<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات درایت تدریس</title>
        <link>https://virgool.io/tactfulteachers/feed</link>
        <description>اینجا مجمعی برای دغدغه مندان خردمندی تربیتی و علاقه مندان به کتاب و کتاب خوانی است. من، سید محمد بنایی، در اینجا تلاش می کنم تا گزارش کتاب های ناب تربیتی را به زبانی کاربردی در دسترس معلمین و اندیشمندان حوزه ی تربیت قرار دهم. اینجا پشتیبان «پادکست درایت تدریس» خواهد بود.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 20:36:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/irwyhincvtij/7kpuxi.jpg</url>
            <title>درایت تدریس</title>
            <link>https://virgool.io/tactfulteachers</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بعد از شصت و پنج سال معلمی!</title>
                <link>https://virgool.io/tactfulteachers/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-owc0uo7fdunw</link>
                <description>سلسله نشست‌های گفت و گوی میان معلم و فیلسوف در پادکست درایت تدریس و نشریه فلسفه آموزش منتشر می‌شود.گفت و گو کردن با کسانی که سن و سالی دارند همیشه ساده نیست. باید مراعات سلامت‌شان را کرد و طبعاً حوصله‌ی حرف زدن خیلی ندارند. اگر هم حرف بزنند، زود از بحث خارج می‌شوند و رشته‌ی کلام را گم می‌کنند. حق هم دارند. این مسئولیت شنونده است که از این بُستان تجربه، خوشه‌ای بچیند و بهره‌ای ببرد. اما من با معلمی مصاحبه کردم که بعد از یک ساعت و نیم گفت و گو کردن تازه سر ذوق آمده بود. طبیب همیشه حاضر در منزلش آمد و گفت : «عزیزم! انقدر به خودت فشار نیار. این مغز باید استراحت کنه» من هم ترسیدم گفتم مشکلی برای استاد پیش نیاید. اما او می‌خندید. گفت : «من از صحبت کردن از مدرسه خسته نمیشم. چای نمی‌خورین؟» استاد عباس صاحب الزمانی، معلمی است پیشکسوت که به تازگی 66اُمین سال تدریس‌ش را از سر می‌گذارند. نمی‌دانم در این مدت چند نفر شاگرد او بودند و چند معلم تازه‌ کار و خبره پشت سر هم دیده؛ هر چه هست آنقدری هست که اگر شخصاً هم همه‌ی آنها را در یک کلیت جمع کند، اعتبار داشته باشد. او نماد عشق به معلمی بود. در کنارش افتخار می‌کردم که معلم هستم. گویی با ذوقی دیگر من را نگاه می‌کرد و من از خودم می‌پرسیدم : «از این دریای تجربه چگونه می‌توان استفاده کرد؟»راستش را بخواهید من گفت و گو کردن با پیرمردها و پیرزن‌هایی که معلمی کرده‌اند و خاطره می‌گویند را دوست دارم. از دل حرف‌هایشان می‌شود ساعت‌ها تفکر بیرون کشید. شاید اگر خوب هم نگاه کنی، از پشت چشم‌هایشان، برق چشم‌های دانش آموزان‌شان را ببینید. خوش به حال آن معلم‌هایی که پیر می‌شوند! آنها می‌توانند پیر شدن دانش آموزان‌شان را ببینند. باید تجربه‌ی عمیق و جالبی باشد.عباس صاحب الزمانی در مدرسه‌ی کمال، در منطقه‌ی نارمک تهران، کارش را شروع کرده و هنوز هم به همان‌جا می‌رود. پله‌ها را خودش بالا می‌رود و سر صف هم صحبت می‌کند. اگر نخواهی بحث را به جایی که می‌خواهی ببری، مدام از دکتر سحابی تعریف خواهد کرد. گویی هنوز هم خود را مدیون او می‌داند. می‌گفت : «من به دکتر سحابی قول دادم، معلم شوم.» (اگر او را نمی‌شناسید می‌توانید «یدالله سحابی» را جستجو کنید.)