<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات rosedream</title>
        <link>https://virgool.io/rosedream/feed</link>
        <description>داستان و متون ادبی. انتشارات rosedream. نویسنده:Roya</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:46:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/tsvpn38dp0xg/ianbeu.png</url>
            <title>rosedream</title>
            <link>https://virgool.io/rosedream</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستانک..</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-ucfnzjk6vsbq</link>
                <description>این روزها کودک نوپای درونم قلم دست گرفته و مشق عشق می‌کند. بی صدا می‌خندد و ردیف دندان‌های سفیدش را به رخ می‌کشد. کودکم به مثال باد می‌دود و با ذوق کودکانه‌ی خود فرفره‌ رنگارنگش را به چرخش در می‌آورد. کودک روحم این روزها بلند بلند شعر می‌خواند و برق چشم‌هایش چشم می‌زند.دخترک در خانه بازی رنگ راه انداخته و نشاط آجر به آجر این خانه را بالا می‌رود و در کنج دیوار، گردن کشیده و مجدد دیوارها را به آوای خوش‌بختی در آغوش می‌کشد.کودکم می‌طراود، زندگی می‌کند و شادی از چشم‌هایش بیرون می‌ریزد. دخترکم، هجا به هجای عشق را یک نفس از پیاله سر می‌کشد. سبزه‌ها را به‌هم گره می‌زند و در گندم‌زار سبک‌‌بال می‌دود. عطر ترانه را در فضا می‌پراکند و خانه را در آرامشی بی‌بدیل مغروق می‌سازد.آری! کودک نوپایم این روزها مشق عشق می‌کند......</description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 11:49:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون شرح</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-qllduqhwnf27</link>
                <description>آن‌ نامه‌ها که نمی‌نویسم؛ برای توستآن ناگفته‌ها، ناشنیده‌هاآن دردها که در سینه محبوسندآن حرف‌ها که زبان را به کام بسته‌اند و آن لبخندی که لب‌ها دوختندش؛ یاری ندارند تا از اسارت احتیاط برهاندشان! R✍🏻ya Aug 9 08:06Les bonnes choses prennent du temps à venir alors n&#039;abandonne pas.
اتفاقات خوب به زمان نیاز دارند، پس تسلیم نشو.
</description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2024 08:56:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-cahhlfcjy6pi</link>
                <description>نمی‌دانم داستان از آن‌جا شروع شد که به دنیا آمدمیا زان‌جا که خود را شناختماما می‌دانم در هرحال؛ داستان شروع شده است و ادامه دارد و من موظف به ایفای نقش خود هستم... R✍🏻ya</description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 03:36:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالاد حروف</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D8%AD%D8%B1%D9%88%D9%81-bh7myzbbbcyj</link>
                <description>میوه خوری سرخ رنگ طرح لاله را برداشت؛ همان که گویی از خانواده شمعدانی‌های عقدش بود و وسط رومیزی دورطلایی گذاشت. حروف را همان‌طور ناپیوسته درون میوه خوری ریخت. کناری نشست و به سالاد الفبا چشم دوخت. حالا کلی حرف داشت که می‌توانست کنار هم بچینید و جمله بسازد. اما انگار ذهنش دیگر خالی از هر حرفی بود. و یا شاید شاهراه قلبش گرفته بود و دستِ دلش برای این چینش ادبی بالا نمی‌آمد، شاید آن حروفِ ته‌نشین شده دلش کار دستش داده بود! به نظرت اگه بالا می‌آورد، کلمات هم بیرون می‌ریختند؟ آیا دل‌آشوبه اش آرام می‌گرفت؟ تنگ آبی برداشت و روی مکعب حروف ریخت. مکعب های لاکی بالا پایین میشدند و در آخر کفِ ظرف ساکن شدند. حتی آن‌ها هم میلی به حل شدن نداشتند. ساکت و دست‌نخورده، گوشه‌ای نشسته بودند! R✍🏻ya 23:44 Aug 2</description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2024 23:58:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دار قالی</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C-tziefr2rjugv</link>
                <description>وسط شلوغی گمش کردم. یه لحظه  به خود آمدم و نبود! دلم هری فروریخت. گویی مشتی وسط سینه‌ام چنگ شده بود. از فرط اضطراب تهوع گرفته بودم. چهار طرف خیابان را نگاه کردم. پاکت‌های خرید را جلوی تیر چراغ برق کنار خیابان رها کردم و سراسیمه تمام طول و عرض خیابان را با آخرین نفس دویدم. من همین حالا هم او را نداشتم. برای دوپاره استخوانی که از او برایم مانده بود، جان می‌دادم. هیچ دوست نداشتم طعم نداشتنش را بیش از این بچشم. می‌دویدم و چشم‌هایم چون راهداری، به دنبال یک دسته گیس بافته با پاپیون صورتی که از زیر شال سفید_طوسی‌اش بیرون زده بود، می‌چرخید. نمی‌دانم با این عجله و حواس‌پرتی، از کجا تا کجا دویدم و به چند نفر تنه زدم! اکسیژن کم آمد. به نفس نفس افتاده بودم، سینه‌ام می‌سوخت. همان‌جا، وسط خیابان شلوغ، میان ماشین‌ها، ایستادم. با مشت روی سینه‌ام کوبیدم؛ بلکه آرام گیرد. آن‌قدر در خودم گیر بودم که هیچ صدایی نمی‌شنیدم. تنها سعی کردم نفس عمیق بکشم، کمی اکسیژن ذخیره کنم تا دوباره به راهم ادامه دهم که به سرفه افتادم. بویی آشنا در مشامم پیچیده بود. چشم چرخاندم. نور آفتاب بر مردمک چشم‌هایم تازیانه شد. من اما به او نزدیک شده بودم. برگشتم. و در نهایت آرامش در تمام جوارحم پاشیده شد! روبروی ویترین مغازه‌ای دیدمش. خود را کنارش رساندم. برایم مهم نبود کجا هستیم و چه کسی، چه فکری راجع به ما می‌کند. همان‌جا به آغوش کشیدمش. انگار او هم حالم را درک کرده بود که خودش را بیش‌تر در آغوشم جا کرد. از آغوشم جدایش کردم، اما فاصله نگرفتم. یک دور صورتش را کاویدم و بار دیگر محکم‌تر در آغوشم فشردمش. این دختر، جان من بود.  