مرد متاهلی هستم از تبار حرفها های ناگفته
بچه
بچه مورچه زشتی نیستم
مثل شماها نفس میکشم
فرقم با خودم اینست
موقع خشم و ناراحتی و دعوا
پهن زمین می شوم
تا آسمان ها وسعت دارم
روبرویتان کوچکم
ولی از پشت سر تان بزرگ می شوم
تاریخ را دو بار و چند بار در طی روزها خواندم
ودر ارامش شبها سهیمم
در غار تنهایی ها پنهانم
اگر گفتی کیستم
اشتباهی در سطر اولین نوشته ام اگر بخوانید
باید مینوشتم
بچه جوجه اردک زشتم
بیا بگو چی نوشتم
نن
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیش داستان
مطلبی دیگر از این انتشارات
این داستان یک جورهایی بامزهست
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک شب معمولی!...