دارم کم کم به یک نظریه می‌رسم. اسمش را می‌گذارم نظریه‌ی «دام معلمی». تقریرش اینگونه می‌شود:معلم‌ها استخدام نمی‌شوند بلکه به دام می‌افتند و اگر زود از این دام خارج نشوند، آنگاه خودشان دیگران را به دام معلمی خواهند انداخت. خیلی نادرند معلمانی که کسی آنها را به دام نینداخته باشد. دام که می‌گویم نباشد کسی که تعبیر به فریب کند. اتفاقاً معلمان فریب نمی‌خورند. ولی معمولاً ناگهان به خود می‌آیند و می‌بینند معلم شده‌اند و هر چه می‌کنند دیگر نمی‌توانند دست از این کار بردارند. انگار معلمی اولش ترسناک است و دشوار ولی بعد شیرینی و چسبندگی‌ای دارد که دیگر نمی‌توان رهایش کرد. هرچه معلم بیشتر شیرینی تربیت را بچشد، بیشتر فرو می‌رود و بالقوه دیگران را هم به این دایره فرا می‌خواند. اگر بخواهم بگویم از یک ساعت و نیم گفت و گویم با استاد چه آموختم می‌گویم دو چیز. اول اینکه او واقعاً بچه‌ها را دوست داشته و دارد. او عاشق معلمی است. گیر کرده دلش در این کار. پول هم اگر در آورده، برای این بوده که مطمئن باشد می‌تواند بیشتر معلمی کند. دوم اینکه بچه‌ها دست ما امانت هستند. آنها باید کشور را بسازند. معلم‌ها در کشور از هر صنفی مسئولیتشان سنگین‌تر است.عجیب بود برایش که چطور بعضی معلم‌ها از دست بچه‌ها خسته و کلافه می‌شوند. مگر می‌شود؟! گفتم :«خب تکراری می‌شود. هر روز و هر سال همان کار را می‌کنیم.» می‌گفت : «معلم اگر عاشق باشد، خسته نمی‌شود.» برای معلم‌های عاشق هر دانش آموز یک دنیای دیگر است. در و دیوار مدرسه شاید تکراری باشد ولی نور بچه‌ها می‌زند به دیوار و رنگش را عوض می‌کند. مثل آن جمله که می‌گفت : «عالمی است بنشسته در گوشه‌ای» معلمی انگار از دیدِ او، این شکلی است. بچه‌ها را هر کدام عالَمی می‌بیند.خسته‌تان نکنم. شنیدنی است حرف‌هایش. حوصله داشتید و دلتان می‌خواست ذوق کنید از معلم بودنتان بشنوید و ببینید.</description>
                <category>درایت تدریس</category>
                <author>سید محمد بنایی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 21:25:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم «کاربردی» بودن در تربیت معلم!!</title>
                <link>https://virgool.io/tactfulteachers/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-enr7qsyfu4fk</link>
                <description>شاید شما با دیدن این عنوان گمان کردید که «آها!! یه نفر پیدا شد که مشت محکمی بر دهان این آدم‌هایی که همه‌اش حرف می‌زنن و ادعای کاربردی بودن دارند بزنه» ولی راستش را بخواهید من نمی‌خواهم اینکار را بکنم. این را هم بگویم این نوشته را هوش مصنوعی تولید نکرده. کلمه به کلمه‌اش را یک نفر دغدغه داشته، فکر کرده، تایپ کرده، و با صد امید منتشر کرده.این نوشته، درون مایه‌ی فلسفه‌ی آموزش دارد. مراقب باشیدما هرکدام از یک جا «دانش» به دست آورده‌ایم و می‌آوریم. یکی سر کلاس دانشگاه، یکی با خواندن کتاب، یکی با دیدن فیلم در یوتیوب، یکی با معاشرت با دوستانش، و خلاصه هرکسی منبع و روشی برای کسب دانش و مهارت خود دارد. نمی‌دانم شما چه روشی دارید ولی حاضرم شرط ببندم حداقل یکبار در زندگی‌تان گفتید : «این مزخرفات دیگه چیه؟! بابا یه ذره کاربردی بگید. به دردمون بخوره» همه به مدرسه و دانشگاه و محتوای آموزشی آن‌ها نقد داریم که «به درد نمی‌خوره». یا این ضرب المثل را شنیده‌اید که : «بگذارش در کوزه و آبش را بخور» که معمولاً هم برای مدرک تحصیلی‌مان از آن استفاده می‌کنیم. چیزی که برای آن زحمت بسیار کشیده‌ایم ولی دیگر «به درد نمی‌خورد» پس باید رهایش کرد و باید به سراغ آب کوزه رفت.