<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات آزاد</title>
        <link>https://virgool.io/sudocdhome/feed</link>
        <description>از مرض خود را متفاوت و مهم شمردن خلاص ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 09:53:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/zpjmqtwpym73/lkqmla.png</url>
            <title>آزاد</title>
            <link>https://virgool.io/sudocdhome</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شوآف، ماشین تولید عقاب از کلاغ؟</title>
                <link>https://virgool.io/sudocdhome/%D8%B4%D9%88%D8%A2%D9%81-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-afrh6y6fqnv3</link>
                <description>«از روی صندلی‌اش بلند شد؛ دست‌هایش را مشت کرد و بالا برد و جوری که همه‌ی طبقه بشنوند، بلند گفت: بالاخره و باز هم من مشکل کوفتی را حل کردم! عمرا اگر کس دیگری می‌توانست این مسئله را حل کند!»داستان خیالیِ بالا، از جمله موارد آزاردهنده‌ای است که همه‌ی ما حداقل یک بار در سابقه‌ی کاری خود با آن مواجه شده‌ایم؛ داشتنِ همکاری که با استفاده از شوآف یا [به فارسیِ شاید نه چندان دقیق] خودنمایی، توانسته است جایگاهی در نگاه مدیریت برای خود دست و پا کند و شرایط بهتری به لحاظ رتبه، حقوق یا روابط، برای خود رقم بزند.این نگاشته‌ ―که دایره‌ی مخاطبان آن، از یک کارمند دون‌پایه تا یک مدیر بالا رتبه است― می‌کوشد با مقدمه‌ای کوتاه در توصیف شوآف و دلایل و نتایج آن، پاسخی برای سوالِ «در مواجهه با شوآف در سازمان باید چه کنیم؟» به خواننده ارائه دهد.شوآف چیست؟شاید بتوان برای شوآف (Show Off)، معانی خودنمایی، قمپز در کردن، لاف زدن یا نمایش خود را ذکر کرد، اما به طور خلاصه آنچه در این متن ما را از این کلمه منظور است، رفتارهایی‌ست نظیرابراز مداوم یک به یک کارهایی که انجام می‌دهدبیش از حد پیچیده و سخت نمایش دادنِ کارهای معمولی که انجام می‌دهداستفاده‌ی زیاد از گزاره‌هایی شبیه «کاری کردم که هیچ‌کس قادر به انجام نبود»تلاش برای گزارش مستقیمِ کارها به بالاترین مقام سازمان به جای گزارش به مدیر مستقیم خودذکر کردن مکررِ به انجام رساندن چندین پروژه و وظیفه‌ی محوله‌ی سنگیناشاره‌ی گاه و بی‌گاهِ «بی‌دلیل» به تعدادِ زیاد کتاب‌هایی که خوانده‌استبر شمردنِ پیشنهادهای شغلی‌اش که از شرکت‌های بزرگ در چنته داردبازگویی و تکیه به داشتن روابط و لینک‌هایی با افراد معروف/مهم در حوزه‌ای که فعالیت می‌کنداستفاده زیاد از کلمات قلمبه سلمبه، نقل قول از نویسندگان و افراد مشهور و اصلاحات انگلیسی (با هدف خود خفن‌نمایی)و موارد از این دست ...دلایل شوآفشوآف دلایل متفاوتی می‌تواند داشته باشد. به صورت خلاصه، شوآف ...یک― می‌تواند رفتارِ عامدانه‌ی یک کارمند سیّاس، با تکنیک‌هایی از پیش فکر شده باشد برای بدست آوردن جایگاه بهتری [فراتر از شایستگی] در محیط کار یا کسب اعتبار فعالیتی که فرد دیگری انجام داده است!