<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات رؤیاپردازن</title>
        <link>https://virgool.io/royapardazan/feed</link>
        <description>استودیو کمیکا مکانی برای پرورش رؤیاست و آثار خود را با نام نشر رؤیاپردازان منتشر می‌کند. جایی که به ما فرصت می‌دهد با خواندن کمیک‌ها، لایت نوول‌ها و داستان‌های تصویری، در بهشتی از هنر و داستان قدم بزنیم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 03:28:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/wknzb4fxvt5t/trytwt.png</url>
            <title>رؤیاپردازن</title>
            <link>https://virgool.io/royapardazan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بذار براش بمیرم...</title>
                <link>https://virgool.io/royapardazan/%D8%A8%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-hu3me6uvvtvr</link>
                <description>نامه‌های پنهانی من به خودم!شماره:01-13منِ عزیزتر از جان، سلام!می‌دانم که خوبی! پس می‌روم سر اصل مطلب...بالاخره دیروز پیدایش کردم!روی آهنگ جدید و معروفی که دوستم برایم فرستاده بود، کلیک کردم و...♩♪♩♩♪♫♬♬♩♩♪♫♬...♩♫♩♩ .آهنگ تمام شد اما صدای خواننده، ذهنم را تسخیر کرده بود. دوباره و دوباره به آن گوش دادم و کم‌کم شروع کردم تا با او زمزمه کنم. باورم نمی‌شد که می‌تواند آنقدر با احساس از تمایلات درونی من بخواند! انگار مرا می‌شناخت... !وقتی اسمش را در اینترنت جستجو کردم و کارهای دیگرش را شنیدم، از یک چیز مطمئن بودم...او مرا می‌بیند!انگار از تمام چیزهایی که دوست داشتم خبر داشت. دلتنگی‌هایم را فهمیده بود. حتی می‌دانست که چرا از بعضی چیزها به شدت بیزارم!اوخیلی شبیه من بود...آه، خدایا! فکر کنم او را خیلی دوست دارم!کاش بتوانم روزی او را ببینم...خب دیگر! شب به خیر!نامه‌های پنهانی من به خودم!شماره:02-13سلام من!باورت نمی‌شود اگر بگویم که چه اتفاقی افتاد! یک بلیط کنسرت خریدم...کنسرت او!مادر ابتدا راضی نمی‌شد تا پولی بابت بلیط پرداخت کند، اما وقتی اصرار و اشتیاق مرا دید از مقاومت دست برداشت. چند آهنگ اورا برایش پخش کردم... فکر کنم حتی مادر هم تحت تأثیرش قرار گرفت، چون گفت: «چه صدای خوبی داره! چه آهنگ قشنگی... چه شعر زیبایی.... آهنگساز و شاعر هم خودشه؟»گیج شدم. تا به حال درباره آهنگساز یا شاعر و... فکر نکرده بودم. من فقط خواننده را دیده و صدایش را شنیده بودم و همین برایم کافی بود تا طرفدار پر و پا قرصش شوم.شانه‌ای بالا انداخته و گفتم: «نمی‌دونم! مهم هم نیست! این آهنگ مال این خواننده‌اس دیگه...!»مادر لبخندی زده و گفت: «منم باهات میام کنسرت!»با چشمان گرد شده پرسیدم: «شمام میاین؟! یعنی واقعاً دوست دارین بیاین؟ انقدر سریع طرفدارش شدین؟»مادر جواب داد: «آره چرا که نه؟! مگه تو همینجوری طرفدارش نشدی؟»با تعجب به فکر فرو رفتم.یعنی مادر واقعاً به این خواننده علاقه‌مند شده بود؟!نامه‌های پنهانی من به خودمشماره: 03-13خودِ خودِ من، سلام!آنجا پر از طرفدار بود اما من باور داشتم که بیش از همه، او را می‌شناسم. وقتی روی صحنه آمد فقط یک چیز می‌دیدم، او و بس!هنوز چند دقیقه‌ای از آهنگ اول نگذشته بود که مادر کنار گوشم زمزمه کرد: «نگاه کن! تموم زیبایی این آهنگ به تک نوازی ساکسیفونه.»توجه‌ام را از خواننده گرفته و به صدای ساکسیفون گوش دادم. حق با مادر بود.