌ها هم مقدسه. اون‌ها معتقدند پیامبر در شب معراج اسبش رو به این دیوار بسته و عروج کرده.البته مسلمونا بهش میگن دیوار بُراق و یهودی‌ها میگن دیوار ندبه. بُراق اسم اسب پیامبر بوده. برای همین مسلمونا بهش میگن دیوار بُراق. خلاصه که معبد سلیمان و این دیوار قصه‌های تمام نشدنی‌ای دارند که حیف زمان اجازه نمیده بیشتر از این درگیرش بشیم ولی جاتون خالی من غرق داستان‌هاش شدم و کلی کیف کردم ولی حالا توضیحات تکمیلیش رو به مرور تو شبکه‌های اجتماعی رخ برای شما هم می‌ذارم.تو جنگ بین بابل و اورشلیم گفتیم که دیگه؟ بخت النصر کارو یکسره کرد و یهودی‌ها برای چندمین بار در طول تاریخ آواره‌ این شهر و اون شهر شدن. البته اینم گفتیم که یهودی‌هایی که در بابل و اطراف بابل بودن، وضع زندگی خیلی بدی نداشتند و مثل اسیر جنگی باهاشون برخورد نمی‌شد. یهودی‌ها بیشتر از اینکه بابل رو دشمن خودشون بدونن، مصر رو دشمن خودشون می‌دونستن که بدعهدی کرده بود و پشتشون رو خالی کرده بود.بخت النصر بعد از فراغت از جنگ‌ها، شروع کرد به ساختن و آباد کردن بابل. یه پل بزرگ روی رودخونه‌ فرات ساخت. شهرو آباد کرد و امپراتوری بابل و بابلیان رو برای همیشه در تاریخ جاودان‌ کرد. یه ذره برگردیم عقب. گفتیم که بعد از سقوط آشوریان، امپراتوری بزرگ اونا افتاد دست بابلی‌ها و مادها. از بابلی‌ها بخت النصر به اندازه‌ کافی صحبت کردیم. قبلشم که پرونده‌ ایلامی‌ها و آشوری‌ها رو بستیم. الان فقط مونده راجع به مادها صحبت کنیم.منبع اصلی صحبت‌های من راجع به مادها کتاب تاریخ ماد اثر دیاکونوف و کتاب پادشاهی ماد اثر علی افه. اگه خواستید اطلاعات بیشتری راجع به مادها داشته باشید، من این دو کتاب رو معرفی می‌کنم. تمدن ماد شاخه‌ای از تمدن اقوام آریاییه. نزدیک به سه هزار سال قبل از میلاد آریایی‌ها وقتی دنبال جای بهتری برای زندگی می‌گشتن تقریبا به چهار گروه تقسیم شدن. گروه اول رفتن سمت منطقه‌ای به نام اروپا و ما امروز این منطقه به نام اروپا می‌شناسیمش. هیتلر که به اصل و نسب آریاییش خیلی افتخار می‌کرد، از نوادگان همین گروه از آریایی‌هاست.گروه دوم از آریایی‌ها رفتن سمت هندوستان که هنوز هم اقوام آریایی تو هند دیده میشن. قسمت سوم در کنار دریای خزر و حوالی گرگان مستقر شدند و تا جنوب شرقی ایران امروز هم اومدن که ما تو تاریخ اونا رو به نام سَکاها می‌شناسیم. سَکاهای آریایی بسیار خشن و تندخو. قسمت چهارم ساکن غرب فلات ایران شدند و تا جنوب غربی ایران هم اومدن. این گروه چهارم، اقوام ماد بودند که ما خیلی باهاشون کار داریم. البته اینکه می‌گیم اومدن ایران، اصلا اسم ایران ریشه در نام همین اقوام آریایی داره و این اقوام بودند که پایه‌گذار کشور اولیه ایران شدند.ایران به معنی سرزمین نجیبان. دقت کنید که اگه داستان هخامنشیان برای هفتصد سال قبل از میلاد مسیحه کوچ اقوام آریایی برای سه هزار سال قبل از میلاده و در طی بازه‌های زمانی طولانی هم این اتفاق افتاده. مثلا زمان استقرار کامل مادها در فلات ایران ۱۳۰۰ سال قبل از میلاده. نکته‌ بعدی اینه که درسته ما آریایی‌ها رو به چهار گروه تقسیم کردیم ولی خب همیشه که اونا یکجا نموده بودند و به اطراف و جاهای دیگه هم می‌رفتن. مثلا گروه سوم یا همون سَکاها که گفتیم اطراف دریای خزر بودند تا کردستان امروزی هم اومدن و شهر سقز کردستان را پایه‌گذاری کردن.سقز در اصل اسمش سَکز بوده که از سَکاها ریشه می‌گیره یا طایفه‌ ساکی تو لرستان، اصل و ریششون از همین سکاها بوده و اسمشون از سکاها گرفته شده یا از اونور سکاها حتی تا جنوب هم رفته‌اند و سیستان امروزی در اصل سَکاستان بوده. یعنی سرزمین سَکاها که به مرور سیستان شده و اونم ریشه در نام سکاها داره و رستمی که شاهنامه ازش صحبت می‌کنه هم از همین قوم سَکاها بوده. حالا این از سکاها، بقیه اقوام آریایی هم همینطور بودند دیگه. اطلاعات بیشتر راجع به سکاها رو می‌تونید تو کتاب سکاها نوشته‌ تالبوت رایس «Talbot-Rice» بوده که منبع اصلی ما هم راجع به سکاها این کتاب بوده.خب این از ریشه مشترک اقوام آریایی. حالا از این اقوام آریایی ما به اونایی که رفتن هندوستان و اونایی که رفتن اروپا کاری نداریم ولی با سکاها و مادها چرا. مادها خودشون هم مجموعه‌ای از اقوام آریایی بودند که کنار هم زندگی می‌کردن. هر قوم یا قبیله هم رئیس خودش رو داشت. این اقوام در کنار هم زندگی می‌کردند ولی با هم اتحادی نداشتن.تا اینکه رئیس یکی از قبایل شخصی به نام دیائوکو یا همون دیاکو که خیلی آدم شجاع و مورد اعتمادی هم بود، اومد روسای شش تا از قبایل بزرگ ماد رو در هگمتانه یا همون همدان و یا به قول یونانی‌ها اکباتان، اونا رو جمع کرد و گفت بهتره ما با هم متحد بشیم و یک پادشاهی داشته باشیم تا اینجوری قدرتون زیاد بشه و هر کی از راه رسید نتونه بهمون زور بگه. روسای قبایل هم این پیشنهاد قبول کردند و خود دیاکو به عنوان پادشاه انتخاب کردن و اینطوری دیاکو شد اولین پادشاه ماد. دیاکو اولین کاری که کرد این بود که در هگمتانه یک دژ بزرگ و پرابهتی ساخت که در مورد این دژ هرودوت میگه وسعتش با وسعت شهر آتن برابری می‌کرده و زیبایی او به قدری بوده که اون زمان زبانزد خاص و عام شده.دیاکو سعی کرد به اتحاد تازه شکل گرفته مادها سروسامون بده و ارتش ماد و تشکیلات حکومتی و خیلی چیزای دیگه رو تاسیس کرد تا مادها هم بتونن سری تو سرها دربیارن. پادشاهی دیاکو همزمان بود با اقتدار امپراتوری آشوریان که داستانشو گفتیم. دیاکو تو جنگ با آشوریان قدرتمند شکست خورد و تبعید شد به سوریه. بعد از اون پسرش فَرورتیش پادشاه ماد شد. اون سعی کرد با سکاها پیمان ببنده و بر ضد امپراتوری آشور قیام کنه که لحظه آخری سکاها زدن زیر قولشون و اون هم تو جنگ کشته شد.البته که اگه سکاها زیر قولشون نمی‌زدن هم زور آریایی‌های متحد شده به آشوری‌ها که تو اوج قدرت بودن نمی‌رسید. بعد از مرگ فرورتیش، سکاها به مادها حمله کردن و سرزمین‌های اونا رو گرفتن و ۲۸ سال سکاها بر مادها حکومت کردند و مادها زیر پرچم سکاهای آریایی یه جورایی اسیر شده بودند تا اینکه پسر فرورتیش پادشاه کشته شده، به داد مادها رسید. پسر فرورتیش کسی نبود جز هُوَخشَتره که قبلا هم اسمش رو شنیدیم و ایشون تو داستان ما نقش پررنگی داره.هوخشتره بعد از اینکه زیر سایه‌ سکاها کمی قدرت گرفت، یه شب یه مهمونی می‌گیره و تمام رهبران سکاها رو با احترام دعوت می‌کنه. اونا هم میان دور هم جمع میشن. بزن برقص عشق و حال مست و پاتیل بعد در کمال ناباوری هوخشتره تمام رهبران مطرح سکاها رو تو یک حمله‌ ضربتی به قتل می‌رسونه و دخل تک تکشونو میاره. دقیقا شبیه به مهمونی سریال گیم آف ترونز.با مرگ رهبران سکاها و فرار سربازهای اونا حکومت مادها میفته دست خودشون. هوخشتره میشه پادشاه مادها که گفتیم هوخشتره با بابلی‌ها دست به یکی می‌کنه و دوتایی با هم بر ضدآشوری‌های ضعیف شده شورش می‌کنند و آشوریان رو نابود می‌کنن.زمان حکومت هوخشتره اوج اقتدار مادها بود. بعد از شکست آشوریان وسعت امپراتوری ماد بیشتر شده بود و قدرت را با بابل تقسیم کرده بودن. هوخشتره سپاه مادها را سازماندهی کرد و لشکر قدرتمندی ساخت و بعد هم یه جنگ تاریخی مهم با لیدیه یا همون ترکیه‌ امروزی کرد. جنگی که پنج سال هم طول کشید. حالا چرا تاریخی؟ چون بعد پنج سال یه روز وسط جنگ یهو خورشیدگرفتگی اتفاق میفته و دو طرف جنگ که این اتفاق رو خشم خداوند می‌دونستن، بعد از پنج سال جنگ که حالا بعضی منابع میگن هفت‌سال همون روز جنگ و تعطیل می‌کنند و هر کدومشون برمی‌گردن به کشور خودشون.بعد از مرگ هوخشتره پادشاهی میفته دست آخرین پادشاه ماد، آستیاگ پسر هوخشتره. آستیاگ که بهش آژی دهاک و ایشتوویگو هم می‌گفتند و ما تو داستانمون اونو آژیدهاک صداش می‌کنیم. آژیدهاک برای اینکه با لیدیه دوباره جنگ و دعوا نکنند، با دختر پادشاه لیدیه یا همون ترکیه ازدواج می‌کنه. خواهر آژی دهاکم یادتونه دیگه؟ آمیتیس خانم بود که برای اینکه با بابلی‌ها به مشکلی برنخورند همسر بخت‌النصر شد که داستانشو گفتیم.آژی دهاک برخلاف پدرش خیلی سیاستمدار و جنگجو همچین آدم باجربزه‌ای نبود. بیشتر اهل شکار و عشق و حال بود. برای پادشاهی زحمت نکشیده بود. تو ناز و نعمت بزرگ شده بود و خیلی پادشاه مقتدر و البته با عدالتی نبود. سرنوشت پادشاهی آژی دهاک هم کاملا با سرنوشت کوروش گره خورده بود. خب دیگه داستان مادها رو گفتیم. تا اینجای کار رو داشته باشید. الان دیگه وقتشه که بریم سراغ اجداد کوروش و خاندان هخامنشیان قوم قهرمان قصه‌مون رو وارد داستان کنیم.برای تعریف داستان سلسله هخامنشیان باید به منطقه‌ای به نام انشان بریم. طبق گفته‌ ویل دورانت انشان همون ایذه تو استان خوزستانه ولی تحقیقات جدیدتر نشون میده که انشان احتمالا پونصد کیلومتر اونورتر تو استان فارس و شهرستان سپیدان بوده. در هرصورت چیزی که مهمه اینه که انشان در ابتدا جزئی از قلمرو ایلامی‌ها بوده که بعدا اقوام آریایی از جمله قوم پاسارگاد که اجداد کوروش می‌شدند، به اون‌جا مهاجرت کردند و کم کم دیگه اونجا رو خاک خودشون دونستن.بعضی از منابع میگن قوم پاسارگاد یکی از چندین اقوام قوم ماد بوده. مادها همونطور که گفتیم از چندین قوم و طایفه تشکیل شده بودن که یکی از این اقوام هم قوم پاسارگاد بوده ولی بعضی منابع دیگه میگن نه پاسارگادها خودشون یه قوم آریایی بودن و با مادها ارتباطی نداشتند و یکی از اقوام زیاد آریایی بودند که به حوالی خوزستان کوچ کرده بودن و البته خیلی هم تو داستان ما فرقی نمی‌کنه، کمی بعد از اینکه پاسارگادها تو انشان مستقر شدند، اونا ضمن حفظ ارتباطشون با ایلامی‌ها و شهر شوش که مرکز ایلامی‌ها بود، تصمیم گرفتن خودشون هم به صورت مستقل به رئیس قبیله‌ خودشون عنوان شاه رو بدن و چون در منطقه‌ آنشان زندگی می‌کردند به شاهشون «شاه انشان» می‌گفتند.پس این که بعدها کوروش میگه منم کوروش شاه شهر انشان، ریشش از اینجا اومده. حالا هفتصد سال قبل از میلاد پاسارگادها بهترین فرد قبیله‌ خودشون رو به عنوان پادشاه انشان انتخاب کردن. شخصی به نام هخامنش.پس اولین پادشاه انشان هخامنش بوده. می‌بینی دیگه؟ پازل اصل و نسب کوروش داره دونه دونه کامل میشه. این آقای هخامنش اگه می‌خواست اسمش وارد تاریخ بشه، صرف این که رئیس یک قبیله باشه و بهش بگن شاه که خب کافی نبوده. باید حرکتی افتخاری کار بزرگی انجام می‌داده که بتونه اسمش رو به عنوان شاه جاودان کنه.هخامنش هم‌دوره‌ سناخریب پادشاه آشور بود. اوایل اپیزود راجع به سناخریب صحبت کردیم و گفتیم بابل را فتح کرد و پادشاه بزرگی بود و گفتیم که حمله به بابل رو یادتون باشه باهاش کار داریم، اینجا باهاش کار داریم. تو حمله‌ بزرگ سناخریب به شهر بابل، قوم هخامنش هم مثل خیلی از اقوام محلی دیگه به کمک بابلی‌ها رفته‌ بودن ولی خب دوران، دوران اوج آشوری‌ها بود و حریف آشوریان نشدن. اگه یادتون باشه گفتیم که سناخریب بابل را فتح کرد و بعد ایلام را هم به راحتی گرفت.البته اشتباه نکنیدا. نوه‌ سناخریب یعنی آشوربانیپال هم بعدها دوباره به مادها و ایلامی‌ها حمله کرد و دیگه کلا ایلامی‌ها رو اون بود که نابود کرد ولی ما اینجا با حمله‌ سناخریب به بابل و ایلام کار داریم که داستانشم گفتیم. برای سناخریب شاه آشوریان، فتح بابل و بعد شوش و ایلام کافی بود و دیگه نیازی نبود که به خودشون زحمت بدن برن آنشان که بخوان پاسارگاد و شاه آنشان یعنی هخامنش رو شکست بدن. ولی دیگه بیخیال ادامه ماجرا شدن.خود هخامنش که بعد از شکست خیلی سر ناسازگاری نداشت و بنده خدا ادعایی هم نداشت. اون کجا و سپاه پادشاه بزرگ آشور کجا؟حقیقت اینه که هخامنش شاه انشان اصلا تهدیدی برای آشور نبود. رئیس یک قوم بود که حالا مردم اون قوم بهش می‌گفتن شاه، در اصل به اون معنی شاهی در کار نبوده ولی همین شجاعت و شرکت در جنگی به این بزرگی برای قوم پاسارگاد و شخص هخامنش افتخار بزرگی بود و آغاز راهی بود که قرار بود به پادشاهی بزرگ هخامنشیان ختم بشه. بعد از هخامنش پسرش چیش پیش به پادشاهی انشان رسید.وقتی چیش پیش پادشاه شد، زمانی بود که بابل توسط پادشاه قدرتمند آشوری‌ها یعنی آشوربانیپال شکست خورده بود. چیش پیش پادشاه باهوشی بود. اون تونست از ضعیف شدن بابلی‌ها و نابود شدن ایلامی‌ها بهترین استفاده رو بکنه و قلمرو هخامنشیان رو کمی بزرگتر کنه. تو جنوب سرزمین پاسارگاد منطقه‌ای بود به نام پارس که از نظر استراتژیکی منطقه‌ مهمی بود و خیلی هم صاحاب قدرتمندی نداشت. چیش پیش خیلی بی سروصدا رفت پارس رو گرفت و وسعت هخامنشیان رو کمی گسترش داد و بقیه هم خیلی کاری به کارش نداشتن.چیش‌پیش هخامنش یه تصمیم بزرگ و هوشمندانه‌ای دیگه‌ام گرفت. زمانی که آشوربانیپال تازه پادشاه آشور شده بود و هنوز خیلی قدرتمند نشده بود، برادر آشوربانیپال بر ضد او توطئه کرد و از پادشاه هخامنشیان یعنی چیش‌ پیش هم درخواست کرد که تو جنگ علیه آشوربانیپال شرکت کنه. با اینکه چیش پیش پارس رو هم گرفته بود و سپاهشم مردان جنگاوری داشت ولی اون اعلام بی‌طرفی کرد و گفت من مخلص آشوری‌ها هستم و به دعوای دوتا برادر کاری ندارم و اون اینجوری تونست از تبعات جنگی که مشخص نبود پایانش چیه در امان بمونه ولی چیش‌پیش با همه‌ هوش و ذکاوتی که داشت قبل مرگش یه کار عجیبی کرد که دلیلش دقیقا مشخص نیست چی بوده.چیکار کرد؟ اون اومد قلمرو پادشاهیش رو میان دو تا از پسراش تقسیم کرد. یه قسمت داد به پسرش کوروش که دقت کنید این کوروش قهرمان داستان ما نیست. این کوروش پدربزرگ کوروش کبیره. یه قسمتش‌ رو داد به پسرش کوروش و یه قسمت اصلی‌تر و مهمتر از قلمروش رو داد به اون یکی پسرش به نام آریارمن.حالا آریارمن کیه؟ پدربزرگ داریوش بزرگ. داریوش هخامنش که تو اپیزود شاهنشاه مفصل داستان زندگیش تعریف کردیم. خب یه مرور کوتاه از چگونگی تاسیس سلسله هخامنشیان گفتیم. پادشاه اول هخامنش بود که همراه با مادها تو جنگ با سناخریب شکست خورد ولی همین حضور تو این جنگ به این بزرگی برای هخامنش و قوم پاسارگاد افتخاری بود و پادشاهی هخامنشیان از اونجا استارت خورد.بعد از اون چیش پیش پادشاه هخامنشیان شد. پادشاه باهوشی بود ولی قبل از مرگ حکومتش رو دو قسمت کرد. قسمت جنوبی و سرزمین‌های پارس رو داد به پسرش کوروش و قسمت مرکزی و شمالی که مهم‌تر هم بوده رو داد به اون یکی پسرش آریارمن. حالا ما با شاخه کوروش کار داریم و اونو ادامه میدیم. پادشاهی کوروش بر منطقه پارس همزمان بود با اوج قدرت آشوربانیپال.کوروش هم که سیاست را از پدرش چیش‌پیش یاد گرفته بود، به آشوربانیپال اعلام وفاداری کرد. بعد از مرگ آشوربانیپال امپراتوری آشور ضعیف و ضعیف‌تر شد. از اون طرف پادشاهی مادها افتاد دست هوخشتره و پادشاهی بابلی‌ها هم افتاد دست بخت النصر و نیمی از پادشاهای هخامنشیان هم که دست کوروشه. نیمه دیگشم دست برادرشه و شما هم می‌دونید که هوخشتر رهبران سکاها رو تو یه مهمونی همشونو مست کرد و کشتشون. بعد با کمک بابلی‌ها آشور رو شکست داد.کمی قبل از اینکه هوخشتره بخواد آشور رو شکست بده، اون تصمیم گرفت دو قلمرو جداگانه هخامنشیان رو یکی کنه و یه پادشاه اونجا بذاره و چون برادر کوروش یعنی همون آریامن، تخت پادشاهی را به پسرش آرشام واگذار کرده بود و از طرفی هم کوروش بزرگتر از آریارمن بود، پس هووخشتره پادشاهی هخامنشیان رو داد به کوروش و اینطوری دوباره سلسله هخامنشیان یک پادشاه داشت.این جای داستان تقریبا صد سال از تاسیس هخامنشیان گذشته و اون‌ها نسبت به آغاز تاسیس پادشاهیشون خیلی باتجربه‌تر و البته قوی‌تر شدن. بعد از کوروش پسرش کمبوجیه پادشاه هخامنشیان شد. از اون طرفم بعد از هوخشتره پسرش آژدی دهاک پادشاه مادها شده‌ بود. از خصوصیات اخلاقی آژی دهاک قبل‌تر هم حرف زدیم. گفتیم که بیشتر اهل عشق و حال بود و جنگجو و باسیاست خیلی نبود. خوراکشم این بود که لباس‌های فاخر بپوشه و به چشماش سرمه بماله. موهای مصنوعی بزرگ بذاره و گردنبند و دستبند و جواهرات پادشاهیش رو به همه نشون بده.کمبوجیه پادشاه هخامنشیان هم با توجه به افزایش قدرت و وسعت پادشاهیش به سرش زده بود که خودش پادشاهی مادها رو هم به دست بگیره. کمبوجیه خودش رو از آژی دهاک شایسته‌تر می‌دید و واقعنم شایسته‌تر بود ولی خب آژیدهاک هرچی که بود پادشاه قوم بزرگ ماد بود و به همین راحتیا هم که نمی‌شد کنارش زد.آژی دهاک بنا به دلایلی که تو اپیزود بعد توضیح میدیم دخترش ماندانا را به همسری کمبوجیه پادشاه هخامنشیان داد و حاصل ازدواج ماندانا و کمبوجیه شد کوروش، قهرمان داستان ما. پس همونطور که متوجه شدید آژی دهاک میشه پدربزرگ کوروش و هوخشتره میشه جد مادری کوروش. از طرف پدری هم که کامل اجداد کوروش رو توضیح دادیم. همونطور که گفتیم آژی دهاک خودش با دختر لیدیه یا همون ترکیه ازدواج کرد تا دو دولت ماد و لیدیه با هم در صلح بمونن. خواهرش آمیتیس با بخت‌النصر ازدواج کرد که مادها با بابلی‌ها در صلح بمونن و الان هم دخترش ماندانا با کمبوجیه ازدواج کرده بود که یکی از دلایلش این بود که پارس‌ها یا همون هخامنشیان با مادها و حکومت مرکزی در صلح بمونن.تو اپیزود دوم از تولد کوروش و داستان‌هایی که راجع به تولدش گفته شده شروع به صحبت می‌کنیم تا برسیم به زمانی که اون به قدرت می‌رسه و پادشاهی افسانه‌ای و بزرگ هخامنشیان رو تاسیس می‌کنه. امیدوارم که تونسته باشم به خوبی یکی از مهم‌ترین دوره‌های تاریخی ایران رو براتون تعریف کرده باشم. راستش رو بخواید بعد از اینکه قسمت اول اپیزود آماده شد، من متن این اپیزود رو هشت بار کامل مرور کردم و انقدر بالا پایین کردم که در نهایت بتونم به ساده‌ترین شکل براتون توضیحش بدم.از طرفی هم خیلی سعی کردم هر جمله‌ای که میگم مستند باشه و یک موضوع رو تو چندین منبع مختلف بررسی کردم. بعد آوردمش تو متن. با همه‌ این احوال شاید نیاز باشه برای اینکه این اپیزود کامل برای شنونده جا بیفته دو بار شنیده بشه. در آخر ممنون از تمام کسانی که از پادکست رخ حمایت می‌کنن و ما رو از طریق پست و استوری و یا هر روش دیگه‌ای به بقیه معرفی می‌کنن. پادکست رخ بی هیچ منتی همیشه رایگان در اختیار شنونده‌ها قرار می‌گیره ولی اگر کسی خواست برای تامین هزینه‌های رخ کمکی بکنه لینک حمایت مالی برای دوستان داخل و مخصوصا خارج از کشور در توضیحات اپیزود اومده.می‌خوایم اپیزود رو با یک آهنگ خاطره ساز به پایان ببریم. تصنیف ایران ای سرای او آهنگساز محمدرضا لطفی بی‌نظیر شاعر هوشنگ ابتهاج نازنین و خواننده خسرو خوبان استاد محمدرضا شجریان. این اپیزود تقدیم به تمام ایرانی‌ها در ایران هر جای دیگه‌ دنیا با هر عقیده و تفکری که دارن. مردمی که انصافا حقشون این وضعیت نیست. حقشون این وضع زندگی و این جایگاه نیست.به امید فردایی بهتر. امیر سودبخش تیرماه ۱۴۰۰بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/کوروش-کبیر(۱)-|-داستان-زندگی-کوروش-هخامنش-id2748108-id400630654?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4%20%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1(%DB%B1)%20%7C%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4%20%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Thu, 16 Mar 2023 19:39:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوشیار مست؛ داستان زندگی خیام</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D9%87%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85-yezhcqzd8avy</link>
                <description>اسرار ازل را نه تو دانی و نه من            این حل معمانه تو خوانی و نه منهست از پس پرده گفتگوی من و تو    چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه منامروز ۲۸ اردیبهشت روز بزرگداشت حکیم عمر خیامه و به همین مناسبت شما و اپیزود شماره‌ ۲۲ به نام هوشیار مست داستان زندگی حکیم عمر خیام گوش می‌کنید. من امیر سودبخش هستم و تو هر قسمت از پادکست رخ شما را با داستان زندگی کسانی آشنا می‌کنم که بخشی از تاریخ ایران یا جهان رو رقم زدن. این اپیزود رو تقدیم می‌کنم به استاد محمدرضا شجریان که خیام رو خیلی خوب می‌شناخت. شاعر مورد علاقه‌اش بود و معتقد بود خیام از تمام شعرای دیگه بیشتر می‌دونه.به قول صادق هدایت شاید کمتر کتابی تو دنیا مثل مجموعه شعرهای خیام تحسین شده، منفور شده، تحریف شده، محکوم شده، مشهور شده و ناشناس هم مونده. هر اتفاقی که می‌تونست بیفته برای اشعار خیام افتاده. چرا؟ جواب واضحه. چون خیام متفاوت‌ترین شاعر فارسی زبان بوده که تو اشعارش بدون لکنت زبان و بدون رودربایستی حرفشو رک زده و خب حرفاش به مذاق خیلی‌ها ناخوشایند بوده و البته هنوز هم ناخوشایند هست.ولی آیا واقعا خیامی که این اشعار گفته یه آدم شراب‌خوار، کافر، پوچ گراس که شب و روز فقط می‌گذاری می‌کرده و شعر می‌گفته؟ اصلا آیا خیام فقط شاعر بوده و آیا چه اتفاقی افتاد که خیام فقط با حدود یک صد رباعی این همه تو دنیا مشهور شده و تعداد طرفداران چه بسا در خارج از ایران از داخل ایران هم بیشتر شده. جواب همین سوال‌ها موضوع اپیزود ماست.پس برای اینکه بتونیم بهتر به این سوالا پاسخ بدیم، داستان زندگی خیام را به دو بخش تقسیم کردیم. تو بخش اول به این می‌پردازیم که اصلا خیام کی بود؟ در چه دورانی به دنیا اومد؟ چه کرد؟ و چرا اینقدر مشهور شد؟ و تو بخش دوم هم به اشعار و درون مایه شعرهای خیام می‌پردازیم و دقیق‌تر می‌بینیم که این شاعر سرکش چه‌ها گفته و چه در سر داشته. خلاصش این که در بخش اول به خودش می‌پردازیم، در بخش دوم به شعرهاش. پس اگه کمی هم به شعر و ادبیات و فلسفه علاقه‌مندید، با دقت به داستان زندگی خیام گوش کنید که قراره کلی مطالب جذاب بشنوید.حکیم عمر خیام یا کامل‌ترش غیاث‌الدین ابوالفتح عمربن ابراهیم خیام نیشابوری، تقریبا نهصد سال پیش تو نیشابور به دنیا آمد. تاریخ دقیق تولد و مرگش مشخص نیست ولی احتمالا حول و حوش سال ۵۱۷ هجری قمری به دنیا اومده. چون پدرش چادردوزی و خیمه‌دوزی می‌کرد فامیلیشون خیام بود. چیزی که از دوران کودکی و جوانی خیام می‌دونیم اینه که اون بسیار باهوش و اهل مطالعه و یادگیری بوده. تو جوانی‌هاش فقه، فلسفه، حکمت و نجوم رو به خوبی یاد می‌گیره. حتی فلسفه رو مستقیما به زبان یونانی یاد می‌گیره.خیام شاگرد یکی از علمای مشهور زمان خودش به نام «امام موفق نیشابوری» بوده. البته این که به ایشون می‌گفتن امام به خاطر احترام بوده. نوعی لقب عالم‌های بزرگ امام بوده و حتی بعدا به خود خیام امام می‌گفتند. با مفهومی که ما امروز از امام می‌شناسیم متفاوت بوده. علاوه بر این خیام خودش رو شاگرد ابن سینا هم می‌دونسته. حالا بعضی منابع میگن واقعا شاگردش بوده و بعضی منابع هم میگن که نه اختلاف سنیشون به شاگرد استادی نمی‌خورده ولی در هر صورت از میان تمام دانشمندا و حکما خیام به ابن سینا خیلی ارادت داشت.کتاب در «باب توحید» ابن سینا را هم از عربی به فارسی ترجمه کرد. فلسفه را از ابن سینا آموخت و مثل اون فیلسوف ارسطویی بود. البته طبابت را هم از ابن سینا یاد گرفت و تو درک آثار ابن‌سینا اونقدر خوب پیش رفت که به خیام ابن سینای ثانی هم می‌گفتند. خیام کتاب‌های ابن سینا را تدریس می‌کرد و با وجود اینکه کمی مغرور بود و خیلی از علمای زمان خودش قبول نداشت ولی به شدت ابن سینا رو تمجید می‌کرد و با افتخار خودش رو شاگرد اون می‌دونست.خیام یه دوستی هم داشت به نام خواجه نظام‌الملک که بعضِ خودش نباشه، ایشونم بسیار کارش درست بود. البته بیشتر در سیاست و کشورداری. دقت کنید ما داریم راجع به زمانی صحبت می‌کنیم که حکومت سلجوقیان تو ایران جایگزین غزنویان شده و پادشاهی دست آلب ارسلان، پادشاه سلجوقیه که نیشابور رو هم به عنوان پایتخت خودش انتخاب کرده.دوست خیام خواجه نظام الملک هم اونقدری از خود شایستگی نشون داده که به عنوان وزیر دربار انتخاب شده و علاوه بر وزارت، خواجه معلم پسر ارسلان هم شد و بعد از اینکه آلب ارسلان مرد، پسرش ملک شاه که هنوز هجده سالش نشده بود، همونی که خواجه هم بهش درس می‌داد، میشه پادشاه ایران و تقریبا همه‌ کارا میفته زیر دست نظام‌الملک و به طبع اون وزیر دربار ملکشاه هم باقی می‌مونه.کلا خواجه نظام‌الملک نزدیک سی سال وزیر دربار این دو پادشاه سلجوقی بود و خدمات بسیار زیادی هم برای ایران انجام داد که شاید مهم‌ترینش تاسیس مدارس نظامیه در سراسر کشور بود. مدارسی که قصدش بالا بردن سطح علم و فرهنگ مردم البته در چهارچوب‌های سخت دینی بود و به افتخار نظام‌الملک اسم این مدارس را هم «مدارس نظامیه» گذاشته‌ بودن.این مدارس شبیه به دانشگاهای امروزی بود که بعضا محصلینش مقرری دریافت می‌کردن. تاسیس مدارس نظامیه، باعث شده بود که از شهرها و کشورهای دیگه علما و فلاسفه زیادی برای شرکت تو این مدارس به نیشابور و بغداد و شهرهای دیگه‌ی ایران بیان و ایران شده بود محور فرهنگ علم و هنر منطقه.از اونجایی که ملکشاه خیلی اهل فرهنگ و هنر بود، وضع علما و ادبا هم تو اون دوران خوب بود و دولت برای تعدادی از اونا مقرری هم در نظر می‌گرفت که مبلغ این مقرری‌ها برای بعضی از علمای طراز اول خیلی زیاد بود. مثلا خیام سالیانه ده هزار سکه طلا مقرری داشت که تو اون زمان عدد خیلی بزرگی بود.یه حکایتی هست که میگن یه بار خیام برای گرفتن مقرری میره پیش رئیس خزانه‌داری که اتفاقا تازه هم عوض شده بود. جایگزین نفر قبلی شده بود. رئیس خزانه‌داری میگه چه خبره این همه مقرری؟ ماشالله مقرری شما از حقوق منم بیشتره. دلیلش چیه؟ خیام بهش میگه ببین آدمای شبیه تو خیلی زیادن. هرجا رو نگاه کنی صد نفر آدم شبیه تو می‌تونی پیدا کنی ولی یک نفر هم مثل من نمی‌تونی پیدا کنی. فرق من و تو اینه. پس فضولی نکن. کارت رو انجام بده.ما کاری به واقعی و یا غیرواقعی بودن ماجرا نداریم ولی به راستی خیام از اون دسته آدماییه که در هر زمان شاید شاید یک نفر مثل اون زندگی کنه. بریم ببینیم خیام چه کرده که این ادعا در موردش مطرح میشه.از ریاضیات شروع می‌کنیم. تاثیر خیام تو ریاضیات اونقدر زیاد بوده که خیلی از ریاضی‌دان‌ها، قرن‌های یازده و دوازده میلادی رو که خیام تو اون دوران زندگی می‌کرده و به نام عصر خیام می‌شناسن. خیام تونست برای اولین بار روشی برای حل معادلات سه مجهولی ارائه کنه و همچنین ضرایب بسط دو جمله‌ای رو تعیین کنه. برای همینم تو خیلی از کتب دانشگاهی ریاضی به این دو جمله‌ای‌ها دو جمله‌ای خیام ـ نیوتن میگن. حالا دیگه چون موضوع خیلی تخصصی میشه بیشتر از این بهش ورود نمی‌کنیم. فقط می‌خواستم شما تصویری از خیام ریاضیدان و تاثیرش در عالم ریاضیات داشته باشید.اینم بگم که خیام چندتا کتاب هم در حوزه‌ ریاضیات نوشته که معروفترینش کتابی درباره‌ معادلات درجه سه به زبان عربیه که به خواجه نظام‌الملک هم تقدیمش کرده. ویل دورانت «William Durant» راجع به این کتاب میگه این کتاب خیام، شاهکار ریاضی بشر تو قرون وسطاست اما شهرت خیام در نجوم و ستاره‌شناسی حتی از شهرتش در ریاضیات هم بالاتر بوده.خیام مخترع تقویم جلالی یعنی پایه‌ همین تقویم هجری شمسیه که ما امروزه داریم ازش استفاده می‌کنیم. ببینیم داستان درست کردن تقویم چی بوده؟ جریان از این قرار بود که وقتی خیام برای آموزش ریاضی و جبر تو سمرقند بود، از طرف ملکشاه و خواجه نظام‌الملک براش پیغام میاد که آقا پاشو بیا نیشابور به ما تو درست کردن یه تقویمی بی‌عیب و نقص کمک کن. تا اون زمان سلجوقیان از تقویم هجری قمری استفاده می‌کردند ولی کم کم حس کرده بودن که این تقویم خیلی به کارشون نمیاد و تو محاسباتشون داره مشکلاتی ایجاد میشه.در واقع پادشاه از خیام این درخواست رو داشت که اگه بتونه تقویم جدیدی ایجاد کنه تا بتونن مشکلات محاسباتیشونو حل کنن. مشکل اصلی تقویم قمری اینه که چون تقویم قمری بر اساس گردش زمین به دور خورشید نیست، ممکنه مثلا برداشت محصول الان تو ماه رمضان باشه، چند سال بعد بیفته ماه رجب یا مثلا عید نوروز که ایرانی‌ها از قدیم بزرگترین عیدشون بوده، طبق تقویم قمری هر سه چهار سال یه بار توی یکی از ماه‌های قمری میفته.یه مثال جالبشم همین چند سال پیش بود دیگه. اگه یادتون باشه ایران تو یک سال دو بار روز زن داشت، یکی فروردین، یکیم اسفند. خب استفاده از این تقویم همونطور که مشخصه مشکلات خودشم داره که مهم‌ترینش مشکلات مالیاتیه. مثلا اگه قرار بود مالیات هر ساله اول ماه رجب بگیرن، مثال می‌زنم ممکن بود یه مامور مالیاتی تو یک سال دو بار بره مالیات بگیره یا اینکه اول ماه رجب شاید الان فصل برداشت محصول و دادن مالیات باشه ولی چند سال که بگذره اول ماه رجب فصل برداشت محصول نیست که کشاورز بدبخت بخواد مالیاتشم بده.خلاصه همه‌ این مشکلات باعث شده بود که ملکشاه و خواجه نظام‌الملک به فکر درست کردن یک تقویم جدید و دقیق باشند که بتونه مشکلاتشون رو حل کنه و برای همینم اونا کار و سپردن دست کاردان و چه کسی بهتر از خیام ریاضیدان و منجم که بتونه از پس این کار بربیاد. پس به دستور ملکشاه یک تیم تحقیقاتی تشکیل شد و یک رصدخونه هم تو اصفهان تاسیس شد و خیام و تیمش رفتن اونجا که بتونن با مشاهده‌ اجرام آسمانی و محاسبات بسیار پیچیده‌ ریاضی، تقویم مورد نظر شاه را درست کند.این پروژه چندین سال طول کشید. ما اینجا به مسایل فنی و چگونگی محاسبات ریاضی و نجومش وارد نمی‌شیم و به همین بسنده می‌کنیم که در نهایت خیام با محاسبات بسیار دقیق و پیچیده و تحلیلی که از حرکت زمین به دور خورشید در طول یک سال داشت، تونست ماموریتشو به نحو احسن انجام بده و تقویمشو درست کنه و به افتخار پادشاه جلال‌الدین ملک‌شاه سلجوقی اسم تقویمشم گذاشت «تقویم جلالی».راجع به تقویم جلالی میشه ساعت‌ها صحبت کرد که شاید از حوصله این اپیزود خارجه ولی واقعا حیفم میاد که حداقل چند تا نکته از این شاهکار خیام رو بهتون نگم. اول اینکه تقویمی که الان ما داریم استفاده می‌کنیم و تقویم رسمی ایرانه تقویم هجری شمسی دیگه؟ ولی اساسش دقیقا همون تقویم جلالی خیامه با یه سری تغییرات جزئی. مثلا مبدا تقویم هجری شمسی هجرت پیامبر از مکه به مدینه است ولی مبدا تقویم جلالی آغاز سلطنت ملکشاهه اما در کل شاکله‌ تقویم همون تقویم جلالیه.نکته‌ بعدی اینه که تقویم جلالی، دقیق‌ترین تقویمیه که بشر تا الان تونسته بهش دست پیدا کنه. خیام طول سال خورشیدی رو تا دوازده رقم اعشار محاسبه کرده بود و تقویمش حتی از تقویم میلادی که همین الان ۹۵ درصد کشورهای جهان دارن ازش استفاده می‌کنن چندین برابر دقیق‌تره. تو خیلی از منابع میگن تا ۲۷ برابر دقیق‌تره.نکته‌ آخر اینکه هر ساله آغاز تقویم جلالی با نوروز و زنده شدن دوباره‌ طبیعت و آغاز فصل بهار شروع میشه و نوید یک سال جدید همراه با یک دوره‌ جدید از طبیعت رو میده ولی تقویم‌های میلادی و قمری این خصیصه رو ندارن. آغاز تقویم قمری که میشه اول محرم هر چند وقت یک بار تو یه فصل میفته. آغاز تقویم میلادی هم ارتباطی با طبیعت و یا موضوع خاص دیگه‌ای نداره. تازه خیام یه کتاب معروف به نام نوروزنامه هم داره که توش راجع به دلایل نامگذاری ماه‌های سال و مراسم عید نوروز و هر چیزی که به نوروز مربوط میشه صحبت کرده.مثل همیشه مطالب تکمیلی راجع به این موضوع و موضوعات دیگه تو صفحه‌ اینستاگرام و تلگرام پادکست رخ می‌ذاریم و دیگه اینجا از تقویم میایم بیرون و بعد از گوش دادن به یک رباعی از خیام با صدای زیبای احمد شاملو می‌ریم سراغ ادامه‌ داستان.تا کی غم آن خورم که دارم یا نه            این عمر به خوشدلی گذارم یا نهپر کن قدحی باده که معلومم نیست     که این دم که فرو برم قرارم یا نهتا اینجا از خیام حکیم و خیام ریاضیدان و خیام ستاره‌شناس حرف زدیم. به این‌ها خیام فیلسوف رو هم اضافه کنید. خب اون زمان بغداد که جزوی از خاک ایران بود، یکی از مراکز فلسفه بود. البته که بیشتر یهودی‌ها و مسیحیا می‌رفتن سراغ فلسفه و جامعه به شدت مذهبی مسلمان ایران خیلی روی خوشی به فلسفه و موضوعات فلسفی نشون نمی‌داد ولی در هر صورت خیام پنج رساله فلسفی داره و اگر چه صاحب سبک و فلسفه‌ جدیدی به تعبیر آکادمیک نیست ولی اون کاملا بر فلسفه مسلط بود و به عنوان یک فیلسوف شناخته شده بود.در واقع بعد از ابن سینا تا چندین دهه بعد هیچ فیلسوف ایرانی اندازه‌ خیام مشهور نشده. خب خیام ریاضیدان، خیام حکیم، خیام منجم، خیام فیلسوف، پس خیام شاعر کجاست؟ مگه نه اینکه امروزه هر جای دنیا اسم خیام بیاد اولین چیزی که به ذهن هر نفر می‌رسه خیام شاعره؟ پس کو اشعارش؟ حقیقت اینه که در زمان خود خیام هیچ وقت مردم اونو به عنوان یک شاعر شناخته شده نمی‌شناختن. تازه با توجه به شعرهایی که خیام می‌گفت اگه موقع حیات شعراش گل می‌کرد و شناخته شده می‌شد، احتمال زیاد زنده‌اش نمی‌زاشتن.در حقیقت با وجود فرقه‌های مختلف تسنن و شیعه و اسماعیلیه که تو اپیزود مارکوپولو درباره‌ این فرقه حسن صباح کمی صحبت کردیم و اختلاف بین این فرقه‌ها و جنگ و دعوا بینشون، کسی خیلی جرات بازگو کردن و یا حتی نقد اشعار خیام هم نداشته. پس داستان چیه؟ به تاریخ که نگاه می‌کنیم بعد از مرگ خیام اولین بار نظامی تو کتاب مشهور چهار مقاله‌اش و بیهقی تو کتاب تاریخ بیهقی از خیام اسم میاره ولی نه به عنوان شاعر، به عنوان فیلسوف و دانشمند و منجم.بعد کم کم تو کتابای آدمای دیگه اشعار خیام بازگو میشه و بیشتر هم لعل و نفرین میشه تا اینکه تعریف و تمجید بشه. طبق اطلاعاتی که الان ما داریم قدیمی‌ترین کتاب شعر منسوب به خیام تو سال ۸۶۵ تو شیراز کتابت شده، یعنی سه قرن بعد از خیام. این کتاب دارای ۱۵۸ رباعیه و البته این نسخه از اشعار خیام و تمام نسخ بعدی اشعارش، همیشه یک ایراد بهشون وارد بوده. اونم اینکه تمام اشعار مال خود خیام نیست و تو اشعار دخل و تصرف میشه ولی چیزی که مشخصه اینه که بعد از مرگ خیام توجه به شعرهای اون روز به روز بیشتر شده و شعرای بزرگی مثل سعدی و مولانا و مخصوصا حافظ به شدت تحت تاثیر اشعار خیام قرار گرفتن.حالا نکته‌ مهم اینه که کتاب اشعار خیام تا صدها سال بعد از مرگش در بین ایرانی‌ها و غیر ایرانی‌ها اصلا جایگاه فعلیش رو نداشته. دقیق‌تر بگم منظورم اینه که خب بعد از مرگ خیام شعرای دیگه از شعراش تاثیر می‌گرفتند. راجع به اشعار خیام صحبت می‌شد. اشعارش معروف هم شد به نسبت ولی در نهایت با توجه به سلطه‌ مذهب بر جامعه اشعار خیام هیچ وقت فرصت عرض اندام پیدا نکردن. یه عده شعرهای خیام و دوست داشتن. با شعراش حال می‌کردن. یه عده‌ زیادتری هم مخالف بودند و اشعار اون رو به باد نقد می‌گرفتن. مثلا رازی تو کتاب معروف مرصادالعبادش به اشعار خیام به شدت حمله می‌کنه و میگه اون کافره.در واقع درباره‌ شعرهای خیام بحث بوده و در کنار شعرای دیگه حالا شعرهای خیام بوده دیگه ولی تاکید می‌کنم خیام اصلا جایگاه فعلیشو نداشته که اشعارش همه‌گیر باشه و همه‌ مردم خیام شاعرو بشناسن. شاید همه‌ طرفدارای خیام و همه‌ اونایی که از اشعارش لذت می‌برن، باید مدیون آقای ادوارد فیتزجرارد «Edward FitzGerald» باشن که برای همیشه اسم خیام رو تو تاریخ ادب و هنر جهان جاودانه‌ کرد.