چطور شد که اومدم ویرگول؟؟

خبری از پوریای با حال و خوشبین نیست.... دنبالش نگردید...باتشکر!!


حال و حوصله ی کسی رو نداشتم... همینطور دنبال یه کاری بودم که سرگرمم کنه. برا همین گوگل رو باز کردم و نوشتم داستان های کوتاه . داشتم میگشتم یه چیزی پیدا کنم و بخونم که سایت ویرگول رو باز کردم. جالب بود!! انگار زنگ انشا بود و همه هم چیزی برای نوشتن داشتند. اولش فکر کردم مثل توییتر باشه. ولی نه، نبود!! خبری از اون تعصب های توییتری و تو سر و کله ی هم زدن نبود!!!!

منی که تنها بودم، پناهگاه خوبی پیدا کرده بودم. حدودا 3 سالی میشد که تنها بودم.... آدم های زیادی رو میشناختم ولی با کسی صمیمی نبودم. توی توییتر با اردلان و ماهک رفیق شده بودم و فکر میکردم دنیا مالِ منه. با هم درد و دل میکردیم و میگفتیم و میخندیدیم. ولی غافل از اینکه اینا خودشون واس خودشون رفیق دارن و رفیق مجازی به کارشون نمیاد. درسته کمکم کردن افسردگیم خوب بشه، و ممنونشون هم هستم، ولی اونا هم مثل بقیه ولم کردن و رفتن.نه که برن... کم کم باهام سرد شدن و جوابمو به زور میدادن. منم فهمیدم ازم خسته شدن و پیام ندادم. اونا هم دیگه پیام ندادن...


ویرگول جای خوبی بود برای اینکه هم احساساتمو بنویسم و هم تمرینِ نوشتن کنم. واقعا هم جای خوبیه. من طعم ول شدن و طرد شدن رو تا مغز استخوان حس کرده بودم و دیگه نمیخواستم زخم هام بیشتر از این بشن. اینجا هم محیط امنی بود. هم برای خودم و هم برای افکارم.

4 آبان ثبت نام کردم و شروع کردم به نوشتن. نوشتن کمکم میکرد که فراموش کنم. هر روز مینوشتم و چشم میدوختم به علامت زنگوله ی بالا که ببینم نوتیف اومده یا نه!!

چند هفته که گذشت، برای خودم مخاطب هایی داشتم که دوست داشتن بنویسم... من هم به نوشتنم ادامه دادم. الان هم هر روز دارم مینویسم. مینویسم و شب ها 10 تا 10 تا نوتیف میاد و خوشحال میشم. وسط همین خوشحالی باز یادم میاد تنهام و زهرمارم میشه!!!!


به امید روزی که یدونه رفیق تو دنیای واقعی پیدا کنم:)