دو― می‌تواند تلاش‌های یک کارمند معمولی باشد که به این نتیجه رسیده‌است که از نگاه مدیریت، تلاش‌ها یا استعدادش دیده نمی‌شود و جایگاهی پایین‌تر از آنچه که سزاوار اوست، برای وی لحاظ شده است. مثلا برنامه‌نویسی را تصور کنید که خروجی فعالیتِ یک هفته‌اش، رفع چندین باگ (ایراد) مهم یا طراحی یک ساختار عالی برای نرم‌افزار بوده است ولی نمود خارجی آن تنها چند تغییر کوچک در کد است و این مسئله به چشم مدیریت کم کاری تلقی شده است. یا فردی را تصور کنید که به سبب خصومت مدیر میانی با وی، تلاش‌هایش به مدیریت شرکت منتقل نمی‌شود و ناگریز است با شوآف شایستگی خود را برای دیگران نمایان کند.سه― و در نهایت می‌تواند رفتارهای نه چندان تعمدانه‌ی فردی با اختلال شخصیتی مثلا هیستریونیک یا نمایشی یا فرد خود خفن‌پنداری باشد که به واسطه‌ی بیماری روانی‌اش، عطش سیری ناپذیر توجه‌طلبی‌اش منجر به خودنمایی وی شده‌است. یکی از دلایل این عطش مثلا می‌تواند نادیده گرفته شدن وی در کودکی توسط والدین و نهادینه شدن نیاز به توجه و لزوم تلاش مستمر برای در معرض دید دیگران قرار گرفتن در شخصیت وی باشد.حتی ممکن است فرد خودش واقف به خاص نبودن خودش نباشد!نتایج شوآفتا به اینجای متن باید متوجه شده باشید که شوآف، نه تنها همیشه سزاوار نکوهش نیست، بلکه بعضی مواقع (مورد شماره دو) یک مهارتِ لازم و شایسته‌ی تحسین و بعضی مواقع (مورد شماره سه) یک بیماریِ درخور دلسوزی و شفقت است. اما سوال اینجاست که نتیجه‌ی شوآف در یک سازمان برای فرد و سازمان چه می‌تواند باشد؟پاسخ به این سوال بستگی شدیدی به ساختار شرکت، میزان شفافیت به جهت معیارهای شایستگی و رشد افراد در سازمان، میزان سلامت عملکرد مدیران میانی و مهم‌تر از همه بستگی به این دارد که مدیریت و کارمندان تا چه حد بلوغ تمییز انواع این شوآف‌ها را از یکدیگر دارند.به صورت شفاف‌تر و به عنوان مثال، در سازمانی که مدیر میانی از سلامت عملکرد برخوردار نیست و ساختار هم به نحوی نیست که تلاش افراد تیم به لایه‌های بالایی شرکت منتقل شود، افراد ناگریز از شوآف هستند و تمرکز بر این مسئله، علی رغم این که باعث انتقال تلاش آن‌ها به لایه‌های بالایی مدیریت می‌شود و رشد آن‌ها را در پی دارد، از منظر شرکت، منجر به کاهش بهره‌وری افراد و بی‌رغبتی آن‌ها به انجام کارهایی که جذابیت نمایشی برای مدیریت ندارند شده و در نهایت باعث افول کیفت کار شرکت می‌شود.یا به عنوان مثالی دیگر، اگر یک شخصیت نمایشی در شرکت وجود داشته باشد و به واسطه‌ی عدم تشخیصِ صحیح شایستگی توسط مدیریت، به واسطه‌ی رفتارهای نمایشی‌اش بتواند جایگاهی فراتر از آنچه لایق است بدست آورد، بین سایر افراد پر تلاش، ناامیدی و بی‌انگیزگی، میل به شوآف و شاید دشمنی با فرد شوآف کننده (در صورتی که تشخیص ندهند رفتار وی به سبب بیماری است) جوانه خواهد زد.و در مورد آخر، همان نمونه‌ی ذکر شده در بند دومِ دلایل شوآف را در نظر بگیرید. فردی که در مدت یک هفته چندین ایراد مهم را از نرم‌افزار برطرف کرده است ولی به واسطه‌ی تغییرات اندک در خروجیِ نموداریِ کار وی (یعنی در کدِ برنامه) تلاشش توسط مدیریت دیده نشده است. این فرد با شوآف می‌تواند آنچه شایستگی‌اش را دارد کسب کند و این نتیجه‌ی مطلوبی از شوآف است.بنابراین، از کنار پدیده‌ی شوآف در سازمان، نباید ساده گذشت! باید دلایل آن را مورد بررسی قرار داد و از آسیب پیش‌گیری کرد.نتیجه‌گیری؟