<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات پادکست رسوا</title>
        <link>https://virgool.io/rosvapodcast/feed</link>
        <description>در پادکست رسوا، سفر می‌کنیم به دل تاریخ تا حقیقت جذاب‌ترین معماها رو کشف کنیم. تو این پادکست از مرگ‌های مشکوک و تناقض‌های علمی گرفته تا گزارش‌ها و‌ اتفاقات عجیب رو برای شما روایت می‌کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:35:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/jl8vese6ngnf/o9zwn3.jpg</url>
            <title>پادکست رسوا</title>
            <link>https://virgool.io/rosvapodcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اپیزود چهاردهم؛ عملیات آژاکس (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/rosvapodcast/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%DA%98%D8%A7%DA%A9%D8%B3-szc1iuba5h42</link>
                <description>یک ساعتی بود که کرمیت روزولت «Kermit Roosevelt» داشت توی اتاق کوچیک تو سفارت آمریکا قدم می‌زد. از شدت استرس نمی‌تونست حتی یه لحظه بشینه. کمی بعد از نیمه شب ۲۵ مرداد ۳۲ بود. کرمیت هر لحظه منتظر صدای زنگ تلفن بود تا خبر بازداشت نخست‌وزیر ایران محمد مصدق رو بهش بدن؛ ولی این تماس هیچوقت برقرار نشد. تو ساعات اولیه صبح، روزولت صدای حرکت تانک‌ها رو تو خیابونای تهران شنید. جمعیت انبوهی از مردم همزمان از کنار سفارت آمریکا رد می‌شدن و شعار می‌دادند که «پیروزی برای مصدق و ملت ایران».ساعت هفت صبح، رادیو تهران سخنرانی نخست وزیر رو به صورت زنده پخش کرد. مصدق به مردم ایران خبر داد که اون یک کودتا را خنثی کرده که به دست شاه و عناصر خارجی طراحی شده بود. روزولت که کم‌کم داشت گزارش‌هایی از بعضی منابع ایرانی دریافت می‌کرد، تلاش کرد تا این قطعات پازل رو کنار هم بذاره تا دقیقا بفهمه چه اتفاقی افتاد که کودتا شکست خورد؟ حالا مصدق کنترل همه‌ کشور رو در اختیار داشت.روزولت چاره‌ای نداشت جز اینکه گزارش شکست عملیات رو به مقامات در واشنگتن «Washington» ارسال کنه. ولی اون این گزارش رو نه برای وزارت خارجه یا حتی کاخ‌سفید، بلکه برای سی آی ای «CIA» ارسال کرد. پیام خلاصه و سر راست بود. «عملیات آژاکس برای سرنگونی دولت ایران شکست خورده است.»سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا هم در جواب از روزولت خواست تا سریعا خاک ایران رو ترک کنه. چون هر لحظه ممکن بود جون این مامور به خطر بیفته؛ اما در حالی که رولرهای فرار از ایران رو دریافت می‌کرد، نقشه‌ جدیدی به ذهنش رسید. شاید هنوز هم شانسی برای کودتا در ایران وجود داشت. روزولت دستورات سیاه نادیده گرفت و با معدود منابع ایرانی که هنوز باهاش همکاری می‌کردند تماس گرفت. کودتای واقعی در ایران تازه قرار بود شروع شه.سلام. به پادکست رسوا خوش‌اومدید. من پوریا فیروز نژاد هستم و تو این پادکست تلاش می‌کنیم با بررسی داستان‌ها و اتفاقات مرموز و مناقشه‌برانگیز تاریخ، حقیقت ماجراها را کشف کنیم. این اپیزود چهاردهم از پادکست رسوا است که در آخرین هفته از آبان ۱۴۰۰ ضبط میشه. در اپیزود چهاردهم از پادکست رسوا می‌شنوید که چطور یک مامور سی آی ای به تنهایی سرنوشت ایران رو برای همیشه تغییر داد و باعث شد تک تک ما جایی که الان هستیم باشیم. https://virgool.io/rosvapodcast/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%DA%98%D8%A7%DA%A9%D8%B3-ryvb7ar16veh این دومین اپیزود از پرونده‌ آژاکس عملیاتی که به دست سازمان سیا در ایران انجام شد و باعث سرنگونی دولت ملی محمد مصدق در سال ۳۲ شد. هفته‌ گذشته اتفاقاتی رو بررسی کردیم که منجر به بروز بحران ملی شدن صنعت نفت در ایران شد و به دنبالش یک شخصیت ملی به اسم محمد مصدق به عنوان نخست‌وزیر انتخاب شد.گفتیم که با ملی شدن صنعت نفت، ملت ایران بعد از سال‌ها به خودشون افتخار کردن؛ ولی انگلیس کوتاه بیا نبود و تحریم‌هایی که علیه ایران صادر کرد، وضعیت زندگی مردم رو به فلاکت رسوند. در سال ۳۲ شاه با استفاده از حمایت بخشی از عامه‌ مردم که به طور سنتی برای شاه احترام قائل بودند، احساسات عمومی را علیه مصدق تحریک کرد. حالا این هفته این موضوع رو بررسی می‌کنیم که کودتا توسط خود شاه و حامیانش انجام نشد. در عوض مهم‌ترین عامل کودتای ۲۸ مرداد رو باید یک مامور سی آی ای دونست.کرمیت روزولت با استفاده از انواع و اقسام روش‌ها مثل باج دادن، تهدید و خشونت، دولت ایران را سرنگون کرد. خب. بریم سراغ اپیزود.بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ شاه ایران با استقبال بخشی از مردم به کشورش برگشت. اون اعلام کرد که دوران رژیم مصدق به پایان رسیده. چون مصدق محبت و وفاداری به ایران رو از دست داده. اما بر اساس گفته‌ استیون کینزر «Stephen Kinzer» روزنامه‌نگار نیویورک تایمز «New York Times» بزرگ‌ترین اشتباه مصدق، در افتادن با دولت انگلیس بود. این نکته رو هم بگم که آقای استیون کینزر، یکی از روزنامه‌نگاران آمریکایی قدیمی و نویسنده‌ کتاب «همه مردان شاه» که منبع اصلی ما برای ساخت پرونده‌ آژاکس هم بوده.کینزر تو این کتاب که سال ۲۰۰۳ به چاپ رسید، این فکت «fact» رو مطرح می‌کنه که ملی شدن صنعت نفت عامل اصلی بروز کودتا علیه دموکراسی ایران بود. ظاهرا این عملیات به دست سیا انجام شد؛ ولی دخالت آمریکا تو این موضوع خیلی عجیبه. اگه اپیزود قبل رو گوش داده باشید، گفتیم که آمریکا در زمان ملی شدن صنعت نفت با صدور یک بیانیه از حق ایران دفاع کرد و اونو به رسمیت شناخت. پس چرا فقط باید چند ماه بعد تو ایران دست به کودتا بزنه؟ به هر حال یه جوری آمریکا که تقریبا با مصدق همراه بود، به دشمن مصدق تبدیل شد.چندتا تئوری و نظریه در مورد علت تغییر رویکرد آمریکا بر ضد مصدق وجود داره که اونا رو اینجا بررسی می‌کنیم. اما قبلش بهتره بدونید که سازمان سیا همین چند سال پیش با انتشار بعضی از اسناد، به کودتا در ایران اذعان کرد؛ ولی ام آی سیکس «MI6» که همون سرویس جاسوسی انگلیسه، هنوز منکر دست داشتن در کودتاست. اولین تئوری رو هم از همین انگلیس شروع می‌کنیم.یکی از روایت‌های مهم درباره‌ اینکه چرا آمریکا ضد مصدق عملکرد کرد؟ اینه که انگلیسی‌ها انقدر رفتن کاخ سفید و اومدن تا بالاخره متحد آمریکایی را قانع کردند که حکومت مصدق رو سرنگون کنه.تو روزای اول بحران نفت ایران آمریکا تصمیم گرفت تا با مصدق و دولتش همراهی کنه. روزنامه‌های آمریکایی از سخنرانی‌ها و اشتیاق نخست‌وزیر ایران برای دفاع از حق مردمش تمجید می‌کردن. مجله‌ تایم «TIME» مصدق را مرد سال لقب داد. واقعیت این بود که تو اون زمان انگلیس تنها مونده بود و این موضوع حسابی اونا رو عصبانی کرده بود. کار به جایی رسید که مقامات ارتش انگلیس، تو همین زمان پلن حمله به ایران رو چیدن و قصد داشتند با زور، منابع نفت ایران را تصاحب کنن.اونا این موضوع رو با نزدیک‌ترین متحدشون یعنی آمریکا در میون گذاشتن. هری ترومن «Harry Truman» که اون زمان رییس جمهور آمریکا بود، از شنیدن اینکه انگلیس واقعا داره گزینه‌ نظامی رو بررسی می‌کنه به شدت نگران شد. اون سریعا با اعضای شورای امنیت ملی آمریکا جلسه گذاشت تا موضوع نفت ایران رو که داشت به یک بحران بین‌المللی تبدیل می‌شد بررسی کنه. مشاورهای تومن بهش هشدار دادند که حمله به ایران می‌تونه پیامدهای فاجعه‌باری داشته باشه. اونا تقریبا مطمئن بودند که اگر به ایران حمله بشه، مصدق از شوروی درخواست کمک می‌کنه. توده‌ای‌ها ایران هم که مستقیما با مسکو «Moscow» در تماس بودند، همین الانشم دور و بر دولت رو گرفته بودن و مصدق فقط به یه حول کوچیک نیاز داشت تا به سمت شوروی بره.نکته‌ دیگه این بود که تو اون روزا آمریکا خودش درگیر جنگ دو کره بود و همین باعث می‌شد که ترومن به هیچ وجه نخواد یه کشور دیگه به صحنه‌ جنگ آمریکا و غرب با شوروی تبدیل شه. پس رییس جمهور آمریکا به وزارت خارجه‌اش دستور داد که مخالفت صریح آمریکا با حمله‌ای علیه ایران رو به انگلیس اعلام کنه. نتیجه و سیاست اصلی آمریکا این شد که هر طور که شده بحران نفت در ایران باید به صورت مسالمت آمیز حل بشه. حتی اگه انگلیس منبع دست اول تامین نفت رو از دست بده.ترومن چند نفر رو مامور کرد تا برن به قولی بین ایران و انگلیس میانجی‌گری کنن. پس برنامه‌ نظامی انگلیس لغو شد و مقامات انگلیسی هم با مذاکره کننده‌های آمریکایی همکاری کردند؛ اما وینستون چرچیل «Winston Churchill» نخست وزیر انگلیس که قرار نبود هر چی ترومن میگه بگه چشم. چرچیل برخلاف ترومن فکر نمی‌کرد که فقط یک حمله‌ نظامی می‌تونه ایران رو به متحد شوروی تبدیل کنه؛ بلکه اون فکر می‌کرد که ایران الانشم به خاطر وجود مصدق در حال نزدیک شدن به شوروی است.کینزر تو کتابش مدعی میشه که چرچیل در خفا مصدق رو یک پیرمرد دیوانه می‌دونست که کمر بسته به نابودی کشورش و می‌خواد ایران رو دو دستی تقدیم استالین «Stalin» کنه. تقریبا دیگه انگلیس متقاعد شده بود که هر طور که شده نخست وزیر ایران باید تغییر کنه. سرویس جاسوسی بریتانیا اومد و یکی از اون حقه‌های کلاسیک انگلیسی رو پیاده کرد. اونا با منتقدان سیاسی مصدق، رهبران مذهبی و بعضی از لات و لوت‌های تهران ارتباط گرفتن. سرویس جاسوسی انگلیس، به این افراد گفت که چرچیل آمادگی داره تا بودجه لازم برای انجام کودتا علیه مصدق را تامین کنه.ولی اینجا رو گوش کنید. برنامه این بود که اگه کودتا به نتیجه برسه، همه این افراد منتقد هم از نظر سیاسی و هم از نظر مالی امتیازات خوبی رو از دولت فخیمه انگلیس دریافت کنن؛ اما در آبان ماه ۱۳۳۱ مصدق از این توطئه بو برد و در نتیجه سفارت انگلیس در تهران رو تعطیل کرد و کارکنان سفارت رو از ایران اخراج کرد.تا انتهای سال ۳۱ چرچیل حتی یک منبع اطلاعاتی تو ایران هم نداشت. دوباره ام‌ آی‌ سیکس برای کمک به سمت آمریکا رفت. اونا از آمریکا خواست تا از پرسنل اطلاعاتی خودشون برای انجام کودتا در ایران استفاده کنند؛ ولی دولت ترومن دوباره این درخواست را رد کرد. اما انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، خیلی زود قرار بود همه چیز رو تغییر بده.بعد از ترومن، آیزنهاور «Eisenhower» روی کار اومد که خیلی مواضع خصمانه‌تری علیه شوروی و کمونیست‌ها داشت. چرچیل امیدوار شده بود که این دولت جدید در آمریکا، به دخالت تو ایران رضایت میده. اگه انگلیس بتونه ایران رو به نگرانی اصلی آیزنهاور تبدیل کنه. دو هفته بعد از انتخابات آمریکا، چرچیل یک هیئت دیپلماتیک به واشنگتن فرستاد تا با آلن دولس «Allen Dulles» که به زودی قرار بود ریاست سیاه بر عهده بگیره، دیدار کنه. انگلیسی‌ها تو جلسه‌ای که با آندرس برگزار کردند، مصدق را یک رهبر ضعیف معرفی کردند که در صورت کودتای احتمالی حزب توده، نمی‌تونه اونا رو مهار کنه و ایران رسما در چنگال کمونیست‌ها گرفتار میشه.با اینکه آلن دولس خیلی زود متقاعد شد؛ اما رییس جمهور منتخب به این سادگی‌ها راضی به انجام کودتا در ایران نمی‌شد. آیزنهاور هم درست مثل ترومن تمایلی نداشت تا در امور سیاسی ایران دخالتی کنه. در دی ماه ۱۳۳۱ آیزنهاور با چرچیل تو نیویورک ملاقات کرد و می‌دونید آیزنهاور جواب تلاش‌های چرچیل برای ورود به آمریکا در ایران رو چی داد؟ آیزنهاور تو این ملاقات با صراحت به چرچیل فهموند که فکر می‌کنه انگلیس تنها کاری که تو این سال‌ها کرده زورگویی به یک کشور ضعیف‌تر مثل ایران بوده و اصلا تمایلی نداره که پای کشورش به این ماجرا باز شه.اما تو همون روزا، وضعیت ایران داشت به خشونت کشیده می‌شد. تا جایی که در ۹ اسفند ماه ۱۳۳۱ یک دسته از اراذل تهران، به خانه‌ مصدق حمله کردن. این دسته از لات و لوت‌ها رو یکی از اراذل‌های به نام تهران به اسم «شعبان بی‌مخ» هدایت می‌کرد. اونا طوری به خونه‌ مصدق حمله کردند که نخست وزیر ایران مجبور شد با همون پیژامه‌ای که داشت از دیوار پشتی بالا بره و فرار کنه. در حالی که این لات و لوت‌ها شعار حمایت از شاه سر می‌دادند، اما واقعیت این بود که پول خوبی از دشمنان سیاسی مصدق دریافت کرده بودن.این شوک باعث شد مصدق تحریک بشه و کلی از منتقدان و دشمنان سیاسی خودش رو دستگیر و زندانی کنه. حرکتی که باعث عصبانیت بخش‌هایی از مردم شد؛ اما این تحولات کم‌کم باعث شد آمریکایی‌ها از خودشون بپرسن که نکنه این انگلیسی‌ها راست می‌گفتند و مصدق مرد ضعیفیه که حمایت سیاسیش رو از دست داده و ممکنه سرنگون شه؟کینزر میگه که آیزنهاور برای اولین بار نظرش در مورد دخالت نکردن در تغییر رژیم ایران رو توی جلسه‌ شورای امنیت ملی تغییر داد که در ۱۳ اسفند ۱۳۳۱ برگزار شد. تا قبل از این جلسه، اون هیچ تمایلی به دخالت در ایران نداشت؛ ولی بعد از این نظرش رفته رفته تغییر کرد. تصویر سیاهی از ایران تحت رهبری مصدق رو به آیزنهاور نشون دادن. اونا تقریبا مطمئن بودند که ایران تو مسیر تبدیل شدن به یک دیکتاتوری قرار گرفته. تازه این مشکل اصلی نبود. اونا می‌گفتن که تا وقتی نخست‌وزیر تو راس قدرت باشه، شرایط ایران نسبتا با ثبات می‌مونه؛ ولی اگه اون سرنگون بشه یا روزی بمیره، توده‌ای‌ها با کمک شوروی کنترل ایران رو به دست می‌گیرند.در این صورت کشورهای دیگه تو خاورمیانه هم به سمت کمونیستی شدن حرکت می‌کردن و این میتونه در نهایت باعث شد تا بیشتر از شصت درصد منابع نفت جهان در اختیار شوروی قرار بگیره. این می‌تونست بی برو برگرد شوروی رو در جنگ سرد با آمریکا پیروز کنه. آیزنهاور بعد از این جلسه، تقریبا به این نتیجه رسیده بود که یا خودش باید برنامه‌ سرنگون کردن مصدق رو اجرا کنه یا اینکه دیر یا زود شوروی این کار می‌کنه.در نهایت هم به این نتیجه رسید که آمریکا باید قبل از دیر شدن دست به کار شه. ظرف دو هفته عملیات آژاکس برای برکناری محمد مصدق نهایی‌ شد. دولت آیزنهاور یک میلیون دلار و تو اون زمان به پایگاه سیا تو تهران داد. این مبلغ امروز حدود ده میلیون دلار میشه. از این پول باید برای سرنگونی مصدق استفاده می‌شد. یادتون نره که درسته الان خیلی چیزا رو در مورد کودتای ۳۲ می‌دونیم، اما از اول اینطور نبوده. در واقع بیشتر از پنجاه سال، سیا و ام‌آی سایکس هرگونه دخالت و سرنگونی دولت مصدق رو رد می‌کردن.اما بالاخره این جریان توی مارس ۲۰۰۰ تغییر کرد. زمانی که خانم مادلین آلبرایت «Madeleine Albright» وزیر خارجه آمریکا، به نقش کشورش تو کودتای ۳۲ اعتراف کرد. ایشون تو سخنرانی که در شورای ایرانیان آمریکا داشت، تاکید کرد که آمریکا نقش چشمگیری در کودتای ۱۹۵۳ ایفا کرده. آلبرایت اینم گفت که دولت آیزنهاور تو اون زمان تلقیش این بود که این اقدام توجیه‌پذیره؛ ولی این عملیات باعث شد تا رابطه‌ ایران و آمریکا دیگه هرگز مثل قبلش نشه.این البته آخرین باری نبود که مقامات آمریکایی از نقش این کشور در سرنگونی مصدق صحبت می‌کردن. شاید مهم‌ترین کسی که پرده از کودتای آمریکایی در ایران برداشت، باراک اوباما «Barack Obama» رییس جمهور وقت آمریکا بود. اون تو سال ۲۰۰۹ و تو جریان یک سخنرانی در مصر به این موضوع پرداخت. این اولین بار بود که یک رئیس جمهور آمریکا به این موضوع اعتراف می‌کرد. البته اوباما هم چیزی در مورد جزییات این عملیات نگفت.تو سال ۲۰۱۳ یه موسسه‌ تحقیقاتی به اسم «آرشیو امنیت ملی» از سی آی ای درخواست کرد تا اسناد مربوط به کودتای سال ۳۲ رو در اختیارشون بذاره. پس از کلی تلاش، در نهایت این اسناد به دست کارشناسان رسید. درست شصت سال بعد از کودتا، سیا چندین صفحه از اسناد عملیات آژاکس رو منتشر کرد. تو این اسناد به طور واضح نوشته شده بود که کودتای نظامی سال ۳۲ در ایران مستقیما تحت هدایت سیا و در راستای سیاست خارجی آمریکا انجام شده. پس با توجه به همه‌ این شواهد و اعترافات، تقریبا امروز مسجل شده که این انگلیس بود که انقدر تلاش کرد و تلاش کرد تا آمریکا برای انجام کودتا در ایران قانع بشه.درسته که عملیات آژاکس با موفقیت انجام شد، ولی اتفاقاتی که در مرداد ۳۲ رخ دادن، طبق برنامه‌ اصلی سیا پیش نرفته‌ بود. میشه گفت که آمریکا وقتی تصمیم به دخالت در ایران گرفت، متوجه نبود که این اقدام می‌تونه چه پیامدهای فاجعه‌باری رو در روابط با ایران داشته باشه. اثری که بعد از چند دهه هنوز هم وجود داره. یک فرد یک مامور سیا به تنهایی، قرار بود سرنوشت یک ملت رو برای همیشه تغییر بده.در سال ۳۲ یک مامور سیا به اسم روزولت تقریبا به عنوان نماینده‌ مختار سازمان سیا در ایران انتخاب شده بود تا هر کاری که لازمه رو انجام بده تا دولت مصدق رو سرنگون کنه. در حالی که در ساعات اولیه صبح ۲۶ مرداد به نظر می‌رسید طرح کودتا در ایران شکست‌ خورده، یه جوری، چهار روز بعد نخست‌وزیر ایران در زندان بود و شاه تنها حاکم بلامنازع ایران.روایت غالب در مورد کودتای سیا اینه که این یه طرح بود که در عالی‌ترین سطح مقامات آمریکا به تصویب رسید و در ایران انجام شد. تقریبا از باراک اوباما تا تک تک ماها این روایت رو می‌دونیم و البته درستم هست. ولی روایت دوم اینه که بعد از اینکه گارد جاویدان که رفته بود به خونه‌ مصدق تا اون بازداشت کنه، توسط ارتشی‌های وفادار به مصدق بازداشت و خنثی شدن، شاه فرار کرد مصدق اعلام پیروزی کرد و مقامات سیاه هم از کرمیت روزولت که مامورشون در ایران بود، خواستند تا بی‌خیال کودتا بشه و هرچه سریعتر خاک ایران رو ترک کنه؛ اما اینجوری که به نظر میاد بعدش روزولت از این فرمان سرپیچی می‌کنه و دست به اقداماتی می‌زنه که در نهایت کودتا رو پیروز می‌کنه و سرنوشت ایران رو برای همیشه تغییر میده.حالا بریم ببینیم این کرمیت روزولت کی بود و چطور تونسته بود به حدی در سیا رشد کنه که تا این حد از اختیارات داشته‌ باشه؟ در سال ۱۳۳۲ کرمیت روزولت، تقریبا تک خال جاسوس‌های سی‌ آی‌ ای بود. اون نوه‌ تو تئودور روزولت «Theodore Roosevelt» معروف رئیس جمهور اسبق آمریکا بود. ایشون درست مثل پدربزرگش حس ماجراجویی بالایی داشت و از طرف دیگه به خوبی خاورمیانه رو می‌شناخت. پس طبیعی بود که به اولین و تنها گزینه‌ سیا برای اجرای عملیات آژاکس تبدیل شه. وقتی که حکم این ماموریت رو بهش دادن، کرمیت تو پوست خودش نمی‌گنجید.به هر حال این ماموریت بزرگی بود. اونم درست در جایی که اون رو مثل کف دستش می‌شناخت. سریعا سوار هواپیما شد و به بیروت رفت. از اونجا و از طریق بیابان‌های سوریه و عراق، خیلی بی سر و صدا تو ۲۸ تیرماه ۳۲ یعنی دقیقا یک ماه قبل از کودتا وارد ایران شد. در ایران اما عنان کار از دست دولت در رفته بود و حتی چند تا از اعضای پارلمان هم در اعتراض به مصدق استعفا کرده بودن.مصدق با برگزاری یک رفراندم که با کلی جنجال در مورد تقلب برگزار شد، تونست پارلمان را منحل کند و با استفاده از بند قانونی شرایط اضطراری، کنترل کامل کشور رو در اختیار بگیره. تو این زمان دیگه مصدق کم‌کم داشت در مسیر دیکتاتوری قدم برمی‌داشت. ایران دقیقا مثل انباری از کاه بود و روزولت هم داشت لحظه‌ شماری می‌کرد تا کسی باشه که کبریت رو  روشن می‌کنه. اون اسمش رو به جیمز لاکریج «James Lockridge» تغییر داد و یک ویلا تو تهران اجاره کرد.خیلی زود ملاقات‌هایی با عناصر سیا و ام‌ آی‌ سیکس در ایران برگزار کرد و افراد جدیدی هم به استخدام درآورد. برای انجام عملیات آژاکس نیاز به کارهای خیلی پیچیده‌ای نبود و شرایط ایران جوری بود که فقط به یه حول کوچیک نیاز داشت تا بره به ته دره. عملیات چهار رکن اساسی داشت.اول اینکه روزولت باید یه سری شورش و ناآرامی تو کف خیابونای تهران راه می انداخت. اون برنامه داشت با رسانه‌ها و روزنامه‌ها، رقبای سیاسی مصدق و بعضی از روحانیون مذاکره کنه و حتی بهشون پول بده که تا می‌تونن مصدق را تضعیف کنن.دوم اینکه روزولت قرار بود از افسران ارتش شاهنشاهی استفاده کنه تا مصدق رو بازداشت و حکومتش رو غیرقانونی اعلام کنه.سوم لات و لوتایی که حسابی جیبشون پر شده بود هم باید به خیابونا میومدن و نهادهای دولتی ژاندارمری‌ها و رادیو تصرف می‌کردن.و در نهایت یک نخست وزیر جدید، باید از غیب ظاهر می‌شد و با استفاده از شرایط نابسامان کشور اعلام نخست وزیری می‌کرد. این فرد البته یک ژنرال ارتش بود که به دست سیا و ام‌آی سیکس انتخاب شده بود.انگلیسی‌ها از سال ۱۳۳۱ و بیشتر از یک سال قبل از کودتا این ژنرال را هدایت می‌کردند که البته از قبل یکی از منتقدان اصلی مصدق هم بود؛ سرلشکر فضل‌الله زاهدی. اما این سیا بود که تو روزهای قبل از کودتا با زاهدی تماس گرفت و در مورد حضورش تو برنامه‌ کودتا بهش اطلاع داد. مقامات سیا زاهدی رو شیر فهم کردن که اون از این به بعد باید با آمریکایی‌ها کار کنه، نه انگلیسیا. ظاهری هم موافقت کرد و حدود صد هزار دلار یعنی به امروز یک میلیون دلار دریافت کرد تا وفاداری هر کس که لازم بود بخره.از اینجا به بعد، نقشه‌ روزولت به این سادگی نبود و قضیه پیچیده‌تر از این حرفا بود. اون برنامه داشت تا یک کمپین بزرگ روانی رو علیه مصدق راه بندازه. بنابراین سیا از همه‌ روابط سیاسی و پولاش استفاده کرد تا تقریبا همه‌ روزنامه‌های ایران رو به کنترل دربیاره. مقالاتی که توی این روزنامه‌ها نوشته می‌شدند، به مصدق لقب‌هایی مثل کمونیسم «Communism» و متعصب می‌دادن. این جریان باعث شد تا محبوبیت مصدق روز به روز بین کارگرا و مخصوصا طبقه‌ متوسط کمتر بشه.بعد روزولت با استفاده از لات و لوت‌هایی مثل شبانی تلاش کرد تا خیابونای ایران رو به میدون جنگ تبدیل کنه. شعبان بی‌مخ، کلی از لات و لوت‌ها و اراذل تهران رو به کف خیابونا ریخت تا مردم رو بزنن و اموال عمومی رو از بین ببرن. دیگه از اوایل مرداد ۳۲ مصدق هم تنها و منزوی شده بود و هم محبوبیتش رو از دست داده بود. حالا تنها چیزی که سیا لازم داشت، یه توجیه دهن پرکن بود تا کنار گذاشتن مصدق به اصطلاح کاملا قانونی باشه.حالا که مصدق پارلمان را منحل کرده بود، سیا به این نتیجه رسید که فقط و فقط شاهه که می‌تونه مصدق رو کنار بزنه. ولی شاه چندان هم با برنامه‌های روزولت همراه نبود. در واقع شاه هر کدوم از مامورای سیا که بهش نزدیک می‌شدند رو پس می‌زد. شاه نه تنها مطمئن بود که کودتا علیه مصدق شکست می‌خوره؛ بلکه به شدت می‌ترسید که مصدق این کارو علیه شاه و حتی خونوادش تلافی کنه.برنامه‌ روزولت یک سد محکم برخورد بود. تا شاه موافقت نمی‌کرد که فرمان خلع مصدق از قدرت رو صادر کنه، هیچ کاری نمیشه انجام داد. پس روزولت دوباره دست به جیب شد و کلی به مشاورای شاه رشوه داد تا اونا رو وارد عملیات کودتا کنه. این افراد هم انقدر در گوش شاه خوندن و خوندن که شاه هم در نهایت موافقت کرد تا حکم سلطنتی خلع مصدق رو ابلاغ کنه؛ البته با یک شرط. شاه می‌خواست شخصا با کرمیت روزولت دیدار کنه.در اواسط مرداد ۳۲ کرمیت این پیشنهاد را قبول کرد. شاه ماشین به ویلای روزولت فرستاد تا اون رو به کاخ بیارن. هیچ کس نمی‌دونست که شاه ایران قراره با یک آمریکایی و البته مامور سیا دیدار کنه.زمانی که روزولت به کاخ شاه رسید، تلاش کرد تا طرح عملیات آژاکس رو برای شاه توضیح بده و تاکید کرد که حمایت کامل دولت‌های آمریکا و انگلیس رو داره. برای اثبات این حرف، وینستون چرچیل ترتیبی داده بود که رادیو بی‌بی‌سی فارسی، شب بعد کدی رو اعلام کنه. به جای اینکه طبق روال معمول برنامه با این جمله که «ساعت دوازده نیمه‌شبه» تموم بشه، قرار بود توی اون شب اعلام بشه که «ساعت دقیقا دوازده نیمه‌ شبه».این تغییر خیلی جزیی تقریبا در اون زمان توجه هیچ‌کس رو به خودش جلب نمی‌کرد به جز شاه. روزولت ولی باز هم نشونه‌های تردید رو تو حرف‌های شاه در مورد عملیات حس می‌کرد.پس به شاه گفت که اگر در این عملیات شرکت نکنه، عملیات جدیدی بدون حضور اون طراحی میشه. شاه حالا یا باید با سیا همکاری می‌کرد یا در برابرش می‌ایستاد طبیعتا شاه نمی‌تونست در برابر سی آی ای حرفی برای گفتن داشته باشه. پس قبول کرد تا در این عملیات همکاری کنه. چند روز قبل از ۲۸ مرداد، شاه دو فرمان سلطنتی رو نوشت. اولین مصدق رو خلق می‌کرد و دومی هم ژنرال زاهدی را به عنوان نخست‌وزیر جدید انتخاب می‌کرد. این پیام‌ها قرار شد به دست گارد جاویدان شاهنشاهی که فرماندشون سرهنگ نصیری بود، به مصدق ابلاغ شن.بعد از ماه‌ها نقشه کشیدن و خرج صدها هزار دلار، بالاخره عملیات در شب ۲۴ آگوست شروع شد. حالا که دیگه عملیات شروع شده بود، روزولت هیچ کاری جز ثبت کردن در سفارت آمریکا نمی‌تونست انجام بده؛ ولی همونطور که در اپیزود اول گفتیم، یک جاسوس درباره‌ کودتا به مصدق خبر داده بود. سرهنگ نصیری و افرادش بازداشت شدند و شاه هم از ایران فرار کرد. روزولت ماتش زده بود و شاهد این بود که همه‌ نقشه‌های این چند هفته‌ش داره نقش بر آب میشه. خیلی از افرادی که با روزولت کار کرده بودند هم توسط مصدق بازداشت و زندانی شدن یا خودشون رو مخفی‌کردن.از طرف دیگه حالا این حامیان مصدق بودند که به کف خیابون‌ها اومدن و از مصدق اعلام پشتیبانی می‌کردن. به دنبال این افتضاحی که به بار اومده بود، سیا یک پیام کوتاه رو برای روزولت ارسال کرد. پیام به روزولت دستور می‌داد تا هرچه سریع‌تر خاک ایران را ترک کنه. حالا از اینجا داستان رو با دقت گوش کنید که متوجه بشید چرا میگم که در نهایت، این فقط یک مامور سیا بود که باعث شد کودتا پیروز شه و سرنوشت ملت ایران تغییر پیدا کنه؟در حالی که سیاستمداران آمریکایی دیگه پذیرفته بودند که کودتا شکست خورده، روزولت اما دست بردار نبود و یه بار دیگه هم نشست تا شرایط رو بررسی کنه. با خودش گفت مصدق عامل اصلی کودتا رو شاه معرفی کرده. از این مهم‌تر اون حالا فکر می‌کنه که چون شاه از ایران رفته، پس خطر هم برطرف شده. پس مصدق اصلا به ذهنش هم خطور نکرده که سیا پشت این قضیه است و اینکه کرمیت روزولت اصلا وجود خارجی داره. حالا که نخست‌وزیر خیالش از پیروزی راحت شده بود، بهترین زمان برای یه ضربه‌ کاری بود.روزولت سریعا به سمت آپارتمانی که زاهدی در اون مخفی شده بود حرکت کرد. وقتی با زاهدی رو در رو شد ازش پرسید که آیا می‌خواد دوباره تلاش کنه تا مصدق کنار بزنه؟ زاهدی هم قبول کرد. حالا دوباره عملیات آژاکس فعال شده بود. اما این بار نه سیا و نه کاخ سفید، بلکه خود روزولت کنترل کامل عملیات رو در اختیار داشت. روزولت زاهدی سریعا به یه خونه‌ من دیگه انتقال داد و ازش خواست تا با افراد وفادار در ارتش تماس بگیره و بهشون بگه به زودی برای تصرف تهران آماده باشن.بعد روزولت به سفارت برگشت. او معتقد بود که تنها راه سرنگونی مصدق خود مردم ایران هستن. اونا باید سازماندهی می‌شدند و با اومدن به خیابونا هرج و مرج درست می‌کردن. روزولت با هر زحمتی بود تونست یه دستگاه چاپ و به داخل سفارت ببره و شروع کرد به کپی گرفتن صدها نسخه از دو فرمان سلطنتی که هنوز در اختیار داشت. صبح روز بعد این کاغذا برای همه‌ روزنامه‌ها، بعضی از سیاست مدارا، نماینده‌های پارلمان و روحانیون ارسال شده بود.با پخش شدن این دو حکم شاه، کم‌کم فضا داشت علیه مصدق می‌شد. مردم دیگه داشتن شک می‌کردن که اصلا کودتایی انجام شده باشه. زمزمه‌های نافرمانی مصدق از حکم مستقیم شاه بیشتر و بیشتر می‌شد. بعد دوباره دسته‌ای از لات و لوت‌ها وارد خیابونا شدن. اونا همه جا رو تخریب می‌کردن و شعار حمایت از مصدق سر می‌دادن. این موضوع باعث خشم بیشتر مردم از مصدق و حامیاش شد. البته که این اراذل هم به دست روزولت اجیر شده بودند و اصلا ارتباطی با نخست وزیر نداشتن.بعد از چند ساعت روزولت دوباره به گروهی از افراد پول داد تا برن و از شاه حمایت کنند و اینطوری و به سمت حمایت از شاه تغییر بدن. اما روزولت باز هم نگرانی دیگه‌ای داشت. اینکه ژاندارمری‌ها که تحت فرمان مصدق بودند، این هرج و مرج‌ها را سرکوب کنن. پس باید از تاکتیک جدیدی استفاده می‌کرد. این جایی بود که پای سفیر آمریکا در ایران به ماجرا باز شد و قبول کرد به روزولت کمک کنه.روزولت اینو خوب می‌دونست که مصدق با همه‌ شلوغ کاری‌هاش در نهایت یک سیاست‌مدار با اصول و متواضع به شمار میاد. این همون جایی بود که روزولت تصمیم گرفت ضربه‌ نهایی رو به مصدق و دولتش وارد کنه. ایشون از سفیر آمریکا خواست تا با مصدق دیدار کنه و بهش بگه که شهروندان آمریکایی دارن به دست حامیان مصدق مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرند.  سفیر آمریکا هم همین کارو کرد. اون رفت پیش مصدق و بهش گفت که شهروندای کشورش به شدت در خطرند و اون نگران و هموطنا؛ ولی این فقط یک تله بود و مصدق هم اتفاقا تو همین تله افتاد.مصدق نگران این بود که این موضوع در عرصه‌ بین المللی وجهه بسیار بدی از دولت ایران نشون میده. پس سریعا به پلیس گفت که همه‌ تظاهرات رو سرکوب کنه و به حامیانش هم گفت که به خونه‌هاشون برگردن. این حرکت جواب داد و مصدق خبر نداشت که با این کار تقریبا تیر خلاص رو به دولتش زده‌ بود.روز چهارشنبه ۲۸ مرداد ۳۲ حالا فقط حامی‌های شاه تو خیابونا بودن. اونا فریاد می‌زدند «مرگ بر مصدق و جاوید شاه». این افراد به همه‌ روزنامه‌های طرفدار مصدق نهادهای دولتی و کلانتری‌های اصلی حمله و اونا رو تصرف کردن. حالا زمان اون رسیده بود تا تیمسار زاهدی وارد ماجرا بشه. اون با نیروهاش در ارتش تماس گرفت و از اون‌ها خواست تا سرباز و تانک‌ها رو به خیابونای تهران بفرستن.از اینجا به بعد داستان رو دیگه احتمالا می‌دونید. خونه‌ مصدق محاصره و بعد از مدتی نخست‌وزیر ایران بازداشت شد. شاه هم با استقبال حامیاش پیروزمندانه وارد ایران شد. حالا عملیات آژاکس پیروز شده بود. در سال ۲۰۱۳ و با انتشار اسناد سیا در مورد عملیات آژاکس، مشخص شد که روزولت نقش کلیدی در پیروزی این عملیات ایفا کرده و در واقع اصلی‌ترین عامل سرنگونی دولت مصدق بوده. کودتایی که برای همیشه سرنوشت کشورمون رو تغییر داد و بذر انقلابی رو کاشت که در سال ۵۷ رخ داد.اینجا اپیزود چهاردهم از پادکست رسوا و قسمت نهایی پرونده‌ آژاکس به انتها می‌رسه. ممنون از شما که باز هم تا انتهای این اپیزود با ما همراه بودید و مثل همیشه از پادکست خودتون حمایت می‌کنید. به امید روزی که سرزمینمون برای همیشه از شر هر گونه زورگویی داخلی و خارجی خلاص بشه.بقیه قسمت‌های پادکست رسوا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%DA%98%D8%A7%DA%A9%D8%B3-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-id4562984-id443938423?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA%20%D8%A2%DA%98%D8%A7%DA%A9%D8%B3-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رسوا</category>
                <author>پادکست رسوا | Rosva</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 13:26:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سیزدهم؛ عملیات آژاکس (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/rosvapodcast/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%DA%98%D8%A7%DA%A9%D8%B3-ryvb7ar16veh</link>
                <description>نیمه شب ۱۵ آگوست ۱۹۵۳ یک سرهنگ جوان ایرانی و نماینده‌ گارد جاویدان شاهنشاهی، همراه با سربازاش تو خیابونای تهران حرکت می‌کرد و مقصدش منزل نخست وزیر وقت «محمد مصدق» بود. این سرهنگ جوون یه حکم سلطنتی در دست داشت که در اون ادعا شده بود نخست وزیر با سوء استفاده از قدرتش به مردم ایران خیانت‌ کرده. شاه در این حکم فرمان داده بود تا مصدق از قدرت کناره‌گیری کنه و سریعا خودش رو تسلیم کنه. ولی موضوع این بود که قدرت مصدق به حدی در اون زمان بالا بود که شاه فقط در ارتش می‌تونست به نیروهای گارد جاویدان اعتماد کنه تا عملیات بازداشت محمد مصدق رو انجام بدن.کودتایی در حال رقم خوردن بود. سرهنگ و نیروهاش به خونه‌ مصدق رسیدند و در برابر درب اصلی آرایش گرفتند؛ اما قبل از اینکه سرهنگ با نخست‌وزیر روبرو شه و حکم خلع قدرتش رو براش بخونه، ده‌ها افسر و سرباز ارتشی وفادار به نخست وزیر، از گوشه و کنار ظاهر شدن و تو یه چشم بهم زدن سرهنگ و گارد جاویدان را محاصره و بازداشت کردن. بعد از اینکه این خبر منتشر شد، شاه سریعا از ایران فرار کرد. محمد مصدق هم سرخوش از این اتفاق اعلام پیروزی کرد. کودتا علیه نخست وزیر در نطفه خفه شده بود. اما فقط چند روز بعد خیل جمعیت ایرانی‌ها به کف خیابون اومدن و حمایت خودشون رو از شاه اعلام کردن.ده‌ها تانک به سمت خونه‌ مصدق راه افتاده بودن. حالا این نخست‌وزیر ایران بود که بازداشت‌ شد. در حالی که با بازگشت شاه به کشور، صدها نفر از مردم به استقبالش رفتن. شاه از فرصت استفاده کرد و گفت که این عشق مردم بود که باعث شد مصدق برکنار شه و خودش به کشور برگرده. اما خیلی از همان ساعات اول متوجه موضوعات دیگه‌ای هم شده بودن. فیت شاه تو این تک و پاتک به خاطر عشق مردم نبود؛ بلکه شاه به جای تشکر از مردم باید از آژانس اطلاعات مرکزی آمریکا، یا همون سی آی ای «CIA» تشکر می‌کرد.سلام به پادکست رسوا خوش اومدید. جایی که تلاش می‌کنیم با بررسی داستان‌ها و اتفاقات مرموز مناقشه‌برانگیز تاریخ، حقیقت ماجراها را کشف کنیم. این اپیزود سیزدهم از پادکست رسوا که در هفته‌ سوم آبان ۱۴۰۰ ضبط میشه. همین ابتدا لازمه دو تا نکته رو بهتون بگم. اول اینکه تشکر می‌کنم از همه‌ لطف و محبتی که شما دوستای عزیزم به من دارید و برای ادامه‌ کار بهم انرژی میدید.نکته‌ بعدی اینه که اپیزودهای اول و دوم پادکست رسوا که به رسوایی ایران کنترا «Iran Contra» پرداخته بودیم، قرار بود سه قسمتی باشه؛ اما بنا به دلایلی مجبور شدم این پرونده رو نیمه تمام رها کنم و به خاطر این موضوع عذرخواهی می‌کنم. امیدوارم کیفیت نه چندان مناسب اجرا تو اپیزودهای اول رو بر من ببخشید و بذارید پای اینکه بی‌تجربه‌تر از الان بودم؛ ولی به دلیل علاقه‌ای که دوستان در کامنت‌ها و پیام‌هایی که ارسال کردن نسبت به موضوعات مربوط به ایران نشون دادن، تصمیم گرفتیم تا یه پرونده‌ مهم دیگر از تاریخ ایران رو تو دو اپیزود براتون ورق بزنیم.این اولین اپیزود از پرونده‌ دو قسمتی عملیات آژاکس یا همون کودتای ۲۸ مرداده که به برکناری محمد مصدق نخست وزیر ملی ایران منجر شد. در عملیات آژاکس، یه نخست وزیر مردمی برداشته‌ شد و به جاش یه شاه متمایل به غرب نصب شد. این عملیات شامل باج دادن به مقامات وقت ایران، تظاهرات کنندگان و خیلی از کارهای عجیب دیگه بود. بعضیا میگن که مدل عملیاتی آژاکس یا همون کودتای ۲۸ مرداد به یه روش استاندارد برای سی آی ای در دهه‌های بعدی تبدیل شد و از اون به بعد هر کجا از دنیا که آمریکا می‌خواست کودتایی رو انجام بده از همین مدل استفاده می‌کرد.این هفته و در اپیزود اول پرونده‌ عملیات آژاکس، ما بحران طولانی و حساس نفت در ایران و ماجرای ملی شدن صنعت نفت رو بررسی می‌کنیم که باعث بی‌ثباتی در شرایط سیاسی شد و در نهایت به کودتای سال ۳۲ منجر شد. این اختلافات باعث شد تا وضعیت اقتصادی ایران در اون روزها به شدت نابسامان بشه و خیلی از مردم از همون زمان برای همیشه به دشمن دولت تبدیل شن. به دنبال همین هرج و مرج، شاه تونست با قدرت بیشتری به حکومتش در ایران ادامه بده.در اپیزود بعدی و قسمت نهایی پرونده‌ آژاکس هم به نقش یک مامور سی آی ای به اسم کرمیت روزولت «Kermit Roosevelt» می‌پردازیم که میلیون‌ها دلار هزینه کرد و از عالی‌ترین تا کوچکترین مقام ایرانی باج داد تا دولت مصدق رو سرنگون کنه. قبل از اینکه بریم سراغ اپیزود، لازم می‌دونم یه نکته‌ مهم رو بهتون بگم و اونم اینه که من همه‌ تلاشم رو کردم تا در این پرونده روایت بی‌طرفانه‌ای از ماجراها داشته‌ باشم. خب بریم سراغ اپیزود.در اوایل دهه‌ ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ دموکراسی در ایران کم کم رو به رشد بود و رگه‌هایی از تقویت دموکراسی هم دیده می‌شد. با این حال در قانون مشروطه یک پادشاه وجود داشت و حکومت هم مشروطه بود. یعنی یک مجلس ملی وجود داشت که تقریبا کشور را اداره می‌کرد و نخست‌وزیر هم در همین مجلس انتخاب می‌شد؛ اما همه‌ اینا قرار بود به زودی و در کودتای ۱۹۵۳ تغییر کنه. محمد مصدق نخست وزیر وقت با اتهام خیانت بازداشت و محاکمه شد. بعد از اون شاه با مشت آهنین وارد صحنه شد تا دهه‌ها حکومت کند.خیلی‌ها از ابتدا این سوال براشون مطرح بود که چرا سی آی ای و ام آی سیکس یعنی همون سرویس جاسوسی بریتانیا، باید یه نخست‌وزیر مردمی در ایران رو با یک پادشاه دیکتاتور عوض کنن؟ اما جواب ساده بود. آمریکا و انگلیس به دنبال نفت ایران بودن. ایران در حالی وارد قرن بیستم شده بود که دو اشغال و قحطی‌های بزرگ جنگ جهانی اول و دوم رو پشت سر گذاشته بود و تازه می‌خواست در مسیر پیشرفت و نوسازی قدم بذاره.در سال ۱۹۰۸ یکی از کاوشگرهای انگلیسی، متوجه ذخایر فراوان طلای سیاه در مناطق جنوب غربی ایران شد. خیلی زود سرمایه‌گذارای انگلیسی یک شرکت رو تحت عنوان شرکت نفت ایران و انگلیس یا آنگلو پرشین اویل کمپانی «Anglo-persian Oil Company» کردن. اونا با پادشاهی ایران که در اون زمان، قاجارها بودند وارد مذاکره شدن و تونستن به طرز باورنکردنی امتیازات انحصاری استخراج نفت ایران رو به دست بیارن.در طول فقط پنج سال این شرکت صدها هزار بشکه نفت استخراج کرد و هزاران کیلومتر لوله انتقال نفت کشید. در واقع بهتره بگیم شرکت نفت ایران و انگلیس خیلی زود بزرگترین پالایشگاه نفت جهان رو توی شهر کوچک به اسم «آبادان» ساخت. طولی نکشید تا میلیون‌ها بشکه نفت از زیر زمین ایران بیرون بیان و روی کشتی‌های انگلیسی بار زده بشن.در سال ۱۹۱۴ دولت انگلیس متوجه شد که هر لحظه ممکنه جنگ در اروپا یا همون جنگ جهانی اول شروع شه. اونا به یه منبع چاق از نفت نیاز داشتن تا بتونن سوخت ناوهای خودشون رو برای این جنگ تامین کنند و خیلی زود دولت انگلیس ۵۱ درصد از سهام شرکت نفت ایران و انگلیس رو با قیمت ناقابل دو میلیون پوند خریداری کرد. البته با احتساب نرخ تورم این مبلغ به امروز میشه ۲۳۲ میلیون پوند.وقتی جنگ جهانی اول تموم شد، انگلیسی‌ها میلیون‌ها بشکه از نفت ایران را مصرف کرده بودند و سود شرکت نفت ایران و انگلیس هم به همین دلیل سر به فلک گذاشته بود. با این حال به رغم اسم این شرکت و سهم تقریبا مساوی دو طرف، مبلغ خیلی ناچیزی از این درآمدها به ایران می‌رسید؛ ولی ماجرا چی بود؟ در توافقی که بین شرکت و دولت سابق ایران در زمان قاجارها بسته شده بود، فقط شونزده درصد از سود شرکت، به دولت ایران اختصاص پیدا می‌کرد. شرکت نفت ایران و انگلیس از طرفی اصلا قبول نمی‌کرد که اسناد و سوابق مالی شرکت رو در اختیار مقامات ایرانی قرار بده.بنابراین با این پنهان کاری‌ها تقریبا مشخص شده بود که ایران احتمالا حتی سهم کمتری از همون شونزده درصدی که در توافق ذکر شده به دست میاره. در سال ۱۹۲۱ قاجارها به دست یک افسر قزاق به اسم رضاخان سرنگون شدن. با اینکه رضاشاه با روحیه‌ای که داشت یک حکومت دیکتاتوری در ایران شروع کرده بود، اما دست به اصلاحات مهمی هم زد که اعتقاد داشت می‌تونه باعث رفاه بیشتر مردم ایران بشه.رضاخان روند مدرن‌سازی ایران رو کلید زده بود. هدف اصلی او این بود که ایران رو به کشوری مثل بعضی از کشورهای پیشرفته و لیبرال «Liberal» اروپایی تبدیل کنه. رضاشاه فهمیده بود که باید هرچه سریع‌تر مفاد توافق با شرکت نفت ایران و انگلیس را شروع کنه؛ ولی انگلیسی‌ها اصلا تمایلی به این کار نداشتند به هر حال ایران صدها میلیون بشکه نفت رو برای انگلیس فراهم می‌کرد. حتی بعضی تخمین می‌زنند که تا نود درصد از نفت اروپا در اون زمان در آبادان تولید می‌شد.و طبق قراردادی که وجود داشت، بخش قابل توجه این پول به دولت انگلیس می‌رسید. رضاشاه سال‌ها سر و کله زد و تلاش می‌کرد تا طرف انگلیسی رو پای میز مذاکره بیاره تا مفاد قرارداد، کمی به نفع ایران تغییر کنه.در سال ۱۹۳۲ رضا شاه که دیگه صبرش لبریز شده بود، توافقی که قاجار بسته بودند و انصافا ننگین هم بود، به صورت یک جانبه لغو کرد. حالا دیگه شرکت نفت ایران و انگلیس هیچ حقی نداشت از نفت ایران حتی یک بشکه استخراج کنه. این اقدام رضاشاه به شدت مقامات شرکت رو ترسوند و به همین دلیل دولت انگلیس سریعا نمایندگانی به ایران فرستاد تا به توافق جدیدی با رضا شاه برسند.طبق این قرارداد جدید حالا شرکت نفت ایران و انگلیس موظف شد که سالانه حداقل ۹۷۵ هزار پوند که به پول امروز حدود ۶۹ میلیون دلار میشه رو به ایران پرداخت کنه. اما جدا از اینکه سود دریافتی ایران بیشتر شده بود، این توافق جدید نشون داد که ایران می‌تونه رو در رو با بزرگترین و قدرتمندترین کشور اون زمان شاخ به شاخ بشه.رضا شاه همچنین درخواست کرده بود که اسم شرکت رو از آنگلو پرشین اویل کمپانی به انگل ایرانیان اویل کمپانی «Anglo-Iranian Oil Company» تغییر بده. دلیلش هم این بود که رضا شاه می‌گفت پرشین چیزیه که انگلیسی‌ها به ما میگن و باید یاد بگیرن همونطور که ما خودمون رو ایرانی صدا می‌کنیم اونا هم ما رو با همین اسم صدا کنن. لحظه‌ای کوچیک اما سرشار از قدرت و افتخار ملی برای ایران بود.در حالی که این اتفاق یه پیروزی بزرگ برای رضا شاه بود، ولی مردم ایران چندان فایده‌ای از این مذاکرات و توافق جدید به دست نیاوردن. زیادی از پول دریافتی مستقیما در اختیار رضاشاه قرار می‌گرفت و بیشتر اون هم صرف تجهیز ارتش و جنگ‌افزارها می‌شد. نقش رضا شاه با شروع جنگ جهانی دوم از اینا هم پیچیده‌تر شد. با اینکه ایران به صورت رسمی اعلام بی‌طرفی کرده بود، رضاشاه، هیتلر «Hitler» رو ستایش می‌کرد و به همین دلیل اجازه داده بود که مستشاران و نظامیان آلمانی به راحتی در ایران رفت و آمد داشته باشند.این موضوع باعث شد تا زنگ خطر برای متحدین به صدا در بیاد. در سال ۱۹۴۱ بریتانیا از غرب و اتحاد جماهیر شوروی از شمال به ایران حمله کردند. با کمک هم این دو کشور رضاشاه را وادار کردند تا از قدرت کناره‌گیری کنه. بعد از اینکه رضاشاه کنار رفت، تصمیم گرفتن پسر ۲۲ ساله‌اش یعنی محمدرضا را جایگزین کنن. با خودشون گفتن بهترین گزینه است و میشه به راحتی کنترلش کرد. همین هم شد. در واقع تنها کاری که محمدرضا تو اون زمان علاقه‌ای به انجامش نداشت حکومت کردن بود.برای اولین بار در تاریخ ایران، حالا اداره‌ مملکت افتاده بود دست پارلمان و کابینه دولت. برخلاف زمان رضا شاه که این نهادها به شدت کنترل می‌شدند، حالا فرصتی پیدا کرده بودند تا به صورت واقعی اداره‌ امور رو انجام بدن. دولت که به دست مردم انتخاب شده بود، اولین هدفش رو باز پس گیری حقوق مربوط به استخراج و فروش نفت قرار داد. برای دهه‌ها مقامات و مردم ایران شاهد این بودن که این طلای سیاه رو دارن از زیر پاشون می‌کشن بیرون.شرکت‌های بین‌المللی و دربار ایران تو همه‌ این سال‌ها روی سهم هر کدوم از این نفت با هم می‌جنگیدند؛ ولی تقریبا تهش هیچ چیز برای مردم ایران باقی نمی‌موند. دولت ایران معتقد بود که آماده است تا چیزی که مال خودشه رو باز پس بگیرد، ولی برای این کار باید می‌رفتن به جنگ یکی از قدرتمندترین کشورها؛ امپراتوری بریتانیا. اونا آماده‌ خطر بودن و مصممی حتی به ذهنشون هم نمی‌رسید که این جدل همه چیزشون رو بر باد میده.بعد از اینکه کاوشگران انگلیسی در سال ۱۹۰۸ نفر در ایران اکتشاف کردن، چهار دهه بعد رو انگلیسی‌ها با پادشاهان ایران جنگ و جدل داشتند تا حقوق مربوط به درآمد حاصل از نفت رو بین خودشون تقسیم کنن؛ ولی شاه جوان که روی کار اومد، قدرت پدرش رضاشاه رو نداشت. حالا ایران شروع کرده بود به حرکت به سمت یه حکومت دموکراتیک.با این حال بزرگترین نبرد ملت ایران که بازپس‌گیری چاه‌های نفت بود، تازه در حال شروع شدن بود. مردی که قرار بود رهبری ایران در این جنگ رو داشته باشه، محمد مصدق بود. مصدق یک دولتمرد مورد احترام بود که برای دهه‌ها در نهادهای مختلف خدمت کرده بود. اون در دوره‌ قبلی هم مدام با رضاشاه شاخ به شاخ می‌شد؛ ولی حالا و با روی کار اومدن شاه جوان و کم‌تجربه، فرصت رو مهیا دید تا آینده‌ کشورش رو رقم بزنه. مصدق ۶۷ ساله یک ملی‌گرای میهن‌پرست بود.او معتقد بود که ایران باید دموکراسی رو در داخل تقویت کنه و دخالت‌های خارجی رو تا حد ممکن کاهش بده. برای رسیدن به همین هدف، حزب جبهه‌ ملی رو راه اندازی کرد. این حزب تازه تاسیس مورد حمایت گسترده‌ اتحادیه‌های کارگری، گروه‌های مدنی، احزاب اسلامی و کارگران طبقه متوسط ایران بود. جبهه‌ ملی خیلی زود چند کرسی مهم در پارلمان ایران به دست آورد و حالا بیشتر از قبل روی زبان‌ها افتاده بود.در ماه‌های قبل از شکل‌گیری جبهه‌ ملی، پارلمان قصد داشت دوباره در مورد مفاد قرارداد نفتی با انگلیسی‌ها مذاکره کند. شرایط کارگران ایرانی در پالایشگاه‌های آبادان واقعا اسفناک بود. از اونور دولت ایران هم به این نتیجه رسیده بود که تنها پرداخت سالانه ۹۷۵ هزار پوند به ایران، اونم وقتی پای یکی از بزرگ‌ترین پالایشگاه‌های نفت جهان وسطه، کافی نیست.پارلمان ایران هم با همان روشی که رضاشاه به کار گرفته بود، تهدید کرد که اگر انگلیس پول بیشتری بابت حق استخراج نفت از ایران پرداخت نکنه قرارداد به صورت یک جانبه از طرف ایران لغو میشه.مدیران شرکت نفت ایران و انگلیس هم موافقت کردند و قرارداد جدیدی رو پیشنهاد دادند. این قرارداد تضمین می‌کرد که سالانه حداقل چهار میلیون پوند درآمد حاصل از فروش نفت به دولت ایران پرداخت شه. یعنی یهو سهم ایران از درآمدهای نفتی بیشتر از چهار برابر شد. همچنین انگلیسی‌ها قول دادند که از ایرانی‌ها در سمت‌های بالاتری تو پالایشگاه‌ها استفاده می‌کنند و به اونا احترام بیشتری می‌ذارن. این توافق پیشنهادی ماه‌ها در مجلس مورد بحث نماینده‌ها بود.بعضی از نماینده‌ها که از حزب جبهه‌ ملی و نزدیک به مصدق بودند، اصلا از این شرایط رضایت نداشتن. اونا می‌گفتن که ایرانی‌ها باید در رده‌های مدیریتی شرکت نفت ایران و انگلیس کرسی‌های کافی داشته باشند و طرف ایرانی در هر زمان باید به اسناد حسابرسی و مالی شرکت دسترسی داشته باشه. این جدل‌ها به یک خشونت بزرگ در ۷ مارس ۱۹۵۱ تبدیل شد. زمانی که نخست وزیر ایران که اون موقع «حاج علی رزم آرا» بود، به دست یکی از اعضای گروه‌های بنیادگرا ترور شد. پارلمان ناچار بود به سرعت جایگزین رزم‌آرا رو انتخاب کنه.در کمال تعجب همه، محمد مصدق اعلام کرد که نامزد پست نخست‌وزیری میشه؛ ولی تحت یک شرط. این که صنعت نفت ایران ملی شه. این یه پیشنهاد جسورانه و البته کمی دلهره‌آور در اون زمان بود. ملی شدن صنعت نفت به این معنا بود که ایران همه‌ خطوط انتقال و پالایشگاه‌های نفت رو در اختیار بگیره. در این صورت دولت ایران قدرت زیادی به دست می‌آورد و انگلیسی‌ها هم پاشون از مملکت بریده می‌شد. طبیعتا این خبر که به بیرون درز کرد، به شدت مورد استقبال مردم قرار گرفت؛ ولی انگلیسی‌ها که قرار نبود بیکار بشینن و زمانی که از ماجرا بو بردن با سرعت دست به کار شدند تا این جریان رو متوقف کنن.مقامات انگلیس با شاه دیدار کردند و بهش گفتن که به این قائله‌ ملی شدن صنعت نفت پایان بده. شاه هم در کمال تعجب با این درخواست موافقت کرد. در واقع شاه جوان به یاد می‌آورد که چطوری مخالفت با انگلیسی‌ها، باعث کنار رفتن پدرش از قدرت شده‌ بود. اون تلاش کرد تا تعدادی از نماینده‌های پارلمان رو علیه طرح ملی شدن صنعت نفت تشویق کنه و اونا برن در مجلس لابی کنن؛ ولی وقتی در نهایت طرح برای رای‌گیری به صحن پارلمان رفت، با اکثریت آرا به تصویب رسید.با تلاش‌های مصدق و اعضای جبهه ملی قرار بود نفت ایران در نهایت به ایران پس داده‌ بشه. شهروندان تهرانی تو اون روز باشکوه به خیابون‌ها اومدن تا جشن بگیرن و به خودشون افتخار کنن. مصدق به یک قهرمان ملی در ایران تبدیل شده بود.همون زمان و هزاران کیلومتر اونورتر مصدق برای انگلیسی‌ها خود شیطان بود. از اونجا که دولت بریتانیا ۵۱ درصد از سهام شرکت نفت ایران و انگلیس را در اختیار داشت، از این نفت برای ناوهای خودش استفاده می‌کرد.پس از دست دادن این منبع بزرگ نفتی فقط یک شکست سیاسی یا اقتصادی نبود؛ بلکه یک تهدید برای امنیت ملی انگلیس به حساب میومد. بنابراین انگلیسی‌ها همه‌ عزمشون رو جزم کرده بودند تا جلوی این حرکت رو بگیرن. پس چیکار کردن؟ پیامی برای شاه جوان فرستادن و ازش خواستن تا با استفاده از اختیارات قانونیش پارلمان را منحل کنه تا اینجوری بشه جلوی این اتفاق رو گرفت؛ ولی شاه موافقت نکرد. حتی شاه هم می‌دونست که ایستادن در برابر ملی‌گرایی و مردم خیلی خطرناک‌تر از ایستادن در برابر انگلیسه.شاه می‌دونست که این کار یه خودکشی سیاسیه. تازه اگه زودتر از اون توسط مخالفینش ترور نمی‌شد. حالا که انگلیسی‌ها دیدن با شاه به جایی نمی‌رسند، مقامات شرکت نفت تصمیم گرفتند از حیله دیگه‌ای استفاده کنن. اونا حقوق و دستمزد کارگران ایرانی پالایشگاه رو تعلیق کردند. کمی بعد هزاران نفر از کارگران ایرانی پست‌های خودشون رو ترک کردند تا با این تصمیم مخالفت کنن. به دنبال این اتفاق، تولید نفت به شدت کم شد؛ ولی هنوز هم همه طرفدار سرسخت ملی شدن صنعت نفت ایران بودن.انگلیس تصمیم گرفت با قدرت‌نمایی نظامی، ترس رو در دل دولت و مردم ایران بکاره. بنابراین در پاسخ به اعتصاب کارگران، انگلیس پنج ناو جنگی به خلیج فارس اعزام کرد که در چند کیلومتری آبادان لنگر انداخته بودن. انگلیسی‌ها امیدوار بودند که این تهدید و ارعاب بتونه کارگرا رو مجاب کنه که به کارشون برگردن؛ اما به جای اینکه این تهدید بتونه کارگرا رو بترسونه، اونا رو به شدت عصبانی کرد. کارگرا تصمیم خودشون رو گرفته بودن و دیگه قرار نبود توسط انگلیسی‌ها تحقیر بشن. زمان اون رسیده بود تا دست به اقدام جدی علیه انگلیس این استعمارگر پیر بزنن.چند روز بعد کارگران صنعت نفت برای اعتراض به خیابون‌ها اومدن. تنش‌ها بین کارگران ایرانی و کارکنان انگلیسی پالایشگاه بالا گرفته بود. درگیری‌های متعددی رخ داد که نتیجه‌اش مرگ چندین نفر از طرف‌ها بود. انگلیس هرچه در توان داشت به میدون آورده‌ بود. از تهدید با ناو جنگی تا مذاکره با شاه و بعضی از نماینده‌ها و حتی قطع حقوق ناچیز کارگران، اما باز هم نتونسته بود این موج ملی گرایی رو در دل ملت ایران خاموش کنه.در اولین روز از ماه می ۱۹۵۱ شاه طرح پیشنهادی مصدق برای ملی کردن صنعت نفت را امضا کرد و این طرح حالا دیگه به قانون تبدیل شده بود. طبق این قانون شرکت نفت ایران و انگلیس از هر گونه عملیات استخراج نفت و منابع نفتی در ایران ممنوع شد و سریعا هم شرکت ملی ایران جایگزین این شرکت شد.