همش بخاطر اعصابته

دیشب توی آشپزخونه پشت میز نشسته بودم داشتم به این فکر میکردم که الان واقعا منظور این معده درد رندوم شبونه چیه که مامان اومد و گفت: همش بخاطر اعصابته. نگاه خسته‌ای بهش کردم. ادامه داد: من توجه کردم بهت. تو دو سه ساله اصلا خوشحال نیستی! همیشه یا غمگینی یا عصبانی! خندیدم‌. راست میگه. معدم سوخت. چشمامو بستم.

واقعا هیچ وقت جوابِ این سوال کلیشه‌ای رو نمیدونم: آخرین باری که خوشحال بودم کِی بود؟

فکر میکنم. به روزای مختلف فکر میکنم. به روزای زیاده‌روی، به رقصیدنام، به اونروزایی که هنوز اکیپمون با زینب اینا وجود داشت، به بیرون رفتنای بی‌حاشیه‌م با زهرایی که دیگه نیست، به بیرون رفتنای پر حاشیه‌م با دریا، به دیت‌های بی‌نتیجه، به آدمایی که اومدنو رفتن، به موفقیتای کوچیک و بزرگ، به تغییرات ظاهری و باطنی، به سفرای کوتاه با آدما، به وقتایی که با ساره و آتوسا میگذره، به همه چیز فکر میکنم خلاصه. نه. یادم نمیاد. یادم نمیاد آخرین باری که واقعا خوشحال بودم کِی بود.

امکان ارسال پیامک از دیشب اوکی شد. الانم که پیام‌نرسان‌های داخلی چت رو باز کردن و چقدر دلم نمیخواد که ازشون استفاده کنم. و اینکه احتمالا النام حسابی حرص بخوره بخاطر اینکه مدارس هم گویا بازه فردا. وای چه اخبار با شکوهی!

دایی سامیار دیشب بعد از یکسال تازه فهمید که نباید خانم ح رو از دست میداد و بخاطرش حسابی ناراحت شد و حسرت خورد. کار همیشگیشه. یعنی تقریبا کاریه که بیست و اندی ساله داره انجامش میده. تازه میخواست بندازه گردن من که باید بیشتر حواسم میبود و فلان. تهشم گفت از این به بعد دیگه با تو مشورت میکنم. به خودت میسپارم. آخه یکی نیست بگه مرد حسابی من چیکار میتونم بکنم واسه زندگی عاشقانه بی‌تکلیف تو و معیارات؟

دایی سامان تنها آدمیه که موافق رفتن منه. یعنی اینجوری بگم که حتی خودمم اندازه دایی سامان موافق رفتنم نیستم.

با ساره دیشب نشستیم و یه ساعتی از این حرف‌ها زدیم که ساره ظاهر واسش مهمه، یعنی خب میگه که ترجیحا مرد آیندش نسخه کپی شده آقای میم باشه، ترجیحا که ، صددرصد و باید همچین چیزی باشه. اصلا غیر از این چیز دیگه‌ای نه. منم که طبق معمول همون سخنرانی تکراریم رو کردم که ظاهر واسم مهمه اما نه به اون شکل و بیشتر تعریف این کلمه واسم استایل و نحوه لباس پوشیدن و رفتار اون شخصه چون طبیعتا کسی که شخصیتش شبیه اون چیزی که میخوام باشه احتمالا رفتار و ظاهرش هم شبیه شخصیتشه و اینجور چیزا. بعد کم کم وارد یه مرحله جدید شدیم و از این صحبت کردیم که عشق چیه و صحبتای بی‌نتیجه و منم که سیس بی‌اعتقادی گرفتم، و در آخرین مرحله نشستیم از این گفتیم که اگه یه روزی سنگ از آسمون بارید و ما ازدواج کردیم قراره با شوهرامون به کجاها و چه کشورایی سفر کنیم و اینکه چقدر خوبه اگه یه آشپز استخدام کنیم یا حداقل اونا آشپزی بلد باشن! و خلاصه که تمام این مدت اون آهنگه تو گوشم میپیچید که میگفت: ای قدرت شیشه،ای قدرت تریاک!

یه همچین چیزی.
یه همچین چیزی.

امروز همچنان بعد دیدن اخبار بغض سنگینی توی گلوم بود. میدونستم که باید دیگه خودم رو جمع کنم و روی درسام تمرکز کنم. تا بتونم زودتر ___ م رو بزنم از اینجا. میرم اتاقم که درس بخونم ولی عوضش خودمو روی تخت میندازم و سعی میکنم یکم گریه کنم که مامان میاد و میپرسه روژین چی میگفت؟ و منم براش میگم که فردا خونه حدیثیم. مامان میره از اتاق و من باز میخوام گریه کنم که دریا زنگ میزنه. جواب میدم. یکم چرت و پرت میگیم. قطع میکنم و دوباره میخوام گریه کنم که یادم میوفته عه واقعانم فردا قراره بریم خونه حدیث. از جام بلند میشم و با چشای اشکی کمدم رو نگاه میکنم. حالا چی بپوشم؟؟