<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات اسپات؛ ایده‌هایی برای همه‌چیز</title>
        <link>https://virgool.io/spottt/feed</link>
        <description>اسپات؛ ایده‌هایی برای همه‌چیز. نور انداختن بر گوشه‌هایی فراموش شده از هستی. تاریخ، جغرافیا، فناوری و جامعه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:12:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/ornsptxja1nz/tnjoqt.png</url>
            <title>اسپات؛ ایده‌هایی برای همه‌چیز</title>
            <link>https://virgool.io/spottt</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کوچه یک روز ابری</title>
                <link>https://virgool.io/spottt/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-dj5ed0en7rbx</link>
                <description>نقاب کلاه‌کاسکت را بالا می‌دهم و پول را روی پیشخوان می‌گذارم. یک اسکناس ۱۰ هزارتومانی و یک اسکناس ۲ هزارتومانی که از وسط پاره شده، اما هنرمندانه آن را تا کرده‌ام تا زیاد تابلو نباشد. پول را بر می‌دارد و با نگاه می‌پرسد چه می‌خواهی. من هم به آدامس‌های بایودنت اشاره می‌کنم و با صدایی که به‌زور در می‌آید، می‌گویم نعنایی.آدامس را بر می‌دارم و گازش را می‌گیرم و می‌روم. مثل خیلی روزهای دیگر امروز هم آن‌قدر حرف نزده‌ام که صدایم گرفته. این را وقتی کلمه «نعنایی» را می‌گویم می‌فهمم. روی موتور با خودم می‌گویم نعنایی، نعنایی، نعنایی. آن‌قدر این کلمه را تکرار می‌کنم که از معنا می‌افتد. نع نا یی. اصلاً یعنی چه؟ چرا تعنا نه؟ چرا نعبا نه؟ اصلاً چه کسی برای اولین بار گفته نعنا؟ شوخی داشته؟ یا شاید هم خیلی سرخوش بوده.می‌رانم و می‌رانم تا به سر کوچه‌شان برسم. بن‌بست غانمی. پلاک خانه‌شان ۸ است. آجرنمای سه‌سانتی. با پنجره‌های قدیمی. می‌ایستم و یک دانه از آدامس‌ها را از توی جلد در می‌آورم و توی دهانم می‌گذارم. او را تصور می‌کنم که توی خانه نشسته و دارد کتاب می‌خواند، یا شاید هم دارد ظرف‌ها را می‌شوید، یا شاید هم برای ظهر ماکارونی درست می‌کند. یک ماشین رد می‌شود با صدای موزیک بلند که راننده‌اش، یک دختر با آرایش غلیظ است. دختر به چشمم خیلی زشت می‌آید. یک موتوری رد می‌شود که چندین کیسه پلاستیکی بزرگ خرید کرده. راننده یک مرد میان سال است با یک شکم برآمده و کله‌ای بی‌مو. یک زن خیلی چاق، یک گربه سیاه، یک پسربچه که سوت پلاستیکی توی دهانش است، یک مگس که راهش را گم کرده هم رد می‌شوند. به خانه‌شان چشم می‌دوزم. او را تصور می‌کنم که در فکرهایش غرق است و لابه‌لای آن فکرها، سری به گوشی‌اش می‌زند و عکس من را نگاه می‌کند. قرار نیست پیامی به هم بدهیم. بااین‌حال منتظر می‌شوم. یک، دو، سه، چهار، پنج. نمی‌خواهم کسی مرا آن جا ببیند.پیرمردی که باسن بزرگی دارد، آرام‌آرام از دور به من نزدیک می‌شود. خیره نگاه می‌کند. از آن پیرمردها که به همه چیز شک دارند. اول سعی می‌کنم کم نیاورم و توی چشم‌هایش نگاه کنم. اما نمی‌توانم. سرم را پایین می‌اندازم و به گوشی زل می‌زنم. ساعت ۱۱ و ۴۷ دقیقه. به خانه‌شان نگاه می‌کنم. یک نفر به داخل خانه می‌رود و در را می‌بندد و من فقط بسته شدن در را می‌بینم. آدامس نعنایی خیلی زود خاصیت خودش را از دست می‌دهد. یک دانه دیگر باز می‌کنم و توی دهانم می‌گذارم. کاغذش را مچاله می‌کنم و توی جیبم می‌گذارم. هندل می‌زنم و کوچه را تا انتها می‌رانم. هوا ابری است.«قرارهایی برای تنهایی»</description>
                <category>اسپات؛ ایده‌هایی برای همه‌چیز</category>
                <author>مجتبی مویدی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Sep 2022 09:57:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع پادکست اسپات</title>
                <link>https://virgool.io/spottt/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%AA-e8pnbcbxfcoc</link>
                <description>من مجتبی مویدی هستم و خرسندم که امروز، با معرفی پادکست خودم به نام «اسپات؛ ایده‌هایی برای همه‌چیز» به دیدار شما آمده‌ام.اسپات، پادکستی است که از دل ماجراهای به فراموشی سپرده شدۀ تاریخ، به دنبال یافتن حقایق نهفته‌ای است که برای شناخت قوانین حاکم بر جهان، به آن‌ها نیازمندیم.شروع رسمی پادکست اسپات، در تاریخ 6 آذر 1400 را به خودم و شما تبریک می‌گویم. https://castbox.fm/channel/id4686703?utm_source=podcaster&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=c_4686703&amp;utm_content=%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%20%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%20%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%AA%20Spot-CastBox_FM </description>
                <category>اسپات؛ ایده‌هایی برای همه‌چیز</category>
                <author>مجتبی مویدی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Nov 2021 13:13:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر تمام محتواها</title>
                <link>https://virgool.io/spottt/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7-zpdqn3bx20k9</link>
                <description>چطور یادگیری تایپ ده انگشتی، از من انسان شادتر و موفق تری ساختتقریبا بیش از 25 سال است که با کامپیوتر کار می‌کنم. می‌توانم خودم را یکی از پیشگامان عصر کامپیوترها دست کم در ایران بدانم. کامپیوتر، برای من، مرکز الهام و فرصت‌های زیادی بوده‌است. به کمک آن، با دنیای جدید و بزرگ آشنا شده‌ام، مهارت‌های بسیاری را آموخته‌ام، با آدم‌های زیادی آشنا شده‌ام و تقریبا تمام زندگی من، متاثر از کامپیوتر و اینترنت بوده‌است. من موفقیت خودم در دنیای واقعی را در گرو موفقیتم در دنیای مجازی می‌دانسته‌ام.همیشه دوست داشتم که تخصص‌های جدیدی را یاد بگیرم. دوست داشتم آدم موفق‌تری شوم و بتوانم مهارت‌هایم را به دیگران معرفی کنم. بتوانم با افراد جدیدی همکاری کنم و آدم‌های بیشتری را بشناسم. از زمانی که ارزش محتوا در فضای مجازی و حقیقی، تقریبا به همه ثابت شد، من هم به دلدادگان این شعار زیبا پیوستم که «محتوا پادشاه است.»من می‌دانستم که تنها محتواست که می‌ماند. محتواست که ما را ماندگار می‌کند و محتواست که به جای ما کار می‌کند و ما را به دیگران معرفی می‌کند و مادرِ همۀ محتواها متن است. (البته به این نکته هم واقف بودم که محتوا، برای شکل گرفتن نیازمند تفکر است. نیازمند کسب دانش و تحلیل و سپس آفرینش دانشی جدید است.)با این حال، هرگاه که خواستم چیزی را بنویسم، با یک مشکل ساده اما بزرگ مواجه بودم. من حرف‌های زیادی برای گفتن داشتم، اما به دلیل همین مشکل کوچک، قید همه آن ها را می‌زدم و رهایشان می‌کردم. بله. من از تایپ کردن بدم می‌آمد. از نوشتن فراری بودم! زیرا وقتی که تایپ می‌کردم، با این که تایپ سریعی داشتم، مجبور بودم که مدام، به صفحه کلید و بعد، به مانیتور نگاه کنم. یعنی باید سرم را پایین و سپس بالا می‌بردم. (می دانم که به نظر خنده دار می‌آید.) این فرایند برای نوشتنِ یک متن نسبتا طولانی، به فرایندی سردردآور و اعصاب‌خرد کن تبدیل می‌شد. مشکل این‌جا بود که هرچه سرعت من در تایپ بیشتر می‌شد، حرکات سر و چشمم از کیبورد به مانیتور سریع‌تر می‌شد و طولی نمی‌کشید که به دلیل سردرد شدید، دست از نوشتن می‌کشیدم. به این ترتیب، تولید محتوا و نوشتن، علی‌رغم همۀ حرف‌هایی که در درون خودم داشتم، برایم کار خسته‌کننده و طاقت فرسایی بود. من می‌دانستم که شرط ماندگاری در یک کار و مسیر، لذتبخش بودن آن است. من هم می‌خواستم تولید محتوا را به یک کار لذت‌بخش تبدیل کنم که از آن خسته نشوم. پس باید ملزومات آن را فراهم می‌آوردم. من به‌قدر کافی مطالعه می‌کردم، صندلی راحتی داشتم، تحلیل قوی‌ای داشتم، در مورد موضوعات مختلف، تفکر می‌کردم و درباره بسیاری مسائل، دست‌کم در حوزۀ تخصصی خودم، ایده‌های قابل توجهی داشتم. می‌خواستم حرفم را به گوش همه برسانم. می‌خواستم ایده‌هایم را به دیگران هم انتقال دهم. اما چاره چه بود؟ نوشتن باید برای من راحت می‌شد. من نباید به کیبورد نگاه می‌کردم.از طرفی تا پیش از آن، افرادی که سریع و ده‌انگشتی، بدون نگاه کردن به کیبورد تایپ کنند را بسیار کم دیده بودم و همین کم‌تعداد بودن این افراد، تایپ سریع ده‌انگشتی را در چشم من به یک مهارت سخت و دست‌نایافتنی تبدیل کرده بود که باید برای رسیدن به آن، همۀ کارهای خودم را تعطیل می‌کردم و به‌صورت شبانه‌روزی تمرین می‌کردم یا شاید هم در کلاس‌های تخصصی تایپ شرکت می‌کردم. راستش را بخواهید، پیش از آن، چندبار برای یادگیری تایپ ده‌انگشتی خیز برداشته بودم، اما هربار، سرعت پایین پیشرفت، مرا دل‌زده کرده بود و به این باور رسانده بود که این کار شدنی نیست. برنامه‌های مختلفی را هم برای تایپ امتحان کرده‌بودم. اما هیچ‌کدام مرا به موفقیتی که انتظار داشتم، نرسانده بود.تا این‌که یک روز در محل کار، دوستی استیصال مرا دریافت و راهنمایی‌ام کرد. او به من قبولاند که یاد گرفتن تایپ ده‌انگشتی، کار آسانی است و امروزه ابزارهای مختلفی برای آن وجود دارد. او مرا با سایت ایرانی تایپو آشنا کرد و بقیۀ کار برایم راحت شد. به خودم گفتم که یک بار برای همیشه بایستی این کار را انجام دهم. اگر دیگران موفق به انجام آن شده‌اند، من هم می‌توانم. این بود که کار را شروع کردم و همانطور که سایت از من خواسته بود، تمرین‌ها را انجام دادم و بدون صرف کوچک‌ترین هزینه‌ای، تبدیل شدم به کسی که به‌طور جدی، در مسیر یادگیری تایپ ده‌انگشتی قرار گرفته. این فرایند، برای من کمتر از 2 هفته طول کشید. از آن روز به بعد، تایپ کردن و نوشتن برای من به مهارتی تبدیل شد که هرروز فقط کمی بیشتر از روز قبل در آن پیشرفت می‌کردم. راه میان‌بری وجود نداشت و باید به حافظۀ عضلانی خودم اعتماد و آن را تقویت می‌کردم. انگشت‌های من، کم کم کلمات را یاد گرفتند و دیگر نیازی به جستجوی جای حروف نبود. تنها کافی بود که انگشت‌های اشاره را روی دو برآمدگی کیبورد قرار دهم و کار را شروع کنم.