<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات انتشارات ادب امروز</title>
        <link>https://virgool.io/saramortazavi/feed</link>
        <description>کتاب های منتشر شده از انتشارات ادب امروز</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:16:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/shin8a960jrv/qhqzer.jpg</url>
            <title>انتشارات ادب امروز</title>
            <link>https://virgool.io/saramortazavi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمان ترسناک نقش الآخر</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%A7%D9%84%D8%A2%D8%AE%D8%B1-seeb2loomtg9</link>
                <description>نام رمان: نَقش الآخِرنویسنده: سارا مرتضویژانر: ترسناک، معمایی، عاشقانهخلاصه:نویسنده‌ای به‌نام «آرش» پس از چند سال شکست، ناگهان رمان‌هایی خارق‌العاده می‌نویسد که الهامشان را در خواب دریافت می‌کند. اما وقتی نسخه‌ خطی جدیدش را برای چاپ می‌فرستد، پیرمرد ناشناسی به خانه‌اش می‌آید و می‌گوید:«تو داستان خودت رو ننوشتی... تو پیمان ما رو با خونت امضا کردی.»از آن لحظه به بعد، آرش در می‌یابد که کتاب‌هایش فقط تخیل نبوده‌اند—بلکه ترجمه‌هایی از زبان جنیان بوده‌اند که به‌واسطهٔ او به دنیای انسان فرستاده شده‌اند، و آخرین کتاب، دستور آغاز جنگ میان جنیان و انسان‌هاست...</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 07:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش ویراستاری و نویسندگی</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ikccratoiosq</link>
                <description> https://uploadb.me/kh61m4wl2spt/YouCut_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B3%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B0_%DB%B0%DB%B4%DB%B2%DB%B9%DB%B3%DB%B3%DB%B7%DB%B9%DB%B5.mp4.html سه تا دوره وجود داره:دوره آموزشی ویراستاری :14 جلسهدوره آموزشی نویسندگی: 14 جلسهدوره آموزشی نویسندگی حرفه‌ای یا نویسندگی جادویی: 25 جلسهدوره سوم شرایطی دارد که در صورت پذیرفتن آن‌ها حق ورود دارید.توضیحات بیشتر در کلیپ که لینکش هست موجوده.جهت ثبت نام با شماره 09135701698 تماس بگیرید.این آموزش زیر نظر انتشارات ادب امروز برگزار میشه.</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jun 2023 19:41:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزودهای جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-k0e1ooaogcdo</link>
                <description>سلامامیدوارم حالتون خوب باشهچند وقتی بود که می‌خواستم اپیزودهایی رو قرار بدم برای همه تا این بیشمار کتابی که می‌خونم و بیشمار آموزشی که می‌بینم هم به خودم و هم به دیگران کمک کنه، برای همین شروع کردم به ویس‌هایی از خلاصه‌ها و نکته‌هایی که در دفترهایم نوشتم.هر اپیزود نام مخصوص به خودش رو داره.خیلی ممنون میشم که بعد از شنیدن هر اپیزود نظرتون رو بگین.این ویس رو همینجا قرار می‌دم ولی اگه کست باکس دارین می‌تونین ویس‌ها رو انجا با نام اپیزودهای جادویی پیدا کنین. اگه تازه می‌خواین در کست باکس ثبت نام کنین کد معرف من رو (YYWJC6) در قسمت معرف زده و وارد شوید.همچنین در کانال تلگرام، ایتا، بله و روبیکا وجود داره. نام انتشارات ادب امروز رو سرچ کنین.اپیزود اول: معجزه سحرخیزیاپیزود دوم- عادت های تکرارشوندهاپیزود سوم- تصاویر ذهنیاپیزود چهارم- اثر مرکب</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 11:24:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب بیصدا فریاد کن اثر سارا مرتضوی از انتشارات ادب امروز</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%AF%D8%A8-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-bjferb6zh9vd</link>
                <description>اولین کتابی که نوشتم «بی‌صدا فریاد کن» بود. مجموعه‌ای از دلنوشته‌هایی که فقط یکبار نوشته شد و یک بار چاپ شد.چاپ اولش که تموم شد، دیگه تجدید چاپ نکردم و فروشش به صورت پی. دی. اف هست. نسخه چاپی این مجموعه فقط یکی موجوده.صدای این کتاب رو درنیوردم چون می‌خوام همون چهره‌ی شادی که برای دیگران به یادگار گذاشتم باقی بمونه برای همین اسمش رو گذاشتم بی‌صدا فریاد کن.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنام اثر: بی‌صدا فریاد کننویسنده: سارا مرتضویانتشارات: ادب امروزنسخه چاپی: صد هزار توماننسخه الکترونیکی: پنجاه هزار تومان (شاید روزی صوتی بشه).برای سفارش می‌تونین در پیام‌رسان پیام دهید.ـ09135701698@sara_mortazavi_virastarدانلود کلیپ بیصدا فریاد کن</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 11:12:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی انتشارات ادب امروز</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%AF%D8%A8-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-tnzijrkzrlml</link>
                <description>انتشارات ادب امروز از سال 1382 را آغاز کرده و تا به امروز به یاری خدا ادامه داده است.در این انتشارات صفر تا صد یک کتاب انجام می‌گیرد که شامل بازبینی متن، ویراستاری، صفحه‌آرایی و طراحی جلد می‌شود.همچنین پس اخذ مجوز و فیپا، شابک چاپی و الکترونیکی و وصول کتاب، کار فروش هم انجام می‌گیرد.برای اطلاعات بیشتر به شماره 09135701698 در شبکه‌های اجتماعی پیام دهید.</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Thu, 25 May 2023 05:12:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب رویای بزرگم (جلد اول) اثر سارا مرتضوی از انتشارات ادب امروز</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%85-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-so50c3qr4nnz</link>
                <description>معرفی کتاب رویای بزرگم (جلد اول)کتاب رویای بزرگم (جلد اول) رمانی از سارا مرتضوی است که براساس واقعیت زندگی نویسنده نوشته شده است. این رمان شرحی از سال‌ها فرازوفرود و ناگفته‌هایِ حوادث عمر وی تا دوران نوجوانی است که در پی آن‌ها، نگاه جدیدی به زندگی پیدا کرده است.درباره کتاب رویای بزرگم (جلد اول)رویای بزرگم (جلد اول) اثری از سارا مرتضوی است که چاپ نخست آن در سال 1400 منتشر شد و در همان سال به چاپ دوم رسید. این کتاب، داستانی بر اساس واقعیت است. شما قرار است به قصه‌ی زندگی دختری از ابتدای تولد تا سیزده سالگی‌اش گوش بسپارید، تا به قول خود نویسنده «دردهایش شود تجربه‌ای برای آیندگان». سارای کوچک پیش از این که به ثبات بزرگسالی برسد، چندین بار با حوادث و آسیب‌های سخت مواجه می‌شود و این حوادث، هربار از او فرد جدیدی می‌سازند. در این ماجرا قرار است کودکی دنیادیده را ببینید که در پس همه‌ی این سختی‌ها به نیکی خواهد رسید و رویای بزرگش را پیدا می‌کند.این رمان توسط انتشارات ادب امروز منتشر شده است که مرتضوی شخصاً در آن فعالیت‌هایی جز نویسندگی هم دارد. سارا مرتضوی نویسنده‌ای پرکار است و در سال‌های اخیر چندین جلد رمان و داستان دیگر نیز به انتشار رسانده. رویای بزرگم اولین جلد از مجموعه‌ای با همین نام است. باقی رمان احتمالاً‌ در سال‌های آتی منتشر خواهد شد؛ از همین روی است که خواننده با تعلیق و هیجان در بعضی از پیرنگ‌های فرعی، این کتاب را تمام خواهد کرد.کتاب رویای بزرگم (جلد اول) برای چه کسانی مناسب است؟رویای بزرگم (جلد اول) انتخابی بسیار عالی برای علاقمندان به ژانر اجتماعی و تراژیک است. همچنین اگر از علاقه‌مندان به داستان‌هایی برگرفته از واقعیت و شخصیت‌های واقعی هستید، این اثر را از دست ندهید.با سارا مرتضوی بیشتر آشنا شویمسارا مرتضوی متولد سال 1370 است اما چندان تازه‌کار نیست؛ سال‌ها در عرصه‌ی وبلاگ‌نویسی فعالیت داشته و دارد. او تاکنون بارها از طریق وبسایت‌های تخصصی رمان و داستان‌نویسی دست به انتشار شخصی آثار خود زده است و از همین وبسایت‌ها نیز طرفدارانی کنار خودش جمع کرده. سارا مرتضوی جدای از نویسندگی، تجربه‌ی ویراستاری هم در کارنامه‌ی خودش دارد. البته او به همین‌جا بسنده نکرده و در حال حاضر مدیر الکترونیکی انتشارات ادب امروز است و به نویسندگان دیگر برای انتشار آثارشان کمک می‌کند. خودش هم تاکنون آثار دیگری منتشر کرده است که می‌توانیم از میان آن‌ها کتاب‌های «دارامندی» و «بی‌صدا فریاد کن» را نام ببریم. او همچنین یک سه‌گانه‌ی دیگر به نام «داستان‌های جادویی» در کارنامه‌اش دارد که شامل کتاب‌های «دنیای جادویی رنگی‌رنگی»، «دنیای جادویی گلبرگ سپید» و «دنیای جادویی واژه‌ها» است.در بخشی از کتاب رویای بزرگم می‌خوانیمسارا دو سال از زندگی‌اش را گذرانده‌است. همه‌ی کلمات را نمی‌تواند درست ادا کند؛ ولی دایره‌ی لغتش نسبت به قبل بیش‌تر شده و کلماتی که بیشترین استفاده را دارند کامل و واضح می‌گوید. به‌راحتی راه می‌رود و هرچیزی که پیدا می‌کند می‌خواهد کشفش کند یا امتحانش کند. روزها را با بازی با فاطمه و شب‌ها را در کنار محمد می‌گذراند. روز‌به‌روز بزرگ‌تر و زیباتر می‌شود.اکنون می‌تواند بدود و شیرین زبان‌تر شده است. زیاد حرف نمی‌زند؛ ولی وقتی حرف می‌زند همه مجذوبش می‌شوند و از گوش‌دادن به حرف‌های او لذت می‌برند. بسیار باهوش است. خیلی سریع همه‌چیز را یاد می‌گیرد. مثل ضبط‌صوت است. هر‌آنچه را بشنود، تکرار می‌کند. همه متوجه هوش بالایش شد‌ه‌اند. نسبت به همه‌چیز کنجکاو است. به همه‌جا سَرَک می‌کشد. علاقه خاصی دارد تا اشیا را قایم کند تا دیگران پیدایش کنند. اشیاء را داخل ماشین لباس‌شویی قایم می‌کند. زمانی که متوجه می‌شود مادرش مخفی‌گاهش را پیدا کرده است محل اشیاء را عوض می‌کند و قابلمه را برای قایم کردن انتخاب می‌کند. این‌گونه بازی می‌کند.بازی مورد علاقه‌ی او قایم‌باشک است. بارها از خانه بیرون رفته است بدون اینکه از چیزی یا کسی بترسد، بدون اینکه خبر بدهد مسیرهای مختلف را طی می‌کند و این باعث نگرانی مادر می‌شود زیرا سارا کوچک است و هنوز دنیای واقعی را نمی‌شناسد. هنوز خطرهای دورش را ندیده است و بی‌محابا حرکت می‌کند. به‌سختی حاضر شده که با مادر همکاری کند و هنگام دست‌شویی اعلام کند. عاشق نام خودش است. بالا و پایین می‌پرد و سارا سارا می‌کند.مشخصات کتاب الکترونیکنام کتابکتاب رویای بزرگم (جلد اول)نویسنده:سارا مرتضویناشر چاپی: انتشارات ادب امروزسال انتشار: ۱۴۰۰فرمت کتاب EPUBتعداد صفحات: 201زبان فارسیشابک: 978-600-6147-36-9موضوع کتاب: کتاب‌های داستان و رمان ایرانیقیمت نسخه الکترونیک34000 ت - 6.49 یورومیتونین از طریق لینک کتابراه این کتاب رو خریداری کنین یا به شماره 09135701698 در پیامرسان پیام دهید تا به طور مستقیم دریافت کنین.</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Thu, 25 May 2023 05:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب صوتی دنیای جادویی - جلد اول: دنیای رنگی رنگی از انتشارات ادب امروز</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-qxu80v5yyzie</link>
