نامه‌ای به تو: آریل شارون!

ایمیلم رو ثبت نکرده بودم و حتی نتونستم انتشارات بزنم. به یه نقطه‌ای رسیدم که حتی دلم نمیخواد دیگه چیزی بگم راجع به این قضیه. چی بگم دیگه واقعا:)؟

خب. فقط میخوام برای آریل یه نامه بنویسم. و امیدوار باشم که این روزها اونم اینجا نباشه و نخونه. چرا برای اون مینویسم و برای بقیه آدمای زندگیم نه؟ نمیدونم. شاید چون اون اصلا آدم زندگی من نیست. کاش بتونم خشمی که این روزا همواره و هر ثانیه داره عذابم میده رو سر اون خالی کنم. چون حس میکنم حقشه. هر چند که انگار نمیتونم. چرا؟چون دلم نمیاد؟ نمیدونم..

پس:

سلام شیخ! نمیدونم حالت خوبه یا نه و نمیدونمم که باید بخوام که خوب باشی یا نه. و فکر کنم فقط خودت میدونی چرا اینجوریم. البته که متاسفانه ته قلبم میخوام خوب باشی و بابت این مسئله از خودم خشمگینم. به قول آتوسا انگار دارم سطحی فکر میکنم. این روزا به دلیلی که بازم خودت میدونی، زیادی به یادت میوفتم. یعنی بخاطر خودت نیستا. بخاطر این روزاست. این روزایی که توی لعنتی معلوم نیست داری چه غلطی میکنی. (دارم سعی میکنم با گفتن این جملات از حسِ حماقتی که دارم بکاهم.) حس حماقت بابت اینکه هنوز فراموشت نکردم. چون همش فکر میکنم که همه اون آدمایی که از زندگیم رفتن حتی اگه خودم انداخته باشمشون بیرون(مثل تو)، فراموشم کردن. و الانم هر چقدرم دلم نخواد، مطمئنم که فراموشم کردی. پس چی دارم اینجا واست بلغور میکنم؟ خدا میدونه!

این رو وقتی یاد تو افتاده بودم سیو کردم
این رو وقتی یاد تو افتاده بودم سیو کردم

حرفای نزده بهت زیاد دارم. اون روز باید از دستت فرار میکردم. واسه همین نشد که هیچ کدوم این حرفا رو بزنم.

لباس اونروزت بهت میومد. این اولین حرفی بود که دلم میخواست بهت بزنم و وقت نشد. من دلم نمیخواست که اون لباس بهت بیاد. اما میومد.

تو یکی از بهترین دروغگوهایی هستی که تا حالا دیدم. این دومین حرفم بود که نتونستم بزنم. و به جاش اونروز از شوک دروغ‌هات ساعت‌ها با اون کفش پاشنه بلند لعنتی که هزار بار پاهام باهاش پیچ میخورد کل خونه رو از سر تا ته رفتم و برگشتم. هنوز صدای سرسام آور پاشنه‌ها توی گوشمه. تو من رو خیلی ترسوندی.

من از صحبت کردن با تو خیلی لذت میبردم. این سومین حرفمه. آره اینجا بدترین قسمت داستانه. تو جز معدود آدمایی بودی که تو مکالماتم باهات حس میکردم خود واقعیمم. هر چقدرم که شخصیت مزخرفی داشتی و حرصم رو در میوردی بازم اینجوری بود دیگه. تو درصد زیادی از زندگیت رو بهم گفتی و منم با وجود اینکه سختم بود و هر چند خلاصه و سربسته اما برات از بزرگترین دردا و تروماهام گفتم. بدون اینکه بدونم چرا دارم برات اینارو میگم.

احتمالا میدونی که من آدمای زیادی رو از زندگیم بیرون کردم‌. کل زندگیم به آدم اجتنابی بودم که موندن رو از هیچکس یاد نگرفته بود پس ازش میترسید. کسی بودم که از همه چیز فرار میکرد. مخصوصا از آدما و خاطراتشون. و حقیقتش رو بخوای به جز تعداد کمی، بابت بقیشون هیچ وقت غمگین نشدم و بخاطرش شرمندم ولی همینه دیگه. اما تو، با اینکه نقش خاصی توی زندگیم نداشتی، یا بهتر بگم: هیچ نقشی توی زندگیم نداشتی، رها کردنت سخت بود. و فقط برای یه ثانیه هم شده بعد اونروز خلائی رو درونم حس کردم. چون بهت خیلی عادت کرده بودم. انگار که هزار ساله میشناسمت. زیادی احساساتی شدم نه؟ اصلا چرا دارم اینارو مینویسم؟ این روزا زیادی از کنترل خارج شدم..

تو همیشه بهم میگفتی که منم بالاخره یه روز ازت متنفر میشم. و من همیشه میگفتم نه. و بدبختانه هنوزم که هنوزه ازت متنفر نشدم. با اینکه میدونم دلایل کافی‌ای داری برای ایجاد حس تنفر درونم. من هیچ وقت فکر نمیکردم تو آدم بدی هستی اما معتقد بودم که برای حفاظت از خودت داری سعی میکنی اینجوری باشی. هوفف نمیدونم. در هر صورت منِ احمق هنوز همونطور که آخرین بار گفتم: ازت متنفر نیستم. ناراحتم. و عصبانیم.

همه چیز رو پاک کردم. فقط اینو پیدا کردم.
همه چیز رو پاک کردم. فقط اینو پیدا کردم.

شیخ من دوستت ندارم. اما همیشه دلم میخواست فرصتی برای دوست داشتنت داشته باشم. چون فکر میکنم میشد دوستت داشت.

دلم برات تنگ نمیشه. اما منکر حس خوبی که اونروزا کنارت داشتم هم نمیشم. خونسردیِ علاقلانت، وقتایی که عامدانه عصبانیم می‌کردی، فکتای رندومی که میگفتی، درد‌ دلهامون، کلکل‌هامون و همه چیز.

از شخصیتت شاید خوشم نمیومد. اما خاص بودنت رو تحسین میکنم.

حالا هم میخوام زودتر از خودم بگذرم و برسم به بخشی که واقعا قرار بود خطاب به تو باشه:

شیخ! کاش اینجوری زندگی نکنی. کاش انقدر خودت رو اذیت نکنی. کاش گذشته‌ای داشتی رو فراموش کنی. اون آدم‌ها رو اون روزها رو.

کاش جز اونا نباشی. کاش همش فکر نکنی همون آدمی هستی که قراره یه روز تو خفت و خواری بمیره. کاش انتهای مسیرت رو اونجوری نمیدیدی. کاش کار اشتباه‌تری نکنی.

تو واقعا ارزشش رو داری. واقعا لایق این بودی که یه زندگی بهتر داشته باشی.

من میدونم که تو اینجوری بودن رو انتخاب کردی. یا حداقل محکومی به انتخاب کردنش. واسه همینه که نمیتونم باهاش مقابله کنم. ولی امیدوارم توی یه زندگی دیگه، توی یه مکان دیگه، بازم همینی باشی که الان هستی اما ایندفعه به شیوه‌ای بهتر. بدون اینکه مجبور به انجام کارهایی باشی که روحت رو کثیف میکنه.

تو یه پسر باهوشی با کلی پتانسیل. و خیلی حیفی خیلی:)

در نهایت هم باید بگم که:

سالم بمون. نمیدونم چطور اما مسیر درست رو انتخاب کن. و خوب زندگی کن. آدمارو دوست داشته باش و دوست داشته شو.

از طرف مارگارت تاچر.

خداحافظ.

خداحافظ.