<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات sepidia</title>
        <link>https://virgool.io/sepidia/feed</link>
        <description>افکارم،دلنوشته هام، چند خطی راجع به کتابها و موسیقی ها و فیلم ها و هرچیز کوچک و بزرگی که قلبم رو لمس کنه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:20:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/usrgnadvi8pg/annsch.png</url>
            <title>sepidia</title>
            <link>https://virgool.io/sepidia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از خودت چه میخواهی!</title>
                <link>https://virgool.io/sepidia/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-mujshwtvqhti</link>
                <description>اگر بشود آدم ها را به چنددسته تقسیم کرد، من آنها را در دو دسته قرار می دهم!دسته ی اول آنهایی که توانسته اند بفهمند از خودشان چه می خواهند و درحقیقت خودشان را شناخته اند و دسته ی دوم آنهایی که نتوانسته اند. شاید دسته ی سومی هم در این میان باشد، یعنی آنهایی که فکرمی کنند خودرا شناخته اند ولی در واقع فقط فکر میکنند که بحث در مورد آن دسته کمی پیچیده است و من در این نوشته با آنها کاری ندارم.اما منظورمن از اینکه میگویم خود را شناخته ایم یا نه و از خودمان چه می خواهیم دقیقاً چیست؟منظور من موقعیتی نیست که در آن حضور داریم. نه شغلمان، نه میزان دارایی مان، نه همسری که اختیار کرده ایم، نه فرزندانی که داریم، نه نوع رابطه ی عاطفی مان، نه دوستانی که با آنها در ارتباطیم و نه هیچ چیز دیگر! منظور من این است که وقتی تنهامی شویم حتی برای مدتی کوتاه، آیا از آن تنهایی لذت می بریم؟ یا همیشه به دنبال راهی برای فرار از آن هستیم؟ اگر جوابتان به این سوال مثبت است باید بگویم که شما در واقع از خودتان فرار میکنید نه از تنهایی تان. شما از اینکه فقط و فقط با خودتان باشید لذت نمی برید و مدام به دنبال راهی برای فرار از آن هستید. اگر این جمله شما را به فکر فرو برد و سری به نشانه ی تأیید تکان دادید، بدانید که یک جای کار در زندگی فردی شما اشکال اساسی دارد. همانند مشکلی که من ده سال پیش با خودم داشتم...دلایل مختلفی می تواند دلیل این مسئله باشد ولی بنا به تجربه ی شخصی من تصمیم گیری نادرست در شرایط حیاتی زندگی می تواند مهمترین عامل این سردرگمی باشد. اینکه جائی باشیم که نباید، کاری را انجام دهیم که نباید، با کسانی باشیم که نباید، همه وهمه نتیجه ی همان تصمیم گیری نادرست است که نباید انجام می شد. این موضوع باعث می شود که به مرور از خود واقعی مان دور و دورتر شویم تا جائی که تحمل تنها بودن را حتی برای چند دقیقه نداشته باشیم چرا که تحمل خودمان را نداریم. چون از خودمان راضی نیستیم ، خودمان را دوست نداریم...شاید به نظرتان عجیب بیاید ولی من تمام این ده سال را درگیر رفع این مشکل بوده ام، نه مثل یک آدم عاقل و بالغ که بداند اشکال کار کجاست و دقیقا همان جا تمرکز کند، نه! مانند یک انسان سردرگم که راه را از چاه تشخیص نمی داد و مدام اشتباه می کرد. تنها چراغ راهنمایی که داشتم همان حس درونی بود که مدام یه من یادآوری می کرد : « خودت را پیدا کن.»چراغ راهنمای من باعث می شد هربار که شکست می خوردم، هربار که منزوی وگوشه گیر می شدم یک دوره ی عجیب تکاملی را سپری کنم. خبری از الهام و اتفاقات فرازمینی نبود ولی من هربار بعدی از وجودم را کشف می کردم که تا به آن روز برایم کاملاً ناشناخته بود و از وجودش بی خبر بودم؛ تغییرات عجیب در ذهن و روحم که اوایل از آنها می ترسیدم ولی به مرور زمان به آنها به عنوان بخشی از منِ جدید عادت کردم و کنترلشان را به دست گرفتم و اکنون بعد از ده سال از این تغییرات لذت می برم.بله درست است، تغییرات همچنان ادامه دارد و انسان هیچ وقت کامل نیست. زندگی تاوقتی در جریان است هر روز یک روز جدید است همراه با یک تغییر جدید به شرطی که از تنهایی نترسیم، صدای دورنمان را بشنویم، به آن گوش فرا دهیم، کنجکاو باشیم، با خودمان آشتی کنیم و از با خودمان بودنمان لذت ببریم.</description>
                <category>sepidia</category>
                <author>سپید فخیم</author>
                <pubDate>Thu, 29 Apr 2021 20:23:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخ را نه می شود پاک کرد نه عوض!</title>
                <link>https://virgool.io/sepidia/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%88%D8%B6-z2pofccmvqac</link>