ما همگی دردهای بسیاری داریم که می‌خواهیم دانش و مهارت‌مان یکی از آنها را کم کند. دانستن چیزهایی که دردی را دوا نکنند، مثل دنبالِ زیر بغل مار گشتن می‌ماند. خب بر منکرش لعنت که کسی که دنبال زیر بغل مار می‌گردد نادان است. اما«دقیقاً چه موضوعاتی کاربردی هستند؟»این عکس را هوش مصنوعی برای ضرب المثل «بگذار در کوزه و آبش را بخور» تولید کرده است.راستش را بخواهید مطمئنم همین الان چندین نفر خواندن این نوشته را رها کردند. عکس را هم برای همین این بالا گذاشتم که اگر می‌خواهند، بروند. آنها که رفتند پیش خودشان می‌گویند: «مردم چه حوصله‌ای دارند. چه متن بی فایده‌ای!» ولی شما به خواندن ادامه دادید و این بسیار عجیب است. بگذریم!چه موضوعی به درد می‌خورد؟ واقعاً سوال بزرگی است. مثلاً با دانشجویان پزشکی اگر بنشینید قطعاً به «درد» بخور ترین راه حل‌ها را برای شما دارند. دارو مستقیماً برای بهبود درد شما تجویز می‌شود. مهندسان با یک واسطه دردی را دوا می‌کنند. موبایل و لپتاپ را این دست علوم برای ما ساختند. این‌ها هم به درد می‌خورند. بعضی علوم انسانی هم به درد بخور هستند. مثلاً یک نفر می‌خواهد مهاجرت کند، برای همین به کلاس زبان می‌رود. زبان یاد گرفتن به درد بخور است. داریم همین طور از «درد» دورتر می‌شویم. علم ها کم کم لوکس‌تر و غیر ضروری‌تر می‌شوند. روان شناسی، جامعه شناسی، و کتابداری هر کدام در این نزاعِ «کاربردی بودن» تلاش می‌کنند اثبات کنند به درد بخورند تا حذف نشوند. اما فلسفه چه؟! شوخی می‌کنید؟! فلسفه قطعاً به هیچ دردی نمی‌خورد. بگذارید به سراغ به درد بخور ترین شکل علم یعنی پزشکی برویم. بیمار که وارد مطلب می‌شود «درد» دارد؛ اما پزشک یک دوجین اصطلاحات عجیب و غریب را روی سر بیمارش نمی‌ریزد. پزشکان با «عمومِ» مردم در تماس هستند. بیمار تنها واژگانی که می‌تواند استفاده کند این است که «سرم سنگین شده» یا «تو دلم انگار ظرف می‌شورن». زیبایی قصه همینجاست که پزشک محترم، واژگان و اصطلاحات «عمومی» را به واژگان «تخصصی» ترجمه می‌کند. آن را در ذهن خودش تجزیه و تحلیل می‌کند. احتمالات را در نظر می‌گیرد. این مقاله و آن مقاله را از خاطرش عبور می‌دهد تا آخر سر می‌فهمد که بیماری چیست و علاجش چیست. اما اسم تخصصیِ بیماری را به بیمار نمی‌گوید. آن را دوباره به زبان عمومی ترجمه می‌کند؛ مثلاً می‌گوید «سرما خوردی» یا «ویروسه» بعد هم یک نسخه می‌نویسد. بیمار قرار نیست نسخه را بخواند. نسخه‌ای پر از اصطلاحات تخصصی که دکتر داروساز باید بفهمد. بیمار می‌داند که نسخه را باید به داروخانه تحویل دهد همین! دکتر دارو ساز داروهای بیمار را در کیسه می‌گذارد و روی هرکدام هم به واژگان عمومی می‌نویسد: «هر 8 ساعت یک قاشق چایی خوری». این وسط این بیمار نه می‌داند بیماری‌اش چیست و نه می‌داند دارویش چیست؛ اهیمتی هم برایش ندارد. مهم این است که «حالم بهتر شد». راستش را بخواهید بیمار در اینجا کاری نمی‌کند. نشسته است. تمام کار را باید پزشک انجام دهد. برای همین است که پول می‌گیرد.شما اگر نمی‌خواهید پزشک شوید، نیازی به علم پزشکی هم ندارید. محتاج پزشکان بودن ایرادی ندارد. اما یک معلم می‌تواند تربیت را نشناسد؟ در خانواده‌ی تعلیم و تربیت، به جای معلم، تکنسین‌های تربیتی پرورش داده می‌شود. بعضی معلمان، مانند دنیای پزشکی، خود را بیمارانی تصور می‌کنند که نیاز به دارو دارند تا کسی برایشان تجویز کند. از قضا کسانی هم این کار را می‌کنند. چقدر شنیده‌اید که می‌گویند: 10 راهکار کاربردی برای کنترل کلاس. 17 روش برای اجرای کار گروهی در کلاس. 342 بازی جذاب برای کلاس درس. آیا واقعاً تجویز روش‌های تربیتی به درد معلمان می‌خورد؟بگذارید سوالی بپرسم : «از نظر شما کدام یک از این دو آموزش کاربردی‌تر هستند؟ اول: آموزش ابزارهای کلاسداری و تعامل با نوجوان. دوم: تبیین نظریه‌ای در خصوص مدل ترغیب در انسان» خب اولی گام به گام تدریس را مشخص کرده است. حتی در بعضی طرح درس‌ها، دیالوگ‌های معلمین هم مشخص شده است. «وارد کلاس می‌شوی. روی تخته می‌نویسی : کسر. بعد رو کن به بچه‌ها و بگو : بچه‌ها سلام» اما دومی حرف‌هایی کلی است که به سختی فهم می‌شوند و ممکن است غلط باشند. شما باشید برای کلاسی که فردا باید آن را اداره کنید کدام را انتخاب می‌کنید؟ اما من باور دارم معلمی که به اجرای تکنیک‌ها و روش‌ها خو کرده باشد، واقعاً تن به دریای تربیت نزده است. خصوصاً در عصر و زمانه‌ی ما دیدن روش‌ها و قالب‌ها دیگر کاری ندارد. کسانی که ماهی به دست معلم دادند، عضلات فکر و تعمّق او را ضعیف کردند. ما معلم‌ها باید خودمان مسئولیت یادگیریِ خودمان را بپذیریم. منتظر نباشیم کسی، سوار بر اسب سفید، بیاید و کلاس ما را زیر و رو کند. باید به جای پرداختن به شاخ و برگ‌ها، ریشه‌ها را بکاویم. روش‌های آموزشی در اینترنت پر است. کدام کارگاه آموزشی است که بینش توزیع کند؟KURT LEWIN (1890-1947)می‌خواهم با این جمله از کرت لوین KURT LEWIN این نوشته را به پایان ببرم:THERE IS NOTHING AS PRACTICAL AS A GOOD THEORYهیچ چیز به اندازه‌ی یک نظریه‌ی خوب، کاربردی نیست!</description>
                <category>درایت تدریس</category>
                <author>سید محمد بنایی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 11:11:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مذمت بی سوال زیستن</title>
                <link>https://virgool.io/tactfulteachers/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B0%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-essa4qimmdwj</link>
                <description>این تصویر توسط هوش مصنوعی طراحی شده استارزش آدمی، به عظمت سوالاتی است که با آنها زندگی می‌کند.یکبار برای یکی از دوستانم، هوش مصنوعی چت جی پی تی را توضیح می‌دادم. شنیده بود که هوش مصنوعی چیست و دلش می‌خواست با چشمان خودش ببیند. رفتیم در سایت و برایش اکانت ساختم و رسیدیم به لحظه‌ی شیرین وصال. صفحه ای سفید که در پایین آن جعبه‌ای منتظر بود تا ما درخواستمان را در آن ثبت کنیم. پرسیدم: «خب حالا چه سوالی بپرسیم؟ چه سوالی داری؟»لحظه ای سکوت کرد. خندید و گفت : «من که سوالی ندارم!» . هر دو خندیدیم. گفتم «حالا بیا یک چیزی ازش بپرسیم.» یادم نمی‌آید چه سوالی پرسیدیم و چه جوابی داد. اما صدای خنده‌هایمان من را به فکر فرو بُرد. مگر می‌شود یک نفر سوالی نداشته باشد؟! یعنی هیچ سوالی نداری؟! باور کنید سوال نداشتن من و او در آن لحظه از این جهت نبود که &quot;سوالی که هوش مصنوعی بتواند پاسخ دهد ندارم!&quot; واقعاً سوالی وجود نداشت. می‌خواهم از اینجا به بعد را اندکی فلسفی‌تر بنویسم. به خواندن ادامه دهید.