من از آن روز به بعد، همه چیز را تایپ می‌کردم؛ حرف‌های بی‌ربط، جملات بی‌معنی، هر چیزی را که به ذهنم می‌آمد تایپ می‌کردم. اوایل واقعا این کار سختی بود، چون باید جای حروف را به کمک مغزم به یاد می‌آوردم. گاهی در حین تایپ کردن، حس غریب آدمی را داشتم که در فضا معلق مانده و در آن حال، اتصالم از همه‌چیز قطع می‌شد. اما حالا دیگر این انگشتانم هستند که حروف را روی کیبورد پیدا می‌کنند و من فقط باید به چیزی که می‌خواهم بگویم تمرکز داشته باشم. بقیه کار را به انگشتانم می‌سپارم و آن‌ها با دقت حداکثری، جملات را کامل می‌کنند. من البته هنوز هم در حال تقویت این مهارت هستم و به‌خوبی می‌دانم که هرروز یا شاید هرماه، فقط کمی سرعت تایپ من بیشتر می‌شود. اما مهم این است که من دیگر به آن روزهای پر از سردرد و ترس از تایپ کردن برنمی‌گردم و سعی می‌کنم از نوشتن لذت ببرم.خبر خوب این که من هم مثل شما، هرروز مقادیر بسیار زیادی چت می‌کنم. این چت‌ها در نسخۀ دسکتاپ پیام‌رسان‌هایی مانند واتساپ و تلگرام هستند و من به‌صورت ناخواسته، مجانی و بی‌دردسر، هرروز تایپ کردن را با ده انگشت، تمرین می‌کنم.حالا با جرات و جسارت می‌گویم که یاد گرفتن تایپ ده‌انگشتی، یکی از بزرگ‌ترین و مفیدترین مهارت‌هایی بوده که در زندگی کسب کرده‌ام؛ مهارتی که برای من، پیش‌زمینۀ یادگیری بسیاری مهارت‌های دیگر شد و جهان دیگری را پیش روی چشم من گشود؛ جهانی که تا پیش از این، آن را متعلق به آدم‌هایی می‌دیدم که از توانایی خارق‌العادۀ نوشتن و تولید‌محتوا، آن هم با تایپ ده‌انگشتی برخوردار بودند!من مجتبی مویدی هستم و از این که این مطلب را مطالعه کردید، از شما بسیار ممنونم. برای مطالعه نوشته‌های بیشتر، پروفایل ویرگولی مرا چک کنید و اگر به آشنایی بیشتر با من تمایل دارید، به سایت شخصی من سر بزنید.</description>
                <category>اسپات؛ ایده‌هایی برای همه‌چیز</category>
                <author>مجتبی مویدی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Nov 2021 14:25:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عملیات سخت؛ خروج از منطقه امن</title>
                <link>https://virgool.io/spottt/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%D9%87-%D8%A7%D9%85%D9%86-imosongm4tfv</link>
                <description>من برای 5 سال، در یکی از محله‌های خاص تهران زندگی می‌کردم. با این که 3 بار خانه خودم را عوض کردم، اما هربار، خانه‌ای در همان محله اجاره می‌کردم و به هیچ عنوان دوست نداشتم که جای دیگری را امتحان کنم. بله. من ناخواسته، به آن محله علاقه‌مند بودم. محله‌ای که نه بالاشهر بود و نه پایین شهر، ویژگی خاصی نداشت و شاید تنها مزیت آن برایم این بود که همه‌جایش را می‌شناسم و آدم‌ها، مغازه‌ها، مساجد و سایر چیزهایش برایم جدید نبودند. زمانی که تصمیم گرفتیم (شاید هم مجبور شدیم) که از آن محله نقل مکان کنیم، تا چند روز، اضطراب و بیخوابی داشتم. حتی بعد از نقل مکان، چندین هفته افسردگی و نوعی از ترس را تجربه می‌کردم. حالت‌هایی که حالا می‌دانم همه آن‌ها ناشی از تغییر و خروج از محله دوست داشتنی سابقم بود...***شما هم دوست دارید که موفقیت را سریع به دست بیاورید و به هرچیزی‌ که آرزو دارید برسید؟ من امروز بعد از یک تحقیق چند روزه آمده‌ام تا با شما در همین مورد حرف بزنم.مسیر اثبات شده برای رشد و موفقیتمی‌توان گفت که موفقیت، تقریبا همیشه با رشد است. یا حتی می‌توان گفت، رشد، نام دیگرِ موفقیت است. رشد در کسب و کار، رشد در شخصیت و‌ رشد در مهارت‌ها و تخصص‌ها. ما، معمولا از شرایط موجود خود، راضی نیستیم. و مایل به بهبود آن هستیم. اما طبق قانون اینرسی، تمایل زیادی هم به حفظ وضعیت موجود داریم. تغییر را دوست داریم اما از آن می‌ترسیم و ناخودآگاه، تمایل داریم که در همین وضعیت بمانیم. وضعیتی که در آن، فکر می‌کنیم که حتی اگر کنترل همه‌چیز را به دست نداریم، دست‌کم، آن‌ها را می‌شناسیم. درست مثل زندگی در همان محله خاص. به این منطقه «منطقه راحتی» یا «منطقه امن» می‌گویند. همان Comfort Zone. مثل نشستن و‌ لم دادن روی‌ یک مبل راحت یا خرید کردن از مغازه‌ای که نام کوچکت را هم می‌داند! البته این، لزوما اتفاق خوشایندی نیست.ماندن در منطقۀ امن، چندان هم لذت‌بخش نیستاما وقتی که تصمیم می‌گیریم که شرایط را برای رسیدن به یک هدف بزرگ‌تر، تغییر دهیم، به ناچار پا به یک منطقه ترسناک می‌گذاریم. «منطقه ترس» یا Fear Zone که سه ویژگی مهم دارد. اول اینکه اعتماد به نفس ما در این منطقه بسیار پایین است، دوم اینکه به شدت تحت تاثیر حرف‌ها و اظهارنظرات دیگران هستیم و از قضاوت آن‌ها واهمه داریم. سوم این‌که دائما به دنبال بهانه‌ها و توجیه‌هایی هستیم تا ما را به جای قبلی‌مان برگردانند یا ناکامی‌های خودمان را با آن‌ها توجیه کنیم. خب راه حل بسیار ساده ا‌ست: این‌که نترسیم. به حرف دیگرانی که ما را می‌ترسانند کمتر توجه کنیم و هیچ بهانه و‌ توجیهی را برای خودمان نپذیریم، کارهایی را انجام دهیم که تا پیش از این انجام نمی‌دادیم، قدم به جاهایی بگذاریم که تا پیش از این، از ورود به آن مناطق می‌ترسیدیم. با آدم‌هایی ارتباط برقرار کنیم که قبلا در اطرافیان ما نبودند. در کل، باید راحت‌طلبی و تنبلی را کنار بگذاریم و کارهای اساسی را انجام دهیم.از نظر من، مهم‌ترین و چالشی‌ترین منطقه، همین منطقۀ ترس است. در این منطقه، یکی از مهم‌ترین چالش‌ها، متاثر بودن از حرف‌های دیگران است. دیگران، همان دوستان، خانواده و تقریبا تمام آدم‌هایی است که ما را می‌شناسند. درست در همین منطقه است که دیگران، به خودشان اجازه می‌دهند که راه و بیراه به ما مشورت بدهند و ما را از خطرات پیشِ رویمان آگاه کنند. درست در همین منطقه است که ما هم خودمان را نیازمند ایده‌ها و مشورت‌های دیگران می‌دانیم و از آن‌ها کمک می‌خواهیم. منطقه ترس، دروازه ورود ما به دنیای ناشناخته هاست. به همین دلیل، بیشترین میزان ترس را برای ما به همراه دارد.نکتۀ طلایی: ما اگرچه همیشه نیازمند مشورت هستیم، اما مهم است که مشورت‌هایمان را از چه کسانی دریافت می‌کنیم. من برای این کار، یک فرمول طلایی به شما پیشنهاد می‌کنم؛ همیشه دقت کنید و ببینید که فردی که به شما مشورت می‌دهد، در زندگی خود، در کدام منطقه قرار دارد. خبر خوب این که اکثریت افراد، در منطقه امن خودشان نشسته‌اند و به شما مشاوره می‌دهند. یعنی اساسا این افراد، صلاحیت آن را ندارند که سرعت شما را با حرف‌هایشان کند کنند. فردی که به دنبال کارآفرینی و ایجاد یک کسب‌وکار جدید است، نباید از کارمندی که 20 سال پشت یک میز نشسته و از جایش جُم نخورده، برای ادامه راه خود مشورت بگیرد. بلکه بهتر است با فردی صحبت کند که خود، کسب‌وکار موفقی دارد و انواع چالش‌ها و شکست‌ها را در مسیر خود تجربه کرده است. قطعا این دو، حرف‌های بسیار متفاوتی برای ما خواهند داشت.خبر خوب: در بسیاری از موارد، طول و گسترۀ منطقۀ ترس، بسیار کوتاه است. بیشترین میزان ترس ما در همین بخش ورودی و آغازین است. حتی گاهی در حد اولین قدم. ترس ما برای انجام بسیاری از کارها و تغییرات، تنها در صورت برداشتن قدم اول از بین می‌رود و اعتماد به نفس لازم را پیدا می‌کنیم.اگر از منطقۀ ترس به سلامت عبور کنیم و تلاشم خودمان را ادامه بدهیم، وارد منطقۀ بعدی می‌شویم که «منطقه یادگیری» نام دارد یا Learning Zone. در این منطقه، مشکلات و‌ چالش‌های واقعی را تجربه می‌کنیم؛ چالش‌هایی که باعث می‌شوند کارهایی را انجام دهیم که پیش‌بینی نمی‌کردیم، با آدم‌هایی ارتباط بگیریم که قبلا آن‌ها را نمی‌شناختیم، مهارت‌هایی را کسب کنیم که قبلا در آن‌ها پیش‌زمینه‌ای نداشتیم. کسب دانش و مهارت‌های جدید، دنیای ما را بزرگ‌تر، گسترۀ شناخته‌شده‌های مارا پهناورتر و در یک کلام، ترس ما را کمتر می‌کند. چیزهایی که قبلا برای ما کابوس بودند، در همین مرحله، تبدیل به خاطره می‌شوند.به محض شروع، اعتماد به نفس لازم را پیدا می‌کنیاگه چالش‌ها و‌سختی‌های این مرحله، ما را از پا نیندازند و بتوانیم به مسیر خودمان ادامه دهیم، وارد منطقۀ بعدی می‌شویم. منطقه‌ای که به آن، «منطقه رشد» یا Growth zone می‌گویند. این‌جا دیگر، کار برای ما راحت‌تر شده، اهدافمان کم‌کم محقق شده و عیب و ایرادهای هدف‌گذاری‌های پیشین برای ما پدیدار می‌شوند. در این منطقه می‌توانیم به رویاهایمان رنگ حقیقت بزنیم و اهداف جدید تعریف کنیم. این جا همان جایی است که آمادۀ شروع ماجراجویی‌های جدید هستیم. ماجراجویی‌هایی که بیش از آن که برایمان ترسناک باشند، هیجان انگیز و لذت‌بخش خواهند بود.موفقیت، مسیر میان‌بر ندارد. در تمام طول تاریخ، این مسیر، یعنی حرکت از منطقۀ امن به سمت منطقۀ رشد، بارها و بارها، از سوی افراد مختلف تجربه شده و حقانیت آن به اثبات رسیده است. حالا این انتخاب ماست که می‌خواهیم با حفظ وضع موجود و شیب نزولی ملایم مسیر خود را ادامه دهیم یا این که تغییری را که انتظار داریم، خودمان ایجاد کنیم. پیشنهاد من: «از منطقه امن بیرون بیا و مسیرت را پیدا کن»از شما ممنونم که این مطلب را مطالعه کردید. برای مطالعه مطالب بیشتر، به سایت من سر بزنید و ویرگول مرا مرتب چک کنید.</description>