واکنش کشورهای دیگه به این اتفاق چندان یه دست نبود و هر کسی یه نظری داشت. انگلیسی‌ها به شدت خشمگین شده بودند؛ ولی وزارت خارجه‌ آمریکا در بیانیه‌ای اعلام کرد آمریکا به طور کامل حق ایران برای استخراج نفت خود را به رسمیت می‌شناسد. انگلیسی‌ها که دیدن کار داره بیخ پیدا می‌کنه، یک هیئت رسمی به ایران فرستادند تا آخرین تلاش‌ها رو برای مذاکره با مصدق انجام بدن؛ اما حتی وقتی که انگلیسی‌ها از آمادگی‌شون برای اعطای امتیازات بیشتر گفتن، نخست‌وزیر ایران محکم و استوار قبول نکرد.اینجا بحث مذاکره نبود؛ بلکه موضوع اصول بود. نفت متعلق به ایران بود و این اصل برای مصدق غیر قابل مذاکره بود. اما یه مشکل بزرگ وجود داشت. وقتی که ایران به طور کامل کنترل پالایشگاه را به دست گرفت، انگلیس دستور داد تا همه‌ مدیران و مهندسان از ایران خارج بشن. با این امید که ایرانی‌های بی‌تجربه در نهایت نتونن چرخ صنعت نفت و بچرخونن و مجبور شن دوباره به سمت انگلیس دست کمک دراز کنن.مصدق البته این بار هم بیکار ننشسته بود و نماینده‌هایی رو به همه‌ دنیا اعزام کرد تا به دنبال متخصصان نفتی برن و اونا رو با دستمزدهای بالا برای کار در ایران جذب کنن. البته انگلیس هم به صورت مخفیانه همه‌ تلاشش رو انجام می‌داد تا مطمئن شه که هیچ متخصصی به طمع این پیشنهادات سخاوتمندانه به ایران نره و برای همین هم پول بیشتری به اونا می‌داد تا با ایران همکاری نکنن.اما انگلیسی‌ها به صورت علنی همچنان امید داشتند که بتونن با مذاکرات موضوع رو حل کنن. یه مدت بعد مشخص شد که مصدق کلا با هر نماینده‌ای که از طرف انگلیس ارسال بشه، صحبتی نمی‌کنه. بنابراین وزارت خارجه‌ انگلیس از آمریکا درخواست کرد تا نماینده‌ای برای میانجی‌گری بین تهران و لندن ارسال کنه. در این برهه از زمان ایران با آمریکا روابط نسبتا خوبی داشت. در واقع ایرانی‌ها آمریکا را به چشم کشوری می‌دیدند که تونسته بود از زیر یوغ استعمار انگلیس خارج بشه و به استقلال برسه.بنابراین احتمال این که طرف ایرانی به صحبت‌های یه آمریکایی گوش می‌داد خیلی بیشتر بود. به همین دلیل پرزیدنت ترومن «Truman» یک نماینده به ایران اعزام کرد تا به مصدق بگه که اداره کردن صنعت نفت بدون کمک گرفتن از انگلیس تقریبا غیر ممکنه. خیلی زود مذاکره کننده‌های آمریکایی به این نتیجه رسیدند که توافق با مصدق غیرممکنه. به نظر می‌رسید که مسائله‌ نفت یه موضوع ملی و البته حتی شخصی برای مصدقه. حتی اگه باعث می‌شد ایران کاملا ورشکسته بشه.نماینده‌های آمریکایی بعد از یه مدت، به این نتیجه رسیدند که حتی احتمال فروپاشی اقتصادی هم برای برگردوندن ایران به میز مذاکره کافی نیست. اما در همین زمان ایران داشت به یک پیشرفت مهم دست پیدا می‌کرد که انگلیسی‌ها فکرش رو هم نکرده‌ بودن. ایرانیا داشتن خودشون یاد می‌گرفتن که چطوری پالایشگاه آبادان رو اداره کنن. انگلیس از این موضوع بسیار نگران شده بود. حاکمیت انگلیس از این می‌ترسید که ایران میتونه یه نمونه‌ بد برای کشورهای تحت استعمار باشد.اگه ایران می‌تونست به این سادگی در برابر منافع انگلیس قد علم کنه، ممکن بود هر آن چین و هند هم پا جا پای ایران بذارن. بنابراین از نظر انگلیسی‌ها شرایط باید از هر طریقی که ممکن بود کنترل می‌شد. ژنرال‌های انگلیسی چند طرح نظامی برای حمله به ایران آماده کرده بودن. این طرح از اشغال آبادان تا تصرف بیشتر مناطق غربی ایران رو هم شامل می‌شد. انگلیسی‌ها اطمینان داشتند که یک حمله غافل‌گیرانه میتونه قدرت دفاعی ایران زمین گیر کنه.البته ایده‌ حمله‌ تمام عیار بین مقامات انگلیس محبوبیتی نداشت. این کار می‌توانست باعث بشه که ایران از اتحاد جماهیر شوروی درخواست کمک کنه. این شرایط می‌تونست در اون زمان که تازه جنگ سرد شروع شده بود، وضعیت خطرناکی برای بریتانیا ایجاد کنه. در عوض انگلیسی‌ها تصمیم گرفتن یک جنگ اقتصادی بزرگ رو علیه ایران کلید بزنن. دیپلمات‌های انگلیسی شب و روز کار می‌کردند تا ساز و کاری رو آماده کنن که هیچکس نتونه نفت ایران را خریداری کند.انگلیسی‌ها تقریبا بیشتر کشورها را قانع کرده بودند که ایران مفاد قراردادش رو نقض کرده. تقریبا کار به جایی رسیده بود که هیچ خبری از نفتکش‌ها در آبادان نبود. حتی زمانی که دو شرکت آمریکایی برای خرید چند میلیون بشکه نفت از ایران درخواست دادن، انگلیسی‌ها سریعا دست به کار شدند و از وزارت خارجه آمریکا خواستند در این موضوع دخالت کنن.در نتیجه این سفارش‌ها هم لغو شدن. به رغم اینکه ایران تونسته بود کنترل ذخایر نفت به دست بیاره، اما این انگلیس بود که همچنان خریداران این نفت رو کنترل می‌کرد. انگلیس به طور موازی دست به اقدام حقوقی در سازمان ملل علیه مصدق و دولتش هم زد. اونا یه قطعنامه‌ای رو در شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران مطرح کردند. در صورتی که این قطعنامه تصویب می‌شد، کنترل صنعت نفت ایران یه بار دیگه به انگلیس داده می‌شد. مصدق شخصا به نیویورک «New York» پرواز کرد تا خودش به اتهاماتی که انگلیس وارد کرده بود پاسخ بده.اون توی سخنرانی حماسی، در برابر نمایندگان قدرت‌های جهان گفت که چطوری شرکت نفت ایران و انگلیس حق مردم کشورش رو غارت کرده. از همه مهم‌تر اینکه کارگران ایرانی در شرایط بسیار بدی قرار داشتند و دستمزد خیلی کمتری از کارکنان انگلیسی دریافت می‌کردن. برای حسن ختام هم مصدق نشون داد که این شرکت فقط بخش ناچیزی از درآمدهای نفتی را به دولت ایران می‌پردازه.(۳۱:۱۱-۳۱:۳۴) صدای ضبط شده مصدقاین سخنرانی آتشین تاثیر عمیقی روی شورای امنیت گذاشت. بنابراین شورا تصمیم گرفت تا فعلا در این باره حکمی صادر نکنه و بنابراین صنعت نفت همچنان در کنترل دولت ایران باقی موند. این اتفاق اونم در صورتی که خود انگلیس یکی از اعضای دائم شورای امنیته، یک پیروزی سیاسی بزرگ دیگه برای مصدق و دولتش محسوب می‌شد.حالا مصدق نه فقط در ایران بلکه در بیشتر کشورهای در حال توسعه، به ویژه در مصر به یک قهرمان تبدیل شده بود. در سال ۱۹۵۱ مجله‌ سرشناس تایم، تصویر مصدق را روی جلدش قرار داد و او به عنوان مرد سال انتخاب کرد.انگلیسی‌ها که حسابی تحقیر شده بودند، از همیشه عصبانی‌تر بودن. همین پیروزی‌ها البته مشکلاتی هم برای مصدق در داخل ایران ایجاد کرده بود. تحریم‌های اقتصادی انگلیس، داشت کار خودش می‌کرد و کیفیت زندگی بیشتر مردم ایران رو به شدت تحت تاثیر قرار داده بود. حالا مصدق خودش رو در شرایطی می‌دید که داشت حمایت مردم عام و قشر کارگر رو از دست می‌داد.همزمان که نرخ محبوبیت دکتر مصدق بین مردم معمولی در حال کاهش بود، اون داشت طرفدارانی در یه گروه دیگه پیدا می‌کرد. کمونیست‌های ایران که با نام «حزب توده» شناخته می‌شدن. توده تقریبا مستقیما از سمت شوروی و در مسکو هدایت می‌شد. حالا چرا این توده‌ای‌ها از مصدق حمایت می‌کردند؟ چون می‌دیدن که اقدامات مصدق در عمل داره به جیب مردم فشار میاره و نارضایتی‌ها در بین مردم عادی رو بیشتر می‌کنه. اونا هم می‌خواستن از این فرصت استفاده کنن و یه انقلاب کمونیستی در کشور رو شروع کنن.توده‌ای‌ها تقریبا به پای ثابت سخنرانی‌ها و مراسم و رویدادهای مصدق تبدیل شده بودند. اون‌ها برای صحبت‌های مصدق هورا می‌کشیدن و حالا دشمن مصدق، دشمن توده‌ای‌ها هم بود. در همین زمان با بالا گرفتن تنش‌های جنگ سرد بین بلوک شرق و غرب، حمایت شوروی از مصدق، زنگ خطر رو برای متحدین غربی به صدا درآورد؛ مخصوصا آمریکا.کاخ سفید نگران بود که اگه دولت مصدق به هر نحوی باعث ورود شوروی و کمونیست‌ها به ایران بشه، نفت ایران در کنترل شوروی قرار می‌گیره. تو همه‌ این مدت، خشونت بین گروه‌های سیاسی ایران وجود داشت و هر روز هم بیشتر و بیشتر می‌شد.در فوریه ۱۹۵۳ گروهی از لات و لوت‌ها عصبانی تهران، منزل مصدق را محاصره کردند. بعد از اینکه چندین بار تلاش کردن تا وارد منزل نخست‌وزیر بشن و اون رو با چاقو تهدید کنند، مصدق تونست از مهلکه فرار کنه؛ ولی این اتفاق عجیب و وحشتناک لرزه‌ای به تنش انداخته بود که تا اون روز خطرش رو احساس نکرده بود. بعد از خوابیدن این بلبشو، مصدق هم تلافی کرد و دستور داد نفرات زیادی از دشمنان سیاسیش و بازداشت کنند. این موضوع باعث تعجب همه شد و انگار کسی از مصدق توقع نداشت تا دست به بازداشت گسترده مخالفاش بزنه.میشه گفت که تو این زمان چهره‌ مصدق تقریبا بین مردم عوض شده بود. کسی که در اواخر دهه‌ ۱۹۴۰ مهم‌ترین مبارز راه دموکراسی و چهره‌ ایران آزاد بود، در سال ۱۹۵۳ داشت تک تک مخالفان زندانی می‌کرد. ایرانی‌ها با این دسته از دولت‌ها و تاکتیک هاشون کاملا آشنا بودند. در ماه‌های بعدی مصدق حمایت خیلی از سیاستمداران و اعضای پارلمان رو هم از دست داد. حتی خیلی از اعضای جبهه‌ ملی که خودش اون تاسیس کرده بود هم دیگه از مصدق حمایت نمی‌کردن.این موضوع برای رهبران مذهبی هم به همین شکل بود و اونا هم حمایت خودشون رو از دکتر مصدق برداشتن. در پاسخ به این تنش‌ها مصدق اومد یه رفراندوم «Referendum» برگزار کرد تا بتونه پارلمان رو کلا منحل کنه. این اتفاق بهش امکان می‌داد تا با استفاده از اختیاراتی که می‌تونست بر طبق قانون در شرایط بحرانی داشته باشه، ایران رو کاملا اداره کنه. از همه مهم‌تر این اتفاق می‌تونست کنترل ارتش ایران رو هم در اختیار مصدق قرار بده. این در حالی بود که به طور سنتی نیروهای مسلح در ایران همیشه توسط شاه مملکت کنترل می‌شدن. بیشتر رهبران ارتش هم به شاه وفادار بودند.مصدق اعتقاد داشت که منحل کردن پارلمان می‌تونه قدرتش رو در این شرایط نابسامان تحکیم کنه؛ ولی راستش رو بخواید کاری که مصدق داشت انجام می‌داد، بیشتر شبیه به یک چنگ انداختن ناامیدانه به دامن قدرت بود. این تصمیم به رای مردم گذاشته شد و با نتیجه‌ عجیب ۹۹ درصد آرای موافق تصویب شد.حالا مصدق کل نهاد حاکمی ایران را در اختیار داشت. با این حال زمانی که نتایج اعلام شد، موجی از ناآرامی در کشور ایجاد شد. اتهامات زیادی وجود داشت که آرا دستکاری شدن. به نظر می‌رسید کسی که زمانی قهرمان و نخست‌وزیر دوست‌داشتنی ایران بود، خیلی زود داشت وارد مسیر دیکتاتوری می‌شد.این اقدامات یه جنبه‌ دیگه هم داشت. اینجوری به نظر می‌رسید که مصدق قصد داره کل قدرت شاه رو ازش بگیره. این موضوع، اون قشر عام مردم که برای ۲۵۰۰ سال گذشته رو عادت به دیدن شاه در کشور داشتن، بسیار ناراحت‌کننده بود. وضعیت سیاسی اون روزهای ایران اینجوری شده بود که کلی از مخالفان سیاسی مصدق در زندان بودن و توده‌ای‌ها به هر کس که ذره‌ای با مصدق و اقداماتش مخالفت می‌کرد وحشیانه حمله می‌کردند. حالا فقط یه نفر باقی مونده بود که قدرت ایستادن در برابر مصدق رو داشت؛ شخص شاه.قبل از اینکه ادامه‌ داستان رو براتون بگم یه نکته رو خدمتتون عرض کنم. اینکه اول پوزش می‌خواهم بابت این صدای نامناسبی که تو این اپیزود دارم و صدای سرماخوردگی. دلیلشم اینه که مشکوک به کرونا هستم و مجبور شدم خودم رو توی خونه قرنطینه کنم. با خودم فکر کردم که تایم خالی که دارم و چه بهتر از اینکه بتونم برای شما یه اپیزود جدید رو بسازم و شاید اینطوری بتونم این حس تنهایی که الان توی قرنطینه دارم و تا حدی برطرف کنم و ممنون که با این شرایط به صدای من گوش می‌دید. خب بریم سراغ ادامه‌ داستان.مخالفان مصدق دور شاه جمع شده بودند. این افراد اعلام کردند که شاه بر اساس قانون اساسی مشروطه، می‌تونه نخست وزیر از سمتش خلع کنه و فرد جدید رو انتخاب کنه. در حقیقت شاه با یک چرخش خودکارش می‌تونست به این قائله خاتمه بده. بعضی از روزنامه‌ها و مقالاتی منتشر کردند و از شاه خواستند تا شخصا برای نجات مملکت کاری کنن. حتی حامیان شاه به خیابون‌ها اومدن و تظاهرات کردند؛ ولی با این حال شاه جوان تمایلی به مداخله از خودش نشون نمی‌داد. اون نگران بود که مصدق ممکنه به راحتی دستوراتش رو نادیده بگیره یا حتی از این برتر دستور بده خود شاه رو هم زندانی کنن.در نهایت مشاوران شاه و متحدان غربی ایران، شاه رو قانع کردند که برخلاف مصدق، اون کسی که می‌تونه بحران نفت خاتمه بده و ثبات به ایران برگردونه. یه توطئه مخفیانه علیه نخست‌وزیری برنامه‌ریزی شده بود. شاه دو حکم سلطنتی را نوشت. اولین حکم مصدق را خلع می‌کرد و دومی یه نخست‌وزیر و کابینه‌ جدید را انتصاب کرده بود که البته به شاه وفادار بود؛ تیمسار فضل‌الله زاهدی.درست کمی قبل از نیمه شب ۱۵ آگوست ۱۹۵۳ تعدادی از سربازان گارد جاویدان عملیات رو آغاز کردن. اونا وظیفه داشتند این احکام رو برای مصدق بخونن و سریعا اون بازداشت کنند. با این حال درست لحظاتی قبل از اینکه مامور گارد جاویدان حکم رو برای مصدق بخونه، مصدق به سربازهایی که توی تاریکی مخفی شده بودند اشاره کرد و تو یه چشم بهم زدن گارد جاویدان بازداشت شد؛ اما مصدق از کجا خبردار شده بود که قراره مامورا بریزن تو خونش؟کسی احتمالا به شاه خیانت کرده بود و به مصدق در مورد کودتای احتمالی خبر داده بود. با اینکه هویت فردی که این اطلاعات رو برای مصدق فرستاده هرگز فاش نشد، اما بیشتر روایت‌ها ادعا می‌کنند که این اطلاعات از طرف یک جاسوس حزب توده به مصدق داده شد. این تحولات دیگه برای همه به ویژه دولت‌های غربی روشن کرده بود که مصدق از حمایت کامل کمونیست‌ها برخورداره. در نتیجه آمریکا هم اقدامات مصدق را محکوم کرد. غربی‌ها از این می‌ترسیدند که توده‌ای‌ها مصدق را قانع کنند تا با شوروی متحد شه. مصدق آماده شده بود که تلافی کنه.صبح روز بعد در حوالی ساعت هفت صبح، مصدق در رادیو ملی اعلام کرد که شب گذشته یک کودتای نظامی علیه‌اش اتفاق افتاده و شاه اون رو انجام داده. وقتی خبر شکست کودتا به شاه داده شد، او سریعا به همراه خانواده‌اش از کشور فرار کرد. شاه واقعا نمی‌دونست که آیا دوباره می‌تونه به ایران برگرده یا نه؟ بعد از صحبت‌های مصدق، جمعیت خشمگین مردم به رهبری توده‌ای‌ها به خیابان‌ها ریختند و در برابر پارلمان تجمع کردن. با ملتهب شدن اوضاع، اونا زنجیری رو دور مجسمه‌ رضاشاه نماد خاندان پهلوی انداختن و مجسمه رو سرنگون‌ کردن.جالب اینجا بود که مصدق به پلیس اجازه نداد که جمعیت معترض رو کنترل کنه که احتمالا به این دلیل بود که داشتن از خود مصدق حمایت می‌کردن. بعد گذشت یه مدت و کمی که از تب و تاب این خبر کم شد.ایرانی‌ها کم کم داشتن از این موضوع مطلع می‌شدن که مصدق از فرمان‌های سلطنتی شاه تخطی کرده و اونا رو نادیده گرفته. این موضوع خیلی‌ها و مخصوصا رهبران ارتش رو حسابی عصبانی کرده بود. اونا شاه را به عنوان نماد ایران می‌دیدن. ایرانی که از نظر اونا خیلی قدمت و اصالت بیشتری از هر نخست‌وزیری داشت. خیلی زود هیجانات و احساسات رنگ خودشون رو باختن و رنگ و لعاب جدیدی گرفتن. از نظر طرفداران شاه اگه مصدق حمایت شاه را از دست داده، پس نخست‌وزیر غیرقانونی محسوب میشه.طرفداران شاه از در و دیوار ریختن تو خیابونا که قاطیشون پر بود از لات و لوتایی به نام تهران. سفیر آمریکا هم تو همین بین پیش مصدق رفت و بهش گفت که شهروندان آمریکایی دارند مورد اذیت و آزار قرار می‌گیرن. مصدق می‌دونست قبل از اینکه هرج و مرج کل تهران و کشور رو بگیره، باید یه اقدام جدی انجام بده.اون به پلیس دستور داد که معترضان را سرکوب کنه. مصدق بیانیه‌ای صادر کرد که بر طبق اون برگزاری هرگونه اعتراض و تظاهرات ممنوع می‌شد و از توده‌ای‌ها که ازش حمایت می‌کردند هم خواست که تو خونه‌هاشون بمونن که این درخواست مصدق از توده‌ای‌ها براش بد گرون تموم شد. در حالی که طرفداران مصدق از جمله توده‌ای‌ها عقب‌نشینی کرده بودند و تو خونه‌هاشون بودند، طرفدارای شاه عقب ننشستند و به تظاهرات ادامه دادن.در ۱۹ آگوست ۱۹۵۳ طرفدارای شاه تونستن ایستگاه رادیو و تلگراف رو به کنترل خودشون در بیارن. توده‌ای‌ها متوجه شده بودند که مصدق و دولتش در آستانه‌ سرنگونی قرار داره. اونا با مسکو تماس گرفتن تا کسب تکلیف کنند؛ ولی تو اون زمان مسکو درگیر یک بحران خیلی بزرگتر بود. استالین «Stalin» تازه مرده بود و سر جانشینیش بحث و جدل زیادی در حزب کمونیست به وجود اومده بود. کسی وقت نداشت تا به ایران فکر کنه. چند تا از رهبران حزب توده، پا شدن رفتم پیش مصدق و ازش درخواست دریافت سلاح برای مقابله با طرفداران شاه رو کردن. مصدق اما قبول نکرد و گفت که به هیچ عنوان اجازه نمیده احزاب سیاسی دست به اسلحه ببرن.کمی بعد افسران ارتش که حامی سرسخت شاهم بودن به معترض‌ها پیوستن. تو یه چشم بهم زدن صدها سرباز منزل مصدق را محاصره کرده بودند. چند نفر از ارتش‌هایی که هنوز به نخست‌وزیر وفادار بودن، آرایش دفاعی گرفتن. همه موضع گرفته بودند و چندین ساعت صدای تیراندازی در خیابان‌های تهران از هر صدای دیگه‌ای بلندتر بود. حالا دیگه تانک‌های ارتش هم به سمت خانه‌ مصدق در حرکت بودند و طولی نکشید که تانک‌ها دور تا دور خونه‌ مصدق رو محاصره کردن. مهمات سربازهایی که داشتن از مصدق دفاع می‌کردند تو همین حین تموم شد.فضل‌الله زاهدی، در همین دقایق به ایستگاه رادیو رفت و ضمن اعلام خبر نخست‌وزیریش، پیروزی خودش بر مصدق را اعلام کرد. اون در این پیام از شاه خواست تا به ایران برگرده. چند دقیقه بعد ارتشی‌ها وارد خونه‌ مصدق شدند و بعد از بازداشت چند سرباز متوجه شدند که مصدق در آخرین دقایق تونسته فرار کنه.وقایعی که تو اون روزها اتفاق افتاد واقعا وحشتناک بود. کل تهران زیر و رو شده بود و سیصد نفر هم جونشون رو از دست داده بودن. فقط چند روز قبل شاه ایران در حالی وارد فرودگاه روم شده بود که داشت به پناهنده شدن فکر می‌کرد و تقریبا اطمینان داشت که دیگه رنگ ایران رو نمی‌بینه؛ ولی حالا بهش خبر دادن که اصطلاحا مردم مصدق رو سرنگون کردن و از شاه خواستند تا به کشورش برگرده. در حالی که شاه داشت از این پیروزی غیرمنتظره لذت می‌برد، مصدق داشت برای نجات جونش فرار می‌کرد.مصدق در نهایت به این نتیجه رسید که حالا که از هر زمان دیگه‌ای تنها تره، اگه به پست یکی از همین لات و لوت‌ها بخوره قطعا کشته میشه. پس با تیمسار زاهدی تماس گرفت و اعلام آمادگی کرد تا به صورت مسالمت آمیز تسلیم بشه.در ۲۱ آگوست ۱۹۵۳ شاه با پیروزی به ایران برگشت و جمعیتی هم به استقبالش رفتن. شاه دستور داد که نخست وزیر سابق رو با اتهام خیانت محاکمه کنن. مصدق این اتهامات را رد کرد. اون در دفاعیاتش گفت که تنها جرمش ملی کردن صنعت نفت و خارج کردن ایران از زیر ستم انگلیسی‌ها بوده. البته نتیجه‌ دادگاه تقریبا از پیش مشخص شده بود؛ ولی در نهایت با توجه به کهولت سن و خدماتی که در گذشته انجام داده بود، قرار شد سه سال رو در زندان سپری کنه و بعد تا آخر عمر تو خونه‌ خودش حصر بشه.مصدق البته از همه خوش‌شانس‌تر بود. حدود شصت نفر از مقامات دولت و حامیان معروفش به جوخه اعدام سپرده شدند. فعالیت جبهه ملی و حزب توده غیرقانونی اعلام شد و بیشتر کسانی که نجات پیدا کرده بودند، راهی زندان شدن. وقتی بعد از تمام شدن این قائله پارلمان دوباره تشکیل شد. شاه به این نتیجه رسیده بود که از اون به بعد باید مطمئن بشه که نخست وزیر قبل از هر چیز به شخص خودش وفادار باشه. از همین زمان بود که ساواک هم تاسیس شد تا مخالفان سیاسی را در نطفه خفه کند. اما چی به سر صنعت نفت اومد؟شاه تو مذاکراتی که با غربی‌ها داشت، قرار شد یک کنسرسیوم از چند کشور تشکیل بدن. از جمله چند شرکت آمریکایی و ایران ۵۰ درصد از درآمد نفت رو کسب کنه. البته که طبق توافق جدید، حسابرس‌های ایرانی باز هم نمی‌تونستن اسناد مالی رو بررسی کنن.از نگاه دولت‌های دیگه به نظر می‌رسید که مصدق بهای ملی‌گراییش رو داد. مصدق با مذاکره نکردن باعث تحریم‌های فلج‌کننده‌ای اقتصادی علیه ایران شده بود و مردم که هر روز سفرشون خالی‌تر می‌شد، حمایتشون رو کم‌کم از نخست‌وزیر برداشتن و در نهایت هم سرنگونش کردن؛ اما این روایت چندان هم حقیقت نداشت و در پشت پرده اتفاقات خیلی مهم‌تری افتاده‌ بود.هر چه بیشتر از اون روزها می‌گذشت، جزئیات بیشتری هم از موضوع درز می‌کرد و در نهایت هم خیلی از رسانه‌ها و مقامات خارجی اعلام کردند که اسنادی در دست دارند که مصدق نه با خواست مردم، بلکه با عروسک‌گردانی سی آی ای سرنگون‌ شد.اینجا اپیزود سیزدهم از پادکست رسوا به پایان می‌رسه. در اپیزود بعدی رسوا نگاه دقیق‌تری می‌اندازیم به اتفاقاتی که واقعا تو اون روزها افتاد. چیزی که در روزهای اول به نظر می‌رسید که یک انقلاب مردمی بود، حالا انگار داشت تبدیل می‌شد به یک کودتا که به دست سازمان‌های جاسوسی خارجی مهندسی شده بود.در قسمت بعد به مذاکرات پشت پرده‌ انگلیس با آمریکایی‌ها برای دخالت در ایران و از همه مهم‌تر به این موضوع می‌پردازیم که چطور عملیات آژاکس یا کودتای ۲۸ مرداد سرنوشت سیاسی ایران و همه‌ ما رو برای همیشه تغییر داد. کسی چه می‌دونه؟ شاید اگر عملیات آژاکس انجام نمی‌شد، الان ایران هم یه حکومت لیبرال دموکراتیک. پس منتظر اپیزود بعدی رسوا باشیم چون قصد داریم عمیقا بریم به دل اسناد و شواهد تاریخی تا ببینیم تو اون روزها چه بر ایرانمون گذشته. https://virgool.io/rosvapodcast/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%DA%98%D8%A7%DA%A9%D8%B3-szc1iuba5h42 بقیه قسمت‌های پادکست رسوا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%DA%98%D8%A7%DA%A9%D8%B3-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-id4562984-id441629449?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA%20%D8%A2%DA%98%D8%A7%DA%A9%D8%B3-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%A7%D9%88%D9%84-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رسوا</category>
                <author>پادکست رسوا | Rosva</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 13:22:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود دوازدهم؛ پرنسس دایانا</title>
                <link>https://virgool.io/rosvapodcast/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%B3-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A7-rginfcdusei8</link>
                <description>«اکتبر است. من اینجا پشت میز نشستم و چشم انتظار کسی هستم که مرا در آغوش بگیرد. تشویقم کند که به تلاش ادامه بدهم تا بتوانم سرم را بالا نگه دارم. این مرحله از زندگی من خطرناک است. همسرم تلاش می‌کند تا با صحنه سازی یک تصادف، ردی از خود برجای نگذارد.»این جملات دایانا اسپنسر «Diana Spencer» شاهزاده ولز در نامه‌ای به پیشخدمتش پاول «Powell» بود که در سال ۱۹۹۶ نوشته شد.چند ماه بعد پرنسس دایانا، توی تصادف رانندگی جونش رو از دست داد. دایانا در سال ۱۹۹۷ با معشوقه‌اش سوار یه مرسدس اس ۲۸۰ «Mercedes S280» شد. مرسدس وارد یکی از تونل‌های شهر پاریس شد؛ ولی هیچ وقت از اون بیرون نیومد. اون شب راننده دایانا ماشین رو با عجله می‌روند. چون کلی خبرنگار دنبالشون بودن و دایانا هم کمربندش رو نبسته بود و شد اونچه که نباید می‌شد. ماشین دچار سانحه شد و پرنسس دایانا تو اوج جوونی و زیبایی توی تصادف رانندگی دلخراش کشته شد.سلام. به پادکست رسوا خوش‌اومدید. جایی که تلاش می‌کنیم با بررسی داستان‌ها و اتفاقات مرموز و مناقشه برانگیز تاریخ، حقیقت ماجراها را کشف کنیم. این اپیزود دوازدهم از پادکست رسواست که در آبان ۱۴۰۰ ضبط میشه.این اپیزود شامل کلمات و موقعیت‌هایی که شاید برای گروه‌های حساس یا بچه‌ها مناسب نباشه. پس لطفا یا این اپیزود رو تنهایی گوش کنید و یا هندزفری توی گوشتون بذارید. این بار قراره داستان زندگی و مرگ پر سر و صدای پرنسس دایانا رو براتون روایت کنم. لیدی دایانا اسپنسر، شاهزاده ولز و همسر پرنس چارلز «Charles» که قرار بود روزی به ملکه‌ انگلستان تبدیل شه، ولی در نهایت یه شب توی یکی از تونل‌های شهر پاریس جونش رو از دست داد.خب بریم سراغ اپیزود. پرنسس دایانا بیشتر شهرتش رو به دلیل ازدواج با یک مرد به دست آورد. پرنس چالرز که وارث کنونی تاج و تخت انگلیس هم هست. دایانا و چارلز برای مدت پانزده سال با هم زندگی کردند و حاصل این ازدواج دو پسر به نام پرنس ویلیام «William» و پرنس هری «Harry» شد. این خانواده به طور دائم و تمام شب و روز تو رسانه‌ها بودن. یه طوری شده بود که از کانال‌های اخبار تا مد و فشن و آشپزی، همه جا تصویر از این خانواده بود.به محض اینکه این ازدواج سلطنتی در فوریه ۱۹۸۱ اعلام شد، دایانا دیگه هیچ وقت نتونست از زیر ذره‌بین رسانه‌ها بیرون بیاد. ممکنه نمونه‌ این حواشی رسانه‌ای رو در مورد ازدواج مگان مارکل «Meghan Markle» و پرنس هری که اتفاقا این پرنس هری فرزند همین دایانای قصه‌ ماست تجربه کرده باشید. هر چقدر که فکر می‌کنید حواشی ازدواج مگان و هری زیاد بوده، اون رو ضرب در ده کنید، تازه میشه اون مقدار حواشی که در مورد پرستاران در اون روزها وجود داشت.ولی چرا به خاطر اینکه دایانا به دلیل ازدواج با پرنس چارلز یه روز قرار بود به ملکه انگلستان تبدیل شه؛ ولی متاسفانه از وصلت با خانواده‌ سلطنتی تنها چیزی که نصیب دایانا شد توجه جنون‌آمیز رسانه‌ها به زندگی شخصیش بود و هیچ وقت هم ملکه نشد.بعد از طلاق دایانا و پرنس چارلز در سال ۱۹۹۶ این توجه نه تنها کمتر نشد؛ بلکه شدیدتر هم شد. چون دایانا فقط یک سال بعد از دنیا رفت. چند دقیقه بعد از نیمه شب ۳۱ آگوست ۱۹۹۷ دایانا سوار یه مرسدس اس ۲۸۰ شد و وارد یکی از تونل‌های شهر پاریس شد. ماشین بعد از ورود به تونل و با برخورد به سیزدهمین ستون این تونل، دچار سانحه شد و دایانا و معشوقه‌اش در جا کشته شدند.معشوقه‌ دایانا کی بود؟ دودی الفاید مصری «Dodi Fayed». اینجا یه نکته‌ جالب می‌خوام بهتون بگم در مورد این آقای دودی الفاید. ایشون پسر محمد الفاید «Mohamed Al-Fayed»، میلیاردر مشهور مصری بود. مادرش کی بود؟ سمیرا خاشقچی. اسمش آشناست دیگه؟ دختر محمد خاشقچی، میلیاردر و تاجر معروف سعودی. محمد خاشقچی که بزرگ خاندان خاشقچی‌ها بود، یه پسر دیگه داشت به اسم احمد خاشقچی.پسر احمد خاشقچی کی بود؟ جمال خاشقچی. همون روزنامه‌نگار عربستانی که تو سفارت عربستان در ترکیه کشته‌ شد و خیلی هم جنجال و اخبار و داستان سرش به پا شد و احتمالا توی همون روزها هم اسمش به گوشتون خورده. خلاصه همه‌ اینا رو گفتم که بهتون بگم دودی الفاید، معشوقه پرنسس دایانا، می‌شد پسرعمه جمال قاشقچی. یه چیز دیگه هم بهتون بگم و بحث خاشقچی‌ها رو تموم کنیم برگردیم به داستان.این جمال خاشقچی یه عمو داشت به اسم عدنان خاشقچی که دلال بزرگ سلاح بود و در اوایل جنگ ایران و عراق واسطه‌ فروش سلاح از آمریکا به ایران شد. موضوعی که به ایران کنترا «Iran Contra» مشهوره و رسوایی بزرگی به بار آورد. اگه می‌خواید بیشتر در مورد ایران کنترا بدونید، پیشنهاد می‌کنم اپیزود اول و دوم پادکست رسوا رو گوش کنید. خب برگردیم به داستان. پس تا اینجا گفتیم که پرنسس دایانا یک سال بعد از طلاق و در حالی که معشوقه‌ مصری کنارش بود، تو پاریس تصادف کرد و کشته شد.پسرای دایانا یعنی ویلیام و هری تو این زمان پونزده ساله و سیزده ساله بودن. یه تراژدی کامل برای خانواده و مهم‌تر از همه برای این دو پسر. ولی خیلی‌ها از همون اول معتقد بودن که این سانحه‌ رانندگی یه اتفاق نبوده. مهم‌ترین شخصیتی که تو این اپیزود باهاش سروکار داریم خود دایاناس. دایانا اسپنسر، پرنسس ولز، پرنسس مردم و مادربزرگ پرنس جورج و پرنسس چارلوت.با وجود همه‌ حواشی و قصه‌های عجیب و غریبی که درمورد دایانا گفته می‌شد، هیچکس نمی‌تونه رابطه‌ گرم و صمیمی دایانا با بچه‌ها رو انکار کنه. دایانا قبل از ازدواج با پرنس چارلز، پرستار بچه‌ها بود و بعدشم توی مهدکودک معلم شد.دو پسرش یعنی ویلیام و هری، در مورد مادرشون میگن که دایانا دوست داشتنی و شوخ‌طبع بود. مثلا وقتی پرنس ویلیام حدود سیزده سالش بود، پوستر مدل‌های مشهوری مثل نائومی کمبل «Naomi Campbell» و کریستی ترلینگتون «Christy Turlington» رو چسبونده بود به دیوار اتاقش. یه روز وقتی ویلیام از مدرسه برمی‌گرده، می‌بینه که این دو تا سوپر مدل، سر و مور و گنده نشستن رو مبل‌ها و با خنده برای ویلیام دست تکون میدن. الکی نبود که به دایانا لقب پرنسس مردم رو داده‌ بودن.مثلا در سال ۱۹۸۷ و زمانی که اپیدمی ایدز تازه روی سیاهش رو نشون داده بود، تقریبا همه فکر می‌کردند که تماس پوستی با مبتلایان به ایدز می‌تونه این بیماری رو منتقل کنه. وقتی دایانا متوجه شد که این اطلاعات اصلا درست نیست، اون با یکی از بیماران ایدزی بدون اینکه دستکش پوشیده باشه دست داد و البته که این کارش تقریبا مثل همه‌ کارای دیگش طعمه‌ دوربین عکاس‌ها شد. نمی‌دونست که از این صحنه عکاسی میشه و از چهره و نفوذش به عنوان یک سلبریتی استفاده کرد تا یه تنه جو منفی علیه مبتلایان به ایدز رو تو انگلستان بشکنه.این همیشه تلاش کرد این حس همدردی با مردم رو به داخل دیوارهای سرد کاخ باکینگهام «Buckingham Palace» انگلیس و خانواده‌ سلطنتی هم ببره. اون خیلی از مواقع جواب نامه‌های مردم رو با عشق و محبت می‌داد. خب تا اینجا خیلی داستان خوب پیش رفت. ولی همیشه نمیشه همه چی به این خوبی ادامه پیدا کنه. مگه نه؟ همیشه یه چیزی، یه کسی پیدا میشه و همه چی رو به هم می‌ریزه.این‌جا هم پای یه دختر دیگه وسط به اسم کاملشان کاملا شاند پارکر بولز «Camilla Shand Parker Bowles». این خانم کاملا بعد از مرگ پرنسس دایانا با پرنس چارلز ازدواج کرد و تا الان هم همسر چارلزه. بله. شخصیت‌های مهم بعدی این داستان پرنس چارلز و همین کاملا هستند. اما برای اینکه بهتر نقش چارلز و کاملا متوجه بشید توی این داستان باید برگردیم به دهه‌ ۱۹۷۰ و داستان اینکه چطور دایانا به پرنسس ولز تبدیل شد.پرنس چارلز در عنفوان جوانی یکمی شیطون بود و برخلاف پسر مثبت پرنس هری، چارلز قبل از ازدواج، با چیزی حدود چهل زن رابطه داشت و این تازه چیزی که رسانه‌ها ازش اطلاع داشتن. البته وقتی مهم‌ترین کارت این باشه که دنبال یه ملکه‌ شایسته برای انگلستان باشی و چند تا وارث تاج و تخت بسازی، این کار منطقی به نظر می‌رسه که چارلز گزینه‌هاش رو بررسی کنه؛ ولی فکر نمی‌کنم که قضیه فقط این بوده باشه.در دهه‌ ۱۹۷۰ وقتی چارلی یه جوون بیست و چند ساله بود، دوست دختر سابقش اون رو به کاملا معرفی کرد. همین که این دو تا همدیگه رو دیدن، جرقه‌ای بینشون زده‌ شد و قرار پشت قرار. بیشتر با هم می‌رفتند اسب سواری یا چوگان. ولی این رابطه، رابطه‌ای نبود که تو اون زمان از توش چیزی در بیاد که خانواده‌ سلطنتی و بخصوص ملکه الیزابت بتونه کاملا رو به عنوان عروس و ملکه‌ آینده انتخاب کنه. ولی چرا؟ چون که کاملا درگیر ارتباط کج دار و مریز با یه مرد دیگه به اسم اندرو «Andrew» بود.کاملا و اندرو از اینا بودن که شیش ماه عاشق بودن و شیش ماه فارغ. از این رابطه‌های سمی رفت و برگشتی. به همین دلیل هم خانواده‌ چارلز کاملا رو تایید نمی‌کرد. کلا سنت خانواده سلطنتی این بود که چارلز با یک دختر جوون و باکره‌ای ازدواج کنه که هیچ گونه سابقه‌ عشقی دیگه‌ای قبل ازدواجش نداشته‌ باشه و البته جزو طبقه اشراف هم باشه. کاملا چندان زیبا نبود. یه سابقه‌ رمانتیک با اندرو داشت و با اینکه از طبقات بالای جامعه بود و خون اشرافیت در رگ‌هاش جریان داشت، ولی هیچ اسم و عنوان اشرافی نداشت. ولی چارلز عاشق کاملا بود و عشق در نهایت همه چیز رو تحت کنترل در میاره.البته تو این مورد کمی طول کشید تا عشق بتونه همه‌ موانع رو کنار بزنه. در سال ۱۹۷۳ چارلز همراه با نیروی دریایی سلطنتی برای مدتی از انگلستان رفت. به دلیل این که چارلز فکر نمی‌کرد که کاملا در این هشت ماه دوری حرکتی بکنه یا بخواد ازدواج کنه، از کاملا نخواست که منتظرش بمونه. چند روز بعد کاملا دوباره با اندرو معشوقه‌ سابقش وارد رابطه شد. پدر و مادر کاملا هم اومدن کاری کردن که معتقد بودند بهترین کار برای آینده‌ دخترشونه. چیکار کردن؟ اومدن تو روزنامه‌ها به طور رسمی اعلام کردند که اندرو پارکر بولز از کاملا شاند خواستگاری کرده که البته اندرو اصلا همچین کاری نکرده بود و روحش از همه جا بی‌خبر بود.اون موقع و به دلیل رسومی که بین اشراف انگلیس وجود داشت، اندرو مجبور شد که واقعا از کاملا خواستگاری کنه و کاملا هم ناچار جواب مثبت داد. این دو تا چند ماه بعد ازدواج کردن. همون موقع می‌گفتن وقتی چارلز از این موضوع باخبر شد، کل شب گریه کرد؛ ولی واقعا نمیتونست کاری انجام بده. چارلز باید مثل یک شاهزاده رفتار می‌کرد و احساساتش رو مخفی نگه می‌داشت. پس کاملا و چارلز تبدیل شدن به دو تا دوست معمولی که البته همونطور که انتظار میره این وضعیت دوام چندانی نداشت دیگه.دیگه در سال ۱۹۸۰ کاملا با چارلز در ارتباط بود و اندرو هم با یه خانم دیگه. جفتشون به هم خیانت می‌کردن. چند سالی با همین وضعیت گذشت. تا اینکه فشارهای جامعه و کاخ باکینگهام برای ازدواج پرنس چارلز بیشتر و بیشتر شد. به هر حال چارلز وارث تاج و تخت بود و نسبت به خانواده و کشورش وظیفه داشت. چارلز حالا بیشتر از سی سالش شده بود و هر چه سریع‌تر به یه همسر نیاز داشت.در سال ۱۹۷۷ یکی از گزینه‌های مناسبی که به چارلز معرفی شد، لیدی سارا اسپنسر، دختر ارل اسپنسر، کنت التور بود. اسپنسرها از اشراف با سابقه‌ انگلستان بودند. البته رابطه‌ چارلز و سارا به جایی نرسید و خیلی زود تموم شد. اما از طریق سارا، چارلز خواهر جوان‌تر ملاقات کرد. لیدی دایانا اسپنسر.دایانا زمانی که بچه بود، از هم بازی‌های کودکی برادر جوان‌تر چارلز پرنس ادوارد بود. تو این زمان، به دلیل فاصله‌ سنی سیزده ساله، چارلز و دایانا به طور رسمی به هم معرفی نشدن.در سال ۱۹۸۰ و زمانی که دایانا به سن قانونی رسید، اون و پرنس چارلز در جریان یک مسابقه‌ چوگان با هم ارتباط گرفتن. تو این زمان، دایانا یک دختر هجده ساله بدون هیچ سابقه‌ رمانتیک با مرد دیگه‌ای بود. جوون بود. زیبایی غیر قابل وصفی داشت و از همه مهم‌تر نجیب‌زاده بود. برای خانواده‌ سلطنتی، دایانا درست‌ترین گزینه برای همسری چارلز و ملکه‌ آینده‌ انگلستان به نظر می‌رسید. بنابراین چارلز با دایانا ازدواج کرد و خیلی هم سریع این کارو کرد. کلا چارلز و دایانا اولین دیدار در مسابقه‌ چوگان تا مراسم ازدواج رویایی که از تلویزیون هم پخش می‌شد سیزده بار فقط همو دیده بوده.ازدواج این دو نفر در ۲۹ جولای ۱۹۸۱ انجام‌ شد. دایانا ولی با کلی امید و آرزو اومده بود. اون وقتی که بچه بود مادرش ترکش کرده بود و وقتی به هفت سالگی رسید، پدر و مادرش رسما از هم جدا شدن. پدرش دایانا مجددا ازدواج کرد که خود این موضوع مشکلی نداره؛ ولی اون به صورت مخفیانه این کارو کرد و به بچه‌ها چیزی در مورد این ازدواج نگفت. تا زمانی که داستان خودش برملا شد.این حالا یه دختر جوون بود که احساس می‌کرد پدر و مادرش بهش خیانت کردن. به همین دلیل همیشه رویای یه زندگی طولانی و تشکیل خانواده‌ پایدار داشت و به شدت از این می‌ترسید که یه روز مجبور شه طلاق بگیره. قبل از اینکه برای اولین بار به طور رسمی چارلز رو ملاقات کنه، به شوخی به خواهرش گفته بود که دوست داره با یکی از اعضای خانواده سلطنتی ازدواج کنه. چون اونا به شدت با طلاق مخالفند و چارلز تنها مردیه که هیچ وقت اونو طلاق نمیده.البته که ازدواج این دو نفر یه دختر ۲۰ ساله و یک مرد ۳۳ ساله از اول هم خیلی درست به نظر نمی‌رسید؛ ولی دایانا انقدر رویای تشکیل یه خانواده‌ گرم و صمیمی داشت که بدون فکر در مورد آینده، سریعا به این ازدواج جواب مثبت داد و با همین تصمیم، ادامه‌ زندگی کوتاه خودش رو رقم زد.وقتی تصاویر عروسی چارلز و دایانا رو نگاه می‌کردم، واقعا شبیه عروسی‌هایی بود که ممکنه فقط تو قصه‌ها شنیده باشید. انقدر جفتشون تو عکس‌ها خوشحال به نظر می‌رسند که با دیدنشون پیش خودتون میگید که مگه میشه اینا از هم طلاق گرفته باشن؟ ولی این عکس‌های زیبا و شفاف، خیلی زود کثیف و کدر شدن.فقط چند ماه بعد دایانا به وظیفه خودش در خاندان سلطنتی عمل کرد و باردار شد. ولی احساس می‌کرد که چارلز داره روز به روز سردتر میشه. احتمالا داشته به این فکر می‌کرده که نکنه چارلز هنوز هم حواسش پیش معشوقه سابقش یعنی کاملاست. البته نباید حس قدیمی ترک شدن که همیشه درون دایانا بود رو هم فراموش کرد. حتی ممکنه تغییرات هورمونی دایانا به خاطر بارداری هم روی منفی شدن افکارش نسبت به چارلز تاثیر گذاشته باشه.یک سال هم از ازدواج این دو نفر نگذشته بود که رابطه‌ پرنس و پرنسس کم‌کم داشت فرو می‌پاشید. دایانا حتی بعدا ادعا کرد که در دوران بارداری عمدا خودش و از پله‌ها پایین انداخته تا توجه و محبت چارلز رو به خودش جلب کنه. البته که این کار انگار تاثیر چندانی نداشته و خوشبختانه هم تاثیر بدی روی بچه نذاشت.پسر اولش ویلیام در ژوئن ۱۹۸۲ به دنیا اومد. پسر دومشون یعنی هری در سپتامبر ۱۹۸۴ به دنیا اومد. گفته می‌شد که چارلز دوست داشته بچه‌ دوم دختر باشه و از این موضوع دلگیر شده. از این مهم‌تر هری موهای قرمز رنگ داشت و این موضوع را از سمت خانواده دایانا به ارث برده بود؛ اما تو همین بلبشو، دایانا فهمید که چارلز رابطه‌ خودش رو با کاملا از سر گرفته و بدتر از اون این که اصلا این رابطه رو از اول هم قطع نکرده بوده.نتیجه‌ این شوک‌ها به دایانا که البته اون موقع ۲۳، ۲۴ سالش بود، این شد که بعد از مدت کوتاهی از بی‌اشتهایی و یه نوعی از افسردگی رنج می‌برد.در سال ۱۹۸۶ دایانا هم شروع کرد به رابطه با یه مرد دیگه. دایانا برای پنج سال با یک افسر ارتش رابطه‌ مخفیانه داشت و در سال ۱۹۸۹ اینابا جیمز گیلبی «James Gilby» دلال ماشین آشنا شد. گیلبی بعدا خیلی مشهور شد. تو سال ۱۹۹۲ یه بخشی از مکالمه‌ عاشقانه‌ دایانا و گیلبی افشا شد که حالا بعدا بهش می‌رسید. فکر کنم بتوانیم تصور کنید که یه رسوایی اینجوری اونم تو خانواده‌ سلطنتی و اونم حدود سی سال پیش چه جنجالی به پا کرده.در اوایل دهه‌ ۱۹۹۰ همه‌ رسانه‌ها و روزنامه‌ها پر شده بودند از اخبار و حواشی مربوط به ازدواج شکست خورده‌ چارلز و دایانا. اما قضیه وقتی زشت‌تر و عجیب‌تر شد که به جای این که چارلز و دایانا به صورت عمومی این موضوع را تکذیب کنند و به قول معروف آبروداری کنن، حالا دیگه جفتشون تلاش می‌کردند تا از رسانه‌ها علیه همدیگه استفاده کنن و بتونن خودشون رو در اذهان عمومی محق‌تر و مظلوم از دیگری نشون بدن.مثلا خود دایانا یک کارشناس خبره بود تو سو استفاده از رسانه‌ها. تو این زمان و در جریان ده سال اخیر اون تونسته بود با ارائه دادن یه سری خبرای خاندان سلطنتی به عنوان منبع ناشناس، با خیلی از روزنامه‌نگارها دوست بشه. یکی از این آدما اندرو مورتن «Andrew Morton» بود.این به کمک این آدم کتابی رو به اسم «دایانا زندگی واقعی او» در اوایل دهه‌ نود نوشت. تو این کتاب، به طور مفصل به اون روی سیاه و تاریک زندگی در خاندان سلطنتی پرداخته شده بود. چیزهایی مثل تلاش‌هایی که برای خودکشی داشته یا درد و رنجی که به خاطر خیانت چارلز متحمل شده بود. دایانا تو این کتاب از چارلز، ملکه و کلا خاندان سلطنتی انگلستان انتقامش رو گرفت؛ ولی اسمی از این که خودش در نگارش کتاب شرکت کرده باشه نبود.در واقع خیلیا گفتن که مورتن این ادعاها رو از خودش درآورده. ولی سال‌ها بعد و زمانی که مورتن فایل‌های ضبط شده از صدای دایانا رو فاش‌کرد، مشخص شد که همه‌ این ادعاها و تهمت‌ها علیه چارلز و خانواده‌ سلطنتی همش از دهن دایانا بیرون اومده. دایانا انقدر زرنگ بود که تلاش کرد اسمی از خودش به عنوان منبع این صحبت‌ها برده نشه. تا ریسک اخراج او از خانواده‌ی سلطنتی وجود نداشته باشه.این کنترل و ارتباط نزدیکی که دایانا با رسانه‌ها و ژورنالیست‌ها داشت، برای آدم این سوال رو ایجاد می‌کنه که آیا خبرنگارهایی که در روز مرگ دایانا ماشینش رو دنبال می‌کردن و عملا اون رو به سمت مرگ هل دادن، توسط خود دایانا هماهنگ شده بودند؟ یا اینکه اون زندگیش رو جوری روی رسانه‌ها باز کرده بود که حالا اگه خودش هم می‌خواست نمی‌تونست اونا رو از زندگیش بیرون کنه.البته این باعث نمیشه که فکر کنیم پرنس چارلز هم بیکار نشسته بود. اونم از رسانه‌ها به عنوان سلاح علیه دایانا استفاده می‌کرد. برخی مواقع خبرنگارا علیه دایانا کار می‌کردند. یادتونه که قبل‌تر گفتم که ویس مکالمه‌ دایانا با یکی از معشوقه‌هاش لو رفت؟ در آگوست ۱۹۹۲ یک روزنامه محلی اعلام کرد که مکالمه‌ ضبط شده دایانا با معشوقه‌اش به اسم جیمز گیلبی رو در اختیار داره؛ اما این شتر قرار بود در خونه‌ چارلز هم بخوابه.در ژانویه‌ ۱۹۹۳ و فقط چند ماه بعد، فایل صوتی چارلز و کامیلا شاند بیرون اومد. در واقع چارلز به قدری دوست داشت از شرایط دایانا خلاص شه و به کاملا نزدیک شه که تو همین فایل صوتی آرزو می‌کنه که ای کاش تامپون کاملا بود. تامپون، اگر نمی‌دونی چیه؟ یه چیزی که حالت پنبه‌ای داره و خانم‌ها توی عادت ماهیانه ازش استفاده می‌کنن. بله. چارلز میراث‌ دار تاج و تخت انگلستان و پادشاه آینده از همچین لفظی استفاده کرده بود و حالا کل دنیا اینو فهمیده بودن.شما ببینید دیگه؟ با این که اون موقع نه اینترنت درست حسابی وجود داشت. نه اینستاگرام، نه فیس‌بوک، ولی جیک و پوک زندگی دیانا و چارلز رو همه می‌دونستن. دقیقا تا قبل از این فایل صوتی همه‌ دنیا خانواده‌ سلطنتی انگلستان رو یه سری اشراف بی‌احساس می‌دونستن. مثلا یه بار همین ملکه الیزابت بعد از اینکه از سفر چند ماهه‌اش برگشت به کاخ باکینگهام با پسرش یعنی همین چارلز داستان ما که اون موقع نوجوون هم بود، فقط یه دست داد. نه بغلی نه بوسی نه هیچی. بعد از چند ماه.چارلز بعد از اینکه خودش رو تامپون کاملا خطاب کرده بود، حالا خاندان سلطنتی و بیشتر از همه چارلز یه مشت آدم حساس و عاطفی به نظر می‌رسیدن. این فایل صوتی چارلز و کاملا خیلی تاثیر بدی روی تصویر عمومی از خانواده‌ سلطنتی داشت و اونا رو از آسمان به پایین کشیده و کمی هم به زیر زمین برد.با این جریانات، حالا دیگه برای خانواده‌ سلطنتی مشخص شده بود که باید از شر دایانا اسپنسر خلاص بشن. البته فکر بد نکنید. منظورم همون انگیزه‌ کافی برای طلاق گرفتن این دوتاست. کمی بعد از لو رفتن این دو فایل صوتی از دایانا و چارلز این دو به صورت عمومی از هم جدا شدن. خانواده‌ سلطنتی هم اعلام کردند که چارلز و دایانا همه‌ تلاش خودشون رو کردن که ازدواجشون پایدار بمونه؛ ولی واقعا به نظر نمی‌رسید که دو طرف لحظه‌ای برای این ازدواج تلاش کرده باشن. مخصوصا چارلز.بالاخره در ۲۸ آگوست ۱۹۹۶ چارلز و دایانا به طور رسمی طلاق گرفتن. احتمالا انتظار دارید با طلاق رسمی این دو نفر تنش‌ها و جنجال بینشون هم به پایان برسه؛ ولی فقط یک سال بعد، دایانا به طرز مرموزی جونش رو از دست داد.و با این که چارلز و دایانا در آگوست ۱۹۹۶ طلاق گرفته بودند، خانواده‌ سلطنتی نمی‌تونست برای همیشه از دایانا خلاص بشه. به هر حال دیانا مادر پرنس ویلیام و وارث تاج و تخت پادشاهی و برادرش هری بود. بعد از طلاق هم یه اقامتگاه در کاخ کنزینگتون «Kensington Palace» داشت که در تعطیلات می‌تونست به اونجا بره و دو پسرش رو ببینه. بعد از طلاق هم دایانا عنوان پرنسس ولز رو همچنان برای خودش نگه داشت. اون حالا نیاز داشت تا کمی به زندگی خودش برسه و از شر تشریفات و محافظه‌کاری هایی که باید در دوران حضورش در کاخ رعایت می‌کرد خلاص.دایانا البته تو این مدت در کنار زندگی شخصیش همچنان به عنوان یک سلبریتی مشهور در ان‌جی‌اوها و مراسم خیریه متعددی شرکت می‌کرد. قبل از اینکه به مرور و بررسی اتفاقاتی که به مرگ دایانا منجر شد برسیم، بهتر به زندگی رمانتیک دایانا تو سال‌های ۱۹۹۶ و ۹۷ هم بپردازیم. تو این دوره، دایانا با یه مرد پاکستانی و مسلمان به نام حسناد خان تو رابطه بود.دکتر حسناد خان جراح قلب بود و ظاهرا اونم دایانا رو خیلی دوست داشت. اما خیلی علاقه و تمایلی به شهرت و حضور دایانا تو مراسم مختلف نداشت و همین موضوع هم باعث ایجاد اختلافاتی توی روابطشون شد. روایت‌های مختلفی وجود داره درباره‌ این که چرا این دو در جولای ۱۹۹۷ از هم جدا شدند؛ ولی سال‌ها بعد یعنی در سال ۲۰۰۸ همین حسناد خان گفت که دایانا کسی بوده که رابطه رو تموم کرد. به خاطر یه مرد مصری به نام دودی الفاید. همون کسی که در شب مرگ دایانا، در کنارش تو مرسدس اس ۲۸۰ نشسته بود.دودی هم یکی از کاراکترهای مهم این داستانه. اون پسر یکی از میلیاردرهای مصری و میراث‌دار ثروت زیادی بود. دودی دستی هم در کارگردانی سینما داشت. نکته‌ جالب اینه که آقای محمد الفاید، پدر دودی، مالک دو تا از مکان‌هایی در پاریس بود که داناترین باری که زنده بود در اونجاها دیده شده بود. هر طوری که حساب کنید خانواده‌ الفاید یه جورایی پاش وسط ماجرای مرگ دایانا کشیده می‌شد.البته منظور این نیست که قصدی برای صدمه زدن به دایانا داشتن؛ ولی وقتی آخرین بار دایانا از یکی از مکان‌های متعلق به الفاید وارد ماشینی میشه که اونم متعلق به الفاید بود و حتی راننده‌ اون ماشین هم کارمند الفایدها بود. قطعا پای این خانواده میاد وسط ماجرا.در جولای ۱۹۹۷ دایانا رابطه‌ خودش با دودی را عمیق‌تر کرده بود و اونا بیشتر شیش هفته‌ آینده رو با هم داشتن روی قایق تفریحی دودی رو مدیترانه بالا و پایین می‌رفتن. حتی یه مدت خیلی کوتاهی پرنس ویلیام و هری به دیدار مادرشون هم اومدن. مثل همیشه خبرنگارها و پاپاراتزی‌ها هم کمین کرده بودند و عکس‌هایی از نحوه‌ لباس پوشیدن دایانا و حتی بوسیدن دودی گرفته بودن. این عکس‌ها دیگه رسما نشون می‌داد که این دو نفر با هم تو رابطه‌ان.عکس‌ها که منتشر شد، دوباره یه رسوایی ایجاد شد. از اونجا که دودی با کلی فیشر «Kelly Fisher» مدل برند کلوین کلین «Calvin Klein» نامزد بود، دودی در نهایت مجبور شد با کلی فیشر تماس بگیره و نامزدیشون رو به هم بزنه. دایانا حالا یه اقیانوس با خانواده‌ سلطنتی فاصله داشت و از پرنس چارلز هم طلاق گرفته بود؛ اما باز هم زندگیش تیتر روز و شب رسانه‌ها بود و بیشتر این تیترها هم از نظر خانواده‌ی سلطنتی چندان مثبت نبودن.در سی آگوست دایانا به رابطش تو یکی از رسانه‌ها خبر داد که روز بعد برای اعلام یک بیانیه آماده بشه و چقدر عجیب؟ فردای اون روز یه بیانیه خونده شد؛ ولی نه بیانیه‌ای که دایانا می‌خواست بخونه، بلکه بیانیه‌ای که خبر مرگ دایانا، پرنسس ولز و اعلام می‌کرد.در سی آگوست ۱۹۹۷ دایانا اسپنسر شاهزاده ولز ۳۶ ساله حالا بیشتر از یک سال از طلاقش می‌گذشت. شش هفته‌ای بود که با دودی فاید وارد رابطه شده بود. گفتیم که چند هفته‌ای بود که دایانا با دودی رفته بودن به یک سفر دریایی تو مدیترانه و حدود یک ماهی هم می‌شد که پسرش ویلیام و هری رو ندیده بود. ولی قرار بود روز بعد اونا رو ملاقات کنه.صبح روز ۳۱ آگوست، دایانا در قایق تفریحی لوکس و متعلق به دودی از خواب بیدار شد. حدود ساعت یازده رفتن به ساحل تا با جت شخصی دودی پرواز کنند به پاریس حدود ساعت ۳:۲۰ دقیقه اونا وارد فرودگاه پاریس شدن. دودی اونجا تصمیم گرفت تا دایانا رو ببره به منزل پدریش در پاریس و اونو بهش نشون بده.منزل پدری هم از این کاخ‌های قدیمی و معروف فرانسه است که با اسم ویلو وینزر می‌شناسنش. اون روز عصر دایانا قرار سالن زیبایی گرفته بود تا موهاشو کوتاه کنه. دودی هم برنامه داشت به یکی از جواهرفروشی‌های پاریس سر بزنه و حلقه‌ الماسی که سفارش داده بود رو بگیره. این رینگ متعلق بود به یکی از کلکسیون‌های سلطنتی فرانسه و خیلی هم گرون قیمت بود. احتمالا دودی قصد داشت اون به عنوان حلقه‌ نامزدی به دایانا بده.دایانا و دودی قرار گذاشته بودن تو هتل ریتز «Ritz» پاریس هم ببینند. تا از اونجا برن به آپارتمان دودی و برای شام آماده شن. کار عجیبی به نظر می‌رسید. چون از هتل ریتز پرتمان دودی، فقط ده دقیقه فاصله بود و خب می‌تونستن تو همون آپارتمان قرار بذارن. عجیبه. ولی وقتی کارای دودی رو کنار هم می‌ذاریم و اینکه اون کاخ قدیمی رو به دایانا نشون داد. قبلش تو قایق لوکس بودن و الان رفته بود رینگ الماس سفارش داده بود، انگار دودی همش می‌خواست دایانا رو تحت تاثیر قرار بده و خب این طبیعیه. دودی اعتماد به نفس کمتری نسبت به دایانا تو این رابطه داشت.هر چی نباشه دایانا یکی از اشراف انگلستان و عضو سابق خانواده‌ سلطنتی بود. پس تا حالا دودی دایانا رو تو یه روز به چهار تا از املاک و دارایی‌های خودش برده‌ بود. قایق تفریحی، جت شخصی، کاخ قدیمی فرانسه به اسم ویلو وینزر و هتل ریتز پاریس. هتل ریتز هم مال خانواده‌ الفاید بود.به آپارتمان که رسیدن، دایانا با پسرش که در کنار و چارلز ملکه بودن، تماس گرفت و صحبت کرد. بعد از اینکه خیال دایانا از پسراش راحت شد، آماده شدن که برن برای شام به رستوران شیون وا. یه رستوران دنج و راحت در پاریس.ولی تعداد زیادی از خبرنگار و پاپاراتزی‌ها همون حوالی جمع شده بودن. بنابراین کمی بعد تصمیم گرفتند که دوباره برگردن به سوئیت دودی در هتل ریتز. چند دقیقه بعد دایانا و دودی به هتل رسیدن و رفتن به رستوران اونجا.اونجا دودی متوجه شد که دایانا در حال اشک ریختنه و این خیلی عجیب بود. انگار دایانا یه جورایی دلشوره داشت و خطر را احساس کرده بود. البته ممکن بود این اشک‌ها فقط نتیجه‌ گذروندن یه روز سخت بوده باشه. رستوران ریتز هم دوباره پر شده بود از خبرنگار و عکاسا. انگار این پاپاراتزی‌ها قرار نبود اون شب دست از سر دایانا و دودی بردارن.بنابراین هر دو تصمیم گرفتن برن بالا و شام رو توی سویتشون بخورن. تو همین بلبشو، رئیس تیم محافظ دودی دو لیوان نوشیدنی خورد که به نظر می‌رسید آبمیوه بوده؛ ولی بعدها مشخص شد که یه نوعی مشروب قوی فرانسوی به اسم ریکارد قاطی آب‌میوه‌ها بوده. با این حال هر کس که با آنری پال «Henri Paul» اون شب صحبت کرده بود، متوجه مست شدنش نشده‌ بود.این که مست بودن پال مشخص نشده بود، به خاطر این بود که قرص‌های ضد افسردگی که مصرف می‌کرد مثل پروزاک با برخی از اثرات مشروب تداخل دارویی ایجاد کرده بودند و اینجوری بود که اصلا از چهره و رفتار پال مشخص نبود که مسته. در حالی که واقعا مست بود.بنابراین وقتی دودی فاید از پال خواست تا اونا رو از شر خبرنگارا خلاص کنه، کسی نگران چیزی نشد. ظاهرا دودی برنامه داشت تا به صورت آروم و مخفیانه اونجا رو به همراه دایانا ترک کنه. اون به راننده و بادیگارد اصلی خودش گفت که برن با ماشین از درب جلویی هتل خارج شن و طوری نشون بدن که انگار دودی و دایانا سوار اون ماشین هستند تا اینجوری پاپاراتزی‌ها به اشتباه اون ماشین رو دنبال کنن و دودی و دایانا بتونن یه نفس راحت بکشن.