حدود ۱۶۰ سال پیش یا دقیق‌تر در سال ۱۸۵۹ یک مترجم و محقق نه چندان معروف انگلیسی به نام ادوارد فیتزجرالد که آشنایی مختصری هم با زبان فارسی داشته، با اشعار خیام آشنا میشه. خانواده‌ جرارد یکی از معروف‌ترین و پولدارترین خانواده‌های انگلیس بودند و جرارد از مال دنیا چیزی کم نداشت ولی خودش معمولا آدم گوشه‌گیر و تنهایی بود و وقتی که با اشعار خیام آشنا شد انگار که دنیا رو بهش داده باشن، خیلی با این اشعار حال کرد. جرالد قبل از خیام با سعدی و حافظ آشنا شده بود از اشعارشون لذت می‌برد ولی برای اون انگار خیام یه چیز دیگه بود. مست و دیوونه‌ اشعار خیام شد.خیامی که تا اون زمان تقریبا در خارج از ایران کمتر کسی می‌شناختش و در داخل ایران هم اصلا جزو شعرای معروف نبود ولی همین خیام، جرالد رو محصور خودش کرده بود. جرالد خیلی زود اشعار خیام به انگلیسی ترجمه می‌کنه ولی ترجمه‌ای که می‌کنه بیشتر برداشت خودش از رباعیات خیامه. اون نیومده بود کلمه به کلمه رو جدا ترجمه کنه و بیشتر دوست داشت بتونه مفهوم شعر خیام رو به مخاطبش برسونه.جرالد کتاب رو ترجمه می‌کنه و به کمک یک انتشاراتی اونو چاپش می‌کنه ولی هیچکس کتابو نمی‌خره. جرالد میگه چیکار کنم؟ چیکار نکنم؟ قیمت کتابو میاره پایین. دوباره نمی‌خرن. دوباره میاره پایین. بعد چند بار این کار رو انجام میده. انقدری که دیگه قیمت کتاب می‌رسه به یک پنی که کم ارزش‌ترین پول رایج بوده. بعدم دیدی جلوی کتابفروشی‌ها یک کارتون می‌ذارن توش کلی کتاب می‌ریزن؟ مثلا روش می‌نویسن ده تومنه؟ یعنی هر کتابی که برداری ده تومن؟ همین اتفاق هم برای کتاب خیام میفته. کتاب میره تو کارتون کتاب‌های یک پنی جلوی در کتابفروشی‌ها ولی بازم کسی نمی‌خردش.تا اینکه یه روز یه نویسنده و نقاش معروفی وقتی که گذری از کنار یه کتابفروشی رد می‌شده، سری هم به کتاب‌های تو کارتون جلوی در می‌زنه و اتفاقی کتاب ترجمه شعرهای خیام هم می‌بینه. بعد کتاب نظرش رو جلب می‌کنه و چند تا ورق می‌زنه. می‌بینه عجب چیزی! چه مفاهیم جالبی! همونجا یه جلد برای خودش و چند جلد هم برای دوستاش می‌خره و براشون کتابا رو می‌فرسته و از اونجایی که دوستاشم همه اهل دل بودن ارزش کتابو می‌فهمن و اونام به بقیه معرفی می‌کنن و اینجوری میشه که کتاب به فروشش میره. بالا می‌رسه به چاپ دوم، سوم، چهارم.روز به روز به محبوبیت و معروفیت کتاب اضافه میشه. اونقدری که هر کسی که کوچکترین علاقه‌ای به مطالعه داشت حتما تو خونش یه جلد کتاب خیام رو داشت. خیلی از جملات انگلیسی ترجمه جرارد اینقدر که بین عامه‌ مردم تکرار شده امروزه تبدیل به ضرب‌المثل شده.یه استاد دانشگاه تو انگلیسی تعریف می‌کنه میگه سال‌ها پیش یه بار من داشتم با دانشجویام درباره‌ خیام صحبت می‌کردم. بهشون گفتم خونه‌ پدربزرگ مادربزرگ‌هاتون رو بگردید حتما یه نسخه از کتاب خیام پیدا می‌کنید. چند وقت بعد خیلیاشون اومدن گفتن چه جالب! دقیقا همینطور بوده. رفتیم و پیدا کردیم .یعنی همین طوری که الان تو خونه‌ خیلی از ماها یه جلد کتاب حافظ پیدا میشه، اون موقع هم تو انگلیس تو خونه هر کسی یه جلد کتاب خیام پیدا می‌شده و مردم از عوام گرفته تا خواص عاشق و شیدای اشعار خیام شده بودن.اسم خیام رو محصولات مختلف می‌ذاشتن. مثلا خمیر دندون عمر خیام ومده بود بازار و تازه بعضیا اسم پسرشون به افتخار خیام عمر می‌ذاشتن و جالبه که تو محافل عمومی که راجع به خیام می‌خواستن صحبت کنن اون به نام کوچکش صدا می‌کردن. مثلا می‌گفتن کتاب عمر، دیگه چایی نخورده فامیل شده بودن.تو جریان معروف شدن کتاب خیام یه نکته‌ خیلی مهمه خیلی. اونم اینکه جامعه‌ اون زمان تشنه‌ شنیدن حرف‌های خیام بود. اروپا رنسانس رو پشت سر گذاشته بود. سلطه‌ مذهب روی جامعه کمی کمرنگ شده بود. مخصوصا نیمه‌ دوم قرن نوزدهم که بحث‌های علمی راجع به اینکه ما کی بودیم؟ چطور به این دنیا پا گذاشتیم؟ دیگه تقریبا همه جا شنیده می‌شد و قبحش ریخته بود و جالب اینکه دقیقا همزمان با معروفیت اشعار خیام تو انگلیس، کتاب منشا انواع چارلز داروین منتشر میشه و نظریه‌اش همه را انگشت به دهان می‌ذاره.این که بله آدما خیلی به خودتون قره نشید. ما اجدادمون با میمون‌ها یکی بوده و ما هم محصول تکامل یا خب الان می‌دونیم کلمه‌ درست‌ترش فرگشت هستیم و یکی از هزاران موجوداتی هستیم که پا روی کره‌ زمین گذاشته و الان شده این آدمیزادی که می‌بینیم و اصلا معلوم نیست چهار صباح دیگه اثری از ما روی کره‌ زمین باقی مونده باشه. اون دوستایی که اپیزود داستان زندگی داروین را گوش دادن الان بیشتر متوجه فضای داستان میشن.یه تیکه کوتاه از اپیزود داروین رو گوش کنیم. اونجا که بالاخره بعد از بیست سال داروین جرات میکنه که کتابش چاپ بکنه. در هرصورت بعد بیست سال سکوت در نوامبر سال ۱۸۵۹ داروین کتاب معروف و تاریخی خودش به نام «اصل انواع» رو با شرح نظریه‌ تکامل منتشرکرد. بووم! انگار بمب منفجر شده بود. غوغا شد. چاپ اول کتاب با ۱۲۵۰ نسخه روز اول تموم شد. داروین نقد شد. به شدت نقد شد. مسخره شد. حذف شد. مخالفان ریش سفید و سوژه کرده بودن. اون با بوزینه مقایسه می‌کردن. همه جا پر شده از کاریکاتورهای داروین و توهین‌ها بهش. کلیسا کارد می‌زدی خونش در نمیومد.بله بحث روز جامعه همون سوالاتی بود که خیام نهصد سال قبل‌تر پرسیده‌بود. آدم‌هایی که قرن‌ها فکر می‌کردن اشرف مخلوقات هستن، خودشونو محور آفرینش و تافته‌ای می‌دونستن، ناگهان متوجه شدن که نه بابا همچین خبرایی هم نیست. ما هم یه نوع جان داریم. مثل هزاران نوع دیگه. فقط فرقش اینه که ما زورمون زیادتر بوده. تونستیم زمین تسخیر کنیم و پدر زمین و موجودات دیگر رو دربیاریم.بگذریم. همزمان با محبوبیت اشعار خیام تو اروپا تو داخل ایرانم کم‌کم بیشتر از گذشته به خیام پرداخته شد و جایگاه خیام تو فرهنگ مردم ایران رفت در کنار شعرای بزرگی مثل حافظ و سعدی و مولانا و فردوسی و ما این امتیاز بزرگ رو شاید باید مدیون جناب آقای فیلتزجرارد باشیم.داستان زندگی آقای جرارد بسیار جذابه و شباهت‌های زیادی به زندگی خود خیام داره. من اینجا خیلی کوتاه داستان زندگیش رو براتون تعریف می‌کنم. ادوارد فیتچرالد متولد سال ۱۸۰۹ از یک خانواده بسیار پولداری، مادرش علاقه‌مند به شعر و مطالعه بود و ادوارد هم خیلی شبیه مادرش بود. با این تفاوت که از زندگی اشرافی خیلی گریزان بود. جوونی گوشه‌گیر، کنجکاو و پرسشگر. اغلب هم با لباس‌های ژولیده پولیده تو جمع حاضر می‌شد. معمولا ساکت بود و حرف نمی‌زد ولی وقتی هم حرف می‌زد درباره‌ هستی و خالق هستی و فلسفه‌ وجود و این جور مسائل صحبت می‌کرد.به خاطر این رفتار و این طرز فکر مادرش همیشه ازش دلخور بود. ادوارد هیفده سالش که بود رفت دانشگاه و خانواده‌اش خیلی امیدوار بودند که خلق و خوی ادوارد تو دانشگاه عوض بشه. سر عقل بیاد ولی ادوارد که به هر چیز نگاه نقادانه داشت، محیط خشک درس و دانشگاه رو جدی نگرفت ولی دانشگاه یه چیز خیلی خوبم برای ادوارد داشت. اونم این که اون تو دانشگاه دوستای خیلی خوبی پیدا کرد که تا آخر عمر باهاشون رابطشون حفظ کرد. دوستانی که چنتاشون به همراه خود ادوارد بعدها از نام‌آوران عرصه فرهنگ و هنر انگلیس شدن.با وجود اینکه خانواده‌ فیلتزجرالدها کلی ملک و املاک و خانه‌های بزرگ و درندشت داشتن، بعد دانشگاه ادوارد پیش خودش نرفت و یه جایی خیلی دور از زادگاهش رو برای زندگی انتخاب کرد. چهار سالی هم تو تنهایی زندگی کرد. مطالعه می‌کرد و دنبال جواب پرسش‌های فلسفیش بود. بعد چهار سال به اصرار خانواده برگشت به زادگاهش ولی به جای اینکه تو شهر بمونه رفت تو روستا زندگی کرد. خانوادشون یه ویلای بزرگ یه چیزی شبیه قصر تو روستا داشتن و ادوارد رفت اونجا ولی به جای اینکه بره تو قصر، یه کلبه‌ کوچیک ته حیاط بزرگشون بود و ادوارد اونجا رو برای زندگی انتخاب کرد.عشقش هم فقط مطالعه و قدم زدن تو طبیعت بود و هیچ چیز دیگه‌ای جز این براش جذاب نبود، منزوی و تنها. حالا برادرش کشیش کلیسا بود و هی می‌خواست ادوارد به راه راست هدایت کنه ولی هر موقع که باهاش بحث می‌کرد ادوارد درباره‌ هستی و چگونگی آفرینش و این چیزا ازش سوال می‌پرسید و بنده خدا کم می‌آورد می‌زاشت می‌رفت. ادوارد ازش می‌پرسید اگه خدا به راستی خیر اعلاست چرا جهان آفریده اون این همه توش فساده؟ پر از ظلمه؟ و انقدر تاسف‌برانگیزه؟ منشا حقیقی رنج و عدم کمال کجاست؟ادوارد اصلا قصد زیر سوال بردن کلیسا را نداشت. فقط می‌گفت من دنبال رابطه و معنای وجود خودم با جهان هستیم و کلی هم سوال بدون پاسخ دارم ولی از طرفیم برام ابلهانه‌ است که تو کلیسا دنبال پاسخ سوالاتم باشم. اطرافیانش بهش می‌گفتن تو کافری این حرفا رو می‌زنی. این حرفا همش کفره. حتی یکی از برادراش گفت اصلا ادوارد دیگه برادر من نیست. ادوارد انگار دنبال یه گمشده می‌گشت. به دوستاشم گفته بود که حتما آدمای دیگه‌ای هم مثل من بودن که این حس و حال و این پرسش‌ها رو داشته باشن دیگه؟ اونا چیکار کردن؟ به کجا رسیدن؟تو ۳۳ سالگی ادوارد با جوانی آشنا شد که به کلی مسیر زندگیش تغییر داد. جوون هجده ساله‌ای به نام ادوارد کاپل که خیلی زیاد اهل مطالعه و تحقیق بود. کاپل هر روز چند بیت از اشعار حافظ و عطار و برای ادوارد می‌خوند و ترجمه می‌کرد. ادوارد با وجود اینکه از زبان فارسی چیزی نمی‌دونست، چنان از معانی این اشعاری که تازه ترجمه‌ انگلیسی‌شونم می‌خوند لذت برده بود که تصمیم گرفت زبان فارسی رو یاد بگیره و این کار کرد.مفاهیم بعضی از اشعار دقیقا طرح موضوعاتی بود که سال‌ها ذهن ادوارد رو مشغول کرده بود. بعد از مدتی کابل ازدواج می‌کنه و میره و ادوارد هم غرق در اشعار فارسی و شعرهای شعرای مختلف شد. اوضاع همینجوری پیش رفت تا اینکه یه نامه از طرف کاپل برای ادوارد اومد که توش گفته بود کتاب شعری رو از یکی از شعرای فارسی زبان پیدا کردم که کلام نهفته در شعرش حیرت‌انگیزه. می‌دونم قطعا از خوندنش لذت می‌بری. زود پاشو بیا اینجا با همدیگه بخونیمش.ادوارد هم معطل نکرد. رفت پیش کاپل و بزرگترین حادثه‌ زندگی ادوارد اتفاق افتاد، آشنایی او با خیام نیشابوری. ادوارد پنج هفته‌ تموم خونه‌ کاپل موند و بارها و بارها کتاب خیام خوند. با اشعار خیام به دنیای اون سفر کرد. همون موقع یه تصمیم بزرگی گرفت. تصمیمی که ۲۵ سال دیگه از عمرشو صرف تحقق اون کرد. اون تصمیم گرفت کتاب خیام رو ترجمه کنه.واقعا عجیبه. انگار ادوارد نسخه‌ دوم خیام بود. با همون دغدغه‌ها و سوالات و سرگشتگی‌ها. هر دو متصل به طبقه‌ قدرت. یکی از طبقه‌ اشراف و اون یکی دوست پادشاه و دوست وزیر دربار سلجوقی. یکی طرد شده از کلیسا و به گفته‌ اطرافیان کافر و دیگری مطرود جامعه مسلمانان و از نظر مردم ملحد.ادوارد شروع کرد به ترجمه‌ رباعیات خیام. داستان ترجمه‌اش و نحوه‌ مشهور شدنشو قبل‌تر براتون تعریف کردم. بعد از محبوبیت شعرهای خیام و معروف شدن ادوارد، زندگی خیلی بر وفق مرادش پیش نرفت. پدرش مرد. مادرش مرد. یکی از برادراش مرد و یکی از صمیمی‌ترین دوستاشم مرد و همه‌ این‌ها توی فاصله‌ زمانی نسبتا کوتاهی اتفاق افتاد و این مرگ‌های پی در پی باعث شد زندگی براش تلخ‌تر از گذشته هم بشه.یه قایق خریده بود. همش با قایق می‌زد به آب و ساعت‌ها با خودش خلوت می‌کرد. دیگه تقریبا پیر شده بود که پزشکش بهش گفت بیماری قلبی به نقطه‌ خطرناکی رسیده و شاید خیلی زنده نمونی. در کمال تعجب پزشک ادوارد ابراز خوشحالی کرد وصیت‌نامه‌اش نوشت و کتاب‌ها و تابلوهاشو بین دوستاش تقسیم کرد و طبق معمول روزهاشو به گشت و گذار در طبیعت سپری کرد و درنهایت ادوارد فیتجرالد در تنهایی جان سپرد.پیکر ادوارد رو به کلیسایی بردن که بقیه اعضای خانواده هم اونجا دفن بودن ولی بنا به وصیت خودش جایی بیرون از مقبره خانوادگی به خاک سپردنش. چون می‌خواست هر روز نور خورشید به سنگ مزارش بتابه و از طبیعت لذت ببره. روی سنگ مزارش یه جمله نوشته شده که مال خودشه. خیلی جالبه خیلی. بهش دقت کنید. نوشته «سپاس خدایی را که خالق ماست و نه ما خالق او»بالای سنگ مزار ادوارد یه بوته‌ گل سرخ زیبایی هم روییده که قصش جالبه. یه سال بعد مرگ ادوارد وقتی که شهرت او جهانی شده بود، یکی از دوستدارانش که تونسته بود از مزار خیام تو ایران دیدن کنه، چند تا ساقه گل سرخ رو از بالا سر مقبره خیام می‌چینه با خودش می‌بره انگلیس. اونجا ساقه‌ها رو پرورش می‌دن و بزرگشون می‌کنن.چند سال بعد طی مراسمی که بر سر مزار ادوارد برگزار می‌کنن، همون بوته‌های گل سرخ رو بالای سرش می‌کارن. الان بعد از بیش از صد سال هر بهار گل‌های مزار ادوارد مثل گل‌های آرامگاه خیام شکوفه می‌دهند. همون گل با همون عطر بالای دو مزار. خب دیگه از خود خیام کلی چیز گفتیم. از ادوارد  همفیتجرالد گفتیم و حالا دیگه نوبتی هم باشه نوبت اشعار خیامه. آماده بشید بریم به دنیای رازآلود خیام و بی‌خیال از قیل و قال دنیا دقایقی با اشعار خیام زندگی کنیم.از اینجا شروع می‌کنیم که کلام خیام و شعرهایی که می‌سرود درسته که زمان خودش خیلی معروف نشد ولی تو همون حد کمش هم واسش دردسر درست کرد. اونقدری که برای اینکه از گزند آسیب مردم در امون باشه پاشد رفت حج که ملت کاری به کارش نداشته باشن. البته در جواب اونایی که بهش می‌گفتن تو کافری خیام گفت:گر من زمی مغان مستم هستم     گر کافر و گبر و بت‌پرست هستمهر طایفه‌ای به من گمانی دارد       من زان خودم چنان که هستم هستممن همینیم که هستم. به شما چه؟ حتی خیام طرز فکر حاکم بر جامعه و مردمانی که باهاش سر ناسازگاری داشتند و به شدت نقد می‌کنه و میگه:گاویست در آسمان و نامش پروین     یک گاو دگر نهفته در زیر زمینچشم خردت باز کن از روی یقین         زیر و زبر دو گاو مشتی خر بینخیام تو مصراع اول اشاره به ستاره‌ها و صورت فلکی گاو داره که تو آسمونه. در مصرع دوم که میگه یک گاو دگر نهفته در زیر زمین به یکی از اعتقادات مردم قدیم اشاره می‌کنه که عوام اعتقاد داشتن کره‌ زمین روی شاخ گاو قرار داره و مثلا زلزله‌ها زمانی به وجود میاد که این شاخه می‌لرزه و زمین هم که روی این شاخه گاوه می‌لرزه. در ادامش که میگه چشم خردت باز کن از روی یقین زیر و زبر و گاو مشتی خربین. خیام ادعا می‌کنه که حالا اکثر مردم روی زمین و بین این دو گاو هستند و قدرت فهم ندارند و اون‌ها رو با خر مقایسه می‌کنه و احتمالا این رباعی در حالتی گفته که از دست مردم عصر خودش بسیار آزرده خاطر بوده.یه نقدی هم که به شعر خیام میشه اینه که پیام شعر خیام در سال‌های مختلف عمرش تغییر کرده و مفهوم شعرهایی که تو دوران مختلف زندگیش گفته بعضا متفاوته. در صورتی که واقعا قالب شعرهاش نشون میده که نه اینطوری نیست. مثلا خیام تو جوونیش میگه:هر چند که رنگ و روی زیباست مرا     چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرامعلوم نشد که در طربخانه خاک        نقاش ازل بهر چه آراست مرامفهوم شعر که مشخصه و از توصیفی که خیام از خودش می‌کنه مشخصه که داره درباره‌ یه جوون زیبا و لاله‌رخ صحبت می‌کنه و خب جوونیای خودشو داره میگه. حالا موقعی که پیر میشه دقیقا همین حرف و یه جور دیگه میزنه. میگه:من دامن زهد توبه طی خواهم‌ کرد      با موی سپید قصد می‌خواهم کردپیمانه‌ی عمر من به هفتاد رسید         این دم نکنم نشاط کی خواهم‌کرد؟و از این جنس رباعی‌ها تو اشعار خیام به وفور پیدا میشه. حالا بریم سراغ می و نوشیدن تو اشعار خیام. خب سر این که می که خیام و حافظ و شعرای دیگه تو اشعارشون ازش اسم می‌برن همون می مادی و می انگوره یا نه؟ فقط معنی عرفانی داره؟ بین علما اختلافه. بعضیا اعتقاد دارن نه می فقط معنی عرفانی داره. بعضیام معتقدند درسته که در خیلی از اشعار معنی عرفانی داره ولی بعضی وقتا هم مستقیم به می انگور اشاره شده.منتهی فارغ از اینکه کدوم یکی از این دو گروه دارن درست میگن حرف خیام اینه‌ که ما تو دنیایی زندگی می‌کنیم که نه می‌دونیم چرا توش پا گذاشتیم. نه به اختیار خودمون متولد شدیم. در ادامه‌اش نمی‌دونیم برای چی باید زندگی کنیم؟ و تهشم نمی‌دونم کجا داریم؟ میریم و تازه به اختیار خودمونم نمی‌ریم. پس بهتره همین دو روزی که داریم زندگی می‌کنیم از زندگیمون لذت ببریم. حالا لذت با می انگور یا می عرفان. الله علم.و مهم هم نیست. یعنی تو پیام اصلی رباعیات خیام تاثیری نداره. اگه خاطرتون باشه تو اپیزود رودکی گفتیم که خالق قالب رباعی رودکی بوده و بعدا شعرای دیگه هم از این قالب استفاده کردن که مشهورترینشون خیام بوده و خیام خیلی عالی تونست از این قالب برای انتقال پیامش استفاده کنه.یه موضوع مهم دیگه هم اینه که اگه حافظ و سعدی و مولانا و حالا خیلی دیگه از شعرای دیگه بعضا حرفشون رو در لفافه می‌زدن، خیام چنان صریح و لرک صحبت می‌کنه که اصلا جا برای هیچ تعبیر و تفسیر اشتباهی نمیزاره. شما ممکنه شعر حافظ بخونی بعد که بخوای راجع به حافظ صحبت کنی یکی بگه آدم مومنی بوده. مسلمون واقعی بوده. یکی بگه زاهد بوده. یکی بگه عارف بوده ولی خیام نه، هر کسی با دیده‌ خرد و بدون پیش‌داوری شعر خیامو بخونه مقصود شاعر و حرف دل شاعر رو به راحتی متوجه میشه. مثلا وقتی میگه:بنگرز جهان چه ترس بر بستم هیچ     وز حاصل عمر چیست در دستم هیچاین شعر یه معنی و مقصود مشخص داره و بس. نه میشه به زور به شریعت وصلش کرد، نه میشه به زور به طریقت و عرفان وصلش کرد. مشخصا داره درباره‌ بی‌حاصلی و پوچی دنیا صحبت می‌کنه. برای همینم در اینکه خیام عارف و زاهد نبوده تقریبا شکی نیست و اصلا شاید یکی از دلایل جذابیت اشعارش همینه که خودشو اسیر هیچ فرقه و گروهی نکرده و از تمام این صحبت‌ها فارغ بوده تا به چیز مهم‌تری فکر می‌کرده. شاید بهترین توصیف رو استاد شجریان درباره‌ خیام داشته که میگه:«قومی متفکرن در مذهب و دین قومی به گمان فتاده در راه یقینمیترسم از آنکه بانگ آید روزی کای بیخبران راه نه آنست و نه اینمن خیام رو بخاطراین تفکرش دوسش دارم و بخاطر اینکه من معتقدم که از همه شعرای ما بیشتر میفهمیده و آگاه تر بوده،گرفتار عرفان و صوفی گری و چیز دیگه نبوده. مردمان ما مردمان فهمیده این،خیام رو میشناسن و درکش میکنن منتها حرف نمیزنن ولی در زندگی خیلی ها جاریه.»چیزی که باعث میشه خیام دنیا رو چنین تیره و غمگین و بی سرانجام ببینه، اینه که خوشی‌ها و زیبایی‌های جهان پایدار نیست و دوام و بقایی نداره و اساسا هدف از اومدن و رفتن به این دنیا اصلا مشخص نیست. خیام میگه:آورد به اضطرابم اول به وجود جز حیرتم از حیات چیزی نفزودرفتیم به اکراه و ندانیم چه بود زین آمدن و بودن و رفتن مقصودمقصود از این دنیا اصن چیز مشخصی نیست. هدف از زنده بودن رازیه که اگه جوابی داشته باشه ما هیچ وقت به جوابش نمی‌رسیم. این حرف خیامه.از آمدنم نبود گردون را سود و از رفتن من جلال و جاهش نفزودوز هیچ‌کسی نیز دو گوشم نشنود کین آمدن و رفتنم از بهر چه بودتو یکی از رباعیات قشنگ دیگشم میگه:کس مشکل اسرار اجل را نگشاید کسی یک قدم از دایره بیرون نهادمن می‌نگرم ز مبتدی تا استاد عجز است به دست هر که از مادرزاداستاد و مبتدی فرقی نمی‌کنه. هیچکس نمی‌دونه داستان چیه. به دید خیام این یک واقعیته که دنیا پر از رنجه و آخرشم معلوم نیست که اصلا چی قراره بشه. همونطور که اولشم معلوم نیست چی بوده؟ دقیقا همون نگاهی که بودا به دنیا داره که تو اپیزود نیروانا داستان زندگی بودا مفصل راجع بهش صحبت کردیم.در واقع نگاه خیام به دنیا یه نگاه کاملا اگزیستانسیاله. اونقدری که حتی میشه خیام رو پیامبر اگزیستانسیالیسم دونست. اصلا تو قدم اول خیام از آفرینش خودشم راضی نیست. میگه اگه دست خودم بود اصلا به دنیا نمیومدم.گرآمدنم بخود بدی نامدمی، ور نیز شدن بمن بدی، کی شدمی؟به زان نبدی که اندرین دیر خراب، نه آمدمی نه شدمی نه بدمی؟بهتر نبود که اصلا از اول پا به این دنیا نمیذاشتم تا انقدر سرگردون نباشم؟حقیقت اینه که خیلی وقتا کسی که نمی‌دونه و به این مسائل فلسفی فکر نمی‌کنه، شاید ذهنش آروم‌تر باشه و خودشم راحت‌تر زندگی کنه ولی ذهن پرسشگر نمی‌تونه به این سوال‌های فلسفی بی‌تفاوت باشه. اصلا مگه از این پرسش جذاب‌تر و مهمترم داریم؟ خدایی که آقا ما کی هستیم؟ از کجا اومدیم؟ برای چی زنده‌ایم؟ به کجا می‌ریم؟ نمیشه که به اینا فکر نکرده و بی‌تفاوت بود. منتها فکرم که می‌کنی ممکنه به درد خیام مبتلا شی. خیام درد می‌کشید. منتها درد آگاهی زجر دانش و اونقدر دنیا براش دردآور و رازآلود بود که حتی راضی نبود پاش به دنیا باز شه.یه جای دیگه میگه:چون حاصل آدمی در این شورستان جز خوردن غصه نیست تا کندن جان،خرم دل آنکه زین جهان زود برفت و آسوده کسی که خود نیامد به جهانیه چیزیم باید بهش خوب توجه کنیم. خیامی که میگه من دلیل آفرینشو نمی‌دونم. نمی‌دونم از کجا اومدم؟ به کجا میرم؟ و بهتر بود اصلا به دنیا نیام؟ در حقیقت کسیه که خودش فیلسوف، عالمه، قرآن تفسیر می‌کنه، آدم بی‌سوادی نیست که یه سوال به ذهنش رسیده باشه، جوابش پیدا نکرده باشه، بعد بیاد شعر بگه. به قول معروف تا ته خط رفته ولی جوابش پیدا نکرده. ما اینجا کاری به درست و غلط بودن نتیجه‌گیری خیام نداریم و فقط روایت می‌کنیم ولی می‌دونیم که خیام فیلسوف داره این حرفو میزنه. خیام پرسشگر که از دوران جوانیش این پرسش‌ها همیشه تو ذهنش بدون پاسخ مونده.یه حکایتی ازش هست که می‌گن یه بار خیام تو دوران کودکی و حالا یا نوجوانیش وقتی تو کلاس درس قرآن بوده از استادش سوال می‌پرسه که چرا همه‌ سوره‌های قرآن با بسم الله شروع میشه؟ استادش میگه خب پسر جان چون هر کاری رو باید اول با نام خدا شروع کرد و موقع قرآن خوندن اول باید نام خدا رو بیاریم. خیام به استادش میگه مگه قرآن رو خود خدا نگفته؟ استاد میگه بله صددرصد. خیام میگه یعنی خدا خودش می‌خواد حرف بزنه اول میگه با نام و یاد خدا؟ استادش میگه نه خب اینجا خدا داره از جانب بنده‌هاش صحبت می‌کنه. سوالی که خیام می‌پرسه و جوابی که استادش میده رو بذارید کنار. فقط ببینید که ذهن پرسشگر خیام از بچگی به چه چیزهایی فکر می‌کرده.حالا تو کنکاش در اشعار خیام می‌بینیم که اون پا رو از این ندونستن و نمی‌خواستم به دنیا بیام فراتر میذاره و اصلا اساس آفرینشو به سخره می‌کشه. به چالش می‌کشه. به این رباعی دقت کنید. خیام اول داره آدم رو به جام به کوزه تشبیه می‌کنه و میگه:جامی است که عقل آفرین می‌زندش   صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندشاین کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف       می‌سازد و باز بر زمین می‌زندشخدا رو به کوزه‌گر تشبیه کرده که کوزه‌های قشنگ درست می‌کنه. یعنی انسان خلق می‌کنه. بعد که کوزه درست میشه میزنه زمین می‌شوندش، یعنی مرگ انسان‌ها. اشاره به آفرینش و مرگ انسان‌ها. یه جای دیگه میگه اصلا بیاید افسار دنیا رو بسپارید دست من تا من بگم که چطور باید خدایی کرد.گر بر فلکم دست بدی چون یزدان    برداشتمی من این فلک را زمیاناز نو فلکی دگر چنان ساختمی         کازاده به کام دل رسیدی آسانمیگه اگه جای خدا بودم اولین کاری که می‌کرد این دنیا و قوانین حاکم بر اون رو نابود می‌کردم. دنیایی می‌ساختم که توش همه به کام دلشون برسن. چه کاریه این همه عذاب؟ علاوه بر این‌ها خیام مسائل مربوط به ماورا و بهشت و جهنمم به نقد و تمسخر می‌کشه و میگه:گویند بهشت و حور و عین خواهد بود    آنجا می و شیر و انگبین خواهد بودگر ما می و معشوق گزیدیم چه باک       چون عاقبت کار چنین خواهد بودآقا اگه اون دنیا جوی شراب می و حوری میخوان بدن و تهش این چیزاست، خب چه کاریه؟ همینا رو همین دنیا داشته باشیم دیگه؟ تو یه رباعی دیگه میگه:گویند کسان بهشت با حور خوش است     من می‌گویم که آب انگور خوش استاین نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار        کاواز دهل شنیدن از دور خوش استپرسش خیام اینه دیگه؟ چرا از این دنیا لذت نبریم که پاداش این لذت نبردن تو یه دنیای دیگه‌ای که هیچکس ندیدتش همین لذت‌ها باشه؟ چرا نقد رو ول کنیم بچسبیم به نسیه؟در باب این آب انگور و شراب که خیام راجع بهش صحبت می‌کنه تو کتاب نوروزنامه خیام یه فصل کامل راجع به شراب و منفعتش و اینا صحبت کرده که بازم ما کاری به درست و غلطش نداریم ولی مشخص می‌کنه که خیلی این شرابیه خیام داره ازش دم می‌زنه بهش نمی‌خوره شراب عرفانی باشه.البته دکتر قمشه‌ای در این خصوص به یه نکته‌ خیلی جالبی اشاره می‌کنه. میگه این که شعر خیام اروپا و آمریکا را تسخیر می‌کنه و همه‌ مردم اونجا رو از عوام تا خواص درگیر می‌کنه، مسلما دلیلش این نیست که خیام میاد میگه عشق و حال کنید. شراب بخورید. مگه اونا مشکلی با می‌گذاری و شراب خواری داشتن که حالا حرف خیام واسشون خیلی جدید باشه؟ نه این مقصود شعر خیام و پیام خیام بوده که اونا رو تحت تاثیر قرار داده.این که این دنیا زودگذره و تا میتونید از وقتتون برای لذت بردن ازش استفاده کنید. این که هیچ چیز ارزش غصه خوردن نداره. این که ما یه سرمایه‌ای داریم به نام عمر که هر لحظه داره ازش کم میشه و هیچ‌کس هم نمی‌تونه جلوی کم شدن سرمایش بگیره، هیچکس. خب حالا که داری سرمایمون از دستمون میره از این سرمایه لذت ببریم. نذاریم حروم شه. این دنیا ارزش غصه خوردن برای هیچ چیزی رو نداره. به خدا نداره. به قول حافظ:آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد    حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنیو به قول خیام:یک چند به کودکی به استاد شدیم    یک چند به استادی خود شاد شدیمپایان سخن شنو که ما را چه رسید    از خاک درآمدیم و بر باد شدیمحالا هی بریم دنبال استاد شدن. هی بریم دنبال پول بیشتر درآوردن. جالبه که هممون اینا رو می‌دونیم ولی مشکل اینجاست که دو دقیقه بعد از بس که گرفتار مشکلات مسخره زندگی میشیم یادمون میره. فراموش می‌کنیم این نکاتو.دوای این فراموشی چیه؟ روزی دو بار آلبوم رباعیات خیام استاد شجریان با دکلمه‌ شاملو رو گوش کنید. یه بار صبح ناشتا، یه بارم شب قبل خواب، این دواشه یا این که شعر صدای پای آب سهراب سپهری رو با صدای خسرو شکیبایی گوش کنیم تا سهراب برتون به دنیای دیگه از اون دنیایی که خیام می‌خواست بسازه از اون دنیاهای زیبای سهراب نمی‌دونم شاید حق با سهراب که میگه که کار ما این نیست که به این مسائل فلسفی و اصالت وجود بخوایم فکر کنیم. شاید حق با سهراب که میگه:کار ما نیست شناسایی راز گل‌سرخکار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیمشما اپیزود هوشیار مست رو شنیدید که با همکاری انوشه شهیدی و نکیسا عبداللهی تولید شده. اگه خواستید راجع به اشعار خیام بیشتر بدونید من کتاب خیام‌نامه تعریف محمدرضا قنبری رو بهتون پیشنهاد میدم. یه نکته هم بگم که تولید و نگهداری یک پادکست هزینه‌های زیادی داره که دیده هم نمیشه. اگه کسی خواست حمایت مالی کنه مخصوصا دوستان خارج از کشور لینک حمایت تو توضیحات اپیزود هست. ممنون که همراه پادکست خودتون هستید.امیر سودبخش اردیبهشت ۱۴۰۰بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/هوشیار-مست-|-داستان-زندگی-خیام-id2748108-id383351994?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%87%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B1%20%D9%85%D8%B3%D8%AA%20%7C%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Tue, 14 Mar 2023 16:25:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادمازل شنل؛ داستان زندگی کوکوشنل</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%A9%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%84-t6uglff8rnuz</link>
                <description>سلام و درود به همراهان عزیز پادکست رخ. من امیر سودبخش هستم و تو هر قسمت از پادکست رخ شما رو با داستان زندگی آدم‌های تاثیرگذار تو تاریخ آشنا می‌کنم. تو آخرین قسمت از سه‌گانه زنانه پادکست رخ، رفتیم سراغ تنها طراح لباسی که اسمش تو لیست صد شخصیت تاثیرگذار قرن بیستم اومده؛ مادمازل شنل «Mademoiselle Chanel».از سه‌گانه‌ زنانه‌ پادکست رخ تو دو قسمت قبلی اول رفتیم سراغ پری کوچک غمگین، بانوی شاعر، فروغ فرخزاد. بعد هم داستان زندگی دختر جبر بانوی دانشمند ایرانی مریم میرزاخانی دوست داشتنی را شنیدیم و الانم تو قسمت آخر می‌خوایم راجع به داستان زندگی پرفراز و نشیب گابریل شنل صحبت کنیم. طرح‌های مدرن، کاربردی و ساده‌ شنل اونو به یکی از چهره‌های برتر و بانفوذ قرن بیستم تو عرصه‌ مد و فشن تبدیل کرد. معمولا مردم برند شنل رو به دو تا ویژگی می‌شناسن، شیک و ساده. شنل معتقد بود شیک بودن اگه به همراه راحتی و سادگی نباشه دیگه شیک نیست.وقتی برای اولین بار برای کیف‌های زنانه بند در نظر گرفت همه بهش خندیدن. می‌گفتن مگه کیف زنونه هم بند داره؟ ولی اون گفت از اینکه کیف‌هام رو باید همیشه دستم بگیرم و گمون کنم دیگه خسته شدم. برای همین یه بند بهشون اضافه کردم که راحت بشم. تجمل کمتر، زیبایی و راحتی بیشتر. شنل طراح لباس و کلاه و جواهرات و بدلیجات بود ولی شاید خیلی‌ها هم اون به نام عطر شماره پنج بشناسن.عطر شنل شماره پنج، بعد از سال‌های سال هنوز هم جزو معروف‌ترین و محبوب‌ترین عطرهای دنیاست. با این مقدمه‌ کوتاه بریم سراغ داستان زندگی مادمازل شنل.خودش در رابطه با دوران کودکیش میگه از اینکه زندگیم خیلی غمگین شروع کردم حسرتی به دل ندارم. گابریل شنل که ما تو اپیزود به نام کوکو شنل می‌شناسیمش سال ۱۸۸۳ تو یکی از روستاهای فرانسه توی خانواده فقیر به دنیا آمد. پدرش بازرگان دوره‌گردی بود که مدام در سفر بود و کمتر تو خونه پیداش می‌شد.مسئولیت سنگین بزرگ کردن شیش تا بچه‌ هم گردن مادر خونه بود. با این حال کوکو پدرشو دوست داشت و پدرش وقتی خونه بود با کوکو خیلی مهربون بود. بهش می‌گفت تو سوگلی منی. لقب کوکو هم باباش روش گذاشته‌ بود. مادرش از سفرهای زیاد پدر خانواده خیلی ناراحت بود. بنده خدا حقم داشت. همسر چند وقت یه بار میومد خونه. چندرغاز بهش پول می‌داد بعدم می‌رفت و اصلا معلوم نبود دیگه کی بخواد برگرده. از اینور اونور خبر می‌رسید که داره سر و گوشش می‌جنبه.مادر کوکو یه روز وقتی فهمید که همسرش رفته توی می‌خونه کار می‌کنه و با یک روسپی ریخته رو هم دیگه طاقتش تموم شد. دست بچه‌ها رو گرفت و بردشون به منطقه دیگه، پیش خاله‌های بچه‌ها ولی چند وقت بعد وقتی که کوکو فقط دوازده سالش بود مامانش مرد. پدرش سه روز بعد از مرگ همسرش خودشو رسوند خونه‌خاله بچه‌ها و حتی به مراسم تشییع جنازه هم نرسید. توجیهش این بود که خب یه سری کار داشتم نتونستم زود بیام.بعد هم در حضور بچه‌ها نشست با خاله‌ها صحبت کردن که خب حالا باید بچه‌ها رو چیکار کنیم؟ من که نمی‌تونم ازشون نگهداری کنم. مامانشون هم که مرده. خاله‌ها پیشنهاد دادند که بچه‌ها رو بسپاریم یتیم خونه و باباشون سریع موافقت کرد. کوکو خواهر بزرگتر ژولیا هم هر چی گفتم آخه ما یتیم نیستیم. بابا قول میدیم واست دردسر درست نکنیم، اذیتت نکنیم ولی انگار نه انگار دل پدر به رحم نیومد که نیومد.بعدشم دو تا از پسرها رو سپردن به خانواده‌هایی که پسر می‌خواستن و کوکو و خواهرش ژولیا که یک سال از کوکو بزرگتر بود و برادر کوچکترشون به یتیم خونی به نام آوازین منتقل شدن. اون یکی خواهر کوچیکم موند پیش خاله‌هاش تا یکم بزرگتر بشه بعد اونم بره یتیم‌خانه. تو آوازین برادرشون رفت قسمت پسر بچه‌ها و کوکو و خواهرش رفتن کنار ده‌ها دختر دیگه‌ای که اونجا زندگی می‌کردن. آوازین با یتیم‌خانه‌های دیگه یه کم فرق داشت. اوضاش یه ذره بهتر بود. کارمنداشم خواهران مقدس بودن. تر و تمیز بود. وضعیت غذاشم از خونه‌ای که بچه‌ها قبلا توش زندگی می‌کردن به مراتب بهتر بود.به محض اینکه کوکو پاشو گذاشت اونجا به همه می‌گفت فکر نکنید که قراره ما چند سال اینجا باشیما. نه ما یه مدت خیلی کوتاهی اینجاییم. بابای دنبالمون میاد ما رو میبره. حالا می‌بینی ولی اون خبر نداشت که دیگه هیچ وقت تا آخر عمرش قرار نیست پدرشو ببینه. زندگی و سرنوشت بچه‌ها ذره‌ای برای پدرشون اهمیت نداشت.آوازین برای بچه‌ها برنامه‌ تحصیل و آموزش داشت. کوکو تو درس و مشق خیلی ضعیف بود ولی ژولیا درسش خوب بود. حالا تو آموزش خیاطی، کوکو خیلی خوب بود و ژولیا استعداد نداشت. خیلی زود کوکا از همه‌ دخترا اونجا خیاطیش بهتر شد. اونقدری که تو آوازین معروف شده بود. اینم بگم با اینکه درس کوکو اصلا خوب نبود ولی به شدت اهل کتاب خوندن بود. تو چند سالی که تو آوازین بود کل کتاب‌های کتابخونه‌ آویزون رو خونده‌بود. همیشه دوستاش اونو یا در حال خیاطی می‌دیدند یا در حال کتاب‌خوندن.تو آوازین خیاطی فقط برای آموزش به بچه‌ها نبود. خواهران مقدس به کمک بچه‌ها تو حجم انبوهی خیاطی می‌کردند و اینطوری بخش زیادی از هزینه‌های آوازین رو تامین می‌کردن. برای همین کار خیاطی از صبح تا شب به راه بود و کوکو هم با علاقه‌ی زیاد مدام کار می‌کرد و اونجا یه خیاط حرفه‌ای شده بود. کوکا شیش سال تو آوازین موند. رسم بود که دخترا وقتی هیجده ساله بشن از آوازین باید می‌رفتن و معمولا اونا رو به یک مرکز نگهداری دیگه منتقل می‌کردن ولی مسئولین آوازین وقتی ژولیا هیجده سالش شد اون منتقل نکردن. یه سال صبر کردند تا کوکو هم هیجده سالش بشه تا با هم منتقل‌‌شون کنن.روز تولد هجده سالگی کوکو، مادر روحانی مسئول اصلی آوازین، کوکو و ژولیا صداشون کرد و یه خبر عجیبی بهشون داد. خبری که برای همیشه مسیر زندگی کوکو رو تغییر داد. مادر روحانی گفت ما تونستیم با نامه‌نگاری خانواده پدریت رو پیدا کنیم. یکی از عمه‌هات حاضر شده و ژولیا رو با خواهر کوچکترش آدرین بفرسته به یک مدرسه شبانه‌روزی. چی شد؟ عمه بزرگ می‌خواست کوکو و ژولیا و عمه کوچیک رو بفرسته مدرسه‌ شبانه‌روزی مخصوص دخترهای بالای هیجده‌سال.برای همینم آدرین، یعنی عمه کوچیکه که همسن کوکو بود، رفت دنبالشون و با هم رفتم مدرسه‌ شبانه‌روزی. تو اولین تعطیلات دخترا سه تایی رفتن خونه‌ عمه خانم، عمه بزرگِ. از قضا عمه خانم خیاطی می‌کرد. خیاطی خوبیم بوده و بیشتر کلاه درست می‌کرد. کوکو با دیدن کلاه‌های عمه خانم گل از گلش شکفت. رفت بالا سرشون و با اجازه‌ عمه خانم چند تاشون به سلیقه‌ خودش درست کرد. بعد از آماده شدن کلاه‌ها عمه خانم از دیدن سلیقه‌ کوکو کلی کیف کرد. باورش نمی‌شد کوکو اونقدر بتونه خوب خیاطی کنه. ژولیا هم زود اومد وسط، گفت آره کوکو بهترین خیاط آوازین بود. اونجا کلی چیزای خوشگل درست می‌کرد.زندگی کوکو خواهرش ژولیا عمه‌ هم سن و سالش آدرین، دو سال تو مدرسه‌ شبانه‌روزی ادامه پیدا کرد تا اینکه کوکو و آدرین بیست سالشون شد و دیگه وقتی شده بود که از مدرسه بیان بیرون و مستقل بشن. ژولیا که دو سال بیشتر تو اون مدرسه مونده بود، تصمیم گرفت با پدربزرگ و مادربزرگ پدریش زندگی کنه و تو چرخوندن مغازشون به اونا کمک کنه. هر چقدر هم کوکو اصرار کرد ژولیا بیخیال، بیا با هم بریم زندگیمون رو خودمون بسازیم، اون قبول نکرد. ژولیا اصلا مث کوکو اهل چلنج و ریسک نبود. اون بعد از این همه بی‌کسی دنبال یه سقفی بود که مال خودش و خانوادش باشه تا با آرامش بتونه توش زندگی کنه.