                <description>معرفی کتاب صوتی دنیای جادویی - جلد اول: دنیای رنگی رنگیشخصیت‌های اصلی کتاب صوتی دنیای جادویی - جلد اول: دنیای رنگی رنگی نوشته‌ی سارا مرتضوی خواهر و برادر بازیگوشی هستند که با ورود به یک دنیای سحرآمیز، اتفاقات عجیب و غریبی برایشان رقم می‌خورد.درباره‌ی کتاب صوتی دنیای جادویی - جلد اول: دنیای رنگی رنگیسارا و دارا، دو شخصیت اصلی کتاب صوتی دنیای جادویی - جلد اول: دنیای رنگی رنگی هستند. خواهری هشت‌ساله و برادری پنج‌ساله که به همراه مادر و پدرشان زندگی می‌کنند و ماجراهایی که برایشان پیش می‌آید، اتفاقات داستان‌های این کتاب را رقم می‌زند. پدر آن‌ها از صبح تا شب مشغول کار در بیرون از خانه است و مادرشان مسئولیت کارهای داخل خانه را بر عهده دارد. برای همین بیشتر وقت‌ها سارا باید از برادر کوچکتر خود مراقبت کند.ماجرا از جایی شروع می‌شود که یک روز مادر سارا و دارا تصمیم می‌گیرد به سبزی‌فروشی برود تا برای درست کردن غذا مقداری سبزی بخرد. او دارا را به خواهر بزرگترش سارا می‌سپارد و از خانه بیرون می‌رود. سارا سعی می‌کند با خواندن قصه سر برادر کوچولویش را گرم کند اما دارا بازیگوش‌تر از این حرف‌هاست. او دلش می‌خواهد با توپ قرمزی که همین دیشب از پدرش هدیه گرفته است توپ‌بازی کند.سارا به سمت اتاقشان می‌رود تا توپ دارا را از داخل کمد دربیاورد و به او بدهد. اما اتفاقی غیرمنتظره تمام داستان را زیرورو می‌کند. هنگامی که در کمد باز می‌شود نوری رنگین‌کمان‌وار از آن به بیرون می‌تابد. خواهر و برادر بازیگوش قصه تصمیم می‌گیرند با هم به درون کمد بروند تا ببینند ماجرا از چه قرار است. اما همین که داخل کمد می‌شوند و در آن را می‌بندند، گویی پا به درون دنیایی دیگر می‌گذارند. یک دنیای عجیب و جادویی. و این‌گونه است که ماجراهای این کتاب صوتی در این دنیای جادویی رقم می‌خورند.نشر صوتی ادب امروز این اثر را در قالب کتاب گویا منتشر کرده است.کتاب صوتی دنیای جادویی - جلد اول: دنیای رنگی رنگی برای چه کسانی مناسب است؟اگر کودکی را می‌شناسید که در سال‌های اول دبستان به سر می‌برد و به داستان‌های فانتزی علاقه دارد، می‌توانید یک نسخه از این کتاب صوتی را به او هدیه بدهید.در بخشی از کتاب صوتی دنیای جادویی - جلد اول: دنیای رنگی رنگی می‌شنویمتوی آب پر از ماهی‌های قرمز و نارنجی و زرد بود که بالا و پایین می‌پریدن و دهنشون رو باز و بسته می‌کردن. داشتن شعر می‌خوندن. دست دارا رو گرفتم و رفتیم کنار آب که از نزدیک ببینیم و از ماهی‌ها بپرسیم اینجا کجاست؟ داداشی نشست کنار آب و دست کوچیک تپلش رو کرد توی آب تا به ماهی نارنجی بزرگی که به ما نگاه می‌کرد دست بزنه. با نگرانی گفتم: «داداشی مواظب باش نیفتی.» دارا یه نگاهی به من کرد، یکم از آب رو خورد و گفت: «آبجی چه‌قدر خوشمزه‌س. مثل آب‌های خونه‌مون نیست! بیا تو هم بخور.» سپس صداش رو بلندتر کرد و به ماهی نارنجی گفت: «ببخشید می‌شه کمک کنین و بگین اینجا کجاست؟» ماهی فقط شعر می‌خوند. بیشتر های‌های و هوی‌هوی می‌کرد. دارا به من گفت: «آبجی فکر کنم نمی‌فهمه من چی می‌گم.» من به رودخونه نزدیک شدم. دستی برای ماهی تکون دادم؛ ولی اون کاری نکرد. نشستم و از آب خوردم. آب خوبی بود که تا حالا نخورده بودم. حواسمون پرت مزه‌ی آب شد که ناگهان یکی با صدای مردونه‌ای گفت: «سلام.» من و داداشی با ترس برگشتیم عقب و داداشی افتاد توی آب. من جیغ زدم و کمک خواستم. اون که بهمون سلام کرده بود یه موز بزرگ بود که از من بلندتر بود. سریع پرید توی آب و داداشی رو کشید بیرون. ماهی‌ها هنوز خیره نگاه می‌کردن و شعر می‌خوندن.مشخصات کتاب صوتینام کتاب: کتاب صوتی دنیای جادویی - جلد اول: دنیای رنگی رنگینویسنده: سارا مرتضویناشر صوتی: انتشارات ادب امروزسال انتشار: ۱۴۰۱فرمت کتاب MP3مدت: ۱ ساعت و ۱۱ دقیقهزبان فارسیموضوع کتاب: کتاب صوتی کودک، کتاب شعر کودکقیمت نسخه صوتی15000 ت - 3.49 یورومیتونین از طریق لینک کتابراه این کتاب رو خریداری کنین یا به شماره 09135701698 در پیامرسان پیام دهید تا به طور مستقیم دریافت کنین.</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Thu, 25 May 2023 05:08:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب صوتی نامه‌های خدا به من از انتشارات ادب امروز</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-ymdcgwgx3jcf</link>
                <description>معرفی کتاب صوتی نامه‌های خدا به مننامه‌هایی سرشار از نور معرفت که مسیر زندگی را در برابرتان نورانی می‌کنند. علی یزدانی با الهام از آیات قرآن و آموزه‌های اسلام، نامه‌هایی را در کتاب صوتی نامه‌های خدا به من گردآورده که هر یک مملو از پندهای اخلاقی و نکته‌های آموزنده هستند. مخاطب با شنیدن این نامه‌ها به‌راستی احساس می‌کند که با معبود خود به گفت‌و‌گو نشسته و رمزوراز هستی را از او دریافت می‌کند.درباره‌ی کتاب صوتی نامه‌های خدا به منحتماً هر یک از ما در دوره‌ای از زندگی پرسش‌های متعددی از خدا داشته‌ایم که هنوز هم بسیاری از آن‌ها بی‌جواب مانده‌اند. شاید آرزوی بسیاری از ما این بوده که حتی برای چند لحظه، بتوانیم پاسخ سوال‌هایمان را از خدا گرفته و به آرامش برسیم. خبر خوبی برایتان داریم! علی یزدانی در کتاب صوتی نامه‌های خدا به من شما را با چنین فرصتی روبه‌رو می‌کند. اثر حاضر ادبیات و دین را بهم گره زده و آموزه‌های دینی را در قالب متون لطیف ادبی به مخاطب عرضه کرده است. نامه‌هایی که هر یک با مراجعه به منابع اسلامی و مهمتر از همه، قرآن به نگارش درآمده‌اند و برای مخاطبانی که تاکنون فرصت تعمق در دستورات اسلام را نداشته‌اند، موقعیتی بی‌نظیر فراهم کرده است.دو مفهوم «خداجویی» و «خداشناسی» را می‌توان چکیده‌ی کتاب صوتی نامه‌های خدا به من دانست. علی یزدانی در 28 نامه که گویا از سوی خداوند برای بندگانش نوشته شده، «پرستش» و «عبودیت» را به‌گونه‌ای متفاوت به شما می‌آموزد.می‌دانیم که توحید نخستین اصل از اصول پنجگانه‌ی اسلام است و خداشناسی نیز یکی از گسترده‌ترین مباحث اسلام را تشکیل می‌دهد. توجه به همین نکته کافی‌ست تا اهمیت آگاهی از قوانین الهی و صفات خداوند را بهتر درک کنیم. نویسنده با جست‌و‌جو در تعالیم اسلامی از بازگویی هیچ نکته‌ای درمورد رابطه‌ی انسان و خدا فروگذار نکرده است. به کمک این کتاب صوتی به علت آفرینش، جایگاه انسان موحد و مشرک نزد خداوند و همچنین وسعت بخشش پروردگار پی می‌برید.کتاب پیش‌رو از سوی انتشارات ادب امروز منتشر شده است.کتاب صوتی نامه‌های خدا به من برای چه کسانی مناسب است؟اگر علاقمند هستید که با آموزه‌های دینی و دستورات خداوند در قرآن آشنا شوید، به‌گونه‌ای که از نثر روان و جذاب نویسنده هم برخوردار شوید، کتاب صوتی نامه‌های خدا به من انتخاب بسیار خوبی خواهد بود.در بخشی از کتاب صوتی نامه‌های خدا به من می‌شنویمانسان روح و بدن نیست، افکار و احساسات نیست، ذهن و قلب نیست بلکه انسان خود آگاهیست که به این‌ها نگاه می‌کند، انتخاب و کنترل می‌کند و زندگی‌اش را خلق می‌کند.بنابراین آگاه باش، حس خوبی که ما از آن سخن می‌گوییم و آن را بهترین چیز برای انسان می‌دانیم خارج از احساسات خوب یا بدی است که توسط اتفاقات و شرایط زندگی درون انسان به وجود می‌آید، این حال خوب خود آگاهی است که جنس (فرکانس) آن با احساس متفاوت است.انسان را آفریدم تا همواره مرا بپرستد و از زندگی لذت ببرد و سپاس‌گزار من باشد نه اینکه به من کفر و شرک ورزیده و ناسپاسی کند، نتیجه‌ی این دو رفتار بسیار متفاوت است. آیا کسی که زندگی‌اش مثل بهشت پُرنعمت و همواره شاد است، همانند کسی است که زندگی‌اش مثل جهنم و همواره دچار ترس، درد و رنج است؟چه کسی است که همه چیز را مسخر می‌کند و همه چیز و همگان را هدایت می‌کند؟ غیر از من چه کسی این دانش را در اختیار شما می‌گذارد؟ بنابراین به خود ستم نکنید و شکرگزاری کنید.مشخصات کتاب صوتینام کتاب کتاب صوتی نامه‌های خدا به مننویسنده علی یزدانیناشر صوتی انتشارات ادب امروزسال انتشار۱۴۰۱فرمت کتابMP3مدت۱ ساعت و ۱۶ دقیقهزبان فارسیموضوع کتاب کتاب صوتی دین و عرفان، کتاب‌های کلام و عقایدقیمت نسخه صوتی35000 ت - 6.49 یورومیتونین از طریق لینک کتابراه این کتاب رو خریداری کنین یا به شماره 09135701698 در پیامرسان پیام دهید تا به طور مستقیم دریافت کنین.</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Thu, 25 May 2023 05:05:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب ای دل آوای عشق سر کن... از انتشارات ادب امروز</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84-%D8%A2%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B3%D8%B1-%DA%A9%D9%86-ifnrdsp8jfrb</link>
                <description>معرفی کتاب ای دل آوای عشق سر کن...کتاب ای دل آوای عشق سر کن... با مضمونی عاشقانه به قلم زهرا دانش، عشق بی‌فرجام آوا و امیرارسلان را به تصویر می‌کشد.در زندگی گاه‌ و ‌بی‌گاه باید گذشت. گذشت از هر چه که دوستش‌ دارید، هر چه که برای بدست ‌آوردنش جوانی، زیبایی یا ثروتتان را گذاشته‌اید، هر چه که به تاوانش اشک‌ها ریخته‌اید و هر کس که احساساتتان را نثارش کرده‌اید. گاهی نمی‌خواهید اما سرنوشت با شما کاری می‌کند که مجبور می‌شوید همه چیز را رها کنید و بگذرید.زهرا دانش در این کتاب قصد دارد زیر تمام دوست‌ داشتن‌های دروغین دنیا بزند و با‌ صداقت از اعماق دل آوای عشق سر کند...در بخشی از کتاب ای دل آوای عشق سر کن... می‌خوانیم:داشتم زیباترین روزهای زندگیم را سپری می‌کردم، روزهای عاشقی و دلباختگی. روزهایی که از هر‌ نفس امیر آرامش می‌گرفتم. خوشبختی را با ذره‌ ذره‌ی وجودم لمس می‌کردم. انگار تازه معنای واقعی خوشبختی را فهمیده ‌بودم. انگار این احساس زیبا بود که همه‌ی وجودم را در بر گرفته‌بود و درونم را دگرگون می‌کرد...دیگر بیشتر وقتم را با امیر می‌گذراندم. اکثر شب‌ها که کارم در بیمارستان تمام می‌شد، به‌ دنبالم می‌آمد و شام را با هم صرف می‌کردیم. البته این رابطه‌ی عاشقانه ما از چشم بچه‌ها پنهان نماند و به‌ پیشنهاد من قرار شد روز تولدم، در خانه‌ی امیرارسلان که تازگی پدرش به‌ نامش زده‌ بود، به دوستان و همکاران نزدیکمان سور بدهیم. ساعت حدودا سه‌ و‌ چهار بعد‌ از‌ ظهر یک‌ روز پاییزی، امیرارسلان به‌ دنبال من و باران آمد. با‌ هم به خانه‌اش رفتیم تا وسایل مهمانی شب را آماده کنیم.یک‌ آپارتمان دوازده‌ طبقه، وارد واحد امیرارسلان شدیم. یک‌ خانه دویست‌ متری مبله. نقشه‌ی خانه حرف نداشت. یک‌ لحظه در رویاهایم خودم را توی لباس عروس دیدم که با امیر به این خانه آمدیم تا زندگی مشترکمان را شروع کنیم. و باز این من بودم که خودم را به‌ آغوش رویاهای امیرارسلان سپردم و لبخندی سرشار از آرامش برلبانم نقش بست...مبل‌هایی را که با سلیقه وسط پذیرایی چیده‌ شده‌ بود، با کمک باران دور تا دور خونه گذاشتیم. بادکنک‌ها و وسایل تزئینی را به دیوار آویزان کردیم. بالای سالن، کنار شومینه یک‌ مبل دو‌ نفره‌ی سلطنتی با روکش مخمل گل‌بهی‌ رنگ برای من گذاشته‌شد، بالای سر مبل یک‌ عکس دو‌ نفره بزرگ از خودم و امیرارسلان به دیوار زدم. عکسی که دو‌ سه هفته پیش در پارک حاشیه‌ی زاینده‌رود با هم گرفته‌ بودیم.مشخصات کتاب الکترونیکنام کتابکتاب ای دل آوای عشق سر کن...نویسندهزهرا دانشناشر چاپیانتشارات ادب امروزسال انتشار۱۳۹۸فرمت کتابEPUBتعداد صفحات112زبانفارسیشابک978-600-6147-24-6موضوع کتابکتاب‌های داستان و رمان ایرانیقیمت نسخه الکترونیک39000 ت - 7.49 یورومیتونین از طریق لینک کتابراه این کتاب رو خریداری کنین یا به شماره 09135701698 در پیامرسان پیام دهید تا به طور مستقیم دریافت کنین.</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Thu, 25 May 2023 05:02:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان عاشقانه قسمت 20</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-20-wsjjz9f6rcgu</link>
                <description>***یک هفته طول می‌کشد تا امیر خانواده‌ی خود را راضی کند تا این ازدواج را قبول کرده و به خواستگاری بروند و پس از صحبت‌هایی میان خانواده‌ی عروس و داماد هر دو با مهریه‌ی معین شده رضایت می‌دهند و روز عقد را مشخص می‌کنند.بالاخره روز موعود می‌رسد، روزی که باید سر سفره‌ی ‌عقد بنشینند و بهم تعهد دهند که تا آخر عمر در کنار هم زندگی کنند. پس از خواندن خطبه به تالار عروسی می‌روند و جشنی در خور هر دو خانواده می‌گیرند.این جشن با جمع صد نفره ساده و زیباست و امیر آنقدر خوشحال است که کارهای بچه‌گانه می‌کند. دور نازنین می‌چرخد، دامن عروس را می‌گیرد و سر و شانه می‌آید. نازنین که بسیار شاد است می‌گوید:- باز تو دیوونه‌بازیت گل کرد؟ نکن جلوی مردم زشته.امیر با شیطنت جواب می‌دهد:- امشب، شب منه خیلی هم خوش به حالمه، مردم کیلویی چند!عشق امیر و نازنین به یکدیگر بیش از قبل شده است. آن‌ها پس از عروسی به تهران می‌روند و زندگی مشترک خود را آغاز می‌کنند. هر دو خانواده از این وسلت رضایت دارند و این تازه شروع ماجرای عشق امیر و نازنین است.پایانپ.ن: این رمان چندین باز بازنویسی شده و شما تایپ اولی اش رو مطالعه کردیناین رمان به چاپ رسیده است توسط انتشارات ادب امروز</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 06:42:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان عاشقانه قسمت 19</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-19-zts6voojb1o1</link>
