<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات از دوران سربازی</title>
        <link>https://virgool.io/sarbazi/feed</link>
        <description>خاطرات و دسته نوشته های من از دوران آموزشی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 11:52:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/</url>
            <title>از دوران سربازی</title>
            <link>https://virgool.io/sarbazi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک وصال دو نفره</title>
                <link>https://virgool.io/sarbazi/%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%B5%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-lsjetytiv63k</link>
                <description>برگه مرخصی را که می‌دهند دستت بی‌قراری تا ساعت مقرر فرا برسد... زودتر می‌روی و جلوی در پادگان می‌ایستی، صبر می‌کنی تا این چند دقیقه هم تمام شود و دژبان امضا کند و در را برایت باز کند...برگه مرخصی سربازی منو در این چند دقیقه بارها نظریه‌ی انیشتین برایت اثبات می‌شود، همان‌که می‌گفت زمان برای موجودات متغیر است... آن پنج دقیقه انتظار برایت ساعت‌ها می‌گذرد، انگار همه دست به دست هم دادند تا تو تا ابد در این پادگان پشت آن درهای نرده‌ای بزرگ بمانی و رهایی انسان‌های آن طرف نرده‌ها را تماشا کنی...از آنجا که بیرون می‌آیی خودت را مثل آن پلان‌های سریال‌ها می‌بینی که از بند رسته‌اند و تک تاکسی زردی رد می‌شود و دستی تکان می‌دهی و  فقط سوار می‌شوی. مهم نیست مقصد تاکسی کجاست فقط سوار می‌شوی تا بروی، بروی و دیگر اینجا نباشی، حتی یک ثانیه؛ که خدای نکرده یک وقت پشیمان نشوند.شوق یار قدرت دودوتا چهارتا را ازت می‌گیرد... دلت می‌خواهد فقط برسی... زمین و زمان را وصله می‌کنی که مسیر کوتاه شود و برسی...یک وصال دو نفره، یک بوسه، یک بغل وُ یک عاشقانه‌ی دو نفره...</description>
                <category>از دوران سربازی</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 21:39:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملالی نیست جز دوری تو</title>
                <link>https://virgool.io/sarbazi/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88-ygsjsnbryh3l</link>
                <description>روزهای خدمت کمی سخت می‌گذرد، نه آنکه آنجا فشاری هست و سختی، نه؛ سخت می‌گذرد چون که گوشه ذهن و دلم جای دیگری است... آنجا نیست.وقتی زیر سایه درخت نشستیم و مربی، اسلحه را باز و بسته می‌کند یاد تو میفتم، یاد کلکچال... یاد آن درخت سر به فلک کشیده‌ای که ساعتی نشستیم و خوش بودیم ...هر وقت از یک گوشه پادگان به گوشه دیگرش می‌روم، تمام فکرم به باجه تلفن است، به تو، به صدایت و به آن شب‌های پرستاره‌ای که ملنگ خواب بودم و پیام‌های عاشقانه‌ات از لالایی دلنشین‌تر بود؛ و این روزها چه عطشی دارم برای صدای زیبایت، برای فقط یک سلام و خداحافظ...به ساعت نگاه می‌کنم، تا مچم از کنار دوخت شلوار به جلوی صورتم برسد دعا دعا می‌کنم که کمی بیشتر وقت داشته باشم و از پس صف طولانی برآیم و زنگی بزنم... گاهی بر عقربه‌ها پیروزم و گاهی مغلوب، گاهی دلشاد از این مارتن هر روزه و گاهی لعنت‌کنان به هرچه دوری وُ سربازی وُ جدایی است...از روزش که بگذریم، شبش سخت‌تر است... دلت می‌خواهد مثل دیوانه‌ها به هیچ فکر نکنی و مدام بخندی و یادت برود کجایی و چند روز دیگر مانده... دلت می‌خواهد فقط صبح شود؛ صبح شود و روز دیگری برسد و شب شود و تمام شود این ماجرای جدایی...اما نمی‌شود... نمی‌شود سرت را زیر پتو ببری و چشمانت را ببندی و تمام دلخوشی‌هایت جلوی چشمت رژه نرود... نمی‌شود پلک بزنی وُ با هر پلکت قشنگی‌ها و رنگ‌های زندگی‌ات مرور نشود.خدمت به جز این‌هایش سختی ندارد اما این‌ها عذابند، عذاب الیم.</description>
