<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات رشدنویس</title>
        <link>https://virgool.io/roshdnevis/feed</link>
        <description>با نوشتن رشد می‌کنیم ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:27:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/rn0mpqmpyhxz/f4b8lv.jpg</url>
            <title>رشدنویس</title>
            <link>https://virgool.io/roshdnevis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرار از زندان باور</title>
                <link>https://virgool.io/roshdnevis/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-yamjmxa45amb</link>
                <description>آخرین جلسه کتابخوانی ما در دوره زندانیان باور است. ما آدم‌هایی که در باورهای خودمان اسیر شده ایم، باورهایی که زندگی پیش پایمان می‌گذارد و ما آن‌ها را به عنوان اصلی مسلم می‌پذیریم و در دایره همان باورها به زندگی محدود خودمان ادامه می‌دهیم.با نوشتن از زندان باور خود فرار کردسحر دارد داستان لوسی را می خواند، لوسی زن بزرگی است که روزی دختر کوچکی بود و خواسته بود برای خودش شکلات داغ درست کند که ناگهان دسته ظرف آتش گرفته بود و مادر سراسیمه فرزند کوچکتر را رها کرده و با تندی به لوسی تاخته بود و او را هل داده بود و احساس تلخ بی‌کفایتی را به او منتقل کرده بود. لوسی تمام زندگی‌اش با این باور گذشته بود که آدم بی‌کفایتی است و بعد همان‌طور که سحر اینها را می‌خواند من آرام‌آرام به دنیای کودکی خودم پا می‌گذارم و یکی از تلخ‌ترین خاطرات زندگی‌ام را در کودکی مرور می کنم.نه ده ساله بودم که یک بیماری مبهم به سراغم آمد، تهوع، استفراغ، دردهای ممتد و کشنده شکم من را از پای دراورده بود و با اینکه از این دکتر به آن دکتر می‌رفتیم هیچ کس تشخیصی برایش نمیداد. سراخر دکتری عمومی در یک درمانگاه عمومی تشخیص آپاندیسیت داد، اما آپاندیس ترکیده بود و من باید برای جراحی بزرگی آماده می‌شدم هرچند که تقریبا در روزهای آخر نیمه‌بیهوش بودم و درک درستی از اتفاقات نداشتم.بااین‌حال اتفاقات پیش از جراحی با تلخ‌های پس از آن قابل قیاس نبود. در بیمارستان شهدای تجریش به هوش آمدم. بیمارستانی خشن و بی‌صاحب که همه خاطراتش من را به یاد اردوگاه‌های نازی ها می اندازد ، هیچ گونه رحمی انگار در هیچ کجای آن وجود نداشت. همه چیز با خشونت در جریان بود، سرم زدن، سوند زدن، شستوی زخم شکمی باز و بزرگی که هر روزه باید انجام می‌شد و برای یک هفته ادامه داشت و مرتب شست و شو می‌شد تا روده‌ها به هم نچسبد و... اما همه این رنجها در برابر تنهایی شبهای بیمارستان شوخی‌ای بیش نبود.شبهایی تار و دردآلودی که هیچ کسی در آن نبود نه خانواده و نه پرستاری ...اینها را برای سحر می‌گویم و آن تلخی بی انتهای شبهای بیمارستان را به یاد می‌اورم که باوری را در من . نهادینه کرد که گویی من تنهای تنها هستم و این باوری شد که ۳۷ سال پس از آن را با آن زندگی کردم، باوری که از من انسانی قوی اما غمگین ساخت، باوری که انگار آن زیبای کوچک هیچ‌گاه خودش را شایسته دریافت عشق نمی‌دید.