<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات پادکست رپاپ</title>
        <link>https://virgool.io/wrapuppod/feed</link>
        <description>خلاصه کتاب‌هایی در حوزه تاریخ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 11:15:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/beuhxkiyhh4t/7hadao.png</url>
            <title>پادکست رپاپ</title>
            <link>https://virgool.io/wrapuppod</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قسمت ششم؛ داعش، گزارشی از درون ارتش وحشت</title>
                <link>https://virgool.io/wrapuppod/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%BE%D8%A7%D9%BE-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%A7%D8%B9%D8%B4-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-qkclgsj9d8js</link>
                <description>سلام و درود خدمت شنوندگان عزیز. شما به ششمین اپیزود پادکست رپاپ، خلاصه‌ کتاب «داعش، گزارشی از درون ارتش وحشت» گوش می‌کنید. در پادکست رپاپ من امیر سودبخش به همراه ایمان نژاد احد هر بار برای شما خلاصه یک کتاب مرتبط با تاریخ رو روایت می‌کنیم. امیدوارم که از شنیدن این اپیزود و این خلاصه‌ کتاب لذت ببرید.کتاب داعش، گزارشی از درون ارتش وحشت سال ۲۰۱۵ منتشر شده؛ یعنی زمانی که داعش تقریبا در اوج قدرت بوده. این کتاب محصول هیچ پروژه‌ سازمانی نیست و نتیجه‌ تلاش‌های شخصی دو تا نویسنده‌ است. یکی از نویسنده‌ها اهل کشور سوریه است و نویسنده‌ دوم هم یک روزنامه‌نگار آمریکاییه که مدتی در حومه‌ حلب گزارشگر بوده. کتاب توسط انتشارات نقد فرهنگ و با ترجمه‌ علی پیرحیاتی و ثریا احمدی در ایران هم منتشر شده.اینکه چرا ما این کتاب رو برای پادکست انتخاب کردیم، چندتا دلیل داره. دلیل اول اینه که نویسنده‌های کتاب موفق شدن با کلی بدبختی و با گرفتن امان‌نامه، به درون ارتش داعش برن و با بعضی از داعشی‌ها مصاحبه کنن و ببینن که چی شد که اونا به داعش به عنوان یک حکومت توتالیتر ملحق شدن؟ که خب اواخر اپیزود اصلا کامل به این موضوع پرداخته میشه.دلیل دوم اینه که کتاب روایت مستند و جالبی از نحوه‌ شکل‌گیری داعش به ما میده. چیزی که احتمالا خیلی از ما دقیق نمی‌دونیم. در ادامه هم کتاب پای کسانی رو به چرایی شکل‌گیری داعش باز می‌کنه که شنیدنش می‌تونه جالب باشه. جدای از این کتاب به شخصیت بنیانگذاران داعش هم نزدیک میشه و ما رو با مسیر زندگی اونا آشنا می‌کنه. مخصوصا شخصی به نام «ابومصعب زرقاوی» که شاید بشه گفت بنیانگذار داعش یه جورایی ایشون بوده ولی هیچ وقت خیلی بهش پرداخته نشده.بریم داستان کتاب رو از بررسی داستان زندگی آقای زرقاوی شروع کنیم. ابومصعب زرقاوی در دوران جوانیش به خاطر همراه داشتن مواد مخدر و تجاوز جنسی یه مدتی زندان بوده. اما بعدش ایشون دچار تحول میشه و میره سراغ مذهب و آدم به شدت مذهبی‌ای میشه؛ اونم از نوع افراطی و سلفی.سلفی‌ها معتقد به بازگشت به خلوص دینی و سنت‌های پیامبرن. اونا میگن که سبک غربی دموکراسی و مدرنیته نه تنها از پایه با اسلام ناسازگاره، بلکه عامل اصلی اضمحلال تمدن عرب هم به شمار میره. اتفاقی که به گفته‌ اون‌ها تحت حاکمیت رژیم‌های مرتد در مصر و اردن و سوریه و عراق و جاهای دیگه داره میفته.علاوه بر این سلفی‌ها در بالاترین حد ممکن طرفدار جهاد و جنگن. زرقاوی به عنوان یک سلفی مبارز، خیلی زود علاقه پیدا کرد که به القاعده ملحق بشه و تمام زندگی و دار و ندارش رو برای آرمان‌های خطرناکش فدا کنه. زرقاوی یه رفیق و همرزمی هم داشت که تو انفجار مین یه پاش رو از دست داده بود. این بنده خدا تو بیمارستان که بود از این ناراحت بود که با این نقص عضو دیگه کسی بهش زن نمیده. بعد که اومد بیرون، زرقاوی یکی از هفت تا خواهرش فرستاد به پیشاور پاکستان و با دستور زرقاوی خواهرش با رفیقش ازدواج کرد.فیلم این عروسی تا آوریل سال ۲۰۰۶ اولین و تنها فیلم از زرقاوی بود که اومده بود بیرون و چهره‌ زرقاوی توش مشخص بود. بعد سال ۲۰۰۶ یه فیلم دیگه ازش اومد بیرون که تو فیلم نشون می‌داد یه فرمانده‌ سیاه‌پوش که خود زرقاوی باشه، مثل رامبو در حال شلیک با یک تیرباره. برای ملحق شدن به القاعده، زرقاوی اول یه سلسله دوره‌های آموزشی و اردوهای کارآموزی در مرز افغانستان و پاکستان گذروند. تو این اردوگاه‌ها افراد جدید القاعده هم از نظر کار با اسلحه و هم از نظر ذهنی آموزش می‌دیدن.مغزهای متفکر حملات یازده سپتامبر یعنی «رمزی یوسف» و «خالد شیخ محمد» از همین جایی فارغ‌التحصیل شده بودند که  زرقاوی داشت توش آموزش می‌دید. بعد از فارغ‌التحصیلی زرقاوی برگشت به کشور اردن و عضو یکی از گروه‌های جهادی به نام «بیت الامام» شد و فعالیت‌های تروریستی جهادیش رو شروع کرد. دو سال بعد و در سال ۱۹۹۴  زرقاوی دستگیر شد و از خونه‌اش هم کلی اسلحه و مهمات پیدا کردن. زرقاوی به ۱۵ سال زندان محکوم شد و به یک زندان صحرایی فوق امنیتی هم منتقل شد.زرقاوی از همان اوایل که به گروه‌های تروریستی ملحق شده بود، به یه آدم عصبانی و بی‌رحم معروف بود. اون حتی تو زندان هم با نگهبانان درگیر شد و هشت ماه و نیم افتاد تو انفرادی. تو زندان انقدری شاخ و شونه کشید که رئیس و امیر زندانی‌ها شد. در نهایت زرقاوی فقط بخش کمی از محکومیتش کشید؛ چون پادشاه اردن مرد و پادشاهی به پسرش «عبدالله دوم» که یک اصلاح‌طلب تحصیل‌کرده‌ غرب بود به ارث رسید و پادشاه جدید در سال ۱۹۹۹ یه عفو عمومی برای ۳ هزار تا زندانی اعلام کرد که خیلی از اسلام‌گراهای تندرو هم با این آزاد شدن که یکیشون هم زرقاوی بود.زرقاوی از زندان اومد بیرون. مستقیم رفت به پاکستان و از اونجا هم برای دیدار با بن لادن رفت به قندهار. قندهار اون زمان عملا پایتخت طالبان بود. زرقاوی بعد از بیعت با بن لادن سرپرست یک اردوگاه آموزشی تو هرات شد. اون‌جا بیشتر فلسطینی‌ها و اردنی‌ها رو به عنوان سربازای جدید استخدام می‌کرد و آموزش می‌داد. بعد یه مدت برای ادامه‌ فعالیت‌های تروریستیش رفت به کردستان عراق. زرقاوی از فضای کاملا باز عراق برای مبارزه با آمریکایی‌ها خیلی استقبال کرد. خوشش اومد و یواش یواش در عراق تبدیل شد به رهبر جهادی‌ها.اون در عین حال که با القاعده همکاری می‌کرد، برای خودش گروهی به نام «توحید و جهاد» رو تشکیل داد. از همون اول زرقاوی و بن لادن خیلی با هم رابطه خوبی نداشتند و تو خیلی از موضوعات با هم اختلاف نظر داشتن. ولی تو یه مورد مهم اونا با هم هم‌نظر بودن. اون هم مبارزه با آمریکا و هم‌پیمانان غربی آمریکا در عراق بود. بن لادن تو یه اطلاعیه تو تلویزیون الجزیره به مردم عراق پیام داد و بهشون گفت که درسته که رژیم بعثی صدام خدا رو شکر سقوط‌ کرده ولی آمریکا داره تلاش می‌کنه حکومت دست‌نشانده‌ خودش تو عراق حاکم کنه و داره راه برای تشکیل اسرائیل بزرگ هموار می‌کنه. پس بر شما واجبه که با این توطئه مقابله کنید.بعد هم بن لادن مبارزه‌ شهری و عملیات شهادت‌طلبانه‌ انتحاری رو پیشنهاد داد. این فراخوان یه تبصره‌ جالب هم داشت. بن لادن گفت که برای جنگ مقابل آمریکایی‌ها می‌تونید از کافران سوسیالیست، یعنی نیروهای رژیم بعث سقوط کرده هم کمک بگیرید و با اونا بر ضد آمریکا متحد بشید. این کافران سوسیالیسم که تا دیروز دشمن بودند، امروز شدن دوست. از این زمان بود که پای نیروهای سابق بعث به تشکیلات تروریستی جهادیمون باز شد.اولین اقدام فجیح ابومصعب زرقاوی در عراق در تاریخ ۷ آگوست ۲۰۰۳ اتفاق افتاد. عاملان گروه توحید و جهاد یعنی گروه زرقاوی یه بمب رو تو سفارت اردن تو بغداد منفجر کردن. زرقاوی معمولا دوست داشت سرزمین خودش اردن را هدف حملات تروریستی قرار بده. کمتر از یک هفته بعد، زرقاوی حمله‌ای به ستاد سازمان ملل در بغداد سازماندهی کرد.این گروه همچنین «آیت‌الله محمد باقر حکیم» که اون زمان رئیس مجلس اعلای عراق بود و با خودروی حامل بمب ترور کرد. در واقع کسی که این عملیات انتحاری انجام داد، «یاسین جهاد» پدرزن زرقاوی بود که بمب در مرقد حضرت علی منفجر شد و حدود صد نفر کشته شدن.زرقاوی هیچ ابایی از ابراز تنفر بیمارگونه‌اش نسبت به شیعه‌ها یعنی اکثریت مردم عراق نداشت. از نظر زرقاوی شیعه با کافر یه حکم داشتن. زرقاوی یک ابتکار مهم تکون‌دهنده هم از خودش نشون داد و اونم پیوند زدن خشونت‌های هولناک با رسانه‌ها بود. این تیکه رو اگه بچه‌ای کنارتون هست به مدت بیست ثانیه بزنید جلو.سال ۲۰۰۴ زرقاوی جلوی دوربین سر یک تاجر آمریکایی به نام نیکولاس رو از تنش جدا کرد. بعدش هم خودش فیلم این سر بریدن رو در دنیا پخش کرد و از اون زمان معروف شد به «شیخ سلاخ‌ها».از اونجا بود که دیگه این کار مد شد. گروه‌های افراطی می‌رفتن آدم می‌کشتند. سر می‌بریدند. خرابکاری می‌کردن. بعد هم خودشون فیلمش منتشر می‌کردن. بعد از اینکه زرقاوی در جنگ روانی و تبلیغاتی مهارت پیدا کرد، تصمیم گرفت که بیعت با سرکرده‌ القاعده رو علنی کنه و جالبه که این کار دو هفته بعد از اون انجام داد که دونالد رامسفلد تو آمریکا گفت که امکان نداره هیچ وقت زرقاوی با بن لادن متحد بشه.سال ۲۰۰۴ که این اتفاق افتاد، بن لادن زرقاوی رو برادر شریف خودش صدا زد. بیعت زرقاوی با بن لادن باعث تغییر نام گروه توحید و جهاد به سازمان القاعده عراق شد. دیگه از اینجا به بعد زرقاوی رو ما در سازمان القاعده عراق می‌شناسیم. دخل و خرج سازمان از قاچاق نفت و مافیای نفتی که زرقاوی راه انداخته بود تامین می‌شد و زرقاوی اونقدری منابع مالی داشت که حتی به بن لادن هم کمک مالی می‌کرد؛ ولی القاعده و مخصوصا شخص الظواهری نفر دوم القاعده که بعد از بلاتنربادی شد، هیچوقت نتوانست ارتباط خوبی با زرقاوی داشته باشه.هدف القاعده بیشتر آمریکا و هم‌پیمانانش بود. ولی زرقاوی علاوه بر اونا همیشه شیعیان رو هم در راس اهداف تروریستیش قرار می‌داد. برای همین الظواهری نامه‌ای به زرقاوی نوشت و برادرانه نصیحت کرد که دست از قتل عام شیعیان عراق بردار. اما زرقاوی گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود. کار خودش رو می‌کرد.در ۲۲ فوریه سال ۲۰۰۶، ۴ تروریست القاعده عراق، با لباس کارمندان وزارت کشور عراق چندین ماده منفجره را در داخل حرم عسکریین در سامرا منفجر کردن. زرقاوی می‌خواست با این کارها هم شیعه‌ها رو از بین ببره و هم اینکه کشور اسیر جنگ داخلی کنه و نذاره که دولت حامی آمریکا در عراق یه روز خوش ببینه. دیگه زرقاوی به هدف شماره یک آمریکا تو عراق تبدیل شده بود و محل اقامتش همیشه یه راز بود.خونه امن‌ زرقاوی در جنوب بغداد فقط ۱۹ کیلومتر تا ستاد نیروهای آمریکا فاصله داشت. آمریکایی‌ها موفق شدند رد یکی از نزدیکای زرقاوی رو بزنن و محل اقامت زرقاوی رو پیدا کنن و بعدش هم اونجا رو زیر آتش بمب و گلوله با خاک یکسان کردن و زرقاوی رو کشتن.با مرگ شیخ سلاخ‌ها زرقاوی لقب‌هایی را از بن لادن گرفت که در طول حیاتش از اون محروم بود. بن لادن درباره‌ زرقاوی گفت که اون «شهسوار و شیر میدان جهاد» بود.مرگ زرقاوی اصلا به معنی نابودی القاعده عراق نبود. بعد از اون به دستور بن لادن «ابو ایوب مصری» جانشینش شد. مصری بعدش اومد با یه سری از گروه‌های دیگه متحد شد و در سال ۲۰۰۶ این جهادی‌های سلفی تشکیلاتی رو به نام «دولت اسلامی عراق» پایه‌گذاری کردن. دولت اسلامی عراق که ما به نام داعش اونا رو می‌شناسیم. این هم از خودم بگم که داعش میشه مخفف دولت اسلامی عراق و شام. منظور از شام که خب سوریه ‌است و اشاره به حاکمیت داعش در سرزمین‌های عراق و سوریه می‌کنه.دولت اسلامی عراق که تشکیل شد یه شورای داخلی اومد شخصی به نام «ابوعمر البغدادی» رو به عنوان رهبر این تشکیلات انتخاب کرد. ابوعمر البغدادی شد رهبر داعش. فقط حواستون باشه که ایشون رو با ابوبکر البغدادی رهبر معروف آینده‌ داعش اشتباه نگیرید. ایشون ابوعمر بغدادیه. عراقی که با رای شورای مجاهدین شده رهبر تشکیلات دولت اسلامی عراق.خب پس مصری چی؟ مصری از خارج کشور اومده بود و کسی بود که اصلا خود ظواهری بن لادن به عنوان نماینده‌ القاعده عراق فرستاده بودن. اما مصری اومده بود با بغدادی که یک عراقی سلفی بود متحد شده بود و در نتیجه القاعده عراق یه جورایی از نظر سلسله‌مراتب رفته بود زیر پرچم داعش.در حقیقت مصری سعی می‌کرد همزمان دو تا موقعیت داشته باشه. اول اینکه امیر القاعده عراق باقی بمونه. دوم اینکه اون نمی‌خواد فرصت همکاری با سلفی‌های عراقی و عضویت در این گروه بزرگ تازه تاسیس رو از دست بده. ولی خب تصمیمی که مصری خودسرانه گرفته بود مورد رضایت بن لادن و جواهری نبود و شکاف بین القاعده با شعبه‌ عراق و شخص مصری هر روز عمیق‌تر می‌شد. مصری به طور مشخص داشت راه زرقاوی رو ادامه می‌داد.در هر صورت مصری و بغدادی با هم شروع کردن به عملیات‌های گسترده تروریستی در عراق. از کشتن سربازهای آمریکایی گرفته تا خراب کردن زیرساخت‌های شهری و خب قاچاق نفت هم که همچنان مثل زمان زرقاوی به راه بود و پول هم فراوون. هر چقدر زمان جلو می‌رفت، موقعیت القاعده در عراق ضعیف می‌شد و به جاش جنبش‌ها و گروه‌های ملی‌گرای افراطی دیگه قوی‌تر می‌شدن. به مرور تصویر القاعده عراق در ذهن مهم‌ترین حامیانش، یعنی اون دسته از جوانان سنی مذهب افراطی تضعیف شد و جاش رو داد به داعش که وسط میدون بود و داشت عملیات‌هاش رو انجام می‌داد.حالا به نظرتون در زمانی که داشت این اتفاقات می‌افتاد، ابوبکر بغدادی رهبر آینده‌ داعش کجا بوده؟ ابوبکر بغدادی به همراه چند نفر از دوستانش تو زندان‌های آمریکا در عراق بود. ولی اونم مثل زرقاوی خیلی زود آزاد شد. حقیقت اینه که آمریکایی‌ها در روش شناسایی زندانی‌ها ناتوان بودن. اونا نمی‌تونستن دقیقا بفهمن که الان کسی که دستگیر کردن چه مقامی در تشکیلات تروریست‌ها داره؟ از این بدتر این بود که زندان برای دستگیر شده‌ها قشنگ حکم دانشگاه رو داشت. نیروهای جهادی تو زندان خیلی راحت و بدون دغدغه آموزش‌های تروریستی می‌دیدن. حتی بعضی وقت‌ها پیش میومد که اونا عمدا کاری می‌کردن که دستگیر بشن و برن زندان و مدتی پیش رفیقاشون تو زندان بمونن و برگردن.