                <description>دورتادور اتاق چوب‌های قهوه‌ای سوخته گذاشته شده و چندین حباب چراغ در آن روشن است. آهنگ ملایم و عاشقانه‌ای در حال پخش است که فضای آن‌جا را رویایی‌تر کرده، بوی مطبوعی به مشام می‌رسد. یک میز همراه با دو صندلی در وسط اتاق قرار دارد. نازنین احساس می‌کند قلبش به تپش افتاده، او به این فکر می‌کند که امیر چه در سر دارد و این کارش چه معنی‌ای می‌تواند داشته باشد؟!امیر یک ربع دیرتر از زمان موعود می‌رسد. نازنین که بسیار دل‌تنگ او است وقتی این پسر بلندقد را در چارچوب در می‌بیند احساس می‌کند که الان است قلبش از جا کنده شود. امیر یک پیراهن سفید به‌همراه شلوار جین پوشیده که اندام مردانه‌اش را به‌خوبی نمایان کرده‌است، آستین‌های پیراهنش را سه ربع بالا زده، موهای پر پشتش را به یک طرف حالت داده، لبخندی گشاده بر لب دارد و در دست راست پاکت کوچکی دارد که طرح قلب روی آن نقش بسته است.نازنین ناخودآگاه از جایش بلند می‌شود و دو قدم به سمت پسر می‌رود. امیر که تمام صورتش در حال خندیدن است به سمت نازنین می‌رود و دستش را دراز می‌کند تا با او دست دهد، نازنین ابتدا دو دل است ولی دوست دارد دست امیر را بگیرد پس دستش را می‌گیرد و امیر به‌طور ناگهانی دست نازنین را به سمت لبش می‌برد و بوسه‌ای می‌زند که این کار باعث می‌شود نازنین دستش را محکم بکشد و اعتراض کند.-امیر! چی‌کار داری می‌کنی؟امیر چشمک می‌زند و جواب می‌دهد:-دارم دست خانومم رو می‌بوسم.نازنین که خجالت کشیده سر به زیر می‌اندازد و روی صندلی که نشسته بود می‌نشیند و به کف زمین خیره می‌شود. امیر از این حالت نازنین بسیار خوشش آمده، خنده‌ی بلندی می‌کند و روبه‌روی نازنین روی صندلی می‌نشیند. پاکت کادو که کارتی به آن آویزان است را روی میز قرار می‌دهد و با چشم اشاره می‌کند و می‌گوید:-این هدیه‌ی شماست ولی الان بازش نمی‌کنی. اول غذا، اول شکم.نازنین روی کارت را می‌خواند:«برای عشقم، نقش اول زندگی».امیر سعی می‌کند یخ نازنین را بشکند؛ ولی دخترک با افکارش درگیر است که چه در سر امیر وجود دارد و کاش زودتر در مورد احساسشان صحبت کنند تا بتواند نفس راحتی بکشد.امیر که از این حالت شرمگین نازنین خوشش آمده شیطنتش گل می‌کند، صندلی‌اش را نزدیک نازنین می‌آورد و می‌پرسد:-غذا چی سفارش دادی عزیزم؟نازنین بدون این‌که سرش را بالا بیاورد جواب می‌دهد:-هنوز سفارش ندادم.-پس الان گارسون می‌آد که ازمون بپرسه.و چند ثانیه بعد گارسون در چهارچوب در ظاهر می‌شود. دختر لاغراندام با قد متوسط به سر میز می‌آید و می‌پرسد:-چی میل دارین؟ سفارش‌تون رو بفرمایین.امیر نگاهی به نازنین می‌اندازد.-چی می‌خوری نازنین جونم؟نازنین زیرچشمی به دختر گارسون نگاه می‌کند و سپس برای امیر چشم و ابرویی می‌آید که یعنی جلوی این دختر این‌طوری با من صحبت نکن، سپس با اخم جواب می‌دهد:-من کوبیده می‌خورم.-من هم همین‌که ایشون گفت رو می‌خورم، دو دست بیارین، لطفاً برامون سالاد و نوشابه هم بیارین. مچکرم.پس‌از این‌که گارسون از اتاق خارج می‌شود امیر صندلی خود را بیشتر نزدیک می‌کند و دستش را روی میز می‌گذارد و از نازنین می‌خواهد که او هم دستش را بگیرد ولی نازنین امتناع می‌کند و با تعجب می‌پرسد:-امیر! تو چت شده؟ چرا این‌طوری می‌کنی؟امیر با شیطنت جواب می‌دهد:-عاشق شدم... مگه خواهرم بهت نگفته؟نازنین رو برمی‌گرداند و امیر دیگر منتظر نمی‌ماند تا از نازنین اجازه بگیرد و دست راست دختر را در دست خودش می‌گذارد و او را محکم فشار می‌دهد. نازنین تلاش می‌کند دستش را آزاد کند ولی امیر اجازه نمی‌دهد و بلند بلند می‌خندد.-امیر می‌شه دستم رو ول کنی؟ دارم اذیت می‌شم.امیر دست نازنین را رها می‌کند و دو دستش را به معنی تسلیم بالا می‌برد. سپس به پشتی صندلی تکیه می‌دهد و عمیق به نازنین خیره می‌شود و می‌گوید:-من می‌خواستم فقط بهت بگم که منم همون احساسی که تو نسبت‌به من داری رو دارم... نازنین... من هم دوستت دارم.بعد از توی پاکت دفتر شعر نازنین را درمی‌آورد و ادامه می‌دهد:-من همه‌ی شعرهات رو خوندم... چرا زودتر بهم نگفتی دختر؟ من فکر می‌کردم که احساس تو نسبت‌به من مثل احساس خواهر به برادرشه برای همین همیشه حریم رو نگه می‌داشتم؛ ولی حالا که می‌دونم تو هم به همان اندازه‌ی من عاشقی قضیه فرق کرده... .نازنین که هم خوشحال و هم عصبانی است، دندان‌هایش را به‌هم فشار می‌دهد و می‌گوید:-چه فرقی کرده؟امیر باز با شیطنت جواب می‌دهد:-قراره اتفاقای خوبی بیفته. به موقعش بهت می‌گم.همان موقع گارسون غذا را می‌آورد و آن‌ها مشغول میل کردن می‌شوند. امیر در این فکر است که چگونه موضوع را مطرح کند و نازنین در این فکر است که چگونه باید رفتار کند پس هر دو چند دقیقه‌ای ساکت هستند تا این‌که امیر لب به سخن می‌گشاید:-می‌خواستم در مورد شعرهات باهات حرف بزنم.نازنین به بشقابش خیره شده و سرش را بالا نمی‌آورد فقط می‌گوید:-اهوم.این جواب کوتاه نازنین کار را برای امیر سخت‌تر می‌کند. در طول غذا خوردن گفتگو به حرف‌های معمولی می‌گذرد تا اینکه امیر دل به دریا می‌زند و درخواست خود را مطرح می‌کند.-نازنین من باید چیزی بهت بگم... .-خب... .-خب... وقتی دو نفر هم رو دوست دارن، یعنی وقتی دو نفر عاشق هم هستن باید یه کاری کنن.نازنین نگاه مشکوکی می‌اندازد و می‌پرسد:-منظورت چیه؟-منظورم اینه که... خب... ما باید... .نازنین احساس می‌کند فکرهای خوبی در سر امیر نمی‌چرخد، در این اتاق بسته است و کسی نیست پس تصمیم می‌گیرد که برود. از جایش بلند می‌شود و می‌گوید:-غذامون تموم شد، بهتره بریم. من نیاز به هوای آزاد دارم.امیر دستش را می‌کشد.-لطفاً بشین، بذار حرفم رو بزن.-پس خواهشاً زودتر بگو، فضای اینجا داره خفه‌ام می‌کنه.-نگران نباش با همدیگر زمان‌های زیادی رو می‌گذرونیم، کمی صبر کن.نازنین اخم می‌کند و دست به سینه می‌نشیند و منتظر است تا امیر حرفش را بزند. امیر که مطمئن است نازنین به او بله را می‌گوید از داخل پاکت کادو، جعبه‌ی مکعب شکل جگری رنگی درمی‌آورد و به سمت دختر پیشکش می‌کند و می‌گوید:-بفرمایید، خدمت شما، امیدوارم جوابت... .نازنین با دست لرزان جعبه را می‌گیرد و باز می‌کند. یک انگشتر که نگین درخشانی روی آن قرار داده شده است. می‌داند که منظور امیر ازدواج با اوست ولی خود را به نفهمیدن می‌زند و می‌پرسد:-این چیه؟-معلوم نیست چیه؟!-دارم می‌بینم منظورم اینه برای چیه؟امیر صدایش را می‌کشد.-نــازنــین! دست‌بردار، اصولاً حلقه را برای چی می‌دن؟-نمی‌دونم! برای چی میدن؟ تو بگو؟ تو برای چی این حلقه رو به من میدی؟امیر نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید:-نازنین، من تورو دوست دارم... می‌خوام همسرم باشی... می‌خوام باهات ازدواج کنم... می‌خوام همیشه کنار هم باشیم.نازنین جعبه را روی میز می‌گذارد، دفتر خاطراتش را برمی‌دارد و توی کیفش قرار می‌دهد و جواب می‌دهد:-متأسفم امیر... من نمی‌تونم قبول کنم. من نمی‌خواستم که تو شعرهام رو بخونی ولی این اتفاق افتاد! فکر کنم دچار سوءتفاهم شدی، زندگی من و تو جداست. ما به درد هم نمی‌خوریم. ببخشید... من باید برم، از ناهار ممنونم... خداحافظ.و امیر که بهت‌زده به لب‌های نازنین نگاه می‌کند ولی انگار ناشنوا شده و فقط تکان خوردن دهانش را می‌بیند تنها می‌گذارد.او چشمان سرخ و پر از اشک نازنین را نمی‌بیند، صدای لرزانش را نمی‌شنود و مثل کسانی شده که تصادف شدیدی کرده‌اند و هنوز نمی‌دانند چه بلایی سرشان آمده است.امیر بیست دقیقه مثل چوب خشک روی صندلی نشسته، به جعبه خیره شده و مغزش یخ زده است. چه اتفاقی افتاد؟تمام معادلات ذهنش بهم ریخته است. نازنین به او گفت نه! واقعاً دختری که سال‌ها همراهش بود، کنارش بود، شعرهای عاشقانه برایش سروده بود، تمام وقت و قلبش را تقدیمش کرده بود چرا باید جواب منفی دهد؟ نکند فهمیده سحر برگشته و نااُمید شده است؟افکار عجیب در سر امیر می‌چرخید و مغزش را به مرز انفجار می‌رساند. باید کاری می‌کرد. او نازنین را دوست داشت، تمام رویاهای آینده‌اش را در وجود این دختر می‌دید، آرامشش بود و احساسی که به او داشت منحصر به خودش بود.با خود فکر کرد:«شاید بدش اومد که اینطوری ازش خواستگاری کردم! خونواده نازنین سنتی هستن شاید انتظار داشته من هم سنتی رفتار کنم ولی چرا اینطوری جواب داد! خدایا! کمکم کن، چکار کنم؟ چکار کنم؟ بذار زنگ بزنم به آرزو».شماره‌ی آرزو را می‌گیرد، در همین زمان گارسون برای جمع کردن ظروف به اتاق می‌آید و امیر همانطور که موضوع را برای آرزو تعریف می‌کند، جعبه را در جیب می‌گذازد و بیرون می‌رود. آرزو پس از شنیدن اتفاقاتی که افتاده می‌گوید:-نمی‌دونم چرا این حرف رو بهت زده، نگران نباش من باهاش صحبت می‌کنم، خودم بهت زنگ می‌زنم.آرزو یکی از کتاب‌های امیر را از کتاب‌خانه اتاقش برداشته و با او بازی می‌کند. امیر که بی‌صبرانه منتظر شنیدن حرف‌های خواهرش است با بی‌تابی می‌گوید:-بگو... دیگه چی شد؟آرزو نفس عمیقی می‌کشد و کتاب را سر جایش می‌گذارد و می‌گوید:-خب... جواب نازنین منفیه و... .امیر نمی‌گذارد حرف خواهرش تمام شود و باشتاب می‌پرسد:-علتش؟-علتش مربوط به خودشه یعنی اون نگرانه… نگران آینده و زندگی با تو.-یعنی می‌ترسه دوباره من مشکلی پیدا کنم؟ به خدا من کاملاً خوب شدم.-نه... نگران تو نیست... نگران خودشه که برای خودش اتفاقی بیفته؟امیر یک تای ابرویش را بالا می‌اندازد.-یعنی چی؟آرزو دستی به پشت سرش می‌کشد و موهایش را صاف می‌کند.-وای امیر! تو که این‌قدر خنگ نبودی! یعنی این‌که می‌ترسه براش اتفاقی بیفته، مثل یک ماه پیش. نمی‌خواد که تو توی زندگی سختی بکشی.ولوم صدای امیر بالا می‌رود.-چی؟ ببخشید‌ها ولی غلط کرده که هم‌چین فکری کرده! من باید این فکر رو می‌کردم که نکردم و برام هم مهم نیست. من اون رو به‌عنوان همسر آینده‌ام می‌خوام.آرزو با دلسوزی روی تخت کنار امیر می‌نشیند و می‌گوید:-هم‌چین بیراه هم نمی‌گه امیر جون. دوست داشتن و عشق درست، من هم عاشق شدم می‌فهمم چی میگی؛ ولی این صحبت یه عمر زندگیه. شاید اتفاقات خوبی در آینده نیفته! می‌دونی که نازنین از بچگی نارسایی قلبی داره، نمی‌تونه همه‌ی کارهایی که بقیه‌ی دخترها انجام میدن انجام بده! می‌فهمی منظورم چیه؟امیر با کلافگی دستی به صورتش می‌کشد و با صدای بلندتر از قبل می‌گوید:-نه! نمی‌فهمم... نمی‌خوام هم بفهمم... من نازنین رو دوست دارم، من نازنین رو می‌خوام.فریاد امیر باعث می‌شود که شهین خانم هم وارد اتاق شود است و از ماجرا باخبر شود. او هم همچون آرزو مخالف این ازدواج است و می‌گوید:-پسرم ان‌شاءالله که این دختر صد سال زنده باشه؛ ولی معلوم نیست که خدایی نکرده… تازه اگر هم همیشه سلامت باشه اون نمی‌تونه بچه‌دار بشه! ما می‌خوایم نوه‌هامون رو ببینیم، ما می‌خوایم بچه‌های تورو ببینیم! چرا می‌خوای با دختری که مدام باید بره بیمارستان و نمی‌تونه بچه‌دار شه ازدواج کنی؟ یه‌کم فکر کن پسرم، تو که پسر عاقلی هستی.امیر باعصبانیت از روی تخت بلند می‌شود.-ببخشید مامان ولی من تصمیمم رو گرفتم... یا نازنین یا هیچ‌کس. من عاشق نازنینم، نمی‌تونم کس دیگه‌ای رو قبول کنم.بعد با عصبانیت به سمت در می‌رود و به آرزو می‌گوید:-یه زنگ بزن بهش، بگو دارم میام دم خونه‌شون، بهم زنگ بزنه. من که هرچی زنگ می‌زنم و پیام می‌دم جواب نمی‌ده و بهش بگو که من توی تصمیمم جدی هستم.