فریب اعداد را خورده‌ایم

چند وقتی ست ذهنم مشغول این جمله شده: «فریب اعداد رو نخور!»

در دنیایی که من زندگی می‌کنم همه چیز با سرعت زیادی در حال گذر است. ماشین‌ها وحشیانه در خیابان‌هایی بسیار عریض‌تر از پیاده‌روها در حرکتند. آدمها در پیاده‌روهای باریک در بین دستفروش‌ها و ساختمان‌های در حال ساخت و زمین‌های همیشه کنده‌شده‌ توسط شهرداری بدون توجه به هم با سرعت از کنار هم رد می‌شوند، تا زمان را از دست ندهند. سرعت… یک عدد… زمان… یک عدد…

قطعن زندگی شامل تعداد سال‌هایی که زندگی می‌کنیم نیست. به نظر من زندگی کیفیتی غیرقابل سنجش است از یک حس درونی. برای یک دقیقه زمان‌هایی را به خاطر بیاورید که با یک دوست صمیمی خوشحال بوده‌اید. حالا یک موسیقی دوست داشتنی پخش کنید و دوباره تلاش کنید. نتیجه فرق کرد؟ از فکر کردن بیشتر لذت بردید؟ چه اتفاقی برای ذهن ما و خاطرات ما می‌افتد زمانی که موسیقی پخش می‌شود؟ یا بوی خوش‌آیندی را استشمام می‌کنیم؟ نگاه ما به زندگی و حتا کار و اتفاقات شامل همین برداشت ساده است. تصور کنید هوا به شکل عجیبی گرم است و شما سوار تاکسی هستید. یک نفر گفتگویی را شروع می‌کند که تاریخ(عدد) امروز و روزهای(عدد) باقی‌مانده از تابستان را یادآوری می‌کند. شخص دیگری دمای(عدد) هوا را یادآور می‌شود و پیش‌بینی‌ دمای(عدد) روزهای بعد را اعلام می‌کند. ما در این شرایط سخت هم با اعداد احاطه می‌شویم. در همین تاکسی، راننده خوش ذوق یک آهنگ کانتری دهه ۶۰ یا ۷۰ را پخش می‌کند و کمی صدای بالا را چاشنی کار می‌کند و با نگاهی به مسافران می‌گوید: "ما که تو تگزاسیم و گرماش رو می‌خوریم، حداقل آهنگاشم گوش کنیم". راننده قصه‌ی ما هم مشخصن در جمله خودش به گرمای زیاد اشاره کرده، اما گرما را با یک اسم(تگزاس) به عنوان معیار سنجیده است. من و احتمالن شاید شما وقتی اسم تگزاس به گوشمان می‌خورد، صحراهای داغ و بی‌آب و علف در ذهنمان تصویر می‌شود که یکی دو تا کاکتوس در دور دست‌ها دیده می‌شوند و همه چیز در حال بخار شدن است! کیفیتی که راننده تصویر می‌کند، شاید حتا از گرمایی که اعداد مسافران به ما منتقل می‌کنند گرم‌تر باشد اما به ما کمک می‌کند تا با کمک گرفتن از قدرت تخیل و یادآوری دانسته‌های ذهنی‌مان تصویری بسازیم و به آن فکر کنیم. این اتفاق خوشایندی است.

توجه داشته باشید که هدف این گفتار اصلن زیر سوال بردن اعداد و ارقام و گزارشات نیست. که در واقعیت بدون اینها زندگی و کار کردن غیرممکن است و شاید و حتمن افت کیفیت قابل توجهی در بعضی زوایا خواهد داشت. نیت این است که یادآور شوم کمرنگ کردن فکر کردن و احساس کردن نابودی بخش مهمی از آن چیزی ست که ما به عنوان انسان می‌توانیم درک کنیم و از آن برای بالا بردن کیفیت زندگی بهره بگیریم.

به راحتی همین مسئله در مورد کار و فضای کاری نیز صادق است. وقتی یک مصاحبه کاری می‌رویم تعداد سال‌های سابقه‌ کاری، تعداد پروژه‌هایی که در آن مشارکت داشته‌ایم، رتبه شغلی قبلی، آخرین حقوق دریافتی، تعداد ساعت کاری، تعداد آدم‌هایی که در تیم قبلی بوده‌اند و کلی سوال دیگر که شامل تعداد و عدد و رقم‌ها هستند از ما پرسیده می‌شود. و ما نیز در مقابل کلی سوال خواهیم داشت که پاسخ‌های عددی دارند. تنها برای اینکه فرصت حرف زدن و آشنا شدن با همدیگر را نداریم. اعداد کارمان را ساده می‌کنند. ۸ بزرگتر از ۷ است و ۹ بزرگتر از ۸. پس بهتر است. و تمام. استخدام شدید. با این روش در یک روز می‌توان ۱۰۰‌ها نفر را استخدام کرد. اما نتیجه چیست؟ چند نفر از ما از کارمان و محیط کاری و همکارانمان راضی هستیم؟ چند نفر از ما از نیروهای استخدامی‌مان رضایت داریم؟