یه عضو سابق داعش به نام «ابو احمد» تو مصاحبه‌ای با روزنامه گاردین گفت که ما تو بغداد یا هیچ جای دیگه نمی‌تونستیم موقعیت امنی شبیه به زندان داشته‌ باشیم. تو زندان جامون امن بود و کنار هم از تجربیات هم استفاده می‌کردیم و نقشه‌ فعالیت‌های بعدیمون اونجا کنار هم می‌کشیدیم. بعد ابواحمد گفت که چطوری زندانی‌های جهادی شماره تلفن و آدرس همدیگه رو روی کش لباس زیرش یادداشت می‌کردن و بعد از آزادی همدیگه رو اینطوری پیدا می‌کردن. اونم در حالی که همه‌ زندانی‌ها بعد از آزادی در ساخت بمب‌های کنار جاده‌ای و حرکات انتحاری خیلی چیزای دیگه برای خودشون یه پا استاد شده بودن.تازه این در حالی بود که آمریکا هرکی دستگیر می‌کرد با اسکن مردمک چشم و اثر انگشت و نمونه‌ دی ان ای زندانی، اطلاعات کاملش رو ثبت می‌کرد، تا اگه زندانی‌ها اسمشون درست نمی‌گفتن اونا بتونن از بانک اطلاعاتی‌شون سوابقش رو دربیارن. اما مشکل اصلی چیز دیگه‌ای بود. مشکل این بود که در بیشتر مواقع اونا نمی‌تونستن بفهمن که جایگاه زندانی در تشکیلات کجاست؟ زندانی چی کاره است؟ یه بار اونا یه نفر رو زندانی کردن که تو بازجویی خودش رو بغدادی معرفی کرد.تا اینجا نکته‌ ذاتا عجیبی وجود نداشت. چون شورشیان بیشتر اسم شهر و یا کشور زادگاهش به عنوان نام مستعار برای خودشون انتخاب می‌کردن؛ اما این بغدادی با بقیه متفاوت بود. آمریکایی‌ها حتی تا اونجا پیش رفتند که متوجه شدن این آدم با القاعده هم رابطه‌های زیادی داره و اسمش در صدر لیست متهمین تحت‌تعقیبه. زندانی آمریکایی‌ها، ابوبکر بغدادی رهبر آینده داعش بود.ابوبکر بغدادی تو زندان دادگاه اجرای احکام تشکیل داده بود و برای زندانی‌های و مرجع بوده و حکم می‌داد و تازه آیین‌های روز جمعه رو هم به عنوان امام انجام می‌داد. برای خودش تو زندان بروبیایی داشت. تا اینکه آمریکایی‌ها چندتا گروه از زندانی‌ها رو که فکر می‌کردن اینا کبریت‌های بی‌خطر هستند و دیگه خطری برای جامعه ندارن آزاد کردن و تو یکی از این گروه‌ها هم ابوبکر البغدادی رو آزاد کردن.سال ۲۰۰۸ طی یک توافقنامه قرار شد دیگه نیروهای آمریکایی از عراق خارج بشن و مسئولیت‌های امنیتی رو به همتاهای عراقیون واگذار کنن. در دسامبر ۲۰۰۸ جرج بوش و نوری المالکی توافق کردند که تا ۳۰ ژوئن ۲۰۰۹ نیروهای آمریکایی از عراق خارج بشن. توافق تو مراسمی انجام شد که بیشتر از اون که به دلیل نقطه‌ عطف دیپلماتیک در یادها مونده باشه، به دلیل یک حرکت عجیب در خاطره‌ها ماندگار شد.تو این مراسم یکی از حضار کفشش رو به سمت بوش پرتاب کرد که البته بوش جاخالی داد و بهش نخورد. پروسه‌ خروج آمریکایی‌ها از عراق شروع شد و مردم ریختن خیابون و این روز جشن گرفتن. در کنار این تحولات یه اتفاق مهم دیگه‌ای هم که افتاد این بود که مالکی دستور آزادی تعداد زیادی از زندانی‌ها را هم صادر کرد. تصمیمی که عواقب بدی برای عراق داشت. بلافاصله بعد از این فرمان و آزادی زندانی‌ها، صدها نفر از اونا مستقیم به مسجد ام‌القری در بغداد رفتند که به بقیه یارانشون ملحق بشن و داعش رو تقویت کنن.این مسجد ام‌القری رو در اپیزود سوم داستان زندگی صدام در پادکست رخ کامل داستان ساختش گفتم. اگه دوست داشتید گوش کنید. جالبه بعد از رفتن آمریکایی‌ها بلافاصله حملات تروریستی و تسویه حساب‌ها شدت‌ گرفت. مخصوصا حملات به نیروهای نظامی دولت که الان ضعیف شده بودن. یه بابایی به نام سرهنگ «سعد عباس محمود» رئیس پلیس یک شهری در شمال شرق فلوجه، گفت که خودش تو یه برهه‌ زمانی کوتاه ۲۵ بار مورد سوء قصد قرار گرفته.یه بار یه قرآن با جلد سبز رنگ بهش داده بودن که با مواد منفجره پر شده بود. کمتر از دو هفته بعد غذاش رو مسموم کردن که ده روز افتاد بیمارستان. بعد که از بیمارستان ترخیص شد، یه بمب نزدیک خونش منفجر کردن ولی خب در نهایت شانس آورد و زنده موند تا بتونه داستانش به عنوان مشتی از خروار تعریف کنه.بعد از خروج آمریکایی‌ها درگیری‌های مذهبی بین شیعه و سنی هم بیشتر شد. در ۲۳ آوریل ۲۰۱۳، ۳ روز بعد از اینکه انتخابات استانی عراق برگزار شد، نیروهای امنیتی عراق به یکی از مناطق معترض سنی در هویجه یورش بردند. اونا مدعی بودند که به دنبال قاتل یک سرباز عراقی می‌گردن. اگرچه روایت‌ها در مورد اینکه دقیقا چه اتفاقی افتاده بود متفاوته، اما در مورد پیامدهای اتفاق اختلافی وجود نداره. بیست نفر سنی کشته شدن و بیش از صد نفر زخمی شدن. خشونت وجه موجب خشم اهل تسنن در سراسر عراق شد و پاسگاه‌های پلیس و ایست بازرسی‌ها هدف حملات تلافی جویانه‌ای اونا قرار گرفت.حتی رئیس مجلس عراق در واکنش خواستار استعفای مالکی هم شد. از اونور تو شهرهای شیعه‌نشین هم حملات تروریستی خیلی زیاد شده بود. کشور عراق قشنگ دچار یک جنگ مذهبی شده بود.هر چقدر که زمان جلوتر می‌رفت، داعش یا همون دولت اسلامی عراق بیشتر قدرت می‌گرفت و وضعیت نابسامان عراق بدتر می‌شد. سال ۲۰۱۳ طبق گزارش دولت اوباما بمب‌گذاری‌های انتحاری در عراق که در سال‌های ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ به طور میانگین بین ۵ تا ۱۰ مورد در هر ماه بود، حالا رسیده بود به حدود ۳۰ مورد در ماه. داعش در کریسمس ۲۰۱۴ فلوجه را تصرف کرد و اعلام کرد که گروهش به یک امارت اسلامی تبدیل شده که متعهد به دفاع از سنی‌ها در برابر نیروهای نوری المالکیه.حالا دیگه اسم داعش داشت همه جا شنیده می‌شد و خب یادمون هم هست که تا الان رهبران داعش ابوعمر بغدادی و بعدشم یه جورایی ابوایوب مصری هستن. مصری هم همونطور که گفتیم جانشین زرقاوی بود و در اصل الان ابوعمر بغدادی و مصری داشتن محصولی رو درو می‌کردند که زرقاوی کاشته بود. منتهی قدرت گرفتن داعش یه عامل بزرگ دیگه هم داشت که معمولا کمتر بهش توجه میشه، ولی کتاب خیلی خوب و با استدلال دربارش حرف زده؛ کشور سوریه و شخص بشار اسد.گسترش داعش هم در عراق و هم در سوریه رو نمیشه بدون بررسی همکاری درازمدت دمشق با القاعده عراق در کرد. حتی قبل از اینکه صدام به دست نیروهای آمریکایی سرنگون بشه، اسد تصمیم گرفت ورود جنگجویان خارجی به عراق رو به منظور بی‌ثبات‌سازی این کشور تصحیح کنه. تا اونجا که یه دفتر در دمشق خیلی شیک و مجلسی به شورشیان کمک می‌کرد تا با اتوبوس به مرز سوریه و عراق برن و از اونجا وارد عراق بشن.بشار اسد امیدوار بود که این کار یک تهدید و خطر جدی برای دولت بوش بعد از اشغال عراق باشه. اون می‌خواست که تمرکز و توجه اسلام‌گراها رو از روی حکومت خودش با نگه داشتن و مشغول کردن اون‌ها در کشور همسایه منحرف کنه. بشار اسد هر کاری می‌کرد تا این پیام رو به آمریکا برسونه که آقا سراغ من نیاید؛ وگرنه تروریست‌های بیشتری رو به کشور همسایه می‌فرستم تا پدر سربازانتون رو دربیارن.اکثر شورشیان سوریه که به عراق منتقل می‌شدند تحت حمایت و نظارت شوهر خواهر بشار اسد یعنی «آصف شوکت میزبانی» قرار داشتند که کتاب داستان چند تا از معروف‌ترین این شورش‌ها رو روایت می‌کنه و می‌گه که چطور اسد و دولت سوریه از رهبران شورشی القاعده و داعش حمایت کردند تا بتونن با استفاده از هرج و مرج در عراق توجهات رو از خودشون دور کنن.تمام این عوامل دست به دست هم داد تا اینکه در سال ۲۰۱۴ داعش خلافت خودش رو پایه‌گذاری کرد و ابوعمر بغدادی در عصر جدید اولین حکومتی رو تاسیس کرد که اون مجاهدین پایه‌گذاری کرده بودن. حکومتی در قلب جهان اسلام و در چند قدمی مکه و مدینه و اورشلیم. ولی عمر ابوعمر بغدادی کفاف نداد که بتونه خلیفه‌ این حکومت باشه.در حمله‌ای که به محل اختفای ابوعمر بغدادی و ابوایوب مصری انجام شد، هر دو نفر اونا کشته ‌شدن و راه برای خلافت ابراهیم ابا ابراهیم بدری، معروف به ابوبکر بغدادی باز شد. در واقع ابوبکر بغدادی توسط شورای داعش بود که به عنوان جانشین واحد برای دو فرمانده کشته شده منصوب ‌شد. بریم یه ذره بیشتر درباره ابوبکر بغدادی بدونیم.بغدادی در سال ۱۹۷۱ توی شهری نزدیک شهر سامرا به دنیا اومد. تحصیلاتش در رشته‌ علوم اسلامی بود و از دانشگاه علوم اسلامی واقع در حومه بغداد فوق لیسانس و دکترا گرفت. بغدادی به گواهی دوستانش، شخصیتی آروم و گوشه‌گیر داشت که اصلا شبیه تندروهای خطرناکی که ما انتظار داریم نبود. ورزش می‌کرد. فوتبالش خوب بود و درس می‌خوند و زندگیشو می‌کرد.دکتر «هشام الشامی» کارشناس مسائل داعش که به دولت عراق مشورت می‌داد، بغدادی را در اواخر دهه‌ ۱۹۹۰ ملاقات کرده بود. هاشمی به نویسنده‌های کتاب گفت بغدادی واقعا فاقد کاریزمای رهبری بود. اون گفت وقتی که من بغدادی رو دیدم، خیلی خجالتی و کم‌حرف بود. اون از یه خانواده‌ فقیر روستایی بود و نهایت آرزویش این بود که یه شغل دولتی در بخش اوقاف به دست بیاره. اینا رو دکتر هاشمی درباره‌اش گفت.حالا یکی از همسایگان بغدادی به نام ابوعلی هم به نویسنده‌های کتاب گفت که بغدادی هرچه بزرگتر می‌شد به مرور مرتجع‌تر و خشکِ مذهبی‌تر می‌شد. این همسایه واکنش بغدادی به یک مراسم عروسی رو به یاد می‌آورد که اونجا مردها و زنان کنار هم می‌رقصیدن. بغدادی داشت از خیابون رد می‌شد و این صحنه رو دید و شروع کرد به داد و فریاد که این چه کاریه رو دارید می‌کنید؟ این خلاف دینه! بعد هم سعی کرد مراسم به هم بزنه.با این حال تا سال ۲۰۰۳ که آمریکا عراق و اشغال کرد، رهبر آینده داعش هنوز یک شورشی ساده هم نبود. بغدادی در اواخر ۲۰۰۳ فرقه اسلامی خودش به نام جنبش «اهل سنت و جماعت» رو تشکیل داد و یک سال بعد اسمش تو یه نوع دانشگاه دیگه نوشت. تو زندان‌های آمریکا که گفتیم برای جهادیون یه دانشگاه تمام عیار بود.بغدادی در ۳۱ ژانویه‌ ۲۰۰۴ دستگیر و در ۶ دسامبر ۲۰۰۴ آزاد شد و بعدش دیگه هیچوقت دستگیر نشد. دکترای بغدادی در علوم اسلامی باعث مرجعیت قضایی اون می‌شد و زندانیان جهادگرا وقتی با هم درگیر می‌شدند، تسلیم مرجعیت بغدادی می‌شدن. بغدادی هم از همین جایگاه برای جمع کردن سربازاش استفاده کرد و کم‌کم برای خودش اسم و رسمی ساخت.بغدادی در اواخر سال ۲۰۰۴ به دلیل گزارش‌های آمریکایی‌ها مبنی بر این که اون خطر چندانی برای نیروهای اعتلاف یا نهادهای عراقی نداره آزاد شد. اما اون بعد از آزادی افراطی‌تر شد و در سال ۲۰۰۷ به گروه‌های مجاهدینی پیوست که زرقاوی تاسیس کرده بود.بغدادی یه مدت هم عضو اخوان ‌المسلمین بود ولی اونا رو ترک کرد و بعد گفت که اونا مرتدند. چرا؟ چون برای سفیر آمریکا کار می‌کنن. بغدادی از نظر موضعش درباره‌ گروه‌های دیگه‌ نظامی سنی که عضو سازمان اون نبودن، می‌گفت که جنگیدن با اونا بر جنگیدن با آمریکایی‌ها اولویت داره.ترقی بغدادی تا رسیدن به امیری داعش، کاملا با تایید نه عضو از یازده عضو شورا انجام شد و سه دلیل هم برای انتخابش وجود داشت. اول اینکه اون متعلق به اتحاد قبیله‌ای قریش بود که به دلیل نسبتش با پیامبر، یکی از محترم‌ترین قبایل عراق بود. گفت ابو عمر البغدادی هم اهل همین قبیله بود. دوم اینکه بغدادی خودش عضوی از شورای داعش بود و بنابراین رابطه‌ نزدیکی با ابوعمر بغدادی داشت و انتخاب یکی از اعضای شورا برای رهبری هم یه چیز معمول و رواله. دلیل سوم این بود که اون یه نسل جوان‌تر از سایر کاندیداهای شایسته برای امیر شدن بود و این موضوع و این جوان‌گرایی می‌تونست انگیزه‌ای برای سایر جهادیون جوان باشه.این هم نباید فراموش کنیم که تا سال ۲۰۱۰ آمریکا از لیست ۴۲ نفره فرماندهان میدانی مجاهدین تونسته بود ۳۴ نفرشون رو دستگیر کنه یا بکشه و دیگه تعداد فرمانده‌های رده بالا خیلی کم شده بود. علاوه بر این با توجه به شکرآب شدن ارتباط ستاد فرماندهی القاعده در پاکستان، ستاد فرماندهی اصلی با شاخه‌ القاعده عراق، دیگه اونا نتونستن بعد از مصری از پاکستان براش جانشین مشخص کنن و این شورای داعش بود که خودش تصمیم گرفت رهبر بعدی رو انتخاب کنه و ابوبکر بغدادی رو هم انتخاب کرد.بعد از به قدرت رسیدن بغدادی، اون ترجیح داد که خود عراقی‌ها مسئولیت‌های مهم رو در داعش داشته باشن و نه مجاهدین خارجی. اما یک استثنا هم وجود داشت. «ابو عمر الشیشانی» که اون در جهان به عنوان «جهادگر ریش قرمز» می‌شناسن و احتمالا شما هم ازش چیزایی شنیدید، تم اصلی ریش قرمز «ترخان باتیراشویلی» بود. یه چچنی گرجستانی که زمانی که به داعش ملحق شد، تقریبا سی سالش بود و قبلش هم به عنوان افسر اطلاعاتی نظامی، در ارتش گرجستان که تحت آموزش آمریکا بود خدمت کرده بود.ریش قرمز مدتی به خاطر حمل سلاح غیرمجاز تو گرجستان زندانی شده بود و احتمالا در همین زمان به یه سلفی سرسخت تبدیل شده بود. اون سال ۲۰۱۰ به دلیل عفو عمومی دولت گرجستان آزاد شد و بعدش هم به ترکیه سفر کرد و از اونجا هم به سوریه و در نهایت از طریق سوریه به داعش ملحق شد.یکم بعد اعتراضات بهار عربی به سوریه رسید و دولت اسد مورد شدیدترین اعتراضات مردمی قرار گرفت. اسد همون اول به مخالفین خودش حتی اونایی که خواستار معتدل‌ترین اصلاحات اقتصادی بودن، گفت که شما تروریست‌های القاعده‌اید. شما مزدورهای آمریکا و عربستان و اسرائیلید. بعد هم اسد اومد خیلی از نیروهای علوی رو برای سرکوب مخالفان در مناطق اصلی به کار گرفت.علوی‌ها کلا در فضای فرهنگی شیعه قرار دارند. حالا مسلما یه تفاوت‌هایی هم دارن و علوی‌های تو سوریه هم تو اقلیت‌اند و بین ۸ تا ۱۵ درصد جمعیت سوریه را تشکیل میدن و اونا بر سنی‌ها که نزدیک به ۷۵ درصد جمعیت تشکیل میدن حکومت می‌کنن. اسد از همون اول فرقه‌گرایی رو به عنوان ابزاری برای بایکوت مخالفانش به کار می‌برد. سرکوب سنی‌ها توسط علوی‌ها، سیاست نابخردانه‌ای بود که موجب خشم اهل تسنن در سراسر جهان شد. برای همین بود که جنگجویان خارجی از خلیج فارس گرفته تا شمال آفریقا راهی سوریه شدند و به نیروهای اپوزیسیون سوریه ملحق شدند.به دلایل زیادی نیروهای اپوزیسیون سوریه نتونستن خیلی موفق باشند. تعدادی از اونا جنگ رو ادامه دادن. تعدادی‌شون میدون رو خالی کردن و تعداد زیادیشون به داعش ملحق شدن. داعش که از لحاظ قدرت و ساماندهی از تمام نیروهای دیگه قوی‌تر بود و در نهایت همه‌ عوامل دست به دست هم داد تا داعش به عنوان بزرگترین و قوی‌ترین گروه، کنترل بخش بسیار بزرگی از سرزمین‌های سوریه رو به دست بگیره.قبلش هم که در عراق کلی تصرفات داشت و دیگه دولت اسلامی عراق و شام کامل شکل گرفته بود. اینجای کتاب نویسنده‌ها میان میگن که ما برای نگارش این کتاب با ده‌ها نفر از کسانی که به نحوی با داعش ارتباط داشتن مصاحبه کردیم؛ مثلا روحانیون، جنگجوها، امیران، استاد‌ها، مقامات امنیتی. بعد نویسنده‌ها میگن که ما تهش به این رسیدیم که چیزی که این افراد رو به سمت داعش سوق ‌داد، می‌تونست اونا رو به سمت هر جنبش توتالیتر دیگه‌ای هم جلب کنه. حتی جنبش‌هایی که از نظر ایدئولوژیک مخالف جهاد سلفی هستن.