و بعد از خانه بیرون می‌رود و در را محکم به‌هم می‌کوباند. قدم‌هایش را محکم برمی‌دارد و در تصمیم خود مُصر است. جعبه‌ی حلقه در جیبش تکان می‌خورد و هر لحظه به او یادآوری می‌کند که چکاری باید انجام دهد. موبایلش زنگ می‌خورد، نازنین است. بی‌مقدمه می‌گوید:-همین الان از خونه بیا بیرون.نازنین می‌آید جواب بدهد که امیر تشر می‌زند.-همین که گفتم. یا میای یا من میام خونتون.و تلفن را قطع می‌کند. دینگ... پیام نازنین می‌آید.«باشه دیوونه! برو کافه الان میام».«کافه نداریم، سر کوچه‌تونم، منتظرم بیا».نازنین ترسیده اما خوشحال است. این ناآرامی‌ها به‌خاطر اوست ولی می‌داند چه کند. او نباید با هیچ‌کس ازدواج کند. سهم او از زندگی تنهایی است و بس.وضعیت امیر آشفته است. به‌محض دیدن نازنین به سمت او می‌رود و بدون مقدمه می‌گوید:-تو مال منی، تو زن منی و هیچ بهونه‌ی دیگه‌ای رو قبول نمی‌کنم.نازنین که شوکه شده کمی مکث می‌کند، به چشم‌های هم خیره می‌شوند و بعد به خود می‌آید.-من نمی‌تونم با تو ازدواج کنم امیر! بیا تمومش کنیم. قول می‌دم دیگه تو زندگیت نیام، شمارت رو پاک می‌کنم، دفتر خاطراتم رو آتیش می‌زنم، همه‌چیز تموم می‌شه... .امیر داد می‌زند:-تموم می‌شه؟! تازه شروع شده... من ولت نمی‌کنم، تو باید زن من بشی.-چرت نگو! دیوونه شدی؟! من نمی‌تونم ازدواج کنم، نمی‌تونم بچه‌دار بشم، نمی‌تونم یه زندگی تشکیل بدم، نمی‌تونم یه خانواده تشکیل بدم، اینو بفهم.-هم می‌تونی ازدواج کنی با من، هم می‌تونی بچه‌دار بشی با من، هم یه خانواده خوب تشکیل می‌دیم با هم.نازنین خسته است، با صدای لرزانی می‌گوید:- امیر! گفتم نه! نادونی؟ نفهمی؟ می‌گم نه.امیر عصبانی‌تر از قبل است.-پس میگی نه... یعنی نه؟نازنین پایش را به زمین می‌کوبد.-آره، یعنی نه.امیر بازوی نازنین را می‌گیرد و او را می‌کشد به سمت خیابان.-خودت خواستی نازنین خانم، من این حرف‌ها حالیم نیست. تو حتماً باید زن من بشی، من عاشق توأم و هیچ‌کس دیگه‌ای رو تو زندگیم نمی‌خوام!دخترک را همراه خود کشان‌کشان از پل هوایی بالا می‌برد و بعد در وسط پل هوایی می‌ایستد.-وایسا و تماشا کن.دو پایش را از میله‌ها رد می‌کند و داد می‌زند:-ایهاالناس! من عاشق این دخترم، اون بهم می‌گه نه! دیگه زندگی برای من بی‌فایده است.نازنین جیغ می‌زند و می‌گوید:-امیر! دیوونه شدی؟! برگرد این‌جا. داری چی‌کار می‌کنی؟ باشه... تو برگرد، باشه... باشه... باشه... برگرد فقط، از میله‌ها بیا این‌ور دیوونه.-یا به خواستگاری من جواب مثبت می‌دی یا دیگه من رو نمی‌بینی همون جور که خودت می‌خوای.نازنین آهسته‌آهسته به امیر نزدیک می‌شود و بازوی او را می‌گیرد و می‌گوید:-باشه... باشه... هرچی تو بگی، فقط بیا اینور، با هم‌دیگه حرف می‌زنیم.امیر پافشاری می‌کند.-همین‌که گفتم، آره یا نه؟نازنین فریاد می‌زند:-آره... آره. تو رو خدا بیا این‌ور.-بگو من زن امیر میشم، بگو که عشقم می‌مونی.نازنین با جیغ فریاد می‌زند:-من زن امیر میشم.</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 06:40:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان عاشقانه قسمت 19</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-19-jgdjmp7dfxl4</link>
                <description>اوضاع در خانه‌ی نازنین به گونه‌ای دیگر است.-چی شده نازنین جون؟ چرا همش این‌ور اون‌ور راه می‌ری؟ چرا آروم و قرار نداری؟-چیزی نیست مامان، یه‌کم دل‌شوره دارم.-حالت خوبه عزیزم؟ قرص‌هات رو خوردی؟-آره مامان حالم خوبه، نگران نباش، خوب می‌شم، عصبیه.نازنین به مادرش نمی‌گوید که آرزو به او پیام داده و خبر آمدن امیر را داده است. هیچ‌کس از احساس او به این پسر به غیر از آرزو خبری ندارد و این خود دل‌شوره‌ی اصلی است که حال امیر هم از این احساس عشق او خبر دارد. نگران است و نمی‌داند که واکنش امیر چه می‌تواند باشد.امیر که عاشق سحر بود و حالا غیرممکن است که از نازنین خوشش بیاید. همیشه مثل خواهر با او رفتار کرده، مثل خواهر با او حرف زده و مثل خواهر به او نگاه کرده‌است، حال چگونه می‌تواند این عشق را ببیند و باور کند؟این افکاری است که نازنین مدام در سر می‌پروراند و خبر ندارد که احساس عشق در امیر بیدار شده‌است. خبر ندارد که امیر تازه فهمیده که او هم عاشق نازنین بوده ولی خود خبر نداشته است و حالا این احساس قوی‌تر شده است، مخصوصاً حالا که فهمیده نازنین هم عاشق اوست.غروب است که امیر از تهران به خانه می‌رسد و پس‌از سلام و احوال‌پرسی و گفتن خبر‌های روزمره برای پدر و مادرش سراغ آرزو را می‌گیرد. شهین خانم که از آمدن پسرش بسیار خوشحال است درحالی‌که از آشپزخانه با یک لیوان آب هندوانه می‌آید و آن را روی میز روبه‌روی امیر می‌گذارد می‌گوید:-خواهرتم خوبِ خوبه. خدا خیرش بده آقا فرید رو، یه‌کم خونه‌شون به ما دور بود و آرزو ناآرومی می‌کرد، اونم یه‌کم پول پس‌انداز کرد و خونشون رو فروختن، اومدن نزدیک خونه‌ی ما یه خونه خریدن؛ البته از قبلی کوچیک‌تره ولی خب... همین‌که به ما نزدیکن خیلی خوبه. شب برای شام میان، دعوتشون کردم.امیر دو دستش را به‌هم می‌مالد.-چه خوب.و با لبخند به زمین خیره می‌شود.ساعت نزدیک نه شب است که زنگ در خانه زده می‌شود و آرزو همراه همسرش داخل می‌شوند. آرزو به‌محض دیدن برادرش ذوق‌زده به هوا می‌پرد، او را بغل می‌کند و خوش‌آمد می‌گوید. امیر هم به همان اندازه از دیدن آرزو و همسرش ذوق‌زده و خوشحال است.پس‌از صرف شام، آرزو کنار امیر می‌نشیند و با صدای آهسته از او می‌پرسد:-به نازنین خبر دادی که اومدی؟-نه! بهش پیام ندادم... می‌خوام سوپرایزش کنم.آرزو به امیر لو نمی‌دهد که به دوستش گفته برادرش آمده و ادای انسان‌های متعجب را درمی‌آورد و باز می‌پرسد:-چه سورپرایزی؟امیر لبخند شیطنت‌آمیزی می‌زند.-سکرته. بین من و اون و... .آرزو با کنجکاوی روی لبه‌ی مبل می‌نشیند.-خب به من بگو، به کسی نمی‌گم، به جون خودم.-جونت رو قسم نخور عزیزم، اتفاقاً این سورپرایز برای توأم هست حتی برای مامان و بابا هم هست.-نکنه خبریه آقا امیر؟-خبری میشه، خودت را آماده کن.برق خوشحالی از چشمان آرزو برمی‌تابد و می‌گوید:-پس بالاخره تصمیمت رو گرفتی، تصمیم خوبیه.امیر که از دوستی صمیمی بین خواهرش و نازنین باخبر است سرش را جلو می‌آورد و با خواهش به آرزو می‌گوید:-نری به نازنین بگی‌ ها... اگه بفهمه من از چشم تو می‌بینم.آرزو با قهقهه‌ باشه‌ای می‌گوید و امیر را همراه با تصورات خوب و خوشش با نازنین تنها می‌گذارد.نصف شب است که آرزو و فرید به خانه‌شان بازمی‌گردند و امیر پس‌از شب‌به‌خیر به پدر و مادرش به اتاقش می‌خزد. وقتش است پیامی به نازنین بدهد. با خوشحالی شروع به تایپ کردن می‌کند.«سلام نازنینم، خوبی؟ می‌خوام ببینمت».یک ربع بعد جواب پیام امیر داده می‌شود.«سلام امیر جان، مرسی تو چطوری؟ رسیدن بخیر. اتفاقاً من هم می‌خواستم ببینمت».امیر زیر لب می‌گوید:-لااله‌الاالله... از دست این آرزو! نتونست زبونش رو نگه داره! نخود تو دهن این بشر خیس نمی‌خوره!سپس پیام دیگری ارسال می‌کند.«من فردا باید یه سری کار انجام بدم و نزدیک‌های ظهر توی رستوران بهار منتظرت می‌شم، از همین حالا خیلی ذوق دیدنت رو دارم عزیزم، نازنینم، خیلی دلم برات تنگ شده».پس‌از چند ثانیه نازنین جواب می‌دهد.«باشه امیر جان، ساعت یک‌ونیم من اون‌جا هستم، فعلاً شبت بخیر».و یک شکلک با چشمان قلبی حواله پیامش می‌کند؛ ولی امیر در ازای جواب این شکلک، بیست قلب قرمز می‌فرستد.روی تخت دراز می‌کشد و دستش را پشت سرش قرار می‌دهد و به سقف خیره می‌شود. به این فکر می‌کند که ممکن است نازنین با دیدن هدیه‌ای که برایش خریده چه واکنشی نشان دهد.در یک لحظه یوسفی را به یاد می‌آورد و یک پیامک ارسال می‌کند.«سلام، شب بخیر، من احتمالاً چند روز نتونم بیام، شرکت رو سپردم دست تو، هر خبری چیزی شد بهم زنگ بزن».و بعد با خیال راحت سر بر پشتی گذاشته، چشمانش را می‌بندد و در رؤیاهای دورودراز آینده با نازنین و تشکیل خانواده به خواب می‌روداما در اتاق نازنین اتفاقات به‌گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد. دخترک چندین و چند بار پیام‌های امیر را از بالا به پایین می‌خواند، قلبش تندتند می‌زند و دل‌شوره‌اش نسبت‌به قبل بیشتر شده‌است. با این‌که خیلی خوشحال است؛ اما احساسی خاص در وجودش شکل گرفته است. انگار بدنش هم فهمیده که این ملاقات با ملاقات‌های قبلی زمین تا آسمان فرق می‌کند.کل بدنش داغ شده و احساس می‌کند باید یک دوش آب سرد بگیرد تا این آتش را خاموش کند. همان‌طور که ذهنش درگیر فردا و این‌که چه لباسی بپوشد، چه آرایشی داشته باشد و چه کارهایی انجام دهد است به حمام می‌رود و پس‌از این‌که آب سرد بر سرش ریخت آرامش خود را بازمی‌یابد و به خواب عمیقی فرو می‌رود.ساعت نزدیک یک ظهر است که نازنین به رستوران می‌رسد، نیم‌ساعت زودتر از زمانی‌که باید برسد! نگاهی به داخل رستوران می‌اندازد. دیوارهای سالن با پرده‌های مخملی سبز بلند پوشیده شده‌است که یک فضای رؤیایی ساخته، سقف رستوران بلند و پر از نقش‌ونگار است.نازنین میزی در گوشه‌ی سالن انتخاب می‌کند. سه خانواده که هر کدام به‌صورت پراکنده نشسته‌اند حضور دارند و در حال میل غذا هستند. پس‌از پنج دقیقه گارسون بالای سر نازنین می‌آید:-چی میل دارین؟-من منتظر یکی از دوستام هستم که بیاد. اگه می‌شه وقتی اون اومد سفارش رو بگیرین.-ببخشید… می‌شه اسم‌تون رو بگید؟نازنین با تعجب می‌پرسد:-چطور؟گارسون با لبخند جواب می‌دهد:-چند میز رزرو شده، برای همین اسم‌تون رو می‌پرسم که اگر شما جزء کسانی هستید که میز برایشان رزرو شده راهنماییتون کنم به سمت جایگاه‌تون.-آهان… من رحیمی‌فر هستم، نازنین رحیمی‌فر.گارسون نود درجه می‌چرخد و با دست اشاره به پله‌ها می‌کند و می‌گوید:-شما رزرو شدید خانم رحیمی‌فر، لطفاً از پله‌ها تشریف ببرید بالا و در اتاق سه، میزتون اون‌جا هست.نازنین که از تعجب دهانش باز مانده بدون حرفی بلند می‌شود، از پله‌ها بالا می‌رود و وارد اتاق سه می‌شود.</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 06:39:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان عاشقانه قسمت 18</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-18-wvaxyq0u1faf</link>