وقتی آهنگ بعدی شروع شد. مادر دوباره گفت: «پیانیست رو ببین! واقعاً ماهر به نظر می‌رسه.»مادر راست می‌گفت. انگار در دنیای خودش غرق بود و با چشمان بسته، هنرش را نشان می‌داد... . مبهوت کننده بود.اواخر کنسرت، خواننده شروع کرد به خواندن آهنگی که از همه بیشتر دوستش داشتم. حدود یک دقیقه از اثر را سعی کرد تا بدون هیچ سازی اجرا کند، اما اگر می‌خواستم صادق باشم، واقعاً حس اثر اصلی را نداشت! به نحوی آهنگ خراب شده بود.مادر به چهره‌ام نگاه کرد و گفت: «دیگه اونقدرها هم دلنشین نیست! نه؟!»نگاهی به خواننده کردم که با تمام وجودش در حال اجرای آهنگ بود. او مدت‌ها رویاهای مرا تسخیر کرده بود. نمی‌توانستم به این راحتی‌ها به کامل نبودنش، اعتراف کنم...ابروهایم را درهم کشیده و با لحن محکمی گفتم: «خیلی هم خوبه! مطمئنم از همه با استعدادتر و بهتره!»مادر چیزی نگفت اما ترجیح دادم تا باهم چشم در چشم نباشیم! حقیقت آن است که تمام این‌ها را می‌دانستم، اما...وقتی تمام نوازنده‌ها و عوامل معرفی می‌شدند، مادر همه را تشویق می‌کرد اما من برای هیچ‌کدام دست نزدم. تنها کسی که با تمام توانم تشویقش کردم، خواننده بود. انگار می‌خواستم ثابت کنم که برای او اینجا هستم.مادر گفت: «کنسرت خیلی خوبی بود! اما نفهمیدیم شاعر این آهنگ‌های قشنگ کی بود...؟»ناگهان اعلام کردند که شاعر در پشت صحنه نشسته و می‌توان بعد از کنسرت با او و تمام عوامل دیدار کرد. راستش من تا امروز باور داشتم که خواننده عزیزم، تمام آن شعرهای زیبا را گفته و تمام آن چه می‌خواند را با تمام وجود احساس کرده است. وقتی با مادر به پشت صحنه رفتیم تا با عوامل کار از نزدیک دیدار کنیم، صدای دعوایی توجه‌مان را جلب کرد. آن روزها آنقدر به صدایش گوش داده بودم که می‌توانستم تشخیص دهم، فردی که در حال داد کشیدن است، خود اوست!«من دیگه این خزعبلات رو نمی‌خونم!»و مانند طوفان به طرف جمعیت آمد. همگی برایش راه باز می‌کردند تا با او برخورد نکنند. مرد پیری که در حال نظافت زمین بود، نتوانست به موقع خودش را از سر راه خواننده دور کند و محکم با او برخورد کرد و روی زمین افتاد. صحنه‌ای که می‌دیدم قابل باور نبود! خواننده ناسزایی به مرد پیر گفت و رفت...در رویاهای من او انسانی شریف بود که مانند آهنگ‌هایش همه را دوست می‌داشت. شاید اگر تصویری که از او داشتم، واقعی بود، مرد پیر همچنان روی زمین نیفتاده بود. ناگهان شخصی که بعداً فهمیدم همان شاعر است، جمعیت را کنار زد و به مرد پیر کمک کرد تا روی نیمکتی در آن نزدیکی بنشیند. مادر دستش را بر شانه‌ام گذاشت. نگاهش کرده و گفتم: «فکر کنم روز سختی داشته!»مادر به نوازنده‌ها و شاعر اشاره کرد که حالا سرگرم عکس گرفتن با طرفداران بودند و به همه لبخند می‌زدند. بعد با لحن آرامی گفت: «اونام روز سختی داشتن! اما در برخوردشون با مردم خستگی و عصبانیت می‌بینی؟»با تندی گفتم: «می‌خوای بگی فقط اونی که دوستش دارم، مشکل داره؟!»مادر لبخندی زده و جواب داد: «نه! اونم خوبی‌های خاص خودش رو داره! ولی رفتار چند دقیقه پیشش قابل توجیه نیست.»مادر درست می‌گفت. اما هنوز هم نمی‌توانستم اشتباه اورا قبول کنم.«همه ما انسانیم و یه جاهایی اشتباه می‌کنیم!»«پس قبول داری که کارش اشتباه بود؟»سرم را پایین انداخته و گفتم: «بله!»وقتی در مسیر خانه بودیم، سکوت کرده و از پنجره اتوموبیل به بیرون چشم دوخته بودم. مادر گفت: «نمی‌خواستم تو به خاطر اشتباه اون شرمنده بشی! می‌خواستم که هیچ انسانی رو فرای چیزی که واقعاً هست، نبینی!»