<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات تئوری قلم</title>
        <link>https://virgool.io/teory-ghalam/feed</link>
        <description>افسانه های ساختگی زندگی هایی ست که تجربه نکردیم:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:39:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/p0jpznc0ehuv/utya7e.jpeg</url>
            <title>تئوری قلم</title>
            <link>https://virgool.io/teory-ghalam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هِیتِر | زاده‌ی تنفرات</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/lovable-hate-lmfra3brozix</link>
                <description>به نام خالق نقص‌ها، کاستی‌ها و بدذاتی‌‌هامیگن ریاضی زبان طبیعته. همون ریاضی‌ای که از بیخ و بن مصنوعیه. البته مصنوعی نه؛ انسان ساخت. بدم میاد وقتی انسانو جزء طبیعت به حساب نمیارن. می‌گن انسان اکوسیستمو بهم ریخته چون هر چی هر چی می‌خوره؛ خب انسان همه چیز خواره! طبق طبیعتش بایدم همه چی بخوره! می‌گن آدما آشغال زیاد می‌ریزن؛ خب بریزن! نمیشه که بخاطر آشغال ریختن از طبیعت بیرون انداختش. ولی خب سر تهش انسان واژه‌ی طبیعتو ساخته پس هر چی بشه پای خودشه. تنفر بَده. حداقل در نگاه اول اینجوری بنظر میاد؛ ولی وقتی یه چار پنج بار دیگه بهش نگاه می‌کنی می‌بینی حیاتی‌ترین رکن طبیعت و زندگیه. شایدم فقط انسان تبدیلش کرده به این. همه‌ی این اسم گذاریا و برچسب زدنا روی همه چیز و همه کس کار انسان بوده.یه قطب آهنربا از S بدش میومد؛ اسمشو گذاشتن قطب S. بعدم یه قرار داد گذاشتن که هر چیزی که از S بدش میاد S باشه. بعد دیدن عه! اگه یه چیزیو S جذب کنه میشه N قطب مخالف S. هر چیم N رو دفع کنه و دوست نداشته باشه میشه N. به اون چیزی که بین تمام طیفای نوری سبزو نمی‌خواد و از خودش دورش میکنه میگیم سبز. اونی که قرمزو نمی‌خواد، میشه قرمز. بنفشو نمی‌خواد، میشه بنفش. و بین همه رنگا اون پارادوکس سفید-سیاه قشنگه!سفید شده رنگ زندگی. رنگی که همه‌ی رنگا رو توی خودش داره. هر چیز سفیدی زندگی بخشه. از اون طرف سیاه؛ رنگ مرگ و تاریکیه. فقط در صورتی باید لباس سیاه بپوشی که یا خیلی پیر شدی یا زمان مرگ یکی دیگه. غیر این صورت لباس سیاه خوب نیست.بعد جالب اونجاست که همین سفید که همه‌ی رنگا رو داره هیچ رنگی رو جذب نمی‌کنه و اون سیاهی که نماد تاریکی و تنهاییه، همه‌ی رنگا رو با آغوش باز می‌پذیره. بعد میان طبق اینا یه قانون روانشناسی می‌ذارن:&quot;از هر چیزی دوری کنی تمایل بیشتری بهت نشون میده&quot;شاید درست‌ترین فکت روانشناسی همین باشه. سبز از سبز متنفر بود؛ سبز شد. سفید از رنگ متنفر بود؛ شد مادر رنگ‌ها و سیاه که بدون هیچ دریغی با همه خوب بود؛ شد نماد تنهایی و مرگ.So, you tell me. Isn’t “Hate” the only lovable emotion? (این جمله آخرو با لحن لوسیفر بخونید*)</description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jul 2022 13:42:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره حسرت</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-imp2dss10oc9</link>
                <description>دوران کنکور یه مشاور داشتیم که اصلا ازش خوشم نمیومد. حرفهای کلیشه ای و بی معنی میزد. مثل معلم گسسته نبود که عاشق این باشم که درس رو ول کنه و حرف بزنه. اما استثنائا یک بار، یه چیز جالب گفت. نقل قولی از یک روانشناس: «آدم تا جایی فکر میکنه که دیگه فکر نکنه». منظورش این بود: تا وقتی یک موضوع رو کامل متوجه نشده باشی، هربار باهاش مواجه بشی بهش فکر میکنی. توی پیچ سوالاتش گمراه میشی و برمیگردی که عمیق تر بفهمیش. تا وقتی بالاخره درست و عمیق متوجه بشی. از اون به بعد هربار باهاش مواجه بشی،  دیگه فکر نمیکنی. حل میکنی و میری جلو.احساسات هم برای من ،از این قانون پیروی میکنن. تا وقتی معنی و مکانیزم یک احساس رو نفهمیده باشم، در هربار مواجهه باهاش، به جای اینکه خالصانه تجربش کنم، سوال میپرسم. الان چرا این احساس رو دارم؟ باید در مقابلش چکار کنم؟ بعدش چی میشه؟  تا اینکه یک بار به شکل کاملی باهاش مواجه بشم و بفهممش. ممکنه خودم تجربش کنم، لابلای درد‌ و دل آدمها ببینمش، یا در یک فیلم یا رمان توصیف شده باشه.اولین مواجهه من با بیان هنری از حسرت، بخش آخر رمان جنگ و صلح بود. فصل آخر رمان یک پاراگراف در توصیف این حس داشت که با این جمله شروع می‌شد: «در جهان دردی بزرگتر از حسرت نیست». ولی بهترین توصیف این حس رو چند سال بعد وقتی برای دومین بار این فیلم رو میدیدم پیدا کردم. همین سکانس کوتاه. نمایشی کوتاه از حسی دردناک. نمایشی که شاید چندان هنری هم نیست. اما بستر داستان امکان استفاده از یک عنصر مهم رو به نویسنده داده: زمان.  همه چیز درباره‌ی حسرت رو با زمان باید توضیح داد. هم علت درده، هم علت رهایی.اینجا، بعد از سر و کله زدن طولانی با پیچیدگی‌های گیج کننده زمان و سیاهچاله و جاذبه، متقاعد شدی که اون آرزوی قدیمی امکان پذیره. وقتی از پشت میله های سخت و سیاه زمان سر خودت داد میزنی و مشت میکوبی، در آرزوی این هستی که پیامی رو به گذشته بفرستی. میکوبی، نمیرسه، خسته میشی ، می پذیری. اما اینجا برای چند ثانیه فرصت داری هیجان زده باشی که شاید یک بار برای یک نفر این آرزو برآورده بشه. البته قرار نیست کاپیتان کوپر به صدای آینده گوش بده چون در اون صورت نویسنده هم نمیدونه چجوری داستان رو ادامه بده. اما این آرزوی عمومی، ارزش یک بار برآورده شدن رو داره. پس یک کتاب روی زمین می‌افته.بعد از چند ثانیه هیجان، واقعیت به شکل ناامید کننده‌تری برمیگرده:«هیچ چیز نمی‌تونست تو رو از انجام کاری که فکر میکردی درسته منصرف کنه»و این همه‌ی چیزیه که در مواجهه با حسرت بهش فکر میکنم.</description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>Sana Eslami</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 17:23:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبیهیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87%DB%8C%D9%85-qpohpwbdll5l</link>
                <description>نقره اینکه بتوانیم در این شرایط به هم ریختگی و عدم آرامش روزانه‌ی اجتماعی، شخصی و تعاملات ناپخته و کثیف این روزها همچنان سرپا بمانیم و با خوشبینی فکر کنیم هنوز شبیه بقیه نشده‌ایم، یا حتی هنوز اطرافیانانمان غرق نشده‌اند بنابراین امید به خوب شدن احوالمان هست انرژی زیادی می‌خواهد. این وسط باید یاد بگیریم وردهایی بخوانی برای احوالت که بتوانی ادامه دهیم...  من، خوره‌ی فکری دارم، گرفتار می‌شوم در کلمه‌ها و حالت‌های چهره، نگاه، حتی بزرگ‌تر شدن قرنیه و بالا رفتن ابرو و دست‌ها که آبرومندند! کلمه‌ها بیشتر از آدم‌های خالق‌شان مغزم را به هم می‌ریزند، بله، جدا هستند از گوینده‌شان، معمولا و در بیشتر شرایط انسان مقابلم ارزشی فراتر از کلمه‌های جاری شده از زبانش دارد، با اینکه گاهی خودم را مجبور میکنم که در مغزم فرو کنم که این‌ها فقط کلمه است و واقعی نیست! عصبانیت‌ها، فریادها، ناسزاها و حتی عمیق‌تر بخواهم بگویم، کلمه‌های محبت آمیز را هم جدا از گوینده میبینم، بنابراین شخص ورای از زبانش برایم ارزش پیدا می‌کند. اما کلمه‌ها...کاری که با مغزم می‌کنند عجیب است، فارغ از گوینده‌شان در مغزم پیله می‌کنند، گوشه به گوشه و تکرار می‌شوند، انگار تازه واردند، وارد می‌شوند با باقی کلمه‌ها جفت می‌شوند و زایش می‌کنند، مفهوم جدید خوب یا بد درست می‌کنند و بعد ماندگار می‌شوند... گاهی کهنه می‌شوند ولی هرگز، تاکید می‌کنم هرگز فراموش نمی‌شوند! و درد از همینجاست... گفتم فارغ از شخص گوینده، درد کلمه‌ها گاهی چنان تمام اعصابم را فشار می‌دهد که حتی نمی‌توانم نفس بکشم... اضطراب، بغض و ناامیدی... طول می‌کشد خودم را از دستشان خلاص کنم...یا گوشه‌ای چالشان کنم...و گوینده‌ای که مدام ان‌ها را تکرار می‌کند، نمی‌داند اضطراب بیدار شدن آنها با جسمم چه می‌کند. باورمندیم به کلمات دچار بیماری شده، باید وردهایی پیدا کنم و داستان‌نویی که بتوانم همچنان به خودم بقبولانم اررزش آدم‌ها ورای کلماتشان است...</description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>noghre</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 15:32:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جشن سده ? | به مناسبت انتشار صد یادداشت در صد روز</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D8%B3%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%B5%D8%AF-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-s7nubh9vok6v</link>
                <description>مقدّمه:از کودکی عاشق نوشتن بودم و بیست سالی است که به صورت جدّی می‌‎نویسم، ولی هنوز خودم را نویسنده نمی‎‌دانم. بنده را می‎‌توان نویسنده خواند، نه به این دلیل که چیزهایی که می‌‎نویسم لزوماً ارزش خواندن دارند، بلکه به این دلیل که از رو نمی‌‎روم و به هر حال می‎‌نویسم. این یادداشت که عنوانش را گذاشتم جشن سده، تجربه‌‎های شخصی‌ام به عنوان کسی است که به مدّت صد روز (از ابتدای فروردین ۱۴۰۱ تا هفتم تیر ماه ۱۴۰۱) سعی کرد به صورت منظم و در حول و حوش ساعت‎ خاصی، یادداشتی را منتشر کند که متفاوت از یادداشت قبلی‎‌اش باشد. یادداشت‌هایی که بین سیصد تا هفت‌‎هزار کلمه، بسامد داشتند. البته دو یادداشت هم به صورت فوق‎‌العاده و خارج از نظم روتین هر روز منتشر کردم که به همین دلیل به حسابشان نیاوردم.نوشتن روزی یک یادداشت از آن دست لذّت‌هایی است که هر آدم دست به قلمی، حداقل یکبار باید در طول عمرش تجربه کند. امّا همچون خیلی‌ از لذّت‌های دنیوی دیگر، این لذّت هم چالش‌هایی دارد که در ادامه درباره‌شان خواهم نوشت.چالش‌‎های انتشار روزی یک یادداشت در یک زمان خاصّ:چالش اول: از رو نرفتنعشق آسان نمود اول ولی... هزار و یک مشکل سر راهت سبز می‎‌شوند، از گرفتاری‌های مالی و بیماری‌های جسمی و روحی گرفته تا ملامت‌های اطرافیان و اطوارهای صاحبخانه ولی تو نباید از رو بروی و عدل همان روزی که تمام عوامل دست به دست هم داده‌اند تا تو نتوانی بنویسی، باید به خودت بگویی اتّفاقاً همین امروز است که باید بنویسم!چالش دوم: سوژه‌‎یابیکسی که می‌خواهد روزی یک یادداشت متفاوت بنویسد باید به دو مهارت آراسته باشد:برای یک دکمه لباس بدوزد: یعنی باید بتواند کوچکترین سوژه را به یک یادداشت خواندنی تبدیل کند.از آب کره بگیرد: یعنی باید قادر باشد از بطن هر موضوع و مسئله‌‎‌ی آشکار یا پنهانی، سوژه‎‌ای قابل نوشتن بیرون بیاورد.  چالش سوم: ذخایر نوشتاری مطمئننویسنده برای هر روز نوشتن و تا جای ممکن دچار تکرار نشدن، بایستی پیشاپیش حداقل چند ده یادداشت نصف و نیمه و یا کامل، در قسمت پیش‌نویس، به عنوان ذخیره  داشته باشد.