قربانی تکراری

.....

سلام

باز هم نمیدانم کجایی ، ولی کار بیهوده ی نوشتن نامه آن هم به تویی که نیستی را ادامه میدهم .

گوشه ی تنگ و تاریکی را پیدا کرده ام و نشسته م تا کمی از خستگی های این روزها را از تنم بیرون کنم بدون ان که خودم بیرون بروم ،کاغذ سفید جلویم مانند قبرستان بی قبر منتظر مرده های تازه ایست .

این روزها حواسم را پرت می کنم به ته همان دره ی که هر شب به لبه ی ان میرسم و هر صبح با یک قربانی از کنارش برمیخیزم ،گویی که من دیگری در ته ان دره گذاشته و برخاسته م ؛زمستان کل زندگی ام را گرفته برف ها آب نشده برف دیگری به روی ش مینشیند. هیچ نوری در این زندگی قصد آب کردن برف هایم را ندارد .

آدم‌ها مانند موش‌هایی شده‌اند که زیر کوه‌های برفِ زندگیشان، به دنبال تونل‌های تنگ و تاریکی به نام "ارتباط" هستند. حفره‌هایی غیرقانونی و بی‌سرانجام می‌زنند و آخرِ کار، بیشترشان در تنهاییِ همان تونل‌های خودساخته می‌خزند و می‌میرند .

می گویند آدم های بسازی هستیم. راست می گویند. حالا به این قفس خو کرده ایم. به جیرجیرک هایمان گوش می دهیم و برای سکوتِ بیرون، دل تنگ نمی شویم. گاهی فکر می کنم تمامِ هنرِ ما همین است: خو کردن. خو کردن به هر پَستی، به هر بلندی، به هر شکلی از مردن. آخرین مشغولیتِ ترند روزمان هم شده "اگر یک روز نباشم با چی یادت میمونم "یا یک همچین چیزی ، مثل این است که با نوکِ انگشت چرب، روی شیشه ی بخار گرفته ی زندگیِ دیگری علامتی بگذاریم و بخواهیم جاودانه شویم برای او ...

مینویسم ، تونل میزنم ، کلمه به کلمه بیرون میریزم بلکه صدای این سکوتی که با فریاد من را لبه ی دره میبرد را نشنوم میگویند آدم ها با گذاشتن اثر میمانند، با خراشیدن نامشان روی تن همدیگر .....

من اما روی برف مینویسم ، که بعد تمام شدن هر اثر هنریم برف تازه ی میبارد و باز هم همه چیز را میپوشاند ..


میخواهی یادمن بیوفتی ؟ در روزگاری که نبودم ؟ یا بودم و کنارت نبودم ؟

راستش من حتی یک نشانه ی واقعی از خودم بر جای نگذاشته م که بتوانی من را به یاد بیاوری، ... من ...من بیشتر تبدیل شده‌ام به وزش بادی که از لای درز پنجره به درون خانه می‌آید و نمیدانی هوای سرد اتاقت از چیست.

تبدیل شده‌ام به سایه‌ای که با خاموش شدن چراغ ناگهان در دیوار محو می‌شود. تبدیل شده‌ام به صدای تق تق لوله‌های بخاری در نیمه‌شب که یک لحظه بیدارت می‌کند و دوباره در خواب گم می‌شوی. تبدیل شده‌ام به نم نم بارانی که پنجره را تار می‌کند، بی‌آنکه بدانی کی باریدنش شروع شد و کی تمام خواهد شد.

تبدیل شده‌ام به لکه‌ای محو روی میز، به خطی که با دستمال پاک می‌کنی و فراموش می‌کنی چه بود. تبدیل شده‌ام به صدای ضبط‌شده‌ای که نویز پس‌زمینه‌اش بلندتر از کلمات است. تبدیل شده‌ام به گرمای لحظه‌ای فنجان چای در دستانت، پیش از آن که فراموشش کنی .

تبدیل شده‌ام به دکمه‌ای که مدام فشارش می‌دهی، اما آسانسور نمی‌آید. تبدیل شده‌ام به پیامی که نیمه کاره در ذهنت می‌ماند و هرگز تایپ نمی‌شود.

...تبدیل شده‌ام به برفی که روی دستت مینشیند، ولی چند ثانیه میکشد تا ناپدید شود.

تبدیل شده‌ام به شاهِ تنها،که در گوشه‌ای از صفحه گیر کرده و می‌داند مات است،اما هنوز تسلیم نشده فقط منتظر است تا دستی بیاید و او را بخواباند.

تبدیل شده‌ام به نفس‌هایی که در هوای سرد ابر می‌شوند و محو. به صدای خش‌خش برگ‌های پاییزی زیر پا، وقتی راه می‌روی و به چیز دیگری فکر می‌کنی. به صدای تیک‌تیک ساعت در سکوت شب، که آنقدر عادی است که دیگر نمی‌شنوی اش.

تبدیل شده‌ام به شعله‌ی کوچک فندکی که روشن می‌کنی و خاموش می‌شود؛ نورش برای دیدن کافی نیست، فقط چشم را خسته می‌کند. به آواز نامفهوم رادیویی که موجش را گم کرده. به رایحه‌ی کمرنگی که در هوا می‌ماند، اما نمی‌دانی از کجا آمده. به سوالی که در میانه‌ی گفتگو فراموش می‌کنی بپرسی.

تو با خواندن این حرف‌ها یاد من نخواهی افتاد.

تنها خواهی دانست که گاهی چیزهایی هستند که حضور ندارند، اما غیابشان را حس می‌کنی مثل صدای وزوز بعد از سکوت مطلق. من آن سکوت پیش از وزوزم. من آن ناپدیدشدنی هستم که پیش از ناپدید شدن، یک لحظه روی دستت مینشینم. همین.

و این، تنها یادگار من از بودن است: هیچی که خودش را تکرار می‌کند.


فعلا بدونید که تا یک ماه اینده افسرده‌م، تا ببینم بعدا چی می‌شه.
فعلا بدونید که تا یک ماه اینده افسرده‌م، تا ببینم بعدا چی می‌شه.

باز که حالت بده دلقک....