                <description>به خانه می‌رسد و قبل‌از این‌که چراغ‌های خانه را روشن کند دینگ... صدای پیام گوشی می‌آید. بی‌خیال روشن کردن چراغ‌ها می‌شود و در تاریکی روی مبل لم می‌دهد و به امید این‌که پیامی از طرف نازنین باشد گوشی‌اش را نگاه می‌کند.«باورم نمی‌شد دیدمت امیر! تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ وای… چقدر عوض شده بودی! چقدر خوب شده بودی! تمام احساس‌های گذشته سراغم اومد، حالت چطوره؟»شماره ناشناس است اما زیاد سخت نیست که بگوییم سحر است که پیام داده و امیر اخم کرده و صفحه‌ی گوشی را چندین‌بار می‌خواند اما دست و دلش به جواب دادن نمی‌رود. گوشی را رها کرده و در تاریکی به سمت اتاق خوابش می‌رود تا لباس‌هایش را عوض کند، سر و صورتش را بشورد و برای شام چیزی آماده کند.دوباره صدای دینگ از گوشی‌اش که روی سکویی در آشپزخونه گذاشته است می‌آید. امیر که می‌داند چه کسی پیام داده بی‌توجه غذای خود را درست می‌کند و روی میز غذاخوری می‌گذارد و با بی‌حوصلگی نگاهی به گوشی‌اش می‌اندازد.«می‌دونم از دستم عصبانی هستی امیر جان، با پیام نمی‌شه الان بهت زنگ می‌زنم».بعد از پنج دقیقه تلفن زنگ می‌خورد ولی امیر جواب نمی‌دهد و رد تماس می‌دهد. دوباره پیام می‌آید.«لطفاً از دستم عصبانی نباش. ما باید با هم‌دیگه حرف بزنیم. تو همه چیز رو نمی‌دونی، برات توضیح می‌دم، لطفاً، فردا می‌آم شرکت».امیر که اصلاً دوست ندارد سحر را بار دیگر ببیند مخصوصاً در شرکت، به‌صورت کوتاه جواب می‌دهد:«ما با هم حرفی نداریم».«امیر لطفاً اجازه بده با هم‌دیگه صحبت کنیم، من باید خیلی چیزها بهت بگم».«نیاز به حرف نیست، همین که رفتی، همه چیز رو گفت. دیگه هیچ چیز بین من و تو وجود نداره».«بذار با هم حرف بزنیم، خواهش می‌کنم».امیر کمی با خود فکر می‌کند و کنجکاو است تا ببیند این دختر پس‌از این‌همه سال چه می‌خواهد به او بگوید و با چه رویی می‌خواهد به چشمانش نگاه کند، پس‌از نیم‌ساعت پیام می‌دهد.«فردا بیا کافه باران، ساعت نه شب. بعد از کار می‌آم اون‌جا با هم‌دیگه صحبت می‌کنیم. شب‌به‌خیر».صبح که امیر از خواب بیدار می‌شود سردرد دارد؛ اما از آن‌جا که به سحر گفته تا با هم‌صحبت کنند مجبور است به سر قرار بیاید، البته ناگفته نماند که او هم در مورد این دخترک کنجکاو است و می‌خواهد تمام حرف‌های این چند سال که دسته مویی شده و در گلویش گیر کرده را بگوید و راحت شود؛ اما می‌داند که این دیدار باعث نمی‌شود که تمام خوبی‌های نازنین را فراموش کند.وقتی آدم می‌خواهد منتظر بماند چقدر ساعت دیر می‌گذرد و امروز هم برای امیر ساعت با سرعت مورچه حرکت می‌کند هرچند که او دوست ندارد روز تمام شود تا سحر را ببیند اما بالاخره روز تمام می‌شود و بعد از شرکت سر قرار می‌رود.سحر هنوز نیامده است. امیر صندلی‌ای را انتخاب می‌کند که در گوشه یک کافه در تاریک‌ترین قسمت سالن قرار دارد. به این فکر می‌کند که وقتی دخترک آمد چه به او بگوید و حرف‌هایش را مرور می‌کندسحر از راه می‌رسد. لبخندی بر لب‌های سرخش نشانده، موهایش را طلایی رنگ کرده و به‌گونه‌ای آرایش کرده که موهایش نیمی از ابروهایش را پوشانده است. به‌نظر چاق‌تر از قبل شده، مانتوی سفید جلو باز کوتاهی پوشیده به‌همراه شلوار سفید و شال سفید که بیشتر از قبل جذابش کرده است.با دیدن امیر دستی تکان می‌دهد. امیر بدون هیچ واکنشی دستی تکان می‌دهد تا بفهماند دختر را دیده است. سحر روبه‌روی او می‌نشیند و پس از سلام و احوال‌پرسی که امیر با سردی و کوتاه جواب می‌دهد می‌پرسد:-چیزی سفارش دادی؟-نه هنوز... منتظر تو بودم.سحر با عشوه جملاتش را کش می‌دهد.-اااا… منتظر من بودی؟! دیگه چی عزیزم؟امیر با شنیدن کلمه‌ی عزیزم که با عشوه از دهان سحر خارج می‌شود دست به سینه شده و اخم می‌کندهمان موقع گارسون سر میز می‌آید و می‌پرسد:-چی میل دارین؟امیر با بی‌حوصلگی جواب می‌دهد:-من یه اسپرسو می‌خورم.و با چشمانش به سحر می‌فهماند که سفارش خود را بگوید. سحر می‌گوید:-من یه شیک شکلاتی می‌خوام با یه دونه قلب روش.بعد قهقهه می‌زند. گارسون به او لبخند می‌زند و می‌رود. سحر خود را به جلو می‌کشدو با عشق به امیر می‌نگرد و می‌گوید:-چقدر عوض شدی امیر جان! بهتر شدی. فکرش را نمی‌کردم به این‌جا برسی.امیر هنوز دست به سینه است.-چطور؟ چه تغییری کرده‌ام؟-خب بهتر شدی، خوش‌تیپ‌تر شدی، خوش هیکل‌تر شدی، واسه خودت کسی شدی.حرف آخر سحر بدجوری امیر را کفری می‌کند. با عصبانیت جمله را تکرار می‌کند.-منظورت چیه برای خودم کسی شدم؟سحر که متوجه می‌شود گند زده سعی می‌کند ماست‌مالی کند.-منظورم اینه که عوض شدی خیلی... هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم که روزی تو رو در این وضعیت ببینم.امیر پوزخندی می‌زند.-آره... مطمئناً فکرش رو نمی‌کردی! تو و خونواده‌ات غیر از خودتون کسی رو آدم حساب نمی‌کردین.سحر خود را به نشنیدن می‌زند.-چه خبر؟ این مدت چه اتفاقاتی افتاد؟ چطور به اینج... به این وضعیت رسیدی؟امیر پای راست را بر پای چپ می‌اندازد و با بی‌خیالی توضیح می‌دهد.-یکی بود، یکی نبود. یه پسر ساده‌ی عاشق بود که فکر می‌کرد عاشق دختریه که اون هم عاشقشه. این پسر پرتلاش تمام توانش را برای بهتر کردن زندگی‌اش می‌کرد تا بتونه یک دنیای رویایی برای عشقش بسازه؛ ولی عشقش اون را رها کرد و رفت. پسر ساده‌دل غمگین شد، غصه خورد، حالش خراب شد، انقد افسرده شد که بردنش بیمارستان! عشقش هیچ‌وقت نفهمید که پسر عاشق برای اون چه کارهایی کرده بود، چه فکرهایی کرده بود، چه رؤیاهایی داشت. چند ماه توی بیمارستان موند تا کم‌کم خودش را جمع کرد و متوجه شد که دیگه از دختر عاشق خبری نیست و باید زندگی خودش را از نو بسازه، از صفر بسازه.امیر با چشمان ریز شده به سحر نگریست و منتظر بود که ببیند این دختر نسبت‌به زمان‌های دردناکی که گذرانده چه واکنشی نشان می‌دهد؛ اما دخترک فقط سر به زیر دارد و سکوت کرده‌است. امیر تحمل این سکوت را ندارد، سعی می‌کند صدایش آرام باشد ولی عصبانی است و می‌گوید:-خب… یه چیزی بگو…سحر کمی مکث می‌کند و بعد با صدای لرزان و چشمانی که هاله‌ای از اشک آن را پوشانده به امیر نگاه می‌کند و می‌گوید:-تقصیر من نبود! من تورو می‌خواستم، خودت این رو خوب می‌دونی؛ ولی پدر و مادرم مخالف بودن. اگه پدرم مخالف باشه با چیزی، دیگه نمی‌شه جلودارش بود... حرف حرفه خودشه... .-این دلیل نمی‌شه سحر! یادت نیست چه بلایی سرم آورد؟! شاید ندونی ولی من خوب یادمه وقتی‌که با صورت زخم‌وزیلی توی بیمارستان… من باور نمی‌کنم. تو می‌تونستی به‌خاطر عشق‌مون حداقل کمی… آخه من چی بهت بگم… الان اومدی این‌جا به من بگی چی؟ چیزی عوض شده؟سحر برقی در چشمانش می‌زند و به جلو خم می‌شود و می‌گوید:-امیر! بابام پشیمونه. من درمورد تو دیشب براش حرف زدم، این‌که به کجا رسیدی، این‌که برای خودت کسی شدی، این‌که اون اشتباه می‌کرد و تو اون پسره پاپتی ساده نیستی که می‌گفت همیشه کارگر می‌مونه و لیاقت من رو نداره و تو الان همون کسی شدی که من همیشه می‌خواستم. من عاشقتم امیر.امیر فنجان خود را به لب می‌برد و کمی فکر می‌کند. او دیگر به سحر حسی ندارد! سحر کسی است که وقتی نیازمندش بود رهایش کرد ولی نازنین… نازنین دختری است که در همه‌ی زمان‌ها در کنارش بوده‌است. او آن‌قدر نجابت دارد که احساس خود را نشان نداده است. امیر همان‌جا تصمیم می‌گیرد که از سحر خداحافظی کند و دیگر این عشق پایان می‌یابد پس می‌گوید:-ببین سحر، ما زمان‌های خوبی باهم داشتیم، باشه... درسته؛ ولی الان همه‌چیز فرق کرده... من دیگه اون امیر سابق نیستم، من دیگه اون احساس رو بهت ندارم، پس بیا تمومش کنیم و این قضیه رو ادامه ندیم. درمورد کار هم من تو رو به یکی از دوستام معرفی می‌کنم، می‌تونی با اون‌ها کار کنی، کارشون خوبه….هق‌هق سحر به امیر اجازه ادامه‌ی صحبت را نمی‌دهد. پسر دلش می‌سوزد، سیگاری از پاکت در می‌آورد و همان‌طور که به فنجان اسپرسواش نگاه می‌کند آن را دود می‌کند.سحر از جایش بلند می‌شود و روی صندلی کنار امیر می‌نشیند. بازوی پسر را می‌گیرد و به سمت خود می‌کشد. امیر چشم غره‌ای می‌رود ولی سحر اهمیتی نمی‌دهد، رخ به رخ.امیر گرمای دستان سحر را حس می‌کند، عطر خوش‌بویش را به جان می‌کشد و یاد روزهای خوش گذشته می‌افتد. آن روزهایی که غرق در عشق همراه سحر، در کنار سحر خوش بود.یک لحظه وا می‌دهد و صورتش را نزدیک‌تر می‌کند، سحر چشمانش را بسته و در این فکر است که باز امیر را مال خود کند؛ اما پسر در جنگی بین عشق و هوس گیر کرده، او همیشه همین را می‌خواسته و سحر خودداری می‌کرده ولی حالا موضوع فرق دارد، عشق است که پیروز می‌شود.عشق به نازنین. سریع خود را عقب می‌کشد و با شتاب از جایش بلند می‌شود. به سحر با عصبانیت نگاه می‌کند و می‌گوید:-بسه. همه چیز بین ما تموم شده. برو به زندگیت برس، آرزوی خوشبختی رو برات دارم.سحر مات و مبهوت به چهره‌ی برافروخته امیر نگاه می‌کند.-ولی...-من باید برم سحر. میز رو حساب می‌کنم. آرزوی خوشبختی رو برات دارم. خداحافظ.و بدون حتی نیم‌نگاهی کافه را ترک می‌کند.سحر چندین بار دیگر به شرکت می‌آید؛ ولی هر بار امیر خود را پنهان کرده و فرار می‌کند. حتی پیام‌های عاشقانه‌ی بیشمار سحر هم باعث نمی‌شوند که این پسر از نازنین دست بکشد. کسی که لایق عشق اوست فقط و فقط نازنین است، نقش اول زندگی‌اش.</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 06:37:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان عاشقانه عشق و مذهب 17</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8-17-p1bxc4nsv2zl</link>
                <description>فصل هفدهمامیر ساعت سه به مقصد تهران راه می‌افتد و آن‌قدر باسرعت می‌رود که ساعت هفت به آن‌جا می‌رسد؛ اما در ترافیک نواب گیر می‌کند که همین باعث می‌شود تا نزدیک‌های ساعت ده به شرکت برسد.قبل‌از این‌که وارد شرکت شود، با آرزو تماس می‌گیرد و پس‌از احوال‌پرسی سراغ نازنین را می‌گیرد. آرزو خبر خوشحال‌کننده‌ای می‌دهد:- نگران نباش داداش، نازنین بهوش اومده و هنوز اطرافش رو نمی‌شناسه؛ اما پدر و مادرش رو می‌شناسه. دکتر می‌گه که با زمان بهتر می‌شه... در کل خوبه.امیر خیالش راحت می‌شود و حالا می‌تواند مشکلاتی که در شرکت به‌وجودآمده است را حل کند. فقط یک نفر از کارمندان شرکت آن‌جاست و انگار شرکت رو به تعطیلی است. او با دیدن این وضع متعجب می‌شود و به اتاق مدیریت می‌رود که آن‌جا یوسفی را می‌بیند و از اوضاع‌واحوال شرکت پرس‌وجو می‌کند.- این‌جا چه خبره؟آقای یوسفی از صندلی بلند می‌شود و سلامی می‌کند و می‌گوید:- دیروز عصر این اتفاق افتاد، یهو همه سیستم‌ها دان شد.- یعنی چه دان شد؟!یوسفی که با انگشتانشان بازی می‌کند جواب می‌دهد:- برنامه‌نویسمون می‌گه که سیستم اصلی ویروسی شده و تو کل شبکه پخش شده.امیر قدم‌زنان به سمت تلفن می‌رود و شماره‌ای را از داخل گوشی‌اش پیدا می‌کند و تماس می‌گیرد:- الان درستش می‌کنم… الو… آقای غیاثی… متشکرم، غرض از مزاحمت، سیستم‌های ما دچار مشکل شده و نیاز هست تا شما به این‌جا بیاین… بله… ساعت چند؟ … بله ممنون، می‌بینم‌تون.سپس تلفن را قطع می‌کند و رو به یوسفی می گوید:- تا شب مشکل سیستم‌های شرکت حل می‌شه.و بعد با خیال راحت به آپارتمان نوساز خود می‌رود و در آن‌جا استراحت می‌کند. او از همدان دفتر خاطرات نازنین را آورده تا در زمان‌های استراحت بتواند چند شعری از این دفتر بخواند.«عشوه‌ی گلبرگ بهاری کرد رخصتای گیتی من تنها ز لطفتطرار رمق ز کعبه‌ی درخت مجنونگریخت و تنه‌اش رها شد زنگار سیمگونرزق همای سعادت که شد شکوفاقلمم ستودن کرد در آستان تو، مهر و وفاتو اما باز هم داعیه‌ی سکوت گشته‌ایطببعت سبزه‌ها را هم دسته کرده‌ایعنب عیش و زندگی در وجود تو دیدفلک فراخنا گرفت وقتی درور تو دیدمن مدهوش در این رقعه‌ی تسبیحرندانه قلم می‌زنم در دفتری شاید اندک شبیه»امیر به این فکر می‌کند که پس‌از بهبود کامل نازنین با خانواده‌اش صحبت کند و برای خواستگاری به آن‌جا روند. تصمیمش را گرفته، می‌خواهد این دختر همسر او باشد، می‌خواهد زندگی خوبی برای او ایجاد کند و او را خوش‌بخت کند همان‌طوری که دخترک این کار را برای او انجام داده است.یک ربع قبل‌از نماز صبح از خواب برمی‌خیزد، دعا می‌خواند و پس‌از نماز برای ورزش کردن به پارک می‌رود و تا زمان طلوع خورشید ورزش می‌کند. این کار هر روزه‌ی روز‌های معمولی امیر است و به سلامتی خود اهمیت می‌دهد و سپس به سمت شرکت می‌رود و قبل‌از این‌که کارمندان بیایند او در آن‌جا حضور دارد.کارمندها یکی‌یکی می‌آیند و امیر در اتاقش به بررسی گزارشات این یک‌هفته‌ای که نبوده است می‌رپردازد. منشی در می‌زند و وارد می‌شود و می‌گوید:- امروز یکی تماس گرفت و گفتش که می‌خواد ما کارش رو براش انجام بدیم.- خب... چی می‌خواد؟- یه اپلیکیشن می‌خواد برای کارشون، توضیح بیشتر نداد، می‌خواست حضوراً صحبت کنه.امیر سرش را از بی‌شمار کاغذی که روبه‌رویش روی میز پخش شده بالا می‌برد و جواب می‌دهد:- برای عصر یه قرار بذار بیان حضوری صحبت می‌کنیم و اگر اوکی بود قراردادش رو خودت تنظیم کن.منشی چشمی می‌گوید و از اتاق خارج می‌شود.امیر از پنجره اتاقش به نور نارنجی‌رنگی که پرتوهای خورشید در هنگام غروب از خود به نمایش گذاشته‌اند خیره شده و به روزهایی فکر می‌کند که می‌تواند با نازنین بگذراند و خوش باشد. دلش برای نازنین تنگ شده و دوست دارد هرچه زودتر او را ببیند.- تق تق تق... .- فرمایید.خانم منشی که مانتوی خاکستری پوشیده و از دستانش می‌توان حدس زد که در دهه‌ی چهل زندگی‌اش است وارد می‌شود.- ببخشید آقای… مهمون‌تون تشریف آوردن.- باشه… راهنمایی‌شون کنین به اتاق جلسات من الان میام.سپس گوشی تلفن روی میز را برمی‌دارد و یک شماره می‌گیرد.