چالش چهارم: حتی یک ثانیه هم غنیمت استدر روزهایی که زمان بیشتری وجود دارد باید چند یادداشت‌ که تکمیل آ‌ن‌ها به ساعات کمتری نیاز دارد را برای انتشار در دو سه روز آتی آماده کرد تا مجبور نشد هول هولکی و صرف این‌که حتماً باید روزی یک یادداشت را منتشر کرد، نوشته‌ای نچسب را تحویل مخاطب داد.چالش پنجم: محض رضای پروردگارنباید انتظار داشت که کسی بابت هر روز نوشتن حلوا حلوایمان کند. این انتظار بیهوده باعث می‌شود در میانه‌ی راه کم بیاوریم. همچنین انتظار بازدید، لایک و کامنت، نیز انتظار بازدارنده‌ای است. چراکه پایین بودن هر یک از این مولفه‌ها می‌تواند نویسنده را از هر روز نوشتن، منصرف کند‌.چالش ششم: ذهن حسّاس نقّادذهن حساسی که یک لحظه آرام و قرار ندارد و نظرش به هر چیزی که بیفتد مانند اشعه‌ی ایکس، آن را مورد کاوش قرار داده و به صورت ناخودآگاه به دست پیام می‌دهد که قلم را بردار و شروع کن، وگرنه امان تو را خواهم برید.چالش هفتم: اختلالراس ساعت هر روز اینترنت را روشن و گوشی‌ات را به دست می‌گیری تا یادداشتی که از پیش آماده ساخته‌ای را ویرایش و ارسال کنی، امّا می‌بینی که سایت ویرگول باز نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود. از ابتدای امسال تا الان که این یادداشت را منتشر می‌کنم، یک روز این اختلال روی داد و یکی از یاداشت‌ها با سه ساعت تاخیر و به صورت ویرایش‌ نشده منتشر گردید. البته ویرایش با سه ساعت تاخیر صورت گرفت ولی تاخیر، برگشت‌پذیر نبود.چالش هشتم: مطالعه‌‌ی دائمیکسی‌ که می‌خواهد هر روز بنویسد باید حتی یک لحظه از کتاب و مطالعه غافل نباشد. مطالعه، ذهن را بشّاش و آماده به کار نگه می‌دارد.خواندن، نوشتن می‌آورد. سرریز مطالعه‌ی زیاد، نوشتن زیاد است. گاهی در حین خواندن، یک کلمه ذهن را به سمت و سویی می‌برد که از دلش سوژه‌ و یا سوژه‌های بکری بیرون می‌آید‌.چالش نهم: تعادل بین خواندن و نوشتنهر نویسنده‌ای دو پستان دارد! پستان خواندن و پستان نوشتن. با هر پستانی که بیشتر شیر بدهد، از آن پستان شیر بیشتری خارج می‌شود و پستان دیگر ضعیف می‌شود. نویسنده‌ای که فقط می‌نویسد، پستان خواندنش رو به خشک شدن میل می‌کند و نویسنده‌ای که فقط می‌خواند، پستان نوشتنش رو به خشک شدن میل خواهد کرد. نویسنده‌ای که هر روز می‌نویسد به سختی می‌تواند بین خواندن و نوشتن، تعادل برقرار کند ولی باید قادر باشد این کار را انجام دهد.چالش دهم: زندگی برای نوشتنکسی که قصد دارد هر روز یادداشتی تا حد امکان متفاوت بنویسد، بایستی برای نوشتن، زندگی کند. یعنی تمام ابعاد زندگی‌اش باید با نوشتن آغشته باشد. او در مسیر زندگی، از هیچ کدام از حسّ‌هایش استفاده نمی‌کند، مگر برای نوشتن‌. نمی‌بیند، نمی‌شنود، نمی‌چشد، نمی‌بوید، لمس نمی‌کند، به جز برای نوشتن. متاسفانه کسی که زیاد می‌نویسد، کمتر زندگی می‌کند و کسی که بیشتر زندگی می‌کند، کمتر می‌نویسد.مجسمه‎ی &quot;دالتون ترامبو&quot; در حال نوشتن در وان حمّامچالش یازدهم: بی‌خیال کمال‌گراییچنانچه نویسنده بی‌خیال کمال‌گرایی در نوشتن نشود، هیچ‌گاه یادداشت‌هایش را قابل انتشار نخواهد یافت. برای همین امکان ندارد بتواند هر روز بنویسد. البته این بدین معنی نیست که نویسنده دیگر آن‌قدر بی‌خیال شود که هر اراجیف بی‌ارزشی را مثل آب خوردن و به این بهانه که بی‌خیال کمال‌گرایی شده‌ است منتشر کند.تشکّری ناچیز از مخاطبان مهربانمکسی که هر روز می‌‎نویسد باید مخاطبان پنج‌ستاره و کم‎‌توقعی داشته باشد. مخاطبانی که بدانند تمام یادداشت‌های کسی که هر روز می‌‎نویسد از کیفیت بالا و یکسانی برخوردار نیست و بنده خدا را شاکر هستم که غالب مخاطبانم همین‎‌گونه هستند.روزانه‌نویس‌های حال حاضر ویرگولجا دارد در پایان این یادداشت، یادی بکنم از چهار نفر از روزانه‌‎نویسان حال حاضر ویرگول که سعی می‌‎کنند هر روز، یادداشتی خوب و تر و تازه از خود به یادگار بگذارند: عزیزان دل بهنام، علی دادخواه، حمیدرضا محمدی‌پور و حجت عمومی. لطفاً چنانچه روزانه‎‌نویسانی به جز این دوستان در ویرگول می‎‌شناسید که در حال حاضر فعّال هستند، نامشان را در  قسمت نظرها بنویسید. متشکرم. فهرست یادداشت‌های مرتبط به ترتیب قد!چه جوری وقت می‌کنی این همه کتاب بخوانی و یادداشت بنویسی؟!تقدیم به تموم اونایی که به قدرت کلمه‌‎ها پی برده بودن و می‎‌برنبه جان خودم قسم جای نوشته‌های تو بدجور در این‌جا خالی‌ست!فقط بنویس و خیلی به فکر چاپ کتاب نباش نویسنده جان!موقعی از اعدام بنویس که تا پای چوبه‌ی دار رفته باشی!نویسندگی، بازی با آتش است و نوشتن، سوختن!و امّا وقت‌هایی است که اگر ننویسیم، بهتر است!بنویس: حتی اگر شده در حاشیه‌ی یک کاغذ پاره‎!اگر نوشتن پولی بود، اونوقت همه می‌نوشتن!می‌تونستم به جاش زندگی کنم!هنوز مطلبی در ویرگول ننوشته!لذّت خوابیدن بین دو دلبر!برای چی می‎‌نویسی؟!جانم فدای کلمهاز شما ممنونم!دو یادداشت پیشین: https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%BE%D9%8F%D8%B4%D8%AA-pkrzpmcfcqok  https://virgool.io/lets-write/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-t2g7lm9bexsf برای دستیابی به لینک‎ آخرین و تنها دسته‌‎بندی نوشته‌‎های دست‌‎انداز، می‌توانید به این یادداشت مراجعه کنید.اگر دوست داری بنویسی ولی نمی‌دونی چی بنویسی، یه سری به پُست پایان‌نامه‌‌‌ی دست‌انداز! (آخرین گاهنامه) بزن!اگر وقت دارید: به نوشته‌های هشتگ «حال خوبتو با من تقسیم کن»  سر بزنید و اگر خودتان حال خوبی برای تقسیم داشتید، لطفاً دست دست نکنید و  آن را با این هشتگ بین دوستان خودتان تقسیم کنید. بِسم‌ِ‌الله.حُسن ختام: https://www.aparat.com/v/fI6ra/%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%84%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A8%DB%8C_-_%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3 </description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jun 2022 00:17:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا ستاره دنباله دار، ستاره نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xdhbo5a4ahil</link>
                <description>لئونارد فقط چند تیکه آشغال بود که هیچکس نمیخواستش،شبیه دفتر مدرسه بعد از پایان سال، از همون بچگی جزو اونایی بود که در بهترین حالت هیچ کس باهاشون حرف نمیزد، کسایی که ساندویچ پوسیده زیاد تو کیفشون پیدا میکردن و برگه ی &quot;بازنده&quot; زیاد به پشتشون می چسبید،از اون افرادی که بهترین روز عمرشون روزی بود که فقط یک بار براش زیرپایی گرفتن، همونایی که از روز اول بهشون برچسب گوشه گیر میخورد،لئونارد گوشه گیر ما بزرگتر شد و وقتشو با غَلْت خوردن اینور و اونور و خراب کردن ماهواره ها و شاتل های فضایی که توی راهش بودن تلف میکرد تا اینکه یک روز همه چیز عوض شد، همینطور که مثل همیشه میپلکید تصمیم گرفت راهی رو بره که تاحالا نرفته بود، نادانسته از اینکه از این به بعد زندگیش عوض میشه بالاخره یک روز یک ستاره دید، برای اولین بار توی عمرش نور دید، روشنایی دید، زیبایی نورش اون رو کور میکرد، به این فکر کرد که در این دنیا یک همچین چیزی وجود داره ولی اون باید فقط چند تیکه اشغاله یخ زده باشه! راهشو کشیدو از اونجا رفت، برگشت سمت تاریکی، همونجایی که همیشه بود، حداقل اونجا کسی نبود که زشتیشو به رخ بکشه!داشت برمیگشت که توی راه یکی از همسایه هاشو دید، همسایه که اسمش هائومیا بود یک سیاره کوتوله بود که بهترین دوستش -پلوتو- رو از دست داده بود هائومیا جوری به لئونارد نگاه کرد انگار زیباترین چیز دنیاست و به او نزدیک شد و ازش پرسید: لئونارد چرا نورانی شدی؟ چقد زیبا شدی!لئونارد گفت:منظورت چیه؟+همین نزدیکی یک تیکه صفحه ی خورشیدی هست، خودت رو توش نگاه کن!                                                     داستان هائومیا و پلوتوهائومیا و پلوتو همیشه باهم دوست بودن، اونا از بچگی هم رو میشناختن و تقریبا از یک جنس بودن ، همه چی خوب بود تا اینکه اون دانشمنده فوضول -کلاید تامبا- همه چیزو خراب کرد، اون پلوتو رو یک سیاره معرفی کرد و نهمین عضو منظومه ی شمسی نامید، پلوتو هم مغرور شد و از پیش هائومیا رفت تا با دوست جدیدش نپتون وقت بگذرونه، البته طولی نکشید-1930 تا 2006- که اونو از منظومه ی شمسی پرت کردن بیرون و پلوتو تا به خودش اومد دید هیچکسی رو نداره و نتونست خودشو قانع کنه تا غرورشو بشکنه و پیش هائومیا برگرده!&quot;ستاره دنباله دار&quot; بزرگترین اشتباه بشریت برای نام بردن یک جرم آسمانیه! چرا؟ تعریف ستاره در علم نجوم: سِتاره یا اَختَر یک شی نجومی است که درخشان و بسیار داغ است یا به زبانی دیگر گوی‌های آتشینی از گاز که در فضا حرکت می‌کنند،یعنی ستاره از خودش نور زیادی منتشر میکنه و این جزو اصلی ترین خصوصیات اونه، ویژگی ای که دنباله دار نداره!تعریف دنباله دار در علم نجوم: دنباله‌دار یک گلولهٔ برفی کیهانی است که از گازهای منجمد، سنگ و گرد و غبار ساخته‌شده و هیچ نوری از خودش نشون نمیده، این جرم آسمانی وقتی نزدیک یک ستاره میشه به دلیل گرما و انرژی خورشید شروع به آب شدن میشه و تبدیل به ابر بزرگی پیرامون اون میشه که ما اون رو &quot;دنباله&quot; میخونیم، به زبان ساده تر دنباله دار یک گلوله ی گرد و غبار  و یخیه که در حال آب شدنه!همونطور که میدونین دنباله دار هم از اونجا که نوری نداره، نور ستاره ها رو منعکس میکنه و دنباله ی اون هم یخیه که آب میشه و ما اون رو مثل دنباله میبینیم البته این اشتباه فقط در زبان فارسی نیست و در زبان انگلیسی هم در حالی که اسمش comet هست، بهش   shooting star هم میگنحالا این داستان اصلا از کجا شروع شد که بهش گفتن ستاره؟ خب همونطور که میدونین در زمان های قدیم (شاه تیر اندازی میکرد، زنش طناب بازی میکرد، شاه میگفت بسه دیگه، زنش میگفت ده تا دیگه...) دو تا چیز نبود یک اطلاعات، دو آلودگی نوری!اون ها هم همینجوری میبینن که یه چیزی تو آسمون داره رد میشه و شبیه ستاره ایه که دنباله داره!اونام اسمشو میزارن ستاره دنباله دار!دنباله دار هااگه متوجه شده باشین من به لئونارد گرد و غبار نگفتم و گفتم آشغال، چون میخواستم با این به یک چیز دیگه ام اشاره کنم: میزان زباله‌های فضایی به نحو تصاعدی افزایش یافته و به مرز بحران رسیده‌، این یک خطر برای پیشرفت انسان در فضاست. اگه نمیدونین زباله های فضایی چین و حوصله ندارین برین صفحه ویکی پدیا ی پر محتوا رو بخونین...:زباله های فضایی به چیزای مختلفی که انسان ساخته و فرستاده هوا میگن که دیگه کاربردی ندارن و به حال خودشون رها شده ان، این شاتل ها یا ماهواره های فضایی یا هرچی به برخورد به همدیگه خورد میشن و به قطعات کوچکتری تبدیل میشن، این قطعات با سرعت 28 کیلومتر بر ساعت حرکت میکنن و صدمات جبران ناپذیری به سفینه های دیگه میزنن (که این خودش باعث ایجاد زباله های بیشتری میشه) الان فکر کنم اگه از فضا به زمین نگاه کنیم یک چیزی شبیه حلقه های زحل ببینیم دور زمین! با این فرق که اونا آشغالن!