بعد همزمان قرار بود یه مرسدس کوچیک مدل اس ۲۸۰ که راننده‌اش همین آنری پال بود. دایانا دودی و فقط یه بادیگارد به اسم ترویس جونز رو از هتل خارج کنه. اگه این نقشه جواب می‌داد، دودی و دایانا می‌تونستن با آرامش برگردن به آپارتمان دودی. نکته این بود که رانندگی یکی از وظایف تعریف شده برای آنری پال نبود و حتی اون ساعت اصلا قرار نبود سر شیفت کاریش باشه و خود این موضوع قطعا مشکوکه. از این بدتر اینکه نقشه‌ دودی با شکست مواجه شد.حالا میریم سراغ داستان و روایت رسمی از نحوه‌ مرگ دایانا که توسط نهادهای قانونی پلیس و مراجع دیگه اعلام شد و عموم مردم هم اون پذیرفتن. کمی بعد از نیمه شب دایانا، دودی، ترویس جونز و آنری پال سوار مرسدس شدند. ولی فقط سه چهار دقیقه طول کشید تا پاپاراتزی‌ها بفهمن پرنسس دایانا کجاست و بعد ده ژورنالیست و پنج خودرو، دو موتور و سه اسکوتر افتادن دنبال مرسدس اس ۲۸۰ و شروع کردن به عکاسی.توی یه عکس، آنری کاملا مست به نظر می‌رسید. ترور نگران بود و دایانا روش رو برگردونده بود تا تصویرش ثبت نشه. عکس دودی اون شب ثبت نشد؛ ولی گزارش پلیس می‌گفت که نه دودی و نه دایانا کمربندهاشون نبسته بودن. دودی از آنری خواست تا از یک مسیر انحرافی و غیر مستقیم به سمت آپارتمان بره تا خبرنگارا رو گم کنن. تو این مسیر وارد یه تونل شدند. این تونل در طول پانزده سال گذشته، شاهد شونزده تصادف سنگین رانندگی بود و هشت نفر هم تو این سوانح کشته شده بودن.بعدا پلیس از یک مدل کامپیوتری استفاده کرد تا نشون بده که آنری کنترل ماشین رو حتی قبل از ورود به تونل از دست داده بوده. با این که محدودیت سرعت تونل پنجاه کیلومتر در ساعت بود، خودروی مرسدس با سرعت نزدیک به نود کیلومتر بر ساعت وارد تونل شد. بین ساعت ۱۲:۲ و ۱۲:۲۳ دقیقه روز یکشنبه ۳۱ آگوست ۱۹۹۷ خودرو کنترلش را از دست داد و بعد از برخورد با یک خودروی سفید رنگ چندین بار به چپ و راست چرخید و در نهایت هم به سختی با سیزدهمین ستون تونل شدیدا برخورد کرد. همون لحظه مرسدس اس ۲۸۰ تقریبا از وسط له‌ شد و دودی و پال در لحظه جونشون رو از دست دادن.ایربگ‌ها باز شده بودند و صدای بوق ممتد ماشین تو تونل پیچیده‌ بود. همه چی تموم شد. فقط پنج دقیقه بعد از اینکه دایانا و دودی به همراه بادیگارد و راننده شون از هتل ریتز خارج شده بودن. کمی که گذشت دوباره سر و کله‌ پاپاراتزیا پیدا شد و در وقاحت تمام شروع کردن به عکاسی از بدن بی‌جان دایانا که حالا دیگه نمی‌تونست از دستشون فرار کنه. البته یه عده از خبرنگارا هم بودن که هنوز کمی شرافت براشون باقی مونده بود و به پلیس و اورژانس زنگ زدن.سه دقیقه بعد، بعد از حادثه یعنی در ساعت ۱۲:۲۶ دقیقه آمبولانس و پلیس رسیدن سر صحنه‌ تصادف. یه پزشک که داشت با ماشین از محل حادثه رد می‌شد، ایستاد تا کمک کنه. این پزشک فرانسوی متوجه شد که دایانا فقط چند صدمه‌ سطحی برداشته. با توجه به اینکه این تصادف باعث مرگ دایانا شد، همچین چیزی عجیبه. وقتی نیروهای نجات رسیدن بالا سر دایانا، دیدن که هنوز زنده است. حال ناخوشی داشت؛ ولی صدمات جدی ندیده‌ بود.ساعت ۱۲:۳۵ دقیقه نیروهای آتش‌نشان، دایانا را از لابه‌لای لاشه مرسدس بیرون کشیدن؛ ولی اینجا به دلیل جابه‌جا شدن به دایانا شک دست داد. تو فرانسه پروتکل درباره‌ اینجور حوادث اینه که اول سعی می‌کنند در محل، وضعیت بیمار رو تثبیت کنند و بعد اون رو انتقال بدن به بیمارستان. بعدها انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها کلی به این پروتکل انتقاد کردن. می‌گفتن دایانا رو باید همون لحظه و با سرعت تمام به بیمارستان انتقال می‌دادن. بنابراین سوال دیگه‌ای که بعد از این انتقادات برای اذهان عمومی ایجاد شد، این بود که اگه دایانا تو انگلیس تصادف می‌کرد یا اگه فرانسه پروتکل دیگه‌ای داشت، آیا دایانا زنده می‌موند؟تو این دقایق حال دایانا وخیم و غیر قابل بازگشت به نظر نمی‌رسید. صدمات چندان عمیق و کاری نبودن و قلبش هم می‌تپید. در ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه یه پزشک فرانسوی دیگه میاد و دایانا داروی فنتانیل «Fentanyl» تزریق می‌کنه. این دارو فنتانیل، عملکردی شبیه به مورفین داره و برای از بین بردن درد صدمات و شکستگی‌ها استفاده میشه؛ ولی همین دارو می‌تونه باعث اختلال در عملکرد قلب هم بشه.جالب این که پانزده دقیقه بعد از دریافت این دارو، لیدی دایانا، پرنسس ولز دچار حمله‌ قلبی شد. پرستارا سریع سی‌پی‌آر یا همون احیای قلبی برای هجده دقیقه ادامه دادن. شرایط دایانا دوباره تثبیت‌ شد. پرستارها درخواست مجوز برای انتقال به بیمارستان «…» دادن. از محل حادثه تا بیمارستان فقط ده دقیقه فاصله بود. البته نزدیک‌ترین بیمارستان نبود؛ اما پرستارا معتقد بودند که مجهزترین بیمارستانیه که می‌تونه نیازهای درمانی دایانا رو تامین کنه. ده دقیقه هم دوباره طول کشید تا اجازه‌ انتقال دایانا به بیمارستان صادر بشه.در ساعت ۱:۴۱ دقیقه و بعد از بیشتر از یک ساعت از زمان حادثه، دایانا بالاخره در حال انتقال به بیمارستان بود. پزشکا به راننده آمبولانس گفتن که آروم رانندگی کنه. چون فکر می‌کردن سرعت بالا شرایط دایانا رو وخیم‌تر می‌کنه. تو همین حین فشار خون دایانا هم همش داشت افت می‌کرد. خلاصه که انقدر لفتش دادن که دایانا در ساعت ۲:۰۶ دقیقه‌ بامداد رسید به بیمارستان.چند لحظه بعد از رسیدن به بیمارستان، دوباره قلب دایانا ایستاد. اونجا فهمیدن که دایانا خونریزی شدید داخلی داره. اتفاق وحشتناکی افتاده بود. در نتیجه این تصادف سخت، قلب دایانا به سمت راست قفسه‌ سینش حرکت کرده بود. بعضی از شریان‌های اصلی داخل بدنش پاره شده بودند که باعث خونریزی داخلی بودن. پزشکان مثل همیشه هر چه در توان داشتند گذاشتند تا دایانای زیبا رو به زندگی برگردوندن؛ اما در ساعت چهار صبح اسپنسر شاهزاده ولز و مادر سی و چند ساله‌ دو پسر نوجوان، برای همیشه از دنیا رفت.در این تصادف فقط ترور ریستون زنده موند که اونم ادعا می‌کرد چیزی از جزییات قبل از حادثه به خاطر نداشت که خب اینم یه نکته‌ تاریک دیگه‌ای ماجراست. به خاطر اینکه تنها کسی که می‌تونست توضیح بده اون شب دقیقا چی گذشته؟ همین بابا بود که اونم حالا چیزی به یاد نداشت. نتایج کالبدشکافی نشون میداد که آنری پال همون راننده، مقدار بالایی از الکل تو خونش داشت. چهار برابر بیشتر از حد مجاز برای رانندگی در فرانسه.بعد از دو سال تحقیقات و تلمبار شدن صدها برگی از گزارش‌های مختلف، اعلام شد که سرعت بالا، مستی راننده و نبستن کمربندهای ایمنی، علت مرگ دایانا و سرنشینان دیگه بوده. بعضیا میگن که اگه مرسدس به دیوار فقط برخورد می‌کرد نه ستون وسط تونل، احتمالا دایانا زنده می‌ماند. یا اینکه اگه فقط کمربندشون رو بسته بودن.اغلب مردم اعتقاد داشتند که این حادثه فقط بدشانسی بود و دایانا الکی جونش رو از دست داد. البته تئوری‌های دیگه‌ای هم تو این سال‌ها در مورد مرگ دایانا وجود داشته. مثلا اینکه می‌گفتن خاندان سلطنتی انگلستان نگران مشکلات و خطراتی بودند که از جانب دایانا تهدیدشون می‌کرد. در نتیجه به ام آی سیکس یا همون سرویس جاسوسی بریتانیا دستور دادند تا دایانا رو از سر راه برداره.یه تئوری دیگه اینه که خود پرنس چارلز، شوهر سابق دایانا این تصادف رو ترتیب داد تا بتونه از شر اون و دردسراش خلاص بشه و با خیال راحت با معشوقش کاملا ازدواج کنه. اون نامه‌ای که اول اپیزود براتون خوندم رو یادتون هست؟ همونی که دایانا کمی قبل از مرگش، برای پیشخدمتش نوشته بود و تو اون گفته بود که شوهرش چارلز می‌خواد اون توی تصادف ساختگی از بین ببره. به هر حال هر چی نباشه، کاملا الان کسی که همسر پرنس چارلزه و بدن دایانا سال‌هاست که زیر خروارها خاک خوابیده.خب اینجا اپیزود دوازدهم از پادکست رسوا به انتها می‌رسه. ممنون از شمایی که تا انتهای این اپیزود با ما همراه بودید و برای ما وقت گذاشتید. ضمن اینکه می‌تونید اگه نظری در مورد دایانا یا علت اصلی مرگ اون دارید رو برای ما در کست باکس یا اینستاگرام پادکست رسوا کامنت بذارید. در آخر اگر پادکست رو دوست دارید، لطفا اون رو به دوستاتون هم معرفی کنید و اینجوری از رسوا حمایت کنید.بقیه قسمت‌های پادکست رسوا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/پرنسس-دایانا-id4562984-id439868005?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%B3%20%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A7-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رسوا</category>
                <author>پادکست رسوا | Rosva</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 19:42:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود یازدهم؛ فراماسون‌ها - معماران مدرن</title>
                <link>https://virgool.io/rosvapodcast/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%A7-zvjlqbo8bghw</link>
                <description>«من نهاد فراماسون «Freemason» را یکی از ابزارهایی می‌دانم که توسط معمار اعظم بنا شده تا بشر را در برابر سرنوشتش محافظت کند تا بتواند علیه ضعف‌هایش مبارزه کرده و نقص‌های طبیعت خود را برطرف سازد. به این ترتیب، انسان در نهایت می‌تواند به زندگی دست یابد که مرگ، منادی و قبر درگاه آن است. تنها کسی که هرگز اشتباه نمی‌کند کسی‌است که هیچ کاری انجام نمی‌دهد.»این نقل قول مربوط بود به تئودور روزولت «Theodore Roosevelt»، بیست و ششمین رئیس جمهور آمریکا و یکی از اعضای سازمان مرموزی که به اسم فراماسون شناخته میشه. اعضای فراماسون‌ها در قرن‌های گذشته معمولا افراد قدرتمندی بودند و جامعه‌ امروزی که در اون زندگی می‌کنیم به نوعی دست‌پخت اوناست. اما یکی از اصول اساسی فراماسون‌ها، رازداری و عدم افشای اطلاعات درونیه. آیا فراماسون‌ها چیز مهمی برای پنهان کردن دارن؟ حقیقت این گروه و جلساتی که برگزار می‌کنند، همیشه در سایه بوده. به همین دلیل وقتی آدم نمی‌تونه به حقایق این گروه دست پیدا کنه، کسایی که کنجکاوند، مجبورن خودشون قطعات این پازل رو کنار هم بذارن.داستان فراماسون‌ها ممکنه فقط ممکنه یه جورایی تئوری توطئه به نظر برسه یا همه چی اتفاقی باشه؛ ولی قطعا خیلی پیچیده‌است و مرموز.سلام به پادکست رسوا خوش‌ اومدید. من پوریا فیروز نژاد هستم و ما قراره تو پادکست رسوا تلاش کنیم با بررسی داستان‌ها و اتفاقات مرموز و مناقشه برانگیز تاریخ، حقیقت ماجراها را کشف کنیم. همین ابتدا لازم می‌دونم از کسانی که پادکست رو گوش میدن و از ما حمایت می‌کنند تشکر کنم. در پادکست رسوا شما قراره به داستان‌های کمتر شنیده شده تاریخی گوش بدید. داستان‌هایی که شاید به بزرگی جنگ جهانی یا مثلا انقلاب‌ها نیستند؛ ولی به طرز عجیب و دومینو واری روی زندگی تک تک ما تاثیر خودشون رو گذاشتن.تو اپیزود یازدهم از پادکست رسوا می‌خوایم به یکی از تاریک‌ترین و مرموزترین سازمان‌ها نفوذ کنیم؛ فراماسون‌ها. قصد داریم به بررسی تاریخچه‌ شکل‌گیری فراماسون‌ها و اقدامات و نمادهای اونا بپردازیم. نمادهایی که در بسیاری از ساختمان‌ها و حتی بعضی از اسکناس‌ها دیده میشه و همین موضوع کافیه تا نفوذ گسترده‌ فراماسون‌ها رو در سراسر دنیا نشون بده. خب بریم سراغ اپیزود.چهارده رئیس جمهور، نه عضو تهیه‌کننده‌ قانون اساسی آمریکا، حداقل هشت نفر از امضاکنندگان اعلامیه استقلال آمریکا، پادشاهان امپراتوری‌های اروپایی، معمارهای کوه راشمور، هزاران نفر از نویسندگان، قهرمانان المپیک، یکی از هم بنیانگذاران شرکت اپل و حتی دومین مردی که پا روی کره‌ ماه گذاشت. همه‌ اینا از اعضای سازمان فراماسون بودن.با اینکه ماسون‌ها امروز بیشتر به خاطر اقدامات خیرخواهانه و کمک به موسسات خیریه شناخته میشن یا حداقل خودشون می‌خوان اینطوری شناخته بشن، همیشه یه سازمان قدرتمند و پرنفوذ در دنیای قدیم و دنیای مدرن امروز بودن. همین مقدار از قدرت و نفوذ بوده که باعث شده قرن‌ها این سوال وجود داشته باشه که ماسون‌ها کین؟ چین؟ و چیکار می‌کنن دقیقا؟ آیا اقدامات فراماسون‌ها کمی نباید شرورانه تر از کمک به خیریه‌ها باشه؟ یا اینکه مثلا شاید فراماسون‌ها از این کمک‌های مالی برای کنترل جهان استفاده کنن؟ چیزی مثل حفظ یا تغییر نظم نوین جهانی یا شاید به طور مخفیانه‌ای دارن پرستش شیطان رو ترویج میدن؟ یا اصلا انسان نیستن؟بهتره قبل از اینکه دیگه خیلی جلو بریم، به تاریخچه‌ رسمی فراماسون‌ها بپردازیم. قراره یه کم بیشتر وارد دنیای اونا بشیم و اصطلاحاتشون که البته فهمش کمی سخت و پیچیدست رو بیشتر بشناسیم. البته که انگار قصد خودشون هم از اول این بوده که چندان برای عموم مردم ساده و قابل فهم نباشن. ماهیت رمزآلود فراماسون‌ها چیزی نیست که تازه ایجاد شده باشه. اصل پنهان کاری، همیشه جزء جدایی ناپذیر این سازمان بوده. مورخان هنوز هم نمی‌تونن اطلاعات دقیقی در مورد مکان‌ها، تاریخ‌ها، رویدادها و حتی اعضای این گروه رو به طور کامل توضیح بدن.چیزی که تخمین زده میشه، اینه که در طول شش قرن گذشته، بیشتر از شش میلیون نفر ماسون بودن که از این تعداد فقط دو میلیون نفر شهروند آمریکا محسوب می‌شدن. البته در قوانین فراماسون‌ها توصیه شده که افراد در مجامع عمومی عضویت خودشون رو افشا نکنن. بنابراین این عدد می‌تونه خیلی خیلی بیشتر از شش میلیون نفر باشه. خود این گروه هم البته بیکار ننشسته و وقتی پای سوابق و فکت‌ها وسط میاد، یه جورایی آب رو گل‌آلود می‌کنه. این کارشون طبیعتا باعث میشه که همه‌ ماها فک کنیم حتما فراماسون‌ها چیزی برای مخفی کردن دارن و گرنه اگه چیزی نباشه نیازی به پنهان کاری هم نیست.البته دلایل کافی هم وجود داره که نشون بده چیزی واقعا برای پنهان کردن وجود داره. اسم فراماسون یا فری میسن «Freemason»، اشاره به فردی داره که با فری استون «Freestone» یه جور سنگ که به راحتی قابل تراش بوده کار می‌کرده. در واقع به نوعی فراماسون معنای همون بنا رو داره. از سنگ فری استون در میسونری «missionary» استفاده میشه. میسونری یه روش قدیمی و پرکاربرد در معماری بوده. این روش یعنی همون ساختن دیوارها و تیغه‌ها با استفاده از واحدهای ریزتر. مثل همون دیوارهای آجری که هممون می‌شناسیم.روش میسونری، در بیشتر بناهای باشکوه و عظیمی که به دست بشر ساخته شده به کار رفته. بعضیا البته معتقدند که این پیشوند فری «Free» یعنی این که نشون بده فراماسون‌ها برده یا تحت اختیار کسی نبودن و با خواست و اراده‌ خودشون کار می‌کردن. در واقع چیزی که فراماسون‌ها یا همون بناها رو از حرفه‌های دیگه‌ای مثل خیاط‌ها، قصاب‌ها یا نجارها جدا می‌کرد، این بود که اونا نسبت به کار فراماسون‌های قبل از خودشون عرق و تعصب بالایی داشتن.علاوه بر این هر نسل از فراماسون‌ها، می‌نشستن کار نسل قبل از خودشون رو تجزیه و تحلیل می‌کردند و از هر فرصتی برای بهبود روش‌های سنتی استفاده می‌کردن. البته یادتون باشه که این ادعایی که خود فراماسون‌ها در مورد گذشته و سوابقشون مطرح می‌کنن. اینکه چرا فراماسون‌ها فکر می‌کنن هیچکدوم از حرفه‌های دیگه به تاریخ خودشون احترام نمی‌ذاشتن، خیلی جور در نمیاد و چیز خاصی رو توضیح نمیده. اما این روحیه یعنی احترام به سنت‌ها و استفاده از هر فرصتی برای بهتر کردن اونا، یه جورایی نشون میده که با چه دیدگاهی تونستن به این گروه قدرتمندی که امروز می‌شناسیم تبدیل شن.فراماسون به طور رسمی از اواخر سده‌ ۱۳۰۰ میلادی تاسیس شد. کمیته‌ای رو برای بررسی و نظارت بر عملکرد همه‌ بناها در سراسر اروپا راه‌اندازی کرد. این بناها، قرار گذاشته بودند تا همه‌ تلاش خودشون‌ رو برای بازسازی اروپا بعد از پاندمی وحشتناک طاعون خیارکی انجام بدن. در واقع اون کمیته‌ اولیه‌ فراماسونری، مجموعه‌ای از مقررات رو برای بهبود کار بناهای اروپا تنظیم کرد.در اوایل کار، کلیسای کاتولیک که در قرون وسطی قدرت یک اروپا بود، بیشتر این اتحادیه‌های بناها رو به استخدام خودش درآورد. اما در ادامه با تکامل این اتحادیه‌های کارگری به لژهای بزرگ و پر نفوذ فراماسونری، رابطه‌ ماسون‌ها و کلیسا هم تغییر کرد. مقررات و قوانین جدید به ماسون‌ها این امکان را داد که بتونن در سراسر اروپا با هم ارتباط بگیرن. ماسون‌ها با این روش تونستن در موضوعات مربوط به کار و مفاد قراردادها از قوانین منسجم و یک شکلی پیروی کنن. بعد از یه مدت، ماسون‌ها حالا تبدیل شده بودند به یک سری از مذاکره کنندگان خبره.کار به جایی رسید که دیگه هر کس می‌خواست عضو ماسون‌ها بشه، باید از فن بیان خوبی هم برخوردار بود. این مسیر تا جایی ادامه پیدا کرد که اگر کسی تو اون زمان یه ماسون یعنی بنا بود ولی جزو فراماسون‌ها نبود، کار گیرش نمیومد. یه چیزی شبیه به انحصار برای خودشون درست کرده بودن. فراماسون‌ها به قدرتمندترین اتحادیه‌ ماسون‌ها تبدیل شده بودن.در طی قرن بعدی و با گسترش نفوذ فراماسون‌ها در شهرهای بزرگ اروپا، حالا احساس می‌کردند به مکان‌هایی نیاز دارند تا بتونن اینجا کنار هم جمع بشن و بیزینس‌های مهمشون رو انجام بدن. در سده‌ ۱۵۰۰ میلادی، اولین لژهای ماسونی تاسیس شدن. این لژها مکانی بودن برای ماسون‌های محلی که اگه نیاز به کمک، آموزش یا بستن قرارداد داشتن، بتونن به این لژها بیان و اینجا در آرامش کامل کارشون رو انجام بدن. همین لژها تبدیل شدن به اساس هرم فراماسونری.اون اوایل کار، خیلی از لژها همون معابد مسیحی بودند؛ ولی بعد از یه مدت که دیدن ممکنه این موضوع یه تصویر مذهبی از اونا رو به بقیه نمایش بده، این کار رو متوقف کردن. بیشتر گردهمایی‌ها با سرشماری ماسون‌های حاضر و خوندن دعا شروع می‌شد. معمولا میز شام پر زرق و برقی هم اونجا بود و موسیقی هم نواخته میشد و بساط نوشیدن هم به راه بود.یه چیز عجیب دیگه اینه که وقتی جلسه‌ فراماسونری به طور رسمی شروع میشه، معمولا یک تا چند نفر مسلح دم در ورودی نگهبانی میدن تا افراد متفرقه یه موقع مزاحم جلسه نشن.اگه تا حالا از خودتون پرسیدید که چرا مردم انقدر به فراماسون‌ها مشکوکن؟ حالا احتمالا فهمیدید که این وضعیت رو خود ماسون‌ها با رفتارهای مشکوک و عجیب شون ایجاد کردن. یکی از حیاتی‌ترین و مهم‌ترین دوره‌ها برای فراماسون‌ها، در سده‌ ۱۵۰۰ میلادی و در جریان اصلاحات مذهبی رخ داد.تو این زمان پادشاه هنری، کلیسای انگلیس رو وادار کرد تا از کلیسای کاتولیک رم جدا بشه. البته بعد از اینکه پاپ کلمنت از حضور در مراسم ازدواج پادشاه هنری در سال ۱۵۲۷ امتناع کرده بود. بی‌محلی پاپ، باعث شد تا هنری هم کنترل بسیاری از ساختمان‌های کلیسای کاتولیک در انگلیس به دست بگیره و اونا رو به بالاترین قیمت بفروشه. درآمد حاصل از این کار باعث شد که هنری بتونه بودجه‌ لازم برای تجهیز ارتش خودش رو فراهم کنه. حالا فراماسون‌ها خودشون رو در آستانه نابودی کامل می‌دیدن. به هر حال کلیسای کاتولیک، یکی از بزرگترین پیمانکاران فراماسون‌ها بود.کلیسا کل ساختمون و سازه‌های قدیمی داشت که اینا مدام به تعمیر و بنایی نیاز داشتند و کی بهتر از ماسون‌ها؟ ماسون‌ها در واقع تنها گروهی بودند که به طور انحصاری، کار مرمت و بازسازی سازه‌های کلیسای کاتولیک رو در سراسر اروپا انجام می‌دادن. ولی شرایط از این هم بدتر شد. در سال ۱۵۴۷ پادشاه هنری با اشاره به اینکه اتحادیه‌ها و گروه‌های صنفی مرتبط با کلیسا، نفوذ زیادی تو انگلیس پیدا کردن، قصد غیرقانونی اعلام کردن فراماسون‌ها رو داشت.هنری حتی خیلی از ساختمان‌های فراماسونری رو هم توقیف کرد؛ اما دو سال بعد هنری هشتم از دنیا رفت. بعد دولت انگلستان اعلام کرد که فراماسون‌ها خیلی گروه مفیدی هستند و نیاز به اخراج و توقف فعالیتشون نیست. حالا دولت و کلیسای انگلیس، به مشتریان پروپاقرص فراماسون‌ها تبدیل شده بودن. فراماسون‌ها همه‌ لژهای توقیف شده رو پس گرفتن و حتی کلی از ساختمان‌های مربوط به کلیسای کاتولیک رو هم بهشون دادن.کمی بعد ماسون‌ها از قدرتی که به دست آورده بودند استفاده کردند تا رابطه‌ خودشون رو با کلیسای انگلیس قطع کنن. البته دشمنی بینشون نبود؛ ولی ماسون‌ها ترجیح دادند تا از اون به بعد به عنوان یک نهاد کاملا مستقل شناخته بشن.در نهایت و در سال ۱۶۶۶ به طور رسمی به اونا مجوز داده شد تا به صورت مستقل و آزاد فعالیت داشته باشند. با این شرط که هر وقت نیاز بود به کمک دولت انگلستان بیان. خب تا اینجای کار ما فقط در مورد یک نوع از فراماسون‌ها صحبت کردیم؛ ماسون‌های کارگر. ماسون‌های کارگر که حرفشون ساخت و ساز بود، استاد ساخت کلیساها، مدارس، کاخ‌ها و خونه‌ها بودن. همه‌ اینا به دست ماسون‌ها ساخته می‌شدن.برای یه مدت خیلی طولانی فقط ماسون‌هایی که به طور فعال بنایی می‌کردن، می‌تونستن عضو فراماسون‌ها بشن. اما این رویه تو سده‌ ۱۷۰۰ میلادی تغییر کرد. حالا فراماسون‌ها شروع کرده بودند از کسانی که قبلا هم ماسون یعنی بنا نبودن عضو می‌گرفتن. سازمان فراماسون داشت از گروه مردانی که با دستاشون می‌ساختن تبدیل می‌شدند به گروهی که با ذهنشون می‌سازن. فراماسونری داشت به یک انجمن اندیشمندانه تبدیل می‌شد.دیگه لازم نبود برای عضویت در گروه فراماسون‌ها حتما یه ماسون یا بنا باشید. این روند در سال‌های میانی ۱۷۰۰ میلادی کاملا تغییر پیدا کرده بود و حالا فراماسونرها به جای بناهای ساختمون‌ها، تبدیل شده بودند به بناهای ذهن. دیگه به جای اینکه با دستاشون کار کنن با فکرشون کار می‌کردند.تا اواخر قرن ۱۷۰۰ فراماسونری اندیشمندانه به بخش غالب فراماسون‌ها تبدیل شده بود. ماسون‌های کارگر یا همون بناها هنوز هم حضور داشتن و بخشی از این سازمان بودند؛ اما دیگه موثرترین قسمت فراماسون‌ها نبودن. از اینجا به بعد داستان ما در مورد همین شاخه‌ فراماسونری اندیشمندانه صحبت می‌کنیم. چون این بخش از فراماسون‌ها بودن که در نهایت به این گروه قدرتمند و مرموزی تبدیل شدن که امروز می‌شناسیم.مورخان هنوز هم نمی‌تونن درست توضیح بدن که دلیل اصلی تغییر فراماسون‌ها از یک اتحادیه کارگری به فراماسونری اندیشمندانه یا یک گروه تئوری پرداز چی بوده؟ بعضیا میگن که با تغییر حالت فراماسون‌ها، حالا این گروه نمی‌تونست به اندازه‌ کافی ثبات مالی خودش رو تامین کنه. این گروه دیگه بسیاری از پروژه‌های ساخت و ساز رو به معماران معمولی داده بود و کار بناها روز به روز کمتر می‌شد.حالا که منابع درآمد فراماسون‌ها کمتر شده بود، لژها شروع کردن به فروش حق عضویت به کسانی که می‌خواستند رمز و راز فراماسونری رو بدونن. از طریق فروش همین بلیط‌ها، فراماسون‌ها تونستن هزینه‌های خودشون رو تامین کنند و به سرعت فروش حق عضویت رو متوقف کردن؛ ولی همچنان اجازه می‌دادند کسانی که قبلا ماسون یا بنا نبودن، وارد این انجمن بشن. با اینکه شرط بنا بودن برای ورود به فراماسون‌ها برداشته شده بود، اما نه تنها ورود به این سازمان آسون‌تر نشده بود، بلکه خیلی هم سخت‌تر شده بود.تو این سال‌ها چندین پیش شرط برای ورود به سازمان وجود داشت؛ ولی دو تا از اون شرط‌های اولیه که هنوز هم وجود داره ایناست. شرط اول باور به قدرتی والا، حالا چه قدرت خداوند و چه قدرت موجودی بلند مرتبه‌تر از انسان. شرط دوم آزاد بودن. البته اگه بخوایم این آزاد بودن رو در کانتکس همون قرون وسطی بسنجیم، این در واقع راهی بود برای اینکه مردم فقیر و بردگان و رنگین‌پوست‌ها که این شرط آزاد بودن رو طبیعتا نداشتن، وارد سازمان فراماسون نشن.بعد از اینکه کسی این دو پیش شرط رو داشت و می‌خواست وارد فراماسون‌ها بشه، اون رو به عنوان یک برادر کارآموز می‌پذیرفتند و ابزارهای ماسون‌ها که همون ابزارهای بنایی بود رو بهش می‌دادن تا تمرین کنن. اولین این ابزارها یه خط‌کش ۲۴ اینچی بود. این خط کش برای ماسون‌های کارگر ابزار اندازه‌گیری محسوب می‌شد؛ ولی گفتیم دیگه از اینجا به بعد در مورد ماسون‌های اندیشمند صحبت می‌کنیم که امروز وجود دارن.بنابراین در فراماسونری اندیشمندانه، این خط‌کش ۲۴ اینچی تبدیل شد به خط کش اندازه‌گیری و تقسیم یک روز به ۲۴ واحد. از این ۲۴ واحد، ۸ واحد رو تقدیم می‌کردن به خدا و فراماسون‌های دیگه. ۸ واحد اختصاص پیدا می‌کرد به مطالعه و ۸ واحد باقی‌مونده‌ دیگه هم برای استراحت و خواب بود. ابزار بعدی فراماسون‌ها یک چکش بود.این چکش که خب بناها برای ساخت و ساز ازش استفاده می‌کردند، تبدیل شد به نمادی برای جدا کردن پلیدی‌ها و پلشتی‌های زیان‌بار از روح انسان. بعد از چند وقت مطالعه و تمرین حالا یه کارآموز تبدیل می‌شد به جرنی من «journey man». یعنی کسی که دوره شاگردی رو تازه گذرونده. حالا خود این جرنی من‌ها مسئول آموزش اصول و منطق فراماسونری به کارآموزهای جدید بودن. ابزارهایی که به جرنی‌من‌ها داده میشه شامل گونیا، تراز و شاغول. گونیا برای اینکه جرنی من یه ساختار قوی و محکم داشته باشه تا بتونه روی اون رشد کنه.تراز برای اینکه نشون بده اتحاد و برابری رو میشه در تفاوت‌ها و ناهمسانی‌ها پیدا کرد. البته این اصل برابری خیلی تناقض داره با اون چیزی که در فراماسون‌ها دیده می‌شد. توی قرن‌های ۱۷۰۰ و ۱۸۰۰ همه‌ اعضای فراماسون‌ها سفیدپوست بودن. اما ابزار سوم جرنی‌من یعنی شاقول، برای این بود که نشون بده تبدیل شدن به یک مرد استوار، شریف و اخلاق مدار بهترین روش برای زندگی کردنه. ایجاد یک ارتباط عمیق و معنادار با همه‌ اعضای لژ، وظیفه‌ یک جرنی منه. همه‌ اعضا باید بتونن هم به صورت فردی و هم با همدیگه کار کنن. زمانی که یه جرنی من به اندازه کافی تجربه کسب کنه، می‌تونه در نهایت به سومین و بالاترین رده‌ فراماسونری یعنی استاد بنا یا ماسون اعظم ارتقا پیدا کنه.برای اینکه یه جرنی من به جایگاه ماسون اعظم برسه، باید به خودش ثابت کنه که در این حرفه و ایدئولوژی به درجه‌ استادی رسیده و می‌تونه از سه ابزار گونیا، شاغول و تراز به اضافه‌ ماله بنایی که برای کشیدن سیمان و ماسه روی آجراست استفاده کنن.ماسون‌ها میگن که از این ابزار استفاده می‌کنند تا برادری و عشق رو در سراسر جهان گسترش بدن و به همه‌ انسان‌ها کمک کنن. در سال ۱۷۱۶،  ۴ تا از بزرگ‌ترین لژهای فراماسونری یعنی دو تا از انگلیس و دو تا از اسکاتلند تو منطقه‌ای در انگلیس با هم دیدار کردند تا در مورد نظارت بهتر در این سازمان و روش‌های برطرف‌کردن نیازهای بیزینسی‌شون تبادل نظر کنن.این دیدار باعث شکل‌گیری لژ بزرگ ماسون شد. لژ بزرگ، بالاترین بخش نظارتی در سازمان فراماسون‌ها. لژ بزرگ انگلیس در سال ۱۷۱۷ راه‌اندازی شد و به اولین لژ بزرگ فراماسونری تبدیل شد. طولی نکشید که سه اژ اعظم دیگه برای نظارت بر فعالیت‌های ماسون‌ها در بخش‌های دیگه‌ای از اروپا تاسیس شدن. این لژها که در انگلیس اسکاتلند و ایرلند راه‌اندازی شده بودن، به عنوان سه لژ اعظم شناخته میشن و یه جورایی به همه نشون دادن که فراماسون‌ها اومدن که برای همیشه بمونن و اثر خودشون رو در جهان مدرن امروزی باقی بگذرن.اما در دهه‌ ۱۷۳۰ میلادی چندین لژ دست نشانده در آمریکا هم تاسیس شد و قرار شد زیر نظر لژ بزرگ انگلیس به فعالیتشون ادامه بدن. با این حال سایه‌ سنگین لژ انگلیس هم باعث نشد تا آمریکایی‌ها اثر خودشون رو وارد فرهنگ فراماسونری نکنن. بسیاری از کسانی که قانون اساسی آمریکا رو تهیه کردن و همچنین بیشتر افرادی که بیانیه‌ استقلال آمریکا را امضا کردند، خودشون فراماسون بودن. شناخته شده‌ترین‌هاشون این افراد بودند جرج واشنگتن «George Washington»، جان آدامز «John Adams»، ساموئل آدامز «Samuel Adams» و بنجامین فرانکلین. کسانی که به عنوان پدران بنیان‌گذار آمریکا شناخته میشن.خیلی‌ها باور دارند که اعتقادات ماسونی تاثیر عمیقی روی این افراد داشته و همین آموزه‌ها بود که در نهایت منجر به انقلاب آمریکا برای شکل‌گیری یک ملت آزاد و جدید بود. بنجامین فرانکلین احتمالا مهم‌ترین عضو فراماسون‌ها در آمریکا بود. فرانکلین در سال ۱۷۳۰ فراماسون شد و فقط بعد از دو سال به یکی از اعضای ارشد لژ بزرگ تبدیل شد.یک سال قبلش مقاله‌ای منتشر کرد که در اون از آزادی رسانه‌ها دفاع می‌کرد. چیزی که فرانکلین و بقیه اعضا به اون باور داشتند و در نهایت هم همین اصل آزادی رسانه‌ها، وارد قانون اساسی آمریکا شد. فرانکلین همون موقع‌ها نامه‌ای برای مادرش می‌نویسه و در اون میگه اصول فراماسون‌ها کاملا در راستای مذهبه و هیچ چیز غیر دینی در اون وجود نداره. پس گرفتین چی شد دیگه؟ پدران بنیان‌گذار آمریکا فراماسون بودند. همین آموزه‌های ماسونی هم از طریق اونا وارد قانون اساسی آمریکا میشه. آمریکا هم که می‌دونید دیگه حدود هفتاد ساله که قدرت یک جهان و روی کل نظم جهان تاثیرگذاره.وقتی میگن فراماسون‌ها تاثیر عمیقی تو دنیای امروز ما داشتن، منظور همینه. تازه اگه بقیه‌ تئوری‌ها در موردشون نادیده بگیریم همین یه دونه کافیه که اثرگذاری فراماسون‌ها رو برای ما ثابت کنه. فرانکلین تو سال ۱۷۷۶ توسط کنگره قانون اساسی، به عنوان نماینده‌ منتخب برای تهیه و نگارش بیانیه‌ استقلال آمریکا انتخاب شد. اون بعد از نگارش پیش‌ نویس این سند تاریخی، به فرانسه رفت تا به فراماسون‌های فرانسه کمک کنه. کی؟ در آستانه‌ انقلاب کبیر فرانسه. ببینید دیگه در نهایت هم که انقلاب فرانسه پیروز شد.پس تا الان فراماسون‌ها در دو رویداد مهم استقلال آمریکا و تصویب قانون اساسی‌شون و همچنین انقلاب فرانسه تاثیر مستقیم داشتن. در جریان انقلاب آمریکا هم همین افراد بودند که به کمک ایدئولوژی فراماسونری به جنگ علیه بریتانیا پرداختن.حالا زمان اون رسیده تا بریم سراغ یه فرد دیگه که برای همیشه کل فرهنگ فراماسونری رو متحول کرد؛ آلبرت مکی. آلبرت که فرزند یکی از فیزیک‌دانان و ریاضی‌دانان برجسته تو ایالت کارولینای جنوبی «South Carolina» بود، بعد از رسیدن به سن جوانی، شروع کرد به تدریس ریاضی و چند سال بعد هم در رشته‌ پزشکی از دانشگاه چارلستون «Charleston» فارغ‌التحصیل شد. با اینکه آلبرت مکی حالا یه پزشک شده بود، اما کم‌کم رفت به سمت مطالعه روی زبان‌های مختلف، قرون وسطی و البته فراماسونری.بعد از اینکه آلبرت ده‌ها دست نوشته‌ باستانی رو از یکی از لژهای محلی ماسون‌ها به دست آورد، تمرکزش رو گذاشت روی مطالعه در مورد نمادها و ابزارهای فراماسون‌ها. گفته میشه مکی انقدر خوند و خوند و خوند که بعد یه مدت همه‌ کتاب‌ها و نوشته‌های فراماسون‌ها رو حفظ شد. توجه مکی رو تو این مطالعات جلب کرد، این بود که تقریبا هیچ قانون و چارچوبی برای فراماسونری وجود نداشت و تقریبا یه وضعی بود که این کتاب با کتاب قبلی کاملا در تضاد بود.بنابراین آلبرت مکی در سال ۱۸۵۸ تصمیم گرفت که کتابی تحت عنوان بنیادهای فراماسونری بنویسه. البته قبل از این کتاب این بنیادها وجود داشتند؛ ولی خیلی پخش و پلا و غیر منسجم بودند و تعداد کمی از قوانین اجرایی می‌شدن. این کتاب در مورد ۲۵ بنیاد فراماسونری نوشته شد. طبیعتا پرداختن به همه‌ این بنیادها از حوصله‌ این پادکست خارجه؛ ولی شیش بنیاد اصلی فراماسونری رو اینجا با هم بررسی می‌کنیم.مکی معتقد بود که این شش اصل جدا نشدنی فراماسونری‌ان. در واقع این شیش اصل، قوانین طلایی فراماسون‌ها بودن.اصل اول: وقتی جلسه‌ای در یک لژ ماسونی در حال برگزاریست، انجیل باید همیشه باز باشد. البته مشخص نشده بود که کدوم بخشش. فقط تاکید شده که انجیل باید باز باشه.اصل دوم: همه‌ جشن‌ها و مراسم‌ها باید مطابق با قوانین و مقررات تعیین شده برگزار شوند.اصل سوم: آغاز خاتمه‌ جلسات لژها، باید با ذکر دعا برای معمار بزرگ جهان انجام شود. همچنین همه‌ اسناد و مدارک باید نقش نمادهای معمار را داشته باشند.اصل چهارم: هرگونه بحث و تبادل نظر سیاسی و مذهبی در لژها ممنوع‌ است.اصل پنجم: یک لژ به عنوان یک گروه نمی‌تواند در کمپین‌های سیاسی شرکت کند. اما اعضای آن به تنهایی می‌تواند چنین کاری را انجام دهندو در نهایت اصل ششم: تنها ماسون‌هایی می‌توانند وارد لژ شوند که به عنوان ماسون واقعی شناخته شده باشند.آلبرت مکی معتقد بود که این شیش مورد اصل‌های بنیادین و غیرقابل انکار فراماسونری هستن؛ ولی با توجه به اتفاقات و داستان‌هایی که در مورد این گروه وجود داره، می‌دونیم که همیشه همه چیز به این شفافیت نبوده. در واقع ماسون‌ها و لژهایی که از این شش اصل بنیادین پیروی می‌کنند، به عنوان فراماسونری معمولی شناخته میشن؛ ولی همونطور که می‌دونیم و احتمالا برامون آشناست، همیشه اهداف اولیه‌ جنبش یا فرقه، بر اساس همون اصول اولیه پیش نمیره و ممکنه در ادامه فرقه‌ها و جهت‌های مختلفی از دل این جنبش‌ها ظاهر بشه.در دهه‌ ۱۸۹۰ دوباره یک بدعت جدید در فراماسونری ایجاد شد. به اسم کو فریمیسنری میشه فراماسونری همسان‌گرایانه. تو این قسمت از فراماسون‌ها، حالا هم زنان و هم مردان می‌تونستن عضو لژها بشن و اینجوری نبود مثل قبل که فقط مردها بتونن وارد بشن.در دهه‌ ۱۸۸۰ فرانسه درگیر یک جنبش فمینیستی بود. یکی از زنان فعال این کمپین، به اسم ماریا درم به همراه یکی از سناتورهای فرانسوی به اسم دکتر ژرژ مارتین از ایده‌ فراماسونری که به زنان هم اجازه‌ ورود به لژها را می‌داد حمایت می‌کردن. اونا انقدر روی خواسته‌ خودشون پافشاری کردند تا در نهایت در سال ۱۸۹۳ اولین لژ کو فراماسونری تاسیس شد. هدف اصلی این لژ، تلاش برای ترویج اهداف فراماسونری بین زنان و مردانی اعلام شد که به این اهداف باور داشتن. البته بدون اینکه اصول مذهبی و فرهنگی رو نادیده بگیرن.اما نکته چی بود؟ این کو فراماسونری حالا با خودش ایدئولوژی جدیدی رو وارد فرهنگ فراماسون‌ها کرده بود. اونا اعتقاد داشتند که در لژها نه تنها باید به روی همه‌ زن‌ها باز باشه؛ بلکه باید برای هر کسی که علاقه داره این امکان وجود داشته باشه. حتی گفتن که لژها باید اجازه بدن تا حتی آتئیست‌ها یعنی همون خداناباوران که به وجودی بالاتر از انسان هم باور ندارند به عضویت در بیان.تا سال ۱۹۰۲، ۴ لژ فراماسونری در گوشه و کنار فرانسه راه‌اندازی شدن. یه سال بعد کو فراماسونری خونه‌ جدیدش رو پیدا کرده بود؛ آمریکا. امروز هم کو فراماسون‌ها در آمریکا و سراسر جهان و در لژهای خودشون فعال هستند. البته تعدادشون خیلی کمتر از فراماسون‌های سنتیه.در طول یک قرن گذشته اتفاقات و تحولات زیادی در جهان رخ داده و مهم‌ترین اونا مبارزه با نژادپرستی، تساوی حقوق زنان و مردان و کلا خیلی از تبعیض‌های دیگه بوده. سوالی که پیش میاد اینه که چرا فراماسون‌ها انقدر اصرار داشتن که منزوی بمونن و اعضای جدید رو از جنسیت‌ها، نژادها یا اقلیت‌ها جذب نکنن؟ گفتیم دیگه اساسی‌ترین شروط عضویت اینا بود: مرد آزاد بالغ.اولین جوابی که وجود داره برای این سوال اینه که می‌خواستم به سنت‌هاشون پایبند بمونن. یعنی فراماسون‌ها رو قطعا می‌تونیم یکی از محافظه‌کارترین گروه‌های حاضر بدونیم. ولی از دل همین جواب باز یه سوال مهم‌تر ایجاد میشه. چی؟ اینکه آیا فراماسون‌ها به سنت هاشون پایبند موندن چون برای اونا ارزش زیادی قائل هستن یا نه؟ فراماسون‌ها تلاش می‌کنند تا حد امکان انحصاری و منزوی باقی بمونن تا چیزی رو پنهون کنن.ولی جدا از تاریخچه‌ انحصار و انزواطلبی ماسون‌ها، نمادها و لوگوهایی که استفاده می‌کنند تا امروز هم خیلی جاها دیده میشن و همین نمادها سوالات زیادی رو بین مردم ایجاد کردن. چرا واقعا ماسون‌ها انقدر نمادگرا هستند؟نماد اصلی فراماسونری همون گونیا و پرگار معروف که اگه تا حالا هم نمی‌دونستین که این نماد اصلی ماسون‌هاست، حتما اون دیدید. این نماد که بهش میگن اسکور کام. یعنی پرگار و گونیا به این شکل که پرگار به اندازه‌ هشت فارسی باز شده و رو به پایینه. زیر اون هم گونیاست که مثل یک خط‌کش شکسته‌است و به شکل هفت فارسی یا حرف وی انگلیسی به سمت بالاست.گفته میشه که گونیا و پرگار نشون دهنده‌ بنیادهای فراماسونری هستن. گونیا نماد اقدامات و وظایفی که هر فراماسونری باید انجام بده. پرگار هم نشون دهنده‌ قابلیت‌هایی که خداوند به ماسون‌ها داده. با استفاده از این ابزارها یک ماسون میتونه به هر هدفی دست پیدا کند. البته درست مثل بقیه‌ موارد، فراماسون‌ها هیچ تفسیر شفاف و ثابتی از نمادهاشون هم وجود نداره. به همین دلیل اگر مثلا تو گوگل نماد گونیا و پرگار رو سرچ کنید، ممکنه در یک تصویر درست وسط گونیا و پرگار، حرف انگلیسی جی مشاهده کنید. همین حرف جی هم می‌تونه کلی معنی داشته باشه.این نماد دارای حرف جی بیشتر تو لژهای بزرگ انگلیس استفاده میشه. دم‌دستی‌ترین توضیح هم که درباره‌ این حرف ارائه میشه اینه که اول کلمه‌ گاد به معنی خداست. حالا اون دسته از فراماسون‌های غیر مذهبی این جی رو اول عبارت گریت آرشیتکت «great architect» معمار بزرگ جهان می‌دونن. بعضیای دیگه میگن حرف جی از کلمه‌ جئومتری «geometry» یا هندسه میاد. چون هندسه اساس ساخت ابزارهای گونیا، شاغول و پرگار بوده که ماسون‌ها یعنی بناها، با اون کار می‌کردن.پس فهمیدیم که همین که توزیع شفاف و منسجمی در مورد نماد ماسون‌ها وجود نداره طبیعتا روایت‌های دیگه‌ای هم ایجاد میشه و کلی سوال بی‌پاسخ. تازه این نمادها در خیلی از جاها برای همه قابل مشاهده‌ان. شاید مهم‌ترینش مثال اسکناس دلاره. البته حتما عکس‌ها و مطالب تکمیلی نمادهای ماسون‌ها رو توی صفحه‌ اینستاگرام پادکست رسوا براتون قرار میدم.قبل از این گفتیم که روش‌ها و مسلک ماسون‌ها ممکنه از این لژ به اون لژ فرق داشته باشه و کلا تفاوت‌های زیادی بین ماسون‌ها وجود داره؛ ولی یه سری از رفتاراشون هم مثل همه. درست مثل طرز عجیب دست دادنشون و کلمات عبوری که در گوش هم نجوا می‌کنن. اونطور که خودشون میگن فراماسون‌ها یک راز در جامعه نیستند؛ بلکه جامعه‌ای از رازها هستن.همه‌ سوابق اعضا هم در لژهای محلی نگهداری میشه. بعضی از فایل‌هایی که در این روش‌ها پیدا میشن، ممکنه مربوط باشند به قرن‌ها قبل و اوایل شکل‌گیری فراماسونری. البته طبق ضوابط بیشتر ماسون‌ها، نگهداری سوابق در لژها کاملا اختیاری و مثلا یه نفر می‌تونه ماسون باشه؛ ولی سابقش در لژ نگهداری نشه. ما تا اینجا بیشتر افراد مشهوری که گفتیم فراماسون بودن شخصیت‌های سیاسی محسوب میشن. مثل جرج واشنگتن یا بنجامین فرانکلین؛ ولی شخصیت‌های برجسته‌ دیگه‌ای تو حوزه‌های مختلف هم هستن که فکر کردم احتمالا براتون جالب باشه که بدونید این افراد هم فراماسون بودن.افرادی مثل جان الوی بازیکن فوتبال آمریکا، ریچارد پریور استندآپ کمدین معروف، وینستون چرچیل، موتزارت، ولتر، شکیل اونیل، هنری فورد و والت‌دیزنی، تنها تعداد کمی از فراماسون‌های مشهور هستن. البته نباید تصور کنیم که هر کسی که به فراماسون‌ها پیوسته لزوما در زندگیش هم انسان موفقی شده.به هر حال طبق تخمین‌ها حداقل تا اوایل قرن بیست و یکم، شیش میلیون نفر فراماسونر بودن و خب قطعا خیلی از اونا هم تو زندگیشون حتی با وجود عضویت در فراماسونری شکست خوردن؛ ولی از طرفی هم نمیشه این حقیقت رو نادیده گرفت که فراماسون‌ها شبکه‌ای از افراد اغلب قدرتمند و پرنفوذ هستن. طبیعیه اگر فردی که عضو فراماسون‌ها میشه بتونه از این فرصت خوب استفاده کنه و با افراد قدرتمند لژها ارتباط بگیره، قطعا فرصت‌های چشمگیری هم به دست میاره.لژ اعظم انگلیس مثلا دهه‌هاست که در قوانینش آورده هیچ یک از اعضا نمی‌تونن برای رسیدن به ثروت و قدرت در دنیای بیرون از لژ، از دیگر اعضا استفاده کنن. البته فقط با یه نگاه به اسامی بزرگ و برجسته‌ای که ماسون بودن میشه تقریبا مطمئن بود که کسی به این قوانین توجهی نکرده. امروزه فراماسون‌ها خودشون رو یک سازمان خیریه قلمداد می‌کنند که زندگیشون رو صرف خدمت به بشر کردن و این مسلک رو از افراد مقدسی که همون اعضای اولیه فراماسون‌ها بودن به ارث بردن.مهم‌ترین شعاری هم که فراماسون‌ها میدن «حسن نیت در برابر انسان‌ها و ستودن پروردگار ماسون‌ها». ماسون‌ها میگن که نشون دادن حسن نیت در برابر مردم باعث توسعه‌ رفاه در آینده میشه. تصاویری که از بعضی جلسات لژها ثبت شده نشون میده که سینی‌های خاصی بین افراد حاضر چرخونده میشه و معمولا اعضا کمک‌های خودشون رو برای خیریه‌ها به صورت چک یا کالاهای گران‌قیمت و زینتی تو این سینی‌ها می‌ذارن.تخمین زده شده که سالانه به طور متوسط ماسون‌ها پنج میلیون دلار به خیریه‌ها کمک می‌کنن. این مبالغ هم به مبارزه با سرطان سوء تغذیه‌ کودکان و خیلی از امور خیریه اختصاص پیدا می‌کنه. البته بیشتر اوقات این پولا راهی جیب برادرای ماسون دیگه میشه که به کمک نیاز دارند. ماسون‌ها این رو وظیفه‌ خودشون می‌دونن که از برادران دیگشون حمایت کنن.مثلا در سال ۲۰۱۴ یک قاضی انگلیسی حکمی را علیه لژ بزرگ انگلستان صادر کرد. موضوع این بود که ادعا شده بود این لژ ۸۵ میلیون پوند به امور خیریه اختصاص داده؛ ولی بعد از بررسی‌ها مشخص شد که فقط ۲۵ الی ۳۰ درصد از این پول واقعا به خیریه‌ها رسیده و باقی پول به انجمن‌های ماسونی دیگه یا اعضای اونا داده‌ شده.با اینکه فراماسون‌ها از مراسم مذهبی زیادی در جلسات خودشون استفاده می‌کنن، باید به خاطر داشته باشیم که فراماسونری یک نوع مذهب نیست. یا اینکه وابسته به هیچ یک از ادیان هم نیست. درسته یکی از شروط اساسی و بنیادی ماسون‌ها اعتقاد به یک خداست؛ اما تو متن انگلیسیش اینجوری نوشته که بلیف این د گاد «Belief in the God». یعنی اعتقاد به یک خدا. نه بلیف این عه گاد «Belief in a God». یعنی اعتقاد به خدای یگانه و این دو تا با هم فرق دارن. یعنی شما اگه می‌خوای یکی از اعضای فراماسون‌ها بشی، باید به یه نوع خدا یا وجود برتر از انسان اعتقاد داشته باشی. نه لزوما به خدای ادیان یا خدای یگانه.ماسون‌ها از همه‌ ادیان دیگه هم عضو می‌گیرن و یک مذهب رو معمولا به مذهب دیگه ترجیح نمیدن. اما شواهدی هم وجود داره که بعضی از لژها از آتئیست‌های خداناباور هم عضو می‌گیرن. همین موضوع باعث شده که فراماسونری به هدف منتقدان مذهبی تبدیل شه و گفته بشه که فراماسون‌ها شیطان‌پرست‌اند.در سال ۱۸۲۰ فردی به اسم ویلیام مورگان «William Morgan» که در آمریکا کارگر معدن بود، به یکی از سرسخت‌ترین منتقدان فراماسون‌ها تبدیل شد.اون کمی بعد اعلام کرد که به همه‌ رازهای فراماسون‌ها دست پیدا کرده و حاضره اونا رو افشا کنه. در سال ۱۸۲۶ یعنی ۶ سال بعد، ویلیام مورگان برای همیشه ناپدید و هیچوقت جسدش هم پیدا نشد. باور عمومی این بود که ماسون‌های نیویورک، مورگان رو ربودن و برای اینکه ساکتش کنن، اون رو به قتل رسوندن.اما می‌رسیم به معروف‌ترین و سرسخت‌ترین مخالف فراماسون‌ها، آدلف هیتلر رهبر آلمان نازی. بله درست شنیدید. هیتلر هم از مخالفان دو تیشه‌ فراماسون‌ها بود. هیتلر در دهه‌ ۱۹۳۰ و جنبش حزب سوسیال ناسیونالیست آلمان که نازی‌ها به قدرت رساند، فراماسون‌ها را مثل کمونیست‌ها و یهودیان از مخالفان جدی خودش می‌دونست.نازی‌ها از پروپاگاندای خودشون استفاده کردند تا درست مثل اون چه که علیه یهودی‌ها انجام دادن، فراماسون‌ها رو هم از صحنه‌ روزگار محو کنن. خیلی از ماسون‌ها در جریان سال‌های جنگ جهانی دوم در سیاه‌چاله‌ها و اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها به سر می‌بردن. رو سر در اردوگاه‌های فراماسون‌ها نماد یک مثلث قرمز برعکس رو قرار می‌دادن که مشخص بشه اینجا اردوگاه فراماسون‌ها.تخمین زده میشه که تو این سال‌ها بین هشتاد تا دویست هزار فراماسون در کمپ‌های کار اجباری نازی‌ها کشته شدن. موضوع مهمی که درباره‌ روش فراماسون‌ها و ماهیتشون وجود داره اینه که ماسون‌ها همیشه سعی می‌کنند در زمین گل‌آلود بازی کنن تا هیچکس یا حتی هیچ دولتی به انگیزه‌ها و اهدافشون پی نبره. به نظر می‌رسه بعد از گذشت حدود هفتصد سال از شکل گیری فراماسون‌ها، این گروه هنوز هم یکی از مرموزترین و البته قدرتمندترین سازمان‌هاست.خب اینجا اپیزود یازدهم از پادکست رسوا به انتها می‌رسه. ممنون از شما که تا انتهای اپیزود با ما همراه بودید. در ضمن می‌تونید نظراتتون رو در مورد فراماسون‌ها هم برای ما در کست باکس و هم در اینستاگرام پادکست رسوا کامنت بذارید. در آخر اگر پادکست رو دوست داشتید، لطفا اونو به دوستاتون هم معرفی کنید و اینجوری از ادامه‌ پادکست رسوا حمایت کنید.بقیه قسمت‌های پادکست رسوا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/فراماسون‌ها-معماران-مدرن-id4562984-id435450271?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%88%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%20%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رسوا</category>
                <author>پادکست رسوا | Rosva</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 19:37:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود دهم؛ اثر ماندلا (Mandela Effect)</title>
                <link>https://virgool.io/rosvapodcast/%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%84%D8%A7-mandela-effect-wqgld4oc8x4u</link>
