من نبودنت را زندگی کردم




جمله‌ای منتسب به ژوزه ساراماگو نویسنده پرتغالی است که می‌گوید:
همه چیزهای از دست رفته، یک روز بر می‌گردند...
اما درست وقتی که یاد می‌گیریم بدون آن‌ها زندگی کنیم!

آری، همه‌ی چیزهای از دست رفته ممکن است روزی برگردند، حتی همان که ناگهان وارد زندگی آدمی می‌شود، عاشقش می‌کند، رسوایش می‌کند و در آخر می‌رود و در گوشه‌ای از روزگار ناپدید می‌شود. بعد تو می‌مانی و یک دنیا حسرت بی‌پایان، کوهی از رنج و درد فراقی که درمان ندارد.
روزها به آرامی سپری می‌شوند بی آنکه آب از آب تکان بخورد. گویی هیچ اتفاقی رخ نداده است. آنچه مردم می‌بینند، یک آتشفشان خاموش است که روزی چنان فوران کرده بود که گویی هیچ گاه خیال خاموشی نداشته، اما اکنون، در دامنه‌ی آن، سبزه‌ها روییده‌اند و گنجشکان، بی هیچ هراسی، روی شاخه‌های درختان، آواز بهار را می‌خوانند.
بله، تو روزی خواهی آمد، ولی دیگر آتش این دل خاموش شده است و من دیگر یاد گرفته‌ام که بی تو هم می‌شود، شب فراق را به صبح رساند.



۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۴