به نقل از ویکی پدیا:ناسا هشدار داده بیش از ۲۰ هزار قطعه بزرگتر از توپ تنیس و بیش از نیم میلیون قطعه بزرگتر ار تیله در مدار زمین پراکنده‌اند که بیش از همه ایستگاه فضایی بین‌المللی، شاتل‌ها و سفینه‌های سرنشین‌دار را تهدید می‌کنند. سازمانهای فضایی آمریکا و روسیه بیش از ۲۳ هزار قطعه بزرگتر از ده سانتی‌متر را در فضا زیر نظر دارند، اما گفته می‌شود نیم میلیارد ذره کوچکتر از ده سانتی‌متر و تریلیون‌ها ذره کوچکتر در فضای اطراف زمین در گردشند. میزان زباله‌های فضایی در مدارهای پایین در نیم قرن اخیر به میران چشمگیری افزایش یافته و در صورتی که این زباله‌ها پاک نشوند، برخورد «زنجیره‌ای» این قطعات سرگردان با همدیگر، ذراتی کوچکتر و متعددتر ایجاد خواهد کرد.space trashهائومیا هم از نظر علمی: هائومیا سومین سیاره کوتوله ی دور از خورشید بعد از پلوتو و سِرِسه و چون مایکل بروان مدتی قبل کریسمس اون رو کشف کرد در ابتدا به اون نام سانتا (به معنی بابانوئل) رو داد و بعد اون رو به هائومیا تغییر دادن!سیارک کوتوله ی هائومیاحالا که راجب این همه مشکلات مختلف توی جامعه حرف زدیم، دیگه چطور دلمون میاد که از مشکلات زمینی حرف نزنیم؟ یک عکس پرمحتوا میگذارم خودتان بگیرید قضیه را!عکاس: paree.s مکان:کارواندر (Karvandar) موضوع: زباله ها که مارا محاصره کرده اند!این عکس کپی رایت داره!فیلم های فضایی ای که دیدنشو بهتون توصیه میکنم: The Martianad astrainterstellar gravity event horizon red planet Star Trek: Discovery (series)پ.ن: مدرسه ی ما دوباره شروع شده برای پایان هرچه سریع تر آن دعا کنید!بی سوادان قرن ۲۱ کسانی نیستند که نمی‌توانند بخوانند و بنویسند، بلکه کسانی هستند که نمی‌توانند آموخته‌های کهنه را دور بریزند و دوباره بیاموزند.- الوین تافلر</description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>paree.s</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jun 2022 16:01:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این دختر میتونه شاد باشه... هر وقتی که بخواد</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-l59ardg76yjl</link>
                <description>با گریه وارد اتاقش شد. خودش را روی تختش پرت کرد.کمی برای خودش زار زد.در بالشش جیغ کشید.از بالشش به عنوان کیسه بوکس استفاده کرد و آنقدر در آن مشت زد که نزدیک بود پاره شود.دوباره خودش را روی تختش انداخت.کمی که گذشت صدای موسیقی را شنید.او در طبقه دوم زندگی می کرد. طبقه اول متعلق به صاحبخانه اش، پیرزنی تنها بود و در زیر زمین این ساختمان باری وجود داشت.هر شب همان آهنگ های تکراری را می گذاشتند. با همان ترتیب. شاید بعد از مدتی کسل کننده میشد، اما آهنگ مورد علاقه او نیز بین آنها بود.آهنگ بعدی بود.چشمانش درخشید.از جایش بلند شد و سراغ کمدش رفت. با عجله لباس هایش را از کمدش در آورد و روی تختش ریخت. بینشان می گشت تا بهترینشان را انتخاب کند.سریع دست به کار شد و لباس بنفش بادمجانی با دامن پلیسه ای اش را پوشید.موهایش را بافت بود. آنها را باز کرد و با پاهایش وسایل کف اتاق را به کناری هل داد تا جا باز کند.آهنگ شروع شد.anyone who ever loved, could look at meand know that I love youدست هایش را رو به رویش به صورت نیم دایره نگه داشت.یک قدم...دو قدم...سه قدم...چرخشپریدنو ...انقد رقصید تا نفس نفس میزد.به اوج آهنگ رسیدanyone who had a heart would love me tooanyone who had a heart would simplytake me, in his arms and, always love mewhy, won&#x27;t you, yeahپرید. آنقدر محکم که برای لحظه ای حس کرد ممکن است روی اتاق نشیمن صاحبخانه اش فرود بیاید. پایین را نگاه کرد. به نظر کفه چوبی هنوز قابل اطمینان بود.سرش را بالا آورد.خودش را در آیینه دید. زیر چشمانش سیاه شده بود، آرایشش کاملا خراب شده بود. نوک دماغش نیز قدری قرمز بود.انگار بچه ای پنج ساله روی صورتش نقاشی کرده بود.پقی زد زیر خنده.ناگهان در پشت سرش باز شد.پیرزن با نگاهی کنجکاو و متعجب به او زل زده بود. از او پرسید :«حالت خوبه؟»با خنده جواب داد:«بله خوبم»پیرزن یکی از ابروهایش را کمی بالا برد و مدتی به دختر زل زد. سر تا پایش را زیر نظر گرفت. سپس شانه ای بالا انداخت و در را بست و رفت.ختم جلسه?</description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>dark astronaut</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jun 2022 05:20:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دهه شصتی ها و قصه ، دهه نودی های بی قصه</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B4%D8%B5%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B5%D9%87-nenrattlhvkb</link>
                <description>داستان های کودکی ما با زندگیمون اجین شده بودن ومثل یک دوست یا یکی از اعضای خانواده روی تربیت و تصمیمات ما اثر داشتن. کمتر کسی از ما هست که بخاطر دچار نشدن به سرنوشت و تنهایی حسنی حموم نکرده باشه، و کمتر کسی هست که با تنها شدن تو خونه داستان شنگول و منگول و حبه انگور براش تداعی نشده باشه.نقطه عطف زندگی من در کودکی با شنیدن قصه خرگوش باهوش اتفاق افتاد، تو نوشته های قبلی تعریف کردم که چطور با شنیدن یه قصه تصمیم گرفتم مثل خرگوش باهوش باشم.در حقیقت این خاصیت ذهن مستعد بچه هاست، بچه ها عمیقا خیال پرداز، متمرکز، دقیق و جزئیات نگر هستن و خیلی مهم هست که تو این سن حساس چه خوراکی به ذهن اونا میدیم.تصور کنید ما در سن کودکی قصه هایی میشنیدیم که درباره دوست داشتن خودمون، اعتماد و عزت نفس، پیدا کردن هدف شخصی در زندگی مستقل از راه های تعریف شده سنتی، مقایسه نکردن خودمون با دیگران و .... بودن. مفاهیمی که شاید آشنا شدن با اونها تو سن کودکی میتونست سرنوشت مارو تغییر بده! پدر مادرهای ما قصه میگفتن اما تو قصه ها این مفاهیم رو نمیگنجوندن.اما پدر مادر های امروز بیش از پدر مادرهای قدیمی با اهمیت انتقال این مفاهیم به بچه ها آشنا هستن اما اکثرا وقت کافی برای این آمورزش ها به بچه ها اختصاص نمیدن. و تصور میکنن تکنولوژی برای بچه های امروزی کافی هست و اونهارو با گوشی موبایل و ویدیو های نا مناسب سرگرم میکنن. ویدیوها اغلب با سرعت تغییر تصویر بالا، رنگ های تند و محتوای گاها اکشن، انتقال محتوای پرسرعت و نا مناسب با سن کودک دارن و کودک با دیدن اونها به علت خاصیت ویدیو به هیچ وجه به عمق داستان سفر نمیکنن و فقط جنبه سرگرمی دارن و تفکر کودک رو سطحی میکنن. و انگار تنها قصه هست که با ریتم آروم اون کودک فرصت همزاد پنداری پیدا میکنه و با هر قصه مثل آلیس در سرزمین عجایب به داستان فرو میره و تجربه ها و چالش های قصه رو در خیال خودش زندگی میکنه و محتوای اون به عمق جانش میشینه. و تمام این سیر و سیاحت درونی کودک به رشد ذهنی و روانی، افزایش تمرکز، تربیت و جامعه پذیری بچه کمک میکنه.اما اگر عذر پدرمادر ها برای قصه نگفتن برای بچه ها نبود وقت برای یاد گرفتن قصه های اصولی و بازگو کردن اون برای بچه هاست میشه گفت با توجه به مشغله های امروزی پذیرفتنی ست اما میشه از همین گوشی های موبایل در جهت درست استفاده کرد. سایت های زیادی هستن که قصه های صوتی برای بچه ها منتشر میکنن. مثل رادیو کودک، وولک، بازی دان و ... . از بین این سایت ها وولک به طور تخصصی برای بچه ها فعالیت میکنه و محتواهای استانداردی در این زمینه متنشر میکنه. این سایت بیش از 500 قصه با محتوای ارزشمند داره که اتفاقا بچه ها خیلی دوست دارن و با میل به قصه ها گوش میدن قصه هایی که با بیان خوب و جذاب قصه گو سایت به صورت صوتی درمیان و بچه ها با قصه گو حس نزدیکی میکنن. به جز قصه کلی ویدیو آموزش نقاشی و شعر و آهنگ بچگونه و لالایی هم دارن. پس اگر به رشد اجتماعی و ذهنی کودکتون به اندازه رشد جسمی اهمیت میدید هر شب یکی از قصه کودکانه های سایت رو برای بچه ها بذارید. اما انتظارشو داشته باشید که خودتون هم مثل من جذب قصه ها شید و با کودکتون گوش بدید :)) </description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>هانیه یزدانی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 19:18:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی؟؟ غلط یا درست؟</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%BA%D9%84%D8%B7-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-hofu73xq8piq</link>
                <description>صبح بخیر:»بیدار شدم...... دلم نمی‌خواد چشمامو باز کنم، باد خیلی گرمی از پنجره میاد داخل....... دیشب که هوا خوب بود چجوریه که صبح می‌تونه اینقدر گرم باشه؟ صبح؟؟ اصلا الان صبحه؟؟ ساعت چنده؟ چه روزیه؟؟؟ انگار لباسا روی تنم بار اضافیه.........باید کولرو سرویس کنم...... اه هیچ پولی تو حسابم نیست.... میتونم امروز ناهار بگیرم؟شاید باید به کسی زنگ بزنم؟؟ .........به کی؟؟ کسی اصلا منو یادشه؟؟گرمه، گرمه، گرمه.........چشامو باز کردم همه جا انگار داخل یک مه خیلی رقیقه..... آخرین باری که خونه رو تمیز کردم یادم نمیاد، البته چیز زیادی هم ندارم که خیلی به هم ریخته بشه....وای..... فردا آخرین مهلت اجاره خونست، باید از یکی ...... نه، باید از ی جایی پول گیر بیارم............نیم ساعتی هست که راه افتادم از این خیابون به اون خیابون ، از این مغازه به اون مغازه، دنبال شغل..... «دینگ دینگ دینگ دینگ»صدای گوشی منه؟؟ آخرین باری که صداشو شنیدم یادم نمیاد، یعنی کسی با من کار داره؟_الو سلام فرهاد کجایی؟؟+سلام علی، بیرونم برچی؟؟_لوکیشن بده دارم میام........علی که رسید قیافش جور عجیبی بود، وقتی منو دید لبخند کجکی ای زد و بعد یکم سلام احوال پرسی گفت بریم سوار ماشینش بشیم، یکم که با هم خوش و بش کردیم و گذشت گفت:« میگم فرهاد، من تازگی دختر دار شدم، ی دختر شیرین و کوچولو که وقتی انگشتامو میگیره دلم براش قنج میره»+ مبارکه، سرش سلامت باشه داداش _بعد این دختر کوچولوی من چند روز همش گریه میکرد بردیمش دکتر گفت سرطان داره، دخترک کوچولوی من .....نتونست حرفشو ادامه بده، کل ذهن من شد اینکه چرا؟؟ بچه به اون کوچیکی......رشته افکارمو پاره کرد و گفت« پول امپولاش هر کدوم چند میلیونه، ندارم که بدم، با هرکیم صحبت میکنم خودش هشتش گروعه نهشه، میگن خانواده داریم به زور پول خورد و خوراک اونارو میدیم، گفتم تو که تنها زندگی میکنی وضعتم که خوبه هزار ماشاالله میتونی ی چیزی بهم قرض بدی؟؟» با خودم فکر کردم آخرین باری که بهم زنگ زد کی بود؟؟ اونقدری دور بوده که ندونه چندین ماهه که شرکتی که توش کار میکردم ورشکسته شده و خونمو همه چیزمو مجبور شدم بفروشم بیام داخل ی سوییت طبقه چهار از ی آپارتمان قدیمی ساز که حتی آسانسور هم ندارع..... ی نگاه به گوشی دستم انداختم.... از قدیم داشتنش تنها چیزی بود که نفروخته بودم، دلم به حال اون بچه کوچیک سوخت.... اون گناهی نداشت، اگه الان بفروشم گوشیو ی سی چهل میلیونی گیرم میاد.... درسته گذاشته بودمش برا اجاره خونه..... ولی .....+ باشه داداش تا عصر برات جور میکنم شماره حسابتو بده الان یادداشت کنم.......گوشیو فروختم ، پولو زدم به کارتش، ی مقداری هم برای خودم نگه داشتم با پولی که مونده بود رفتم برای خودم ناهار گرفتم، قرصای قلبمو گرفتم، کولر رو سرویس کردم و به صاحب خونه گفتم یکی دو هفته دیگه از خونه بلند میشم ، هرچقدر از حسابم مونده رو از پول پیش بردار بقیشم میام میگیرم ازت .............ساعت دوعه شب بود، من تصمیمو گرفته بودم، صدای خنده بچه های همسایه بالایی میومد، میتونستم حتی حدس بزنم چه بازی ای دارن میکنن..... زیر باد کولر دراز کشیده بودم، لباس مورد علاقمو پوشیدم....ی کاغذ و خودکار برداشتم و شروع کردم به نوشتن ...................«تق تق تق تق تق»_کیه؟؟؟ +از اداره ثبت احوال مزاحم شدم لطفا در رو باز کنید.(صدای باز شدن در)_بله بفرمایید امرتون+ شما آقای علی.... هستید؟_بله درست تشریف اوردید، امرتون؟+ حدود یک هفته پیش آقای فرهاد... خودکشی کردن ، جسدشون دیروز در حالی که قرص قلب خورده بودن و خودشون رو از سقف آویزون کرده بودند پیدا شده_(دو هفته پیش؟؟؟؟ یعنی هیچکس تو این دو هفته ازش خبر نگرفته بود؟؟ دقیقا همون هفته ای که من رفتم پیشش باهاش حرف زدم؟))+حالتون خوبه اقا؟؟؟_بله بله میفرمودید، من خبری از خانوادشون ندارم نمیدونم چ کمکی از دستم برمیاد براتون+نه قربان مسئله این نیست، ایشون داخل وصیت نامه ای که همونجا گذاشته بودند گفتن پولی که از صاحبخونشون تحویل میگیریم رو بیاریم به شما بدیم، مثل اینکه قرضی رو باید ادا میکردن......( بسی بی محتوا و پایان باز بود، ولی همزمان پایان باز نبود، در اصل میخواستم بگم افسردگی خیلی خیلی خیلی خاموشه..... راه حلش هم خودکشی نیست، ممکنه بگید چقدر طرف احمق بود که جای اینکه اون گوشی و پول پیش خونه رو برداره برای خودش فروخت داد به دوستش و خودش رو کشت، ولی کسی که افسردست اینقدر فکر بازی نداره، ممکنه اون گوشی یا حتی اون خونه تنها دل خوشی و دل گرمیش بوده باشه و توان از دست دادن و شروع دوباره نداشته باشه، کلا این متن داستان اخلاقی زیاد داشت ، دلیل اصلی نوشتن این داستان هم این بود که ببینم به نظر شما کار درست بوده یا غلط؟ دیدگاه شما چیبوده از این داستان؟؟؟)</description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Sat, 23 Apr 2022 10:33:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;مَنِ&quot; بَد، &quot;توِ&quot;خوب</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%22%D9%85%D9%8E%D9%86%D9%90%22-%D8%A8%D9%8E%D8%AF%D8%8C-%22%D8%AA%D9%88%D9%90%22%D8%AE%D9%88%D8%A8-yc0tyzgfn6z4</link>
                <description>مَنِ بَد، توِ بَد+نه من حق دارم رد شم نه تو؛ باید تعارف کنیم.نه من حق دارم انتخاب کنم نه تو؛ هر دوتامون همون جوری زندگی می‌کنیم که تا حالا کردیم.نه من حق دارم بگم؛نه تو حق داری بشنوی. نه من حق دارم بگم نه؛نه تو حق داری بخوای.نه من حق دارم بپرسم؛نه تو حق داری جواب ندی.-چرا؟ +چون هم من بَدتر از اونیم که بخوام حقی داشته باشم، هم تو.مَنِ بَد، توِ خوب+من حق ندارم رد شم؛تو می‌تونی رد شی.من حق ندارم انتخاب کنم؛تو می‌تونی انتخاب کنی.من حق ندارم بپرسم؛ولی تو می‌تونی بپرسی.من حق ندارم بخوام؛ولی تو اگه خواستی می‌تونی داشته باشیش.من حق ندارم محترمانه بی‌اعتنا باشم؛ولی تو می‌تونی بی‌ادبانه سوال کنی.-چرا؟+چون من بدتر از اونیم که حقی داشته باشم؛ ولی تو نه.مَنِ خوب، توِ بَد+من می‌تونم رد شم؛تو باید صبر کنی.من می‌تونم انتخاب کنم؛تو حق نداری.من می‌تونم بپرسم؛تو حق نداری بپرسی.من می‌تونم داشته باشمش؛ تو حتی حق نداری بخوایش.من می‌تونم ناشیانه درباره‌ش بپرسم؛تو حق نداری جواب ندی.تو حق نداری بپرسی چرا؛ولی من می‌گم &quot;چون تو بدتر از اونی‌ای ک حقی داشته باشی ولی من نهمَنِ خوب، توِ خوب +هم من، هم تو؛می‌تونیم رد شیم.هم من، هم تو؛ حق داریم انتخاب کنیم.هم من حق دارم بپرسم؛هم تو حق داری جواب ندی.هم من حق دارم بخوامش؛هم تو حق داری نَدیش.هم من حق دارم یه آهنگو شدیدا دوست داشته باشم؛هم تو حق داری از همون آهنگ بَدِت بیاد.چون هم من، هم تو؛خوبیم.همه‌مون حق انتخاب اینکه چطور باشیمو داریم و این بسته به چهره‌ای که خودمون برای خودمون انتخاب می‌کنیم.بنظرم متن قشنگی بود:</description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Wed, 06 Apr 2022 20:46:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویدیو:انسان غیرقابل شمارش!</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B4-ako7nv3uqbnj</link>
                <description>های گایززززززززز اولیویا برگشته با یک ویدیو ی دیگهههههههههه!میدونم یک چندوقتی نبودم،راستش از لحاظ روحی تو شرایط خوبی برای ویدیو گرفتن نبودمولی الان اینجام؛ هوراااهمونطور که میبینین مکسم هنوز اینجاست!?مکس دارم ویدیو میگیرم برو اونور خب حالا از حاشیه بکشیم بیرون!موضوع امروزمون برخلاف ویدیو های قبلی یک جمله است نه یک کلمه!امروز با موضوع انسان غیر قابل شمارشه شروع میکنیماگه فک کردین با این جمله منظورم اینه که انسانا خیلی زیادن اشتباه کردین &quot;یک انسان غیر قابل شمارشه&quot;حالا چرا میگم اینو چونکه هیچ کس نمیتونه منو بشمره، نمیتونه تو رو بشمرهغم های من غیر قابل شمارشن، خوشحالیام غیر قابل شمرشن، احساساتم غیر قابل شمارشن، سلولام غیر قابل شمارشن، ذره ذره ی من غیر قابل شمارشه، موهام غیر قابل شمارشن، علاقمندیهام غیر قابل شمارشن، متنفراتم  غیر قابل شمارشن و و و و و...حالا من با گفتن این به چی میخواستم برسم؟ میخواستم به همووووووون موضوع قبلی که بارها منشن کردم برسم، اینکه ما خبر نداریم که توی وجود بقیه چی میگذره، پس سعی کنیم کمتر سرمونو توی زندگی بقیه ببریم و کمتر دخالت کنیمو همین دخالت چیزی بود که بیشتر از هرچیز دیگه ای توی این مدت به من ضربه زد از طرف خانواده، دوستا، حتی اکسم، برای همین هربار بحثشو وسط میکشم  بیاین یکم زندگی &quot;خودمونو&quot; بکنیم مکسسسسسسسس داری چیکار میکنی .................................................خب من مکسو گرفتم، مثل مکس باشید من اینجا دارم ویدیو میگیرم و اون اونجا کار خودشو میکنه?نوبت میرسه به آهنگ روز که میخوام براتون بخونم ، راستش واسه آهنگ هیچ آهنگ کاملا مرتبطی پیدا نکردم پس اگه یکم اهنگ نا مرتبطه گیر ندید خواهشا ? بریم برای اهنگ مثل همیشه درحالی که میخونمش لایریکش رو با ترجمه ی فارسیش این گوشه میزارم:No, I don&#x27;t need your helpنه، من به کمکت احتیاج ندارمTo make me sick, to make me illبرای اینکه منو مریض کنی،برای اینکه منو بیمار کنی (اینجا از دو کلمه ی هم معنی استفاده کرده)I don&#x27;t need anybody elseمن به هیچ کی نیاز ندارم&#x27;Cause I can break my heart myselfچون خودم میتونم قلبمو بشکونمI don&#x27;t need your helpمن به کمکت احتیاج ندارمGetting off of this carouselبرای پیاده شدن از چرخ و فلکI don&#x27;t need anybody elseمن به هیچ کی نیاز ندارم&#x27;Cause I can break my heart myselfچون خودم میتونم قلبمو بشکونمدر آخر لایک، کامنت و ساب اسکرایب کنین، و چون ایده هام واسه ویدیو ها ته کشیده اگه در اینباره هم چیزی به ذهنتون رسید خوشحال میشم تو کامنتا نظراتتونو بخونم  http://www.lyricsone.ir/post/1340/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-break-my-heart-myself-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%DA%A9%D8%B3%D8%A7.html </description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>paree.s</author>
                <pubDate>Sat, 02 Apr 2022 13:17:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودمونی از روزهای تاریک!!!</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-zpkvf3pxlx7q</link>
                <description>.وقتی یک سری شرایط سخت رو رد میکنیتازه میفهمی دنیا چه خبره چقدر خوشحال بودی چقدر خوشبخت بودی چقدر حالت خوب بوده و تو الکی حال خودت رو بد کردی چقدر چیزهای با ارزش داشتی و اصلن حواست نبود که فقط کافیه یک لحظه نداشته باشیشون تا نظم زندگیت تا حال زندگیت بهم بخوره تو به راحتی بارها فکر کردی که نباشی تو بارها به راحتی نادیده گرفتی  تموم چیزهایی که یک درصد اختلال و سختی توش، ماه ها، روز ها، ساعت ها زندگیت رو بهم میریزه تو خودت رو نادیده گرفتی! بخاطر چی؟بخاطر کی؟ بخدا که هیچ چیز ارزش دردت رو نداره اونم تو دوره زمونه ای که هیچکس جز خودت حواسش به تو نیست! پس قوی باش و شکرگزار! مصصمم قدم بردار و بجنگ قدم بردار برای خوب شدن حالت! برای بهتر شدن!.?زینب ره انجام</description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>زینب ره انجام</author>
                <pubDate>Sat, 02 Apr 2022 12:01:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ آوریل: سختی تنها دلیل افسردگی | افسردگیِ تزریقی</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/the-depression-lie-ebtmirg0co2n</link>