                <category>اسپات؛ ایده‌هایی برای همه‌چیز</category>
                <author>مجتبی مویدی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Nov 2021 09:38:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدد تو چند است رفیق؟</title>
                <link>https://virgool.io/spottt/%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-iqhhajbwa9px</link>
                <description>یادم می‌آید که یک روز در کودکی، با پسرعمه‌ام رفتیم روی یک بشکه قیر که توی آفتاب، قشنگ دم کشیده و جا افتاده بود. قیر روان شده‌بود و ما هر لحظه پایین‌تر می‌رفتیم و داشتیم غرق می‌شدیم. در آن لحظات نفس‌گیر، اصلا حواسمان به این نبود که لااقل دستمان را به لبه بشکه بگیریم و نگذاریم پایین‌تر برویم. این ماجرا برای پسرعمه‌ام گران تمام شد و او را یک جراحی فتخ مهمان کرد. روزهای بعد، وقتی از کنار بشکه مذکور رد می‌شدم، با خودم می‌گفتم، چطور ممکن است که یک آدم در همچین چیزی غرق شود! غافل از این‌که بعضی چیزها را تا زمانی که در آن هستی نمی‌بینی. باید یا از بیرون نگاه کنی یا نوعی دیگر تجربه‌اش کنی. این خاطره، مقدمه‌ای است برای کشفی که این روزها در کسوت مدیر محصول یک مجموعه استارتاپی داشته‌ام. اما قبل از آن، باید یک خاطرۀ دیگر را برایتان تعریف کنم که به اندازۀ خاطرۀ اول، باستانی نیست.من، اصولا آدم پرکاری هستم. در هرجایی که بوده‌ام و به هر کاری که مشغول بوده‌ام، دوست داشته‌ام، سازمان به کار من نیاز داشته باشد. دوست داشته‌ام برای سازمان، یک نفس راحت باشم، یک نقطه اتکا، یک نقطه قوت. این را هر رهگذری، از ساعت‌های طولانیِ سر کار ماندنم، از مدیریت کردن صفر تا صد خیلی کارها، از رساندن ایده‌ها به عمل و از خیلی چیزهای دیگر، به‌راحتی متوجه می‌شود.یکی از دوستانم روزی با لحنی، کمی انتقادی و کمی متعجب به من گفت: «تو چرا انقد فناء فی الکار می‌شوی؟ چرا انقد زود، شور حسینی تو را می‌گیرد؟» یادم می‌آید، در یکی از مجموعه‌هایی که به عنوان کارمند، مشغول به کار بودم، با همین فرمان به جلو می‌رفتم و در هیاهو‌ها و حاشیه‌ها و حرف و حدیث‌ها و از زیر کار دررفتن‌ها و کار را خواباندن‌ها، خودم را ملزم کرده‌بودم به این‌که چالشی برای سازمان ایجاد نکنم و برای سازمان بار اضافه نباشم؛ خطری از جانب من سازمان را تهدید نمی‌کرد. اما درست در همان سازمان بود که یک سوال گاهی ذهنم را قلقلک می‌داد؛ چرا هرچه می‌کنم، عدد حقوق من، به این همه زحمت کشیدنم نمی‌آید؟ چرا هرسال، موقع تعیین حقوق و دستمزد سال بعد که می شود، باید تا این حد سخت، با تعرق و با لحنی مستغرق در حیا و خجالت، در مورد حق مسلم خودم چانه بزنم؟ چرا لازم است، باز هم توجه مدیران را به کیفیت و کمیت فعالیت‌هایم جلب کنم و چرا حتی این کار هم افاقه نمی‌کند؟ چرا انگار عدد حقوق مرا از پیش نوشته‌اند و قرار نیست تغییری کند؟ چرا تفاوت دریافتی من با دیگران، به اندازۀ تفاوت تلاش سازمانی‌ام نیست؟ چرا دیگران انقدر راحت می‌توانند رقم حقوقشان را بالا ببرند؟ دیگرانی که حتی شاید به صلاح سازمان باشد که از حضورشان مرخص شود تا این که یک سال دیگر، قراردادشان را تمدید کند؟حالا... مسئولیت تعیین حقوق و دستمزد و جبران خدمات یک تیم کوچک به من سپرده شده و انگار، پرده ای ضخیم، از جلوی چشمانم کنار رفته و رازی را به گوشم زمزمه کرده‌اند. رازی که می‌خواهم با شما در میان بگذارم؛ حقیقتی که حتی ذره‌ای در درست بودنش شک ندارم.این روزها، تقریبا همه سرشان شلوغ است. اگر مدیر باشی که دیگر وقت سر خاراندن هم نداری؛ این است که در ذهن مدیر، همه‌چیز باید خلاصه باشد. همه‌چیز باید در حد یک جمله و ترجیحا یک کلمه خلاصه شوند. آن‌ها سرشان شلوغ‌تر از این است که بخواهند برای تک‌تک مشکلات و اتفاقات سازمان وقت بگذارند. برای همین هم، همه چیز را مدل می‌کنند. برای همه‌چیز، یک «انگاره» تشکیل می‌دهند، یک «نقشۀ خلاصه»، یک طرح ساده که جواب بدهد و بتوانند مشکلاتشان را با آن حل کنند. آن‌ها برای هرچیز یک مثال دارند و به ازای هر مساله سازمانی یک خاطره دارند. در ذهن مدیر، جلوی اسم هر کارمند، تعدادی کلمه و البته یک «عدد» نوشته شده‌است. آن کلمات، کلیدواژه‌های توصیفی او هستند مثل «زودرنج»، «خجالتی»، «دردسرساز»، «بی‌انگیزه»، «از زیرکار دررو!»، «دلسوز»، «مسئولیت‌پذیر».و آن عدد... آن عدد، «حقوق مناسب» اوست. عددی است که می‌توانند او را با آن راضی نگه دارند یا دست کم به ماندن و کار کردنش بی این‌که اعتراض یا دردسری را انتظار داشته باشند، خوشبین باشند. این کلمات و آن عدد، به این راحتی‌ها عوض نمی شوند و اگر بنا به تغییر باشد، همان‌طور که به‌مرور زمان شکل گرفته‌اند، به‌مرور زمان هم تغییر می‌کنند.عدد تو، از اسمت، از کارت، از سِمت سازمانی‌ات، از هر چیز دیگری که فکرش را بکنی مهم‌تر و به یادماندنی‌تر است.عدد حقوق، لزوما به عملکرد و کیفیت کار او بستگی ندارد؛ به‌ویژه اگر در سازمان، شاخص‌های ارزیابی عملکرد و اهداف دقیق و شفاف، وجود نداشته‌باشد و روابط شخصی، غیررسمی و غیرکاری، در اولویت قرار داشته‌باشند. این ویژگی‌ها، تقریبا ویژگی بیشتر سازمان‌ها در کشور ما هستند، یا این‌که دست‌کم همۀ ما چندتایی‌شان را می‌شناسیم و جزئی از نیروهایشان بوده‌ایم.هنوز نمی‌دانم که راهبرد بایسته و شایسته برای تعیین حقوق منصفانه در سازمانی با چنین توصیفاتی چیست. اما به نظرم، این وظیفۀ هر آدمی است که کارش را درست انجام می‌دهد. هر آدمی که دلش برای کار می‌سوزد، باید یک وقت مکفی بگذارد و در مورد آن «عدد» فکر کند. چه کارهایی آن عدد را توی «ذهن مدیر» کاهش می‌دهند و چه کارهایی آن را افزایش می‌دهند. بعضی آدم‌ها اساسا برای بالا بردن عدد خودشان چالش ایجاد می‌کنند؛ سازمان را تهدید به رفتن می‌کنند، با دیگران پچ پچ می‌کنند و پشت سر مدیر حرف می‌زنند، حاشیه درست می‌کنند. خبر بد این است که در بسیاری اوقات، این آدم‌ها برنده می‌شوند. چون مدیران تا حد امکان سعی می‌کنند از چالش‌ها و به‌خصوص، چالش‌های مرتبط با منابع انسانی، فرار کنند.راستی رفیق! عدد تو چند است؟ مراقبش هستی؟</description>
                <category>اسپات؛ ایده‌هایی برای همه‌چیز</category>
                <author>مجتبی مویدی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Oct 2021 14:05:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کپی‌رایترها به بهشت نمی‌روند!</title>
                <link>https://virgool.io/spottt/%DA%A9%D9%BE%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-syrav2ie2ggu</link>
                <description>شروع ماجراآن قدیم‌ها که فضای ادبیات نمایشی و فیلمنامه‌نویسی تا این حد از پول‌های بادآوردۀ صنعت سرگرمی اشباع نشده‌بود، نویسندگان احتمالا فقیرترین آدم‌های دنیا بودند؛ آدم‌هایی که داستان‌هایشان را در ازای مبالغی ناچیز به نشریات یا صاحبان تماشاخانه‌ها می‌فروختند تا شکمشان را سیر کنند. از شکسپیر گرفته تا داستایوفسکی و بالزاک، از ادگار آلن‌پو گرفته تا کافکا و مارسل پروست، همگی نویسندگانی بودند که با وجود ذهن‌های خداگونه و قلم خارق‌العاده، نویسندگی کفاف خرج و مخارجشان را نمی‌داد. آن‌ها هم نوشته‌هایشان را می‌فروختند. اما به سفارش کسی و به خوشایندش نمی‌نوشتند. برای همین است که سال‌ها بعد، در دالان تاریخ نامشان باقی ماند. چرا که اصلا آن قدیم ها، هنر متعلق به مردم بود و هنرمند برای مردم می‌نوشت.هنر، قیمتی می‌شود!ورود به عصر رسانه و اینترنت اما همه چیز را تغییر داد. نوشتن، به نشانه و ابزار خردگرایی و روشنفکری تبدیل شد. مشتریان و مخاطبان نوشتن، چه آن‌ها که طالب خواندن بیشتر بودند و چه آن‌ها که «متن و نثر» را ابزاری می‌دیدند در خدمت رونق کسب و کار و خوراندن به موتورهای جستجو یا مشتریان کالاها و خدمات، به این «بازار» هجوم آوردند. بازار تبلیغات و فروش، به مهم‌ترین عرصۀ فعالیت واژه‌ها تبدیل شد. واژه‌ها، جملات، اسلوگان‌ها و تگ‌لاین ها اهمیت میلیونی و میلیون دلاری یافتند و نویسندگان باهوش و خوش‌ذوق و سازندگان آن‌ها به نوابغی متمول تبدیل شدند که قدر کلمات و نحوۀ کار کردن با آن‌ها را خوب بلد بودند، فضای کسب و کار و سیاست را می‌شناختند و از رسانه و ارتباطات و فنون اقناع سر در می‌آوردند.در این فضا، ظرفیت برای آن مهیا شد که نوشتن، نه هنر پنجم، بلکه کالایی قابل خرید و فروش باشد تا عده‌ای را به مقاصد سیاسی و تجاری‌شان نزدیک‌تر کند و شکم عده‌ای دیگر را سیر کند. رفته‌رفته، قلم که ابزاری «شخصی» در دستان هنرمند، متفکر یا اندیشمند بی‌باک بود تا درونیات خود را به جهان عرضه کند یا جهان را آن‌گونه که می‌دید، در قالب داستان، رمان، نمایشنامه و جستار توصیف کند، به یک وسیلۀ مکانیکی برای تولید جملات و متون تبدیل شد که مخاطب و مشتری را به خرید کالایی ترغیب می‌کرد یا او را برای رای دادن به سیاست‌مداری قانع می‌کرد. نویسنده، فارغ از آن‌چه به آن باور داشت، صرفا یک اپراتور بود که کار با این وسیلۀ مکانیکی را خوب بلد بود. ماجرا از این هم ترسناک‌تر شد؛ آن هم هنگامی که تعداد این اپراتورها زیاد شدند و در بازار مکارۀ رسانه‌های پر‌تعداد، حالا تشخیص این که چه کسی در ازای چه چیزی می‌نویسد سخت و حتی غیرممکن شد.حالا چه شده؟