دستش را گرفتم و باهم ویترین مغازه را تماشا کردیم. پرسیدم:« می‌خواهی داخل برویم؟» سرش را بالا انداخت و مرا دنبال خودش به سمت دیگری برد. شب بود، دو لیوان شربت آلبالو در سینی گذاشتم و به اتاق کارش رفتم. پشت دار قالی مشغول بود. صدایش زدم، به سمتم چرخید. لیوانی برداشت و لبخند زد. لبخندش به خدا که از آن شربت گواراتر بود و جانم را خنک کرد! دلم اما چون همیشه دلواپس او می‌ماند. دلواپس اویی که مدت هاست صدای بلند خنده‌هایش را نشنیده‌ام، اویی که هرروز کم‌حرف‌تر می‌شود. و نگاهش به حسرت روی قلم و کاغذ می‌گردد. مرکبی نیست؛ اما، حرفش را از آن پرنده اسیر روی دار، می‌شود شنید. من این زن را با تمام ناگفته‌های شنیدنی‌اش، رج به رج دوست دارم!R✍🏻ya June 30 00:01</description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jun 2024 00:34:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنگامه</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-nyeybrvanbxi</link>
                <description>سکوت خانه را صدای تیک تاک ساعت، به نرمی درهم می‌شکند. برق رفته و گرما کلافه‌ام می‌کند. پرده‌ها را می‌کشم و پنجره‌ها را یکی پس از دیگری، می‌گشایم. برمی‌گردم تا از اتاق خارج شوم؛ چشم‌هایم چه دلتنگ همه‌جا را می‌نگرند! در این چند روزه، آن‌قدر همه‌چیز شلوغ و در هم و برهم بود که فرصت نکردم لَختی با خود خلوت کنم. دستی روی جلد چرمی دفتر یادداشت می‌کشم. هرشب، پیش از خواب، هنگامه در این دفتر مشغول نوشتن بود. یک بار که با کنجکاوی پرسیده بودم؛ چه می‌نویسد؟ با لبخندی حواسم را پرت کرده بود. دفتر را باز می‌کنم و ورق می‌زنم. گویا دفتر خاطرات است. اسم من هم در هر صفحه بارها تکرار شده است. به یک صفحه می‌رسم و می‌مانم:گاهی زندگی، از آن دختر پر شر و شور، چیزی باقی نمی‌گذارد. گاهی اویِ پرحرف را به سکوت می‌خواند. حال می‌بینی، چشمانش دیگر درخشش سابق را ندارد، گویی چراغی منصوب در تیله چشمان او را خاموش کرده باشند. حال می‌بینی ساعت‌ها کنارش نشسته‌ای و او دیگر حرفی برای گفتن ندارد. صدایش رفته رفته از یاد می‌رود. و همان‌طور روزی خودش و خاطراتش...من در همان برگ آخر، در آن چندسطر، باقی می‌مانم و دیگر بلند نمی‌شوم. یادم می‌آید یک شب، پرتره‌ی مرا طرح زده بود. دخترک با چه ذوق زایدالوصفی به سمتم آمد تا نشانم دهد. من آن‌قدر خسته بودم که...از آن شب به بعد بوم و رنگ‌ها در سایه خزیدند. و من آن‌قدر گرفتار و پرمشغله بودم که فرصت نکردم بپرسم؛«چرا؟»دیروز وقتی خاتون کیف هنگامه را تحویلم می‌داد، یک قوطی قرص سر خورد و بر زمین افتاد. و من بی‌توجه، برداشتم و سرجایش گذاشتم.در کمد را باز می‌کنم و کیف را در می‌آورم. به غیر از آن قوطی، ورق‌های دیگر قرص هم هست، برگه‌های آزمایشاتش. و من حالا که سه روز از مرگ او می‌گذرد به این می‌اندیشم که او را با رنجش تنها گذاشته‌ام! من، همسرش، او را در زندگی مشترکمان تنها گذاشته بودم!شماره همکارم روی گوشی موبایلم خودنمایی می‌کند. آن‌قدر جواب نمی‌دهم که قطع می‌شود.می‌خواستم پروژه که تمام شد، به عنوان کادوی سالگرد ازدواجمان، کلید یکی از واحد‌های آن آپارتمان را به او بدهم. تا هربار در اسباب‌کشی اجاره نشینی بوم‌هایش آسیب نبینند. می‌خواستم هرروز صبح، پرتوهای خورشید را بافته به موهای ابریشمی‌اش در تراس آن خانه ببینم. می‌خواستم...من به امید آینده، حال را از دست داده بودم و دیگر آینده‌ای هم برایمان باقی نمانده است. هنگامه‌ام برای همیشه رخت بر بسته است.اگر زمان به عقب باز می‌گشت، ترجیح می‌دادم وقت بیش‌تری را کنار او بگذرانم و از لحظه لحظه بودنش، نهایت استفاده را کنم. بر دردهایش مرهم می‌شدم و ناز چشمانش را گران‌تر می‌خریدم. نمی‌گذاشتم ...و زمانی که به عقب باز نمی‌گردد، هنگامه‌ای که رفته است و منی که در حسرت دیدن یک بار دیگر لبخند او، جان می‌دهم!R✍🏻yaJune 316:24</description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2024 17:16:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-mry6hcsay95e</link>