پاسخ به سوال ابتدایی متن، یعنی پاسخ به سوال «در مواجهه با شوآف در سازمان باید چه کنیم؟» ساده نیست. اما مواردی که به ذهن می‌رسد به شرح ذیل اند:ساختارهای شرکت باید نحوی طراحی شوند که دیده شدن تلاش افراد، تنها از دریچه‌ی نگاه یک فرد (مثلا مدیر مستقیم) نباشد. به عنوان مثال ارزیابی‌های 360 درجه، فرم‌های مرور عملکرد، برنامه‌های OKR و نرم‌افزارهای ثبت و رصد فعالیت‌ها، می‌توانند با انتقال تلاش افراد به لایه‌های بالایی، نیاز به شوآف را از بین ببرند. شرکت باید بکوشد، نیاز به شوآف را به حداقل برساند.همه‌ی افراد (و خصوصا مدیران) باید بکوشند با شناخت اختلال‌های روانی و آشنایی با حداقل‌هایی از روانشناسی، توانایی تمییز انواع شوآف از همدیگر را کسب کنند تا در دام اشتباه‌های شناختی و اعطای جایگاه‌های فراتر از شایستگی به افراد گرفتار نشوند و مثلا در هنگام مشاهده‌ی شوآف یک فرد بیمار، آرامش‌شان را حفظ کنند! :)همه باید وظیفه‌ی خود بدانند که در مواقعی که حس می‌کنند فردی بدون شایستگی و تنها به واسطه‌ی شوآف به جایگاهی رسیده است یا تلاش خودشان یا همکار دیگری را به اسم خود ثبت کرده است، با انتقال این حس به مدیریت، فرد شایسته را به جایگاه درخور برسانند و علاوه‌بر این باید در مواقعی که حس می‌کنند تلاش‌های یک فرد (مثلا به واسطه‌ی درون‌گرا بودن او) دیده نشده است، با انتقال این اطلاعات به مدیران، از به وجود آمدن نیاز به شوآف و از بوجود آمدن حس ناامیدی در وی، پیش‌گیری کنند.تفاوت‌های آدم‌ها باید درک شود. همه ما به یک صورت و با شرایط یکسان بزرگ نشده‌ایم و بنابراین، اخلاق‌های خوب و بد یکسان نداریم. رفتارهای اشتباه در ما هم وجود دارد. شایسته این است که در رفع ایرادهای اخلاقی به بقیه کمک کنیم و در اصلاح نقص‌ها و ایرادهای اخلاقی‌مان با بازخورد دوستان و همکاران‌مان مشتاق باشیم.شرکت‌ها باید در مواقعی که شوآف‌هایی از نوع یک (سیّاس‌های هدف‌دار) مشاهده می‌کنند، با ارائه‌ی بازخورد سریعِ، از مشتبه شدن امر بر فرد و دور شدنش از مسیر رشد و همچنین از بروز توقعات نابجا از سازمان، پیشگیری کنند.شرکت‌ها باید به جهت حفظ سلامت و آرامشی روانی افراد، این اعتماد را در کارمندان خود ایجاد کنند که قادر به تشخیص شوآف فرد سیّاس هستند و قرار نیست که کسی صرفا به واسطه‌ی توانایی‌های نمایشی‌اش به جایگاه والاتری نسبت به بقیه دست یابد.و در نهایت این که به این نکته توجه کنید که شوآف، لزوما ابزار بدی نیست و لازم است افراد با تکنیک‌های اخلاقی آن آشنا شوند و گاهی به عنوان یک «هنر» برای انتقال تلاش‌هایی که انجام داده‌اند، از آن بهره ببرند. حتی ممکن است گاهی لازم شود همکاری را که از نگاهِ شما توانایی‌های فوق‌العاده‌ای دارد ولی به واسطه‌ی تیپ شخصیتی‌اش فروتنی خاصی دارد و به دلیل این فروتنی توانایی‌ها و استعدادش دیده نمی‌شود، تشویق به شوآف کردن کنید!البته باید در نظر داشت که در این مواقع، مرز باریکی بین شوآف کردن درست و اخلاقی و شوآف کردن غیر اخلاقی وجود دارد. در این مواقع باید دقت کرد که شوآف صرفا به انتقال درست تلاش‌ها و فعالیت‌هایی که فرد انجام داده است معطوف شود و نباید آلوده به تحقیر فعالیت دیگران یا به ارائه‌ی اغراق های نمایشی از فرد منجر گردد. گاهی لازم است همکارتان را تشویق به شوآف کنید!پی‌نوشت یک:آل عمران/26: «قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ ۖ ...»