حالا قلم مقدس، که زمانی رسالتی عظیم چون «پدیدار کردن تباهی و جهل به چشم جهانیان» بر گُرده داشت، قداستش را کنار گذاشته و به وسیله‌ای مانند «بیل» تبدیل شده که از قضا دیگر کمتر برای حفر گودالی و کاشتن نهالی از حقیقت به کار می‌رود؛ بلکه بیشتر به کار حفر گورهای دسته‌جمعی می‌آید تا باور مردمانی را در آن زنده‌به‌گور کنی که به سیاستمداری که تو گفته بودی، رای دادند!القصه دوست عزیزم که نوشتن را دوست داری. من تو را نصیحت می‌کنم که اگر می‌نویسی که تنها مهارت نوشتن را در خود تقویت کنی تا بعدها بتوانی در ازای نوشتن، پول بیشتری بگیری، ننویس. اگر نمی‌دانی چرا نوشتن را دوست داری ننویس، اگر برای نوشتن، حتما اجبار، سفارش یا مبلغی لازم داری ننویس. اگر در جایی کار می‌کنی که به تو پول می‌دهند که آن‌چه می‌گویند را بنویسی، فارغ از این که به آن باور داری یا نه، ننویس. برای روزنامۀ ایران ننویس، برای روزنامۀ کیهان هم ننویس.شما کارفرمای عزیز که قدر و منزلت نوشتن را می‌دانی، اگر دغدغۀ حقیقت داری، در ازای نوشتن به کسی پول نده. لطفا به کسی پول نده تا باورهایی که خودت از به نثر درآوردنشان عاجزی را بنویسد. لطفا از نیاز مالی آدم‌های با استعداد و دغدغه‌مند، استفادۀ ابزاری نکن. لطفا از جوانان خوش‌قلم و خوش‌قریحه که با قلم خود، سودای آبادی جهان را دارند و خبرنگار یا یادداشت نویس شده‌اند، قدیانی و جوانمردی و حقیقت نژاد و آذرپیک و سلطانی نساز. لطفا ارزش قلم را زیر سوال نبر. کسی که امروز از تو حقوق می‌گیرد و برای تو می‌نویسد، فردا از دیگری حقوق بیشتری می‌گیرد و علیه تو و باورهایت می‌نویسد. و در این بین، اعتماد مردم در پی حقیقتی که تو قربانی‌اش کردی، به باد می‌رود. بگذار رمان‌نویس‌ها، رمان‌نویس باقی بمانند. بگذار بالزاک‌ها و پروست‌ها، شکسپیرها و آلن‌پوها مقروض و بدهکار باقی بمانند و با داستان‌فروشی روزگار بگذرانند، اما قلم به مزدهایی نباشند که خود را به اهداف شخصی و حزبی و اقتصادی این و آن اجاره می‌دهند و مزورانه و منافقانه در ازای سر بریدن حقیقت، پول می‌گیرند.اگر در سازمانت، نشریه‌ات یا برنامه تلویزیونی‌ات، کسی را داری که به اعتقادات تو، باور ندارد اما همچنان چون از تو حقوق می‌گیرد، به خوشایندت می‌نویسد، برای آیندۀ او، خودت، سازمانت و افرادی که مخاطب رسانه‌ات هستند شدیدا نگران باش. از آدم‌های با استعداد و خوشفکر، مخملباف و دهباشی نساز که حتی خودشان هم تکلیفشان را با دنیا نمی‌دانند و‌ فقط به سفارش این و آن می‌نویسند و می‌سازند.این حرف‌ها البته که خاص نویسندگی نیست، هرچند در آن نمود و‌ عمومیت بیشتری دارد. با‌این‌حال از شما رفقای مذهبی و‌ دغدغه‌مند می‌پرسم که با محمدحسین مهدویان چه کردید (جز حمایت بی‌مورد و سفارش مالی کار هنری) که پس از ساختن فیلم‌های بزرگانی چون حاج احمد متوسلیان یا روایت دردمندانۀ دفاع مقدس و انقلاب، حالا شیشلیک و زخم کاری می‌سازد که کمینۀ ساختارشکنی‌هایشان توهین به انسانیت، روابط‌ جنسی مثلثی و‌ قتل و خیانت است!حالا برای من روشن‌تر شده که انگار هنر و در راس آن‌ها، نوشتن، راهی ندارد جز آن‌که مثل گذشته بر مدار قداست و بی‌قیمت بودن بچرخد. چرا‌که هنر را اگر قیمت نهادی، می‌توانی بفروشی‌اش. و هنرِ فروشی را کسی نمی‌خَرد، مگر اربابان پول و قدرت. بگذار ابر و باد و مَه خورشید و فلک، همچنان در خدمت اربابان زر و زور باشد اما هنر، در جبهۀ مردم عادی باقی بماند. بگذار شاهنامه‌ها پهلوانی را به مردم یاد دهند و غیرت و‌ ملیت را تقویت کنند. راضی نشو که ضحاک‌ها مغز مردم دردمند را به خورد مارهایشان بدهند و کاوه‌ها در آهنگری حقیر خود، ترسو و بزدل باقی بمانند که فردوسی‌ها در ازای نوشتن شاهنامه‌ها، سکه‌های طلا می‌گیرند.یغما شاعر بزرگ نیشابوری که تمام عمر خود را در فقر مطلق بود و با خشت مالی روزگار می‌گذراند، روزی گفته بود من قبول ندارم که فردوسی در ازای پول شعر گفته باشد. محال است کسی که سودای زنده کردن زبان پارسی داشته، بیتی مانند «چو ایران نباشد تنِ من مباد، بدین بوم و بر زنده یک تن مباد»، را در ازای مادیات سروده باشد. شما را به دیدن ویدئوی زیر دعوت می‌کنم: https://www.aparat.com/v/TIHxg/ </description>
                <category>اسپات؛ ایده‌هایی برای همه‌چیز</category>
                <author>مجتبی مویدی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Aug 2021 14:18:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند می‌گیری بنویسی؟</title>
                <link>https://virgool.io/spottt/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-vwc3oszlcyyn</link>
                <description>سلام. من مجتبی مویدی هستم و چیزی که شروع به نوشتنش کرده ام، قرار است بسیار طولانی تر از این باشد. اما دست کم قسمتی از آن را ابتدا منتشر می کنم تا بدانید می خواهم از چه حرف بزنم و اگر باهوش باشید که حتما هستید، حدس بزنید که می خواهم به کجاها برسم. البته اگر هم حوصله تان سر می رود، تکلیفتان را روشن کنم که وقتتان زیاد تلف نشود.اما اگر می خوانید، لطفا با دقت بخوانید.همیشه می دانستم که نوشتن، کاری مهم است. اصلا نوشتن به نظر من، بزرگ ترین کار دنیاست. بزرگ ترین و سخت ترین کار دنیا. کاری که از فکر و اندیشه بر می آید. کاری که احتمالا لازمه اش این است که به آنچه می نویسی باور داشته باشی.قسمت اول: هنوز فاجعه آغاز نشده است.خدا خیر بدهد گوگل عزیز را. یک زمانی دست به کار شد و معنای اینترنت را شکل داد. از وقتی که شنیدیم همه چیز دارد به او مربوط می شود، همۀ ما شدیم خدمتگزار او. شروع کردیم به تلاش برای این که به چشم گوگل بیاییم. برای کسب و کارمان که نانوایی و جوشکاری بود، وبسایت طراحی کردیم و از آن مهم تر، مقالات وبلاگی تولید کردیم. تولید محتوا کردیم تا گوگل بخواند و تحویلمان بگیرد و ما را به دیگران معرفی کند. از آن زمان، خیلی ها نوشتن را بیشتر جدی گرفتند. اصلا خیلی ها نویسنده شدند. تولید محتوا و نوشتن، شغل جدیدی بود که گوگل برای خیلی از ما دست و پا کرد. نوشتن و کنار هم قرار دادن کلمات، البته که هنوز کار سختی بود و نیاز به مهارت داشت. نوشتیم و در ازای آن، پول گرفتیم. آن هم با تعرفۀ کلمه ای. این شد که صاحبان کسب و کارها، سراغ کسانی رفتند که می توانستند بنویسند. و رفته رفته، نوشتن، که روزگاری وسیلۀ ارتباط بین آدم ها و انتقال اندیشه ها بود، از اندیشه، از باور و حتی از دانش منفک شد و تبدیل شد به حرفۀ ساختن و مونتاژ کلمات. ماحصل کار هم طبیعتا، چیزی بود که فقط به درد گوگل می خورد، نه کسی آن را می خواند و نه اگر می خواند، چیزی عایدش می شد.نوشتن مطلب، در بهترین حالت، عبارت بود از ترجمه‌ای با کیفیت و امانت دارانه از یک متن انگلیسی (که احتمالا آن هم از ابتدا برای گوگل نوشته شده بود!)جدایی نوشتن، از باورها و عقاید، امروز البته به یک اتفاق عادی تبدیل شده و آدم ها را در شغل متخصص تولید محتوا! در کسب و کارهای مختلف می توانی پیدا کنی. یک متخصص تولید محتوا، برای شغل های مختلفی و با هدف های مختلفی می نویسد، برای جوشکار می نویسد، برای آن ها که دغدغه محیط زیست دارند می نویسد، برای آن ها که طراحی سایت انجام می دهند می نویسد، برای همه می نویسد. نوشتن، به ابزاری تبدیل شد که قرار بود به کمک الگوریتم های هوشمند گوگل و موتورهای جستجو، کسب و کارها را ارتقا دهد. خودمانیم. هدف واقعی از نوشتن که انتقال یک باور، اقناع یک انسان، رفع یک مشکل، برطرف کردن یک سردرگمی یا کمک به یک تصمیم بود، آن وسط ها گم شد و رفت پی کارش.اما فاجعه هنوز به اوج خود نرسیده بود.ادامه دارد...</description>
                <category>اسپات؛ ایده‌هایی برای همه‌چیز</category>
                <author>مجتبی مویدی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 12:41:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه پادکست بسازیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/spottt/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-mqelomtzwpqy</link>
                <description>من مجتبی مویدی هستم و به عنوان فردی که سال‌هاست در عرصۀ تولید محتوا فعالیت می‌کند، گونۀ محتوایی پادکست را یکی از انواع بسیار جذاب می‌دانم که معتقدم به‌سرعت، جای خود را در میان مخاطبان باز کرده و پیشرفت آن، در سال‌های آینده از این هم بیشتر خواهد شد.