با صحبتهای سحر و تمرین نویسنده کتاب دوباره آن شبها را زنده می‌کنم و به کنار زیبای نحیف، کوچک اندوهگین می‌روم، او را در آغوش می‌گیرم، بسیار محکم و بسیار گرم و به آن طفل فراموش شده می‌گویم که دوران سختی‌ها به پایان رسیده است و شایسته عشق و محبتی بی‌نهایت است. اجازه می‌دهم اشکهایش و اشکهایم روان شود. ما در آغوش هم گریه می‌کنیم و او می‌داند که من حالا توانسته‌ام مادری واقعی و پدری واقعی برایش باشم و او را دوست بدارم. به او قول می‌دهم که همیشه کنارش می مانم و همیشه از او حمایت می‌کنم و دوستش خواهم داشت. به او می‌گویم که هیچ کس علت رنجهای زندگی را نمی‌داند اما پایان داستان می‌تواند مانند آغاز آن نباشد و ما داستان تازه‌ای را با هم شروع خواهیم کرد.کتاب به پایان می‌رسد و زندگی تازه آغاز خواهد شد و این باور شکل می‌گیرد که من دوست داشتنی هستم خیلی بیشتر از چیزی که در تخیلم می‌گنجد. به چشم‌های خودم نگاه می‌کنم، عاشقانه و این زیبای آرام، مهربان و صبور را می‌بوسم و می‌دانم که آن شبهای تلخ به‌تدریج به روزهایی گرم و روشن بدل خواهند شد.کتاب زندانیان باور، راهنمای کاربردی تغییر باورها است:نویسنده:ماتیو مک کی1نویسنده دیگرمترجم:زهرا اندوزانتشارات:ذهن آویز</description>
                <category>رشدنویس</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 12:43:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت به نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/roshdnevis/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-ow7xeptwmxkm</link>
                <description>نمی‌دانم شما هم این تجربه را داشته‌اید یا نه ؟! اما من هر وقت مدتی از نوشتن فاصله می‌گیرم، برگشت به مسیر برایم به شدت سخت‌ می‌شود.انگار هر روزی که درگیر نوشتن نبوده‌ام، عضله‌ای در درونم ضعیف‌تر شده، تصاویر ذهنی کمرنگ‌تر و ذهنم کندتر شده است.وقتی بعد از مدتی سکوت، دوباره تصمیم می‌گیرم بنویسم، همه‌چیز به مراتب سخت‌تر از قبل است: کلمه‌ها دیر می‌آیند، حوصله‌ام کم است، و زود خسته می‌شوم. از طرفی آن لذتی که زمانی در نوشتن داشتم، جایش را به نوعی مقاومت و بی‌میلی داده است.قبلاً دغدغه‌ام این بود که نوشته‌هایم روان و رسا باشد، اما حالا دغدغه‌ام خودِ موضوع نوشتن هست. پیدا کردن موضوع، جمع کردن حواس، و تاب آوردن در برابر سختی شروع. جمعبندی کلمات و...قبلا نوشتن را با ورزش آورده‌‌بودم. برای خودم جالب است که در ورزش ماجرا این‌طور نیست.گاهی صبح‌ها برای سرحال شدن چند حرکت کششی انجام می‌دهم یا عصرها پیاده‌روی کوتاهی می‌کنم،  بدنم خیلی زود همکاری می‌کند و احساس رضایت دارم. اما در نوشتن، ذهنم گویا لجوج می‌شود. اگر مدتی ننويسم، بازگرداندنش سخت‌تر می‌شود؛ انگار قهر می‌کند، لجباز می‌شود و نمی‌خواهد دوباره به جریان بیفتد.این چند روز با خودم کلنجار می‌رفتم که دوباره شروع کنم و ادامه بدهم، ولی هر بار احساس می‌کردم ضعیف‌تر شده‌ام و نوشتن برایم سخت‌تر است. امروز اما به خودم نهیب زدم:«مردک، بنشین و بنویس!»در نهایت تصمیم گرفتم این اعتراف‌نامه را منتشر کنم‌. شاید همین تمرین استقامت باشد، یا نرمشی برای برگشتن به زمین بازی نوشتن. شاید همین چند خط، طلسم ننوشتن من را بشکند و آزادم کند.‌</description>
                <category>رشدنویس</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 19:51:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌بی‌دی بابی‌دی بوووی نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/roshdnevis/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D9%88%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-gknjynfsifui</link>