                <description>مارک «marl» از موقعی که چشم باز کرده بود و دست چپ و راستش رو تشخیص می‌داد، عاشق فضا و کهکشان و ستاره‌ها بود. حالا که تازه هم وارد دانشگاه شده بود، زمان زیادی صرف این می‌کرد که بتونه به عنوان مهندس هوافضا فارغ‌التحصیل شه. تقریبا هیچ خبر، اتفاق یا کشف تازه‌ای تو این حوزه نبود که از زیر دست مارک در بره. مارک همیشه در حال مطالعه، در رابطه با پیشرفت‌های جدید و آخرین سفرهای فضایی بود. تا اینکه یه روز که مارک سر کلاس به عنوان دستیار استاد حضور داشت، در مورد یه فرد کاملا جدید تو صنعت هوافضا شنید.البته به نظر می‌رسید که همه‌ دانشجوهای دیگه، اونو به‌ خوبی می‌شناسن و خود استادشون هم خیلی با آب و تاب از کارهای بزرگ این آدم صحبت می‌کرد. اونطور که مارک از صحبت‌ها متوجه شد، این فرد و شرکتش نزدیک به ده سالی بود که تو حوزه‌ هوافضا فعال بودن؛ یعنی از سال ۲۰۰۲. مارک از تعجب شاخ درآورده بود که چطوری تا حالا اسم این فرد به گوشش هم نخورده، تصمیم گرفت که بعد کلاس بره اسمش رو سرچ کنه. پس اسمش رو روی کاغذ نوشت: ایلان ماسک «Elon Musk».مارک بعد کلاس سریع رفت خونه و وقتی رسید کوله انداخت روی مبل و نشست پای لپ تاپ. اسم رو توی گوگل سرچ کرد و انگار تازه وارد یک جهان دیگه‌ای شد. ظاهرا این ایلان ماسک، چندین سال بود که یک شرکت غول‌آسای فضانوردی تاسیس کرده بود؛ به اسم اسپیس‌ایکس «SpaceX».تازه کلی برنامه‌های خفن برای رفتن به فضا و ساخت فضانوردان جدید داشته و کلیم مقاله و اخبار در مورد این ایلان ماسک و شرکتش در اینترنت موجود بود که در طول همه‌ این سال‌ها نوشته شده بودن. امکان نداشت مارک که خودش رو خوره‌ خوندن مقالات فضانوردی می‌دونست و همه‌ چهره‌های این حوزه رو می‌شناخت، همچین فرد مهمی رو از قلم انداخته باشه. گفتیم دیگه مارک کل زندگیش فضا و ستاره‌ها و کرات دیگه بود؛ ولی حالا به نظر می‌رسید که احتمالا مهم‌ترین آدم این حوزه رو نمی‌شناسه.هنوز نتونسته بود اتفاقی که داره براش میفته رو باور کنه. برای همین رفت توی شبکه‌ اجتماعی ردیت «reddit» تا از این تجربه‌ عجیبش با بقیه کاربران صحبت کنه. اینجا بود که کم‌کم بقیه‌ افرادی که تو همون کانال فضانوردی هم بودن گفتن که دقیقا همین تجربه رو داشتن. بیشتر این افراد گفتن که اونا هم همین چند ماه پیش بوده که به وجود این کارآفرین مهم و معروف پی‌بردن. شرکت‌های تسلا «Tesla» و اسپیس‌ایکس برای این افراد، اسامی کاملا جدیدی بودن. بیشتر این آدما که توی همون کانال با مارک صحبت کردن، گفتن که اونا هم خیلی ایلان ماسک رو نمی‌شناختن و تازه همین چند ماه پیش بوده که با اسم ایلان ماسک آشنا شدن.بعضیاشون گفتن شاید به خاطر اینه که تازه چند وقته اسم اسپیس ایکس و ایلان ماسک تو رسانه‌ها اومده؛ ولی مارک که دیده بود از سال‌ها پیش اسم ایلان ماسک و شرکتش همه جای اینترنت بوده، مطمئن بود که هیچ وقت تا اون روز اسم ایشون رو نشنیده بود و نظر دیگه‌ای داشت. مارک معتقد بود که ماسک از یک جهان موازی اومده؛ اما مارک خبر نداشت که داره حالتی رو به اسم اثر ماندلا تجربه می‌کنه.سلام به پادکست رسوا خوش‌ اومدید. تو این پادکست سفر می‌کنیم به دل تاریخ تا حقیقت جذاب‌ترین معماها رو کشف کنیم. از مرگ‌های مشکوک و تناقضات علمی گرفته تا گزارش‌ها و اتفاقات عجیب رو اینجا برای شما روایت می‌کنم.تو اپیزود دهم از پادکست رسوا، رفتیم سراغ یه چیز عجیب که بهش میگن اثر ماندلا یا ماندلا افکت. حالت عجیبی که یه نفر یا گروهی از مردم، پدیده‌ای رو در گذشته، یه طور دیگه‌ای از بقیه مردم به خاطر میارن. اونطور که در روایت‌های رسمی‌تر گفته میشه، علت این پدیده اینه که خاطرات ممکنه به مرور زمان تو ذهن بعضیا کمرنگ شه و تصویر گذشته مخدوش بشه؛ ولی یه فرضیه مهم دیگه هم در مورد اثر ماندلا وجود داره که البته طرفداران زیادی هم داره و حتی پشتوانه‌ علمی اون در فیزیک کوانتوم «Quantum mechanics» دیده میشه.بعضیا میگن که اثر ماندلا «Mandela effect» در نتیجه‌ ایجاد حقایق متناوبه که توسط آزمایشات کوانتومی دانشمندان ایجاد شده. این دانشمندان شاید برای درک درست‌تر اتفاقات و پدیده‌ها، تونسته باشن یه جوری حقایق گذشته رو دست‌کاری کنن. حالا این افرادی که اثر ماندلا رو تجربه می‌کنن، احتمالا توی حقیقت اشتباه یا جهان موازی گیر کردن. لحظاتی هستند که می‌دونیم یه جای کار درست نیست.هممون هم به اشکال مختلف تجربش کردیم. این می‌تونه همون دژاوو «Déjà vu» باشه که در حال صحبت کردن با یه دوست براتون اتفاق میفته یا حس عجیبی که انگار چیزی رو فراموش کردید؛ اما از همه‌ این‌ها بدتر، زمانیه که یهو به خودتون بیاید و حس کنید با جهانی که دارید در اون زندگی می‌کنید کاملا غریبه‌اید و انگار اصلا به این جهان تعلق ندارید. خیلی‌ها به این حس میگن اثر ماندلا؛ ولی اثر ماندلا چیه؟ و اصلا از کجا پیدا شد؟این پدیده برای اولین بار در سال ۲۰۰۸ و زمانی که فیونا آبروم «fiona broom» کارشناس ماورالطبیعه داشت در تلویزیون مصاحبه‌ نلسون ماندلا «Nelson Mandela» رییس جمهور آفریقای جنوبی را می‌دید اتفاق افتاد؛ ولی این موضوع خیلی برای فیونا عجیب بود. چون کاملا مطمئن بود که نرماندی در دهه‌ هشتاد میلادی و زمانی که به دلیل مبارزه با رژیم آپارتاید «Apartheid» به زندان افتاد، کشته شده بود. فیونا حتی مراسم تشییع جنازه ماندلا که در تلویزیون پخش شده بود با همه‌ جزییات به خاطر میاورد.حقیقت انگار به صورت فیونا یک سیلی محکم زده بود. حالا، نلسون ماندلا در سال ۲۰۰۸ و در سن ۹۰ سالگی خیلی قبراق و سرحال داشت صحبت می‌کرد. فیونا به این نتیجه رسید که احتمالا یه اشتباهی پیش اومده و تشییع جنازه ماندلا رو با کس دیگه‌ای اشتباه گرفته. بنابراین از کنار این موضوع گذشت و با کسی هم دربارش صحبت نکرد.دو سال بعد و زمانی که به یک موزه رفته بود، خیلی اتفاقی با یکی از نگهبانان اونجا هم صحبت شد. نگهبان ولی چیز عجیبی به فیونا گفت. این آقا گفت که اونم به یاد داره نلسون ماندلا در همون دهه‌ هشتاد میلادی از دنیا رفته. بروم که از این موضوع شوکه شده بود، نشست پای لپ‌تاپش در صفحه‌ وبلاگی که داشت، این تجربه‌ عجیب رو نوشت.چند ساعتی نگذشته بود که صدها بعدا هزاران نفر تو این صفحه کامنت گذاشتن و اصرار داشتن که اونا هم مرگ نلسون ماندلا رو به یاد میارن. هیچ کس نمی‌تونست این پدیده رو توضیح بده. نمی‌شد گفت که هزاران نفر با هم کمبود حافظه دارن یا دارن اشتباه می‌کنن. این جریان تازه شروع شده بود و تو روزها و هفته‌های بعد هم افراد بیشتری تو شبکه‌های اجتماعی پست می‌ذاشتن و از تجربیات مشابه خودشون می‌گفتن. چیزی که بعدا اسمش شد اثر ماندلا.البته لزوما همه‌ تجربیات آدما در مورد شخص نلسون ماندلا نبود؛ بلکه حالا پای اثر ماندلا به کلی از اتفاقات عجیب دیگه هم باز شده بود. از اسم کارتون دوران بچگی که همه مطمئن بودن یه جور دیگه نوشته می‌شد؛ تا اسکار «Oscars» گرفتن بازیگری که اصلا تا اون زمان اسکار نگرفته‌ بود. مثلا تو همین قضیه اسکار، آقای لئوناردو دی‌کاپریو «Leonardo DiCaprio» که هممون می‌شناسیمش، برای اولین بار در سال ۲۰۱۶ بود که روی سن اسکار رفت و جایزه‌ اسکارو برای بازی درخشانش در فیلم روننت «The Revenant» گرفت.این یه لحظه تاریخی برای این بازیگر محبوب هالیوود و همه‌ طرفدارانش در جهان بود؛ اما چند دقیقه بعد اثر ماندلا خودش رو نشون داد. صدها نفر تو شبکه‌های اجتماعی اعلام می‌کردند که مطمئن هستند سال‌ها قبل، دیکاپریو از همین پله‌ها بالا رفته و اسکار دریافت کرده.مثال معروف دیگه از اثر ماندلا مربوط میشه به تابلوی نقاشی هنری هشتم. این نقاشی، تو سال ۱۵۴۰ کشیده‌ شد. خیلیا این تصویرو اینجوری به یاد میارن که هنری هشتم یه پای بوقلمون رو در دست داشته که نشان از رفاه بالا و سطح زندگی پادشاهان بوده؛ ولی اصلا تو این تصویر یا این در تصویر اصلی خبری از پای بوقلمون نیست. حالا من بعضی از عکس‌ها و تصاویر مربوط به اثر ماندلا رو توی صفحه‌ اینستاگرام پادکست رسوا براتون می‌ذارم، تا خودتون عمق عجیب بودن ماجرا رو درک کنید.اثر ماندلا فقط محدود به نقاشی و سینما نیست و حتی تو جغرافیا هم می‌تونه رخ بده. یکی از رایج‌ترین این نمونه‌ها، موقعیت جغرافیایی سریلانکاست «Sri Lanka». خیلی از مردم تقریبا مطمئنند که سریلانکا در جنوب شبه جزیره هند؛ نه در جنوب شرقیشه.مثال دیگه سریال محبوب آمریکایی سکس اند سیتی «Sex and the City»؛ ولی خیلیا اسم این سریال سکس این د سیتی «Sex in the City» به یاد میارن. مثال بعدی که می‌خوام براتون بزنم، خودمم تجربش کردم و تا قبل از ساختن این اپیزود، متوجش نبودم؛ کیت کت «Kit Kat».می‌دونستید که بین دو کلمه‌ کیت کت همون شکلات معروف و خوشمزه‌ای که هممون می‌شناسیم، خط فاصله وجود نداره؟ من خودم همیشه کیت کت رو با خط فاصله می‌دیدم. بعد از اینکه فهمیدم این اشتباهه سریع رفتم عکس جلد کیت‌کت رو سرچ کردم و دیدم که بله.اینجا بود که واقعا یاد کتاب بیگانه‌ آلبر کامو «Albert Camus» افتادم و یه لحظه با همه‌ وجودم احساس کردم که با جهان پیرامون غریبم.روانشناسا توضیح عمیق‌تری درباره‌ اثر ماندلا دارن. میگن که این پدیده در اثر وجود خاطرات اشتباه در ذهن بعضی از افراد ایجاد میشه. در واقع برخلاف چیزی که فکر می‌کنیم، خاطرات انسان اونقدر هم منسجم نیست. دانیلا شیلر «Daniela Schiller» که یک روانکاو توی مصاحبه به مجله‌ی ام آی تی تکنولوژی ریویو «MIT Technology Review» میگه که هر بار که یه خاطره وارد ذهن انسان میشه به روند ذخیره شدن در مغز وارد میشه. ما ممکنه دقیقا اصل چیزی که اتفاق افتاده رو به خاطر نیاریم؛ بلکه یه نسخه‌ تقریبا تغییر یافته از اون خاطره، ممکنه تو ذهنمون ثبت بشه.مثلا قراری که چند سال پیش داشتید رو به یاد بیارید. وقتی به این موقعیت فکر کنید احتمالا هویت اون طرف مقابل و حسی که بهش داشتید رو به خاطر میارید؛ ولی احتمال این که بتونید رنگ چشمش یا چیزی که خوردید اون شب رو به یاد داشته باشید خیلی پایینه.اما این همه‌ ماجرا نیست. جوریل لاشا روانشناس جرم‌شناسی در مصاحبه با مجله‌ وایر «The Wire» میگه که بیشتر مواقعی‌ که به این موقعیت‌های گذشته فکر می‌کنید، ذهن شما مجبوره اون فضاهای خالی که‌ نمی‌تونه به یاد بیاره رو با اطلاعات شبیه به واقعیت به یاد بیاره. مثلا ممکنه یه کمی به خودتون زحمت بدید و به یاد بیاورید که اون شب یه پیرهن بنفش پوشیده بودید. در حالی که رنگ پیراهنتان چیز دیگه‌ای بوده و شما اون پیراهن بنفش رو تو دیت «قرار: date» دیگه‌ای پوشیدید.انگار بیشتر مثال‌هایی که مربوط به اثر ماندلا هستند، از کودکی در انسان ایجاد میشن. به هر حال وقتی یه فرد هنوز در دوران کودکیه، در حال رشد و یادگیریه. ممکنه خیلی از چیزها رو اشتباه متوجه بشه و واقعیت به شکل دیگه‌ای تو ذهنش ثبت بشه. اون فرد ممکنه سال‌ها نسخه‌ ذهنی خودش رو از یک پدیده به یاد بیاره تا زمانی که به یه شکلی با واقعیت اصلی مواجه شه؛ ولی مرگ نلسون ماندلا چی؟ اون رو میشه با همین توجیه توضیح داد؟ مقیاس این خیلی بزرگتره و میلیون‌ها نفر تو این سال‌ها گفتن که تقریبا مطمئن بودن نلسون ماندلا تو دهه‌ هشتاد میلادی تو زندان مرده.فیونا آبروم، اولین کسی بود که به این حقیقت پی برد. شاید فیونا بروم تو دهه‌ هشتاد یه سخنرانی تاثیرگذار و از همسر نلسون ماندلا دیده؛ ولی این سخنرانی در تشییع جنازه نلسون ماندلا نبوده. ذهن فیونا این خاطره رو ثبت کرده؛ ولی با گذشت زمان، خاطره کمرنگ شده و حقیقت اصلی ماجرا به صورت قطعه قطعه دراومده.تو این حالت ذهن فیونا تصمیم می‌گیره که نتیجه‌گیری کنه که اون سخنرانی به دلیل مرگ نلسون ماندلا بوده. همونطور که ابتدای اپیزود هم گفتیم، اینکه اثر ماندلا به دلیل نقص در سیستم ثبت و پردازش خاطره در ذهن انسان ایجاد میشه، روایت رسمی عصب شناس‌ها و روانشناسا؛ ولی اگه این کارشناسان و دانشمندان دارن این موضوع رو مطرح می‌کنن که روی اصل ماجرا سرپوش بذارن چی؟ شاید بعضی از همین دانشمندان بودند که از اول با انجام یک آزمایش در مقیاس جهانی، باعث بروز اثر ماندلا شدن.در ادامه این فرضیه رو بررسی می‌کنیم که چطوری ممکنه آزمایش دانشمندان، باعث شده باشه یک جهان موازی در کنار جهانی که همه می‌شناسیم به وجود اومده باشه و اینجوری اثر ماندلا ایجاد بشه.گفتیم که برای اولین بار تو سال ۲۰۱۰ بود که عده‌ای از مردم از سراسر جهان به این حقیقت پی بردند که نسخه‌ای که اونا از یک سری اتفاقات مهم تاریخی مثل مرگ افراد مشهور به یاد میارن با چیزی که انگار از نظر بقیه‌ی مردم اتفاق افتاده تفاوت داره. حالت عجیبی که به اثر ماندلا مشهور شد.فیونا آبروم اولین کسی بود که متوجه اثر ماندلا شد. اون و خیلیای دیگه به توضیحی که روانشناسا ارائه دادند که اثر ماندلا به دلیل خاطرات اشتباهی ایجاد میشه اعتقادی نداشتن. فیونا نمی‌تونست باور کنه صدها هزار نفر از مردم جهان به طور اتفاقی و با هم، خاطره‌ اشتباهی از مرگ نلسون ماندلا کرده‌ باشن. یونا که خودش هم دستی بر آتش داشته و کارشناس ماورالطبیعه بود، اثر ماندلا رو شاهدی برای وجود حقیقت متناوب می‌دونست.این فرضیه میگه که اثر ماندلا مدرکیه که نشون میده بعضی از آدمایی که ما روزانه با اونا در ارتباطیم، در جهان دیگه‌ای متولد شدن. جهانی که خیلی شبیه به این جهانه؛ ولی تو یه سری جزییات تفاوت‌هایی هم داره. حالا چی میشه که اثر ماندلا به وجود میاد؟ در واقع گفته می‌شه این افراد ممکنه بین دو جهان، به نوعی پرش یا جابه‌جایی داشته‌باشن. تو این حالت ممکنه اون فرد، نسخه‌ای از یک پدیده رو به یاد بیاره که تو دنیای دیگه اتفاق افتاده و اینجوریه که اثر ماندلا رو تجربه می‌کنه. اما طرفداران این فرضیه چی می‌گن؟اونا اعتقاد دارن همه‌ این داستان‌ها و خلق یک جهان دیگه در سال ،۱۹۸۸ در تاسیسات سورن «CERN» سوییس شروع شد. سورن به عنوان یک تاسیسات علمی و تحقیقاتی راه‌اندازی شد که همه‌ نخبه‌های انرژی هسته‌ای از سراسر جهان جمع شدند تا تحقیقات خودشون رو اونجا انجام بدن. اما تقریبا برای همه مشخص شد که حوزه‌ تمرکز تحقیقات این مرکز علمی، در نهایت روی یه موضوع دیگه قرار گرفت.دو سال قبل از اینکه فیونا آبروم داستان خودش رو در مورد مرگ نلسون ماندلا در اینترنت مطرح کنه، دانشمندان تاسیسات سورن، روی خلق جهان هستی متمرکز شدن. دانشمندان سورن پروژه‌ای رو شروع کرده بودند که بتونن پدیده‌ بیگ بنگ «Big Bang» یا همون تئوری انفجار بزرگ و پیدایش جهان را شبیه‌سازی کنند؛ البته در مقیاس خیلی کوچیکتر.برای این کار باید یه سری فرایندها و واکنش‌های شیمیایی رو انجام می‌دادن که بتونن بیگ بنگ رو شبیه‌سازی کنن. اگه شرایط شبیه‌سازی به درستی پیش می‌رفت، نتیجه چیزی شبیه به جهان خودمون می‌شد. دانشمندان می‌تونستن به اثبات برسانند که منشا خلق هستی رو پیدا کردن اینجوری. چیزی که خودشون بهش می‌گن گاد پروتکل یا پروتکل خدا «God Protocol».برای این کار باید اول ابزارش رو می‌ساختند تا بتونن اون انفجار بیگ بنگ رو شبیه‌سازی کنن. اونا کار ساخت این دستگاه رو از سال ۱۹۹۸ شروع کرده بودند و وقتی هم تموم شد، ده سال گذشته بود. چیزی که اختراع شد بهش گفته می‌شد پروتکل کلایدر «Clyde Protocol». من تو فارسی براش معادلی پیدا نکردم؛ ولی پروتکل کلایدر یه دستگاهیه که از هزاران آهنربای با عملکرد فوق‌العاده بالا ساخته شده که هر کدومشون باید پروتون‌ها «Proto» را تا اندازه‌ای ناپایدار کنند که با پروتون‌های دیگه ترکیب شن.درست در این زمانه که دانشمندان می‌تونن شرایط بیگ بنگ رو شبیه‌سازی کنن، حالا طرفدارای این تئوری چی میگن؟ هر بار که این پروتکل کلایدر روشن شده، یک جهان موازی در کنار جهان خودمون خلق‌شده. یا اینکه باعث ارسال امواجی در فضا شده که جهان ما رو با یک جهان دیگه ادغام کرده. در جریان این ادغام، ممکنه بعضی از اتفاقات یا حتی بعضی از آدما بین دو جهان جابه‌جا شده باشن که این باعث میشه اثر ماندلا رو تجربه کنن.ممکنه این فرضیه خیلی غیرممکن به نظر برسه؛ ولی با کمال تعجب، پشتوانه‌های علمی هم داره. اون به اسم نظریه‌ جهان‌های بی‌شمار در فیزیک کوانتوم می‌شناسن. این فرضیه برای اولین بار توسط فیزیکدان انقلابی هیو اورت «Hugh Everett III» مطرح شد.به زبان ساده، این آقا اومد گفت که هر بار که یه آزمایش کوانتومی بزرگ مثل اون چه که در تاسیسات سورن اتفاق افتاد رخ میده. یه تایم لاین «Timeline» یا واقعیت موازی رو خلق می‌کنه که بعضی‌ها اونو با عنوان جهان موازی می‌شناسن. حتما شما سریال دارک «Dark» رو دیدین. سریال دارک دقیقا موضوعش در مورد جهان‌های موازیه.بگذریم. در حالی که ممکنه این ایده، یک ایده‌ خیلی رادیکال به نظر برسه، اما خیلی از فیزیکدان‌های مهم جهان به این نظریه باور دارن. این دانشمندان معتقدند که آزمایش‌های سال ۲۰۰۸ در مرکز سورن سوییس، باعث بروز تعداد زیادی از بیگ‌بنگ‌ها شد. بنابراین جهان‌های موازی هم در سال ۲۰۰۸ باید ساخته شده باشن. اما این فقط شروع ماجرا بود.آزمایش مرکز سورن فقط یه مورد نبود. به هر حال میلیون‌ها دلار هزینه شده بود و می‌خواستند بارها و در حالت‌های مختلف این آزمایش رو انجام بدن. احتمالا هر بار هم یه جهان موازی درست کردن. حالا یه روز این کلایدر ممکن تاریخ مرگ ماندلا رو تغییر داده باشه. یه بار دیگه نقاشی هنری و دفعه‌ بعد زمان اسکار گرفتن دیکاپریو.البته خیلی از فیزیک‌دان‌های دیگه هم هستن که به نظریه‌ جهان‌های بی‌شمار اعتقادی ندارن. با اینکه امکان خلق دو تایملاین جهان موازی رو منتفی نمی‌دونن. اونا میگن که حتی در این صورت هم ما نمی‌تونیم بین جهان‌ها جابه‌جا شیم.آدام بیکر «Adam Baker» یک فیزیکدان معروف دیگه در مصاحبه‌ای که با مجله‌ وایس «Vice» داشته، تاکید کرد که سفر کردن بین جهان‌های موازی کاملا غیر ممکنه. با این حال وقتی توالی اتفاقاتی که افتاده رو بررسی می‌کنیم، نمیشه شواهد رو نادیده گرفت.فیون آبروم، برای اولین بار در سال ۲۰۱۰ در فضای اینترنت بود که اثر ماندلا رو مطرح کرد. دو سال بعد از اینکه پروتکل کلایدر در مرکز سورن روشن شد. اگه از کلایدر برای اولین بار در ۲۰۰۸ استفاده شده باشه، پس منطقیه که فکر کنیم کمی زمان لازم بوده تا تغییرات ناشی از اون، در جهان ما ایجاد بشه. اما هرچی که هست، این تئوری یا هر تئوری دیگه‌ای تاحالا نتونسته یه توضیح کاملا منطقی و جامعه رو در مورد دلیل اثر ماندلا ارائه کنه و شاید به همین دلیله که بحث‌های مربوط به اثر ماندلا همچنان مردم رو هیجان زده می‌کنه و اونا رو کنجکاو نگه داشته.اینجا اپیزود دهم از پادکست رسوا به انتها می‌رسه. من تلاش می‌کنم بعضی از مهم‌ترین مثال‌های اثر ماندلا رو در صفحه‌ اینستاگرام پادکست رسوا به نشانی رسوا پادکست قرار بدم. اونجا به طور مبسوط‌تری این مثال‌ها رو با تصاویرشون براتون بررسی می‌کنیم.در پایان می‌خوام از همه‌ شما تشکر کنم که وقت ارزشمندتون رو گذاشتید و به این پادکست گوش دادید. اگه پادکست ما رو دوست دارید، حتما اونو به دوستاتون معرفی کنید یا ما رو در کست باکس سابسکرایب کنید. از بعضی ممنونم که به ما پیام می‌دید و باعث دلگرمی ما برای ادامه‌ کار می‌شید.بقیه قسمت‌های پادکست رسوا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/Mandela-Effect--اثر-ماندلا-id4562984-id431250615?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Mandela%20Effect%20%2F%20%D8%A7%D8%AB%D8%B1%20%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%84%D8%A7-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رسوا</category>
                <author>پادکست رسوا | Rosva</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 19:32:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود نهم؛ مومیایی شاهدخت هخامنشی - روزگون</title>
                <link>https://virgool.io/rosvapodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D9%88%D9%86-mr4igufq8cfo</link>
                <description>اسکار موسکارلا «Oscar Muscarella» محقق باستان‌شناس ۶۹ ساله، یک روز عصر، تو سال دو هزار، پشت میزش تو موزه‌ نیویورک نشسته بود. یکی از نیروهای خدماتی در زد و یک بسته برای آقای موسکارلا آورد. این آقای موسکارلا، به خاطر جایگاهی که تو دنیای باستان‌شناسی داشت و تو یکی از معروف‌ترین موزه‌های جهان کار می‌کرد، معمولا از این دست نامه‌ها و بسته‌ها دریافت می‌کرد. این بار هم با خودش گفت که احتمالا یا شی فلزی باستانی داخل بسته‌ست یا یه سکه‌ قدیمی یا یه همچین چیزی. تو این بسته‌ها معمولا از اسکار که کارشناس ارشد موزه نیویورک بود درخواست می‌کردند که این موزه بیاد این اشیا رو خریداری کنه.این بار اما قصه فرق می‌کرد. وقتی اسکار بسته رو باز کرد و عکس‌های داخل بسته رو دید، فکش افتاد. تصاویر یک تابوت سنگی رو نشون می‌دادن که داخلش یه جسد مومیایی بود. اجساد مومیایی مصری چیز عجیبی نیستن و خیلی از اونا هم تا اون زمان کشف شده بودن؛ اما چیزی که باعث بهت و حیرت موسکارلا شده بود، نوشته‌ باستانی بود که روی نقاب طلایی جسد و تابوت حکاکی شده بود.این نوشته به زبان فارسی کهن بود. تا اون زمان هیچ وقت هیچ رد و نشانه‌ای از یک مومیایی پارسی وجود نداشت. موسکارلا ادامه‌ نامه رو خوند. آدرسی که پایین نامه نوشته شده بود، متعلق بود به یک دلال عتیقه که فقط یک بار با موسکارلا تلفنی صحبت کرده بود. فرستنده‌ نامه درخواست دریافت مبلغ یازده میلیون دلاری رو برای فروش این مومیایی تو نامه نوشته بود. مبلغ، خیلی مبلغ گنده‌ای بود؛ ولی واقعا برای این کشف بزرگ که یه تیکه‌ مهم از تاریخ رو نشون می‌داد، اصلا پول زیادی نبود. موسکارلا کمی فکر کرد و به این نتیجه رسید که این قصه خیلی غیر واقعی به نظر میاد و عکس‌های مومیایی رو انداخت تو سطل زباله؛ ولی موسکارلا سخت در اشتباه بود. مومیایی پارسی قرار بود هر اون چیزی که کارشناسان فکر می‌کردن در مورد تاریخ می‌دونن رو تغییر بده.سلام. به پادکست رسوا خوش‌اومدید. تو این پادکست سفر می‌کنیم به دل تاریخ تا حقیقت جذاب‌ترین معماها را کشف کنیم. از مرگ‌های مشکوک و تناقضات علمی گرفته تا گزارش‌ها و اتفاقات عجیب رو تو پادکست رسوا برای شما روایت می‌کنیم. تو اپیزود نهم از پادکست رسوا، داستان یک مومیایی پارسی یا اون طور که در زبان انگلیسی بهش میگن، پرشین مامی «Persian mummy» رو بررسی می‌کنیم.گفته می‌شد که این مومیایی، بعد از وقوع یک زلزله تو مرز ایران و پاکستان پیدا شده. جایی که تا به حال هیچ مومیایی در اونجا کشف نشده بود. در اکتبر سال دو هزار، پلیس پاکستان به یه خونه تو شهر کراچی یورش برد تا مظنونی رو به اسم علی اکبر دستگیر کنن. بعد از اینکه این آقا رو بازداشت کردن، کاراگاه فاروق و تیمش، شروع کردن همه‌جای خونه رو گشتن، تا اینکه یه نوار ویدیویی مشکوک پیدا کردن.تو این نوار، تصاویری از همون مومیایی که برای مسکرات نیویورک ارسال شده بود وجود داشت. این نوار نشون می‌داد که علی‌اکبر در حال تبلیغ کردن برای فروختن مومیایی پارسیه. این در حالی بود که پلیس پاکستان دنبال شواهد و مدارکی برای یک پرونده قتل می‌گشت؛ ولی چیزی که اتفاقی تو این نوار ویدیو دیدن، خیلی جرم سنگین‌تری در پاکستان محسوب می‌شد. تو این کشور قوانین خیلی سخت گیرانه‌ای برای خرید و فروش اشیای عتیقه وجود داره. حکومت پاکستان اعتقاد داره که خرید و فروش اشیای عتیقه برای سود شخصی، کار ناپسند و به شدت غیرقانونیه؛ چون این اشیا در واقع فرهنگ و تاریخ مشترک یه ملته.با کشف این جرم، علی‌اکبر حالا دیگه سرنوشتش زندان بود؛ ولی وقتی مامورا بازجوییش کردن، علی‌اکبر بهشون گفت که مومیایی پارسی پیش اون نیست. اکبر گفت که اون فقط یه واسطه بوده و برای دریافت حق دلالی این کارو کرده. تو همین بازجویی‌ها، اکبر به پلیس محل فروشنده‌ واقعی و کسی که این مومیایی باستانی رو داشت، اطلاع داد. کارآگاه فاروق و بقیه تیمش با سر نخ‌هایی که اکبر بهشون داده بود، راهی منطقه‌ای به اسم شهر کویته «Quetta» شدند که در هفتصد کیلومتری شمال کراچی قرار داره.اونجا فردی رو به اسم ولی محمد ریگی دستگیر کردن و اتفاقا مومیایی هم تو خونه‌ این آقا بود. پلیس تابوت مومیایی رو کشف کرد و سریعا تماس گرفتند تا تحلیلگرای مربوطه، برای بررسی این مومیایی راهی خونه‌ محمد ریگی بشن. دکتر اسما ابراهیم، رییس موزه ملی پاکستان، یک تیم چند نفره از تحلیل‌گران و باستان‌شناسان رو با خودش آورد به محل و از پلیس هم خواست تا هیچ چیزی رو جابه‌جا نکنن.مومیایی زیر دو لایه تابوت قرار داشت. لایه‌ اول یه تابوت چوبی بود. بالای این تابوت یک تصویر حکاکی شده بود. تصویر چی بود؟ نقش اهورامزدا. خدای ایران باستان و نماد مقدس زرتشتیان. داخل این تابوت چوبی، یک تابوت سنگی دیگه هم بود. رو این سنگ، حروفی هم حکاکی شده بود که دکتر ابراهیم، اونو به عنوان خط میخی پارسی تشخیص داد؛ اسما ابراهیم که از باستان شناسان به نام پاکستان بود، به شدت هیجان زده شده بود و تو این لحظه، احساس می‌کرد که قلبش داره از سینه‌اش بیرون می‌زنه.جدا از نادر بودن این کشف باستانی، خود مومیایی هم یک مومیایی ساده نبود و مثل یک اثر هنری به نظر می‌رسید. مشخص بود که این جسد، باید متعلق به فرد بسیار مهمی در عصر خودش بوده باشه که همچین مراسم دفن و کفن پر هزینه‌ای رو براش ترتیب داده بودن. این جسد حدود ۱۴۰ سانتی‌متر طول داشت و روی صورتش هم یه ماسک طلایی قرار داشت. روی سینه هم یه نوار فلزی از جنس طلا و روی ساعد دو دست هم باز طلا کار کرده بودن.اسما ابراهیم تصمیم گرفت تا برای بررسی‌های نهایی، جسد مومیایی رو با احتیاط کامل به موزه‌ کراچی انتقال بده. اول از همه، کارشناسان پاکستانی می‌خواستند هویت فرد مومیایی شده رو تشخیص بدن. دکتر ابراهیم می‌دونست که جواب این سوال رو بعد از ترجمه خط میخی به کار رفته روی طلاها و تابوت میشه فهمید؛ ولی یه مشکل خیلی بزرگ وجود داشت. اینکه خط میخی پارسی تقریبا یه زبان مرده به حساب میومد؛ بنابراین برای اینکه بتونه معمای این مومیایی رو حل کنه، اسما ابراهیم باید خودش خط میخی پارسی رو یاد می‌گرفت. چندین هفته رو همینطوری سپری کرد و هی کتاب‌ها و دست نوشته‌های تاریخی بررسی می‌کرد و بعد میومد نوشته‌های روی تابوت رو نگاه می‌کرد تا بتونه بالاخره این نوشته‌ها رو ترجمه کنه.در نهایت اسما ابراهیم تونست این نوشته رو ترجمه کنه. اون طور که ایشون گفت، این نوشته به این معنیه: ««من دختر پادشاه بزرگ، خشایارشاه هستم. باشد که اهورامزدا از من محافظت کند. من روزگون هستم.»اسما ابراهیم بعد از اینکه اینو ترجمه کرد، خودش خشکش زده بود. این نشون می‌داد که این مومیایی مربوط به یک زن معمولی نبوده؛ بلکه مومیایی مربوط به یه شهدخت پارسیه که پدرش خشایارشاه، امپراتور بزرگ سلسله‌ هخامنشی بود. امپراتوری بزرگی که بین سال‌های ششصد تا سیصد قبل از میلاد بر خاورمیانه و غرب آسیا حکومت می‌کرد. امپراتوری هخامنشی در زمان اوج قدرتش، از هند تا شمال آفریقا را تحت حکومت خودش داشت؛ اما بر خلاف حاکمان مصر باستان که از خودشون اهرام و مومیایی و آثار هنری خیلی زیادی به جا گذاشتن، از امپراتوری پارس بناها و آثار چندان زیادی وجود نداره. البته به جز بنای تخت جمشید که مهم‌ترینشونه.به جز تخت جمشید و مقبره کوروش، انگار هخامنشی‌ها به ساخت مقبره‌های عظیم و سلطنتی برای پادشاهانی که از دنیا می‌رفتند چندان اعتقادی نداشتن. شاید به همین دلیله که امپراتوری خشایارشاه هنوز هم یه راز بزرگ برای باستان‌شناساس. حالا این مومیایی که باستان شناسان پاکستانی می‌گفتن مربوط به دختر خشایارشاست، می‌تونست اسرار چند قرن فراموش شده از تاریخ رو فاش کنه.البته رفرنس‌های «References: ارجاع‌ها» زیادی در مورد ««روزگون» دختر خشایارشاه وجود نداشت. حتی بیشتر باستان‌شناسان نمی‌دونستن که رسم و رسوم تدفین در امپراتوری پارس دقیقا چه شکلی بوده؟ هرودوت «Herodotus» مورخ یونانی که خیلی از چیزهایی که ما الان در مورد هخامنشیان می‌دونیم از نوشته‌های ایشونه، در مورد مراسم تدفین پارسیاس، میگه که رسم پارسیان هم مثل یونانی‌ها بود و اون اجساد رو تمیز می‌کردن و اون داخل تابوت می‌ذاشتن؛ اما خیلی نمیشه به گفته‌های هرودوت اطمینان کرد و خیلی از مورخان کتاب‌ها و آثار ایشون در مورد تاریخ رو ناقص یا نادرست می‌دونن.بنابراین اسما ابراهیم به شواهد بیشتری نیاز داشت تا ثابت کنه که اصالت این مومیایی به ایران باستان برمی‌گرده. چون این مومیایی در نگاه اول خیلی شبیه به مومیایی‌های مربوط به خاندان سلطنتی مصر بود. جسد رو از طلا پوشونده بودن و توسط دو تابوت سنگی و چوبی محافظت می‌شد. البته این احتمال هم وجود داشت که این مومیایی به دلیل اینکه دست قاچاقچی‌ها بوده برای مدتی، اونا سعی کرده باشن که یه تغییراتی روی جسد ایجاد کنند یا توی تابوت‌ها تا بتونن اینجوری نشون بدن که این مومیایی خیلی مومیایی خاصیه و اولین مومیایی ایران باستانه و به این شکل بتونن اون به قیمت‌های گزاف و خیلی بالاتری بفروشن.اسما ابراهیم تصمیم گرفت دوباره اون نوشته‌های طلای روی جسد و ترجمش رو چک کنه. اینجا ولی به یه موضوع عجیب برخورد. به نظر می‌رسید چند خطای نگارشی تو نوشته‌ روی مومیایی وجود داشت. مثلا وقتی بیشتر بررسی کرد، دید که یکی از حروف اسم روزگون اشتباه نوشته شده. مثل این بود که تو زبان انگلیسی به جای حرف سی «C»، حرف ای «E» رو بنویسن.اسما ابراهیم رفت سراغ باقی کارشناسا و از اونا هم نظر پرسید. اونا هم درست ترجمه‌ ابراهیم رو تایید کردن؛ ولی نمی‌تونستن توضیح بدن که این اشتباهات به خاطر چیه؟ بعد یه مدت که به جواب منطقی نرسیدن، تصمیم گرفتن که برن و خود جسد مومیایی رو بررسی کنن.بعد از اینکه اولین بار تو رسانه‌ها اعلام شد که یک جسد مومیایی کشف شده که احتمالا اصالتش به ایران باستان برمی‌گرده، دولت ایران موضع محکمی گرفت و از مقامات پاکستانی خواست تا مومیایی رو هر چه سریع‌تر به ایران برگردونن. اصلی این فرد مومیایی محسوب میشه. مقامات و کارشناسان ایرانی به این موضوع اشاره می‌کردند که زبانی که برای نوشته‌های روی تابوت استفاده شده، یکی از زبان‌های ایران باستانه. حتی سازمان میراث فرهنگی هم اعلام کرد که کشف این مومیایی می‌تونه بخشی از تاریخ ایران رو نشون بده که تا حالا فراموش شده بوده.بعد از این، ایران اعلام کرد که برای اینکه مطمئن شه پاکستان مومیایی پس میده، به یونسکو شکایت می‌کنه. حالا این مومیایی تبدیل شده بود به یک جدل بین دو کشور. تنها چیزی که ممکن بود اصالت این مومیایی رو نشون بده، همون نوشته‌ها بود که خب کاملا مشخص شده بود یکی از زبان‌های ایران باستانه؛ ولی از طرف دیگه، این مومیایی درون مرزهای پاکستان پیدا شده بود و مقامات این کشور هم می‌گفتند جدا از اینکه اصالت این مومیایی از کجا میاد، این مومیایی متعلق به پاکستانه.در حالی که ایران و پاکستان وارد یک کش و قوس سیاسی شده بودن، پای یک کشور سوم در همسایگی هم به این موضوع باز شد. افغانستان که اون زمان هنوز به خاطر حمله‌ تروریستی یازده سپتامبر مورد حمله‌ تلافی‌ جویانه آمریکا قرار نگرفته بود و طالبان داشت در اونجا حکومت می‌کرد، اعلام کرد که این جسد، اول در افغانستان پیدا شده؛ ولی قاچاقچیان اونو بردن پاکستان. خلاصه این که بوی پول، خورده بود به مشام طالبان اهریمنی که امروز بعد از حدود بیست سال دوری از قدرت، دوباره اومده تا افغانستان و مردم بی‌گناهش رو نابود کنه.الان سه تا کشور ایران، پاکستان و افغانستان می‌گفتند که این مومیایی مال اوناس. طالبان ولی هیچ مدرک و شواهدی برای ادعاش ارائه نداد. بنابراین پاکستان هم توجهی به درخواست طالبان نکرد؛ ولی حتی در پاکستان هم بحث و جدل در مورد اینکه مومیایی رو کجا نگهداری کنند بالا گرفته بود.در شهر کویته که برای اولین بار پلیس مومیایی رو اونجا پیدا کرد، مردم به دولت اعتراض کردن که چرا مومیایی رو به موزه‌ کراچی برده. اونا می‌خواستن این اثر باستانی به شهر خودشون برگردونن تا توریست‌ها به این شهر بیان و از این طریق مردم محلی هم به درآمد برسن. این زد و خورد بین المللی بین ایران و پاکستان و افغانستان باعث شد که رسانه‌های بیشتری تو دنیا به این موضوع بپردازن.تا اینکه یه روز اسکار موسکارلا یکی از مقالات مربوط به این موضوع رو تو روزنامه خوند. اسکار موسکارلایی که گفتیم باستان‌شناس کهنه کار تو موزه‌ مترو پولیتن «Metropolitan Museum» نیویورک بود.ایشون در جریان یک مصاحبه با مجله‌ باستان‌شناسی، به خبرنگار گفت که اطلاعات مربوط به مومیایی پارسی، قبل از اینکه توسط دولت پاکستان کشف بشه اول روی میز اون قرار گرفته. به گفته‌ موسکارلا، فردی به اسم امان‌الله ریگی که دلال اشیای عتیقه در نیوجرسی «New Jersey» بود، تلاش کرده بود که مومیایی ایرانی رو بهش بفروشه. بعد موسکارلا تو این مصاحبه می‌گه که اون از امان‌الله خواسته تا نمونه‌هایی از سنگ و جسد مومیایی رو براش بفرسته. تا بتونه صحت و اعتبار این جسد مومیایی رو بررسی کنه؛ اما امان‌الله چنین کاری رو انجام نداده. موسکارلا گغت که در نهایت به این نتیجه رسیده که این عتیقه یا جعلیه و یا اگر هم اصل باشه، دزدیده شده و اون اصلا دوست نداره میراث فرهنگی کشورهای دیگه رو خرید و فروش کنه.بنابراین تصمیم گرفته اصلا وارد این ماجرا نشه. ایشون تو این مصاحبه می‌گه که من با نهایت احترام به ریگی، گفتم که علاقه‌ای به خرید این مومیایی ندارم. این مصاحبه باعث شد تا فشارها روی اسما ابراهیم برای کشف اصالت مومیایی بیشتر شه. حالا ابراهیم و تیمش، یه نمونه از تابوت چوبی برداشتن و فرستادن به آزمایشگاه سالیابی رادیوکربن تا قدمتش و تخمین بزنن؛ اما وقتی جواب آزمایش اومد، مشخص شد که عمر این تابوت چوبی فقط ۲۵۰ ساله. یعنی اینکه این تابوت، حتی یک دهم اون چیزی که انتظار داشتن هم قدمت نداشت.بعد ابراهیم یک کشف بزرگ دیگه هم داشت. اون فهمید که اطراف حکاکی‌ها، علامت‌هایی شبیه به جای مداد وجود داره که نشون میده با نوشت‌افزار حکاکی شده که ایرانیان باستان اصلا این ابزار رو در اختیار نداشتن. قلم امروزی یا همون مداد نهایتا عمرش به قرن هفتم میلادی برمی‌گرده. همه‌ این شواهد نشون می‌داد که کسی که این نوشته‌ها را حکاکی کرده، اصلا یه فرد باستانی نبوده. بیشتر به نظر میومد که یک هنرمند امروزی، این نوشته‌ها رو از روی یک تصویر کپی کرده و بعد اونا رو روی سنگ تابوت حکاکی کرده؛ اما یه گاف خیلی بزرگتر هم کشف شد.نویسنده به جای استفاده از اسم اصیل شاهدخت ایرانی، از شکل یونانی این اسم استفاده کرده بود. روزگون شکل یونانی اسم اصلی این فرد بوده که یونانی‌ها هم از این کلمه سال‌ها بعد استفاده کردن. یه جای کار ایراد داشت؛ چون به هیچ وجه ممکن نبود شاه ایران باستان، اسم دخترش رو به شکل یونانی حکاکی کرده باشه. اون هم به صورتی که بعدها مرسوم شد در یونان. نه در روز و روزگار خودش.اسما ابراهیم با کنار هم گذاشتن مدارک کافی به این نتیجه رسید که مومیایی پارسی کاملا جعلیه. حالا تمرکز ابراهیم و تیمش، رفته بود سمت فرد ماهری که تونسته بود این مومیایی رو با دقت و ظرافت کامل جعل کنه. اسما ابراهیم و همکاراش، متوجه تفاوت‌های زیادی بین مومیایی ایرانی و مومیایی‌های مصری شده‌ بودن.یکی از مهم‌ترین این تفاوت‌ها این بود که توی مومیایی ایرانی، خبری از بیرون کشیدن مغز از طریق بینی نبود. لازمه‌ این کار ظریف، مهارت بالا و به کارگیری ابزار ویژه‌ایه. مومیایی کنندگان برای بیرون کشیدن مغز، تیشه‌ای وارد حفره‌های بینی می‌کردند و با شکستن چند استخون کوچیک از جمله استخوان اتموئید «Ethmoid bone»، به مغز دسترسی پیدا می‌کردن. بعدا با فشار میله‌ای آهنی باریکی، مغز رو به حالت مایع در می‌آوردند و از بینی خارج می‌کردن؛ ولی در مومیای ایرانی این استخون کاملا دست نخورده باقی مونده بود و در عوض، ظاهرا از زیر چونه به مغز دسترسی پیدا کرده بودند که راه بسیار دشوارتریه و این وسط چند تا استخون دیگه هم شکسته‌ بود.مومیایی کننده‌های مصری برای اینکه بتونن اعضای بدن رو خارج بکنن، از یه تیغه‌ کوچیک به اندازه‌ نه تا دوازده سانتی‌متر استفاده می‌کردن و معمولا زیر پهلو شکافی ایجاد می‌کردند تا بتونن اعضا رو بیرون بکشند؛ ولی در مومیایی ایرانی این شکاف روی شکم و بزرگ‌تر از نمونه‌های مصری بود و حدودا بیست سانتی‌متر بود؛ ولی مهم‌ترین تفاوت مومیایی ایرانی با مومیایی‌های مصری، برداشته شدن قلب بود.از اونجا که قلب جایگاه هوش و ذکاوت عواطف و هر آن چیزی که شخصیت یک انسان رو شکل میده داشته و اعتقاد مصری‌ها این بوده که مردگان در دنیای پس از مرگ به اون احتیاج دارن، توی مومیایی‌های مصری قلب برخلاف سایر اعضای بدن برداشته نمی‌شد و سر جاش باقی می‌موند. حالا که دیگه کارشناسا فهمیده بودند که این مومیایی روزگون دختر خشایارشا نیست، سوال مهمی که پیش اومده بود این بود که این جسد مربوط به کیه؟کارشناسان ایرانی و پاکستانی، به همین منظور بررسی‌های بیشتری انجام دادند. اینجا بود که ماجرای مومیایی رنگ و بوی یک جنایت به خودش گرفته بود. تخمین زده می‌شد که این مومیایی متعلق به زنی ۲۰ تا ۲۵ سالست. تمام اعضاش رو از بدنش خارج کرده بودن و شکمش با نمک و جوش شیرین پر کرده بودن. این مدرک دیگه‌ای بود که نشون می‌داد مومیایی مصری هم نیست.هر چی ابراهیم و همکاراش جلوتر می‌رفتن، حقایق هولناک‌تری آشکار می‌شد. مشخص شد که مومیایی نه تنها شاهدخت نیست، بلکه باستانی هم نیست و از مرگش چند سالی بیشتر نمی‌گذره. آزمایش سالیابی رادیو کربن نمونه‌های بافت و استخوان‌های مومیایی نشون می‌داد که از فوت این زن، فقط سه سال می‌گذره. بنابراین محققان که تا اون زمان نسبت به جعلی بودن تابوت اطمینان حاصل کرده بودن، در مورد قلابی بودنش هم یقین پیدا کردن؛ ولی چه کسی دست به جعل مومیایی و تابوت زده‌ بود؟این جعل نمی‌تونست کار هر کسی باشه. مومیایی چنان ماهرانه جعل شده بود که دست کم برای مدت سه ماه بهترین و خبره‌ترین باستان‌شناسان جهان رو به شک انداخته‌ بود. قاعدتا باید کار یک تیم کاملا حرفه‌ای بوده باشه. این تیم دست کم شامل یک طلاساز کاملا متبحر برای ساخت الواح سینه و نقاب و تاج، یه منبت‌کار برای درست کردن نقوش برجسته روی تابوت چوبی، یه سنگ تراش ماهر برای ساخت تابوت سنگی و یه مورخ بوده.حدس این بود که در کنار این افراد، شخص دیگه‌ای هم وجود داشته که دانش خیلی بالایی در مورد زبان‌های باستانی به خصوص تاریخ و زبان ایران باستان داشته و به هر شکلی که بوده تونسته اونو یاد بگیره. حالا که دیگه جعلی بودن جسد مومیایی برای همه محرز شده بود، کارشناسی پزشکی قانونی هم به تیم اسما ابراهیم اضافه شدن تا پرده از یک جنایت هولناک برداشته بشه.دکتر کریستوفر میلری از دانشگاه اتاوا «UOTTAWA» کانادا یکی از بهترین متخصصان جهان، تو حوزه‌ آسیب‌شناسی پزشکی قانونی به حساب میاد و به دعوت مقامات پاکستانی، به کراچی اومد تا تحقیقات رو ادامه بده. بعد از بیرون کشیدن جسد از بین لایه‌ سخت بانداژ، سی‌تی‌اسکن و رادیولوژی با پرتو ایکس در بیمارستان دانشگاه آقاخان تو کراچی انجام شد.دکتر ابراهیم، توی گزارش یازده صفحه‌ای که تو فروردین سال هشتاد به چاپ رسید، علت مرگ این زن رو که در سال ۱۳۷۶ فوت کرده بود و در زمان مرگش بین ۲۰ تا ۲۱ سال سن داشت، برخورد جسم سخت، از پشت، به سر و کمر و لگن دونست. دندون‌های این زن، بعد از مرگ کشیده و شکمش با پودر پر شده بود. از طرف دیگه جراحاتی هم در مفاصل ران و لگن و ستون فقرات قربانی به چشم می‌خورد که ممکن بود بعضی از اون‌ها پس از مرگ و در زمان جابجایی به وجود اومده باشن.با توجه به اینکه آب و هوای این منطقه گرم و خشک بوده و احتمالا باعث فساد سریع جسد می‌شده، تصور اینه که روند مومیایی کردن جنازه در بازه‌ زمانی ۲۴ ساعت بعد از مرگ زن شروع شده باشه.حالا بیشتر از بیست سال از پیدا کردن این مومیایی می‌گذره. از اون زمان تا حالا، در مورد جعل مومیایی هخامنشی، تو مطبوعات و رسانه‌ها خیلی صحبت شده. این مومیایی، همچنان یکی از مشهورترین نمونه‌های آثار باستانیه که جعل شده. بی‌بی‌سی «BBC» حدود یک سال بعد از این ماجرا، مستندی به نام معمای مومیایی ایرانی رو پخش کرد.هیلی گرینفیلد نقاش و هنرمند آوانگارد، در سال ۹۵ نمایشگاهی به نام مومیایی ایرانی برپا کرد. گرینفیلد تو این نمایشگاه، اومد از اون ابزارهایی که احتمالا برای جعل این مومیایی استفاده شده بود رونمایی کرد.تیست گریس نویسنده‌ آمریکایی هم ظاهرا کتاب یادگاری مردگان رو با الهام از ماجرای مومیایی ایرانی نوشته. داستان این کتابم در مورد یه مومیاییه که اولش همه فکر می‌کردن یه کشف باستانیه؛ ولی بعدا در جریان تحقیقات، گلوله‌ای در بدن اون کشف میشه و ماجرا تبدیل میشه به یه پرونده‌ جنایی.حالا بعد از گذشت دو دهه، بعیده که پرونده‌ مومیایی ایرانی، هیچ وقت قرار باشه حل شه. گفته میشه پلیس همچنان به دنبال مرد مرموز پشت این ماجراست. فردی که حدس زده میشه اسمش «شاه باقی» باشه؛ ولی تا به حال هیچ ردی از اون به دست نیومده. اون همچنان تنها کسی که می‌تونه حقیقت ماجرای این مومیایی رو آشکار کنه؛ اما می‌دونیم بدترین بخش ماجرا چیه؟ اینکه ممکنه هیچ وقت نفهمیم اون زن بیچاره‌ای که مومیایی شده، کی بوده؟ آیا دوست همسر فرزند یا والدینی داشته که از ناپدید شدنش غمگین شن؟حدس و گمان‌هایی وجود داره که این زن که هیچ خانواده‌ای نداشته یا احتمالا یه فرد آواره و بی‌کس و کار بوده. شاید هم کسی بوده که در یک سانحه رانندگی جونش رو از دست داده. اینو می‌دونیم که در استان بلوچستان پاکستان، ناآرامی‌ها و جرایم سازمان یافته زیادی رخ میده. ممکنه این زن قربانی یک درگیری خیابانی بوده باشه یا اینکه جسدش رو از قبرستون یا سردخونه بیرون کشیده باشن؛ ولی ترسناک‌ترین احتمال اینه که این زن از ابتدا با هدف اینکه مومیایی بشه کشته‌ شده. فرضیه‌ای که با توجه به سازمان یافته بودن این جعل و نیاز مبرم به جنازه‌ تازه، کاملا قانع کنندست.از دی ماه ۷۹ سازمان میراث فرهنگی ایران و مقامات پاکستانی رسما تقلبی بودن مومیایی رو اعلام کردن، یک پرونده قتل برای این زن گمنام تشکیل شده؛ ولی اطلاعات درستی هنوز از این پرونده در دست نیست. بعید به نظر می‌رسه که این پرونده بین شاید هزاران پرونده جنایی بی‌شماری که هر سال فقط تو شهر کویته تشکیل میشن از اولویت بالایی برخوردار باشه. بنابراین شاید بتونیم بگیم که پرونده‌ مومیایی ایرانی و هویته فرد مومیایی شده، احتمالا برای همیشه مختومه شده.اینجا اپیزود نهم از پادکست رسوا به انتها می‌رسه. ممنون از شما که وقت ارزشمندتون رو گذاشتید و به این پادکست گوش دادید. اگر پادکست رسوا رو دوست دارید، می‌تونید با سابسکرایب در کست باکس یا معرفیش به دوستاتون به بهترین شکل از ما حمایت کنید. منتظر اپیزودهای جدید رسوا باشید.بقیه قسمت‌های پادکست رسوا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/مومیایی-شاهدخت-هخامنشی--روزگون-id4562984-id427856854?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%20%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%AE%D8%AA%20%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C-%20%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D9%88%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رسوا</category>
                <author>پادکست رسوا | Rosva</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 21:02:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود هشتم؛ گمشدگان پرواز ۳۷۰</title>
                <link>https://virgool.io/rosvapodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%DB%B3%DB%B7%DB%B0-yqfhvxtj9pfo</link>
                <description>هواپیما از باند فرودگاه بلند شد. خلبان و کمک خلبان مالزیایی، نشسته بودن تو کابین خلبان و داشتن از منظره لذت می‌بردن. هواپیمای ۷۷۷، بعد از چند ثانیه، به دل آسمون زده بود و تو تاریکی شب پرواز می‌کرد. اون شبم مثل شب‌های دیگه بود. هواپیما آروم گرفته بود و چشم‌های مسافرا هم کم کم داشت سنگین می‌شد. نیم ساعت بعد از بلند شدن از فرودگاه کوالالامپور «Kuala Lump»، پرواز ۳۷۰، داشت وارد حریم هوایی ویتنام «Vietnam» می‌شد.روند معمول توی هوانوردی بین‌المللی، اینه که وقتی هواپیما وارد حریم هوایی یه کشور دیگه میشه با برج مراقبت اون کشور ارتباط می‌گیره تا تو ادامه‌ٔ مسیر راهنماییش کنه. خلبان پرواز ۳۷۰ با برج مراقبت مالزی خداحافظی کرد تا همزمان با ورود به حریم هوایی ویتنام با برج مراقبت اونا ارتباط بگیره؛ ولی هواپیما هیچ وقت روی رادار برج مراقبت ویتنام ظاهر نشد. توی چشم بهم زدن، پرواز  ۳۷۰ غیب شد. در کمتر از دو دقیقه، حالا یه هواپیما با همه‌ٔ خدمه و مسافراش، تو دل آسمون ناپدید شده بود.به پادکست رسوا خوش اومدید. من پوریا فیروز نژاد تو این پادکست، هر بار داستان یکی از رسوایی‌های تاریخ ر, روایت می‌کنم. در پادکست رسوا، تلاش می‌کنیم با بررسی داستان‌های مرموز و مناقشه برانگیز تاریخ، حقیقت ماجراها را کشف کنیم. این اپیزود هشتم از پادکست رسوا است و در اواخر شهریور ۱۴۰۰ ضبط میشه. تو این اپیزود، قراره بریم سراغ پرواز ۳۷۰، پروازی که به بزرگترین معمای تاریخ هوانوردی تبدیل شد.پرواز ام اچ سی ۳۷۰ «MH 370» مالزی رو بزرگ‌ترین معمای صنعت هوانوردی می‌دونن که تا امروز هم حل نشده باقی مونده. از سال ۲۰۱۴ تا حالا صدها مستند مقاله و تحقیقات مختلف انجام شده تا بتونن تکه‌های این داستان رو درست کنار هم بذارن و به حقیقت ماجرا پی ببرند؛ اما هیچکس نتونسته هنوز این معما رو حل کنه.در ۸ مارس ۲۰۱۴، یک هواپیمای مسافربری بویینگ ۷۷۷ «Boeing 777»، از باند فرودگاه کوالالامپور بلند شد. تا عازم فرودگاه بین‌المللی پکن در چین بشه.این مسیر خیلی مستقیم و بی دردسر بوده و معمولا حدود پنج ساعت و نیم طول می‌کشید. اما این چیزی نبود که اون روز، یه جایی تو محدوده‌ی هوایی مالزی و ویتنام اتفاق افتاد. یک ساعت بعد از بلند شدن از باند فرودگاه، پرواز ام اچ ۳۷۰، تو دل تاریکی آسمون ناپدیدشد. توی چشم بهم زدن، این هواپیما با ۲۲۷ مسافر و ۱۲ خدمه‌ای که داشت کلا ناپدید شد. خیلی سخته که بتونیم باور کنیم تو دوره‌ای که روش‌های ردیابی جی‌پی‌اس «GPS» و ماهواره «satellite» وجود داره، یه هواپیمای غول پیکر به همین سادگی غیب بشه.اتفاقاتی که بعد از ناپدید شدن این هواپیما افتاد، یکی از بزرگترین جستجوهای تاریخ، برای پیدا کردن یه ردی، قطعه‌ای، نشونه‌ای، چیزی از هواپیما بود. این جستجوها که ۲۶ کشور جهان و صدها کشتی و قایق یکسانی درش حضور داشتن، ۱۵۵ میلیون دلار برای دولت مالزی هزینه داشت. ما تو این اپیزود دقیقه به دقیقه پرواز ۳۷۰ و اتفاقاتی که بعدش و در جریان، عملیات جستجو برای پیدا کردن هواپیما افتاد رو با هم بررسی می‌کنیم.داستان ما از روز پرواز شروع نمیشه؛ بلکه باید به عقب‌تر برگردیم و اول بریم سراغ داستان خود هواپیمای ۷۷۷. این هواپیما که تو شرکت بویینگ طراحی و ساخته شده بود، چهارصد و چهارمین فروند از مدل بویینگ ۷۷۷ بود که وارد ناوگان هوایی شده بود.با ۶۳ متر طول، ۶۵متر عرض بال‌ها و وزن ۲۸۰ تنی، این هواپیما واقعا غول‌پیکر بود. در واقع بویینگ ۷۷۷، بزرگترین هواپیمای مسافربری دو موتوره است که تا به امروز وارد آسمان شده. با دو موتور رولزرویس «Rolls Royce engine» قدرتمندش، ۷۷۷، یک پنجم از توان موتور موشک فضاپیما رو داره. هواپیمای ۷۷۷ که ما قراره در موردش صحبت کنیم، تو می ۲۰۰۲ برای اولین بار وارد ناوگان هوایی شد و از اون روز بیشتر از ۵۳٫۰۰۰ ساعت پرواز کرده بود. این یعنی بیشتر از ۷٫۵۰۰ پرواز موفق در ناوگان هواپیمایی مالزی.نزدیک به هفتاد درصد از این پروازها هم از مالزی به فرودگاه پکن بودند. بنابراین این هواپیما با مسیر مالزی چین کاملا آشنا بود. به نوعی میشه گفت هواپیمای خطی مالزی - چین بود. هواپیمای مدل ۷۷۷ عمر مفید ۲۵ ساله داره و تازه بعد از این مدت کم‌کم از دور خارج میشه؛ ولی این هواپیما تا روز پرواز، فقط ۱۲ سال بود که وارد ناوگان هوایی شده بود. هر طوری حساب کنید این یکی از مطمئن‌ترین هواپیماهایی بود که اون شب می‌تونست پرواز کنه. وقتی از نظر احتمالات اومدن بررسی کردن، دیدن که احتمال بروز سانحه تو هواپیمای بویینگ ۷۷۷ از احتمال برخورد رعد و برق با یه نفرم کمتره؛ ولی این همه‌ ماجرا نبود.تو ۹  آگوست ،۲۰۱۲ یه سانحه اتفاق افتاد. بویینگ ۷۷۷، تازه روی باند فرودگاه بین‌المللی شانگهای «Shanghai» نشسته‌ بود. هواپیما داشت به سمت ترمینال‌ها می‌رفت که یهو یه صدای مهیب اومد و انگار دوتا فلزو داشتن رو هم می‌کشیدن. هواپیما مالیده بود به یک هواپیمای دیگه که توی باند پارک شده بود. هیچ کس تو این سانحه صدمه‌ای ندید؛ ولی نوک بال راست بویینگ از جاش کنده شد. تصاویری که از این هواپیما اون موقع منتشر شد، نشون می‌دادن که نزدیک به پنج متر از بال راست هواپیما کنده شده بود. این همون هواپیماییه که قراره داستانشو بررسی کنیم.حالا با اینکه این حادثه‌ جدی‌ای بود خب برای این هواپیما، ولی شرکت بویینگ اون رو به یه حادثه‌ خیلی جزیی تشبیه کرده بود. دو ماه بعد بال این هواپیما رو تعمیر کردن و اونو فرستادن وارد ناوگان هوایی شه. همه‌ گزارش‌ها و بررسی‌های امنیتی‌ای که بعد از این سانحه دراومدن، نشون می‌دادن که هواپیما در بهترین حالتش قرار داره. اما حتی این هواپیما هم فقط بخشی از پازل این داستان بود و خود خلبان و کمک خلبان هم داستان عجیب خودشون رو داشتن.خلبان پرواز ام اچ ۳۷۰، یه آقایی بود به اسم زاهاری احمدشاه «Zaharie Ahmad Shah» که ما از این به بعد بهش می‌گیم احمدشاه. احمد شاه از شهروندان مالزی بوده و از کودکیA فقط آرزوش این بود که خلبان شه. اون در سال ۱۹۸۱، به عنوان کمک خلبان وارد ناوگان هوایی مالزی شد. گفته میشه که احمدشاه خیلی برای همکاراش احترام قائل بود.تو سال ۱۹۹۱ کاپیتان شد. احمد شاه از اون به بعد کلی پرواز موفق داشته و رکورد قابل توجه ۱۸٫۳۰۰ ساعت پرواز رو ثبت کرده بود. به نظرم می‌رسید که کارش رو خیلی دوست داشت. احمد شاه هر وقت خونه بود و پروازی نداشت، برای مراسم ایونت‌های «Events: رویداد» خیریه محلی غذا درست می‌کرد. حتی خانواده‌اش گفتن که اگر هم خودش مجبور بود بره پرواز این کاروحتما به ما می‌سپرد. اما تو ماه‌های قبل از پرواز ۳۷۰، یه چیزی تو احمدشاه تغییر کرده بود.زاهاری احمدشاه نسبت به خونوادش خیلی سرد شده بود و مدام یه گوشه می‌نشست و خیلی درونگرا شده بود. با کسی خیلی صحبت نمی‌کرد. واقعا انگار خاک مرده ریخته بودن رو سر تا پاش. بیشتر ساعتی که خونه بود رو تو زیرزمینش می‌گذروند. اونجا رو شبیه به کابین خلبان ساخته بود. اما کابینی هم که شبیه‌سازی شده بود، همون کابین بویینگ ۷۷۷ بود. دختر احمدشاه همون موقع‌ها به مادرش گفته بود که بابا انگار کاملا یه آدم دیگه شده. هنوز هیچکس نمیدونه که این تغییرات توی خلق و خوی احمدشاه، چرا اتفاق افتاده بود؟ ولی نتیجش رو می‌دونیم.روز قبل از اینکه پرواز ۳۷۰ از فرودگاه کوالالامپور بپره، همسر احمدشاه و بچه‌هاش ترکش کردن و از خونه رفتن. چیزی که تا همین چند ماه قبلش یه ازدواج خیلی موفق و شاد به نظر می‌رسید، حالا به جدایی رسیده بود. کمک خلبان، یعنی فاروق عبدالحمید «Fariq Abdul Hamid» هم یه داستان پس زمینه‌ مفصلی داره. این خلبان جوون ۲۷ ساله هم درست مثل احمدشاه، از بچگی آرزوی خلبان شدن رو داشت. اون که در سال ۲۰۰۷ وارد خطوط هوایی مالزی شده بود، از لحظه‌ ورود، واقعا همه‌ تلاشش رو انجام داده بود و ۵ سال بعد هم به درجه کمک خلبانی رسید.نکته‌ جالب اینه که پرواز ۳۷۰، قرار بود آخرین پرواز فاروق به عنوان کمک خلبان باشه و بعد از اون، فاروق خودش کاپیتان می‌شد. فاروق اون وقتی که تازه وارد هوانوردی شده بود، کم و بیش با دخترای دیگه و مهمانداران می‌پرید و باهاشون مهمونی می‌رفت و خلاصه نمی‌ذاشت بهش بد بگذره. اما تو این ماه‌های نزدیک به پرواز ۳۷۰، با یه دختری به اسم نادیرا راملی «Nadira Ramli» آشنا شده بود که اتفاقا این خانم هم خلبان بود و همکار فاروق محسوب می‌شد.درست مثل احمد شاه، فاروق هم یک انسان رقیق‌القلب و مهربون بود. احساس مسئولیت بالایی هم نسبت به اطرافیانش داشت. فاروق به واسطه‌ کاری که پیدا کرده بود و درآمد خلبانی، همیشه حواسش به بچه‌های فقیر محله بود و سعی می‌کرد بهشون خوش بگذره. براشون سالن فوتسال اجاره می‌کرد. لباس می‌خرید. حتی گاها خودش هم با این بچه‌ها بازی می‌کرد. گذشته از خلبان و کمک خلبان، همه‌ ۲۲۷ مسافر پرواز ۳۷۰، داستان‌های رنگارنگ خودشون رو داشتن. پرداختن مفصل به داستان همه‌ این افراد، طبیعتا از حوصله‌ این پادکست خارجه؛ ولی باید به چند تا نمونه‌ مهم اشاره کنیم.بین این ۲۲۷ مسافر، ۱۹ نفر شهروند چین بودند که بعد از بازدید از مالزی، داشتن به خونه برمی‌گشتن. بیست نفر هم آمریکایی بودند که همشون از کارکنان یک شرکت فناوری بودن. اونا داشتن از یک کنفرانس کاری از کوالالامپور برمی‌گشتن. دو نفر از مسافران رفته بودن ماه عسل و جوان‌ترین مسافر، یه بچه‌ دو ساله بود. بقیه‌ مسافرا از سیزده کشور مختلف، مثل کانادا، فرانسه، آمریکا و خیلی جاهای دیگه بودن. همه‌ مسافرا خیلی موجه و معقول به نظر می‌رسیدند؛ اما بعدا مشخص شد که دو مسافر که اتفاقا ایرانی‌الاصل هم بودن، با پاسپورت‌های جعلی ایتالیا و استرالیا از گیت «دروازه» عبور کرده بودن.اما جدا از این مورد، هیچ چیز مشکوک دیگه‌ای وجود نداشت. جز یه سری مسافر که می‌خواستن برن پکن. ۱۰ شب ۸ مارس ۲۰۱۴، مسافرها و خدمه داشتن تو فرودگاه کوالالامپور از گیت‌های امنیتی عبور می‌کردن. همشون بدون هیچ مشکلی از گیت عبور کردن. حتی اون دوتا بابایی که گفتیم ایرانی بودن و با پاسپورت جعلی داشتن سفر می‌کردن. برنامه هم این بود که دیگه حول و حوش ساعت ۶:۳۰ صبح به فرودگاه پکن برسن.بعضیاشون قبل از سوار شدن تو هواپیما، آخرین نخ سیگارو کشیدن و بعضیای دیگه هم یا سلفی گرفتن یا برای کسایی که دوستشون داشتن پیام فرستادن. ساعت یازده شب، احمد شاه و فاروق وارد هواپیما شدند و آماده‌سازی نهایی رو قبل از تیک‌آف هواپیما «Takeoff: برخواستن» انجام دادن. تا اینجا هیچ موضوع غیر نرمالی وجود نداشت. مثل همیشه مهماندار داشتن شماره‌ بلیط‌ها و صندلی‌ها ر, با هم چک می‌کردن. حدود ساعت ۱۲:۳۰ نیمه شب، فاروق از برج مراقبت فرودگاه کالامپور، اجازه پرواز خواست.چند ثانیه بعد، مرکز کنترل ترافیک هوایی مالزی، اجازه‌ تیک‌اف رو بهشون داد. در ساعت ۱۲:۴۰ دقیقه پرواز ام اچ ۳۷۰ هواپیمایی مالزی، برای آخرین بار از زمین بلند شد. هواپیما به سرعت به ارتفاع ۱۸٫۰۰۰ پایی رسید و در تمام طول مسیر، با برج مراقبت فرودگاه هم در ارتباط بود. خیلی مهمه که بدونیم تو این نقطه، همه چیز مثل پروازهای دیگه کاملا عادی بود. هیچ چیز مشکوکی واقعا تا اون لحظه وجود نداشت. حالا هواپیما داشت آماده می‌شد، تا در ساعت ۱۲:۵۰ دقیقه‌ صبح، اولین هندآف «Hand off» رو انجام بده. هندآف چیه؟ هندآف یه پروسه‌ عادی و معمول، برای همه‌ هواپیماهاست. زمانی که هواپیما فرودگاه رو ترک می‌کنه تا چند دقیقه از طریق برج مراقبت فرودگاه هدایت و کنترل میشه. ولی وقتی هواپیما به ارتفاع بالا و ثابتی می‌رسه، خط ارتباطی هواپیما، به مرکز کنترل ترافیک هوایی تغییر پیدا می‌کنه. این مراکز در واقع هواپیماها  رو در ادامه‌ مسیر هدایت می‌کنن.تو ساعت ۱۲:۵۰ دقیقه، اپراتوری «Operator: کارور، گرداننده» که در برج مراقبت کوالالامپور بود، به پرواز ام اچ ۳۷۰ فرمان داد که سیگنال ارتباطی رو ببره روی فرکانس ۱۳۲٫۶ مگاهرتز «megahertz». تو چند ثانیه انتقال انجام شد و اپراتورهای مرکز کنترل ترافیک هوایی مالزی، به کابین خلبان‌ها سلام دادن. بعدش از خلبانان خواستن که هواپیما رو تا ارتفاع ۳۵ هزار پایی بالا ببره. این در واقع ارتفاع استاندارد بین‌المللی برای اغلب پروازهای مسافربریه. حالا هواپیما، داشت توی مسیر درست و با سرعت استانداردش حرکت می‌کرد تا با عبور از حریم هوایی ویتنام، وارد آسمان چین بشه و روی باند فرودگاه پکن فرود بیاد.از اینجا به بعد، برای نیم ساعت همه چی آروم و طبیعی بود. هیچ اختلالی توی ارتباط راداری هم پیش نیومد و یه پرنده‌ غول پیکر سفید، داشت تو دل تاریکی و آرامش شب پرواز می‌کرد. هواپیما مسیرش رو بی‌دردسر ادامه داد تا زمانی که به مرز حریم هوایی مالزی و ویتنام رسید.