نازنین و بوبوک

نازنین و بوبوک

«نازنین و بوبوک» دو داستان کم‌حجم از داستایفسکی در یک مجلد است که انتشارات نگاه با ترجمه بسیار خوب «رحمت الهی» آن را منتشر کرده است. این کتاب می‌تواند یک گزینه‌ی بسیار مناسب برای افراد ناآشنا با ادبیات روسیه باشد که به عنوان یک تازه‌کار قصد انتخاب کتابی از نویسندگان بزرگ روس را دارند.

اگر بنا باشد درباره‌ی اعمال یک نفر قضاوت و او را محاکمه کنید، بایستی تمام موضوع را بدانید ...

«نازنین» شروع بسیار متفاوتی دارد. راوی این داستان مردی است رباخوار با گذشته‌ای تاریک در ارتش که تنها چند ساعت از مرگ همسر جوانش می‌گذرد. او که خود و رفتارش را در سرنوشت تلخ این زن بی‌پناه مقصر می‌داند، با پریشان‌حالی بر کنار جنازه‌ی در انتظار تابوت زن، نشسته و در میان تب و هذیان ماجرای ازدواجش را از ابتدا تا لحظه‌ی مرگ همسرش گویی به قصد تبریه خود، واگویه می‌کند.  

آه که همیشه متکبر بودم. همیشه یا همه چیز را می‌خواستم یا اصلا هیچ! و به همین دلایل بود که نمی‌توانستم با نیمی از خوشبختی راضی باشم، بلکه برای تمام خوشبختی در تلاش و تکاپو بودم.

همچون بسیاری از آثار داستایفسکی شخصیت اصلی «نازنین» هم از کمال‌گرایی مفرط رنج بسیار می‌برد. این نویسنده‌ی چیره‌دست و استاد بی‌نظیر کاویدن روان انسان‌ها، این بار هم شخصیتی را محور اصلی داستانش قرار داده که از جمع دوستان و اجتماع بارها و بارها رانده شده و میل همیشگی معاشرتش با دیگران با توهین و تحقیر پاسخ داده شده است.

با غرور هنگ را ترک کردم و بدون یک شاهی پول در کوچه ماندم. البته می‌شد شغلی خصوصی قبول کنم، ولی این کار را نکردم، چون نمی‌توانستم قبای براق افسری را با لباس یک‌شکل سوزن‌بانی راه‌آهن عوض کنم. بنابراین اگر شرم بود، شرمی بیشتر؛ اگر ننگ بود، ننگی بزرگتر؛ اگر سقوط بود، سقوطی عمیق‌تر و هر چه بدتر، بهتر. این بود آنچه انتخاب کرده بودم.

«بوبوک» اما داستانی اندک سوریال دارد، هر چند این داستان کوتاه هم توسط مردی کمال‌گرا و آرمان‌خواه که توسط جامعه و محیط کارش نادیده گرفته شده روایت می‌شود، اما این راوی، برعکس راوی «نازنین» که میل به تحقیر دیگران داشت، شخصی است خودتحقیرکن که خودش را فردی لاابالی و بی‌ثمر به حساب می‌آورد. «ایوان ایوانویچ» راوی «بوبوک» از روزی برای ما می‌گوید که به طور اتفاقی به مراسم تشییع جنازه‌ی یکی از بستگانش رفته و از آنجا که تمایلی به حضور در جمع نداشته، تصمیم گرفته دقایقی را در حیاط کلیسا و محوطه گورستان بگذراند، اما در آنجا متوجه صداهایی می‌شود که توجهش را به یک سنگ قبر جلب می‌کنند ...

در زندگی این‌قدر درد و اندوه و رنج فراوان است و در مقابل آن اجر کم است که آرزو می‌کردم بالاخره آرام بگیرم ....

نویسنده: طوبا وطن‌خواه

کانال تلگرام من https://t.me/toobavatankhah