                <description>دقیقا نمی دانم چطور می‌توان با نوشتن رشد کرد اما دقیقا می‌دانم که با نوشتن می‌توان رشد کرد.قطعا حدس‌هایی در این زمینه دارم، افکار ما وقتی به کلمات تبدیل می‌شوند آن هم نه کلمات صوتی بلکه کلمات نوشتاری از توده‌ای مبهم و درهم پیچیده به افکاری روشن و قابل رصد و ردیابی تبدیل می‌شوند و به همین ترتیب ضعف و قدرت خود را نشان می دهد. دست کم سه سال است که در حوزه نوشتن و کوچینگ نوشتن بعد از ده سال حضور در فضای کوچینگی این کشور، می‌خواهم که چند نکته را با شما در میان بگذارم که نشان می‌دهد حتی از اگر مسیر دقیق چگونگی رشد کردن با نوشتن را ندانیم اما در اثرگذاری نوشتن بر رشد هیچ شکی نباید داشته باشیم.بنویس تا اتفاق بیفتداگر می‌خواستم می‌توانستم از هوش مصنوعی بخواهم برایم بنویسد، کاری که سریع‌تر و راحت‌تر انجام می‌شد اما نوشتن برای من مثل هوا برای تنفس است که نمی‌توانم اجازه دهم کس دیگری جای من نفس بکشد و زندگی‌اش کند. چند نکته از تجارب خودم را با شما به اشتراک می‌گذارم و امیدوارم که برایتان مفید واقع شود.‍۱. نوشتن همیشه برای من در بدترین شرایط زندگی، شبیه به فرشته نجات سیندرلا عمل کرده و من را با کالسکه‌ای زیبا از حضیض به اوج رسانیده است، به من کمک کرده که با بهترین شاهزاده‌های روی زمین برقصم و در باغ قصرش گردش کنم، اگرچه بسیاری مواقع همین که دوازدهمین ضربه ساعت نیمه شب خورده به جایگاه قبلی‌ام برگشته‌ام اما همیشه یک پله ارتقا کرده‌ام و وضعیت بهتری داشته ام. نوشتن به من یادداده که خیال کنم و از طریق خیال دنیایم را پله‌پله بهتر کنم. و حالا به نسبت قبل که اتاق کوچکی زیرشیروانی داشتم، خانه‌ای مناسب دارم که امنیتی درخور به من می‌دهد و آنقدر پیش خواهم رفت تا به قصر مجلل و یاران مصفایم برسم.۲. هم نوشتن و هم گفتگو کردن آگاهانه هر دو روش‌هایی برای شفاف‌سازی افکار و ذهن نامرتب هستند و البته نوشتن به خاطر اینکه گفتگویی پنهان را آشکار می‌کند این حسن را دارد که آدم تنها هم می‌تواند از آن استفاده کند و خب چه چیزی بهتر از این. وقتی نوشتن برایت از حرف زدن راحت تر باشد، نوشتن به بهترین دوستت تبدیل می‌شود که هر زمان که می‌خواهی حرف‌های نگفته‌ات را بگویی، و از سردرگمی‌ات بکاهی مثل یک کوچ به تو کمک می‌کند و خط و ربط مسائل را برایت درمی‌آورد و ذهنت را روشن می‌کند و تو بعد از نوشتن می‌توانی با افکاری روشن تر مسیرت را دنبال کنی.۳. علاوه براینکه نوشتن هم فرشته نجات و هم بهترین دوست من بوده، بسیار سخت‌گیر و آگاه‌کننده نیز هست. هیچوقت نمی‌توانی از پس یک نوشته ناقص بربیایی چون همیشه همه نقصان‌هایش را نشانت می‌دهد و از تو می‌خواهد که آنها را تصحیح و درست کنی. منظورم اصلا افتادن در دام کامل‌گرایی نیست، بلکه همان نوشته‌ای که نوشته‌ای را می‌دانی که چطور می‌توانی دوباره بازنویسی کنی وسروسامان دهی. تو پیش خودت می‌دانی که همان که نوشته‌ای را باید دستکم یکبار دیگر بخوانی و یکبار دیگر بازنویسی کنی. نوشتن دوست دانایی است که با جملات تحسین‌آمیز الکی تو را در حال خوش خودت باقی نمی‌گذارد بلکه مثل دوست دلسوزی که دلش برای تو می تپد از تو می‌خواهد که بهترین خودت را نشان دهی. همان که هستی را در تمامیت خودت نشان دهی و کم نگذاری.اگر بخواهم از صفات و نقش‌های نوشتن در زندگی‌ام بگویم باید حالا‌حالاها بنویسیم .به‌عنوان کسی که نزدیک به دو دهه است که در حال نوشتن هستم، ابتدا تفننی بود و گاه از سر درد و بعد زغال خوبش باعث شد آن را همچون رویایی شیرین هرروز بخواهم، می‌خواهم از شما در خواست کنم که اگر اهل نوشتن هستید و دوست دارید که از طریق نوشتن رشد کنید، اعلام کنید تا این رشد را با هم تجربه کنیم. اگر تمایل به استفاده از یک جلسه کوچینگ نویسندگی دارید، برایم پیام بگذارید.پیشاپیش از همراهی شما ممنونم</description>
