بگذار که من خاطره‌ات باشم

هر دمی که می‌گذرد، بخار می‌شوم لا‌به‌لای یک نهیب. نزدیک‌تر به حادثه. بی‌رنگ می‌شوم در بهرنگِ خاطرات. و به یاد می‌آورم که در دمِ آخر می‌گفت «بگذار که من خاطره‌ات باشم..»

سنگ‌کاغذقیچی به گمانم .
سنگ‌کاغذقیچی به گمانم .

به یاد اندوه اگر افتادی، مرا با اصرار بر سکون به یاد آور. با عصیان. با سکانس‌هایی که نمی‌روند از یاد. مرا با خنده‌های بی‌شرمانه به یاد آور. در فوت و در عجل، بیشتر در هچل، در موازاتِ اشک‌ها. این‌ خنده‌های از سرِ عصب. وقتی بند نمی‌آید و وخیم‌تر می‌شود. آنقدر که بشنوی می‌گوید: «مست اگر کند، از خنده دمر می‌شود؛ می‌میرد.»

روی پله‌های سالن سینِما، زیر قامتِ نقره‌ای‌ترین پرده‌ی جهان، با یک بغل فیلم‌های کاستی، با یک کلاکت، گوشه‌ی کولی‌ات برای یک فیلمِ ناتمام، به یاد آور مرا. با هنر. هر هنرمندِ بی‌اثر، کنجِ شهر که در خیالش رفته بود دربست، به شهر فرشته‌ها، با یک تکه عکس که نوشته بود، گوشه‌اش: رویای هالیوود.

اگر در راه خانه، کنار بانک، گوشه‌ی دیوار، پروفسور ایستاده بود و مضطرب، منتظرِ برلین که شاید هنوز زنده بود، صدایش کن. بلاچاو بخوانید، در میان واژگان، به یاد آورید مرا.

اگر کسی وعده اتاق فرار داده بود و پایه‌ات نشد، یاد من و تنهایی‌ام بی‌افت که از هر عابری برای آمدن درخواست کرده بودم و آخرش من بود با غریبه‌ها لابه لای آن اعجازِ ترس و فرار از انزوا. هر هفته. هر بار.

اگر زخم‌های گلوی تو با بغض خراشیده بود، شب به شب آتشی تا سر معده‌ات شعله‌ور. بغض ورم می‌کند. عفونت در زخم‌هایت پخش می‌شود، آن‌گاه به یاد من بی‌افت.

هر شبی که بیدار نشسته است کسی برای یک فیلم ترسناکِ بی‌خاصیت، و در اوج ترس، صدای خنده آمد، آن منم. یا منم یا روح من. پس به یاد آور مرا و بگو: «ترس هم شکلی از خنده است.» اصلا تو، با تمام فیلم‌های ترسناکِ جهان به یاد من بی‌افت.

با رکعت‌های سریع‌السیرِ نماز، بین دوتا کلاس، با آزار همزمانِ مقنعه‌ی بی‌قرار به یاد آور مرا.

لحظه‌ی سقوط از ارتفاع، روی بند، سوار بر سقوط آزاد، هم‌تراز برج‌ها، روی سقفِ تهران، اسیرِ آزادیِ بانجی جامپینگ‌ها، هر زمان بالاتر از زمین بودی، هیجان را به جان بخر. با هیجان به یاد آور مرا.

با هر بهارزاده‌‌ای که معشوقه‌اش زمستان آفریده شد. زیر کرسی نشین. در آغوشِ لحاف، با یک جلد کتاب، به یاد من بی‌افت.

با صدای جوکر، با لبان زخمی‌اش، با چاقوی تیز جیبی‌اش، غرق لکنتِ مخاطبش، بر زبانش آمد آن دیالوگ:

why so serious?

برگرد به ابتدای سکانس و همانجا به یاد من بی‌افت. یا هر زمان که اکران شد نمایشی از شوالیه زمان: با نولان و عناصرش، به یاد من بی‌افت.

با مزه‌ی شکلات در هر شمایلی یا با سرخیِ سس چیلی، با داغیِ موکا به یاد آور مرا. یک دلستر هم باز کن، به سلامتی دردهایمان، یک نفس بخور.

با نوستالژی و بوی خوشِ کودکی. با تمبر و نامه، با یادگاری و یادواره، با خاکِ روی طاقچه، با دواتِ ریخته روی میز، با درخت گردوی پیر، آن زمان که دلتنگ می‌شوی برای هرچه بود، یاد من بی‌افت.

هرگاه یک نفر به دوربین خیره شد. سرش را تکان داد. در ندای رنجش، به یاد من بی‌افت.

