دوراهی

سلام؛اول میشه خواهش کنم پستم و به انتشاراتی که دارید اضافه کنید که بتونیم کامنت بذاریم؟ممنونم🩵


She was cryin' on my shoulder

All I could do was hold her

Only made us closer until July

I know that you love me

You don’t need to remind me

Wanna put it all behind me

But baby………………..

I see her in the back of my mind all the time

Feels like a fever,

like I'm burning alive,

like a sign………………….

Did I cross the line?


شب بود و هجوم حوادث به من رسید..داشتم فکر میکردم چقدر سخت هست تنها راه ارتباطی زنگ زدن باشد..زنگ زدن خیلی ریسک دارد..من خودم از آدم هایی هستم که تلفنی صحبت کردن آن هم با برنامه ریزی قبلی،انرژی تمام روزم را می‌گیرد..پیامک هم که هیچی..پیامرسان داخلی هم که هیچی به هیچی..مانده ام بین دو راهی زنگ زدن و زنگ نزدن..تا حالا هیچوقت یک دو راهی انقدر ذهنم را درگیر نکرده بود..طفره می‌روم؟میدانم..داخل پیامرسان‌هایی که میشد ،آخرین بازدیدش را چک کردم..دیدن کلمه ی اخیرا باعث شد کمی خوشحال شوم اما باعث نشد کمی قرار بگیرم..بعد از کلی سر و کله زدن با ارسال پیام، در کانال اخبار فوری بله متوجه شدم که پیام را میتونی باز ارسال کنی..حالا بگرد دنبال یک پیام مرتبط در کانال اخبار فوری:)))…یک پیام مرتبط پیدا کردم با عنوانِ «اختلال در دیتاسنتر های همراه اول و ایرانسل»..واقعا به شرایط هم خنده ام گرفته بود هم غصه ام..اول گفتم ولش کن چه اصراریه..بعد گفتم نه ..دوباره منصرف و دوباره و دوباره..تا در نهایت ساعت ۳:۱۷ صبح پیام دیتاسنتر را فوروارد کردم:))..صبح که بلند شدم پیش خودم گفتم این که نشد ارتباط گیری و احوال پرسی..و حدس بزن چه شد؟پیام را پاک کردم…بنظر شما،من چه باید میکردم؟..


بعد از شام طبق هرشب ،اول وضو گرفتم و رفتم داخل اتاق و در را بستم..هالوژن کوچک بالای تخت را روشن گذاشتم؛از خرداد ماه دیگر خاموش نشد..سجاده را پهن کردم..نمیدانم تسبیح ابی آسمانی ام را آخرین بار دست کی دادم که هنوز پس نداده..نمیدانم شاید هم پس داده و من نمیدانم کجا گذاشته ام..چادر سر کردم و قامت بستم..از طرفی هم بخاطر وضعیت چشم‌هایم میترسم قطره اشک‌های زیادی بریزم؛اما دیگر دست خودم نیست..خواندم و بعد نماز عشا نشستم و باز هم ایرپاد گذاشتم..خنده ام گرفت که از صبح چه صوت هایی رو با این ایرپاد گوش دادم..دعای عهد و با صدای آقای فرهمند گذاشتم..چون حفظ نبودم از کانال بله متنش رو پیدا کرده بودم..خواندم و تمام شد..در واقع گوش دادم و خواندم..خواستم بلند شوم که یادم افتاد دعا نکردم..به سجده رفتم و هرچیز که به ذهنم میرسید و با پیشوندِ«دعا میکنم….»گفتم..برای همه دعا کردم..نه تک به تک..ولی در ذهنم تمام آدم ها بودند..


قبل از شام بود و رفتم تا سیب زمینی ها رو سرخ کنم؛بابا یادم داده که اگه بالا سرش بایستم و مدام هم بزنم،قشنگتر سرخ میشه..این دفعه ایرپاد و گذاشتم و کتاب«یادداشت های اسدالله خان علم» رو گوش دادم..متن روونی داره و نسخه صوتی اش هم خیلی گیرا هست..چیزهایی که میشنیدم بسیار مکمل بود با کتاب«یادداشت های حسین فردوست»..گرمم شده بود..پنجره اشپزخونه رو باز کردم،یادم افتاد هفته ی پیش پنجره رو نمیشد باز کنم چون از حجم سوزش چشم ها….بگذریم..به اسمون نگاه کردم؛یادم افتاد خیلی وقت هست ستاره ها رو ندیدم؛نمیدانم این هایی که میدیدم ستاره بودند یا نه..یاد کتاب«نرگس ها» افتادم..یه قسمتش به ارتشی ها میگفت«دیگر کسی نیست به شما ستاره بدهد،شاید مجبور باشید حتی خودتان ستاره شوید»..


از ظهر سعی کردم وقتم را در اشپزخانه سپری کنم تا کمتر فکر و خیال کنم..شام قیمه گذاشتم(مادرم فقط خورشت و بار گذاشت و باقی کار ها را به من سپرد)..ایرپاد را گذاشتم و کتاب صوتی ای که از سایت ایران صدا پیدا کرده بودم را پلی کردم(کتاب آشتی با امام عصر)..شروع کردم به جا به جا کردن ظرف ها و شستن آنها..چیز جالبی که در کتاب گفت این بود که «وقتی خدا و انبیا حادثه ای را جلوتر شرح می‌دهند،به این معنی نیست که صد در صد در دست جبر هست،بلکه شاید میخواهند شیعیان را از نتیجه کار خود آگاه کنند تا دست به تغییر آن بزنند..»..بعد از شستن ظرف ها اسفناج گذاشتم بپزد تا بورانی درست کنم..بعد از آن ها سیب زمینی ها را خرد کردم..اهنگ«زندگی ادامه داره» رو گذاشتم؛

جنگل از بیرون قشنگه

از تو که چند تا درخته

اینکه محکم باشی اما

از درون بخشکی سخته


امروز صبح فهمیدم بعضی اهنگ ها،کتاب ها،شعر ها،انگار ساخته شدن تا تو را به گردابی از خاطرات بکشانند و مجبور شوی به غرق شدن..اهمیتی هم ندارد با آن خاطره ی مشترکی داشته باشی یا نه،فقط انگار برای تو ساخته شده..برای تو و آن خاطره..برای تو و آن اتفاق..برای تو و آن حادثه ناگوار..شاید هم گوارا!…کدام اهنگ؟برگرد اول متن..

.

.

-پانیذ.پ

“یاعلی