                <category>رشدنویس</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 23:17:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علیه کمال گرایی نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/roshdnevis/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-ch4xjq917xtc</link>
                <description>آیا شما هم اغلب نوشتن را به تعویق می اندازید؟آیا از انتشار «نوشته‌های بد» می ترسید؟آیا به جای لذت بردن از نوشتن واقعی، نسبت به نتایج نوشتن خود وسواس دارید؟آیا برای نوشتن اهدافی تعیین می کنید که رسیدن به آنها غیرممکن است؟آیا همیشه از کار خود انتقاد می‌کنید؟آیا برای نوشتن اهدافی تعیین می‌کنید که جایی برای هیچ چیز دیگری در زندگی شما باقی نمی گذارد؟هنگامی که در رسیدن به اهداف خود شکست می خورید، آیا ادامه نوشتن برایتان سخت است (معمولاً ذهنیت همه یا هیچ دارید)؟اگر پاسخ شما به هر یک از این موارد مثبت است…پس کمال‌گرای اعظم مغز شما را در اختیار خود گرفته است و البته شما در این مورد تنها نیستید.نویسنده‌های بسیاری را می‌شناسیم که با این مشکل دست‌به‌گریبان هستند و شاید هیچ‌وقت نتوان، این نوع از کمال‌گرایی را به صفر رساند اما می‌توان کنترل آن را برعهده گرفت.بیایید ابتدا در مورد طرز فکر کمال‌گرایانه صحبت کنیم.کمال‌گرایی به شما می‌گوید که هیچ وقت نوشتهٔ شما کامل نیست و شما هیچ‌وقت به آن نسخه‌ای که در ذهن دارید نمی‌رسید.حقیقت اول در مورد نوشته‌ای بی‌عیب‌ونقص این است که چنین نوشته‌ای اصلاً وجود ندارد.«هیچ چیزی کامل نیست.»این جمله چه برکتی دارد و  شنیدن آن چقدر آزادی‌بخش و زیبا است. وقتی بپذیرید که هرگز داستانی بی‌نقص نخواهید نوشت، در عوض می توانید انرژی خود را روی ساختن نوشته‌هایی متمرکز کنید که به قدر کافی از وجود شما نشأت گرفته، اصیل و به همین خاطر «عالی» است.حقیقت دوم در مورد نوشته‌های بی‌عیب‌ونقص این است که شما برای رفتن به این بی‌نهایت چاره‌ای جز پذیرش آزمون و خطا و برداشتن‌های گام‌های پیوسته و تصحیح آن‌ها ندارید.حقیقت سوم دربارهٔ کمال‌گرایی این است که شما می‌نویسید «کمال‌گرایی» اما باید بخوانید «فلج‌گرایی». کمال‌گرایی چیزی است که شما را فلج می‌کند و از اقدام و گام برداشتن بازمی‌دارد.اگر دائماً فلج هستید، اگر دائماً « درگیر عالی کردن کلمات هستید» یا اگر نمی‌توانید جلوی خود را از بازگشت به عقب و ویرایش (قبل از اینکه پروژه‌تان کامل شود) بگیرید، به نوشته‌هایی منتشر شده و واقعی دست پیدا نخواهید کرد.کوچینگ نویسندگی در واقع همان چیزی است که به شما کمک می‌کند تا شجاعت قدم گذاشتن در راهی بی‌پایان سخت اما لذت‌بخش بگذارید، از «فلج‌گرایی» پرهیز کنید و از نوشتن لذت ببرید!</description>
                <category>رشدنویس</category>
                <author>زیبا مغربی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 16:54:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن از نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/roshdnevis/httpsvirgoolioafhabibi%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-ss471vp3hxew</link>