با تنفر از بچه‌های بی‌گناه، با عذابِ وجدانی که می‌کُشد تو را، با بی‌رحم‌ترین نسخه‌ی انسانی‌ات، با به کشتنِ آدم‌ها فکر کردنت، با تمامِ تاریکی‌های ذاتی‌ات، به یاد من بی‌افت.

با ژنرال اسکاتلند، شبی که می‌کشد پادشاه را، با دستان ارغوانی‌اش از خونی که هی می‌شوید و هی پاک نمی‌شود، با عذابی که در هر مرگ می‌کشد، با هر تراژدی که تیترش «بوی خون» می‌شود. به یاد مکبث، در هر نوبت، به یاد من بی‌افت.

با تق تقِ پاشنه‌های بلندِ کفش و لق لقِ بلندایِ پالتوی نرم، با یک ساعت نقره‌ای، ساکن مچ دست تا ابد، در کالبد هرکس، به یاد من بی‌افت‌.

با دیوانه‌ترین نویسنده جهان، در هر کتاب، هر ورق، با هر جمله‌اش، هر قتل، وقتی در بخش D گم شدی یا توی برف ماندی و پشت در‌ها حبس شدی، با فریدا‌ ‌مک‌فادن، به یاد من بی‌افت.

با اولین قسمت از هفتمین فصل مردگان، در جنونِ ریک، با مرگ گلن، با هق هقِ مگی، با تنفر از لوسیلِ بی‌حیا، به یاد من بی‌افت. چون آن شب به صبح نمی‌رسد. آن شب انگار، هیچ‌وقت صبح نمی‌شود.

با حنا، آن دخترِ مزرعه‌نشین به یاد من، به یاد دخترِ کوهستان بی‌افت.

کسی که در دشت تنهاییِ پروانه‌ها گم می‌شود. و همان لحظه از وجودش زندگی عبور می‌کند. با مرگِ گوزن در صدای سورنا به یاد من بی‌افت.

با لباس رزم در تنِ یک دختر، روی یک تاتمی سرخ، با یک کمربندِ مشکی شل، به یاد من بی‌افت.

با الیزابت بنت، با آیدین و نوشا، با آدری، با قوانین فایت کلاب، با تدی دانیلز، با هانیبال لکتر، با جک تورنس، با آخرین لبخند تونی استارک و با مرگِ تمام شخصیت‌ها و گریه توأم با بالشت و بامداد، به یاد من بی‌افت.

در جنگل‌ها، زیر موجِ طوفان، با موهای بلندِ خیس به یاد من بی‌افت.

با گل‌های عروس و اقاقیا.

با شب پر ستاره‌ای که تکان می‌خورَد آسمانش، برخی از شب‌ها.

با پیچیدن یک جرعه از تلخیِ بلک افغان توی اتاق.

با دفتر‌های انشا‌ی دبستان، کنج کمد.

با ایتن و لئون و هر نسخه‌ای از رزیدنت اویل

با هر دایی و خواهرزاده‌ای که در خیابان قدم می‌زنند.

با کوچ بنفشه‌ها و نجوای فرهاد.

در نم نم باران، با مرگِ ستاره‌هایی که در صدای ویگن زنده می‌شوند.

با آقای بدیعی زیر درخت توت، با گریه‌های شیرین پشت دوربین، با حسین سبزیان. با هر یادگاری از کیارستمیِ فقید.

با شعرهای زنده‌یاد یداللهی، زمانِ ربودن چشم‌ها ابتدای مهرگان.

با صدای استاد در سرت که بانگِ گریه می‌دهد. برای لحظه لحظه‌اش زمان ارتعاش تن که «آمده‌ام تو به داد دلم برسی..» و «وارثان دردهای بی‌شمار» سر می‌دهد.

به یاد من بی‌افت . که اگر با این‌ها، خاطری از من باقی بماند، بدان بیهوده نرفته‌ام:)

و اگر گذرت به جنگلِ ستاره‌ها افتاد، در راه دستی بکش به تنِ سخت و سیاهِ آبنوس. که تنهاترین درختِ جنگل است او. آنگاه قاصدکی برایم بچین. و به یاد تمام رویاهایم فوت کن.

:)
:)

به نقل از آن 100نفر. از طرف من، بلامی بلیک و تمام رفتگان: - May we meet again -

- خسته از خویشتنم، تاب ندارم دیگر / کاش می‌شد که خودم را بگذارم، بروم..»

- ترغیب به نوشتن این یادواره از زیباییِ قلم این دو عزیز بود: «نِوی‌صاد و کانی.» - و ممنون از شما بابت خلق این ایده غم‌انگیز و زیبا: «جوجه‌تیغی»

- 📼: باهام حرف بزن « و مرا با خط به خطِ افشاریان به یاد آور..»