زمانی که یه هواپیما، به لبه‌ مرز هوایی کشورش می‌رسه، باید یه هندآف دیگه که قبل‌تر توضیح دادیم انجام بده. یعنی از سیگنال رادار مرکز کنترل ترافیک هوایی کشورش، بره روی رادار کشوری که وارد حریم هواییش میشه که اینجا یعنی ویتنام. در واقع مرکز کنترل ترافیک هوایی یه کشور، هواپیما رو تحویل یه کشور دیگه میده. اینم یه پروسه‌ کاملا عادیه تو پروازهای بین‌المللی. بعضی مواقع ممکنه تا سیگنال تغییر کنه و کار هدایت هواپیما از یک کشور به کشور دیگه سپرده بشه، دو دقیقه‌ای اختلاف زمانی ایجاد شه. اما معمولا تو همون چند ثانیه‌ اول، این پروسه انجام میشه.اگه این کار دو دقیقه طول بکشه، بهش میگن بلک اسپات «black spot» یا نقطه‌ سیاه. در واقع تو این لحظات، هواپیما هیچ ارتباطی با زمین و مرکز کنترل نداره و حتی ممکنه خلبان‌های کم تجربه و جوون‌تر کمی هل کنن. اما شاه احمد و فاروق خلبان‌های باتجربه‌ای بودن و بدون شک بارها بلک اسپات رو تجربه کرده بودن. اما این بار بلک اسپات متفاوتی در انتظارشون بود.ساعت ۱:۱۸ دقیقه‌ بامداد، مرکز کنترل ترافیک هوایی مالزی، به هواپیما فرمان داد تا روی سیگنال رادار ویتنام بره. ساعت ۱:۱۸ دقیقه‌ بامداد بود. مرکز کنترل ترافیک هوایی مالزی، به هواپیما فرمان داد تا سیگنالش رو عوض کنه روی رادار ویتنام. خلبانان هم تایید دادند. ولی ارتباط با مرکز کنترل ترافیک هوایی ویتنام هیچ وقت انجام نشد و بلک اسپات شروع شد. زمان از دو دقیقه هم گذشت؛ ولی ارتباطی برقرار نشد.در واقع پرواز ۳۷۰ هیچ وقت روی رادار ویتنام ظاهر نشد. مرکز کنترل ویتنام هرچه تلاش کرد تا سیگنال ارتباطی هواپیما رو پیدا کنه، هیچی به هیچی. هواپیمای ۶۴ متری، یه طوری ناپدید شده بود که انگار از اول وجود نداشته. البته این تنها روش ارتباط و هدایت هواپیما نیست و روش‌های دیگه‌ای هم وجود دارن. به لطف هاینریش هرتز «Heinrich Rudolf Hertz» دانشمند آلمانی، دومین روش برای ردیابی یک هواپیما استفاده از ترنسپاندره «Transponder».ترنسپاندر، یه دستگاه کوچیک مغناطیسی و سیاه رنگه که تو همه‌ هواپیماهای امروزی وجود داره. این دستگاه، یه فرکانس منحصر به فرد رو تولید می‌کنه که توسط رادارها ردیابی میشه. مرکز کنترل ترافیک هوایی از ترنسپاندر استفاده می‌کنه تا هواپیماها رو موقعیت‌یابی کنه. سرعت اونا رو بسنجه یا حتی نسبت به نزدیک شدن هواپیماها آگاه شه. به دلیل همین فوایده که وجود یکی از این دستگاه‌ها تو هر هواپیمایی ضروریه.خلبان، باید همیشه مطمئن شه که این دستگاه روشن و در حال کار کردنه. ام اچ ۳۷۰ هم وقتی وارد اون بلک اسپات یا نقطه سیاه شد و ارتباط راداریش رو از دست داد، ترنسپاندرش داشت همچنان کار می‌کرد؛ اما نه خیلی.اینجا دیگه ماجرا خیلی عجیب و غریب میشه. همون لحظه‌ای که ارتباط بین پرواز ۳۷۰ و مرکز کنترل هوایی مالزی قطع شد، هواپیما خارج از مسیر اصلیش، ۳۰ درجه به راست چرخید. این چرخش، باعث شد که هواپیمای ۷۷۷ از حریم هوایی چین و ویتنام دور شه و بره به سمت دریای چین جنوبی.این تغییر مسیرو، مرکز کنترل هوایی مالزی، روی رادارش دیده‌ بود. هواپیما دو دقیقه، به حرکتش تو این مسیر جدید ادامه داد تا زمانی که ترنسپاندر، خیلی ناگهانی خاموش شد. در ساعت ۱:۲۱ دقیقه‌ بامداد، هواپیما هم ارتباطش رو با مرکز کنترل هوایی از دست داده بود و هم ترنسپاندرش آفلاین شده بود. از دست دادن این دو سیستم ردیابی توی هواپیما، اونم به فاصله‌ دو دقیقه از هم خیلی عجیب و نادره.اما هنوزم یه راه سومی برای ردیابی هواپیما وجود داره. سیستم آدرس‌دهی و گزارش دهی هواپیما یا به مخفف ای‌کارس «ACARS». این سیستم چیکار می‌کنه؟ ای کارس میاد مختصات و جزییات پرواز هواپیما رو، مستقیم در اختیار خود شرکت سازنده‌ اون هواپیما قرار میده که تو این مورد، شرکت بویینگه. با استفاده از همین تکنولوژیه که شرکت تولیدکننده، می‌تونه عملکرد موتور و مصرف سوخت رو در زمان پرواز تحت نظر بگیره و به این طریق مطمئن شه که محصولشون داره درست کار می‌کنه.تو هواپیمای بویینگ ۷۷۷، دو تا از جعبه‌های کوچک سیستم ای‌کارس وجود داره. یه دونه از این جعبه‌ها، درست بالای سر خلبان‌ها نصب شده و دیگری هم توی کابین اصلی و وسط هواپیما قرار داره. هر کدوم از این جعبه‌ها، مسئول گزارش عملکردهای متفاوتی از هواپیما هستند. اونی که تو کابین خلبانه، سرعت و مصرف سوخت رو به شرکت بویینگ گزارش میده؛ ولی اون یکی جعبه، مسئول گزارش عملکرد موتورهای هواپیما و مقدار فشار داخل کابینه.حالا در ساعت ۱:۲۱ دقیقه‌ بامداد، هر دو جعبه گزارش دادند که سرعت و فشار و ارتفاع هواپیما کاملا نرماله؛ اما در ساعت ۱:۲۲ دقیقه، ارتباط هر دو جعبه ای‌کارس هم با شرکت بویینگ قطع شد. فقط تو پنج دقیقه، هر سه سیستم ارتباطی هواپیما از کار افتاده بودن. هواپیما داشت بدون هیچ گونه ارتباط راداری با زمین، تو دل تاریکی شب پرواز می‌کرد؛ اما کار اینجا تموم نشد.اونطور که چهار روز بعد از ناپدید شدن هواپیما اعلام شد، پرواز ۳۷۰، بعد از ساعت ۱:۲۲ دقیقه، هنوز با یک سیستم راداری ارتباط داشت. این سیستم مربوط بود به ارتش مالزی. اپراتورهای ارتش مالزی، بعد از ساعت ۱:۲۲ دقیقه، دیدن که هواپیمای ۷۷۷ به سمت راست گردش کرده و دماغه هواپیما به سمت دریای چین جنوبی قرار گرفت: اما بعدش رادار ارتش نشون داد که هواپیما یهو به سمت چپ گردش کرد؛ ولی نه از اون گردش‌های آروم.اونا دیدن که هواپیما تقریبا یه چرخش ۱۸۰ درجه‌ای رو انجام داده و برگشت به سمت مالزی. اونطور که رسما اعلام شده، ارتش مالزی برای ۸ دقیقه هواپیما رو رصد کرده بود. تا اینکه اونا هم تا ساعت ۱:۳۰ دقیقه‌ بامداد، ارتباطشون رو با پرواز ۳۷۰ از دست دادن.خب یه بار دیگه مرور کنیم. چی شد؟ ارتش مالزی تو رادار دید که هواپیما از مسیر اصلی خودش۷ یعنی حرکت به سمت ویتنام، یه گردش به راست کرد و به سمت دریای چین جنوبی رفت؛ ولی چند ثانیه بعد، هواپیما دوباره ۱۸۰ درجه به چپ چرخید و تو مسیر برگشت به سمت مالزی قرار گرفت. انگار که هواپیما می‌خواست نشون بده داره میره سمت دریای چین جنوبی، ولی بعد یهو برگشت به سمت مالزی. هنوز هیچکس نمیدونه که انگیزه‌ خلبان هواپیما، برای این دو تا تغییر مسیر چی بوده؟ ولی این گردش‌ها تو هواپیما انجام شد. این خیلی عجیبه دیگه؟ ولی حتی اینم پایان داستان نبود.یه راه دیگه هم برای ردیابی هواپیماها وجود داره که استفاده از ارتباطات ماهواره‌ایه. هواپیماهای امروزی، همشون معمولا یک آنتن ماهواره‌ای دارن که اجازه می‌ده تا با ماهواره‌هایی که تو فضای اطراف زمین هستند ارتباط بگیرن. البته این ارتباط خیلی محدود و جزییه. ارتباط ماهواره‌ای هواپیما این شکلیه که هر چند ثانیه یه‌بار، یه لینکی بین آنتن هواپیما و ماهواره شکل می‌گیره و تو رادار یهو یه چراغ روشن میشه و یه بوق ریز می‌زنه که یعنی این هواپیما داره پرواز می‌کنه و با ماهواره هم ارتباط داره؛ ولی فقط همینه. یعنی این روش نمی‌تونه مسیر حرکت هواپیما رو نشون بده. فقط برای این مناسبه که نشون بده هواپیما هنوز هست اون بالا.ولی مهندسای پرواز با یه ذره تلاش می‌تونن با انجام یک سری معادلات ریاضی بر اساس فاصله‌ بین هر بار روشن شدن این ارتباط و رادار و اینکه هواپیما چقدر با ماهواره فاصله می‌گیره، سرعت جابجایی آنتن هواپیما را تخمین بزنند. خوشبختانه این آنتن مثل بقیه راه‌های ارتباطی هواپیما از کار نیفتاد و همچنان آنلاین بود.اگه هواپیمای ۷۷۷ تا اون موقع سقوط کرده بود یا آتیش می‌گرفت، این آنتن هم باید از کار می‌افتاد؛ اما آنتن ماهواره‌ای هواپیما، برای هفت ساعت بعدم همچنان آنلاین بوده و سیگنال می‌داد.از ساعت ۲:۲۰ دقیقه‌ بامداد تا ساعت ۸:۱۹ دقیقه‌ صبح، ۸ بار سیگنال آنتن ماهواره‌ای هواپیما، روی رادار روشن شد. مهندسای پروازم تخمین زدند که هواپیما با سرعت نرمال ۶۰۰ مایل در ساعت، تو این ۷ ساعت، در حال حرکت بوده.در ساعت ۹:۱۵ دقیقه‌ صبح، این ارتباط ماهواره‌ای هم قطع شد و دیگه هیچ راهی برای خبردار شدن از هواپیما وجود نداشت. پس گفتیم که هواپیما، بعد از قطع ارتباط با مرکز کنترل ترافیک هوایی مالزی، هفت ساعت دیگه هم حرکت کرد؛ اما جهت حرکتش قابل تشخیص نبود. این خبر خیلی ناامید کننده‌ای بود. می‌تونه تا ۴٫۰۰۰ مایل، یعنی ۶٫۵۰۰ کیلومتر سفر کنه. این یعنی هواپیما از همونجا می‌تونسته تا ماداگاسکار یا ژاپن سفر کنه.حالا سوالات مهمی که اینجا وجود میاد، اینه که هواپیما به کدوم جهت پرواز کرد؟ و مهم‌تر اینکه اصلا چرا وقتی همه‌ ارتباطاتش قطع شده بود، به پرواز ادامه داد؟تو همین حال، خانواده‌ها و دوستان مسافرا، تو فرودگاه بین‌المللی پکن منتظر بودن. طبق برنامه، هواپیمای ۷۷۷ باید ساعت ۶:۳۰ صبح فرود میومد؛ ولی خبری از اعلام فرود هواپیما تو سالن نبود. البته تاخیر در فرود هم گاها اتفاق میفته؛ ولی خب معلوم بود یه جای کار می‌لنگه. حالا یه سری مسافر دیگه هم اون ساعت صبح منتظر بودند که سوار همین هواپیما شن و برن سمت مالزی. همشونم داشتن کم‌کم عصبی می‌شدن و بعضیاشونم روی صندلی انتظار خوابیده بودن.اینجا بود که فرودگاه پکن، انگار نتونست درست شرایط ر. مدیریت بکنه و تصمیم گرفت به جای اینکه خبر واقعی گم شدن هواپیما رو اعلام کنه، بگه که یه تاخیری به وجود اومده و به زودی پرواز ۳۷۰ فرود میاد. البته نمیشه خیلی مدیریت فرودگاه پکن رو مقصر دونست. اونا هم گیج شده بودند. به هر حال یه هواپیمای به اون غول‌پیکری گم شده بود و مطمئن نبودند که باید چه خبری رو اعلام کنن؟ کسایی هم که عزیزانشون مسافران هواپیما بودن و منتظرشون بودن، مدام از اطلاعات فرودگاه سوال می‌پرسیدن که کی این پرواز فرود میاد؟ اما فقط یک پاسخ می‌شنیدن. به زودی هواپیما به اینجا می‌رسه.یک ساعت و نیم از زمانی که هواپیما باید فرود میومد گذشته‌بود، تا دولت مالزی در ساعت ۸ صبح توی بیانیه اعلام کنه که ارتباطاتش رو با پرواز ۳۷۰ از دست داده. چند ساعت بعد دولت مالزی اعلام کرد که هواپیمای بویینگ ۷۷۷ با همه‌ خدمه و مسافران گمشده.اینجا لازم دونستم بگم که ما هنوز سقوط پرواز ۷۵۲ اوکراین که کلی از مسافراش هموطنامون بودن رو فراموش نمی‌کنیم. ۱۷۶ سرنشین مظلوم و بی‌گناهی که جونشون رو در مظلومیت کامل از دست دادن و هنوز هم مقصر چیزی که بعضیا بهش میگن خطای انسانی، مشخص نیست. مطمئنم جایی که اون ۱۷۶ کبوتر الان هستن از جایی که ما هستیم خیلی بهتره. روحشون شاد.خب تو این ساعات، وزیر حمل و نقل مالزی اومد و اعلام کرد که بله. پرواز ام اچ ۳۷۰ ناپدید شد و قول داد که جستجوهای بین‌المللی سریعا آغاز شه. کمتر از بیست دقیقه بعد، یه عملیات بزرگ و کامل نظامی شروع شد. با استفاده از تصاویر ماهواره‌ای، مقامات متوجه نشت بنزین تو خلیج تایلند شده بودن. گفتن خودشه. همینه. سریعا صدها کشتی و هلیکوپتر و اعزام کردند به این محل. به این نتیجه رسیده بودند که این جاییه که هواپیما سقوط کرده و بنزین هم نشن کرده. پس هر چه سریع‌تر، باید برسن اونجا تا بتونن جون آدم‌های بیشتری رو نجات بدن.زمان علیه این عملیات بود. هر دقیقه‌ای که می‌گذشت، شانس زنده پیدا شدن مسافران هم کمتر می‌شد. تیم جستجو بالاخره رسید؛ اما هیچی به هیچی. هیچ اثری از هواپیما نبود. آخرشم فهمیدن که نشت بنزین مربوط به یک کشتی عبوری بوده که داشته به سمت چین حرکت می‌کرده؛ ولی هواپیما باید تو همین منطقه می‌بود.صبح روز بعد منطقه‌ جستجو ر, به سمت دریای چین جنوبی هم گسترش دادن؛ اما هر چی گشتن چیزی پیدا نکردن. وقتی دیدن تو دریا به جایی نمی‌رسند، برگشتن تو خشکی تا از بازماندگان مسافرا بازجویی کنن. در ۱۰ مارس و دو روز بعد از ناپدید شدن هواپیما، در اخبار اعلام شد که دو مسافری که با پاسپورت‌های جعلی استرالیایی و ایتالیایی سوار هواپیما شده بودن، در واقع جفتشون ایرانی بودن. همین کافی بود تا یک تحقیقات بزرگ شروع بشه که متهمان اصلیش دو مسافر ایرانی بودن.یک شبانه روز کامل همه چی رو با دقت زیر و رو کردن. سوابق کاری، صفحات اجتماعی و فیس بوک و روابط و خلاصه همه چی رو تحلیل کردن. صبح روز بعد، تیم تحقیقات اعلام کرد که بعد از بررسی‌ها، معلوم شد این دو نفر کاملا بی‌گناه بودن. از طرف دیگه اعلام شد که این دو ایرانی در حال رفتن به سمت آلمان بودن تا اونجا بتونن اعلام پناهندگی کنند. بعد از بررسی‌ها، اصلا مشخص شد که مادر یکی از این دو فرد ایرانی هم تو آلمان منتظرشون بوده. بنابراین گفتن اینا بی‌گناه بودن کاملا. کسی که بخواد عمل تروریستی انجام بده، به امید زندگی بهتر نمیره آلمان. این سرنخ هم به جایی نرسید.حالا دیگه حدود ۴۸ ساعت از ناپدید شدن هواپیما گذشته بود و کم کم قضیه داشت به این سمت می‌رفت که دیگه تدریجا شانس زنده پیدا کردن مسافرا داره کوچکتر و کوچکتر میشه. این سر نخ هم به جایی نرسید. حالا دیگه حدود ۴۸ ساعت از غیب شدن هواپیما گذشته بود و کم‌کم قضیه داشت به این سمت می‌رفت که دیگه تدریجا شانس زنده پیدا کردن مسافرا هی داره کمتر و کمتر میشه.تا این زمان، روایت اصلی این بود که پرواز ۳۷۰ به سمت دریای چین جنوبی پرواز کرده؛ اما در ۱۱ مارس و ۳ روز بعد از ناپدید شدن هواپیما، مقامات مالزی به یه روزنامه‌ داخلی گفتن که رادار ارتش، مسیر حرکت متفاوتی از هواپیما رو ثبت کرده. گفتیم که بعد از اینکه ترنسپاندر توی هواپیما از کار افتاد، رادار ارتش مالزی که همچنان هواپیما رو داشت، متوجه شد که هواپیما با یک چرخش به چپ ۱۸۰ درجه چرخید و به سمت مالزی دوباره پرواز کرد. این موضوع کل عملیات تغییر داد.حالا کلا یه منطقه‌ دیگه رو جستجو می‌کردن. تازه این خبر هم خیلی دیر رسید. تا امروز هم نمی‌دونیم که دلیل تاخیر در اعلام این اطلاعات چی بوده؟ جدا از این، دولت مالزی بعد از تخمین مسیر حرکت هواپیما، تمرکز جستجوش رو برد روی تنگه مالاکا «Strait of Malacca». این یه منطقه‌ایه در غرب مالزی.واقعا مقدار استرس و ترسی که خانواده‌ این مسافرا داشتن تو اون روز تحمل می‌کردند، غیرقابل وصفه. عزیزانشون با یک هواپیمای نزدیک به ۳۰۰ تنی از روی صفحه‌ روزگار محو شده بودن. هیچی ازشون نمونده بود. نه بقایایی، نه جسدی، نه تکه‌ای از هواپیما.، هیچی. انگار از روز اول دنیا نیومده بودن. باورشون نمی‌شد. همین خونواده‌ها یه تظاهراتی رو توی فرودگاه ترتیب دادند و از دولت مالزی خواستند که اعلام بروز حادثه و محل دقیق هواپیما رو هرچه سریع‌تر اعلام کنن.عملیات جستجوی تنگه مالاکا، کل روز طول کشید؛ ولی بازم چیزی پیدا نکردن. قبل‌تر گفتیم که بی‌برنامگی توی ارتباطات و هماهنگی‌ها، یکی از مهم‍‌ترین مشکلات این عملیات بود و چیزی که در ادامه اتفاق افتاد، بدترین نمونه‌ همین ناهماهنگی بود.بعد از اینکه یه روز کامل رو توی محل جدید جستجو کردن، ارتش دوباره اطلاعات جدیدی رو در مورد مسیری که هواپیما رفته اعلام کرد. ارتش اول اعلام کرده بود که ارتباطشون با هواپیما رو در ساعت ۱:۳۰ دقیقه‌ بامداد از دست دادند؛ اما در ۱۲ مارس و ۴ روز بعد از اینکه هواپیما ناپدید شد، حالا اعلام کردند که تا ساعت ۳ بامداد، هواپیما رو توی رادار می‌دیدند. در طول این زمان، هواپیما دوباره تغییر مسیر داده و با حرکت به سمت غرب از تنگه مالاکا دور شده بود و به سمت اقیانوس هند پرواز کرده بود. خیلی عجیبه که همچین اطلاعات مهمی رو ارتش مالزی، بعد از گذشت ۴ روز، از غیب شدن هواپیما اعلام کرده بود و کلی از وقت تیم عملیات، روی جستجو در مکان‌های اشتباه گذشت.همه دنبال این بودن که خب چرا این اطلاعات مهم اینقدر دیر اعلام شده. در نهایت هم دولت مالزی یه توضیح عجیب و غم‌انگیز رو در این باره داد.مقامات مالزی گفتن که این که از اول اعلام نشده رادار ارتش تا ساعت ۳ هواپیما رو رصد می‌کرده، به خاطر این بوده که مقامات نمی‌خواستن کشورهای دیگه، مقدار قدرت راداری مالزی رو بدونن. مقامات می‌گفتن که ما فکر کردیم اگه کشورهای همسایه متوجه بشن که قدرت راداری مالزی چقدر پیشرفت کرده، ممکنه دیگه روابط دوستانه‌ای با ما نداشته‌ باشن و حتی ممکنه مالزی رو به عنوان یک تهدید ببینن. حالا دوباره دولت مالزی، باید می‌رفت سراغ جستجوی منطقه‌ جدید.منطقه‌ای که خیلی وسیع‌تر از دو منطقه قبلی بود و ممکن نبود که مالزی بتونه به تنهایی این منطقه رو جستجو کنه. پس در ۱۲ مارس، وزیر دفاع مالزی از دولت استرالیا درخواست کرد تا تو این تراژدی کمکشون کنه. استرالیا هم سریعا موافقت کرد که کمک کنه و این عملیات جستجو وارد یکی از خطرناک‌ترین و وسیع‌ترین آب‌های جهان یعنی اقیانوس هند شد.تو ۱۳ مارس و ۵ روز بعد از اینکه هواپیما غیب شده بود، تیم‌های جستجوی مالزی و استرالیا سخت تلاش می‌کردند تا بتونن هواپیما رو پیدا کنن؛ ولی آب و هوا به شدت خراب بود و همین موضوع کار جستجو رو خیلی سخت کرده بود. امواج چند متری، بارون‌های شدید و طوفان. اما بدترین قسمتش، همون منطقه‌ خیلی وسیع جستجو بود که اندازه‌ کل کشور بریتانیا بود.تونی ابوت «Tony Abbott» که اون موقع نخست وزیر استرالیا بود، یه جا در مورد این عملیات گفته بود که ما وسط ناکجا آباد گیر کردیم. تیم جستجو از تصاویر ماهواره‌ای هم استفاده می‌کرد تا بتونه در پیدا کردن هواپیما کمک کنه؛ اما آب یکی از بدترین سطوحیه که میشه با ماهواره تماشاش کرد. در واقع تصاویر ماهواره‌ای در محیط‌هایی که کنتراست «Contrast» و بالا پایین خیلی زیادی دارن، مثل خشکی، خیلی خوب کار می‌کنن و می‌تونن کمک کنن؛ اما توی جایی مثل اقیانوس که یه سطح پر از آبه، واقعا با تصاویر ماهواره‌ای، نمیشه چیزیو تشخیص داد.در ۲۰ مارس و ۱۲ روز بعد از گم شدن هواپیما، هنوز هم هیچی پیدا نشده بود. مالزی دوباره از کشورهای دیگه هم خواست به کمکش بیان. وزیر دفاع مالزی اعلام کرد که این مشکل فراتر از سیاسته و از همه‌ کشورها به صورت رسمی خواست تا اختلافات شون رو کنار بزارن و در کنار هم، به مالزی در پیدا کردن این هواپیما کمک کنن.اگه این داستان فقط یه چیز خوب داشت، دور هم جمع شدن کشورهای مختلف برای پیدا کردن این هواپیما بود. در روزهای بعد از درخواست کمک از سمت مالزی، بیشتر از ۲۶ کشور، مثل آمریکا هند و چین، به عملیات جستجو پیوستند.در بزرگترین عملیات جستجوی تاریخ، صدها کشتی و هلی کوپتر در حال جستجوی کل اقیانوس هند بودن؛ ولی بیست و یکم، بیست و دوم، بیست و سوم مارس هم گذشت و بازم هیچ خبری از هواپیما نبود.در ۲۸ مارس و ۲۰ روز بعد از ناپدید شدن هواپیما، مقامات مالزی دوباره رفتن سراغ اطلاعاتی که رادار ثبت کرده بود و دوباره مسیر احتمالی هواپیما رو محاسبه کردن. بعد از کلی بحث و بررسی، باز هم منطقه‌ جستجو رو گسترش دادن و این بار باید سطح خیلی وسیع‌تری از اقیانوس هند رو می‌گشتند دنبال هواپیما. بعد از کلی بحث و بررسی، تصمیم گرفتند که منطقه‌ جستجو در اقیانوس هند رو گسترش بدن. دوباره قایق‌ها رو فرستادن اون بیرون.وزیر دفاع مالزی، این عملیات جستجو رو به یک کابوس تشبیه کرده بود. دیگه همه داشتن خسته می‌شدن. هماهنگی بین نیروهای جستجو از ۲۶ کشور مختلف، خیلی طاقت فرسا و هزینه‌بر بود؛ اما باز هم به تلاش ادامه دادن. در ۳۰ مارس، یه هواپیمای استرالیایی، ۴ شی نارنجی رنگ شناور  رو، روی سطح آب دید. آیا اونا جلیقه‌های نجات بودن؟ یا بازمانده‌هایی هنوز وجود داشتن؟ همین سوالات بود که امید تازه‌ای به عملیات داد.تو ۳۱ مارس، قایق‌ها رسیدن به این جلیقه‌های نجات؛ ولی خیلی سریع معلوم شد که معلوم نیست اینا از کجا اومدن و اصلا متعلق به هواپیمای مالزی نبودن؟ اینجا انگار آب یخ ریختن رو همه‌ امیدی که خانواده‌ها و بازماندگان این مسافرا داشتن. اصلا هر جایی رو می‌گشتن و هر عملیاتی انجام می‌دادن، بازم هیچ نتیجه‌ای نداشت. انگار هواپیما تصمیم گرفته بود که هیچ وقت پیدا نشه. خانواده‌ها هم اعلام کردند که تا زمانی که سرنوشت مسافران معلوم نشه، ساکت نمی‌شینن به اعتراضات‌شون ادامه میدن.به دنبال همین اعتراضات بود که روز ۲ می یعنی ۵۵ روز بعد از حادثه، یه عملیات جستجوی دیگه شروع شد؛ اما این، با عملیات‌های قبلی متفاوت بود. تو این فاز قرار بود ۳ میلیون مایل مکعب از اقیانوس هند رو جستجو کنن. اندازه‌ای که بیشتر از کل مساحت ایالات متحده است. این هم مثل جستجوهای قبلی، ماه‌ها طول کشید و یه هزینه‌ هنگفت رو روی دست دولت مالزی گذاشته.حالا دیگه بیشتر از ۱ سال گذشته بود و هزاران عکس و فیلم جمع‌آوری شده بود؛ اما هواپیما خیال نداشت پیدا شه. در نهایت هزینه‌ها انقدر بالارفت که دولت مالزی مجبور شد عملیات ور کاملا متوقف کنه. این جا بود که حشام الدین حسین، وزیر دفاع مالزی، با چهره‌ای غمگین و خسته، تو تلویزیون ظاهر شد و اعلام کرد که عملیات جستجوی هواپیمای ۷۷۷ شکست‌خورده.حشام الدین در حالی که صداش به لرزه افتاده بود گفت: «بذارید به شما بگم که پرواز ام اچ ۳۷۰ هرگز فراموش نمیشه و به امید الله از این تراژدی عبور می‌کنیم.» نخست وزیر مالزی هم تو همون ماه، خطاب به مردم این کشور گفت که دیگه چاره‌ای نداریم. کل دنیا رو گشتیم؛ اما هیچی به هیچی. هیچی پیدا نکردیم. حتی یه مدرک کوچیک. بنابراین نمی‌تونیم عملیات جستجویی رو ادامه بدیم که بعیده دیگه به نتیجه‌ای برسه.اون ماه می، شاید سیاه‌ترین ماه برای بازماندگان مسافرا و کل ملت مالزی بود. از اینجا به بعد بود که دیگه خود خونواده‌ها هم پذیرفته بودند که امیدی نیست. این که دیگه حتی نمی‌تونن استخونای عزیزانشون رو پیدا کنن و اونا رو دفن کنن. دنیا هم دیگه از این تراژدی عبور کرده بود. این می‌تونست پایان داستان پرواز ام اچ ۳۷۰  باشه؛ ولی یه روز یه گروهی از دوستداران محیط زیست فرانسوی که کارشون تمیز کردن سواحل بود، به یه چیز عجیبی برخوردن.یه جزیره تو اقیانوس هند که فرانسوی‌ها تو اون زندگی می‌کنن و انقدر کوچیکه که روی نقشه اندازه‌ یه نقطه‌اس، چند صد مایل اونورتر از جزیره‌ ماداگاسکار وجود داره. ۲۹ جولای ۲۰۱۵ یه چیزی روی ساحل این جزیره ظاهر شد که شبیه بود به یک صفحه فلزی سفید رنگ که طولش حدود ۷ - ۸ متر بود. ساکنین محلی سریعا این و به مقامات فرانسوی اطلاع دادن. در حالی که دوباره بارقه امیدی برای پیدا کردن هواپیمای ۷۷۷ مالزی ایجاد شده بود و دنیا هم نفسش رو در سینه حبس کرده بود، ده‌ها نفر از تحلیلگران و کارشناسان پرواز، سرازیر شدن به این جزیره‌ کوچیک.تو حین بررسی‌ها، فهمیدن که این صفحه‌ فلزی، یک شماره سریال داره: «۲۸۴۲۰». این در واقع شماره سریال بویینگ ۷۷۷ بود که پرواز ام اچ ۳۷۰  رو انجام داده بود. بعد از بررسی‌های بیشتر، مشخص شد که این یک تکه از بال راسته هواپیمای ۷۷۷ بوده. دولت فرانسه سریعا دستور داد که نواحی اطراف این جزیره را جستجو کنن.تو همون هفته، یه کشف دیگه هم انجام شد. یه چمدون و چند تکه از لوازم بهداشتی مسافرا رو پیدا کردن. دنیا نمی‌تونست باور کنه که بعد از بیشتر از یک سال، تازه شواهدی از پرواز ام اچ ۳۷۰ پیدا شده. در روزهای آینده، بخش‌های دیگه‌ای هم از بال هواپیما پیدا شد و یه تیکه از این قطعات رو نزدیک سواحل آفریقا پیدا کردن. پراکندگی این قطعات به قدری زیاد بود که مقامات مالزی آخرش به این نتیجه رسیدن که هواپیما می‌تونسته هر جایی از اقیانوس هند سقوط کرده باشه.داستان پرواز ام اچ ۳۷۰ همینجا به پایان می‌رسه. حادثه‌ای که احتمالا یکی از بزرگ‌ترین رازهای قرن بیست و یکمه و به نظر هم نمی‌رسه که به این زودی‌ها حل شه. البته شاید پنجاه سال دیگه و با پیشرفت تکنولوژی، بتونن لاشه‌ اصلی هواپیما رو از یه جایی تو اعماق اقیانوس هند بیرون بکشن.اینجا اپیزود هشتم از پادکست رسوا به انتها می‌رسه. ممنونم از شمایی که وقت ارزشمندتون رو گذاشتید و به این پادکست گوش دادید. اگر پادکست رسوا رو دوست دارید می‌تونید با سابسکرایب یا معرفیش به دوستاتون از ما حمایت کنید. منتظر اپیزودهای جدید رسوا باشید.بقیه قسمت‌های پادکست رسوا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/گمشدگان-پرواز-370-id4562984-id425686850?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%20%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%20370-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رسوا</category>
                <author>پادکست رسوا | Rosva</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 15:26:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود هفتم؛ نوستراداموس (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/rosvapodcast/%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%B3-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-exqq7r0pgzl9</link>
                <description>قدرت پیشگویی میشل نوستراداموس از کجا اومده بود؟ آیا میشل با آپولو «Apollo» خدای یونان باستان در ارتباط بود؟ یا با خود شیطان؟ بخش دوم از داستان سریالی نوستراداموسه و ما قراره تو این قسمت، ببینیم نوستراداموس واقعا اون پیشگویی بزرگیه که واقعا تا دو هزار سال بعد رو پیش‌بینی کرده بود یا نه؟ به گفته‌ٔ یه سری، میشل فقط یه کلاهبرداری بود.در تابستان ۱۵۵۹، هنری دوم «Henry II» پادشاه فرانسه، در یک حادثه‌ٔ تراژدیک «Tragedy» و دردناک کشته‌ شد. فرانسه که تازه داشت از پس‌لرزه‌های طاعون خارج می‌شد، حالا وارد یه بحران جدید شده بود. در تورنمنتی که برگزار شد، یک شاهزاده‌ٔ جوان اسکاتلندی، در حال مسابقه با پادشاه فرانسه، نیزش رو درون کلاه‌خود هنری دوم فرو کرد و یه چشم هنری فورا از جا دراومد. هنری ده روز دردناک رو در بالینش منتظر مرگ بود و در نهایت هم عفونت زخم کار هنری رو تموم کرد.زندگی هنری که تموم شد، تازه پچ‌پچ‌ها تو دربار فرانسه شروع شد. ظاهرا مرگ پادشاه رو یه نفر از قبل پیش‌بینی کرده بود. پیشگوی معروف، میشل نوستراداموس. چند سال قبل از این واقعه، این شعرو گفته بود: «شیر جوان، شیر پیر را در یک مبارزه تن به تن شکست می‌دهد. چشم شیر پیر در یک قفس طلایی، از کاسه بیرون می‌آید. سپس یک مرگ بی‌رحمانه را تجربه خواهد کرد.» شواهد نشون می‌داد که هر چی که نوستراداموس گفته بود، توی اون روز نحس برای هنری دوم اتفاق افتاد.خاکسپاری هنری با شکوه و جلال زیادی برگزار شد. اما حتی تو اون موقع، کلمه‌ای که روی لب همه بود، نوستراداموس بود. چند روزی می‌شد که یک فرد ناشناس تو شهر راه افتاده بود و همه‌ٔ نسخه‌های پیشگویی‌های نوستراداموس رو جمع می‌کرد و بعد هم اون رو می‌سوزوند. می‌دونید اون شخص کی بود؟ خود نوستراداموس بود.میشل بعد از اینکه مرگ پادشاه هنری رو به درستی پیش‌بینی کرده بود، به این نتیجه رسید که این نسخه از کتابش باید از بین بره. چون بقیه‌ٔ پیش‌بینی‌های این کتاب به طرز خجالت‌آوری اشتباه بودن. به پادکست رسوا خوش‌اومدید. من پوریا فیروزنژاد تو این پادکست هر بار داستان یکی از رسوایی‌های تاریخ رو روایت می‌کنم.در پادکست رسوا تلاش می‌کنیم داستان‌های مرموز و مناقشه برانگیز تاریخ رو بررسی کنیم تا بتونیم حقیقت ماجرا را کشف کنیم. این بخش دوم از داستان دو قسمتی نوستراداموسه که در هفته‌ٔ سوم شهریور ۱۴۰۰ ضبط میشه.  https://virgool.io/rosvapodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B3-s0zo47xhyaiz خب. تو قسمت قبلی زندگی نوستراداموس رو از زمان تولدش در فرانسه بررسی کردیم. گفتیم که در جوانی به عنوان یک دارو‌فروش دوره گرد در فرانسه سفر می‌کرد و به مردمی که گرفتار بلای طاعون شده بودند، کمک می‌کرد.درست تو همین زمان، کلیسای کاتولیک که تو قرن شونزدهم قدرت تام داشت، به نوستراداموس اتهام توهین به مقدسات رو زد و میشل هم به ناچار از فرانسه خارج شد تا جونش رو نجات بده. تو سال‌های دور از فرانسه، اون تمرکزش رو گذاشت روی ترکیب ستاره‌شناسی و پیشگویی یونان باستان که قدمتش به معبد آپولو برمی‌گشت.همین موضوع اونو به یکی از معروف‌ترین شخصیت‌های عصر خودش تبدیل کرد. در سال ۲۰۱۰، دانشمندی به اسم پیتر لمژر مدعی شد که همه‌ٔ روش‌ها و تکنیک‌هایی که گفته میشه نوستراداموس، از اون‌ها برای پیشگویی آینده استفاده می‌کرده، همش دروغ بوده. روش‌هایی مثل استفاده از ستاره‌شناسی و نگاه کردن به آتیش که گفتیم بهش می‌گفتن فایر گیزینگ و اون روش اسکراینگ که گفتیم توی یه پیاله آب زلال می‌ریختن و انگار آینه می‌شد و تو این آینه نگاه می‌کردن و آینده رو پیش‌بینی می‌کردن، اینا همش دروغه. این آقا اینو گفت.در واقع، میشل از هیچ کدوم از اینا استفاده نمی‌کرد؛ بلکه برای اینکه بتونه حواس کلیسای کاتولیک رو از کاری که واقعا داشت انجام می‌داد، پرت کنه قدرت خودش رو وصل می‌کرد به ستاره‌شناسی و روش‌های پیش‌گویی در یونان باستان.اگر کلیسا واقعا به روش‌های اصلی که میشل استفاده می‌کرد پی می‌برد، احتمالا سرنوشتی بهتر از شکنجه و مرگ در انتظارش نبود. که این ما رو می‌رسونه به فرضیه‌ٔ اول. این فرضیه، میگه که میشل از نوع باستانی از جادو به نام بیبلیومنسی «Bibliomancy» استفاده می‌کرد. چی بود این بیبلیومنسی؟ بیبلیومنسی در واقع روشی از جادوی باستانیه که تو اون، فرد میاد با استفاده از نوشته‌های کتاب‌ها، آینده رو پیش‌بینی می‌کنه. حواسمون باشه که این یک روش علمی نیست و کاملا جادو محسوب میشه.پیتر لمژر «Peter Lemjer» تو کتابی که در مورد نوستراداموس نوشته، این ادعا رو مطرح می‌کنه که همه‌ٔ تکنیک‌های نوستراداموس، در واقع بر اساس همین روش بوده. این کتاب میگه که نوستراداموس تصمیم گرفت، به همه اعلام کنه منشا پیشگویی‌هاش، علم ستاره‌شناسیه که تو قرن شونزدهم شاخه‌ٔ علمی خیلی مهمی بود. میشل می‌گفت که با استفاده از حالت ستاره‌ها نسبت به هم، می‌تونه پیشگویی‌هایی از آینده، مثل قحطی، آتش‌سوزی، جنگ‌ها و تراژدی‌ها رو انجام بده.ولی این آقای لمژر در کتابش میگه که با تحلیل عمیق روش ستاره‌شناسی نوستراداموس، مشخص میشه که این روش‌ها پر بود از خطا. انگار کسی که این نوشته‌ها در مورد آسمون نوشته، فقط یه سواد جزیی از ستاره‌شناسی داشته. البته که لمژر اولین کسی نبوده که توانایی نوستراداموس تو ستاره‌شناسی رو زیر سوال می‌بره.ستاره شناسان بزرگ دیگه‌ای هم بودن که تو همون قرن شونزدهم همین ادعا رو، در مورد دانش ستاره‌شناسی میشل مطرح کردن و اونو از نظر علمی کاملا بی‌ارزش می‌دونستن. مثلا تو سال ۱۵۵۸، وقتی که نوستراداموس تو اوج شهرتش بود، یه ستاره‌شناس به اسم لورانس ویدل «Lawrence Vidal» مقاله‌ای نوشت که در اون رسوایی نوستراداموس رو مطرح کرده بود.اعلامیه نسبت به سواستفاده و اغوای صورت گرفته، از سوی میشل نوستراداموس. ویدل این گاف بزرگ رو از نوستراداموس گرفته بود که اون به اشتباه، همیشه در چارت ستاره‌ها، جای خورشید و ماه رو اشتباه می‌گرفت. تو یه مورد، میشل حتی دو تا خورشید رو توی چارت ستاره‌ها قرار داده بود که این یعنی، همه‌ٔ اون طالع‌بینی‌های گرون قیمتی که به اشراف و دربار فرانسه داده بود، کاملا بی‌ارزش بودن.از این بدتر این بود که نوستراداموس خودش اطلاعاتی در مورد وضعیت ستاره‌ها جمع‌آوری نمی‌کرد؛ بلکه اطلاعات ستاره‌شناسای دیگه رو می‌دزدید. این یعنی چی؟ یعنی بیشتر طالع‌بینی‌هایی نوستراداموس انجام می‌داد، بر اساس یه سری از اطلاعات قدیمی و به درد نخور انجام می‌شدند که هیچ ارزشی نداشتن. یادتون میارم که در ستاره‌شناسی، طالع‌بینی افراد در واقع بر اساس حالت ستاره‌ها و زمین، در روز و ساعت تولد یک شخص انجام میشه. اگه نوستراداموس به نقشه‌های اشتباهی از ماه و سال تولد افراد نگاه می‌کرده، چیزی که می‌دیده، حالت واقعی ستاره‌ها تو زمان تولد اون شخص نبوده. بنابراین نتیجه‌ٔ طالع‌بینی‌هایی هم که برای اشخاص انجام می‌داده، به کل اشتباه بوده.نکته‌ٔ خیلی جالب اینه که انگار خود نوستراداموس هم می‌دونست که سواد ستاره‌شناسی نداره. لمژر تو کتابش میگه همه‌ٔ نوشته‌های نوستراداموس رو زیر و رو کرده و چیز عجیبی که تو این متن‌ها وجود داره اینه که نوستراداموس هیچ وقت خودش رو یه ستاره‌شناس خطاب نکرده. در واقع میشل به بقیه اجازه می‌داد که ستاره‌شناس خطابش کنن. گفته میشه که میشل یکی دو بار تو مجالس خصوصی با دوستاش خودش رو عاشق ستاره‌شناسی خطاب کرده. نه ستاره‌شناس.پس اگه نوستراداموس در بهترین حالت، فقط علاقه‌مند به ستاره‌شناسی بوده، پس ممکنه اشتباهات زیادی هم داشته باشه. اما اگه میشه تو این زمینه کارشناس نبود، پس احتمالا قدرت پیشگوییش رو از ستاره‌ها نمی‌گرفت. در واقع میشل انگار می‌خواست مردم اینجوری فکر کنن که قدرت پیشگوییش رو از ستاره‌ها گرفته.لمژر میگه کل صحبت‌هایی که در مورد اعتبار و قدرت ستاره‌شناسی نوستراداموس گفته شده، همش شایعه بوده که در طول زمان هی جدی و جدی‌تر شده. در واقع خود نوستراداموس وقتی بهش لقب ستاره‌شناس دادن سکوت کرده و از این فرصت استفاده کرده تا حواس کلیسا رو از روش‌های اصلی‌ای که به کار می‌گرفت پرت کنه. روش بیبلیومنسی. بیبلیومنسی روشی بود که خیلی در روم باستان رواج داشت.چند نفر از خود امپراتورهای روم مثل هیدرین و کلودیوس دوم از بیبلیومنسی در تصمیم‌گیری‌‌هاشونم استفاده می‌کردن. به دلیل اینکه بیبلیومنسی ریشه‌ٔ سحر و جادو داشت، نوستراداموس نمی‌تونست آزادانه در موردش صحبت کنه. اونم با اون استبداد سیاه و خفقانی که کلیسای کاتولیک ایجاد کرده بود. در غیر این صورت، ممکن بود کلیسا، اونو به دادگاه مذهبی بکشونه و گزینه‌ٔ امن‌تر این بود که در این مورد دروغ بگه. تا از شر شکنجه و حتی شاید مرگ در امون بمونه.اما در بیبلیومنسی چیکار می‌کردن؟ در نگاه اول خیلی سادست. اول کسی که می‌خواست این کار رو انجام بده، با یک چشم بند، چشماش رو می‌بست و یه کتاب رو به صورت رندوم از قفسه‌ٔ کتابخونه انتخاب می‌کرد و می‌ذاشت رو میز. بعدشم مثل زمانی که می‌خوایم فال حافظ بگیریم، یه صفحه رو به صورت اتفاقی باز می‌کردن و انگشت اشارشون روی صفحه می‌چرخوندن تا روی یک پاراگراف وایسن.افرادی که از بیبلیومنسی استفاده می‌کردند، اعتقاد داشتند که قدرت این سحر و جادو، دستشون رو هدایت می‌کنه. بعضی مواقع متنی که انتخاب و خونده می‌شد، نیازی به تفسیر نداشت و واضح بود. اما بعضی وقت‌ها موضوع به این سادگی هم نبود. مثلا اگه یه امپراتور رومی می‌خواست جنگی رو شروع کنه و انگشت اشاره‌ٔ بیبلیومنسر «Bibliomancer» یا اون کسی که بیبلیومنسی انجام می‌داده، روی متنی می‌نشست که در مورد تاریخ یکی از پیروزی‌ها بود، معلوم بود دیگه؟ یعنی قرار بود امپراتور در این جنگ پیروز شه. اما اگه متنی انتخاب می‌شد که در مورد کشتار مثلا گوسفندان بود، احتمالا کل برنامه‌ٔ جنگ و فتح، می‌رفت رو هوا و باید میشستن و فکر دیگه‌ای می‌کردن.این یه توضیح خیلی کوتاه از مفهوم و تاریخچه‌ٔ روش بیبلیومنسی بود که لازم دونستم بهتون بگم تا قضیه رو درک کنید. حالا برگردیم به ارتباط روش بیبلیومنسی و قدرت پیشگویی نوستراداموس.اولین باری که لمژر شک کرد که نوستراداموس از روش بیبلیومنسی استفاده کرده، وقتی بود که فهمید خیلی از رباعیات نوستراداموس که پیش‌بینی‌هاش رو با اونا انجام می‌داد، خیلی آشنا به نظر می‌رسند. بعد از اینکه یه کمی کند و کاو کرد، لمژر به این موضوع جالب برخورد که شباهت‌های زیادی بین رباعیات نوستراداموس و قسمت‌هایی از کتاب‌های معروف وجود داره. حتی در مواردی انگار متن این کتاب‌ها در اشعار نوستراداموس کپی پیست شده «copy paste» بودن.اینطوری هم نبود که فقط یکی از رباعیات نوستراداموس شبیه بخشی از یک کتاب باشه که بشه بهش گفت تصادفی. لمژر کتابی رو پیدا کرد به اسم موربلس لبیر یا کتاب شگفت‌انگیز. کتابی که اتفاقا در اوایل همون قرن شونزدهم نوشته شده بود و شامل مجموعه‌ای از پیشگویی‌های قدیس‌های مسیحی بود.لمژر فهمید که خیلی از پیشگویی‌های نوستراداموس، شباهت خیلی زیادی به نوشته‌های این کتاب داره. خیلی از پیشگویی‌های کتاب شگفت‌انگیز، در مورد فجایع و اتفاقات ناگواری بودند که قرار بود در آینده اتفاق بیفتن. هر کس که ذره‌ای به پیشگویی مسیحی علاقه‌مند بود، احتمالا تو اون زمان یه نسخه از این کتاب رو تو کتابخونه‌اش نگه می‌داشت که احتمالا نوستراداموس یکی از هم از همین آدما بود.مثلا این تیکه رو گوش کنید. میشل تو یکی از رباعیاتش میگه: «در منطقه‌ای نزدیک به بین‌النهرین، کشتار بزرگی به پا خواهد شد. این جنگ، صدمات فراوانی در آسمان و خشکی و دریا به وجود خواهد آورد. قحطی و طاعون بر قلمروهای این سرزمین فرود خواهند آمد.»اینطور به نظر می‌رسه که این پیشگویی نوستراداموس ظاهرا از روی پیش‌بینی آخر الزمانی یک کشیش مسیحی برداشته‌ شده. نکته‌ای که شک و تردید رو در مورد استفاده نوستراداموس از متون کتاب‌های دیگه برای پیشگویی‌هاش بیشتر می‌کنه، اینه که گفته میشه میشل قبل از مرگش، قسمت زیادی از کتابخونه‌ٔ خودش رو سوزوند. احتمالا میشل نمی‌خواسته که هیچ وقت کسی متوجه شباهت متون کتاب‌ها و پیشگویی‌هایش بشه.پیتر لمژر میگه که نوستراداموس اعتقاد داشته تاریخ به صورت چرخه‌ای تکرار میشه. امروز احتمالا همه‌ٔ ما این جمله رو می‌شناسیم که میگه: «کسانی که از اشتباهات تاریخی دست نگیرن، محکوم به تکرار آن هستند». شاید میشل هم معتقد بوده که در هر صورت انسان تاریخ رو دوباره و دوباره تکرار می‌کنه.استدلالی که این آقای پیتر لمژر در استفاده‌ٔ نوستراداموس از روش بیبلیومنسی مطرح می‌کنه، واقعا خیلی متقاعدکننده‌اس. نمیشه شباهت‌های بزرگی که بین تعدادی از رباعیات پیشگویانهٔ نوستراداموس و متون کتاب‌های اون زمان وجود داره رو نادیده گرفت. تازه این فرضیه، کاملا توضیح میده که چرا نوستراداموس، قبل از مرگش، بخش بزرگی از کتابخونه رو سوزوند.با اینکه لقب نوستراداموس بزرگترین ستاره‌شناس تاریخه، شاید بهتر باشه لقبش رو بذارن بزرگترین پیشگویی بیبلیومنس «Bibliomance». جدا از اینکه نوستراداموس با استفاده از کدوم روش پیشگویی‌هاش رو نوشته، چیزی که مهم‌تره، این که آیا اونا به واقعیت تبدیل شدن یا نه؟ خیلیا معتقدن که آینده‌ٔ بشر، درون همین نوشته‌های این نوستراداموسه که هنوز بیشتر اونا کشف نشدن. در ادامه به این سوال جواب میدیم که آیا نوستراداموس واقعا کرونا رو پیش‌بینی کرده بود؟گفتیم  در سال ۲۰۱۰ پیتر لمژر با تحلیل کتاب پیشگویی‌ها یا پرافسیز «prophecies» از نوستراداموس، این قضیه رو مطرح کرد که میشل نه از ستاره‌شناسی، بلکه از روش بیبلیومنسی برای پیشگویی آینده استفاده می‌کرده. اما جدا از روش میشل، هنوز خیلی‌ها اعتقاد دارن که نوستراداموس، مهمترین فجایع آینده‌ٔ بشر رو پیش‌بینی کرده. اتفاقات مهمی مثل آتش‌سوزی بزرگ لندن، جنگ جهانی دوم و شاید اپیدمی کرونا.اما لمژر بعد از بررسی‌هایی که روی کار نوستراداموس انجام داد، به این نتیجه رسید که توی بعضی موارد، رباعیات یا همون پیشگویی‌های نوستراداموس، اشتباه تفسیر شدن. این رباعی که گفته میشه آتش‌سوزی لندن رو پیش‌بینی کرده رو گوش کنید.«خون افراد عادل در لندن ریخته خواهد شد. بین صاعقه‌ٔ ۲۳ و ۶ سوخته خواهد شد. بانوی باستانی از مرتبه و جایگاهش سقوط می‌کند. چندین نفر از همان فرقه کشته خواهند شد.»همونطور که در اپیزود قبلی هم بهتون گفتم، طرفدارای نوستراداموس خیلی زود میگن که این عدد معنیش اینه که ۲۰ ضربدر ۳ به علاوه‌ٔ ۶، میشه ۶۶ که این یعنی همون سال ۱۶۶۶ که آتش سوزی لندن اتفاق افتاد؛ ولی لمژر میگه اصلا نوستراداموس قصد اینو نداشته که در مورد آتش سوزی لندن هشدار بده. لمژر ادعا می‌کنه که این پیشگویی در مورد یک جلسه‌ٔ دادگاه مذهبی بوده و منظور اینه که مردمی از یک فرقه مذهبی، سوزونده میشن.با توجه به اینکه گفتیم این نوستراداموس احتمالا از روش بیبلیومنسی برای پیشگویی‌هایش استفاده می‌کرده، پس باید رفرنسش رو از یه کتابی انتخاب می‌کرده که البته انگار همین کارم انجام داده. میشل تو این رباعی، ظاهرا داشت به رویدادی اشاره می‌کرد که دویست سال قبل از تولدش اتفاق افتاده بود.فاجعه‌ای که به حکمی از کلیسا اشاره داره که با نام شوالیه‌های معبد شناخته میشه. در سال ۱۳۰۷ میلادی شوالیه‌های معبد یک سازمان قدرتمند و پرنفوذ بود. اما پادشاه فرانسه کم‌کم به اونا حسودیش شد و دسیسه‌ای طراحی کرد تا برای همیشه اونا رو نابود کنه پادشاه فرانسه نامه‌هایی به سراسر کشور ارسال کرد و این شوالیه‌ها را متهم به پرستش شیطان و استفاده از جادوی سیاه کرد.به دنبال این جریان، اکثریت شوالیه‌های معبد بازداشت و به دادگاه برده شدن. اینجا رو دقت کنید بر اساس گفته‌ٔ لمژر  ۱۳۸ شوالیه‌ٔ معبد یا ۶ ضربدر ۲۳ که همون عدد مورد استفاده در پیشگویی نوستراداموس بود، بازداشت شدند و در نهایت هم بعضی از اونا رو زنده زنده سوزوندن. حالا این واقعه که دویست سال قبل از تولد نوستراداموس در واقع اتفاق افتاده بود، چه ربطی به پیشگویی داره؟لمژر اینجا میگه که نوستراداموس داشته یه دادگاه مذهبی دیگه رو پیش‌بینی می‌کرده که زمانی در آینده، در لندن برگزار میشه و اصلا ربطی به آتش سوزی لندن نداره. البته لمژر میگه که اصلا منظورش این نیست که این پیش‌بینی غلطه؛ بلکه تفسیری که مردم ازش داشتن اشتباه بوده و شاید اتفاقی که تو این رباعی بهش اشاره میشه، هنوز هم در لندن اتفاق نیفتاده و ممکنه تو قرن ۲۱ و شاید قرن‌های بعدی، به جایی برسیم که یک دادگاه مذهبی تو لندن برگزار شه و افراد رو بسوزونن. با اینکه این احتمال خیلی عجیب به نظر می‌رسه الان برای ما، ولی هر چیزی ممکنه.لمژر میگه که یه سری از پیشگویی‌های نوستراداموس رو پیدا کرده که اتفاقا به درستی تفسیر شدن و البته اتفاق هم افتادن. ظاهرا نوستراداموس تو چند تا از رباعیاتش، به ظهور آدولف هیتلر رهبر «Adolf Hitler» آلمان نازی تو دهه‌ٔ ۱۹۳۰ میلادی اشاره می‌کنه. یه جا میگه: «فرزندی در غربی‌ترین نقاط اروپا به دنیا خواهدآمد. کسی که ارتش انبوهی را جمع‌آوری می‌کند.» بعد تو ادامه میگه: «بزرگترین بخش این نبرد، علیه هیسپر خواهد بود.»خیلیا معتقدن که منظور نوستراداموس از هیسپر، همون هیتلره و اینو نشونه‌ای می‌دونه که نوستراداموس، از هویت شخصی که جنگ جهانی دوم رو در اروپا شروع می‌کنه آگاه .البته اینم در نظر داشته باشید که اروپا برای قرن‌ها و تا همین قرن بیستم مدام درگیر جنگ و خونریزی بود.طبیعتا پیش بینی اینکه جنگ بزرگی توسط یک رهبر اروپایی شروع میشه، خیلی هم سخت نبود. مهم‌تر اینه که بیشتر پیشگویی‌های نوستراداموس بدون تاریخ بودن. پس لمژر برای اینکه بتونه بررسی بهتری در مورد مقدار دقت و صحت پیش‌بینی‌های نوسترداموس انجام بده، سراغ اون دسته پیش‌بینی‌هایی رفت که تاریخ داشتن.تشخیص صحت این دسته از پیشگویی‌های نوستراداموس خیلی ساده‌تر بود. به دلیل اینکه راجع به اتفاقات خاصی بودن. لمژر در بررسی‌هایی که در کتابش انجام داده، شگفت‌زده شد. اون بعد از اینکه یه سری ضرب و تقسیم انجام داد، متوجه شد که فقط پنج ممیز هفت درصد از کل پیش‌بینی‌های تاریخ نوستراداموس اتفاق افتادن.البته این فرضیه هم ممکنه درست باشه که این اتفاقات به این دلیل رخ ندادن که با هشدار نوستراداموس، افراد سعی می‌کردن جلوی اتفاق افتادن اونا رو بگیرن. مثلا وقتی نوستراداموس پیش‌بینی کرده بود که پنج سال دیگه قحطی میاد، کشاورزان محصول بیشتری کاشتن. بنابراین اون قحطی هرگز رخ نداد. یه بخش‌های دیگه از پیش‌بینی‌های نوستراداموس هم بودند که به نظر می‌رسه خیلی دقیق فجایع رو پیش‌بینی کرده. اما نکته اینه که چون به حالت مبهم نوشته شدن، عملا تا زمانی که اون فاجعه‌ها اتفاق نمی‌افتادن، این پیشگویی‌ها هم رمزگشایی نمی‌شدن و وقتی همه می‌فهمیدن که نوستراداموس فلان فاجعه رو درست پیش‌بینی کرده بود که دیگه خیلی دیر بوده.مثل چی؟ مثل پیشگویی‌های نوستراداموس در مورد حمله‌ٔ تروریستی یازده سپتامبر و پاندمی کورونا. ظاهرا نوستراداموس تو یکی از رباعیاتش اینجوری میگه: «دو پرنده‌ٔ آهنی از آسمان بر سر کلان‌شهری خراب می‌شوند. آسمان در عرض جغرافیایی چهل و پنج درجه می‌سوزد. آتش به کلان‌شهر جدید می‌رسد. خیلیا احساس می‌کنند که این دو پرنده‌ٔ آهنی، همون دو فروند هواپیمایی هستند که به برج‌های دوقلو تو نیویورک حمله کردند و باعث شدن آتش در کلان شهر جدید نیویورک شروع بشه.»تو همون اولین روزهای حمله‌ٔ تروریستی یازده سپتامبر، این پیشگویی تو سطح اینترنت دست به دست می‌شد. اما مشکلش چیه؟ مشکل اینه که اصلا این رباعی وجود خارجی نداره. این رباعی در واقع هر بخشش، از یه رباعی دیگه نوستراداموس اومده. یعنی انگار یه کسی اومده جملات رباعی‌های مختلف میشل رو طوری کنار هم گذاشته و ادیت کرده که اینجوری به نظر برسه که نوستراداموس یازده سپتامبر رو پیش‌بینی کرده بود.البته تو سال ۲۰۲۰ پست‌ها و اخباری تو شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شدند که باز هم خبر از یک پیشگویی مهم دیگه، توسط نوستراداموس می‌دادن. چی بود؟ اپیدمی کرونا.گویا نوستراداموس توی رباعی اینجوری میگه: «در سالی که اعداد آن جفت هستند، ملکه‌ای به پا می‌خیزد. ملکه‌ای که از شرق می‌آید و یک طاعون را در سراسر جهان گسترش می‌دهد. این پایان اقتصاد جهان خواهد بود.»خب این رباعی چی میگه؟ سالی که اعدادش جفت هستند، مثلا به سال ۲۰۲۰ اشاره می‌کنه. کلمه‌ٔ ملکه به کرونا اشاره داره. شرق به کشور چین و طاعون هم به ویروس کوید ناینتین «Covid 19» یا کرونا برمی‌گرده. معلوم نیست که چه کسی این رباعی رو از کجا درآورده؟ ولی خیلی سریع، این گفته‌ٔ به ظاهر از نوستراداموس، تو سطح اینترنت پخش شد. حتی سریع‌تر از شیوع ویروس کرونا.اما وقتی که خبرگزاری انگلیسی رویترز «Reuters» توجهش به این پیشگویی جلب شد و روی اون تحقیقاتی انجام داد، ماجرا متفاوت شد. اونا رفتن با یکی از نوستراداموس‌شناسان به اسم استفن ژرسون مصاحبه کردن. این پروفسور گفت که اصلا چنین پیشگویی، هرگز توسط نوستراداموس انجام نشده. ژرسون تاکید کرده بود که پیشگویی اپیدمی کرونا تو هیچ کدوم از کارهای نوستراداموس وجود نداره.برخلاف مورد پیشگویی یازده سپتامبر که یه کسی، بخش‌های مختلفش رو حداقل از خود رباعیات نوسترداموس درآورده بود و کنار هم گذاشته بود، مورد پیشگویی کرونا از بیخ و بن ساختگی بود. وقتی به پیشگویی‌های ناسلامتی رباعیاتش نگاه می‌کنیم، مثلا اونی که گفته میشه در آتش‌سوزی بزرگ لندنه، انگار که به اشتباه توسط دیگران تفسیر شده. پیشگویی‌هایی هم که گفته میشه درمورد یازده سپتامبر و اپیدمی کرونا انجام داده، کاملا ساختگی بودن.با این حال بعضی از پیشگویی‌های نوستراداموس کاملا درست و دقیق بودن. مثل اون پیشگویی تولد هیتلر در آلمان و شروع جنگ در اروپا. همونطور که قبل‌تر از این گفتیم، حتی اینم ممکنه که بعضی از فجایعی که پیشگویی کرده بود و اتفاق نیفتادن، احتمالا به دلیل همین هشدارهایی بوده که نوستراداموس داده‌ بود.به هر حال، شواهد و مدارک کافی وجود داره که نوستراداموس تا حدی از استعداد پیشگویی برخوردار بود. مثل همون پیشگویی که در قسمت قبلی گفتیم. وقتی نوستراداموس، خارج از فرانسه بود و داشت از این کلیسا بازدید می‌کرد، فلیچی پردی رو دید. پردی تو اون زمان فقط یک کشیش ساده و آسمون جل بود. نوستراداموس به محض اینکه فردی رو دید، جلوش زانو زد و گریه کرد.بعد که ازش پرسیدن دقیقا داری چیکار می‌کنی؟ برمی‌گرده میگه که نتونسته در مقابل مقام و منزلت معنوی این کشیش خودش رو کنترل کنه. بعد میگه که این بابا، یه روز به پاپ تبدیل میشه. سه دهه بعد، فردی طبق پیشگویی نوستراداموس به پاپ، بزرگترین رهبر مسیحیان جهان تبدیل شد.خود من بعد از اینکه رفتم تو سایت‌های مختلف خوندم و یه سری اطلاعات جمع‌آوری کردم، برای تولید این دو اپیزود، خیلی ذهنیتم نسبت به نوستراداموس عوض شد. اگه قرار باشه به قدرت پیشگویی میشل نوستراداموس از ده یه نمره بدم، من یه عددی بین سه تا چهار میدم. می‌خوام بدونم که نظر شما چیه؟ می‌تونید نظراتتون رو برای ما کامنت بزارید و بگید شما چقدر نوستراداموس رو پیشگو می‌دونید؟لمژر میگه با توجه به همه‌ی این شایعات و تفاسیر اشتباه از رباعیات نوستراداموس، اما خود میشل واقعا آدم صادقی بود و باور داشت که می‌تونه با روش بیبلیومنسی آینده رو پیش‌بینی کنه تا بتونه به مردم کشورش و حتی جهان کمک کنه.اما یه سری دیگه به راحتی از کنار این موضوع نمی‌گذرند و نظر سختگیرانه‌تری نسبت به میشل دارن. این دسته معتقدند که نوستراداموس یک کلاهبردار بود که یه سری دروغ و اراجیف را سرهم کرده بود تا بتونه به ثروت و جایگاه بالایی تو دربار فرانسه دست پیدا کنه. قضاوت من با اینکه خیلی از پیشگویی‌های نوستراداموس اشتباه بودن، اینه که نوستراداموس خودش به روشش اعتقاد داشت. حالا چه این که از تکنیک‌های یونان باستان استفاده کرده باشه و چه روش بیبلیومنسی.انگار میشل از اون دسته آدما بود که وقتی به یه چیزی مطمئن میشن با همه‌ٔ وجودشون بهش اعتقاد پیدا می‌کنند و کل عمرشون رو در همون مسیر تلاش می‌کنن. نوستراداموس هر کی که بود سایه‌اش تا امروز هم در تاریخ ما وجود داره و و چه سایه‌ٔ سنگینی؟!کتاب‌های نوستراداموس و اساسا هر کتابی که در موردش تا حالا نوشته‌شده، تقاضای زیادی پیدا کرده و به ده‌ها زبان مختلف ترجمه شده. شاید هم توانایی اصلی نوستراداموس این بود که کاری کنه تا اسم و شهرتش برای همیشه در تاریخ ماندگار شه.اینجا اپیزود هفتم از پادکست رسوا به انتهاش می‌رسه. ممنون از شما که وقت ارزشمندتون رو گذاشتید و به این پادکست گوش دادید. اگر پادکست رسوا رو دوست داشتید، می‌تونید با سابسکرایب اون در کست‌باکس یا معرفیش به دوستاتون از ما حمایت کنید. منتظر اپیزودهای جدید رسوا باشید.بقیه قسمت‌های پادکست رسوا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/نوستراداموس-2-id4562984-id424004406?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B3-2-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رسوا</category>
                <author>پادکست رسوا | Rosva</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jan 2023 14:36:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ششم؛ نوستراداموس (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/rosvapodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B3-s0zo47xhyaiz</link>