                <category>از دوران سربازی</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 21:29:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رگبار رادیو مازندران</title>
                <link>https://virgool.io/sarbazi/%D8%B1%DA%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-iwk9wdeongvk</link>
                <description>رادیو مازندران روی مغزمان می‌کوبید و درست زیر آن بلندگوهای بدقواره و بدصدای پادگان، گوشی تلفن را به گوشم فشار میدادم تا از پس صدای سربازهای توی صف وُ مجری مازنی وُ خش‌خش‌هایِ گوشی، صدای مینا را بهتر بشنوم و کمی از دلتنگیم کم شود. گفتم تازه رسیدیم و پرسیدم کجاست؛ انگار گریه کرده بود و خودش را جمع و جور میکرد تا به من انرژی بدهد، وَ من می‌گفتم ملالی نیست جز دوری شما؛ اما ته دلم چیز دیگری بود وُ از غربت آنجا نفسم تنگ شده بود وُ قلبم سنگین وُ گلویم متورم...فقط من اینجور نبودم و همه همدیگر را با بهت نگاه می‌کردیم. از کنار هم رد می‌شدیم به هم خیره می‌شدیم اما حرف‌مان نمی‌آمد، درمیان هم‌سن و سال‌ها وُ هم‌زبان‌هایمان غریبه بودیم... انگار همه در آرامش غروب جمعه آشفته بودیم و نمی‌دانستیم کجاییم و  به چه کار آمده‌ایم...هوا نارنجی دلگیری شده بود و هرکدام بی‌قرار درگوشه‌ای از محوطه پادگان کز کرده بودیم و خیره به نقطه‌ای گنگ به رادیو مازندارن که هیچش را نمی‌فهمیدیم گوش می‌دادیم... انگار دلمان یک صدای آشنا می‌خواست، انگار دلمان یک چیزی می‌خواست شبیه آن که بیرون از آنجا بود... نمی‌دانستیم چه اما هوای آنجا هوای بیرون از درهای دژبانی نبود...داشتم به کافه گردی‌های با مینا فکر می‌کردم که اگر تهران بودم قطعا امشب در گرامافون پاستا می‌خوردیم و از لبخند عیسی انرژی می‌گرفتیم و پیاده تئاتر شهر را گز میکردیم که انگار کائنات همه‌ی این دلتنگی‌ها را دست به دست به صدابردار رادیو رسانده بود و در دلگیرترین لحظه‌ی آنجا برایمان «سلام ای غروب غریبانه‌ی دل» را پخش کرد وَ هوای دلمان تَر شد از تورم گلویمان...</description>
                <category>از دوران سربازی</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 21:19:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیداری در گنگ‌آباد</title>
                <link>https://virgool.io/sarbazi/%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%86%DA%AF-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-f4b75hkmp55i</link>
                <description>با صدای ضربه کلید روی در آهنی بیدار شدم، گیج بودم... دفعه اولی بود که با این صدا بیدار می‌شدم؛ نمی‌دونستم کجام، چشم‌هامو باز کردم و دل‌نوشته‌های درهم وُ شلوغ زیرِ تخت بالایی به چشمم افتاد؛ نمی‌دونم تا اون موقع که خوابم برد چندتاشونو خوندم اما هنوز تازه وُ نخونده میومدن...کلید حالا ضربه می‌خورد به لبه‌های تخت‌های فلزی آسایشگاه وَ نزدیک‌تر می‌شد وَ من بی‌توجه به صدای سرباز یگان دوباره چشم‌هامو بستم و از لحظه‌ی ثبت نام تا تراشیدن مو وُ میدان سپاه وُ ترمینال شرق پشت پلکم حرکت کرد...به خودم توی آینه نگاه کردم وُ با موهایی که همیشه نسبتا بلند بودند وُ حالت‌دار خداحافظی کردم. آرایشگر یه بند از خاطرات خدمت می‌گفت و از زرنگی‌ها و ترفندهایش، از گوشی بردن و فرار کردن، از مرخصی و برجک... پشت هم می‌گفت و دوستش کامل می‌کرد. من اما به دسته‌هایی که روی پیش‌بند می‌افتادند و به چهره‌ی جدیدی که نمی‌شناختمش خیره بودم...کلید به لبه تخت خورد، صدا از آنجایی که خورده بود رسید زیر بالش وُ توی سرم پیچید، درد میگرن ناگهان شروع شد وُ من بی‌اعتنا به سرباز فقط نشستم وُ پایین تخت دنبال پوتین گشتم...</description>
                <category>از دوران سربازی</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 21:05:46 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>