بگو: «بارالها! مالک حکومتها تویی؛ به هر کس بخواهی، حکومت می‌بخشی؛ و از هر کس بخواهی، حکومت را می‌گیری؛ هر کس را بخواهی، عزت می‌دهی؛ و هر که را بخواهی خوار می‌کنی. تمام خوبیها به دست توست؛ تو بر هر چیزی قادری.پی‌نوشت دو:امیرالمومنین علی علیه‌السلام: «کَمْ مِنْ مُتْعِبٍ نَفْسَهُ مُقْتَرٍ عَلَیْهِ وَ مُقْتَصِدٍ فِی الطَّلَبِ قَدْ سَاعَدَتْهُ الْمَقَادِیرُ.»چه بسیار افرادی که خود را به زحمت می اندازند اما چیز زیادی عاید آنان نمی شود و چه کسانی که در حد متوسط تلاش می کنند ولی تقدیر الهی آنان را مساعدت می کند.پی‌نوشت سه:«اَلعبدُ یُدَبِّرَ وَ اللهُ یُقَدِّرَ»آیت‌الله مجتبی تهرانی: آیا تدبیر ما در امور و کارهای زندگیمان کافی است؟ به تعبیر من چه قدر قاشق بدون دسته ‌ساخته‌ایم! چه قدر در زندگی سرها به سنگ می‌خورد! علّت چیست؟ علّت آن این است که تدبیر من، آنگاه کارساز است که با تقدیر او همسو شود. بنده تدبیر می‌کند، امّا خدا تقدیر می‌کند. تدبیر منهای تقدیر سودی ندارد.به عبارت دیگر این که، اگر در مواجهه با شوآف کاری از شما ساخته نبود، زیاد پافشاری نکنید و ناراحت نباشید، زیرا ممکن است پافشاری شما سوء تعبیر به حسادت شود؛ به جای این در نظر داشته باشید که اولا، دوما و سوما کارها به دست خداست و چهارما، شوآف کننده‌ی سَیّاسی که قصد دارد با فریب جایگاهی که شایستگی ندارد را بدست آورد، دیر یا زود خودش را به مهلکه می‌کشد. به عبارتی:Give an idiot enough rope and eventually they&#x27;ll find a way to hang themselves!</description>
                <category>آزاد</category>
                <author>ابراهیم قاسمی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2019 03:54:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسوس از این عمر کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/sudocdhome/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-gw2urbv49zbe</link>
                <description>مراسم یادبودانگشت‌شمارند کسانی که اینجا با دکتر سینا خراسانی آشنا باشند. دکتر خراسانی، از نظر من، از بهترین اساتید دانشکده‌ی برق شریف بودند که غالب سال‌های زندگی کوتاه اما پر ثمرشان را به فعالیت‌های علمی اختصاص داده بودند. در فضیلت‌های علمی ایشان جای هیچ سخنی نیست؛ چرا که کتاب‌ها و مقالاتی که به یادگار گذاشتند، همه گواه محکمی بر جایگاه والای ایشان است. چیزی که شاید پوشیده مانده باشد، شخصیت آزاده، دلسوز و زلال اوست. از دیروز که خبر تلخ درگذشت این استاد نازنین در غربت و به دور از دوستان را از صفحه‌ی دکتر سروری خواندم، سنگینی اندوه بزرگ رفتن‌شان را بر سینه‌ام حس می‌کنم. از دست دادن این عزیزِ گران‌بها خیلی اندوهناک است و غربتِ این از دست دادن هم، بر تلخی‌اش اضافه می‌کند.شاید حقی بر گردن این حقیر باشد به اشتراک گذاشتن گفتگوی کوتاهی که پیرامون &quot;رفتن یا ماندن&quot; داشتیم؛ باشد که شاید از شخصیت بزرگی که داشتند و سختی‌هایی که در مسیر گام گذاشتن در راه درست، راه آزادگی و راه دانش مواجه شدند آگاه شویم، درس بگیریم و با نیکی از وی یاد کنیم.و باشد که این پرواز ناگهانی، تلگنری بر دل‌ها و ذهن‌های مشغول‌شده‌ی ما به پوچی‌های این دنیای گذرا باشد، که پیش از دیر شدن، از آنان که حقی بر ما دارند یا محبتی از آن‌ها بر دل داریم، نشان گرفته و جویای احوالات‌شان شویم؛ چه این که عمر کوتاه است.