کوکو و آدرین هم با هم رفتن استخدام یه مغازه‌ فروش لباسی و جوراب شدن. اونجا از هفت صبح تا نه شب خیاطی می‌کردن. صاحبکارشون اتاق زیر شیروانی رو بهشون اجاره داده بود و هفته به هفته که اونا حقوقشون می‌گرفتن، مجبور بودن تقریبا دو سوم حقوقشون و برای اجاره‌ اتاق دوباره به صاحبکارشون برگردونن. البته درسته که شرایط خیلی سخت بود ولی بالاخره اونا باید از یه جایی شروع می‌کردن دیگه و کار تو اون مغازه و زندگی تو اتاق زیر شیروانی از بیکاری بهتر بود.بعد چند ماه، شنل به آدرین گفت اینطوری نمی‌تونیم رو آیندمون حساب کنیم. ما باید کار بهتری پیدا کنیم با درآمد بیشتر. اگه امروز این کارو نکنیم فردا دیره ولی مشکل این بود که اونا هر جای دیگه‌ای هم اگه می‌تونستن کار گیر بیارن خیلی حقوق بیشتری از اینجا نصیبشون نمی‌شد ولی خب اونا مجبور نبودند که فقط خیاطی کنن.شنل به آدرین پیشنهاد کار تو کافه سر خیابونو داد و بعد از کلی توضیح و خواهش موفق شد رضایت آدرینو جلب کنه. اون کافه معمولا پاتوق افسرای جوون بود که برای خوشگذرانی شبا اونجا جمع می‌شدن. دخترایی که تو کافه کار می‌کردند دو دسته بودن. یه دسته‌شون با لباس‌های پوشیده و آرایش ملایم وظیفه داشتند با افسران صحبت کنن و اونا رو به خوردن و نوشیدن بیشتر تشویق کنند و براشون شعر و آواز بخونن. یه دسته‌ دیگه از دخترها که آرایش بیشتری داشتن و لباس‌های باز می‌پوشیدن، خب کارشون چیز دیگه‌ای بود.البته که کوکو آدرین جزء دسته‌ اول بودن. اونا کارشونو شروع کردن و بعد از یه مدت کوتاه هم خیلی تو کافه محبوب شدن. مخصوصا وقتی اون دوتا باهم آهنگ معروف کوکو رو می‌خوندن و جمعیت هم باهاشون همراهی می‌کرد.کار تو کافه تو نگاه اول خیلی برای دخترا جذاب نبود. درآمدشم بیشتر به انعام‌های که می‌گرفتن وابسته بود. خیلی آش دهن سوزی نبود ولی بزرگترین شانس زندگی شنل تو همین کافه اومد سراغش. اتین بالزون «Étienne Balsan». اتین مرد بسیار پولداری بود که پونزده سالی هم از شنل بزرگتر بود. اتین تو کافه با شنل آشنا شده بود و چشمش بدجور اون گرفته بود.بعد از آشنایی شنل و اتین وضع زندگی شنل آدرین زیر و رو شد. بهتر از قبل غذا می‌خوردند. بهتر از قبل تفریح می‌کردند و بهتر از قبل با افسرا خوشگذرونی می‌کردن. تو همین گیرودار آدرین هم با یکی از همین افسرها آشنا شد و دوتایی یه دل نه صد دل عاشق هم شدن. اتین، تحصیل کرده‌ انگلیس بود و تو یه خانواده‌ مشهوری بزرگ شده بود. عاشق اسب بود و کلیم اسب داشت.رابطه‌ شنل و اتین، از روز اول رابطه‌ عاشق و معشوق نبود. شنل کاملا می‌دونست که هیچوقت نمی‌تونه با کسی مثل اتین که یکی از پولدارهای شناخته شده بود و خانواده‌ معروفی هم داشت ازدواج کنه و از طرفی خب هیچ وقت هم به اتین ابراز علاقه زیادی نمی‌کرد. شنل اتین رو دوست داشت ولی هیچ وقت عاشقش نبود و در کنار اینکه ازش خوشش میومد اتین بیشتر برای اون یک فرصت خوب بود.تقریبا دو سال از کار کردن دخترا تو کافه می‌گذشت که آدرین تصمیم گرفت با دوست پسرش ماریس به منطقه‌ای نزدیک پاریس بره. ماریس اونجا خونه زندگی مجللی داشت و خانواده‌اشو همه می‌شناختن. خانواده‌اش از این خانواده‌های سنتی اصل و نسب دار بودن. برای همین ازدواجش با آدرین به همین راحتیا نبود. خانوادش اصلا راضی نمی‌شدند اون با دختری که چند طبقه از پایین‌تره و تو کافه کار می‌کرده ازدواج بکنه.آدرین با علم به این موضوع با ماریس رفت پیش خونوادش. ماریس هم به آدرین گفته بود من به خونوادم معرفیت می‌کنم ولی یه چند وقتی باید تو خونه‌ مزرعه‌‌امون جدا بمونی. من تند تند میام بهت سر می‌زنم تا اینکه بتونم با خانواده صحبت کنم و راضیشون کنم که با هم ازدواج کنیم. اتین هم به شنل پیشنهاد داد که با هم به مزرعشون که اتفاقا اونم نزدیک پاریس بود برن و شنل بره پیش اون زندگی کنه.شنل هم که خب از خدا خواسته قبول کرد و رفت به کاخ هفتاد ساله اتین به نام کاخ رویال که وسط یک مزرعه بزرگ بود. اصطبل اسب‌های گرون قیمت داشت و خیلی رویایی و زیبا بود. اون زمان تو فرانسه اینکه مردهای پولدار معشوقه داشته باشند و هر چند وقت یکبار معشوقشونو عوض کنن خیلی چیز عجیبی نبود. شنل هم می‌دونست که جایگاهش پیش اتین بیشتر از یک معشوقه نیست. معشوقه که خب واقعا برای اتین جذاب بود. جسارتش، زیباییش، تیپ متفاوتش، همه‌ این‌ها برای اتین جذاب بود و اون از هم‌صحبتی با شنل لذت می‌برد و البته حتی اونم تو رابطش با شنل به چیزی بیشتر از یک معشوقه فکر نمی‌کرد.زندگی شنل با اتین تو کاخ رویال شروع شد. مهمونیای شبونه، نشست و برخاست با پولدارها و آدم معروف‌ها خوشگذرونی و سیگار پشت سیگار. شنل هم روزها خودش و سرگرم کلاه درست کردن می‌کرد و شب‌ها با بی‌میلی تو مهمونیای تکراری اتین شرکت می‌کرد. اتاقش پر شده بود از کلاه‌هایی که خودش درست کرده بود. یکی از زنان معروفی که گه گاهی به کاخ اتین سر می‌زد، هنرپیشه‌ تئاتر نسبتا معروفی بود به نام امیلین. از بین همه‌ مهمونایی که به کاخ رویال میومدن شنل با امیلین رابطه‌ نزدیکی برقرار کرده بود.امیلین معشوقه‌ قبلی اتین بود. زنی مهربون و پر جنب و جوش که برخلاف انتظار اصلا به شنل حسادت نمی‌کرد و باهاش ارتباط خوبی پیدا کرده بود. تو یکی از مهمونایی که اتین گرفته بود، شنل امیلین رو به اتاق خودش برد و کلاه‌هایی که درست کرده بود و به اون نشون داد. اون زمان مد بود دیگه. همه‌ زنا کلاه می‌ذاشتن. حتما شما تو این فیلما دیدید. از این کلاه‌های بزرگی که روش کلی تزئینات شلوغ داره و بعضیاشون سبد گل می‌ذاشتن روی کلاه و انگار مسابقه گذاشته بودند که هر چی شلوغ‌تر و گنده‌تر قشنگ‌تر.خانم‌ها همراه با این کلاه‌ها لباس‌های بلند چین‌دار شبیه لباس عروس می‌پوشیدند. از اونایی که کمر لباس اونقدر باریک بود که دنده‌هاشون رو به هم فشار می‌داد. تازه زیرش گن می‌پوشیدن و دیگه نفس کشیدن واسشون سخت بود ولی در هر صورت مد بود و همه‌ خانما این کارو می‌کردن ولی وقتی امیلین رفت به اتاق شنل که کلاهاشو ببینه، دید کلاه‌های اون خیلی ساده‌تر از کلاهی هستن که زنای دیگه سرشون می‌کنن. منتهی در عین سادگی خیلی خوش دوخت و قشنگ بودن. کلاه‌های شنل مثل تیپ خود شنل ساده بودن، راحت بودن و تو طراحیاشون خبری از دکور و شلوغ‌کاری کلاه‌های دیگه نبود.امیلین یه نگاهی به کلاه‌ها کرد و به شنل گفت نه قشنگن. بد نیستن. من کلاهتو ازت می‌خرم و استفادشون می‌کنم. شنل که انتظار همچین مشتری برای فروش اولش نداشت کلی ذوق زده شد. تازه امیلین گفت من دوستامم میارم اینجا ازت کلاه بخرن. همین کار کرد و اینطوری شد که شنل تو ۲۵ سالگی یه دوست صمیمی و یه مشتری به درد بخور برای خودش پیدا کرده بود. شنل همین که موفق شد چندتا دونه از کلاهاشو بفروشه از یه اتین که کمکش کنه مزون بزنه و تو مزون کلاه درست کنه و بفروشه ولی اتین فقط به این پیشنهاد شنل خندید و گفت زن که نباید تا وقتی مجبور نیست کار کنه. تازه اوناییم که مجبورن و کار می‌کنند اغلب تو کارشون ناموفقن.اتین اصلا راضی به حمایت مالی از شنل نشد. خودش که تقریبا همیشه بیکار بود. خیلی بیشتر از نیازش پول داشت و کار نمی‌کرد و با اسباش زندگی می‌کرد. هر از چندگاهی هم معشوقه‌ جدید می‌گرفت و با مهمونی و جشن و نوشیدن، روزشو سپری می‌کرد. دنبال دردسر نمی‌گشت. شنل هم این وسط بود دیگه. یه دختر خوشگل متفاوت که آزاری واسش نداشت. دوسش داشت ولی عاشقش نبود.شنل توی مهمونیا کمتر خودشو نشون می‌داد. تیپش با هم متفاوت بود. یه تیپ ساده با رنگ مورد علاقه‌اش مشکی. با هرکسی هم بر نمی‌خورد و به جز معاشرت گه گاه با امیلین تو مهمونی‌ها با هر کسی رابطه برقرار نمی‌کرد. تو یکی از مهمونیا شنل که مثل همیشه حوصله جمع تکراری مهمونا رو نداشت، به اصرار اتین قرار شد بیاد تو جمع. خب چون از قبل آمادگیشو نداشت و لباس حاضر نکرده‌بود، رفت سر وقت کمد لباس‌های اتین و شلوار اتین رو با یکی از بلوزاش ست کرد. یکی از کروات‌های اتین رو با قیچی برید و حالت داد و آویزون کرد رفت و مهمونی و این برای اولین بار بود که ملت می‌دیدن یه زن تو مهمونی رسمی شلوار می‌پوشه، اونم اینقدر شیک و مجلسی.انقدر این شلوار پوشیدن خانوما برای مردم عجیب بود که یه بار شنل رفت پارچه‌فروشی می‌خواست برای خودش پارچه بگیره که شلوار بدوزه وقتی به صاحب مغازه گفتش که به من پارچه‌ شلواری بده، صاحب مغازه تعجب کرد. گفت خانم اصلا صلاح نیست که خانم‌ها شلوار بپوشن. شنل جواب داد صلاح رو من می‌دونم نه شما. در کل درسته که شنل از زندگی تو اتاق زیر شیروانی اومده بود به کاخ رویال ولی به این چیزا راضی نبود و هیچ دوست نداشت روزشو مثل اتیان بیکار و بی‌عار طی کنه ولی خب خیلی هم کاری از دستش بر میومد. یه خیاطی بلد بود که اونم اتین حاضر نشده بود ازش حمایت کنه.اوضاع همین‌طور گذشت تا اینکه شنل با دومین مرد تاثیرگذار زندگیش آشنا شد. موسو آرتور کاپل «Arthur Capel» که دوستاش بوی «Boy» صداش می‌کردن. بوی یه نجیب‌زاده انگلیسی و دوست اتین بود که تو چند تا از مهمونیاش اومده بود و اینجوری با شنل آشنا شده بود و ارتباطشون در حضور اتین و با آگاهی اون داشت پررنگ‌تر می‌شد.اولین باری که دوتایی با هم رفتن بیرون بوی از اتین اجازه گرفت که شنل رو سوار ماشین کنه. اون زمان تازه ماشین به بازار اومده بود و شنل فقط عکس ماشینو تو روزنامه‌ها دیده بود و مثل هر آدم دیگه‌ای ذوق سوار شدن ماشین داشت. پس با هم رفتن و کلی خوش گذروندن.بعد از زمان کوتاهی شنل دید که نه ارتباطش با بوی مثل اینکه فرق می‌کنه. شنل بعد از اینکه از پدرش جدا شده بود دروازه دلش رو روی همه‌ مردا بسته بود و الانم داشت با مرد ثروتمندی زندگی می‌کرد که عاشقش نبود اما الان خودش عاشق و شیدای بوی می‌دید. دل زو باخته بود. بدم نباخته بود. وی اولین مردی بود که شنل داستان واقعی زندگیش رو براش تعریف کرد. بوی هم شنل دوست داشت. این وسطاتین که می‌دید اینا به هم نزدیک شدن خیلی مقاومتی نمی‌کرد. اون هنوز شنل رو دوست داشت ولی برای نگه داشتنش خودش و به آب و آتیش نمی‌زد.روزها همینطور پشت سر هم می‌گذشت و هر روز که می‌گذشت رابطه‌ بوی و شنل به هم نزدیک‌تر می‌شد و بیشتر به هم وابسته می‌شدن. تا اینکه یه روز بوی به شنل گفت با من میای پاریس؟ می‌خوام واست مغازه بگیرم و روی کارت سرمایه‌گذاری کنم. قبلشم با امیلین مشورت کردم و اونم گفته تو توی پاریس حتما موفق میشی. دیگه پاسخ شنل که کاملا مشخصه و احساسش قابل توصیف نیست. شهر آرزوها، شهر عشاق، سلام سلام پاریس.شنل میگه اگر بی‌بال به دنیا اومدی، مانع رشد بال‌هایت نشو. درسته که شنل بی‌بال به دنیا اومده بود ولی الان داشت بالاش درمیومد. شنل به اولین آرزوش رسیده بود. اینکه بتونه پاریس رو از نزدیک ببینه. آرزوی بعدیشم این بود که بتونه اونجا کار کنه که به لطف بوی تونست یک مغازه‌ کوچیکی با وام بانکی اجاره کنه. کار کردن تو پاریس اصلا آسان نبود. حتی برای امثال بوی و اتین پولدارم سخت بود که بخوان سرمایه‌ زیادی رو با ریسک بالا اونجا هزینه کنن.مغازه‌ شنل خیلی کوچیک بود ولی از اون بدتر محل زندگیش بود که اصلا وضعیت خوبی نداشت. بنده خدا بوی هم بیشتر از این نمی‌تونست حمایت کنه. شنل کارشو شروع کرد. از صبح تا شب فقط کلاه درست می‌کرد و سیگار می‌کشید. دیگه فضای کوچیک خونش گنجایش وسایل کار و زندگی شنل رو نداشت. تا اینکه یه نامه از طرف اتین واسشون التیام گفته بود می‌تونی از خونه‌ من تو پاریس استفاده بکنی. اونجا خالیه و تا زمانی که جای مناسب‌تری پیدا کنی می‌تونی اونجا بمونی. شنل هم وسایل کار و خرت و پرت و جمع کرد و رفت خونه‌ اتین.شنل یه نفرم که سابقه‌ خوبی تو فروشندگی کلاه داشت و می‌تونست با خودش مشتری‌های زیادی بیاره رو استخدام کرد. برای افتتاح مغازه همه چی خوب بود تا اینکه نامه‌ای از آدرین برای شنل اومد. آدرین، عمه‌ شنل رو فراموش نکردیم دیگه؟ رفته بود با معشوقش زندگی می‌کرد. به امید اینکه بتونه باهاش ازدواج کنه. تو نامه گفته بود ما هنوز وضعیتمون همونجوریه و بعد از این همه مدت هیچی تغییر نکرده. تو ادامه‌ نامه آدرین یه خبر بد هم برای شنل داشت. اون تو نامه نوشته بود ژولیا خواهرت مرده.گفتیم که بعد از جدا شدن شنل از ژولیا اون رفت و با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می‌کرد. یکم بعد ژولیا با یه افسر آشنا میشه و ازش باردار میشه ولی افسر گذاشته بود رفته بود و دخترو بی‌آبرو کرده بود. ژولیا هم به دنیا اومدن پسربچه‌اش خودکشی کرده بود. شنل بعد از کلی گریه و زاری جواب نامه آدرین رو داد و بهش پیشنهاد داد که اگه دوست داره بیاد پیش اون کار بکنه و علاوه بر این از آدرین خواسته بود که از اون یکی خواهرش به نام آنتوانت که ازش کوچکترم بود براش خبر بگیره. اگه می‌تونه بهش پیغام بده که برای کار بیاد پیشش.آنتوانت خواهر کوچک شنل اون موقع داشت تو همون خیاطی کار می‌کرد که چند سال پیش آدرین و شنل هم کار می‌کردن. دو روز مونده به افتتاح مغازه، آنتوانت با یه چمدون در دست جلوی مغازه‌ شنل ظاهر شد و شنل به کار و جای خواب داد. اوضاع فروش مغازه بد نبود. مشتری‌ها به تعدادشون اضافه می‌شد و فروشنده خبره‌ای هم که شنل استخدام کرده بود با خودش کلی مشتری آورده‌بود ولی فروش اصلا کفاف اجاره مغازه و وامی که گرفتن و حقوق پرسنل رو نمی‌داد. چند تا قسط بانکم عقب افتاده بود ولی خب شنل همچنان حمایت بوی رو داشت و بوی بهش اطمینان داشت که اون می‌تونه اوضاع درست کنه.بعد از مدتی شنل علاوه بر کلاه با همکاری آدرین که اومده بود پیشش کار می‌کرد، شروع کرد به طراحی و دوخت لباس‌های زنونه ولی مشکلی که داشت این بود که مغازش برای فروش لباس خیلی خیلی کوچیک بود. شنل شب و روز کار می‌کرد و تمام توانشو برای کارش گذاشته بود. بوی که دید دیگه خیلی شنل داره به خودش فشار میاره، یه سفر دو نفره خوب ترتیب داد. با شنل چند روزی رفتن استراحت. سفرم خیلی عالی بود و حسابی خوش‌گذشت.وقتی داشتم برمی‌گشتن خونه، نزدیکای مقصد که بودن شنل دید که بوی مسیر همیشگی نمیره. یکم که رفتم جلو روبروی یک ساختمون سفید با نمای آجری وایسادن و شنل گفت جریان چیه؟ با جواب داد پیاده شو می‌فهمی. شنل وقتی پشت سر بوی وارد مغازه پایین ساختمون شد. یهو صدای تشویق و سوت همکاراش و کارمنداش بلندشد. بوی برای شنل مغازه‌ جدید و بزرگتری رو تو جای بهتری اجاره کرده بود. انقد نگید خدا شانس بده یا خدا بده از این بوی‌ها. شنل تو مغازه‌ جدیدش خیلی موفق بود. اون علاوه بر فروش کلاه برای اولین بار لباس‌های کش‌باف رو مد کرد.لباس‌های کشباف با طرح‌های ساده و کدهای زنونه برای اولین بار مد می‌شدند و جایگزین کلاه‌های پردار و پرحجم و پیراهن‌های چین چین بزرگ و تنگ و شلوغ می‌شدن. طرح‌های شنل خلوت و ساده بود. وقتی طرحاش مد می‌شد، زنا علاوه بر اینکه داشتن مد جدید می‌پوشیدن از راحتی و آسایشی که تو لباساشون داشتن لذت می‌بردن.شنل ایده‌اش این بود که زن‌ها موجودات تزیئنی و عروسک نیستن که بخوان به خودشون هزارتا زحمت بدن و پدر خودشون در بیارن که خوش تیپ و زیبا باشن. می‌گفت زن‌ها باید در عین حال که از پوشششون لذت می‌برن تو لباسی که می‌پوشن راحت باشن و تو مغازه‌ جدیدش هم با طرح‌های جدید و قشنگش روز به روز به مشتریاش اضافه می‌شد ولی معمولا وقتی شما همه چیز رو تحت کنترل دارید و فکر می‌کنی که همه‌ کارها داره طبق برنامه پیش میره، زندگی اتفاق‌هایی رو برات رقم می‌زنه که بهت ثابت کنه نه بابا اینجوری که تو فکر می‌کنی نیست.برای شنل هم اوضاع داشت خوب پیش می‌رفت تا اینکه یک تلگراف از بوی براش رسید که توش سه تا جمله نوشته بود. «برای جنگ احضار شدم. مزون را نبند. دوستت دارم. بوی.» سه جمله ده کلمه و تمام. بوی گفته بود مزون رو باز نگه داشت ولی شروع جنگ جهانی اول باعث شده بود که اوضاع مالی اصلا خوب پیش نره. البته شنل می‌خواست حالا که جنگ شروع شده از این موقعیت استفاده کنه و برای زنانی که پشت جبهه کار می‌کنند یا از مصدومین نگهداری می‌کنند لباس‌های کشبافت راحت تولید کنه و همین کارم کرد.تو زمانی که همه‌ بیزینس‌ها به خاطر شروع جنگ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چنل این موقعیت رو برای خودش تبدیل به فرصت کرد و به جای اینکه کاسه‌ای چه کنم چه کنم دستش بگیره، یه فکر بکر کرد و کارش رو تو زمان جنگ هم پررونق‌تر از گذشته ادامه داد. آدرین هم که معشوقش رفته بود جبهه حسابی کمکش می‌کرد. البته آدرین همچنان با معشوقش ازدواج نکرده بود و همچنان داشت صبر می‌کرد.بعد از یک سال که از اعزام بوی به جنگ می‌گذشت اون تونست مرخصی بگیره و برگرده پیش شنل و دوتایی با هم یه سفر تفریحی عاشقانه برن. جایی که رفتند منطقه‌ای نزدیک مرز اسپانیا بود به نام بیاریتس «Biarritz». اونجا از اون منطقه‌هایی بود که معمولا پولدارها برای تفریح و خرید و گردش میومدن اونجا. همونجا شنل به پیشنهاد دوستایی که اونجا پیدا کرد تصمیم گرفت یه شعبه هم اونجا باز کنه و اینطوری با احتساب دو شعبه‌ دیگه‌ای که داشت این سومین شعبه شنل حساب میشد حجاب می‌شد که اتفاقا خیلی هم پردرآمدبود.وقتی از سفر برگشتن بوی مجبور شد برگرده به جبهه. البته قبل از بازگشتش سرمایه هنگفتی به حساب شنل ریخت تا اون بتونه کارش رو گسترش بده و شعبه‌های جدیدشو باز کنه. بعد از رفتن بوی شنل با کمک اتین که براش به هر بدبختی بود پارچه جور می‌کرد تونست مواد اولیشو جور کنه و سفارشات بیشتری قبول کنه. سفارشات اونقدر زیاد بود که شنل با وجود اینکه در مجموع سیصد کارمند و خیاط استخدام کرده بود ولی بازم فرصت تولید همه‌ اونا رو پیدا نمی‌کرد.شنل دیگه حسابی معروف شده بود. عکس خودش، طرح‌هاش تو مجلات مختلف اروپایی و آمریکایی چاپ می‌شد. شنل مغازه‌ها رو بزرگ و بزرگ‌تر می‌کرد و تونست تمام بدهی‌هاش به بوی به علاوه سودشون بهش برگردونه. بعد از تموم شدن جنگ و پیروز شدن جبهه فرانسه بوی که تو جنگ خیلی از خودش شجاعت نشان داده بود معروف شده بود. شنل هم که دیگه تو پاریس همه می‌شناختند و رابطه‌ این دو و عکساشون سوژه‌ همیشگی مطبوعات بود. بوی همچنان شنل رو دوست داشت می‌رفت لندن و هر وقت میومد پاریس مستقیم می‌رفت پیش شنل.گفتیم دیگه‌ بوی انگلیسی بود و همیشه پاریس نمی‌موند ولی کم‌کم شنل احساس کرد که داره یه چیزایی تغییر می‌کنه. بوی اون مرد همیشگی نیست. کمی بعد یه روز بوی به شنل گفت کوکو من دارم ازدواج می‌کنم. اسمش دیاناس. دختر لرده و خانواده‌هامون به این وصلت راضین. حقیقت اینه که همونطوری که شنل معشوقه‌ اتین بود، الانم معشوقه‌ بوی بود و امید به ازدواج با بوی نداشت. چون اصلا خانواده‌هاشون به هم نمی‌خورد. بوی اشراف‌زاده کجا، شنلی که تو یتیم‌خانه بزرگ شده کجا و این چیزا برای ازدواج حداقل اون زمان خیلی مهم بود ولی شنل امید داشت. امید داشت هر طور شده بتونه با بوی ازدواج کنه که البته بوی هیچ وقت بهش قول ازدواج نداده‌بود.در هر صورت شنل با شنیدن این خبر داغون شد. هیچ وقت حتی دوست نداشت به این روز فکر کنه. هیچ وقت کسی به اندازه‌ بوی دوست نداشت. واقعا عاشقش بود و الان که همه چیز داشت با از دست دادن بوی انگار همه چیزشو داشت از دست می‌داد. شنل مغرور سعی کرد جلوی بوی خیلی خودشو قوی نشون بده و غرورشو لکه‌دار نکنه و وقتی بوی داشت می‌رفت خیلی خشک و رسمی ازش خداحافظی کرد.بعد از رفتن بوی شنل ساعت‌های متمادی گریه کرد. گریه کرد. گریه کرد و به خودش قول داد که الان گریه می‌کنم ولی این آخرین باریه که به خاطرش گریه می‌کنم. این آخرین باریه که اجازه میدم اون یا هر مرد دیگه‌ای من رو انقدر خار و پریشون کنن. قسم می‌خورم دیگه همچین اجازه‌ای رو نه به اون نه به هیچ مردی نمیدم.یکم گذشت و خبر ازدواج و مراسم ازدواج بوی هم اومد. یه ماه بعد از ازدواج بوی هم همسرش باردار شد. شنل که الان ۳۶ سال داشت، وقت خودش رو بین سه تا مزونی که داشت می‌گذروند و تو کارش هر روز از روز قبل موفق‌تر بود. نفر بعدی که قرار بود شنل رو ترک کنه خواهر کوچکش آنتوانت بود که با یک افسر کانادایی آشنا شده بود و باهاش رفت کانادا. آنتوانت یادمونه دیگه؟ بعد از مرگ ژولیا شنل اونو آورده بود پیش خودش و الان که دیگه بزرگ شده بود علی‌رغم مخالفت شنل با یک افسر کانادایی آشنا شد و باهاش رفت کانادا و شنل تنهاتر از قبل شد.شنل یکی دو باری تو مهمونی و رستوران بوی کنار همسرش دید و حتی یه بار توی رستوران بوی بهش نزدیک شد و بهش ابراز علاقه کرد ولی خب شنل به خودش قول داده بود که دیگه کاری به کارش نداشته باشه و به بوی گفت دیگه هیچ علاقه‌ای بهت ندارم و اصلا تحویلش نگرفت. تحویلش نگرفت تا اینکه یه شب بوی با دو تا توله سگ به دست اومد دم خونه‌ شنل. شنل که درو باز کرد گفت چیه چی می‌خوای؟ گفت چون دیگه من دوست نداری این دوتا رو واست آوردم که شاید همدمت بشن از تنهایی در بیارن.شنل گفت نکنه زنت دیگه اینا رو نمی‌خواسته آوردین برای من. کات، ده دقیقه بعد شنل تو آغوش بوی غرق در بوسه، قول و قراری که با خودش گذاشته بود پر و این آغاز رابطه‌ دوباره‌ بوی با شنل بود. اونم در حالی که زن بوی هم می‌دونست اون میاد پاریس پیش شنل و حتی با وجود اطلاع از این ماجرا برای بار دوم هم حامله‌شد. بوی هم یه پاش لندن بود پیش زن و بچه‌اش یه پاشم پاریس بود ور دل شنل.چند ماهی به همین وضعیت گذشت. نزدیک تعطیلات سال نو بود. دقیق‌تر بگم یه روز مونده به آغاز سال ۱۹۲۰. بوی به شنل گفت مجبور سال تحویل پیش همسر و فرزندانش باشه ولی قول میده فردای سال تحویل برگرده پیشش. شنل هم بالاجبار قبول کرد و بوی رفت پیش خانواده‌اش. بعد از تحویل سال بوی که داشت با بوگاتی گرون قیمت خودش به سرعت به سمت پاریس حرکت می‌کرد، تو راه پاریس تصادف کرد و مرد. شنل عزیزترین کس زندگیش و تنها عشق زندگیش و به همین راحتی از دست داد.بعد از مرگ بوی شنل ذره ذره داشت آب می‌شد. به شدت لاغر و بی‌حوصله شده بود و مدام با کارمنداش دعوا می‌کرد. یه کاغذ جلوش گذاشته‌بود و روش می‌نوشت کاپل کوکو. اسم اصلی بوی کاپل بود دیگه. بعد هم حروف رو می‌نوشت. دو تا حرف سی در کنار هم به نشونه‌ کاپل و کوکو که بعدها نماد برندش شد. شنل از خونه‌ای که با بوی توش زندگی می‌کرد هم رفت به سوئیتی تو هتل معروف ریتز پاریس. تحمل اون خونه بدون بوی براش خیلی سخت بود ولی هرچه بود زندگی جریان داشت و شنل هم محکوم به زنده بودن بود.شنل دو تا راه برای خودش گذاشته بود یا اونم باید با بوی می‌مرد و یا باید راهی که با بوی شروع کرده بود به آخر می‌رسوند و شنل دومی را انتخاب کرد. یک سال بعد از مرگ بوی، تو یکی از مهمانی‌های همیشگی شب‌های پاریس شنل با پسری به نام دیمیتری که هشت سال از خودش جوان‌تر بود آشنا شد و دیمیتری شد معشوقه‌ جدید شنل. با این فرق که این بار شنل بود که خرج اونو می‌داد. تو یکی از خونه‌هاش بهش جا داد و هزینه‌هاش و هم می‌داد.نه اینکه دیمیتری بدبخت بیچاره باشه نه ولی خب شنل وضعش خیلی خوب بود و این همه پول رو باید یه جوری خرج می‌کرد دیگه. شنل انگار فقط یکی رو می‌خواست که بتونه با بودن کنارش حتی برای چند لحظه هم که شده به بوی فکر نکنه وگرنه دیمیتری برای شنل خیلی جذابیتی نداشت. برای همینم خیلی زود ازش خسته شد و رابطش با دیمیتری سرد شد ولی قبل از اینکه دیمیتری رو ترک کنه به کمک اون تونست با یکی از عطرسازهای بی‌نظیر روس آشنا بشه.شنل چند وقتی بود که بدجور دلش می‌خواست بتونه عطر هم تولید کنه. بازار عطر تو پاریس خیلی پررونق بود ولی از طرفی هم خیلی دست توش زیاد بود. هر روز برند جدید، عطر جدید و بوی جدید. شنل همش تو این فکر بود که بتونه یه کار متفاوت بکنه. یه عطر متفاوت تولید کنه که هم بوش خاص باشه هم قیمتش. براش اصلا مهم نبود قیمت تمام شدش چند در میاد. فقط می‌خواست منحصر به فرد باشه. داستان عطرو تو همین جا داشته باشید. دوباره بهش برمی‌گردیم. الان یه سر به خانواده‌ شنل بزنیم.قبلا گفتیم که ژولیا خواهر بزرگترش بعد از اینکه بچشو به دنیا آورد خودکشی‌کرد. تو همین سالی که شنل با دیمیتری آشنا شد، خواهر کوچکش آنتوانت هم مرد. یادتونه با معشوقش رفته بود کانادا؟ تو کانادا آنتوان با یه مرد. آرژانتینی دیگه آشنا میشه. عاشق هم میشن با هم فرار می‌کنن میرن آرژانتین. اونجا آنتوانت ازش باردار میشه. طرف قالش میذاره میره. آنتوانت هم بی‌پول و بی کس مریض میشه آنفولانزای اسپانیایی می‌گیره می‌میره.پسر ژولیا به اسم آندره که الان بزرگ شده بود، تحت حمایت شنل داشت درسشو می‌خوند و شنل کل هزینه‌ زندگیش می‌داد. از آندره جلوتر بیشتر می‌شنویم. شنل مقرری ماهیانه‌ای هم برای دو تا برادرش که سال‌ها بود اونا رو ندیده بود تعیین‌کرد. آدرین عمه‌اش که هم سن و سال خودش بود هم همچنان پیش شنل کار می‌کرد و منتظر بود معشوقش باهاش ازدواج کنه. احتمالا ما اگه می‌گیم طرف صبر ایوب داره، تو فرانسه باید بگن طرف صبر آدرین داره. هنوز منتظر بود و امید داشت.شیلی نزدیک چهل ساله شده بود و معروفترین طراح لباس پاریس بود که تولیداتش تو چند کشور دیگه به فروش می‌رسید. شنل تو چهل سالگی با موسیقی‌دان معروف روس آشنا شد. ایگور استراوینسکی «Igor Stravinsky» که به عقیده خیلی‌ها یکی از تاثیرگذارترین و مهمترین آهنگسازان قرن بیستم محسوب میشه. شنل ده سال قبل‌تر برای اولین بار تو اولین اجرایی که استراوینسکی تو پاریس گذاشته بود اونو دیده‌بود و حالا بعد از ده سال وقتی فهمید که اون می‌خواد برای اجرا بیاد پاریس و جایی برای موندن نداره و وضع مالی خوبی هم نداره از طریق یکی از دوستاش بهش پیشنهاد داد که می‌تونه بیاد تو یکی از خونه‌های من تو مزرعه‌ای نزدیک پاریس با خانواده‌اش بمونه.ایگور استراوینسکی هم قبول می‌کنه و با زن مریضش و بچه‌هاش پا میشه میاد پیش شنل. خیلی زود ایگور با وجود زن بیمار و چهار تا بچه عاشق شنل میشه. دیمیتری معشوقه‌ آخر شنل هم که به تازگی از زندگی او رفته بود بیرون. برای همین شنل هم نه نگفت و این دو نفر رابطشون شروع شد. همسر مریض ایگور هم از رابطشون مطلع شد ولی خب بدبخت کاری نمی‌تونست بکنه. اون داشت با بچه‌ها تو خونه‌ شنل زندگی می‌کرد و همسر خودش بود که شروع کننده‌ این رابطه بود.زندگی ایگور و زنش تیره و تار شد ولی رابطش با شنل هم خیلی پایدار نمود و بعد از اینکه کنسرت معروفشو تو پاریس برگزار کرد برای همیشه از شنل جدا شد و اسمش رفت کنار مردهای دیگه‌ای که در کنار شنل بودن ولی باهاش ازدواج نکردن.خب کمی قبل‌تر از علاقه‌ شنل به تولید عطر اونم به عطر منحصر به فرد گفتیم. شنل به عطرسازی که باهاش آشنا شده بود گفت که تمام توانشو بزاره و چند نمونه عطر آماده کنه تا اون یکیشون انتخاب کنه. یک چک هم بهش داد که فراتر از سطح توقع عطرساز بود و اونم با جون و دل و وسواسی که شنل می‌خواست مشغول به کار بود و یازده نمونه عطر برای شنل آماده کرد.شنل به ترتیب از آخر به اول شروع به تست کرد. عطر شماره‌ یازده نه بوش تنده، عطر شماره ده نه بوش کمه. به ترتیب روی هر عطری یه ایرادی می‌گذاشت تا این که رسید به عطر شماره‌ پنج. عطری که خود اساس هم مردد بود به شنل پیشنهاد بده چون هزینه‌ تولیدش خیلی بالا بود ولی خب اونم تو صف عطرها گذاشته‌بود. همچین که شنل عطر شماره‌ پنج رو بو کرد، گفت همینه. اونی که دنبالشم همینه. ارنست اون عطرسازه گفت خب چهارتای بعدی هم بو کنید. شاید اونا بهتر باشن ولی شنل گفت نه این همونیه که من می‌خوام.ارنست گفت ولی هزینه‌ تولید خیلی بالاست. شنل گفت هزینش مهم نیست. هر چقدر باشه می‌خوام و اینطوری بود که شنل تولید اولین عطرشو شروع کرد و چون عدد شانسش همیشه عدد پنج بود و این عطر هم اتفاقا پیشنهاد شماره پنج بود، اسم عطرش گذاشت شنل شماره پنج و دو حرف سی هم به یاد اسم خودش و اسم کاپل روی شیشه‌اش گذاشت. صدتا تولید اولشم همه رو هدیه داد. هدیه داد به مشتریای بزرگش که اونا استفاده کنن و پوزشو به دیگران بدن و بقیه هم خواهانش بشن و اینجوری بازاریابی عطرهاشو براش انجام بدن.تو فروشگاهش دستور داد همه‌ فروشنده‌ها فقط از عطر خودش استفاده کند. جوری که هر کس این بو رو هر جا حس کنه سریع تو ذهنش برند شنل تداعی بشه. با تولیدات مزون شنل و فروش بسیار موفق عطرهاش تعداد پرسنل شنل تو تمام تولیدی‌ها و مغازه‌هاش به دو هزار نفر رسید. ارنست عطرساز هم دیگه نمی‌تونست جوابگوی سیل عظیم سفارشات مشتریان شنل باشه و شنل با بزرگترین شرکت تولید کننده عطر و ادکلن تو پاریس شریک شد تا اونا عطراشو تولید کنن.شنل الان همه چیز داشت و تنها چیزی که می‌خواست یه همدم بود ولی هر چقدر که اون تو کارش موفق بود تو رابطه‌هاش ناموفق بود. شنل هر چی کارش پیشرفت می‌کرد و بیشتر پول در میاورد، بیشتر احساس تنهایی می‌کرد. تا اینکه در شب تولد چهل سالگیش با بندور آشنا شد. تولد چهل سالگی شنل وسط آب روی یک کشتی مجلل گرفته شده بود. شنل هر کسی که تو زندگیش می‌شناخت دعوت کرده بود تو اون مهمونی. از اون مهمونی‌هایی که تو روزنامه‌ها و مجلات در موردش صحبت می‌کنن و نقل محافل میشه.شنل تو مراسم تولدش از طریق یکی از دوستاش با بندور آشنا شد. این آقای بندور دو بار ازدواج کرده بود و الان تو مراحل قانونی طلاق همسر دومش بود. انگلیسی بود و خیلی هم از شنل پولدارتر بود. خیلی. اونقدری که وقتی شنل شب تولدش رفت روی عرشه‌ کشتی بندور که همون حوالی بود از تجملات کشتی دهنش باز مونده‌بود. خود شنل جزو پولدارای پاریس به حساب میومد ولی ثروت بندور خیلی بیش از این حرفا بود. بندور کلی از شنل خوشش اومد و براش کم نمی‌ذاشت. جواهرات، الماس، یاقوت، مروارید و هر چیز باارزش دیگه‌ای به شنل هدیه می‌داد تا بتونه دلشو به دست بیاره و به دست آورد.شنل رفت انگلیس و تسلیم رفتارهای عاشقانه بندور شد. روزنامه‌های انگلیسی عکسشونو تو صفحه‌ اول می‎زدن و بندر شنل به مهمونیاش دعوت می‌کرد و اونو به دوستاش معرفی می‌کرد. خیلی از مقامات کشوری انگلیس از دوستان نزدیک بندور بودند. از جمله وینستون چرچیل که اون موقع رئیس خزانه‌داری انگلیس بود. شنل به واسطه‌ بندور با چرچیل آشنا شد و این دو نفر با هم رابطه دوستانه‌ای برقرار کردند و معمولا تو مهمونی‌ها و مراسم همشم هم‌صحبت هم بودن.همون سالی که شنل با بندور آشنا شد، طرح پیرهن‌های کوتاه مشکی اون مد سال شناخته شد و عطر شماره پنجش هم یکی از پرفروش‌ترین عطرهای جهان شد. دیگه آوازه‌ شنل جهانی شده بود. حتی یکی از استودیوهای معروف هالیوود بهش پیشنهاد یک و نیم میلیون دلاری داد تا شنل بره اونجا براشون لباس طراحی کنه که شنیدم قبول کرد.اون به هر چیزی که می‌خواست تو پاریس رسیده بود. تهش یک همدم می‌خواست که اونم پیدا شده بود. پس دیگه کجا بره؟ اون منتظر پیشنهاد ازدواج بندور بود و هر روز حس می‌کرد که این اتفاق نزدیک و نزدیک‌تره. شنل و بندور حتی تو بندر مونت کارلو «Monte Carlo» یک عمارت بزرگ و اشرافی هم خریدن که البته با اصرار شنل، شنل بود که پولش و داد. اونا تصمیم گرفتن اونجا خونه‌ تنهایی‌شون باشه تا بتونن سال‌ها با همونجا تو آرامش زندگی کنن.چند سالی از رابطه‌ شنل با بندور گذشته بود. همه چیز خوب بود و دیگه واقعا وقت ازدواج بود. تا اینکه شنل تو روزنامه‌ها عکس بندور رو با یک زن دیگه دید. شنل ۴۶ ساله انگار دنیا رو سرش خراب شد. وقتی رفت و با بندور صحبت کرد. بندر بهش گفت تو واقعا فک کردی که من و تو قراره باهم و جملشو نیمه‌کاره گذاشت. حقیقت این بود که هیچ وقت بندور به شنل قول ازدواج نداده بود ولی هیچ وقتم نگفته بود که نمی‌خواد این کارو بکنه و حالا می‌خواست با یک دختر از یکی از خانواده‌های بزرگ انگلیس ازدواج کنه و شنل باز هم مثل گذشته و مثل همیشه تنها شده‌بود.تو همین دوران بود که بازار سهام آمریکا سقوط کرد و رکود اقتصادی از آمریکا شروع شد و کمتر از یک سال به پاریس هم رسید. از آمریکا گزارش می‌رسید که بعضی از سرمایه‌دارهایی که زندگیشون رو تو سقوط بازار سهام باخته بودن خودکشی می‌کردند تا مجبور نباشند زیر بار فقر برن. وضعیت کار شنل هم مثل همه‌ بیزینس‌های دیگه تحت تاثیر رکود اقتصادی قرار گرفت.از آمریکا مجدد برای شنل پیشنهاد اومد که برای طراحی لباس بره اونجا. با توجه به کاهش درآمد مزون‌ها و کاهش سفارشات شنل پیشنهاد یک میلیون دلاری اونا رو قبول کرد. چند وقت قبلش پیشنهاد یک و نیم میلیون دلار بود ولی الان شده بود یک میلیون دلار ولی باز شنل قبول کرد. البته با این شرط که کارهاش رو تو پاریس بکنه و مجبور نباشه کل یک سالی که قرارداد بسته بود رو تو آمریکا بگذرونه. چنان کارشو شروع کرد ولی اصلا موفقیت پاریس رو تو آمریکا نداشت و برای اولین بار بود که شنل تو کارش شکست می‌خورد.تو دورانی که همش خبر بد میومد یه اتفاق خیلی شیرینم افتاد. بالاخره بعد از نزدیک به سی سال آدرین با معشوقش ازدواج کرد. اصلا داستان زندگی و عشق و عاشقی آدرین خودش یه اپیزود جدا می‌خواد. سی سال منتظر بودن و در نهایت به هم رسیدن. با رفتن آدرین شنل بیشتر از همیشه احساس تنهایی می‌کرد و از ته دل دوست داشت که اونم یکی رو داشته باشه که تو دوران پیری بتونه باهاش روزاش رو سپری کنه. دیگه سطح توقعشم آورده بود پایین ولی بازم کیس مناسبش پیدا نمی‌کرد تا اینکه با مردی به نام آیریو آشنا شد.آریو جواهرفروشی داشت. یه مجله رو هم مدیریت می‌کرد. وضع مالی متوسطی داشت و تنها مشکلش این بود که زن داشت که اونم بعد از چند وقتی که با شنل خوش گذرونی کرده آشنا شد و ازش خوشش اومد زنشو طلاق داد و خیلی سریع به شنل پیشنهاد ازدواج داد. آریو اولین مردی بود که رسما به شنل پیشنهاد ازدواج می‌داد و شنل هم سریع قبول کرد. شنل با کمک آیریو رفت و کار طراحی جواهرات و بدلیجات و این کارشم مثل همه‌ کارای دیگش گرفت.حتی تو دورانی که مردم خیلی وضعیت مالی خوبی نداشتن اون کارش رونق داشت. چون دقیقا می‌دانست چه کاری رو چه زمانی انجام بده. اون دیگه الان پنجاه ساله شده بود و آخرین چیزی که می‌خواست آرامش در کنار همدمش بود که اونم تقریبا بهش رسیده بود. قرار مدار ازدواجم با آیریو گذاشت ولی ولی آیریو مرد. آیریو تو ۵۲ سالگی تو زمین تنیس خونه‌ شنل سکته‌ قلبی کرد و قبل از اینکه بتونه با شنل ازدواج کنه مرد. شنل های‌های گریه می‌کرد. البته معلوم نبود برای آیریو گریه می‌کنه یا برای بخت سیاه خودش.شنل شب‌ها فقط با آرام‌بخش می‌تونست بخوابه و اگه یه شب قرصاشو نمی‌خورد خوابش نمی‌برد. اوضاع به همین منوال گذشت تا اینکه هیتلر مسیر زندگی کل مردم اروپا و شاید مسیر زندگی همه‌ مردم جهان را عوض کرد. جنگ جهانی دوم شروع شد .وقتی جنگ شروع شد، شنل ۵۶ سالش بود. چند ماه قبل‌ترش تو دیداری که با چرچیل داشت، چرچیل بهش گفته بود آماده باش که بتونی سریع اروپا را ترک کنی. جنگ خیلی نزدیکه ولی شنل هم مثل خیلیای دیگه حرفای چرچیل رو جدی نگرفت. بعد از شروع جنگ، شنل هم جزو اولین صاحب برندهایی بود که کار و کاسبیشو تعطیل کرد. ارتش هیتلر که ارتش نبود. انگار پیک موتوری بود. با سرعت پیک پیشروی می‌کرد و شهر به شهر و کشور به کشورو می‌گرفت و دیگه نوبت فرانسه بود.