بگذارید با خودمان رو راست باشیم. سوال داشتن در این دوره و زمانه نقص است. فکر کردن به سوالات بنیادین و غیر بنیادین نان و آب نمی‌شود. سوال و حیرت، کاربردی نیست. آخر و عاقبت نمی‌شود. بهترین نوع تفکر، خصوصاً لا به لای پست‌های انگیزشی اینستاگرام، تفکر استراتژیک است. فرض کنید، هوش مصنوعی در 100 سال آینده چنان پیشرفت کند که زیر آن جعبه‌ی سفید دیگر ننویسند «این هوش مصنوعی می‌تواند اشتباه کند. اطلاعات مهم را (با منابع معتبر) چک کنید» فرض کنید سامانه‌ای وجود داشت که پاسخ صحیح تمام سوالات شما را بیان می‌کرد. (میدانم که فرض کردن چنین سامانه‌ای ایرادات فلسفی دارد ولی فرض محال که محال نیست.) فرض کنید که فردی بود که در مقابل شما می‌نشست و می‌گفت من پاسخ تمام سوالات شما را دارم. شما چه سوالی از او می پرسیدید؟سوال شما چیست؟ممکن است بپرسید «به من بگو چگونه پولدار شوم؟» «بهترین فیش اند چیپس در لندن را کجا سرو می‌کنند؟» «موهای سر من چند تاست؟» «دیابت چگونه درمان می‌شود؟» «الگوریتم وایرال شدن ریلز در اینستاگرام چیست؟» «برنده‌ی بوندس لیگا کدام تیم خواهد بود؟» «ماشین خودم را چگونه می توانم تعمیر کنم؟» و ...اما ممکن است بپرسید: «از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود // به کجا می روم آخر؟ ننمایی وطنم؟» «من کیستم؟» «انسانیت چیست؟» «یک جامعه عادلانه، چگونه است؟» «چرا این همه ظلم در جهان وجود دارد؟» «چگونه می‌توانم صلح را در جهان گسترش دهم؟» و ...قبول دارید بین سوالات بالا فرق است؟ این سوالات شبیه هم نیستند! شاید همه ی سوالات نوع 1 را در یک سوال بتوانیم خلاصه کنیم: «من چگونه می‌توانم زنده بمانم؟» راستش را بخواهید فکر می‌کنم حیوانات هم این سوالات را داشته باشند. حالا آنها با استفاده از غریزه به این سوالات جواب می دهند؛ ما یک مقدار پیچیده‌تر. گوسفندان می پرسند: «چمن کدام قسمت بهتر است؟» و غریزه به آنها پاسخ می‌گوید «برو آنطرف!» . ما انسان ها ولی برای پیدا کردن رستوران بهتر از اینترنت استفاده می کنیم و پیدایش می کنیم. اشتباه نشود. پاسخ دادن به این سوالات بد نیست. پرداختن به این سوالات هم بد نیست. به هر حال ما باید زندگی کنیم. بنظرم احمقانه است کسی بداند که فلافل با قارچ و پنیر وجود دارد ولی باز فلافل با ترشی بخورد. (البته با فرض مسلّم اینکه فلافل با قارچ و پنیر خوشمزه تر است. حالا شاید ضرر هایی هم داشته باشد. ولی به هرحال...) ویژگی دیگر این نوع از سوالات همین است. جواب آنها قاطع است. معلوم است که پاسخ چیست. فکر کردن ندارد. معلوم است که پیتزای سیر و استیک خوشمزه تر از فلافل است ولو فلافل قارچ و پنیر باشد.اما سوالات نوع 2، سوالات درجه ی اول هستند. این سوالات را هیچ موجودی جز انسان در این عالم با خود حمل نمی کند. نه؟! سوالات درجه ی اول سوالاتی هستند که اصل حیات انسانی ما را نشانه گیری کردند. راستش را بخواهید بر خلاف دسته ی دیگر سوالات ، این ها پاسخ‌هایشان قطعی نیست. جالب تر اینکه سوالات قبلی، سوالاتی بودند که شکل و ظاهرشان با گذشت زمانه عوض می شد. مثلاً قبلاً انسان ها می پرسیدند که «اگر از غار بیرون برویم زنده می مانیم؟» الان می پرسند «اگر قیمت دلار از مرز 60 تومن عبور کند، اجاره خانه ها چه می شوند؟» اما این دست از سوالات درجه ی اول، ظاهرشان هم خیلی تغییر نکرده است... سن و سال این سوالات بیشتر از تصور ماست. شاید به اندازه ی سن بشر روی این کره خاکی. انسان همیشه پرسیده است: «من اینجا آمده ام تا چه کنم؟» راستش را بخواهید این سوالات باعث می شوند آدم ها یک نفس عمیق بکشند. به افق خیره شوند. به آسمان نگاه کنند. عجیبند این سوالات! سر آدم را خم می کنند اگر کمر انسان را نشکنند. امروزه که خیلی بازارشان داغ نیست. خب ما آدم ها این روز ها مشغله های مهم تری داریم ولی خیلی قبل‌تر ها انسان ها برای گفت و شنود در مورد این سوالات سفرهای طولانی می کردند. در این راه کشته می شدند. خوراک گرگ بیابان می شدند یا مثل این.