                <description>پاییز که از راه رسید،آسمان را گفتم؛ نبارجای توو به جای منمن ببارماز اعماق کویر خشک سینه‌امبه بدرقه راه اوپاییز که از راه رسید،چتر بستمبه غسل تعمید بیگانگیبه اضمحلال یگانگیپاییز که از راه رسید،من رفتمبا منی که از من جا مانده بودپاییز که از راه رسید،یخ بستمبه آغوشی که نبودپاییز که از راه رسید،دل باختمنه‌تنها دل،که خود را نیز باخته بودمپاییز که از راه رسید،به سوگ بهارانمن نشستم...R✍?</description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Mon, 08 May 2023 00:22:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از تو می‌روم...</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%85-uo9nruvwqwjc</link>
                <description>من از تو می‌رومبر گل‌برگ‌های خسته فراموشم مکنبر باله های نوشینه پوش این دیارمن از تو می‌رومدور و دور و دور و دورتردورتر از شوری سرابمن از تو می‌روممَثَل نخستین بهارِ بارانبه یک‌باره در ظرف اندود خیالرو به آفتابمن از تو می‌رومتا خَموشی ارتعاش صوتتا انجماد یگانه گرمای قلبمتا ناآشنایی چشم‌هایم به تومن از تو می‌رومکه بوده است از سرآغاز، شیرین‌خواب رو به زوالتا به آخِر، مدفون در فراموشی حاصل‌خیزمن از تو می‌رومبه سان آبی روان رودبه سان دلتنگی سکوتمن از تو می‌رومبدون من،بدون تو...R✍?</description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2023 00:57:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا...مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D8%B1%DA%AF-dhs3zjcae88v</link>
                <description>تیک تاک ساعت نشانگر گذر ثانیه ثانیه زمان است؛ زندگی که می‌گذرد و از دست می‌رود.جان سبز برگ‌ها، بر تن شاخه‌های ترد تاک، خشک می‌شود و پاییز زمینش می‌زند. این اندوه جان‌فرساست؛ می‌برد، می‌برد تا آن‌جا که جایی نیست.این سکوت، امان از این سکوت؛ سکوتی که هر هجایش، انشایی از شرح مکرر درد است!به تو قول داده بودم هرطور که شده زنده بمانم. نفسم سنگین شده و سینه‌ام به سرمنشأ ناپیدایی می‌سوزد. و شاید این من هستم که عامدانه سعی در خاموش نگاه داشتن این منشأ دارم.باران می‌بارد؛ آرام و آهسته. و آن‌چه در زیر پوستم می‌خزد به مانند آرامش پاییزِ عاشق نیست. این باران بوی سرد زمستان می‌دهد. حتی آفتاب سرخ عمودش، جز سرما چیزی برای اهدا ندارد.گفتی نروم، تسلیم نشوم. نرفتم؛ اما، توانی هم برای ماندن نیست! پاهایم تحمل وزنم را ندارند. سرم نبض می‌زد. به میسوفونیا دچار شده‌ام. دردی منتشر به تمام جانم رسوخ کرده و من لبالب مرگم.در وراثت مرام تو، بدقولی نبوده است. اما جانا! خدای مرا بیش از توانم تکلیف داده است. من کم آورده‌ام.شاید روزی در نمای خیال‌انگیز رویای شبی تار، به لبخند شکوفه‌های یاس، آرام بگیریم!من اما در ناکجاآباد این جهانِ بی‌سامان، در پی رویای خویش سرگردانم.عزیزم، عزیزِ عزیزتر از جانم! مرا ببخش؛ اگر شبی طاقتم طاق شد و دعوت فرشته مرگ را پذیرفتم.اما تو را هراسی نباشد. مرا به نشکستن قلمم هشدار داده بودی. جامدادی‌ام از حجم مدادهایی که خریده‌ام، از تناسب اندام محروم گشته و من بند قلمی نامیرا کرده‌ام. پس تو را باکی نباشد. من می‌نویسم؛ از حصار هر قطره اشک نچکیده. و تو بخوان؛ از حصار هر آه به گلو نامده...۰۲:۵۱R✍?Nov 23</description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Wed, 23 Nov 2022 09:22:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ عشق</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-aetsxlt3vt9n</link>
                <description>کاش زمان در مِهر جاودانه شده بود.اگر زمان در مهر مانده بود، بی هیچ هراسی، شاید، قید غرورم را می‌زدم و به تو می‌گفتم. به تو می‌گفتم که چه‌قدر دوستت دارم. کاش در دنیای ما، جایی برای دوست داشتن و دوست داشته شدن وجود داشت. اگر دنیای ما، عشق را تاب می‌آورد، اگر توانایی ادراک عشق را داشت، برایت نوبهار ارمغان می‌آوردم. اگر دنیای ما، دنیای حیله و نیرنگ، دنیای ریا و تزویر، دنیای تضادها، پنهان‌کاری‌ها، ناراستی و نادرستی‌ها، دنیای سیاست‌کاری‌ها نبود، من نیز به صراحت صداقت پیشه می‌کردم.آن‌گاه؛ اعتراف شیرینم را به واپسین لحظه جان به تعویق نمی‌انداختم. خیلی پیش از این‌ها به تو می‌گفتم. می‌گفتم که با تمام وجودم به عشق تو دچارم. شاید اکنون نیز دیر نباشد. اکنون می‌توانم به یک جمله، در دوست‌داشتن تو بیارامم.سرما تمام جانم را در بر گرفته و آغوش تو گرم‌ترین نقطه جهان است! به چشم‌هایت نگاه می‌کنم. در پس پرده عصبانیت و جدیتت نگرانی موج می‌زند. بگذار کمی احمقانه؛ احساس چشمان روشنت را به عشق تعبیر کنم! بگذار در آخرین لحظاتی که کنار تو سپری می‌شوند به خودم دروغ گفته باشم. لااقل خیال دوست‌داشتنت برای من باشد. چه‌قدر دلم می‌خواهد لب از لب بگشایم و راز صدساله برایت آشکار کنم. چه قدر دلم می‌خواهد...دیگر تاب نمی‌آورم. دیگر منی وجود نخواهد داشت که حساب چیزی را داشته باشم. گویا این تصادف آن‌قدر هم که به نظر می‌رسد وحشتناک نبوده است. وگرنه چرا باید تو تنها کسی باشی که آخرین دقایقم را کنارش می‌گذرانم؟اگر می‌دانستم مرگ می‌تواند این‌چنین شیرین باشد، خیلی پیش از این‌ها، در این جاده می‌افتادم!