آقا معلم·۴ روز پیشداستان ترسناک دوربین مداربستهامیر و سارا که بعد از ازدواجشون دنبال خرید خونه بودن، به پیشنهاد یکی از دوستاشون یه خونه تو یه محله نسبتا قدیمی پیدا کرده بودن. خونه بزرگ ب…
آقا معلم·۱ ماه پیشداستان ترسناک شماره ناشناسوقتی فهمید تو رشته ای که آرزوش رو داشت قبول شده سر از پا نمی شناخت. سال های زیادی تلاش کرده بود و بالاخره رشته و داشنگاه مورد علاقه اش رو ب…
Mansour _Darvishiدرانتشارات هیوا·۵ ماه پیشگلنگدنگلنگدن شبِ بارانی بود و جادهٔ خاکی مثل یک زخم سیاه به دلِ تپه میخزید. مجید ماشینی را کنار انبار خاموش کرد و از درِ آهنی وارد شد. درِ انبار…
MSD·۱ سال پیشصدای سکوت با تمام نیرویی که داشتم می دویدم و در تاریکی مطلق پیش میرفتم چند وقت میشد؟ ده دقیقه؟ یک ساعت ؟ ده ساعت ؟ آنقدر دویده بودم که زمان معنای…
Mansour _Darvishiدرانتشارات هیوا·۱ سال پیشنگاە مرموز قسمت اولوقتی سایه ها دوباره باز می گردند وتاریکی... ترسناک می شود.
Mansour _Darvishiدرانتشارات هیوا·۱ سال پیشنبض زمانوقتی نبض زمان را در درست بگیری گذشته وآینده ات یکی می شود....