جوانه های نخستینِ فهم مرگ در مسیر رشد ؛ از کودکی تا نوجوانی

درک ما از مرگ نیز همچون بسیاری از تجربه های انسانی : در مسیر رشد شکل می گیرد.
کودک ابتدا می تواند برخی جنبه های مرگ چون برگشت ناپذیری؛ پایان کارکردهای زیستی ؛ همگانی بودن مرگ ؛ علت زیستی را بفهمد. اما این فهم تدریجی بوده و متناسب با تجربه های کودک ؛ گفتگوهای خانواده و فرهنگ ترتیب شکل گیری یکسانی ندارد . مثلا کودکی ممکن است بفهمد مرگ یعنی باز نمی گردد اما هنوز نداند چرا بدن از کار می افتد یا برعکس. برای آنکه فهم مرگ کامل اتفاق بیافتد ؛ این مولفه ها باید به همدیگر وصل شوند . یعنی کودک هنوز نمی تواند قطعات اطلاعات را در یک مدل منسجم از ( مرگ ) به هم وصل کند . تفکر تکه تکه است ؛ پیوندهای علت و معلولی سخت تر فهمیده می شوند و چند ویژگی مختلف یک پدیده به سختی در یک چهار چوب واحد جمع می شوند.
برای همین ممکن است کودک بگوید : ( آدم ها وقتی می میرند برنمیگردند ) اما همزمان بپرسد : ( ولی اگر دکتر خوب پیدا کنیم شاید دوباره بیدار شود ؟ ) این تناقض به معنی نفهمیدن نیست ؛ بلکه مدل ذهنی هنوز کامل یکپارچه نشده است . وفتی کودکی این مفاهیم را هنوز نفهمیده است : برداشتهای او ممکن است اینگونه باشد . مرگ را موقتی تصور کند ( مثل خواب یا سفر ) ؛ فکر می کند فرد ممکن است برگردد ؛ گاهی تصور می کند فکر یا رفتار خودش باعث مرگ شده ( تفکر جادویی) . به همین دلیل توضیح مرگ برای کودک در این سنین باید ساده ؛ واقعی و بدون استعاره باشد.
مثلا گفته شود : بدن او دیگر کار نمیکند ؛ قلبش نمی زند و دیگر نمی تواند نفس بکشد . نه اینکه ( خوابیده یا سفر رفته ).
و سرانجام نوجوانی زمان رویارویی اندیشمندانه با مرگ است . در نوجوانی برای نخستین بار با معنای وجودی مرگ روبرو می شویم . نوجوان نه تنها مفهوم مرگ را به صورت کامل و منسجم می فهمد بلکه برای اولین بار می تواند آن را نه فقط درباره دیگران ؛ بلکه درباره خود تصور کند و چیزی شبیه اضطراب وجودی ( من کیستم ؟ آمدنم بهر چه بود؟....) در او شکل می گیرد .اینجا همان ( دلدونی ) یا پایه ی دلبستگی ایمن ( امنیت درون ) اهمیت پیدا می کند. اگر فر د در کودکی دلبستگی ایمن را تجربه کرده باشد ؛ جهان برای او قابل اعتماد تر احساس می شود و تحمل ابهام و ناپایداری بیشتر است و راحت تر می تواند برای زندگی معنا بسازد . اما اگر پایه دلبستگی ناایمن باشد؛ مواجهه با مرگ و ناپایداری جهان ممکن است اضطراب شدیدتری ایجاد کند یا به شکل اجتناب ؛ بی معنایی یا ناامیدی تجربه شود.
هر مرحله رشدی لایه ای تازه بر تجربه ی ما می افزاید و ردّی از خود در حافظه ی هیجانی ما برجای می گذارد . از همین رو ؛ مواجهه ی ما با فقدان در بزرگسالی تنها واکنشی به رویدادی در زمان حال نیست ؛ بلکه گاه بازتابی از همان مسیر طولانی رشد است که در درون ما ادامه یافته است .در مقاله بعدی ؛ به این پرسش نزدیک خواهیم شد که چگونه این تاریخِ رشدی ؛ بر شیوه ی سوگواری ما در بزرگسالی اثر میگذارد.
مطلبی دیگر از این انتشارات
جزیره ای به نام سوگ
مطلبی دیگر از این انتشارات
وارِنا؛آغاز نیوشیدن!
مطلبی دیگر از این انتشارات
جزیره ای به نام سوگ ۳