                <description>تازه از خواب بیدار شده بود. مامانش مثل هر روز داشت بخاطر یه اتم اضافه از خاک که بی اجازه روی میز شیشه‌ایش نشسته بود غر می‌زد هرچند تمام غرای مامان بین صدای بازی پسر بچه‌ی رقت‌انگیز و لجوجی که بخاطر تقدیر بدش مجبور بود &quot;برادر&quot; صداش کنه؛ گُم می‌شد ولی هنوز آزار دهنده بود.هوا برای سر صبح بیش از حد گرم بود و این یعنی یه بار دیگه کلاسشو از دست داده بود و برنامه‌های کل هفته‌ش -درست مثل هفته‌ی پیش- بهم ریخته بود. حالا که کلاس به اون مهمی رو از دست داده بود دیگه دلیلی نداشت از تختش بیرون بیاد. گوشی نیمه‌جون‌ش که به زور سُرُم زنده بودو از زیر بالشش بیرون آورد و شروع کرد به &quot;چرخیدن بی‌هدف&quot; توی صفحات اجتماعی.  صفحه ایسنتاش پر شده بود از جملات سوس ماس داری که بی‌معنا بودن زندگیو نشون می‌داد. اوضاع پینترست، یوتوب و توئیتترشم فرقی نمی‌کرد. البته همین جملات سوس ماس دار واقعیت زندگی اون بودن. تقریبا ساعتای هشت-نُهِ شب بود که اون استوری بخصوصو باز کرد. طرف داشت گریه می‌کرد بخاطر اینکه پدر و مادرش بهش اهمیت میدن و نگرانشن! داشت بخاطر چیزی اشک می‌ریخت که کلاریسا دلش می‌خواست حداقل یه بار تجربه‌ش کنه. ولی این چیزی نبود که اون استوری رو خاص می‌کرد. چیزی که مهم بود بخش دوم استوری بود. جایی که همون پسر با اشکای روی صورتش داشت نتیجه‌ی چند سال تحقیقشو می‌گفت. تیتر بخش دوم استوری &quot;راه‌های خودکشی بدون درد&quot;  بود. (اگه زدین روی این لینک و خواستین این پستو بخونین برین قسمت کامنتا، بخونین، بخندین. با این ویژگی که دو ماهی یه بار حتمااا بهشون سر بزنین چون جنس جدید پخش میشه!)اول استوری یکم بخاطر درک نشدن ناله کرد. می‌گفت وارد هر صفحه‌ای که می‌شد با یه مشت خُزعبلات انگیزشی مواجه می‌شد. نویسنده‌هاشونم اکثرا آدمای مرفه بی‌دردی بودن که بزرگترین مشکلشون انتخاب دسر بعد از غذاشون بود. بعدش رفت سراغ اصل مطلب و چندتا راه خودشی گفت.***قرص برنج، طناب دار. حتی اگه بی‌دردتر بودن ولی بازم بهشون دسترسی نداشت. حتی یه هفت تیرم نداشت که خیلی راحت و سریع خودشو خلاص کنه. قطعا هم خسته‌تر از این بود که بخواد از هسته سیب سم استخراج کنه! مرگ موش یه ذره توی خونه داشتن. ولی کلاریسا نه می‌دونست کجا و نه می‌خواست مرگش نیم ساعت طول بکشه. حتی خفگی توی آبم زیادی طولانی و دردناک بود. برق گرفتگی هم نه توش تضمینی بود، نه بی‌درد بود. تنها راهی که می‌‌موند پرش از ارتفاع بود. از اتاقش بیرون اومد. آخرین لبخند عمرشو زد و به سمت در پشتی آپارتمان که به پله‌های پشت بوم منتهی می‌شد رفت…  وقتی این پستو گذاشتم یکی یه راه دیگه ‌هم برا ناامید کردن مردن بقیه معرفی کرد. &quot;اینکه هر روز اخبار مرگ و میرو بهشون بدی!&quot; از وقتی کرونا شروع شده هر روز آمار قربانی‌های کرونا سر تیتر روزنامه‌ها و اخبارِ. و جالب‌تر اینکه که هر کی می‌بینه بلند اعلام میکنه که &quot;اوه اوه! امروز 3 نفر دیگه ‌هم مردن بر اثر کرونا! خدا به دادمون برسه!&quot; مشکل اینجاست که حتی اگه خودتم بخوای نمی‌تونی از این آمار کاملا دور باشی چون بخاطر همون کرونا وابستگی به فضای مجازی زیاد شده و به محض اینکه نت روشن میشه -و باید بشه- این آمار خود به خود به سمتت سرازیر میشن. چیزی که از آمار مرگ و میر بدتره و تاثیر خیلی بدتری روی روان انسان داره آمار خودکشیِ. اینکه بدونی توی این لحظه و این ساعت یه نفر از زندگی توی این دنیا خسته شده و ترجیح داده زندگی‌شو تموم کننده آزاردهنده‌ست. حالا به جز خود آمار خودِ خودکشی تصور کنین یه حجم بزرگی آمار درباره‌ی &quot;شاید خودکشی&quot; دریافت کنین. آدمایی که دقیقا به همون اندازه افسرده و ناامیدن و می‌تونن به افسرده‌تر شدن ماها کمک کنن. می‌دونین بخش جالبش چیه؟! اینکه بیشتر میریم سمت این جور آمارا و نوشته‌ها! همین ویرگول خودمونو درنظر بگیرین. اگه ببینین یه نفر یه پست با عنوان &quot;تموم شد؛ اینم آخرین نفسام&quot; منتشر کرده و کنارشم یه پست درست حسابی و کاربردی مثل &quot;تکنیک‌های تقویت تمرکز&quot; باشه و فقط وقت برای خوندن یکی داشته باشین کدومو انتخاب می‌کنین؟! (صرف نظر از نویسنده‌ش)آمار (تعداد لایکا، نظرا و ویوها از طرف خود ویرگولیا) نشون میده که اکثرمون اون پست افسرده‌طورو برای خوندن انتخاب می‌کنیم. به جز اون قضیه که اینا همه توی ذهنمون میرن توی بخش آمارایی که می‌تونه باعث ناامیدی‌مون شه، تصور کنین هر لحظه یه جمله توی ذهنتون تکرار شه. بعد از یه مدتی بخواین یا نخواین اونو می‌پذیرین!حالا اگه این جمله &quot;زندگی معنی‌ای نداره&quot; و از این دست حرفای افسرده‌طور باشه دیگه خدا به دادمون برسه! ولی اصن چرا این پستا رو -با این دانش که روی روحیه‌مون تاثیر منفی می‌ذاره- باز می‌کنیم؟از چندتا از ویرگولیا پرسیدم. جوابایی که دادن کلا به سه دسته تقسیم می‌شد:دسته اول: نمی‌دونم دسته دوم: خودآزاری/ کرم دارم/ مریضمدسته سوم: احساسات من مهم نیستن/ دیگه تهشم فک نکنم از این بدتر بشم.از دسته‌ی اول کلاا صرف نظر می‌کنم. چون رسما جواب دادنشون با جواب ندادنشون فرقی نمی‌کرد. دسته‌ی دوم  با وجود اینکه نحوه‌ی جواب دادنشون فرق می‌کرد ولی بازم درست مثل دسته‌ی سوم یه مُشت افسرده‌ی بِلفِعل بودن و اگه عمیق به جوابشون فکر کنیم این توی جوابشونم مشخصه. و دسته‌ی سومم که خب رسما افسرده‌ بودن! (اگه افسرده گیشون شدید نبوده باشه صلوات)با توجه به اینکه هیچ دسته‌ی چهارمی وجود نداشت که فاقد هر گونه اختلالات روانی‌ای (فکت: افسردگی رو میشه جز اختلالات روانی دسته‌بندی کرد) باشه؛ برای جواب دادن به این سوال به یه پاراگراف که نظر شخصی خودمه بسنده می‌کنم:اول و آخرش همه‌مون آدمیم؛ (دروغه من فضاییم (البته فضایی نه alien چون تلفظ فضایی و کلا ترجمه‌ی فارسی این واژه رو نمی‌پسندم)) و یه ذره انسانیت توی همه‌مون پیدا میشه، پس طبیعیِ وقتی میبینیم یکی که مثل خودمون آدمِ داره با زندگی کردنش زجر می‌کشه ناراحت می‌شیم و یه ذره حس مسئولیتم بهش داریم. برای همین اون نوشته رو باز می‌کنیم و سعی می‌کنیم بهش امید بدیم. :&quot;)) (شایدم بخاطر جلوگیری از احساس گناهی که در اثر نادید گرفتن یه کسی که به حمایت و کمک بقیه نیاز داره باشه!)اگه یه آدم غیر افسرده‌این و اون نوشته‌ها و پستای بَد حالو باز می‌کنین بگین دلیلش چیه. شاید زندگی سخت باشه؛ شاید خودکشی مُد باشه. ولی نباید دستی دستی خودمونو افسرده کنیم تا از مُد عقب نمونیم. یه کسی که پست افسرده‌طور میذاره نیاز داره تا یه چیزایی رو بگه، بنویسه تا آروم شه. و منو تو نیاز داریم نخونیم تا آروم بمونیم. فکت: حس و حال هیچ کس مهم تر از کس دیگه‌ای نیست. فکت: توی زندگی هر کسی مهمترین آدم باید خودش باشه.فکت: تو بدبخت‌ترین یا خوشبخت‌ترین آدم روی زمین نیستی.زندگیِ تو شاید حتی سخت‌تر از تمام حرفای دردناکی باشه که خیلیا می‌زنن و توی هر شبکه‌ی مجازی‌ای پخش می‎‌کنن و شایدم در تناقض با اون حرفی که همه می‌زنن &quot;خیلیا بدبخت‌تر از تو هستن ولی مث تو کم نمیارن&quot;، خیلیا هم از تو خوشبخت‌تر باشن و بخاطر هیچی کم بیارن! ولی مسئله اینه که تو نیاز نداری به خودت یادآوری کنی چقدر بدبختی. نیاز نداری به بدبختیای بقیه گوش بدی و سعی کنی هر جوری خوشحالشون کنی. نیاز نداری کسی بهت بگه چقدر خوشبختی فقط نیاز داری کسی برعکسشو بهت نگه! وقتی داشتم جدیدترین پستای ویرگولو نگاه می‌کردم این پستو دیدم. صرف نظر از نوشته و محتواش از عنوانش خیلی خوشم اومد بنظرم  تگ برازنده‌ای می‌شه. (البته نه دقیقا خودش چون بنظرم بار منفی داره) پیشنهادم اینه که اگه می‌خوایید به یه نفر امید بدید بدون خوندن پستای افسرده‌ش این کارو بکنین.میبینین یکی یه پست افسرده گذاشته؛ به جای اینکه برین و زیر پستش یه چیز حال خوب کنِ واقعی (و نه جملات انگیزشی بی‌معنی و چرت و پرت) بگین یه پست براش منتشر کنین شاید تگ &quot;واکسن عَشَقه &quot; قشنگ بشه برای اون پست. (عشقه هم شبیه عشقِ هم مثل عشق کلیشه‌ای طور نیست؛ ولی اگه واژه‌ی بهتری برای این ترکیب دارین بگین) شاید بیشتر از یه نفر نیاز به شنیدن اون حرفا داشته باشن :&quot;))) وقتی داشتم برای این پست دنبال عکس می‌گشتم طبق معمول رفتم پینترست. وقتی سرچ کردم suicide چیزی که بهش بر خوردم قشنگ بود. گرچه وقتی توی اون سایتی که داده بود رفتم هیچ شماره و هِلپ لاینی برای ایران نبود ولی بازم اینکه هیچ عبارتی که توش suicide بودو سرچ نمی‌کرد، قشنگ بود.  </description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Fri, 01 Apr 2022 09:55:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا من در مکالمات روزمره‌ام اینقدر فیلسوف و شاعر نیستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-tve3luoqbf9k</link>
                <description>&quot;چرا من نمی‌توانم در مکالمات روزمره‌ام اینقدر فیلسوف و شاعر باشم؟&quot; این سوال در خواندن هر کتاب عاشقانه یا هر فیلم درام به ذهن ما خطور می‌کند. چطور یک نفر حتی برای آنکه بخواهد درمورد تنفرش از توت فرنگی صحبت کند اینقدر هر جمله‌اش سخنی از بزرگان است؟ این همان خط انتظار نامرئی است که سینمای رمانتیک و نوشتار شاعرانه/عاشقانه در قالب داستان و جستار برای ما بالا آورده. از هرکدام از بهترین جستار نویسانی که می‌شناسید بپرسید چقدر زمان میبرد که هر جمله را بنویسی؟ آیا می‌توانی فی‌البداهه در صحبت‌های روزمره‌ات  مانند جستارهایت بگویی و یا حتی در نوشتارهای روزمره‌ات بنویسی؟ نه! بله قطعاً جستار نویسی ادبی و یا فلسفی در صحبت‌هایش ممکن است متفاوت از دیگران باشد اما نه به آن اندازه که جمله جمله‌اش جستار شود! در همین باب معضلی به مراتب مخرب‌تر در سینما داریم. جایی که از تمامی صحبت‌های حتی روزمرۀ فیلمی مثل Before Sunrise یا Night Train To Lisbon می‌توان پست و عکس نوشته درآورد و شما و پارتنرتان با خودتان مقایسه می‌کنید که در بسیاری از موارد مانند آنها نه در حال صحبت‌های مداوم و شورانگیز هستید و نه می‌توانید اینقدر زیبا و ژرف صحبت کنید. جایی مشکل پیش می‌آید که همان صحبت روزمرۀ فیلمی درام/رومانس خودش فیلمنامه‌ای ادبیست که نویسنده‌ای حاذق با کلی ویرایش به ثمر رسانده و حالا شمایی که شاید در طول روز حداکثر اکت ادبی/شاعرانه‌اتان خواندن یکی دو غزل باشد و صحبت‌های روزمره‌اتان کاملاً عادی است؛ اما، سطح انتظارتان از خود، و کسی که با او ارتباطی غیرکاری دارید (نه الزاماً حتی شریک عاطفیتان) در حد همان اثر هنری است. همین مشکل به شکلی وحشتناک باعث فروپاشیدن بسندگی هر حرکت رمانتیک که در حالت عادی می‌توانست بسیار گیرا و جذاب و دلنشین باشد هم شده. فشردن دست به گرمی و نگاهی با مکث به چشمان، قبل‌ترها شاید بسیار بسیار برایمان جذاب بود اما الآن، برای بسیاری از ما کم‌تر از تحلیلی فلسفی/عاشقانه در حد بهترین آثار فیلمنامه‌ای/ادبی اساساً نمی‌تواند کارکرد رمانتیک داشته باشد. سکوت که عنصری ناگزیر و البته مفید در تمام صحبت‌های عادیمان بود (سکوت به راحتی باعث می‌شود شما بسیار بهتر به صحبت بعدیتان فکر کنید و ساختار بندی‌اش کنید)، اکنون به عنصری نامطلوب بدل گشته که سریع باید با باز کردن صحبت از آن فرار کنیم وگرنه شرایط به اصطلاح Awkward یا زشت می‌شود؛ و همین هم حاصل این جابه‌جایی خط انتظار است؛ چرا؟ به دلیل سادۀ &quot;کات&quot;. در فیلم‌ها و نوشتارها شما سکوت را یا نمیبینید و یا کوتاه شده‌اش را میبینید. بسیاری از سکوت‌ها با کات خوردن کوتاه یا حذف می‌شوند و همین برای ما به این معنا درآمده که پس سکوتی که این مقدارش به حقیقت برای ما انسان‌های عادی (و نه بازیگرانی که دیالوگ‌های اثری ده بار ویرایش خورده و حرفه‌ای را حفظ کرده‌اند) کاملاً طبیعی است، عنصری زائد است و اگر شما نمی‌توانید تند تند پشت هم و بدون تپق زنی تعداد زیادی جملۀ جذاب و مناسب تولید کنید پس لابد ایراد از خودتان است. همین موضوع به یکسان سازی قالب هم منجر شده است! دیگر حتی نوع بوسه را باید طبق حالت مرسوم آن اجرا کنید. بوسۀ بر گونه شاید برای زوجی از تمام اکت‌های مرسوم دیگر جنبۀ رمانتیک بیشتری داشته باشد اما اکنون، گویی باز باید طبق الگویی که درام بازی‌های سینمایی و ادبی برایتان ساخته است عمل کنید و عرفش آن است. نمی‌دانم این جستار را ادامه می‌دهم یا نه اما خواستم بگویم اگر شما هم در بسیاری از صحبت‌های روزمرۀ خود سکوت می‌کنید، شاعر و فیلسوف ذاتی نیستید و از هر جمله‌تان هنر و عمق ادبی تراوش نمی‌کند، حوصله سر بر نیستید، صرفاً نرمال هستید؛ پس خودتان را اینقدر بازجویی نکنید و نگذارید این انتظار سازی منجر به سطحی شدن و دورویی شود تا جایی که فقط تکه‌هایی از کتاب‌ها را بخوانید و حفظ کنید که در صحبت‌ها ژرف و سینمایی باشید! . . .</description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 18:39:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا در طبیعت باید مثل یک مجرم فراری رفتار کنیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AB%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AC%D8%B1%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-udqvrvuefnte</link>