شما را نمی دانم ولی من با مواجهه با این سوالات سرگیجه می گیرم. این سوالات یأس آور هم هستند اما معنای زندگی ما را می سازند. شاید اصلاً زیستن یعنی همین تحمل ابهام. این سوالات جواب قطعی ندارند. به همین خاطر هم هست که زنده می مانند. پاسخ قاطع سوال را می کُشد.نه اینکه پاسخ دادن کار بدی است. اتفاقاً انسان همواره به دنبال پاسخ است. سوال می آید ما را با طعمه ی پاسخ به تفکر وا دارد. اما نباید پاسخی به این سوالات داد که صدایشان بلند نشود. باید خیلی با ملاطفت با این سوالات برخورد کرد. باید با آنها زندگی کرد. درد دارد می دانم! چاره چیست؟ این خودش هم سوالی است. به هر حال؛ آدمی اگر سوالی نداشته باشد با دیگر موجودات چه فرقی دارد؟! به سوالهایمان احترام بگذاریم.ضمیمه: راستی اگر معلم هستید، من در قسمت هفتم پادکست درایت تدریس کتابی از آقای دکتر حکمت را با عنوان «مسئله چیست؟» گزارش کرده ام. دوست داشتید گوش دهید. همین بحث را با نتایج تربیتی اش گفته ام. ممنون میشوم اگر دستی بر کامنت ها هم ببرید و نظراتتان را با من به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>درایت تدریس</category>
                <author>سید محمد بنایی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2024 19:26:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارکنان ناپیدا؛ هجومی بر هویت حرفه ای معلمان</title>
                <link>https://virgool.io/tactfulteachers/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%87%D8%AC%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-uotgq556kwig</link>
                <description>پادکست درایت تدریس؛ پادکستی برای علاقه مندان و دغدغه مندان خردمندی در تربیتمعلمان کارمندان سازمانی هستند که تنها هدف گیری آن کودکان هستند و در این میان غلبه ی روحیه ایثار در فرهنگ معلمی ما باعث شده است که معلمان نه دیده شوند و نه خودشان به خودشان اهمیت بدهند. نوعی فلسفه ی رنج که باور دارد هرچه معلم بیشتر رنج بکشد دستاورد بیشتری عاید کودکان می شود. معلمی که حقوق سزاواری نمی گیرد و وقتی به آن فکر می کند که چرا زندگی او رفاه دیگران را ندارد و تقصیر را بر گردن دغدغه مندی اجتماعی و معناگروی در زندگی اش می اندازد. زمانی که با رتبه بندی معلمین مواجه می شود و احساس می کند که لیاقتش بیشتر از این هاست، به این فکر میکند که از اساس معلم بودن اتفاق خوبی در زندگی او بود یا خیر؟! تعداد معلمین نه در ایران که در جهان در حال کاهش است. این گزارش یونسکو که به مناسبت روز جهانی آموزش از ذی نفعان آموزش خواسته تا کاری کنند که شغل معلمی جذاب تر از پیش باشد و افراد به آن اقبال کنند و از آن خارج نشوند را می توانید از اینجا بخوانید.