                <description>سوکوروتازاکی بیرنگ و سالهای زیارتش/هاروکی موراکامی/ترجمه: امیرمهدی حقیقت/نشر چشمهNagoya-Japanداستان از اینجا شروع میشه،...جایی که تو یکی از دبیرستان های حومه شهر سه تا پسر و دو دختر یک گروه پنج نفره دوستی  تشکیل میدن، سه تا پسری که یکیشون قراره شخصیت اصلی داستان ما بشه: &quot;سوکورو تازاکی&quot;«در نام خانوادگی هر چهار تای آنها اسم یک رنگ بود: قرمز و آبی و سفید و سیاه، تازاکی تنها نامی بود که اسم هیچ رنگی را در خود نداشت و از همان اول کاری کرده بود که سوکورو بفهمی نفهمی خودش را تک افتاده ببیند.»جمله ای از صفحه ی دوازده کتاب که فکرمی کنم تأثیر زیادی در کل ماجرا داشته ولی در ابتدا به نظر خواننده یک جمله پیش پاافتاده و نوجوان گونه می رسه.چون سوکورو از همون اول علاقه ی عجیبی به ایستگاههای قطار داشت، بعد از اتمام دبیرستان به توکیو میره و در اونجا رشته ی راه و ساختمان رو برای تحصیل انتخاب می کنه که بتونه در نهایت ایستگاه قطار بسازه ولی بقیه دوستانش برای اینکه از هم جدا نشن همونجا تو ناگویا موندگار میشن...یک روز سوکورو خیلی ناگهانی متوجه میشه که از اون جمع دوستانه کنار گذاشته شده بدون هیچ دلیلی! پانزده سال بقیه ی عمرش رو با سوال های بی جواب زندگی میکنه، سوالاتی که اون رو به انزوا و افکار خود کشی میرسونن. تا وقتی که با شخصی به اسم سارا آشنامیشه و با کمک سارا تصمیم می گیره دنبال سوالات بی جوابش بره، دوستانش رو پیدا کنه و دلیل رفتارشون رو بپرسه...«خودش بود وخودش نبود.سوکورو تازاکی بود و سوکورو تازاکی نبود .وقتی دیگر طاقت درد نداشت خودش را از تنش جدا می کرد و از نزدیک، از نقطه ی بی درد، سوکوروتازاکی را نگاه می کرد که این چنین زجر می کشید...»« عاشق این بود که رد شدن قطار از ایستگاه یا کم کردن سرعت و توقف شان توی ایستگاه را تماشا کند.مجسم می کرد مسافرها را سوار و پیاده می شوند، اعلان بلندگوها، زنگهای ایستگاهها پیش از حرکت قطار و کارمندهای ایستگاه که فرز و چابک کارشان را می کردند...»و اما نظر خودم راجع به کتاب:کتابی عجیب که از چند تا بعد میشه راجع بهش بحث کرد و نوشت. کتابی که تو خیلی از قسمتهاش میشه با شخصیتهای کتاب همذات پنداری کرد، جوری که انگار نویسنده داره راجع به خودت صحبت میکنه.طرد شدن وکنار گذاشته شدن از طرف فرد یا افرادی که بخشی(بخش مهمی) از زندگیت بودن و فرو رفتن در اندوه اون وضعیت.داخل کتاب رفتن دنبال چرائی و دلیل قضیه رو به عنوان درمان مطرح کرده و خیلی خوب هم ازش جواب گرفته ولی اینکه دنبال چرائی رفتن چند درصد تو زندگی ما آدمها جواب داده به نظرم مجهوله! حداقل برای خود من که تجربه ی چندان موفقی ازش نداشتم.به عنوان اولین اثری که از آثار موراکامی خوندم اینو باید بگم که تجربه ی نه چندان عمیق ولی خوبی بود.مخصوصا استفاده ار عنصر موسیقی کلاسیک من رو خیلی به خودش علاقه مند کرد و قطعه ی زیبای لو مل دوپی از فرانتس لیست که میشه گفت داستان رو در بر گرفته(Liszt Le mal du pays Lazar Berman )استفاده از شخصیتهایی مثل هایدا و نوازنده ی پیانو که تو کلیت داستان تأثیر چندانی نداشتند ولی قوه ی تخیل شخصیت اصلی رو به شدت درگیر کرده بودن و همینطور مجهول بودن بعضی قسمتها که به نظرم نویسنده واگذارش کرده به تخیل مخاطب و خیلی جذاب و دور از کلیشه بود.و یک سری از جملات کتاب که خیلی دوسشون دارم:هرچی باشد، این یادت بماند تاریخ را نه می شود پاک کرد نه عوض.مثل این است که بخواهی خودت را نابود کنی.(سارا)هرچی تو زندگی پیش تر میرویم، یواش یواش بیشتر می فهمیم کی هستیم،ولی هرقدر بیش تر میفهمیم کی هستیم، خودمان را بیشتر از دست می دهیم. (آکا)توانایی فهمیدن درد چیز خوبی است.دردسر وقتی است که دیگر درد را هم نفهمی. ( سوکورو)زخم است که قلبها را عمیقاً به هم پیوند می دهد. پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی. تا صدای ضجه بلند نشود، سکوت معنی ندارد و تا خون ریخته نشود، عفو معنی ندارد و تا از دل ضایعه ای بزرگ عبور نکنی، رضا و رضایت بی معنی است.هماهنگی واقعی در همین ها ریشه دارد.اگه دنبال یه داستان خوشخوان می گردین که هم بتونه سرگرمتون کنه و هم باعث بشه به فکر فرو برید، خوندن این رمان رو بهتون پیشنهاد می کنم.</description>
                <category>sepidia</category>
                <author>سپید فخیم</author>
                <pubDate>Thu, 29 Apr 2021 01:29:02 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>