                <description>مزیت نوشتن رمان این است که می‌توانید وقتی بیدارید رویا ببینید، در حالی که رویای واقعی را نمی‌توانید کنترل کنید. - هاروکی موراکامیکتاب رویاهای بیداری مجموعه‌ای از گفت‌و‌گوهای پاریس‌ریویو با نویسندگان مطرح جهانی است. کتابی که من مطالعه کردم جلد اول این مجموعه و شامل مصاحبه با نویسندگانی مثل مارکز، میلان کوندرا، فاکنر، موراکامی و مونرو بود( لیست را از نویسندگانی که خودم کمتر می‌شناختم قلم گرفتم.)قبل از نوشتن این یادداشت سوالی که خیلی ذهنم را درگیر کرده بود این بود که چه جور آدمی مصاحبه‌های نویسندگان را می‌خواند؟ آدمی که می‌خواهد نویسنده شود؟ یک خواننده‌ی حرفه‌ای که دوست دارد درباره نویسنده محبوبش بیشتر بداند؟ شاید هم کسی دوست دارد بداند توی کله یک نویسنده چه خبر است. به نظرم برای هر سه دسته بی‌فایده نیست هر چند من این یادداشت را با تمرکز روی دسته اول می‌نویسم.برای اولین بار یک کتاب از این گفت‌و‌گوها را( نویسندگان با پاریس‌ریویو) توی یک کتاب دیگر از یک ناشر دیگر خواندم. جذبم کرد با اینکه بعضی مصاحبه‌ها آشغال محض بود. بعضی‌ها را نیمه باقی گذاشتم. مصاحبه نبودند، تفتیش عقاید. به صلابه کشیدن نویسنده. به نظرم مهم نیست با چه کسی مصاحبه می‌کنی چرا پرسیدن سوالاتی مثل می‌دانی فلانی تو را به سرقت ادبی محکوم کرده؟ بهمانی پشت سرت گفته فلانی که نویسنده نیست؟ می‌گویند کتاب‌هایت را از روی جوب چاپ می‌کنی؟ قبلا می‌گفتی فلان و فلان حالا می‌گویی فلان و بهمان؟ باید ایده‌ی خوبی باشد. آخر قدرت طلبی و تخریب حتی توی مصاحبه؟ شاید هم تلاشی است برای بیرون کشیدن نقل‌قولی جنجالی. از این نظر این کتاب خیلی پالایش شده است، شاید مصاحبه‌ها در یک‌سطح نباشند ولی مصاحبه‌ای فاجعه‌وار هم ندارد.یک‌بار مقاله‌ای نوشتم و در آن برخی شباهت‌های قرون وسطی و زمان خودمان را بیان کردم اما اگر پنجاه دلار به من بدهید برای‌تان مقاله‌ای درباره‌ی شباهت‌های زمانه‌ی خودمان با دوران نئاندرتال‌ها می‌نویسم. پیدا کردن شباهت‌ها همیشه آسان است.  - امبرتو اکونوشتن از کتابی این مدلی سخت است. سخت است همه‌ی آن گفت‌گو‌های پراکنده را توی ذهن جمع‌و‌جور کنی اول می‌خواستم بعضی‌ سوال‌های تکرار شدنی را جواب‌شان را یکی کنم. ولی هر چه بیشتر می‌خوانی بیشتر شباهت‌ها از بین می‌رود. فرمول کلی برای نویسنده‌شدن وجود ندارد توصیه‌های خوب چرا.بهترین شغلی که به من پیشنهاد شد متصدی روسپی‌خانه بود. به نظرم بهترین محیط است برای کار کردن هنرمند. به او آزادی اقتصادی تمام‌عیاری می‌دهد. هیچ کاری ندارد مگر آن که، چند حساب و کتاب ساده را  به‌دست گیرد و ماهی یک بار برود به پلیس محلی رشوه بدهد. - ویلیام فاکنردانشجویی غیرحضوری داشتم که برایم داستانی آورد. اشک در چشمانم حلقه زد از بس که این داستان خوب بود چون مدت‌ها بود قطعه‌ی خوبی از هیچ دانشجویی ندیده بودم. پرسید چه طور می‌تواند به کلاس من بیاید؟ گفتم نیا! به کلاس من نزدیک نشو! فقط به آوردن کارهایت برایم ادامه بده. حالا او نویسنده شده است، تنها کسی که نویسنده شد. - آلیس مونرواکثربت شغل ثابتی نداشته‌اند کارهای مختلف زیادی کرده‌اند مشهورتر که شده‌اند بعضی‌ها نویسندگی تدریس کرده‌اند که زیاد هم برایشان جالب نبوده. اکثرا توی نوشتن ریتم خاصی دارند ساعت خاصی شروع کنند و ساعت خاصی تمام البته این برای الان است که مشهور شده‌اند و قبل از رسیدن به آزادی اقتصادی در هر زمانی که گیر می‌آوردند می‌نوشتند. جدیت را ولی همه دارند. کارهایشان را زیاد ویرایش می‌کنند.