- الو… یوسفی… بیا اتاق جلسات قرارداد و قوانین هم بیار که نشون‌شون بدیم… باشه می‌بینمت.سر وضع خود را درست می‌کند، دستی به شلوار پارچه‌ایش می‌کشد و با اقتدار از اتاق بیرون می‌آید. قبل ‌از این‌که به اتاق جلسات برود به منشی اشاره می‌کند که برای آن‌ها شیر نسکافه بیاورند. وارد اتاق جلسات می‌شود. با دیدن مهمان‌ها جا می‌خورد، باور کردنی نیست! این‌جا در تهران…یکی از مهمان‌ها هم با دیدن او متعجب شده و دهانش را با دستان ظریفش می‌پوشاند. امیر با دیدن او مثل کسانی که شوک برقی به آن‌ها وارد شده خشک می‌شود اما خیلی زود به خود می‌آید و می‌گوید:- ببخشید… من یه چیزی یادم افتاد، الان می‌رم بیرون... برمی‌گردم.قبل‌از این‌که از اتاق خارج شود یوسفی را می‌بیند. مرد چشم و ابرویی بالا می‌اندازد که مفهوم آن این است که «چه شده و کجا می‌روی» اما امیر بدون حرف به سمت دست‌شویی می‌رود. آب خنک به صورتش می‌پاشد و در آینه به خود نگاه می‌کند. او سحر است، بعد از چند سال… و حالا پیدا شده‌است. امیر با خود فکر می‌کند:«یعنی می‌دونست شرکت مال منه؟ نه! نمی‌دونست. اونم تعجب کرده بود. این‌جا چی‌کار می‌کنه؟ این‌همه سال کجا بود؟ کجا رفته بودن؟ حالا من چی‌کار کنم؟»چشمانش را می‌بندد و اولین چهره‌ای که در ذهنش نمایش داده می‌شود چهره‌ی مهربان و معصومانه‌ی نازنین است. دلش به لرزه می‌افتد و به یاد می‌آورد عشق نازنین را، پس می‌داند چکار کند. قضیه‌ی سحر برای امیر تمام شده‌است.نفس عمیقی می‌کشد و از دست‌شویی خارج می‌شود. زمانی‌که وارد اتاق می‌شود، همه پشت میز روی صندلی نشسته‌اند. سحر و مردی که به نظر می‌رسد سی‌واندی‌ساله باشد در سمت چپ میز و آقای یوسفی روبه‌روی آن‌ها در سمت راست نشسته است. امیر هم در بالای اتاق روی صندلی می‌نشیند و انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده با آن‌ها خوش‌وبش می‌کند.- خوشحالم که شرکت مارو انتخاب کردین، دقیقاً چه اپلیکیشنی می‌خواین؟سحر سرش را بالا نمی‌آورد و خیره به میز نگاه می‌کند. مرد جوان با دیدن چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی او تصمیم می‌گیرد که خود توضیح دهد با این‌که نمی‌داند اصل ماجرا چیست و چرا دخترک به این حال افتاده است.- کار ما آموزش و دادن آگاهی و اطلاعات به بیمارهامون هست. من دکتر موسوی هستم و ایشون هم دکتر… ما به اون بیمارهای‌مون که چندین‌بار مراجعه کرده‌اند اطلاعاتی می‌دیم ولی در حال حاضر چون وقتش را نداریم می‌خوایم یک اپلیکیشنی برامون طراحی کنین که اینطوری عمل منه... بیمارهایی که بیشتر از دو بار به ما مراجعه کرده‌ان رو تشخیص بده و این آموزش‌ها را به اون‌ها نمایش بده و البته اون‌ها هم بتونن امتیاز بدن و سوالات و نظرات خودشون رو اون‌جا بنویسن تا ما بتونیم جواب بدیم بهشون.امیر روی کاغذ گفته‌های دکتر موسوی را می‌نویسد و برآورد هزینه می‌کند، سپس به یوسفی می‌دهد و تا او اطلاعات بیشتری در اختیار آن‌ها قرار دهد و قرارداد بسته می‌شود.بین امیر و سحر هیچ نگاهی ردوبدل نمی‌شود و این پایان ماجرا نیست. آن‌ها می‌روند ولی برای تست نمونه‌ی اولیه دو هفته‌ی آینده قرار می‌گذارند تا در همین ساعت در همین‌جا حضور داشته باشند.شب است و کارمندها یکی‌یکی خداحافظی کرده و به خانه می‌روند. امیر هم وسایل خود را جمع کرده تا به خانه برود که منشی سر راه او قرار می‌گیرد و می‌گوید:- ببخشید... .امیر که خسته است و حوصله‌ی صحبت ندارد با چهره‌اش به منشی می‌فهمد که زودتر کارت را بگو. منشی به طور خلاصه می‌گوید:- خانمی که مشتری امروزمون بود به اصرار شمارتون رو از من خواست.امیر دو ابرویش را بالا نگه می‌دارد و می‌گوید:- و لابد تو هم دادی!منشی سرش را زیر می‌اندازد.- بله... البته می‌دونم کار اشت... .امیر با بی‌حوصلگی میان حرفش می‌آید:- باشه... طوری نیس... خسته نباشی.</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 19:18:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان عاشقانه عشق و مذهب 16</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8-16-mc7irjeaznju</link>
                <description>فصل شانزدهمدرست است که نازنین بهوش آمده ولی هنوز کامل هوشیار نیست و فقط می‌تواند پدر و مادرش را تشخیص دهد. او چیزی به یاد ندارد از این‌که چه اتفاقی افتاده است که این‌جا خوابیده، حتی خبر ندارد که یک هفته امیر بر بالینش نشسته بود و دعا می‌خواند و تمام وقت و انرژی‌اش را صرف او کرده بود.چند روز می‌گذرد و نازنین از بیمارستان مرخص می‌شود. او هنوز به حالت قبل باز نگشته؛ ولی کم‌کم از اوضاع‌واحوال اطرافش باخبر می‌شود.آرزو برای عیادت به خانه‌اشان می‌آید، پس‌از سلام و احوال‌پرسی این دو دوست مثل دو خواهر با همدیگر درددل می‌کنند. آرزو درحالی‌که لیوان شربتش را به‌دست گرفته می‌گوید:- حیف شد که نتونستی عروسی‌مون باشی! مثلاً ساق‌دوش بودی ها! چه وقت مریض شدن بود آخه!نازنین با شرمندگی جواب می‌دهد:- وای ببخشید آرزو جون، دست من که نیست! می‌دونی هر دفعه‌ای این‌طوری می‌شه، این‌بار که دیگه خیلی طول کشید. خودم که چیزی یادم نمیاد ولی پدر و مادرم می‌گن که حالم خیلی بد بوده و چند روز بیهوش بودم.- آره. امیر خیلی کمک کرد بهت، هرروز پیشت بود.نازنین با شنیدن نام امیر که در این مدت کنارش بوده و او متوجه نشده ناراحت و متعجب با صدایی که شبیه به فریادزدن است می‌گوید:- امیر؟!!آرزو که از گرد شدن چشمان نازنین متوجه می‌شود او خبر نداشته است جواب می‌دهد:- نمی‌دونستی امیر از صبح تا نصفه‌های شب می‌موند؟! توی اتاقت... حتی دکتر هم اجازه داده بود... با اصرار پدرت شب‌ها می‌رفت خونه.نازنین متفکرانه دست به چانه می‌کشد و می‌گوید:- پس این بوی آشنایی که حس می‌کردم از امیر بود.آرزو من‌من‌کنان ادامه می‌دهد:- خب… من یه کاری کردم… یعنی یه امانتی بهم داده بودی و…  .نازنین خود را به جلو می‌کشد تا بهتر بشنود، چشم ریز می‌کند و می‌پرسد:- امانتی؟ ! من چی بهت داده بودم؟ آهان... یادم اومد، دفتر خاطراتم رو می‌گی… خب چیزی شده؟- اِاِاِم… من… من دادمش به امیر.نازنین از هیجان بلند می‌شود، داد می‌زند:- چی! دادیش به امیر! می‌دونی توش چی بود! و تو رفتی دادی بهش!آرزو با شرمندگی ساختگی جواب می‌دهد:- ببخش نازنین ولی خب بهتر بود که بدونه، نه؟ دیگه چقدر می‌خواستی پنهانش کنی؟نازنین ناراحت می‌شود.- آرزو!! وضع من رو نمی‌بینی؟ چرا ذهنش رو بهم ریختی؟! خودم بس نبودم؟!آرزو با لبخند شیطنت‌آمیزی می‌گوید:- مگه وضعت چشه؟ سالم و سرحال وایسادی جلوی من.- وضعم چشه! خدای من... آرزو!! تو چه‌کار کردی؟! الان امیر می‌خواد چی‌کار کنه؟ الان برای چی بهش گفتی؟- نازنین بسه دیگه آخر باید می‌فهمید.نازنین مدام راه می‌رود و آرام و قرار ندارد.- من نمی‌خواستم بفهمه... می‌خواستم فقط من و تو بدونیم. من بهت اعتماد کردم... نباید بهش می‌گفتی... حالا من چه‌کار کنم؟ یعنی چی می‌شه؟ آبرو رفت. حالا چه فکری در موردم می‌کنه؟! وای... کاش حداقل زیر شعرهام نمی‌نوشتم برای ام... .سپس دست به سینه روی صندلی می‌نشیند و از آرزو رو برمی‌گرداند. آرزو که از کارش نیمه پشیمان شده به سمت نازنین خم می‌شود و دست دوستش را در دستش می‌گیرد و می‌گوید:- نازنین، عزیزم، خدا بزرگه. تو خودت رو واسه بیماریت محدود می‌کنی! من خواهر شوهرم مثلاً، من باید به تو گیر بدم! خدایا دنیا برعکس شده.این حرف باعث می‌شود که هر دو بخندند. با این‌که نازنین آرام شده؛ ولی این‌که چه اتفاقی قرار است در آینده بیفتد و امیر چه واکنشی از خود نشان می‌دهد او را نگران می‌کند.پ ن: الان به 120 صفحه از رمان رسیدم. به نظرتون امیر و نازنین بهم میرسن؟ نازنین زنده میمونه؟</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Wed, 15 Feb 2023 19:11:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان عاشقانه عشق و مذهب 15</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8-15-tdqfnii1ln8c</link>
                <description>فصل پانزدهمپنج روز است که گذشته و واکنش‌های نازنین به اطراف بیشتر شده‌است. امیر همچنان از صبح پیش او می‌نشیند، کتاب و دعا می‌خواند و با او حرف می‌زند. با دستمال مرطوب صورتش را تمیز می‌کند و موهای بیرون آمده از کلاه پلاستیکی را به داخل هل می‌دهد و هر از گاهی شیطنت‌هایی هم انجام می‌دهد و او را نوازش می‌کند؛ اما بعد به خود نهیب می‌زند که این کار درست نیست و این دختر محرم به او نیست و نباید از وضعیت پیش‌آمده سوءاستفاده کند، هرچند با دیدن غنچه‌های کبودی که رو به قرمزی است گرمایی از عشق در وجود پسر ایجاد می‌شود که دوست دارد خود را به آن‌ها نزدیک کند؛ اما خود را کنترل کرده و فاصله می‌گیرد.روز هفتم است و امیر دسته گلی از گل‌های یاس خریده که بوی عطرش به هر جا که وارد می‌شود پخش می‌شود. او خوشحال است زیرا دکتر شب قبل به او گفته بود که نازنین امروز و فردا به هوش می‌آید و حالش رو به بهبودی زیاد است و این معجزه عشق است.دسته‌گل را توی پارچه‌ای بالای تخت روی کمد سه کشویی قرار می‌دهد و با لبخند به نازنین می‌نگرد. امروز روز بسیار خوبی است و انگار صورت نازنین پر از نور شده، انگار بدون این‌که چشمانش را باز کند دارد با او حرف می‌زند.امیر روی صندلی می‌نشیند، دو دستش را عمود بر چانه‌اش می‌گذارد و خود را به‌صورت نازنین نزدیک می‌کند و آهسته زمزمه می‌کند:- نازنینم، عزیزم، من بدون تو نمی‌تونم زندگی کنم. چشمات رو باز کن، من بی‌صبرانه مشتاق تو هستم، احساس می‌کنم صورتم داغ شده... می‌دونم که این احساس به‌خاطر توئه پس نازنین جونم زودتر بلند شو از روی تخت، پیشم بیا، برام حرف‌های قشنگ بزن. برام شعرت رو بخون. من دفتر خاطرات را خوندم! ای کاش زودتر به من می‌گفتی! من نمی‌دونستم که تو این‌قدر من رو دوست داری!امیر احساس می‌کند باید به نازنین نزدیک‌تر شود پس روی تخت کنارش دراز می‌کشد، البته حواسش به این هست که تماسی با بدن او نداشته باشد و ملافه‌ای که روی نازنین انداخته شده فاصله‌ای بین آن‌هاست.سرش را به دستش تکیه می‌دهد و در گوش نازنین زمزمه می‌کند:- نازنینم، من هم عاشق تو شدم. من بدون تو نمی‌تونم زندگی کنم! زندگی من یعنی تو عزیزم، ای جانم... من دوست دارم تو بیدار باشی، چهره‌ی خوشحال تو رو خیلی دوست دارم. حالا که دارم بهت نگاه می‌کنم می‌بینم قبلاً تو رو نگاه نمی‌کردم، چقدر تو زیبایی... چقدر خواستنی هستی... ای کاش می‌تونستم تو رو در آغوش بگیرم. ای کاش می‌تونستم وجودت رو حس کنم. لطفاً زودتر بیدار شو، پاشو، بیا پیشم. ما برای هم ساخته شدیم عشقم من خیلی دوستت دارم، من خیلی عاشقتم.تمام بدن امیر داغ شده و او احساس می‌کند که باید از این اتاق خارج شود؛ ولی قبل‌از رفتن متوجه تکان خوردن پلک‌های نازنین می‌شود و با خوشحالی از اتاق بیرون می‌رود.از حیاط بیمارستان آب‌معدنی یخ می‌خرد، نصف آن را می‌نوشد و نصف دیگر را بر سرش می‌ریزد تا این آتشی که در وجودش شعله کشیده خاموش شود. او باید صبر کند تا نازنین بهوش بیاید. همان موقع تلفن او زنگ می‌خورد:- بله؟- آقا امیر سلام، خوبین؟ دوستتون خوب شدن؟- سلام، ممنون، شما خوبی؟ چه خبر از شرکت؟- برای همین مزاحمتون شدم. یه سری مشکلات پیدا کردیم که فقط شما می‌تونین حلش کنین. اگه می‌تونین خیلی زود تشریف بیارین.امیر با کلافگی انگشتانش را در موهای پشت سرش فرو می‌کند.- چه مشکلی پیش اومده؟- حضوری بهتون می‌گم، قابل‌حله ولی فقط به دست شما حل می‌شه.- خیلی خب... باشه، سعی می‌کنم امشب حرکت کنم.تلفن را قطع می‌کند و با خود فکر می‌کند.«اگه نازنین تا شب بهوش اومد که می‌رم تهران کارها رو انجام بدم، اگه بهوش نیومد می‌مونم پیشش، این‌قدر می‌مونم و این‌قدر باهاش حرف می‌زنم تا بهوش بیاد. اون باید به هوش بیاد. زندگی من دست اونه، من بدون اون هدف و انگیزه‌ای ندارم».آسمان ابری ستاره‌ها را پوشانده‌ است.امیر در راهروی اتاق نازنین در بیمارستان قدم می‌زند. واکنش‌های دخترک بیشتر از قبل شده و چندین‌بار پلک‌هایش تکان خورده و دکتر گفته است طبق علایم حیاتی او باید کم‌کم به هوش بیاید و امیر منتظر است که او را بیدار ببیند و بعد از آن به تهران برود و به کارش برسد.نزدیک‌های دو صبح هست که نازنین بهوش می‌آید و امیر او را پشت شیشه اتاق می‌بیند و خدا را شکر می‌کند. او این خبر را به آرزو می‌رساند و خود به تهران می‌رود.من سارا مرتضوی هست، ناشر ادب امروز، نویسنده و ویراستار کتاب و هر متنی. طراحی جلد و طراحی صفحه میکنم و کلا بهت بگم خوره کتابم. امسال رکورد شکوندم بیشتر از 100 کتاب خوندم. اگه میخوای بهت کمک کنم که کتابت رو چاپ کنی یا نیاز به ویراستار و طراح داشتی در پیامرسانهایی مثل ایتا یا بله یا روبیکا بهم پیام بده. حتی میتونی به واتساپ و تلگرامم هم پیام بدی. 09135701698</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Wed, 15 Feb 2023 18:44:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان عشق و مذهب 14</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8-14-on0xbuh1vxnf</link>