حالا نویسنده‌ها می‌خوان با ذکر مثال به بررسی عواملی که باعث می‌شد آدم‌ها به سمت داعش گرایش پیدا کنن بپردازن. من خودم به شخصه این قسمت از کتاب رو خیلی بهش علاقه دارم و همونطوری که در اول اپیزود گفتم، یکی از دلایل اصلی که ما این کتاب برای اپیزود انتخاب کردیم همین بخشه. بریم ببینیم کتاب در مورد دلایلی که باعث شد یه سری‌ها به داعش به عنوان یک جنبش توتالیتر بپیوندن چی میگه؟این کتاب با آدم‌های زیادی صحبت کرده و مثال‌های زیادی می‌زنه که من چندتاش رو برای شما روایت می‌کنم. مورد اول مربوط میشه به یه پسر نوزده ساله به نام «متان عبدالستار» که ایشون در اکتبر ۲۰۱۴ توسط داعش دستگیر شد. عبدالستار برای ارتش آزاد سوریه کار می‌کرد و داعش و ارتش آزاد سوریه هم با همدیگه دشمن بودن و کار برای اپوزیسیون سوریه یا رسانه‌های سعودی حکمش از نظر داعش مرگ بود.بعد از دستگیری عبدالستار، اون برای بازجویی بردن به یک پایگاه جهادی. عبدالستار برای نویسنده‌ها تعریف می‌کنه که وقتی یکی از اعضای مسن‌تر و خوش‌برخورد داعش لبخند‌زنان وارد اتاق شد و من از دست بازجوها نجات داد، من یه نفس راحتی کشیدم. منظور عبدالستار، «ابوحمزه شامی» یک روحانی بلندپایه مذهبی در داعش بود.اونطور که عبدالستار می‌گفت ابوحمزه با روی خوش درباره‌ ارتش آزاد سوریه صحبت کرد و اینکه چرا داعش با اونا مبارزه می‌کنه؟ بعد هم به عبدالستار گفت اصلا ببینم تو خودت چرا نمیای با داعش بیعت کنی؟ پیامبر گفته هر کس بمیره و بر گردن او بیعتی نباشه به مرگ جاهلیت مرده. عبدالستار میگه اونجا بود که راستش واقعا تنم لرزید. برای اولین بار بود که احساس کردم این حدیث حقیقت داره. اما عبدالستار باز هم حاضر به بیعت با داعش نشد.ابوحمزه لبخند بهش زد و گفت عجله‌ای نیست. بیشتر فکر کن. بعد دوباره صحبت و صحبت تا اینکه یک هفته بعد عبدالستار تصمیم به بیعت گرفت و خودش هم گفت که دلیل اینکه من به داعش ملحق ‌شدم، عقل‌گرایی داعش و شیوه‌ گسترش دین و مبارزه با بی‌عدالتی توسط داعش بود.تعداد زیادی از اعضای داعش که برای نگارش این کتاب با اون‌ها صحبت شده هم دقیقا احساسات مشابهی داشتن. عبدالستار می‌گفت وقتی به روحانیان داعش گوش میدی از اینکه بسیاری از جوامع اسلامی از دین حقیقی فاصله گرفتن وحشت می‌کنید. نود درصد این جوامع دینشون بدعته. دین حقیقی چیزیه که داعش میگه.حقیقت این بود که داعش تبحر خاصی در شستشوی مغزی جوون‌ها داشت و با تکیه بر این موضوع که همه یا اکثر کشورهای اسلامی اصلا اسلام رو نمی‌شناسند و نتونستن قوانین اسلام رو پیاده کنن، داعش خودش رو مدعی حقیقی اسلام راستین می‌دونه و از اعتقادات مذهبی جوون‌ها نهایت سوء استفاده رو می‌کنه.یکی دیگه از همین جوون‌ها «حمزه محمود» پسری پانزده ساله از یه خونواده‌ مرفه در شمال سوریه بود. خونواده‌ حمزه بعد از غیبت‌های طولانی اون در تابستان ۲۰۱۴ متوجه شدن که حمزه به داعش ملحق شده. یکی از برادران حمزه گفت وقتی که حمزه برای دیدار از خانواده برگشت پیشمون، ما خیلی سعی کردیم که اون به داعش برنگرده. حتی پدرم عمدا زد یکی از پاش رو هم شکست اما وقتی که پاش خوب شد دوباره خونه رو ترک کرد و تحت تاثیر ایدئولوژی باز و دل‌فریب داعش دوباره به اون‌ها ملحق شد.حمزه می‌گفت برادرای داعشی مسلمان‌های حقیقی هستند و کاری که درست‌تره رو اون‌ها انجام میدن. داعش با همین روش تونسته بود تعداد زیادی از اقلیت‌های ترکمن و حتی کرد رو هم جذب کنه. اقوامی که سختی‌های زیادی رو زیر سلطه و تبعیض و سرکوب رژیم‌های خودکامه عرب تحمل کرده بودن و حالا به داعش پناه برده بودن.گروه دیگه‌ای از افراد که به داعش ملحق می‌شدند «افراط‌گرایان جان بر کف» بودن. تجربه‌ جذب این گروه به اندازه‌ ماجرای جذب عبدالستار و حمزه خیلی دراماتیک نبود. این افراد در نتیجه اختلافات بر سر رهبری و بر سر نحوه‌ مبارزات از رده‌های مختلف گروه‌های اسلامی در عراق و سوریه به داعش ملحق می‌شدند. «عمر لبسی» یکی از اونا بود. عمر مدت زیادی تو زندان‌های رژیم اسد زندانی بود تا اینکه تو عفو عمومی اسد آزاد شد و بلافاصله گروهی به نام «شیرهای سنی» رو در حومه‌ حلب تشکیل داد و مدتی هم عضو جبهه النصره بود.منتهی عمر هم‌رزمان خودش رو کافر می‌دونست. چرا که معتقد بود اونا اونطور که باید و شاید جهاد نمی‌کنن. برای همین هم با جدا شدن از جبهه النصره به داعشی ملحق شد که فکر می‌کرد اندازه‌ کافی در برابر دشمنان اسلام خشونت به خرج میده. این جریان بریدن از سایر گروه‌ها و پیوستن به داعش، خصوصا در سپتامبر ۲۰۱۴ به اوج خودش رسید.در این ماه بود که ده‌ها گروه اسلامی از جمله النصره بیانیه‌ مشترک منتشر کردند و از اعتلاف ملی سوریه که به پشتیبانی غرب برای مقابله با اسد تشکیل شده بود اعلام برائت کردن و خواستار وحدت زیر یک چارچوب اسلامی شدن. تو اکتبر همان سال هفت تا گروه اسلام‌گرا جبهه‌ای را به نام جبهه اسلامی شکل دادند. حالا دیگه جبهه‌ اسلامی و جبهه النصره، بزرگترین گروه‌های نظامی مخالف اسد بودن و خب هر دو هم دشمن داعش بودن. داعش سومین گروه بزرگ بود.ولی هر چقدر که زمان می‌گذشت این دو گروه ضعیف می‌شدند و داعش قوی‌تر و به موازات نفوذ داعش در سوریه و عراق خیلی از نیروهای این دو تا جبهه به داعش ملحق شدن. خب تا اینجا دو تا موضوع بررسی شد. یکی شستشوی ذهنی افراد، دومی هم جلب نیروهای افراطی.دلیل سومی که باعث شده بود جمعی از سنی مذهب‌ها به این گروه ملحق بشن این بود که داعش تنها گزینه پیش رو برای سنی مذهب‌های بود که بعد از حمله‌ آمریکا به عراق به حاشیه کشیده شده بودن. اون اول کنترل عراق رو از دست داده بودند و حالا در سوریه با کشتاری در سطح ملی روبه‌رو شده بودن و برای انتقام و اعاده‌ حیثیت به داعش ملحق شده بودن و تازه همه‌ اینایی که داری میگیم مربوط به نیروهای عراقی و سوری داعش هستند. در حالی که داعش تعداد زیادی نیروی خارجی هم داشت.در سوریه از اواسط ۲۰۱۲ یعنی وقتی که گزارش‌هایی از کشتار غیر نظامیان توسط نظامی‌های طرفدار حکومت در اخبار بین‌المللی منتشر شد، موجی از جنگجوها از سایر کشورهای اسلامی سنی مذهب و کشورهای دیگه به سمت گروه‌های افراطی و مخصوصا داعش روانه ‌شد.در سپتامبر ۲۰۱۴ سازمان سیا آماری مبنی بر وجود ۱۵ هزار جنگجوی خارجی در سوریه ارائه داد که ۲ هزار نفر از اونا تازه از کشورهای غربی بودن. بی‌خبری از واقعیت‌های روزمره داعش، باعث شده بود که خیلی از عرب‌ها و غربی‌ها به راحتی تحت تاثیر هیبت ظاهری داعش به عنوان جنبش مقاومت سنی با ماموریتی از طرف خدا قرار بگیرن که این جنبش از نظر اون‌ها مورد تایید تاریخ اسلام و مبانی اسلام بود.داعش برای گسترش این تصور با پیشرفته‌ترین ابزار به تبلیغات و دروغ‌پراکنی متوسل شده بود و مدام می‌گفت که نبینید درباره‌ ما چی میگن؟ بیاید نزدیک حرف خودمون رو گوش کنید. یکی از فعالان رسانه‌ای داعش در حلب به نویسنده‌های کتاب گفت: «همه باید بدونن که ما چیزی که فکر می‌کنن نیستیم. ما مهندس داریم. دکتر داریم. فعال محبوب رسانه‌ای داریم. اصلا ما یه سازمان نیستیم. ما یه دولتیم».دو هفته قبل از سقوط موصل، داعش یکی از معروف‌ترین ویدیوهای رو با عنوان «چکاچک شمشیرها» منتشر کرد. این فیلم که نمونه‌ اعلای پورنوگرافی جهادی بود، توانایی بالای داعش رو در تولید فیلم‌ها و تبلیغات طولانی، شیک و پیک نشون می‌داد. تازه محتوای این فیلم‌ها همون چیزی بود که سیاست‌مدارها و دیپلمات‌های غربی امیدوار بودن باعث انزجار افراد از داعش بشه ولی خب نشد.تو فیلم نشون می‌داد که یکی از مبلغان داعش داره یه قمر تو هوا تکون میده و به کفار و یهودیان اورشلیم هشدار میده که جهادی‌ها به زودی به سراغتون میان. بعد هم شروع می‌کنه به پاره‌کردن پاسپورتش.تو صحنه‌ بعد فیلم نشون میده که دوتا پسر جوون که فرزند یک فرماندهی نظامی اسیر شده هستن، وسط آشغال‌ها دارن یه سوراخ می‌کنن. بعد نوبت پدرشون می‌رسه که کار کندن رو ادامه بده. فرماندهی نظامی اسیر شده وسط کندن رو به دوربین به همه‌ نیروهای شبیه به خودش توصیه می‌کنه که بیاید اظهار ندامت کنید تا مثل من مجبور نباشید که قبر خودتون بکنید. اون سوراخی که داشتن می‌کندن قبر فرماندهی نظامی بود که داشت جلوی دوربین صحبت می‌کرد.علاوه بر همه‌ این‌ها داعش به صورت کاملا سیستماتیک و حرفه‌ای از شبکه‌های اجتماعی و مخصوصا برنامه‌ زیلو که تقریبا قابل‌ردیابی نبود برای جذب نیرو استفاده می‌کرد. به گفته‌ «احمد احمد» روزنامه‌نگار سوری، دو تا پسر جوون از روستای اون‌ها بعد از گوش دادن به خطبه‌ها و حرف‌های داعشی‌ها از طریق همین برنامه رفتن و به داعش ملحق شدن. از روستاهای سوریه تا مرکز لندن آدمی بود که به داعش ملحق می‌شد.البته داعش از انواع و اقسام شیوه‌های غیردیجیتال هم استفاده می‌کرد. تو یه مورد داعش حدود ۱۵۰ بچه مدرسه‌ای ۱۳، ۱۴ ساله رو دزدید. این بچه‌ها بعد از برگزاری یک امتحان در حلب، در حال بازگشت به شهرشون کوبانی بودن. داعش اونا رو برد به کمپ آموزشی شریعت و چندین ماه بهشون آموزش داد و قشنگ مغزشون رو شست‌وشو داد و بعدش هم آزادشون کرد.به گفته‌ دو نفر از روزنامه‌نگاران که به خانواده‌ بعضی از این بچه‌ها نزدیک بودن، چند نفر از این بچه‌ها حتی بعد از اینکه به اون‌ها فرصت بازگشت به خانواده داده شد، داوطلبانه باقی موندن و به اعضای داعش تبدیل شدن. بعضی‌ها هم بعدا به داعش ملحق شدن.داعش در گفتمان عمومیش خطاب به مسلمون‌ها عمدتا از بحث‌های آخرالزمانی اسلام برای مشروعیت خودش استفاده می‌کرد و به حدیثی از پیامبر استناد می‌کرد که می‌گفت در آخرالزمان نبردی میان مسلمانان و مسیحیان در دابل شهری در نزدیکی حلب درمی‌گیره. این حدیث مرتبا مورد ارجاع داعش قرار می‌گرفت و اونقدری برای داعش یا اهمیت داشت که اونا اسم مجله‌ تبلیغاتی‌شون رو هم دابل گذاشتن.علاوه بر این عراق و سوریه جایگاه اولین امپراتوری‌های مسلمان و زادگاه بسیاری از پیامبران بودن و آرامگاه بسیاری از اصحاب و بستگان پیامبر هم تو همین دو تا کشوره. همچنین بنا به بعضی احادیث برخی از مناطق آخرالزمانی هم تو این دو کشور واقع‌ شده و خب این سمبل‌ها در واقع سلاحی در دست داعش برای پیش بردن ایدئولوژی خودش و به دست آوردن مشروعیت در بین قشری از مسلمانان محافظه‌کار محسوب می‌شد.ابوبکر البغدادی در هشتم آوریل ۲۰۱۳ اعلام کرد که وقتی وضعیت سوریه رو به وخامت رفت و کشت و کشتار زیاد شد و مردم سوریه کمک خواستن همه هم رو رها کردن، ما راهی جز کمک به اونا نداشتیم. بنابراین یکی از سربازان شخصی به نام جولانی را همراه با گروهی از فرزندان منصوب کردیم و از عراق به سوریه فرستادیم تا به نمایندگان ما در سوریه بپیوندند.بعد هم نیمی از ذخایر خودمون رو به صورت ماهانه بهشون اختصاص دادیم و به دلایل امنیتی هم این موضوع رو اعلام نکردیم تا افراد بتونن به دور از همهمه و کذب و تحریف رسانه‌ها با حقیقت دولت اسلامی آشنا بشن. بغدادی در پیامش اعلام کرد که جبهه النصره و دولت اسلامی عراق می‌خوان یه نهاد جهادی فرا منطقه‌ای به نام دولت اسلامی عراق و شام را تشکیل بدن.قسمت اصلی حرف‌های بغدادی راست بود و اون جولانی رو فرستاد به سوریه و کمک مالی کرد. منتهی جولانی بعد از تشکیل دادن جبهه‌ النصره راهش و آرمانش از داعش جدا کرد. و دو روز بعد از پیام بغدادی، اعلام کرد که نه ممنون جولانی. ضمن ادای احترام به مافوق خودش در عراق گفت که با این ادغام موافق نیست. اون از دولت اسلامی عراق بابت تامین بودجه‌ عملیاتی النصره تشکر کرد و تایید کرد که بغدادی اون به نمایندگی خودش برای رهبری ناصره انتخاب کرده.با این حال جولانی به همه‌ تردیدها درباره‌ اینکه واقعا به چه کسی وفاداره پایان داد و بیعت خودش و جبهه‌ النصره را با القاعده و شخص الظواهری اعلام کرد و این موضوع آغاز اختلافات و جنگ‌های بین جبهه النصره و داعش شد که در نهایت به نفع داعش تموم شد. حتی بعضی از نیروهای النصره همونطور که قبلا گفتیم به داعش ملحق شدن. در درگیری بین نیروهای نظامی مخالف رژیم سوریه با داعش برنده‌ اصلی کی بود؟ برنده‌ اصلی نه نیروهای نظامی مخالف سوریه بودند و نه داعش. برنده‌ اصلی بشار اسد بود.اسد خیلی خوشحال بود که می‌دید داعش در حال کشتن نیروهای مخالف اونه و حالا برعکسش هم بازم باعث خوشحالی بود براش. بعدتر در تمام مدتی که نیروهای اعتلاف در خاک سوریه با داعش می‌جنگیدند که می‌خواستن داعش از سوریه بیرون کنن، خود رژیم سوریه عمدتا از درگیر شدن با داعش خودداری می‌کرد. مگه اینکه مستقیما مورد تهدید اونا قرار می‌گرفت که خب خیلی هم کم پیش میومد. نیروهای رژیم اسد در سال‌های ۲۰۱۳ و ۲۰۱۴ داعش رها کرده بودند و حملات هوایی خودشون رو علیه ارتش آزاد و سایر گروه‌های شورشی انجام می‌دادن.یکی از مشاوران رژیم اسد به نشریه‌ نیویورک تایمز گفت که رها گذاشتن داعش باعث میشه ما بتونیم به همه‌ جهان اعلام کنیم که ببینید همه‌ شورشی‌های افراطی ضد رژیم شبیه داعشن. صرف نظر از نظرات شخصی بشار اسد و ابوبکر بغدادی راجع به همدیگه اولویت تاکتیکی اصلی اونا در سوریه با همدیگه برابر بود. یکسان بود. چی بود؟ نابود کردن اپوزیسیون ملی‌گرای سوریه که مخالف اسد بودن.خیلی وقت‌ها داعش می‌تونست به سربازای رژیم اسد حمله کنه اما این کار نمی‌کرد و ترجیح می‌داد نیروهایش به مناطقی در سوریه ببره که قبلا توسط ارتش آزاد سوریه یا جبهه النصره و حالا سایر گردان‌های اسلامی مخالف رژیم اسد تصرف شده بود. داعش با جنگ با اون‌ها اون مناطق رو تصرف می‌کرد. داش ایده‌اش بود که بذار بقیه‌ جنگجوها یه سرزمین یا به دست بیارن. بعد از اینکه اون حالا شهر رو گرفتن، استان رو گرفتن ما میریم سراغشون و سرزمین‌هایی که مخالفالفین‌مون به دست آوردن از اونا می‌گیریم و تو این نقشه هم داعش خیلی موفق بود.در کل ماهیت و ساختار داعش به این صورت بود که بغدادی با استفاده از شبکه‌ای که اول از همه زرقاوی پایه‌گذاری کرده بود و بعدش هم مصری و ابوعمر بغدادی اون گسترش داده بودند، دولت اسلامی عراق را تشکیل داده بود و رده‌های بالای این دولت خودخوانده رو هم به صدامیان سابق سپرده ‌بود.در ادامه هم بغدادی با از میان برداشتن رقبا و جنگ با تمام گروه‌های مخالف و در نهایت با جدایی از القاعده، جایگاه خودش رو به عنوان خلیفه و جایگاه داعش رو به عنوان دولت اسلامی عراق و شام مستحکم کرد. بغدادی می‌گفت اگه مسلمون‌ها قوی باشن دوباره خلافت می‌تونه به اسپانیا برسه و حتی روم رو هم شکست بده.چیزی که شنیدید خلاصه‌ کتاب داعش، گزارشی از درون ارتش وحشت بود که به کمک ایمان نژادپرست و نکیسا عبداللهی تولید شده. اگه دوست داشتید می‌تونید پادکست رپاپ رو در اینستاگرام و تلگرام دنبال کنید و مطالب تکمیلی و عکس‌ها و فیلم‌های مربوط به اپیزودها رو اونجا ببینید. ممنون که ما رو همراهی می‌کنید و از ما حمایت می‌کنید و به امید دیدار.امیر سودبخش آذر ۱۴۰۱بقیه قسمت‌های پادکست رپاپ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/داعش،-گزارشی-از-درون-ارتش-وحشت-id4918867-id555538793?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%AF%D8%A7%D8%B9%D8%B4%D8%8C%20%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C%20%D8%A7%D8%B2%20%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%20%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4%20%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رپاپ</category>