من تمام نقدهاي داستانهايم را در مدت ٢۵ سال خوانده ام و يادم نمي آيد كه يك نكته مثبت يا حداقل يك توصيه خوب در آنها وجود داشته باشد-تنها نقادي كه همواره بر من اثر مي گذارد اسكابيچوفسكي است كه پيش بيني كرده كه من در ته فاضلاب، مست خواهم مرد. - چخوف از این کتاب نیستهنرمند دارد چیزی می‌نویسد که منتقد را تکان می‌دهد و منتقد دارد چیزی می‌نویسد که همه را تکان خواهد داد مگر هنرمند را. - ویلیام فاکنرتقریبا هیچ نویسنده‌ای با نقد کارهایش ارتباط خوبی نداشت. معمولا نقدها را نمی‌خوانند. بعضی نویسنده‌ها خودشان هم منتقد بودند یا هستند ولی این قضیه تغییری ایجاد نکرده. اکثریت خودشان را به عنوان محکی برای این که کار خوب از آب درآمده یا نه در نظر می‌گیرند. تا وقتی رویش کار می‌کنند که نظر مثبت خودشان را جلب کند. بعضی‌ها یک خواننده اولیه هم دارند، شخصی نزدیک. به نظر می‌رسد با این تفاسیر مخاطب نقد خواننده است نه نویسنده.تنها مسئله‌ی مهم گفتن چیزی بود که باید گفته می‌شد؛ بدون توجه به قراردادهای از پیش تعیین شده، بدون نگرانی درباره‌ی این که چطور خواهد بود. - پل آستراگر متوجه نشوید که تخیل به خودی خود ارزشمند است از هنر، به خصوص هنر مدرن، چیزی نمی‌فهمید. - میلان کوندراوقتی از چیزهایی سخن می‌گویید که نمی‌دانید، صدای‌تان برای صحبت کردن از آن‌چه به واقع می‌دانید ضعیف می‌شود. - جان آپدایکاگر می‌خواستم نویسنده‌ی جوانی را نصیحت کنم می‌گفتم درباره‌ی چیزهایی بنویسد که برایش اتفاق افتاده یا خوانده و یا برایش تعریف شده. - گابریل گارسیا مارکزسطر اول تقریبا مرا از جا پراند. وقتی این سطر را خواندم خیلی تعجب کردم. فکر نمی‌کردم کسی اجازه‌ی نوشتن چنین چیزهایی را داشته باشد. اگر می‌دانستم خیلی زودتر نوشتن را شروع کرده بودم. - گابریل گارسیا مارکزشاید تاثیرگذارترین چیزی که از این کتاب خواندم همین نقل قول آخر است. فکر کنم برای همین تا مدت‌ها فکر و ذکرم این بوده که کتاب زیاد بخوانم از کنار هم قرار گذاشتن همه‌ی این فرم‌ها می‌توانم حقیقت خودم را روایت کنم ولی حالا می‌فهمم که نیاز نیست فقط باید باور کرد که هر کاری مجاز است، آن وقت فرم مناسب برای نوشتن آن حقیقت پیدا می‌شود.هنر چیزی تجملی بود که قرار نبود من یا زندگی‌ام را تغییر دهد. به این باور سفت و سخت رسیدم که هنر باعث نمی‌شود چیزی اتفاق بیفتد. - ریموند کاروردیکتاتور می‌گوید &quot;مهم نیست که حالا حقیقت ندارد. چون گاهی در آینده حقیقت پیدا خواهد کرد&quot; - گابریل گارسیا مارکزاگر این انگلیس سر کار نباشد، امپریالیست‌های آمریکایی هستند یا فراماسون‌ها یا شیطان. تاریخ ما با ناتوانی‌مان در پذیرش عقیده‌ها برجسته شده است. - ماریو بارگاس یوساهرگز نباید این تصور را بپذیریم که آزادی در زمان‌های معینی باید به نام عدالت اجتماعی یا امنیت ملی فدا شود. نویسنده‌ها این‌ها را می‌دانند، چون هر روز حس می‌کنند چه درجه‌ای از آزادی برای آفرینش و خود زندگی ضروری است. - ماریو بارگاس یوساکمتر نویسنده‌ای از سیاست تهی است ولی مکان جغرافیایی و زمان روی شدت و کیفیتش تاثیر می‌گذارد. جایی که آزادی نوشتن وجود ندارد ادبیات چگونه پرورش پیدا می‌کند؟</description>
                <category>رشدنویس</category>