شاید زیادی او را دست بالا گرفته بودم!مادر ادامه داد: «و یه چیز دیگه که فکر کنم امشب فهمیدیم... برای ساخت یه اثر خوب، همکاری آدمای زیادی لازمه که زحمت هیچ کدوم هم کمتر از اون یکی نیست!»صحنه‌های کنسرت را به یاد آوردم و در تأیید حرف مادر گفتم: «درسته! اما من الآن اصلاً حس خوبی ندارم!»مادر حدس زد: «به خاطر بی‌اعصابی خواننده؟!»هنوز برایم سخت بود که بشنوم کسی او را ملامت می‌کند. با این حال گفتم: «هم اون، هم این که اگه تمام کسایی که دوست دارم، تو زرد از آب در بیان چی؟!»«یاد بگیر اگه از کسی خوشت اومد، چشم و گوش بسته جلو نری و ازش دفاع نکنی!»همان موقع ماشین روی دست‌انداز بدی افتاد و من و مادر تکان شدیدی خوردیم. با خودم فکر کردم، یعنی هر کدام از آدم‌ها چندتا از این دست‌اندازها در شخصیت خود دارند؟! حالا احساس بهتری داشتم، همه ما عادی بودیم و پر از اشتباه!ناخودآگاه لبخند زدم.مادر پرسید: «چی شد؟ یهو خوشحال شدی؟!»«هیچی فقط به این نتیجه رسیدم که همه آدما اشتباه می‌کنن و نیاز نیست انقدر سخت بگیرم!»«آره! همه اشتباه می‌کنن! ولی کسایی که متوجه اشتباه خودشون می‌شن و جبرانش می‌کنن، چند قدم از بقیه جلوترن!»«فکر نکنم این خیلی معمول باشه!»«چرا؟!»«خب اصولاً آدما باور دارن که اشتباه نمی‌کنن!»مادر سری به نشانه تأیید تکان داد و گفت: «موافقم! اونی که اشتباهش رو قبول می‌کنه و جرئت عذرخواهی کردن و جبران اشتباهش رو داره، یه قهرمانه!»وقتی به خانه رسیدیم، به اتاقم رفته و مقابل آینه ایستادم. یعنی روزی شهامتش را پیدا می‌کردم که به انتخاب اشتباهم اقرار کنم؟!نمی‌دانم!احتمالاً برای رسیدن به آن روز، باید خیلی بزرگ شوم!نامه‌هایی از: فاطمه شهاب‌الدین</description>
                <category>رؤیاپردازن</category>
                <author>نشر رؤیاپردازان</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 18:23:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هویت خیس‌خورده</title>
                <link>https://virgool.io/royapardazan/%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%DB%8C%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-umdyfdysze0s</link>
                <description>روزنامه شخصی یک  نوجوان                                                                                                 صفحه حوادثیک روزی از همین روزها!شماره: اول                                         ...«بیا ناهار!»«باشه مااااماااان!»«چرا انقدر بلند داد میزنی؟!»مادر راست می‌گفت. صدایم مانند همیشه نبود. فکر کردم دارم با همان لحن همیشگی جواب می دهم. اما...ناراحت شده و گفتم: «من بلند داد نزدم!» بعد هم به سمت اتاقم به راه افتادم.خودم هم نمی‌دانستم چرا با یک عذرخواهی ساده، بحث را تمام نکردم!تیتر اول: داستان از اینجا شروع می‌شود...هنوز در اتاق را نبسته بودم که صدای عجیبی گفت: «چیه؟! خب قل‌قل کردم دیگه! این روزها مثل یه کتری در حال جوشیدن شدم!»با تعجب اطراف اتاق را نگاه کردم! نمی‌دانستم صدا به چه کسی تعلق دارد! از پنجره به حیاط چشم دوختم تا شاید منبع صدا را شناسایی کنم که دوباره گفت: «کجا رو دید می‌زنی؟! منم بابا! من! اینجا! روی میز رو نگاه کن!»