                <description>این اپیزود اول از داستان دو قسمتی نوستراداموسه. پزشک، ستاره‌شناس و پیشگوی معروف و مرموز قرن شونزدهم فرانسه. گفته میشه نوستراداموس، اتفاقات مهمی رو، مثل آتش‌سوزی بزرگ لندن، انقلاب فرانسه، جنگ جهانی دوم و شاید اپیدمی کورونا رو پیش‌بینی کرده بود.تو این اپیزود و اپیزود بعدی، به داستان زندگی نوستراداموس از زمان تولدش تا مرگ اون در فرانسه می‌پردازیم. از زمانی که یک دارو فروش دوره گرد بود تا وقتی که به مشاور مخصوص تاج و تخت فرانسه تبدیل شد. توانایی فوق‌العاده‌ٔ نوستراداموس برای پیش‌بینی آینده، اون رو به یه شخصیت معروف و محبوب تو فرانسهٔ اون زمان تبدیل کرده بود.صدها سال بعد، هنوز هم اسم نوستراداموس به عنوان یکی از مرموزترین شخصیت‌های تاریخ یاد میشه. پیشگوی بزرگی که بعضی‌ها معتقدند چیزی بیشتر از یک کلاهبردار نبود.سال ۱۶۲۶، شهر کوچیک سالن دو پرووانس «salon de provence» تو فرانسه، چند تا کارگر دارن تو کلیسای این شهر به آرومی بیل می‌زنن. هوا سنگینه و پرتنش. چون دارن قبری ر, می‌کنن که جسد نوستراداموس توشه. معروفترین پزشک، ستاره‌شناس و پیامبر پیشگویی اون سال‌های فرانسه. پیشگویی‌هایی که همیشه در موردشون شایعات زیادی وجود داشت.یه سری می‌گفتن که نوستراداموس یک سری از آیین شرق اروپا رو یاد گرفته تا بتونه پیش‌بینی کنه. یه سری دیگه می‌گفتن نوستراداموس مستقیما با شیطان در ارتباطه، اما همه روی این توافق داشتند که قدرت‌ها و توانایی‌های نوستراداموس، اعجاب‌انگیز و گاها ترسناکه.حالا اون کارگرا چیکار می‌کردن؟ بهشون گفته بودن که استخون‌های نوستراداموس رو از قبر در بیارن و ببرن به یه قبر دیگه که توی یه کلیسای بزرگ‌تر بود. نوستراداموس چند روز قبل از مرگش، از مردم سالن، قول گرفته بود که هیچ وقت با قبرش کاری نداشته باشن. حالا این کارگرها داشتن این قول رو زیر پا می‌ذاشتن و خودشون رو با ریسک بزرگی مواجه می‌کردن.وقتی بقایای جسد رو گذاشتن رو زمین، یکی از کارگران دید که یه تیکه کاغذ روی لباس پوسیده نوستراداموس قرار گرفته. خم شد ببینه چی روش نوشته؛ اما قبل از اینکه بتونه نوشته رو برای بقیه تکرار کنه، فانوسش رو انداخت و در حالی که وحشت کرده بود، از کلیسا فرار کرد.همکاراش که وضعیت رو دیدن، نزدیک شدن تا نوشته رو خودشون بخونن.  کاغذ حاوی آخرین پیام نوستراداموس بود. اون تو کاغذ از مردم شهر سالن گلایه کرده بود که سر قولشون یعنی دست نزدن به قبر نمودن.نکته‌ای که ماجرا رو از اینم ترسناک‌تر می‌کرد، این بود که دقیقا روز و ساعتی که کارگرا داشتن نوشته رو می‌خوندن، توی کاغذ نوشته شده بود.به پادکست رسوا خوش‌اومدید. من پوریا فیروز نژاد، تو این پادکست هر بار داستان یکی از رسوایی‌های تاریخ رو روایت می‌کنم. در پادکست رسوا، تلاش می‌کنیم داستان‌های مرموز و مناقشه برانگیز تاریخ رو بررسی کنیم تا بتونیم حقیقت ماجرا رو کشف کنیم.در قرن شونزدهم، فرانسه توی وضعیت مداوم از بدبختی و سیاهی غرق بود. طاعون خیارکی همهٔ کشور رو در نوردیده بود و جایی رو سالم نذاشته بود. تو اون روزا، پزشکی هنوز به صورت سنتی بود. به همین دلیل هم بود که دکترا نمی‌تونستن به طور موثر طاعون‌زده‌های فلک زده رو درمان کنن. در نتیجه، موج‌های پیاپی از طاعون، هر بار به شهرهای مختلف فرانسه یورش می‌برد و چند روز بعد، تنها چیزی که باقی می‌موند، کوهی از اجساد بود.خیلی جالبه چیزی که تو قرن شونزدهم و فرانسه وجود داشته، الان ما داریم تو ایران، تو قرن بیست و یکم تجربه می‌کنیم. بگذریم. اما اون بخش‌هایی از اروپا هم که چندان درگیر طاعون نشده بودن، درگیر یه طاعون دیگه بودن. چی؟ استبداد سیاه کلیسای کاتولیک.تو قرن شونزدهم نشونه‌هایی از ظهور عصر روشنگری و اندیشمندان نواندیش داشت ظاهر می‌شد. کلیسا هم که احساس خطر کرده بود، هر کسی که حتی کمی تفکر مترقی داشت رو بازداشت می‌کرد. می‌گرفتن و می‌زدن و می‌بردن. هر کسی ممکن بود ناگهان به اقدام علیه مسیحیت و کلیسا متهم شه. کمی بعد تو دادگاه‌های مذهبی بدون هیچ شواهدی، گناهکار اعلام می‌شدن.افراد بیچاره‌ای که گناهکار شناخته می‌شدند، ممکن بود زمین، دارایی‌ها یا حتی جونشون رو از دست بدن. تو این روزا، آینده برای مردم فرانسه کاملا سیاه و قابل پیش‌بینی بود. اونا به یه قهرمان نیاز داشتند تا بتونه قبل از اینکه فجایع آینده اتفاق بیفتن به اونا هشدار بده. این فرد کسی نبود جز نوستراداموس.نوستراداموس همیشه هم اون پیشگوی معروفی که الان می‌شناسیم نبود. اون با اسم میشل دو نستردام «Michel de Nostredame» در سال ۱۵۰۳ متولد شد. نوستراداموس اصالت یهودی داشت؛ ولی پدربزرگ اون کاتولیک شده بود تا خطری از جانب کلیسای اون زمان تهدیدشون نکنه.مستندات زیادی از زمان کودکی و نوجوانی نوستراداموس وجود نداره؛ اما اون یکی از نه فرزند خانواده بود و از همون کودکی هم خیلی باهوش به نظر می‌رسید. تو اون سال‌ها ستاره‌شناسی یکی از مهم‌ترین رشته‌های علمی بود که مردم هم احترام زیادی برایش قائل بودن. مردم باور داشتند که همه‌ٔ افراد متعلق به آسمان‌ها هستند و مطالعه‌ٔ ستاره‌ها به اونا بینش کافی رو در مورد اتفاقات و روزمره‌ها میده.ستاره‌شناس‌ها با استفاده از تاریخ و روز تولد افراد و اینکه تو اون زمان، ستاره‌ها در چه حالتی نسبت به هم قرار داشتن، آینده‌ٔ افراد رو پیش‌بینی می‌کردند. همش همین نبود. اونا با همین ابزار، شخصیت افراد رو هم حدس می‌زدند و حتی شاید آیندشون. نکته‌ٔ جالب اینه که ستاره‌شناسای مدرن، اومدن صورت فلکی زمان تولد نوستراداموس، یعنی ۲۱ دسامبر رو بررسی کردن. نتیجه می‌دونید چی شد؟ اینکه افراد متولد در این حالت فلکی، علاقه‌ٔ زیادی به مطالعه و تحقیق در مورد مباحث رمز آلود و آیین‌های مختلف دارند که البته خیلی هم دقیق بوده.در سال ۱۵۱۷ میشل نستردام «Michel Nostredame» وارد دانشگاه آنیون «Avigno» در جنوب شرقی فرانسه شد تا داروسازی بخونه؛ اما کمی بعد از اینکه میشل درسش رو شروع کرد، طاعون وارد دانشگاه شد. دانشگاه هم در حالی که هزاران نفر از مردم شهر به دلیل طاعون مریض می‌شدنو جونشون رو از دست می‌دادند، تعطیل‌ شد.حالا میشل باید روش دیگه‌ای رو بدون دریافت مدرک دانشگاهی انتخاب می‌کرد. برخلاف بقیه که از ترس طاعون فرار می‌کردن، اون ترجیح داد تا با سفر به مناطق مختلف طاعون‌زده، داروهایی که می‌تونستن کمک کنن رو به مردم بده.در قرن شونزدهم داروسازهای دوره‌گردی بودند که به شهرهای مختلف سفر می‌کردند و برای کسانی که مریض بودن نسخه تجویز می‌کردن. این دوره‌گردها بین مردم طرفداران زیادی داشتند؛ چون هزینه‌ای که دریافت می‌کردند، خیلی ارزان‌تر از پزشکای دیگه بود.برای چند سال، میشل به مناطق مختلف فرانسه سفر می‌کرد و از هیچ تلاشی برای کمک به مردم کوتاهی نکرد. تو همین مدت، تجربیات خوبی هم به دست آورده بود و خیلی از نشانه‌های اولیه‌ٔ طاعون خیارکی را کشف کرده بود. یه چیز دیگه هم که فهمید، این بود که درمان‌های طاعون که اون زمان به کار برده می‌شدند، اصلا موثر نبودن. پزشکای قرن شونزدهم نمی‌دونستن که عوامل بیماری‌زایی مثل باکتری و ویروس هم وجود دارن. اونا هنوز بر اساس روش‌هایی که بقراط هزاران سال قبل در یونان بنا گذاشته بود عمل می‌کردن.بقراط که در چهارصد سال پیش از میلاد زندگی می‌کرد، نظریه‌ٔ چهارچوب طبعی یا هیومر «humor» مطرح کرد. این نظریه، می‌گفت که بدن انسان حاوی چهار مایع یا اصطلاحا شوخ‌طبعیه که معمولا در حالت تعادل کامل با هم قرار دارن. این چهار مایع شامل خون، بلغم، صفرای زرد و صفرای سیاه بود. هر وقت کسی که یکی از مایعات رو خیلی بیشتر از مایعات دیگه در بدنش داشت، مریض میشه.حالا پزشکان می‌خواستند با استفاده از همین نظریه‌ٔ خیلی ماهرانه، طاعون خیارکی، یکی از سیاه‌ترین بلایای بشر رو درمان کنن. همونطور که حدس می‌زنین، این نوع از درمان‌ها نه تنها حال افراد رو بهتر نمی‌کردند، بلکه گاها خود این روش‌ها باعث مرگ بیمار می‌شدن.نوستراداموس که از اینجای داستان با اسم کوچیکش یعنی میشل صداش می‌کنیم، از همون ابتدا با بقیه‌ٔ پزشکا متفاوت بود. مثلا میشل اینو فهمیده بود که هر وقت فرد طاعون‌زده بعد از مرگش، سریع دفن شده، بقیهٔ اعضای خانوادش کمتر مبتلا شدن. هر وقت هم که چندین ساعت یا حتی روزها جسد توی خونه می‌موند تا سوگواری کنن، بقیه اعضای خانواده هم به طاعون مبتلا می‌شدن. به همین دلیل هم بود که مدام توصیه می‌کرد اجساد طاعون‌زده رو سریع دفن‌ کنن.میشل یه دارویی تهیه کرد از گل رز و تاکید می‌کرد که این روش، روش موثرتری برای بهبود طاعونه. طولی نکشید که این دارو بین فقرای فرانسه محبوب شد. قرن‌ها بعد پزشکان متوجه شدند که گل رز حاوی مقادیر بالایی از ویتامین سیه «C» که این یعنی چی؟ یعنی اینکه باعث تقویت سیستم دفاعی بدن میشه. اینم یه نشونه‌ٔ دیگه از این که میشل جلوتر از عصر خودش زندگی می‌کرد.حدود سال ۱۵۲۲ میشل تصمیم گرفت دوره‌گردی رو کنار بزاره و وارد دانشگاه مون‌پلیه «Montpellier» که یکی از معروف‌ترین و قدیمی‌ترین مراکز علمی جهان بشه. میشل امیدوار بود که این بار بتونه تحصیلاتش در زمینه‌ٔ پزشکی رو تموم کنه. با اینکه داروسازان دوره‌گرد بخش مهمی از جامعه‌ٔ پزشکی اون زمان در فرانسه را تشکیل می‌دادند، اما نگاهی که به اونا بخصوصا سمت پزشکای تحصیل کرده و اشراف وجود داشت، خیلی نگاه از بالا به پایینی بود.پزشکای تحصیل کرده، دوره‌گردها رو اصلا پزشک نمی‌دونستن و اونا رو موجودات مزاحمی می‌دونستن که توانایی تبدیل شدن به پزشک واقعی رو ندارن. میشل وقتی وارد دانشگاه شد، گذشته‌ٔ خودش به عنوان یه دوره‌گردو مخفی نگه داشت. البته طولی نکشید که یکی از مدیران دانشگاه، از دوره‌گرد بودن میشل در گذشته خبردار شد و سریعا این راز رو با بقیه‌ٔ اساتید در میون گذاشت.اینجا منابع مختلف، روایت‌های متفاوتی دارند از چیزی که بعدش اتفاق افتاد. بعضیا گفتن که بعد از برملا شدن گذشته میشل، اونو با تحقیر از دانشگاه اخراج می‌کنن. بعضیا هم از منابع دیگه میگن که نه، میشل فقط به خاطر این کارش، توبیخ شد. خلاصه از این نقطه تا سه سال بعد، روایت مشخصی از زندگی میشل وجود نداره. ولی خود من فکر می‌کنم که بهترین و محتمل‌ترین سناریو این باشه که فرض کنیم میشل برای سه سال بعد هم دانشجو موند و در نهایت از دانشگاه مون‌پلیه فارغ‌التحصیل شد.براساس نوشته‌هایی که از قرن پونزدهم و شونزدهم وجود داره، پزشکی که دانش ستاره‌شناسی هم داشت، مثل مروارید بود، تو اقیانوس. علم ستاره‌شناسی و توانایی تفسیر زندگی و اتفاقاتش، با استفاده از ستاره‌ها، اهمیت بسیار ویژه‌ای تو اون زمان داشت.ستاره‌شناسان، در واقع از آسمونا استفاده می‌کردن برای اینکه شخصیت افرادو تفسیر کنن. حالا پزشکایی که اون زمان علاوه بر پزشکی، ستاره‌شناسی هم بلد بودن، از این هنرشون برای تشخیص بیماری‌ها هم استفاده می‌کردن. یعنی پکیج رو با هم تحویل می‌دادند.تو قرن شونزدهم، این باور خیلی مرسوم بود که نوع بیماری‌ای که یک فرد ممکنه بگیره، خیلی وابسته به صور فلکی ماه تولدشه. مثلا اگه کسی صور فلکی آریس «Aries» داشت، یعنی متولد ماه مارس «March» یا همون تقریبا فروردین خودمون، یعنی خود بنده، آسیب پذیری بالایی در برابر سردردهای مزمن مثل میگرن و مشکلات بینایی داشتن.یا اگه صور فلکی کسی، لئو «Leo» یا همون مرداد بود، اینا در برابر ناراحتی‌های قلبی و کمر آسیب‌پذیر بودن. جالب‌تر این بود که تو دانشگاه، پزشکا دوره‌هایی رو برای یادگیری صور فلکی مختلف و تاثیرات اون بر نوع مریضی افراد، می‌گذروندن.بعضی از منابع گفتند که اواسط دهه‌ٔ ۱۵۲۰، میشل، در نهایت به عنوان یک پزشک دارای مجوز طبابت، از دانشگاه مون‌پلیه خارج شد. تو اون زمان، رسم بود افرادی که تحصیل کرده بودن، یه اسم لاتین رو برای خودشون انتخاب کنن. پس میشل دو نسترودام، تبدیل شد به نوستراداموس.اما نوستراداموس بعد از پایان تحصیلاتش، اولین کاری که کرد، این بود که برگرده به میدون مبارزه با طاعون. حالا که نوستراداموس یک پزشک رسمی بود، همکاراش و مردم هم روش‌های درمانی اون رو خیلی جدی‌تر می‌گرفتن. افراد طاعون‌زده‌ای که از روش‌های نوستراداموس استفاده کردن، بیشتر از نرخ متوسط مرگ و میر طاعون زنده می‌موندن.به خاطر همین موفقیت بود که نوستراداموس شهرتی برای خودش دست و پا کرد و تو سال ۱۵۳۱، نوستراداموس پول کافی رو به دست آورده بود که بتونه خانواده تشکیل بده. نوستراداموس تو شهر اژن «Agen» فرانسه با زنی ازدواج کرد و طولی نکشید که صاحب دو تا فرزندم شد. اما امان از دست تقدیر. طاعون این بلای سیاه که نوستراداموس سال‌های زیادی رو با اون جنگید، حالا اومده بود تا ازش انتقام بگیره.در سال ۱۵۳۴، نوسترداموس برای سفر کاری به ایتالیا رفته بود که تو همون زمان، طاعون در شهر محل سکونتش، یعنی اژن با سرعت باور نکردنی شیوع پیدا کرده بود و هر روز یه خانواده رو داغدار می‌کرد. این بار، نوبت خانواده‌ٔ نوستراداموس رسیده بود.طاعون خیارکی خیلی سریع زن و دو فرزند نوستراداموس رو مبتلا کرد. قبل از بازگشت میشل از ایتالیا، همه‌ٔ سه عضو خانوادهٔ نوستراداموس، جون خودشون رو از دست دادن. حالا مردم و برخی از دشمنان میشل، مرگ خانواده‌ٔ اون رو علم یزید کرده بودن و می‌گفتن این بابا اگه نمی‌تونه از خانواده‌ٔ خودش در برابر طاعون محافظت کنه، چه جوری می‌تونه بقیه فرانسه رو نجات بده؟ درد فراق عزیزان از یه طرف، لکه دار شدن کارنامه‌ٔ کاری هم از طرف دیگه. اما این همش نبود. انگار بدبختی قرار نبود به این زودی بی‌خیال میشل بشه.تو همین گیر و دار بود که کلیسای کاتولیک هم اومد وسط میدون. چرا؟ چون کلیسا مدعی شده بود که نوستراداموس، اظهار نظر ناشایستی در مورد مجسمه‌ٔ مریم باکره یا همون مریم مقدس انجام داده. توهین به مریم باکره، بی‌احترامی به دین محسوب می‌شد. بر اساس قوانین کلیسا، این هم یه گناه بود و هم یه‌جرم. یه بابایی رفته بود و این موضوع رو به کلیسا اطلاع داده بود. دادگاه مذهبی هم اتهام ارتداد از دین رو علیه نوستراداموس مطرح کرد و از اون خواست تا سریعا برای توضیحات در دادگاه کلیسا حاضر شه. ولی نوستراداموس می‌دونست که اگه پاتو کلیسا بذاره، رفتنش با خودشه، ولی برگشتنش با خداست.توی همچین موقعیتی به خاطر اصالت یهودی‌ای هم که داشت کلیسا ذره‌ای در حقش رحم نمی‌کرد. حتی با اینکه خود نوستراداموس یه مسیحی بود که غسل تعمید هم انجام داده بود، کلیسا در اون زمان اعتقاد داشت که مسلمونا و یهودی‌هایی که مسیحی‌شدن، یه عامل مخرب برای جامعه هستن.نوستراداموس تقریبا مطمئن بود که اگه تو دادگاه حاضر بشه، سرنوشتش یا شکنجه‌اس یا مرگ. پس میشل همون شب از فرانسه، در حالی که هنوز داغ از دست دادن خانواده‌اش رو در دل داشت۷ از فرانسه فرار کرد. همون کسی که سال‌ها از عمرش شد صرف نجات مردم فرانسه و مبارزه با طاعون کرد، حالا فرانسه در سخت‌ترین شرایط تنهاش گذاشته‌بود.میشل نه سال آینده رو تو ایتالیا، یونان و ترکیه سپری کرد. در طول این تبعید خود خواسته، اون کم‌کم داشت با آموخته‌های رمزآلودی که پدربزرگش در کودکی بهش یاد داده بود، ارتباط می‌گرفت. خیلیا معتقدن که نوستراداموس، تو همین سال‌های دور از فرانسه بود که توانایی پیشگویی آینده رو پیدا کرد.بعضیا گفتن که میشل تو این سالا، با ورود به مسلک‌ها و آیین‌های باستانی شرق، توانایی‌های جادویی و مرموزی پیداکرد. خودش اما گویا گفته که تو این مدت، لحظاتی دچار یه نوع بیداری یا شاید بشه بهش گفت بصیرت ناگهانی می‌شده. در ادامه‌ٔ داستان شروع پیشگویی‌های نوستراداموس و جلب شدن توجه اشراف میشل رو می‌شنوید.نوستراداموس یکی از بزرگ‌ترین پیشگویان تاریخه، اما قبل از اینکه به یک پیامبر افسانه‌ای تبدیل شه، اون یه پزشک جوان بود که برای نجات جونش باید از محاکمه‌ٔ کلیسای کاتولیک در فرانسه فرار می‌کرد. به دلیل اتهام توهین به یه مجسمه‌ٔ مذهبی، مجبور شده بود از فرانسه فرار کنه. کشوری که سال‌ها برای حفظ جون مردمش جنگیده‌ بود.در سال ۱۵۳۸ میشل از فرانسه بیرون زد و برای ۹ سال آینده رو تو ایتالیا یونان و ترکیه گذروند. تو این مدت، مطالعات زیادی در کتاب‌های کلاسیک مثل آثار سقراط و افلاطون داشت. اما نوستراداموس، علاقه‌ٔ زیادی به آیین‌های شرقی و آموزه‌های پر رمز و راز باستانی داشت و بخش زیادی از وقتش رو صرف مطالعه‌ٔ این کتاب‌ها می‌کرد. کتاب‌هایی که در فرانسه، تابو بودن و اصلا پیدا نمی‌شدن.من نتونستم جزییات زیادی از زندگی نوستراداموس تو سال‌های دور از فرانسه پیدا کنم؛ اما یه چیزی رو خوب متوجه شدم. این همون زمانی بوده که حالت الهام و وحی نسبت به آینده‌ رو برای اولین بار تجربه کرده بود. در طول این سال‌ها، نوستراداموس آثار پیشگویان و پیامبران بزرگ در یونان باستان رو مطالعه می‌کرد.یکی از مهم‌ترین و مرموزترین این آثار، مربوط بود به اوراکل‌های افسانه‌ای «Oracle». پیشگوهای بزرگ یونان باستان که این نوستراداموس رو خیلی تحت تاثیر قرار داده بودن.اینجا تو پرانتز بهتون بگم که کراسوس «Croesus» که پادشاه لیدیه یا ترکیه امروزی بود، زمانی که می‌خواست با پادشاهی ماد در ایران وارد جنگ بشه، از یکی از همین اوراکل‌ها، خواست که سرنوشت جنگ رو براش پیش بینی کنه. اوراکل هم گفت که اگر یه جنگ رخ بده، یک امپراطوری بزرگ برای همیشه نابود میشه. کراسوس که فکر می‌کرد منظور اوراکل نابودی امپراتوری ماده با سرعت هرچه بیشتر به سمت جنگ با ما تاخت. ولی این کراسوس بود که در این جنگ شکست خورد و امپراطوری بزرگ لیدیه، همونطور که اوراکل پیش‌بینی کرده بود، برای همیشه از بین رفت.برگردیم به داستان. اوراکل‌ها کیا بودن؟ تو یونان باستان اوراکل یه عنوان بود که به راهبان معبد آپولو «Temple of Apollo» اعطا می‌شد. حالا اوراکل‌ها چه طوری انتخاب می‌شدن؟ یه افسانه‌ای بود که می‌گفتن آپولو یکی از خدایان یونان، هر چند دهه یک بار روی زمین میاد و این عنوان رو به یکی از راههای معبدش اعطا می‌کنه. همراه با این عنوان آپولو قدرت پیشگویی آینده رو هم به این راهبا می‌داد.در طول چندین قرنی که این اوراکل‌ها در یونان حضور داشتند، از روش‌های مختلفی برای پیش‌بینی آینده استفاده می‌کردن. اما رایج‌ترین این تکنیک‌ها زل زدن در آتش یا فایرگیزنگ «fire Gazing» و یه روش دیگه به اسم اسکراینگ «scrying» بود که من معادلی براش تو فارسی پیدا نکردم. اما معنیش یعنی این که برای مدت طولانی به یه محیطی نگاه کنید تا یه الهام غیبی یا بصیرت و تصویری برای شما ظاهر شه.در روش نگاه کردن به آتیش، اوراکل روبروی آتیش می‌نشست و زل می‌زد تو شعله‌ها تا زمانی که تصاویر آینده رو درون این شعله‌ها ببینه. اما روش اسکراینگ پیچیده‌تر بود. یه کاسه‌ٔ مخصوص رو توش آب کاملا زلال می‌ریختن که کاسه رو به یه آینه تبدیل می‌کرد. اوراکل‌ها هم می‌شستن با نگاه کردن به آب، تصاویری از آینده رو مشاهده می‌کردن.نوستراداموس این روش‌ها رو یاد گرفت و اونا رو با درس‌های کابالا «Kabbalah» که پدربزرگش بهش یاد داده بود ترکیب کرد. گفتیم که پدربزرگ نوستراداموس یهودی بود. کابالا هم یه مکتب و آیین عرفانی بود که مربوط به قوم یهوده. یه جورایی مثل صوفیای خودمون می‌مونن. مثلا میگن که جهان مادی فانی و محدوده. پس باید بریم به لایه‌های زیرین تا بتونیم حقیقت و ماهیت دنیا رو کشف کنیم.حالا نوستراداموس دو روش باستانی رو یکی از یونان و یکی از قوم بنی‌اسراییل یاد گرفته بود و با هم ترکیب کرد. اون شب‌ها و روزهای متوالی یا کتاب می‌خوند یا در حال مدیتیشن بود. به همان روشی که کابالاها انجامش می‌دادن. تو همین حین یه کاسه رو پر از آب می‌کرد و با استفاده از متد اسکراینگ که قبل‌تر توضیح دادیم، می‌تونست تصاویر و الهام‌هایی رو از آینده ببینه که البته این تصاویر خیلی هم دقیق بودن.البته همیشه نیازی نداشت که از اون کاسه‌ٔ اسکراینگ استفاده کنه. بعضی وقتا، پیشگویی‌ها یهویی بهش الهام می‌شدن. یکی از اولین تصاویر ناگهانی و الهام گونه، زمانی برای این نوستراداموس ظاهر شد که داشت از یه صومعه‌ای فرانسیسکن «Franciscans» بازدید می‌کرد. تو پرانتز بهتون بگم که فرانسیسکن یکی از فرقه‌های مسیحیته که پیروانش به اندیشه‌های فرانسیس قدیس «Francis of Assisi» باورداشتن.زمانی که به این صومعه رسید، یه عده کشیش اومدن تا بهش خوش آمد بگن. به محض اینکه چشم نوستراداموس به یکی از اونا خورد، بی‌اختیار زانو زد و عبای یکی از کشیش‌ها رو گرفت. بعد سرشو بالا آورد و به اون کشیش زل زد. بهش گفت که نمی‌تونه در برابر مقام بالا و مقدسش مقاومت کنه.حالا این بنده خدا کی بود؟ یه کشیش خیلی معمولی. بقیه داشتن هاج و واجم همدیگه رو نگاه می‌کردن. همشون تو یه سطح و جایگاه بودن و برای همین تعجب کرده بودن. یکیشون پرسید که منظورت چیه؟ نوستراداموس در جواب گفت که تصویری بهش الهام شده که این کشیش ساده که اسمش فلیچی پردی بود یه روز به پاپ تبدیل می‌شه. پاپ هم می‌دونید دیگه. بالاترین مقام در کلیسای کاتولیکه و در واقع رهبر مسیحیان جهانه. فردی و بقیه کشیش‌ها نمی‌دونستن که باید چه واکنش‌هایی داشته باشن نسبت به این جملات عجیب واقعا.اما ۳ دهه بعد در سال ۱۵۸۵ فلیچی پردی به جایگاه پاپ رسید. پیشگویی نوستراداموس سی سال بعد به واقعیت تبدیل شده بود. تو سال ۱۵۴۷، بعد از ۹ سال تبعید خودخواسته، حالا نوستراداموس که ۴۴ ساله شده بود، به این نتیجه رسید که دادگاه کلیسا احتمالا اتهامات علیه اون رو فراموش کرده. پس تصمیم گرفت به فرانسه برگرده و البته درست هم فکر می‌کرد. کلیسا دیگه دنبال بازداشت و محکومیت میشل نبود و با شرط اینکه دیگه هرگز هیچ صحبت ضد دینی نداشته باشه، اجازه داد برگرده سر زندگیش.نوستراداموس در شهر کوچیک سالن زندگی دوباره‌اش رو شروع کرد و پس از یه مدت هم با یه زنی ازدواج کرد تا بتونه بقیه عمرش رو آروم توی کنج خلوت زندگی کنه. اما تو همین روزا، فرصتی براش ایجاد شد که نوستراداموس رو به یکی از معروف‌ترین چهره‌های فرانسه تبدیل می‌کرد.تو قرن شونزدهم، رساله‌های کوچیکی نوشته و پخش می‌شدند که خیلی هم بین مردم فرانسه محبوب بودن. این رساله‌ها رو که قطر کمی هم داشتن، معمولا ستاره‌شناس‌ها می‌نوشتن. محتواشون، پیش‌بینی تاریخ بلندترین روز سال در تابستان و کوتاه‌ترین روز در زمستان بود که خیلی هم برای دهقان‌های فرانسه اهمیت داشت. دهقان‌ها با استفاده از تاریخ این روزا، می‌تونستن بهترین زمان برای کاشت یا برداشت محصولشون انتخاب کنن.این رساله‌ها به موضوعات دیگه‌ای هم مثل پیش‌بینی آب و هوا، رسوایی‌های سیاسی یا حتی جنگ‌ها هم می‌پرداختند. در واقع این رساله‌ها همون خبرنامه یا نیوزلتر «Newsletter» خودمون قبل از ظهور اینترنت بودن. از طرف دیگه، نوشتن این رساله‌ها برای نویسنده خیلی ارزون درمیومد و در مقابل، کلیم سودآور بود. نوستراداموس هم تصمیم گرفت تا در سال ۱۵۵۰ و در سن ۴۷ سالگی رساله‌ٔ خودش رو منتشر کنه. حالا دیگه سنش بالا رفته بود و نمی‌تونست به عنوان یک پزشک به سفرهای کاری زیادی بره.میشل امیدوار بود بتونه یه کمک هزینه‌ای رو از محل انتشار این رساله‌ها به دست بیاره. تا این زمان نوستراداموس یکی از نوابغ ستاره‌شناسی بود. پیش‌بینی بلندترین و کوتاه‌ترین روزهای سال و این داستانا، مثل بچه بازی بود براش واقعا. ولی این نوستراداموس یه چیزی اضافه کرد به رساله‌هاش که هیچ کس دیگه‌ای نمی‌تونست این کار رو انجام بده. اون چی بود؟ همین تصاویر الهام گونه از آینده.هنوز مشخص نیست که اولین رساله‌ٔ نوستراداموس چه اتفاقی رو پیش‌بینی کرده بود. هیچ نسخه‌ٔ کپی از این رساله باقی نمونده. اما میشه فرض کرد که پیشگویی نوستراداموس تو رساله‌ٔ اولش احتمالا اتفاق افتاده. چون واکنشو استقبال مردم نسبت به رساله‌ٔ نوستراداموس خیلی مثبت بود. نوستراداموس بعد از این، ده سال دیگه هم منتشر کرد که هر کدومشون از نسخه‌ٔ قبلی محبوب‌تر می‌شدن و شهرتش خیلی سریع از مرزهای فرانسه خارج شد و تو سراسر اروپا پیچید.نوستراداموس اینو فهمیده بود که مردم به خاطر پیش‌بینی‌هایش از آینده رساله‌ها رو خریداری می‌کنن. پس در سال ۱۵۵۴ اعلام کرد که قصد داره یه مجموعه کتاب ۱۰ جلدی بنویسه به نام پرافسیس «prophecies» یا پیشگویی‌ها. این مجموعه کتاب در کل شامل ده هزار پیش‌بینی بوده که ظاهرا اتفاقات ریز و درشت دو هزار سال بعد تاریخ بشر رو پیش‌بینی کرده بود.ولی نوستراداموس حواسش به اون اختلافات کهنه و قدیمی که با کلیسای کاتولیک داشت، بود. تو اون زمان، اگر کسی پیش بینی رو با جزییات دقیق انجام می‌داد، از سمت کلیسا به استفاده از جادوی سیاه یا بلک مجیک «black magic» متهم می‌شد. حالا نوستراداموس با خودش می‌گفت که دفعه قبل که به اتهام توهین علیه یه مجسمه، مجبور شد ده سال دور از وطن زندگی کنه، اگه این بار به ارتباط با جادوی سیاه متهم بشه، حتما حکمش اعدامه.نوستراداموس تصمیم گرفت که پیش بینی‌های خودش رو به صورت مبهم یا کلی بیان کنه. در این صورت اگر کلیسا هم مشکوک می‌شد، اون می‌تونست از خودش دفاع کنه و بگه که ارتباطی با جادوی سیاه یا شیطان نداره. میشل در ابتدای کتاباش می‌نوشت که این تصاویر از سمت خداوند بهش الهام داده شده. از طرف دیگه همه‌ٔ پیش‌بینی‌هاش رو به شکل اشعار کوتاه چهار خطی یا همون رباعی خودمون می‌نوشت. حالا مجموعه‌ای از یک صد رباعی می‌شد یک قرن.رباعیات هم با ترتیب زمانی نوشته نشده بودن و هیچ کدوم از اونا تاریخ دقیقی نداشتن. اینطوری می‌تونست خیلی راحت اتهامات احتمالی از طرف کلیسا رو رد کنه. چطوری مثلا اگر یکی از فجایعی که تو این اشعار پیش‌بینی شده بودند اتفاق می‌افتاد، نوستراداموس به دلیل اینکه تاریخی رو مشخص نکرده بود، راحت می‌تونست بزنه زیر همه چیز و بگه که چیزی که من پیش‌بینی کرده بودم این نیست و هنوز اتفاق نیفتاده.برای خیلیا، رمزگشایی از اشعار نوستراداموس خیلی کار سختی بود. در واقع، فهم اشعار نوستراداموس به یک مهارت خاص تبدیل شده بود. برای مثال تو کتاب قرن اول، رباعی ۶۷ میگه: «حس می‌کنم یک قحطی بزرگ خواهدآمد. به طور مداوم تغییر جهت خواهد داد. به هر نقطه‌ای از جهان سفر می‌کند. به قدری بزرگ و طولانی که ریشه‌ٔ درختان از بین می‌روند و سینه‌ٔ مادران از دهان نوزادان خارج می‌شوند.»تو این رباعی، نوستراداموس به طور واضحی یک قحطی بزرگ رو پیش‌بینی می‌کنه. اما عمدا به این موضوع نمی‌پردازه که چه زمانی و در کجا قحطی شروع میشه. حالا اگر کلیسا بپرسه که این پیش بینی رو از کجا آوردی؟ خیلی ساده می‌تونه بگه که این هشداری بود از جانب خداوند. اتفاقا این استراتژی جواب داد. نوستراداموس هیچ وقت از سمت کلیسا به جادوگری یا ارتباط با شیطان متهم نشد.احتمالا کلیسا نمی‌تونست توجیه محکمی پیدا کنه که بتونه باهاش نوستراداموس رو محکوم کنه یا شاید این می‌دونستن که نوستراداموس خیلی شخصیت مهمی بود که بتونن به سادگی بازداشتش کنن. در طول همون سال‌ها و سال‌های بعدش نوستراداموس طرفدارهای خیلی زیادی هم بین مردم و هم بین اشراف فرانسه پیدا کرد.یکی از مهم‌ترین این طرفدارا، شخص ملکه‌ٔ فرانسه بود. در سال ۱۵۵۵ ملکه‌ٔ فرانسه، کاترین مدیچی «Catherine de&#x27; Medici» یکی از رساله‌های نوستراداموس رو خوند که به وجود تهدیدات جدی علیه خانواده سلطنتی اشاره می‌کرد.این پیش‌بینی می‌گفته یه گروهی قصد جون پادشاه فرانسه رو کردن. خود کاترین یکی از طرفداران پروپا قرص ستاره‌شناسی و پیشگویی بود. اون سریعا با گفته‌های نوستراداموس ارتباط گرفت و اونو به پاریس احضار کرد. این دعوت با اینکه یک افتخار بزرگ برای هر کسی محسوب می‌شد، ولی همچین بی‌خطر هم نبود. قبل از اینکه بخواد به این سفر بره، خود نوستراداموس نشست و گفت من این همه برای این و اون دارم پیش بینی می‌کنم. بشینم و سرنوشت این سفر رو هم پیش‌بینی کنم.اینکه نوستراداموس تو این پیش‌بینی دقیقا چه چیزی دید رو، هیچ‌کس متوجه نشد. ولی نتیجه‌ٔ این پیش‌بینی، اونو خیلی ترسوند. ظاهرا به یکی از دوستانش گفته بود که این خطر براش وجود داره که تا قبل از ۲۴ آگوست «August» سرش رو از بدنش جدا کنن. اما در نهایت راهی پاریس شد. چرا؟ برای اینکه نمی‌تونست یه دعوت رسمی از سمت سلطنت فرانسه رو رد کنه. این خودش یه جرم بود. وقتی که نوستراداموس به محضر ملکه رسید، کاترین ازش خواست که آینده‌ٔ بچه‌هاش رو پیش‌بینی کنه. همین کارم کرد.با این حال به نظر می‌رسید که پادشاه فرانسه، هنری دوم «Henry II» همچنین علاقه‌ای هم به نوستراداموس نداشت. میشل یه بار به یکی از دوستاش اینجوری میگه: «یه شب تو فرانسه، یه زن ناشناس از اشراف فرانسه پیش من اومد و بهم هشدار داد که تعدادی از مقامات قانونی و مذهبی دارن دسیسه می‌کنن تا تو رو بازداشت کنن.» این زن بهش گفته بود که مقامات می‌خوان از روش‌هایی که برای پیش‌گویی‌هات استفاده می‌کنی آگاه بشن.بعد از این هشدار، نوستراداموس سریعا پاریس را ترک کرد و به سلامت به خونش رسید. با این وجود کاترین هشدار نوستراداموس در مورد تاج و تخت رو خیلی جدی گرفت. البته اونطور که نوستراداموس پیش‌بینی کرده بود، هنری دوم ترور نشد. شاید همین هشدار نوستراداموس بود که به کاترین کمک کرد تا سرنوشت پادشاه رو تغییر و اونو از مرگ حتمی نجات بده.به نظر می‌رسه که کاترین تونسته بود پادشاه را متقاعد کنه که نوستراداموس نه تنها تهدیدی علیه تاج و تخت نیست، بلکه می‌تونه مهم‌ترین ابزار سلطنت باشه. چند سال بعد، ملکه کاترین نوستراداموس را به عنوان مشاور و پزشک دربار تعیین کرد. میشل در این زمان چند رباعی رو مختص خانواده‌ٔ سلطنتی نوشت که اغلب اونا هم شامل روش‌هایی برای حفاظت از این خانواده بودند؛ ولی بعضیاشونم بودن که اتفاقا خیلی هم شوم بودن.قبل‌تر گفتیم که نوستراداموس پیش‌بینی کرده بود که هنری تو سال ۱۵۵۵ کشته میشه که البته اون بار این اتفاق نیفتاد. این بار، نوستراداموس یه بار دیگه هم یه تصویری از سرنوشت پادشاه بهش الهام شد. در کتاب قرن یکم، روباعی ۳۵ میگه:«شیر جوان بر شیر پیر پیروز خواهد آمد. در میدان نبرد و مبارزه‌ای تن به تن. در یک قفس طلایی، چشمانش درآورده خواهند شد و مرگ بی‌رحمانه‌ای خواهد داشت.»حالا اینجا رو داشته باشید. تو سال ۱۵۵۹ پادشاه هنری دوم، در یک تورنومنت «مسابقه چندجانبه»، به مصاف یکی از شاهزاده‌های جوان اسکاتلند رفت. وقتی دو تا اسب‌ها داشتن به سمت می‌تاختن، نیزه‌ٔ شوالیه‌ٔ اسکاتلندی از قسمت جلوی کلاه‌خود طلایی که مثل قفس جلوش انگار نرده نرده بود، وارد چشم پادشاه هنری شد و اون رو کور کرد.طی چند روز بعد هم، زخم عفونت شدیدی کرد و پادشاه هم در نهایت بر اثر یک مرگ دردناک جونش رو از دست داد. درست مثل مرگ بی‌رحمانه‌ای که نوستراداموس پیش‌بینی‌ کرده بود. به حقیقت پیوستن این پیشگویی، با جزییاتش، باعث شد که همه‌ٔ توجهات اشراف به نوستراداموس جلب شه. از این به بعد تو هر تالار و دالانی که می‌رفتی، اشراف داشتم در مورد نوستراداموس صحبت می‌کردن. حتی زمانی که فرزند هنری، فرانسیس دوم هم در سن شانزده سالگی از دنیا رفت، این رو هم قبلا نوستراداموس پیش‌بینی کرده بود.حالا نوستراداموس مرگ دو پادشاه را درست پیش‌بینی کرده بود. اون تبدیل شده بود به یکی از مشهورترین مردان فرانسه و شاید تمام دنیا. اما در حالی که شهرتش روز به روز بیشتر می‌شد، تفسیرهای سیاه‌تری هم از پیشگویی‌ها انجام می‌شد. اون تراژدی‌های بزرگی رو پیش‌بینی کرده بود که صدها سال بعد از مرگش، قرار بود تازه اتفاق بیفتن.احتمال داره که اون حتی پایان دنیا رو هم پیش‌بینی کرده باشه. در ادامه می‌شنوید که چطور بعضی از مهم‌ترین فجایع تاریخ، احتمالا در پیشگویی‌های نوستراداموس مخفی شده بودن. شهرت نوسترداموس به حدی زیاد شده بود که در دههٔ ۱۵۶۰ میلادی ده‌ها رساله‌ٔ جعلی به اسم نوستراداموس منتشر می‌شدن. اما نوستراداموس خیلی به خاطر این نسخه‌های جعلی آسیب ندید. اون با پول و امتیازاتی که از بابت انتشار رساله‌ها و از سمت سلطنت فرانسه بهش می‌رسید، زندگی راحتی داشت. حالا دیگه کار به جایی رسیده بود که یک جمله‌ٔ نوستراداموس، می‌تونست مناسبات سیاسی و اجتماعی فرانسه رو تغییر بده.کارشناسان و ستاره‌شناسی زیادی می‌نشستند و در مورد اینکه هر کدوم از رباعی‌ها چه اتفاقی رو پیش بینی کردن، ساعت‌ها با هم سر و کله می‌زدن. نوستراداموس حتی با صحبتاش می‌تونست یه نفرو گناهکار اعلام کنه. البته همیشه حواسش بود که نه خودش و نه کس دیگه‌ای از این قدرت سواستفاده نکنه. نوستراداموس با همه‌ٔ قدرت‌ها و استعدادهایی که داشت، اما نامیرا نبود.در سال ۱۵۶۵ اون ۶۲ ساله شده بود و مشکلات جسمی کم کم داشتن ظاهر می‌شدن. نوستراداموس از نوع مزمن بیماری آرتروز رنج می‌برد که باعث دردهای آزاردهنده‌ای تو مفاصل می‌شدن. همین باعث شده بود که جابجایی و حرکت کردن براش خیلی سخت باشه. علاوه بر این یه سری مشکلات جدی قلبی هم حالا سراغش اومده بودن. نیازی به قدرت پیشگویی نبود که متوجه بشه مرگش خیلی نزدیکه. در دیداری که با وکیلش داشت وصیت نامه‌ٔ خودش رو نوشت.این وصیت‌نامه نشون می‌داد که حرفه‌ٔ پیشگویی، سود خیلی کلونی رو براش فراهم کرده بود. خیلی زود و بعد از اینکه کار وصیت‌نامه تمام شد، نوستراداموس آخرین پیش‌بینیش رو هم انجام داد. عصر روز اول جولای در سال ۱۵۶۶، اون به منشیش گفت که تو مرا در سپیده دم زنده نخواهی دید.صبح روز بعد، بدن بی جان نوستراداموس رو روی زمین پیدا کردن. قلبش در نهایت از حرکت ایستاده بود. مقبره‌ٔ نوستراداموس در کلیسای فرانسیسکن در شهر سالن انتخاب شد. روی مزارش نوشتن در این مکان استخوان‌های میشل دو نستردام دفن شده. انسانی یگانه، در بین تمامی مردم جهان که با استفاده از یک قلم، کل تاریخ جهان را بر اساس ستاره‌ها پیش‌بینی می‌کرد.با گذشت قرن‌ها از مرگ نوستراداموس، پیشگویی‌هایش هنوز هم توجه خیلی‌ها رو به خودش جلب می‌کنه. در واقع رمز و رازی که در مورد نوستراداموس وجود داره، همش داره بیشتر و بیشتر میشه. سایه‌ای سنگین بر تاریخ بشر.یکی از روایت‌هایی که بعد از مرگ نوسترداموس وجود داره، همونیه که اول داستان گفتیم. چندتا کارگر که رفته بودن تا استخوان‌هاش رو به یک مقبره‌ٔ دیگه انتقال بدن، وقتی به جسدش می‌رسن، نوشته‌ای رو روش پیدا می‌کنند که تاریخ دقیق نبش قبر خودش رو پیش‌بینی کرده بود؛ ولی یه روایت دیگه هم هست که میگه جسد نوستراداموس تا زمان انقلاب فرانسه از قبر بیرون نیومد. وقتی انقلاب فرانسه در اواخر قرن هجدهم اتفاق افتاد، یه دسته از سربازان رفتن و با همون هیاهوی انقلابی استخون‌های میشل رو از قبر کشیدن بیرون.اونا نوستراداموس بزرگ رو یکی از خدمتگزاران پادشاهی فرانسه می‌دونستن. حتی گفته می‌شه که یکی از سربازها، با وحشیگری تمام، استخوان جمجمه‌ای نوستراداموس رو درآورد و توش شراب ریخت و نوشید.همین روایت، میگه که این سرباز، چند روز بعد به مرگ وحشتناکی هلاک‌ شد. سربازهای دیگه هم ترسیدن و استخوان‌های نوستراداموس رو بردن به کلیسای دیگه که تا امروز هم مقبره‌ٔ نوستراداموس، تو همین کلیسا باقی مونده.یکی از مهم‌ترین فجایعی که نوستراداموس پیش‌بینی کرده بود، آتش‌سوزی بزرگ لندن بود که دقیقا یک صد سال بعد از مرگش یعنی در سال ۱۶۶۶ اتفاق افتاد. وقتی یه آتش‌سوزی ساده، توی نونوایی، باعث شد تا چند ساعت بعد شعله‌های آتش که گاها طولشون به ده متر هم می‌رسید، لندن رو به تلی از خاکستر تبدیل کنن.فقط در طول چهار روز، سیزده هزار خونه سوختن. با اینکه فقط شش مرگ گزارش شد، اما احتمال داده میشه که ده‌ها نفر هم در آتش خاکستر شدن و هیچوقت اجسادشان پیدا نشد. هیچ کس انتظار این تراژدی بزرگ را نداشت. به جز نوستراداموس.نوستراداموس، این آتش‌سوزی رو، تو این روایی پیش‌بینی کرده بود. میگه: «رودی از خون، از میان لندن عبور خواهد کرد. می‌سوزد در آتش ۲۳ و ۶. بانوی باستانی، از جایگاه مرتفعش سقوط می‌کند و چند نفر از این مردم کشته خواهند شد.» خیلیا میگن منظور از اون اعداد ۲۳ و ۶، یعنی ۲۰ ضربدر ۳ بعلاوه‌ٔ ۶ که یعنی ۶۶. یعنی سال ۱۶۶۶، همون سال آتش‌سوزی لندن.خیلی از ساختمونایی که تو این آتش‌سوزی سوختن، به عصر امپراتوری روم برمی‌گردن که اینجا هم باید ارجاع داد به جمله‌ٔ «بانوی باستانی لندن سقوط خواهد کرد». گفته میشه که نوستراداموس انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ یعنی بیشتر از ۲۰۰ سال بعد از مرگش رو هم پیش‌بینی کرده بود و یکی از معروف‌ترین پیش‌بینی‌هاش همین بود.تو این پیش‌بینی، اینجوری میگه: «از مردم عادی و بردگان، آهنگ‌ها و اشعار آزادی‌خواهانه برخواهد خواست. شاهزادگان و اربابان اسیر و به زندان میفتن. در آینده، توسط احمقی بدون سر، این سخنان الهی، الهام گرفته خواهد شد.»در جریان انقلاب فرانسه، برده‌ها قیام کردند و تاج و تخت فرانسه را برای همیشه سرنگون‌کردن. اما بعدش انقلاب خونبار شد و نوبت به استفاده از گیوتین‌ها رسید. با گیوتین، این زندانی‌ها رو که شاهزاده‌های سابق بودن، به احمقان بدون سر تبدیل کردن.حتی برخی از فجایع در تاریخ معاصر رو هم میگن که نوستراداموس پیش‌بینی کرده. مهم‌ترین اون‌ها، جنگ جهانی دومه. میگه: «از  اعماق نقاط غربی اروپا، فرزندی از یک خانواده‌ٔ فقیر به دنیا خواهد آمد. او که قدرت سخنوری‌اش، حامیان و ارتش سترگی را برایش مهیا خواهد کرد.»دیگه فکر کنم بدونین کیه دیگه؟ «آدولف هیتلر». رهبر آلمان نازی که توی یه مدت کوتاه، با اون سخنرانی‌های معروف و آتشین خودش، کل مردم آلمان رو برد زیر پرچم حزب نازی. هیتلر همون کودکی بود که در خانواده‌ای فقیر به دنیا اومد.نوستراداموس یه فاجعه‌ٔ خیلی نزدیک‌تر دیگه رو هم پیش‌بینی کرده بود. چی؟ حمله‌ٔ تروریستی به برج‌های دوقلوی نیویورک در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱. اینجوری میگه: «آتش آتشفشانی از مرکز جهان، باعث ایجاد درد و رنج زیادی در شهر جدید خواهد شد. دو صخره‌ٔ بزرگ، برای مدت طولانی به جنگ خواهند رفت. سپس آرتروزا باعث قرمزی رودخانه‌ٔ جدید خواهد شد.»برای یه پیشگویی که تو قرن شونزدهم انجام شده، جزییات واقعا شبیه یازده سپتامبره. یه نکته‌ای که در مورد بیشتر پیشگویی‌های نوستراداموس وجود داره، اینه که هیچ‌وقت قبل از اینکه یه اتفاقی بیفته، خبری از پیشگویی‌های نوستراداموس نیست و فقط وقتی پای پیشگویی‌های اون وسط میاد که یک حادثه‌ٔ بزرگ اتفاق میفته و عده‌ای یکی از رباعی‌های اون و به این حوادث مرتبط می‌دونن.این موضوع، سوال مهمی رو مطرح می‌کنه که واقعا پیشگویی‌های نوستراداموس، تا چه اندازه حقیقت داشتن؟ چقدرش مربوط به تخیلاتش بودن؟ و چه اندازه با جادو در ارتباط بودن؟ تو اپیزود بعدی قراره به این پرسش‌های خیلی مهم پاسخ بدین.اینجا اپیزود ششم از پادکست رسوا به انتهاش می‌رسه. ممنون از شما که وقت ارزشمندتون رو گذاشتید و به این پادکست گوش دادید. اگه پادکست رسوا رو دوست دارین، می‌تونین با سابسکرایب اون در کست‌باکس یا معرفیش به دوستاتون، از ما حتما حمایت کنید. منتظر اپیزودهای جدید و جذاب رسوا باشید.بقیه قسمت‌های پادکست رسوا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/نوستراداموس-1-id4562984-id424004405?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B3-1-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رسوا</category>
                <author>پادکست رسوا | Rosva</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jan 2023 22:46:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود پنجم؛ سرقت مرموز مونالیزا</title>
                <link>https://virgool.io/rosvapodcast/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D9%82%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7-kqojd3clmpke</link>
                <description>سلام، به پادکست رسوا خوش اومدید. من پوریا فیروزنژاد در این پادکست هربار داستان یکی از رسوایی‌های تاریخ رو برای شما روایت می‌کنم.تو این اپیزود قراره ناپدید شدن تابلوی مونالیزا رو با هم بررسی کنیم. کی؟ سال ۱۹۱۱. کجا؟ موزه لوور پاریس. این اپیزود پنجم از پادکست رسواست که در هفته‌ی اول شهریور ۱۴۰۰ ضبط میشه.یکی از مشکلات اساسی نقاشی یا شاید بشه بهش گفت صنعت نقاشی، اینه که همیشه همه چیز سر جاش نمی‌مونه؛ البته لویی بیرو اصلا با همچین مشکلی روبرو نبود.این آقای لویی بیرو کی بود؟ یه بنده خدایی بود که استخدام شده بود تا از روی تابلوهای نقاشی‌ای که روی دیوار موزه‌ی لوور هستن، یه نسخه‌ی کپی بکشه.این نقاشی‌ها چی بودن؟ شاهکارهای فاخر و معروف نقاشی‌های اروپایی. تابلوهایی از قدیس‌ها، شاهزاده‌ها و زنان. تو سال ۱۹۱۱، بیرو دیوارهای لوور رو بهتر از خونه‌ی خودش می‌شناخت.به همین دلیل هم بود که وقتی یکی از تابلوهای کمتر معروف سر جاش نبود، بیرو سریع متوجه شد. بین دو تابلوی ازدواج عرفانی سنت کاترین و The Allegory of Alfonso D&#x27;Avalos، یه دیوار خالی مونده بود.بیرو سریع به سمت نگهبان رفت و درمورد خالی بودن اون دیوار سوال پرسید. نگهبان هم که به خوبی بیرو رو می‌شناخت و نگرانی‌هاش رو می‌دونست خیلی موضوع رو جدی نگرفت.نگهبان فکر کرد که احتمالا عکاس‌های لوور مثل همیشه اومدن تابلو رو برای عکاسی برداشتن بردن. بیرو هم گفت آره، احتمالا همینه. پس بی‌صبرانه منتظر موند تا عکاس‌ها کارشون تموم شه و تابلو رو بیارن.اما چند ساعت که گذشت دیوار همچنان لخت بود و سر و کله‌ی عکاسی هم پیدا نشد. بیرو دوباره به سمت نگهبان رفت و شروع کرد به غر زدن و گفت اول که اومدن روی نقاشی‌ها شیشه گذاشتن و گند زدن به نماشون، الان هم دیوارها چند ساعت، چند ساعت خالی می‌مونن.آقا با این فرمون، این‌ها باید در این موزه رو تخته کنن. نگهبان هم که از غر زدن‌های این بابا خسته شده بود، راضی شد که بره ببینه تابلو دست کی مونده.ولی وقتی از عکاس‌ها پرسید، فهمید که اون‌ها تابلو رو جا به جا نکردن و اصلا برنامه‌ای برای عکاسی از این تابلو نداشتن. همه‌ش همین نبود. نه تنها نگهبان‌های دیگه بلکه سرپرست نگهبانان و حتی رئیس موقت موزه هم از سرنوشت تابلو خبر نداشت.وقتی رئیس موقت از موضوع باخبر شد، بدون تلف کردن وقت سریع پلیس پاریس رو خبر کرد. رئیس اصلی موزه تو تعطیلات بود و اگه برمی‌گشت و تابلو رو سر جاش نمی‌دید، همه‌ی این آدم‌ها باید تاوان کارشون رو پس می‌دادن.همه‌ی این مدت بیرو یه جا نشسته بود و از روی استرس تند تند پاش رو تکون می‌داد. پلیس که داشت همه‌ی اتاق‌ها و سالن‌ها رو می‌گشت، در نهایت به یک قاب خالی برخورد که کنار نردبون افتاده بود ولی خبری از نقاشی نبود.بیرو دیگه به این نتیجه رسیده بود که تابلویی که انتخاب کرده بود که اون روز تصویرش رو بکشه، به سرقت رفته بود. کسی نمی‌دونست که چقدر طول می‌کشه تا پلیس رد دزد تابلوی مونالیزای داوینچی رو پیدا کنه.بعد از این‌که این تابلو دو سال توی آپارتمان نگهداری شد، در نهایت به لوور برگشت. ما این‌جا می‌خوایم داستان دو سال ناپدید شدن مونالیزا رو با هم بررسی کنیم.بعد از برگشت به لوور این تابلو ترمیم شد یا شاید بتونیم بگیم نسخه‌ای از تابلوی اصلی ترمیم شد. سارق هم بعدها فاش کرد که تابلوی مونالیزا اونقدر‌ها هم که مردم ممکنه فکر کنن منحصر به‌ فرد نیست.شاید امروز نتونیم این رو باور کنیم ولی تابلوی مونالیزا ۲۸ ساعت قبل از این که لویی بیرو در سال ۱۹۱۱ متوجه نبودنش بشه، دزدیده شده بود.مردی که تابلوی معروف مونالیزا رو دزدیده بود، فرد خاص یا نخبه‌ای نبود ولی عملیاتی که این بابا انجام داده بود برای دزدیدن مونالیزا، کاملا بی‌عیب و نقص بود، از هر نظر.وینچنزو پروجیا (Vincenzo Peruggia)، یک مهاجر ایتالیایی بود که به فرانسه اومده بود و کارگری می‌کرد. کجا کار می‌کرد؟ موزه‌ی لوور.از نظر خودش اون مونالیزا رو برای پول ندزدیده بود بلکه اون‌طور که بعدها اعلام کرد هدف والایی داشت. چی بود؟ این که تابلو رو به جایی که برای اولین بار کشیده شده، یعنی فلورانس در ایتالیا برگردونه.پروجیا در روز دوشنبه ۲۱ آگوست ۱۹۱۱، از خواب پاشد و در حالی که داشت یونیفرم کارگران رو می‌پوشید، احساس می‌کرد داره میره که بشه قهرمان ملی ایتالیا.وقتی از در اومد بیرون، حس غرور ملی از تو چشم‌هاش مشخص بود. اون تونست به عنوان کارگر خدماتی خیلی راحت بره داخل موزه‌ی لوور. حتی با این که لوور اون روز بسته‌ بود.هیچ کس به این بابا مشکوک نشد. چهره‌ی پروجیا برای همه آشنا شده بود یا بهتره بگیم یه چهره‌ی فراموش‌ شدنی برای همه داشتیعنی چی؟یعنی این که شما وقتی یه آدمی رو خیلی می‌بینی، حالا مخصوصا جایی که دارین کار می‌کنین، چهره‌ش دیگه برای شما عادی میشه و خیلی زود چهره‌ی طرف رو فراموش می‌کنید. انگار که همیشه می‌شناختینش و هیچ‌وقت هم نمی‌شناختینش. یه همچین حالی بود.هیچ کدوم از نگهبان‌های موزه به مخیله‌شون هم نمی‌رسید که پروجیا بتونه کار دیگه‌ای به جز نظافت شیشه‌ها و تمیز کردن کف سالن‌ها انجام بده.حدود ساعت هفت و نیم صبح بود و هیچ‌ کس تو سالن نبود جز پروجیا و تابلوی محبوبش. هیچ‌ کس پروجیا رو ندیده بود که تابلوی نود کیلویی مونالیزا رو از قلاب‌های آهنی روی دیوار جدا کرده باشه و هیچ زنگ خطری هم فعال نشده‌ بود.هیچ‌ کس هم ندیده بود که پروجیا تابلو رو برده باشه تو یکی از راهروها و نقاشی رو از تابلوی ۸۵ کیلوییش جدا کنه و اون رو لوله کنه. بله، درست شنیدید. پروجیا نقاشی مونالیزا رو برای این که بتونه از این موزه لوور خارج کنه، لوله کرده بود.در حالی که پروجیا داشت از ساختمان خارج می‌شد، یهو سر و کله‌ی یه بابایی پیدا شد. چی بود اسمش؟ موسیا سالوج که اتفاقا از کارکنان قدیمی و از دوستان پروجیا هم بود.پروجیا سریع نقاشی رو تو آستینش مخفی‌ کرد. بعد برای این که سالوج به چیزی شک نکنه گفت آقا این در ته راهرو قفلش مشکل داره. اون هم گفت وایسا برم ابزارم رو بیارم، در رو با هم درست کنیم.حواستون هست دیگه. الان پروجیا در حالی که نقاشی مونالیزا رو لوله کرده و تو لباسش مخفی کرده، خیلی شیک وایساده تو موزه‌ی لوور داره با یه بابایی قفل در رو تعمیر می‌کنه.بعد از گذشت تقریبا یک ساعت، پروجیا از موزه زد بیرون و رفت به سمت آپارتمانش. در کمتر از دو ساعت نقاشی مونالیزا از بهترین موزه‌ی فرانسه خارج شده بود و رسیده بود به یکی از کثیف‌ترین آپارتمان‌ها تو یکی از ارزان‌ترین محله‌های پاریس.همه‌ش همین نبود. پروجیا نقاشی رو گذاشته بود زیر اجاق خونه‌ش. از زمانی که بیرو، همون بابایی که گفتیم از روی نقاشی‌ها تصویر می‌کشید، متوجه ناپدید شدن تابلوی مونالیزا شد، تا زمانی که بیشتر از ۱۲۰تا کاراگاه داشتن دنبال تابلو می‌گشتند و یک هفته‌ی کامل موزه‌ی لوور تعطیل شد، نقاشی مونالیزا زیر همون اجاق مونده‌ بود.در نهایت نتیجه‌ی تحقیقات چی شد؟ این که اسم پابلو پیکاسو، نقاش معروف به عنوان اصلی‌ترین مظنون سرقت تابلوی مونالیزا اعلام شد.ما اینجا کاری به داستان این که چرا اسم پابلو پیکاسو به عنوان مظنون اصلی سرقت مطرح شده نداریم، برگردیم به داستان.برای دو سال هیچ‌کس نقاشی مونالیزای داوینچی رو ندید و در عین حال همه هر روز مونالیزا رو می‌دیدن. هزاران نسخه کپی از مونالیزا تو سطح دنیا پخش شده بود.اخبار به سرقت رفتن مونالیزا به تیتر یک روزنامه‌ها تبدیل شده بود و تقریبا هر روز درموردش صحبت می‌شد. جالب اینجاست به دلیل درخواست بالای مردم، موزه‌ی لوور مجبور شد دیوار خالی‌ای که قبلا تابلوی مونالیزا اونجا بود رو به نمایش عموم مردم بذاره‌.کار به جایی رسیده بود که این دیوار به یکی از جاذبه‌های توریستی تبدیل شده بود و مردم از سراسر دنیا میومدن که دیوار خالی مونالیزا رو ببینن.به دلیل سر و صدای زیادی که این سرقت ایجاد کرده بود، همه می‌خواستن از این فرصت سود ببرن.براساس اعلام برخی از روزنامه‌های اون زمان، دو نفر به اسم مارکی و فورجر، برنامه داشتن تا مونالیزا رو بفروشن. البته نه فقط یه بار، بلکه شش بار. این دوتا، شیش‌تا نسخه‌ی کپی از مونالیزا درست کرده بودن و بعدش هم اون‌ها رو به نیویورک بردن.حالا این‌ها اومدن چیکار کردن؟ بعد از این که وینچنزو، تابلو رو دزدید، اومدن گفتن که پروجیا رو ما استخدام کردیم تا تابلو رو بدزده. این‌ها قبل از درز خبر سرقت مونالیزا، ازش شیش تا کپی درست کرده بودن و داشتن.حالا که تابلو به سرقت رفته بود، هر نسخه رو می‌بردن پیش یکی، می‌گفتن تابلو رو ما دزدیدیم. چیزی هم که الان می‌بینید تابلوی مونالیزای داوینچیه. به همین سادگی. این نسخه‌ها رو به شیش نفر فروختن.حالا تا زمانی که تابلوی اصلی پیدا نشده بود، قضیه‌ی جعلی بودن اون شیش تا نسخه هم لو نمی‌رفت. به همین دلیل هم بود که مارکی تابلوی به سرقت رفته رو از پروجیا گرفت و پیش خودش نگه داشت.بعد نسخه‌های ساختگی رو فروخت و سهم فورجر یعنی همون شریکش و پروجیا یعنی همون سارق تابلو رو بهشون داد. بهشون هم گفت که برن رد کارشون و راجع به این موضوع کلا چیزی به کسی نگن.همه چیز طبق نقشه پیش می‌رفت، تا زمانی که این آقای پروجیا یه بار دیگه نقاشی مونالیزا رو دزدید. این بار از آقای مارکی، یعنی پروجیا یه بار تو سال ۱۹۱۱ تابلو رو از موزه‌ی لوور دزدیده بود، بعد مارتین تابلو رو ازش گرفته بود تا اون شیش تا نسخه رو بفروشه به آدم‌های دیگه و این تابلو هم هیچ وقت معلوم نشه که پیدا شده یا کجاست تا خبر جعلی بودن اون شیش تا نسخه هم فاش نشه.حالا دفعه‌ی دوم پروجیا اومد تابلو رو دوباره دزدید. از کی؟ از آقای مارکی. کسی که مثلا استخدامش کرده بود که تابلو رو از لوور بدزده. پروجیا تابلو رو به فلورانس برد و رئیس گالری فلورانس برخلاف چیزی که پروجیا انتظار داشت، به پلیس خبر داد و اومدن پروجیا رو بازداشت کردند.پروجیا بعد از دستگیری، یک سال رد در زندان سپری کرده و بعدش آزاد شد و به فرانسه برگشت. مونالیزا هم از زمانی که پروجیا اون رو برده بود فلورانس، دو هفته توی گالری اون‌جا موند و بعدش به موزه‌ی لوور برگردونده شد.حالا مارکی چی شد؟ کی بود اصلا این آقا؟ همون بابایی که شیش تا نسخه‌ی کپی از روی نقاشی اصلی درست کرده بود و انداخته بود به ملت.این آقا اومد تو یه مصاحبه‌ای، به روزنامه‌نگار روزنامه‌ی Saturday Evening Post، اعتراف کرد که در ماجرای سرقت مونالیزا دست داشته.این روزنامه‌نگار در واقع دوست آقای مارکی بود. به همین دلیل هم مارکی ازش خواست تا زمانی که زنده‌ست این گزارش رو منتشر نکنه.اون شیش تا نسخه‌ی جعلی رو یادتونه که گفتیم مارکی به جای تابلوی اصلی به مردم فروخته؟ خب، هیچ وقت مشخص نشد که این تابلوها به چه کسایی فروخته شدن و کجا هستن.نکته‌ی جالبش اینه که همین موضوع باعث می‌شده که احتمالا هر کدوم از اون شیش نفری که مونالیزای جعلی ر از مارکی خریده بودن، هنوز هم فکر می‌کردن که نقاشی اصلی دست اون‌هاست و اون تابلویی هم که الان رفته توی لوور فقط برای این بوده که سر و صداها بخوابه و دهن ملت و رسانه‌ها بسته شه.احتمالا به همین دلیل هم بود که هیچ کدوم از این شیش نفر صداش رو در نیاوردن. یعنی نیومدن اعلام کنن که آقا از ما کلاهبرداری شده. چون فکر می‌کردن تابلوی اصلی دست اون‌هاست.