                <description>مقدمه:متاسفانه ما آدم‌ها رسم‌ دیرینه‌مان این است که بیشترین آسیب را خواسته یا ناخواسته به کسی یا چیزی می‌زنیم که بیشتر دوستش داریم. در مورد رفتار ما با طبیعت هم همین آش است و همین کاسه. یعنی طبیعت را معمولاً کسانی تهدید می‌کنند که بیشتر دوستش دارند. آن کسی که با طبیعت میانه‌ای ندارد و ده سال یک‌بار هم به دل طبیعت نمی‌زند، هیچ آسیبی به طبیعت وارد نمی‌کند ولی آن آدم‌های عاشق طبیعت که بیست و چهاری در دل طبیعت هستند، احتمال این‌که به طبیعت آسیب وارد کنند، خیلی زیاد است.با توجه به این‌که بهار فصل زنده شدن طبیعت‌ و رونق طبیعت‌گردی است و سیزده‌به‌در یا روز طبیعت هم نزدیک است، گفتم نکات مهمّی را با استفاده از مضمون کتاب &quot;طبیعت‌پیمایی بی‌ردّپا&quot;  ولی نه با آن جدیّت، اوّل برای  خودم و بعد برای شما، یادآوری کنم.موقعی که می‌خواهید، برای اتراق، چادر بزنید و یا چیزی پهن کنید، دنبال یک جای سرسبز نگردید. هیچ بعید نیست آخرین گونه از یک گیاه کمیاب که شما فکر می‌کنید علف هرز است، با نشستن دقیق شما بر روی آن، برای همیشه، منقرض شود. پس حتی اگر کمی هم به باسن مبارکتان فشار می‌آید، بگذارید بیاید و روی یک جای سفت و سخت، جا خشک کنید تا کمتر به آن منطقه، آسیب وارد شود.جان هر کسی که دوست دارید، کمی جلوی شکم‌چرانی خود را بگیرید و برای دو سیخ جوجه‌کباب لعنتی، جنگل گلستان را به کویر لوت تبدیل نکنید. جیره‌ی خشک یا یک لقمه نان پنیر بردارید تا با به جا گذاشتن یک تکّه زغال، یک جنگل را نابود نکنید.به جای استفاده از پوتین دوران خدمت سربازی‌ خودتان یا پدرتان یا کفش‌های گران‌قیمت عاج‌دار، از یک کفش نرم که زیره‌ی کم‌عمقی دارد، استفاده کنید تا با هر بار قدم بر داشتن، بخشی از خا‌ک و پوشش‌ گیاهی معلوم و نامعلوم آن ناحیه را از بین نبرید.همین که احساس کردید دارد به روده‌تان فشار می‌آید، محلّ دفع خود را، سر فرصت، پیش‌بینی کنید تا مجبور نشوید، کنار رودخانه، جادّه و یا چادر محلّ اتراق‌تان دست به تنبان شوید. مدفوع را باید در عمق بیست‌سانتی‌متری و دست‌کم در فاصله‌ی هفتادمتری رودخانه، جادّه و یا محل اتراق‌تان، دفن کنید و روی آن را جوری بپوشانید که انگار نه انگار!یک نایلون مخصوص زباله‌هایی که قرار است در دل طبیعت، از خود به جا بگذارید، بردارید. خیلی زشت است کسانی که به طبیعت آمده‌اند تا حال‌شان را خوب کنند، مسوول جمع‌آوری ته سیگار، بطریِ ادرار، ابزار عشق‌بازی ایمن(!)، خشاب خالی قرص‌های فیل‌دار و بدون فیل(!)، نوار بهداشتیِ غیربهداشتی، پوشک تا خرخره‌ پُرِ بچه و ... خودمان کنیم. جانورانی که چشم‌شان به این آثار باستانی به جا مانده از ما، به اصطلاح اشرف مخلوقات، می‌افتد چه قضاوتی در موردمان می‌کنند؟!از بشور و بساب و استفاده از مواد شوینده مخصوصاً پودر رختشویی که اجداد طبیعت را جلوی چشمانش می‌آورد، خودداری کنید. یادگاری نگذاریم و یادگاری هم برنداریم. در مورد یادگاری نگذاشتن که بسیار دیده، شنیده و خوانده‌اید و احتمالاً یادگاری‌های طبیعت‌دوست‌نماها را در جای جای طبیعت دیده‌اید. پس می‌روم سراغ یادگاری بر نداشتن. یادم می‌آید موقعی که به حج دانشجویی رفته بودم، یکی از همسفران، موقع برگشت، یک ساکِ خیلی سنگین را با خودش این‌ور و آن‌ور می‌کشید. به او گفتم کادوهای سبک‌تر می‌گرفتی تا این‌جوری دمارت در نیاید. گفت این سنگینی که برای کادو نیست. پرسیدم پس برای چی است؟ گفت وقتی رفته بودیم غار حرا، این سنگ را یادگاری برداشتم‌. وقتی تعجب مرا دید، کارش را با این جملات توجیه کرد:&quot;فکرشو بکن، پیامبر (ص) روی این سنگ راه رفته، شاید هم با دستاش لمسش کرده باشه!&quot; نخواستم بگویم شاید پیامبر (ص) عدل روی همین سنگ... بنابراین گفتم: &quot;مرد حسابی! اگر هر کس برود غار حرا و یه سنگ این‌قدری بردارد که دیگه چیزی از غار باقی نمی‌مونه!&quot; گفت: &quot;تو هنوز به این حدّ از عرفان نرسیدی که حرفای منو درک کنی!&quot; یک‌بار هم که همراه یکی از فامیلا به غار علی‌صدر همدان رفتیم، یک تکّه از دیواره‌ی غار که چند هزار سال طول کشیده بود تا ساخته شود را در عرض یک ثانیه جدا کرد تا یک یادگاری از این سفر داشته باشد. بعد هم گفت من هر جایی رفتم، یک یادگاری برداشتم. حتی از منارجنبان اصفهان هم یادگاری دارم! می‌خواستم بگویم الهی خیرش را ببینی، ولی برای حفظ روابط فامیلی، بی‌خیال شدم!حالا چرا در عنوان مطلب خدمت شما عرض کردم که &quot;در دل طبیعت باید مثل یک مجرم فراری رفتار کنیم؟&quot; شما تصوّر کنید یکی از علما و فضلای عرصه‌ی اختلاس و کلاهبرداری و یا یک قاتل و آدمخوار سریالی که فراری است و پلیس دنبالش است، بخواهد محض قایم شدن و نه تفریح و تفرّج، به دل طبیعت سفر کند. تردید نکنید کسی که توانسته چندهزار میلیارد را هاپولی کند و یا چند نفر را بکشد و بخورد ، این‌قدر باهوش است که به این سادگی‌ها، ردّی از خود به جا نگذارد. این آدم از ترس دستگیر شدن هم که شده است، هیچ اثری از خودش به جای نخواهد گذاشت. شما هم سعی کنید اگر عاشق طبیعت هستید، حداقل در طبیعت که هستید مثل یک مجرم و یا قاتل حرفه‌ای رفتار کنید!دو مطلب پیشین: https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B4-%D8%B9%D9%84%DB%8C-l7sxnyldcvpv  https://virgool.io/Teshnegane-ketab/%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%90-%D9%85%D9%8F%D8%AF-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-rqhokcrkwzw7 دوستان علاقه‌مند به &quot;نوشتن&quot;! به گاهنامه‌ی شماره بیست و دو، سر بزنید و برای موضوعات مطرح شده در آن مطلب بنویسید و در صورت برنده‌شدن، کتاب جایزه بگیرید. https://virgool.io/Gahnameh-Dast-Andaz/%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B2%DB%B2-zzs0htbktscs اگر وقت دارید: به نوشته‌های هشتگ «حال خوبتو با من تقسیم کن»  سر بزنید و اگر خودتان حال خوبی برای تقسیم داشتید، لطفاً دست دست نکنید و  آن را با این هشتگ بین دوستان خودتان تقسیم کنید. بِسم‌ِ‌الله.حُسن ختام: https://soundcloud.com/soheilysf/saba-samimi-taha-parsa-dor-dor?in=nargol-banoo/sets/creative-persian-music </description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Sat, 26 Mar 2022 18:12:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره دنباله دار...</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-zgbliigwmchg</link>
                <description>+من میرم توی ماشین...سوئیچ رو بده....در ماشین رو بست. هدفونش رو گذاشت روی گوشش و اهنگا پشت سر هم صف کشیدن برای هنرنمایی جلوش....هر اهنگ، ۵ ثانیه فرصت داشت تا خودی نشون بده و توجه ش رو جلب کنه، وگرنه: تق، میزد روی پلی کردن بعدیبالاخره یکی تونست توجه ش رو جلب کنه، با حال و هواش همخونی داشت پس بهش اجازه داد که توی خونش تلفیق بشه و بره توی عمق وجودش...تکیه داد به صندلی و چشم دوخت به کوچه، که غرق در ظلمات شب بود....یاد چندسال پیشش افتاد:~فلش بک به گذشته~_پاشو، داریم راه میوفتیم!!...دیر شده...+نمیخوامممم، توروخدا میخوام بخوابم_پاشو نمازت رو بخون، برو تو ماشین بخواب+بر هفت جد و ابادش لعنت_کیو میگی؟+نمیدونم، هرکی که خره_....برای اینکه خواب از سرش نپره، با چشمای بسته نماز خوند، اما وقتی یادش اومد معلوم نیست کی دوباره میتونه سرش رو روی بالشت های این خونه بزاره، به تک تک درز های دیوار خیره شد تا تصویری نا مبهم ازش داشته باشه!قاب عکس بچه ها...مجسمه ی کنار تلویزیون...پرده کنار در....گل های روی فرش...پریز های برق...مهتابی ها و لوستر...همه اینا رو توی ذهنش ذخیره کرد تا وقتی دلتنگ شد، بتونه با اونا اینجا رو به یاد بیاره. سخت بود دل کندن از اینجا واسش....دلتنگ خاله شدن واسش سخت بود...خاله ای که براش مهم تر از هرچیزی بود!...وقتی خالش برای کار همسرش، خونه شون رو انتقال داده بودن به این شهر، تا یک هفته با زمین و زمان قهر کرده بود و لب به غذا نمیزد...حالا که بعد این همه مدت دوباره خاله رو دیده بود، نمیتونست برگرده شهرش...شهرش شده بود کابوس شب هایی که اونجا بود+دیر شد پاشو بیاااااا....الان هوا روشن میشه و ما حرکت نکردیم_مامان توروخدا نمیشه من بمونم؟ من نمیخوام از پیش خاله بریم+ای خدا، من چه گناهی کردم که باید این بشه عزائیل جونم؟...۱۰ بار صحبت کردیم که نمیشه، انقدر منو عذاب نده بچه، خالت تابستون میاد دوباره میبینشدیگه سیستم شنواییش از کار افتاد، بجاش، دریچه های سد باز شدن و به موج ابهای درون سدِ وجودش، اجازه خروج داده شدسیلی از اشک سرخوردن و اومدن پایین!!...بخشی از قلبش رو اونجا گذاشت و با هق هق اومد بیرون!...اروم در رو بست که دخترخالش بیدار نشهتوی ماشین که نشست، هنوز هوا تاریک بود، چشم دوخت به اسمون که یهو یه ستاره دنباله دار از جلوی چشماش رد شد، از ته دلش داد زد: ارزو میکنم هرجور شده، هر جوریییی که شده، خالم برگرده شهر خودمون! به هر قیمتی!!!!~فلش به حال~تا به خودش اومد، دید با ریتم اهنگ، چشماش هم ماشین چشم شویی رو روشن کردن و بدون هیچ شوینده ای، دارن خودشون رو میشورن!!لحظه ای اومد جلوی چشماش که خالش برای همیشه اومد به شهرشون، با خودش فکر کرد اگه یه زمان دیگه و به یه دلیل دیگه اومده بود، قطعا تمام دنیاش گلشن میشد اما این زمان و این دلیل، باعث میشد برگشت خالش، غمگین ترین حس رو داشته باشه و همیشه با خودش بگه، ای کاش هیچوقت به این علت، برنمیگشت....هیچوقت فکر نمیکرد اینبار که میان این شهر، انقدر سفرِ تلخی داشته باشن!!!بهش خوش گذشته بود بسیارررر اما، با نیتی اومده بودن که تداعی کننده خاطره ای به تلخی بلوط بود!!•اگه اون آرزوی لعنتیت نبود، شاید هیچوقت مقدمات اومدن خاله جور نمیشد!!! .... نیومدن خاله ، خیلیییی بهتر از اومدنش بود!•اگه یکم مراقب میبودی، الان به این دلیل نمیومدیدن به این شهر!!•همش تقصیر توعه که این اتفاقا افتاد!!•تو مسبب همه این اتفاقایی!!، تو یه مخربی!!!تمام این افکار، مدام احاطه میکردنش!!...هی همه رو میزد کنار و به این افکار پوزخند میزد و میگفت: شماها دروغین! اما در درونی ترین لایه های وجودش، این حقیقت پنهان شده بود که: اره!! واقعا اون مسبب همه چیز بود!!! ...ماشین حرکت کرد. افتاب، ذره ذره خودش رو به نمایش دیدگان خوابالود میگذاشت...وارد اتوبان که شدن، چشماش دیگه توان مقابله با جاذبه زمین و باز موندن رو نداشتن، پس اروم اروم اومدن پایین....در لحظات اخر، به خودش گفت: اگه یه ستاره دنباله دار دیدم، ارزو میکنم که اون اتفاقا همه پاک بشن!! برام مهم نیست که بهاش چی باشه؟ با جونم معاوضه ش میکنم و نمیزارم که به&quot;نقض بودن در این سیستم&quot; ادامه بدم!! ...با پاک شدن من از این پازل، همه قطعه ها به درستی میتونن سر جاشون باشن‌... و چشماش، دیگه اجازه ادامه دادن ندادن و کامل، در تاریکی فرو رفتن...حقیقتا عکس مرتبط پیدا نکردم?</description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>Who</author>