تو اپیزودهای داستان زندگی چرچیل و داستان زندگی هیتلر جزئیات جنگ جهانی رو مرور کردیم. اگه دوست داشتید گوش کنید. هیتلر به پاریس رسید. بخش زیادی از مردم پاریس که یا پولشو داشتن یا جایی خارج از پاریس داشتند از شهر فرار کردند و شنل هم یکی از اونا بود. وقتی از هتل محل اقامتش درخواست کرد که براش راننده بگیرن مجبور شد حقوق دو سال یک راننده رو بده تا بتونه اونو ببره به جنوب فرانسه. وسط راه که بنزین ماشینشون تموم شد، شنل مجبور شد پول یه تیکه جواهرات رو به جای چند لیتر بنزین بده تا به مقصد برسه.جنوب فرانسه امن‌تر از سایر قسمت‌هاش بود و شنل رفت اونجا که ببینه تکلیف جنگ چی میشه؟ مقصد شنل خونه‌ خواهرزاده‌اش آندره بود. البته آندره هم مثل خیلیای دیگه رفت جبهه و دیگه نه زن و بچش و نه شنل ازش هیچ خبری نداشتن. شنل چند وقتی خونه‌ خواهرزاده‌اش بود تا اینکه تصمیم گرفت به پاریس برگرده. او می‌خواست به بهونه‌ خبر گرفتن از سرنوشت آندره هم که شده برگرده پاریس. وقتی هم که همسر آندره گفت خطرناکه برنگرد، اون گفت من نزدیک ۵۸ سالمه. برای اسیر شدن زیادی پیرم. کسی کاری به کارم نداره.شنل برگشت پاریس. حالا این که با چه بدبختی برگشت و چیا تو سفرش دید به کنار، وقتی رسید پاریس مستقیم رفت همون هتل ریتز که سال‌ها تو یکی از سوئیت‌هاش داشت زندگی می‌کرد. قبل از رفتنش پول کرایه چند ماه اتاقشم پیش پیش داده‌بود. شنل با وجود چندین ویلا و آپارتمان جایگاه اصلیش تو سی سال گذشته سوئیت هتل ریتز بود ولی الان که برگشت دید هتل هم مثل همه‌ جاهای دیگه به اشغال آلمان‌ها دراومده. جلوی در هتل ازش برگه‌ ورود خواستن که اون نداشت ولی مدیر هتل تا شنل رو دید اومد جلو و با صحبت با افسری که مسئول هتل بود تونست شنل رو بیاره تو و یه سوئیت دیگه بهش بده.شنل هم رفت دوش گرفت. یکی از اون لباس‌های مشکی زیبای همیشگیش پوشید و برای شام رفت به رستوران هتل. تو رستوران نصف آدما نظامیای بالا رتبه آلمانی بودند و نصف دیگه همون آدمایی که شنل شب‌های دیگه هم اونجا می‌دید. اون شب شنل با چند تا از نظامی‌های آلمانی که برای عرض ادب و هم‌صحبتی با مادمازل شنل پیشش میومدن آغاز شد که مهم‌ترین اون‌ها مرد آلمانی‌اس بود به نام بارون‌هانس «Hans Baron» که دوستاش بهش می‌گفتن اشپات به معنی گنجشک.از قضا این آقای گنجشک از خیلی وقت پیش شنل رو می‌شناخت و حتی تو مهمونی بزرگ چهل سالگی شنل که تو کشتی گرفته بود هم شرکت کرده بود و وقتی نشونی‌های اون موقع رو داد شنل هم به یادش آورد و سرتون درد نیارم. اینطوری بود که تو بحبوحه جنگ جهانی دوم و اشغال پاریس شنل تو ۵۸ سالگی با گنجشک آشنا شد و رابطشون با هم از همون شب شروع شد. بله ۵۸ سالگی و آغاز رابطه‌ جدید این بار با گنجشک.شنل از گنجشک و هر کس دیگه‌ای که می‌دید سراغ خواهرزاده‌اش آندره را می‌گرفت. روزها و ماه‌ها پشت سر هم میومد و می‌رفتند ولی هیچ‌کس از او خبری نداشت. اوضاع پاریس اصلا خوب نبود. مردمی که تا دیروز تو رستوران‌های شیک می‌نشستن غذا می‌خوردن، الان داشتن تو زباله‌ها دنبال ته مونده‌ غذاها می‌گشتن.شنل مدام چهره‌ همسر آندره میومد جلوش که شنل بهش قول داده بود آندره رو سالم برمی‌گردونه ولی خبری از اون نبود که نبود. گنجشکم که دیگه شب و روزش با شنل سپری می‌شد بهش قول داده بود که اگه آندره زیر سنگم باشه پیداش می‌کنه و البته این کارم کرد. بالاخره پیداش کرد. آندره اسیر شده بود ولی همین که زنده بود برای شنل خبر خوبی بود و شنل حاضر بود برای آزاد کردنش هر کاری بکنه ولی هیچکس نمی‌تونست حدس بزنه که شنل مجبوره چه کارایی بکنه.داستان این بود که گنجشک با همکاری یه سری از افسرهای عالی‌رتبه دیگه، دنبال این بودن که بتونن بدون اطلاع هیتلر با چرچیل وارد مذاکره بشن و به جنگ پایان بدن. تلفات زیاد جنگ و خون‌های زیادی که ریخته شده بود، اونا رو به این فکر انداخته بود که تا دیر نشده باید جنگ رو تموم کنن و می‌خواستند با واسطه بتونن با چرچیل مذاکره کنن ولی هیچ کسی رو نداشتن که هم با چرچیل رابطه‌ نزدیکی داشته باشه و هم این که بتونن رازشون باهاش در میون بذارن، هیچ کس به جز شنل.اونا می‌دونستن که شنل یکی از دوستان نزدیک چرچیله و با توجه به رابطه‌ نزدیکی که گنجشک باهاش داشت شنل بهترین گزینه بود. حالا اینکه گنجشک با این نیت به شنل نزدیک شده بود و یا بعد از آشنایی با اون اونو انتخاب کرده بود و هیچ وقت کسی نفهمید برنامه این بود که قرار بود چرچیل به زودی با استالین و روزولت تو تهران جلسه داشته باشند و از اونجا چرچیل بره تونس و از تونس هم بره مادرید. حالا اینا باید خودش به مادرید میرسوند و وقتی چرچیل میومد اونجا از طریق سفارت بهش پیغام می‌داد و در نهایت باهاش دیدار می‌کرد و نامه‌ای که گنجشک و هم‌تیمی‌هاش آماده کرده بودن به چرچیل می‌داد و باهاش در مورد پایان دادن به جنگ صحبت می‌کرد.در مقابل به شنل قول داده شده بود که قبل از ماموریت می‌تونه بره برلین و با آندره تو زندان ملاقات کند و بعد از ماموریت هم اونا هر طور شده آندره را آزاد می‌کنند. شنل هم قبول کرد. رفت برلین و آندره‌ای که پوست و استخوان شده بود و ملاقات کرد. آندره تو زندان سل گرفته بود و حال و روزش افتضاح بود. شنل بعد از ملاقات با آندره و قول دادن به اون که به زودی آزادت می‌کنم، بلافاصله از برلین برگشت و عازم مادرید شد و رفت اونجا و منتظر موند که چرچیل بیاد مادرید ولی چرچیل از تهران رفته بود تونس و اونجا به شدت مریض شده بود و سفر مادریدش و دیدار با ژنرال فرانکو را کنسل کرده‌بود و اینطوری نقشه‌ اونا هم نقش بر آب شده بود و شنل ۶۱ ساله هم برگشت پاریس.هر روز که از جنگ می‌گذشت، احتمال شکست آلمان بیشتر می‌شد. پایان آغاز شده بود. با ورود اولین سربازهای ارتش فرانسه برای بازپس گیری کشورشون به شمال فرانسه، آلمانی‌ها که شکستشون حتمی می‌دیدند یکی یکی از پاریس رفتند و گنجشک هم پر کشید رفت آلمان.قبل رفتنشم به شنل پیشنهاد داد که با من بیا بریم آلمان. اینجا بعد از اینکه ارتشیان بیان هر کسی که به آلمان‌ها رابطه داشته کشته میشه ولی آخر عمری دل کردن از پاریس برای شنل غیرممکن بود و اون موند پاریس و خودش رو آماده‌ بدترین اتفاقا کرد. طبق پیش‌بینی‌ها بعد از اینکه آلمان‌ها رفتن و کشور آزاد شد، وقت تسویه حساب با کسایی شد که تو این مدت با آلمان‌ها رابطه برقرار کردن. همه‌ زنای جوونی که با افسران آلمانی رابطه داشتن دونه دونه دستگیر می‌شدند. موهای سرشون از ته تراشیده می‌شد و لخت تو شهر می‌چرخوندنشون.شنل تو سوئیت هتل ریتز منتظر دستگیریش بود و همین اتفاق هم افتاد. دو تا مرد جوون اومدن اون و به اداره امنیت بردند. بعد از اینکه اونجا کلی بازجوییش کردن، برخلاف انتظار بازجو اومد و گفت مادمازل شنل شما آزادین که برین. شما خیلی شانس دارین که دوستان رده بالا و تاثیرگذاری دارید اما یه چیزی رو بدونید. درسته که از چنگ ما در رفتین ولی مردم ول کنتون نیستن. بهتره هر چه زودتر از کشور برید. دقیقا معلوم نشد که چه کسی ضمانت شنل رو کرده بود ولی احتمال خیلی زیاد خود چرچیل واسطه شده بود که بهش کاری نداشته باشن.شنل رفت سوئیس و ده سال بعدی زندگیشو اونجا گذروند. گنجشکم که تونسته بود از دست دشمنانش فرار کنه رفت سوئیس پیش شنل و یه مدتی هم پیش اون بود. آندره خواهرزاده‌ شنل هم از زندان آزاد شد و برگشت پیش زن و بچه‌اش و آدرین هم تا آخر عمر در کنار همسرش با عشق زندگی کرد ولی برای خود شنل این پایان ماجرا نبود.شنل بعد از ده سال دوری از پاریس در ۷۱ سالگی با ارائه‌ یک سری تازه از طرح‌هاش برگشت پاریس. با توجه به روابطش با آلمان‌ها تو زمان جنگ محبوبیتش تو پاریس کمتر شده بود ولی خب ده سالم از اون موضوع گذشته بود. هرچی که بود از طرح‌های شانل خیلی تو فرانسه استقبال نشد و زن‌های پاریس طرح‌های جدید دیور رو بیشتر می‌پسندیدن ولی تو آمریکا و چند کشور دیگه طرح‌های شنل باز هم مورد استقبال قرار گرفت و مد روز شد.در طول تاریخ هیچ طراحی در عالم مد و لباس این همه سال تو اوج نبوده و هیچ عطری پرفروش‌تر از عطر شماره پنج اون نبوده. شنل تا روزهای آخر عمرش کار کرد و خودش از دست و پا ننداخت. اون حتی سنگ قبر خودشم طراحی کرد. طرح مزین به نمای پنج سر شیر که نماد عدد شانسش عدد پنج بود. کوکو شنل دهم ژانویه سال ۱۹۷۱ در ۸۷ سالگی تو سوئیت محل اقامتش در هتل ریتز در حالی که مثل همیشه تنها بود از دنیا رفت و در سوئیس به خاک سپرده شد.اپیزود بیست و یکم پادکست رخ رو شنیدید که با همکاری غزال قبادی و انوشه شهیدی تولید شده. اگه اطلاعات بیشتری خواستید من کتاب مادمازل شنل نوشته‌ سی دبلیو گورتنر «C.W. Gortner» رو بهتون پیشنهاد میدم. سپاس از تمام شما عزیزانی که پادکست رخ رو گوش می‌دید و اون رو به دوستانتون معرفی می‌کنید و اینطوری از ما حمایت می‌کنید.به امید دیدار امیر سودبخش اردیبهشت ۱۴۰۰بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/مادمازل-شنل-|-داستان-زندگی-کوکوشنل-id2748108-id376004274?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%84%20%D8%B4%D9%86%D9%84%20%7C%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%DA%A9%D9%88%DA%A9%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%84-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Tue, 14 Mar 2023 16:19:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر جبر؛ داستان زندگی میرزاخانی</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C-ef8huqieqmai</link>
                <description>سلام. سال نوتون مبارک. به پادکست رخ خوش اومدید. من امیر سودبخش هستم و شما به اپیزود شماره‌ بیست، دومین اپیزود میانی پادکست رخ که در فروردین ۱۴۰۰ منتشر میشه گوش میدید. تو هر شماره از پادکست رخ شما با زندگی کسایی آشنا می‌شید که بخشی از تاریخ رو رقم زدن. اپیزود دختر جبر، داستان زندگی بانو مریم میرزاخانی.قبل از شروع داستان لازمه توضیح بدم که ما تو پادکست رخ تو اپیزودهای میانی داستان زندگی کسانی رو روایت می‌کنیم که گرچه بسیار تاثیرگذار و نامی بودن ولی یا منابع زیادی راجع به داستان زندگیشون نیست مثل اپیزود رودکی و یا زندگیاشون اونقدر حادثه و پستی بلندی نداشته که بخوایم یه اپیزود کامل رو بهشون تخصیص بدیم وگرنه از لحاظ ارزش و اعتبار داستان زندگی کسایی که تو اپیزودهای میانی کار میشه به هیچ عنوان از مابقی اپیزودها کمتر نیست. تازه اگه بیشتر نباشه و از اونجایی هم که ما سعی می‌کنیم تو هر دقیقه از پادکست اطلاعات جدید و جذابی به شما بدیم، پس نمیایم الکی زمان اپیزود طولانی کنیم و داستان رو کش بدیم. https://virgool.io/@rokhpodcast/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%81%D8%B1%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D8%AF-vjvfzjfzojzf خب همونطور که از قبل قولش داده بودیم تو سه‌گانه‌ زنانه پادکست رخ، قراره شما با داستان زندگی سه بانوی تاثیرگذار آشنا بشید. اولین نفر که فروغ فرخزاد بود و اپیزودشم منتشر شد و الان قراره شما به داستان زندگی نفر دوم پروفسور مریم میرزاخانی گوش بدید. داستانی پر از افتخار، پر از تلاش و بسیار عبرت‌آموز.مریم سال ۱۳۵۶ تو تهران به دنیا اومد. پدرش احمد آقای میرزاخانی آدم بسیار متشخص، دست به خیر، مهندس سرشناس برق و رئیس هیئت مدیره‌ موسسه‌ خیریه رعد بود. مریم سومین فرزند خانواده بود و دو برادر و یک خواهر هم داشت. دوران کودکیش مثل بقیه بچه‌های هم رده خودش بود. وقتش رو معطوف به درس و مشق می‌کرد. تو دوران راهنمایی مریم با رویا بهشتی دوست‌ شد. از رویا تو این اپیزود زیاد یاد می‌کنیم.رویا صمیمی‌ترین دوست مریم بود. از اون دوستای جون جونی که از خواهرم به هم نزدیکترن. این دو نفر کل دوران راهنمایی و دبیرستان رو تو یه کلاس کنار هم نشستن. اینکه یه دوست خوب چقدر می‌تونه رو تربیت و سرنوشت آدم تاثیر داشته باشه رو تو این رابطه قشنگ میشه دید. از نظر من که نقش دوستان تو تربیت بچه‌ها حتی شاید بعضا از نقش پدر و مادرم پررنگ‌تره. چون بچه‌ها تاثیرپذیر‌شون از دوستاشون به مراتب بیشتر از والدینشونه. مریم و رویا دوران راهنمایی رو با هم تموم کردن.رویا تعریف می‌کنه میگه: «تو دوران راهنمایی مریم یکی از بدترین نمراتش رو تو ریاضی آورد. از بیست شده بود شونزده. اصلا به ریاضی علاقه‌ای نداشت. به جاش به شدت اهل مطالعه و کتاب بود».مریم تاریخ تولد همه‌ بچه‌های کلاس رو یادداشت کرده بود. روز تولد هر کی که می‌رسید یه کتاب بهشون هدیه می‌داد. مریم می‌گفت: «اون دوران بیشتر دوست داشتم که بزرگ شدم نویسنده بشم و هر کتابی که به دستم می‌رسید می‌خوندم». مریم داستان زندگی زنان موفق دنبال می‌کرد و تحت تاثیر مادام کوری «Curie» و هلن کلر «Helen Keller» قرار گرفته بود. احتمالا خیلی از شماهایی که پادکست رخ رو دنبال می‌کنید داستان زندگی عجیب هلن کلر رو تو اپیزود هشتم شنیدید. داستانی که آدم رو واقعا به فکر فرو می‌بره و مریم هم تحت تاثیر زندگی هلن کلر قرار گرفته بود.تو دوران تحصیلاتشون مریم و رویا هر دوتاشون جزو شاگرد اولای مدرسه بودن. برای همین بعد از پایان دوره‌ راهنمایی تو امتحان ورودی دبیرستان فرزانگان شرکت کردند و جفتشونم قبول شدن. دبیرستان فرزانگان اون زمان تنها دبیرستانی بود که مخصوص دخترهای تیزهوش بود. برای ورود بهش هم باید آزمون ورودی می‌دادی که مریم رویا آزمون دادن قبول شدن. تو دوران دبیرستان مریم با تشویق برادر بزرگ‌ترش آرش کم‌کم به ریاضی علاقه‌مند شد.مریم حس پیدا کردن جواب مسائل رو خیلی دوست داشت. می‌گفت بهترین لحظات عمرم موقعیه که میگم آهان پیداش کردم و جواب حل مسائله رو پیدا می‌کنم. مریم تو ریاضی اونقدر پیشرفت کرد که مسائل را نه تنها حل می‌کرد بلکه یک مسائله رو با چند روش مختلف حل می‌کرد.تو دوران دبیرستان که بودن یه دوره‌ مسابقات بزرگ ریاضی تو اصفهان برگزار می‌شد و مریم و رویا هم از مدرسه خواستن که تو این مسابقات شرکت کنن. با اینکه کلی استعداد درخشان ریاضی پسر تو این دوره از مسابقات شرکت کرده بودن ولی نفرات اول و دوم مسابقات مریم و رویا بودن و این برای اولین بار بود که نفر اول این مسابقات یک دختر می‌شد.دبیرستان فرزانگان که متوجه استعداد و البته تلاش زیاد این دو نفر شده بود، از تیم المپیاد جهانی درخواست کرد که برای المپیاد جهانی ریاضی هنگ کنگ از طرف ایران این دو نفر هم شرکت کنن ولی یه مشکل بزرگ وجود داشت. اونم این بود که همیشه اونایی که سال سوم دبیرستان بودن معمولا تو المپیاد شرکت می‌کردند. چرا؟ مشخصه دیگه که شانس پیروزی‌شون بیشتر بشه ولی مریم و رویا تازه سال دوم دبیرستان رو شروع کرده بودند. برای همین هم مسئولین دبیرستان فرزانگان کلی تلاش کردن که بتونن مریم و رویا را اعزام کنند و البته که آخر سر هم موفق شدن.تو مسابقات جهانی ریاضی هنگ کنگ که اکثریت مطلق شرکت‌کننده‌ها پسر بودن، حضور مریم و رویا خیلی جلب توجه می‌کرد و البته که احتمالا خیلی هم جدی گرفته نمی‌شدن. مسابقات برگزار شد و نتایج اعلام شد. نفر اول مسابقات جهانی ریاضی مریم میرزاخانی از ایران، نفر دوم مسابقات جهانی ریاضی رویا بهشتی از ایران.خبر قهرمانی این دو دوست در سراسر دنیا پخش شد و توجه همه رو جلب کرد. مریم تونسته بود از ۴۲ امتیاز ممکن ۴۰ امتیاز رو به دست بیاره و قهرمان بشه و البته این پایان ماجرا نبود و اونا قبل از شروع دانشگاه یک سال دیگه هم فرصت داشتند که تو المپیاد شرکت کنن. المپیاد جهانی سال بعد یعنی سال ۹۵ قرار بود تو کانادا برگزار بشه.این بار رویا تو رشته‌ کامپیوتر شرکت کرد و تونست مدال برنز مسابقات را به دست بیاره ولی مریم مجدد تو همون رشته‌ ریاضی شرکت کرد. اون می‌خواست ثابت کنه که قهرمانی یک دختر تو مسابقات جهانی ریاضی اتفاقی نبوده.مسابقات با کلی استرس برای مریم که فقط هیجده سالش بود شروع شد. چشم همه‌ ریاضی‌دان‌های دنیا به نتایج این دوره از مسابقات بود. نتیجه‌ای که شاید هیچ کس نمی‌تونست اون پیش‌بینی کنه. گوینده‌ مسابقات نتایج اعلام کرد و گفت: «برای اولین بار در طول تاریخ مسابقات جهانی یک دختر موفق شد با کسب امتیاز کامل ۴۲ از ۴۲ امتیاز ممکن قهرمان مسابقات جهانی ریاضی بشه. خانم مریم میرزاخانی از ایران».گرفتن امتیاز کامل از مسابقات جهانی مریم را به یک اسطوره و یک الگو برای تمام دختران هم سن و سال خودش تو دنیا تبدیل کرد. طبق قانون کسایی که تو المپیادهای جهانی مقام می‌آوردن می‌تونستن بدون امتحان ورودی تو دانشگاه شریف هر رشته‌ای که بخوان تحصیلاتشونو ادامه بدن. مریم و رویا هم تو رشته‌ ریاضی با هم ادامه تحصیل دادند و این دو نفر با هم کتابی رو هم به نام «نظریه اعداد» منتشر کردند که این کتاب رفرنسی شد برای تمام کسانی که بعد از مریم می‌خواستن تو المپیاد شرکت کنن.علاوه بر این مریم معلم بچه‌های المپیادی هم شده بود. تو دانشگاه شریف وقتی اونا داشتن دوره‌ کارشناسی رو می‌گذروندن یه اتفاق بسیار تلخ یا بهتره بگم یک فاجعه مردم ایران و مردم جهان را برای همیشه از داشتن چند استعداد برتر و نخبه محروم کرد.داستان این بود که مریم و رویا با تیم دانشگاه شریف برای شرکت در کنفرانس و مسابقات ریاضی دانشجویی به اهواز سفر کرده بودند و خب طبق معمول تیم سه نفره‌ای که مریمه هم یکیشون بود اول شدن. ۲۵ اسفند سال ۷۶ اتوبوس اونا تو تاریکی شب به سمت تهران حرکت کرد. ساعت دو و نیم بامداد تو جاده اندیمشک به پل دختر اتوبوس اونا زیر بارون شدیدی که می‌بارید نتونست راه خودشو پیدا کنه و با چهل مسافر به دره سقوط کرد. دو راننده و هفت نفر از دانشجویان نخبه جان‌ باختن.هفت نفری که هر کدومشون یه مریم میرزاخانی بودن و عناوین متعدد مسابقات کشوری و جهانی رو داشتن. تو این حادثه رویا آسیب زیادی دید و مجبور شد چند بار عمل کنه ولی مریم آسیب کمتری دید و فقط پاش شکست و جراحاتی هم برداشت. خوشبختانه هر دو نفر جون سالم به در بردند ولی هیچ وقت نتونستن خاطرات اون شب تلخ رو فراموش کنن.به قول مریم زندگی اتفاقای بدش رو موقعی به آدم نشون میده که همه چیز خوب خوبه. این بازی زندگیه و کاریشم نمی‌شه کرد. خود مریم در خصوص این حادثه میگه: «تو اتوبوس نشسته بودیم. دو تا از پسرا ساز می‌زدن و آواز می‌خوندن و کلی خوش می‌گذرونیم. تا قبل از دو نیمه شب همه چیز خوب خوب بود. کم کم دیگه خوابمون برده بود. اتفاق درست لحظه‌ای رخ داد که همه‌ ما احساس می‌کردیم خوشبختیم و به همه‌ آنچه که می‌خواهیم رسیدیم.تو بیمارستان فهمیدم وضعیت چندان خوب نیست. بچه‌ها آه و ناله می‌کردند. از حال بقیه خبر نداشتم و تمام تلاشم می‌کردم که افراد بیشتری ببینم. با دیدن هرکس در هر وضعیتی خوشحال می‌شدم که فقط زنده‌ است. وقتی من رو برای سونوگرافی و عکسبرداری می‌بردن دکتر به پرستار گفت که نه نفر مردن. من گفتم نه غیر ممکنه اما پرستار گفت ما خودمون بردیمشون سردخونه و دیگه من ساکت شدم».تحصیلات مریم تو دانشگاه شریف ادامه پیدا کرد. اون زمان پروفسور «عباد محمودیان» استاد ریاضیات دانشگاه شریف معمولا سالی یکی دو بار سخنرانی می‌کرد و مسائل جدید ریاضی رو مطرح می‌کرد و اولین مقاله مریم زمانی چاپ شد که تونسته بود جواب مسائله پروفسور محمودیانو پیدا کنه. دوران کارشناسی و کارشناسی ارشد مریم و رویا تو دانشگاه شریف تموم شد و اونا تو ۲۲ سالگی فوقشون رو گرفتن و بعد مثل اکثر نخبه‌های دیگه برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا قصد مهاجرت کردن.به پیشنهاد استادشون برای اینکه شانسشون برای پذیرش بیشتر بشه مریم درخواستش رو برای دانشگاه هاروارد ارسال کرد و رویا برای دانشگاه‌ام‌آی‌تی. دانشگاه‌ها رو هم طوری انتخاب کرده بودند که نزدیک هم باشند و هر دو دانشگاه تو ایالت بوستون بود. دانشگاه هاروارد مریم رو بورسیش کرد و دانشگاه ام‌آی‌تی هم درخواست رویا را قبول کرد و این دو با هم رفتن آمریکا و هر دو نفر دوره‌ دکتراشون اونجا گذروندن.سال اولی که مریم به هاروارد رفته بود تونست برای یکی از مسائل قدیمی ریاضی راه حل خلاقانه‌ای پیدا کنه و به همین دلیل اون جزو ده استعداد درخشان جوان جهان از طرف مجله‌ معتبر پاپیولار ساینس «Popular Science» آمریکا انتخاب شد.تو دوران تحصیل تو آمریکا استعداد و تلاش مریم استادهای دانشگاه را تحت تاثیر قرار داده بود. تو هاروارد مریم با دکتر کورتیس مک مولن «Curtis Tracy McMullen» ستاد دانشگاه هاروارد و مغز متفکر ریاضی جهان آشنا شد. مولن استاد راهنمای مریم برای تز دکترا شد. مک مولن برنده‌ جایزه‌ فیلدز، معتبرترین و بزرگترین جایزه جهانی ریاضی بود و هر کسی آرزوی شاگردی اون رو داشت.سال‌ها بعد مک مولن در خصوص مریم گفت: «مریم شبیه به یک کامپیوتر پیشرفته است. کامپیوتری که حس می‌کنه، می‌خنده، دنیا رو دوست داره و عاشقانه به انسان‌ها کمک می‌کنه».یکی از استادای ایرانیش تو دانشگاه هاروارد تعریف می‌کنه میگه: «اگه ما جواب مسائله‌ای نمی‌دونستیم اونو به عنوان تکلیف می‌دادیم. مریم می‌رفت حلش می‌کرد برامون میاورد». البته از این اتفاقا قبل‌تر هم زیاد افتاده‌ بود.یکی از معلم‌های دبیرستان فرزانگان هم تعریف می‌کنه میگه: «یه بار اومدم سر کلاس یه مسائله‌ به شدت سختی رو مطرح کردم و چون مطمئن بودم کسی نمی‌تونه حلش کنه. گفتم هر کسی اینو حل کنه کل کتابخونم رو بهش میدم. دو روز بعد دیدم مریم و رویا با یه دفتر تو دستشون اومدن پیشم و جواب مسائله رو دو دستی بهم تحویل دادن ولی البته لطف کردن و بی‌خیال کتابخونم شدن».مریم و رویا هنوز ۲۸ سالشون نشده بود که دوره‌ دکترای خودشون رو تموم کردن. یک سال قبل از پایان دوره‌ دکترا یعنی سال ۲۰۰۳ مریم با پسری به نام  یان وندراک «Jan Vondrák» آشنا شد و کمی بعد این دو نفر با هم ازدواج کردن. یان اهل کشور چک بود و عروسیشون هم یه مراسم جمع و جوری تو کوهستان بود. حاصل این ازدواج دختری بود به نام آناهیتا.مریم با وجود تمامی مشغله‌هاش برای دخترش وقت می‌زاشت و اون رو تنها نمی‌زاشت. وقتی ازش پرسیدن که بزرگ کردن بچه خللی تو مطالعاتت وارد نمی‌کنه؟ جواب داد: «خب چرا خیلی سخته که بین کار ریاضی و مادر بودن توازن برقرار کرد و البته که شدنیست و ارزش انجام دادنشم داره ولی خواه ناخواه میزان کار و کم می‌کنه. یعنی اگه کسی فکر کنه هم می‌تونه یه خانواده‌ خیلی خوب و با ارتباط قوی داشته باشه. هم اینکه کارشو به همون سرعت قبل پیش ببره نه اینطور نیست».جالب اینه که آناهیتا فکر می‌کرد مامانش نقاشه و همیشه داره نقاشی می‌کنه. دلیلشم این بود که مریم برای حل مسائل ریاضی عادت داشت همیشه شکل رسم می‌کرد و روی شکلی که می‌کشید کار می‌کرد. آناهیتا انقدر این صحنه را دیده بود فکر می‌کرد مامانش نقاشه.بعد از اتمام دوره‌ دکترا مریم برای کار و پژوهش به دعوت دانشگاه پرینستون رفت اونجا و تونست درجه استادیشم اونجا بگیره. بعد رفت به دانشگاه استنفورد و مشغول تدریس شد. کار تدریس و پژوهش مریم تو دانشگاه استنفورد ادامه داشت و اون تونست تو ۳۱ سالگی به درجه پروفسوری از این دانشگاه برسه.اوضاع برای مریم همونطوری که دوست داشت و شاید آرزوشو داشت پیش می‌رفت. همه چیز عالی بود تا اینکه مریم به سختی مریض شد و بعد از کلی دکتر رفتن و آزمایش‌های مختلف مشخص شد که اون سرطان سینه داره. تازه آناهیتا دو سالش بود که مریم فهمید سرطان داره و دوره درمان خودش رو شروع کرد.دوره‌ درمان هم خیلی خوب پیش می‌رفت ولی خب دائما هم فراز و نشیب داشت. مریم با وجود سرطان سینه عشقش یعنی ریاضیات رو ول نکرد و به تحقیق و پژوهش ادامه داد.اگه مریم میرزاخانی تو جامعه‌ جهانی ریاضیات انقدر معروف و شناخته شده است به خاطر هیچ کدوم از این موفقیت‌هایی که تا این‌جا تعریف کردیم نبود. خب طبیعیه که کسی که دو بار نفر اول المپیاد بشه و جز ده استعداد برتر شناخته بشه و کلی جوایز دیگه هم بگیره معروف میشه ولی دلیل اصلی معروف شدن مریم که برای همیشه اسم اون تو تاریخ ریاضی جهان ماندگار کرد سال ۲۰۱۴ اتفاق افتاد.تو دنیای ریاضیات بزرگترین و معتبرترین جایزه جهانی جایزه‌ایه به نام فیلدز «Fields» که به نوبل ریاضیات معروفه و تو جهان ریاضیات بالاتر از این مدال دیگه هیچی نداریم. این جایزه هر چهار سال یکبار به کسانی اهدا میشه که کشف مهمی تو ریاضیات انجام داده باشن و یا کار ارزنده و شاخصی کرده‌ باشن.از زمانی که اولین مدال فیلدز اعطا شده بود تا سال ۲۰۱۴ تو طول مدت بیش از ۸۰ سال در مجموع ۵۶ نفر تونسته بودن این جایزه رو ببرن که هر ۵۶ نفر هم مرد بودن.سال ۲۰۱۴ مریم میرزاخانی به دلیل دستاوردهای بی‌نظیر و تحقیقات برجسته‌اش در حوزه‌ هندسه به عنوان اولین زن جهان موفق به دریافت مدال فیلدز از دستان خانم پارک رئیس جمهور کره جنوبی شد. مریم بزرگترین افتخار ریاضی دنیا رو هم به دست آورده بود. جایزه‌ فیلدز برای ریاضیدانان، شبیه به کاپ قهرمانی جام جهانی برای فوتبال دوستا است. هر دوشون هر چهار سال یکبار اتفاق می‌افتند و هر دوشون هم بالاترین و مهم‌ترین نشان تو حوزه‌ خودشون هستن.مریم میرزاخانی تو ۳۷ سالگی بالاترین قله‌ ریاضیات دنیا رو هم فتح کرد تا دیگه هیچ دستاوردی نمونده باشه که اون به دست نیاورده باشه. مریم به مقامی رسید که هیچ زنی در طول تاریخ نتونسته بود بهش برسه. شاید اگه سال‌ها قبل طبق قانون احتمالات ریاضی می‌پرسیدن که احتمال اینکه یک زن اونم از ایران بتونه جایزه‌ جهانی فیلدز رو ببره چقده؟ پاسخ ریاضی به این سوال یه عدد بسیار بسیار کوچیک و نزدیک به صفر بود ولی ریاضیات به همه یاد میده که هر احتمال هر چند خیلی خیلی کوچیک هم می‌تونه اتفاق بیفته.یه دختر بااستعداد و پرتلاش ایرانی می‌تونه تمام ریاضیدانان مرد و زن جهان رو پشت سر بذاره و قله ریاضیات جهانو فتح کنه. اونم در حالی که دارای دوره‌ شیمی درمانیش رو برای مبارزه با سرطان سینه پشت سر می‌ذاره.یکی از همکلاسی‌اش تعریف می‌کنه میگه: «بیست سال قبل از اینکه مریم مدال فیلدز رو بگیره وقتی تو المپیاد ریاضی جهان نفر اول شد، همه‌ ما دورش ایستاده بودیم و بهش تبریک می‌گفتیم. اون موقع مریم به ما گفت خب اینو که گرفتیم. بریم برای مدال فیلدز و همه‌ اطرافیان مریم کلی به این حرف خندیدن. همه فکر می‌کردن حتما داره شوخی می‌کنه، همه به جز یک نفر همه به جز خودش».مریم دختر نابغه‌ای بود که می‌خواست رمان‌نویس بشه اما مثل فیثاغورث و افلاطون زیبایی رو تو ریاضیات دید و تو ریاضیات به هر آنچه می‌خواست رسید. کمتر از سه سال بعد از دریافت بزرگترین مدال ریاضیات جهان سرطان به مریم غلبه کرد و مریم میرزاخانی در چهل سالگی در گذشت.افتخارات مریم بعد از مرگش هم ادامه داشت. خیابون‌های تو مون پولیه و لیون فرانسه و برلین آلمان به اسمش نامگذاری شد. یک جایزه به اسم جایزه‌ «مریم میرزاخانی مرزهای نو» ایجاد شد که هر ساله به زنان پیشتاز در علوم ریاضی داده میشه. نهاد زنان سازمان ملل تو سال ۱۳۹۸، ۷ دانشمند زن تاثیرگذار دنیا را معرفی کرد که یکی از اونا مریم میرزاخانی بود و همچنین سال روز تولد مریم به عنوان «روز جهانی زن در ریاضیات» نامگذاری شد.مریم دختری که عاشق جبر بود و در نهایت هم اسیر جبر روزگار شد. شاید بدون کم و کاست زیباترین توصیف رو استاد شفیعی کدکنی بعد از مرگ مریم کرده و گفته:مرگ او زندگی دوم بود که گردید آغازشیشه‌ی عطری سربسته افتاد و شکستهمگان بو بردند که چه چیزی را دادند از دستچیزی که شنیدید دومین اپیزود میانی پادکست رخ بود که با همکاری انوشه شهیدی و غزال قبادی تهیه شد. اگه خواستید راجع به مریم میرزاخانی بیشتر بدونید من کتاب «زندگی‌نامه خدمات علمی و فرهنگی مریم میرزاخانی» رو بهتون پیشنهاد میدم. اگه دوست داشتید از ما حمایت کنید می‌تونید پادکست رخ و به دوستاتون از هر روشی که می‌دونید موثرتره پیشنهاد کنید. عکس‌های این اپیزود و مطالب تکمیلی هم طبق معمول تو اینستاگرام رخ به نشانی رخ پادکست براتون می‌ذارم.به امید دیدار امیر سودبخش فروردین ۱۴۰۰بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/دختر-جبر|-داستان-زندگی-میرزاخانی-id2748108-id369633228?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%20%D8%AC%D8%A8%D8%B1%7C%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 23:57:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارکو میلیونی؛ داستان زندگی مارکوپولو</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%88-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%88%D9%BE%D9%88%D9%84%D9%88-acvjgqdwdwjq</link>
                <description>دنیا مث یه کتاب می‌مونه و کسایی که سفر نرفتن فقط یک صفحه از اون خوندن. ممکنه تو شروع سفر شما حرفی برای گفتن نداشته باشید ولی سفر از شما یک نویسنده‌ قهار می‌سازه.سلام. به پادکست رخ خوش اومدید. من امیر سودبخش هستم و تو پادکست رخ هر بار شما رو با داستان زندگی کسانی آشنا می‌کنم که بخشی از تاریخ رو رقم زدن. تو این قسمت قراره از غرب دنیا به شرق دنیا سفر کنیم. تو راه اوضاع و احوال کشورهای دنیا رو بررسی کنیم و ببینیم که فرهنگ و رسم و رسوم مردم اون زمان چطور بوده؟ پس بریم سراغ اپیزود هجدهم از پادکست رخ به نام مارکو میلیونی، داستان زندگی مارکوپولو «Marco Polo».تو چند تا اپیزود آخر راجع به داستان زندگی گاندی و قذافی و مارتین لوترکینگ صحبت کردیم و غرق در دنیای سیاست شدیم. برای همین وقتش بود که الان بریم سراغ یه شخصیت متفاوت. کسی که متفاوت فکر کرده و زندگی کرده. خیلی مشهور بوده و هست ولی نه کسی را کشته و نه باعث کشته شدن کسی شده. تا می‌تونسته سفر کرده و جوری زندگی کرده که دوست‌ داشته. میگن شاد بودن و لذت بردن بالاترین انتقامیه که میشه از این دنیای لعنتی گرفت و چه لذتی بالاتر از سفر کردن و دیدن جاهای جدید؟الانم که یک سال کسی نتونسته سفر بره و دل خیلیامون برای سفر تنگ شده ولی خب سفرهایی که ما میریم کجا؟ سفرهای مارکوپولو کجا؟برای اینکه وارد داستان زندگی مارکو پولو بشیم حتما باید بدونیم که داریم راجع‌ به چه دورانی صحبت می‌کنیم و اوضاع و احوال دنیا اون موقع چطور بوده؟ پس باید بریم به قرن سیزدهم، زمانی که اروپا داره در قرون وسطی زیر حاکمیت به شدت مذهبی کلیسا دست و پا می‌زنه و ارتباط کشورهای شرق و غرب دنیا هم به دو دلیل اصلا خوب نیست. اول به خاطر بعد مسافت بسیار زیاد که تقریبا سفر بین قاره‌ای رو خیلی خیلی سخت می‌کرد. دوما به خاطر خصومت اروپای مسیحی با مسلمون‌ها و کلا کشورهای غیر مسیحی.کلیسا که تقریبا کل اروپا دستش بود، اونقدر قدرت داشت که هر چی می‌گفت و مردم باید بدون چون و چرا می‌پذیرفتن. مثلا کلیسا می‌گفت طبق تعالیم کتاب مقدس، اورشلیم مرکز دنیاست و کشورهای دیگه دور تا دور اون قرار گرفتن. مردم این موضوع رو کاملا پذیرفته بودن. می‌دونیم دیگه؟ هنوز اصلا قاره‌ آمریکایی کشف نشده بود و نقشه‌ کره‌ زمین بیشتر بر اساس فرضیات دینی ترسیم می‌شد و نه بر اساس علوم جغرافیا.خلاصه که وضعیت کشورهای غربی اروپایی اینطور بود. حالا وضعیت اونور دنیا چطور بود؟ تو مشرق زمین چنگیزخان مغول و نوادگانش یکی یکی کشورها را تسخیر کرده بودن. مغولستان، افغانستان، عراق، چین، ایران، قسمت‌های از سیبری، روسیه، ترکیه، سوریه، هندوستان، تبت، ویتنام و خیلی از جاهای دیگه در دست مغول‌ها بود.ارتش مغول با شجاعت و جسارت بی‌نظیری که داشت هر جایی رو می‌خواست به راحتی فتح می‌کرد و هیچ ارتش و هیچ کشوری هم جلودارش نبود. سپاه مغول به شهرها طوری حمله می‌کرد که تا چند شهر اونورتر حساب کار میومد دستشون. اونا اهالی شهرهایی که مقاومت می‌کردند رو به چهار میخ می‌کشیدن و بعضیاشون زنده زنده کباب می‌کردند و بهشون رحم نمی‌کردن.ارتش مغول به سمت اروپا هم حمله کرد و حتی تا جنوب آلمان هم رسید ولی اروپایی‌ها خیلی خوش شانس بودند که ارتش به خاطر مرگ خان اعظم یعنی چنگیزخان عقب‌نشینی کرد. وگرنه مغول‌ها به راحتی کل اروپا را می‌گرفتن.خب وضعیت شرق و غرب دنیا رو گفتیم. ما با کجا کار داریم؟ با ایتالیا و شهر زیبای ونیز «Venice». ونیز یکی از قدرتمندترین دولت شهرهای ایتالیا بود که تجارت توش خیلی رونق داشت و همون موقع هم یکی از زیباترین و جذاب‌ترین شهرها بود. خانواده‌ پولوها تو ونیز یکی از سرشناس‌ترین تجارهای شهر بودن. پدر و عموی مارکوپولو با هم تجارت می‌کردند. اعتبار زیادی هم داشتند و در مجموع اوضاع احوالشون خوب بود ولی ونیز برای رویاهای بلندپروازانه اونا یعنی پدر و عموی مارکو خیلی کوچیک بود.اونا جسته گریخته خبرهای ضد و نقیضی از کشورهای دیگه و رونق تجارت تو اون کشورها شنیده بودن. برای همین تصمیم جسورانه‌ای گرفتند که به اون کشورها سفر کنن. اونا تصمیم گرفتند برای تجارت دل به دریا بزنند و برن به سمت کشورهای مشرق‌ زمین. پس اولین کاری که کردن این بود که سرمایشون رو تبدیل به طلا و جواهرات کردن تا راحت بتونن حملشون کنن. قصدشون این بود که هر شهری که می‌رسیدن یه سری کالا بفروشن. یه سری کالا بخرند و تو شهر یا کشور بعدی دوباره اجناسی که خریداری کرده بودن بفروشن و چیزای جدید بخرن.خب کاملا هم بلد بودن چی بخرن و چه بفروشن و اینجوری تجارت کنند. کشور کشور برن جلو تا برسن به چین که فقط اسمشو شنیده بودن و اطلاعات زیادی هم ازش نداشتن. باید تاکید کنم که داریم راجع به زمانی صحبت می‌کنیم که با توجه به بعد مسافت زیاد اصلا صحبت از سفر چند هفته‌ای و حتی چند ماه در کار نبود. برای رسیدن به مقصد اونا حداقل باید چند سال تو راه باشن. شما فرض کنید از تهران با گاری و بار و بندیل بخواید سوار بر اسب و شتر برید نزدیکترین کشور همسایه چقدر طول می‌کشه؟ تصور کردنش هم سخته.حالا پولوها می‌خواستند با همین وضعیت از غرب دنیا بیان به شرق دنیا. دقت کردید دیگه؟ فعلا خبری از مارکوپولو نیست. مارکو موقع شروع سفر پدر و عمو تنها شش سالش بود. پولوها مقصد نهایی‌شون پایتخت پادشاهی مغول‌ها تو کشور چین بود. اونا شنیده بودند که خان‌های مغول علاقه‌ زیادی به طلا و جواهر دارن و اونجا می‌تونن با فروش جواهرات‌شون به ثروت زیادی برسن.پولوها سفرشون رو شروع کردن و از قسطنطنیه تو ترکیه‌ امروزی وارد قلمرو بزرگ پادشاهی مغول شدن و تو سرزمین‌های روسیه با اولین اقوام مغول روبه‌رو شدن. با توجه به وسعت بسیار زیاد امپراتوری مغول‌ها، خان‌های مغول اومده بودن کل امپراتوری رو به دوازده قسمت تقسیم کرده بودن و رهبری هر قسمت رو دست یک خان سپرده‌ بودن.البته که در نهایت تمام این خان‌ها زیر نظر خان اعظم بودند که گفتیم اولین خان اعظم هم چنگیزخان بود ولی تو زمان سفر پولوها ما داریم درباره‌ پادشاه پنجم صحبت می‌کنیم. یعنی پنج پادشاه بعد از چنگیز، زمان پادشاهی کوبلای‌خان. خان اعظمی که از میان تمام پادشاهان مغول، بزرگ‌ترین قلمرو امپراتوری رو ایشون داشت و خان‌های زیر نظرش هم ازش اطاعت می‌کردند. هم دوستش داشتند و هم بهش خوب مالیات می‌دادن.تو سفر بسیار جسورانه و هیجان انگیز پولوها اولین مقصد از امپراتوری مغول‌ها سرزمین‌های روسیه بود که تحت فرمانروایی شخصی بود به نام برکه‌خان. مغول‌ها تو این سرزمین اصلا جایگاه ثابت و مشخصی نداشتن. اونا کل زندگیشون چادر و اسبشون بود و دائم در حال کوچ از منطقه‌ای به منطقه‌ دیگه بودن. چادراشون چیزی شبیه به چادرهای عشایر امروز بود. غذاشون هم شیر و گوشت اسب و احشام بود که همراه داشتن.