در این‌جا تصمیم گرفتم که به افراد علاقه‌مند، برای ورود هوشمندانه‌تر به دنیای ساخت و تولید پادکست، کمک کنم. این مطلب، بخش اول مطلب چگونه پادکست بسازیم است و بخش دوم آن را به زودی منتشر خواهم کرد. در یک کلام، به عنوان کسی که به شدت درگیر ایده آل گرایی بوده، به شما توصیه می کنم اگر ایده ای در سر دارید، آن را روی کاغذ بیاورید و سپس به هر نحوی که بلدید، آن را به پادکست تبدیل کنید. پس از تجربیات زیاد و جستجوهای بسیار، چند نکته مهم را استخراج کرده‌ام که به صورت زیر به شما ارائه می‌کنم.1- اساسا پادکست‌های داستانی و روایی، کشش و جذابیت بیشتری دارند. تعریف کردن و شنیدن داستان، حتی برای کسی که دارد آن را تعریف می‌کند هم جذاب است. حتی برای کسی که انتهای داستان را می‌داند و حتی برای کسی که آن را تعریف کرده است، گوش دادنِ دوبارۀ داستانی که خودش آن را تعریف کرده است، جذابیت دارد.2- در برنامه‌ها و وبسایت‌هایی که پادکست در آن‌ها عرضه می‌شود، چیزی که بسیار اهمیت دارد، تصویر کاور پادکست است. بسیاری از افرادی که پادکست تولید می‌کنند، به این نکته دقت نمی‌کنند که در نگاه اول، پادکست، که یک موجودیت شنیداری است، بر اساس کاور آن، که یک اثر دیداری است، قضاوت می‌شود. این یعنی هرچقدر هم که پادکست پرمحتوایی ساخته باشی و هرچقدر هم در فن بیان و صدای رسا، خوب عمل کرده باشی، بازهم باید به گرافیک کار اهمیت بدهی تا بتوانی صدایت را به گوش مخاطب خودت برسانی.3- بعد از طراحی کاور و گرافیک خوب، توضیحات متنی که برای پادکست، ارائه می‌شوند، اهمیت زیادی دارند و باید به این نکته توجه داشت. مخاطب، پیش از آنکه پادکست شما را گوش دهد، تا جایی که امکان دارد، به دنبال یافتن نشانه‌هایی است که به او اثبات کنند، به شنیدنش می‌ارزد. پس توضیحات مفید، کوتاه و جذابی برای پادکستتان ارائه کنید و در کانال مورد نظر منتشر کنید.4- اینتروی اول پادکست (همان صدا یا موسیقی یا شعار ابتدایی پادکست) باید همیشه ثابت باشد یا اینکه به ندرت تغییر کند و در همان چند ثانیۀ اول، به متن برسد و زیاد وقت شنونده را نگیرد تا بفهمد که این پادکست قرار است چه چیزی را به او ارائه کند. پادکست‌های «خانه‌های من» و «کانال بی» از این جهت، مثال‌های خوبی هستند. هرچند فکر می‌کنم که متن آغازین آن‌ها می‌توانست جذاب‌تر و هیجان‌انگیزتر باشد.5- اساسا اگر به عمق کار به‌دقت نگاه کنیم، به این نکته پی می‌بریم که غالبا پادکست باید خاصیتی آرامش بخش داشته باشد. موزیک‌های آرام و روان، بدون ضربه و گفتار آرامش بخش، بهتر از موزیک‌های تند و ریتم سریع پادکست است.6- لحن بیان باید بالا و پایین داشته باشد. نباید کسالت آور باشد. نباید مصنوعی باشد.7- سایت های شنوتو و ناملیک را چک کردم که علی رغم این که ناملیک ظاهرا قشنگ تر بود، شنوتو برای گوش دادن راحت تر بود. البته، پلتفرم‌های خارجی انتشار پادکست مثل کست باکس هم هستند که توضیح و معرفی آن‌ها را در یک مطلب دیگر انجام خواهم داد.8- داشتن یک زمان‌بندی برای تولید و انتشار پادکست‌ها و اعلام نحوۀ زمان‌بندی هم در پادکست مهم است و به شما و مخاطبانتان کمک می‌کند که مدیریت بهتری روی زمان داشته‌باشید. یکی از معضلات و مشکلات پادکست‌سازان ایرانی، عدم پایبندی به نظم و انتشار به‌موقع پادکست‌هاست.9- اعلام تاریخ انتشار پادکست در پادکست‌هایی که می‌توان در هر زمانی به آن‌ها گوش داد و منقضی نمی‌شوند، مثل پادکست‌های داستانی، کار خوبی است و کمک می‌کند که شما و مخاطبانتان، درک درستی از روند پیشرفت داستان و حتی خودِ پادکست پیدا کنید.10- برای تولید محتوای پادکست نباید وسواس زیادی به خرج داد، به ویژه اگر ابتدای کار باشید، وسواس زیاد و مقایسه کردن خود با پادکست‌های موفق و پرطرفدار، به معنی ایده‌آل‌گرایی است و می‌تواند جلوی کار شما را بگیرد. در عوض بهتر است که در شماره‌های اولیۀ پادکست، تمام تلاش خود را به تولید و انتشار پادکست به هر قیمتی شده معطوف کنید و سعی کنید که ایرادات را در طول زمان و در شماره های بعدی رفع کنید و به مرور کیفیت کار خودتان را ارتقا بدهید. قرار نیست که از ابتدا، محتواهای شما، بازدید میلیونی بگیرند. قانون این کار، ثبات و بهبود مداوم است. اگر باور ندارید، از شما دعوت می‌کنم که 5 شمارۀ اول پادکست کانال بیِ علی بندری را گوش کنید تا دستتان بیاید که از چه حرف می‌زنم.ایده‌آل گرایی در تولید محتوا، سم خالص است!وسواس زیاد و مقایسه کردن خود با پادکست‌های موفق و پرطرفدار، به معنی ایده‌آل‌گرایی است و می‌تواند جلوی کار شما را بگیرد.11- اگر پادکست را دوست دارید و کار تولید پادکست را با دل و جان انجام می‌دهید، مطمئنا بازتاب این عشق و علاقه در کار شما قابل مشاهده خواهد بود. محتوای خوب، مثل ویروس است که زود منتشر می‌شود. پس نگران نباشید و به گذر زمان به‌عنوان یک نیروی جادویی اعتقاد داشته باشید.12- شاید انقدری که افکت‌های صوتی مانند صدای باد، باران، صدای به هم خوردن در یا صداها و آوازهای پرندگان و حیوانات برای پادکست مهم باشد، موزیک، آن را جذاب نکند. به خصوص در مورد پادکست‌های داستانی مخاطب شما خودش را کاملا در دل داستان حس می‌کند.13- پلتفرم‌هایی که در آن ها پادکست را ارائه می کنیم، مانند کست باکس (Cast Box) ناملیک، شنوتو، تلگرام، سایت و... خیلی مهم هستند. برخی پادکست‌سازها، به طور عامدانه، انتشار پادکست را در هر پلتفرم به نوبت و با فاصلۀ زمانی چندروز انجام می‌دهند. شاید برای اینکه مخاطبان بیشتر به سراغ سایتش بروند یا پادکست را از پلتفرم‌های مطلوب‌تری دنبال کنند.در بخش بعدی، به نقد و بررسی چند پادکست موفق و تحلیل دلایل موفقیت آن ها خواهم پرداخت.اگر به این مطلب علاقه‌مند بودید، پیشنهاد می‌کنم که مطلب دیگر من با عنوان «چرا باید آخر شب‌ها پادکست گوش کنیم» را در ویرگول مطالعه کنید. این مطلب را خیلی وقت پیش نوشتم، اما فکر می‌کنم می تواند برای شما جذاب باشد.ممنون از مطالعۀ شما</description>
                <category>اسپات؛ ایده‌هایی برای همه‌چیز</category>
                <author>مجتبی مویدی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Mar 2021 12:35:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌های نیایشگر</title>
                <link>https://virgool.io/spottt/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%B1-rddn0lvizxxe</link>
                <description>داستانی رو که می‌خوام براتون نقل کنم، یکی از شگفت‌انگیزترین و تکان‌دهنده‌ترین داستان‌هاییه که خوندم. داستانی که تقریبا رویکرد من به زندگی رو برای همیشه تغییر داد. داستان دست‌های نیایشگر...وضع مالی مناسبی نداشتن و این بیشتر از همه چیز عذابشون می داد. خونواده‌ای که 18 تا بچه داشت و پدرشون مجبور بود ساعت‌های طولانی رو توی معدن کار کنه تا فقط بتونه شکم بچه‌ها رو سیر کنه. توی یه دهکدۀ دور افتاده اطراف نورنبرگ آلمان، چیزی حدود 500 سال پیش، دو برادر رویاهاشون رو شب‌ها تا صبح، نقاشی می‌کردن. در سودای نقاش شدن.تا اینکه بالاخره یه شب یه قرار گذاشتن با هم. قرارشون هم این بود که سکه بندازن، قرعه به هرکی که افتاد، بره توی معدن جنوب کار کنه و خرج تحصیل اون یکی رو بده. برنده هم طبیعتا باید می‌رفت آکادمی هنر و نقاشی یاد می‌گرفت و وقتی درسش تموم می‌شد بر می‌گشت و کار می‌کرد تا اون یکی برادر بره و اونم توی آکادمی نقاشی بخونه.همین کارو کردن. صبح روز یکشنبه با هم رفتن کلیسا و سکه رو انداختن. برنده، آلبرشت و بازنده، آلبرت. یکی به سمت آکادمی هنر نورنبرگ و دیگری رهسپار جنوب برای کار شبانه‌روزی توی معدن.بعد از 4 سال که آلبرشت برگشت، همه می‌دونستن که اون حالا یکی از بهترین نقاش‌های زمان خودشه. کسی که خیلی‌ها می‌گفتن کارش از استاداش هم بهتر بوده. تابلوهای اون هم به راحتی و با قیمت‌های زیاد به فروش می‌رسید. این یعنی آلبرشت، دیگه هیچ مشکل مالی نداشت و همه چی برای ادای دِین به برادر مهیا بود. سر ضیافت شامی که بعد از 4 سال توی خانواده دورر برگزار شد، آلبرشت به اآلبرت گفت خب برادر! ممنونم به خاطر همه زحماتت، حالا هم الوعده وفا. حالا نوبت منه که کار کنم و تو بری درس بخونی.اما در کمال ناباوری، آلبرت با نگاهی که همزمان، حسرت، خوشحالی و خستگی رو توی خودش داشت، سکوتی کرد، سرشو پایین انداخت و گفت نه... و با این کلمه، اشک از چشماش جاری شد.بعد از جاش بلند شد و با صدایی لرزان گفت: برادر من دیگه نمی‌تونم به دانشگاه و آکادمی هنر برم. دیگه دیر شده.. 4 سال کار شبانه‌روزی توی معدن، ببین با دستام چیکار کرده. ببین که انگشتام چند بار شکسته و ببین که دست راستم تقریبا حسش رو از دست داده. من دیگه حتی نمی تونم یه لیوان آب رو راحت تو دستم بگیرم. نه. دیگه خیلی دیر شده.راست هم می‌گفت. دست‌های آلبرت دیگه حتی برای انجام کارهای عادی زندگی هم توان و ظرافت لازم رو نداشتن. چه برسه به تبدیل شدن به یه نقاش بزرگ، چیزی که همیشه رویاش رو داشت.آلبرشت دورر، برای تشکر و قدردانی از زحمات آلبرت برادر مهربونش، یه تصویر خطی از دستای لاغر و پینه بستۀ اون کشید که به حالت دعا و چسبیده به هم، به سمت آسمون گرفته شده بودند.طراحی خطی دستان نیایشگر (اثر آلبرشت دورر 1508 میلادی)حالا بعد از حدود 500 سال که از اون قضیه می‌گذره، تابلوی دستان نیایشگر، یا دستان دعا کننده، شاخص‌ترین اثر آلبرشت دورر هست که برای همیشه با اسم آلبرت دورر، پیوند خورده. کسی که آرزوهای خودش رو با دستان خودش توی معدن دفن کرد تا برادرش به آرزوش برسه.نمی‌دونم که چقدر این داستان حقیقت داره و چقدر مستنده، اما می‌تونم به اطمینان بگم که آلبرت‌ها و آلبرشت‌های زیادی توی این دنیا وجود دارن که هرروز برای خوشبختی همدیگه، از حقوق مسلم خودشون کنار می‌کشن. کسانی که خوشحالی‌شون در خوشحالی دیگران خلاصه می‌شه.</description>
                <category>اسپات؛ ایده‌هایی برای همه‌چیز</category>
                <author>مجتبی مویدی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Mar 2021 10:17:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/spottt/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-yqsic1dwx2nl</link>