سرم در آغوش توست؛ جایی درست نزدیک به قلبت. با هر حرفت، قفسه سینه‌ات بالا و پایین می‌رود و من به درستی نمی‌توانم به صدای قلبت گوش کنم. کاش زودتر تلفنت تمام شود. با اورژانس تماس گرفته‌ای. آدرس می‌دهی و بالاخره تمام می‌شود‌. می‌خواهی جان مرا نجات دهی؟ جان مرا؟ من این بازگشت را نمی‌خواهم. بگذار زمان در همین لحظه متوقف شود. موهایم را از روی چشم‌هایم کنار می‌زنی و لب می‌زنی:« خوبی؟»مکث می‌کنم‌، لبخند دردناکی می‌زنم و به اطمینانی واهی پلک می‌زنم._ اورژانس الان می‌رسه. چیزی نیست. تو، دختر سرسختی هستی. از پس اینم برمیای. فقط یکم دیگه طاقت بیار. تو که قرار نیست پروژه رو نیمه تموم رها کنی؟ این همه براش تلاش کردی‌‌.در دلم قهقهه می‌زنم. اما توان کش آوردن لب‌هایم را ندارم. تلاش برای پروژه؟! به دست گرفتن آن پروژه غیرممکن، تنها برای بودن لحظاتی بیش‌تر کنار تو بود.بگذار عادت بشکنم، سنت بشکنم. بگذار در این آخرین نقطه‌ی زمان، از خجالت دلم دربیایم.کمی در آغوشت جابجا می‌شوم. می‌خواهم تو را واضح‌تر ببینم. تو را در قاب بکشم و این آخرین تصویر تو پیش از جداشدن روح از تن باشد. دست سنگینم را با آخرین نیرویی که در جانم مانده بالا می‌آورم و بند یقه نامرتب پیراهنت می‌کنم. می‌خواهم درستش کنم. اما نمی‌توانم. متوجه می‌شوی. خودت درستش می‌کنی و انگشتان ظریفم را در میان انگشتان مردانه‌ات قفل می‌کنی.می‌گویم:« دوستت دارم.»نمی‌شنوی. از روی دقت اخم می‌کنی و می‌پرسی:« چی؟»سرفه می‌کنم. بوی خون مشامم را پر کرده است و سینه‌ام خس خس می‌کند. دوباره کمی جابجا می‌شوم و سعی می‌کنم تمام توانم را در لب‌هایم جمع کنم و زبان در کام بچرخانم:« دوستت دارم؛ شاید از همون اولین باری که دیدمت. شاید از همون اولین باری که گلدون کاکتوس نازنینم رو تو سرت خرد کردم‌... اعترافش به تو، با رفتنت مصادف می‌شد. نمی‌خواستم تو بری و... من بمونم با یه غرور لگدمال شده... نمی‌خواستم یه دختر احمق و دم‌دستی به نظر بیام که یکی پسش زده. من فقط دوستت داشتم... دارم.»احساس می‌کنم دارد تمام می‌شود. به آخرش نزدیک می‌شوم. پلک‌هایم سنگین می‌شود و جانی در تنم نمانده‌ است. صدای آژیر آمبولانس، چشم‌های درخشان‌تر از همیشه‌ات، طعم شکلات تلخ لب‌هایت درآمیخته با شوری اشک گرم من، آخرین حس‌هایی است که به ادراک می‌رسند. چشم‌‌هایم دیگر توان باز شدن ندارند و من خوش‌حالم که این راز سر به مُهر را با خود به گور نمی‌برم...R✍?Oct 2421:30</description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Tue, 25 Oct 2022 09:57:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو را تنها می‌گذارم...</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%85-wwxemleq23fl</link>
                <description>چشم‌هایم در حال بسته شدن‌اند. با وجود تمام دردی که در تنم پیچیده و با هر تکان برانکارد، غیرقابل تحمل‌تر به نظر می‌رسد، احساس سبکی می‌کنم. از همان دور، میان آن همه هیاهو و شلوغی، تشخیص تو برای من ساده‌ترین کار جهان است. با عجله قدم برمی‌داری و مضطرب هستی. همین هم باعث دوباره‌کاری‌ات می‌شود. می‌دانم خسته‌ای و می‌شناسمت؛ حتما تا کنون به چیزی لب نزده‌ای. در این ساعت از صبح، باید احساس سرگیجه داشته باشی و تو هنوز روی پاهایت، نامطمئن قدم برمی‌داری. ترالی شلوغ را میان انگشتانت می‌بینم که به طرفی کشانده می‌شود و چشم‌های جست‌وگر و آماده باریدنت، این بار، به دلیلی که نمی‌دانم مرا به خنده می‌اندازد. اما لب‌هایم حتی توان کش آمدن ندارند. من لرزش چانه‌ات را حتی از پشت ماسک می‌بینم. به تو نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوم. گفته بودم چه‌قدر مقنعه سفیدت را دوست دارم؟ وقتی چادر سفید گلدارت را سر می‌کنی و به نماز می‌ایستی، در نظر من، از هر زمان دیگری زیباتر می‌شوی؛ شبیه رویاهایم می‌شوی! برانکارد از حرکت می‌ایستد. مرا به روی تختی منتقل می‌کنند. صدای پایت را من می‌شناسم؛ خسته است و بی‌حوصله و پراضطراب! می‌خواهم فریاد بزنم من خوبم. اما گویا لب‌هایم به هم چسبیده است، نمی‌توانم. تو می‌آیی. باز هم سلامت را خورده‌ای! بیمارت را تحویل می‌گیری و نمی‌دانم در سِرُمم چه می‌ریزی. سطل را به تخت نزدیک می‌کنی. زخم پایم را شستشو می‌دهی و پانسمان می‌کنی. یادت می‌آید چه قدر بخیه زدن دوست داشتی؟ پای مرا هم بخیه می‌زنی؟ می‌خواهم از تو، روی تنم یادگاری داشته باشم. چرا با من حرف نمی‌زنی؟ بسته گاز جدید باز می‌کنی و روی صورتم خم می‌شوی. با سوزشی که حس می‌کنم، به گمانم خون خشکیده روی صورتم را تمیز می‌کنی. هر چه بیش‌تر می‌گذرد، گره ابروانت محکم‌تر می‌شوند. دستت از حرکت می‌ایستد و از من فاصله می‌گیری و ناباور نگاهم می‌کنی. تازه شناختی‌ام. من صدای هق هق خاموش تو را می‌شنوم و تلاش تو برای درک موقعیت، را می‌بینم. با نگاهی سرزنشگر سرت را برایم تکان می‌دهی و سرم را باندپیچی می‌کنی. می‌خواهم بگویم مگر تقصیر من است تصادف شده، اما همچنان توان گشودن دهانم را ندارم. میل عجیبی به حرص دادنت دارم! دوست دارم مثل همیشه آنقدر کلافه و بیچاره‌ات کنم تا به خندیدن رضایت دهی! به دستم نگاه می‌کنی. نگاه من هم، همراه تو، به پایین کشیده می‌شود. با دیدن دست متورمم، دردی که در آن پیچیده، حس می‌کنم! ترالی عزیزِ شلوغت را نزدیکتر میکشی. و من می‌دانم چه‌قدر از نامرتبی و شلوغی بیزاری و اگر هر زمان دیگری بود، اول یک فکری به حال این بازار شام می‌کردی. همین الان هم دستت به سمت چیدن وسایلت می‌رود که به ضروریات بسنده می‌کنی. به سمت من می‌چرخی، آنژیوکت را میان انگشتانت می‌بینم که لرزان به من نزدیکترش می‌کنی اما پس می‌کشی. چشم‌هایت را پرده اشک پوشانده. مستأصل نگاهت را دور تا دور سالن می‌چرخانی. کسی به تو نزدیک می‌شود. حرف‌هایتان را نمی‌شنوم. اما آنژیوکتت را می‌بینم که به او سپرده‌ای. چه‌قدر خوابم می‌آید! طولی نمی‌کشد اطرافمان شلوغ می‌شود و صداها گنگ‌تر. تو گریه می‌کنی و از من کاری برای آرام کردنت بر نمی‌آید. برای من گریه می‌کنی؟ من که گفتم خوبم. بار دیگر تلاش می‌کنم؛ بلندتر می‌گویم. اما تو نمی‌شنوی. فقط گریه می‌کنی. لرزش دستانت بیش‌تر شده، هول شده‌ای. پوکه آمپول میان دستانت خرد می‌شود و با شکستنش، شدت گریه‌ات بیش‌تر می‌شود. همکارت تو را کنار می‌زند و خودش به کشوهای قرمز رنگ نزدیک می‌شود. دیگری تو را به عقب می‌کشد؛ تو اما دستش را پس می‌زنی، به مانیتور بالای سرم نگاه می‌کنی، لحظه‌ای گریه‌ات متوقف می‌شود و به ثانیه نکشیده، گرمی دستانت را روی سینه‌ام حس می‌کنم. همیشه همین‌جا بمان؛ با همین مقنعه سپید، همین قدر نزدیک، و دست‌هایت درست روی قلبم بماند. چشم‌هایم تمایل به بسته شدن دارند. خیلی خوابم می‌آید. گویا سال‌هاست نخوابیده‌ام. نمی‌توانم نفس بکشم. اما احساس سبکی غریبی دارم. می‌خواهم چشم‌هایم باز بماند. می‌خواهم از لحظه لحظه عمرم برای دیدن تو، استفاده کنم. تو فریاد می‌زنی. مرا صدا می‌کنی و من نمی‌توانم جواب بدهم. دست کسی سمت گلویم می‌آید. نگاه تو بین من و مانیتور بالای سرم در گردش است. نگاهت روی صاحب دست ثابت می‌شود. و در آخر به من نگاه میکنی و عقب می‌روی. روی زمین می‌نشینی. می‌خواهم بلند شوم، به سمتت بیایم و از روی زمین بلندت کنم. زمین کثیف است. حوصله‌ات می‌کشد لباس‌هایت را دوباره بشویی؟ بلندشو، عزیزم. تو صدایم را نمی‌شنوی! من...من... فکرکنم دارم تو را تنها می‌گذارم. به تو قول ماندن داده بودم. بدقولی کردم! مرا می‌بخشی؛ مگر نه؟ تو باز هم خواهی خندید؛ مگر نه؟ گریه نکن، عزیزدلم. گریه نکن.پشت پلکهای بسته‌ام، آخرین تصویرم از تو خنده شیرینت در میان بوته‌های یاس است...R✍?Aug 3100:45  </description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Wed, 31 Aug 2022 13:36:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نازنین!</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%86-lcqqwfszsvrn</link>
                <description>تو عزم رفتن کرده‌ایو من در اندیشه به دام انداختن خاطراتتتو می‌رویو روزهای بی‌تو از راه می‌رسندباران نمی‌بارد،باغچه نمی‌خواندتو رفته‌ایو زمین در زمان درگیر شدهتو می‌رویو حکایت ماندن تمام نمی‌شودو این دوئل نابرابربه شکست ماندن انجامد،یا پیروزی رفتنهرچه که باشدتکه‌های نقره اندود مرا در بر آینه خیال پیدا کنمن پیاله به سلامت بر باد داده بودماز تو به قدر یک آلبوم عکس هستاز تو به قدر یک دفتر خاطرهاز تو به قدرِ قَدَر، صدای خنده در گوشم ماندهاز تو به قدْرِ قَدَر، بغض آرام در خاطرم ماندهمن تو را در پس‌کوچه‌های غریب، قریب یافتمنازنین من!می‌رویو بهانه برای ماندن به پایان می‌رسدمن هم می‌رومو شاید روزی با هم،از این شهر برویم...نگاه کردمخاطره‌ای جا نمانده باشدمگر آن را بلعیده باشم....R✍?Aug 18 </description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Thu, 18 Aug 2022 16:18:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به ابدیت...</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AA-xygegzry4em0</link>
                <description>شهریارا، سلاماکنون که این نامه برای تو نوشته می‌شود پر از حس خوبی هستم که با دیروزم تفاوت از زمین تا آسمان است. این روزها، صندلی راک گوشه تراس، پناهگاه شب‌های تنهایی من است. روی صندلی می‌نشینم و خیره به خاموشی شهر، در تو غرق می‌شوم. می‌دانی چرا همیشه شهریار می‌خوانمت؟ چراکه آغوش تو، تمام شهر من است. تو نیروی شهریاریِ تابستانِ گرمِ منی. و چون تو و عطر گرم حضورت، کماکان همراه من است.طاهاجانم! چشم‌هایم را که باز کردم و شما را ندیدم، دنیا در برابر دیدگانم تار شد. آخر ما قرار بر جدایی نداشتیم. ما با چشمانی غرق اشتیاق، رو به سوی این مسیر نهاده بودیم. اما تقدیر جور دیگری رقم خورد. دخترمان هفته دیگر به جهانی که تو در آن نیستی، قدم خواهد گذاشت. و من، خوش‌حال از خوابی که دیده‌ام، این یک هفته باقی‌مانده را سپری خواهم کرد. دیشب، پس از ماه‌ها، تو را در خواب دیدم. تو آمدی، دخترمان را بوسیدی، در گوشش اذان گفتی. سپس او را به آغوش بهار سپردی و چشم‌هایم در تلاقی نگاه تو و یزدان، اتمام حجت را خواند. نزد من بازگشتی، دستم را گرفتی و بعد از آخرین نگاه به دختر تازه متولد شده ‌مان، مرا با خود بردی.