                <author>پادکست رپاپ</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 16:59:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت پنجم؛ خلاصه کتاب دختران کوبانی</title>
                <link>https://virgool.io/wrapuppod/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%AF%DB%8C%D9%84-%D9%84%D9%85%D9%88%D9%86-tisgalj3bdt8</link>
                <description>درود بر همراهان پادکست رپاپ ، شما به پنجمین قسمت از پادکست رپاپ گوش میکنید ، اپیزود دختران کوبانی، در پادکست رپاپ من امیرسودبخش به همراه ایمان نژاداحد هر بار خلاصه یکی از کتاب هایی که به نوعی به تاریخ مرتبط هستن رو برای شما روایت میکنیم.بعد از وقفه یکماهه ما دوباره برگشتیم، با یک اپیزود کمی متفاوت، همین ابتدا یک موضوع رو بدون رودربایستی شفاف کنیم، شاید بعضی از دوستان نقد داشته باشن که چرا در شرایط فعلی ما اپیزود منتشر میکنیم، در پاسخ به این دوستان باید بگم که ضمن احترام به نظر شما ولی من با شما موافق نیستم و اتفاقا فکر میکنم در شرایط فعلی من پادکستر که دارم رو حوزه تاریخ کار میکنم حتی بیشتر از قبل هم باید کار کنم، اپیزود تولید کنم و سعی کنم تجربیات و اتفاقات تلخ و شیرین تاریخ رو به مخاطب منتقل کنم با این امید که با مرور تاریخ مجبور به تکرار اون نباشیم.البته که اینم بگم اکثریت شنونده ها هم با انتشار اپیزود موافق بودن ولی ما برخودمون واجب میدونستیم که به احترام دوستانی که شنونده ما هستن و به انتشار اپیزود نقد دارن این توضیح رو بدیم، اینم اضافه کنم که بخاطر برخی موضوعات ما قرارداد اسپانسری این اپیزود رو کنسل کردیم و این اپیزود اسپانسری نداره و هر کسی اگه دوست داشت میتونه از لینک حامی باشی که تو توضیحات اپیزود هست از پادکست حمایت کنه.خوب بیشتر از این زمان اپیزود رو نمیگیرم و باهم میریم سراغ کتاب ، کتاب دختران کوبانی اثری از خانم گیل لمون با ترجمه حمید هاشمی که از نشر کوله پشتی منتشر شده.نویسنده در ابتدای کتاب و قبل از این که داستان رو شروع کنه میگه که من سال ها در مورد جنگ و اتفاقات مربوط به جنگ مقاله و داستان نوشتم  و میخواستم که دیگه یه مدت بشینم استراحت کنم.نویسنده میگه هنوز دوران استراحتم شروع نشده بود که یکی از دوستام باهام تماس گرفت و بعد از سلام و احوالپرسی گفت که میدونی در سوریه زن هایی هستن که تو خط مقدم دارن در برابر داعش میجنگن و انقلابی در حوزه حقوق زنان به راه انداختن، بهش گفتم درباره کیا داری حرف میزنی بهم گفت درباره یگان های مدافع زنان ، بعد هم یک کم در موردشون بهم توضیح داد.بعد میگه همین یه تلفن کافی بود که من و کنجکاو کنه و خیلی زود من با تیمی که داشتم برای تهیه گزارش رفتم به سوریه و خیلی مشتاق بودم که بتونم یگان های مدافع زنان رو از نزدیک ببینم.در نهایت نویسنده کتاب میره به سوریه و بعد از برگشت این کتاب رو مینویسه، داستان کتاب بیشتر حول چند شخصیت میگذره که ما به نوبت باهاشون آشنا میشیم، شخصیت هایی که نویسنده از نزدیک دیدتشون ، باهاشون صحبت کرده و بعضا شاهد رشادت های اونا هم بوده.دختران و زنانی از هجده نوزده ساله گرفته تا چهل ساله که معتقد بودن شکست دادن داعش اولین گام برای شکست دادن تمام کسانیه که زن رو شی میدونن ، زن رو دارایی خودشون قلمداد میکنن و فکر میکنن هرکاری دلشون بخواد میتونن بازنهاشون بکنن.قبل از این که بخواییم وارد داستان این زن ها بشیم کتاب یه تاریخچه ای از حضور کردها در مرزهای سوریه و ترکیه رو به ما میگه و خوبی این کتاب اینه که در دل داستان اصلیش مارو با بخشی از تاریخ کردهای سوریه و عراق و ترکیه آشنا میکنه.من در اپیزودهای قبلی یک موضوع رو تاکید کردم اینجا هم تاکید میکنم ، اونم این که در پادکست رپاپ ما داریم صرفا خلاصه کتاب تعریف میکنیم ، ممکنه قسمتی از هر کتابی بهش نقد هم وارد باشه ، خود این کتاب میخواد راجع به احزاب کرد و عبدالله اوجالان و خیلی موضوعات حساس دیگه صحبت کنه که ممکنه روایت دربارشون متفاوت باشه و بهش نقد وارد باشه ، کاری که ما اینجا میکنیم خلاصه کتاب بدون هیچ دخل و تصرفیه، عینا اونچه که نویسنده در کتاب گفته رو میگیم و به طبع مسئولیتی هم بابت مطالب کتاب نداریم.خوب برای آشنایی با تاریخچه مختصری از کردهای سوریه و عراق و ترکیه با هم میریم به اواخر دهه 1970، اون زمان معروف ترین حزب کردها حزب کارگران کردستان بود، حزبی که ما بیشتر اون رو به نام پ ک ک میشناسیم.بنیان گذار پ ک ک ، یک دانشجوی اخراجی پرهیاهو به نام عبدالله اوجالان اهل کشور ترکیه بود که سعی میکرد با ایده های مارکسیستی که داشت برای کردهای ترکیه و سوریه یک کشور جدیدی تاسیس کنه و حزبش هم نفوذ زیادی در بین کردهای اون منطقه داشت، اولویت اصلیش هم «آزاد سازی» بخشی از خاک ترکیه و تشکیل کشوری به نام «کردستان شمالی» بود.خوب خود کشور ترکیه هم از زمان تاسیسش خیلی نمیگذره دیگه، وقتی که امپراتوری عثمانی سقوط کرد ، هر بخشش تبدیل به یک کشور شد و اون هسته مرکزیش هم شد کشور ترکیه امروزی.اون زمان قرار بود که بعد از فروپاشی عثمانی ها به کردها هم سرزمین هایی داده بشه و اونا هم کشور خودشون رو داشته باشن ولی نه تنها این اتفاق نیافتاد بلکه دولت ترکیه از همون اول کردها رو از حقوقشون محروم کرد و طبق قانون اساسی که تصویب کرد تمام مردم کشور رو به نام شهروندان ملت ترک خطاب کرد و و هیچ توجهی به حقوق اقلیت های کرد نداشت واین موضوع نارضایتی کردها رو بیشتر کرد.داستان تشکیل کشور ترکیه و قدرت گرفتن آتاتورک رو در اپیزود دو قسمتی آتاتورک در پادکست رخ تعریف کردیم اگه خواستید بیشتر بدونید میتونید اون اپیزودها رو گوش کنید، در هر صورت بعد از این اتفاق اوجالان و حزبش پ ک ک برای داشتن سرزمینی مستقل ، دست به اسلحه بردن و در 15 ام اوت 1984 اولین حمله نظامی خودشون رو به مواضع دولت ترکیه انجام دادن و دیگه کم کم درگیری نظامی و جنگ بین پ ک ک و ارتش ترکیه اوج گرفت، اون زمان نیروهای پ ک ک برای درگیری با ارتش ترکیه از پایگاه های کوه های شمال عراق و سوریه به عنوان پناهگاه استفاده میکردن و رهبر سوریه حافظ اسد هم ازشون حمایت میکرد. اون موقع رهبر سوریه حافظ اسد بود. حافظ اسد پدر همین بشار اسد رهبر فعلی سوریه.در حقیقت خود حافظ اسد هم اصلا ارتباط خوبی با کردها نداشت و دولت سوریه هم در اون زمان حقوق کردهای سوریه رو نقض میکرد و مخالف اوجالان و پ ک ک بود، ولی با این حال وقتی حملات ترکیه به حزب اوجالان شدت گرفت اوجالان به دعوت حافظ اسد رفت به دمشق سوریه و اونجا موندگار شد.حافظ اسد میخواست از اوجالان برای مقابله با دشمن مشترک سوریه و کردها یعنی ترکیه استفاده کنه ، سوریه در چند مورد مختلف از جمله دسترسی به آب رود فرات با ترکیه درگیر شده بود و جدای از این هم این دو کشور بر سر هواداری از قدرت های جنگ سرد هم با هم اختلاف اساسی داشتن. ترکیه عضو ناتو شده بود ولی دولت سوریه هم پیمان شوروی بود.جمیع جهات حافظ اسد معتقد بود پناه دادن به اوجالان میتونه برگ برنده ای در مقابل ترکیه باشه و مضاف بر اون حمایت از اوجالان باعث میشه که اوجالان دیگه تمام تمرکزش رو بزاره روی ترکیه و به وضعیت کردهای سوریه اعتراضی نداشته باشه.اوجالان حدود بیست سال تو سوریه بود و داشت پ ک ک را تقویت میکرد ، دولت ترکیه هم به هر روشی که بود از سوریه میخواست که اوجالان رو تحویل بده و خوب سوریه هم این کار رو نمیکرد.داستان ادامه پیدا کرد تا اواخر دهه 1990 و زمانی که قدرت نظامی و اقتصادی ترکیه رشد چشمگیری داشت ، از طرفی ترکیه خیلی قوی شده بود و از طرف دیگه هم از اینکه مدام از دولت سوریه بخواد اوجالان رو تحویل بده دیگه خسته شده بود، برای همین ترکیه اومد خیلی جدی و محکم سوریه رو تهدید به اقدام نظامی و تعلیق حق آبه رود فرات کرد. گفت اگه اوجالان رو تحویل ندی یا این که از سوریه اخراجش نکنی میزنم لهت میکنم و حق آبه فرات رو هم بهت نمیدم.سوریه هم که مدت ها بود دیگه حمایت شوروی رو نداشت و کلا شوروی از هم پاشیده شده بود و سوریه هم ضعیف شده بود ترجیح داد که دیگه بر موضع خودش پافشاری نکنه و با اخراج اوجالان از سوریه موافقت کرد.اوجالان در اکتبر سال 1998 بعد از نزدیک به بیست سال اقامت در سوریه از این کشور اخراج شد و مجبور شد از هر جایی که میتونه درخواست پناهندگی کنه و بره.نیروهای حزب پ ک ک هم رفتن در کوه های منطقه قندیل در شمال عراق برای خودشون پناهگاه ساختن و اونجا موندن.قبل از اخراج اوجالان، ترکیه اومد به عنوان عضو ناتو، امریکا رو راضی کرد که در سرکوب اوجالان و پ ک ک بهش کمک کنه و آمریکا هم در سال 1997 به درخواست ترکیه حزب پ ک ک  را که به ادعای ترکیه مسئول قتل چهل هزار نفر بود یک سازمان تروریستی اعلام کرد.حالا بعد از اخراج اوجالان از سوریه وقتی که اون میخواست بره به نایروبی کنیا و اونجا پناهنده بشه به دست سازمان اطلاعات آمریکا ربوده شد و تحویل دولت ترکیه داده شد، اوجالان مهم ترین زندانی تحت تعقیب دولت ترکیه بود که به کمک آمریکا دستگیر شد. خیلی زود هم محاکمش کردن و  به اعدام محکومش کردن، ولی با تصویب قانون لغو مجازات اعدام در سال 2002، حکم اعدام اوجالان به حبس ابد تبدیل شد. رژیم ترکیه از سال 1999 تا به امروز، اوجالان را در جزیره ایمرالی( (imrali در  وسط دریای مرمره زندانی کرده.بعد از این اتفاق دیگه سر و صداها خوابید  و عرصه بر کردها هم در ترکیه و هم در سوریه تنگ تر شد، کردهای سوریه با این که بزرگ ترین اقلیت سوریه بودن و حدود ده درصد جمعیت حدودا 21 میلیون نفری سوریه رو تشکیل میدادن ولی از بسیاری جهات در کشور خودشونم غریب بودن، کردها در ادارات دولتی به طور قانونی حق گفت و گو به زبان کردی را نداشتن و ناشران هم حق چاپ متون کردی رو نداشتن، از سال 1999 تا سال 2004 وضعیت به همین صورت بود تا این که در سال 2004، اوضاع کمی تغییر کردیکی از اصلی ترین  دلایل تغیر این بود که اونور مرزها در کشور عراق، در نتیجه سرنگونی صدام، کردها حقوق سیاسی بیشتری به دست آورده بودن و از کردهای کشورهای همسایه هم حمایت میکردن.تو همین اوضاع و احوال و در همون سال 2004 در یکی از جمعه های ماه مارس ، یک روز مسابقه فوتبال مهمی در شهر قامشلی  (Qamishli) که مردم آن اکثرا کردنشین بودند برگزار شد .با اینکه در ظاهر اون بازی فقط یه مسابقه فوتبال ساده بود ولی عواقب این مسابقه تمام کشور را گرفت. دو باشگاه رقیب یکی از شهر کردنشین قامشلی و  یکی هم از شهر عرب نشین دیرالزور می خواستند با هم بازی کنند.اولش مثل تمام بازی های دیگه طرف داران دو گروه برای هم رجز خونی می کردن، ولی این رجزخوانی خیلی سریع حالت ناپسند و سیاسی به خودش گرفت و تماشاگرهای عرب و کرد با هم درگیر شدن.این وسط ماموران امنیتی به طرف کردها تیراندازی کردند و بیست نفر از اونها را کشتند و حدود صد نفر هم زخمی کردند. جوانان کرد هم در پاسخ، به ساختمان ها و دفاتر دولتی حمله کردن. این شورش دو هفته طول کشید و در نهایت نتیجش تخریب اموال عمومی و زخمی و زندانی شدن تعداد بسیار زیادی از کردها بود.این داستان خیلی کردهای شمال روسیه رو سرخورده و عصبانی کرد ، دیگه به اونا ثابت شده بود که اگه پاش بیفته جون اونا هیچ ارزشی برای حکومت مرکزی نداره .اوضاع همینطور گذشت تا این که جنگ داخلی سوریه شروع شد و بعدش هم خیلی زود سر و کله دار و دسته داعش پیدا شد، قدرت گرفتن داعش زنگ خطر رو برای کردها به صدا دراورد، اونا میدونستن که دولت مرکزی روزه روزش به دادشون نمیرسه چه برسه که الان تضعیف شده و خودش هم داره با مخالفانش و با داعش میجنگه، پس اومدن چی کار کردن، کردهای سوریه اومدن خودشون دست به کار شدن و برای دفاع از سرزمینشون شروع کردن به نام نویسی و نیرو گرفتن که اینکار منجر به تاسیس یگان های مدافع خلق شد.در حقیقت جوانان کرد بعد از وقایع دوازدهم مارس سال 2004 و اون بازی فوتبال معروف، احساس کردن که دیگه لازمه خودشون خودشون رو سازمان دهی کنند. سال 2004 کرد هایی که برای اعتراض به خیابان ریخته بودند، نه سلاح داشتند و نه بلد بودند به روش دیگری در برابر نیروهای امنیتی مسلح دولت از خودشون محافظت کنند.همون زمان و در پی اعتراضات سال 2004 یکی از گروه های مخالف سیاسی کرد در سوریه، به نام حزب دمکراتیک که تازه هم تاسیس شده بود، شروع به عضو گیری و ساماندهی اعضاش کرد. این حزب ریشه در حزب «پ ک ک» داشت که رهبرش عبدالله اوجالان دستگیر شده بود و در زندان بسر میبرد.حزب اتحاد دمکراتیک مثل همه احزاب مخالف دیگر در سوریه، غیر قانونی بود ولی با این حال مخفیانه حزبش رو تبلیغ میکرد و عضو میگرفت. اولش اونا فقط عضویت مردها رو قبول میکردن ولی بعد از جنگ داخلی سوریه زن ها هم تونستن به عضویت این حزب دربیان.دلیل اصلی این که اونا اجازه دادن زن ها هم عضو حزب بشن و تفنگ به دست بگیرن و در ادامش دلیل اصلی این که خانواده ها به دخترهاشون اجازه چنین کاری رو میدادن آموزه های اوجالان بود، اوجالان میگفت احقاق حقوق کردها چیزی جدا از تحقق آزادی زنان نیست و زن ها هم در کنار مردها میتونن برای تحقق آزادیشون بجنگن.همین موضوع کافی بود که خیلی از زن ها عضو احزاب سیاسی کرد بشن و خودشون رو برای نبرد با داعش و مابقی دشمنانشون آماده کنن .