                <description>این قسمت رو دوباره ارسال کردم چون تکمیلش کردم.امیدوارم لذت ببریدفصل چهاردهمنازنین مثل یک فرشته روی تخت بی‌روح اتاق سی.سی.یو خوابیده است. امیر که به صورتش نگاه می‌کند احساس می‌کند نورانی‌تر شده، انگار تازه مژه‌های بلند دخترک را می‌بیند، لب‌های سرخ نازنین مثل یک غنچه‌ی پژمرده شده‌اند و امیر بالای سر او بی‌صدا اشک می‌ریزد.امیر روی صندلی می‌نشیند و خود را به فرشته‌ی نجاتش نزدیک می‌کند. آهسته در گوشش زمزمه می‌کند.- نازنین من، تو رو خدا بیدار شو، من به‌خاطر تو اومدم اینجا، ببین چی برات خریدم... .از جیب کتش یه لاک خوش‌رنگ سرخ در می‌آورد.- پاشو ناخن‌های خوشکلت رو رنگشون کن... پاشو دیگه... اصلاً خودم برات این‌کار رو می‌کنم.دست نازنین را در دستان ضمختش می‌گیرد، بوسه‌ای بر انگشتانش می‌زند و همانطور که هق‌هق می‌کند ناشیانه قلم لاک را در می‌آورد و با بی‌نظمی به انگشتان دخترک می‌مالد، به صورت نازنین نگاه می‌کند و گریه‌اش از هق‌هق می‌گذرد.به این توجه نمی‌کند که بیمارستان است و باید آرام باشد، با صدای بلند داد می‌زند و گریه می‌کند.- بلند شو نازنین... ببین من اینجام تو همیشه کنارم بودی پاشو دیگه... من بهت نیاز دارم خواهش می‌کنم پاشو... چشمات رو باز کن.همان‌موقع دکتر و پرستار وارد اتاق می‌شوند و دکتر تشر می‌زند:- ساکت باش مرد... خودت رو کنترل کن... .- آقا دکتر! نگاه کنین.دکتر خط نگاه پرستار که به انگشت اشاره‌ی نازنین نگاه می‌کند دنبال می‌کند، حرکت ضعیف نازنین امیدی است که دکتر را به قهقه وادار می‌کند. به پشت امیر می‌زند و می‌گوید:- الان از این اتاق میری تا آروم بشی؛ اما دوباره برمی‌گردی. قدرت عشق کار خودش رو کرد پسر. بهت تبریک می‌گم. حالا برو.امیر به اتاقی که پرستار راهنمایی می‌کند می‌رود، پرستار که زنی تپل و مهربان است چایی می‌ریزد و امیر روی تخت می‌نشیند. سر به زیر دارد و در سکوت است. پرستار همانطور که لیوان را به دست پسر می‌دهد می‌پرسد:- زنته؟امیر حوصله‌ی حرف زدن ندارد ولی دور از ادب است که جواب ندهد پس می‌گوید:- دوستمه.پرستار یک تای ابرو بالا می‌اندازد.- دوستته؟! فکر کردم زنته که اینقدر ناآرومی کردی.با شیطنت لبخند می‌زند.- پس عشقته.امیر که انگار تازه شنیده با تعجب تکرار می‌کند.- عشق من؟!پرستار خنده‌کنان از اتاق بیرون می‌رود و امیر را با افکارش تنها می‌ذارد. پسر با خود فکر می‌کند.«من چقدر احمقم که متوجه درد نازنین نشدم! چقدر این دختر خودداره! آخ خدا! انگار دردش به جونم افتاده، خدایا! نجاتش بده، بقیه راست می‌گن، من عاشق نازنینم و خودم نمی‌دونستم؛ ولی اون هم عاشق من هست؟ شاید نه... من براش مثل برادرم شاید... این چیزهای مهم نیست، تا زمانی‌که خوب بشه من پیشش می‌مونم، می‌مونم و پای همه چیزش هستم».صدای اذان صبح امیر را به سمت مسجد بیمارستان می‌کشاند. نیاز به آرامش دارد باید با خدا خودش حرف بزند. تا زمان طلوع خورشید در مسجد می‌نشیند و دعا می‌کند. دست بر گریبان ائمه می‌اندازد، زیارت عاشورا می‌خواند و از سیدشهدا یاری می‌خواهد. دعای توسل می‌خواند و به درگاه خدا زار می‌زند.ساعت نزدیک هشت است که آقا و خانم رحیمی‌فر به بیمارستان می‌رسند و با دیدن او تعجب می‌کنند؛ اما خیلی زود می‌فهمند که حضور این پسر به چه علت است.امیر از پدر نازنین اجازه می‌گیرد که همراه دخترش باشد و از دکتر می‌خواهد تا تلاشش را برای بهبود او انجام دهد. پسر در کنار تخت نازنین می‌نشیند و با صدای بلند دعا می‌خواند. گاهی با او حرف می‌زند و از کارهایش می‌گوید.- امروز صبح به جوادی زنگ زدم و گفتم مواظب شرکت باشه به خاطر تو نازنینم، می‌دونی همیشه دوست داشتم وقتی کنارت هستم دستت رو بگیرم ولی نمی‌شد، یعنی نمی‌تونستم. می‌تونم الان دستت رو بگیرم؟به چهره‌ی نازنین که انگار با چشمان بسته معصومانه لبخند می‌زند نگاه می‌کند، انگار یک حسی از نازنین به امیر رسیده که می‌گوید:«ای کاش می‌گرفتی، پس دستم رو بگیر و رهایم نکن امیرم».امیر به انگشتان کشیده‌ی نازنین می‌نگرد و محو لاک نامنظمی که خود زده‌است می‌شود، هاله‌ای از اشک پرده می‌شود بر چشمان قهوه‌ای او؛ اما سعی می‌کند گریه نکند. لبخندی می‌زند و آرام دستش را بر روی دست نازنین می‌گذارد، انگشتان دخترک را لمس می‌کند و فشار می‌دهد.چقدر سرد است. ای کاش آن روزها که نازنین پرشور و مهربان را می‌دید دستان گرمش را فشار می‌داد و علاقه‌اش را به او ابراز می‌کرد، آیا دخترک به این احساس امیر پی برده است؟ آیا او هم امیر را دوست دارد؟امیر با خود کلنجار می‌رود تا زمانی‌که نازنین عشقش را به امیر نشان نداده او هم اعترافی نکند.پسر اعتقاد دارد که به‌زودی عشقش به حالت هوشیاری درمی‌آید و همه‌چیز مثل اول می‌شود. او حتی یک ذره هم به این فکر نمی‌کند که شاید نازنین برای همیشه برود. در همین فکرها است که احساس می‌کند کف دستش قلقلک داده شد! سریعاً به دستش نگاه می‌کند؛ اما هیچ حرکتی از دستان نازنین نمی‌بیند و فکر می‌کند توهم استاما او توهم نزده زیرا نازنین وجود امیر را در کنار خود احساس کرده‌است. شاید روح او از جسم خارج شده و همان اطراف تختش می‌گردد.امیر ساعت‌ها در کنار تخت می‌نشیند تا صبح شود.روز سوم می‌رسد امیر با خود کتابی آورده تا آن را بالای سر دخترک بخواند. دستمال مرطوبی برمی‌دارد و صورت نازنین را آهسته پاک می‌کند و سپس روی صندلی نشسته و کتاب را باز می‌کند و می‌خواند:«آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرانوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چراعمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توام فردا چرانازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایمدیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چراوه که با این عمرهای کوته بی‌اعتباراین همه غافل شدن از چون منی شیدا چراصدایش می‌لرزد و نمی‌تواند ادامه دهد. چشمانش کم‌فروغ شده و آهی از حسرت بر صورت دخترک خوابیده در بستر می‌پاشد.بعد از کتاب شروع به خواندن دعا با صدای بلند می‌کند. شب که می‌شود آقای رحیمی‌فرد به بیمارستان می‌آید و از امیر خواهش می‌کند که به خانه رفته و استراحت کند. امیر قبل‌از رفتن بوسه‌ای بر پیشانی نازنین می‌زند و نگاهی به سرتاپای او می‌اندازد. احساس می‌کند حال دخترک نسبت‌به قبل بهتر شده و آن حالت رنجور و پژمرده کم‌کم دارد رخت می‌بندد.وقتی به خانه می‌رسد خواهرش را می‌بیند که همراه فرید برای سر زدن به شهین خانم و آقا جواد آمده‌اند. جویای حال نازنین می‌شوند و او به آن‌ها می‌گوید که رو به بهبود است و کم‌کم به‌هوش می‌آید و حالش خوب می‌شود.در این چند روز آرزو هم به بیمارستان سر زده و می‌داند که هوشیاری نازنین بهتر شده؛ ولی آن‌قدر خوب نشده که امیر درباره آن سخن می‌گوید. وقتی‌که خواهر و برادر با هم تنها می‌شوند، آرزو به برادرش دفترچه‌ای می‌دهد و می‌گوید:- می‌خواستم یه امانتی از طرف نازنین بهت بدم.- چی هست؟!- یه سررسید… یه دفتر… و من چون کنجکاو بودم مقداری‌اش رو خوندم؛ ولی به‌گمونم این دفتر و این نوشته‌ها همگی برای تو نوشته‌شدن.سررسید قهوه‌ای رنگی را از کیفش در می‌آورد و به امیر می‌دهد. پسر آن را باز می‌کند. پر از شعرهایی است که با خودکار آبی نوشته‌شده است و در انتهای هر شعر نوشته‌شده برای امیرمامیر محو شعرها شده و متوجه نمی‌شود که آرزو از اتاق خارج شده‌است تا این‌که صدای خداحافظی آن‌ها را می‌شنود و بستن در. او ترجیح می‌دهد در اتاق بماند و شعرهای نازنین را بخواند.سارا مرتضوینویسنده و ویراستار و ناشر ادب امروز09135701698</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 06:36:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان عاشقانه عشق و مذهب 12</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8-12-fdtow0rtrqbq</link>
                <description>فصل دوازدهمشکوفه‌ها درآمده‌اند و نسیم بهاری لابه‌لای موهای امیر می‌گردد و می‌چرخد و به او احساس خوبی می‌دهد. هم‌اینک در مقابل در دانشگاه ایستاده و به کتابی که روی آن شبکه‌های کامپیوتری نوشته ‌شده است می‌نگرد.امیر در رشته‌ی مهندسی نرم‌افزار مقطع ارشد قبول شده و به تهران آمده زیرا در دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته ‌شده است. او شب‌ها در خوابگاه می‌خوابد و تمرکزش را روی درسش قرار داده است.هر روز با نازنین صحبت می‌کند و از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی که برای او افتاده صحبت می‌کند، همچنین نازنین هم برای او دردودل می‌کند و نظرات و کارهای خود را به او عرضه می‌کند.با این‌که آن‌ها هر روز باهم چت می‌کنند اما این باعث نشده که جایگزین دوری باشد و دلتنگی وجود دارد. تشویق‌های نازنین و همت امیر باعث شده که پسرک در مسیری جدید از زندگی‌اش پا بگذارد و صفحه‌ی جدیدی از زندگی‌اش ورق بخورد.از قضا سحر هم در دانشگاه صنعتی شریف در رشته مهندسی پزشکی در حال تحصیل است؛ اما این دو هنوز یکدیگر را ملاقات نکرده‌اند و از حضور یکدیگر در یک دانشگاه خبر ندارند.امیر زیر آسمان پرستاره‌ی شب روی نیمکت حیاط خوابگاه نشسته است و فکر می‌کند که همان زمان نازنین پیام می‌دهد.«سلام امیر جان! چطوری؟ خبرهای خوبی دارم، بهت رسیده؟»«سلام نازنین جان! خبر خوب که زیاده، کدومش رو منظورته؟»امیر دو پایش را روی نیمکت پهن کرد که دینگ، نازنین پیام داد.«همون خبر اصلی دیگه، همون که تو برادر عروس می‌شی».و همراه پیام شکلک خنده که چشم‌هایش را دو قلب پوشش داده فرستاد. امیر پیام داد:«اوه! بله خبرش رسید… بلیطش هم گرفته‌ام».«داری میای همدان؟! چه خوب».«خیلی ذوق دیدن همتون رو دارم، دلم برای همتون تنگ شده».امیر با لبخند به ستاره‌ها نگاه می‌کند و منتظر است که نازنین جواب دهد؛ اما این انتظار طولانی می‌شود. پسرک هر چه به گوشی همراه خود نگاه می‌کند خبری از جواب پیام نازنین نیست! فکر می‌کند شاید موبایلش خراب شده باشد برای همین آن را خاموش و روشن می‌کند اما همچنان هیچ پیامی از نازنین نمی‌رسد.دو بار این اتفاق افتاده بود، یعنی در میان مکالمه‌شان نازنین ناپدید شده و بعد بدون هیچ توضیحی معذرت خواسته بود. امیر فکر می‌کرد شاید او با شخص دیگری در حال چت کردن است و او را یادش می‌رود و این موضوع خیلی او را عصبی می‌کند.امیر به تازگی کار پاره‌وقتی یافته بود که کمک‌دستش برای هزینه‌های دانشگاهش بود. هدف او این بود که شرکت کامپیوتری را احداث کند، خانه و ماشین بخرد و ازدواج کند. او می‌خواست زندگی خوبی را درست کند.عروسی آرزو به‌گونه‌ای تنظیم شده است که امیر بتواند در آن حضور پیدا کند. سه روز پنج‌شنبه، جمعه و شنبه.در این دو سال خواستگاران زیادی آمدند و رفتند تا بالاخره فرید پیروز میدان شد و دل آرزوی مهربان و زیبا را برد. او که در شرکت مهندسی کار می‌کند و حسابدار آنجاست از خانواده‌ای دو رگه است. مادر همدانی و پدر تهرانی که در همدان ساکن هستند و فرید هم متولد شده از همین شهر است.آرزو برای ازدواج خود از برادر اجازه گرفته و امیر پس از تحقیق‌ها و وسواس‌های فراوان بالاخره فرید را برای دامادی خانواده‌اش انتخاب کرده است.امیر تلاش می‌کند تا پدرش آقا جواد را سالم و قوی نگه دارد. او با این‌که خود در هزینه‌های دانشگاه و ایاب و ذهاب مانده اما به آقا جواد برای تهیه‌ی جنسش کمک می‌کند.امیر رویایی دارد و آن این است که روزی پدرش را بدون چیزهایی که برایش ضرر دارد ببیند.</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 17:50:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان عشق و مذهب</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8-alvkaolfdvmy</link>