حکمت این تاخیر هم گویا سلامتی فرشته و شادکامی بهار و یزدان بوده است. وگرنه چه کسی را دیده‌ای از چنان تصادف دهشناکی جان سالم در ببرد؟ من، در یک چشم بر هم زدنی، تمام خانواده‌ام را از دست دادم. و خدا می‌داند که پس از آن، در هر روز و شب، روحم، چندهزار تکه شد. و حال، کودکی را که به ذوق مادرانه‌ام، اتاق برایش دکور کرده بودم، به دامان خواهرت و برادرم می‌سپارم. خیالم از بابت او راحت است. به هر حال؛ هر جنبنده‌ای در این سرای، رسالتی به انجام می‌رساند و می‌رود.«بی‌تو نه امور این جهان لنگ شدهنه بین زمین و آسمان جنگ شدهنه کوه شده آب و نه دریا شده خشکاما دل من برای تو تنگ شده»دوست‌دار تو، همسرت، آباندارR✍?</description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Fri, 05 Aug 2022 17:56:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساکنِ اتاقِ تهِ راهرو</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%90-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%D9%90-%D8%AA%D9%87%D9%90-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%88-vkycgjlzhzkl</link>
                <description>هربار که به خانه خیال خیس می‌رفتم، چیزی مرا به سمت اتاقِ تهِ راهرو، می‌کشاند؛ اتاقی که تقریبا همه از آن فراری بودند.هم‌چنان در فکر بودم که راه به پایان رسید و چشمانم را به چشمان گویای او نشاند؛ چشم‌هایی که حرف هایشان را نمی‌فهمیدم.یک آن، تمام حرف‌هایی که درباره اش شنیده بودم، در ذهنم چرخ خورد. ترسیدم. و او با چشمان منتظرش به من زل زده بود. شاید منتظر بود به مانند بار پیش، میهمان اتاقش شوم. آب دهانم را قورت دادم و پردلهره، قدمی به پیش راندم. دفترم را روی صندلی کنار تختش رها کردم. سمت پنجره رفتم و مثل دفعه قبل، پرده‌ها را کشیدم. و خورشید هم سخاوتمندانه پرتوهای پرفروغش را هدیه داد. به عقب برگشتم. دستش را سپر چشمانش کرده بود و هم‌چنان منتظر به من چشم دوخته بود. چرا حرف چشمانش را نمی‌فهمیدم؟ چه چیزی مرا هر بار به این اتاق می‌خواند؟ چرا دخترکِ تنهای انتهای راهرو برای همه ترسناک بود و برای من مظلوم می‌نمود؟یک آن بابک در ذهنم طلوع کرد؛ دستش را مشت کرد و گفت: تو می‌تونی. بهت اعتماد دارم.از خیال لبخندش، لبخندی کنج لبم نشست. روی تمام افکار پریشانم پا گذاشتم و آهسته به سمت او گام برداشتم. کمی حالت تدافعی گرفت. بدون تغییر، به راهم ادامه دادم. از آن حال خارج شد. نرم شد. کنارش رسیده بودم. دستش را آرام از پیش چشمانش پایین آوردم، در میان دستانم گرفتم و نوازش کردم. روی صندلی نشستم و با چشمانش به مذاکره ایستادم. او می‌گفت؛ اما، ذهن من، هم‌چنان از ادراک قاصر بود. دختر مظلومی که این‌چنین آرام، کنار من نشسته بود، چطور مظهر ترس بود؟ چرا این دستان، روزی با خون به بازی زده بود؟ چه چیزی آرامش دخترک انتهای راهرو را برهم زده بود؟ چرا دخترک ساکت تهِ راهرو، به روی خود تیزی کشیده بود؟ چرا دخترک زندگی را رو به انتها دیده بود؟ به راستی؛ حرف چشمان پریشانِ ساکنِ آرامِ اتاقِ آخِر، چه بود؟کاش دخترک کلامی به زبان رانده بود. و یا من از خوانش چشمان وحشی آهویی این‌چنین آرام، عاجز نبودم!R✍?</description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Thu, 14 Oct 2021 17:13:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر، سیگار، جاده ...</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-acgxdgixhphl</link>
                <description>با صدای خنده‌اش، از خواب بیدار می‌شوم. لبخندزنان به دنبال صدا، به آشپزخانه می‌آیم. همان‌طور که در آغوش گرفتی‌اش، با لبخندی عمیق‌تر به سمتم می‌چرخی. صدای پایم را شنیده‌ای!با دیدنم، به سویم آغوش می‌گشاید مرا از بازی نگاهمان بیرون می‌کشد. دستانم را به طرفش دراز می‌کنم. تو به سمتم خم می‌شوی تا راحت‌تر بغل بگیرمش. تا لمس دست‌های ظریفش چیزی نمانده که دیگر نه او هست و نه تو! چشم‌هایم پرآب می‌شود و بغض سنگینی، غریبانه گلویم را چنگ می‌اندازد. سرم سرگردان به دوران می‌افتد. صدای جیغ پرشوقش، از هرسو می‌آید و خانه با سرعت بیش‌تری حول محور من، می‌گردد. سرم تیر می‌کشد. احساس ضعف می‌کنم. چشمانم را می‌بندم و دوزانو به زمین می‌افتم. سرم را در دست‌هایم می‌گیرم و در سکوت، فریاد می‌زنم. عطرت با شدت بیش‌تری در مشامم می‌پیچد. چشمانم را می‌گشایم. در آبی نگاهت غرق می‌شوم. هجوم اسیدمعده‌ام، مرا از شنا در دریای آرامشم باز می‌دارد. به شکمم چنگ میزنم و در پی هوای تازه، به سمت پنجره پا تند می‌کنم. صبر کن! پسرم؟ پسرم کجاست؟ دستم را از روی شکمم برمی‌دارم و جای خالی‌اش، تمام اکسیژن خانه را مکیده. پنجره بسته است. هوایی برای تنفس نیست‌. ترسان به تو نگاه می‌کنم؛ تویی که کنار ستون ایستاده بودی. اما اکنون ... تو هم نیستی!