                <description>چندماهی می‌شد که به سرم زده‌بود، دفتر و دستَکم را جمع کنم و بزنم بیرون. راستش را بخواهی، نه به‌خاطر گلایه‌ها و نابسامانی‌هایی که اثبات و انکارشان کار من نیست؛ بَل به‌دلیل حالات و احوالات درونی‌ام که احساس می‌کردم کار کردن برایم به یک لی‌لیِ دست‌و‌پا شکسته تبدیل شده. بینی و بین‌اللهی‌اش را بخواهی، شاید همان زودترها که این احساس را پیدا کردم، بهتر بود، غزل خداحافظی را قرائت کنم و توبره و خورجین را برچینم و بروم؛ اما از تو چه پنهان، به خیال خام خودم، خواستم تا خیر سرم، تحولی بیافرینم، اگر نه در آن سازمان جلیل، اقلکم در خودم. خواستم بمانم و خودم را باز بیافرینم، که نشد. و این هدف را نه فقط در این چندماهۀ اخیر، که از روز یکمی که پشت میز آن اتاق کوچک نشستم، برای خودم نوشته بودم. نشستم و خواندم و نوشتم و گفتم و بحث کردم. دروغ چرا؟ از من بر نمی‌آمد یا شاید هم بلد نبودم آن‌طور که باید، تغییر بیافرینم یا دست‌کم مثل آدم انتقاد کنم. (این فقره را متعهد شده‌ام که روزی با حذف زوائد شخصی، سر صبر و حوصله، کتبا تقدیم مسئولین نمایم.) این هم از آن قِسم، آموزش‌هایی که هیچ یادمان ندادند و بار گرانشان را تا ابد بر گُردۀ ناتوان خودمان نهادند که صدی به نود، نیاموختیم و اگر از من بپرسی، تا به این سن، یک انتقادکن و یک انتقادپذیر واقعی را به چشم ندیده‌ام. اگر بگویی خودم نخواستم هم، منکر نمی‌شوم و می‌گویم آدمی تا ابد مابین جهل ساده و جهل مرکب در آمدوشد است. حالا فهمیده‌ام که خواستن هم آدابی دارد. امان از خواستن‌هایی که احتیاجی بر ضمه‌شان نیست و احتیاجاتی که خواستنی مشایعت‌شان نمی‌کند. من احتیاج داشتم، اما خواستن را بلد نبودم. سرانجام، وقتی در یک میتینگ معمولی، حقیقت همچون ابری باران‌زا در برم گرفت، وقتی که در آن لحظۀ ملکوتی، پشت بند اظهارنظراتی از هم‌قطاران، باور بی‌خاصیتی بر من مستولی شد و به‌ناگاه ترس، چون شب تاریک مرا فروخورد، دانستم که به انتهای قصه نزدیک می‌شوم. تو گویی غرش مهیب قطار را با تمام جزئیات می‌شنیدم که ریل را می‌سایید و به سویم هجوم می‌بُرد. در آن لحظه، از من چه کاری ساخته بود، جز مهیای رفتن شدن؟ القصه، منی که از بیم قرض و قوله و قسط و خرج و برج، به‌شکل خانوادگی به سازمان مطبوع یورش برده بودم و شده‌بودم جیره‌خور خوان کرم خزانۀ حکومتی، چلۀ زمستان که رسید، در یک شب سرد، اگرچه پیامکی و با مِن‌و‌مِن، به صرافت افتادم و عذر خودم را خواستم. دل‌لرزۀ غریبِ آن شب، فراموشم نمی‌شود که دست به گوشی، در راهِ نانوایی پیام‌ها را بغض می‌کردم و جواب‌ها را سکوت. روزهای بعد، با کمی کش‌و‌قوس و پیچ‌و‌تاب و تعارف و روضه‌خوانی به سر آمدند و آخرالامر، طی یک مراسم خداحافظیِ خودمانی و گرم که به همت رفقای قدیمِ سازمان جلیل، برگزار شد، با کام شیرین و خاطری کمی رنجه، پروندۀ کارمندی را که به چمدان بیشتر می‌مانست، بستم و در معیت زوجۀ محترمه از چاردیواری سازمانی، به چاردیواریِ خانگی نقل‌مکان کردم. یعنی درست سرِ خانۀ اول.حالا هم بی اختیار به یاد دیالوگ ماندگار مرحوم حسن فتحی می‌افتم که گفته‌بود: «حکمِ رو کاغذ، مال محکمه‌س؛ اصلیت حکم، مال خداست که ما و مَنش ریخته و گلریزون می‌کنیم واسه کسی که آزاد می‌شه از این چاردیواری... که همه دنیا چاردیواریه...»</description>
                <category>اسپات؛ ایده‌هایی برای همه‌چیز</category>
                <author>مجتبی مویدی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Mar 2021 09:54:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه یک طراح تجربه کاربری را وادار به خودکشی کنیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/spottt/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-j9mi7syq7gnn</link>
                <description>این مطلب را در مقام طراح تجربه کاربری شاید کمی با دید انتقادی نوشته باشم و بنابراین، پیشاپیش از برخی افرادی که به‌طورکلی نقدهایی را بهشان وارد کرده‌ام، عذرخواهی می‌کنم. اما امیدوارم که با زدن این حرف‌ها و حرف‌های مشابه این، گرهی از گره‌های کاری در فضای کسب‌وکار و استارتاپی باز شود و رویکردها به کارها کمی تعدیل و شاید تلطیف شود. اگر جایی از حرف‌ها کمی پیازداغش را زیاد کرده‌ام، هدفم صرفاً ایجاد حس طنز بوده ولا غیر..دیکشنری کمبریج، بی‌انگیزگی را این‌گونه توصیف می‌کند: کمبود علاقه و اشتیاق برای کارجعبه‌ابزار من و دنیابخواهیم یا نخواهیم، این‌یک حقیقت است که هرکس دنیا را از جایی که ایستاده تماشا می‌کند و همه فکر می‌کنند، مکانی که در آن ایستاده‌اند، مرکز دنیاست. یکی از دوستان من مثال جالبی می‌زد که می‌گفت: «وقتی تنها ابزار تو چکش باشد، تمام دنیا را میخ می‌بینی». یعنی سعی می‌کنی تمام مشکلات دنیا را با همان یک ابزار حل کنی. ماجرای کشمکش نه‌چندان دیرینۀ طراحان گرافیک با برنامه‌نویسان و توسعه‌دهندگآن‌هم شاید بی‌ربط به مثال ما نباشد. هریک از این دو گروه، فکر می‌کنند دنیا را بهتر از دیگری می‌بینند. معمولاً برنامه‌نویسان، به دلیل درگیری زیاد در فرایند حل مسئله، سعی می‌کنند دنیا را به‌صورت خالص و بر اساس منطق کاربردی خود ببینند و در عوض، برای طراحان گرافیک و به‌تازگی طراحان تجربه کاربری، در دنیا بیشتر از آن‌که کاربرد و حقیقت درونی پدیده‌ها اهمیت داشته باشد، حس و تجربه است که اهمیت دارد.دعوایی به نام دعوای برنامه‌نویس و طراحماجرا وقتی بالا می‌گیرد که این دو گروه بخواهند در تیمی کار کنند که جایگاه و فعالیت آن‌ها باید توسط فردی به نام مدیر کسب‌وکار، اولویت‌بندی و هماهنگ شود. از بدِ حادثه، تفاوت معنادار بین میزان پرداختی به توسعه‌دهندگان و طراحان، سنگ بنای سوءتفاهم را در بین این دو گروه، می‌گذارد و این است که به‌صورت ضمنی، در سازمان جا می‌افتد که برنامه‌نویس‌ها کار مهم‌تری انجام می‌دهند و حرف آن‌ها باید جدی‌تر گرفته شود. عوامل زیادی هم در این امر دخیل هستند که به نظر من، یکی از مهم‌ترینِ آن‌ها، دانش کمِ مدیر نسبت به برنامه‌نویسی و توهم دانش بیشتر او نسبت به طراحی و به‌خصوص طراحی تجربه کاربری است. یعنی این‌که ازنظر مدیر، کار برنامه‌نویس‌ها، خیلی کار خفن و پیچیده‌ای است و در مقابل، کار طراحان، خیلی پیش‌پاافتاده و سطحی است و طراح خوب زیاد است و می‌توانی از کف خیابان ده تایشان را پیدا کنی!مصائب یک طراح تجربه کاربری«این موارد برای ما اهمیتی ندارند». این یکی از جملات جادویی است که در جلسات در مورد برنامه شنیده می‌شود و مستقیم، انگیزۀ طراحان تجربه کاربری را نشانه می‌گیرند. به همۀ لحظاتی فکر می‌کنم که در جلسه با کارفرما و مدیر، یک ویژگی را که مستقیماً «حس» کاربر را درگیر می‌کند ولی تأثیر مستقیمی در عملکرد فنی برنامه ندارد، با اشتیاق معرفی کرده‌ام. اما...«به آن‌هم می‌پردازیم. اما در حال حاضر، اولویت اصلی با عملکرد درست برنامه است». این جمله را هم احتمالاً طراحان تجربه کاربری زیاد می‌شنوند. جمله‌ای که در بطن آن، این عقیده نهفته است که «تجربه کاربری و این قرتی بازی‌ها را بگذاریم برای آخرِ کار.» جالب اینجاست که بسیاری از همین قرتی‌بازی‌های تجربه کاربری، هیچ‌گاه انجام نمی‌شوند؛ چراکه ازنظر بسیاری از کارفرماها، اولویت اصلی با برنامه‌نویس‌ها است و نه طراحان تجربه کاربری. ازنظر بسیاری از کارفرمایان، طراح تجربه کاربری همان طراح گرافیک است. خدا می‌داند که چه بسیار افرادی که با همین یک باور، خودشان روزی دست به فتوشاپ شده‌اند و گفته‌اند: «یک طراحی فتوشاپ که این‌همه ادعا لازم ندارد. خودم انجامش می‌دهم!» این است که بسیاری از برنامه‌های موبایلی و وب‌سایت‌های زیادی به خاطر رعایت نکردن همین قرتی‌بازی‌های یو ایکس و یو آی، بعد از تحمل درد و رنج فراوان، دار فانی را وداع می‌گویند و از صفحۀ روزگار محو می‌شوند.«روش کار ما برای حل فلان مشکل یا مسئله، این است. مهم نیست که کاربران چه بگویند». این هم یکی از آن حرف‌هایی است که معمولاً از دهان کارفرمایی بیرون می‌آید که فکر می‌کند به تمام حقایق جهان آگاه است. اینجا یکی ازآنجاهایی است که طراحان تجربه کاربری به‌شدت احساس ناامیدی می‌کنند؛ چراکه به نظر نمی‌رسد که با هیچ گزارش و حقیقت علمی، این ایده را از ذهن کارفرمای محترم، دور کنند و به او ثابت کنند که دنیا دقیقاً همانی نیست که تو می‌پنداری اش.«ما کلی پول و وقت صرف این ویژگی کرده‌ایم. نمی‌توانیم و نباید آن را تغییر بدهیم یا حذفش کنیم». خلاصه عرض کنم: روزی مردی به یک رستوران شیک و گران‌قیمت رفت و مابین سبزی‌هایی که کنار چلوکباب برایش آورده بودند، یک قورباغۀ سبز کوچک دید که تقلا می‌کرد تا خود را نجات دهد. مرد قورباغه را با دست گرفت. قورباغه گفت: قور. مرد گفت: قور قور نکن. باید بخورمت. بابتت پول دادم!حکایت بسیاری از استارتاپ‌ها و کسب‌وکارها همین است. حاضر نیستند از بخش‌هایی که برایشان هزینه داده‌اند، اما ازلحاظ کاربردی و حتی بسیاری از جنبه‌های دیگر، کمکی به محصول نمی‌کنند و حتی به آن ضربه می‌زنند بگذرند. چون برایشان هزینه کرده‌اند و وقت صرف آن‌ها کرده‌اند. از این مهم‌تر و فاجعه‌آمیزتر آن‌که بعضی وقت‌ها، آن‌ها تنها به دلیل حفظ روحیۀ اعضایی از گروه که روی آن ویژگی وقت گذاشته‌اند، از حذف آن خودداری می‌کنند. در یک کلام: قبول! شما پول صرف این ویژگی کرده‌اید. اما اگر کمکی به شما نکند برای این‌که پولش را به دست بیاورید، آیا ارزشش را دارد؟«کاربر احمق است». این یکی کار را تمام می‌کند. بیشتر وقت‌ها این جمله را از توسعه‌دهندگان تازه‌کاری شنیده‌ام که خود را هم‌تراز بزرگ‌ترین نوابغ تاریخ می‌دانسته‌اند؛ آن‌هم تنها به دلیل این‌که کار با کتابخانه‌های آمادۀ پایتون و جاوا اسکریپت را تازه یاد گرفته‌اند و خود را فول استک دولوپر! معرفی می‌کنند. بعید است که بتوان با افرادی که چنین دیدگاهی را نسبت به کاربران دارند، کار موفقی انجام داد. چطور ممکن است که با زحمت زیاد، محصول یا اپلیکیشنی را تولید کنی و افرادی که آن محصول یا اپلیکیشن را از تو می‌خرند، احمق بنامی؟ من به‌شخصه ترجیح می‌دهم که هوش و شعور کاربران را دست‌کم، هم‌سطح خودم بدانم. نه این‌که آن‌ها را احمق فرض کنم.