خاطرات تلخ و شیرینی که از استاد داشتید، تسکین دهنده‌ی اندوه دوستان‌شون هست. از نوشتن اون‌ها -حتی زیر همین پست- دریغ نکنید.روانش شاد، یادش گرامی و روحش قرین رحمت الهی. آمین.اطلاعاتی که به صورت پابلیک جمع آوری کردم رو در زیر قرار می‌دم.خبر فوت که دکتر رضا سروری گذاشتند:از عزیزان:از خواهر گرامی استاد، سرکار خانم سحر خراسانیاز کانال تلگرام خیابان فرصت:از فیسبوک دوستان:از اینستاگرام:از توییتر:از لینکدین:تصاویر:</description>
                <category>آزاد</category>
                <author>ابراهیم قاسمی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2019 15:17:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی خورشید، چه حاجت است به مشعل؟</title>
                <link>https://virgool.io/sudocdhome/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D8%AC%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84-kqkkczigg5ef</link>
                <description>دراز کشیدم زیر شاخه‌های رو به پایینِ درختان بیدِ وسط پارک و از لابلای برگ‌ها، خیره شده‌ام به ابرها.خیره شده‌ام به ابرها و همینطور که سایه و نورِ خورشید را به نوبت روی پوست صورتم پرتاب می‌کردند، فکر کردم به این که پایان دادن به یک ارتباط عاطفی، بدون یک خداحافظی درست و منطقی، چقدر شبیه است به رها نشدنِ یک شاخه‌ی نیمه‌شکسته از شانه‌ی یک درخت سرسبز!از این نظر که آن شاخه دیگر هیچ‌وقت شاخه‌ی قبلی نمی‌شود و توجهِ پیشین را از درختش نمی‌گیرد، ولی هیچ وقت هم بی‌جان نمی‌شود و لاجِرم یک زندگی کامل، با برگ‌های پژمرده سر می‌کند.بعد نگاهم را فراتر بردم و فکر کردم به موجودات این قسمت کهکشان؛ همین قسمتی که من و تو را در خود محبوس کرده؛ همین قسمتی که راحت اسیر نحیف‌ترینِ حصارهایش شده‌ایم. فکر کردم به این که چقدر راحت چشمان‌مان را بسته‌ایم به سرچشمه و خصیصه‌های قشنگِ کوچکِ آدم‌ها یا دیگر مخلوقات اطراف را بزرگ کرده‌ایم و دل سپرده‌ایم به فنا.بعد به واکاوی خاطرات خودم سپری شد! صادقانه این که، خیلی خواستم &quot;آنتونیو&quot;یی باشم دوست‌داشتنی برای او! ولی راه درستش را نمی‌دانستم و هرچند این ندانستن راهِ درست، من را به یک موجود منزویِ گوشه گیر تبدیل نکرد؛ ایستادم به آزموندنِ راه‌های اشتباه؛ یک به یک را امتحان کردم و همه را تا انتها رفتم؛ تنها به این امید که شاید یکی از این راه‌ها، به خطا، اشتباه خوانده شده باشد؛ اما نتیجه‌ای حاصل نشد. و در عوض، چیزی که ماند فقط همان شاخه‌ی نیمه شکسته بود، کم‌رَمَق‌تر ...باری! در این وقت‌ها بوی دنیا، عجیب به مشام آدم بوی تعفّن است؛ خصوصا اگر درون تاریکیِ تنهایی [همان جایی که فکر می‌کنند کسی جز خودشان آنجا نیست] قدم گذاشته باشی و چراغ قوّه به دست، با خیالِ یافتن خورشید، دوره‌گردِ کوچه پس‌کوچه‌ها شده باشی. اما از دل همین تعفّن، اگر دریچه‌ی سینه‌ات را باز بگذاری، حبیب، نور را بر تو نمایان می‌کند و می‌فهماندت که برای یافتن خورشید، حاجتی به اسیر بودنت به خاک، به نگاهت به پایین نیست و حاجتی به مشعل کوچکت نیست ...البته؛ اگر دریچه‌ی سینه‌ات را باز بگذاشته باشی! امید که باز باشد دریچه‌ی سینه‌هامان برای نور.</description>
                <category>آزاد</category>