خسته از این اوهام، سُر می‌خورم و بی‌جان روی زمین می‌افتم. جنین‌وار در خود مچاله می‌شوم و اجازه می‌دهم سرمای سرامیک‌ها کمی از التهاب درونم بکاهد.خسته پلک می‌زنم. فندک زیپویت را کنارم می‌بینم. چشمانم را از پایه میز بالا می‌کشم. با دیدن ته سیگارها پوزخندی می‌زنم. یادت می‌آید؟ به مالبروهای محبوبت هم حسادت می‌کردم! به هرچیزی که آن‌قدر به تو نزدیک باشد که از آن آرامش بگیری، حسادت می‌کردم. تو رفتی و من این خانه را در این دود غرق کردم. اما هیچ چیز تداعی حضورت نشد. تو رفتی. بچه‌ها را هم بردی. من ماندم و خاطراتی که امانم نمی‌دهند. من ماندم و زخم دوری! من ماندم و هر لحظه نابودی! من ماندم و ... . هرچه می‌اندیشم حکمت رفتن شما و جان به در بردن خود را نمی‌فهمم. به خدا که این نجات نیست. عین ویرانی است. هر دم، مرگ است. دیگر عاشق جاده نیستم. جاده، تنها نبود تو را با تمام قوا، در صورتم می‌کوبد!فندک را محکم در مشت می‌فشارم و می‌اندیشم که دلتنگ‌تر شده‌ام؛ چون تشنه‌ای که تنها جرعه‌ای آب نوشیده! دلم برای طعم مالبرو از لبان تب‌دار تو، تنگ‌تر شده ...</description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Sun, 05 Sep 2021 15:52:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست‌داشتن از عشق والاتر است...</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/eshghdoostdashtan-ixhvsbphs9gy</link>
                <description>امروز الهه آمده بود. دخترک حالش خوب نبود. اشک هایش از صورت چو مهتابش، شوره‌زاری ساخته بودند. چشمانش را که دیدم، اما، خندیدم؛ به مانند رویای جوانی‌ام. عشق در حصار چشمانش به اسارت رفته بود. از نگاهش خواندم!میدانی، مسیح؟ مشکل ما از پیمانه است. ما، اندازه را گم کرده‌ایم. بیش از حد خوبی می‌کنیم. بیش از حد بدی می‌کنیم. بیش از حد کار می‌کنیم. بیش از حد استراحت می‌کنیم. بیش از حد صمیمی می‌شویم. بیش از حد از اجتماع کناره‌گیری می‌کنیم. بیش از حد اهمیت می‌دهیم. بیش از حد عشق می‌ورزیم. بیش از حد دوری می‌کنیم. آن‌قدر این بیش از حد ها را در زندگی تکرار می‌کنیم که از همه چیز دلزده می‌شویم، و به حد تهوع‌آوری از خود متنفر. به مثال تو که بیش از حد از من دور شدی و منی که بیش از اندازه در پی‌ات دویدم. به گمانم حال فهمیده‌ام چرا در قاموس دکتر شریعتی، دوست‌داشتن از عشق والاتر بود! چون دوست‌داشتن، جنون عشق را به همراه ندارد. چون دوست‌داشتن، از حد که بگذرد، از عقل که بگذرد، پیمانه را که لبریز کند، از خود که بگذرد، نام عشق می‌گیرد. و کسی که خود نباشد، کیست؟ چه موجود دهشناکی!این از حد گذشتن‌ها، عاقبت کار دست آدم می‌دهند! مسیح، من می‌ترسم. هوای دخترت را داشته باش؛ به عاقبت من دچار نشود. دلش از دلی که سهم او نخواهد شد، گذر نکند. مسیح، نکند روزی راز مگویم بر دخترکم فاش شود. نکند الهه‌ام بفهمد، من مادر واقعی‌اش نبوده‌ام. از تو فقط دخترِ روشنکت نصیب من شد که اگر روزی از این همه سال مادری‌ام بگذرد، من پوچ خواهم شد. مسیح! من « دلی را به دریا زده بودم که از آب می‌ترسید»! کاش نبودت، رفتنت با دیگری سهم من نشده بود. کاش از تو به قد یک لمحه خاطره از عشق داشتم. خیلی سخت بود. مادر دختر تو بودن، خیلی سخت بود. خیلی سخت بود که هر روز، خالصانه از مهر آکنده‌اش کنم و او را به روشنکت، شبیه و شبیه‌تر ببینم. خیلی سخت بود داشتن کسی که نداری. خیلی سخت بود از عمق جان دوستش داشته باشی، هراس رفتنش هر دم به جانت نیش بزند و درعین حال، از آنِ تو نباشد. مسیح، کاش دست کم، الهه تا ابد، سهم من باشد. دلم می‌خواهد روزی پرده از این راز سر به مهر، کنار رود، اما در دنیای او، من هنوز مادر باشم. مسیح، دخترت عاشق شده. دختر تو و روشنک عاشق شده. از دل می‌خواهم که در پیمانه بماند. اما می‌ترسم تنها شباهتش به من، همین شکستن آخرش باشد. مسیح، من دخترم را از سر راه نیاورده‌ام. باد آورده نبوده. برای هر لبخندش، به گلزار زده‌ام. با هر قطره اشکش، سیل به راه انداخته‌ام. با هر عطسه‌اش جان داده‌ام. با هر برق چشمش، زنده شده‌ام. مسیح، من این دختر را از خدا هم بیش‌تر دوست داشته‌ام. می‌ترسم عاقبت مرا به این کفر، مجازاتم دهد...</description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Thu, 19 Aug 2021 04:33:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای دخترکم</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D9%85-xpqbzc72hhvw</link>
                <description>سلاماز کرانه‌ای پایان ناپیدا با تو سخن می‌گویم. این دنیا که تو می‌بینی، من تمامش را دیده‌ام، زیسته‌ام. هیچ نبود. تنها تو بودی و تو. رهای من، ره‌آوردِ سفر من، بالاخره زمان رفتن فرا رسیده و من توشه بارم را برداشته‌ام تا به راه بیفتم. دخترکم، دنیایی که تو را در آن می‌گذارم و می‌روم، ناتوان است! همه چیز از قدرت تو ممکن می‌شود و یا ناممکن می‌گردد. دختر آرزوهای من، قوی باش. دل، قوی دار. راه‌ها رفته‌اند و زمین‌ها خورده‌ام. اما هیچ‌کدامش از نفسم نینداخت. می‌دانم سقف این دنیا، برای تو نیز کوتاه است و نفست را به تنگ می‌آورد. اما یادت باشد به تمنای نفسی، منوکسید نبلعی که خود، تمامش می‌کنی. دخترم، حواست به آدم‌ها باشد؛ بازیگران قهاری هستند. دیگر به چشم‌ها هم نمی‌توان اعتماد کرد. مرا ببخش که میان این گنداب تو را تنها می‌گذارم. اما دلا، فرصت من تمام شده. تو مراقب باش که لحظه لحظه‌ات را زندگی کنی. </description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 14:37:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقت دلتنگی...</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-f0u13qldc8ds</link>