«هدف ما پول است. نه کاربر». این مورد، یکی از آن شاهکارهایی است که احتمالاً بسیاری از کارفرماها به‌عنوان حسن ختام و فینیش هیم در یک بحث خسته‌کننده با طراحان تجربه کاربری از آن استفاده می‌کنند. درواقع آن‌ها فکر می‌کنند کاربران، حاضرند برای محصولی که حس خوبی به آن‌ها نمی‌دهد اما کار می‌کند، پول خرج کنند. اگر این‌طور بود، در مغازه‌های لباس‌فروشی، به‌جای لباس‌های حریر و خز، لباس‌های ساخته‌شده از برزنت می‌فروختند. چون دوام و قوام بیشتری دارد و عاری از ظرافت‌های پارچه‌های معمول هستند.«تجربۀ من بیشتر از تو است». این مورد هم یکی از تلاش‌های مذبوحانه‌ای است که در آن، افراد می‌کوشند تا با خط کش تجربه و سن، حرف خود را به کرسی بنشانند. حتی اگر تجربۀ آن‌ها در کسب‌وکار، تایپ و منشی‌گری یا رؤیاپردازی باشد. از آن موقعیت‌هایی که نمی‌دانی چه بگویی. قطعاً طراح تجربه کاربری در این موقعیت هم شانس چندانی برای پیروزی نخواند داشت.«در این سرویس یا محصول خاص، تجربه کاربری اهمیت ندارد. بیشتر، عملکرد مدنظر ماست». بگذارید پاسخ این حرف را با این واقعیت بدهیم که «عملکرد، زمانی درست انجام می‌شود که در قالب چرخه‌ای قابل‌درک برای کاربر به او ارائه شود». البته احتمالاً این حرف هم فانتزی به نظر خواهد رسید.«ویژگی به این خوبی را به خاطر تعداد محدودی از کاربران تغییر نمی‌دهیم». این هم یکی از تله‌های کسب‌وکار و البته از آن جمله‌های دردناکی است که یک طراح تجربه کاربری می‌تواند بشنود. تصور کنید که مدیران و کارفرمایان، شکایت‌های تعدادی از کاربران را که عمدتاً به تجربه کاربری ضعیف آن مربوط می‌شود، نادیده می‌گیرند و تصور می‌کنند چون از 2000 کاربر برنامه، تنها 10 نفر اعتراض کرده‌اند، پس 1 درصد که به‌جایی برنمی‌خورد. زهی خیال خام. درحالی‌که مطالعات ثابت کرده‌اند که بالای 80 درصد کاربران در صورت نارضایتی از محصول، شکایتی نمی‌کنند؛ بلکه به‌راحتی آن را حذف می‌کنند!رویارویی با بی‌انگیزگیجملات و مواردی که برشمردم، جملاتی که کمی هم حال وهوای ذکر مصیبت را داشتند، گاهی به‌صورت تک‌تک و گاهی هم به‌صورت کلی در فضاهای کاری شنیده می‌شوند. کشور ما در حوزۀ استارتاپ‌های مربوط به آی تی، کشور نوپایی به‌حساب می‌آید. اما این به معنای ظرفیت پایین ما نیست. برعکس، من فکر می‌کنم که به‌طور میانگین، میزان تخصص سرانه در کشور ما بالاتر از جهان است. شاید به این دلیل که به خاطر مشکلات اقتصادی، همۀ ماها مجبور بوده‌ایم، تا حد امکان به حوزه‌های مختلفی سرک بکشیم تا بتوانیم مشکل خودمان را ارزان‌تر حل کنیم، مثلاً اگر طراح گرافیک بوده‌ایم، حتماً به حوزه‌های تدوین و html و css هم سری زده‌ایم و شاید تا حدی هم جاوا اسکریپت کار کرده باشیم. اگر برنامه‌نویس باشیم، احتمالاً به مسائل گرافیکی هم نقبی زده ایم و سعی کرده‌ایم دست‌کم، گرافیکِ پروژه های شخصی مان را خودمان هندل کنیم.برای نزدیک تر شدن ادبیات و همگرا شدن زبان و فهم طراح تجربه کاربری، برنامه‌نویس و کارفرما، راه‌های زیادی هست که با این‌که قصد ندارم به همۀ آن‌ها اشاره کنم (چون این مطلب قرار است راه‌حلی برای بی‌انگیزگی طراحان تجربه کاربری باشد)، اما بارزترین آن‌ها، خواندن کتاب‌ها یا دست‌کم مقالاتی در مورد حرفه‌های یکدیگر است. این‌که برنامه‌نویس‌ها باور کنند که طراحی تجربه کاربری هم کار است و هم کار مهمی است. و این‌که طراحان عزیز هم کمی از این رخوت و هنری بازی خود کم کنند و بدانند که باید برنامه‌نویس را قانع کنند تا هم‌نظر و همدل شوند. بی‌انگیزگی، جزء لاینفک دنیای ماست و ما باید بپذیریم که در تمام گوشه و کنار کار، در تمام ساعت‌هایی که خیلی آرام و بی سروصدا در حال انجام دادن کارمان هستیم، این بی‌انگیزگی است که انتظارمان را می‌کشد. مهم این است که هر بار بعد از بی‌انگیزگی، به هدف بزرگ‌تری که برای خودمان تعیین کرده‌ایم بیندیشیم و خودمان را از این شرایط نابسامان نجات دهیم.مطلب حاضر را با ایده و الهام از مطلب یک طراح تجربه کاربری به نام آندره‌آ پوپسکیو در بلاگ شخصی‌اش برای شما نوشتم. امیدوارم که مفید بوده باشد.من مجتبی مویدی هستممن مجتبی مویدی هستم و در خلال شلوغی‌ها و روزمرگی‌ها، به‌محض این‌که فرصتی بیابم به وبلاگ شخصی خودم می‌آیم و برای شمایی که من را می‌خوانید، مطلب می‌نویسم. شاید به این روش دارم انتقامم را از زشتی‌های دنیا می‌گیرم. شاید هم دِینم را به کسانی که دوستشان دارم ادا می‌کنم. کسی چه می‌داند. اما به‌هرحال، خوشحالم که مرا می‌خوانید.</description>
                <category>اسپات؛ ایده‌هایی برای همه‌چیز</category>
                <author>مجتبی مویدی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 21:10:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طراحی و حس؛ رمز انتخاب و به یادماندنی شدن هر چیز!</title>
                <link>https://virgool.io/spottt/%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2-jwx7uaqxlpg0</link>
                <description>می خواستم همان اول بدون مقدمه چینی و رک بروم سر اصل مطلب و سرآسیمه اساس آن چیزی را که این چند روز یاد گرفته ام (و بر اساس آن دریافته‌ام که خیلی از حرف هایی که در مورد طراحی می زده ام و می زده ایم حقایق زیبای علمی بوده اند) بنویسم.اما بگذارید کمی پیازداغ موضوع را زیاد کنم و توضیحاتی بدهم تا کسی که این نوشته را می خواند را کمی به فکر بیاندازد.چطور است با یک داستان شروع کنم؟ در یک شرکت بزرگ و پیشرو، یک آبدارچی مشغول به کار بود. از صبح تا شب کار می کرد و تمیزکاری می کرد، راه پله ها را تِی می کشید، چای دم می کرد، تمیز و خوش عطر، خوش طعم، با کیفیت درجه یک. همۀ خدماتی که این آقای آبدارچی ارائه می داد، از کیفیت بالایی برخوردار بود. چهره اش اما ترحم آدم را برمی انگیخت. چهره اش را که می دیدی، یاد همۀ دردها و غصه هایت می افتادی. یاد سختی هایی که این آقای آبدارچی توی زندگی اش کشیده. لباسش گرچه تمیز بود، کهنه بود. هیچ چیزی نبود که تورا وادار کند که از او بدت بیاید. او را دوست داشتی و کمی هم دلت برایش می سوخت. بعضی وقت ها زیر لب غر می زد. یواش یواش با خودش غصه می خورد و تو این را می فهمیدی. یعنی تمام افرادی که توی آن سازمان کار می کردند، این را می دانستند که این آقای آبدارچی، به این کار نیاز دارد. بین خودمان بماند، خیلی از آدم های شرکت، نمی دانستند که بیشتر دوستش دارند یا بیشتر دلشان برایش می سوزد.رئیس بعدی که آمد، چشمش را روی همه چیز بست و این آقای آبدارچی دوست داشتنی مظلوم و زحمت کش را با یک امضا فرستاد خانه اش. به همین راحتی! اخراجش کرد. بی آن که به این فکر کند که این آدم تا چه حد به این کار نیاز دارد؛ بی این که بداند که این آقای آبدارچی چه سختی ها که نکشیده و چه این لباس تمیز اما مندرس و این چهرۀ مغموم و این غرولندهای وقت و بی وقت، چه داستان های غمگین که در پشتش ندارد؛ شاید هم می دانست. اما به هرحال، به حال آبدارچی بیچارۀ به تازگی خانه نشین، فرقی مگر داشت؟...راستش را بخواهید انتظار نداشتم داستانم تا این اندازه اندوهناک و تراژیک شود. از شما چه پنهان، همین حالا چهرۀ پرچین و چروک این آقای آبدارچی بینوا توی ذهنم نقش بسته و توی چشمم هم قطراتی چند اشک تازه جمع شده. (اگر تا حالا نگفته بودم این را بدانید که من خیلی آدم حساس و عاطفی ای هستم.)این داستان را گفتم که چند تا نکته را با هم مرور کنیم: مهم ترینش هم این باشد که این آقای رئیس تازه وارد فلان فلان شده چرا برداشت و این آبدارچی بینوا را اخراج کرد؟ چرا چشمش را روی همۀ اطلاعات حقیقی و ترحم برانگیزی که در مورد شخص مورد نظر نوشتیم بست و او را با یک حرکت به کنج خانه فرستاد؟ او که کارش را خوب انجام می داد. اصلا یک جورهایی او کارش را از همۀ کسانی که توی آن شرکت باکلاس کار می کردند، بهتر انجام می داد.دلتان برایش سوخت. نه؟ خب چون خودم هم از این موش و گربه بازی خسته شده ام، نیتم را از نوشتن این داستان گریه دار برایتان فاش می کنم. دوستان من! این داستان همۀ کسب و کارهایی است که علی رغم ارائۀ خدمات خوب و با کیفیت، به طراحی متناسب با جایگاهی که در آن قرار گرفته اند، بی توجهی می کنند.چه ربطی به آبدارچی داشت؟ عجله نکنید! توضیح می دهم. آقای دنیل پینک، در کتاب «ذهن کامل نو» این حقیقت را با بیان دو اصطلاح مفهوم (Concept) و حس (Touch) تشریح می کند. او می گوید (نقل به مضمون):هر کسب و کاری از دو بخش تشکیل شده: مفهوم و حس. مفهوم به آن چیزی گفته می شود که باعث می شود افراد از کسب و کار و محصولات و خدمات شما «ناراضی نباشند.» و حس، چیزی است که باعث می شود افراد کسب و کار شما را «دوست داشته باشند.»آیا لازم است توضیح بیشتری بدهم یا ایده را گرفتید؟ بگذارید یک خبر خوب یا بد دیگر هم بدهم: مشتریان و افرادی که مخاطبین محصولات و خدمات شما هستند، خیلی فرق این دو را متوجه نمی شوند و هنگامی که وقت قضاوت رسید، بین مفهوم و حس کسب و کار شما تفاوتی قائل نمی شوند و در مورد آن به طور کلی و برآیندی قضاوت می کنند و حرف می زنند. اما... اگر تجزیه و تحلیل شما قوی باشد، همیشه می توانید از حرف های مشتریان بفهمید که دارند در مورد کدام قسمت حرف می زنند.مثال لازم است؟ حتما! شما ترجیح می دهید بهترین فیلمی را که الان روی پرده است، در کدام سینما ببینید؟ در بهترین سینماهای کشور با صدای دالبی و سالن زیبا صندلی های راحت و شیک یا در یک سالن سینمای کهنه و قدیمی که بوی نم و بی ادبی کفتر و سرو صدای صندلی را هم در حین فیلم احساس می کنید؟قطعا انتخاب شما گزینۀ اول است. شما در هر دو حالت همان فیلم را می بینید؛ اما آن چه باعث می شود شما از فیلم «لذت» ببرید، چیزهایی هستند که شاید خیلی هم به اصل فیلم ربطی نداشته باشند. و این است معنی واقعی حس یا همان تاچ (Touch).