یه چیز جالب اینکه اونا از تخمیر شیر مادیان، نوشیدنی الکلی هم درست کرده بودن. یعنی بنازم به این بشر که با کمترین امکانات هم نمی‌زاره بهش بد بگزره. حالا مغول‌ها سرمای وحشتناک هوا رو شما چه جوری تحمل می‌کردن؟ اینجوری که مدفوع اسب رو خشک می‌کردند. می‌ذاشتن وسط چادر مثل هیزم آتیشش می‌زدن و دورش می‌خوابیدن. بالای چادرم شبیه دودکش باز گذاشته بودن که دود آتش بره بیرون.این قوم اعتقادات عجیب و غریب کم نداشتن. مثلا لباساشون رو به هیچ وجه نمی‌شستند که مبادا آب آلوده بشه و خدا تنبیه‌شون کنه. یه رسم اعتقاد دیگه‌ای هم که داشتن این بود که وقتی نوزادی به دنیا میومد، به فاصله‌ هفت روز هفت روز نوزاد به ترتیب با آب نمک و شیر اسب و بعد شیر مادرش می‌شستن و بعد از چهار دور شست و شو دیگه نوزاد تا بزرگسالی و حتی تا آخر عمرش حموم نمی‌کرد که مبادا آب کثیف نشه. اساتید مصداق بارز آب را گل نکنیم بودن.پولوها مدتی رو با این قوم گذروندن و با آداب و رسوم و زبان مغولی آشنا شدند و بعد به سمت یکی از کشورهای حرکت کردن که آرزوشون بود بهش برسن. کجا؟ کشور ایران شهر بخارا. بخارا یکی از دیدنی‌ترین مراکز بازرگانی جهان بود که از تمامی شهرها و حتی کشورهای اطراف برای بازرگانی میومدن اونجا. تو اپیزود رودکی راجع به بخارا صحبت کردیم و می‌دونیم که در زمان رودکی یعنی چهارصد سال قبل از اینکه پولوها بخوان به بخارا بیان، بخارا حال و اوضاع خیلی خوبی داشته.البته سپاه چنگیزخان این شهرو به صورت وحشیانه‌ای ویران کرده بود ولی به زودی شهر بازسازی شده بود و به جایگاه قبلی خودش برگشته بود. وقتی پولوها به بخارا رسیدند خیلی مورد توجه قرار گرفتن. چون مردم شهر تا حالا هیچ وقت یک اروپایی رو از نزدیک ندیده بودن. البته به این نکته هم باید توجه داشته باشیم همون قدر که مردم از دیدن اروپاییا تعجب می‌کردن، پدر و عموی مارکو هم از دیدن فرهنگ و تمدن پیشرفته‌ ایران و کشورهایی که جلوتر می‌دیدند تعجب می‌کردن. چون تو غرب با توجه به استبداد مذهبی کلیسا جلوی پیشرفت کشورهای اروپایی گرفته شده بود و اون‌ها از دنیا عقب افتاده بودن.مدت اقامت پولوها تو بخارا یه دو سه سالی طول کشید. تا این که فرستاده‌ای از جانب کوبلای خان اومد بخارا و گفت پادشاه می‌خواد شما رو ببینه و شما باید همراه من به دربار پادشاه تو چین بیاین. دقت کردید دیگه؟ حضور دو نفر اروپایی که ماه‌ها تو راه بودند تا به بخارا برسن، اونقدر عجیب بود که خبر حتی به دربار پادشاه هم رسیده بود و کوبلای‌خان می‌خواست اون‌ها رو از نزدیک ببینه.از اینجای سفر چون فرستاده‌های ویژه‌ پادشاه همراه پولوها بودن و پادشاه هم مشتاق دیدنشان بود، سفرشون با سرعت و کیفیت بالاتری انجام شد. تا اینکه در نهایت پولوها رسیدن به دربار پادشاه بزرگ مشرق زمین خان خانان خان اعظم کوبلای‌خان.مسافرت از بخارا به دربار کوبلای خان تازه با سرعت زیاد بیش از یک سال طول کشید. پولوها اولین افرادی از اروپا بودند که به دربار پادشاه قدم می‌ذاشتند. کوبلای خان هم که از دیدن اونا هیجان زده شده بود، کلی سوال راجع به رسم و رسوم و فرهنگ مغرب زمین از اونا پرسید و پولوها هم که زبان مغولی رو تقریبا کامل یاد گرفته بودند به سوالات کوبلای‌خان جواب می‌دادن. بهشون بد نمی‌گذشت. به عنوان مهمان‌های ویژه‌ خان همه جور امکانات براشون فراهم بود و بساط عیش و نوش‌شون به راه بود.کمی بعد کوبلای خان که در مورد مسیحیت و قدرت اون چیزهای زیادی شنیده بود، از برادران پولو خواست تا به عنوان سفیران پادشاه برگردن به اروپا و از پاپ یا نماینده‌های پاپ بخوان بیان به چین و ثابت کنند که دین مسیحیت بهترین دینه و در این صورت پادشاه می‌زاره که کشیش‌ها آزادانه تو امپراتوریش فعالیت کنن.ماموریتی که کوبلای خان به پولوها داد، به طور واضح دو مورد بود. مورد اول که گفتیم پولوها با رایزنی با پاپ بتونن با خودشون یک صد کشیش مسیحی رو از غرب به درگاه کوبلای خان تو چین ببرن. مورد دوم اینکه پولوها یه شیشه از روغن چراغی که بر فراز مزار مقدس آویزون بود رو برای پادشاه بیارن.داستان این مزار مقدس چیه؟ یه مزاریه تو غاری و اورشلیم که به باور عموم، حضرت مسیح اونجا به خاک سپرده شده. یه چراغ بالای این مزار همیشه روشنه و طبق افسانه‌ها هر سال در روز جمعه مقدس یعنی روز یادبود به صلیب کشیده شدن مسیح، چراغ خود به‌ خود خاموش میشه و روز یکشنبه یعنی روز برخاستن روح مسیح خود به خود چراغ روشن میشه. روغن این چراغ به باور مردم دارای نیروی شفادهنده فوق‌العاده‌ایه و ظاهرا افسانه‌ این چراغ و روغن چراغ به دربار هم رسیده بود و پادشاه هم دوست داشت از این روغن داشته باشه.این ماموریت برای برادران پولو خیلی جذاب و عالی بود. چون که اون‌ها می‌تونستن با لوح طلایی که پادشاه بهشون می‌داد به راحتی سفر کنند و تو راه برگشت هرجا به مشکل برمی‌خوردند با نشون دادن این لوح طلایی راهشون رو باز می‌کردن. دارند این لوح در سراسر خاک امپراتوری مورد حمایت پادشاه بودند و باید لوازم سفر و استراحتگاهشان فراهم می‌شد. مضاف بر این پولوها می‌تونستن وقتی به شهرشون برگشتن با نماینده‌های پاپ و یه شیشه روغن دوباره به شرق و به دربار پادشاه برگردن و شاید برای همیشه مورد حمایت پادشاه باشن.پس به این امید برادران پلو برگشتن به سمت ونیز. فقط مسیر برگشتشون تازه با لوح طلایی سه سال طول کشید. وقتی برگشتن ونیز بیش از نه سال از آغاز سفرشون و ترک ونیز گذشته‌ بود. دو برادر تو ساحل ونیز مورد استقبال دوستان و خانوادشون قرار گرفتن. میون افرادی که برای استقبال از پولوها جمع شده بودن یه نوجوون پونزده ساله‌ خوش‌چهره و هیجان زده هم منتظر اونا بود تا بتونه بعد از نزدیک به ده سال پدرشو از نزدیک ببینه. نوجوونی به‌نام مارکوپولو.پولوها وقتی به ونیز رسیدند متوجه شدند که مادر مارکو چند سال قبل مرده و مارکو پیش فامیلاش بزرگ شده و دوران سختی بدون پدر مادر پشت سر گذاشته. چیزی که برای پلوها مهم بود این بود که اونا خیلی زود بتونن با پاپ ملاقات کنند و پیام کوبلای خان رو بهش برسونن ولی یه مشکلی داشتن. پاپ مرده بود و هنوز پاپ جدید انتخاب نشده بود. پس پولوها اجبارا با نماینده پاپ صحبت کردن و پیام کوبلای‌خان رو به اون رسوندن و ازش اجازه هم گرفتن که روغن چراغ مقدس رو بتونن همراه خودشون ببرن.نماینده‌ پاپ که کمی بعد خودش به عنوان پاپ انتخاب شد، روغن رو در اختیارشون گذاشت ولی به جای اعزام یکصد کشیش تنها دو تا کشیش در اختیارشون گذاشت. واقعیت این بود که هر کسی اونقدری دیوونه نبود که بخواد این سفر طول و دراز رو با تمام بدبختیاش تحمل کنه. پولوها هم که دیگه چاره‌ای نداشتند به امید اینکه حداقل این دوتا کشیش بتونن بیان به شرق و خودشون کشیش‌های زیادی رو پرورش بدن، خودشونو قانع کردن و آماده‌ سفر شدن.البته پاپ به این دو کشیش اختیار آمرزش هم داد تا در موقع لزوم بتونن گناه‌های آدما رو هم ببخشن. وقت سفر که شد مارکو که الان هفده ساله شده بود، به پدرش اصرار کرد که اونم با خودش ببرن. پولوها هر چه به مارکو گفتن که تو از پس این سفر و مشکلاتش برنمیای اون قبول نکرد و پاشو تو یه کفش کرد که الا بلا من می‌خوام بیام. حقم داشت دیگه. نه برادری نه خواهری نه مادری هیچکس نداشت. فقط یه پدری داشت که می‌دونست اگه بره خدا می‌دونه که کی برگرده. البته اگه بتونه زنده برگرده.با توجه به اصرار زیاد مارکو در نهایت پدر و عموی مارکو قبول کردن که اونم با خودشون ببرن و اینطوری بود که سفر پنج نفره‌ اونا شروع شد. بعد از تقریبا دو سال که از بازگشت پولوها به ونیز گذشته بود. مارکو و پدر و عموش و دو کشیش سفرشون رو به سمت چین شروع کردن. با ورود به امپراتوری مغول‌ها اولین چیزی که به چشم کشیش‌ها جالب اومد این بود که مردم تو امپراتوری مغول‌ها آزاد بودند که هر دینی داشته باشن. مسلمان و مسیحی و یهودی و بت‌پرست کنار هم زندگی می‌کردن و کاری به کار هم نداشتن.مارکو هم همش یه دفترچه دستش بود هر چی می‌دید و با جزئیات می‌نوشت. پدر و عموی مارکو خیلی با این نوشتن مارکو موافق نبودن. اونا می‌گفتن اولا اینطوری همه یاد می‌گیرند که باید چیکار کنن و میان نوشته‌هات و می‌خونن. همون کاری که ما کردیم انجام میدن و کار و کاسبی ما رو کساد می‌کنن. بعدشم نوشته‌هات ممکنه ما رو تو دردسر انگ جاسوسی هم بندازه ولی مارکو هرطور بود قانعشون کرد که بزارن اون بنویسه و اگر همین نوشته‌های مارکو نبود شاید هیچ وقت مارکو، مارکوپولو نمی‌شد.تقریبا تو همون ابتدای سفر مارکو یه داستان جالبی رو تو کتابش نوشته که مربوط میشه به خلیفه‌ بغداد. داستان اینه که وقتی هلاکوخان مغول به بغداد حمله کرد، خلیفه بغداد که یکی از ثروتمندترین مردان جهان بود رو دستگیر کرد. حالا هلاکو خان کجا خلیفه را دستگیر کرد؟ توی برجی که توش پر از طلا بود.هلاکو خان به خلیفه گفت این همه گنجو چرا اینجا جمع کردی؟ می‌تونستی با این گنج سربازای بیشتری اجیر کنی و جلوی سپاه مغول مقاومت کنی و از شهرت دفاع کنی؟ خلیفه‌ بدبختم از ترس هیچ جوابی نداد. هلاکو خان به خلیفه گفت خب چون تو این گنجت رو خیلی دوست داری، من همش میدم به خودت. واقعنم داد. خلیفه رو گذاشت توی همون برج پر از طلا. درو روش بست و گفت حالا از گنج حسابی لذت ببر و چون عاشق گنج هستی دیگه خبری از آب و غذا هم نیست و اینطوری خلیفه بعد از چند روز بنده خدا مرد.یه چیز جالب دیگه‌ای که مارکوپولو از اوایل سفرش تعریف می‌کنه، نحوه‌ شبیخون زدن مغول‌های قوم تاتار تو حوالی سیبری بود. اونا تو تاریکی شب با اسب‌هاشون تو دشت و بیابون مسافت زیادی رو طی می‌کردن و به شهر و روستایی که گیرشون میومد شبیخون می‌زدن. همیشه هم با خودشون یکی دوتا مادیانی که بچه‌شون تازه به دنیا اومده بود را هم می‌بردن. بعد برای اینکه راه برگشت رو تو تاریکی پیدا کنن افسار اسبی که تازه بچه‌ش به دنیا اومده بود ول می‌کردن و حیوون زبون بسته برای اینکه برگرده پیش بچش راهو از حفظ برمی‌گشت و قوم تاتار هم دنبالش می‌رفتن.پولوها و همسراشون سفرشون از بغداد به سمت ایران ادامه دادند و به شهر تبریز رسیدند. تبریز مرکز بازرگانی بزرگی بود که مارکو کلی ازش تعریف کرده. بعد از تبریز اونا به سمت جزیره‌ هرمز تو جنوب مسیرشون ادامه دادند تا از طریق دریا بتونن سفرشونو ادامه بدن ولی همین که از تبریز خارج شدن، دیگه اون دوتا کشیش نای ادامه دادن مسیر رو نداشتن و خستگی امونشون رو بریده بود. این در حالی بود که هنوز مسیر حتی به نصف نرسیده بود و قسمت‌های سختش تازه تو راه بود.پولوها هر چی به کشیش‌ها اصرار کردند که باید به ما بیاید. اگه بیاید می‌تونید یک کشور رو شاید یک جهان مسیحی کنید ولی اونا قبول نکردن که نکردن. گفتن حتی اگه خود مسیح هم بیاد اینجا ما دیگه یه قدم نمیایم جلوتر. ولمون کنید برگردیم سر خونه زندگیمون و اینجوری بود که پولوها از همسفراشون جدا شدند و با یک شیشه روغن هلک و هلک مسیرشون رو ادامه دادن.شهر بعدی که رسیدن یزد بود. تو یزد مارکو از دیدن شهری که مردمانش از آتیش نگهداری می‌کنند می‌نویسه و اعتقادات و آیین مردم یزد براش خیلی جالب و نو به نظر می‌رسه شاید تا قبل از این پولوها با دین زرتشت هیچ آشنایی نداشتند و برای همین یزد براشون خیلی جالب بوده.کمی جلوتر تو سفرشون مارکو به شدت مریض میشه و اونا مجبور میشن ادامه‌ سفر رو به تعویق بندازن. حال مارکو اونقدری بد بود که پولوها حتی از زنده موندنش هم مطمئن نبودن. عموی مارکو هم همش اصرار می‌کرد که باید مارکو رو بذاریم سفرمون ادامه بدیم. پدر مارکو هم تحت تاثیر برادرش به مارکو گفت بهتره تو بمونی اینجا و بعد اینکه خوب شدی برگردی ونیز و راحت و آسوده زندگی خودت بکنی ولی مارکو یه جواب خیلی جالبی به پدرش داد که شاید لازم باشه همه‌ ما به این جواب مارکو خوب فکر کنیم.مارکو به پدرش گفت بزرگترین ترس زندگیم اینه که صبح از خواب بلند شم ببینم یه زندگی عادی رو دارم سال‌ها تجربه می‌کنم. با سماجت مارکو، سفر اونا بعد اینکه حال اون کمی بهتر شد به سمت هرمز ادامه پیدا کرد. وقتی رسیدن به هرمز و می‌خواستن با کشتی‌ها سفرشون رو ادامه بدن، دیدن که کشتی‌ها وضعیتشون داغونه. برای همین جرات نکردن با کشتی سفر کنن و راهشون و دور کردن و کج کردن تا از مسیر زمینی بتونن به سمت چین برن.مارکو تو هرمز برای اولین بار جوجه تیغی رو از نزدیک دید و خیلی از روش دفاع این حیوون شگفت زده شد. تو کتابش کلی از این حیوون و حیوانات دیگه‌ای که برای اولین بار دیده بود تعریف می‌کنه. سفر پلوها تو خاک ایران ادامه داشت.این جای داستان مارکو از فرقه‌ عجیب و ترسناکی نام می‌بره به نام فرقه‌ حشاشین که رهبر گروه حشاشین هم مردی بود به نام پیرمرد کوهستان. حالا چرا این فرقه عجیب و ترسناک بود؟ چون طبق توضیحاتی که مارکوپولو تو کتابش میده رهبر حشاشین یا همون پیرمرد کوهستان به یارانش مواد مخدر یا همون حشیش می‌داد و اونا رو به عالم هپروت می‌برد. بعد با چشم‌های بسته اونا رو به باغی بسیار زیبا منتقل می‌کرد که تو این باغ جوی‌های شیر و عسل جاری بود و دختران زیباروی اونجا دلبری می‌کردن و از این حرفا.بعدش بعد از گذشت چندین روز از سکونت اونا تو این بهشت ساختگی، پیرمرد کوهستان دوباره به اونا حشیش می‌داد و برشون می‌گردوند سر جای اولشون. وقتی حالشون جا میومد ازشون می‌پرسید که خب تا الان کجا بودید؟ اونا جواب می‌دادن قطعا تو بهشت بودیم. رهبر حشاشین هم بهشون می‌گفت که به خواست من بود که شما وارد بهشت شدید. اگه می‌خواید دوباره برید اونجا باید هر چی من می‌گم رو خوب گوش کنید. یارانش هم برای ورود دوباره به بهشت حاضر بودن هر کاری برای رهبرشون بکنن.اینا عین گفته‌های مارکو تو کتابش و کاملا معلومه که بیشتر شبیه به افسانه است تا واقعیت. حالا من یه توضیح کوتاهی میدم که بدونید این حشاشین کی بودن؟ خوب دقت کنید. مطمئنم که براتون جذابه. همونطور که می‌دونیم مذهب شیعه چندتا شاخه داره که یکی از اونا شیعه‌ اسماعیلیه‌اس که بهشون میگن اسماعیلیون.اسماعیلیون به امامت پسر امام جعفر صادق به نام اسماعیل اعتقاد دارن. حالا خود اسماعیلیون چند شاخه میشن که اصلی‌ترین شاخه‌ اونا که دو سوم از جمعیت‌شونم تشکیل مید،. فرقه‌ایه به نام نزاریه که حشاشین جزو این فرقه حساب میشن.فرقه نزاریه یا بهتره بگم شیعه اسماعیلیه نزاریه تنها فرقه‌ای از شیعه است که در کمال تعجب الانم امام زنده و حاضر داره. امام این فرقه الان شخصی به نام کریم آقاخان که چهل و نهمین امام این فرقه است و الانم داره تو لیسبون پرتغال زندگی می‌کنه. دو تا جت شخصی داره. صدها اسب مسابقه‌ای، یه خونه‌ مجلل که بیشتر شبیه به کاخه نزدیک پاریس داره و دارایی‌اش بالغ بر هشتصد میلیون دلار برآورد شده و البته کلی هم بنگاه خیریه و فرهنگی و از این چیزا هم داره.یه نکته‌ جالب اینکه آقاخان یعنی امام چهل و نهم شیعه اسماعیلی نزاری، تو سال ۱۹۶۴ به نمایندگی از ایران تو المپیک زمستانی اتریش مشارکت‌ کرده. حالا معروفترین فرد این گروه حشاشین نزاریه که احتمالا شما هم به لطف کتاب معروف «خداوند الموت» اسمش شنیدید. شخصی بوده به نام حسن صباح.خیلیا میگن منظور مارکوپولو از پیرمرد کوهستان حسن صباح بوده. اسم گروه حسن صباح اساسین بوده که اروپایی‌ها احتمالا از روی شیطنت بهشون می‌گفتن حشاشین که با ماده‌ مخدر حشیش ربطش بدن. گروه اساسین اعتقاد داشتند که به جای جنگی که قراره توش صدها نفر کشته بشن، بهتره که مستقیم برم سراغ رهبر مخالف یا رهبر دشمناشون و اونا رو ترور کنن. اونا اعتقاد داشتن ترور کردن بهتر از جنگ کردنه. حتی واژه‌ آدم کش و ترور به انگلیسی هم از اسم این گروه گرفته شده. آدمکش به انگلیسی میشه اساسین و ترور میشه اساسینیشن.آخر عاقبت این گروه هم بعد از حسن صباح این بود که هلاکو خان مغول بهشون حمله کردن و تو همون الموت همشون کشتن. خب از داستان دور نشیم. برگردیم به سفر سخت و مشقت بار مارکوپولو.سفر پولوها به سمت دربار ادامه داشت. برای گذشتن از یک صحرا اونا مجبور شدن ۴۵ روز تو دل صحرا سفر کنن. صحرایی که هر کاروانی جرات نمی‌کرد واردش بشه و خیلیا اون تو تلف شده بودن ولی پولوها ریسک این کار هم قبول کردند و با هر بدبختی شده این خان رو هم پشت سر گذاشتن. حالا اتفاقای زیاد دیگه‌ای هم تو سفر افتاد که ما دیگه ازشون می‌گذریم و در نهایت پلوها بعد از سه سال و نیم به پایتخت تابستانی مغول‌ها در شهری به نام شانتو «Shantou» رسیدن و بدون معطلی رفتن به دربار کوبلای‌ خان.سرای اصلی دربار کوبلای خان اینطوری بود که توی سالن بزرگ کوبلای خان انتهای سالن روی تخت سلطنتش میشست کنارش همسرش، پایین‌تر از اون پسراش و بعدش وزیران و به ترتیب افراد دیگه. نوکران پادشاه که مدام مشغول سرویس دهی به حضار بودن، برای اینکه بازدم نفسشون به خوراکی‌های خان نخوره، جلوی بینی و دهانشونو با پارچه‌ ابریشمی قشنگی پوشونده بودن.تو سالن به اون بزرگی که تعداد زیادی از اطرافیان پادشاه اونجا بودن، جای تک تک افراد از قبل مشخص بود. حالا اگه فرد جدیدی می‌خواست به دربار پادشاه بیاد، باید طبق رسم چهار دست و پا از ابتدای سالن حرکت می‌کرد و بدون اینکه سرش رو بالا بیاره تو سرسرا میومد جلو. چند متری پادشاه توقف می‌کرد. بعد که پادشاه اجازه صحبت می‌داد، اونا اجازه داشتن سرشون رو بیارن بالا و با پادشاه صحبت کنن. برای همین پولوها هم دقیقا به همین ترتیب وارد شدن.کوبلای خان از اینکه بعد از این همه مدت پولوها رو مجدد می‌دید خوشحال بود ولی به خاطر اینکه اونا تقریبا دست خالی برگشته بودن و کشیشی همراهشون نبود از دستشون عصبانی شد و نزدیک بود یه بلایی سرشون بیاره که مارکو با چرب‌زبانی و صحبت‌هایی که کرد نظر پادشاه رو برگردوند.خوش صحبتی و جسارت مارکو، باعث شد که کوبلای‌ خان خیلی از مارکوی ۲۱ ساله خوشش بیاد و از اون لحظه به بعد مارکو یکی از نزدیک‌ترین افراد به کوبلای‌ خان شد و کمی بعد مارکو به همراه کوبلای خان به پایتخت مغول‌ها یعنی شهر خان بالغ «Khanbaliq» رفت.خان بالغ همون پکن امروزه که کوبلای خان تو سال ۱۲۶۰ اونجا رو تاسیس کرد و به عنوان پایتخت مغول‌ها انتخابش کرد. حالا که ما به اتفاق مارکو می‌خوایم وارد کاخ کوبلای خان تو خان بالغ بشیم، بیاید به استناد کتاب مارکوپولو ببینیم اوضاع و احوال کوبلای‌ خان و دربار پادشاهیش اون زمان چطور بوده؟باید بدونید که مارکوپولو تمام جزئیات رسم و رسوم مغول‌ها و آیین دربار پادشاهو تو کتابش جوری آورده که شما با خوندنش می‌تونی خودت رو دقیقا همون زمان همون مکان تجسم کنی. توصیفی که در کل مارکوپولو از شخصیت کوبلای خان می‌کنه، پادشاه رو یه آدم بسیار قوی، مثبت، عادل و سختگیر نشون میده.کوبلای خان ششمین پادشاه مغول‌ها بود که پادشاهیش از سال ۱۲۵۶ شروع شد و تا زمان مرگش ادامه داشت. سپاه مغول در زمان خودش بزرگترین و بی‌باک‌ترین سپاه دنیا بود که مدیریت این سپاه بزرگ اصلا کار ساده‌ای نبود. تو سپاه مغول هر ده نفر یک فرمانده داشت. هر ده فرمانده زیر نظر یک فرمانده ارشد بود. یعنی فرمانده ارشد صد تا نیرو داشت. دوباره هر ده فرمانده ارشد زیر نظر یک فرماندهی ارشدتر بود. یعنی فرمانده ارشدتره هزار نفر نیرو داشت و این هرم همینطوری ادامه داشت تا به دوازده فرماندهی اصلی می‌رسید.تو خیلی از کشورهای امپراتوری اصلا مردها کاری جز جنگیدن نداشتند و همیشه آماده‌ نبرد و به دست آوردن غنایم بودن. جنگجویان مغول اگه مجبور بودن می‌تونستن تا چندین روز بدون وقفه روی اسب بتازند و برای رفع تشنگی و گشنگی یکی از رگ‌های اسب و سوراخ می‌کردند و از خونش تغذیه می‌کردن. همچین آدمایی بودن.برای کنترل امپراتوری به این عظمت، انضباط و حاکمیت قانون برای پادشاه درجه‌ اول اهمیت داشت. طبق قانون اگه کسی جرم کوچیکی رو مرتکب می‌شد، بین ۷ تا ۱۰۷ ضربه شلاق می‌خورد و شدت ضربات شلاق به حدی بود که بعضا مجرمین زیر درد و رنج ضربات شلاق جونشونم از دست می‌دادن.در بعضی موارد بسته به نوع جرم، گردن و یا چونه‌ مجرم رو داغ می‌کردن تا یه جورایی تا آخر عمرش این لکه ننگ رو داشته باشه و از بقیه آدم‌ها متمایز بشه. تازه این فقط برای جرم‌های کوچیک بود. برای جرم‌های بزرگتر مثلا مثل اسب دزدی، مجرم اگه می‌تونست باید نه برابر پولش پس می‌داد و جرمش به جرم کوچیک تبدیل می‌شد. اگرم نمی‌تونست پولش و بده با شمشیر دو شقه می‌شد.حالا اگه مجرم از خاندان سلطنتی بود تکلیف چی بود؟ طبق قانون خون افراد خاندان سلطنتی نباید روی زمین ریخته بشه و خورشید و آسمون نباید شاهد ریخته شدن خون افراد خاندان سلطنتی باشن ولی خب پادشاه بابت این موضوع هم یه چاره‌ای پیدا کرده بود که مجرمین حتی اگر عضو خاندان سلطنتی هم باشن نتونن قسر در برن.حکم این افراد این بود که اونا رو عین شکلات وسط یک فرش می‌پیچیدن. فرش رو اینور اونورشو می‌بستند و در نهایت فرش به اسب می‌بستند و روی زمین می‌کشیدند و یا با اسب از روی فرش رد می‌شدند و به شکل دردناکی مجرم و می‌کشتن. اینطوری خدا رو شکر نه خون مجرم روی زمین می‌ریخت و نه خورشید و آسمون متوجه چیزی می‌شدن.حالا بریم سراغ شهر خان بالغ و بعد هم وارد دربار پادشاه بشیم. خان بالغ شهری بود که مارکو از دیدن نظم و انضباط اون به وجد اومده بود. مارکو شهرو شبیه به یک صفحه‌ شطرنج توصیف می‌کنه که تو مرکزش بر فراز یک تپه کاخ پادشاهی قرار گرفته بود. شهر یه ناقوس بزرگ داشت که شب‌ها زمانی که ناقوس به صدا در میومد دیگه هیچکس اجازه رفت و آمد تو شهر نداشت. اگه کسی هم کار اضطراری داشت، حتما باید با یه چراغ میومد بیرون که دیده بشه. این مقررات به این دلیل بود که کسی به فکر توطئه و شورش تو شب نیفته و بشه شب‌ها شهر رو به راحتی کنترل کرد.کوبلای خان مطابق معمول همه پادشاهان دیگه یه حرمسرای بزرگی برای خودش داشت که از بعضی جهات متمایز بود. پادشاه چهار تا زن اصلی داشت که هرکدومشون ده هزار نیرو و خدمتکار داشتند و همسر اول هم بیشترین قدرت رو تو دربار داشت.سوای این‌ها کوبلای خان بیش از سیصد تا زن دیگه هم داشت که تک تکشون با وسواس و طی مراحل خاصی انتخاب می‌شدن. مارکو تو کتابش میگه همه‌ دخترهایی که برای هم‌خوابگی با پادشاه به دربار میومدن، اول به دقت تک تک اعضای بدنشون چک می‌شد و مسئول مربوط به هر پارامتر یک امتیاز می‌داد و در نهایت امتیازهای هر نفرو جمع می‌زد. هر کسی می‌تونست امتیازی بین سی تا چهل بگیره، می‌تونست تازه بره به مرحله‌ بعد.تو مرحله‌ بعدی دخترها به وسیله‌ افرادی کارکشته آموزش داده می‌شدند و هر آنچه که باید یاد می‌گرفتن و یاد می‌گرفتن. اینجا کتاب یکم سانسور می‌کنیم میریم جلو. بعدش دخترا معاینه می‌شدن که مطمئن باشن که باکره هستند و عیب و ایرادی نداشته باشن و مثلا حتی شب‌ها خرخر نکنن. دست آخر هم در گروه‌های شش نفره به خدمت خان می‌رفتند و هر شش نفر سه شبانه‌ روز در خدمت خان بودند و بعد جاشونو با شیش نفر دیگه عوض می‌کردن.حالا اونایی که امتیاز کم آورده بودن چی می‌شدن؟ اونا اجازه داشتن تو حرم کنار سایر زن‌های شاه بمونن ولی هیچوقت پیش خان فرستاده نمی‌شدن. امتیاز لازم کسب نکرده بودند. اگر یکی از اشراف قصد ازدواج داشت، پادشاه یکی از این دخترها رو با جهیزیه‌ کامل به خونه‌ بخت می‌فرستاد. البته این جور زندگی فقط مختص خان نبود و صدها روسپی هم تو شهر کار می‌کردند تا اطرافیان پادشاه هم بی‌نصیب نمونن. روسپی‌ها اجازه‌ کار تو شهر داشتند ولی محل زندگی اونا خارج شهر بود و بهشون اجازه نمی‌دادند تو شهر زندگی کنن.یه چیز جالب دیگه که در ابتدا باعث تعجب بسیار زیاد مارکو شده بود، این بود که تو خان بالغ و خیلی از شهرهای بزرگ امپراتوری، مردم تو داد و ستد به جای اینکه به هم سکه‌ طلا و نقره بدن کاغذ می‌دادن. مارکو فکر می‌کرد حتما سحر و جادویی باید پشت این قضیه باشه. البته ما امروز می‌دونیم که منظور مارکو از کاغذ همون اسکناس بوده و این نشون میده که هنوز اسکناس تو غرب رواج نداشته و شرق از این لحاظ و خیلی موارد دیگه از اروپا و کشورهای غربی پیشرفته‌تر بود.مصداق دومش هم برای مارکو زغال سنگ بود که مارکو از دیدنش خیلی تعجب کرد. باورش نمی‌شد که زغال سنگ می‌تونه این همه مدت بسوزه و اونقدر دیر تموم بشه.چیز دیگه‌ای که توی چین و بین مغول‌ها خیلی شایع بود پیشگویی ستاره‌شناسا بود. ستاره‌شناسان پیشامدهایی مثل وبا و جنگ و شورش و پیش‌بینی می‌کردن. حتی بعضا پیشگویی هاشون رو توی دفتر می‌نوشتند و به مردم و مخصوصا تجار می‌فروختنش. ملتم برنامه‌ زندگیشون رو بر اساس این پیشگویی‌ها تنظیم می‌کردن. پیشگوها بر اساس سال و ماه و روز تولد سرنوشت طرف بهش می‌گفتن. اونا حتی یه بار شورش تو پایتخت رو هم برای خان پیشگویی کرده بودند که خان البته با خشونت تمام به حساب شورشیان رسید.به گفته‌ مارکو، خان با مردم عادی خیلی مهربون بود. اون هر سال بازرس‌های ویژه‌ای می‌فرستاد به مناطقی که کم آبی یا آفت داشتن و مالیات اونا رو می‌بخشید. اونجا رسم بود که گله‌دارها یک دهم درآمد سالانه خودشونو به عنوان مالیات می‌دادند به خان ولی اگه گله‌داری به علت مریضی یا هر موضوع دیگه‌ای تعداد زیادی از گاو و گوسفنداشو از دست می‌داد، خان اونو تا سه سال از پرداخت مالیات معاف می‌کرد.کار دیگه‌ای که خواهد کرد این بود که قمار رو در سراسر امپراتوری ممنوع کرد. کوبلای‌خان چون دیده بود که سر قمار مردها به جون هم میفتن و کشت و کشتار راه می‌اندازن قمارو کاملا ممنوع کرده بود.مغول‌ها دو تا جشن بزرگ داشتن. اولیش اول پاییز جشن تولد کوبلای خان بود که از سراسر امپراتوری واسش هدایای نفیسی میومد و با شکوه هرچه تمام‌تر برگزار می‌شد. شاید به جرات بشه گفتش که بزرگترین جشن تولد دوران زمان خودش بود.دومیشم جشن سال نو بود. تو جشن سال نو همه‌ افراد کشورهای تابع خان لباس سفید می‌پوشیدند. چون سفیدی رو خوش‌یمن می‌دونستن. بعد به خونه‌های هم می‌رفتن و هدایای سفیدی به همدیگه می‌دادن. صدها اسب سفید برای پادشاه به عنوان هدیه فرستاده می‌شد و جشن‌های باشکوهی برگزار می‌کردند که توش همه با لباس سفید رقص و پایکوبی می‌کردن.خب از پدر و عموی مارکو هم غافل نشیم. اونا از دربار بیرون اومده بودن و به تجارت خودشون تو شهرای مختلف مشغول بودند و به پایتخت هم رفت و آمد می‌کردن ولی مارکو به اصرار پادشاه کنار اون مونده بود و هر جا پادشاه می‌رفت اونم با خودش می‌برد. اونقدری مارکو به پادشاه نزدیک بود که وزیران و پسرهای پادشاه بهش حسادت می‌کردن.مارکو خیلی زود تونست زبان‌های مغولی و ترکی و فارسی و عربی رو هم کم و بیش یاد بگیره و دو سال بعد از ورودش اون حتی به عضویت شورای امپراتوری در اومد. کوبلای خان خیلی به مارکو اطمینان داشت و ازش مشورت می‌گرفت. چون می‌دونست هیچوقت ازش دروغ نمی‌شنوه و خیلی از چیزهایی که شاید کسای دیگه جرات نمی‌کردن به خان بگن رو مارکو به راحتی بهش می‌گفت. حتی خان یه مدتی هم مارکو حاکم یکی از دوازده ایالت امپراتوریش کرد.با توجه به این اعتماد تقریبا پنج سال از حضور مارکو در کاخ کوبلای خان گذشته‌ بود که پادشاه اونو مامور کرد که به کشورهای جنوب غربی آسیا بره و برای پادشاه گزارش بیاره. تو این ماموریت و سفر طول و درازی که مارکو داشت اون تونست خیلی از نقاط مختلف دنیا رو که شاید هیچ اروپایی تا به حال ندیده بود از نزدیک ببینه و مشاهداتشو مو به مو یادداشت کنه.اینجای داستان می‌خوایم بپردازیم به موضوعات جالبی که مارکو از این سفرش نوشته. مارکو سفرش رو با اسب به سوی برمه شروع کرد. تو راه به یک پل سنگی بزرگی رسید که تو اون منطقه و تو اون مکان سال‌ها قبل شورش سربازهای چینی راه رو برای چنگیزخان باز کرده بود تا چنگیزخان بیاد و چین رو فتح کنه. با توصیفی که مارکو از این پل و اتفاقا کرده از اون زمان تا امروز اون پل به نام پل مارکوپولو نام گذاری شده.مارکو سفرش به سرزمین ببرها یعنی تبت ادامه داد. یه چیز جالبی که توجه مارکو رو جلب می‌کنه اینه که مردم مناطق مختلف ادیان بسیار متفاوتی داشتند و چیزهای مختلفی رو می‌پرستیدن. بعضیا مسلمان بودن، بعضیا بت‌پرست بودن، بعضیا اجدادشون می‌پرستیدند، بعضیا گاو می‌پرستیدند و خیلی موارد دیگه.این صحبت مارکوپولو من یاد ویل دورانت «William Durant» می‌اندازه که تو کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت اگه اشتباه نکنم جلد یک، ویل دورانت از چیزایی میگه که آدمیزاد تو قرن‌های مختلف می‌پرستیده. مثل درخت، حیوون، ستاره، سنگ و حتی آلت انسان. مارکو هم داره نشون میده تو قرن سیزدهم هنوز از این عقاید بعضا رواج داشته.تو جریان سفر، مارکو شیفته‌ زیبایی مناظر طبیعت اون مناطق میشه و تو سفرنامش می‌نویسه اینجا همون جاییه که معمولا از بهشت توصیف می‌کنن. حالا به استناد سفرنامه مارکوپولو با چند تا از رسم و رسومای عجیب غریب این منطقه هم آشنا بشیم. اول از مراسم تشییع جنازه چینی شروع می‌کنیم.تو منطقه‌ای به نام فوتشان «Fatshan» چین همونجایی که مارکو به بهشت تشویش کرده بود، وقتی کسی از دنیا می‌رفت یه خونه‌ چوبی کوچیک براش درست می‌کردند و روش یه پارچه ابریشمی می‌انداختن. بعد مرده رو با کلی غذا و شراب می‌ذاشتن تو خونه‌ ابدیش و بعد از کمی انتظار برای اینکه غذا و شرابشو بخوره، اونو می‌سوزوندن. حالا همراه با سوزوندن، نقاشی‌هایی که توش تصاویر اسب و شتر و پول و برده و از این چیزا کشیده بودن هم می‌سوزوندن. چون که باور داشتند این نقاشی‌ها دود میشه میره هوا. اون دنیا تبدیل به واقعیت میشه و به مرحوم تعلق می‌گیره.رسم دیگه‌ای که مارکو تعریف می‌کنه ازدواج مرده‌ها با همدیگس. اینطوری که اگه تو قبیله‌ای پسر جوون مثلا پونزده ساله‌ای از دنیا می‌رفت و تو قبیله‌ دیگه دختر جوون پونزده ساله‌ای از دنیا می‌رفت، خانواده‌ این دو جوان از دنیا رفته میومدن و این دو نفر به عقد هم در میاوردن و جشن عروسی مفصلی هم می‌گرفتن. دقیقا همون جشنی که برای زنده هاشون می‌گرفتن. تازه برای عروس جهیزیه هم می‌دادن. البته جهیزیه نقاشی‌های روی کاغذ بود و اونا میومدن هرچه که عروس باید به عنوان جهیزیه می‌برد و نقاشی می‌کردند. بعد نقاشی رو می‌سوزوندن تا دودش بره هوا. اون دنیا تبدیل به جهیزیه‌ واقعی بشه. بعد از این وصلت هم اون دو تا خانواده با هم قوم و خویش می‌شدن و رابطشون ادامه پیدا می‌کرد.تو یه جای دیگه نزدیک تبت، مارکو با قومی آشنا میشه که در خصوص روابط جنسی اعتقادات عجیبی داشتن. اونا معتقد بودن دخترا باید قبل از ازدواج با مردهای زیادی رابطه داشته باشند و هر چه تعداد این رابطه‌ها بیشتر باشه، به اعتقاد اونا لطف خدا بیشتر شامل حال دختر شده و اگه دختر نتونسته بود رابطه‌ای داشته باشه کسی باهاش ازدواج نمی‌کرد. چون فکر می‌کردن خدا از اون روی برگردونده.حالا از کجا می‌فهمن که کسی رابطه داشته یا نه؟ اینجوری می‌فهمیدن که هر غریبه‌ای که از اون منطقه می‌خواست رد بشه با اصرار مادرای زیادی روبرو می‌شد که ازشون خواهش می‌کرد بیاد و با دخترش رابطه برقرار کنه. حتی کنار جاده اصلی ردیف می‌نشستند تا هیچ رهگذر غریبه‌ای رو از دست ندن. بعد اینکه کار انجام شد، از غریبه می‌خواستن که یه چیز کوچیک و بی‌ارزش به عنوان یادگاری به دختر بده تا دختر بتونه اون رو به خودش آویزون کنه و به عنوان شاهدی بر این رابطه همیشه همراه خودش داشته باشه و اینجوری هر قدر دختر از این یادگاری‌ها بیشتر داشت محبوب‌تر می‌شد.حالا همه‌ اینا به کنار از همه جالب‌تر آخر ماجراست که وقتی غریبه کارش تموم می‌شد و می‌خواست بره خونواده‌ای که دخترشون بهش داده بودن غریبه رو مسخره می‌کردن و بهش می‌گفتن شما غریبه‌ها چقدر ساده و احمقین. ما تونستیم یه چیز از شما بگیریم، در حالی که شما دارید دست خالی اینجا را ترک می‌کنید. بله اساتید همچین آدمای زبلی بودن.تو شهر بعدی مارکو به بومی می‌رسه که برای پذیرایی رسم داشتن که مهمونای غریبه رو به خونه دعوت می‌کردن. بعد مرد خونه می‌رفت بیرون و دو سه روز مهمون با همسرش رو تنها می‌ذاشت. یه علامت پشت در خونشون می‌ذاشتن که نشون می‌داد کسی نباید مزاحم بشه. غریبه‌ام بعد از دو سه روز استراحت و عیش و نوش راهشو می‌کشید می‌رفت.خلاصه هر شهری که مارکو می‌رفت برای خودش یه سری داستان داشت. خب از سفرنامه مارکوپولو بیاین بیرون. برگردیم به داستان زندگیش. تو داستان زندگی مارکو ما از پدر و عموش دور شدیم دیگه. فقط اشاره کردیم که اونا مشغول تجارت خودشون بودن و گه گاهی به پایتخت سر می‌زدن ولی خب خان بهشون اجازه نمی‌داد مثل مارکو تو دربار بمونن. حالا اینجای داستان نزدیک به هفده سال از اقامت پولوها تو پایتخت می‌گذره و پولوها ونیز تنگ شده بود.قبل‌تر مارکو و پدرش یکی دو باری از خان درخواست کردند که به کشورشون برگردن ولی خان با عصبانیت با درخواستشون مخالفت کرده بود. البته درخواست بازگشت پولوها به ونیز به غیر از دلتنگی دلیل دیگه‌ای هم داشت. دلیلشم این بود که از اونجایی که پولوها خیلی باهوش و آینده‌نگر بودن، می‌دونستن با توجه به مریضی و کهولت سن کوبلای خان اون ممکنه به زودی بمیره و بعد از مرگ خان هرج و مرج امپراتوری رو فرا می‌گیره و اونا دیگه شاید تا آخر عمرشون نتونن به ونیز برگردن.تازه بعد از مرگ خان احتمال داشت که اطرافیان خان که خیلیم چشم دیدن مارکوپولو رو نداشتن و بهش حسادت می‌کردن اون اصلا بکشنش. پس با توجه به جمیع جهاد پولوها دنبال فرصت مناسبی بودند که بتونن برگردن به ونیز و این فرصت رو کشور ایران بود که بهشون داد. بله مارکوپولو مدیون ایران و پادشاه وقت ایرانه که تونست به ونیز برگرده.داستان اینه که در سال ۱۲۹۲ که ایران همچنان دست مغول‌ها بود. پادشاهی به نام ارغون خان تو ایران حکومت می‌کرد. همسر ارغون خان وقتی داشت از دنیا می‌رفت به شوهرش وصیت کرده بود که بعد از من باید زنی از خاندان خودمون بگیری. ارغون خان هم از عموش یعنی کوبلای‌خان درخواست کرد که براش یه همسر ترگل ورگل از نژاد خودشون براش بفرسته. کوبلای خان که ماشاالله چیزی که زیاد داشت دختر دم بخت بود. برای همین از حرمسراش یه دختر هفده ساله‌ زیبایی رو به نام کوکاچین برای ارغون خان انتخاب کرد و اون و آماده‌ اعزام به ایران کرد.حالا سفرایی که قرار بود عروس خانم ببرند با توجه به اطلاعات زیاد پولوها و اینکه اونا دو بار از ایران رد شده بودن و مسیر و سختی‌های سفر می‌شناختن از کوبلای خان درخواست کردند که پولوها تو این سفر همراهشون باشن و کوبلای خان هم با اکراه موافقت کرد و اینجوری بود که پولوها خودشون رو برای یکی از سخت‌ترین سفراشون آماده کردن.پولوها ثروتی که تو این چند سال به دست آورده بودن و تبدیل به جواهرات و اشیای کوچیک قابل حمل کردن و با چهارده کشتی به علاوه‌ لوح مخصوص سفر که قبلا ماجراش و گفتیم آماده‌ سفر به ایران شدن. با توجه به نوشته‌های مارکو فقط تو چهار تا از کشتی‌ها بیش از ۲۵۰ ملوان و کارگر و خدمه اعزام شده بودن.سه ماه بعد از حرکت کشتی‌ها با توجه به شرایط به شدت بد آب و هوایی اونجا اونا مجبور شدن به مدت پنج ماه تو منطقه‌ای به نام سوماترا بمونن. جایی که قبل از سفر ازش اصلا چیزای خوبی نشنیده بودن. اونجا به جزیره آدمخوارها معروف بود.