                <pubDate>Sat, 26 Mar 2022 02:48:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-ugxhcsgchdbj</link>
                <description>نیمه شب بود.دخترک که پنجره اش را بازکرده بود، دختر بچه ی مرده‌ای را دید که سر تا پا خونین بود!مادرش او را صدا کرد تا باهم چای بنوشند.اما دخترک‌ به مادرش پاسخی نداد.و خود را از پنجره پایین انداخت و شروع به مکیدن دختر بچه کرد.دقایقی بعد مادرش در اتاقش را باز کرد و با وحشت گفت:&quot;دخترم مگه تو به من قول نداده بودی که خودتو کنترل کنی&quot;؟دخترک خون دور دهانش را لیس زد و گفت:&quot;این خون خیلی بوی خوبی داشت و غلیظ بود و نتونستم جلو خودمو بگیرم . متاسفم&quot;.و ناگهان مرد نقاب داری با شمشیر خونینی که سر دختر بچه را قطع کرده بود وارد شد. قدمی در اتاق زد و به دختر حمله کرد. اول سر او را و بعد هم سر مادرش را با شمشیرش برید.</description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>yasna</author>
                <pubDate>Thu, 24 Mar 2022 21:31:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم &quot;بلعیدن&quot;: سخت، نرم‌ را و نرم، سخت را، می‌بلعد!</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%84%D8%B9%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D8%B9%D8%AF-xzim67m4kb3a</link>
                <description>مقدمه:ژانر تریلر روانشناختی، از آن دست ژانرهایی است که علاقه‌مندان خاص خود را می‌طلبد. تماشای فیلم «بلعیدن» را به کسانی پیشنهاد می‌کنم که در بحر بی‌کران پیچیدگی‌های رفتاری آدمیزاد، حیران مانده‌اند. همان آدمیزادی که سعدی در موردش، به حق، چنین سروده است:و ما ابرئ نفسی و لا ازکیهاکه هر چه نقل کنند از بشر در امکان است!دلنوشته‌ای بسیار کوتاه بر فیلم «بلعیدن»:آن کسی که کارد به شکم خود فرو می‌کند؛آن کسی که گلوله در سر خود، خالی می‌کند؛آن کسی که با سرنگ، موادّ به خود تزریق می‌کند؛و بالاخره آن کسی که سوزن آهنیِ تیز و بُرنده را می‌بلعد؛همگی استعاره از روزگار سختی هستند که مردمان نرم را می‌بلعد و مردمان نرمی که اجسام سخت را! هر چند سخت، نرم را، راحت خواهد بلعید و نرم، سخت را، بسیار سخت!و:چه با اشتها و حریصانه می‌تواند ببلعد، نابلعیدنی‌ها را،زنی که خود توسط هیولای بی‌تفاوتی، در حال بلعیده شدن است!شهوت بی‌انتها و بی‌مهابای مردی، عاقبت، شاید پس از سال‌ها، به پشیمانی بزرگی، تبدیل شود. امّا این پشیمانی را چه سود؟ شهوتی که محصولش می‌شود یک حمله‌ی شوم، یک تجاوز کور و نتیجه‌اش: کودکی ناخواسته. کودکی که مادر به یک بهانه، مذهب، او را سقط نمی‌کند، ولی زمانه، به هزار بهانه، می‌خواهد این کارِ نیمه‌تمام را تمام کند! دو مطلب گذشته: https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%AC%D9%86%D8%B3%D9%90-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-l90tsma2g9qm  https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1%D9%90-%DB%8C%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81-wtrqu8h7umfu حُسن ختام: https://www.aparat.com/v/ZxtLG </description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Tue, 15 Mar 2022 21:13:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاص پنداری | لطفا سَرَطان نَباشیم</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D9%BE%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%B3%D9%8E%D8%B1%D9%8E%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%8E%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-e01rtqtvdb24</link>
                <description>مدام با خودش تکرار می‌کرد: &quot;من متفاوتم…من متفاوتم…من متفاوتم&quot; اینو از وقتی شروع کرده بود که اون دی‌ان‌ای پلیمراز احمق خراب کاری کرد. البته بهتر بگم، وقتی که خراب کاریو شروع کرد! اول فقط با یه جهش کوچولو درگیر بودیم. می‌دونستم همون اول باید کاری می‌کردیم آپوپتوز (همون خودکشی سلولی) فعال بشه ولی اونا مخالف بودن. می‌گفتن: &quot;نمی‌شه که همین جوری الکی یکی از خودمونو بکشیم! درسته اسمش خودکشیِ ولی در واقع یه قتل کثیفِ!&quot;زیادی دل‌رحم بودن. اونو از &quot;خودمون&quot; حساب می‌کردن. در حالی که اون سرطان کوچولو این طوری حس نمی‌کرد. حس نمی‌کرد یکی از ماست و دقیقا برای همین می‌خواست چن نفر مثل خودشو ببینه، چند تا سلول متفاوت!همون زمانا بود که متوجه شدم داره خیلی زیاد از منابع استفاده می‌کنه. هر کاریم می‌خواست بکنه اون حجم از منابعی که مصرف می‌کرد لازم نبود. ولی خب بازم اشکال نداشت. اونا از خودمون حسابش می‌کردن. می‌گفتن یه ذره فرق داره؛ ولی بازم از ماست باید بهش کمک کنیم! منم گوش به فرمان نورونا و دار و دسته‌شون بودم؛ کاری نمی‌تونستم بکنم. کمتر مصرف کردم تا به اون بیشتر برسه.یادمه بهش گفتم: &quot;حالا اتفاقیِ که افتاده. منابع بیشترم دارن بهت میدن؛ تو الان فقط به کارت برس. بشو همون سلول کبدی‌ای که بودی.&quot; ولی گوشش که به این حرفا بدهکار نبود؛ حریص شده بود! یه بار شنیدم داشت نقشه می‌کشید که چطور از شر من و امثالم خلاص شه! ولی همه می‌گفتن خواب دیدم و توهم زدم. خیلی از اون زمان نگذشت که شروع کرد به تکثیر خودش. به طرز دیوونه‌واری خودشو تکثیر می‌کرد و چیزیم جلو دارش نبود. بعد چند وقت دیگه مشکل فقط یه سلول نبود؛ یه توده‌ی سرطانی در حال رشد بود که همه‌ی منابعو تلف می‌کرد. نورونا هم اون موقع فهمیدن واقعا چه خبره ولی دیگه برای فعال کردن آپوپتوز دیر بود…ازش پرسیدم: &quot;چرا این کارو می‌کنی؟ اینجوری امروز نه، فردا همه‌ی منابعمون تمام میشه و همه میمیریم!&quot; با چشمای پر طمعش بهم نگاه کرد. بعد قهقهه زد و گفت: &quot;منابع شما تموم می‌شن و شما میمیرید. اینم چیز خوبیه چون جا برای تکثیر بیشتر من و امثالم باز میشه! گونه‌ی من بقا پیدا می‌کنه!&quot;اون این جوری فکر می‌کرد. فکر می‌کرد وقتی بخاطر کمبود منابع ماها بمیریم بیشتر برای اون می‌مونه ولی اشتباه می‌کرد؛ و وقتی متوجه اشتباهش شد که دیگه خیلی دیر بود. وقتی متوجه شد که مرگو از سرمون گذرونده بودیم…سرطان، بیماری‌ای که تا همین الان علت دقیقش مشخص نشده. هر چند ارثی حساب نمیشه ولی احتمال ژنتیکی بودنش بالاست. خیلیا معتقدن بخاطر یه جهش توی دی‌ان‌ای یکی از سلولا اتفاق میوفته. جهشی که باعث می‌شه اون سلول، خودشو خاص و متفاوت ببینه.سلول سرطانی خودشو یه گونه دیگه فرض می‌کنه و تلاش می‌کنه به هدف خودش برسه. هدف یه سلول بقای گونه‌شه و سلول سرطانی هم با وجود تمام تفاوتاش از این قاعده مستثنا نیست. سلول سرطانی وقتی می‌خواد به رشد و بقای گونه‌ش کمک کنه چند تا مشکل داره که یکی از مهمتریناشون فضا برای تکثیر و گسترش نسلشه.برای برطرف کردن این مشکل سلول یه تغییر توی متابولیسم خودش ایجاد می‌کنه. تغییری که بهش اثر واربورگ میگن.اثر واربورگ باعث میشه سلول برای تعمین انرژی‌ش یه فرایندی رو شروع کنه که خیلی برای بدن به صرفه نیست. میشه گفت استفاده از منابع زیاد برای بدست آوردن انرژی کم. فرایند ناکارآمدی که باعث میشه سلولای اطراف منابع غذایی کمتری دریافت کنن و از بین برن!اگه درمان شدن سرطان فاکتور بگیریم، اولش سلول سرطانی خیلیم موفق عمل میکنه! گونه‌ی خودشو از هیچ به یه توده سرطانی تبدیل میکنه. بعدم کم‌کم کل بدنو میگیره. همه‌ی سلولای مزاحمو کنار می‌زنه تا به هدفش برسه. هرگز به این فکر نمی‌کنه که همون سلول کبدی کنارش که جاشو تنگ کرده داره جون می‌کَنه تا بتونه برای آینده‌ی خودش و البته سرطان غذا ذخیره کنه. به این نگاه نمی‌کنه که هر چقدر داره با نابودی سلولای اطرافش به هدفش می‌رسه همون قدرم داره از هدفش دور میشه. شاید اگه یه ذره دور اندیش‌تر بود و فقط به نابودی اطرافش فکر نمی‌کرد می‌دید چقدر سلولای بدن دارن بهش کمک میکنن. شاید اگه به این مسئله فکر می‌کرد الان خیلی آدما زنده بودن و نسل سرطانم خیلی بزرگتر شده بود. ولی نه! اون سرطان کوچولو خیلی لجباز‌تر از این حرفا بود…</description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Wed, 09 Mar 2022 19:27:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جریان دشنام؛ چرا فحش می‌دهیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85-j4qu0cnbgejt</link>
