ک ایزد در بیابانت دهد باز؟

همیشه سعی کردم هدفم برای انجام ی کار خوب صرفا خودِ خوب بودن اون کار باشه نه اینکه قراره خوب باشم تا باهام خوب رفتار بشه

مثلا صادق باشم چون صداقت ویژگی خوبیه و باعث تعالی فردی من میشه نه اینکه صادقم چون میخوام باهام صادق باشن و بهم دروغ گفته نشه و خیلی از ویژگی های دیگه مثل مهربون بودن کمک کردن گذشتن و غیره

ولی عملا اتفاقی ک میفته با کسی ک همیشه صادق بودم و بهم دروغ میگه با خودم فک میکنم ک چرا من من ک همیشه راستشو گفتم چرا ب من باید دروغ بگه یا برای کسی ک انرژی گذاشتم با اون اعتقادم باید تو این فکر باشم ک خوب بودن با بقیه ب خاطر ذات خوب بودنِ کار باید کافی باشه ولی تو عمل دنبال نتیجم

و خوب تو موقعیتی ک نتیجه ی کارمو نمیبینم سرشکسته میشم حالا هرچقدرم با خودم بخوام فک کنم ک خوب من ب عنوان خودم خوب بودم و این کافیه ولی ی ناراحتی و خشم عمیقی پیدا میکنم نسبت ب کسی ک همیشه باهاش رو راست بودمو بهم دروغ گفته!باهاش مهربون بودم و دقیقا عکسش با من برخورد کرده

واقعا همچین فردی پیدا میشه؟ک خوب باشه فارغ از خوب و بد بودن نتیجش؟