دلیلشم این بود که طبق نوشته‌های مارکو ساکنان قبیله‌های بومی اونجا یه رسم عجیب داشتن. اونا رسم داشتن وقتی یکی از افراد قبیله‌اش به شدت مریض می‌شد اول جادوگر قبیله رو صدا می‌زدن و ازش می‌پرسیدن که این بنده خدا زنده می‌مونه یا نه؟ اگه جادوگر می‌گفت زنده نمی‌مونه، یه سری از افراد قبیله که تخصصشون کشتن بیمار طبق آیین قبیله بود، میومدن و بیمارو خفه می‌کردن.تازه بعد ماجرا بعد از مرگ بیماره. بعد از مرگ، افراد قبیله بیمار مرده رو می‌پختن و نوش جان می‌کردن. اونا حتی تا مغز استخوانشم می‌خوردن. چون عقیده داشتن اگه حتی یه تیکه از وجود متوفی باقی بمونه، ممکنه تولید کرم بکنه و کرم‌ها ممکنه به علت نرسیدن غذا بمیرن و روح مرده از این اتفاق ناراحت باشه. اینجوری اونا انقدر به فکر آسایش خاطر مرده‌هاشون بودن. حالا شما فکر کن یه پنج ماهی مارکو با اینا زندگی کرده و احتمالا خیلی شانس آورده که مریض نشده. البته پولوها که از آب کره می‌گرفتن همونجا هم تجارت‌شون و ادامه دادن و بیکار ننشستن و کلی سود کردن.بعد از اینکه آب و هوا اجازه‌ ادامه‌ سفرشون رو داد، اونا مسیرشون رو به سمت سریلانکا ادامه دادن. تو سریلانکا و بعدشم هند، مارکو با بودایی‌ها آشنا شد و خیلی تحت تاثیر بودا قرار گرفت. تو اپیزود بودا کامل راجع به داستان زندگی بودا و آیین بودیسم صحبت کردیم. اگه دوست داشتید برید گوش کنید. احتمالا شما هم مثل مارکو تحت تاثیر این آیین قرار می‌گیرید.مارکوی مسیحی تو کتابش درباره بودا می‌نویسه. بودا از باتقواترین و ریاضت‌کش‌ترین آدم‌هاست که اگه یه مسیحی بود حتما یکی از قدیسان بزرگ مسیحیت می‌شد. بعد از گذر از هند اونا سفرشون به سمت بندر هرمز تو ایران ادامه دادند و نهایتا بعد از دو سال سفر رسیدن به ایران. اونقدر سفرشون سخت بوده و انواع بیماری‌های واگیردار اومد سراغشون که وقتی رسیدن ایران نزدیک به دو سوم افراد تو سفر مرده‌ بودن ولی پلوها و عروس خانم سالم مونده بودن.حالا که عروس رسیده ایران آقا داماد کجاست؟ اینور بگرد. اونور بگرد. خبر رسید که داماد مرده. اونقدر سفر طولانی شده بود که داماد از دنیا رفته بود و برادرش جاش گرفته‌ بود. طبق رسم الان کوکاچین یعنی عروس خانم حق برادره بود ولی ایشون به خاطر احترام متوفی از حقش صرف نظر کرد و کوکاچین رو برای پسر پادشاه فوت شده در نظر گرفت.خب دیگه ماموریت پلوها تموم شده بود و باید از ایران می‌رفتن ولی اونا به جای اینکه برگردن به پایتخت، مسیر مخالف رو به سمت ونیز انتخاب کردند و چون لوح زرین سفرم همراهشون داشتن، می‌تونستن با اطمینان خاطر مسیرشون رو ادامه بدن. در نهایت پولوها در سال ۱۲۹۵ بعد از ۲۴ سال به ونیز برگشتند. قبل از اینکه اونا به ونیز برسند، خبر رسید که کوبلای خان هم تو سن ۷۹ سالگی مرده. پولوها واقعا شانس آوردن که همسر پادشاه ایران همچنین وصیتی کرده بود و یک خدا بیامرزی از ته دل براش فرستادن.حالا که اونا سه نفری رسیده بودن ونیز، حتی زبون ایتالیایی هم یادشون رفته بود. ۲۴ سال گذشته بود دیگه. علاوه بر این بعد از ۲۴ سال کسی اونا رو نمی‌شناخت. کلی از اقوامشون از دنیا رفته بودن. الباقی هم سال‌ها پیش فکر می‌کردن که پول‌وها هر سه تاشون مردن. با این لباسای تیکه پاره و سر و وضع پولوها هم هیشکی باور نمی‌کرد که اونا واقعا همون پولوهای ثروتمند ۲۴ سال پیش باشن ولی وقتی پولوها خودشون رو تکوندن و از هر جیبشون طلا جواهر ریخت بیرون و بعد که لباسشونو عوض کردن دستی به سر و روشون کشیدن دیگه بقیه هم باور کردن که نه بابا اینا همون پولوهای تاجر و پولدار گذشتن.بعد از این اتفاق، خبر بازگشت پولوها تو ونیز مثل بمب ترکید. همه قشر آدمی میومدن پیش مارکو تا از نزدیک اونو ببینن و داستان سفراشو بشنون. درسته که شنیدن داستان‌های مارکوپولو برای مردم خیلی هیجان‌انگیز بود ولی یه موضوع هم داشت. خیلی از مردم باور نمی‌کردند که داستان‌هایی که مارکو تعریف می‌کنه اصلا واقعی باشه. مارکو راجع به چیزهایی صحبت می‌کرد که مردم تا حالا ندیده بودنش و نمی‌تونستن باورش کنن. چیزهایی مثل باروت، پول، سگ‌های نژاد چاهو چاهو، گاومیش و خیلی چیزای دیگه.تازه مارکو برداشته بود با خودش موهای گاومیش آورده بود به مردم نشون می‌داد ولی مردم باور نمی‌کردن یا فرهنگشون جوری بود که دوست نداشتن باور کنن. مثلا اگر مارکو از دید دیو دو سر اژدهایی که از دهنش آتش میومد بیرون حرف می‌زد. مردم بیشتر باور می‌کردند تا اینکه بخواد بگه تو چین مردم خرید می‌کنن به جای اینکه سکه بدن کاغذ میدن. البته حتی ناباوری مردم هم از هیجان صحبت کردن مارکو کم نمی‌کرد. اون با علاقه راجع به شرق دنیا و دربار خان صحبت می‌کرد.مارکو اونقدر راجع به ثروت خان از کلمه‌ میلیون میلیون استفاده کرد که مردم بهش می‌گفتن مارکو میلیونی. مثلا مارکو می‌گفت خان میلیون میلیون سکه داره. خان میلیون میلیون سرباز داره و برای همین به مارکو میلیونی معروف شده بود.مارکو داشت تو ونیز مثل پدر و عمویش تجارت خودش ادامه می‌داد که بین ونیز و جنوا شکرآب شد. هم ونیز و  هم جنوا دو تا شهر از شهرهای بزرگ ایتالیای اون زمان بودن که هر چند وقت یک بار به همدیگه حمله می‌کردن و چشم دیدن همدیگرو نداشتن.تو جنگ بین جنوا و ونیز، مارکو با توجه به اینکه سال‌ها تجربه‌ دریانوردی رو داشت، فرماندهی یکی از کشتی‌ها را بر عهده گرفت ولی از قضا زد و ونیز از جنوا شکست خورد و مارکوپولو اسیر شد و انداختنش زندان. مارکو یه سالی تو زندان بود و اونجا هم بین زندانی‌ها و زندانبان‌ها به خاطر منبع پایان‌ناپذیر داستان‌هایی که تعریف می‌کرد کلی محبوب شده بود.تو زندان بزرگترین اشراف شهر میومدن ملاقاتش تا از نزدیک ببیننش و داستاناشو بشنون. یکی از هم‌سلولی‌های مارکو هم شخصی بود به نام روستیچلو «Rustichello» که نویسنده‌ نسبتا معروفی بود. سیکلو وقتی داستان مارکو شنید ازش درخواست کرد که داستان‌های سفرهاشو توی یه کتاب تدوین کنه. مارکو هم قبول کرد و از مقامات زندان خواست که کسی رو به ونیز بفرستن و تمام یادداشت‌های سفراشو واسش بیارن. از اونجایی که مارکو خیلی محبوب بود درخواست مورد موافقت قرار گرفت و این کارو واسش کردن. یادداشت‌هاش آوردن و مارکو تمام و کمال سفرش تعریف کرد.و در نهایت روستیچلو کتاب رو آماده کرد. انتشار کتاب «شرحی درباره جهان» تو سال ۱۲۹۸ کم‌کم توجه مردم خارج از شهرهای ونیز و جنوا رو هم به مارکو معطوف کرد. کتابش به زودی به زبان لاتین ترجمه شد و روز به روز به معروفیتش اضافه شد. کتاب مارکو یکی از اولین کتاب‌هایی بود که توسط ماشین چاپ بعد از اینکه اختراع شد به چاپ رسید و پخش شد.خیلی از آدما از جمله کریستف کلمب «Christopher Columbus» به شدت تحت تاثیر کتاب مارکو قرار گرفتن. تو وسایل کریستوف کلمب یک نسخه از کتاب مارکوپولو رو پیدا کردن که کلیم تو حاشیه‌ کتاب چیزمیز نوشته شده بود.یه فرضیه‌ قوی هم هست که میگه کریستف کلمب با توجه به کتاب مارکو به این نتیجه رسیده بود که با روندن کشتی به سوی غرب می‌تونه به جزایر چین و ژاپن که مارکو ازش تعریف کرده بود برسه. یه جورایی می‌خواست کره‌ زمین رو دور بزنه و از اون ور برسه به جزایر ژاپن. غافل از اینکه کره‌ زمین بزرگتر از این حرفاست و این وسط قاره‌ آمریکایی وجود داره. کتاب مارکو واقعا کمک بسیار زیادی کرد تا دانشمندان بتونن نقشه‌ جغرافیا رو خیلی کامل‌تر از گذشته داشته باشن.زندگی مارکوپولو بعد از انتشار کتاب تو اوج معروفیت ادامه داشت. مارکو با یه بانوی اشراف‌زاده‌ ونیزی هم ازدواج کرد و صاحب سه تا دخترم شد. تا هفتاد سالگی وقتی که به شدت مریض شده بود و دیگه رو به موت بود یه کشیش اومد بالا سرش و بهش گفت می‌خوای این دم آخری اعتراف کنی که خیلی از داستان‌هایی که تعریف کردی دروغ بوده؟ مارک بهش جواب داد چی میگی بابا؟ من هنوز نصف اون چیزایی که دیدمم تعریف نکردم.و داستان زندگی مارکوپولو رو شنیدیم. به رسم پادکست رخ یک کتاب هم درباره‌ سوژه‌ پادکست معرفی می‌کنیم. کتاب «سفرهای مارکوپولو» نوشته‌ مری هال «Marie Hall». البته که این اپیزود هم مثل همه‌ اپیزودهای دیگه چند تا کتاب منبع دیگه داشته که تو توضیحات اپیزود نوشته شده.این اپیزود رو من به همراه انوشه شهیدی، غزال قبادی و علیار ابراهیمی تولید کردم. اگه این داستان و دوست داشتید و خواستید از پادکست رخ حمایت کنید، بهترین کاری که می‌تونید بکنید معرفی پادکست به دوستاتون از طریق پست یا استوری اینستاگرام و یا هر روش دیگه‌ایه. ممنون از تک تک شمایی که به پادکست رخ گوش می‌دید.به امید دیدار امیر سودبخش اسفند ۹۹بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/مارکو-میلیونی-|-داستان-زندگی-مارکوپولو-id2748108-id357357071?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%88%20%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C%20%7C%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%88%D9%BE%D9%88%D9%84%D9%88-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 19:26:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من رویایی دارم؛ داستان زندگی لوترکینگ (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%84%D9%88%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%AE-j878dc1cnngk</link>
                <description>آزادی، دارایی ارزشمندی است که هر کس می‌خواهد باید آن را به دست بیاورد. من سرزمین موعود را دیده‌ام. شاید من همراه شما به آنجا نرسم، اما می‌خواهم به شما بگویم مردم ما بی تردید به آنجا خواهند رسید. مارتین لوترکینگ.سلام به همراهان عزیز پادکست رخ. من امیر سودبخش هستم و تو پادکست رخ تلاش می‌کنم هر بار شما رو با زندگی کسایی که بخشی از تاریخ رو ساختن بیشتر آشنا کنم. اپیزود هفدهم با عنوان من رویایی دارم داستان زندگی مارتین لوترکینگ قسمت دوم و پایانی. https://virgool.io/rokhpodcast/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%84%D9%88%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF-tf8qemjoksqp تو قسمت اول داستان زندگی مارتین لوترکینگ رو از زمانی که به دنیا اومد تا زمانی که مبارزاتشو شروع کرد مرور کردیم. از دوران کودکیش، خانواده‌ مذهبیش، استعداد سخنرانیش و اتفاقاتی که براش افتاده بود حرف زدیم. تا رسیدیم به مبارزات مدنی و بدون خشونتی که داشت. اول ماجرای تحریم اتوبوس‌های مانتگامری رو گفتیم و دیدیم که بعد از ۳۸۱ روز تلاش و پافشاری روی خواسته‌هاشون اونا به نتیجه رسیدن. بعد ماجرای رستوران‌های شهر نشویل و دستگیری هشتاد دانشجویی رو گفتیم که همشون بین جریمه و زندان، دومی را انتخاب کردن و مردم هم بیرون از زندان اونقدر حمایتشون کردن که دست آخر به هدفشون رسیدن.بعد کینگ برگشت آتلانتا. تو آتلانتا و آلبانی مبارزات خیلی خوب پیش نرفت. بعد هم به ماجرای درگیری اعضای جنبش نشویل با سفید پوستان رسیدیم. داستان فرارشون به سمت کلیسا و در نهایت بازداشتشان تو می‌سی‌سی‌پی رو گفتیم. بعد هم به یکی از مهم‌ترین قسمت‌های مبارزات کینگ رسیدیم. داستان مبارزات برمینگم که با فرماندار خشن اونجا آقای جرج بالاس و مسئول امنیت شهر آقای بول کارنر آشنا شدیم و دیدیم که جرج بالاس اونقدر مقاومت کرد که رئیس جمهور نیروهای نظامی ایالت رو به فرمان خودش درآورد و اونا به زور بالاس رو از در دانشگاه کنار زدن.آخر سرم رسیدیم به حمایت رئیس جمهور کندی و طرحی که می‌خواست برای حمایت از سیاه‌پوستان به مجلس بده و در ادامه‌ اون راهپیمایی بزرگ واشنگتن و سخنرانی معروف مارتین لوترکینگ به نام من رویایی دارم. حالا بریم ببینیم ادامه‌ داستان به کجا می‌رسه.بعد از راهپیمایی واشنگتن و سخنرانی کینگ و حمایت رئیس جمهور کندی از جنبش، امید تو دل ۲۱ میلیون آمریکایی سیاه پوست و خیلی از سفیدپوست‌های همدرد اونا جوونه زده بود. جنبش بیش از پیش قدرت گرفته بود و اعضای سازمان رهبری مسیحیان جنوب که ما به عنوان جنبش کینگ ازشون اسم می‌بریم کلی خوشحال بودن. ولی خوشحالی‌شون فقط دو هفته دوام داشت.دو هفته بعد تو یکی از کلیساها بمب‌گذاری کردند و چهار دختر بچه‌ای که تو تظاهرات واشنگتن شرکت کرده بودن رو تو این بمب‌گذاری کشتن. کاملا مشخص بود که نژادپرست‌ها به تلافی راهپیمایی واشنگتن این بمب‌گذاری رو انجام داده بودن. جنبش، اسیر غم این بمب‌گذاری و کشته شدن چهار دختر معصوم بود که اتفاقی افتاد که کل مردم جهان رو تو شوک فرو برد.در ۲۲ نوامبر سال ۱۹۶۳ جان اف کندی رئیس جمهور آمریکا و حامی حقوق برابری سیاه‌پوستان ترور شد. جنبش بزرگترین حامی سیاسی خودشو از دست داده بود و همه‌ نگاه‌ها از تظاهرات سیاه‌پوستا معطوف شد به این اتفاق بزرگ.وقتی که کینگ تو خونش کنار همسرش داشت خبر ترور کندی رو می‌شنید، به همسرش گفت: «من می‌دونم یه روز منم همینجوری ترور می‌کنن. برای من جالبه که در خصوص انگیزه‌ ترور کندی صحبت‌های زیادی میشه و انواع و اقسام سناریوها مطرح میشه، ولی معمولا خیلی کم به این موضوع توجه میشه که شاید ترور کندی توسط نژادپرستان سفیدپوست انجام شده باشه. مخصوصا اینکه کندی تمام قد از سیاه‌پوستا دفاع کرده بود و بحث روز جامعه آمریکا تو اون زمانم موضوع داغ تظاهرات سیاه‌پوستا بود و اصلا بعید نیست که دلیل ترور کندی هم همین موضوع بوده باشه».قبل از اینکه از موضوع ترور کندی بخوایم بیایم بیرون، یه موضوع عجیب غریب راجع به افراد خانواده‌ کندی هم بهتون بگم. خانواده‌ای که بنده خدا انگار نفرین شده بودن. شما نگاه کنید. جان اف کندی رئیس جمهور آمریکا تو سن ۴۶ سالگی ترور شد. قبل از اون برادر بزرگترش تو ۲۹ سالگی تو جنگ جهانی دوم هواپیماش سقوط می‌کنه می‌میره. یکی دیگه از خواهراش تو ۲۸ سالگی وقتی سوار هواپیما بود داشت می‌رفت فرانسه که دوست پسرش رو ببینه هواپیماش سقوط می‌کنه می‌میره.پسر دوم خودش بعد از اینکه به دنیا میاد چند روز بعد می‌میره. یه برادر دیگرش به نام رابرت کندی که تو قسمت اول راجع بهش زیاد صحبت کردیم و دادستان کل آمریکا هم بود، پنج سال بعد از ترور جان اف کندی اونم ترور می‌کنن کشته میشن. یکی از پسرهای رابرت کندی، تو هتل محل اقامتش اوردوز می‌کنه میمیره.یه پسر دیگه‌اش هم تو پیست اسکی بر اثر حادثه برخورد با درخت می‌میره. این دوتا که گفتیم پسرای برادر رئیس جمهور بودن. دیگه یکی از پسرهای خود جان اف کندی هم هواپیمای شخصشی سقوط می‌کنه و خودشو زنش و خواهر زنش می‌میرن. داستان به کشته شدن نوه‌ ۲۲ ساله کندی‌ها هم کشیده میشه که دیگه واردش میشیم. واقعا سرنوشت این خانواده خیلی عجیب غریبه.ترور کندی، سرنوشت مبارزات و تحت تاثیر قرار داده بود. هیچ کس نمی‌دونست رئیس جمهور بعدی یعنی لیندون جانسون «Lyndon Johnson» در خصوص لایحه مدنی کندی که تصمیم می‌گیره و اصلا این موضوع براش مهم هست یا نه. همه منتظر تصمیم جانسون بودن و اونم تو اولین سخنرانیش تکلیف رو کاملا روشن کرد. اون گفت هیچ کس نمی‌تونه جلوی راهی که رئیس جمهور کندی شروع کرده بود رو بگیره و جانسون فقط چند هفته بعد از ترور کندی، لایحه حقوق مدنی را به جریان انداخت.تعداد زیادی از سناتورها تمام تلاششون رو کردن که جلوی رای‌گیری لایحه تو مجلس سنا رو بگیرن و سعی می‌کردن با وعده و وعید نظر سناتورهای دیگه رو هم بخرن. کشمکش‌ها بین موافقان و مخالفان ادامه داشت تا اینکه یک اتفاق جدید افتاد.یه گروه از مدافعین حقوق سیاه‌ها که بیشترشون هم سفید پوست بودند، تصمیم گرفتند چندتا از نماینده‌ها رو بفرستن به می‌سی‌سی‌پی تا اونجا جلوی ترویج نژادپرستی و بگیرن. دو نفر سفید پوست و یک سیاه پوست به سمت می‌سی‌سی‌پی حرکت کردن. حالا چرا بین این همه جا می‌سی‌سی‌پی؟ چون این ایالت تو جنوب آمریکا یکی از اصلی‌ترین مخالفان برابری حقوق سیاه و سفیدها بود. از فرماندارش گرفته تا سناتورهاش و بیشتر سفیدپوست‌های ساکنش همه مخالف بودن.اگه یادتون باشه پلیس تو همین ایالت فعالین جنبش نشویل رو دستگیر کرد و حتی مارتین لوترکینگ هم تو سخنرانی تاریخی به این ایالت اشاره کرد. اونجا که گفت رویای من اینه که روزی ایالتی مثل می‌سی‌سی‌پی، ایالتی که در بی‌عدالتی و ظلم می‌سوزه، به سرزمین آزادی و عدالت تبدیل بشه.خلاصه که این گروه به سمت می‌سی‌سی‌پی حرکت کردند؛ ولی هیچ وقت به مقصد نرسیدن. آخرین خبر از اونا این بود که می‌گفتن پلیس به جرم سرعت غیرمجاز، ماشینشون رو جریمه کرده گرفتنشون؛ ولی کمی بعد آزادشون کرده. هیچکس خبری ازشون نداشت. ولی تقریبا همه حدس می‌زدند که چه بلایی سرشون اومده. یکم بعد ماشین سوخته شده اونا پیدا شد.یه مکالمه‌ تلفنی تاریخی بین رئیس جمهور جانسون و رئیس اف‌بی‌آی «FBI» ضبط شده که توش رئیس اف‌بی‌آی به جانسون می‌گه: «قربان ما ماشین سوخته شدشون پیدا کردیم؛ ولی اثری از جنازه‌ها نیست. شدت سوختگی اونقدر بالاست که مشخص نیست کسی تو ماشین بوده یا نه. شاید سوخته باشه. شایدم دستگیر شده باشن». جانسون بهش جواب میده: «من بعید می‌دونم مردم اونجا حاضر باشند به این آدما رحم کرده باشن».(۱۱:۳۶-۱۲:۰۶) صدای ضبط شده مکالمه جانسون و مامور اف‌بی‌آیمثل اینکه رئیس جمهور جانسون بهتر از هر کس دیگه‌ای مردمای می‌سی‌سی‌پی رو می‌شناخت. این اتفاق عزم جانسون را برای تصویب لایحه بیشتر جزم کرد و در نهایت این لایحه تصویب شد و جانسون اونو امضا کرد. تصاویری که از لحظه‌ امضای تاریخی جانسون به یادگار مونده، مارتین لوتر کینگ و رابرت کندی رو پشت سر جانسون نشون میده. طبق قانون جدید، دادستان آمریکا می‌تونست علیه تبعیض نژادی تو محیط کار مدارس و مکان‌های عمومی اقدام قانونی بکنه و اگر کسی بخواد با این قانون مقابله کنه زندانی میشه.این قانون در حالی تصویب شد که هنوز خبری از اون سه نفری که ماشینشون سوخته شده بود نبود؛ ولی کمی بعد جنازه‌های هر سه نفر پیدا شد. گزارشات کالبدشکافی نشون می‌داد دو نفر سفید پوست هر کدوم به ضرب یک گلوله کشته شده بودن. ولی نفر سوم که سیاه‌پوست بود، اول اونقدر زده بودن که استخوناش شکسته بود. بعد هم با شلیک سه گلوله کشته بودنش. اونا توسط اعضای گروه کوکلاس کلان «Ku Klux Klan» با همکاری کلانتر منطقه کشته شده بودند. ولی تمامی مظنونین به قتل با قید وثیقه آزاد شدن.گروه کوکلاس کلان یا همون کی‌کی‌کی «KKK» یه گروه به شدت تندرو و رادیکال آمریکایی بودن که قدمتشون برمی‌گرده به سال ۱۸۶۵ که توسط یک کهنه سرباز آمریکایی تاسیس شد. اون زمان هدف گروه جلوگیری از تصویب قانون برده‌داری بود. اعضای این گروه بسیار نژادپرست بودند. مخالف سرسخت کاتولیک‌ها بودند و به شدت هم مخالف یهودی‌ها بودن. تو جریان جنگ جهانی دوم و اتفاقات بعدشم اونا طرفدار سرسخت هیتلر و منکر هولوکاست بودن. اونا تو دهه‌ شصت که ما داریم دربارش صحبت می‌کنیم هم طرفدارای خیلی زیادی داشتن. خیلی از لینچ کردن‌های سیاه‌پوست‌ها که تو قسمت اول توضیح دادیم توسط همین نژادپرستان انجام می‌شد.یه ویژگی‌شون این بود که قیافه‌های خودشون ترسناک می‌کردن. نقاب‌های عجیب غریب می‌زنن که سیاه‌پوستا بیشتر ازشون حساب ببرن. یه نکته‌ جالب که همش باید حواسمون باشه، این که راجع به دویست سیصد سال پیش صحبت نمی‌کنیم. همش داریم راجع به پنجاه شصت سال پیش صحبت می‌کنیم. عکسای عجیب غریب‌شون رو می‌ذاریم تو پیج اینستاگرام پادسکت رخ. برید ببینید.تو سال ۱۹۶۴ مارتین لوتر کینگ در حالی که فقط ۳۵ سال داشت، جایزه صلح نوبل را گرفت. بعد از دریافت جایزه گفت من این جایزه رو به خاطر از دست رفته‌هامون قبول می‌کنم. اونایی که جونشون دادند تا راه ما هموار بشه. گفت این یه پیروزی و مقام شخصی نیست. این جایزه متعلق به شرافت تمام سیاه‌پوستا و سفیدپوست‌هاییه که دارن مبارزه مدنی می‌کنن. بعد هم با وجود اینکه وضع مالی خیلی خوبی نداشت و حتی یه خونه هم برای زن و بچه‌اش نخریده بود، تمام پولی که برای نوبل گرفته بود رو بخشید.خب اینجای داستان می‌خوایم به معروف‌ترین و به نظر خیلی‌ها مهم‌ترین قسمت مبارزات مارتین لوترکینگ بپردازیم. این بار مبارزه برای گرفتن حق رای سیاه‌پوستا. باید بدونیم که اون زمان طبق قانون کلی‌ای که تو آمریکا حکمفرما بود سیاه‌پوستانی داشتند؛ ولی در عمل با توجه به تنوع قوانین ایالتی تو جنوب کشور، معمولا نمی‌زاشتن اونا رای بدن. برای اکثریت سیاه‌پوستان جنوب رای دادن تقریبا غیرممکن بود. هر ایالت به هر نحوی جلوی رای دادن سیاه‌پوستا رو می‌گرفت. مثلا وقتی سیاه‌پوستا میومدن رای بدن، می‌گفتن برگه‌ رای تموم شده یا زمان ثبت نام تموم شده یا مسئول مربوطه نیست و هزار جور بهونه‌ دیگه.تازه قوانین تو بعضی ایالت‌ها اینطور بود که برای رای دادن باید مالیات رای می‌دادید و این برای سیاه پوستان فقیر خیلی خوشایند نبود و از اون بدتر اینکه وقتی می‌خواستی برای رای دادن ثبت‌نام کنی، باید یه ضامن با خودت می‌بردی که اون ضامن خودش ثبت نام کرده باشه و راضی باشه که ضمانت تو رو هم بکنه. با این اوصاف کینگ تصمیم گرفت با هدف اینکه یک بار برای همیشه سیاه‌پوستا بتونن با رای‌ای که میدن خودشون سرنوشت خودشون رو تعیین کنن. کارزار مبارزات برای حق رای سیاه‌پوستا رو تو شهر سلما «Selma» از ایالت آلاباما راه‌اندازی‌ کرد.چرا سلما؟ چون این شهر بدترین سابقه رای دادن سیاه‌پوستا رو تو کل جنوب آمریکا داشت. تو سلما فقط کمتر از دو درصد واجدین شرایط سیاه‌پوست، تونسته بودن برای رای دادن ثبت نام کنن. این در حالی بود که بیش از پنجاه درصد جمعیت سلما رو سیاه‌پوستا تشکیل می‌دادن.یه فیلم معروف به نام سلما هست که فقط به اتفاقات این کارزار می‌پردازه. همینجا به رسم جدیدمون یه کتاب معرفی کنیم؟ از میان منابع مختلفی که وجود داره برای آشنایی با عقاید مارتین لوتر کینگ، من کتاب «مهاتما گاندی، مارتین لوترکینگ، قدرت مبارزه‌ عاری از خشونت» رو بهتون پیشنهاد می‌کنم که نسخه‌ دیجیتالیش هم هست. می‌تونید تهیه کنید بخونید. با این مقدمات بریم به ژانویه ۱۹۶۵ شهر سلما.مارتین لوترکینگ تو سلما با هدف کسب حق رای سیاه‌پوستا تظاهرات‌هایی را برنامه‌ریزی کرد. البته قبل از اینکه به سلما بره، چند باری با رئیس جمهور جانسون دیدار کرد و ازش خواست که قانون حق رای سیاه‌پوستا رو تصویب کنه. ولی جانسون که به تازگی قانون حقوق مدنی سیاه پوست‌ها را امضا کرده بود و کلی هم درگیر این داستان بود، سعی می‌کرد از زیر بار دردسرهای جدید در بره و مدام کینگ رو به آرامش دعوت می‌کرد و اون از راه انداختن یک کارزار دیگه و یه دردسر دیگه سعی می‌کرد منصرف کنه.جانسون به کینگ گفت من رئیس جمهور آمریکا هستم و خیلی کارهای دیگه اولویت‌های دیگم به جز این داستانا دارم. بهتره که تو هم فعلا بی‌خیال ماجرا بشی تا یکم زمان بگذره ببینیم چی میشه. ولی خب کینگ گوشش بدهکار این حرفا نبود و بلند شد با دار و دسته‌اش رفت سلما و تجمعات حق رای رو اونجا برنامه‌ریزی کرد.حالا با توجه به قدرت گرفتن کینگ و فعالیت‌هایی که جنبش اون می‌کرد، اف بی آی هم به شدت اون تحت نظر داشت. تمام مکالمات خودش و اطرافیانش شنود می‌شد. هر جا می‌رفت کاملا متوجه می‌شد که چند تا مامور اف‌بی‌آی دارن تعقیبش می‌کنن. از یک طرف فشار تحت نظر گرفته شد و احتمال اینکه هر لحظه ممکنه خودش یا همراهشون مامورا دستگیر کنن.از طرف دیگه هم تماس‌ها و تهدیدهای بی‌شماری بود که تعدادشون از قبل هم بیشتر شده بود. مخصوصا این که کینگ به چشم خودش، کشته شدن چند رهبر سیاهپوست را دیده بود. کشته شدن چهار دختر بچه طفل معصوم بی‌گناهم دیده بود و همش احتمال می‌داد نفر بعدی شاید خودش و خانوادش باشن. اصلنم اینطوری نبود که شما فکر کنید داریم راجع به ابرقهرمانی صحبت می‌کنیم که این چیزا براش اصلا مهم نبود. نه برعکس کینگ هم یه آدم بود مثل بقیه و این داستان‌ها کاملا روش تاثیر می‌گذاشت. اعصاب و روانشو بهم ریخته بود. حتی با همسرش سر این جریان به مشکل برخورده بود.همسرشم حق داشت. نژادپرستان تهدید کرده بودند که هر چهار تا بچشو می‌کشن. ولی نکته این بود که با وجود همه‌ ترس و وحشتی که داشت، برای رسیدن به هدفش حاضر بود این ریسک بکنه و کرد. تو سلما با هماهنگی جنبش مارتین لوتر کینگ سیاه‌پوست‌ها برای ثبت نام دسته دسته به مراکز ثبت نام رای دهنده‌ها می‌رفتند و از اونورم پلیس با خشونت تموم ازشون استقبال می‌کرد. در مقابل ولی اونا هیچ واکنشی از خودشون نشون نمی‌دادن.کلانتر منطقه سلما آقای جیم کلارک «Jim Clark» هم به شدت نژادپرست و مخالف سرسخت سیاه‌ها بود و با بی‌رحمی تمام ازشون استقبال می‌کرد. اونقدر خشونت به خرج داده بود که کابوس سیاه‌پوستا شده بود. خیلی از افرادی که تو کل سال‌های مبارزات حضور داشتن، می‌گفتن کلارک خشن‌ترین و بی‌رحم‌ترین دشمن اونا بوده. البته که آقای کلارک فقط کلانتر سلما بود و یک حامی خیلی بزرگ داشت که احتمالا شما هم می‌شناسیدش. آقای جرج بالاس فرماندار ایالت آلاباما که شهر سلما در این ایالت بود.بالاس همون شخصیه که تو قسمت اول داستانشون تعریف کردیم و گفتیم که رفت جلوی در دانشگاه وایساد  نمی‌گزاشت سیاه پوستا ثبت‌نام کنند. تا اینکه در نهایت نیروهای فدرال به فرمان کندی اومدن کنار زدنش. حالا شما حساب کنید که بالاس زخم خورده، دوباره داره میبینه که کینگ پاشده اومده تو یکی از شهرهای دیگه داستان درست کرده. اونم تو شهری که کلانترش جان کلارکه.تو اولین تظاهراتی که جنبش کینگ به راه انداختن، کلارک بهشون امون نداد. بعد از اینکه حسابی کتک‌شون زد، کینگ و چندین نفر دیگر بازداشت کرد انداخت زندان. خبر به زندان رفتن کینگ که به گوش همسرش رسید، اونم پا شد اومد سلما.البته نه این که این اولین باری باشه که کینگ رفته زندان، نه بارها و بارها اون دستگیر و زندانی شده بود. ولی داستان سلما فرق می‌کرد و خطر تو سلما از همه جاهای دیگه بیشتر بود. وقتی کینگ زندان بود، مالکوم ایکس «Malcolm X» یکی از معروف‌ترین رهبران سیاه‌پوستا اومده بود سلما سخنرانی کنه. مالکوم ایکس و کینگ اصلا رابطه‌ خوبی با هم نداشتن. درسته هدفشون یکی بود؛ ولی روششون زمین تا آسمون با هم فرق داشت. روش مبارزات کینگ برگرفته از روش گاندی مبارزات مدنی و بدون خشونت بود. ولی مالکوم دقیقا برعکس می‌گفت نه این سوسول بازیا چیه؟ زدن باید بزنی. کشتن باید بکشی.مالکوم و کینگ هم سن و سال بودند و پدران هر دو نفر هم واعظ مذهبی و فعال سیاسی بودن. پدر مالکوم وقتی اون خیلی کوچیک بود توسط گروه کو کلاکس کلان که قبل‌تر راجع بهشون صحبت کردیم به قتل رسید. خانوادشون از هم پاشید و مالکوم هم سرنوشت عجیبی پیدا کرد. اگه خواستید راجع به مالکوم بیشتر بدونید، اپیزود تبعیض سیاه از پادکست راوکست رو گوش کنید که این اپیزود به صورت هماهنگ و همزمان با داستان زندگی مارتین لوتر کینگ منتشر شده و به جنبش مبارزه با تبعیض نژادی سیاه‌پوستا می‌پردازه. برگردیم به داستان.مالکوم که برای سخنرانی به سلما اومده‌ بود، با همسر کینگ هم دیدار کرد و بهش پیغام داد که بهتره تو سلما یک جنبش آلترناتیوی هم وجود داشته باشه که اگه مبارزات مدنی کینگ جواب نداد، اونا بتونن راه رو ادامه بدن که خب کینگ با پیشنهاد مالکوم به شدت مخالف بود. البته دیگه کار به بحث و اختلاف نظر نکشید. چون که کمتر از یک ماه بعد از دیدار مالکوم و همسر کینگ، مالکوم ترور شد. اونم نه به دست نژادپرست‌ها، بلکه به دست مخالفان داخلی خودشون.کمی بعد که کینگ از زندان آزاد شد، برای جلب کمک از شهر خارج شد و خیلی از خبرنگاران و روزنامه‌نگاران هم پشت‌بندش از سلما خارج شدن. فرماندار بالاس که اوضاع را مناسب دید دستور داد که تو اولین گردهمایی که سیاه‌پوستا داشتن به دور از چشم مطبوعات و خبرنگارانی که اکثرا از شهر رفته‌ بودن، به سیاه‌پوستا حمله کنند و حسابی ازشون زهر چشم بگیرن. دار و دسته‌ کلانتر کلارک هم وحشیانه بهشون حمله کردند و چندین نفر رو کشته و زخمی کردن.یکی از کشته شده‌ها پسر جوانی بود به نام جیمی که با مادر و پدربزرگ ۸۲ سالش تو تظاهرات شرکت کرده بود. سربازا جلوی چشم مادر و پدربزرگ، جیمی رو با گلوله کشته بودن. خبر که به کینگ رسید، او به شدت تحت تاثیر قرار داد. کینگ یه سخنرانی تند علیه رئیس جمهور کرد و گفت: «آمریکایی که تو ویتنام میلیون‌ها دلار داره خرج می‌کنه و آدمای بی‌دفاع رو می‌کشه، تو خاک خودش نمیتونه از جون آدمای خودش محافظت کنه. گفت من یه بار دیگه به دیدار رئیس جمهور میرم و اگه این بار اون کار انجام نده، خودمون کاری که باید انجام میدیم».کینگ رفت پیش رئیس جمهور و بهش گفت که می‌خواد راهپیمایی بزرگی رو برنامه‌ریزی کنه و هر چند که رئیس جمهور موافقت نکرد، ولی اون تصمیم خودش گرفته بود. راهپیمایی بزرگ از سلما به سمت مانتگامری. دقیقا حرکتی شبیه به حرکت گاندی. راهپیمایی نمک گاندی رو تو اپیزود گاندی احتمالا شنیدید؟ اینجا هم کینگ می‌خواست همین کارو بکنه. راهپیمایی به طول ۸۷ کیلومتر از سلما به مانتگامری راه بندازه و هدفش این بود که توجه رسانه‌ها و مردم آمریکا رو به خواسته‌های سیاهپوست‌های جنوب جلب کنه.راهپیمایی از سلما شروع شد و به دلایل نامعلومی خود کینگ تو این راهپیمایی حاضر نشد. بعضیا می‌گفتن اونقدر تهدیدش کرده بودن که ترسیده‌ بود که خیلی هم بعید نیست. بعضیا میگن جنبش تصمیم گرفت که با توجه به خطرات بسیار زیاد این راهپیمایی اون نباشه که اینم بعید نیست. در هر صورت عدم حضور کینگ تو این راهپیمایی مهم و حیاتی، عجیب بود. تا حالا تو همه‌ تظاهرات و تجمعات کینگ ردیف اول بود؛ ولی تو راهپیمایی سلما خبری از کینگ نبود.یکشنبه هفتم مارس ۱۹۶۵ تعداد زیادی از سیاه پوست‌ها به همراهی سفیدپوست‌هایی که حامی اونا بودن راهپیمایی مسالمت آمیز خودشون رو به سمت مانتگامری شروع کردند و به سمت خروجی شهر سلما حرکت کردن. خروجی شهر یک پل تاریخی داره به نام پل پتوس «Pettus Bridge». جمعیت تظاهر کننده‌ها وقتی به وسط پل رسیدن، دیدن اون طرف، کلانتر جان کلارک و تعداد بسیار زیادی از مامورهای مجهز پلیس در حالی که ماسک به صورتشون زده بودند آماده بودن که ازشون استقبال کنن.سیاه‌پوست‌ها در حالی که آماده‌ دستگیر شدن بودند، ناگهان دیدن که خبری از دستگیری نیست و ارتش کلانتر کلارک داره به سمتشان حمله می‌کنه. کلارک با گاز اشک آور و باتوم دستور حمله به سیاه‌پوست‌هایی رو داد که اصلا از خودشون مقاومتی نشون نمی‌دادند و به خشونت اعتقادی نداشتن. ولی عدم اعتقاد سیاه‌پوستا به خشونت کافی نبود. چون روبروشون آدمایی بودن که اتفاقا به خشونت خیلی اعتقاد داشتن و زدن تظاهر کننده‌ها رو لت و پار کردن. چندین و چند نفر خونی و مالی راهی بیمارستان شدن.تک تک صحنه‌های این نبرد خونین، توسط خبرنگارا زنده گزارش می‌شد و بیش از هفتاد میلیون نفر در سراسر آمریکا داشتن زنده این تصاویر رو می‌دیدن. ما براتون فیلمش رو تو پیجمون می‌ذاریم. اون روز تو تاریخ آمریکا به نام «یکشنبه خونین» به یادگار موند. خیلی از سفیدپوست‌های ایالات دیگه که روحشون از این جریانات خبر نداشت، قشنگ درگیر ماجرا شدن خبر یکشنبه خونین، شد خبر و بحث روز آمریکا همه ازش صحبت می‌کردن. برای خیلی از مردم مخصوصا مردم شمال آمریکا که این چیزا رو از نزدیک ندیده بودند اتفاق، اتفاق وحشتناکی بود.اولین واکنشی که کینگ به یکشنبه خونین داشت این بود برمی‌گردیم روی پل. دوباره میریم. دوباره راهپیمایی می‌کنیم به سمت مانتگامری. کینگ تو مصاحبه‌ای که داشت از تلویزیون به صورت زنده پخش می‌شد، از همه‌ مردم دعوت کرد که برای برگزاری راهپیمایی به سلما بیان و سیاه و سفید از شهرهای مختلف هم دعوت کینگ رو قبول کردن.سلما همچین جمعیتی تا حالا به خودش ندیده بود. صدها نفر از مردم راهپیمایی رو شروع کردن. جمعیتی که یک سومش سفید پوست بودند. در حالی که این بار کینگ در صف اول تظاهرات بود، اونا به سمت خروجی شهر حرکت کردند و دوباره به وسط پل پتوس رسیدن. روی پل یهو دیدن که نیروهای نظامی راه رو باز کردن که اونا برن جلو. ولی در کمال ناباوری همه، کینگ برگشت. از روی پل توس برگشت و راهپیمایی رو ادامه نداد. اون با توجه به شناختی که از فرماندار بالاس و کلانتر کلارک داشت، این کار اونا رو فریب می‌دونست و تصمیم گرفت که راهپیماییرو کنسل کنه.اون گفت ترجیح میدم که مردم از من ناراحت باشند تا اینکه با تصمیم من لت و پار بشن. البته این تصمیم اون مخالفان زیادی هم داشت. می‌دونیم که کلی آدم از شهرهای دیگه برای این تظاهرات اومده بودن سلما، ولی هرچی که بود تظاهرات دوم روی پل پتوس کنسل شد.بلافاصله بعد از این اتفاق، کینگ درخواست برگزاری راهپیمایی را به صورت حقوقی از دادگاه پیگیری کرد و توی دادگاه تاریخی بر خلاف تصور خیلی از آدما دادگاه رای به قانونی بودن تظاهرات داد و به جنبش کینگ اجازه‌ برگزاری راهپیمایی بدون خشونت پنج روزه داده‌ شد.رئیس جمهور هم به بالاس نامه زد و گفت به هیچ عنوان دیگه نباید خشونتی از خودت نشون بدی. این خبر برای جنبش کینگ خوشحال کننده بود؛ ولی نه به اندازه‌ خبر بعدی. خبر بعدی چی بود؟ رئیس جمهور تو مجلس درباره‌ حق رای سیاهان صحبت کرد و گفت لایحه‌ای رو به مجلس می‌فرسته که تمام محدودیت‌های حق رای رو در تمامی ایالات و در تمامی انتخابات حذف کنه.اتفاقات پل پتوس و تصاویر یکشنبه خونین، به جانسون کمک کرد که بتونه قوانین حق رای رو تو مجلس به تصویب برسونه. حتی مخالفت‌های سناتورها از دفعه‌ قبلی هم کمتر بود و این‌ها همه تاثیر خشونتی بود که کلانتر کلارک و فرماندار بالاس مرتکب شده بودن.قانون حق رای سال ۱۹۶۵ به تصویب رسید. ۱۵ مارس ۱۹۶۵ وقتی جانسون داشت تو مجلس سنا درباره‌ تصویب این قانون سخنرانی می‌کرد و می‌گفت مطمئن باشید که ما پیروز می‌شیم. اطرافیان کینگ که تو خونه داشتن کنارش سخنرانی جانسونو نگاه می‌کردند، برای اولین بار اشک‌های اونو دیدن.البته حتی تصویب این قانون هم جلوی راهپیمایی بزرگ جنبش کینگ رو نتونست بگیره. هزاران هزار نفر تو این راهپیمایی بزرگ شرکت کردن؛ سیاه و سفید در کنار هم. چشمان تمام مردم آمریکا به این راهپیمایی دوخته‌ شد.وقتی جمعیت به مانتگامری رسید، کینگ یک سخنرانی معروفی اونجا کرد و گفت: «روزی تمام ما را به بردگی گرفته بودن. اما اون روزا گذشت. ممکنه شما بپرسید کی ما از این تاریکی آزاد می‌شیم؟ من امروز به شما برادران و خواهران قول میدم که با وجود تمام سختی‌ها و ناامیدی‌ها به زودی زمان آزادی ما فرا خواهد رسید و حقیقت پیروز میشه. من به شما قول میدم که زیاد طول نمی‌کشه. چرا که هیچ دروغی همیشه پایدار نیست. من به شما قول میدم که زیاد طول نمی‌کشه. چرا که جهان هر چقدر هم که بزرگ باشه به سمت عدالت پیش میره».کمی بعد قانون حق رای به تصویب رسید. تو راهپیمایی سلما به مانتگامری، سیاه‌پوستا یه سرودی می‌خوندن که یه جورایی شبیه به سرود یار دبستانی خودمونه. یه قسمتش با هم گوش کنیم.(۳۴:۳۹-۳۵:۲۶) سرود راهپیماییسیاه‌پوستا تو بعضی از ایالت‌ها مثل می‌سی‌سی‌پی اونقدر سال‌ها زیر تهدید و فشار سفیدپوستان بودند که حتی با وجود تصویب این قانون بعضیاشون جرات نمی‌کردن بیان رای بدن. کینگ و بقیه رهبران سیاه پوست هم علی‌رغم اختلافاتی که با هم داشتند، همگی پا شدن اومدن می‌سی‌سی‌پی راهپیمایی کردند که سیاه‌پوستان اونا رو ببینن و جسارت پیدا کنن.