کسی نیست که باشد!

https://www.aparat.com/v/ndS9E

آخرین نفر!

من، اینجا آخرین نفرم.

کسی نیست که جواب تلفنم را بدهد.

کسی نیست که دست‌های یخ زده‌ام را بفشارد و سهم گرمایش را با من شریک شود.

کسی نیست با لبخندش، لبخندم را احیا کند.

کسی نیست دست روی صورتم بگذارد و اشکم را پاک کند.

کسی نیست صدایم را بشنود.

کسی نیست شمع خاموش را روشن کند، به امید روشن شدن امید.

من، آخرین نفر هستم.

هیچ کس اینجا نیست.

چه برسد به اینکه بخواهد کاری برایم بکند.

کسی نیست که باشد.

صدایم، تا فقط

چند فوت دورتر میرسد.

هزارن فوت آن طرف تر هم، کسی نیست.

صدایم،

هق هق گریه لا به لایش پنهان شده.

من، نمیتوانم آخرین نفر باشم.

این مسئولیت، برای من، با این حجم از اشک، سنگین است.

من،

شیرینی‌های مادرم، خنده‌های خواهرم، شوخی‌های پدرم، بازی‌های برادرم، هم‌نوعانم،

دیگر در یک جمله قرار نمی‌گیرند.

نمی‌توانند بگیرند.

یک نفر باید اینجا باشد.

یک نفر باید باشد.

این تنهایی، از همیشه ترسناک‌تر است.

این تنهایی، مثل همیشه شیرین نیست.

طعم مرگ قاطی‌اش شده.

طعم ترس،

وحشت،

و دنیای ویران.

من، نمیتوانم آخرین نفر باشم.

این،

برای من،

سنگین است.

من باید اولین نفر می‌بودم...!