رمان کابوس با چشمان باز «پارت دوم»

کت سرمه‌ای با پیراهنی کمی روشن‌تر از آن به تن داشت و موهای گندمی کوتاهش را به عقب فرستاده بود. خدای من این مرد هیچ‌گاه تغییر نکرد،‌ انگار پوشیدن لباس فرم برای او کاری محال بود. سرگرد بلندگو به دست گرفت و با چهره‌ای آرام که چشمان بزرگ بی‌قرارش در آن خود نمایی می‌کرد و با صدایی که دل‌سوزیِ پدرانه‌ در آن موج می‌زد گفت:
- تصمیم درست و عاقلانه‌ای گرفتی، قول میدم قاضی زمان صدور حکم این رو در نظر بگیره. حالا دستات رو بذار روی سرت و آروم بیا جلو.
از میان انبوه برف سفیدی که به سرعت می‌بارید نگاهش کردم. از اولین دیدارمان شکسته‌تر شده بود. بر زمین خفتهِ‌ی جلوی بانک نشستم و سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرد، بلند و رسا فریاد کشیدم:
- نمی‌خوام خودم تسلیم کنم، فقط اومدم باریدن برف رو تماشا کنم.
سرگرد جویان ابرو‌های‌ مشکی‌اش را درهم کشید و عصبی خندید:
- می‌تونم دستور بدم بهت شلیک کنن.
در آنی از لحظه صدایش از دل‌سوزیِ پدرانه تهی میشد تا آنجا که شک می‌کردی اصلا چنین لحنی وجود داشت.
بی‌تفاوت شانه‌ بالا انداختم:
- مراقب اثر پروانه‌ای باش سرگرد، چون فقط دستور شلیک به من رو نمیدی بلکه دستور به شلیک به بیست نفر داخل بانک رو هم میدی.
هوای بی‌روح زمستانه را به درون ریه‌هایم می‌کشیدم و سینه‌ام از بی‌رحمی و سردی آن به درد می‌آمد. با صدایی دردمند گفتم:
- سرگرد دوست دارم باهات رخ به رخ مذاکره کنم، مثل مذاکرات ایران با پنج به علاوه یک، ولی در شرایط یکسان نیستیم؛ چون تو بلندگو داری و من باید داد بزنم. نظرت چیه شمارت رو بهم بدی تا باهات تماس بگیرم، این‌طوری در شرایط برابر خواهیم بود.
پوزخندی موذیانه زد و بعد با موبایلی آبی کوچک در دستش شماره‌ای را گرفت. لحظه‌ای بعد تلفن داخل بانک به فریاد در آمد و کسی آن را برداشت. سرگرد پشت بلندگو گفت:
- این دوستتون که بیرونه می‌خواد مذاکره کنه، شما چی؟
با هیجان فریاد کشیدم:
- سرگرد با اون‌ها صحبت نکن، اون‌ها دست‌های فاسد پشت‌ِ پرده هستن. من از خود عشقت دستور مذاکره دارم.
سپس با دو دست جلوی دهانم را گرفتم، مثل کودکی که به او گفته‌اند چیزی را نباید بگوید ولی او آن را بر زبان آورده. سرگرد بی‌درنگ با چشمان بزرگش که رویم میخ‌کوب شده بودند، تلفن را قطع کرد و بدون فکر شماره‌اش را گفت، اما پیش‌ از آن‌که چهار رقم آخر را بگوید دکمه اتصال را زدم و تماس برقرار شد. با بی‌احساسی سرخوشانه‌ای گفتم:
- سلام جناب سرگرد، حال و احوال؟ سرگرد بعد این همه سال هنوز شمارت رو عوض نکردی؟
با خشم مردانه‌ی مخصوص به خودش بدون مقدمه چینی گفت:
- شما بچه‌ها می‌دونید خودتون تو چه دردسری انداختین؟
گوشم را از روی کلاه مشکی روی سرم خاراندم با گیجی گفتم:
- نه والا سرگرد، می‌دونی ما اصلا زمان زیادی صرف نقشه کشیدن نکردیم، برعکس امروز صبح بیدار شدیم، دیدیم آدرنالین خونمون افت کرده، گفتیم چی‌کار کنیم؟ چی‌کار نکنیم؟ گفتیم بریم بانک بزنیم؛ به‌ همین سادگی!
یکی از ماموران ویژه‌ که از بقیه کمی قد بلند‌تر بود و بدنی ورزیده داشت، جلو آمد و پشت سر سرگرد ایستاد؛ از میان نقاب مشکی روی صورتش فقط چشمان به رنگ خورشیدش هویدا بود. با دقت و خوب نگاهش کردم، مطمئن بودم که خودش است. هر کجا که سرگرد حضور داشت، او نیز بود. آروین، نامی بود که من برای او برگزیده‌ بودم. سرگرد جویان در حالی‌ که دست چپش را پشت کمرش می‌گذاشت با خون‌سردی گفت:
- بهتره تا دیر نشده خودتون رو تسلیم کنید.
لبخندی زدم:
- نه دیگه نشد سرگرد، غذای زندان با معدم سازگار نیست. سرگرد من رو که یادت نرفته؟
سر و چانه‌‌ی کوچکش را بالا گرفت و خیره و پرقدرت نگاهم کرد:
- نه یادم نرفته، الان هم بچه‌بازی دیگه بسه، برو بگو خود وزیر بیاد، همین حالا.