این کل پیش زمینه داستان کتاب بود و حالا کتاب میخواد داستان جنگ چند نفر از همین زن ها رو  برای ما روایت کنه، داستان دختران شهر کوبانی، کوبانی شهریه در شمال سوریه و چسبیده به مرز ترکیه که تا قبل از حمله داعش کمتر کسی اسم این شهر رو شنیده بود ولی دختران کوبانی کاری کردن که برای همیشه نام کوبانی در تاریخ موندگار شد.بریم و برگردیم تا با دختران کوبانی آشنا بشیم.برای معرفی نفر اول داستانمون میریم به وسط میدون جنگ با داعش + تو یکی از ساختمون های جنگ زده وسط شهر کوبانی و با دختری به نام عظیمه آشنا میشیم.فضا رو تصور کنید، یک شهر جنگ زده با ساختمون های ویران شده از جنگ که تو یکی از این ساختمون ها یک دختری پنهان شده و در سکوت مطلق داره انتظار میکشه، صدای تیراندازی چند ساعتیه که قطع شده و شهر در آرامش ترسناکی بسر میبره، آرامشی قبل از طوفان.حالا عظیمه تو اون ساختمون تک و تنها چیکار میکنه، برای چی اونجاست؟ عظیمه تک تیراندازه و تو یکی از ساختمون های نیمه ویران پنهون شده، زانوهایش را جمع کرده ، بدنش کاملا به شکل حرف S در آمده و داره از مگسک تنگ تفنگش اون طرف میدون جنگ رو رصد میکنه تا قربانیش رو پیدا کنه و بهش شلیک کنه.اون روز عظیمه ساعت ها در ساختمون موند که بتونه از تو بی سیمش صدای داعشی ها رو بشنوه و بلاخره هم شنید ، داعشی ها داشتن درباره حمله ای که میخواستن به زودی شروع کنن صحبت میکردن و در سکوت آروم آروم جلو میومدن ، اونا انقدی اومدن جلو که عظیمه در مگسک تفنگش تونست اونا رو ببینه ،وقتی که داعشی عل در تیر راس قرار گرفتن عظیمه نفسش رو در سینه حبس کرد، آروم چشم چپش رو بست و با انگشت اشاره دست راستش چند بار شلیک کرد.صدای شلیک (صدای چند شلیک پشت سر هم از یک اسلحه)عظیمه دوباره از مگسک اسلحش نگاه کرد تا ببینه نتیجه کارش چطور بوده. مثل همیشه دقیق ، گلوله ها به هدف خورده بودن.قلبش چنان تند تند می زد که صدای گردش خونش را در گوش هایش می شنید. اون باید خیلی زود  از اونجا می رفت. نیروهای داعش بیشتر از اون تجربه جنگی داشتند و خیلی زود میتونستن ساختمونی که ازش شلیک شده رو پیدا کنن و دخلش رو بیارن برای همین عظیمه خیلی سریع از اونجا فرار کرد.تو کوبانی عظیمه تک تیرانداز انقدر معروف بود که حتی شهرتش به گوش داعشی ها هم رسیده بود ، همرزم هاش یک بار شنیده بودن یکی از رهبران داعش تو بی سیمی که میدونست داره شنود میشه گفته بود: «عظیمه، من خودم می آم شخصا سرت را می برم.» اسم مستعار اون داعشی معروف «شیخ» بود.همین که شیخ اسم اون را برده و گفته بود می خواهد سرش را ببرد، نشان می داد عظیمه چقدر براشون اهمیت داره و این موضوع خودش نوعی تقدیر برای عظیمه حساب میشد.عظیمه زن سی ساله ، جدی ، کمی عصبانی و سخت گیر بود.اون مثل خیلی از اعضای یگان های مدافع خلق سوریه، به خاطر اعتراض های خیابانی که ده سال قبل در زادگاهش قامشلی در گرفت، در سال 2014 سر از معرکه کوبانی درآورده بود. عظیمه با این اندیشه اوجالان کاملا موافق بود که میگفت اگر زنان آزاد نباشند، کردها نمی توانند آزاد باشند.اون زمان شهر کردنشین کوبانی در مرز بین سوریه و ترکیه با حدود چهارصد هزار سکنه در محاصره داعشی ها قرار داشت و عظیمه و هم رزمانش هم داشتن از جون مایه میزاشتن تا کوبانی به دست داعشی ها نیفته.عظیمه یک دوست هم سن و سال و قدیمی هم داشت که خلق وخوش برعکس خودش بود، روژدا دختری که همیشه ترجیح میداد سرش رو با کتاب هاش گرم کنه والبته عاشق فوتبال و مارادونا هم بود، برعکس عظیمه روژدا خیلی درون گرا بود و از بچگی از اونجا که نمراتش همیشه عالی بود دوست داشت در آینده داروساز بشه. ولی بلوایی که در سال 2004، پس از مسابقه فوتبال قامشلی در گرفت، تمام تصوری که از آینده داشت رو در هم شکست و در اثر این آشوب ها مسیر زندگی  اونم مثل عظیمه برای همیشه تغییر کرد و اونم به یگان های مدافع خلق سوریه ملحق شد.به جز عظیمه و روژدا ما با فرماندشون هم آشنا میشیم ، خانمی به نام نوروز که تقریبا ده سالی از اونا بزرگ تر بود و در آستانه چهل سالگی در جبهه داشت میجنگید.با حضور زنانی مثل روژدا و عظیمه و نوروز و خیلی از زنان دیگه در یگان های مدافع خلق سوریه ، کم کم اونا به این فکر افتادن که خودشون به صورت مستقل یگان خودشون رو داشته باشن و البته در کنار یگان های مدافع خلق بجنگن، برای همین هم یگان های مدافع زنان تشکیل شد.یگان های مدافع زنان از چند صد زن مثل نوروز، عظیمه و روژدا تشکیل شده بود و در اصل نوروز هم یکی از فرماندهان یگان های مدافع زنان بود.گردانندگان یگان های مدافع زنان کمی بعد از تشکیل گروهشون، بیانیه ای منتشر کردن و گفتن که هدفشان از تاسیس این گروه، ایجاد جامعه ای دمکراتیکه که در اون زنان و مردان باهم برابر باشند و آرمانشونم اینه که از تبعیض، آزار و شکنجه زنان در تمام جهان و نه فقط در مناطق کردنشین جلوگیری بشه.یگان های مدافع زنان رسما در تاریخ چهارم آوریل سال 2013، در شصت و پنجمین سالگرد تولد اوجالان تاسیس شد و رسمیت پیدا کرد و به جنگ داعش و سایر گروه های مخالف رفت.منظور از سایر گروه های مخالف ، گروه های مسلح مخالف بشار اسد مثل جبهه النصره بودن که اونا به خاطر عقاید افراطی مذهبیشون علاوه بر این که با بشار اسد میجنگیدن به خاطر این که کوچک ترین علاقه ای به هیچ یک از اقلیت ها نداشتن با کردها هم درگیر میشدن.این جای کتاب، نویسنده میاد کلا یه تاریخچه ای از شروع اعتراضات بر ضد بشار اسد و تشکیل گروه های مسلح مخالفش میده که شنیدنش خالی از لطف نیست.سال 2011 وقتی بهار عربی به سوریه رسید ، عده ای از مردم در اعتراض به چهل سال حکومت خانواده اسد بر سوریه به خیابون ها اومدن و شعار دادن که «نفر بعدی تویی دکتر!» منظور آنها از دکتر، بشار اسد بود که متخصص چشم پزشکی بود و در سال 2000 بعد از پدرش، سکان رهبری سوریه را به دست گرفته بود.حافظ اسد رهبر سوریه که از اقلیت علوی مذهب این کشور بود، بعد از سی سال حکومت در سال 2000 از دنیا رفت و پسرش بشار که در دانشگاه های لندن درس خوانده بود و زبان فرانسوی را به خوبی می دانست، در سی و چهار سالگی قدرت را به دست گرفت. اوایل بعضی ها فکر میکردن این پزشک جوان روش جدیدی برای اداره نظام سیاسی سوریه داره، ولی بعد از مدتی معلوم شد اونم به راه و رسم حکومت داری پدرش وفاداره و همون کارایی رو میکنه که پدرش میکرد.همزمان با شروع اعتراضات بهار عربی در سوریه، ماموران دولتی خواسته گروه های مختلفی را که هر کدام به طریقی مدعی تحول سیاسی، دمکراسی و آزادی بیان بودند رد میکردن و معترضین رو دستگیر میکردن. بعد از این دستگیری ها آتش اعتراضات در شهرهای درعا و حمص و حومه دمشق شعله ور شد و یواش یواش درگیری ها به درگیری نظامی کشیده شد و کنترل از دست دو طرف خارج شد.ادامه این درگیری ها منجر به تشکیل گروه هایی مثل ارتش آزادی بخش سوریه و جبهه النصره شد و خوب به قدرت رسیدن این گروه ها برای کردها نه تنها منفعتی نداشت بلکه براشون خطرناک هم بود چون همونطور که گفتیم گروه های مثل جبهه النصره هیچ اهمیتی برای اقلیت ها قائل نبودن. حتی اظهارات برخی رهبران گروه های مخالف سوریه نشان می داد که دیدگاهشان نسبت به قومیت های محلی خیلی بدتر از دولت فعلیه.همه این موضوعات باعث شده بود که در اون آشفته بازار اولویت کردها دفاع از مردم کرد و سرزمین های کردنشین باشه.در تابستان سال 2012، با توجه به اوج گرفتن جنگ داخلی، بیشتر ماموران نیروی انتظامی دولت مرکزی سوریه از شمال کشور بیرون آمدند و اختیار مناطق کردنشین به طور کامل به دست مردم محلی افتاد.کمی بعد برای اولین بار در شهر کردنشین عفرین،(Afrin)  کردها کنترل کامل شهر را از مبدا پاسگاه هایی که خودشان تاسیس کرده بودند بر عهده گرفتند. خوب وقتی نهادی ایستگاه های کنترل و بازرسی تاسیس می کند، یعنی این  که مالک و مسئول منطقه است. عفرین اولین جایی بود که یگان های مدافع خلق به جای ماموران دولتی کنترل اوضاع شهر رو بدست گرفتن و ایستگاه های بازرسی تاسیس کردند. بعد از عفرین کنترل کوبانی هم در اختیار کامل کردها قرار گرفت.حالا یک اتفاق خیلی مهمی هم در مارس 2013 افتاد اونم اعلام ایده های جدید اوجالان از داخل زندان بود، اوجالان که خوب کردها خیلی قبولش داشتن طرحی رو به نام ابتکار صلح ارائه داد و گفت که آقا ما دیگه نباید برای رسیدن به کشور مستقل کردستان مبارزه مسلحانه بکنیم بلکه بهتره که تو همین سرزمین هایی که داریم زیر نظر دولت مرکزی زندگی کنیم ولی اختیار منطقه دست خودمون باشه. خودمختار باشیم.دیگه با این ایده جدید ، برچسب تجزیه طلبی از روی کردهای منطقه برداشته شد و حزب اتحاد دمکراتیک در ژانویه 2014، منشوری به نام قرارداد اجتماعی به معرض اجرا گذاشت که به نوعی قانون اساسی شمال شرق سوریه موسوم به منطقه خود مختار دمکراتیک محسوب می شد.در سراسر این منشور، رد صحبت های اوجالان دیده میشد؛ مواد 27 و 28 این منشور بر برابری حقوق زنان و مردان تاکید می کرد و میگفت : «زنان الی الابد و بی چون و چرا حق دارند در تمام شئون سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جامعه شرکت کنند و نقش داشته باشند. زن و مرد در محضر قانون باهم کاملا برابرند. در ادامه نوشته شده بود، این منشور تحقق برابری زنان و مردان را تضمین می کند و موسسات عمومی موظف هستند در راستای رفع تبعیض های جنسیتی در جامعه تلاش کنند.»حکومت مرکزی سوریه با این ایده جدید مشکلی نداشت ولی دولت ترکیه از این که کردها بخوان در مناطق مرزی اونا قدرت رو به دست بگیرن و خودگردان بشن خیلی ناراحت بود، و صراحتا گفت که حضور یک گروه وابسته به حزب پ ک ک را در مرزهای خودش با سوریه تحمل نمی کنه و حاضرم بود هر کاری که از دستش برمیومد برای نابودی کردهای سوریه بکنه، از جمله این که به داعشی ها اجازه میداد که به راحتی از خاک ترکیه رد بشن و به شمال سوریه وارد بشن و اونجا به مواضع کردها حمله کنن.داعش که قدرت بسیار زیادی گرفته بود در تابستون سال 2014 به شهر کوبانی حمله کرد و این حمله باعث ایجاد زنجیره ای از حوادث شد که حتی در این منطقه پر از شگفتی و حادثه هم قابل پیش بینی نبود. کردهای سوریه که کمتر کسی تو دنیا از وجودشان خبر داشت، در کوبانی ،شهری که هیچکی نمی دانست کجای نقشه هست، ناگهان اهمیت جهانی پیدا کردند.همونطور که قبل تر گفتیم این روزها مصادف با روزهایی بود که عظیمه تک تیرانداز معروفی شده بود، نوروز فرمانده ای لایق و باتجربه بود و روژدا با تدبیر و شجاعتی که تو جنگ از خودش نشون داده بود آماده قبول مسئولیت های بزرگ تر بود.روزهایی که مردان سیاه پوش داعش با چهره هایی ترسناک و اندیشه هایی ترسناک تر از چهره هاشون به کوبانی حمله کردن و حالا این کردها بودن که باید زن و مرد در کنار هم در مقابل این جنایتکاران بی رحم و ترسناک مقاومت میکردن.کردها بارها مرگ با گلوله رو تجربه کرده بودن؛ مرگ با بمباران و شیمیایی رو تجربه کرده بودن، مرگ با سرما و زلزله رو تجربه کرده بودن ، اما هرگز از ترس نمرده بودن.برای وارد شدن به جنگ کوبانی اول باید بریم دقیق تر ببینم که داعش و داعشی ها کی بودن ، چطور قدرت گرفتن و چی شد که تونستن به کوبانی حمله کنن ، گروه داعش در سال 2014 ظهور پیدا کرد.بعد از حمله آمریکا به عراق در سال 2003، هرج و مرج زیادی در این کشور بوجود اومد که یکی از پیامدهاش، تشکیل انواع گروه های فرعی زیر چتر القاعده بود. داعش هم یکی از همین گروها بود که ادعای تلاش برای احیای مجدد سده هفتم اسلام رو داشت. داعش بعد از مدتی خودش را از زیر سایه القاعده بیرون آورد و سعی کرد تصویر وحشتناکی را از خودش به جهان نشان بده تا همه ازش حساب ببرن .کسانی که بذر داعش را کاشتند، در اوایل سال 2004 به مخالفان و موافقان خودشون نشان دادند که از بنیان گذار القاعده، اسامه بن لادن هم سنگدل ترند و به هیچ وجه از قتل و شکنجه دشمنانشون ابایی ندارند. حتی القاعده هم بعد از مدتی روش های اونها را نپذیرفت و گفت داعش از ما نیست.در خلا قدرتی که در عراق حاکم بود داعش روز به روز قوی تر میشد ، تقریبا نه سال بعد از تاسیس داعش و در سال 2013 و بعد از شروع جنگ های داخلی سوریه ،داعشی ها تصمیم گرفتن که در جنگ مداخله کنن و دولت بشار اسد رو ساقط کنن و سرزمین سوریه رو به قلمرو خودشون اضافه کنن.حالا از اونجایی که قصد و نیت داعش با همه گروه های مخالف بشار اسد متفاوت بود داعشی ها تقریبا با تمام گروه های مسلح مخالف بشار اسد در شهرهای مختلف سوریه جنگید و خیلی هاشون رو کشت تا خودش را به عنوان مهم ترین گروه سیاسی مبارز مسلحی معرفی کند که می خواهد و می تواند جایگزین دولت سوریه باشد.چند ماه بعد در ژانویه 2014، اوباما سخنرانی کرد و گفت که داعش، داعش یه تهدید کوچکه ،،، درست همون زمان داعش کل شهر بزرگ رقه در سوریه را تصرف کرد و بعد از تصرف، شهر رقه رو به عنوان پایتخت خودش انتخاب کرد.دیگه هر روز از کشورهای مختلف جهان آدمایی بودن که به هر نحوی خودشون رو به رقه میرسوندن تا به داعش ملحق شن .کمی بعد داعش موصل دومین شهر بزرگ عراق رو هم گرفت.مردم دنیا از اینکه می دیدن موصل دست به هیچ مقاومتی در برابر داعش نزد، متعجب بودن. صدها هزار نفر از جمعیت حدودا دو میلیونی شهر موصل فرار کردند و خیلی زود اعضای داعش به صد و پنجاه کیلومتری بغداد پایتخت عراق رسیدند.در بیست و نهم ژوئن 2014 ، داعش سرمست از اشغال شهرهای متعددی که تسخیر کرده بود، در شهرهایی که در عراق و سوریه فتح کرده بود اعلام خلافت کرد و رهبر این گروه، معروف به ابوبکر بغدادی در مسجد جامع موصل خطبه خواند و گفت که می خواهد امپراتوری اسلامی ای را که شکل داده ، به سراسر کشورهای خاورمیانه و فراتر از آن، به اروپا و سایر بلاد کفار گسترش بده.بعدش دیگه اوباما بلاخره اومد اعلام کرد که قصد دارد برضد داعش دست به مداخله نظامی محدودی بزند.از نظر آمریکا یگان های مدافع خلق سوریه تنها نیروی زمینی ای بودند که می توانستند با داعش مقابله کنند برای همین آمریکایی ها شروع کردن به مذاکره با یگان های مدافع خلق سوریه؛  ولی از طرف دیگه رهبران ترکیه که فقط به سرنگونی نظام حکومتی سوریه فکر می کردن و دوستم نداشتن که کردها قدرت بگیرن مخفیانه از داعش  حمایت می کردند و این مسئله از چشم کشورهای دنیا پنهان نمی ماند.چند هفته بعد از آغاز گفت و گو بین کردهای سوریه و فرستادگان آمریکا، داعش به کوبانی حمله کرد. حمله ترکیبی داعش چنان ماهرانه طراحی شده بود که معلوم بود از اول قصد دارند شهر را از چند جبهه به طور هم زمان محاصره کنند.