نمونه های فرضی بالینی در رویارویی با فقدان

در ادامه مبحث قبلی ؛ نظریه فرآیند دوگانه با هم دو نمونه بالینی فرضی را بررسی می کنیم .
نمونه نوعی ۱ـ نوجوانی را در نظر بگیرید که پدرش را پس از یک بیماری طولانی از دست داده است . در ماههای پس از فوت ؛ او نه گریه می کند نه از پدرش حرف می زند و به ظاهر زندگی روزمره اش را بدون اختلال ادامه می دهد ؛ مدرسه ؛ دوستان ؛ روتین های همیشگی . تنها نشانه ی آشکار جمله ای است که گاه به گاه به مادر میگوید : ( اگر مارا دوست داشت ؛ نمی مرد .)
این جمله کلید فهم چیزی است که در ظاهر ( بی احساسی ) بنظر می رسد . واقعه ی بیرونی ( مرگ به دلیل بیماری ؛ امری غیر ارادی ) در ذهن نوجوان به پیام درونی ترجمه شده : رفتن پدر ؛ نشانه ای از دوست نداشتن است نه نتیجه بیماری . این_ یکی انگاری _ بین ( او مرد ) و ( او رهایم کرد ) به خصوص زیر فشار هیجانی شدید ؛ نشانه ی فعال شدن طرحواره ی رهاشدگی / بی ثباتی است . باوری عمیق که افراد مهم زندگی در نهایت میروند و این رفتن را به ارزش نداشتن خود فرد ربط می دهد .
نبود گریه و دلتنگی ظاهری در اینجا را نباید با سازگاری سالم یا عبور موفق از سوگ اشتباه گرفت . این الگو نمونه ای از سوگ سرکوب شده ( suppressed grief ) است : نوجوان در قطب بازسازی ( ادامه زندگی عادی ) به ظاهر باقی می ماند اما این بازسازی نتیجه نوسان سالم با قطب فقدان نیست ؛ بلکه حاصل مسدود شدن کامل دسترسی به آن است . چرا که ورود به غم به معنای رویارویی با باوری دردناک تر است ؛ که شاید او به اندازه کافی برای ماندن پدر ارزش نداشته .
مثال فرضی دوم ؛ نمونه ی بالینی
زنی را در نظر بگیرید که همسرش را به طور ناگهانی بر اثر بیماری قلبی از دست داده است . او در بسیاری از جنبه های زندگی روزمره اش به خوبی عمل می کند . اما یک محرک خاص و مشخص ( مرتبط با لحظه یا مکان از دست دادن ) برایش به شدت بر انگیزاننده باقی مانده است ؛ به گونه ایکه مواجهه با آن محرک اورا به ناگهان از حالت کارکرد عادی به سوگواری شدید و پریشانی حاد می برد .
این الگو نشان می دهد نوسان بین قطب فقدان و بازسازی به جای تدریجی بودن به صورت همه یا هیچ عمل می کند . محرک خاص مثل یک سوییچ بی واسطه فرد را از یک قطب به قطب دیگر پرتاب می کند . این تفاوت دارد با نوسان سالم که فرد می تواند با دوز قابل تحمل وارد قطب فقدان شود.
طرحواره ی محوری در این الگو معمولا آسیب پذیری نسبت به آسیب یا بیماری ( vulnerability to harm) است . باوری که با وقوع واقعی فاجعه ( مرگ ناگهانی همسر ) دیگر صرفا یک ترس انتزاعی نیست بلکه برای فرد به واقعیتی اثبات شده بدل شده است . همین مسئله کار درمانی را پیچیده تر می کند چرا که معمولا هدف کار طر حواره ای به چالش کشیدن باور غیر واقعی است نه باوری که واقعا یکبار رخ داده است .
در اینجا رویداد ( مرگ ناگهانی همسر ) خودش یک ترومای واقعی است اما شدت و نوع واکنش زن را طرحواره های بنیادین و ترس های پنهانش شکل داده اند . این دو لایه ؛ حافظه تروماتیک رویداد ( واکنش به مکان مرگ ) و باور طرحواره ای ریشه دار تر اغلب به هم تنیده اند و نیاز به مداخله ی مکمل دارند . رویکردهایی مانند EMDR برای پردازش حافظه تروماتیک در کنار کار طرحواره ای برای بازسازی باور زیر بنایی .
(شواهد اولیه در قالب یک مطالعه موردی منتشر شده : نشان داده اند که تلفیق طرحواره درمانی Imagery Rescriping ( باز سازی تصویری ) و EMDR می تواند برای موارد پیچیده مفید باشد . گرچه پژوهش گسترده تر برای تأیید این رویکرد هنوز در جریان است ) .
برای شواهد اولیه تلفیق طرحواره درمانی و EMDR در موارد پیچیده ؛ ر.ک: مطالعه موردی منتشر شده در European Journal of Psychology ( 2025)؛ با عنوان ( Treating complex PTSD with Schema Therapy , ImRs and EMDR ).
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیچ و تاب سوگ بر پیکرِ در حال رشد: از نوزادی تابزرگسالی
مطلبی دیگر از این انتشارات
جزیره ای به نام سوگ
مطلبی دیگر از این انتشارات
جزیره ای به نام سوگ ۳