کار کردن و مفید بودن ما با اعداد سنجیده می‌شود، و این مشکل خیلی از شرکت‌ها و سازمان‌های کوچک و بزرگ است. چون آدمها علاقه ندارند(و نباید) با اعداد سنجیده شوند. آدم‌ها در محیط کار نیاز به اعتماد دارند. یک اعتماد دو طرفه! به عنوان کارفرما با قوی‌ترین سیستم‌های نظارتی از دوربین ‌های مداربسته و نرم‌افزار‌های ساعت زنی و اپ‌های گزارش‌گیری میزان استفاده از برنامه‌های تخصصی و … گرفته تا بستن پورت‌های شبکه و ایجاد قوانین عجیب و غریب برای کنترل زمان‌های مفید نیروها نمی‌توانید بازده کار را بالا ببرید. در بهترین شرایط تنها قادر خواهید بود میزان ساعت‌های کاری و البته میزان نفرت و دروغ‌گویی را در سازمان افزایش دهید! راه‌حل ساده است، اما زمان می‌برد و تکنیک دارد. ایجاد اعتماد بین نیرو‌های یک شرکت یا سازمان ۱۰۰ تا ۲۰۰ نفره شاید در ابتدا نشدنی به نظر برسد اما کاملن قابل دسترس است. یکی از ساده‌ترین کارها شکستن گروه به تیم‌های چند نفره است. این کار باعث می‌شود آدم‌ها در یک جمعیت کوچک راحت‌تر با هم ارتباط برقرار کنند و با استفاده از ارتباطات قبلی درون سازمانی به بزرگ شدن ارتباطات آن تیم کمک کنند. ارتباطات شناخت می‌آورد و شناخت پایه‌ی اعتماد است و اعتماد معجزه می‌کند. تنها نکته قابل توجه این است که باید به روش‌های مختلف همچون تغییر دادن افراد تیم‌ها و برپایی نشست‌ها و دورهمی‌ها کمک کرد افراد کل سازمان نسبت به هم احساس بهتری داشته باشند و محدود به تیم چند نفره‌ای که درون آن فعالیت می‌کنند نشوند.

آمارهای منتشر شده را دیده‌اید؟ اعداد و ارقام. نمودار و چارت و جدول. انگار دیگر به زبان آدمیزاد حرف زدن سخت شده. آمارها می‌گویند این درصد از آدمها شاغل‌اند. این تعداد از آدم‌ها متاهل هستند. این تعداد از آدم‌ها حقوقشان کمتر از فلان قدر و تومان و دلار است. برای من چه فرقی می‌کند؟ من که هر روز ساعت ۸ بیدار می‌شوم. ۹ سر کار هستم. ۱.۵ وقت نهار است. ۲ کار دوباره شروع می‌شود. ۵ اتمام ساعت کاری ست. ۷ کلاس فلان چیز می‌روم و ۱۰ خسته‌تر از چیزی که فکر می‌کردم به خانه می‌رسم تا بخوابم و فردا دوباره شروع تازه‌ای باشد برای تکرار اتفاق‌های عددی من. شما به عنوان کارفرما، مدیر یا رهبر یک تیم با آدم‌هایی طرف هستید که در زندگی ماشینی غوطه‌ور هستند. اگر به نیروها و همکارنتان کمک کنید تا به جای اینکه شما و سازمان را با اعداد خوشحال کنند، تلاش کنند تا حس خوبی از فعالیت و کار کردن را دریافت و منتقل کنند مطمئن باشید نتیجه کار تیمی شما بهبودی چشم‌گیر خواهد داشت. قابل حدس است که این رویکرد در سازمان باید از بالا به پایین باشد. سازمان(شامل مدیران و بدنه اجرایی-انسانی تصمیم‌گیری) باید اولین کسانی باشند که به نیرو‌ها اعتماد می‌کنند. زمانی که شما به عنوان رهبر یا مدیر تیم از خود گذشتگی نشان دهید، بیشتر از دیگران تلاش کنید، در مشکلات کاری و حتا زندگی افراد تیم منفعل نبوده و به آنها کمک کنید اطمینان داشته باشید این رفتار و منش به یک فرهنگ سازمانی تبدیل خواهد شد. و این شروع یک حرکت جدی و متفاوت است برای همدل شدن و تلاش برای رسیدن به اهداف سازمان توسط همه افراد.

ما آدم‌ها همه چیز را به عدد و رقم تبدیل کردیم، فقط به خاطر تنبلی. برای سرعت. بیایید کمی سرعت را کم کنیم، و به جای آن بر کیفیت ارتباطات و کارها بیافزاییم. بدون شک زندگی و کار لذتی قابل لمس پیدا خواهند کرد.