جزیره ای به نام سوگ

سوگ ؛ مویه کردن ؛ داغداری؛ پدیده ای که هریک از ما در مسیرهای مختلف زندگی ممکن است با آن روبرو شویم.
در نگاه اول ؛ وقتی از سوگ حرف می زنیم ؛ ذهن ما به سمت از دست دادن یک عزیز می رود اما در معنای روانشناختی ؛ سوگ فقط به مرگ شخص محدود نمی شود ؛ هر نوع از دست دادن چیزی که برای ما ارزشمند بوده می تواند سوگ باشد. یک رابطه ؛ یک موقعیت ؛ یک رویا یا هر چیزی که بودنش بخشی از جهان ما را ساخته است .
وفتیکه به سوگ فکر میکنم این سوال از ذهنم می گذرد : اولین رویاروی ما با سوگ ؛ دفیفا با فقدان چه چیزی آعاز می شود؟ از دید فرد سوگوار یکی از تجربه های عجیب و سنگین ؛ جزیره ای شدن است . این حس که انگار از دیگران جدا افتاده ای و در جغرافیایی قدم میزنی که فقط خودت آن را میفهمی . گویی جهان اطراف و آدمها دیگر به هم وصل نمی شوند . گویی در میان جمع و دل در جای دیگری ست ! حس بیگانگی با مکانها هم ممکن است پدید آید. شاید برای شما هم پیش آمده باشد که در اتاق خودتان نشسته اید اما خس کنید در جایی کاملا غریبه هستید. این پدیده یکی از تکاندهنده ترین بخشهای سوگ اسن؛ تجزیه (dissociation) .
دلیل علمی اش تلاش ذهن برای بقاست ؛ دهن ما وقتی با دردی فراتر از توانش روبرو می شود ؛ از مکانیسم تجزیه استفاده می کند . ذهن پیوندش را با مکان ها و آدمها سست می کند تا بتواند آن حجم از فشار را تاب بیاورد. این وصل نشدن آدمها و محیط ؛ دیوار کشیدن ذهن است تا آوار فقدان مستقیما روی سرما نریزد.ما در جزیره ای ساکن می شویم که در آن مکان ها مختصات جغرافیایی اند نه پناهگاه و آدم ها فقط تصویر اند نه همدم .
اما دانستن این حقیقت یک آرامش بزرگ بهمراه دارد. این بیگانگی نشانه فروپاشی تو نیست نشانه هوشمندی ذهن توست که دارد برایت زمان می خرد تا آرام آرام با واقعیت جدید روبرو شوی .
نکته مهم :
تجزیه درسوگ از نوع normal/acute dissociation و کاملا مکانیسم دفاعی سالم و موقتی است. ذهن برای آنکه سیستم عصبی از کار نیافتد collapse نکند ؛ فیوز را میپراند.اما فرد ارتباطش با واقعیت پابرجاست میداند کجاست اما حسش به محیط تغییر کرده است . انگار در فیلم است یا بین او و دنیا پرده ای کشیده شده است. در واقع ؛ ذهن مثل این است که در جاده ای مه آلود رانندگی می گند. مه باعث می شود ما کوههای دور دست (آینده) یا حتی جاده پشت سر گذاشته ( گذشته) را نبینیم و فقط چند کیلومتر جلوتر را ببینیم . این محدود شدن دید در واقع لطف ذهن است به ما تا فقط بر زنده ماندن در لحظه تمرکز کنیم . با گذشت زمان و پردازش سوگ؛ این قطعات دوباره به هم وصل خواهند شد.
بهار شهبازیان
ارشد روانشناسی
مطلبی دیگر از این انتشارات
وارِنا؛آغاز نیوشیدن!
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیچ و تاب سوگ بر پیکرِ در حال رشد: از نوزادی تابزرگسالی
مطلبی دیگر از این انتشارات
بخش دوم : سوگواران خاموش