                <description>دلا، سلاممیخواستم برایت نامه‌ای بنویسم از روزهای خاموشم. زندگی، کوله بارش را بسته است و از وادی ایمن من، پا به فرار می‌گذارد. دلا؟ خبر شدی؟ به هنگامه فریادهای فروخفته‌ چکنده از فراز قله آرمان‌هایم، باخبر شدی؟ صدای پای قلبم را که دور میگشت زین خانه، شنیدی؟ حال؛ من، با این بغض نفس‌گیر، این سینه عاری از احساس، این چشمان یخ‌زده و ذهن آشفته، چه کنم؟جانا، بخند. جز صدای خنده‌ات، دلیلی برای کش آمدن لب‌هایم نیست! روزگار زرد شده، به خزان نشسته. من سِر شده‌ام. آغوشم به عطرِ ناآشنایی معطر است. و داستان دختری که کمان را به زه کرده بود، ناتمام باشد. قرار نیست همه قصه‌ها پایانی خواندنی داشته باشند. بگذار این بار، رویای آن مرد، تحقق نایافته باقی بماند ... .کاش من هم چون شاملو، نازنینم را خوانده بودم یا که مانند سایه، تارِ ارغوان نواخته بودم!</description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jun 2021 17:49:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره دیدار</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-qlp0swo2zpy6</link>
                <description>دخترم، سلامدلم برای دیدن دوباره‌ات آن‌قدر به تنگ آمده که بیم زنده‌ماندن دارم. شب‌ها به امید صبحی چشم بر هم می‌نهم که زنگ در را به صدا درآوری، صدایت دوباره در خانه، در تالار رویاهایم بپیچد. دخترم! دلم برای عطر پیراهنت هم تنگ شده. دلم برای چای عصرانه سه‌نفره‌مان، موهای خرگوشی تو، خنده‌های عاشقانه پدرت، ... دلم برای ما تنگ شده. کی روزگار، این ما را از هم جدا کرد؟ چقدر ناجوانمرد بود. گلِ خنده بر لبانم ماسید. من، بی تو و پدرت، به چه بهانه، به پیش روم؟ رهای پدرت! خوش‌حالم که حداقل تو تنها نیستی. خوش‌حالم که دست کم، تو، هنوز در آغوش پدرت، آرام داری. اما من ... امان از من و این دلی که هزار تکه شده و هر تکه‌اش گوشه‌ای افتاده!کاش دوباره می‌دیدمت، سخت در آغوشت می‌گرفتم و عطر تنت را نفس می‌کشیدم. دستم را لابه‌لای گیسوانت شانه می‌کردم و در چشمان پدرت غرق می‌شدم. دخترم! تو که غریبه نیستی؛ من دلم برای شنیدن تپش‌های منظم قلبش، عاشقانه‌های نابش، برای تو، برای او، برای خودم، ... دلم تنگ شادی این خانه است. تو که رفتی، پدرت که رفت، مرغ شادی پر کشید، زندگی رخت بست و پیرزنی ژنده‌پوش، در انتظار مرگ، در این سرای باقی ماند.هربار که نفسم می‌رود، تپش‌های قلبم کند می‌شود، لبخند بر لبانم می‌روید. اما گویا امید وصالم نیست. گویی پایم به این دنیای پر از سیاهی و تباهی، زنجیر شده است. کاش بیایید و مرا با خود ببرید. من این‌جا، تنهایم.</description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jun 2021 17:23:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد را فریاد می‌زنم‌!</title>
                <link>https://virgool.io/rosedream/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%85-ic7yuyhbjya5</link>
                <description>چونان دردی به من هدیه داده‌ای که به تحملش اطمینان ندارم. خسته ام. به قدر سال‌ها بی‌خوابی، سال‌ها تشویش، دلم یک ساعت خواب بی‌دغدغه می‌خواهد.آن‌قدر ذهنم پر از افکار درهم و برهم شده که قلم در آغوش انگشتانم به لرزه افتاده و اعتمادش از من سلب گردیده است. داستانم ناتمام مانده و توان پایان رسانیدنش نیست. اما نمیدانم چرا هرچه نگاه میکنم، گوئیا قصه‌ی تو است و من. از روی زندگی که زندگی نشد، نقش مرکب زده‌ام؟ احمقانه است، جانا! که اگر زندگی خودمان بود، تاریخ خداحافظی اش برای سال‌ها پیش نگاشته شده بود.تو رفته‌ای و من سال‌هاست نگران روزهای بی‌منِ تو هستم. می‌دانم در فراقم درد می‌کشی و من به جای خود، دردمندِ تو هستم. جانا! مگر او، خدای ما هم نیست؟ آه، جانا! آه! کاش بیش از این با نبود تو مرا نیازماید؛ که مردود خواهم بود. جایی دیده بودی، جانا؟ عشق، کافرم کرد؛ عاقبت. حال، دیگر تو هم عزم رفتن می‌کنی؛ که پیوند میان ما، باطل است! از عمق جانم فریاد میزنم، دلا! عشقِ تو، به خدایی که می‌پرستیدم، کافرم کرد. اذان می‌گویند. تو برو، سجاده‌ات را گلاب‌پاشی کن. من، وضو با عطر پیراهنت مانده!</description>
                <category>rosedream</category>
                <author>Roya Khaleghi</author>
                <pubDate>Sun, 23 May 2021 05:16:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>