بی بی


بی­ بی همیشه عقیده داشت، هرچیزی خانگی‌­اش بهتر است. می­‌گفت خانه اگه خانه باشد، همیشه جنسِ همه ­چیز جور است؛ از غذا و چای خانگی‌­اش را طلب می­کرد تا روضه...

محرم که می­شد، صندوق چوبی گوشۀ اتاق را باز می­کرد و از بقچۀ سفید سوزن‌دوزی، کتیبه‌­ها را بیرون می‌­آورد، هر کدام مان را سیاهی عزای ارباب به دست می­داد و می­گفت:«نوکری کنید!» چند سال اول، همۀ کارها روی دوش خودش بود. رفته رفته اما چند روز مانده به محرم، اهل کوچه یا علی می­گفتند و هرکس سهم خودش را از نوکری ارباب ادا می­کرد، حتی بعدترها روز عاشورا نذری‌­های چند صد نفری در حیاط خانۀ بی بی می­‌پختیم.

محرم­‌ها چنان به دلمان می­‌نشست که بهترین ماه سالمان را می‌­ساخت. در دنیای کودکی­مان نمی­‌دانستیم این­گونه همدلی کردن­‌های اهالی را حب الحسین یجمعنا رقم می­زند و ما تنها می‌­دیدیم و یاد می­گرفتیم.

بوی اسپند که توی حیاط خانه می‌پیچید، صدای قل قل سماور چای روی میز کنار در حیاط، خودش را از بین صدای دمادم صلوات­های آسید مجتبی به گوش اهالی خانه می­رساند. آسید روی چهارپایه­ای در ایوان می‌­نشست و ذکر مصیبت می­خواند. چند کلامی هم مسئله می­گفت. زن‌های محله، آرام چادر مشکی به صورت می‌­کشیدند و دور از هیاهوی کوچه و خیابان، اشک بر رخسارشان جاری می­شد.

آن روزها که تحصیل علم به ماهوی کنونی­اش مقدور نبود و اکثر بانوان به امورات خانه­داری مشغول می­شدند، روضۀ خانگی بی ­بی برای زنان محله، حکم کلاس درس بود برای یاد گرفتن واجبات شرعی­شان.

حتی یادم هست در چند دهۀ محرم، خیرات محله در خانۀ بی­بی گل بانو جمع و خرج جهیزیۀ دختر آقا شمس­الدین و درمان سرطان بنت‌­الهدی، دختر آسید مجتبی، را جور کرد.

یک سال هم شب عاشورا، بابا و آسید مجتبی و بی­بی به همراه چند ریش ­سفید محله، به خانۀ یکی از اهالی رفتند تا اختلاف خانوادگی­شان ختم به خیر شود که به حمد الله شد. از روضه­های خانگی بی­بی چه دخترها که سفیدبخت شدند و چه خیرات که جاری در محله ­شد. خیرات روضه­های خانگی بی­بی محدود به محرم نبود و در طول سال جاری بود.

خانۀ بی ­بی پناه محله بود؛ هرکس نذری داشت، همان اهل روضه جمع می­شدند و اجابت زحمت می­کردند. هر کس دردی داشت، اهالی روضه درمانش می­شدند و گره از مشکلش باز می­کردند. بعد از آن سال که بی­‌بی از بین ما پر کشید، بابا عکس بی­ بی را کنار عکس آقا بزرگ شهیدمان، روی طاقچه گذاشت و خانۀ بی­بی را وقف هیئت کرد. عقیده داشت که تنفس در هوای امام شهیدمان اگر ما را عاقبت به خیر کرد، بچه‌­هایمان را هم می­کند..­.

حالا هر سال چند هفته به محرم مانده، خانۀ بی ­بی را سیاه­پوش عزای ارباب می­کنیم و روضۀ خانگی بی­بی را از سر می‌­گیریم.

از محلۀ ما، هیئت­های معروف بزرگی جان گرفت. مداح­‌هایی که پای صدای خش­دار آسید مجتبی بزرگ شدند، هر کدام علم و کتل روضه‌­های خانگی بی­بی را در جایی از شهر بلند کردند. حالا هر سال ظهر عاشورا، همۀ دسته­های عزاداری هیئت­های بزرگ سرازیر خانۀ بی­ بی می­شوند و بی­بی همان جور چارقد به سر، دستی به سینه دارد و دیگران را به عزای جدش حسین­، دعوت می­کند.

زهرا نیکوکار