تصرف کوبانی برای داعش، دو مزیت بزرگ و مهم داشت؛ اول اینکه اونا میتونستن بر جاده ای که پایتخت خود خوانده داعش یعنی شهر رقه را به شهر مهم حلب وصل می کرد مسلط بشوند ، دوم اینکه داعش با تصرف کوبانی می توانست تمام مرز سوریه و ترکیه را در اختیار خودش بگیره و برای همین هم کوبانی یکی از مهم ترین اهداف داعش بود. پس داعش بهترین و تواناترین افرادش را به کوبانی فرستاد تا به قول خودشون مهم ترین پیروزی تاریخ رو در میدان کوبانی رقم بزنن.حملات داعش به شهر کوبانی شروع شد، با تمام قوا و از چهار جهتیگان های مدافع خلق سوریه و یگان های مدافع زنان هم با یک شعار در میدان حاضر شدن ، یا مرگ یا کوبانی.تعداد مبارزان یگان های مدافع زنان در کوبانی در آغاز جنگ چند صد نفر بیشتر نبود، ولی تا ماه نوامبر، با وجود کشته شدن تعدادی از آنها، دو برابر شده بود و همینطور داشت بیشتر هم میشد. خانواده ها وقتی در تلویزیون تصاویر این زنان جوان را می دیدند که سلاح به دست گرفته اند و علیه داعش می جنگند، راحت تر اجازه می دادند دخترانشان به این گروه ها ملحق بشوند. ولی حضور افراد بیشتر هم کافی نبود و آمار تلفات هر روز بیشتر و بیشتر میشد. داعش واقعا قوی و مجهز بود.با بالا رفتن آمار تلفات و از دست رفتن مناطق زیادی از کوبانی، روحیه کردهای سوریه افت کرد ، اونا میدیدن که اینطوری نمیتونن  از سقوط شهر جلوگیری کنند.داعش با تجربه ترین نیروهای خودش را به جبهه کوبانی فرستاده بود و شهر داشت به گور دسته جمعی کردها تبدیل می شد.تا پایان ماه سپتامبر، داعش سه چهارم شهر را تصرف کرده بود و کل شهر رو هم محاصره کرده بود. هر روز روستاهای بیشتری در اطراف شهر به دست داعش می افتادند و عظیمه تک تیرانداز که وسط میدون جنگ بود از این موضوع در شگفت بود که داعش این همه نیرو را از کجا آورده ، اون با چشم میدید که هر یک نفری که کشته میشه سه نفر جاش رو میگیره.در کوبانی یگان های مدافع زنان شهر تخلیه شده رو به چهار قسمت تقسیم کردن تا شاید بتونن راحت تر در مقابل داعش مقاومت کنن، شناخت منطقه وشناخت شهر یکی از معدود امتیازاتی بود که آنها در برابر دشمن داشتند.روژدا و عظیمه هم به عنوان فرماندهان میدانی باید سربازهای خودشون را به گروه های کوچک چهار نفری، تقسیم می کردند که تا جای ممکن از کشته شدن تعداد زیادی از آنها جلوگیری بشه. تک تیراندازها هم برای مراقبت از مواضع هم رزماشون باید در نقاط مناسب مستقر می شدند تا هر کدام از اعضای داعش رو که نزدیک می شد هدف بگیرن. عظیمه چشم خودش دید که یکی از این تک تیراندازها رو داعش شناسایی کرد و با آرپی جی زدش، بعد هم داعشی ها جنازش رو بردن وسط خیابون و همونجا سرش رو بریدن. زنی که کشته شده بود یکی از همرزم های خودشون و از دوستای نزدیک فرماندشون نوروز بود.داعش حتی بعضی وقت ها تصاویری از سر بریده اعضای یگان های مدافع زنان رو در شبکه های اجتماعی منتشر می کرد. عظیمه و همراهانش دیگه تردیدی نداشتند که اگه دستگیر بشن چه سرنوشتی در انتظارشونه.برای کمک به مدافعان کرد آمریکا برای اولین بار حملات هوایی خودش رو در داخل خاک سوریه به مواضع داعش شروع کرد ولی در اوایل این حملات هم هیچ کمکی نمیکرد، چند روز بعد از آغاز حملات هوایی آمریکا، داعش پرچم سیاه خودش رو در مناطقی از شهر که فتح کرده بود به اهتزاز دراورد  تا نشان بدهد حملات ادعایی آمریکا ضربه ای به این گروه وارد نکرده.اوایل نوامبر سال 2014، داعش نزدیک به شصت درصد از خاک کوبانی را در اختیار داشت؛ اما به مرور زمان چند عامل در کنار هم باعث شدند اوضاع کم کم به نفع کردهای سوریه تغییر کند. اول اینکه تعداد زیادی از مبارزان پیشمرگه از کردستان عراق به سوریه اومدن تا به عنوان نیروی کمکی در کنار مبارزان سوری بجنگن. دومم این که نیروی هوایی آمریکا شبونه مجموعه بزرگی از  مهمات و سلاح و تجهیزات پزشکی رو با هواپیما روی آسمون کوبانی ریخت و مدافعان کوبانی رو حسابی مجهز کرد.اوضاع پزشکها و وضعیت دارو تا قبل از آن به قدری بد بود که وقتی یکی از معدود پزشکان باقی مونده در کوبانی محموله های دارویی رو تو آسمون دید دستاش رو به سمت آسمون بلند کرد و وسط خیابون سیاه و خالی از سکنه رو به آسمون زار زار گریه کرد.حملات هوایی آمریکا خیلی به کار مدافعان کوبانی نیومد ولی تجهیزات و مهماتی که فرستادن چرا.با این وضعیت داعش در ماه نوامبر، به قدری در کوبانی نیرو از دست داد که در شبکه های اجتماعی خودش اعلام کرد به هزاران نیروی جدید نیاز دارد.تو جبهه جنگ نوروز و روژدا و عظیمه خسته از جنگ ولی امیدوار مونده بودن و به این فکر میکردن که یک روزی این جنگ تموم میشه و همه میفهمند زنان همرزم اونا در خط مقدم چه رشادتی از خودشون نشون دادن، ولی یک شب اتفاقی افتاد که معلوم نبود خطوط مقدم جبهه تا صبح دووم میاره یا نه.آن روز در ابتدای صبح صدای انفجار مهیبی اومد. نوروز صدای انفجار را از مدرسه ای که در اختیار خودشون بود شنید و لرزش انفجار رو هم حس کرد، بعد سریع یکی از چهار تا بی سیمی که جلوش بود و برداشت و از روژدا که همون جاها پرسیدچه خبر شده؟روژدا جواب داد: «الان چند ساعته که زیر آتیشیم. فکر کنم باید موقعیتمون رو عوض کنیم.» بعد بی سیم خرخر کرد و صدای بلند تیراندازی، صدای روژدا را پوشاند.داعش با تمام قوا به خطوط مقدم جبهه ای که در حیطه مسئولیت روژدا بود حمله کرده بود و اونها دیگه جایی برای فرار نداشتند. ولی روژدا این شانس رو داشت که عظیمه در خط مقدم بود و با رشادت عجیبی که به خرج داد تونست با تمام نیروهایی که داشت یک راه فرار رو باز کنه تا روژدا و چند نفر دیگه بتونن از اونجا فرار کنن به عقب، این تاره قسمت خوب ماجرا بود خبر بد این بود که عظیمه از فاصله نزدیکی تیر خورده بود.عظیمه حتی تونسته بود چهره کسی که بهش تیراندازی کرده بود رو هم ببینه ، یک داعشی کچل با ریش های بلند، هر طور بود عظیمه رو بردن عقب ، پزشکی که اومد بالا سرش بهش گفت اگه الان عملت نکنیم مرگت حتمیه، چند هفته قبل یه گلوله بازوی راست عظیمه رو شکافته بود ولی اون بعد از چند ساعت که تو بیمارستان بود اومده بود بیرون و برگشته بود پیش دوستاش ولی اینبار قضیه فرق میکرد، خطر مرگ جدی بود، عظیمه رو بردن اتاق عمل و یه جراحی سنگین روش انجام دادن و خوشبختانه اون زنده موند.تو روزهای بعد از عمل وقتی که عظیمه نیمه هوش روی تخت بیمارستان بود همرزمانش موفق شدند به مرور مناطقی که از دست داده بودن رو بدست بگیرن و در نهایت کوبانی رو آزاد کنن.بیست روز بعد از ورود عظیمه به بیمارستان، یگان های مدافع خلق، پیروزی خودشون را بر داعش در کوبانی اعلام کردند. بعد از ترخیص از بیمارستان در بیست و ششم ژانویه، عظیمه به همراه پنج فرمانده مرد در مقابل پرچم زرد یگان های مدافع خلق ایستاد و پایان رسمی نبرد کوبانی را اعلام کرد. عظیمه در سخنرانی که کرد به همرزمان خودش تبریک گفت ،از کشته شده های جنگ یاد کرد و قول داد که خودش و همرزماش مبارزه برای شکست و نابودی کامل داعش رو که از کوبانی شروع کرده بودن تا نابودی کامل داعش ادامه بدن.عظیمه بعد از نبرد کوبانی زودتر از موعد از بیمارستان اومد بیرون و رفت به شهر حساکه (Al hasakah)تا طبق قولی که داده بود در جبهه ، نبردش رو با داعش ادامه بده، اونجا عظیمه فرماندهی صدها نیرو رو برعهده گرفته بود.تو همون روزهای اول در نزدیکی های خط مقدم اون برای یه قرار ملاقات وارد یک نفربر زرهی شد ، یک نفربر قهوای که داخلش پنج شش تا صندلی داشت و میتونستن اونجا بشینن صحبت کنن، هنوز دقایقی از صحبت اونا نگذشته بود که ..... (صدای بمب)صدای انفجار عظیمه رو گیج کرده بود ، تمام صورتش از زخم ترکش ها می سوخت، پاش حرکت نمیکرد و از جاش نمیتونست تکون بخوره و ترکش های انفجار سوراخ سوراخش کرده بود.خیلی زود اطرافیان دویدن طرف ماشین و بدن پر از ترکش عظیمه رو آوردن بیرون، بعد کاشف به عمل اومد بود که ماشین آنها از روی یکی از مین هایی که داعش کاشته بود رد شده بود و مین درست زیر صندلی عظیمه منفجر شده بود و عظیمه بیشتر از هر کس دیگه ای تو اون ماشین ترکش خورده بود.وضعیت صورتش بد بود ولی وضعیتش پاش بدتر، دکترها تو پاش پلاتین گذاشتن و گفتن تا چند ماه اصلا نباید راه بره، و این آخرین حضور عظیمه در جلوی جبهه بود ، بعدش فرماندش نوروز بهش گفت تو دیگه اجازه نداری بیای جلو و باید عقب بمونی کارهای ستادی بکنی نوروز بهش گفت تو بیشتر از اون چیزی که ازت بر می اومده خدمت کردی. بازم برای جنگ کنارمون باش، اما نه تو خط مقدم، این یک دستوره.خوب این از عظیمه ، بریم ببینیم وضعیت جنگ به چه صورتیه؟ اینجای داستان در داخل کشور سوریه بجز شهر رقه که خوب پایتخت داعش بود و مهم ترین و استراتژیک ترین مکان برای داعش بود یک جای دیگه هم بود که اهمیت خیلی زیادی داشت. شهر منبج. (Manbij) چرا این شهر مهم بود، چون این شهر در شمال سوریه بود و راه ارتباطی داعش با دنیای خارج بود، قبلا گفتیم که دولت ترکیه از همون اوایل جنگ اجازه می داد نیروهای داعش بدون هیچ مزاحمتی به راحتی از مرز این کشور بگذرند و وارد خاک سوریه بشن و الان راه ارتباطی منبج آخرین راه ارتباطی داعش با جهان خارج بوددو سال و نیم بود که ساکنان منبج زیر پرچم سیاه داعش زندگی می کردند و هر روز به طور ثابت شاهد مراسم گردن زدن و دار زدن همشهری هاشون بودند. این اتفاق آنقدر شایع شده بود که پدر و مادرها به محض اینکه از خانه بیرون می آمدند، باید دستشان را جلوی چشم بچه هایشان می گرفتند تا شاهد این صحنه ها نباشند. شهر منبج جمعیتی در حدود سیصد هزار نفر داشت که سه چهارم مردمانش عرب و یک چهارمش کرد بودند.این شهر راهروی ورودی تمام جنگجویان خارجی و الحاق آن ها به داعش بود که هر روز تعداد پیروان این گروه را زیادتر می کرد. نیروهایی که از اروپا و خاورمیانه و آفریقا و خیلی جاهای دیگه برای پیوستن به داعش می آمدند، اول به این شهر وارد می شدند و بعد از آنجا به رقه یا جبهه های دیگه میرفتن.وقتی که داعشی ها متوجه شدن به زودی قراره نیروهای سوری به منبیج حمله کنن اومدن تمرکز نیروهاشون رو روی این شهر مهم گذاشتن و داعشی های دیگه رو از جاهای مختلف برای دفاع از منبیج فراخوندن.در حمله به منبیج نوروز و واحدهای محافظ زنان، بخش مهمی از عملیات بودند. برای شروع عملیات اونا باید شبونه از روی یک رودخونه رد میشدن قرار بود اول اعضای یگان های مدافع زنان برن اونور آب بعد مبارزان عرب نیروهای دمکراتیک سوریه، عملیات ساعت 11 شب سی ام می سال 2016 شروع شد و ردیف ردیف قایق های کوچکی که همه پر از مبارزان زن بودن از روی آب رد شدن و خودشون رو رسوندن اونور آب که ساحل رو برای عبور تجهیزات نظامی امن کنن. و خوشبختانه داعش برای دفاع از شهر ترجیح داده بود که جلو نیاد و از عقب تر دفاع کنه و قید رودخونه رو زده بود.این تازه مرحله اول عملیات مشترک گروه های مختلفی بود که قرار بود تحت نام نیروهای دمکراتیک سوریه وارد شهر بشوند.یکی از فرماندهان میدانی یگان های مدافع زنان در حمله به منبج، که دستیار سابق نوروز هم بود، زنی بود به نام زنارین که خودش اصالتا اهل منبج بود و در این حمله داشت به شهر و دیار خودش بر می گشت.زنارین ده سال پیش وقتی به همراه خانواده اش شهر منبج را به مقصد کوبانی ترک کرده بود، هیچ وقت تصور نمی کرد یک روزی با لباس نظامی بر تن و تفنگ کلاش روی شانه، به عنوان فرمانده پنجاه سرباز به شهر برگرده تا شهر را از دست تکفیریان داعش نجات بده.نبرد منبیج برای نیروهای دمکراتیک سوریه تلفات زیادی داشت ، تیراندازان داعش چندین زن جوان مبارز را هدف قرار دادن اونا جاده هایی را که نیروهای عرب و کرد برای نزدیک شدن به قلب شهر از اونها تردد می کردن رو مین گذاری کرده بودن و چندین نفر از نیروهای دمکراتیک سوریه روی همین مین ها جونشون رو از دست دادن.تلفات نبرد منبج هولناک بود. نیروهای یگان های مدافع زنان آن قدر در این نبرد وحشتناک کشته شده بودند که حسابشان از دست زنارین و نوروز در رفته بود.اواسط جنگ یواش یواش خبرهای خوب از راه رسید ، خبر رسید که گروهی از دختران ایزدی که دو سال تمام در منبج به عنوان برده های جنسی مورد آزار اعضای داعش بودند، نجات پیدا کردن. سرنوشت ایزدی هایی که گیر داعش ها میوفتادن واقعا اسفناک بود، تو ایپزود نادیا از پادکست راوکست میتونید داستان یکی از همین آدم رو بشنوید. بعد از آزاد سازی دختران ایزدی نیروهای دمکراتیک سوریه روستا به روستا جلوتر می رفتن، تو روستاها مردم با دیدن زنان نظامی به اونا میگفتن  ما فکر می کردیم مردم از خودشون قصه درآوردن و شایعه ست که می گن زن های کرد اومدن دارن با داعش می جنگن. ما باور نمی کردیم فکر می کردیم قصه ست؛ ولی الان می بینم واقعی هستین و تعدادتون هم این قدر زیاده!چند هفته بعد، در دوازدهم اوت، داعشی ها به طور کامل از شهر عقب نشینی کردند؛ و تعدادی از مردم رو هم به عنوان سپر انسانی با خودشون بردند.دو سال بعد از آزاد سازی کوبانی در نبرد شدیدی که بیش از هفتاد روز طول کشید شهر منبج به دست نیروهای دمکراتیک سوریه آزاد شد و زنارین بعد از مدت ها با چشمان اشکبار برگشت به شهر خودش.برای قسمت آخر میرسیم به پایتخت خودخوانده داعش ، شهر رقه .حالا دیگه بزنگاهی که خیلی ها منتظرش بودن رسیده بود و وقت اون بود که مردم با کمک هم شهر رقه رو آزاد کنن، نیروهای داعشی که از سراسر جهان اومده بودن از مدت ها پیش در رقه ساکن شده بودند. تو خیابان ها و بازارهای این شهر، زنان و دختران مثل برده در قفس خرید و فروش می شدند و روزگار مردم شهر مثل رنگ پرچم داعش سیاه بود.در نبرد رقه روژدا حدود چهار هزار مبارز عرب و کرد و زن و مرد را تحت فرماندهی خودش داشت و فرمانده خط مقدم جبهه غربی رقه شده بود. توانایی روژدا در پذیرش مسئولیت رهبری گروهی به این بزرگی واقعا چشمگیر بود. روژدا بعد از نزدیک به پنج سال تجربه شرکت در خط مقدم جبهه ، جسورتر و پخته تر شده بودحالا دیگه یگان های مدافع زنان شبیه گروه چند صد نفری سابق نبود در سال 2016، شمار زنانی که عضو یگان های مدافع شده بودند به چند هزار نفر رسیده بود.در تاریخ پنجم ژوئن، روژدا و نیروهای تحت امرش در عملیاتی به نام خشم فرات به رقه حمله کردند. زنارین هم که به خوبی در نبرد منبج درخشیده بود حالا می توانست به عنوان یکی از فرماندهان میدانی در کنار روژدا بجنگه.