نآمیرا·۱۴ روز پیشروحش به دیوار آجری تکیه زده!نوای این پیانو که سبزینگی اون رو در آغوش گرفته چه خواهد بود؟ چشمانت را ببند و متصور شو.. می خواهم دست از سکوت بردارم و…
امیر احسان امینی·۳ سال پیشحزنحزنآلودی محفل حضور است، حزن به مانند پیچکی گرد میخک دل میگردد و با او میآمیزد؛ او را به رهایی محصور میکند، حزن بهای رهایی است و گویی با…
مهدی گوهری·۴ سال پیشمثل پیانیستی محزون در ویرانه هابه یاد آوردن خوشبختی، غمانگیزترین شکل بدبختی است. بعد از انقراض امیدها، انسان چگونه باید نومیدی را تاب بیاورد؟ بی تصور خورشید، شب را چگونه…