                <author>افسانه حبیبی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2024 21:38:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن درمورد نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/roshdnevis/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-nladmfvnlab9</link>
                <description>هفته‌های اخیر برای خودم توی دفترچه‌م، توی نوت گوشیم، تو فایلای ورد رها شده، تو تلگرام، توی پیش‌نویسای ویرگول، زیاد می‌نویسم. گاهی اونقدر زیاد که انگار کلمات رو بالا میارم. تهوعی که تاب ندارم تا یبار دیگه از روشون بخونم. کلماتی که مریض‌اند و حس می‌کنم با دوباره خوندنشون می‌تونم ازشون بیماری بگیرم.می‌نویسم و می‌نویسم بدون هیچ معنی و نتیجه و دلیلی. حتی الانم دارم درمورد نوشتن می‌نویسم.می‌دونید عصبی‌ام. دوست دارم با کنایه و طعنه و با لحن احمقانه همیشگی‌م داد بزنم و بگم:ببخشید که مثل شما خوب نیستم. ببخشید که چیزی که ازم انتظار دارید نیستم. ببخشید که احمقم. ببخشید که سطحی‌ام. ببخشید که تغییر کردم. ببخشید که اون آدمی که دنبالش می‌گردی دیگه وجود نداره. الان فقط خودمم و خودم. کاریش نمی‌تونم بکنم. براتون هم کاری قرار نیست بکنم. پس تموم کنید این حس‌های بدی که تزریق می‌کنید به زیر پوستم.ولی مشکل اینه نمی‌دونم این حرفا رو دارم خطاب به کی می‌گم؟یه روزی که داشتم روی در اتاقم بزرگ اسمم رو می‌نوشتم، به مامانم گفتم: احساس می‌کنم به‌عنوان یه ۱۸ ساله دارم کار احمقانه‌ای انجام می‌دم.بهم گفت:اگه خوشحالت می‌کنه پس انجامش بده.می‌دونید الان فکر می‌کنم اون طعنه‌ها رو باید بلند تو آیینه به خودم بگم. می‌دونید بزرگترین منتقدی که باهاش مواجه شدم خودمم. همش منو مقایسه می‌کنه و دوست دارم بهم بگه کافی نیستم و دارم اشتباه می‌رم و وقتم رو هدر می‌دم و همه‌چیز برای هیچه.ولی خطاب به خودم می‌گم:من فقط و فقط قراره یبار زندگی کنم. تا اینجای راه ۱۸ سالشو اومدم. زمان زیادیه. بقیه‌شو نمی‌دونم چجوری هدر ندم یا اصلا ممکنه بدون هدر دادنشون سپری‌شون کنم!ولی می‌دونی، من از این دنیا سهم دارم. نمی‌تونم اجازه بدم با طعنه و انتقاد‌های سختگیرانه‌ت، جرئتم رو ازم بدزدی و نذاری برسم به سهمم توی این دنیا.درسته خوش‌شانس نبودم. مثل فلانی نبودم که از وقتی یه کامپیوتر رو دید عاشقش شد و تا آخر عمرش عاشقانه دوستش داشت. مثل فلانی هم نبودم که هروقت هرکاری رو بخوام، بتونم روی برنامه انجامش بدم. مثل اون‌یکی یارو دیوانه‌وار چیزی رو دوست ندارم و نمی‌تونم بهش بچسبم. اینا ناراحتم می‌کنه. فکر کردن به اینکه اگر منم داشتمش چقدر شادتر بودم و زندگی برام راحت‌تر بود.ولی می‌دونی من شرایط رو می‌پذیرم. من هرچی که الان تو زندگیم در جریانه رو می‌پذیرم. تلاش می‌کنم تا روز به روز خودم رو جسورتر کنم. اگر قراره هرروز شاد بشم و بعدش دلسرد بشم، چه ایرادی داره؟ ادامه می‌دم تا پیداش کنم. من باید سهمم رو از زندگی بگیرم. من حق ندارم روزهام رو با گریه هدر بدم. با گریه کردن سر مرده‌ای که دیگه دوست ندارم ببینمش.تمام افکارم رو با جسارت بیان می‌کنم و بهشون عمل می‌کنم و بهت نشون می‌دم که می‌تونم! از پسش برمیام!من بااعتمادبه‌نفس پیش خواهم رفت!</description>
                <category>رشدنویس</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jul 2023 01:02:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>