روی میز تحریرم بجز لپ تاپ، یک ماکت انسان داشتم که اعضای بدنش مشخص بود. یک سال پیش به خاطر علاقه شدیدم به زیست شناسی آن را خریده بودم! همیشه وقتی نگاهش می‌کردم، با خود می‌گفتم، یعنی اعضای بدن من، دقیقاً شبیه این ماکت هستند؟!صدای دیگری که بی‌شباهت به صدای خودم نبود، گفت: «چرا یه جوری حرف می‌زنی انگار براش عادیه که با ما ارتباط برقرار کنه؟! معلومه در این حد عاقله که بدونه اشیاء بی‌جان حرف نمی‌زنن!»صدای اول ادامه داد: «خب به هر حال این یه مورد اورژانسیه! باید از تغییراتی که داره اتفاق میفته با خبرش کنیم! دوست داری استرس بکشیم ها! یا نکنه می‌خوای ندونه که چرا میزان صداش از دستش در می‌ره؟!»تیتر دوم: طبق گزارشات، هیچ شکایتی از صداهای عجیب، به تازگی ثبت نشده است!پاک گیج شده بودم! سرگردان به ماکت نگاه کرده و با خودم گفتم: «صدا از اینجاس؟! مگه میشه؟! توی این که دستگاه ضبط نیست...! شایدم رادیو داره و نمی‌دونم...»دستم را دراز کردم تا ماکت را بردارم که ناگهان ماکت لرزید و صدای عجیب ادامه داد: «نکن قلقلکم میشه! در ضمن رادیو نیست! من قلبتم که داره حرف می‌زنه!»صدایی که بیشتر شبیه من بود، گفت: «منم مغزتم! می‌دونم به نظرت منطقی نیست! یعنی دارم حس می‌کنم که سعی داری موقعیت رو تحلیل کنی! ولی شده دیگه... از دست این احساسات و هورمون‌های سرکش، اومدیم توی این ماکت تا بهت هشدار بدیم!»با چشمانی که داشتند از حدقه بیرون می‌افتادند، به ماکت نگاه کردم و برای چند لحظه مغز و قلب را روی آن لمس کردم. قلب زیر انگشتانم تکانی خورد و گفت: «تعجبت تموم شد؟! داری کورم می‌کنی!» به سرعت دستم را کشیدم و ماکت را سرجایش گذاشتم.صدایی که می‌گفت به قلبم تعلق دارد، خنده ریزی کرد و ادامه داد: «نترس حالا! برای من بده! اومدیم بهت هشدار بدیم که غافلگیر نشی، نه این که کاری کنی که سکته کنم، بمیری!»تیتر سوم: هویت صداهای عجیب، مشخص شد!مغز گفت: «اذیتش نکن! همین جوری اوضاع وخیمه!»یک لحظه در سرم گذشت که «چرا وخیم؟!»اما به ثانیه نکشید که مغز جوابم را داد: «یه سونامی در راهه! بهش می‌گن بلوغ! البته نجات پیدا می‌کنی، نگران نباش! فقط باید متوجه اوضاع باشی تا به موقع پناه بگیری. می‌دونم همین الآن از پای بازی با لگوهات بلند شدی، اما داری بزرگ می‌شی و دیگه کم‌کم باید خودتو آماده کنی...»صدای فین فین قلب بلند شد: «کی انقدر بزرگ شدی تو؟! انگار همین دیروز بود که به قلب مامانت وصل بودیم تا زنده بمونی!» احتمالاً منظورش دوران جنینی بود.وقتی قلب این را گفت به یاد رفتار چند لحظه پیشم افتادم و احساس گناه شدیدی مرا در بر گرفت.تیتر چهارم: طبق مشاهدات انجام شده توسط مغز و قلب، یک سونامی در راه است!مغز دستور داد: «بسه قلب! یه دقیقه قل قل احساسات رو متوقف کن تا شاید بتونیم کمی بهش خودآگاهی بدیم.»قلب گفت: «باشه!»مغز ادامه داد: «باید بدونی که همه چیز داره عوض می‌شه! حتی منم دارم بزرگ می‌شم!»قلب با ناله گفت: «نوجوونی و هزار دردسر! پوست کم کم داره غر می‌زنه! این قرمز شدن‌ها و خارش‌ها خبر از جوش زدن می‌دن... ولی از من می‌شنوی، خیلی بهشون دست نزن، وگرنه جاشون می‌مونه و با گریه و زاریِ پوست، روز و شب‌مون یکی می‌شه!»حالا فهمیدم چرا این چند روز انقدر صورتم می‌خارید و ملتهب شده بود!قلب با همان لحن ادامه داد: «تازه یه سری ریشه موی سرگردان هم زیر پوست جمع شدن! معلوم نیست کی بخوان، غافلگیرت کنن؟!»قلب واقعاً نگران به نظر می‌رسید!از مغز پرسیدم: «فقط همین‌هاست؟»