                <description>بررسی علمی ناسزاگویی و تاثیر آن بر خشونت کلامی در جامعه سرش را از پنجره با عصبانیت بیرون می‌کند و فحش می‌دهد. از همان‌ها که خواهر و مادر بیچاره را هدف می‌گیرند، بی‌آن‌که مقصر باشند. راننده تاکسی کاری ندارد مسافرش زن است یا مرد. خشمش را سر راننده‌ای که جلویش پیچیده است، خالی می‌کند. ناسزاگویی در ادبیات همه جوامع وجود دارد. استفاده از کلمات تابو در بین هر قشر، جنس و گروهی دیده می‌شود. اگر به جمع‌های دوستانه، حتی در مکان‌های رسمی هم سرکی بکشی می‌بینی که آنجا هم همین بساط است. هرچه کلمات ناسزا قبیح‌تر، افراد خود را بی‌پرده و بی آلایش‌تر می‌دانند. برخی ناسزاگویی را نشانه روشنفکری می‌دانند. عده‌ای نیز از این راه برای تخلیه هیجان‌های مثبت و منفی‌شان استفاده می‌کنند. ناسزاگویی و استفاده از کلمات تابو آرام آرام دارد به عنوان یک هنجار اجتماعی برای خودش جایی باز می‌کند. انتشار دو عنوان کتاب با عنوان‌های تابو و استقبال زیاد جوانان ایرانی از آن خود گواهی بر این موضوع است. تحقیقات بسیار کمی در ایران درمورد ناسزاگویی و آثار روانی و اجتماعی آن انجام شده است. بسیاری از سایت‌های علمی بر جنبه‌های مثبت فردی فحش‌دادن تاکید دارند. ثاتیر ناسزاگویی در روابط بین فردی چیست؟ در ادامه ماهیت فحش و ناسزا را تعریف می‌کنیم. تاثیرات مثبت و منفی فردی و بین فردی ناسزا را بررسی می‌کنیم. به این سوال پاسخ می‌دهیم: ناسزاگویی در طولانی‌مدت چه تاثیری بر روابط و خشونت اجتماعی دارد؟تابوی تاریخینفرین در اروپا قرن پانزدهم به حبس یا گاهی اعدام محکوم می‌شد. اگرچه این اقدامات سختگیرانه دیگر در جوامع کنونی اجرا نمی‌شود اما همچنان مقاومت قابل توجهی در برابر استفاده از کلمات فحش در برخی فرهنگ‌ها وجود دارد. قانون در برخی از کشورها فحش‌دادن را ممنوع کرده است. در هلند «اتحادیه‌ای علیه فحش» وجود دارد. «کمیسیون فدرال ارتباطات»، در ایالات متحده سعی می‌کند گفتارهایی توهین‌آمیز در رادیو و تلویزیون را تنظیم کند. با این حال اکثر مردم جامعه غربی به هر از گاهی یک کلمه فحش‌دادن اعتراف می‌کنند. به نظر می‌رسد قباحت فحش‌دادن با گذشت زمان کاهش یافته است. با افزایش دفعات استفاده از کلمات تابو، حساسیت در استفاده از این نوع کلمات نیز کمتر می‌شود. همه فحش‌ها شبیه هم نیستند. انواع مختلفی از فحش‌ها توصیف شده‌اند. رایج‌ترین دسته‌های تابو برای فحش‌دادن در سراسر جهان، شامل اعضای بدن، عملکرد، جنسیت و دین است. متخصصان سلامت روان حداقل پنج روش مختلف فحش‌دادن را تشخیص داده‌اند: توصیفی (لعنتی بازی در میاره)، اصطلاحی (لعنت شده)، توهین‌آمیز (لعنت به شما، لعنتی!) ، با قاطعیت (این لعنتی فوق‌العاده است!) و به طور کلی (لعنتی!).نیم‌کره راست، منشا بدگوییناسزاگویی موضوعی است که می توان آن را از منظرهای مختلف مورد بررسی قرار داد. علاوه بر ماهیت تابو کلمات فحش، یکی دیگر از ویژگی‌های مهم و مرتبط، ارتباط آن‌ها با احساسات قوی، مثبت و منفی است. بیان احساسات قوی (فحش دادن، خندیدن، فریاد زدن و گریه کردن) در همه فرهنگ‌ها به یک اندازه مورد استقبال قرار نمی‌گیرد. فحش‌دادن می‌تواند از عملکرد خاص آن یا میزان کنترل‌پذیری آگاهانه متمایز شود. این عمل همچنین می‌تواند به عنوان راهی برای کاهش سطح استرس شخصی فرد (از راه تخلیه‌کردن احساسات قوی مثل عصبانیت و سرخوردگی) و شدت بخشیدن به ارتباط عمل می‌کند. البته احتمال اینکه فرد پس از ناسزاگویی حمایت تجربی دریافت کند، حتی در بهترین حالت کم است. چندین مطالعه موردی نشان می‌دهند که نواحی مغزی مرتبط با فحش و ناسزا در درجه اول در نیم‌کره راست قرار دارند. اگر فحش دادن به صورت هدفمند در متن سخنرانی یک فرد استفاده شود، نیم‌کره چپ نیز فعال خواهد بود. هنگامی که ساختارهای مغز آسیب‌ ببینند، فرد به بیماری‌های خاصی مبتلا شود، به طور مرتب و بی‌اختیار دشنام می‌دهد. قشر پیش پیشانی که به خاطر نقش حیاتی اش در تنظیم احساسات شناخته می‌شود. نشان‌داده شده‌است که نقش خود را در مدیریت ناسزاگویی ایفا می‌کند. این منطقه از بدن مسئول ارزیابی موقعیت‌های اجتماعی و مهار رفتار نامناسب مانند فحش‌دادن در زمینه‌های خاص است.چه کسانی بیشتر فحش می‌دهند؟استفاده از کلمات تابو تنها در بین بزرگسالان مرسوم نیست. کودکان نیز فحش‌دادن را یاد می‌گیرند، چون ناسزا می‌تواند واکنش‌های منفی قوی را در دیگران ایجاد کند. این عمل می‌تواند عواقب منفی برای فرد ناسزاگو را به همراه داشته باشد. کودکان یاد می‌گیرند که از فحش و ناسزا (مانند سایر رفتارها) به طور انتخابی به عنوان راهی برای رسیدن به اهداف بین فردی در برخی زمینه‌ها استفاده کنند. عوامل جمعیتی مانند جنسیت یا سن می‌توانند بر رفتار بد فرد تاثیر بگذارند. طبق تحقیقات، گروه‌های شغلی که توسط مردان اشغال شده‌اند، در آن‌ها فحش و ناسزا شایع است. افرادی که امتیاز بالایی در ویژگی مردانگی دارند، اغلب بیشتر فحش می‌دهند. ناسزا گفتن طولانی به عنوان یک رفتار مردانه تعریف شده‌است. مطالعات متعددی در واقع تایید می‌کنند که مردان بیشتر از زنان فحش می‌دهند. پسران در سنین بالاتر از دختران نیز بیشتر از کلمات تابو استفاده می‌کنند. به نظر می‌رسد که افراد پایین‌تر از وضعیت اجتماعی-اقتصادی نیز بیشتر فحش می‌دهند. ناسزاگویی در یک وضعیت خاص، به تحصیلات یک فرد و آزادی فحش‌دادن از سوی والدین این فرد بستگی دارد. علاوه بر این، شخصیت نیز یک عامل تعیین‌کننده است. افراد با شخصیت ضداجتماعی بیشتر از دیگران فحش می‌دهند. درحالی که افرادی که نمرات بالایی در تعصب مذهبی، اضطراب و یا سرکوب دارند، به نظر می‌رسد که کم‌تر فحش می‌دهند.چرا دشنام؟در یک نظرسنجی از بیش از ۲۰۰ دانش‌جو خواسته شد تا علت فحش‌دادن خود را بیان کنند. محققان دریافتند که عصبانیت و سرخوردگی (53 درصد) بیش‌ترین علت بودند. پس از آن طنز (۹ درصد) و درد (۶ درصد). تحقیقات قبلی این پژوهشگران نیز نتایج مشابهی را نشان داده بود. عصبانیت و سرخوردگی به عنوان عامل اصلی فحش و ناسزا ( ۶۴ درصد )، پس از آن شوخ‌طبعی (۱۲ درصد)، طعنه (۵ درصد) گزارش شدند. بنابراین می‌توان فحش‌دادن را به عنوان حالتی از احساسات مثبت و منفی در نظر گرفت که شدت قابل‌توجهی را در برمی‌گیرد. به نظر می‌رسید که فحش و ناسزا با احساسات نزدیک بودن اعضا گروه مرتبط است. به طور کلی ناسزا در محیط‌های غیررسمی و خصوصی یا گروهی نسبت به رسمی و عمومی بیشتر تحمل می‌شود. زنان و مردان به احتمال کمتری در حضور شخصی با وضعیت بالاتر یا در حضور کسی از جنس مخالف ناسزا می‌گویند. دشنام دادن در درجه اول زمانی رخ می‌دهد که ناسزاگو یک احساس قوی را تجربه کرده و یا اینکه می‌خواهد از طریق فحش دادن به اهداف خاصی دست یابد. در چنین شرایط مناسب، ریسک قرار گرفتن در معرض واکنش‌های منفی دیگران کم‌تر است. بهترین شرایط مناسب برای ناسزاگویی به نظر می‌رسد که یک رابطه غیررسمی با افراد آشنا از همان وضعیت و جنسیت باشد.تاثیرات خوب و بدناسزاگویی به عنوان راهی برای بیان احساسات شدید(سرخوردگی، پرخاش) ممکن است اثر تخلیه هیجانی تولید کند. یعنی ابراز احساسات منفی ممکن است منجر به کاهش تنش و خشونت فیزیکی شود. این اثر تخلیه هیجانی به عنوان شایع‌ترین دلیل ذکر شده در تحقیقات در میان ۷۲ دانشجو پدید آمد (راسین و موریس،2005). ۱۶ درصد از بیش از ۲۰۰ دانش‌آموز پس از فحش‌دادن احساس آسودگی تنش کردند (جی و همکاران، 2006 ). دشنام ممکن است جایگزین پرخاشگری فیزیکی باشد. با رها کردن بخار از طریق فحش دادن، احساس عصبانیت و ناامیدی می‌تواند کاهش یابد. در نهایت منجر به احتمال کاهش احتمال پرخاشگری فیزیکی و آشکار شود. دشنام به عنوان ابزاری برای مهار پرخاشگری فیزیکی می‌تواند عمل کند. با این حال , باشمن و همکارانش نشان دادند که تخلیه خشم از راه دشنام ممکن است تمایل به پرخاشگری در آینده را تقویت کند. فحش دادن باعث تسکین استرس کاهش درد جلوگیری از تجاوز می‌شود اما بر فرد در بلندمدت اثرات منفی می گذارد. علاوه بر تاثیر مخرب فردی، با کاهش اعتماد منجر به تخریب روابط بین فردی نیز می‌شود. ترس، کاهش پشتیبانی اجتماعی، فقدان وضعیت باثبات و بی‌احترامی را نیز برای فرد در جامعه به همراه دارد.افزایش فرهنگ فحاشیناسزاگویی تحقیقات علمی کمی را در کشور به خود اختصاص داده است. یکی از معدود پزوهش‌های علمی انجام شده در این زمینه، مقاله ی علمی با عنوان «تحلیل جامعه شناختی ناسزاگویی در گفتار به مثابه یک پاد فرهنگ» در سطح شهر رشت است. تلاشم برای گفت‌و گو با نویسنده این مقاله که در سال 96 منتشر شده است، نافرجام ماند. «مریم ضمیری بلسبنه» در پایان‌نامه کارشناسی ارشدش به علل ناسزاگویی را بررسی کرده است. او از ناسزاگویی، بدزبانی و افزایش خشونت در گفتار به «مقاومت فرهنگی» یاد می‌کند. مقاومت فرهنگی را ناشی از آنومی(ناسازگاری) اخلاقی در جامعه امروز می‌داند. این مقاله ناسزاگویی را در بین 384 جوان در سطح شهر رشت بررسی می‌کند. در این میان متغیرهای اعتماد اجتماعی، جهانی شدن فرهنگی و سرمایه فرهنگی بیشترین اهمیت را داشتند. افرادی که به اطرافیان خود اعتماد بیشتری داشتند کمتر به ناسزاگویی روی می‌آوردند. سرمایه فرهنگی بالاتر نیز در حکم عاملی بازدارنده، مانع استفاده فرد از ادبیات ناسزاگویانه در گفتار بود. طبق این تحقیق، جهانی شدن فرهنگی همبستگی مستقیمی با میزان ناسزاگویی در گفتار دارد. در واقع با بالا رفتن جهانی شدن فرهنگی پاسخگویان بر میزان ناسزاگویی در گفتار افزوده شده با پایین آمدن آن از میزان ناسزاگویی در گفتار کاسته می‌شود. به عنوان مثال در فیلم هاي سینمایی، ترانه‌های رپ، راک و جاز، ناسزاگویی به عنوان یک ارزش پذیرفته شده است. با رواج این محصولات آن دسته از افرادی که از فرهنگ‌های غیربومی تبعیت می‌کنند، با افزایش میزان مواجه و مصرف ناسزا در پیام‌های دریافتی، ارزش مذکور را در خویش نیز درونی کرده و آن را در ادبیات محاوره نیز استفاده می‌کنند. بر اساس یافته‌هاي کلی این پژوهش می‌توان نتیجه گرفت که میزان بی‌اخلاقی در سطوح مختلف جامعه و مبدل شدن آن به فرهنگ عمومی است. این تغییر که نشان‌دهنده ناسازگاري و مخالفت با ساختار اجتماعی است خود را از طریق مصادیق مختلف از جمله بهنجار شدن ناسزاگویی در خرده فرهنگ جوانان نشان می‌دهد. شواهد نشان می‌دهد که ناسزاگویی در بین جوانان به صورت نیرومند و تأثیرگذار در حال افزایش است؛ چون که در پس زمینه آن کنش‌هاي بسیار قوي وجود دارد. طبق یافته‌هاي تحقیق، ناسزاگویی به مثابه شیوه‌ی مخصوص ارتباط گاه صمیمی و گاه دگر ستیز، نه تنها شامل الفاظ طبقه‌بندي شده بلکه طبقه‌بندي فرد در شیوه‌هاي معاشرت و آداب سخن گفتن است.منابع:Swearing: A Biopsychosocial Perspective, Ad J.J.M. Vingerhoets, Lauren M. Bylsma, Cornelis de Vlamتحلیل جامعه شناختی ناسزاگویی در گفتار به مثابه یک پاد فرهنگ، مریم ضمیری بلسبنه، نادر افقی، فریدن علیخواهاین نوشته در روزنامه صبح ساحل منتشر شده است.</description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 13:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط خودت</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-bisfzdyhsrhk</link>
                <description>میدونی چیه؟ انسان ها موجوداتی هستند که برای نجات خودشون از سختی ها باید به دیگران تکیه کنن امانظر من اینه که برای نجات پیدا کردن از سختی ها باید باهاشون رو به رو بشیچرا؟! چون تنها راهی که بهت صدمه نمیزنه همینهچون تنها راهی که موثره همینهچون تنها راهی که..... انسان ها توی این کار خیلی ضعیفأ چرا؟! چون به خودشون اعتمادامیداطمینان ندارنداون ها از خودشون ترس دارندنکنه همه چی خراب بشه!! اگه یدفعه همه چی پیچیده بشه چی!! اگه همیشه مقصر همه چیز باشم چی!!! اگه اگه..... اینها همه نشانه ی اعتماد به سقفهچرا؟! چون ادم هاا خودشون خودشون رو ضعیف میکننهیچ وقت تلاشی که کردی بیهوده نیستحتی کوچکترینشونچون بالاخره روزی میرسه که تلاش هات جواب بدهاین رو بهت قول میدماگه خیلی تلاش کنی زوتراگه خیلی اروم پیش بری دیرترولی بالاخره جواب میده #من #به #خودم #اطمینان #دارم</description>
                <category>تئوری قلم</category>
                <author>VTx</author>
                <pubDate>Tue, 01 Mar 2022 00:15:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>