آهنگ هایی که قصه میگویند.

چطور از میان این کیهان بی انتها،یک ریتم، حامل پیامی معنادار و زنده است، حتی اگر ندانیم که نوازنده اش کیست، معنایش چیست و چه داستان و پیامی در سر دارد.
چطور از میان این کیهان بی انتها،یک ریتم، حامل پیامی معنادار و زنده است، حتی اگر ندانیم که نوازنده اش کیست، معنایش چیست و چه داستان و پیامی در سر دارد.


صدها بار آهنگ های خارجی گوش داده ام. حسی که خواننده آنرا با شنونده اش در میان میگذاشت باعث میشد که در ذهن خودم معنایی از آن آهنگ بسازم، کنجکاو میشدم که بدانم که معنی گفته هایش چیست. و آن موقع بود که مستقیم سمت لیریکسشان میرفتم.

گاهی موسیقی فقط بهانه است. گاهی موسیقی آنچنان خوب و خوش ریتم است که گلیم خواننده خود را از آب بیرون میکشد. اینکه که چقدر یک شعر یا ترانه میتواند پیچیدگی خود را به خواننده اش انتقال دهد، همیشه محدودیتی وجود دارد، هم در زمان و هم در طرح آن. اما موسیقی انگار داستان خودش را میگوید، به زبان خودش. یکی از آن انرژی میگیرد، حواس دیگری را پرت میکند. ریتمی شاد دارد اما اشکمان را در می آورد. (البته نمیدانم که تاحالا با موسیقی اشک ریخته اید). انگار باید به سراغ نوازنده رفت و پرسید، آنموقع که مینواختی چه در ذهنت بود.

به تعداد آدم ها میتوان برداشت های متفاوت کرد. معلوم نیست چه کسی درست میگوید، حتی معلوم نیست که از داستان ذهنی نوازنده خوشمان بیاید. مثل همان لحظاتی که معنای آن اهنگ خارجی، فرسخ ها با آنچه در ذهن خود سیر میکردم فاصله داشت.

موسیقی گوشمان را نوازش میدهد، اما از درون احساساتمان را متلاطم میکند. انگار عامل جایی در درون است. شاید داریم آهنگ خودمان را میشنویم، داستان کسی که هستیم. و الا چیزی از که ما نیست چرا ما را به خود جلب کند. گاهی این آهنگ ها، بخشی از وجودمان را گردگیری میکنند، بیدارشان میکند، سرحالشان میکند، نوازش میکنند، دل میسوزانند و میرقصانند. اما آنگاه که ما را به جنبش در می آورنند و احساسات شادی و غمی را در ما برمی انگیزند که از خودمان انتظار نداشته ایم، آنوقت که روح جدیدی به زندگی می بخشند یا چون شبحی تاریک بر دل سنگینی میکنند، گویی او تصمیم به تغییر ما باب میل خود میگیرد. اما نه اینکه ما خود به او معنا داده ایم؟. همه چیز به سرعت برعکس میشود.

مثل یکجور یکی شدن است، با هم حل شدن در یک حقیقت مشترک. چه کسی میداند که معنای آن موسیقی چیست. موسیقی مثل یک حقیقت بیرون آمده از این دنیاست. فقط یک ریتم قابل شنیدن. گویی زنده است و معنایی را به دوش میکشد. اما چطور از میان این کیهان بی انتها، یک ریتم، حامل پیامی معنادار و زنده است، حتی اگر ندانیم که نوازنده اش کیست، معنایش چیست و چه داستان و پیامی در سر دارد.

سخنی به زبان آمد و هرکس آنرا به شیوه خود شنید، آیا اصلا سخنی در میان بود یا زوزه باد.