اما یه نکته‌ای که این‌جا وجود داره اینه که اگه این آقای مارکی تونسته شیش‌تا نقاشی جعلی بسازه، کی می‌تونه بگه که فقط همین شش نسخه بوده. شاید هفت‌تا بوده و شاید بیشتر.اگه این رو قبول کنیم، پس این احتمال هم وجود داره، شاید اون نقاشی‌ای که پروجیا برای بار دوم از مارکی دزدیده و برد به فلوورانس و بعدش هم بردنش به لوور به عنوان تابلوی اصلی، اون تابلو، ممکنه اصلا یکی از نسخه‌های جعلی بوده باشه و چیزی که به لوور برگشت همون تابلوی اصلی نباشه. فهمیدین چی شد دیگه؟حالا سوال اینه که آیا ممکنه مونالیزای اصلی هنوز هم بیرون از موزه باشه و مثلا تو کلکسیون مخفی یه بابایی نگهداری بشه؟از ۲۱ آگوست ۱۹۱۱ تا ۱۲ دسامبر ۱۹۱۳، معروف‌ترین اثر لئوناردو داوینچی یعنی مونالیزا سرقت شده بود. بر اساس اعلام پروجیا همون سارق نقاشی، این بابا تابلوی مونالیزا رو توی این دو سال توی آپارتمان خودش نگهداری کرده بود.بیست سال بعد از این که مونالیزا به لوور برگردونده شد، اصالت نقاشی یه بار دیگه زیر سوال رفت. روزنامه‌ی Saturday Evening Post که بهتون پیش‌تر گفتیم توی یه گزارش تکان دهنده اعلام کرد که نقاشی مونالیزا اون دو سال رو در آپارتمان پروجیا نبوده.پس کجا بوده؟ تابلو این دو سال پیش فرد دیگه‌ای به اسم مارکی بوده. تو این گزارش اشاره شده بود که پروژه در سال ۱۹۱۱ استخدام شد که تابلو رو بدزده و اون رو به مارکی داد.دو سال بعد، پروجیا یه‌ بار دیگه نقاشی رو در سال ۱۹۱۳ دزدید. این نسخه همون تابلویی بود که در نهایت به لوور برگردونده شد اما اگه پروجیا مونالیزای واقعی رو از مارکی ندزدیده باشه چی؟ اگه پروجیا یه نسخه‌ی جعلی حرفه‌ای رو دزدیده باشه، اون‌وقت چی؟اگه قرار باشه مبنای داستان زو گزارش این روزنامه قرار بدیم، باید به این نکته توجه کنیم که چند نسخه‌ی جعلی کپی برابر اصل از نقاشی مونالیزا وجود داره. پس چطور باید بدونیم و مطمئن باشیم که نقاشی توی لوور همون اثر اصلی داوینچیه؟اما…اما یه موضوع مهمی که درمورد کارل دکر (Karl Decker)، روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی این گزارش وجود داره، اینه که این آقا کلا ید طولایی داشته تو نوشتن گزارش‌های زرد و عامه‌پسندی که فقط هدفشون سر و صدا کردن و بالا بردن تیراژ روزنامه‌ها بوده‌.دیتا و فکت‌هایی که توی این گزارش‌ها معمولا نوشته میشه، خیلی قابل اعتماد نیستن. این آقا کلا تخیلات خیلی قوی‌ای داشت. شاید نوشتن گزارشی در مورد این که مونالیزای واقعی در لوور نیست، احتمالا کالکشن‌های زرد و شاید دروغش رد کامل می‌کرد.حتی همون روزها خیلی‌ها اومدن گفتن که آقا شخصی به اسم مارکی اصلا وجود خارجی نداشته؛ یعنی همچین فردی از اول به دنیا نیومده بوده.بعد یه نکته‌ی جالب دیگه می‌دونید چیه؟ نحوه‌ی روایت و لحن این گزارش هم درست مثل این رمان‌های رازآلود بود؛ یعنی در مورد مارکی گفته شده بود که آره، موهای جوگندمی موج‌دار و مرموزی داشت.یا مثلا فورجه که شریک همین مارکی بود خیلی پوست و استخون بود و سیبیل‌عای بلندی داشت و کلاه بلندی هم رو سرش بود. یه همچین چیزایی خیلی واقعی به نظر نمی‌رسه.بعد یه چیز دیگه هم تازه هست. اسم کامل آقای مارکی این بود تو گزارش. مارکی دیوالفیرنو. اسم، اسم اسپانیاییه. معنیش می‌دونید چی میشه؟ شاهزاده‌ی جهنمی، خود شیطان، همین قدر واقعی.از طرفی چون نقاشی مونالیزا دو سال ناپدید شده بود، نمی‌شه صد در صد مطمئن بود که تابلویی که امروز می‌بینیم حتما تابلوی اصلیه و اصلا امکان نداره که این داستان مارکی درست باشه.حتی با این که ممکنه این داستان و شخصیت مارکی، فقط برای آب و تاب دادن به گزارش روزنامه‌نگار خلق شده باشه، ممکنه این نقاشی مونالیزای امروز نسخه‌ی اصلی نباشه. به هر حال امروز می‌دونیم که مونالیزایی که همه‌مون دیدیمش تنها نسخه‌ی موجود از این تابلو نیست.در سال ۱۹۱۳ وقتی وینچنزو پروجیا ادعا کرد که مونالیزای اصلی توی همه‌ی دو سال قبل دست اون بوده، یه فرد انگلیسی که یک نجیب‌زاده هم بود اومد گفتش که آقا، تابلوی اصلی مونالیزا تو کاخ ماست. بعدش همه گفتن آقا یعنی چی؟ این دیگه چه صیغه‌ایه؟بعدش هم گفت اگه باور ندارین، بیاین خودتون بررسیش کنین. بعد از بررسی معلوم شد که این نقاشی تو یه سری جزئیات با تابلوی توی لوور فرق داره، مثلا نسبت به نسخه‌ی توی لووز یه‌ ذره روشن‌تر بود و تم اصلیش به جای این که آبی باشه بیشتر نارنجی بود. انگار احتمالا توسط کس دیگه‌ای از روی نسخه‌ی اصلی کشیده شده.اما… اما این آقای انگلیسی اصرار کرد که بابا این نقاشی سال‌هاست توی خونواده‌ی ما بوده و هیچ‌وقت هم وارد لوور یا موزه‌ی دیگه‌ای نشده؛ بلکه نسل به نسل توی این خانواده انتقال پیدا کرده و اصلا رد این انتقالات رو که شما بگیرید، می‌رسید به کی؟ به خود آقای داوینچی.این شخص می‌گفت که این نقاشی اصلی مونالیزای داوینچیه و نسخه‌ی لوور از روی این کپی شده. کارشناس‌ها تایید کردن که این نقاشی همون نقاشی‌ای نیست که از لوور دزدیده‌شده ولی این رو داشته باشید.کارشناسان بعد از بررسی این رو هم تایید کردند که این تابلویی که تو این خونواده‌ی انگلیسی بوده، توسط خود داوینچی کشیده شده. در واقع کارشناسان هنری بعد از کلی بررسی گفتند که نسخه‌ی موجود توی خانواده‌ی انگلیسی، کپی از روی نسخه‌ی لوور نیست. پس چیه؟گفتن یه درفت از داوینچی بوده. درفت یعنی این که یه پیش‌نویس یا پیش‌نقاشی بوده. این یعنی چی؟ یعنی این که این تابلو احتمالا تابلوی تمرینی داوینچی بوده قبل از این که نسخه‌ی نهایی مونالیزا رو بکشه.بعدها مشخص شد که داوینچی دوتا نقاشی دیگه هم از مونالیزا کشیده که نسخه نهایی یا همون تابلوی توی لوور نبودن.طبق تحقیقاتی که در سال ۱۹۵۲، در موزه‌ی لوور انجام شد، مشخص شد که ۶۱ نسخه‌ی جعلی ولی بسیار دقیق و حرفه‌ای از نقاشی مونالیزا وجود داره و بیشتر این‌ها هم اصلا معلوم نیست که آقا کی این‌ها رو کشیده.با این همه از بین ۶۱ نسخه، هیچ کدوم از اون‌ها ارتباطی با فردی به اسم مارکی پیدا نمی‌کنن. به همین دلیل هم میشه تقریبا با اطمینان گفت که گزارش روزنامه Saturday Evening Post کاملا ساختگی بوده و همون اعتراف وینچنزو پروجیا در در دادگاه حقیقت داشته.پروجیا گفت که خودش به تنهایی و به خاطر غرور ملی ایتالیاییش تابلو رو دزدیده و تابلوی مونالیزا دو سال رو توی آپارتمان پروجیا بوده.حالا نکته چیه؟ نکته اینه که این داستان پروجیا خیلی شاید قابل باور نباشه؛ یعنی این که یه کارگری بیاد تابلوی مونالیزا رو لوله کنه، بدزده، بذاره زیر اجاق، خیلی قابل باور نیست.به همین دلیل هم بود که اون داستان مهیج و البته ساختگی مارکی، خیلی بین مردم طرفدار پیدا کرد و بیشتر مردم همون داستان رو قبول کردن.شاید هم بعضی‌ها نتونن باور کنند که یک کارگر معمولی مثل پروجیا بتونه تابلوی معروف مونالیزا رو به این سادگی از موزه‌ی لوور با اون همه امنیت بدزده ولی اونقدرها هم سخت نبوده. چرا؟چون مونالیزا تو سال ۱۹۱۱، اصلا به اندازه‌ی امروز معروف نبود. در واقع یکی از دلایلی که امروز این تابلو انقدر شناخته شده‌ست، همین ماجرای سرقت از لووره. یعنی مونالیزا بخش زیادی از شهرت امروزش رو مدیون یه کارگر ساده‌‌ست به اسم وینچنزو پروجیا.بعد از این داستان‌ها و در دسامبر ۱۹۱۳، حالا یه بار دیگه مونالیزا به خونه‌ی خودش، یعنی دیوار بین دو تابلوی معروف  تابلوی ازدواج عرفانی سنت کاترین و The Allegory of Alfonso D&#x27;Avalos، برگشته بود.این‌جا قسمت پنجم از پادکست رسوا به پایان می‌رسه. ازتون می‌خوام که اگه پادکست ما رو دوست دارین، حتما ازمون حمایت کنید. اگه تو کست‌باکس دارید پادکست رسوا رو گوش می‌دین، می‌تونید با سابسکرایب و کامنت و لایک‌هاتون از ما حمایت کنین.بقیه قسمت‌های پادکست رسوا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%B3%D8%B1%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7-id4562984-id424004404?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B3%D8%B1%D9%82%D8%AA%20%D9%85%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B2%20%D9%85%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رسوا</category>
                <author>پادکست رسوا | Rosva</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jan 2023 15:20:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود چهارم؛ ماجرای ترور هیتلر چه بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/rosvapodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D8%AA%D9%84%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-mckeglh1z50b</link>
                <description>سلام، من پوریا فیروزنژاد در پادکست رسوا، هربار جنبه‌های پنهان داستان‌ها و اتفاقات مختلف رو برای شما روایت می‌کنم.تو این پادکست ما می‌خوایم اون روایت غالب و مرسوم ماجراهای مختلف رو کنار بذاریم و به جزئیاتی بپردازیم که کمتر شنیده‌ شدن. پس توصیه می‌کنم اگه ذهن شما هم مثل من همیشه کنجکاوه، این پادکست رو حتما گوش بدید.در ابتدا ازتون میخوام که اگه پادکست رسوا رو دوست داشتین و خواستید از ما حمایت کنید، کافیه پادکست رو در کسنت‌باکس سابسکرایب کنید یا برای ما کامنت بذارید.پادکست رسوا رو می‌تونید از همه‌ی اپلیکیشن‌های پادکست گوش بدید. شما اپیزود چهارم از پادکست رسوا رو گوش می‌کنید که در اواخر مرداد ۱۴۰۰ ضبط‌ شده.تو این اپیزود می‌خوایم داستان یک ترور رو بشنویم. تروری که اگرچه نافرجام بود ولی در صورت موفقیت می‌تونست سرنوشت دنیا رو تغییر بده. ترور آدولف هیتلر، رهبر آلمان نازی یا معروف به دسیسه‌ی بیستم جولای.در انتهای این اپیزود هم این احتمال رو بررسی می‌کنیم که در صورت کشته شدن هیتلر در این عملیات، سرنوشت جهان دست‌خوش چه تغییرات بزرگی می‌شد.سال ۱۹۴۱. حالا آلمان نازی هم به شوروی و هم به فرانسه حمله کرده بود. نیروهای SS که سرسپرده‌ترین افراد حزب نازی بودند، تا این زمان هزاران یهودی رو در سراسر اروپا قتل عام کرده بودن.هرچه بیشتر می‌گذشت، کشتار یهودیان هم بیشتر می‌شد. جریان این کشتار سینه به سینه بین سربازهای آلمانی می‌چرخید. خیلی از اون‌ها از این اقدام اس‌اس حمایت می‌کردند ولی بعضیا هم بودند که از روی ترس، جرئت اعتراض نداشتن.اما… اما یک افسر آلمانی به اسم کرنل هنینگ وان ترسکو (Henning von Tresckow) یکی از معدود افرادی بود که تصمیم گرفت یه کاری علیه این اقدامات وحشیانه انجام بده.ترسکو اون زمان جزو نیروهای نازی بود که به شوروی اعزام شده بود و در واحد اطلاعاتی کار می‌کرد. کرنل ترسکو بعد از این که خبر کشت و کشتار یهودیان بهش رسید، همون موقع نتیجه گرفت که هیتلر حتما باید ترور شه.البته ترسکو هرچه تلاش کرد تا حامیان دیگه‌ای پیدا کنه به در بسته خورد تا سال ۱۹۴۳. تو این سال ارتش آلمان یا همون رایش سوم شکست سنگینی از نیروهای شوروی در جریان تصاحب شهر استالین‌گراد خورده‌ بود.فرماندهان نازی امیدی نداشتند که بتونن یه بار دیگه برای تصاحب شهر تلاش کنند. با این حال هیتلر دستور داد که سربازان تا آخرین نفس برای گرفتن شهر بجنگن.همون‌طور که خود فرمانده‌های آلمان هم پیش‌بینی کرده بودند، این عملیات شکست خورد. به دلیل لج‌بازی هیتلر و خودداری از دستور عقب‌نشینی، بیشتر از ۲۵۰ هزار سرباز آلمانی کشته شدن.بعد از این عملیات و تلفات سنگین اون، خیلی از سربازها مایوس شده بودن و حالا دیگه اطمینان داشتند که هیتلر با لجبازیش کمر به نابودی سربازهای آلمانی بسته.اما این وضعیت یک فرصت عالی رو در اختیار ترسکو قرار داد تا بتونه برای توطئه‌ی خودش علیه پیشوا، افراد بیشتری رو جذب کنه. ترسکو یه لیست از دوستان و همکارهای مورد اعتمادش و سربازهایی که حالا علیه هیتلر شده بودند جمع کرد.مقر این گروه در یک منطقه نظامی به اسم بلاربلاد در برلین بود؛ البته همه‌ی افرادی که توی مقر کار می‌کردند، عضوی از نقشه‌ی ترسکو برای ترور هیتلر نبودن.بنابراین گروه مقاومتی که شکل گرفته بود، کاملا محرمانه باقی موند. در مارس ۱۹۴۳، گروه اولین فرصت واقعی رو برای کشتن هیتلر به دست آورد. دیکتاتور آلمان قرار بود برای انجام یک دیدار به پایگاه نظامی در اسمولنسک بیاد که یکی از شهرهای شوروی بود.ترسکو به سرعت چهار تا بمب درست کرد و اون‌ها رو توی یه جعبه‌ی مشروب قرار داد. نقشه‌ی ترسکو این بود که این جعبه رو به یکی از افسرهای نزدیک هیتلر بده که بعد از سوار شدن هیتلر در هواپیما، این جعبه هم وارد همون هواپیما بشه.اما خب یه مشکل جدی وجود داشت. چی؟ این که هیتلر و محافظ‌هاش با دو فروند هواپیمای کاملا یکسان به اون مقر نظامی اومده بودن. حالا ترسکو باید مطمئن می‌شد که جعبه وارد هواپیمای هیتلر بشه.بعد از این که سخنرانی هیتلر تموم شد، ترسکو با عجله به سمت هیتلر و محافظ‌هاش رفت و جعبه رو به یکی از افسرها به اسم کرنل برنت داد. اون برای این که برنت شک نکنه بهش گفت که این جعبه رو به یکی از دوست‌هاش بده که در پایگاه بعدی‌ای که هیتلر میره اون‌جا، خدمت می‌کنه.برنت هم که روحش از ماجرا بی‌خبر بود با خوشحالی قبول کرد. وقتی هیتلر و محافظ‌هاش سوار هواپیما شدند، ترسکو سریع رفت نشست پای تلفن تا خبر مرگ هیتلر رو اعلام کنه.آقا این بابا هی نشست و نشست ولی خبری نشد. در نهایت تلفن زنگ خورد. گوشی رد برداشت ولی خبر عجیب بود. هیتلر به سلامت فرود اومده بود و بمب‌ها عمل نکرده بودن.روز بعدش این‌ها اومدن، گفتن که خب حالا که بمب‌ها عمل نکردن  حداقل بریم جعبه رو برداریم که کسی متوجه توطئه‌ی ما نشه. یکی از دوست‌های همین ترسکو با قطار به سمت محل خدمت برنت رفت.وقتی به دفتر برنت رسید دید که جعبه‌ی مشروب اصلا باز نشده. این آقا به برنت توضیح داد که اشتباه شده و قرار نبود این جعبه به عنوان هدیه فرستاده بشه.بعد از این که جعبه رو از اونجا بیرون آوردن، گفتن خب حالا بشینیم بررسی کنیم ببینیم چیه قضیه. چرا بمب‌ها عمل نکردن. وقتی جعبه رو باز کردن دیدن که جرقه‌ای اصلا تو بمب‌ها اتفاق نیفتاده که بخواد منفجر شه.بعدش بیشتر بررسی کردن دیدن که آقا این فیوز بمب‌ها اصلا مشکل داشته. جدا از این که این عملیات شکست خورد ولی یه چیز خیلی مهم رو به این گروه مقاومت ثابت کرد. این چی بود؟این که هیتلر آسیب‌پذیره و این‌طوری نیست که دست هیچ‌کس بهش نرسه. به هر حال این‌ها بدون این که به خودشون زحمت داده‌ باشن، تونسته بودن یه جعبه‌ی پر از بمب رو وارد هواپیمای هیتلر کنن.همین موضوع اتفاقا جرئت ترسکو و همکارهاش رو بیشتر کرد. حالا دیگه داشتن لحظه‌شماری می‌کردند که فرصت بعدی ترور هیتلر به وجود بیاد.این فرصت نه به شکل یک موقعیت، بلکه به شکل یک افسر آلمانی ظاهر شد. افسری به اسم کلاوس فون اشتاوفنبرگ (Claus von Stauffenberg).این بابا قبل از این که ترسکو اقدام به بمب‌گذاری در هواپیمای هیتلر کنه، خودش داشت تلاش می‌کرد تا همکاران و دوستانش رو بر ضد هیتلر تحریک کنه؛ اما وقتی خبر این کارهاش به افسر ارشدش رسیده‌ بود، به عنوان تنبیه اون رو فرستاده بودند به جبهه‌ی شمال آفریقا.اما این اشتاوفنبرگ بیخیال داستان نشد و هر روز نفرتش نسبت به پیشوا بیشتر میشد. اون‌طور که بعضی از نزدیکانش گفتن اون هرشب با آرزوی کشته شدن هیتلر می‌خوابید و تازه حتما می‌خواست خودش این کار رو انجام بده.اشتاوفنبرگ در هفت آوریل ۱۹۴۳، وقتی داشت از یک جبهه در تونس عقب‌نشینی می‌کرد، جنگنده‌های آمریکایی به نیروهای آلمان شبیخون زدن و ده‌ها نفر از سربازهای آلمانی جا در جا کشته شدن.از در و دیوار بمب می‌بارید. خود اشتاوفنبرگ هم زخم‌های خیلی شدیدی برداشت. شدت زخم و مصدومیت‌های اشتاوفنبرگ انقدر زیاد بود که جراح‌های آلمانی مجبور شدند دست راستش رو قطع کنن، چشم چپش رو در بیارن و تازه دوتا انگشت از دست چپش هم قطع شد.بعد از این که اشتاوفنبرگ یه کمی جون گرفت و به خودش اومد، نفرتش از قبل هم به هیتلر بیشتر شد. اون هیتلر رو مقصر اعزامش به آفریقا و قطع عضوش می‌دونست.حالا اشتاوفنبرگ یه هدف تو زندگیش داشت، ترور هیتلر. به محض برگشتن به برلین، اشتاوفنبرگ تونست با ترسکو ارتباط بگیره. این دوتا وقتی با هم آشنا شدن انگار لیلی و مجنون به هم رسیدن.این‌ها شب‌ها تو تاریکی می‌نشستن، روی یه نقشه‌ی بی‌عیب‌ و نقص کار می‌کردن که دمار از روزگار هیتلر دربیارن. حواسمون باید باشه که تو این تاریخ دیگه خبری از اون آلمانی نبود که ظرف دو سه هفته فرانسه رو اشغال کرد و بعدش هم به شوروی لشکرکشی کرد.الان آلمان دیگه به حالت تدافعی در اومده بود و کم‌کم قواش داشت تحلیل می‌رفت. شکست پشت شکست. بیشتر افسرهای میان‌رده و حتی بعضی از افسران ارشد آلمان هم مقصر اوضاع رو شخص شخیص هیتلر می‌دونستن و احتمالا همین روزها نیروهای بریتانیا و آمریکا به خاک آلمان حمله می‌کردن.اون‌ها نمی‌خواستن هیتلر کار رو به جایی برسونه که تاریخ برای آلمان تکرار شه و مثل جنگ جهانی اول مجبور بشه کلی غرامت پرداخت کنه.کودتاچی‌ها هدفشون این بود که هیتلر رو کله‌پا کنند و یک دولت جدید سر کار بیارن. بعضی از سیاستمداران هم جزو این گروه بودند و آمادگی داشتند به محض کشته شدن هیتلر، دولت رو در اختیار بگیرن.برنامه‌ی این گروه این بود که بعد از در اختیار گرفتن دولت، بتونن با متحدین که حالا قدرت بیشتری از آلمان داشتند مذاکره کنند و به یه توافقی برسن.اون‌ها امیدوار بودن که آمریکا و بریتانیا، ترور هیتلر رو به عنوان یک حسن نیت از سمت دولت جدید بپذیرند و پس از تسلیم آلمان به این کشور و مردمش رحم کنند؛ اما اشتاوفنبرگ تو این زمان کجا بود؟اون بعد از برگشتن به برلین و به دلیل وضع جسمانیش، به ریاست دفتر یک ژنرال به اسم فردریک فرام (Friedrich Fromm) منصوب شده بود.حالا فردریک فرام چکاره بود؟ فرماندهی نیروهای ذخیره ارتش. نقش نیروی ذخیره این بود که در مواقع نیاز به کمک نازی‌ها در جبهه‌های مختلف بره.درسته اسم این بخش ارتش ذخیره بود ولی بیشتر از دو و نیم میلیون نفر سرباز در اون حضور داشتند که خودش یک ارتش کامل محسوب میشه.این نیروها به صورت تیپ‌ها و لشکرهای مختلف در سراسر آلمان پخش شده بودند ولی بیشتر اون‌ها تو برلین مستقر بودند. ارتش ذخیره یه مسئولیت مهم دیگه هم داشت و اون حفاظت از آلمان در صورت بروز یک جنگ داخلی بود.اما این یعنی چی؟ یعنی این که اگر مثلا اس‌اس به سرش می‌زد که علیه هیتلر شورش کنه، هیتلر می‌تونست از ارتش ذخیره بخواد که نیروهای شورشی رو سرکوب کنه و اسم این عملیات هم، عملیات والکری بود.به جز هیتلر فقط ژنرال فروم می‌تونست دستور عملیات والکری رو صادر کنه. همین جا بود که اشتاوفنبرگ این نتیجه رسید که استفاده از ارتش ذخیره، بهترین روش برای به دست گرفتن کنترل آلمانه.نقشه این بود که بعد از کشته شدن هیتلر، فرام رو راضی کنند که فرمان آغاز عملیات والکری رو صادر کنه. قرار بود فرام این‌طوری اعلام کنه که اس‌اس مسئول مرگ پیشوا بوده و ارتش ذخیره رو بسیج کنه تا سربازهای اس‌اس رو بازداشت کنه.اشتاوفنبرگ معتقد بود که همه‌ی این اتفاقات، باید در همون ساعات اول ترور هیتلر اتفاق بیفته و به اصطلاح یک کودتای گازانبری رو انجام بدن تا قبل از این که اس‌اس بفهمه اصلا چی شد، دولت جدید روی کار بیاد.بعد از این، دولت می‌تونه با خیال راحت در مورد شرایط تسلیم با متحدین وارد مذاکره بشه. اگه همه چی بر اساس نقشه پیش می‌رفت، ظرف چند روز بعد از ترور هیتلر جنگ تموم میشد.نقشه مو لای درزش نمی‌رفت. فکر همه جا رو کرده بودن. تو ساعت اول می‌تونستن هم دخل هیتلر رو بیارن، هم نیروهای ترسناک اس‌اس رو خنثی کنند اما این نقشه فقط وقتی عملی بود که بتونن موافقت و همکاری ژنرال فرام رو هم به دست بیارن.ولی نزدیک شدن به فرام اصلا کار ساده‌ای نبود. اون از افسران ارشد ارتش آلمان محسوب می‌شد و به همین دلیل ریسک بزرگی بود.فرام حالا چه جور آدمی بود یا بهتره بگیم چه جور ژنرالی؟ فرام برخلاف فرمانده‌های دیگه‌ی آلمان مثل هیملر (Himmler)، رئیس اس‌اس یا هرمان گورینگ (Hermann Göring) فرمانده نیروی هوایی آلمان، سر سپرده‌ی هیتلر و حزب نازی نبود اما یک سرباز وفادار بود از نظر نظامی.از اون سربازها که هیچ وقت به فرمانده شون که حالا هیتلر بود، خیانت نمی‌کنن حتی اگه باهاش موافق نباشن. چهره‌ی خیلی خشک و نظامی داشت و لباسش پر از خط اتو و مدال‌های افتخار ریز و درشت روی سینه و خلاصه هیبتی بود.حالا مشکل چی بود؟ این که برن جریان رو به فرام بگن ریسک بزرگی محسوب می‌شد، چون ممکن بود از این موضوع خوشش نیاد و به جرم خیانت بسپارتشون به جوخه‌های اعدام.خلاصه گفتن آقا ما چاره‌ای نداریم. مرگ یه بار، شیون هم یه‌ بار. بریم بهش بگیم. رفتن. رفتن دفترش و موضوع رو بهش گفتن. چی شد؟ هیچی. یعنی چی هیچی؟یعنی این که فرام بعد از شنیدن این حرف‌ها اصلا لام تا کام حرف نرد. نه به پلیس خبر داد که بیان به جرم خیانت اعدامشون کنن. نه موافق بود نه مخالف. یعنی چی. این‌ها تو دفترش هی همدیگه رو نگاه می‌کردن.آخرش مشخص شد که آقا، فرام دقیقا نمی‌خواست هیچ کاری بکنه. یعنی نه این‌ها رو لو بده، نه این که صد هیتلر کاری کنه. چرا؟احتمالا دلش از هیتلر خون بوده، به همین دلیل این‌ها رو لو نداده. ولی چرا وارد کودتا نشد؟ به خاطر این که گفتیم یه سرباز وفادار بود.اما… اما یه نفر دیگه، یه افسر ارشد اونجا بود به اسم اولبریک (Ulbricht). این آقا یکی از ژنرال‌هایی بود که با کودتاچی‌ها همراه شده بود.گفت آقا من خودم در موقع نیاز امضای فرام رو جعل می‌کنم و عملیات والکری که همون به دست گرفتن کنترل برلین با استفاده از ارتش ذخیره‌ست رو فعال می‌کنم.در هفت ژوئن، وقتی فرام با هیتلر دیدار داشت، اشتاوفنبرگ رو هم با خودش برده بود. یه مدتی که گذشت هیتلر اعتمادش به اشتاوفنبرگ جلب شده بود.از دید هیتلر، اشتاوفنبرگ که یک دست و دوتا انگشت و یک چشمش رو از دست داده بود، کاملا آدم وفاداری محسوب می‌شد. اشتاوفنبرگ دیگه بعد یه مدت خودش تنهایی توی جلسات نظامی با هیتلر شرکت می‌کرد.این یه فرصت عالی برای کودتاچی‌ها ایجاد کرد که هر موقع می‌خوان از طریق اشتاوفنبرگ به هیتلر دسترسی داشته باشن. این‌ها باز دور هم جمع شدن و هی نشستن و نوشتن و نقشه کشیدن تا کار هیتلر رو هرچه سریع‌تر تموم کنن.در نهایت هم به این نتیجه رسیدن که بهترین محل برای ترور پیشوا، مخفیگاه نظامی Wolf&#x27;s Lair بود که معنیش میشه آشیانه‌ی گرگ.این مخفیگاه نظامی خیلی مجهز بود و همه‌ی دیوارها و آشیانه‌هاش از بتن تقویت شده ساخته شده بودن تا در برابر هر نوع از بمباران و حمله مقاوم باشن.محلش خم در جنگل‌های پروس، یعنی لهستان امروز بود. بر خلاف اون چیزی که ممکنه فکر کنید، اتفاقا این‌جا بهترین مکان برای بمب‌گذاری و ترور هیتلر بود. چرا؟چون اگر بمب رو می‌تونستن ببرن داخل آشیانه‌ای که محل جلسه بود و هیتلر هم حضور داشت، دیوارهای ضخیم باعث می‌شد تا موج انفجار پخش نشه و اثر مرگبار چند برابر می‌شد.این‌جا بعضی از افراد کودتاچی موافق ترور هیتلر به این شکل نبودن. می‌گفتن ریسکش خیلی زیاده و اگه لو بره کار همه ساخته‌ست. از طرف دیگه متحدین پشت دروازه‌های آلمان بودند.در نهایت گروه به این نتیجه رسید که باید هرچه سریع‌تر کار هیتلر رو یکسره کنه. اشتاوفنبرگ تنها امیدشون بود. در سال ۱۹۴۴ با بیشتر شدن شکست‌های متوالی آلمان، افسران و سربازان بیشتری تصمیمات هیتلر رو زیر سوال می‌بردند.می‌گفتند این هیتلر علاوه بر این که رفتار درستی نداره  دیگه نیروی رهبری یا اون لیدرشیپ و کاریزمایی که داشت رو از دست داده.آلمان تو این موقع چند شکست سنگینی رو از متحدین خورده‌ بود. سرانجام در یازده جولای، هیتلر، فرام و اشتاوفنبرگ رو جلسه در پایگاهی به اسم بورگاف دعوت کرد.این مقر تنها چند ساعت با ولفز لیر فاصله داشت. پس چی شد؟ مکان عوض شد. قرار بود هیتلر رو توی ولفز لیتر ترور کنن دیگه. الان باید عملیات رو در بورگاف انجام می‌دادن.خیلی باب دلشون نبود ولی دیگه چاره‌ای نداشتن. اشتاوفنبرگ دیگه برای انجام کاری که سال‌ها منتظرش بود آماده شده بود. اون بمب رو داخل چمدونش گذاشت ولی یکی از کودتاچیان جلوش رو گرفت و بهش اطلاع داد که گروه در برلین تصمیم گرفته که همراه هیتلر، هیملر یعنی رئیس اس اس رو هم بکشن.اما هیملر قرار نبود در این جلسه باشه، پس اشتاوفنبرگ گفتن که کاری نکنه. اشتاوفنبرگ فقط چهار روز بعد یعنی در پونزده جولای یه فرصت دیگه هم گیرش اومد.این بار دیدار در ولفز لیر بود ولی زمان این دیدارها با هیتلر خیلی کوتاه بود. اشتاوفنبرگ اونقدری فرصت نداشت که بمب رو داخل جلسه ببره، کنار هیتلر بذاره و بعد به یه بهونه‌ای از ا‌ون‌جا خارج شه.اما در همین روز هیتلر یک جلسه‌ی دیگه رو برای بیست جولای در ولفز لیر گذاشت. اشتاوفنبرگ می‌دونست که اون جلسه قراره طولانی‌تر بشه. سرانجام روز موعود رسید.اشتاوفنبرگ چند دقیقه زودتر از این که جلسه شروع شه، همراه با یکی از دوست‌های کودتاچیش به اسم ورنر وان هفتن (Werner von Haeften) وارد پایگاه شد. هنوز از ماشین پیاده نشده بودن که باز یه مشکل دیگه به وجود اومد. چی بود مشکل؟این که آشیانه‌ای که قرار بود تو اون جلسه برگزار بشه عوض شده بود. اون آشیانه‌ای که اول قرار بود جلسه اون‌جا باشه، زیر زمین بود و همین موضوع قدرت انفجار رو چند برابر می‌کرد.خب چرا عوض شد؟ به خاطر این که جناب هیتلر گفته بود بابا اینجا گرمه، خب چه کاریه. بریم بالا تو یکی از کابین‌ها جلسه رو برگزار کنیم.من واقعا وقتی این داستان رو می‌خوندم، داشتم به این فکر می‌کردم که همیشه ماجرا یه جوری پیش رفته که شانس کشتن هیتلر از بین بره.یه گوشه از ذهنم این سمتی رفت که نکنه این واقعا باید زنده می‌مونده. آخه مگه میشه همیشه در لحظه‌ی آخر یه چیزی عوض شه و نتیجه‌ش بشه این که نقشه ترور هیتلر به مشکل بخوره. برگردیم به داستان.حالا این اتاق کنفرانس جدید کلی پنجره داشت، در داشت، روی زمین بود، دیوارهاش نازک بود، از همه جا دید داشت، خلاصه خیلی داشت.دیوار این‌جا چوبی بود یعنی همه‌ی موج انفجار، اون تو حبس نمی‌شد و دیوارها رو خراب می‌کرد و این‌جوری بخشی از نیروی بمب‌ها هدر می‌رفت؛ البته بمب‌ها در همین کابین هم مرگبار بودن اما نه به اندازه‌ی آشیانه‌ی زیرزمینی.اشتاوفنبرگ به همکارهاش گفت همینه. وقتش الانه. یا الان یا هیچوقت. اون از یه نگهبان پرسید که کجا می‌تونه لباس‌هاش رو عوض کنه. نگهبان بیچاره هم اون‌ها رو به یه اتاق خواب برد، بغل کابین محل جلسه.وقت تنگ بود. تو همین فرصت کوتاه باید همه چی رو آماده می‌کردند. یهو یکی در زد، این‌ها همین‌جوری خشکشون زد و هاج و واج همدیگه رو نگاه می‌کرد که یهو صدای همون نگهبان اومد و گفت جلسه داره شروع میشه، عجله کنید.همین در زدن این آقای سرباز صفر، باعث شد این‌ها کلی استرس بگیرن و به جای دوتا بمب فقط یه دونه کار بذارن. انصافا حق داشتن.فکر کنید تو این شرایط اتاق بغل هیتلر وایسادی داری بمب‌گذاری می‌کنی که بری ترورش کنی، بعد یکی هم بیاد در بزنه بگه آقا زود باش بیا جلسه.وقتی اشتاوفنبرگ به اتاق جلسه رسید با صدای آروم بابت تاخیرش عذرخواهی کرد. هنوز عذرخواهی رو نکرده بود که گفت آقا من شرایط جسمیم مناسب نیست، باید حتما بشینم کنار پیشوا. همین‌قدر عجیب.فکر کن یه افسر از در جلسه بیاد تو و یه کاره بگه من باید کنار هیتلر بشینم، الا و بلا ولی انگار برای همکارهاش خیلی عجیب نبود و خلاصه یکی از جاش بلند شد و این رفت نشست جای اون. کجا؟ بغل گوش هیتلر.اشتاوفنبرگ چمدون بمب رو زیر میز گذاشت و حالا بمب‌ها فقط دو متر با هیتلر فاصله داشته‌ن. چند لحظه صبر کرد و بعد به بهونه‌ی تلفن زد بیرون. اومد بیرون و همکارش هم باهاش اومد.این که این دوتا جلسه رو ترک کردن، خیلی باعث شک کسی نشد. وقتی اومد بیرون اون بابای شوتی که جاش رو داده بود به اشتاوفنبرگ، دوباره رفت روی صندلی خودش. همون صندلی‌ای که چمدون بمب کنارش بود.این آقا وقتی رو صندلی نشست چمدون رو که جلوی پاش رو گرفته بود، با پا هول داد زیر میز و این‌طوری بمب‌ها از کنار هیتلر دورتر شدن. تازه میز هم از یه لایه‌ی چوبی ضخیم ساخته شده بود. اصلا این بابا کلا با نشستن مشکل داشت.چند ثانیه بعد در ساعت دوازده و چهل و دو دقیقه، صدای انفجار همه جا رو برداشت. بمب منفجر شد. کس‌هایی که نزدیک این کابین نبودند و در جاهای دیگه‌ی ولفز لیر بودن به این صداها عادت داشتن و کسی فکر نمی‌کرد که اتفاق جدی‌ای افتاده باشه.به همین دلیل هم بود که اشتاوفنبرگ و همکارش تونستن خیلی عادی از مقر خارج شه. بعد از خروج سریع با یه پرواز به برلین برگشت و صد در صد مطمئن بود که دیگه هیتلر مرده.حالا وقت چی بود؟ عملیات والکری. همون عملیاتی که باعث می‌شد ارتش ذخیره که در برلین بود کنترل همه‌ی مراکز دولتی رو در اختیار بگیره و سریع همه‌ی سران و افسران اس‌اس رو بازداشت کنه.حتما الان حدس می‌زنید چی میخوام بگم دیگه. باز هم یه مشکلی وجود داشت. مشکل این بار خیلی جدی بود. چی؟ این که هیتلر نمرده بود.بعد از این که اشتافنبرگ مقر نظامی رو ترک کرده بود، هیتلر و بیشتر مقامات دیگه از جاشون بلند شده بودن. پنجره‌ها شکسته بودن، کاغذها سوخته بودن، سقف ریخته بود، ده نفر زخمی شدند و سه نفر مردند اما هیتلر؟ چی بازم هیچی به هیچی.چیشوا صحیح و سالم بود. فقط یه دست و پاش کمی سوخته‌ بود ولی چرا؟ چون ایشون لحظه‌ای که بمب منفجر شده، روی میز ضخیمی که اون وسط بود خم شده بود تا نقشه رو بهتر ببینه. همین مسئله باعث شده بود که میز از پیشوا در برابر موج انفجار محافظت کنه.وقتی که اشتاوفنبرگ به برلین رسید دید که ارتش ذخیره هنوز بسیج نشده. شایعاتی درمورد این که هیتلر جون سالم به در برده پخش شده بود ولی اشتاوفنبرگ نمی‌تونست باور کنه. امکان نداشت هیچ کدوم از اون آدم‌هایی که تو اتاق بودن از اون انفجار جون سالم به در برده باشن.خلاصه گفت آقا الا و بلا  من خودم دیدم که کابین ترکید. هیتلر حتما مرده. پس اولبریکت امضای ژنرال فرام رو جعل کرد و عملیات والکری الان رسما شروع شده بود.توی یه پیام به ارتش ذخیره اطلاع داده شد که اس‌اس کودتایی رو برنامه‌ریزی کرده و هیتلر رو کشته. به همین دلیل هم ارتش ذخیره باید هرچه سریع‌تر همه‌ی افسران اس‌اس و مقامات بلندپایه‌ی نازی رو دستگیر کنه.فرام هم تو همون ساختمون بود. این‌ها اومدن برای این که فرام نتونه کاری کنه یا بعدا عملیات رو لغو کنه توی اتاق خودش بازداشتش کردن.یکی از گردان‌های ارتش ذخیره، وظیفه پیدا کرده بود که سریعا جوزف گوبلز (Joseph Goebbels)، وزیر پروپاگاندای هیتلر رو بازداشت کنه.زمانی که فرمانده‌ی این گردان یعنی سرگرد ریمر وارد اتاق گوبلز شد، گوبلز گوشی تلفن رو به ریمر داد. کی پشت تلفن بود؟ هیتلر. سرگرد ریمر وقتی صدای هیتلر رو شنید خشکش زد.پیشوا به ریمر دستور داد که عملیات والکری رو متوقف کنه و خیانتکارانی که در ساختمان بنگلر بودن رو دستگیر کنه. ریمر هم سریعا گوبلز و بقیه اسرای اس‌اس رو آزاد کرد.حالا دیگه عصر روز بیستم جولای بود. اشتاوفنبرگ و کودتاچی‌های دیگه بازداشت شدند. همان شب ژنرال فرام با برگزاری یک دادگاه نظامی تقریبا همه‌شون رو به خیانت متهم کرد.فرام از این می‌ترسید که اگه بذاره این افراد زنده بمونن، احتمالا اس‌اس اون رو هم به عنوان خیانت و شرکت در این کودتا متهم می‌کنه.فرام دستور داد تا اولبریک، اشتاوفنبرگ و بقیه کودتاچی‌ها رو توی حیاط ساختمون ردیف کنن. ساعت یک بامداد همه‌ی این افراد یکی یکی با تیر سربازهای ارتش ذخیره اعدام‌ شدن.این جوخه‌ی اعدام نتونست هیتلر رو راضی کنه. تو ماه‌های بعد بیشتر از دو هزار نفر از سیاستمداران و افسران دیگه هم به جرم شرکت در کودتای بیستم جولای مجرم شناخته شدن. بعضیاشون رو به جوخه‌ها دادن و قسمت بعضی‌ها هم طناب دار بود.حالا نوبت به فرام رسیده‌ بود. فرانک با این که خودش همه‌ی کودتاچی‌ها رو اعلام کرده بود، به جرم ضعف در تشخیص این کودتا و توقف اون، گناهکار شناخته شد و در مارس ۱۹۴۵ اعدام شد.فقط هفت، هفته بعد نیروهای ارتش سرخ وارد برلین شدند و هیتلر هم در نهایت در مخفیگاهش خودکشی‌ کرد. حالا اینجا می‌خوایم این احتمال رو بررسی کنیم که اگر هیتلر در بیستم جولای سال ۱۹۴۴ واقعا کشته میشد، سرنوشت جهان چه تغییری می‌کرد.در طول هفتاد سال گذشته مورخان و افراد بسیاری این احتمال رو بررسی کردن که اگر واقعا هیتلر ترور می‌شد یا اگه اون بابایی که چمدون رو هل داد زیر میز یا اگه هیتلر در لحظه انفجار روی میز خم نشده بود، واقعا چه اتفاقی می‌افتاد.بعضی‌ها میگن حتی اگه هیتلر هم کشته می‌شد، احتمالا کودتاچیان نمی‌تونستن قدرت رو در دست بگیرن و آلمان احتمالا وارد یک جنگ داخلی می‌شد.تازه حزب نازی یه برنامه‌ی جانشینی هیتلر رو از قبل آماده کرده بود. قرار بود هرمان گورینگ، یار غار هیتلر و فرمانده‌ی نیروی دریایی آلمان به رهبر این کشور تبدیل شه. پس ارتش، اگر هم قرار بود برای کسی بجنگه، برای گورینگ می‌جنگید نه اشتاوفنبرگ و همکارهاش.بعضی‌ها هم میگن در صورت ترور موفق هیتلر، آلمان می‌تونست تسلیم بشه و حتی شاید می‌تونست لهستان رو هم نگه داره؛ حتی یه سری دیگه میگن مرگ هیتلر مرگ ساده‌ای نبوده و ممکن بود این مرگ در اون زمان کل آینده‌ی بشر رو تغییر بده.خب این‌جا اپیزود چهارم از پادکست رسوا به پایان می‌رسه. تو پادکست رسوا ما هربار سراغ جزئیات پنهان داستان‌ها و اتفاقات مختلف می‌ریم تا از یک دریچه‌ی جدید به اون‌ها نگاه کنیم.اگر این اپیزود رو دوست داشتین، درموردش با دوستاتون صحبت کنید. اگر پادکست ما رو در کست‌باکس گوش میدید، با سابسکرایب و کامنت‌هاتون ما رو حمایت کنید. مرسی.بقیه قسمت‌های پادکست رسوا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/ماجرای-ترور-هیتلر-چه-بود؟-id4562984-id423979465?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C%20%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1%20%D9%87%DB%8C%D8%AA%D9%84%D8%B1%20%DA%86%D9%87%20%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%9F-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رسوا</category>
                <author>پادکست رسوا | Rosva</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jan 2023 13:05:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سوم؛ ساتوشی ناکاموتو کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/rosvapodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-qfdf4fmfxman</link>
                <description>سلام، من پوریا فیروزنژاد در پادکست بدنام هر بار داستان یکی از رسوایی‌های بزرگ تاریخ معاصر رو براتون روایت می‌کنم‌.ساتوشی ناکاموتو کیه؟ یا بهتره بپرسید که چرا اصلا باید بدونیم که این فرد کی بوده. جدا از این که این فرد یکی از مهم‌ترین ادعات تاریخ رو با اختراع رمز ارز بیت‌ کوین انجام داده، جالبه بدونید که تخمین زده میشه ساتوشی ناکاموتو، مالک یک میلیون بیت‌ کوین باشه،یعنی پنج درصد از کل بیت‌ کوین‌هایی که تا‌ حالا تولید شده‌.ارزش این تعداد بیت کوین در زمان ساخت این پادکست حدود چهل میلیارد دلاره‌ یه نکته‌ی جالب دیگه‌ای که باید بهتون بگم اینه که هیچ کدوم از این بیت کوین‌ها توی این سال‌ها نه جابه جا شدن، نه خرج شدن‌.سوالی که احتمالا برای شما هم پیش میاد اینه که خب چرا؟ هر کسی که این تعداد بیت کوین رو داشته باشه حتما تو این سال‌ها یه بخشی از اون رو خرج می‌کرد‌.سوال دیگه‌ای که مطرح میشه اینه که چرا ساتوشی بیت کوین رد برای همیشه رها کرد؟ آخرین باری که ساتوشی در سطح اینترنت فعالیت کرد به بیست و سوم آپریل ۲۰۱۱ برمی‌گرده و از اون موقع به بعد دیگه برای همیشه غیبش زد‌.چیزی که امروز می‌دونیم اینه که بیت کوین یک انقلاب در سیستم پرداخت جهان رو آغاز کرد. فکر کنید کسی مثل ایلان ماسک که با ساخت خودروهای برقی تسلا، الان کلی معروفه و پول به جیب زده، بعد از این که اولین خودروش رو می‌ساخت، درست در آستانه‌ی پولدار شدن و محبوبیت و شهرت، غیبش می‌زده و خلاصه قید این همه پول و شهرت رو می‌زد.ساتوشی ناکاموتوی واقعی هر کسی که باشه، همین کار بسیار عجیب رو انجام داده. توی سال‌های اخیر همیشه شایعاتی در مورد این که چه کسی می‌تونه ساتوشی واقعی باشه مطرح میشه.تو این پادکست می‌خوایم مهم‌ترین کاندیداهایی که می‌تونن ساتوشی باشن رو بشناسیم و بفهمیم که چرا هر کدوم از این آدم‌ها ممکنه خالق بیت کوین باشن.اولین کاندیدای احتمالی که می‌تونه همون ساتوشی ناکاموتو باشه، اسمش دوریان ناکاموتو هست. ممکنه با خودتون بگید که اسم کوچیک این شخص که ساتوشی نیست.بله، ولی بر اساس اسنادی که از حوزه‌ی قضایی لس‌آنجلس در دست داریم، الان می‌دونیم که اسم این شخص اسمش ساتوشی ناکاموتو بوده و در سال ۱۹۷۳ اسمش رو به دوریان پرنتیس ساتوشی ناکاموتو تغییر داده‌. همین قدر عجیب.دوریان همیشه به عنوان یکی از اصلی‌ترین گزینه‌ها مطرح بوده. در سال ۲۰۱۴، نشریه معتبر نیویورکر، دوریان رو همون ساتوشی ناکاموتو معرفی کرد.اما به جز تشابه اسمی، وقتی دیدگاه دوریان ناکوموتو رو درمورد سیستم مالی جهان یا همون سیستم بانکی رو بدونیم، موضوع از این هم عجیب‌تر میشه.گوین اندرسون از اولین توسعه دهندگان یا حالا برنامه نویسان بیت‌ کوین، درمورد ساتوشی گفته ساتوشی با ابداع بیت کوین به دنبال این بود که دیگه اجازه نده تا بانک‌ها هر روز پولدارتر شن و یک سیستم مالی ایجاد شه که همه‌ی افراد بتونن از فرصت‌های برابرتری برای پولدار شدن استفاده کنن.اما در گذشته‌ی دوریان اتفاقی افتاده که باعث تنفر او از بانک‌ها میشه. دوریان در دهه‌ی نود میلادی دو بار ورشکست شد و به دلیل ناتوانی در پرداخت اقساط مسکنش به بانک، اون و خونواده‌ش خونه‌شون رو از دست میدن و بانک خونه رو هر دو بار مصادره می‌کنن.علاوه بر این، به گفته‌ی دخترش دوریان خیلی به ارزش‌های آزادی‌خواهانه وفاداره و همیشه نسبت به دریافت مالیات توسط دولت هم انتقاد می‌کرده.خب دیگه چه شواهدی وجود داره که می‌تونه دوریان رو به همون ساتوشی ناکاموتوی خالق بیت کوین تبدیل کنه؟چیزی که می‌دونیم اینه که ساتوشی ناکاموتو در زمینه‌ی رد گم کردن و مخفی نگه داشتن هویتش خیلی موفق عمل کرده. جوری که تا الان کسی به هویت اصلی این فرد پی نبرده.حالا از طرف دیگه دختر بزرگ دوریان در مصاحبه‌ای که با مجله‌ی نیویورکر داشته به این موضوع اشاره می‌کنه که دوریان خیلی به حریم شخصی خودش اهمیت می‌ده و حتی ایمیل‌هاش رو هم مخفی نگه می‌داره.پرسش دیگه‌ای که وجود داره اینه که خالق بیت کوین، علم بالایی در زمینه‌ی کامپیوتر و برنامه نویسی داشته و هر کسی که خالق بیت کوین بوده باید در زمینه‌ی علم کامپیوتر خبره باشه.اما آیا دوریان از این دانش برخورداره؟ بله. جواب این سوال هم مثبته. زمینه‌ی کاری دوریان ناکاموتو در حوزه‌ی الکترونیک و ارتباطات بوده.پس الان یه فردی داریم به اسم دوریان پرنتیس ساتوشی ناکاموتو که از هوش و دانش کافی برخورداره. اسمی که با اون متولد شده همون اسمیه که خالق بیت کوین برای خودش انتخاب کرده. از بانک‌ها و بانک‌دارها هم به شدت متنفره، به خاطر تجربه‌ی شخصی‌ای که داشته.حالا وقتی از دوریان پرسیدند که آیا شما همون خالق بیت‌کوین هستید اون در پاسخ جواب عجیبی میده. دوریان میگه من دیگه درگیر این پروژه نیستم و الان افراد دیگه‌ای رو این پروژه کار می‌کنن‌.خب پس. به نظر می‌رسه که پرونده بسته شد و ساتوشی ناکاموتوی مرموز رو پیدا کردیم، اما بهتره عجله نکنید.دوریان بعدا اعلام کرد که سوال خبرنگار رو بد متوجه شده و فکر می‌کرده که منظور خبرنگار پروژه‌ی مخفی‌ای بوده که قبلا روش کار می‌کرده. اون حتی بیانیه‌ای هم صادر می‌کنه و تاکید می‌کنه که هیچ دخالتی در ساخت و اختراع بیت کوین نداشته.پس با وجود شواهدی که نشون میده احتمالا دوریان همون ساتوشی ناکاموتو باشه اما هنوز هم نمیشه تایید کرد که این فرض درستی باشه.حالا بهتره بریم سراغ گزینه‌ی احتمالی بعدی که ممکنه ساتوشی ناکاموتوی مرموز باشه. هال فینی اسم فرد بعدی لیست ماست.این آقای هال فینی ارتباط نزدیک و عجیبی با دوریان پرنتیس ساتوشی ناکاموتو یعنی همون کاندیدای اولمون داره. واقعا خیلی عجیبه. هال فینی فقط چند بلوک اون‌ورتر از دوریان ناکاموتو می‌کنه؛ اما چرا این موضوع عجیبه؟خب به نظر شما چقدر احتمال این وجود داره که از لیست چهار، پنج نفره‌ای که ممکنه ساتوشی ناکاموتو باشن، دو نفر از اون‌ها به قول خودمون به بچه محل باشن. اون هم تو آمریکایی که چهارصد میلیون نفر جمعیت داره. همچین وسعتی داره.هال یکی از برنامه‌نویس‌ها و خبره‌های اینترنت بوده. نابغه‌ای بوده واسه خودش. هال در سال‌های ابتدایی دهه نود چندین بار در فروم‌ها و روم‌های مختلف اعلام می‌کنه که دنیای تکنولوژی داره به سمتی حرکت می‌کنه که امکان ارسال پیام، تراکنش‌های مالی و پرداخت‌های غیر بانکی در دسترس همه قرار بگیره. بدون این که هویت واقعی و مشخصات افراد لو بره و همه بتونن کارهاشون رو به طور ناشناس در فضای اینترنت انجام بدن.همین طرز نگاه هال به سیستم مالی و انتقادش به نظارت دولت‌ها و بانک‌ها روی افراد، می‌تونه انگیزه‌ی بسیار قوی‌ای رو برای ساخت چیزی مثل بیت کوین در اون به وجود بیاره.موضوع وقتی عجیب‌تر میشه که بدونید هال فینی همون کسیه که پروتکل Proof of Work یا گواه اثبات کار رو قبل از بیت کوین ساخته.گواه اثبات کار همون پروتکل کدنویسی یا برنامه‌نویسیه که شبکه بیت کوین با استفاده از اون تراکنش‌ها رو تایید می‌کنه. یادتون هست که گفتیم تخمین زده می‌شه این یک میلیون بیت کوینی که گفته میشه احتمالا متعلق به ساتوشی باشه هیچ وقت جابجایی‌ یا استفاده نشده؟یکی از دلایل این موضوع می‌تونه این باشه که مالک این یک میلیون بیت‌کوین مرده باشه. آخرین فعالیت ساتوشی در اینترنت به آپریل ۲۰۱۱ برمی‌گرده.هال فینی به دلیل مشکلات حرکتی‌ای که داشته در سال ۲۰۰۹ به مراکز درمانی مراجعه می‌کنه. پزشک‌ها هم تشخیص میدن که به بیماری ALS مبتلا شده. چند سال بعد و در سال ۲۰۱۴، هال فینی به دلیل همین بیماری جونش رو از دست میده.ای‌ال‌اس چیه؟ ای‌ال‌اس یه نوع بیماری مربوط به اعصاب حرکتیه. این بیماری باعث میشه در طول چند سال، فرد توانش رو برای حرکات، بلع و صحبت کردن از دست بده‌.این بیماری کشنده تا زمانی ادامه پیدا میکنه که فرد حتی توانایی تنفس رد هم از دست میده و در نهایت باعث مرگ بیمار میشه؛ اما چرا داریم به این جزئیات می‌پردازیم؟شاید دلیل این که ساتوشی از سال ۲۰۱۱ به بعد هرگز فعالیتی در سطح اینترنت نداشته، این بوده که شرایط جسمی اجازه‌ی فعالیت به اون رو نمی‌داده‌.و دلیل اصلی‌ای که اون یک میلیون بیت‌کوین هیچ‌وقت جا به‌ جا نشدن، اینه که ساتوشی ده بین ما نیست و چون آدرس کیف پول این یک میلیون بیت‌کوین رو فقط خودش می‌دونسته، این بیت کوین‌ها هم عملا بلا استفاده شدن‌.اگه بخوایم یه دلیل دیگه بیاریم که هال احتمالا همون ساتوشیه، میشه به این موضوع اشاره کرد که هال از سال ۲۰۱۱ به دلیل مشکلات جسمی از شرکتی که کار می‌کرده بازنشسته میشه.تو این زمان دیگه هال نمی‌تونسته کار کنه و دقیقا همین سال، سال ۲۰۱۱، موقعی بود که ساتوشی برای همیشه غیبش زد. پس تاریخ‌ها هم این‌جا خیلی با هم جور درمیان.درمورد توانایی‌های فنی برای ساخت بیت کوین همین کافیه بدونیم که هال پروتکلی رو ساخت، که بیت کوین بر اساس اون ساخته شد. پس بله، هال از دانش و مهارت کافی برای ساخت بیت کوین هم برخوردار بوده.موضوع وقتی عجیب‌تر میشه که بدونیم هال فینی اولین کسی بود که بیت‌ کوین رو استخراج کرد و مالک اولین بیت کوین استخراج شده یا تولید شده شد.این همه‌ی ماجرا نیست. پونزده سال قبل از این که بیت کوین در سال ۲۰۰۹ راه‌اندازی شه، اون بارها در مورد یک ارز رمزنگاری شده و فواید اون صحبت کرد. پس هال‌ سال‌ها قبل احتمالا به فکر راه اندازی یک رمز ارز بوده.اما سوال خیلی مهمی که همچنان وجود داره اینه که چطور محل زندگی هال فینی انقدر به ساتوشی ناکاموتو نزدیک بوده؟ آیا میشه به نظر شما این موضوع رو فقط تصادفی دونست؟همون‌طور که گفتم آمریکا خیلی کشور پهناوریه و با این وجود دو کاندیدای احتمالی برای اینکه ساتوشی ناکاموتو، خالق بیت کوین باشن، تو یه محلی زندگی می‌کردن.یه نظریه‌ی دیگه هم وجود داره که اگر هال فینی همون خالق بیت کوین بوده، احتمالا دوریان ساتوشی ناکاموتو رو می‌شناخته. فرد بیچاره‌ای که توسط سیستم بانکی به خاک سیاه نشسته بود و احتمالا هال از اسم اون به عنوان نمادی علیه سیستم بانکی استفاده کرد.حالا یه موضوع دیگه وجود داره و این که کمی باعث میشه درمورد ساتوشی بودن هال فینی شک کنیم. اون هم اینه که ساتوشی ناکاموتو کلی تلاش کرده تا هویتش رو کاملا مخفی نگه داره اما هال فینی اولین توییتی که در سال ۲۰۰۹ منتشر کرده، یک پیام کوتاه با این مضمون بوده:در حال استفاده از بیت کوین هستم. به نظر شما غیر منطقی نیست شخصی که انقدر به مخفی موندن هویتش اصرار داشته، در یک توییت به طور عمومی اعلام کنه که در حال استفاده از بیت‌ کوینه.این ما رو به این جا می‌رسونه که بریم به سراغ کاندیدای احتمالی بعدی که اتفاقا با هال فینی هم در ارتباط بوده. نیک ساوو. مهندس معروف کامپیوتر و موسس صرافی رمز بیت گلد.اما نیک ساوو چه انگیزه‌هایی برای خلق بیت کوین داشته؟ نیک از سال‌های دور با بسیاری از نخبه‌های برنامه‌نویسی مثل همین هال فینی در ارتباط بوده‌.یکی دیگه از کسانی که با نیک ساوو در ارتباط بوده، بی‌ دای بوده. بی دای کیه؟ دای هم یکی از فارغ‌التحصیلان علوم کامپیوتر از دانشگاه واشنگتن بود که یه جورایی هم‌دوره‌ی ساوو هم بود.دای همون کسی بود که قبل از ابداع بیت‌ کوین، برنامه‌ی ساخت یک پول دیجیتال به اسم بی‌مانی رو در سال ۱۹۹۸ اعلام کرد؛ اما برگردیم به سوال خودمون‌.چه شواهدی وجود داره که نیک ساوو همون ساتوشی، خالق بیت کوین باشه؟ این دیگه خیلی جالبه. نیک ساوو یک بلاگ شخصی داشته و در اون برای اولین بار از اسم ماینر یا همون استخراج کننده، نام برده.ساوو نوشته بود که میانرها می‌تونن یک سری کامپیوتر باشند که با حل مسائل ریاضی پیچیده، پول دیجیتال به دست بیارن. امروزه می‌دونیم که این الگو همون چیزیه که در استخراج بیت کوین استفاده میشه.ساوو در ادامه‌ی این متن، انتقادات تندی رو در مورد سیستم پولی سنتی در جهان مطرح می‌کنه. اون میگه مشکل اصلی ما اینه که پولی که از اون استفاده می‌کنیم، ارزشش رو از یک طرف سوم مثل بانک می‌گیره و همه مجبورن به این طرف سوم اعتماد کنن.بعد میگه که بارها در طول قرن بیستم شاهد اون بودیم که این پول باعث ایجاد تورم و ابر تورم شده و قطعا یه جای کار این سیستم می‌لنگه.این خیلی شبیه به اون مشکلیه که بیت کوین برای حلش به وجود اومد؛ اما این پست وبلاگی در مورد بیت‌ کوین نبوده و در مورد ارز دیجیتالی به اسم گلد بیت گلد بوده.یه مشکل دیگه هم اینه که تاریخ انتشار این پست برمی‌گرده به اواخر سال ۲۰۰۸ و این بعد از انتشار وایت پیپر بیت‌کوین بود؛ اما یه قضیه‌ی دیگه هم وجود داره.کسایی که با وبلاگ کار کردن، می‌دونن که میشه تاریخ انتشار هر پست رو تغییر داد. فردی به اسم محمد از سایت Mybloggertwix.com، تحقیقات جالبی رو روی این موضوع انجام داده.اون فهمید که این پست نیک ساوو برای اولین بار در دسامبر ۲۰۰۵ و یعنی سه سال قبل از انتشار وایت پیپر بیت کوین منتشر شده. وایت پیپر همون سندیه که در اون به چشم‌انداز و ویژگی‌های رمز ارزها پرداخته میشه.خب این که تاریخ تغییر پیدا کرده خودش سوالات و ابهامات زیادی رو مطرح می‌کنه. چرا اصلا این تاریخ تغییر پیدا کرد و نیک ساوو چه چیزی رو می‌خواسته مخفی کنه؟درمورد این که ساوو همون ساتوشی واقعیه یا نه خودتون باید تصمیم بگیرید. حالا وقت اون رسیده که با آخرین کاندیدای احتمالی که می‌تونه ساتوشی خالق بیت کوین باشه بپردازیم.این یکی جنسش با کاندیداهای قبلی فرق داره و به معنای واقعی کلمه یک خلافکار تمام عیار بوده. اسم این آقا پل لارو بوده که از این به بعد بهش می‌گیم لارو.برای درک بهتر این که چرا لارو می‌تونه ساتوشی ناکاموتو باشه و انگیزه‌ی کافی برای خلق بیت کوین رو داشته باشه باید سری به گذشته این فرد بزنیم.به طور خلاصه لارو یک برنامه‌نویس بود که در نهایت به یکی از بزرگ‌ترین مغزهای متفکر و مجرم در تاریخ معاصر تبدیل شد. شبکه‌ی مجرمانه‌ای که این آقا درست کرده بود، تقریبا در نیمی از جهان فعال بود.اصلی‌ترین بخش کسب و کار لارو، یک سایت آنلاین حوزه‌ی دارو بود که اسمش RXlimited بود. این سایت که در ابتدا خیلی کوچیک بود، سالانه میلیون‌ها دلار درآمد داشت.خب کار این سایت چی بود؟ این سایت به کسایی که مسکن‌های قوی و مخدر می‌خواستند و نسخه‌ی پزشک نداشتن، همه نوع دارویی می‌فروخت.این سایت یکی از اصلی‌ترین مسئولین بحرانی بود که در اواسط دهه‌ی ۲۰۱۰ در آمریکا شیوع پیدا کرد که بهش می‌گفتن بحران سوءمصرف داروهای مشتق تریاک مثل کدئین و مورفین.لارو با استفاده از سایت آنلاینی که داشت بخش زیادی از این تقاضا رو پاسخ می‌داد. این آقای لارو به حدی از این بیزینس پول درآورد که در نهایت به سرش زد وارد حوزه‌ی پردرآمد دیگه‌ای هم بشه.این فعالیت‌ها شامل قاچاق متامفتامین یا همون شیشه به کره‌ی شمالی و استرالیا، قرارداد تسلیحاتی در اندونزی و پولشویی میشه. خب سوال اینه که چرا چنین شخصی باید بیت‌ کوین رو بسازه؟شاید این حرف خیلی برای فعالان حوزه‌ی رمز ارز خوشایند نباشه اما جوابش فقط یه کلمه‌ست: پولشویی. حالا بریم سراغ بررسی شواهد.آیا لارو دانش کافی برای ساخت بیت کوین رو داشته؟ جواب مثبته. گفتیم که لارو یکی از نوابغ کدنویسی کامپیوتر بوده و در خیلی از زبان‌های برنامه‌نویسی کامپیوتر استاد بوده.ولی نکته‌ی جالب اینه که علاقه‌ی بیشتری به زبان برنامه‌نویسی ++C (سی پلاس پلاس) داشته. همون زبانی که بیت کوین باهاش ساخته شد.در مقاله‌ای که روی سایت وایر منتشر شده، نسخه‌ای از رزومه‌ی لارو قرار داده شد که در اون توضیح میده که سال‌ها به عنوان برنامه‌نویس برای توسعه‌ی پروتکل‌های مربوط به سیستم نقل و انتقالات بانکی فعالیت می‌کرده. پروژه‌های بزرگی در این زمینه برای برخی از بانک‌ها مثل بانک استرالیا هم انجام داده بود.قبلا هم گفتیم که با توجه به همون کامنت‌هایی که ساتوشی در چت‌روم‌های مختلف می‌ذاشت، این فرد بی‌اعتمادی عمیقی نسبت به سیستم بانکی داشته.لارو و اقدامات مجرمانه‌ای که با سایت فروش دارو انجام می‌داد، به ما نشون میده که طرز تفکر این آقا هم خیلی شبیه به ساتوشی بوده.لارو به دلیل همین جرایم در سال ۲۰۱۲ بازداشت می‌شه و برای سال‌ها به زندان متهم‌ شد. همین موضوع شاید بتونه توضیح بده که اگه لارو ساتوشی ناکاموتو باشه، چرا نتونسته این تعداد بیت کوین رو در این سال‌ها خرج کنه.خب این اپیزود همین جا به پایان میرسه ولی قبلش بهتره یه سری نکات مهم دیگه رد هم بهتون بگم. ساتوشی ناکاموتوی واقعی هر کسی که باشه، هنوز هویتش یک راز باقی مونده و کسی نتونسته با سند و مدرک ثابت کنه که یکی از همین افرادی که این‌جا بررسی شدن یا کس دیگه‌ای ساتوشی ناکاموتوی واقعی باشه.یه احتمال دیگه هم در این سال‌ها مطرح شده. این‌ که ساتوشی ناکاموتو یک فرد نبوده و ممکنه گروهی از افراد بوده‌ باشن.در انتهای این قسمت می‌خوام از همه‌تون تشکر کنم که به پادکست من گوش میدین و اگر براتون مقدوره و دوست داشتید محتوای پادکست من و کلا این جنس از محتواها رو، اون رو حتما به دوستاتون معرفی کنید که برای من انگیزه بشه که ادامه بدم. مرسی از همه‌تون.بقیه قسمت‌های پادکست رسوا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/اپیزود-سوم--ساتوشی-ناکاموتو-کیست؟-id4562984-id423979464?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%D9%88%D9%85%20-%D8%B3%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B4%DB%8C%20%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%20%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رسوا</category>