درست است که جهت گیری اصلی نهاد تربیت به سوی متربیان و دانش آموزان است ولی simmon gibs  در کتاب immoral education  بیان می کند که خوشبختی معلمان تاثیری شگرف در انجام رسالت آنها دارد. اگر آنها محیطی انسانی را تجربه نکنند، طبعاً نمی توانند انسان تربیت کنند. سایمون گیبز با اشاره به غیر اخلاقی بودن محیط کاری معلمان در انگلیس اشاره کرد که حرفه ای سازی هویت معلمان تاثیری سوء بر عملکرد آنها دارد. نبود عاملیت، ارزیابی های صنعتی و غیر انسانی، و همین طور لیبل زدن بر معلمان نمونه هایی از امور غیر انسانی هستند که باعث می شوند معلمان نتوانند دست به تربیتی عمیق و سالم بزنند. شرایط ما در آموزش و پرورش ایران نیز دست کمی از انگلستان ندارد و معلمان کارمندانی نامرئی در این سازمان هستند که صرفاً مسئول پر کردن و ساکت نشاندن بچه ها در مدت زمان های مشخص قلمداد می شوند. آنها آرام آرام هرگونه تعامل با متربیان خود را از دست می دهند و تبدیل به نوار ها و ربات های اعطای جزوه می شوند و این مرگ آموزش در این سرزمین خواهد بود.باید معلمین خود دست بر زانو بگذارند و برای احیای روحیه ی عاملیت، دست به کار شوند. چطور است از گوش دادن به پادکست های فلسفی در مورد تربیت یا خواندن روایت هایی از معلمان با درایت شروع کنیم!؟  https://smohammadb17.podbean.com/ </description>
                <category>درایت تدریس</category>
                <author>سید محمد بنایی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 12:39:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست درایت تدریس : گزارش کتاب های تربیتی</title>
                <link>https://virgool.io/tactfulteachers/tactfulteachers-mtei5yxeneui</link>
                <description>ما معلم ها تقریبا هیچ وقتی برای پرداختن به توسعه ی فردی خودمون نداریم. تمام روز رو با بچه ها ارتباط مستقیم داریم و تمام شب رو داریم آماده میشیم برای اینکه فردا چه کار هایی باید انجام بدیم. اما زمان هایی در طول روز برامون پیدا میشه که تو اون وقت ها یا داریم کارهایی انجام می دیم که نیازمند دقت و توجه زیادی نیستن مثل تصحیح برگه ها و پر کردن فرم ها و اینجور چیز ها و یا تو مسیر از این مدرسه به اون مدرسه یا از این جلسه به اون جلسه هستیم. این زمان ها همون زمان هاییه که من هدف گیری شون کردم. اگر اپیزود اینتروی پادکست درایت تدریس رو شنیده باشید، (از این لینک میتونید این قسمت رو گوش بدید) اونجا توضیح دادم که چرا قالب پادکست قالب مناسبی برای معلم هاست تا بتونن بیشترین استفاده رو از زمانشون داشته باشن. تو همون قسمت اینترو در خصوص اینکه چرا گزارش کتاب تربیتی رو انتخاب کردم هم صحبت کردم. اینکه منظورم از گزارش کردن چیه و چرا کتاب های تربیتی.به هر حال پادکست درایت تدریس مخصوص معلم هاییه که معلمی براشون یه کار نیست. یه شغل نیست. معنای زندگیشونه. اونهایی که نمی خوان صرفاً کارمند وزارت آ.پ یا مستخدم مدارس باشن. اونهایی که می دونن یا میخوان بدونن که معلم بودن یه جایگاه تمدن سازه و یک امر هنجاریه؛ یعنی وابسته به شرایط نیست و توش باید و نباید وجود داره. (این مفهوم ها رو تو خود پادکست بیشتر توضیح خواهم داد.)اسم پادکست رو از کتاب فان مَنِن گرفتم. کتابی با عنوان «the tact of teaching: the meaning of pedagogical thoughtfulness»  که اتفاقا اولین کتابی که گزارش کردم هم همین کتاب بوده و اسم این قسمت رو هم گذاشتم «تربیت به سه شرط:چیستی تربیت از نظر فان منن» (می تونید قسمت اول گزارش این کتاب رو از این لینک بشنوید) </description>
                <category>درایت تدریس</category>
                <author>سید محمد بنایی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 13:19:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>