تصویب قانون حق رای به مراتب اثرات بیشتری رو نسبت به تصویب لایحه حقوق مدنی داشت. یه تاثیر بدیهی که قانون حق رای داشت این بود که خب سیاه‌پوستا می‌تونستن تو انتخابات ایالتی و انتخابات مجلس به کاندیداهای سیاه‌پوست رای بدن و با این اتفاق برای اولین بار سیاه‌پوست‌ها به مقام‌های بالای تصمیم‌گیری سیاست‌های آمریکا رسیدن. شهردار، نماینده و سناتورهای سیاه‌پوست یکی یکی رای می‌آوردن.اون پیرمرد ۸۲ ساله‌ای که گفتین تو تظاهرات شرکت کرده بود و نوه‌اش جیمی رو جلوی چشمش کشته بودن، اون تونست تو ۸۴ سالگی برای اولین بار رای بده. پیرمرد نشون داد که میشه تو این سن هم منفعل نبود. میشه بی‌تفاوت نبود. میشه بجنگی و به حقت برسی.بعد از پیروزی تو سلما، کینگ می‌خواست مبارزات تو شمال آمریکا رو هم تجربه کنه. برای همین به جنبش سیاه‌پوستان شیکاگو برای گرفتن حق مسکن‌شون ملحق شد. زن و بچش برداشت آورد نزدیک شیکاگو، تو محله‌ فقیرنشین سیاه‌پوستا زندگی کرد که البته همسرش از جای جدید اصلا راضی نبود. کینگ فعالیت‌هاشو تو شیکاگو شروع کرد. ولی اونجا خیلی موفق نبود. خودش می‌گفت اینا از نژادپرستی می‌سی‌سی‌پی هم بدترن.خشونت‌های وحشتناک شیکاگو باعث شده بود که خیلی از سیاه‌پوستا حتی اونایی که کمی قبل‌تر به مبارزات بدون خشونت اعتقاد داشتن، دیگه کاسه صبرشون لبریز بشه و اون هم مقابله به مثل کنن. مخصوصا که دیگه الان جسارت پیدا کرده بودند از زیر سایه‌ سفیدها اومده بودن بیرون و چند تا از حقوق اولیشون گرفته بودن و یاد گرفته بودند که حق گرفتنیه. دادنی نیست و دیگه طاقت کتک خوردن و مقابله به مثل نکردن رو نداشتن.تو خیلی از شهرهای آمریکا شورش شده بود. خیابونا صحنه‌ درگیری و کتک کاری هر دو طرف بود. کینگ تو یکی از سخنرانی‌هاش گفت: «اگه تمام سیاه پوستان آمریکا هم دست به اعمال خشونت بزنند، من به تنهایی می‌ایستم و فریاد می‌زنم که این کار اشتباهه». کینگ گفت: «اون رویایی که یه روز تو واشنگتن فریاد زدم امروز برام به کابوس تبدیل شده. هر چند که من امیدم رو از دست نمیدم. ولی ما باید با واقعیت روبرو بشیم. واقعیت اینه که جامعه‌ ما هنوز راه درازی در پیش داره. خشونت، جنگ و نفاق چیزهایی بودند که کینگ همیشه ازشون می‌ترسید. اون از جنگ متنفر بود، چه جنگ داخلی چه جنگ خارجی».سال ۱۹۶۷ یه سخنرانی کرد و سیاست‌های آمریکا و جنگ ویتنام را به باد انتقاد گرفت. بعد از این سخنرانیش خیلیا بهش نقد کردن و از دستش به شدت عصبانی شدن. اونا می‌گفتن تو وطن‌پرست نیستی. تو یه آمریکایی واقعی نیستی. یه آمریکایی واقعی هیچوقت از این حرفا نمی‌زنه. جالبه که حتی اکثر فعالین حقوق مدنی هم بهش پشت کردن. اون روزا شاید بدترین روزهای کینگ تو کل دوران مبارزاتش بود.از یه طرف خشونت‌های جامعه و عدم همراهی اکثریت جامعه سیاه‌ها با مبارزات بدون خشونت اون و از طرف دیگه هم فشاری که وطن‌پرست‌ها بهش می‌آوردن و اونو حتی خائن می‌دونستن. حتی نیویورک تایمز نوشت دوران مارتین لوترکینگ دیگه به پایان رسیده. اون روزا روزهایی بود که کینگ مرتب تهدید به مرگ می‌شد. از خودی و غیرخودی پیام‌های تهدیدآمیز می‌گرفت. اوضاع به همین منوال ادامه داشت تا اینکه کینگ تصمیم گرفت به ایالت تنسی سفر کنه و اون جا تو شهر تنسی به جنبش حقوق رفتگرها کمک کنه. کینگ سوار هواپیما شد. رفت به تنسی و این آخرین سفر زندگی کینگ بود.سال ۱۹۶۸ تو تنسی با حضور کینگ، تظاهراتی برای حقوق صنفی رفتگرهای اغلب سیاه پوست و افزایش حقوقشون برگزار شده بود که این تظاهرات به خشونت کشیده شد و کینگ از میون تظاهر کننده‌ها با زور و زحمت تونست برگرده به هتل محل اقامتش. شبش قرار بود کینگ تو کلیسای بزرگ شهر سخنرانی کنه. ولی انقدر بهش فشار اومده بود که اون نمی‌خواست بره به سخنرانی و برای همین دوستش با همراهاشو فرستاد اونجا. ولی وقتی اونا به کلیسا رفتن و جمعیت زیادی اونجا رو که اکثرشون از رفتگران بودن رو دیدن، به کینگ پیام دادند که این مردم اومدن اینجا تا تو براشون سخنرانی کنی. بهتره هر طوری هست خودتو برسونی اینجا.کینگ هم معطل نکرد و رفت به کلیسا تا آخرین سخنرانی عمر خودشو بکنه. هیچ کس نمی‌دونست که فردای این سخنرانی کینگ قراره کشته بشه. حتما این سخنرانی کینگ رو گوش بدید. سخنرانی واقعا عجیبه. بدون اینکه از قبل متن رو آماده کنه تو این سخنرانی حرفایی میزنه که مو به تن آدم سیخ میشه.کینگ خطاب به جمعیت میگه: «من دقیقا نمی‌دونم قراره چه اتفاقی بیفته؟ ولی وحشتی هم ندارم. چون من قله‌ کوه را فتح کردم. من هم مثل خیلی از آدمای دیگه میل به زندگی طولانی دارم. عمر طولانی، لذت خودشو داره. ولی دیگه به این موضوع فکر نمی‌کنم. من امشب از هیچ چیز نمی‌ترسم. چرا که چشمان من شکوه وعده‌ خداوند را دیده‌ است. من سرزمین موعود را دیده‌ام. شاید من همراه شما به آنجا نرسم. اما می‌خواهم به شما بگویم مردم ما بی تردید به آنجا خواهند رسید. شاید من همراه شما به آنجا نرسم. اما می‌خواهم به شما بگویم مردم ما بی‌تردید به آنجا خواهند رسید».(۴۴:۴۴-۴۵:۴۱) صدای ضبط شده سخنرانی کینگفردای این سخنرانی، کینگ تو بالکن هتلش، به ضرب گلوله به قتل می‌رسه. ضارب یک مجرم سابقه‌دار بود که هیچ وقت به قتل اعتراف نکرد و خانواده‌ کینگ هنوزم که هنوزه فکر می‌کنن اف‌بی‌آی پشت این ترور بوده.بعد از ترور کینگ، یکی از رهبران بزرگ جنبش سیاه‌پوستا تو یکی از سخنرانی‌هاش یه حرفی زد که خیلیا اون موقع بهش خندیدن. اون گفت به رویاهاتون فکر کنید و براش بجنگید. کی می‌دونه؟ شاید یکی از بچه‌های شما بتونه اصلا کاندیدای ریاست جمهوری بشه. یکی از کسایی که داشت به این سخنرانی گوش می‌داد، پدر باراک اوباما «Barack Obama» بود. موقع این سخنرانی، باراک اوباما هشت سالش بود.داستان زندگی مارتین لوتر کینگ رو شنیدید. اگر خوشتون اومده و دوست داشتید به ما کمک بکنید، حتما اونو به دوستاتون از طریق پست و استوری معرفی کنید. یه تشکر ویژه‌ای می‌کنم از تیمی که به من برای تهیه‌ محتوای این داستان دو قسمتی کمک بسیار زیادی کردن. انوشه شهیدی همدانی، غزال قبادی و علی یار ابراهیمی، همچنین ممنون از نگار ریاحی گرافیست تیم و محمد ناصری نقاش پوسترها.به امید دیدار. امیر سودبخش بهمن ۹۹بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/من-رویایی-دارم-|-داستان-زندگی-لوترکینگ-قسمت-دوم-id2748108-id347956269?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%85%D9%86%20%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%20%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85%20%7C%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%D9%84%D9%88%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 18:34:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من رویایی دارم؛ داستان زندگی لوترکینگ (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%84%D9%88%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF-tf8qemjoksqp</link>
                <description>امروز سومین دوشنبه از ماه ژانویه‌اس که تو تقویم آمریکا به نام روز مارتین لوتر کینگ «Martin Luther King» شناخته میشه. به مناسبت این روز اپیزود من رویایی دارم داستان زندگی مارتین لوتر کینگ از پادکست رخ منتشر میشه. من امیر سودبخش هستم و تو پادکست رخ تلاش می‌کنم هر بار شما رو با زندگی کسایی که بخشی از تاریخ رو ساختن بیشتر آشنا کنم.سلام به همراهان عزیز پادکست رخ. قراره تو این قسمت بریم به کشور آمریکا و صفحات مهم‌ترین سال‌های تاریخ سیاسی این کشور رو با هم ورق بزنیم. اگه بخوایم راجع به تاریخ مبارزات آزادی و برابری تو آمریکا صحبت کنیم، اولین کسی که باید بریم سراغش کسی نیست جز «مارتین لوترکینگ».۹۲ سال پیش در ۱۵ ژانویه ۱۹۲۹ مارتین لوترکینگ در جنوب آمریکا تو شهر آتلانتا «Atlanta» به دنیا آمد. پدرش مایکل «Michael»، اسم پسر تازه به دنیا اومدشم گذاشت مایکل. ولی وقتی پسر پنج ساله شد، پدر تحت تاثیر تعالیم مارتین لوتر «Martin Luther»، بنیان‌گذار آیین پروتستان، اسم خودش و پسرشو از مایکل به مارتین «Martin» تغییر داد. اسم پدر مارتین لوترکینگ. اسم پسر مارتین لوتر کینگ جونیور.پدر مارتین فردی بسیار مذهبی و از پیروان شاخه‌ای از دین مسیحیت به نام شاخه‌ باپتیست «Baptists » بود. این شاخه از دین مسیحیت که جزو پروتستان‌ها حساب میشن، مثل همه‌ پروتستان‌های دیگه به پاپ یا هر واسطه‌ای بین انسان و خدا اعتقادی ندارن. منتهی علاوه بر این، شاخه‌ باپتیست یه اعتقاد جالبی داره. اونم اینه که وقتی یک باپتیست‌ها بچه‌ای رو به دنیا میاره، نوزاد به دنیا اومده مثل بقیه مسیحی‌ها غسل تعمید داده نمیشه. اونا میگن باید بچه بزرگ شه. به سن بلوغ برسه و با آگاهی خودش تصمیم بگیره که می‌خواد غسل تعمید داده بشه و مسیحی بشه یا نه؟مارتین، یه خواهر بزرگتر و یک برادر کوچکتر از خودشم داشت. مادربزرگشون هم باهاشون زندگی می‌کرد که مارتین اون خیلی دوست داشت. خانواده‌ اونا جزو خانواده‌های تقریبا مرفه سیاه‌پوست به حساب میومدن. پدر مارتین، مبلغ شاخه‌ باپتیست تو شهر آتلانتا و دستیار کشیش کلیسا بود. دو سال بعد از اینکه مارتین به دنیا اومد، وقتی کشیش کلیسا مرد، پدر مارتین جانشینش شد و نقش کشیش رو تو کلیسا بر عهده گرفت و چون خیلی خوب صحبت می‌کرد و کارش هم خیلی دوست داشت، تعداد افرادی که به کلیسا میومدن رو از حدود ششصد نفر به چند هزار نفر رسوند.لوترکینگ پدر، خیلی بین مردم مورد احترام بود و جایگاه اجتماعی خوبی داشت و اوضاع مالیش هم خوب بود. البته وقتی می‌گیم خوب بود، داریم نسبت به زندگی بقیه سیاه‌پوستا میگیم خوب بود. باید دقت کنیم زمانی که مارتین به دنیا اومد، با وجود اینکه نزدیک به هفتاد سال از فرمان اعلام آزادی برده‌ها گذشته بود و دیگه برده‌داری و آمریکا برچیده شده بود، ولی حق و حقوق سیاه‌پوستا با حق و حقوق سفیدها زمین تا آسمون فرق داشت.برده‌داری سال‌های سال بود که برداشته شده بود؛ ولی سیاه‌پوستا محل زندگیشون با سفیدها فرق می‌کرد. مدرسه‌ بچه‌هاشون فرق می‌کرد. شیر آب‌خوری‌های عمومی، دستشویی‌های عمومی، رستوران‌ها، کلیساها، صندلی‌های اتوبوس و قطار، همه‌ اینا سیاه و سفید داشت؛ سیاه‌ها جدا، سفیدها جدا. شما تقریبا تو هر چیزی می‌تونستی این تبعیض رو نژادی ببینی. مثلا وقتی سیاه‌پوستا می‌رفتن کفش بخرن، بدون اینکه اجازه داشته باشن کفش رو تو مغازه امتحان کنن، باید می‌خریدن میومدن بیرون. ولی سفیدها می‌تونستن کفش و امتحان کنن و بعد خرید کنن.تبعیض نژادی تو بدترین حالت ممکن تو آمریکا و مخصوصا تو شهرهای جنوبیش موج می‌زد و وضعیت سیاه‌پوستا واقعا اسفناک بود؛ چه از لحاظ اجتماعی، چه از لحاظ مالی. ولی خانواده‌ لوترکینگ وضع مالیشون برخلاف اکثریت سیاه‌پوستا بد نبود. مارتین و دو برادر خواهرش زیر نظر مادری مهربون و پدری سخت‌گیر بزرگ شدن. پیش میومد که پدر برای تنبیه و تربیت بچه‌ها حتی از شلاق هم استفاده می‌کرد. دیگه عصبانی که می‌شد، تعالیم مهربانانه مسیح جاش رو می‌داد به شلاق.البته که بچه‌ها هم کم اذیتش نمی‌کردن. یه بار تو دوران کودکی مارتین، قبل از اینکه اون بره مدرسه سر یه جریانی مارتین از دست برادرش خیلی عصبانی میشه. تو خونه میفته دنبالش. همین که داشت دنبال برادرش می‌کرد، محکم می‌خوره به مادربزرگ پیرش و پیرزن میفته زمین از حال میره. مارتین که فکر می‌کنه مادربزرگش مرده، گفت چیکار کنم؟ چیکار نکنم؟ دوید رفت طبقه‌ بالا. از پنجره خودشو پرت کرد پایین که به خیال خودش خودکشی کنه. بعد که افتاد رو زمین، دید نه چیزیش نشده و فهمید که از اون ور مادربزرگش هم سرحال اومده، راهشو کشید رفت.همبازی دوران کودکی مارتین، پسر سفید پوستی بود که هم سن خودش بود. خانوادشون هم روبروی خانه‌ پدری مارتین و اون طرف خیابون زندگی می‌کردن. این دوتا بچه خیلی با هم صمیمی شده بودند و همش با هم بودن. ولی وقتی شیش سالشون شد و دیگه وقت مدرسه رفتن بود، مارتین مجبور شد به مدرسه‌ سیاه‌ پوستا بره و دوستش بره مدرسه‌ سفید پوستا. تازه وقتی دوستش رفت مدرسه، مادر پدر دوستش دیگه اجازه ندادن اون با مارتین بازی کنه و به مارتین گفتن دیگه نمی‌تونی با پسرمون بازی کنی. مارتین که خیلی بهش فشار اومده بود و ناراحت بود، داستان رو برای والدینش تعریف کرد و اونا هم نشستن مفصل برای مارتین شرایط رو توضیح دادن.این اولین باری بود که مارتین شیش ساله تاثیر عمیق نژادپرستی رو تو زندگیش حس می‌کرد و همونطور که به والدینش هم گفت برای اولین بار از همه‌ سفید پوستان متنفر شده بود. ذهن معصوم یک پسر بچه نمی‌تونست دلیل این چیزا رو درک کنه. مخصوصا که پدر مارتین گه گاهی جلوی این قوانین مسخره تبعیض نژادی می‌ایستاد و هر بار که این اتفاق می‌افتاد مارتین کلی کیف می‌کرد و همیشه می‌گفت پدرم برای من یک قهرمان واقعی بود.مارتین تحت تاثیر پدر، شروع به یاد گرفتن کتاب مقدس و سرودهای مذهبی کرد. تو گروه کر کلیسا هم عضو شد و نواختن ویولون و پیانو هم یاد گرفت. درس و مشقش تقریبا عالی بود. علاقه خاصی هم به تاریخ داشت. دوازده سالش که بود، یه روز رفت بیرون. یه رژه نظامی رو از نزدیک ببینه. وقتی برگشت، متوجه شد که مادربزرگش دچار حمله‌ قلبی شده و جونش رو از دست داده. مارتین که خیلی به مادربزرگ وابسته بود، دوباره رفت سراغ پنجره طبقه دوم، خودش رو انداخت پایین؛ ولی خب این بار جون سالم به در برد. خودش که این کاره نبود. خونشونم دو طبقه بیشتر نداشت. خلاصه که امکانات برای خودکشی کافی نبود.بعد از این اتفاق‌ها پدر خونه رو عوض کرد و آن‌ها رفتن مرکز شهر آتلانتا. از اونجایی که مارتین تو یک خانواده‌ باپتیست به دنیا اومده بود و بعد از سن بلوغ باید خودش تصمیم گرفت که می‌خواد چه دینی رو دنبال کنه، اون با ورود به دوره نوجوونی نسبت به بعضی از ادعاهای مسیحیت شک کرد و مدام از پدرش سوال می‌پرسید و پاسخ‌های پدر قانعش نمی‌کرد. مارتین حتی به زعم خودش اون زمان منکر معاد جسمانی مسیحم شد و شک و تردید دست از سرش برنمی‌داشت.کمی که بزرگتر شد، وقت رفتن به مدرسه متوسطه بود. تو آتلانتا برای بچه‌های سیاه‌پوست فقط یه مدرسه متوسطه وجود داشت که اونم با اصرار رهبران سیاه پوستان محلی، از جمله پدربزرگ مارتین ساخته شده بود. اونم برای ادامه‌ تحصیل رفت به همون مدرسه. مارتین علاوه بر این که درسش خوب بود، نشون داد که سخنور خوبی هم هست و اولین سخنرانی عمومی خودشو وقتی تنها پونزده سالش بود انجام داد.داستان این بود که مارتین تو یک مسابقه سخنرانی نوجوانان شرکت کرده بود و اتفاقا نفر اولم شده بود. بعد به عنوان برنده مسابقه اومد برای حضار سخنرانی کرد. موضوع سخنرانیش هم «سیاه‌ پوستان و قانون اساسی» بود. یه پسر بچه‌ پونزده ساله‌ سیاه‌پوست، داره درباره‌ سیاه‌ پوستا و قانون اساسی سخنرانی می‌کنه. گاهی وقتا آدم از نزدیک شاهد اتفاق‌های بزرگ تاریخیه؛ ولی تو اون لحظه متوجه اهمیت اون موضوع نمیشه.وقتی تو ۱۷ آوریل سال ۱۹۴۴ مارتین داشت سخنرانی می‌کرد، از اون چند نفر حضار احتمالا هیچ کس نمی‌تونست حدس بزنه که داره کسی رو تماشا می‌کنه که قراره قوانین جهان رو تغییر بده. مسابقه و سخنرانی تموم میشه و مارتین با معلمش سوار اتوبوس میشن که برگردن سر خونه زندگیشون.تو اتوبوس وقتی دوتایی گرم صحبت بودن، یه نفر سفید پوست از در جلو سوار شد. سوار شد و اومد دید همه صندلی‌ها پره و جا برای نشستن نیست. برای همین وایستاد بالا سر مارتین و معلمش و توقع داشت که اونا بلند شن. اون جاشون بشینه.اینم باید بدونید که اون زمان، قسمت جلوی اتوبوس‌ها برای سفید پوستا بود و چند تا ردیف آخر برای سیاه‌پوستا بود. سفیدها از در جلو وارد می‌شدند، سیاه‌ها از در عقب. اگه قسمت سیاه پر می‌شد، هیچ سیاهی اجازه نداشت بره یه ردیف جلوتر. ولی بر عکس اگه قسمت سفیدها پر می‌شد اونا می‌تونستن برن روی صندلی سیاه‌ها بشینن و حتی اگه صندلی سیاه‌ها پر بود، به ترتیب از ردیف جلو سیاه‌ها باید بلند می‌شدن و جاشون به سفیدها می‌دادن. الانم چون قسمت سفیدها پر شده بود، نفر جدید که وارد اتوبوس شده بود، اومده بود بالا سر مارتین و معلمش وایساده بود و منتظر بود که اونا جاشونو بهش بدن. تازه باید هر دوتاشونم بلند می‌شدن. چون سفیدها کنار سیاه‌ها هم نمی‌نشستن.گفتیم که چون این دو نفر غرق صحبت بودن، متوجه حضور شخص تازه‌وارد بالای سرشون نشدن. برای همین راننده برگشت داد زد: «هوی پسر عوضی سیاه، پاشو برو عقب وایسا». مارتین که از این بی‌احترامی خیلی ناراحت شده بود، می‌خواست مقاومت کنه نره عقب که معلمش بهش گفت نه، اگه این کارو بکنی قانونو زیر پا گذاشتی. برای همین دوتایی پا شدن تا آخر مسیر ایستادن.مارتین درباره‌ این اتفاق گفت: «اون روز رو هیچ وقت نتونستم از ذهنم پاک کنم و هیچ وقت اندازه‌ اون روز عصبانی نشدم». کمی بعد مارتین لوترکینگ وارد دانشگاه شد؛ ولی نه اون دانشگاه کاملا مذهبی که پدرش می‌خواست. پدرش خیلی با این دانشگاه موافق نبود. از دید پدر مظاهر تمدن ممکن بود پسرش و از راه به در کنه. ولی کینگ هر طور بود پدر رو راضی کرد و رفت دانشگاهی که خودش می‌خواست.توی تابستون، کینگ به همراه یک عده از همکلاسی‌هاش به شمال آمریکا سفر کردن و تو یک مزرعه کار کردن. این اولین سفر کینگ به شمال بود. اختلاف عقیده مردمان شمال آمریکا با جنوب آمریکا یه اختلاف خیلی قدیمی بوده و هست. حتی تو مبارزاتی هم که برای آزادسازی برده‌ها می‌کردند، مردم شمال اکثرا با این قانون موافق بودند و مردم جنوب اکثرا مخالف. یه جورایی مردم شمال نسبت به جنوبی‌ها روشن‌فکرترن. الانم سیاه‌پوستا تو جنوب که کینگ هم اونجا زندگی می‌کرد وضعیتشون خیلی بدتر از شمال بود.کینگ که برای اولین بار شما می‌دید، تو نامه‌ای برای پدرش نوشت: «چیزایی که اینجا می‌بینما باورم نمیشه. اینجا سفیدپوست‌ها خیلی مهربونن. ما هر جا بخوایم می‌تونیم بریم. تازه حتی کلیساهای سفیدها و سیاه‌ها هم اینجا یکیه. اینجا می‌تونیم بریم رستوران خوب، تئاتر و سینما و هر جایی که دلمون بخواد».البته اینطور نبود که تو جنوب کسی نتونه بره رستوران و سینما و شهربازی. سیاه‌ها می‌تونستن برن. ولی تمام رستوران‌های خوب و سینماهای خوب و شهربازی‌های بزرگ برای سفیدها بود و سیاه‌ها فقط رستوران‌های درجه سه و یا شهربازی‌های قدیمی رو می‌تونستن برن.ولی تو شمال قضیه خیلی فرق می‌کرد. نه اینکه تبعیض نبود. نه بود. ولی درجه‌اش خیلی پایین‌تر بود و همین آزادی‌های به ظاهر ساده هم برای کینگ جوونی که با تبعیض نژادی بزرگ شده بود، خیلی عجیب به نظر میومد. آرزو به آرزو فرق می‌کنه دیگه. حکایت اون داستانی که از یه جوون ایرانی می‌پرسن آرزو چیه؟ میگه کار خوب داشته باشم. بتونم خوب کار کنم. برای خودم خونه بخرم. ماشین بگیرم. طرف برمی‌گرده میگه نه اینا که گفتی حقته. آرزوت چیه؟ کینگ هم تو سفر به شمال چیزایی که می‌دید بعضا آرزوی زندگی سیاه‌پوستان جنوب بود.تو این دوران اعتقادات مذهبی این کم سر و شکل پیدا کرد و پاسخ سوال‌های مذهبی خودش گرفت و با کلیسای باپتیست صلح کرد و شد یک مسیحی واقعی باپتیست. کینگ تو نوزده سالگی تو رشته‌ جامعه‌شناسی لیسانس گرفت و بعدش تو رشته‌ الهیات ثبت نام کرد و تو دانشگاه به عنوان رئیس انجمن دانشجوها انتخاب شد.تو همون دوران کینگ عاشق یک زن سفیدپوست هم شد. باهاش رابطه هم داشت. می‌خواست باهاش ازدواج بکنه. ولی در نهایت با وجود تمام علاقه‌ای که بهش داشت، به خاطر تفاوت رنگ پوست‌شون مجبور شد رابطه رو قطع کنه. دوستای نزدیکش می‌گفتن تا سال‌های بعد کینگ هیچ وقت نتونست عشق اولش رو فراموش کنه.سال ۱۹۵۱ کینگ دوره‌ دکتراش رو تو رشته‌ الهیات دانشگاه بوستون شروع کرد. اون دستیار کشیش کلیسای تاریخی بوستون شد و تا ۲۵ سالگی به عنوان کشیش کلیسای مانتگامری «Montgomery Church» انتخاب شد و سال ۱۹۵۴ هم دکترای خودش رو تو رشته‌ الهیات گرفت.کمی قبل از فارغ‌التحصیلی، کینگ با دختری به نام کورتا اسکات «Coretta Scott» آشنا شد و باهاش ازدواج کرد. حاصل این ازدواج چهارتا فرزند بود. تو طول مدت زندگی این زوج، کینگ نقش کورتا و جنبش حقوق مدنی محدود می‌کرد و بیشتر انتظار داشت که همسرش یک خانه‌دار و مادر باشه تا یک فعال اجتماعی.کینگ تو دوران دانشجوییش مبارزات بدون خشونت خودش رو با الهام از روش مبارزات گاندی در کنار بقیه‌ دانشجوها شروع کرد و با توجه به قدرت سخنوری‌ای که داشت روز به روز هم میون دانشجوها معروف‌تر می‌شد. البته معروفیتش از دیوارهای دانشگاه اونورتر نرفته بود و تو اجتماع کسی خیلی اون نمی‌شناخت. تا اینکه اون اتفاق تاریخی افتاد و روزا پارکس «Rosa Parks» دستگیر شد.روزا پارکس کی بود؟ یه دختر جوون خیاط آفریقای ـ آمریکایی که حاضر نشد صندلی خودش تو اتوبوس به یه سفید پوست بده. همونطور که گفتین تو اون زمان سیاه‌پوستا تو قسمت عقب اتوبوس و سفیدپوستان جلوی اتوبوس می‌نشستن. اگه تو قسمت سفیدپوستان جایی برای نشستن نبود، یکی از سیاه باید بلند می‌شد و صندلیشو به سفیده می‌داد. رزا پارکس، حاضر به انجام این کار نشده بود و برای همین دستگیر شده بود. کاری که روزا پارکس کرد، نماد یک حرکت فعالانه در راستای مبارزات مدنی و بدون خشونت بود.با بازداشت رزا، اولین جرقه‌ تحریم سراسری سیاه‌پوستا زده‌ شد. فعالان حقوق مدنی اومدن فراخوان صادر کردند و از همه‌ مردم خواستن روزی که قراره رزا رو محاکمه کنن، هیچ کس از اتوبوس‌های شهری استفاده نکنه. شهر حالت عجیبی به خودش گرفته بود. دسته دسته سیاه‌پوستایی رو می‌تونستی تو شهر ببینی که داشتن پیاده می‌رفتن سر کار و یه حس خاصی داشتن. حسی که تا الان تجربش نکرده بودن. حس خوشایندی که واسشون غریب بود.از طرفی یه عده‌ زیادی هم در حمایت از رزا جلوی در دادگاه جمع شده بودن. قاضی دادگاه که اوضاع را ناجور دید، نیم ساعته جلسه دادگاه را جمع کرد و روزا پارکس رو فقط به پرداخت ده دلار جریمه نقدی و چهار دلار هزینه دادرسی محکوم کرد.البته برای سیاه‌پوستا پایان دادگاه، پایان کار نبود. در عرض چند روز یک کمپین اعتراضی بزرگ و تاثیرگذار علیه جداسازی نژادی تو سیستم حمل و نقل عمومی شهر مانتگامری راه افتاد و قرار شد تا زمانی که قانون تفکیک نژادی تو اتوبوس‌های مانتگامری برداشته نشه، هیچ کس سوار اتوبوس‌ها نشه و تمامی اتوبوس‌ها که مشتریان اصلیشون سیاه‌پوست‌ها بودن تحریم بشن.رهبران جنبش هم مردم رو به خویشتن داری و دوری از خشونت دعوت می‌کردن و خیلی سازمان‌یافته کارشون رو پیش می‌بردن. یکی از رهبران اصلی جنبش هم مارتین لوترکینگ بود. این تحریم ۳۸۱ روز طول کشید. دقت کنید. ۳۸۱ روز مردم اتوبوس را تحریم کردند. خسته نشدن و برای رسیدن به حقشون اصرار کردن. مبارزه کردند. مبارزه‌ای بدون خشونت؛ ولی تبعات این مبارزه بدون خشونت هم کم نبود. جو کاملا متشنج شده بود و کینگ رو هم دستگیر کردن و حتی نژادپرستای افراطی تو خونش بمب‌گذاری هم کردن. به طور متوسط تو هر روز بیش از پنجاه تماس تلفنی به خونه‌ کینگ می‌شد و اون و خانواده‌اش تهدید به مرگ می‌شدن.ولی با همه‌ اینا سیاه‌پوست‌ها دست بردار نبودند. اونقدر ممارست کردن و موضوع رو حقوقی دنبال کردن که در نهایت دادگاه عالی آمریکا اعلام کرد جداسازی نژادی تو اتوبوس‌های مونتگامری مغایر با قانون اساسی آمریکاست و باید لغو بشه. کمپین به هدفش رسید و این اولین پیروزی بزرگ جنبش مارتین لوتر کینگ بود.نقش کینگ تو جنبش تحریم اتوبوس‌ها، اون رو به یک شخصیت ملی و مشهورترین سخنگوی جنبش حقوق مدنی تبدیل کرد. سال ۱۹۵۷ کینگ ۲۸ ساله از ۵۰ کشیش جنوب آمریکا و تعدادی از فعالان حقوق مدنی دعوت کرد تا یک تشکل و سازمانی رو برای برنامه‌ریزی مبارزات بدون خشونت راه بندازن و نتیجه شد «سازمان رهبری مسیحیان جنوب».سازمانی که کینگ تا آخر عمر رهبری اون رو بر عهده داشت. هدف این سازمان، استفاده از قدرت و نفوذ کلیساهای سیاه پوست برای برنامه ریزی اعتراضات غیر خشونت‌آمیز بود و برای اینکه کینگ مطمئن بشه راهی که داره پیش میره درسته یا نه، از یکی از دوستانش به نام جیمز لاوسون «James Lawson» خواست که بهش کمک بکنه. حالا چرا جیمز لاسون؟ چون ایشون به هند سفر کرده بود و از نزدیک با «ساتیاگراها» یعنی شیوه‌ مبارزات بدون خشونت گاندی آشنا شده بود و دانش زیادی درباره‌ استراتژی‌های گاندی داشت. اونم قبول کرد و به سازمان ملحق شد. دیگه تو اپیزود دو قسمتی گاندی کامل راجع به ساتیاگراها صحبت کردیم و اینجا بهش ورود نمی‌کنیم.کاری که لاوسون انجام می‌داد، آموزش و دادن آگاهی به افرادی بود که می‌خواستن تو تحصن‌ها شرکت کنند. قشنگ کلاس تشکیل می‌شد. میومدن سر کلاس، به حرفاش گوش می‌دادند و با چهارچوب نحوه‌ مبارزات مدنی آشنا می‌شدن. خیلی از افرادی که سر همین کلاس‌ها نشستن، بعدتر جزو رهبران سیاه‌پوست‌ها شدن. سر کلاس اونا تمرین مبارزات بدون خشونت می‌گذاشتن. مثلا یه نفر سیاه پوست می‌نشست و صندلی بعد چند نفر دور و اطرافش بهش فحش می‌دادن. اذیتش می‌کردند. سعی می‌کردن عصبانیش کنند و حتی کتکش می‌زدن؛ ولی اون شخص نباید واکنش خشونت‌آمیز نشون می‌داد. برای اونا آگاهی از اون چه که براش مبارزه می‌کردن از خود مبارزه با اهمیت‌تر بود.اولین مبارزات سازمان یافته و برنامه ریزی شده‌ گروه کینگ، تو سال ۱۹۶۰ تو شهر نشویل «Nashville» از ایالت تنسی «Tennessee» اتفاق‌ افتاد. اونجا مثل خیلی جاهای دیگه ورود سیاه‌پوستا به خیلی از رستوران‌ها مجاز نبود. کاری که کردن این بود که چند نفر سیاه پوست داوطلب شدن، رفتن داخل رستوران‌های سفیدپوست‌ها نشستن و همبرگر و نوشابه‌شون رو سفارش دادن. بقیه‌ افراد داخل رستوران و حتی سیاهپوست‌های دیگه‌ای که از نزدیک رستوران رد می‌شدن، اونقدر تعجب کرده بودند که انگار آدم فضایی دیدن. داوطلبا چندین ساعت تو رستوران موندن تا اینکه صاحب رستوران از شلوغی مجبور شد رستوران رو ببنده.از فردای اون روز خیلی از سیاهپوست‌های دیگه هم همین کار کردن. ولی نژادپرست‌ها که تازه به خودشون اومده بودن هر سیاه‌پوستی که تو رستوران می‌دیدند، با مشت و لگد به زور پرتش می‌کردن بیرون. اولی رو پرت می‌کردن بیرون. دومی میومد تو. دومی رو می‌زدن، سومی میومد. اوضاع که خراب‌تر شد، دیگه پلیس اومد وسط و هشتاد دانشجویی که تو این حرکت شرکت کرده بودن رو بازداشت کرد و همشونو دادگاهی کرد.دادگاه حکم داد که هر کدوم از دانشجوها باید پنجاه دلار جریمه‌ نقدی بدن. در غیر این صورت باید یک ماه برن زندان. همه‌ هشتاد دانشجوی بازداشت شده هم گزینه‌ دوم رو انتخاب کردن و حاضر نشدن جریمه رو پرداخت کنن و رفتن زندان.سال‌ها بعد یکی از همین دانشجوها وقتی داشت ماجرا رو تعریف می‌کرد، می‌گفت درسته رفتیم زندان، ولی انگار رفته بودیم بهشت. یه حس رهایی و آزادی خاصی داشتیم که هیچ وقت قابل وصف نیست. البته اونایی که بیرون بودن هم ساکت نشستن و در حمایت از زندانی‌ها خرید از سوپرمارکت‌ها و مغازه‌ها را تحریم کردند و به جز کالاهای اساسی هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌خریدن. اقتصاد شهر فلج شده بود. خیلی زود شهردار نشویل اعلام کرد که با رفع تبعیض نژادی تو رستوران‌ها موافقه نشون تو جنوب آمریکا، اولین شهری شد که توش سیاه‌پوستا می‌تونستن کنار سفیدها به رستوران برن و غذا بخورن.افراد گروهی که کمپین رستوران‌های نشویل رو برنامه‌ریزی و اجرا کرده بودند، هسته‌ اصلی جنبش مارتین لوترینگ رو تشکیل دادن. به ظاهر رفتن چندتا سیاه پوست به رستوران پیروزی خیلی بزرگی نبود؛ ولی موضوع اصلی این بود که وقتی سیاه‌ها تو جنبش بدون خشونت نشویل تو تنسی پیروز شدن، فهمیدن حتما می‌تونن تو ایالت‌های دیگه و جنبش‌های دیگه هم پیروز بشن. اونا تازه خودشونو باور کرده بودن.یه سال بعد کینگ کتاب خودش به اسم «قدم به سمت آزادی» منتشر کرد. وقتی که این در حال امضای نسخه‌هایی از کتابش توی فروشگاه بزرگ کتاب بود، یه زن سیاه پوست بهش حمله کرد و کاردی که مخصوص بازکردن نامه‌ها بود رو فرو کرد تو قفسه‌ سینه کینگ. اون خانم فکر می‌کرد کینگ با کمونیست‌ها همکاری می‌کنه و می‌خواد توطئه راه بندازه. برای همینم قصد کشتنشو داشت و کینگ واقعا شانس آورد که زنده موند. ضربه نزدیک آئورتش فرود اومده بود. اونا هم سریع رسوندم بیمارستان. عملش کردن و بعد از عمل چندین هفته تو بیمارستان بستری بود. ضارب هم بعدها تو دادگاه بیمار روانی تشخیص داده شد و بی‌گناه شناخته شد. البته کینگ هم شکایتی ازش نداشت.چند وقت بعد از مرخص شدن از بیمارستان، کینگ تصمیم گرفت به زادگاهش ایالت جورجیا «Georgia» برگرده و در کنار پدرش تو کلیسای باپتیست کار کنه. بد نیست بدونید که مانتگامری مرکز ایالت آلاباماست که تحریم اتوبوس‌ها اونجا اتفاق افتاد و کینگ هم اونجا درس خونده. ولی زادگاه کینگ تو ایالت جورجیا همسایه‌ ایالت آلاباماست. الانم کینگ می‌خواست برگرده به ایالت جورجیا و شهر زادگاهش آتلانتا.فرماندار جورجیا اصلا از این تصمیم کینگ استقبال نکرد و اصلا هم از کینگ دل خوشی نداشت. وقتی کینگ به جورجیا برگشت، شیش دونگ حواسش به کینگ بود که مبادا فعالیت‌های سیاسیش واسش دردسر درست کنه. البته نگرانی فرماندار بی‌موردم نبود. تو آتلانتا جنبش دانشجویی به رهبری کینگ برای اعتراض به تبعیض نژادی و مشاغل و فضاهای عمومی شهر برای سیاه‌پوستان شروع به سازماندهی تحصن‌های گسترده کرد.تو یکی از این تحصن‌های بزرگ، کینگ رو به همراه تعداد دیگه‌ای از معترضین دستگیر کردن. چند روز بعد مقامات همه‌ دستگیر شده‌ها رو آزاد کردن. همه رو آزاد کردن به جز کینگ. اون نه تنها آزاد نکردن، بلکه فرستادنش به زندان دولتی با حداکثر تمهیدات امنیتی. از اون زندان‌هایی که مجرمان خطرناک رو توش نگهداری می‌کنن. این دستگیری و مجازات شدید، توجه مردم و مطبوعات رو به خودش جلب کرد. خیلی از مردم نگران امنیت کینگ بودن. چون اون دوران محکومیتش رو با افرادی که به جرایم خشن محکوم شده بودند می‌گذروند. از طرفی انتخابات ریاست جمهوری آمریکا هم نزدیک بود.خبرنگارا برای انتخابات ریاست جمهوری از نامزدهای هر دو حزب درباره‌ جهت‌گیری سیاسی‌شون راجع به ماجرای دستگیری و بازداشت کینگ سوال می‌پرسیدن. یکی از کاندیداهای اصلی نیکسون «Nixon» بود که قبل از تحصن کینگ با اون رابطه‌ نزدیک‌تری داشت؛ ولی اون درباره‌ دستگیری کینگ اظهار نظری نکرد و از جواب دادن طفره رفت. اما کاندید حزب مخالف یعنی جان اف کندی «John Kennedy»، مستقیما با فرماندار جورجیا تماس گرفت و حتی از برادرش رابرت کندی «Robert Kennedy» هم برای فشار بیشتر به مقامات ایالتی کمک گرفت و خواهان آزادی کینگ شد و حتی کندی تو یک تماس تلفنی با همسر کینگ با اون ابراز همدردی کرد و گفت هر کاری که از دستش بر بیاد برای آزادی همسرش انجام میده.تنها دو روز بعد به خاطر فشارهای کندی و دیگران، کینگ از زندان آزاد شد. بعد از آزادی پدرش تصمیم گرفت خانوادشون صراحتا از نامزدی کندی برای انتخابات حمایت کنه. این در حالی بود که کندی کاتولیک بود و پدر کینگ قبل‌تر گفته بود هیچ وقت حاضر نیست به یک کاندید کاتولیک رای بده. با توجه به رقابت بسیار نزدیک دو کاندیدای اصلی همین حمایت سیاه‌پوستا باعث شد در نهایت تو سال ۱۹۶۱ کندی به سختی و با فاصله‌ای کم تا انتخابات پیروز بشه؛ ولی کندی بعد از اینکه رئیس جمهور شد، تمام هوش و حواسش به سیاست خارجی بود و حق و حقوق سیاه‌پوست‌هایی که بهش رای دادن تو اولویت کاراش نبود.هر چقدر کندی سعی می‌کرد رو مبارزات سیاه‌پوستا سرپوش بذاره و صداشو در نیاره، از اون طرف سیاه‌پوستا سعی می‌کردن مبارزاتشون رو علنی‌تر کنن و صداشون رو به گوش مردم آمریکا برسونن. از ماجرای تحصن آتلانتا هم دور نشیم. معترضین بعد از آزادی کینگ با توجه به ناآرامی‌هایی که تو شهر به وجود اومده بود، تصمیم گرفتند سی روز آتش‌بس اعلام کنند و درباره‌ جداسازی و تفکیک نژادی مذاکره کنن؛ ولی مذاکرات به هیچ جا نرسید.تحصن و تحریم برای چندین ماه ادامه داشت؛ ولی باز هم هیچ. تازه اوضاع بدتر هم شد. قانونی داشت تصویب می‌شد که نوع جدیدی از جداسازی و تفکیک نژادی رو می‌خواست به دنبال داشته باشه. تفکیک نژادی تو مغازه‌ها و غذاخوری‌ها، همین‌طور غذاخوری مدارس و دانشگاه داشت اضافه می‌شد. خیلی از دانشجوها عصبانی شده بودند و از پیشبرد مذاکرات ناامید شده بودند. دیگه گوششون بدهکار حرفای کینگ نبود. تفرقه بین سیاه‌پوستا زیاد شده بود و کینگ سعی می‌کرد به قول خودش این بیماری سرطانی تفرقه رو درمان کنه و دانشجوها رو به آرامش دعوت می‌کرد.در کل اوضاع جنبش دانشجوهای آتلانتا خوب نبود؛ ولی آتلانتا هم تنها جایی نبود که سیاه‌پوستا سازمان یافته مبارزه می‌کردن. تو یکی دیگه از شهرهای ایالت جورجیا به نام شهر آلبنی «Albany» اعتلافی برای جداسازی و تفکیک نژادی تشکیل شد که کینگ به همراه سازمان رهبری مسیحان جنوب هم به این اعتراف ملحق شدن. تو این جنبش هزاران شهروند با مبارزه بدون خشونت و سیستماتیکی که نشون دادن، توجه مردم سایر شهرها رو به خودشون جلب کردن. رهبران جنبش موفق شدند توافقنامه‌ای را در حمایت از عدم جداسازی با مسئولین شهر امضا کنند. اما بعد از خروج کینگ از شهر توافقنامه بلافاصله نقض شد.بعد از یک سال فعالیت شدید و نتیجه نگرفتن، جنبش رو به شکست بود. مخصوصا اینکه مبارزات بعضا به خشونت و بداخلاقی هم کشیده شده بود. تو اپیزود گاندی یادتونه؟ وقتی مبارزات استقلال هند به خشونت کشیده شد، اون چیکار کرد؟ دستور توقف مبارزات رو تو سراسر هند اعلام کرد. اینجا هم کینگ با تاسی از پیشوای معنویش، خواستار توقف تمام راهپیمایی‌های اعتراضی برای بازگشت به اصول اولیه‌اش که عدم خشونت و حفظ اخلاقیات بود شد.این تصمیم باعث اختلاف بین سیاه‌پوستا هم شد و همین اختلاف‌ها بین جامعه‌ سیاه‌پوستان و در کنارش بی‌تفاوتی دولت نسبت به مذاکرات خواسته‌های اونا علت اصلی شکست تلاش‌های جنبش. خب تا اینجای کار ماجرای تحریم اتوبوس‌های مونتگامری رو گفتیم. بعد مبارزات نشویل و داستان رستوران رفتن سیاه‌پوستا رو تعریف کردیم. بعد اومدیم به ایالت جورجیا و از آتلانتا و آلبنی گفتیم.الان می‌خوایم وارد یک جریان تاریخی دیگه بشیم. قبلشم یه چیزی بگم؟ تو این اتفاقات و وقایع تاریخی که داریم تعریف می‌کنیم، مسلما اینطور نبوده که فقط مارتین لوترکینگ توش نقش داشته باشه و رهبران و آدم‌های تاثیرگذار دیگه‌ای نباشن، ولی ما سعی می‌کنیم تا اونجایی که بشه شما رو درگیر اسامی مختلف نکنیم و بیشتر به اصل داستان و اتفاقی که افتاده بپردازیم. داستانی که الان بهش رسیدیم استارتش از واشنگتن می‌خوره.تو واشنگتن سیزده نفر از طرفداران تساوی حقوق سیاه و سفیدها تصمیم می‌گیرن سوار اتوبوس بشن بیان جنوب و به عنوان مبلغان آزادی تبعیض نژادی رو تو جنوب به چالش بکشن. اینا از این شهر به اون شهر می‌رفتن و سعی می‌کردند به دور از خشونت کار خودشونو انجام بدن؛ ولی دوستان نژادپرست و جنوب، با بمب‌های دست‌ساز ازشون استقبال کردن و اتوبوساشون رو به آتیش کشیدن. زدن لت و پارشان کردن. از این سیزده نفر تازه چند تاشون سفیدپوست بودن؛ ولی اونام نتونستن جلوی خشونت جنوبی‌ها وایسن و حسابی کتک خوردن. جوری که فقط شانس آوردن زنده موندن.