                <author>ابراهیم قاسمی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2019 11:27:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم‌های روحی</title>
                <link>https://virgool.io/sudocdhome/%D8%B2%D8%AE%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C-duf2tsqcmbky</link>
                <description>انگشت اشاره‌ی دستِ راستم دیروز زخم شد! به صورت جزئی‌تر، دقیقا از روی شیار بین بند اول و دوم؛ موقع خرد کردن پیاز، به صورت عادیِ متمایل به بد، بریده شد و من به خاطر دمِ دست نبودن جعبه‌ی کمک‌های اولیه‌ی پزشکی، با دستمال کاغذی و چسب برق مانع خونریزی بیشترش شدم!بعد، امروز غروب مُردّد شدم که مبادا دستمالِ کاغذی، با جذب رطوبت به خاطر چند بار شستشوی دست، به عفونت آلوده شده باشد و برای انگشتِ اشاره‌ی مذکور مشکلی بوجود بیاورد! از سر همین نگرانیِ مختصر، دردِ یک تعویض کردن پانسمان را پذیرفتم؛ با بتادین قسمت مربوطه را ضد عفونی کردم و در نهایت یک دستمال جدید، جایگزین دستمال قبلی کردمباری! الان که طاق باز دراز کشیده‌ام و از پنجره غرقِ سیاهی آسمانم، ذهنم به این مسئله مشغول شده است که چرا ما آدمیان، قسمتی از تنهایی‌هایمان را به واکاویِ زخم‌های روحی و دلایل بروز آن‌ها اختصاص نمی‌دیم؟ آیا زخم‌های روحی -که قدمی از قدمی برای مداوای آن‌ها برنمی‌داریم و بیشترین توجهی که به آن‌ها معطوف می‌کنیم، یک آهنگ و یک قدم زدن‌ِ شبانه‌است- تاثیر کمتری در زندگی آینده‌ی ما دارند تا زخمِ سطحی روی شیار بین بند اول و دومِ انگشتِ اشاره‌ی دستِ راست؟به نظرم حرف گزافی نیست اگر بگوییم قدم زدن‌ها و آهنگ شنیدن‌های بعدِ زخم، تنها نقش مُسکّن دارند و آدمی ناگریز است برای رشد، زمانی از روز را به حلّاجی کردن اتفاقاتِ زندگی و سبک‌سنگین کردن نقاط ضعفِ خودش اختصاص دهد ...</description>
                <category>آزاد</category>
                <author>ابراهیم قاسمی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2019 18:22:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد گرفتم که آدم‌ها پرنده نیستند</title>
                <link>https://virgool.io/sudocdhome/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-deto3dqleexn</link>
                <description>پرسید &quot;بی‌معرفت‌ام؟&quot;نوشتم مارکوئی که من می‌شناختم بی‌معرفت نبود، ولی چهار زمستان از خداحافظی لحظه‌ی آخری‌ات گذشته و هیچ تضمینی نیست که مهاجرت از تو آدم دیگری نساخته باشد. اصلا بدی مهاجرت دوری آدم‌ها نیست، بدی‌اش این است که دیگر نمی‌توانی مطمئن باشی آدمی که یک روز دوست صمیمی‌ات بود و می‌شناختی‌اش، هنوز همان شخصیت سابق باشد. حتی من هم شاید همان دوست قدیمی‌ات نباشم.پرسید &quot;بی‌معرفت‌ام؟&quot;نوشتم تعارف که نداریم، بی‌معرفت به نظر می‌رسی؛ ولی این که حقیقت چیست را فقط خودت می‌دانی؛ من همه را گذاشته‌ام به حساب دوری و مهاجرت و مشکلات‌اش. از این گذشته هنوز فراموش نکرده‌ام که زندگی‌ات بیشتر بر روال منطق بود تا احساس. احتمالا فلسفه‌ی این خبر گرفتن‌های دنیای صفر و یکی باید برایت زیر سوال باشد! حتی منِ احساسی هم گاهی از خودم می‌پرسم فایده‌ی این خبر گرفتن‌ها چیست وقتی اگر در حال مردن هم باشم، نه تنها کمکی از هیچ دوست مهاجری ساخته نیست، بلکه فقط خاطر عزیزش مکدّر می‌شود؟