به یک معنا، تولید محصول یا خدمت، تمام ماجرا نیست. شما به طراحی نیاز دارید. به طراحی حس! به شکل دادن احساس مخاطبانتان در مورد محصولات یا خدماتتان نیاز دارید.دوستان من! دنیای کسب و کار، دنیای اقتصاد، دنیا.. دنیای بی رحمی است. درست مانند همان مدیرعامل جدیدی که به شرکت آمد و آبدارچی با کیفیت را اخراج کرد. آبدارچی که داشت کارش را خوب انجام می داد، یک آبدارچی با مفهوم بالا و حس پایین بود.البته یادتان باشد که این قاعده، قابل تعمیم دادن به کل موضوعاتی است که در جهان هستی وجود دارند. یک سفرۀ گل گلی ترمۀ نان و پنیر و ریحان که در یک بعد از ظهر تابستان با یک فنجان چای اشتهای شما را چند برابر می کند و شما آن را تا روزها و شاید سال ها به یاد خواهید داشت، مثالی از یک موجود با مفهوم و حس بالا است. یک رستوران شیک که غذاهای خوبی ارائه می کند اما صاحب بدخلقی دارد که دستمال کاغذی و سس را «دانه ای»، آن هم با اخم به شما می دهد، مثالی از یک موجود با مفهوم بالا و حس پایین است. (از شما چه پنهان این یکی را خودم چند شب پیش تجربه کردم و بعد از خروج از آن جا قسم خوردم که هیچ وقت دیگر پایم را داخلش نگذارم.)یک مثال دیگر هم بزنم که دیگر کار تمام شود. اگر شما یک طراح، برنامه نویس، تعمیرکار، مشاور، قناد یا هر آدم دیگری هستید که دیگران باید شما را به عنوان یک متخصص بشناسند، یا حتی اگر تخصص خاصی ندارید و فقط می خواهید کاری را بیاموزید یا تجربه ای در پیش رو دارید که موفقیت شما در آن به انتخاب شدن و پسندیده شدنتان توسط دیگران بستگی دارد، «حس» (Touch) را فراموش نکنید. حس بعد، آن چیزی است که باعث می شود، فردی، به رغم همۀ توانایی هایی که در کار دارد، از جلسۀ مصاحبۀ شغلی موفق بیرون نیایید. به عبارت دیگر، بارها شده (برای خود من خیلی پیش آمده) که یک رزومۀ خوب یا یک متخصص را صرفا به دلیل این که «با او حال نکرده ام» انتخاب نکنم...پس دوستان من! سعی کنید کاری کنید که با شما، محصولتان، خدماتتان یا هر چیز دیگری که آن را ارائه می دهید، «حال کنند.» برای این کار باید حس محصولتان را طراحی کنید. برای موفق شدن کسب و کار خودتان، صرفا به ایده و برنامه ریزی نیاز ندارید، طراحی، حلقۀ گم شدۀ بین ایده و برنامه ریزی است. (به شکل زیر دقت کنید.)و بالاخره اگر شما یک نویسنده در ویرگول هستید، سعی کنید حس نوشته هایتان را بهبود دهید. درست مانند تلاشی که من در فرایند تولید این پست انجام دادم و نمودارها و تصویر کاور را با حساسیت طراحی کردم.در آخر این را هم بگویم که ایدۀ نوشتن این مطلب حاصل تماشای ویدئوی سخنرانی آقای محمدرضا شعبانعلی در همین باره است که می توانید آن را با یک جستجوی ساده پیدا کنید.من مجتبی مویدی هستم و اینجا در مورد کسب‌وکار، طراحی گرافیک، طراحی سایت، تجربه کاربری و دیجیتال مارکتینگ می‌نویسم. برای آشنایی بیشتر با من می‌توانید به سایت شخصی من که نمونه‌کارها و سایر نوشته‌هایم را می‌گذارم هم سر بزنید.</description>
                <category>اسپات؛ ایده‌هایی برای همه‌چیز</category>
                <author>مجتبی مویدی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2019 11:24:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«ایکیگای» یا هدف اصلی شما در زندگی چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/spottt/%D8%A7%DB%8C%DA%A9%DB%8C%DA%AF%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ejvu8b7ai8ei</link>
                <description>این مطلب را به عنوان یک منبع اصلی برای مفهومی مهم و راهبردی به نام ایکیگای برای شما به اشتراک می‌گذارم. امیدوارم برای کسانی که به دنبال آن هستند، مفید واقع شود. پیشاپیش خودم را معرفی می‌کنم: «من مجتبی مویدی هستم. به فعالیت‌های مختلفی می‌پردازم؛ اما در مقام مولف این مطلب، نقش پژوهشگر یا بهتر بگویم، یک آدم کنجکاو را داشته‌ام.بر اساس آموزه‌های ژاپنی، هرکس یک ایکیگای (ikigai) در زندگی خود دارد. در واقع، ایکیگای، دلیل واقعی هرکس برای بیدار شدن از خواب است. دلیلی برای لذت بردن از زندگی.من بر اساس تجربیات سال های متمادی در کمک به ده ها و ده ها کارآفرین برای یافتن ایکیگای خود در زندگی، علاوه بر جستجوی ایکیگای خودم، اکنون می توانم ایکیگای را به شکل زیر نشان دهم!ایکیگای شما درست در مرکز این دایره های متقاطع قرار دارد. اگر در یکی از این حوزه ها ضعف دارید، احتمالا آن بخش از زندگی شما لذت چندانی برای شما ندارد. اگر برای ایجاد توانایی و قدرت در آن منطقه کاری نکنید، فرصت خود را برای یک زندگی شاد و طولانی از دست خواهید داد.البته من با استثنائات زیادی سروکار داشته ام. و احتمالا برای شما هم جالب است که برخی از این افراد استثنا، عمر طولانی تری نیز دارند. اگر دوست دارید در این مورد بیشتر بدانید، سخنرانی تد دن بوتنر را دربارۀ چگونگی عمر کردن بیش از 100 سال، ببینید. فاکتورهای زیاد و حتی شگفت انگیزی برای عمر طولانی و شاد وجود دارند. یکی از مهم ترین آن ها ایکیگای است.این روزها، دلیل اصلی من برای بیدار شدن از خواب، کار کردن روی پروژۀ بازسازی جامعه و آموزش است. این برای کسی که سال ها به دنبال یافتن دلیلی برای زندگی بوده، یک بازسازی بزرگ است. سلامتی و رفاه من نیز به طرز قابل توجهی بهبود پیدا کرده است. دلیل این امر، تصمیمات سالم و یا رژیم غذایی مناسب من نبوده است. دلیل اصلی این است که امروز من با یک هدف اساسی و درست زندگی می کنم. این هدف، بستری برای همۀ تصمیمات دیگر من در زندگی نیز هست.چرا ایکیگای؟اگر بتوانیم درکی درست از باور و مقصود خود در زندگی و مواردی که ژاپنی ها در قالب مفهوم ایکیگای ارائه داده اند، ایجاد کنیم، احتمالا با آرامش بهتر و بیشتری زندگی خود را ادامه دهیم. راز زندگی شاد و طولانی این نیست که در امید فردایی بهتر روز را به شب و شب را به روز برسانیم. راز زندگی طولانی این است که امروز را با یک قصد و نیت واقعی زندگی کنیم. زیبایی ایکیگای در این است که تنها مربوط به زندگی شخصی نیست و می توان بر اساس آن به مقاصد اجتماعی نیز جهت و مفهوم بخشید. چطور ایکیگای خودمان را بیابیمبیایید همین حالا با هم این مساله را به صورت یک اصل اساسی در نظر بگیریم که هرکس، ایکیگای مخصوص خودش را دارد. ایکیگای هم مانند مسواک و شاید مهم تر و حساس تر از آن، یک چیز کاملا شخصی است. اما برای بسیاری از مردم دانستن ایکیگای خود، نیازمند جستجو، مطالعه و آزمون های روانشانسی با هدف خودشناسی و خودیابی است. من به شما یک راه بهتر را پیشنهاد می کنم. دانستن و درک نمودار ایکیگای برای شما کمتر از سی ثانیه طول کشید. بیایید از همین نمودار شروع کنیم. این نمودار را روی کاغذ رسم کنید و در هریک از دایره ها پاسخ لازم را بنویسید.۱- شما چه کاری را در زندگی واقعا دوست دارید؟کدام جنبه از زندگی شما، احساسات شما را به حرکت وا داشته و احساس واقعی زنده بودن را به قلب شما سرازیر می کنند؟۲- دنیا (و شاید کشور) در حال حاضر به چه چیزهایی نیاز دارد؟شاید این سوال برای شفافیت بیشتر نیاز به توضیحی داشته باشد. برخی ها این سوال را اینگونه مطرح می کنند که شما اصولا به چه چیزی در دنیا اعتقاد قلبی دارید؟ دیدن چه چیزهایی در دنیا و اطرافتان قلب شما را به درد می آورد یا شما را بی آنکه بخواهید به حرکت وا می دارد؟ بیش از همه دوست دارید در دنیا چه تغییری را ایجاد کنید؟ اصلا برای چه چیزی حاضرید زندگی خود را فدا کنید؟۳- شما در چه کاری مهارت دارید؟شما چه مهارت هایی ویژۀ خودتان دارید که انجام دادن آن برای شما بسیار عادی است، کدام کارها را به نحوی انجام می دهید که کسی از اطرافیان و افرادی که می شناسید به هیچ عنوان توان انجام آن کار را با کیفیت شما ندارد؟۴- در ازای چه کاری پول دریافت می کنید؟مردم برای کدام یک از کارها یا خدماتی که شما انجام می دهید یا می توانید انجام دهید حاضرند که به شما پولی پرداخت کنند و برای آن ارزش قائلند؟ در واقع کدام یک از نیازها و مسائل مردم به دست شما حل می شوند و مردم حاضرند در ازای آن با رضایت به شما هزینه ای را پرداخت کنند؟اگر این سوالات خیلی رسمی به نظر می آیند، خودتان را زیاد اذیت نکنید. به سوالاتی مثل سوالات زیر جواب بدهید:معمولا از چه کاری لذت می برید و در هنگام انجام آن متوجه گذر زمان نمی شوید؟چه کارها یا چیزهایی شما را احساساتی می کنند؟شما چه کارهایی را برخلاف دیگران یا اطرافیان به سرعت و با مهارت کامل انجام می دهید؟به نظر شما برای تبدیل دنیای اطراف به مکانی بهتر و یا زیباتر، چه کاری از دست شما بر می آید؟شما در خودتان چه استعدادی دارید که فکر می کنید در آینده آن را به خوبی توسعه دهید؟برای کمک به دیگران چه کاری از دست شما برمی آید که آن را به خوبی انجام می دهید؟شما توانایی ایجاد چه تغییراتی را در دنیا دارید؟اشک شما با چه چیزهایی در می آید؟برای پاسخ دادن به این موارد، عجله نکنید. می توانید ساعت ها و حتی روزها برای دادن بهترین و درست ترین پاسخ ها به سوالات یاد شده زمان صرف کنید. یادتان باشد که می توانید به هر سوال چندین پاسخ مختلف بدهید. زمانی که پاسخ های شما کامل شدند، به دنبال وصل کردن موارد مشابه به هم در سوالات مختلف باشید. اگر توانستید در همه سوالات، یک گزینه یا کار مشترک پیدا کنید، شما به همین راحتی و با تقریب خوبی، ایکیگای خودتان را پیدا کرده اید.خواندن جستارهای بیشتر در سایت من: مجتبی مویدی</description>
                <category>اسپات؛ ایده‌هایی برای همه‌چیز</category>
                <author>مجتبی مویدی</author>
                <pubDate>Thu, 23 May 2019 00:18:48 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>