بعد از این اتفاق این گروه از ترس جونشون، دست از ادامه‌ کارشون کشیدن. اینجا بود که بچه‌های جنبش نشویل همونایی که کینگ رهبریشون می‌کرد، اومدن تو میدون و گفتن هر جور شده نباید بزاریم که خشونت جلوی مبارزه بدون خشونت رو بگیره. اونا تصمیم گرفتند راه اون سیزده نفری که به جنوب اومده بودن رو ادامه بدن. ولی تو اولین شهر، دویست نفر از سفیدپوست‌های نژادپرست با چوب بیسبال و باتوم منتظر بودند که سیاه‌ها از اتوبوس پیاده بشن.همچین که پیاده شدن، بهشون مهلت ندادند. ریختن سرشون و خونی مالیشون کردن. اوضاع انقدی بد شد که پلیس از گاز اشک آور استفاده کرد و سیاه‌پوستا فرار کردن رفتن تو یه کلیسا پناه گرفتن و اونجا بقیه سیاه‌پوستی معترضم بهشون ملحق شدن. ولی نژاد پرست‌ها کلیسا رو محاصره کردن. تمام ماشین‌های اطراف کلیسا رو آتیش زدن و پشت در کلیسا منتظر بودند تا سیاه بیان بیرون و دخلشون رو بیارن. خبر که به کینگ رسید، خیلی سریع خودش به اون کلیسا رسوند و برای آدمایی که اونجا گیر کرده بودند سخنرانی کرد و گفت:(۴۲:۰۱-۴۲:۱۰) صدای ضبط شده مارتین لوترکینگگفت: «این یک آزمایشه. به هیچ عنوان نباید خشونت اون‌ها رو با خشونت جواب بدید. ما باید آرامش خودمون حفظ کنیم و همونطور که از شرایط بد گذشته عبور کردیم، از این شرایط هم عبور می‌کنیم».بعد سخنرانی کینگ با دادستان کل آمریکا رابرت کندی، برادر رئیس جمهور جان اف کندی تماس گرفت و ازش کمک خواست کنیم. یه سری نیرو اعزام کرد اونجا و تو شهر حکومت نظامی اعلام کردند و تونستن جون سیاهپوست‌های محبوس شده تو کلیسا را نجات بدن. حالا که سیاه‌پوستا اومده بودن بیرون، چیکار کردن؟ ناامید شدن؟ نه. اونا راهشون رو به سمت شهر بعدی ادامه دادن. ولی به محض اینکه به شهر بعدی رسیدن، این بار به جای اینکه سفیدپوست‌های نژادپرست منتظرشون باشند، پلیس منتظرشون بود و پلیس همشون رو بازداشت و زندانی کرد.سیاست برادران کندی این بود که چون نمی‌خواستن مبارزات سیاه‌پوستا براشون هزینه داشته باشه و تو رسانه‌ها واسشون آبروریزی به بار بیاره، تصمیم گرفته بودند اول اونا رو از کلیسا نجات بدن. بعدا تو شهر بعدی تو ایالت می‌سی‌سی‌پی «Mississippi» پلیس به بهانه‌ اختلال در امنیت دستگیر و زندانی‌شون کرد. دستگیری اونا آتش مخالفت‌ها رو تو خیلی از شهرهای جنوب شعله‌ورتر کرد و مقامات دولتی مجبور شدند دسته دسته از سیاهپوست‌های معترض دیگه رو هم دستگیر کنن.تو همون ایالت می‌سی‌سی‌پی، یکی از سربازهای سابق نیروی هوایی به نام جیمز مردیت «James Meredith» اصرار داشت که تو دانشگاه محل زندگیش ثبت نام کنه و همون جا درس بخونه. این در حالی بود که تو اون دانشگاه بر اساس قوانین نانوشته، سیاه‌ها حق درس خوندن نداشتن و فرماندار می‌سی‌سی‌پی هم با ثبت نامش مخالفت کرد؛ ولی چون ثبت نام جیمز کار غیرقانونی‌ای نبود، اون این کار انجام داد و ثبت نامش رو کامل کرد.همین موضوع موجب بالا گرفتن درگیری‌ها و شورش تو دانشگاه‌های می‌سی‌سی‌پی شد و دولت مجبور شد برای کنترل اوضاع از ارتش کمک بگیره و دانشگاه را مجبور به قبول ثبت نام جیمز بکنه. بعد از آرام شدن اوضاع، جیمز با اسکورت مقامات نظامی می‌رفت دانشگاه و برمی‌گشت. خبر این اتفاق در سراسر آمریکا و خارج از آمریکا هم سر و صدا کرد. کشورهای اروپایی برای نادیده گرفتن حق دانشگاه رفتن، کندی و دولت آمریکا را مسخره می‌کردن.اعتراضات سیاه‌پوستا از می‌سی‌سی‌پی به ایالت‌های دیگه‌ آمریکا کشیده‌ شد. مهم‌ترین و تاریخی‌ترین اعتراض‌ها تو ایالت آلاباما و بزرگترین شهر این ایالت یعنی شهر برمینگم «Birmingham» اتفاق افتاد. شهری که برای سیاه پوستان ایالت آلاباما جهنم بود. همه چیز از کلیسا تا کتابخونه تا مشاغل همه‌چیز از هم جدا بود و حتی نژادپرست‌ها نارنجک و بمب دستی درست می‌کردند و به خونه‌های سیاه‌پوستای معترض پرت می‌کردن و اموالشون به آتیش می‌کشیدن و البته سیاه‌پوستا رو پشت سر هم لینچ می‌کردن. لینچ کردن «Lynching» یعنی چی؟ لینچ کردن یعنی کسی رو بدون محاکمه دار زدن.نژادپرستی افراطی که تعدادشون اصلا کم نبود، به بهانه‌های مختلف می‌ریختن سر یه سیاه پوست و اونقدر می‌زدن تا بمیره. بعد هم به درخت آویزون می‌کردن. بعضی وقتا اونا رو می‌سوزوندن و با جنازه‌ جزغاله شده عکس می‌گرفتن. کارت پستال درست می‌کردن. تو یه مورد طرف با عکس جنازه‌ سوختی یک سیاه‌پوست، کارت پستال درست کرده بود و زیرش نوشته بود دیشب باربیکیو داشتیم. عکسش به مرور تو کانال اینستای پادکست رخ می‌ذارم برید ببینید. بعضا تو عکسا اونقدر با لذت کنار جنازه‌ آویزون شده و یا جزغاله شده وایمیستادن که آدم از آدمای زنده‌ اطراف جنازه بیشتر وحشت می‌کنه تا خود جنازه.بیش از چهار هزار آمریکایی سیاه پوست لینچ شدند. بعد میان به این وحشیا میگن حیوون صفت. آخه کدوم حیوونو می‌شناسید که از این کارا می‌کنه؟ اینا شاهکارهای اشرف مخلوقاته و بس. برگردیم به داستان.داشتیم از اعتراضات تو آلاباما می‌گفتیم و اوضاع و احوال سیاه‌پوستا رو بررسی می‌کردیم. فرماندار ایالت آلاباما آقای جرج بالاس «George Ballas» برای سیاه‌پوستا قشنگ شمشیر از رو بسته بود. جرج بالاس که سیاست‌مداری کار کشته و شناخته شده بود، تو یکی از سخنرانی‌های معروفش گفت: «تبعیض نژادی از قدیم بوده و باید باقی بمونه. تبعیض نژادی امروز، تبعیض نژادی فردا و برای همیشه باقی می‌مونه».جرج بالاس با این سخنرانی یه جورایی شد نماینده‌ تمام سفیدپوست‌های نژادپرست. از اون طرف هم کینگ تو جوابش گفت: «ببخشید آقای بالاس، تو هر کاری می‌خوای بکن. ولی ما به راهمان ادامه میدیم و حتی اگه لازمه‌ این کار مرگ باشه، من حاضرم ایستاده برای مردمم بمیرم».این آقای جرج بالاس فرماندار آلاباما رو به خاطر داشته باشید. علاوه بر ایشون آلاباما یک طرفدار معروف تبعیض نژادی دیگه هم داشت؛ آقای بول کارنر «Bull Connor» مسئول امنیت شهر بیرمنگم. وقتی کینگ برای ادامه مبارزات به بیرمنگام رسید، خبرنگاران از آقای بول کارنر پرسیدن که به نظرشون می‌تونه جلوی اقدامات سیاه‌پوستا رو بگیره؟ کار جواب داد مطمئن نیستم؛ ولی اینو می‌دونم که اگه نیاز باشه جونمم برای این کار فدا می‌کنم.کارنر برای کنترل اوضاع و متفرق کردن تظاهرات از هیچ کاری دریغ نمی‌کرد. دستگیری آدما، اجیر کردن لات و لوت‌ها برای کتک زدن سیاه‌ها، استفاده از شلنگ آب و حتی استفاده از سگ‌های پلیس برای مقابله با معترضین. وقتی که کینگ و همرزماش شروع به اعتراض و تحریم و مبارزات بدون خشونت کردن، کارنر و دار و دسته‌اش به جرم غیر قانونی بودن مبارزات، تعداد بسیار زیادی از سیاهپوستان از جمله کینگ رو دستگیر کردن.نامه‌هایی که کینگ از تو زندان بیرمنگم نوشته، برای همیشه تو تاریخ موندگار شده. قسمتی از یکی از نامه‌هاش رو بخونیم که در جواب کسانی نوشته که میگه: «صبر کنید. همه چی درست میشه».مارتین لوترکینگ تو نامش میگه: «شاید برای کسایی که هیچوقت زخم‌های سوزان تبعیض نژادی را نچشیدن آسون باشه که بگن صبر کنید. درست میشه. اما وقتی مردم شروری را می‌بینید که خانواده‌تون به قتل می‌رسونن. وقتی اکثریت عظیمی از بیست میلیون سیاه پوستی رو می‌بینید که تو قفس تنگ فقر در میان جامعه‌ای مرفه در حال خفه شدن هستن، وقتی که تلاش می‌کنید به دختر شیش سالتون توضیح بدید که چرا نمی‌توانید به شهربازی که همین الان تبلیغ تو تلویزیون نمایش داده میشه برید، ناگهان زبونتون بند میاد و لکنت زبان می‌گیرید.اشک‌هایی که در چشمان دخترتون حلقه می‌زنه وقتی که بهش میگید که شهربازی به روی کودکان رنگین‌پوست بسته‌است و ابرهای حقارتیو می‌بینید که داره تو ذهنش شکل می‌گیره. وقتی که در خارج از جاده‌های اصلی شروع به رانندگی تو صحرا می‌کنید و مجبور می‌شد هر شب در گوشه‌ای از ماشینتون بخوابید. چرا که هیچ مسافرخانه‌ای شما رو نمی‌پذیره. اون وقته که می‌فهمی که چرا برای ما طاقت‌فرسا است تا منتظر بمونیم و باز هم صبر کنیم و باز هم صبر کنیم».تو جریان تظاهرات، بول کارنر اونقدری سیاه‌پوست دستگیر کرده بود که به طعنه می‌گفتند تعداد اونایی که دستگیر شدن از اونایی که آزادن بیشتره. رهبران جنبش که این وضعیت رو دیدن، یه ابتکار به خرج دادند و اجازه دادن بچه‌های مدارس هم به اعتراضات ملحق بشن و تو تجمعات و تظاهرات شرکت کنن. اولش کینگ با این کار مخالف بود و نمی‌خواست شرکت در تجمعات برای نوجوون‌ها هزینه‌ای داشته باشه؛ ولی بعد که اصرار اونا رو دید قبول کرد.مطبوعات فشار زیادی به کینگ آوردن که اون داره با جون بچه‌ها بازی می‌کنه و جنگ صلیبی کودکان راه‌ انداخته؛ ولی در هر صورت وقتی نوجوونا به میدون اومدن، کارنر همون خشونتی که با بزرگسالان داشت با اونا هم داشت. پلیس‌ها خیلیاشون رو دستگیر کردند و حتی برای بردن نوجوونا از ون و سرویس مدرسه هم استفاده می‌کردن و اونا رو به زندان‌های مخصوص نوجوونا می‌بردن. زندان‌ها اونقدری شلوغ شده بود که دیگه جا برای سوزن انداختن نبود. تصاویر حمله‌ پلیس با شلنگ‌های آب که پوست تن بچه‌ها رو می‌کند و سگ‌هایی که به بچه‌های هشت نه ساله حمله می‌کردن، تو سراسر آمریکا پخش شد و مردم آمریکا بهت زده به تصاویر نگاه می‌کردن.درسته که قبل‌تر از این داشتن خبرش رو می‌خوندن؛ ولی تاثیر دیدن تصاویر دو چندان بود. هر چند که تظاهرات هزینه داشت و خیلیا زخمی و زندانی شدند، ولی نتیجه‌ کار دقیقا همون چیزی بود که کینگ می‌خواست. دیده شدن اعتراض‌ها در سراسر آمریکا و حمایت مردم از جنبش. فشار افکار عمومی به دولت و تاثیری که مبارزات بچه‌ها رو دولتمندها گذاشت، منجر به این شد که مقامات بول کارنر رو از کار برکنار کنند و به سیاه‌پوست‌ها مجوز برگزاری تجمعات اعتراضی بدن. تکلیف کارنر مشخص شد؛ ولی دشمن اصلی هنوز سر جاش بود. آقای جرج بالاس، فرماندار ایالت آلاباما.آلاباما، تنها ایالتی تو آمریکا بود که هنوز قانون تبعیض نژادی تو دانشگاهاش اجرا می‌شد و بالاس گفته بود برخلاف دستور دادگاه فدرال از ورود دو دانشجوی ممتاز سیاه‌پوستی که می‌خوان به دانشگاه بیان و ثبت نام کنند، جلوگیری می‌کنه. انگار قرار بود اتفاقای دانشگاه می‌سی‌سی‌پی اونجا تکرار بشه. چیزی که دولت اصلا دلش نمی‌خواست. کینگ گفت رئیس جمهور کندی تا الان یه سری کارا کرده، ولی اصلا کافی نبوده. باید بهش یادآوری کنیم که ما برای چی بهش رای دادیم؟خبرنگارا از کندی پرسیدن: «آیا برای بحران آلاباما از اختیارات نظامی خودش تو این ایالت استفاده می‌کنه؟» کندی جواب داد: «امیدوارم کار به اونجاها نکشه». اینجای داستان باید این قانون آمریکا رو بدونید که تو هر ایالت آمریکا نیروهای نظامی گارد ملی تحت اختیار فرماندهی همون ایالته؛ ولی در مواقع لزوم و به دستور رئیس جمهور همین نیروها به نیروهای فدرال تبدیل میشن و فرماندهی‌شون به عهده‌ شخص رئیس جمهور میفته. یعنی از فرماندار نیروها گرفته میشه. به رئیس جمهور داده میشه.یازده ژوئن ۱۹۶۳ روز ثبت نام دانشگاه و روز موعود فرا رسید. خبرنگارا از تمام ایالت‌های دیگه‌ آمریکا آمده‌ بودن، تا این نبرد پرهیجان و از نزدیک گزارش کنن. از یک طرف فرماندار بالاس و ۱۵۰ نیروی نظامی که اون اونجا مستقر کرده بود و از طرف دیگه دو جوون سیاه‌پوست نخبه‌ای که می‌خواستن بیان دانشگاه ثبت نام کنن. جورج بالاس جلوی ورودی دانشگاه پشت تریبون ایستاد و خطاب به خبرنگاران گفت: «من اقدام غیرقانونی دولت مرکزی را مردود و ممنوع اعلام می‌کنم و اجازه‌ ورود هیچ سیاه‌پوستی رو به دانشگاه نمیدم». حالا دو متر اونورتر کی وایساده؟ دستیار دادستان کل کشور. اون اومده بود اونجا تا جلوی اقدام غیرقانونی بالاس رو بگیره.دستیار دادستان خطاب به بالاس گفت: «شما می‌خواید تسلیم دستور دولت مرکزی نشید و ورودی دانشگاه را مسدود کنید؟» بالاس گفت: «بله من پای حرفم می‌ایستم». کندی که از واشنگتن داشت لحظه به لحظه‌ ماجرا رو میدید، تصمیم گرفت فرماندهی گارد ملی ایالت آلاباما را بر عهده بگیره.دستور کندی به آلاباما مخابره شد. ژنرال فرمانده گارد ملی که تا یک دقیقه‌ قبل تحت فرمان فرماندار بود، اومد جلو و خطاب به بالاس به فرمان رئیس جمهور من دستور دادم شما رو کنار بزنم. بالاس که جلوی چشمش ۱۵۰  نفر از اعضای گارد فدرال می‌دید، تصمیم گرفت بیشتر از این آبروی خودش نبره و از جلوی در دانشگاه رفت کنار و دو جوان سیاه پوست در کنار دستیار دادستان وارد دانشگاه شدن.بعد از این اتفاق، کندی تو یکی از معروف‌ترین سخنرانی‌هاش گفت تبعیض نژادی مشکلی نیست که فقط مربوط به یک ایالت باشه. مشکلات ناشی از تبعیض نژادی و تمام شهرها وجود داره و ما با یک مسائله‌ اخلاقی روبرو هستیم که به اندازه‌ کتاب مقدس قدمت داره. تبعیض نژادی جایی در زندگی و قانون آمریکا نداره. این اولین باری بود که کندی داشت راجع به رفع تبعیض نژادی مستقیم حرف می‌زد. اونم نه به خاطر رای جمع کردن، بلکه به خاطر مسائل اخلاقی.کندی گفت هفته‌ بعد از کنگره می‌خوام راجع به نقض قوانین نژادپرستانه تصمیم بگیرم. آمریکا تا زمان آزادی همه‌ مردمانش نمی‌تونه کشور آزادی باشه. خبر، خبر بسیار خوشحال کننده‌ای بود؛ ولی فقط چند ساعت بعد از این سخنرانی، یکی از رهبران مبارزات جلوی در خونش جلوی چشم زن و بچه‌ش به قتل رسید. کاملا مشخص بود که هنوز جنبش تا آزادی راه زیادی رو در پیش داره. کینگ تصمیم گرفت برای تحت فشار قرار دادن کنگره این بار تظاهرات تو پایتخت آمریکا واشنگتن برگزار کنه. کینگ گفت ما میریم به واشنگتن تا از کنگره بخوایم که عادلانه‌ترین قوانین تصویب کنه و از تمام مردم خواست هر طور شده و با هر وسیله‌ای خودشون و به واشنگتن برسونن.اتوبوس، اتوبوس آدمی بود که میومد به پایتخت. تمام قطارها و خطوط هوایی پر شده بود. مردم مثل سیل سرازیر شدن. در ۲۸ اوت سال ۱۹۶۳ بیش از سیصد هزار نفر در محل بنای یادبود آبراهام لینکولن «Abraham Lincoln» جمع شده بودند که براساس یک ارزیابی میدانی ۷۰ تا ۸۰ درصد جمعیت حاضر سیاه‌پوستان و مابقی سفید پوستا بودن. این بزرگترین تظاهراتی بود که تا اون روز آمریکا به خودش دیده بود.راهپیمایی واشنگتن مصادف بود با صدمین سالگرد صدور فرمان اعلامیه آزادی بردگان توسط آبراهام لینکلن. مارتین لوتر کینگ رفت پشت تریبون و در مهم‌ترین و مشهورترین سخنرانی تاریخ آمریکا و شاید تاریخ جهان که به عنوان سخنرانی «من رویایی دارم» مشهور شده، خطاب به مردم جهان گفت: «خیلی خوشحالم که در بزرگترین تظاهرات آزادی تاریخ آمریکا در کنار شما هستم. هر چند که ما امروز و فردا با سختی‌های زیادی روبرو هستیم؛ اما من هنوز رویایی دارم.من رویایی دارم که روزی این ملت به پا می‌خیزد و به معنای واقعی اعتقادات خود جان می‌بخشد. چرا که ما معتقدیم همه‌ انسان‌ها برابر و یکسان خلق‌ شده‌اند. رویای من این است که روزی فرزندان برده‌های سابق به همراه فرزندان برده داران سابق بر فراز تپه‌های سرخ جورجیا کنار هم سر میز برادری بنشینند. رویای من این است که روزی ایالتی مثل می‌سی‌سی‌پی، ایالتی که در بی‌عدالتی و ظلم می‌سوزد به سرزمین آزادی و عدالت تبدیل خواهد شد.رویای من این است که چهار فرزندم در کشوری زندگی خواهند کرد که آن‌ها را نه به دلیل رنگ پوست، بلکه به خاطر شخصیتشان قضاوت خواهند کرد. رویای من این است که روزی در آلابامای نژادپرست، دختر و پسرهای کوچک سیاه پوست همچون خواهر و برادر دست در دست بچه‌های سفیدپوست بگذارند. ما با ایمان می‌تونیم صداهای آزاردهنده کشورمون رو تبدیل به سمفونی زیبایی برادری کنیم. با ایمان می‌تونیم کنار هم کار کنیم. دعا کنیم. مبارزه کنیم. با هم به زندان بریم و از آزادی دفاع کنیم.روزی خواهد رسید که همه‌ فرزندان خدا سیاه و سفید دست در دست هم می‌دهند و با هم می‌خوانند ما آزادیم. ما آزادیم. ما آزادیم. خدایا ازت سپاسگزارم».(۰۱:۰۱:۴۶-۰۱:۰۲:۳۳) صدای ضبط شده سخنرانی مارتین لوترکینگچیزی که شنیدید قسمت اول از داستان دو قسمتی من رویایی دارم، داستان زندگی مارتین لوتر کینگ بود. تو قسمت دوم رئیس جمهور کندی قبل از اینکه بخواد هر فرمانی رو امضا کنه ترور میشه و سخت‌ترین و اصلی‌ترین قسمت مبارزات کینگ روایت میشه. مارتین لوترکینگ رویاش فریاد زد. براش مبارزه کرد و بهش رسید و تو عمل به ما هم یاد داد که رویاهامون رو فریاد بزنیم و برای رسیدن به تلاش کنیم. به امید دیدار. https://vrgl.ir/ez6xQ بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%7C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%84%D9%88%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-id2748108-id345800290?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%85%D9%86%20%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%20%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85%20%7C%20%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%D9%84%D9%88%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%A7%D9%88%D9%84-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 18:28:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رودکی؛ پدر نابینای شعر فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/rokhpodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-s1kchuzdbcdf</link>
                <description>دوستان سلام شما به قسمت شماره‌ پونزده اولین اپیزود میانی پادکست رخ گوش می‌دید. اپیزود رودکی پدر نابینای شعر فارسی. من امیر سودبخش تو پادکست رخ هر بار شما رو با داستان زندگی کسانی آشنا می‌کنم که قسمتی از تاریخ رو رقم زدن.خب طبق قولی که داده بودیم اولین اپیزود میانی پادکست رخ رو آماده کردیم. برای اون دسته از شنونده‌هایی که نمی‌دونن داستان اپیزود میانی چیه، باید بگم که قرار شد با توجه به اینکه فاصله‌ بین اپیزودها معمولا طولانی میشه و ما هم به خاطر تعدد منابع و زمانی که باید برای تحقیق و مطالعه بذاریم، نمی‌تونیم این فاصله رو کوتاه کنیم، بیایم هر چند وقت یکبار یه اپیزود میانی داشته باشیم و تو این اپیزود میانی توی مدت زمان کوتاه درباره‌ کسانی صحبت کنیم که نقشی تو تاریخ داشتند؛ ولی کمتر شناخته شده هستن. برای اولین اپیزود هم رفتیم سراغ رودکی پدر شعر فارسی.یه موضوع خیلی مهم دیگه اینه که این اپیزود با هماهنگی حدود بیست پادکست دیگه در قالب «کمپین شنوا» منتشر میشه. تمامی اپیزودهای کمپین شنوا به مناسبت روز جهانی خط بریل با موضوعات مرتبط با نابینایی تولید شدند. اگه شما هم می‌خواین تو این کمپین کنار ما باشید، می‌تونید پادکست و نحوه‌ گوش دادن به پادکست رو به افراد نابینایی که احیانا می‌شناسید یاد بدید. همونطور که می‌دونیم شنوایی یکی از اصلی‌ترین حواس نابیناهاش و پادکست می‌تونه تبدیل به اصلی‌ترین سرگرمی و مرجع یادگیری این عزیزان باشه.هممون می‌دونیم ما تو تاریخ افراد تاثیرگذار نابینا کم نداریم. یکیشون بانو هلن کلر «Helen Keller» بود که تو اپیزود هشتم مفصل راجع بهش صحبت کردیم و تو این اپیزود از پادکست رخ هم رفتیم سراغ پدر نابینای شعر فارسی «ابوعبدالله رودکی».رودکی بزرگ نابینا بود؛ ولی ما نمی‌دونیم که آیا رودکی نابینای مادرزاد بود؟ یا بعدا نابینا شد؟ بعضی از صاحب‌نظران مثل ناصر خسرو و محمد عوفی و بدیع‌الزمان فروزانفر معتقدند که رودکی نابینای مادرزاد بوده و بعضی دیگه مثل سعید نفیسی و هرمان اته که هر دو درباره‌ زندگی رودکی تحقیقات زیادی کردن، میگن که نه رودکی بعدا نابینا شده.استدلالشون هم اغلب این که در اشعار این پدر شعر فارسی، اون چنان عناصر طبیعت به زیبایی و با جزئیات وصف شده که احتمالا یه شخص نابینا نمی‌تونسته این اشعارو سروده باشه.البته یه داستان دیگه‌ای هم فرضیه‌ نابینا بودن مادرزادی رودکی رو کمرنگ‌تر می‌کنه. ماجرا مربوط میشه به پیدا شدن مزار رودکی، تقریبا ۱۱۰۰ سال بعد از مرگش. داستان اینه که با توجه به از بین رفتن منابع و کتب قدیمی، صدها سال کسی نمی‌دونست مزار رودکی دقیقا کجاست. تا این که تو سال ۱۹۵۸ به مناسبت تجلیل از ۱۱۰۰ سالگی این شاعر بزرگ، کمیته‌ تدارکات تجلیل از رودکی، یه هیئت علمی رو می‌فرسته به زادگاه اون و افراد این کمیته هم قبر رودکی رو پیدا می‌کنن و بعد از نبش قبر استخون‌های رودکی رو جهت تحقیق و بررسی میارن بیرون.بعد از بررسی استخوان‌های جمجمه، اونا به این نتیجه می‌رسند که احتمالا چشم‌های رودکی به میل کشیده شده و اون رو زیر شکنجه کور کردن. ولی علت شکنجه دقیقا مشخص نیست. بعضیا میگن به خاطر تغییر مذهب بوده. بعضیا میگن چون تو دربار بوده، دشمنای دربار این کار کردند. ولی در نهایت علت دقیق ماجرا مشخص نیست.این کمیته تحقیق، یه کار دیگه‌ایم کردن. اونم این بود که صورت رودکی رو از روی اسکلتش بازسازی کردن. این پروژه حدودا دو سال طول کشید و در نهایت نتیجه تصویری شد که ما تو کتاب‌ها و بعضا در قالب مجسمه، از رودکی می‌بینیم. با این توضیحات مفصل مقدماتی بریم ببینیم زندگی رودکی از کجا شروع شد و به کجا ختم شد؟این نکته هم باید بدونید که درباره‌ هر قسمت از زندگی رودکی نظرات و عقاید مختلفی وجود داره که ما رفتیم این نظرات و عقاید و خوندیم تحقیق کردیم و اینجا فقط معتبرترینشون رو برای شما می‌گیم و شما را گرفتار تمام نظریات مختلف نمی‌کنیم. به سبک پادکست رخ با زبان ساده شما را با پدر شعر فارسی بیشتر آشنا می‌کنیم.«ابو عبدالله جعفر بن محمد رودکی» سال ۲۴۴ هجری قمری تو یکی از روستاهای کوهستانی نزدیک شهر سمرقند ازبکستان به دنیا اومد. روستای رودک. همونطور که مشخصه فامیلی رودکی هم برگرفته از اسم روستاشون بود. پر واضحه که تاجیکستان اون زمان جزو ایران بوده و زبان مردمانش هم تا همین امروز گونه‌ای از زبان فارسی به نام فارسی تاجیکیه. سمرقند که ما به خاطر گل روی حافظ خوب می‌شناسیمش، حافظ میگه:اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را     به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا رارودکی تو روستای رودک متولد شد. اواخر عمرش برگشت به این روستا و همونجا هم از دنیا رفت. الانم مقبره‌اش همونجاس. رودکی از بچگی بسیار باهوش و مستعد بود و تو هشت سالگی حافظ قرآن بود. اون علاوه بر اینکه چهره‌ زیبایی داشت، صدای خوبی هم داشت و خیلی زود نواختن موسیقی هم یاد گرفت و با توجه به اینکه شعر هم می‌گفت، دیگه پکیجش کامل بود. جوون زیبای خوش صدای شاعر که ساز هم خوب می‌زنه. همه‌ اینا باعث شد رودکی خیلی زود تو جوونی کاملا معروف بشه.البته اون زمان ایران از این آدمای معروف و تاثیرگذار در جهان کم نداشته. از آدمای مشهور دیگه می‌تونیم به فارابی، معلم ثانی و زکریای رازی اشاره کنیم. بنده خدا زکریای رازی در حقش واقعا اجحاف شده. خیلیا فقط می‌دونن رازی کاشف الکل بوده و فقط پنجشنبه شب‌ها تو مهمونیاشون یادش می‌کنن. در صورتی که ایشون واقعا دانشمند بزرگی بوده و این نکته‌ جالب اینه که رازی اونقدر تحقیق می‌کرده و می‌نوشته که قدرت انگشتاش ضعیف میشه. علاوه بر این رازی بنیانگذار تزریقه. اولین عمل چشم انجام داده. ۱۸۴ تا اثر داده که ۵۶ تاش تو پزشکی بوده و خیلی چیزای دیگه.خب از داستان خودمون دور نشیم. برگردیم به استاد رودکی. رودکی خوش شانس بود که تو زمان سامانیان به دنیا اومد. چون دولتمردان سامانی به اهل هنر توجه زیادی نشون می‌دادن. برای همینم رودکی که معروف شده بود. به دعوت وزیر دربار، به بخارا پایتخت سامانیان دعوت‌ شد. اون زمان وزیر دربار سامانیان دانشمند بزرگ «ابوالفضل بلعمی» بود. البته کتاب معروف تاریخ بلعمی نوشته‌ پسر ایشونه ها. ورود رودکی به دربار و آشناییش با بلعمی، باعث نزدیکی این دو ادیب به همدیگه شد.خلاصه که رودکی تو دربار همه چیز داشت. پول و ثروت و جایگاه و عیش‌ونوش. تو یکی از اشعار زمان کهن‌سالیش تعریف می‌کنه میگه حال و روز من رو الان نبین. جوونیا برای خودم کسی بودم. برو بیایی داشتم. میگه:همی چه دانی ای ماهروی مشکین          که حال بنده از این پیش بر چه سامان بودهمی خرید و همی سخت بیشمار درم     به شهر هرگه یک ترک نارپستان بودیعنی انقدی پول و ثروت داشتم که می‌تونستم تو شهر تمام کنیزان زیبا و چیز رو بخرم.نبیذ روشن و دیدار خوب و روی لطیف     اگر گران بد زی من همیشه ارزان بودعیال نه زن و فرزند نه منونت نه             از این همه تنم آسوده بود و آسان بودتو رودکی را ای ماهرو کنون بینی             بدان زمانه ندیدی که این چنینات بودبله. در جوانی اوضاع رودکی اون چنینات بود و رودکی در دربار سامانی به گفته‌ خودش همه چی داشت. در کنار همه‌ این چیزا رودکی یه چیز دیگه‌ای هم داشت که ارزشش از همه‌ اینایی که گفتیم بالاتر بود. وقت، زمان کافی. اون تمام وقتش رو به شعر و شاعری می‌گذروند و دربار هم که بهش می‌رسید، پس دغدغه‌ نون شب نداشت و وقت کافی برای شکوفا کردن استعدادش داشت.حالا ما اینجا می‌خوایم توضیح بدیم که چرا از بین این همه شاعر شیرین سخن با استعداد، رودکی پدر شعر فارسیه؟ اول باید بدونیم که این مرد بزرگ یکی از پرکارترین چهره‌های ادب و هنر ایرانه و ابیات بسیار زیادی گفته. سمرقندی یه شعری درباره‌ رودکی داره که تعداد ابیات سروده شده رودکی رو توش گفته. سمرقندی اول در مقام بزرگی این شاعر میگه:گر سری یابد به عالم کس به نیکو شاعری     رودکی را بر سر آن شاعران زیبد سریبعد اضافه می‌کنه:شعر او را برشمردم سیزده ره صد هزار    هم فزون آید اگر چونان که باید بشمریبعضیا میگن سیزده ره صد هزار یعنی سیزده تا صد هزار که میشه یک میلیون و سیصد هزار بیت که دیگه خیلی زیاد میشه و خیلی بعید و اکثر محققان بر این عقیده‌اند که تعداد ابیات سروده شده‌ رودکی بیش از صد هزار بیت بوده و معنی این شعر اینه که سیزده بار صد هزار شعر رودکی رو خونده که البته مشخص که صد هزار بیت هم خیلی زیاد و برای همین رودکی یکی از پرکارترین شعرا بوده.از این همه شعرم تقریبا فقط هزار و خورده‌ای بیت تا الان باقی مانده و این گنجینه بزرگ ادبی بر اثر حوادث روزگار و غارت‌گری و تخریب بسیاری از کتابخانه‌ها از بین رفته. ولی تو همین ابیات باقی‌مونده هم مشخصه که رودکی انواع و اقسام آرایه‌های ادبی رو به بهترین شکل استفاده کرده و به واقع یک الگویی شده برای شاعران بعد از خودش.در حقیقت شعر فارسی در زمان رودکی، قالب اصلی خودش پیدا می‌کنه و شاعرای بعدی رهرو راهی میشن که رودکی تو سده‌ سوم آغاز کرده. بعدش فردوسی سده‌ چهارم، خیام سده‌ پنجم، عطار سده‌ ششم، سعدی و مولانا سده‌ هفتم، حافظ سده‌ هشتم و الباقی شعرا. تمامی این حضرات بزرگم ارادت خاصی به رودکی داشتن.حافظ تو یکی از غزلیات معروفش وقتی دلش از دنیا و زندگی می‌گیره و دنبال همدمی می‌گرده که حرفش بفهمه میگه:سینه مالامال درداست ای دریغا مرهمی            دل زتنهایی به جان آمد خدا را همدمیخیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم           کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همیترک سمرقندی که منظور رودکیه و بوی جوی مولیان هم که اشاره به معروف ترین شعر رودکی داره.علاوه بر این‌ها رودکی جزو اولین شعرایی که برای خودش دیوان داشت و یه جورایی می‌شه گفت دیوان اشعار رو اون پایه‌گذاری کرد. رودکی را خالق شعر رباعی هم می‌دونن و یا حداقل رباعی رو رودکی بال و پر داده و این قالب شعری را احیا کرده که بعدها شاعران بزرگی که سرآمدشون خیام نیشابوری بود، از این قالب برای اشعارشون استفاده کردن.رودکی تو یکی از رباعیات زیباش میگه:بی روی تو خورشید جهان سوز مباد     هم بی تو چراغ عالم افروز مبادبا وصل تو کس چو من بدآموز مباد     روزی که ترا نبینم آن روز مبادالبته رودکی علاوه بر رباعی، مثنوی، قطعه و غزل و قصیده هم می‌سروده و مخصوصا در قصیده‌ سرایی پیشرو بوده. یکی دیگه از کارهای بزرگ رودکی به نظم درآوردن «کلیله و دمنه» بود. کلیله و دمنه مجموعه داستان‌های عبرت آموزی از زبان دو شغال به نام کلیله و دمنه است که در اصل هندی بوده و به زبان عربی هم ترجمه شده بود. کاری که رودکی کرد، ترجمه این اثر از عربی به فارسی و به نظم درآوردن اون بود. یعنی کلیله و دمنه نثر بود. مثل کتاب نوشته‌ متنی بود و رودکی اون علاوه بر ترجمه به نظم یا شعر درآوردش.همین کار رو هم با سندبادنامه کرد و تمام داستان‌های سندبادنامه رو به شعر درآورد که البته بعضی از داستان‌های سندبادنامه هم از اون داستان‌های مثبت هجدهه. تازه باید اینو بدونیم که رودکی زبان شعر رو از پهلوی به فارسی تغییر داد و اینم یکی از بزرگ‌ترین کارهایی بود که کرد و باعث ماندگاری زبان فارسی شد. دقت کنید. ما داریم درباره‌ عصر شکوفایی فرهنگ فارسی صحبت می‌کنیم. زمانی که بزرگترین کتاب‌خونه‌ها تو بخارا بوده و وقتی ابوعلی سینا به کتابخونه‌های بخارا می‌رسه، میگه نظیرش رو هیچ جای دیگه ندیدم و خب بدیهیه که آثار رودکی به راحتی دست شعرای بعد از خودش رسیده و اونا هم ازش تاثیر گرفتن.همه‌ اینا رو گفتیم، چون می‌خواستیم ببینیم چرا به رودکی لقب پدر شعر فارسی رو داده‌ بودن؟ چرا بهش می‌گفتن «سلطان‌الشعرا» یا «آدم الشعرا»؟حالا بریم ادامه‌ داستان زندگی رودکی رو دنبال کنیم. گفتیم جوون خوش چهره و خوش سیمای شاعر که ساز هم خوب می‌زد، به دربار سامانیان وارد شد. رودکی برای شاهان سامانی شعر می‌گفت. آواز می‌خوند. ساز می‌زد. به خاطر همین دارای مال و ثروت زیادی شده بود. پاداش‌های خوبیم می‌گرفت و البته اشعار غنی و بسیار زیبای اون همه رو تحت تاثیر قرار می‌داد. حتی پادشاهو. یه داستان خیلی جالب راجع به تاثیر رودکی بر پادشاه هست که براتون میگم.تو یکی از سفرهای امیر سامانی به منطقه‌ای نزدیک هرات، آب و هوای خوب و صفای منطقه، باعث میشه پادشاه نزدیک به چهار سال اونجا بمونه. خوشش اومده بود. دیگه اطرافیانش خسته شده بودن. همشون دوست داشتن برگردن پیش زن و بچشون. برگردن پایتخت. برن سر خونه زندگیشون. تازه از طرفی هم موندن پادشاه به مدت چهار سال خارج از پایتخت برای اقتدار حکومت اثرات منفی زیادی داشت. برای همین اطرافیان پادشاه که دلتنگ بخارا شده بودند، چون خودشون جرات نمی‌کردن به پادشاه پافشاری کنن که آقا بیا برگردیم، دست به دامان رودکی شدن که تو بیا یه کاری بکن امیر سامانی راضی به بازگشت به پایتخت بشه.رودکی هم قبول می‌کنه. میره میشینه یه غزل زیبا می‌نویسه و برای اینکه تاثیر کلامش بیشتر بشه، غزل رو با صدای دلنشین چنگ برای امیر می‌خونه. میگن همچین که امیر غزل زیبای رودکی رو با صدای چنگ گوش می‌کنه، چنان تحت تاثیر قرار می‌گیره و دلش برای بخارا تنگ میشه که بدون اینکه کفششو پاش کنه، سوار اسبش میشه و دستور حرکت به سمت بخارا رو میده. احتمالا این غزل زیبا رو همه شما شنیدید.بوی جوی مولیان آید همی                          یاد یار مهربان آید همیای بخارا شاد باش و دیر زی                  میر زی تو شادمان آید همیحالا می‌خوایم یه نیم نگاهی هم به محتوای اشعار رودکی داشته‌ باشیم. رودکی تو اشعارش به زندگی خوش و فرصت شمردن از لحظات تاکید می‌کنه. میگه:شاد زی با سیاه چشمان شاد                که جهان نیست جز فسانه و بادزآمده شادمان بباید بود                        وزگذشته نکرد باید یادالبته منظورش از گذشته رو یاد نکردن، غصه‌ گذشته رو نخوردنه. نه اینکه به تاریخ گذشته توجه نکردن. چون در این خصوص میگه:هر که نامخت از گذشت روزگار               هیچ ناموزد زهیچ آموزگاراز گذشته باید پند گرفت. ولی حال رو باید غنیمت شمرد و خوش بود. به این دو بیت بامزه توجه کنید.زان می که گر سرشکی از آن در چکد به نیل (اون میی که یک قطرش بیوفته تو نیل)،زان می که گر سرشکی از آن در چکد به نیل    صد سال مست باشد از بوی او نهنگآهو به دشت گر بخورد قطره ای از او             غرنده شیر گردد و نندیشد از پلنگبله اون از این می‌ها می‌خواست. به قول حافظ:شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش         که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورشرودکی در مدح یار هم شعرهای بسیار زیبا با تشبیهات فوق العاده ای داره که حیف کمتر شناخته شدن. اون میگه :رویت دریای حسن و لعلت مرجان            زلفت عنبر، صدف دهن، در دندانابرو کشتی و چین پیشانی موج                 گرداب بلا غبغب و چشمت طوفانچه شود؟ البته در کنار این اشعار زیبای عاشقانه اون تاکید بر کنترل نفس هم می‌کنه و یکی از مشهورترین اشعارش که احتمالا هممون شنیدیم اینه‌ که:گر بر سر نفس خود امیری مردی              بر کور و کر ار نکته نگیری مردیمردی نبود فتاده را پای زدن                      گر دست فتاده‌ای بگیری مردیخب دیگه من و ول کنید، چون خودم لذت می‌برم تا صبح شعر می‌خونم و اپیزود طولانی میشه. بیایید بریم به اواخر عمر رودکی بزرگ که اصلا هم دوران خوبی نبود. ولی قبلش به رسم جدید پادکست رخ می‌خوایم کتاب معرفی کنیم. از میان کتاب‌هایی که درباره‌ رودکی نوشته شده، من کتاب «یک بیت پرنیان» از «موسسه‌ فرهنگی اکو» رو بهتون پیشنهاد می‌کنم. کتاب خیلی خوبیه و توش مجموعه مقالاتیه که آدمای معروف و بزرگ راجع به رودکی گفتن.البته استاد سعید نفیسی هم که سال‌ها درباره‌ زندگی رودکی تحقیق کرده، کتاب جامعی به نام «احوال و اشعار رودکی» داره که مرجع اصلی زندگی رودکیه. بریم سراغ روزهای پایانی این شاعر بزرگ.رودکی تا اواخر عمرش به دلایل نامعلومی با بی‌اعتنایی دربار مواجه میشه. اون بخارا رو ترک می‌کنه و به زادگاهش برمی‌گرده و سال‌های آخر زندگیش رو با رنج و سختی به سر می‌بره و مورد بی‌مهری قرار می‌گیره.رودکی شاعر نابینا، پدر شعر فارسی، در نهایت تو زادگاهش دیده از جهان فرو می‌بنده. آرامگاه رودکی تو کشور تاجیکستان، هر ساله پذیرای گردشگران زیادی از جمله علاقه‌مندان به زبان و ادب فارسیه. ما گنجینه‌های ادبی کم نداریم. کاش یه کم حوصله کنیم بیشتر باهاشون آشنا بشیم.امیدوارم اولین اپیزود میانی پادکست رخ مورد توجه شما قرار گرفته باشه. این قسمت رو من با کمک غزل قبادی آماده کردم و ما منتظر نظرات و نقدهای شما راجع به این قسمت هستیم. شما می‌تونید پادکست رخ رو تو تمام شبکه‌های اجتماعی، من جمله اینستاگرام با آیدی رخ پادکست پیدا کنید. اگه خواستید به ما کمک کنید، بهترین کمک شما معرفی پادکست رخ از طریق پست یا استوری اینستاگرام یا هر روش دیگه‌ایه. دم تک تک شمایی که به پادکست رخ گوش می‌کنید گرم. به امید دیدار.امیر سودبخش دی ماه ۹۹بقیه قسمت‌های پادکست رخ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/رودکی-|-پدر-نابینای-شعر-فارسی-id2748108-id342680541?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C%20%7C%20%D9%BE%D8%AF%D8%B1%20%D9%86%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%DB%8C%20%D8%B4%D8%B9%D8%B1%20%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رخ</category>
                <author>پادکست رخ</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 21:42:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>