                <description>فصل یازدهم- مامان! وقتشه امیر مرخص بشه، دیگه مثل قبل نیست.شهین خانم سفره‌ی صبحانه را جمع می‌کند و نگاهی به آرزو می‌اندازد.- مطمئنی خوب شده؟ دفعه قبل که می‌گفتی مرخص بشه رو یادت رفته که چطوری سر مسائل بی‌اهمیت داد و بیداد می‌کرد و بعدش کل روز رو کز می‌کرد و به یه نقطه خیره می‌شد؟آرزو هم به مادرش کمک می‌کند و جواب می‌دهد:- اون قضیه مال سه ماه پیش بود، بعد هم سر... .آرزو نگفت که علت عصبی شدن امیر باز سحر بوده است زیرا امیر برای یافتن او به در خانه‌شان رفته بود ولی کسی نبود چون آن‌ها برای همیشه از همدان رفته بودند و خبری از آن‌ها نبود.شهین خانم قبل از اینکه به آشپزخانه برود و ناپدید شود می‌گوید:- بذار با بابات حرف بزنم، شاید این بار به قول تو حالش واقعاً خوب شده.آرزو نگفت که نازنین با او حرف زده و توضیح مختصری داده که امیر، آن امیر قبل نیست و هدف دارد.یک هفته بعد امیر به خانه برمی‌گردد. او تمام خاطرات گذشته را دور می‌ریزد، برای کنکور ارشد ثبت‌نام می‌کند و تمام تمرکزش را روی درس خواندن می‌گذارد.دیدار امیر و نازنین آزادانه‌تر شده و بیشتر یکدیگر را می‌بینند. هیچ‌کس از رابطه‌ی آن‌ها خبر ندارد.امیر در اتاقش در حال صحبت با نازنین از طریق پیامک است که جسته‌وگریخته صدای صحبت شهین خانم با دخترش را هم می‌شنود.«امیر! اسمت رو نوشتی؟»امیر روی تخت نشسته، پاهایش را دراز کرده و با لبخند می‌نویسد.«امروز ثبت‌نام کردم عزیزم، اگه تو نبودی من این جسارت رو نداشتم».و سپس برای نازنین که نامش را رحیمی‌فر ذخیره کرده بود ارسال می‌کند.- شاید بگیم جمعه... بابات گفت... خدا می‌دونه... .شهین خانم در مورد چیزی صحبت می‌کند و امیر هم حواسش به نازنین و هم صحبت خواهر و مادرش است.«این حرف رو نزن امیر جان! همت خودت بود واقعاً».امیر از روی تخت بلند می‌شود و به سمت پنجره می‌رود.«اگه تشویق تو نبود، اگه توی زندگیم نبودی، نابود می‌شدم، چه دلم برات تنگ شد، بیا ببینمت».صدای آرزو از سالن می‌آید که با صدای آرام صحبت می‌کند:- مامان! من درست نمی‌شانسمون ‌ها، سریع بله رو نگین!امیر بیشتر کنجکاو می‌شود و فال گوش می‌ایستد. شهین خانم می‌گوید:- مگه دخترم رو از سر راه آوردم که بخوام به هر خواستگار... .امیر با یکتا ابروی بالا رفته، چشم ریزکرده زمزمه می‌کند:- خواستگار!و سریع از اتاق خارج می‌شود و با حالت عصبی می‌پرسد:- موضوع خواستگار چیه مامان؟شهین خانم که روی مبل نشسته است بلند می‌شود و بدون اینکه به چهره‌ی امیر نگاه کند جواب می‌دهد:- چیزی نیست.آرزو هم به اتاقش فرار می‌کند. امیر به دنبال مادرش می‌رود، دستش را روی شانه مادر می‌اندازد و با شیطنت می‌پرسد:- خواستگار کیه مامانی؟ برای آرزو قراره خواستگار بیاد؟- بله، قراره برای خواهرت خواستگار بیاد، راحت شدی؟- کیه؟ چکارست؟ کی معرفی کرده؟شهین خانم دست امیر را از دوشش کناز می‌زند و به خورد کردن گوشت‌ها می‌پردازد و جواب می‌دهد:- گفتن نظامیه، با خواهرت هفت سال تفاوت سنی داره و خونه‌شون نزدیک خودمونه، باید بیان که بیشتر آشنا بشیم.امیر به کابینت تکیه می‌دهد، دست به سینه می‌ایستد و می‌گوید:- بگو نیان، آرزو هنوز سنش کمه، زوده.شهین خانم سبزی خوردن را از یخچال بیرون می‌آورد و به امیر می‌گوید:- آرزو پدر داره، اون براش تصمیم می‌گیره.امیر عصبانی می‌شود و بدون حرف از خانه خارج می‌شود.رفتن امیر از خانه آن هم به حالت عصبانی باعث می‌شود شهین خانم را بترسد که نکند امیر باز به حالت قبل خود برگردد. او می‌داند که خواهر و برادر بسیار بهم وابسته هستند و رفتن آرزو از میان خانواده باعث آسیب دیدن به امیر است پس رو به آرزو که روی مبل تک نفره اتاقش نشسته و به زمین خیره شده می‌گوید:- آرزو جان! تو هنوز جوونی فکر کنم... .آرزو به میان حرف مادرش آمده و تکمیل می‌کند:-  مامان، ردشون کن.و بعد کتابی که دستش است را باز می‌کند و به مطالعه سرگرم می‌شود. این کار را به خاطر امیر می‌کند هرچند خواسته قلبی‌اش نیست اما برادرش را بیشتر دوست دارد.آرزو گوشی همراه خود را برداشته و به دوستش پیام می‌دهد.«سلام، بیداری نازنین؟»گوشه‌ی تخت می‌نشیند و زانوهایش را در بغل می‌گیرد.«سلامی بر دوست که هر چا دارم از اوست. حالت چطوره آرزو جون؟»آرزو ماجرا رو برای نازنین می‌نویسد و ارسال می‌کند. از نازنین پیام می‌رسد.«چرا باید به خاطر امیر خواستگارت رو رد کنی؟!»«نمی‌دونم به خدا، بدون حرف گذاشت رفت، ما ترسیدیم که نکنه مثل قبل بشه».«شما یکم صبر کنین، با امیر بحرف ببین دردش چیه، عجله نکن برای رد کردن».«راست میگی، صبر می‌کنم بیاد، بعد بهت خبر می‌دم».نازنین بعد از آخرین پیامِ آرزو به امیر زنگ می‌زند. امیر در خیابان بدون هدف می‌گردد و به محض دیدن نام رحیمی‌فر جواب می‌دهد.- الو؟نازنین با شنیدن صدای امیر دلش قنج می‌رود.- سلام عزیزم، خوبی؟ کجایی؟- بد نیستم بیرونم.- هم رو ببینیم؟- آدرس بده میام اونجا.نازنین خوشحال آدرس کافه‌ی نزدیک خانه‌شان را می‌دهد و قرار بر یک ساعت بعد می‌گذارد.امیر آرام و قرار ندارد، اگر آرزو برود، اگر ازدواج کن... نه هرگز! او نمی‌تواند دوری خانواده‌اش را تحمل کن. خود را با این‌که آرزو هنوز بچه است و وقت ازدواجش نرسیده توجیح می‌کند.به کافه می‌رسد و پشت میز که منظره‌ی خیابان را نشان می‌دهد می‌نشیند. نازنین سر ساعتی که باید می‌رسد ولی امیر زودتر آمده است.تق‌تق، روی میز می‌زند و قهوه‌ای که سفارش داده روی میز دینگ‌دینگ صدا می‌کند. نازنین روی صندلی کنار امیر می‌نشیند.- سلام عزیزم، حالت چطوره؟- سلام عزیز دل، مرسی، تو چطوری؟ چه خبرا؟- سلامتیِ تو گلم. چه خبرا؟- سلامتی.جواب امیر کوتاه است که نشان از ناراحت بودنش است و نازنین علت آن را می‌داند اما به روی خود نمی‌آورد. می‌خواهد صحبتش را به سمت آرزو بکشاند پس می‌پرسد:- ازخانواده چه خبر؟ چی‌کار می‌کنن؟ از آرزو چه خبر؟امیر به پشت صندلی تکیه می‌دهد و عصبی روی قهوه‌اش خیره می‌شود و کوتاه جواب می‌دهد:- خوبن.- چیزی شده؟امیر سکوت می‌کند. نازنین اصرار می‌کند.- امیر جان! به من بگو شاید بتونم کمکت کنم.امیر پوفی می‌کند، دستانش را روی میز قرار می‌دهد و سرش را نزدیک‌تر به نازنین می‌کند.- آرزو... آرزو رو داره ازدواج می‌کنه.- خب... به سلامتی، این‌که خبر خوبیه، چرا این‌قدر دمقی؟- چرا نباشم، خواهر یکی یه دونم داره میره.- همه میرن! می‌خوای مانع ازدواج خواهرت بشی؟!امیر عصبانی‌تر می‌شود، مشتش را به میز می‌کوباند و می‌گوید:- اون نباید... من اجازه نمی‌دم هر کسی... مرتیکه هیز... هیچ‌کس حق نداره اسم خواهر من رو بیاره.نازنین آهی می‌کشد و با آرامش و صدای لطیف و ظریف می‌گوید:- باشه... ازدواج نمی‌کنه. هر چی تو بگی.امیر که کمی آرام شد نازنین ادامه می‌دهد:- هر دختری باید روزی بره خونه‌ی بخت و هر پسری باید عاشق بشه، با این کارت باعث میشی آرزو فرصت‌های خوب رو از دست بده.در همان وقت یک اکیپ دختر و پسر با خنده و سروصدا وارد کافه می‌شوند. یکی از پسرها به نازنین می‌خندد که امیر می‌بیند. اخم می‌کند و بازوی نازنین را می‌گیرد و می‌گوید:- بلند شو بریم، از اینجا خوشم نمیاد.آن‌ها کافه را ترک می‌کنند. امیر دخترک را تا خانه‌اش می‌رساند و خود در مسیر خانه قدم می‌زند. به حرف‌های نازنین و آینده آرزو فکر می‌کند.بعد از چند ساعت که به خانه بازمی‌گردد به مادرش می‌گوید که اجازه می‌دهد خواستگار بیاید.</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 21:23:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان عشق و مذهب 10</title>
                <link>https://virgool.io/saramortazavi/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8-10-nbdobqkhgbo0</link>
                <description>فصل دهمتقریباً برگ تمام درختان درآمده و امیر روی نیمکت حیاط بیمارستان فاربی نشسته است. به دو گنجشک که در باغچه نشسته‌اند و به دنبال غذا لابه‌لای خاک می‌گردند خیره شده است.پرستار جوان همراه با سه قرص سفید و آبی و قرمز کنار امیر می‌نشیند، لیوان آب را به دستش می‌دهد و امیر بدون حرف قورت می‌دهد.نازنین که به علت گرما مانتوی نازکی به تن کرده از دور برای امیر دست تکان می‌دهد، پرستار می‌گوید:- ببین کی اومده ببینتت؟ خوشحال نیستی؟امیر بی‌حرف به کف زمین خیره شده است، پرستار پوفی می‌کند و به سمت نازنین می‌رود. او با دیدن پرستار می‌گوید:- سلام خانم پرستار، خوبین؟- سلام خانم رحیمی‌فر، شکر خدا، شما چطورید؟- ممنون. امیر چطوره؟- مثل قبله، حرف نمی‌زنه، البته نسب به شش ماه پیش واکنش‌‌های حسی-حرکتی از خودش نشون داده که به خاطر تلاش‌های شماست. آفرین.- می‌تونین مرخصش کنین؟- فعلاً نه، هنوز افسردگیش حاده.نازنین لبی کج می‌کند، تشکر کرده و به سمت امیر می‌رود. کنارش می‌نشیند و با مهربانی می‌گوید:- سلام امیر جان، خوبی؟پسر با نگاهش سر پایین می‌آورد.- پرستار گفت بهتری؛ ولی اگه حرف نزنی اون‌ها فکر می‌کنن خوب نشدی و باز نگهت می‌دارن.امیر با صدای آرام آنقدر که انگار از ته چاه می‌آید جواب می‌دهد:- من رو از اینجا ببر، لطفاً، من باید با سحر صحبت کنم، اون نمی‌تونه... .نازنین با شنیدن نام سحر از زبان عشقش آن هم بعد از شش ماه دلش برای هزارمین بار می‌گیرد. آه عمیقی می‌کشد و به همان گنجشکان که برای غذا با هم می‌جنگند خیره می‌شود. بعد آهسته بدون اینکه به امیر نگاه کند زمزمه می‌کند:- کاش رنگ اُمید روی خوبت را می‌پوشاندکاش قلب شکسته‌ام حرفی بی‌صدا می‌زدو سپس بدون حرف دیگری امیر را با یک دنیا سوال تنها می‌گذارد.شش ماه پیش، وقتی آخرین دیدار سحر در بیمارستان اتفاق افتاد، امیر هر روز در دنیای سکوت بیشتر غرق شد و در این مدت نازنین تمام تلاش خود را می‌کرد تا پسرک را به دنیای رنگی بازگرداند.چند هفته گذشت و نازنین مثل هر روز که به دیدن امیر می‌آمد وارد شد.امیر در اتاقش روی صندلی رو‌به‌روی پنجره به منظره‌‌ی گرم بیرون می‌نگرد. نازنین کتاب انگیزشی‌ای را روی میز کنار دیوار قرار می‌دهد.- برات کتاب آوردم، یادته چقدر می‌خوندی... با آرزو انتخابش کردم.سپس لیوان روی میز را برمی‌دارد و آب پرتقالی که خریده است را ریخته و به دست امیر می‌دهد.- سرما شود آرام جانت، بنوش‌ای جان جانم.امیر مچ دست نازنین را می‌گیرد، او را کمی به سمت خود می‌کشد، رخ به رخ.- نازنین! لطفاً من رو از اینجا ببر، من دیگ عوض شدم، می‌خوام دنیای جدیدی درست کنم، تو تنها کسی هستی که می‌تونی، این کار رو برام بکن.نازنین خجالت می‌کشد، شال خود را جلو می‌کشد و آهسته‌آهسته دست خود را از میان انگشتان مردانه‌ی امیر بیرون می‌کشد.- امیر جان! من چطور می‌تونم عزیزم؟امیر به چشمان میشی نازنین التماس‌گونه نگاه می‌کند.- از آرزو کمک بگیر. شما می‌تونین.- اما امیر، مطمئنی؟امیر از صندلی بلند می‌شود، به دوردست از پنجره نگاه می‌کند، چشم ریز کرده و مسمم جواب می‌دهد:- بله.و نازنین تصمیم می‌گیرد با آرزو صحبت کند. آرزو می‌داند که دوستش هرازگاهی به دیدار برادرش می‌رود و شاید علاقه‌ای میان آن‌ها باشد؛ اما دقیق نمی‌داند و فقط حدس می‌زند.</description>
                <category>انتشارات ادب امروز</category>
                <author>سارا مرتضوی/ناشر ادب امروز</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 20:47:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>