نوشتم گهگاه دلم برایت خیلی تنگ می‌شود، اما پذیرفته‌ام آدم‌ها پرستوهای مهاجری نیستند که بعد چند ماه کوچِ دوباره‌ای کنند و بازگردند. آدم‌ها حتی قاصدک‌های رها در باد هم نیستند که امیدوار باشی با نسیمی باز به هم برسند. آدم‌ها درخت‌اند و وقتی جایی ساکن شوند، ریشه‌هاشان در آن سرزمین رسوخ می‌کند و تا کارد به استخوانشان نرسد و طوفانی نشود، تکان نمی‌خورند.سخن کوتاه کردم و نوشتم همین که حالت خوب باشد و کِیف‌ت کوک باشد، خرسندم. هیچ انتظار دیگری از یک دوست مهاجر ندارم.همه مرغان هم‌آواز پرآکنده شدندآه از این باد بلاخیز که زد در چمنم ...ننگ باد فرجام کسی که مهاجرت را به تنها گریز جوینده‌های آرامش مبدّل کرد.</description>
                <category>آزاد</category>
                <author>ابراهیم قاسمی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2019 09:50:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق، آه، ای ابر سرگردان، برو ...</title>
                <link>https://virgool.io/sudocdhome/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-zr1bkowniqbt</link>
                <description>العبد یدبّر و الله یقدّر و الامور بالتقدیر، لا بالتدبیراصلا، هیچ عاقلی به خاطر باران دنبال ابر می‌دود؟ یا مثلا داد و بی‌داد راه می‌اندازد که وای، ابر رفت، باران رفت و فلان و بهمان ؟!دیر یا زود دارد، سوخت و سوز هم دارد؛ بدون تعارف و پنهان کاری تا بیایی به خودت بیایی و به یک نتیجه ی درست و حسابی برسی یک لذت و صفای خیلی خاصی هم دارد، اما بالاخره آدم یک جایی سرش به سنگ می‌خورد، یک جایی می‌فهمد مشکل کار کجاست، از کجا لنگ می‌خورد. می‌فهمد که آدم‌ها باید حکم ابر را داشته باشند برایش!همین ابرهای یک شب و دو شب ماندگار که از بعضی یک باران دلچسب عایدت می‌شود و زمین شسته و تمیز و یک رایحه‌ی دلنشین از بوی گـُل و گـِل، از بعضی هم توفان و تگرگ و خرابی، و از غالب دیگرشان هم نهایتا یک سایه!بعد می‌فهمد آمدن و رفتن این ابرها نه دست خودت است، نه دست ابر، دست یک نسیم است! یک نسیم که اصلا نمی‌بینی اش، فقط گاهی وقت ها ممکن است وجودش را حس کنی!بعد می‌فهمد که باید تا وقتی ابر باران برایش به ارمغان می‌آورد، لذت ببرد و زندگی کند، وقتی هم رفت، بگذارد برود، سعی نکند زندگی اش را رها کند برود دنبال ابر، چون بی فایده است، حالا شاید یک روزی دوباره نسیم مسیرش را عوض کند و باز گردد، یا یک ابر دیگر بیاورد. و در واقع می‌فهمد به هیچ ابری نباید دل ببندد، هیچ ابری خاص نیست؛ این فقط احساسش است که ممکن است خیلی خاص باشد ...اصلا خیلی خوب که نگاه کند می‌فهمد که همه‌ی جذابیت این ابرها برای این است که آدم چشمش آسمان را هم ببیند گاهی!و نهایتا آدم فقط باید تلاش کند بعد رفتن ابر، نگاهش را از آسمان برنگرداند و آن طراوت و شستگی را حفظ کند، حفظ کند تا شاید ابری دیگر و ارمغانی دیگر ...</description>
                <category>آزاد</category>
                <author>ابراهیم قاسمی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Nov 2017 03:38:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>