«معلومه که نه! تغییرات جسمی تازه شروع ماجراست! ممکنه مثل امروز رفتارهای متفاوتی بروز بدی. حساس‌تر و زودرنج‌تر می‌شی... توی برنامه‌ریزی چند سال آینده اومده که وقت بیشتری رو با دوستات می‌گذرونیم و حتی شاید دلمون بخواد یکم تیپ‌مون رو عوض کنیم!»ابروهایم را بالا انداخته و گفتم: «کدوم دوست؟ من با همه دوستم! و تیپم؟!»مغز که انگار گزارشی را می‌خواند، جواب داد: «این طور که به نظر می‌رسه قراره با آدمای خاصی دوست بشی! تیپت رو هم هنوز مطمئن نیستم!»قلب مداخله کرد: «یادت نره که قراره بیشتر کاراشو خودش انجام بده!»«آهان، آره! حس استقلالت هم تقویت می‌شه! فکر می‌کنی از پس خیلی از کارا برمیای ولی اگه از من می‌شنوی، قبل از انجام هر کاری، مشورت کردن واجبه!»با لحن شکاکی پرسیدم: «فکر می‌کنی توی دوران بلوغ هم همین نظر رو داشته باشی؟»«برای همین اومدم بهت هشدار بدم دیگه! اگه حواست نباشه منطق راهش رو گم می‌کنه و من از دست می‌رم!»سری تکان داده و گفتم: «باشه! حواسم به همه چیز هست!»«سعی کن این اعتماد به نفس رو هم حفظ کنی! به دردمون می‌خوره...»قلب با کنایه گفت: «آره! به شرط این که تبدیل به اعتماد به سقف نشه!»لبخندی زده و گفتم: «باشه سعی خودم رو می‌کنم!»مغز با لحن حسابگرش گفت: «خب! فکر کنم دیگه حرفی نمونده... قلب! باید بریم!»صدای قلب آمد که گفت: «من هنوز کلی درد و دل دارم! فکر می‌کنی بیخودی به خودم زحمت دادم و تا اینجا اومدم؟»«نکنه تو هم داری از دست می‌ری؟»«نه! ولی حواست باشه حتماً با یکی دوست شی که قابل اعتماد باشه و واقعاً دوستت داشته باشه... وگرنه من توی این دوران آسیب‌پذیرم! اگه بشکنم، خیلی چیزا تحت تأثیر قرار می‌گیره! در ضمن یادت باشه که چند وقت یه بار حتماً با یه نفر، مثل مامانت، بابات یا... حرف بزنی! اگه حرفات توی من بمونه یا سؤال‌هات رو نپرسی، هم من هم مغز، منفجر می‌شیم!»مغز سرفه‌ای کرد و گفت: «از طرف خودت حرف بزن، من ممکنه بهم فشار بیاد یا اونقدر که باید، بزرگ نشم، ولی خبر داری که حتی الآنم خیلی دلم نمی‌خواد با کسی حرف بزنم!»خطاب به مغز گفتم: «ولی مامان همیشه می‌گه که باید سؤال‌هامون رو بپرسیم! هر چقدر هم که احمقانه به نظر برسه! پس فکر کنم، حق با قلب باشه.»قلب گفت: «آخیش! وقتی حق با منه، خیلی حس خوبی دارم!»«ولی خب همیشه هم نمی‌شه که هرکاری دلم خواست بکنم! به قول مامان بزرگ، اینجوری سنگ رو سنگ بند نمی‌شه!»قلب با لحن آزرده‌ای گفت: «باشه! حالا می‌ذاشتی یکم از پیروزیم لذت ببرم، بعد یادآوری می‌کردی!»تیتر پنجم: نیروهای امدادی در حال اعزام به محل هستند!مغز گفت: «تموم شد؟ چون دیگه وقت رفتنه!»قلب جواب داد: «آره! دیگه حرفی برای گفتن ندارم... هی، تو!»«بله؟»«قول بده یه آدم خوب از آب در بیای! باشه؟»لبخند زده و گفتم: «هر چقدر هم که سونامی بلوغ ترسناک باشه، من شناگر خوبی‌ام! پس نگران نباش.»چند لحظه بعد اتاق در سکوت فرو رفته بود. یک دستم را روی سینه و دست دیگرم را روی سرم گذاشتم و زمزمه کردم: «خب بچه‌ها! بیاین شروع کنیم!»                                                                                                                            خبرنگار: فاطمه شهاب‌الدین</description>
                <category>رؤیاپردازن</category>
                <author>نشر رؤیاپردازان</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jun 2023 17:44:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>