                <author>پادکست رسوا | Rosva</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jan 2023 12:56:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود دوم؛ ایران-کنترا (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/rosvapodcast/%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%A7-ceoucsoqm06s</link>
                <description>سلام، من پوریا فیروزنژاد در پادکست بدنام هربار داستان یکی از رسوایی‌های بزرگ تاریخ معاصر رو براتون روایت می‌کنم.پرونده‌ای که این‌بار با هم بررسی می‌کنیم، رسوایی ایران کنترا هست. رسوایی‌ای که تا آستانه‌ی فروپاشی دولت رونالد ریگان (Ronald Reagan) هم پیش رفت.  https://virgool.io/rosvapodcast/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DA%A9-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86%DB%B1-zjtrvxxmmemy اپیزود دوم پرونده‌ی ایران کنترا، مک‌فارلین بر سر دوراهی.گفتیم که در اوایل دهه‌ی هشتاد میلادی، لبنان درگیر یک جنگ داخلی شده بود و ریگان هم که اون زمان رئیس جمهور آمریکا بود، صدها تفنگدار آمریکایی رو به عنوان نیروهای حافظ صلح به لبنان فرستاده بود.چند ماه بعد حمله‌ی تروریستی‌ای به این پایگاه نیروهای آمریکایی انجام میشه که صدها سرباز رو از بین می‌بره و پایگاه رو به تلی از خاکستر تبدیل می‌کنه.بعد از این ریگان و مقاماتش مثل باد مک‌فارلین مشاور امنیت ملی، جرج شولتز وزیر خارجه و کاسپار واینبرگر وزیر دفاع، خیلی تلاش کردن که بتونن با هم به یک فهم مشترکی در مورد نحوه‌ی پاسخگویی به این حمله برسن ولی اختلافات به قدری بالا بود که عملا چندین ماه کاری انجام نشد.در ادامه، بارکلی، مامور سازمان سیا و شش شهروند آمریکایی دیگه هم در لبنان گروگان‌ گرفته‌ شدن. حالا دیگه قوز بالای قوز شده بود واقعا.الان اولویت دولت ریگان این بود که گروگان‌ها رو نجات بده. بعد از کلی بالا و پایین و کش و قوس بین مقامات، باد مک‌فارلین بالاخره تونست برنامه‌ش رو عملی کنه و تایید ریگان رو هم بگیره.مک‌فارلین می‌خواست به ایران که در اون زمان با عراق در جنگ بود و نیاز به سلاح داشت، موشک بفروشه و در عوض ایران هم که در لبنان نفوذ داشت، بره با گروه‌های شبه نظامی مذاکره کنه تا گروگان‌ها آزاد بشن.این وسط البته قرار بود اسرائیل با بخشی از نیروهای ایران همکاری کنه و سلاح‌ها رو اسرائیلی‌ها بدن به ایران چون دولت ریگان نمی‌تونست به طور مستقیم با تهران وارد مذاکره بشه، چون این کار اون موقع غیرقانونی بود.اولین محموله‌ب سلاح که به ایران رسید یک گروگان آزاد شد ولی نه مامور بارکلی که باد خواسته بود به عنوان اولین گروگانی که آزاد میشه به آمریکا برگرده.واقعا از اول این توافق یه جای کار می‌لنگید به دلیل این‌ که خب توافق این بود که اولین محموله که به ایران می‌رسه مامور بارکلی که مامور سیا بود و ممکن بود مورد تخلیه‌ی اطلاعاتی قرار بگیره به آمریکا برگرده ولی خب به جاش یه شهروند دیگه آزاد شد.ولی با این اوصاف همه‌ی طرف‌ها تصمیم گرفته بودند که چشم و گوششون رو ببندن و همین روال رو ادامه بدن. در محموله‌ی دوم هم به جای صد موشکی که توافق شده بود ۴۰۸ موشک به ایران ارسال شد.از این‌جا دیگه واشنگتن احساس نگرانی کرده بود. بعد از این که به باد مک‌فارلین خبر رسید که به جای صد موشک، ۴۰۸ موشک به ایران ارسال شده، اون در جلسه‌ی شورای امنیت ملی مراتب نگرانی خودش رو به ریگان اطلاع میده.باد به رئیس جمهور میگه این که ایرانی‌ها همه‌ش در حال تغییر شرایط توافق هستند نشونه‌ی بدیه. مک‌فارلین فکر می‌کنه که ایرانی‌ها دارن از این شرایط سوءاستفاده می‌کنن.با این حال موضع ریگان تغییری نمی‌کنه و توافق ادامه پیدا می‌کنه. هرچی نباشه فقط یک گروگان آمریکایی نجات پیدا کرده بود و شش نفر دیگه باقی مونده بودن.بنابراین این توافق همچنان از نظر ریگان ارزشمند بود، پس در نوامبر ۱۹۸۵، پانصد موشک از اسرائیل به ایران ارسال میشه‌.قرار بود این محموله مثل دو محموله‌ی قبلی یک عملیات ساده باشه. اسرائیلی‌ها عملیات رو به این شکل انجام می‌دادند که بعد از بسته‌بندی تسلیحات در جعبه‌های چوبی، اون رو با یه پرواز هفت ساعت به لیسبون در پرتغال می‌فرستادن‌بعد از این که هواپیما در لیسبون فرود میومد و توسط مقامات گمرک بررسی می‌شد، از اون‌جا این هواپیمای باری مسافتی حدود پنج هزار مایل رو طی می‌کرد تا به تهران برسه.جایی که قربانی‌فر و بقیه‌ی ایرانی‌ها منتظر دریافت محموله بودن اما این عملیات طبق برنامه پیش نرفت و تبدیل شد به یک فاجعه‌ی تمام‌عیار.زمانی که هواپیماها به آسمان لیسبون می‌رسند، مقامات پرتغالی به طور غیر منتظره‌ای اجازه‌ی فرود نمیدن. بنابراین هواپیماها به تل‌آویو برمی‌گردن.وزیر خارجه‌ی اسرائیل که از این موضوع باخبر می‌شه، سراسیمه با باد مک‌فارلین تماس می‌گیره و موضوع رو بهش اطلاع میده. به هر حال جون گروگان‌های آمریکایی در میون بود و نمی‌خواستند که اعتماد ایرانی‌ها به توافق از بین بره.باد از ژنرال نورث می‌خواد که کمکش کنه. نورث هم دست به دامن سازمان سیا میشه تا برای ارسال محموله‌ی سلاح به ایران با اسرائیلی‌ها همکاری کنه.اما یه اتفاق دیگه‌ای هم میفته. زمانی که هواپیماهای حامل سلاح به ایران می‌رسند ایرانی‌ها با صحنه‌ی عجیبی مواجه میشن. فقط هجده عدد موشک درون هواپیما بود.از اون بدتر این بود که روی هر یک از این موشک‌ها هم یه ستاره‌ی داوود حک شده بود. علاوه بر این ایرانی‌ها درخواست موشک‌های ضد هوایی کرده بودند و این موشک‌ها اصلا ضد هوایی نبودن.حالا دیگه ایرانی‌ها متقاعد شده بودند که اسرائیل عمدا چنین خرابکاری‌ای انجام داده. برای ایران چنین حرکتی مثل یک اقدام خرابکارانه و تحقیرآمیز محسوب می‌شود.اما یه طرف دیگه هم این وسط وجود داشت. منوچهر قربانی‌فر. در حالی که موشک‌های هاوک که قرار بود به دست ایرانی‌ها برسه الان غیب شده بود، پولی که باید بابت دریافت این تسلیحات پرداخت می‌شد رو ایرانی‌ها پرداخته بودن.قربانی‌فر نقش واسطه‌ی این توافق تسلیحاتی رو داشت، یعنی حتی با این که پونصد موشک هرگز به ایران نرسیدن، قربانی‌فر باز هم کمیسیون خودش که حدود یک میلیون دلار بود در اون زمان، دریافت کرده بود.وقتی که خبر خرابکاری در معامله‌ی سلاح با ایران به سازمان سیا می‌رسه، بیل کیسی تحت فشار قرار گرفته بود. از منظر قانونی اون که رئیس سیا بود برای انجام یک عملیات مخفیانه باید اجازه‌ی کتبی رئیس جمهور رو می‌داشت اما درمورد معامله با ایران این اتفاق رخ نداده بود‌.کلا در آمریکا اینجوریه که برای این‌ که هر عملیات مخفیانه‌ای انجام بشه، دو تا اتفاق باید بیفته. اول این که رئیس جمهور تشخیص بده انجام چنین عملیاتی در راستای منافع ملی آمریکاست و سندی که توش اطلاعات مربوط به ضرورت انجام این عملیات وجود داره رو امضا کنه‌دوم این که این یافته‌ها و اطلاعات که به تایید رئیس جمهور رسیدن باید به کنگره تحویل داده بشه. البته نه این که لازم باشه این سند رو تصویب کنه کنگره، بلکه باید در جریان قرار بگیرن نماینده‌های آمریکا.قبل از عملیات نوامبر ۱۹۸۵، ریگان این سند رو امضا نکرده بود و همچنین چیزی هم به کنگره اعلام نکرد و وقتی سیا وارد ماجرا شد، بیل کیسی هم چنین چیزی درخواست نکرد. در واقع به طور عجیبی هیچکس حواسش به این موضوع نبود.ریگان کاری که کرده بود، این بود که شفاها تایید داده بود تا معامله رو با ایران انجام بدن اما موضوع این جا بود که بدون وجود تاییدیه محرمانه‌ی رئیس جمهور ممکن بود جایگاه همه‌ی مقامات دخیل در این توافق به خطر بیفته و تحقیقات فدرال به مرکز کاخ سفید و حتی سیا هم برسه‌ یا از این بدتر احتمال استیضاح رئیس جمهور هم در دستور کار نمایندگان کنگره قرار بگیره.حالا بیل کیسی بعد از مشورت با همکارهاش تو سیا یک سند مخفیانه رو تهیه کرده بود و اون رو پیش رئیس جمهور برد. ریگان هم به صورت کتبی اون رو امضا کرد ولی باز هم این سند هرگز به کنگره نرسید‌.بعد از آخرین تبادل سلاحی که به یک فاجعه تبدیل شده بود واقعا، ایرانی‌ها خیلی خشمگین بودن، چون فکر می‌کردن که اسرائیل از پشت به اون‌ها خنجر زده. در همین حال نگرانی ریگان و کابینه‌ش نسبت به سلامت جان شش گروگان آمریکایی دیگه بیشتر شده بود.استدلال باد این بود که با انجام این معامله تسلیحاتی با ایران و آزادی گروگان‌ها می‌تونه اسم خودش رو در کنار افراد سرشناسی مثل کیسینجر قرار بده.باد می‌خواست همه اون رو به عنوان یکی از استراتژیست‌های بزرگ امنیتی بشناسن که دید ژئواستراتژیک عمیقی داره و تونسته خاورمیانه رو به ثبات برسونه‌.اما بعد از آخرین معامله‌ی سلاح با ایران رویای باد داشت بر باد می‌رفت و احساس حماقت می‌کرد. در ۲۴ نوامبر، ریگان با کابینه‌ش یک جلسه اضطراری برگزار کرد تا اتفاقات مربوط به آخرین محموله تسلیحاتی رو بررسی کنن.پرسش اصلی این بود که آیا باید توافق با ایران رو متوقف کرد یا با توجه به اتفاقاتی که افتاده بود، اون رو ادامه داد.ریگان واقعا درمانده شده بود و نمی‌دونست باید چیکار کنه. از یه طرف سیاست خارجی ریگان در مخالفت با جمهوری اسلامی بود و این توافق نقض تحریم تسلیحاتی ایران محسوب می‌شد که می‌تونست ریسک‌های سیاسی و قانونی جدی رو متوجه ریگان کنه اما از طرف دیگه هم جون شهروندان آمریکایی در خطر بود.هنوز هم شش گروگان دیگه باقی مونده بودن. تازه این اسرائیل بود که تحویل محموله رو درست انجام نداده بود، نه آمریکا. اگه ریگان در این نقطه می‌خواست که توافق با ایران رو همچنان ادامه بده، هنوز هم شانس کمی وجود داشت که دوباره بتونه رضایت ایران رو جلب کنه.تقریبا تنها کسی که با ریگان همدلی داشت تا این توافق تسلیحاتی با ایران ادامه پیدا کنه، بیل کیسی بود و فکر می‌کرد که ارزشش رو داره.باد، همون کسی که از ابتدا توافق و مذاکره با ایران رو پیشنهاد داده بود، به اندازه‌ی کافی دردسر کشیده بود و می‌خواست این توافق با ایران زودتر به یه نتیجه‌ای برسه اما قربانی‌فر و اطرافیانش انگار داشتن آمریکا رو دور می‌زدن و باد بر این اساس گفتش که توافق با ایران موفقیت‌آمیز نبوده و زمان اون رسیده که لغوش کنیم‌.این بار شولتز و واینبرگر هم با باد هم‌نظر بودند. توافق تسلیحاتی در بهترین حالت بی‌نتیجه مونده‌ بود و در بدترین حالت هم می‌تونست به استیضاح رئیس جمهور ختم شه.ریگان در این زمان می‌دونست که در حال قدم گذاشتن در مسیر تاریکیه اما نگرانی‌ای که درمورد سلامتی گروگان‌ها داشت روز به روز بیشتر میشد.اون می‌گفت که من می‌تونم به اتهامات قانونی‌اق که علیه من قراره وارد کنن، جواب بدم اما نمی‌تونم به این اتهام جواب بدم که ریگان فرصت آزاد کردن اسرای آمریکایی رو از دست داد.واینبرگر که وزیر دفاع بود روی موضع خودش همچنان پافشاری می‌کرد و مدام هشدار می‌داد که این توافق غیرقانونیه. ریگان یکی از اون شوخی‌های معروفش کرد تا فضا آروم شه.با خنده گفت اگر من رو زندان بردن، روز ملاقات سه‌شنبه‌هاست اما کسی نخندید. دو سه نفر از مقامات با هم جواب دادن که احتمالا ما هم همون سلول کناری شما هستیم.در نهایت ریگان و مقاماتش به این نتیجه رسیدند تا زمانی که نفهمیدن با کی دارن کار می‌کنن، هیچ توافق و مذاکره‌ای با ایران انجام نشه.عملیات توافق با ایران به صورت رسمی لغو شده بود اما هنوز موضوع نجات جان گروگان‌های آمریکایی در میون بود. بنابراین باید راه دیگه‌ای پیدا می‌کردن که گروگان‌ها رو آزاد کنن.در همین زمان نماینده‌ای از آمریکا باید با منوچهر قربانی‌فر ملاقات می‌کرد تا مودبانه از اون بخواد که پایان توافق رو به ایرانی‌ها اعلام کنه.آخرین چیزی که ریگان تو این بل‌بشو می‌خواست این بود که ایران از آمریکا خشمگین بشه و به گروگان‌ها صدمه بزنه. ریگان از باد می‌خواد که این کار رو انجام بده، باد هم با همون حال و هوای نظامی که از دوره‌ی جوونی داشت گفت بله قربان.باد بعد از این جلسه به لندن میره تا به صورت مستقیم با ایرانی‌ها دیدار کنه. اوایل ماه دسامبر ۱۹۸۵، در یک ساختمان نسبتا تاریک که در منطقه‌ی غربی لندن واقع شده بود، باد با منوچهر قربانی‌فر دیدار کرد.فاد مک‌فارلین یک سمت میز نشسته بود، به همراه سرلشکر اولیور نورث. روبروی اون‌ها هم منوچهر قربانی‌فر نشسته‌بود. باد که دید منوچهر قربانی‌فر چیزی نمیگه، سکوت رو شکست و به قربانی فر گفت که من از سوی رئیس جمهور آمریکا با یک برنامه‌ی مشخص وارد این جلسه شدم.آمریکا با این امید وارد توافق شد که ایران قصد داره یه کانال دیپلماتیک با ما داشته باشه و ما از سمت خودمون به تعهداتمون عمل کردیم. هر زمان که ایرانی‌ها بخوان درمورد یک تغییر اساسی در روابط دو جانبه صحبت کنن، ما خوشحال می‌شیم که مذاکره رو ادامه بدیم.قربانی‌فر چیزی نمیگه و فقط به باد نگاه می‌کنه. باد ادامه میده شما باید به روسای خودتون اعلام کنید که هر زمان مایل به مذاکره‌ی مشخص بودن ما هم آماده‌ایم. تا اون زمان ما تمایلی به ادامه‌ی توافق نداریم.قربانی‌فر در پاسخ با چهره‌ای عصبانی گفت شما احمقید. آمریکا حق نداره که در این مرحله از توافق عقب بکشه. آدم‌هایی که من باهاشون کار می‌کنم، شوخی ندارن. قربانی‌فر یکم به باد نزدیک‌تر میشه و میگه اون‌ها به این سلاح‌ها نیاز دارند تا با عراق بجنگند و اگر این تسلیحات رو دریافت نکنند، به شدت عصبانی میشن.باد جواب میده من دوست ندارم کسی تهدیدم کنه آقای قربانی‌فر. قربانی‌فر هم میگه من تهدید نیستم، اما اگر این خبر رو به رئیس‌هام بدم، اون‌ها خشمگین میشن و شاید به حزب‌الله بگن که گروگان‌ها رو بکشن.ولی باد بی‌تفاوت از جاش پا شد و به سمت در رفت. قبل از خروج گفت متاسفم، حرف دیگه‌ای نمونده. اگر موضعتون تغییر کرد به من اطلاع بدید.با این جمله باد به صورت رسمی در رو به روی توافق با ایران بست. عجیب این‌جا بود که درست بعد از اون جلسه اولیور نورث سعی می‌کنه که باد رو منصرف کنه‌.نورث اذعان می‌کنه که قربانی‌فر شخصیت غیر قابل اعتمادیه اما به باد این موضوع رو هم یادآوری می‌کنه که اگر هدف ما از سرگیری روابط دیپلماتیک با تهرانه، قربانی‌فر می‌تونه تنها پل ارتباطی با ایرانی‌ها باشه‌.باد سریعا نورث رو سر جاش می‌شینه و میگه به هیچ وجه نمیشه به قربانی‌فر اعتماد کرد. تازه رئیس جمهور هم دیگه تصمیم نهاییش رو گرفته.اما واقعیت این بود که توافق تسلیحاتی با ایران هنوز با مرگ خودش فاصله‌ی زیادی داشت. چون در واشنگتن ریگان هم در آستانه‌ی عقب‌نشینی از موضع خودش بود.زمانی که باد به واشنگتن باز گشت، با ریگان و مقامات ارشد دیگه در دفترش دیدار کرد. باد به ریگان میگه که توافق با ایران رو پایان بده و این راه درستی برای برگردوندن گروگان‌ها نیست.یه بار دیگه اغلب کابینه از باد حمایت می‌کنن. حتی دان ریگن هم که دشمن خونی باد مک‌فارلین بود، مخالف ادامه‌ی توافق بود و میگه من فکر می‌کنم باید به حرف باد گوش کنیم.اما همون‌طور که حدس می‌زنید ریگان گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست. ریگان یه جورایی به این توافق وسواس گرفته بود و می‌خواست هر طور که شده، به هدفی که همون برگردوندن سالم گروگان‌ها بود، دست پیدا کنه.اما تنها کسی که با ریگان موافق بود، رئیس سیا بود. کیسی گفت قبول دارم که ریسک این کار بالاست اما بیشتر کارهای ارزشمند با ریسک بالایی همراه هستن.واینبرگر باز هم هشدار میده که این کار غیر قانونیه. شولتز هم همین رو تایید می‌کنه. اما آخرین حرف‌های ریگان در اون جلسه چندان واضح نبود. برمی‌گرده میگه که خب، باشه.واینبرگر تقریبا مطمئن بود که ریگان از توافق ایران عقب‌نشینی می‌کنه و انقدر هم مطمئن بود که عصر همون روز در دفترچه‌ی یادداشتش به این موضوع اشاره می‌کنه و می‌نویسه، بچه رو آروم توی گهواره‌ش خوابوندیم اما اشتباه می‌کرد.ریگان شاید در اون جلسه به طور مستقیم نگفته بود ولی اصلا نمی‌خواست توافق ایران رو لغو کنه و باد هم یه جورایی این موضوع رو می‌دونست‌.به این دلیل که شخصیت نزدیک به رئیس‌جمهور محسوب می‌شد و می‌دونست که ریگان مرد احساساتی‌ای هست و این که ریگان هیچ وقت نمی‌تونه جان گروگان‌ها رو نادیده بگیره.باد هر ورقی داشت رو بازی کرده بود. در این مرحله فقط یه ورق برای بازی مونده بود. در اواخر سال ۱۹۸۵، شایعاتی در رسانه‌ها پخش شد که باد مک‌فارلین می‌خواد استعفا کنه.اما رسانه‌ها اون زمان به اشتباه تصور کردند که عامل اصلی استعفای باد مک‌فارلین، دان ریگن رئیس کارکنان کاخ سفید بوده. به این دلیل که گفتیم این دوتا آدم از اول با هم مشکل داشتند اما مشکل اصلی باد یه چیز دیگه بود.اون فکر می‌کرد که خب از همه‌ی مقامات دیگه به حوزه‌ی سیاست خارجی آشنایی بیشتری داره ولی با این حال ریگان توجهی به حرف‌های او نمی‌کرد.بعدها به روزنامه‌ی نیویورک تایمز میگه که می‌تونست کارهای بیشتری انجام بده که ریگان رو از ادامه‌ی توافق تسلیحاتی با ایران منصرف کنه یا مثلا حتی می‌تونست روزی ده بار بره به دفتر رئیس جمهور تا در نهایت اون رو راضی کنه ولی اون زمان هیچ یک از این کارها رو نکرد و فقط کاری رو انجام داد که فکر می‌کرد وظیفه‌ش بوده. در آخرین روزهای سال ۱۹۸۵ باد بالاخره استعفای خودش رو اعلام می‌کنه.بعد از خروج باد از کاخ سفید، توافق مخفیانه با ایران ادامه پیدا می‌کنه. دست راست باد، اولیور نورث در حال برنامه‌ریزی جدیدی برای توافق با ایران بود‌.یه توافق مخفی که شامل حساب بانکی غیرقانونی در یکی از جزایر اقیانوس آرام بود و یه سر دیگه‌ش هم به جنگل‌های نیکاراگوئه می‌رسید.قرار شده بود سلاح رو به ایران بدن و پولی که از ایران دریافت می‌کنند رو به گروه مسلح کنترا بدن که در حال مبارزه با دولت کمونیستی نیکاراگوئه بود. در واقع آمریکا می‌خواست با یه تیر دو نشون بزنه.در پایان قسمت دوم پرونده‌ی ایران کنترا تشکر می‌کنم از کسانی که به این پادکست گوش دادن. امیدوارم که کمی و کاستی رو بخشیده باشید و با لایک‌ها و کامنت‌هاتون به من انرژی بدید.بقیه قسمت‌های پادکست رسوا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/رسوایی-ایران-کنترا-قسمت-دوم-id4562984-id423979463?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C%20%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%20%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رسوا</category>
                <author>پادکست رسوا | Rosva</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 17:26:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود اول‌‌‌‍‍‍‍‍؛ ایران-کنترا (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/rosvapodcast/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DA%A9-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86%DB%B1-zjtrvxxmmemy</link>
                <description>من، پوریا فیروزنژاد در پادکست بدنام هربار داستان یکی از بزرگ‌ترین رسوایی‌های تاریخ معاصر رو براتون روایت می‌کنم.نهم فوریه‌ی سال ۱۹۸۷، ساعت یازده شب بود. رابرت باد مک‌فارلین (Robert McFarlane) مشاور امنیت ملی وقت در دوره‌ی ریاست‌جمهوری رونالد ریگان (Ronald Reagan) داشت از سرکار برمی‌گشت به سمت خونه‌ش که در مریلند، در حومه‌ی شهر واشنگتن‌دی‌سی قرار داشته.وقتی باد به خونه رسید مثل هر شب سوت و کور بود خونه و همسرش جاندا (Jonda) در اتاق خوابش که توی طبقه بالا بود، خوابیده بود. باد ولی ذهنش مشغول‌تر از این بود که بتونه راحت بخوابه. ذهنش در واقع پر بود از موضوعات مختلف.هفته‌ها بود که این باد داستان ما درگیر یک رسوایی سیاسی شده بود که به خوراک هرروز رسانه‌های آمریکایی تبدیل شده بود و تا مرکز دولت ریگان رو هم به لرزه درآورده بود. رسوایی‌ی که ممکن بود کل دولت و شخص رئیس‌جمهور رو هم به زیر بکشه.این رسوایی به معنای واقعی کلمه از نظر قانونی کثافت‌کاری تمام بود و هر اون‌چه که فکر کنید رو شامل می‌شد. مثل توافقات پشت پرده که با طرف‌هایی که بعضاً با آمریکا دشمنی داشتند انجام شده بود. مبادله با دلال‌های غیرقانونی اسلحه و حتی حساب‌های بانکی غیرقانونی.این رسوایی توی رسانه‌های آمریکایی به ایران کنترا مشهور شد. حالا حتماً این سؤال رو از خودتون می‌پرسید که این اسم از کجا دراومده؟دلیل این که به این رسوایی ایران کنترا می‌گفتن، این بود که دولت آمریکا با ایران که در واقع در وسط جنگ با عراق بود در اون زمان، توافق کرده بود که سلاح بفروشه به ایران و در عوض ایران هم با دولت لبنان که حالا اون‌جا نفوذ داشت مذاکره کنه تا گروگان‌های آمریکایی که توی در واقع زندان لبنان قرار داشتند، آزاد شن.حالا دولت ریگان قرار بود که عقاید مالی حاصل از فروش سلاح به ایران رو بده به یک گروه شبه نظامی که اسم این گروه کنترا بود یا کنتراها بود.کنتراها یک گروه شبه نظامی بودند که با حمایت آمریکا در حال مبارزه با دولت سوسیالیستی نیکاراگوئه بودن. یعنی دولت آمریکا می‌خواست با یه تیر دو نشون بزنه که البته در نهایت همه چیز لو رفت و خبر این رسوایی هم مثل بمب تو رسانه‌های آمریکایی و بین‌المللی ترکید.از همه بدتر این بود که تسلیحاتی که ریگان به ایران داده بود، اسرائیلی بودن و خب دشمنی بین ایران و اسرائیل هم که نیازی به توضیح نداره دیگه. شما فقط یه لحظه فکر کنید که چه اوضاع قمر در عقربی بوده.حالا گفتم یه خرده در مورد ایران کنترا براتون توضیح بدم و این که چرا این اسم رو بهش نسبت دادن. کاری نداریم. برگردیم به داستان مک فارلین یا همون باد.باد رو همه به عنوان فردی می‌شناختند که حتی در سخت‌ترین شرایط هم کنترل آرامش خودش رو حفظ می‌کرد. اون روز اما قصه فرق داشت.به دلیل فشار روانی‌ای که بهش وارد شده بود احساس می‌کرد که هر لحظه ممکنه عقلش رو از دست بده. صدای این گزارشگرها و خبرنگارها مدام تو سرش وز وز می‌کردن.نقطه‌ی عطف این پرونده که دیگه آب پاکی رو روی دست همه ریخته بود به اصطلاح، در جریان سخنرانی ریگان که چند هفته پیش در سازمان ملل رخ‌ داد، رو شد برای همه.باد از اون زمان به بعد دیگه کنترلی روی روان خودش نداشت. تو این صحبت‌ها ریگان به انجام معامله با ایران و برنامه برای حمایت از کنتراها اقرار می‌کنه و اون رو اشتباه بزرگی می‌دونه که شکست‌ خورده.این کلمه‌ی اشتباه بزرگ همه‌ش تو سر باد تکرار می‌شد و اسم باد هم در همه جای این رسوایی به وضوح قابل مشاهده بود. گناهان باد حالا دیگه نقل محافل شده بود و نمایندگان کنگره.ی آمریکا هم از طرفی به خونش تشنه بودن.حالا ظرف چند ساعت بعدی هم قرار بود با مک فارلین در برابر یک کمیته تحقیقاتی از کنگره قرار بگیره که هدف این کمیته سر درآوردن از زیر و زبر توافق تسلیحاتی دولت ریگان با ایران بود.اما باد خودش از تفنگداران دریایی ارتش آمریکا بوده و از جوونی یاد گرفته بود که باید تو زندگی بجنگه. باد در تمام طول عمرش آرزوی خدمت به کشورش رو داشت اما حالا احساس می‌کرد تو این راه شکست خورده.حس یک آدم افسرده رو داشت. حس می‌کرد که دیگه به معنای زندگی درست در همون لحظه‌ای که فکر می‌کرد یا تصور می‌کرد که داره به آرزوش نزدیک میشه، زندگی معنیش رو از دست داده.حالا فکر می‌کرد اگر به زیر کشیده بشه، دیگه نمی‌تونه سیاست‌هایی که تو سرش بودن رو اجرایی کنه. تصمیم گرفت بخشی از نظراتش رک در مورد سیاست بین‌الملل با ماشین تایپی که گوشه‌ی اتاق کارش بود بنویسه. اون انقدر تایپ کرد تا دیگه نزدیک‌های صبح شده بود.به جز آرزوهای سیاسی‌ای که باد در سر داشت، یه سری چیزهای دیگه هم اون شب می‌نویسه. یه نامه برای جاندا، زنی که ۳۳ سال گذشته رو در کنار باد زندگی کرده بود و تو این نامه از اون طلب بخشش می‌کنه.باد به سمت آشپزخونه حرکت کرد. یه بطری شراب قرمز برداشت و یه لیوان پر شراب ریخت. یه قرص والیوم که همون دیازپام خودمونه و آرام‌بخش خیلی قوی محسوب میشه از تو قوطی برداشت و با شراب قورت داد.باد اون شب انقدر این کار رو تکرار کرد تا قرص‌های والیوم توی قوطی ته کشیدن. بعدش به اتاق رفت. جاندا هنوز کامل نخوابیده بود اما تو همون حالت خواب و بیداری هم متوجه شد که یه جای کار می‌لنگه.از باد پرسید که چیزی شده؟ باد جواب داد نه، نگران نباش. باد می‌دونست که اون شب شاید آخر شب زندگیش باشه. پس چراغ‌ها رو خاموش می‌کنه، چشماش رو می‌بنده و صبر می‌کنه.مک‌فارلین میگه که ایران کنترا اصلا قرار نبود یک رسوایی به این شکل باشه، بلکه هدف این بود که منافع آمریکا تامین شه.این‌جا مهمه که حواسمون باشه خیلی از شخصیت‌هایی که در پرونده‌ی ایران کنترا درباره‌شون صحبت خواهیم کرد، راوی‌های قابل اعتمادی نیستن. نه این‌که دروغ بگن لزوما ولی ممکنه این آدم‌ها همه‌ی داستان رو واضح بیان نکرده باشن یا فقط بخشی از ماجرا رو شرح بدن.رابرت مک‌فارلین شاید مثل دیگر شخصیت‌های داستان ما به طور علنی در رسوایی ایران کنترا حضور نداشت، اما میشه گفت که اتفاقا مرد پشت پرده‌ی این رسوایی بود.کلا نمیشه درمورد ایران کنترا صحبت کرد و اسمی از مک‌فارلین نبرد چراکه همه چیز از باد شروع شد. حالا که این عملیات لو رفته بود و مشخص شده بود که بالاترین نهادهای دولت آمریکا هم در اون دست داشتن، سوال اصلی این بود که خود شخص ریگان تا چه اندازه دستش آلوده‌ست و یا چقدر از این عملیات اطلاع داشته؟آیا باید ریگان رو مسئول دونست یا میشه برای یه خیر بزرگ‌تر و به خطر نیفتادن ثبات سیاسی آمریکا، از این موضوع چشم‌پوشی کرد.من در پرونده‌ی نخست پادکست بدنام، پاسخ به این سوالات رو طی پنج اپیزود براتون روایت می‌کنم. این اپیزود اول از پرونده‌ی ایران کنتراست به نام باد.می‌ریم به شهر بیروت. بیست و سه اکتبر سال ۱۹۸۳. سه سال قبل از این‌که باد مک‌فارلین با خوردن قرص اقدام به خودکشی کرد.دو تفنگدار دریایی در مقابل درب ورودی پایگاه نظامی آمریکا در بیروت نگهبانی می‌دادند. این پایگاه شامل چهار ساختمون بود که در نزدیکی فرودگاه بین‌المللی بیروت قرار داشت و تعداد زیادی از تفنگداران آمریکایی هم داخل ساختمان‌ها خوابیده بودن.لبنان در اون زمان یک جنگ داخلی خشونت‌بار رو تجربه می‌کرد و این نیروهای آمریکایی هم توسط ریگان به بیروت اعزام شده بودند تا به اصطلاح حافظ صلح و ثبات باشن.این یک ماموریت بسیار خطرناک هم محسوب می‌شد و به همین دلیل در مقابل در ورودی پایگاه ده‌ها مانع مختلف قرار داده بودند و از همه مهم‌تر یک فنس به ارتفاع ده متر در برابر درب ورودی اصلی قرار داشت.دو سربازی که در حال نگهبانی دادن بودن متوجه شدن که یه کامیون از انتهای خیابون داره با سرعت آهسته به سمت پایگاه میاد. بعد دیدن که کامیون توقف کرد.یه دقیقه هم نشده بود که دوباره کامیون به حرکت دراومد و این بار با سرعت بیشتری مستقیم به سمت پایگاه حرکت می‌کرد. کامیون با سرعت به موانع برخورد کرد اما از اون‌خا رد شد و دیگه کمی با درب اصلی فاصله داشت.یکی از نگهبان‌ها دوید تا به داخل پایگاه بی‌سیم بزنه و به اون‌ها هشدار بده. بعدش با نگهبان دیگه مستقیم به سمت کامیون شلیک کرد اما فایده‌ای نداشت و کامیون به راهش ادامه داد و در نهایت وارد محیط پایگاه شد و به یکی از ساختمان‌ها برخورد کرد.دو هزار و پانصد تن TNT که در کامیون جاساز شده بود، یه گودال به عمق پانزده متر رو در محوطه‌ی پایگاه نظامی آمریکا ایجاد کرد و صدها سرباز آمریکایی کشته شدن.ساعت دوی نیمه شب در جرجیا. باد خوابیده بود که تلفنش زنگ زد. بهش خبر دادند که به ارتش آمریکا حمله شده و صدها سرباز جونشون رو از دست دادن.در این زمان باد فقط شیش روز بود که به عنوان مشاور امنیت ملی ریگان انتخاب شده بود. مک‌فارلین از همون ابتدا هم انتخاب عجیبی برای این سمت محسوب می‌شد.اون همیشه آدم مودبی بود و همه دوستش داشتند و در واقع میشه گفت برای هیچ جناح یا فردی تهدید محسوب نمی‌شد، حتی خودش یه بار به یکی از دوستانش گفته بود که این شغل برای من زیادیه و من مثل کیسینجر (Kissinger) اینجا نیستم.حالا باز وارد یک بحران بی‌سابقه شده بود. اون سریع به رئیس جمهور تلفن کرد. در ساعت هشت صبح ریگان در بیانیه‌ای این خبر رک تایید و اعلام کرد.ساعت نه به وقت واشنگتن، ریگان و باد وارد اتاق وضعیت یا Situation Room شدن. اونجا بقیه‌ی اعضای کابینه منتظرشون بودن. ریگان به صراحت اعلام کرد که اولویت اولش اینه که مسئول اصلی این حمله مشخص شه.کمی بعدتر اعلام میشه که یک گروه شبه نظامی در لبنان مسئول این حمله هستن. این بهترین موقعیت برای باد هم محسوب می‌شد. چون که اون سال‌ها در سفارت آمریکا در بیروت خدمت کرده بود و بیروت رو مثل کف دستش بلد بود.اون بارها شاهد کشته شدن نیروهای آمریکا در بیروت بود و کلی هم تلاش کرده بود که سیاست آمریکا رو تغییر بده تا شاید بشه این.جوری تلفات رو کاهش داد ولی خب اون زمان خیلی صداش بلند نبود و به جایی نمی‌رسید اما این بار قصه فرق داشت.باد حالا مشاور امنیت ملی بود و به همین دلیل هم به صراحت به ریگان توصیه کرد که به سرعت یک حمله‌ی هوایی علیه مسئولان این حمله انجام بشه.البته نظرات دیگه‌ای هم تو اتاق مطرح شدن. صداهایی که شاید از صدای باد بلندتر هم بودن. دوتا از مهم‌ترین اون‌ها جورج شولتز (George Shultz) وزیر خارجه و کاسپار واینبرگر (Caspar Weinberger) وزیر دفاع وقت بودن.کلا این دونا آدم از هر نظر با هم از زمین تا آسمون متفاوت بودن.شولتز موهای خاکستری و چش‌مهای روشن داشت و واینبرگر موهای قهوه و چشم‌های تیره اما مهم‌تر از تفاوت ظاهری این دو، این بود که این دو تا آدم از هم متنفر بودند و تقریبا درمورد هر موضوعی با هم مخالف بودن.شولتز این‌جا با باد هم‌نظر بود و معتقد بود که آمریکا باید حمله‌ی تلافی‌جویانه انجام بده. شولتز هم مثل باد از تفنگداران سابق بود و به همین دلیل از حمله‌ی نظامی ابایی نداشت.اما واینبرگر که خاطرات بدی از جنگ ویتنام داشت، اعلام کرد که حمله‌ی نظامی باید به عنوان آخرین گزینه در نظر گرفته بشه و تازه حمایت سیاسی هم داشته باشه.نظر وزیر دفاع این بود که فورا همه‌ی نیروهای آمریکایی از لبنان خارج بشن. در مقابل باد به ریگان التماس کرد که سریع‌تر فرمان حمله‌ی نظامی رو صادر کنه اما ریگان گوشش بدهکار نبود و ظرف چند ماه آینده نیروهای حافظ صلح آمریکا از لبنان خارج شدن.از نظر باد، بمب‌گذاری بیروت یک شکست تمام عیار برای آمریکا بود که هرگز نباید تکرار شه ولی اون از چند سال خدمتی که در ویتنام انجام داده بود، یه چیز دیگه هم یاد گرفته بود.اعتقاد داشت که در برابر یک دشمن خطرناک فقط یک راه وجود داره و اون جنگیدنه. از روز اولی که باد به این سمت انتخاب شد با بقیه‌ی اعضای ارشد کابینه مثل شولتز و واینبرگر که افراد ثروتمندی بودند و از محل کسب و کارهای خصوصیشون جایگاهی برای خودشون به هم زده بودن فرق داشت.کابینه‌ی ریگان کلا پر بود از افراد ثروتمند ولی باد یک شخصیت کاملا دولتی و خدمت‌گزار بود و ریگان هم تقریبا به باد یه حس متفاوتی داشت.باد تلاش داشت به ریگان ثابت کنه که انتخاب درستی انجام داده. باد در ژاپن، کره و ویتنام در جریان چند جنگ آمریکا حضور داشت و ثابت کرده بود که از هر نظر یک وطن‌پرست تمام‌عیاره.البته باد باید با افرادی مقابله می‌کرد که دور و اطراف رئیس‌جمهور رو احاطه کرده بودن. اون خیلی اهل مقابله‌ی علنی نبود ولی بیشتر ترجیح می‌داد گوش کنه و اگر هم کاری انجام می‌داد، در خفا انجام می‌داد.در طول چند ماه بعد از این جلسه‌ی اضطراری، باد موفق میشه تا اعتماد ریگان رو به دست بیاره. اون برعکس ظاهرش فردی زیرک، توانمند و وفادار بود که دیدگاه واقع‌گرایانه‌ای نسبت به مسائل سیاست خارجی آمریکا داشت و از همه مهم‌تر متواضع بود.در طول این مدت باد چند بار با همسرش جاندا، مهمان ریگان و بانوی اول آمریکا شدند و حتی بعضی روزها این دو نفر تا چهار بار در روز با هم ملاقات می‌کردن.مدت زیادی نگذشت که همه به این نتیجه رسیدند که باد به نزدیک‌ترین مقام به رئیس جمهور تبدیل شده. خیلی‌ها از خودشون این سوال رو می‌پرسیدن که چرا ریگان انقدر به باد نزدیک شده؟شاید به این دلیل بود که ایده‌های سیاست خارجی هر دو با هم مشابه بودن و یا این که باد در رسیدن ریگان به صندلی کاخ سفید خیلی کمک کرده بود.هر دوشون جهان‌بینی مشابهی داشتند و علاقه‌مند بودن تا آمریکا رد به مروارید جهان تبدیل کنن. از طرفی اعتقاد داشتند که تروریسم و کمونیسم، شر مطلق هستند و این دو دیدگاه باید از روی کره‌ی خاکی حذف بشه.البته یک جواب ساده‌تر هم برای این سوال وجود داشت. شاید ریگان از باد خوشش اومده بود اما نزدیکی باد به رئیس جمهور خیلی زود قرار بود برای اولین بار تست بشه.باد به ریگان در مورد خطر تروریسم در لبنان هشدار داده بود و گفته بود که به هیچ وجه نباید نیروهای آمریکایی رو خارج کنن. ریگان ولی به این توصیه گوش نداد و شد آن‌چه که همه ازش می‌ترسیدن. پنج ماه بعد از بمب‌گذاری، حمله‌ی تروریستی دیگه‌ای در لبنان رخ داد.می‌ریم به حدود پنج ماه بعد از بمب‌گذاری. صبح یکی از روزهای ماه مارس ۱۹۸۴. وضعیت لبنان همچنان خوب نبود و هنوز یک منطقه‌ی جنگی به حساب میومد.کمتر از یک ماه پیش، از واشنگتن دستور آمده بود که همه‌ی کادر غیرضروری آمریکایی باید لبنان رو ترک کنند و به آمریکا برگردن اما ویلیام بارکلی (William Barclay)، از اون افرادی بود که باید همچنان در لبنان باقی می‌موند.اون رئیس اتاق سیا در بیروت بود. بارکلی در حالی که از پنجره‌ی آپارتمانش داشت بیرون رو دید می‌زد و قهوه می‌نوشید، در حال انجام مکالمه‌ای با یک خط تلفن امن بود.برای ماه‌ها بود که بارکلی بی‌وقفه تلاش کرده بود تا بتونه گروگان‌ها رو که توسط گروه‌های مسلح لبنانی اسیر شده بودند، نجات بده. برنامه‌ی بارکلی واقعا خیلی کند پیش رفته بود ولی دقیقا یک روز پیش از انجام این مکالمه بالاخره کار نهایی‌ شد.اون از مافوقش دستور گرفته بود که یک تیم از ماموران سیا رو سازماندهی کنه و عملیاتی رو برای انجام گروگان‌های آمریکایی در بیروت انجام بده.سرتون رو درد نیارم. بارکلی به سرعت حرکت می‌کنه تا عملیات رک سازماندهی کنه. برخلاف پروتکل‌های موجود، بارکلی در یک تصمیم عجیب از وسیله‌ی نقلیه‌ی شخصی خودش استفاده می‌کنه و در حالی که داشت تو یکی از خیابان‌های بیروت به سمت پایگاه سیا حرکت می‌کرد، یه ماشین می‌پیچه جلوش.از عقب هم یک ماشین دیگه می‌چسبه به ماشینش و عملا نمی‌تونسته در بره. فردی از ماشین جلویی پیاده میشه و به سرعت به بارکلی نزدیک میشه.اسلحه رو درمیاره و روی شقیقه‌ی بارکلی می‌ذاره و بهش میگه که سریع سوار ماشین من شو. به این ترتیب مامور سیا، بارکلی که قرار بود عملیاتی راه‌اندازی کنه تا گروگان‌های آمریکایی نجات پیدا کنه، خودش هم به گروگان تبدیل میشه.تنها چند روز بعد از این حادثه و در مارس ۱۹۸۴، نوار ویدیویی‌ای که حاوی تصاویر بارکلی، مامور سیا در خاورمیانه بود از واشنگتن سر در میاره و روی میز ویلیام کیسی (William Casey)، رئیس سازمان سیا در اون زمان قرار می‌گیره.کیسی که تصاویر بارکلی رو تماشا می‌کرد، از شدت خشم دندون‌هاش رد روی هم فشار می‌داد. ویلیام کیسی موهای کم پشت و سفیدی داشت و یک عینک ته‌استکانی هم به چشم می‌زد و کلا چندان شبیه به رئیس سازمان سیا نبود اما همه می‌دونستن که کیسی یکی از نخبه‌های بزرگ اطلاعاتی آمریکا بود.کیسی نوار رو برداشت مستقیم رفت به دفتر ریگان در کاخ سفید و دو نفری با هم نوار رو تماشا کردن. در نواری که برای ویلیام کیسی ارسال شده بود، مامور بارکلی، گریه‌کنان به گروگان گیرها التماس می‌کرد تا جونش رو ببخشن.این تصاویر به قدری غم‌انگیز و تحقیرآمیز بود که چند ثانیه بعد رئیس جمهور آمریکا با دیدن این صحنه‌ها گریه کرد. در این نوار مشخص بود که مامور بارکلی به شدت شکنجه شده و تنش رو در واقع سیاه و کبود کرده‌ بودن.کیسی خودش رو مقصر اسارت بارکلی می‌دونست چون کسی بود که بارکلی رو برای این ماموریت به بیروت اعزام کرده بود اما حداقل مطمئن شده بود که هنوز زنده‌ست و می‌خواست هر طور که شده مامورش رو برگردونه.اما یه موضوع شخصی هم تو این گیر و دار برای کیسی پیش اومده بود. در سال ۱۹۸۴، پزشکان تشخیص داده بودند که اون تومور مغزی پیشرفته داره و معلوم نیست چقدر دیگه زنده بمونه. کیسی می‌دونست که اگر می‌خواد بارکلی رو به خونه برگردونه، باید سریع عمل کنه.باد مک‌فارلین دوست داشت شبیه به هنری کیسینجر (Henry Kissinger) باشه. هنری کیسینجر از استراتژیست‌های معروف آمریکاییه که هنوز هم زنده‌ست و در دوره‌ی نیکسون، مشاور امنیت ملی آمریکا بود.باد از کیسینجر یاد گرفته بود که یک مشاور امنیت ملی در آمریکا می‌تونه چقدر در عرصه‌ی بین‌المللی تاثیرگذار باشه. آغاز روابط آمریکا با چین کاری بود که کیسینجر انجام داده بود و این موضوع اون رو به یک افسانه تبدیل کرده بود.باد هم حالا به این فکر می‌کرد که این کار رو با ایران انجام بده و اسم خودش رو در تاریخ ماندگار کنه. در این زمان چند سالی بود که در ایران انقلاب شده بود و روابط دیپلماتیک ایران و آمریکا هم قطع شده بود.باد می‌دونست که کیسی به هر قیمتی می‌خواد مامورش رو نجات بده و معتقد بود که دیپلماسی بهترین راه است. باید به کیسی پیشنهاد آغاز مذاکره‌ی مخفیانه با ایران که روی گروه‌های لبنانی نفوذ داشت و این کار می‌تونست به آزادی بارکلی ختم بشه رو میده.کیسی هم به سرعت از این ایده استقبال می‌کنه و یک گزارش در مورد امکان اجرایی شدن از سرگیری روابط دیپلماتیک با ایران تهیه می‌کنه ولی وقتی این گزارش رو دوتایی با هم به جلسه‌ی کابینه می‌برن و تو اون جلسه ریگان هم حضور داشته، این ایده به کلی منتفی میشه.عامل اصلی‌ای که باعث شد از سرگیری روابط دیپلماتیک با ایران منتفی بشه، این بود که ریگان تا حد زیادی تحت نفوذ جرج شولتز (George Shultz)، وزیر خارجه و کاسپار واینبرگر (Caspar Weinberger) وزیر دفاع بود.گفتیم که این دوتا آدم در مورد هر چیزی با هم مخالفت می‌کردن اما واقعا میشه گفت در یک لحظه‌ی نادر از اتحاد این دو، هر دو با ایده‌ی برقراری روابط دیپلماتیک با تهران مخالفت کردن.یه بار دیگه اختلافات بین مقامات ریگان باعث شده بود که عملا کاری در این زمینه انجام نشه. از چند ماه پیش که بمب‌گذاری بیروت انجام شد، شولتز و واینبرگر واقعا عین دو تا کودک خردسال همه‌ش در حال دعوا و لج و لجبازی بودن و اصلا انگار دیگه پای جون سربازهای آمریکایی وسط نبود و موضوع برای جفتشون شخصی شده بود.یک مقام آگاه در اون زمان، درباره‌ی اختلافات بین این دو مقام به نیویورک‌تایمز گفته بود که دعواهای بچه‌گانه‌ی شولتز و واینبرگر باعث شده هیچ تصمیم نهایی در زمینه‌ی بمب‌گذاری بیروت گرفته نشه.اگرچه هیچ سندی وجود نداره که این مقام آگاه کی بوده اما فکر کنم بشه حدس زد که احتمالا باد مک‌فارلین بوده‌.سرتون رو درد نیارم. در طول چند ماه بعد از این، باد مک‌فارلین چندین و چند بار شولتز و واینبرگر رو برای صبحانه دعوت کرد و خیلی باهاشون صحبت کرد تا بتونه حمایت این دو رو داشته باشه یا حداقل بینشون یه توافقی ایجاد کنه. یه فهم مشترکی بتونه بین این دوتا برقرار کنه.اما هر بار بدتر از بار قبل بود واقعا‌ آخر همه‌ی این صبحانه‌های کاری به بحث و دعوا ختم می‌شد و عملا کاری از پیش نرفت‌. حتی بعضی موقع‌ها شولتز و واینبرگر در مورد منوی غذا هم با هم بحث می‌کردن.شما فکر کن دیگه دو تا آدمی که بالاترین مقامات دیپلماسی و نظامی آمریکا محسوب می‌شدند، یه همچین آدم‌هایی بودن. در همین موقع شرایط در لبنان بدتر و بدتر هم می‌شد و در حالی که مقامات آمریکایی همچنان در حال بچه‌بازی بودند، شش شهروند آمریکایی دیگه هم در بیروت به اسارت دراومدن.مقامات ریگان همه می‌خواستن که گروگان‌ها رو نجات بدن اما درمورد شیوه‌ی انجام این کار اختلافات بنیادی‌ای داشته‌ن با هم. وقتی دیدن که قرار نیست با هم به توافقی برسند انگار این‌طوری شده بود که هر کی تصمیم گرفت راه خودش رو بره.یکی دیگه از مقامات ریگان که اشتهای عجیب و غریبی برای پیش بردن برنامه‌های خودش داشت، رئیس کارکنان کاخ سفید بود که به تازگی توسط ریگان انتخاب شده بود. اسم این آقا دان ریگن (Donald Regan) بود. آقای دان ریگن رو به‌خاطر داشته باشید که در اپیزودهای بعدی خیلی ازش خواهید شنید.این‌جا لازمه یه توضیح مختصر در مورد شخصیت دان ریگن بهتون بدم. این آقا کلا دچار نوعی وسواس به قدرت بود و دوست داشت همه رو از بالا به پایین نگاه کنه. انگار که خودش رئیس جمهوره واقعا، نه ریگان.اصلا از اون طرز لباس پوشیدنش، کت و شلوار گرونی که به تن داشت، دکمه‌های سر آستین و موهای مرتبش واقعا عطش قدرت تو چشم‌هاش برق می‌زد.یکی از روزهای ماه فوریه بود که دان ریگن از باد خواست به دفترش بره. وقتی باد وارد دفتر دان شد، دان به حدی عصبانی بود که داد و فریاد می‌زد‌حالا دان از این موضوع شاکی شده بود که چرا وقتی یکی از افسران آمریکایی شب قبل در آلمان کشته شده، مک‌فارلین، دان رو از این موضوع مطلع نکرده بوده.دان فریاد می‌زد که من باید این خبر رو از روزنامه‌ها بشنوم؟ باد هم جواب داد که متاسفم و دیگه تکرار نمیشه. اما دان ول کن ماجرا نبود.آره باید هم متاسف باشی. من نمی‌تونم این سرپیچی‌ها رو تحمل کنم. واقعا سرپیچی، واقعا کلمه‌ی عجیبیه دیگه، برای کسی که مافوق مک‌فارلین هم محسوب نمی‌شد.باد دوباره عذرخواهی کرد ولی می‌شناسیم آدم‌هایی مثل دان ریگان رو دیگه که شما هرچقدر هم عقب بکشید، آتیش این‌ها تندتر میشه.این بار هم همین شد و دان به مک‌فارلین گفت که انگار متوجه نیستی تو این‌جا برای من کار می‌کنی. این جمله رو که گفت باد برگشت و جواب داد نخیر، این‌طور نیست. من برای شخص رئیس جمهور کار می‌کنم، نه تو.روابط باد با دان واقعا تیره و تار شده بود بعد از این ماجرا اما باد مسائل خیلی مهم‌تری داشت که بهشون فکر کنه. باد هنوز قید برنامه‌ش برای برقراری روابط دیپلماتیک رو با ایران رو نزده بود‌.چیزی که باد در این زمان هنوز نمی‌دونست این بود که طی چند ماه بعدی یک پیشنهاد روی میزش قرار خواهد گرفت. توافقی که شاید می‌تونست روند تاریخ رد تغییر بده و زمین‌لرزه‌ای در دولت ریگان راه بندازه.در سوم آگوست ۱۹۸۵، ریگان باد رد به دفترش فرامی‌خونه و حالا دیگه هفته‌هاست که شخص رئیس جمهور به دنبال توافقی می‌گرده که بتونه گروگان‌های آمریکایی رد به سلامت به خونه برگردونه‌در جولای ۱۹۸۵، وزیر خارجه‌ی اسرائیل از طریق یک واسطه با باد تماس می‌گیره تا پیشنهادی رو مطرح کنه‌.در این‌جای داستان، منبعی که من ازش برای این پرونده استفاده کردم، به اسم امریکن اسکندل (American Scandal) مدعی میشه که در ماه‌های منتهی به این زمان، اسرائیلی‌ها تونسته بودن با بخشی از نیروهای میانه‌روتر ایرانی تماس بگیرن و دو طرف به منافع مشترکی برای ایجاد ثبات در خاورمیانه و نزدیک شدن ایران به غرب فکر کرده بودن.توی این مذاکرات قرار شده بود ایرانی‌ها به نشانه‌ی حسن نیت با لبنانی‌ها مذاکره کنند و تضمین بدن که گروگان‌های آمریکایی به تدریج آزاد بشن.در عوض ایرانی‌ها می‌خواستن که غرب حسن نیت خودش رو نشون بده و به ایران که در میانه‌ی جنگ با عراق بود در اون زمان سلاح بفروشه.حالا برای این‌که آمریکا به طور مستقیم وارد این موضوع نشه، قرار شد اسرائیل به عنوان یک واسطه عمل کنه. اسرائیلی‌ها موشک‌هایی که قبلا از آمریکا خریده بودند رو به ایرانی‌ها می‌دادند، بعد دوباره همون تعداد موشک مشابه رو از آمریکا می‌خریدن و در انبارهای خودشون جایگزین می‌کردن.این‌جوری نه سیخ می‌سوخت، نه کباب. به این ترتیب هیچ کار دولت ریگان با فروش سلاح مجدد به شریک خودش اسرائیل، هیچ عمل غیرقانونی‌ای انجام نمیده.اما ریگان و باد جفتشون می‌دونستن که چندان مطمئن نمیشه گفت که این کار قانونیه. ریگان در این روزها کلی شرایط رو سبک سنگین می‌کرد و واقعا به مرز درماندگی رسیده بود‌.از یه طرف می‌خواست هرچه سریع‌تر گروگان‌ها رو برگردونه و به این قائله‌ی کش‌دار خاتمه بده. از طرف دیگه خودش بارها گفته بود که با تروریست‌ها، این‌جا منظور گروه‌های شبه نظامی لبنانی بوده، مذاکره نمی‌کنه.اما در واقعیت آمریکا قرار نبود کاری انجام بده و این اسرائیل بود که به طور فعال در میدان حضور داشت. ریگان در نهایت نگاهی به باد کرد و گفت می‌خوام این کار رو انجام بدم. فکر می‌کنم درست‌ترین کاره‌.حالا قرارداد فروش سلاح در برابر آزادی گروگان‌ها رسمی شده بود. باد در جلسه‌ای که با دیگر اعضای کابینه داشت خبر نهایی شدن این توافق رو به اون‌ها داد. البته مخالفت‌های زیادی وجود داشت.از جمله طبق معمول آقای شولتز و واینبرگر مخالف بودن ولی خب چون شخص ریگان دستورش رو صادر کرده بود دیگه کاری نمی‌تونستن انجام بدن. در این میان ویلیام کیسی، رئیس سیا از همه خوشحال‌تر بود چون تصور می‌کرد به زودی مامورش رو به خونه برمی‌گردونه‌تو همین گیر و دار این آقای دان ریگن که در موردش صحبت کردیم، یه بار دیگه شاخک‌هاش حساس‌ شد. کلا این بنده خدا انتظار داشت هرکس برنامه‌ای داره اول به اون اطلاع بده. هیشکی هم انگار این کار رو نمی‌کرد.در مورد مذاکره‌ی تسلیحاتی با ایران هم همین نظر رو داشت و وقتی فهمید باد مستقیم رفته پیش ریگان و موافقت اون رو گرفته دوباره شاکی شد‌.بعد تو همون ماه آگوست یه اتفاق عجیب افتاد. یه داستانی از زندگی خصوصی باد در مجلات آمریکایی منتشر شد که توش ادعا می‌شد باد با یه خانم دیگه رابطه داره و داره به همسرش جاندا خیانت می‌کنه.باد وقتی این خبر به گوشش رسید مثل من و شما به اولین کسی که شک کرد، دان ریگن بود. اون می‌دونست که این ادعا حقیقت نداره، پس تصمیم گرفت بره و رو در رو با دان صحبت کنه.وقتی باد از دان ریگن پرسید که آیا تو پشت این داستان هستی، دان خب حاشا کرد. این داستان اما به این زودی تموم نشد و طی یکی دو ماه آینده هم همچنان ادامه پیدا کرد.باد ولی یه مشکل دیگه هم داشت که البته اون زمان ازش بی‌اطلاع بود. ویلیام کیسی مرد مرموزی بود و گزارشی به دستش رسیده بود که تصمیم گرفت برای نجات سریع‌تر مامور بارکلی این گزارش رو از ریگان مک‌فارلین و همه‌ی مقامات دیگه مخفی نگه داره.سوم آگوست، درست بعد از جلسه‌ای که باد از تصمیم رئیس جمهور به کابینه خبر داده بود، باد با رابطش در اسرائیل تماس گرفت و موافقت ریگان رو به اسرائیلی‌ها اعلام کرد‌.رابط اسرائیلی هم با رابط ایرانی تماس گرفت و خبر رو بهش داد. این رابط ایرانی، مردی بود به اسم منوچهر قربانی‌فر. قربانی‌فر مردی در سایه بود. با صورتی پف کرده و موهای کم‌پشت.اون رو به عنوان یک دلال اسلحه‌ی ایرانی می‌شناختن و مامور سابق امنیتی در ساواک بود قبل از انقلاب. نکته‌ی عجیب ماجرا اما این بود که قربانی‌فر بین دلال‌ها نه تنها آدم مورد اعتمادی نبود بلکه همه اون رو به عنوان دلالی می‌شناختند که فقط به فکر پر کردن جیب خودشه‌.ولی باد این موضوع رو نمی‌دونست. ریگان هم که کاملا از موضوع بی‌خبر بود اما یک نفر در دولت ریگان از این موضوع باخبر ود. بله درست حدش زدید. ویلیام کیسی، رئیس سیاه.یک سال قبل از این زمان که معامله تسلیحاتی با ایران تایید شد، خود سازمان سیا، منوچهر قربانی‌فر رو در لیست سیاه خودش قرار داده بود و به دنبال دستگیریش هم بود ولی خب همون‌طور که گفتیم، کیسی از این موضوع هیچ چیزی به کسی نمیگه.بنابراین باد هم که از این موضوع بی‌خبر بود، تصمیم می‌گیره توافق رو عملی کنه. در سی‌ام آگوسن ۱۹۸۵، اسرائیل نخستین محموله‌ی تسلیحاتی شامل ۹۶ موشک رو به ایران ارسال می‌کنه.قرار بود در ازای این محموله یک در لبنان آزاد بشه که باد خواسته بود این نفر اول، بارکلی مامور سیا باشه اما در لحظه‌ی آخر، ایران اعلام کرد که وضعیت جسمی بارکلی به حدی نامناسب بوده که عملا نمی‌شده اون رو جا به جا کرد، بنابراین یک گروگان دیگه به جای مامور سیا آزاد میشه.وقتی این خبر به واشنگتن می‌رسه، کیسی خیلی عصبانی شده بود و باد هم به شدت نگران بود اما خب هیچکس دکمه‌ی توقف عملیات رو فشار نمیده.در پونزده سپتامبر هم دومین محموله‌ی سلاح به ایران ارسال میشه و روز بعد خبری بدتر به باد می‌رسه. اسرائیلی‌ها تو این محموله قرار بود صد موشک رو برای ایران ارسال کنند اما این محموله به طرز عجیبی شامل ۴۰۸ موشک بود.وقتی باد از ژنرال نورث که این خبر رو بهش داده بود، پرسید چرا تعداد موشک‌ها افزایش پیدا کرده؟ نورث جواب داد قیمت ایرانی‌ها بالا رفته.ممنون از شما که تا انتهای این اپیزود با من در پادکست بدنام همراه بودید. این اپیزود، نخستین قسمت از پرونده‌ی ایران کنترا بود که من براتون روایت کردم. امیدوارم کمی و کاستی‌ها رو ببخشید و با کامنت و لایک‌هاتون، من رو به ادامه‌ی این پادکست دل‌گرم کنید. https://vrgl.ir/oGGtW بقیه قسمت‌های پادکست رسوا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-id4562984-id423979462?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%A7%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%A7%D9%88%D9%84-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رسوا</category>
                <author>پادکست رسوا | Rosva</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 15:29:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>