سه روز بعد از شروع عملیات فاجعه ای سیاسی واشنگتن را لرزاند: ترامپ به عنوان چهل و پنجمین رئیس جمهور آمریکا معرفی شد. ترامپ تمام ادعاهای اوباما را تکرار کرد و گفت ضمن بررسی همه گزینه ها به این نتیجه رسیده است که بهترین راه پس گرفتن رقه و شکست داعش، حمایت تسلیحاتی از کردهای سوریه است.جنگ رقه با تمام جنگ های دیگه ای که نیروهای دموکراتیک سوریه با داعش داشتن فرق داشت، خیلی هم فرق داشت، جنگ رقه به قدری طاقت فرسا بود که حتی بعضی گروه ها که از مدتی قبل به نیروهای دمکراتیک سوریه ملحق شده بودن دست از مقاومت برداشتند و عقب نشینی کردند.هر روز ماشین های بمب گذاری شده، ادوات انتحاری و مین های بیشتری به دست داعش می رسید که می توانستند در هر گوشه و کنار و در هر وسیله و مکانی که نیروهای دمکراتیک سوریه به آن سرک می کشیدند کار بگذارند؛ از ورودی ساختمان ها گرفته تا درهای خانه ها، در هر قوری و کتری ای که در هر آشپزخانه ای بود و در هر کابینت و گنجه ای که باز می کردند.یادتونه تو کوبانی مزیت نیروهای مدافع این بود که به شهر آشنایی کامل داشتن و سوراخ سمبه ها رو میدونستن ، اینجا دقیقا بر عکس بود ، داعش با توجه به حضور طولانی مدتی که تو رقه داشت فکر این روزها رو کرده بود داعشی ها زیر شهر تونل زده بودن و میتونستن از هر جایی از شهر که می خواهند سر در بیاورند و خودشون رو منفجر کنند.تو رقه داعشی ها بدن کشته شده های نیروهای دموکراتیک سوریه رو در جلوی جبهه آتش میزدن و این یعنی خانواده کشته شده ها نمی توانستند حتی بدن فرزندشان را تحویل بگیرند و دفن کنند.اعضای داعش که تعداد زیادیشون  خارجی بودند. هیچ فردایی جز رقه برای خودشون نمی دیدند و پایان این نبرد برای آنها به معنای نابودی قطعی بود.اگر نبرد سخت منبیج بیش از 70 روز طول کشید ، آزاد سازی رقه پنج ماه طول کشید، اونم با کلی تلفات سنگین، ولی هر چه که بود در تاریخ پانزدهم اکتبر 2017، کاروانی شامل صد وسیله نقلیه برای جابجایی داعشی ها و سه هزار غیر نظامی از جمله چهارصد گروگان، شهر رقه رو ترک کرد. نتیجه پنج ماه تخریب و کشتار همه جای شهر به چشم می خورد ولی دیگه پرچم سیاه داعش بر فراز شهر نبود و رقه آزاد شده بود.جالبه بدونید که چند نفر از داعشی ها با وجود این که محاصره شده بودن و مهماتی هم نداشتن و حتی میتونستن با بقیه از شهر برن ولی ترجیح دادن تا آخرین لحظه بمونن و دست از جنگ نکشن. اونا موندن و کشته شدن . این موضوع به وضوح نشون میداد که نابود کردن اندیشه های تروریستی از نابود کردن خود تروریست ها هم سخت تره.جنگ رقه تمام شد ، در میدون اصلی شهر روژدا لبخند برلب پرچم زرد نیروهای دمکراتیک سوریه رو تکون میداد، عکس این صحنه رو براتون تو صفحات اجتماعی پادکست رپاپ میزاریم، از زمان نبرد منبج تا آن روز روژدا رنگ آرامش ندیده بود، ولی الان دیگه خوشحال و آرام بود.و اما اوضاع کردهای سوریه بعد از جنگ چطور شد؟از اوایل همکاری آمریکا با یگان های کرد محافظ خلق سوریه، ترکیه با این همکاری به شدت مخالف بود و بارها تهدید کرده بود که به کردهای سوریه حمله می کند، و در نهایت هم حمله کرد.آمریکا هم به این حمله هیچ واکنشی نشون نداد و در برابر حمله ترکیه همیپمانش در ناتو عکس العملی نشون نداد. برای آمریکا دیگه همکاری با کردهای سوریه صرفه نداشت و این همون روی کثیف سیاسته که کردهای سوریه بارها تجربش کردن.کتاب رو با جمله های آخر نوروز فرمانده یگان های زنان کرد سوری به پایان میبریم، نویسنده میگه بعد از آزاد سازی رقه سر فرصت نشستم کنار نوروز ، دو تا چایی ریختیم و با هم شروع کردیم به گپ زدن ، من از نوروز پرسیدماگر دختری بیست سال دیگر در این منطقه به دنیا بیاید، به نظر اون بهتر در مورد جنگی که زنان با داعش کردند چی بشنوه؟ دوست داری چی بهشون بگی؟ نوروز جواب داد: «من می خوام دخترای اینجا و همه جاهای دیگه دنیا قدر خودشون رو بدونن و اون قدر قوی باشن که خودشون راه زندگی شون رو پیدا کنن. به نظر من فقط اینه که مهمه. من می خوام دخترا بدونن چطور باید مراقب خودشون باشن، مستقل بشن و همه جا قدرتمند ظاهر بشن. می خوام همیشه توی زندگی این ذهنیت رو داشته باشن. قدرتمند باشن و نذارن هیچ چیزی یا هیچ کسی سد راهشون بشه. شاید ما اون موقع زنده نباشیم، ولی مطمئن باشید این آرمان به عنوان بخشی از تاریخ برای همیشه زنده می مونه.»اپیزود پنجم پادکست رپاپ خلاصه کتاب بسیار زیبا و پراحساس دختران کوبانی رو شنیدید، خوشحال میشیم که برای اپیزودهای بعدی کتاب های بعدی رو شما به ما پیشنهاد بدید، مرسی که در کنار ماهستید و بدونید که ما هم در کنار شما هستیمبه امید دیدار امیر سودبخش آبان 1401بقیه قسمت‌های پادکست رپاپ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-id4918867-id544275281?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%20%DA%A9%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رپاپ</category>
                <author>پادکست رپاپ</author>
                <pubDate>Tue, 22 Nov 2022 13:19:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت چهارم؛ خلاصه کتاب دموکراسی پوتین</title>
                <link>https://virgool.io/wrapuppod/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-hc77vqrtv1qd</link>
                <description>سلام و درود به همراهان عزیز. شما به چهارمین اپیزود پادکست رپاپ گوش می‌کنید که در شهریور ۱۴۰۱ منتشر میشه. در پادکست رپاپ، من، امیر سودبخش به همراه ایمان نژاداحد هربار خلاصه‌ی کتاب براتون می‌گیم.منتها نه خلاصه‌ی هرکتابی، فقط خلاصه‌ی کتاب‌هایی که به نحوی به تاریخ ارتباط دارن. تو این اپیزودها هم رفتیم سراغ کتاب دموکراسی پوتین. این کتاب تقریبا تازه منتشر شده ولی تو همین مدت زمان کوتاه به یکی از کتاب‌های جنجالی و پرفروش تبدیل شده.کتاب دموکراسی پوتین دوتا نویسنده داره. نفر اول خانم کیت سی‌لانگدن (Kate C. Langdon) محقق و پژوهشگر سیاست و جامعه‌شناس و نفر دوم آقای ولادیمیر تیسمانانو (Vladimir Tismăneanu)، استاد دپارتمان علوم سیاسی در دانشگاه مریلند.مترجم کتابی هم که رفرنس ما بوده سرکار خانم سودابه قیصری هستند که اپیزود اول پادکست رپاپ، یعنی خلاصه‌ی کتاب روح ناآرام که درباره‌ی دوران استالین بود هم ترجمه‌ی ایشون بود. بریم با هم ببینیم که کتاب قراره چی بهمون بگه.قبل از هر چیز اول ببینیم داستان کتاب چیه و کتاب کلا راجع به چه موضوعی می‌خواد صحبت کنه؟ اصل موضوع این کتاب اینه که چطور یک شخصیت سیاسی، یک رهبر سیاسی با مشخصات پوتین، موفق میشه کنترل کشوری به ظاهر دموکراتیک رو به دست بگیره.آیا با دیکتاتوری محض و زور این کار رو می‌کنه؟ آیا روی کار اومدن پوتین صرفا یه اتفاق بوده یا نه، داستان چیز دیگه‌ایه؟تو سال‌های گذشته تحقیقات و کتاب‌های زیادی درباره‌ی خود شخص پوتین منتشر شده اما تحلیل‌های مستقل بسیار کمی درباره‌ی رفتارهای مردم روسیه منتشر شده و این کتاب دقیقا راجع به همین رفتارهای مردم روسیه صحبت می‌کنه و مشخصا تمرکزش به جای این که روی شخص پوتین باشه، روی مردم روسیه‌ست.کتاب می‌خواد ببینه که پوتین مامور نه چندان شناخته‌شده‌ی KGB و از جهاتی مردی معمولی که برای اولین‌بار تو سال ۱۹۹۹، فقط با دو درصد محبوبیت به عنوان قائم مقام نخست‌وزیر به صحنه‌ی اول سیاست روسیه معرفی شد، چطور تونست دو سال بعدش بشه نفر اول کشور و اون چطوری تونسته حمایت مردم روسیه رو به دست بیاره؟چی میشه که شهروندان روس دارن به طرز عجیبی از پوتین حمایت می‌کنن و حتی وقتی پوتین آزادی‌هاشون رو محدود می‌کنه، دوستان و عزیزانشون رو به جنگ می‌فرسته و زندگیشون رو برای تجاوزات غیر ضروری به خطر می‌ندازه، باز هم این حمایت‌ها ادامه پیدا می‌کنه.خود نویسنده‌‌های کتاب همون اول میگن که ما نمی‌خوایم پوتین رو تبرئه کنیم و بگیم مشکل از اون نیست و مشکل از مردمه، نه. تحقیق ما قرار نیست به هیچ وجه پوتین رو تبرئه کنه اما تاکید می‌کنیم که پوتین تنها مانع برای جامعه مدنی آزاد در روسیه نیست و ما می‌خوایم بگیم که چرا برای هر جرمی که پوتین مرتکب میشه، بخش اعظمی از روس‌هایی که ازش حمایت می‌کنن هم مثل خودش مقصرن.واقعیت اینه که پوتین اون‌قدر قوی نیست که به تنهایی همه‌ی روسیه رو به چنگ بگیره و مردم رو فقط با زور مطیع خودش بکنه. بلکه این همراهی روس‌هاست که مثل گذشته، اون‌ها میان داوطلبانه به استبداد رای میدن و فعالانه در خلق چنین رژیمی کمک می‌کنن.نتایج انتخابات ملی در روسیه با وجود تمام ایراداتی که داره، ثابت می‌کنه که روس‌ها تقریبا به طور مداوم به پوتین و فلسفه‌ی پوتینیسم طی بیست سال گذشته رای دادن.هرچند که اعتراضات بهار ۲۰۱۷، تو مسکو نشون داد که اقلیت در حال رشدی از روس‌ها دارن تلاش‌هایی برای تغییر در جامعه‌ی استبدادزده‌ی روسیه می‌کنند، اما اکثریت مردم روی این موضوع اتفاق نظر دارند که پوتین قدرتمندترین فرد جهانه و برای رهبری کشورشون گزینه‌ی مناسبیه.پوتین برای این که قدرتش رو همچنان در داخل روسیه بیشتر کنه، میاد از استراتژی بزرگ کردن دشمن خارجی استفاده می‌کنه و همین استراتژی هم جواب میده.ذهنیت همیشگی ما در برابر آن‌ها. این ذهنیتیه که به پوتین فرصت می‌ده که کشور روسیه رو برای مردمش به عنوان برترین کشور جهان به تصویر بکشه و آن‌ها یعنی تمام غیر روس‌ها رو در مقابل مردم قرار بده.حالا این آن‌ها فقط لزوما آمریکا و غرب نیستند. امروز مردم اوکراین هستند و خدا رو چه دیدی، ممکنه فردا،هم مردم یه کشور دیگه باشن. هر کسی به جز روس‌ها.خلاصه که در قرن بیستم با تمام ادعاهایی که مبنی بر پیشرفت و تمدن وجود داره ولی نه تنها در روسیه بلکه در خیلی از کشورهای دیگه هم مردم دارن به احزاب انحصارگرایی که سیاستشون به فاجعه‌ی اقتصادی، انزواطلبی، سانسور مطبوعات و نقض آزادی منتهی میشه، رای میدن و دستی دستی دارن به این حکومت‌ها مشروعیت میدن.و در خود روسیه هم این‌طور نیست که پوتین فقط با زور داره قدرت می‌گیره بلکه این روس‌ها هستن که دارن به پوتین قدرت میدن و کتاب می‌خواد تحلیل کنه که خب چرا؟چه عواملی باعث میشه این اتفاق بیفته؟ چرا این‌طوریه؟ این پدیده‌ی به قدرت رسیدن شخصی به نام پوتین و در قدرت باقی موندنشش در این همه سال، چه عواملی پشتش بوده.پدیده‌ای که کتاب اسمش رو می‌ذاره پوتینیسم. برای بررسی ریشه‌های پوتینیسم و ادعاهایی که نویسنده‌ها درباره‌ش دارن کتاب اول یه بررسی کوتاهی روی تاریخ روسیه انجام میده و میگه که از منظر تاریخی این کشور یه زمانی شاهد حمله‌ی مغول و نابود کردن همه چیز توسط سپاهیان مغول بوده.بعدها هم همین اتفاق با حمله‌ی ارتش ناپلئون به امپراطوری روسیه تکرار شده و این حملات به کرّات در تاریخ روسیه دیده شده و هربار هم در روسیه یه شخصی که تونسته قدرت رو تجمیع کنه و انحصار قدرت رو به دست بگیره، تونسته در مقابل بیگانه‌ها کاری از پیش ببره.بنابراین مردم روسیه میل شدیدی به استبداد و قدرت طلبی پیدا کردند و در کنارش هم اون‌ها مایل بودند از بعضی از آزادی‌های خودشون به نفع رسیدن به امنیت عمومی بگذرن.و این‌طوریه که اون‌ها تن به سیستمی دادند که در اون یک رهبر تحت نام تزار، امنیت سرزمین‌های روسیه رو حفظ می‌کرد و این رهبر قدرتش رو هم از مردم می‌گرفت و در ازای قدرت مطلق و اطاعت کامل مردم از تزار، به جاش تزار هم به مردم امنیت می‌داد.تزار نقش رهبر والا مقام رو بر عهده می‌گرفت و از همه‌ی نهادهای کشور می‌خواست که به صورت مطلق ازش اطاعت کنن. خود واژه‌ی تزار در زبان روسی به معنی پدر عزیزه و به این دلالت داره که خداوند به تزار قدرت تسلط بر کل قلمروی کشور رو داده.در اصل تزار سایه‌ی خدا روی زمین تصور می‌شد و خب این ادعا فقط می‌تونست یه مخالف داشته باشه و اون هم کلیسای ارتدوکس روسیه بود.چون که خب کلیسا هم همین ادعا رو می‌کرد دیگه. اون‌ها هم خواستار اطاعت کامل مردم روسیه از خودشون بودن ولی وقتی که تزار و کلیسا سر یک سفره نشستن، کلیسا اومد از تزار حمایت کرد و دیگه این مشکل هم حل شد.تزار قدرت مطلق رو داشت. کلیسا هم که حمایتش می‌کرد و ارتش هم به عنوان دستگاه اجرایی جداناپذیر حکومت عمل می‌کرد. در کنار همه‌ی این‌ها هم سیستم آموزش هم در جهت ترویج و تبلیغ قدرت تزار در خدمت حاکمیت بود.ولی آیا همه‌ی مردم موافق این نوع حکومت بودن؟ مسلما نه، نبودند ولی مخالفان کاملا در اقلیت بودند و معمولا همیشه اکثریت با کسایی بود که مشتاق چنین قدرتی بودن.به خصوص این که دیگه کلیسا هم مهر تاییدش رو در حکم تزار زده بود و اصلا دیگه موضوع اطاعت مطلق از تزار، جنبه‌ی مذهبی هم گرفته‌ بود.داستان رفت جلو. سال‌ها به همین منوال گذشت. تزارها همین‌طوری اومدن و رفتن تا این که با آغاز جنگ جهانی اول، قیمت سرسام‌آور مواد غذایی، کمبود سوخت و بی‌کفایتی سیاست‌های نظامی تزار نیکلای دوم، باعث شورش روس‌ها علیه اون و سرنگونی کل رژیم تزاری در سال ۱۹۱۷ شد.اما آیا این شورش واقعا یه انقلابی بود که قرار بود جامعه رو به سمت دموکراسی ببره و آیا اصلا همچین بستری برای جامعه فراهم بود که بخواد به سمت دموکراسی واقعی بره؟نه. این شورش و این حرکت انقلاب نبود فقط یه جابه‌جایی قدرت بود. به عبارتی تزارها خیلی راحت با رهبران مستبد حزب کمونیسم جایگزین شدند.تزارها رفتن، رهبران حزب کمونیسم اومدن. ولادیمیر لنین موفق شد مردم رو تحت لوای مارکسیسم لنینیسم متحد کنه و جای تزار رو بگیره.لنین موفق به فتح اعتماد مردم شد. چیزی که به گفته‌ی خودش بی‌نهایت اهمیت داشت. لنین هیچ وقت به مردم فرصتی برای مخالفت با استبداد یا ترویج فردگرایی نداد.اون و جنبشش، شهروندان رو متقاعد کردند که به طور کل اصلا آزادی‌های فردی بی ارزشن. پروپاگاندای حکومتی به جامعه‌ی غرب برای احترام به آزادی‌های به گفته‌ی خودشون لذت‌جویانه و خودخواهانه حمله می‌کرد و می‌گفت شما حق مردم رو دارید می‌خورید.حق کارگران رو دارید می‌خورید ولی ما چنان نظام حکومتی.ای در دنیا بنا می‌کنیم که توش همه با هم یکسان باشند. هیچ کسی بر اون یکی برتری نداشته باشه و حقوق همه هم با هم برابر باشه. نظام کمونیستی شوروی که در عمل دیدیم و می‌دونیم که نتیجه‌ش چی شد و این‌جا کاری بهش نداریم.اگرچه تا پایان سال ۱۹۹۱ نظام کمونیستی شوروی فرو پاشید اما خاکستر خودکامگی رو با خودش نبرد. درسته که خیلی از مردم ایمانشون رو به خود کمونیسم رو از دست داده بودند اما هنوز باز هم به ضرورت رهبری قدرتمند باور داشتن.چرا؟ چون سیستم ایدئولوژیک دیگه‌ای برای رقابت با چهارچوب قدیمی ارائه نشده بود. راه حل جایگزین مناسب دیگه‌ای بلد نبودن. مردم به اطاعت بی‌چون و چرا از یک قدرت مطلق عادت کرده بودن.قبلا تزار، دیروز لنین، امروز استالین، فردا هم یکی دیگه. زمانی که اتحاد جماهیر شوروی فرو پاشید و ملت در چند کشور تقسیم شدند، هیچ وصیت‌نامه‌ی مشخصی برای ملت روسیه باقی نمونده بود که اون‌ها بتونن به کمکش راهشون رو پیدا کنن و به سمت دموکراسی واقعی حرکت کنن.الکساندر زینوویف (Alexander Zinoviev)، فیلسوف روس وضعیت اون زمان رو این‌طوری توصیف کرد که گفت ناگهان حدود ۱۵۰ میلیون انسان، دیگر یک ملت نبودند.حتی وقتی یلتسین (Yeltsin) بعد از فروپاشی شوروی با محبوبیت زیادی در روسیه به قدرت رسید، باز هم اوضاع رو به راه نشد و تا سال ۱۹۹۹، درصد محبوبیت یلتسین تک رقمی شد.وضعیت مردم داغون شده بود. آمار جمعیت از زمان سقوط اتحاد جماهیر شوروی کمتر شده بود و افت امید به زندگی همراه شده بود با افزایش آمار مهاجرت.قرن‌ها سلطنت تزاری، دهه‌ها حکومت شوروی و کم‌تر از یک دهه حاکمیت یلتسین ضعیف‌ترین رئیس جمهور منتخب، باعث شد که مردم روسیه که همیشه دنبال یه قدرت مطلق می‌گشتن رو بیارن به اولین گزینه‌ای که بهشون پیشنهاد شد.کسی که تا دو سال پیش هیچ‌کس نمی‌شناختش و الان اومده بود به عنوان فرشته‌ی نجات، سوار بر اسب سفید، اومده بود تا در مقابل نابسامانی‌های اقتصادی و سیاسی بتونه مردم روسیه رو نجات بده و غرور از دست رفته‌ی اون‌ها رو بهشون برگردونه. قهرمان وارد می‌شود.بعد از پیروزی پوتین در انتخابات، اون اومد گفت که جامعه‌ی روسیه تو این برهه‌ی زمانی چیزی که بیشتر از هر چیز دیگه‌ای بهش نیاز داره، نظمه و من برای برقراری این نظم باید به اندازه‌ی کافی اختیار داشته‌ باشم.پوتین خیلی راحت تونست با بازی در نقش معمار و خدمت‌گزار فداکار ملت و کسی که می‌تونست نظم و امنیت کشورش و مردمش رو تضمین کنه، از تاریخ پدرسالارانه‌ی روسیه سوءاستفاده کنه.دوباره یه تزار یا یک رهبر دیگه متولد شده بود. دوباره قدرت مطلق در اختیار یک نفر. دوباره همون آش و همون کاسه. حالا قبل از انتخابات ریاست جمهوری که منجر به پیروزی پوتین شد، چندتا بمب‌گذاری تو ساختمون‌های مسکونی شهرهای روسیه مردم رو به وحشت انداخته بود.پوتین هم از فرصت استفاده کرده و خودش رو به عنوان تنها کسی که می‌تونه زندگی مردم روسیه رو در میانه‌ی این دوره‌ی به ظاهر استثنایی تروریسم نجات بده، به ملت معرفی کرد.داستان این بمب‌گذاری‌ها رو مفصل در پادکست رخ و در اپیزود داستان زندگی پوتین تعریف کردیم و اون‌جا گفتیم که دولت اومد گفت کار، کار مسلمان‌های چچنه.این در حالی بود که نه تنها هیچ مدرکی مبنی بر این که مسلمون‌های چچن، این کار رو کردن در دست نبود، بلکه حتی تو یکی از بمب‌گذاری‌ها قبل از این که تروریست‌ها بتونن بمب رو منفجر کنند دستگیر شدن و بعد دستگیری هگ کاشف به عمل اومد که بله، اون‌ها خودشون مامورهای سرویس‌های اطلاعاتی روسیه‌ان.بعد هم اومدن گفتن آقا ما داشتیم مانور برگزار می‌کردیم که ببینیم مردم چقدر حواسشون جمعه و خیلی راحت ماسمالیش کردن و تمام تقصیر رو انداختن گردن دشمن. گردن آن‌ها. این‌بار آن‌ها کیا بودن؟ این.بار مسلمان‌های چچن بودن.این بمب‌گذاری‌ها مردم رو حسابی ترسوند و همزمان هم به پوتین بهونه‌ای برای توصیف خودش به عنوان رهبری قادر برای یکپارچه کردن روسیه و دفاع از این کشور داد.حالا این که آیا خود پوتین دستور بمب‌گذاری‌ها رو صادر کرد یا نه، اصلا معلوم نیست اما چیزی که مشخصه اینه که این اتفاق نقش مهمی در برانگیختن احساس مردم و حمایت همه‌جانبه از پوتین شد.چیزی که پوتین موفق به ایجادش شده بود، تولید ترس و نیاز به یه آدم قلدر بود. ناخودآگاه چیزی که مردم می‌خواستن هم حاکمی قدرتمند و قلدر برای حفظ امنیتشون بود. این روش حکومت و ایدئولوژی پوتین بود و هست.کلا برای چنین جامعه‌هایی، ایدئولوژی مثل کد اخلاقی عمل می‌کنه که از پیروانش انتظار میره بر اساس اون زندگی کنن. ایدئولوژی‌ها گروه خاصی رو هدف تبلیغات قرار میدن و اون‌ها رو وادار می‌کنن تا در خدمت اهداف از پیش تعیین شده‌ای حرکت کنن.تو روسیه تبلیغات مدام به این سمت حرکت می‌کنه که حکومت ضامن امنیت شماست. اگه ما نباشیم، آن‌ها کشور و فرهنگ‌ رو نابود می‌کنن و این‌طوری ایدئولوژی کرملین به طور مداوم با همین ترفند مشروعیت خودش رو تقویت می‌کنه و با تحمیل روایت‌های خاص تاریخی به ذهن شهروندهاش، حقایقی رو جعل می‌کنه و بعد به اون‌ها اعتبار میده.به زبان ساده با همین ترفند، روس‌ها رو به این باور می‌رسونه که سلطه‌جویی در اکراین و پاک‌سازی نژادی و کشتن مسلمون‌ها در چچن کار درستیه و این‌طوری مردم هم از رژیم و کارهاش حمایت می‌کنن.و با همین ترفند حکومت به طور اساسی، کنترل همه‌ی جنبه‌های زندگی اجتماعی مثل اقتصاد، هنر، علم، اخلاقیات و رفتارهای خصوصی شهروندهاش رو در دست می‌گیره تا هرکس در خلاف جهت اهداف حکومت کاری بکنه، سریع بهش برچسب خیانت‌کار زده بشه.حکومت توتالیته‌ی مبنی بر این ایدئولوژی، نه تنها افکار و اعمال مردم خودش رو به طور کامل کنترل می‌کنه، بلکه سعی می‌کنه مردم رو هم برای رسیدن به اهدافش بسیج کنه و با تبلیغ مداوم ایدئولوژی خودش، مردم رو هم به سمت خودش جلب کنه.و این‌طوریه که اکثر شهروندان روس بدون هیچ‌‌گونه تظاهراتی، میان از حمله به اوکراین استقبال می‌کنن و این حمله در نمایشی از وجد و شعف ناسیونالیستی، به شدت مورد تایید قرار می‌گیره.پوتینیسم میاد برای آزادی مردم یه تعریف جدید ارائه می‌کنه و میگه آزادی فردی و فردگرایی مثل غرب اصلا معنی نداره. ارزش نداره. ارزش تو اینه که هرنفر بیاد خودش رو وقف جمع کنه و اون جمع هم خودش رو تحت اختیار یک رهبر قرار بده.برای پوتین و برای ایدئولوژی پوتینیسم، همه چیز مثل اخلاقیات، گرایش جنسی، مذهب، میهن‌پرستی، نژاد، انتخاب‌های فردی و امثالهم، همه سیاسی‌اند. همه‌ی این‌ها سیاسی‌اند و باید در جهت منافع فرضی کشور قرار بگیرن و همه باید در یک راستا باشن.این ویژگی اصلی رژیم‌های توتالیته‌ست و رژیم پوتین هم یه نمونه از جوامع توتالیته‌ست که در اون همه چیز قائم به یک نفره. قائم به شخص پوتین. برای این قائم به شخص بودن این‌جا کتاب یه مثال جالبی درباره‌ی آقای الکساندر دوگین (Alexander Dugin) داره.آقای الکساندر دوگین به عنوان راستپوتینِ پوتین شناخته میشه. راسپوتین هم با شخصیتش آشنا هستید دیگه. اگه نیستید اپیزود راسپوتین از پادکست راوکست رو گوش کنید.آقای الکساندر دوگین این لقب رو برای این از رسانه‌ها گرفته که همیشه داره تبلیغ پوتین رو می‌کنه. این لقب برای اینه که رسانه‌ها همیشه ایده‌های دوگین رو به کارهایی که پوتین می‌کنه مرتبط می‌دونن و حمله‌ی اخیر به اکراین و حتی اشغال کریمه رو هم یکی از ایده‌های اون می‌دونن.دوگین همیشه به شبکه‌های خبری میگه که پوتین هیچ مخالفی نداره و اگه هم کسی مخالفش باشه حتما دچار مشکل روانیه و باید تست روانی ازش گرفته بشه. میگه پوتین همه چیزه. پوتین کامله. پوتین بی‌جایگزینه و از این‌جور مجیزگویی‌ها.حالا همین آدم یه بار اومد یه نقد خیلی کوچیک کرد و گفت که پوتین به جدایی طلبان طرفدار روسیه در شرق اوکراین به اندازه‌ی کافی کمک نکرده و تسلیحات کافی بهشون نداده.بعد از این حرف‌ها، بلافاصله دوگین از دپارتمان جامعه‌شناسی دانشگاه مسکو کنار گذاشته شد. برکناری دوگین روشن کرد که پوتینیسم قائم به خودشه و کوچک‌ترین نقدی رو برنمی‌تابه.حالا دوگین که یار غار پوتین بود و هست. دیگه شما ببین عاقبت مخالفان چی میشه. داستان خیلی از این مخالفان رو تو داستان زندگی پوتین در رخ شنیدید. این هم بگم که این آقای دوگین همین کسیه که به تازگی دخترش رو ترور کردن و داستان ترورش خیلی سر و صدا کرد.حالا نکته اینه که پوتینیسمی که امروزه ما داریم ازش صحبت می‌کنیم، از رویدادها و عقایدی که اصلا قبل از تولد شخص پوتین رخ دادن تشکیل شده و بحث امروز و دیروز نیست.پوتینیسم بیشتر در تاریخ روسیه ریشه داره تا در قرن بیستم. چون که خاطره‌ی رهبری تزارها رو در ذهن تداعی می‌کنه یا خاطره‌ی لنین به عنوان مظهر کاریزمای انقلابی و خاطره‌ی استالین، تجسم وحشت گسترده‌ی انقلابی.به این واژه‌ها دقت کنید. پوتینیسم، ایدئولوژی پوتین، ایدئولوژی کرملین، ایدئولوژی روسیه. همه‌ی این واژه‌ها قابلیت جایگزینی همدیگه رو دارن و همه‌شون از یه سری باور حمایت می‌کنن.اول این که روسیه در مقایسه با هر جامعه‌ی دیگه‌ای تمدن و فرهنگ برتری داره و دوم این که این کشور دائما در خطر حملات قلدران فاسد غرب و آمریکا قرار داره.یکی از عناصر القای ترس پوتینیسم کاسبی با توهم امنیت ملّیه. دسیسه‌های پوتین نماد واقعی تئوری هانا آرنته که میگه یه ایدئولوژی می‌تونه از طریق به کارگیری توانایی‌هاش برای بسیج مردم، به اهدافش دست پیدا کنه.کرملین بحران‌هایی رو جعل می‌کنه که ترس رو میان شهروندانش تزریق کنه و اون‌ها رو با تلقین فکری اسیر توهم امنیت همگانی کنه. نمونه‌ش هم بمب‌گذاری‌های سال ۱۹۹۹ که توضیحش رو دادیم.جالبه که حتی امروز هم که چچن از سوی رمضان قدیرف، جنگ‌سالار وفادار و دست‌نشانده‌ی پوتین دیگه همراه و یار غار اون شده، ولی باز هم روس‌ها مردم چچن رو به عنوان آن‌ها می‌بینن و چشم از اون‌ها برنمی‌دارن.اون‌ها اسیر همون توهمی هستند که هرشخص، گروه یا ایده‌ی دیگه‌ای رو غیر خودی معرفی می‌کنه و اون رو به عنوان چیزی که باید در مقابلش از خود محافظت کرد معرفی می‌کنه.احتمالا بعد از این که پوتین به اهداف اولیه‌ش برسه، اقدام بعدیش اتحاد دوباره‌ی روس‌های اصیل و تشکیل دوباره‌ی کشوری شبیه به حالا شوروی باشه.یادمون نرفته که تو سال ۲۰۰۵، پوتین تو یکی از سخنرانی‌هاش از فروپاشی شوروی به عنوان بزرگ‌ترین فاجعه‌ی ژئوپلیتیکی قرن بیستم یاد کرد. اسمش رو گذاشت فاجعه.شاید هم برای همین باشه که پوتین میاد و بعضی آدم‌های دست‌چین شده‌ی دوره‌ی شوروی رو ستایش می‌کنه. اون می‌خواد به افسانه‌های استثناگرایی ملی و برتری در دنیای جهانی شده، جون تازه‌ای ببخشه یا این که با توسل به آرمان‌های قدیمی، به اهداف جدیدش برسه. آرمان‌های قدیمی‌ای که کشور رو بدون چون و چرا مقدس می‌دونست.از زمان انتخاب دوم پوتین در سال ۲۰۰۴، نظرسنجی‌ها نشون میده که مداما شهروندان بیشتر و بیشتری به این باور می‌رسند که دشمن‌ها، شوروی رو احاطه کردند. آن‌ها شوروی رو احاطه کردند و از اون‌جا که کشور بسیار مقدسه، جنگیدن برای سربلندی اون هم مقدس‌ترین کاره.حالا چه در حاکمیت کمونیستی قدیم و چه در حاکمیت توتالیته‌ی پوتینیسم حال‌ حاضر و پوتینیسم برای سوءاستفاده از این احساس میهن‌پرستی، مدام در حال جعل تاریخه.این که عنوان میشه پوتین، تاریخ رو جعل می‌کنه و بعد با دستگاه پروپاگاندای خودش اون رو تو ذهن مردم جا می‌ندازه، مصداق بارزش می‌تونه داستان دلیل شکست اقتصادی روسیه در دهه‌ی نود باشه.در توهم کرملین تحت ریاست جمهوری پوتین، تصور اینه که سرمایه‌دارهای غربی مسئول نابودی اقتصاد در دهه‌ی ۱۹۹۰ هستن و این نگرش و دیدگاه بین مردم روس هم عمومیت پیدا کرده.تصوری دقیقا خلاف این حقیقت که طی دهه‌ی نود، خود همین شهروندهای روس تاجران فاسد و رئیس جمهور اغلب مست خودشون، آقای یلتسین رو برای سقوط دولت سرمایه‌داری نوپای روسیه مقصر می‌دونستن.فسادی که الیگارش‌های نزدیک به یلتسین ایجاد کرده بودند و بعد همین افراد به اولین کمپین انتخاباتی پوتین اضافه شدند و در به قدرت رسیدن پوتین نقش پررنگی داشتند.ولی جامعه‌ی فعلی روسیه دلیل اون شکست‌های اقتصادی و اوضاع بد مردم در دهه‌ی نود رو غرب می‌دونه و به خاطر همین تبلیغات ضد غربی الان نظرسنجی‌ها نشون میده که ۴۵ درصد روس‌ها شیوه‌ی زندگی غرب رو کاملا منفی ارزیابی می‌کنن و ۴۴ درصد اون‌ها مهاجرت به غرب رو انتخاب نمی‌کنن حتی اگه به معنی دستمزد بالاتر و فرصت‌های شغلی بهتر باشه.یکی از مشخصه‌های تمام رژیم‌های خودکامه، استفاده از واژگان و بیانات زمخت در کنار خشونت زیاده. به عنوان مثال نازی‌ها نابودی میلیون‌ها یهودی رو با کلمات زشت راه حل نهایی برای مسئده‌ی یهودیان اسم می‌بردن.و یا در اتحاد جماهیر شوروی، اسم سرکوب جمعی اشتراکی‌سازی یا نبرد با مخالفان بود و در دوران پوتین هم حمله به کشورهای دیگه تحت نام کمک برادرانه و حمایت از روس‌ها عنوان میشه.تزویر گفتاری در این سطح در روسیه پوتین به اون این اجازه رو میده که اشغال غیرقانونی کریمه در مارس ۲۰۱۴ رو پیروزی عظمت و رشادت خارق‌العاده‌ی ارتش روسیه مبتنی بر آرای عمومی در تطابق کامل با فرایندهای دموکراتیک و روابط بین‌الملل بخونه. بازی با واژگان قشنگ برای توجیه یه عمل زشت.شهروندان روسیه به طور روزانه روایت یک جانبه‌ی پوتین رو از تلویزیون ملی می‌بینن و می‌شنون. این رسانه‌ها با تسلط بر همه‌ی منابع خبری روایت حکومت رو تبلیغ می‌کنند و به پوتین در بازنویسی تاریخ کمک می‌کنن.یکی از اهداف دیگه‌ای که بازنویسی تاریخ شوروی توسط کرملین دنبال می‌کنه، بازسازی چهره‌ی استالینه. طی یک دهه‌ی گذشته در مدارس روسیه، استالین رو چهره‌ای بحث برانگیز و یا حتی مدیر موثر به تصویر کشیدن که مجبور شده بوده برای بقای کشور فداکاری کنه.یا به عبارت دقیق‌تر کسی که مجبور بود تصمیم بگیره کدوم شهروندها باید بیشتر فداکاری کنن. در واقع بعد از حمله‌ی اول به اوکراین در تابستان ۲۰۱۴، میزان محبوبیت استالین بین روس‌ها بیشتر شده.استالینی که دیگه جنایاتش زبان‌زد خاص و عام بوده و هست. تو اپیزود اول پادکست رپاپ در خلاصه‌ی کتاب روح ناآرام راجع به دوران سیاه استالین صحبت کردیم.یکی دیگه از اجزای مهم پوتینیسم تلقین این باور به مردمه که روسیه نه تنها وارث فرهنگ بالای گذشته‌ی شوروی هستش، بلکه خودش هم کشوری یگانه با فرهنگ و اخلاقیات برتره.ترویج این خاطرات قومی روس و برتر دونستن اون‌ها نسبت به دیگران، برای اینه که به مردم گفته بشه روسیه کشور خارق‌العاده‌ایه که تونسته از همه‌ی خطرات به سلامت عبور کنه و بعد از این هم باید همین‌طور باشه و مردم روس باید بتونن این برتری رو حفظ کنن.مثلا در روسیه حمله به اوکراین شرقی و اشغال کریمه به عنوان جنگ‌هایی شرافتمندانه برای دفاع از حقوق روس‌های خارج از کشور گرامی داشته میشه و کمتر به عنوان نقض استقلال اکراینی‌ها شناخته میشه. همه چیز از زاویه‌ی دید خودخواهانه‌ی روسیه اهمیت پیدا می‌کنه. جنگ مقدسی برای آزادی روس‌ها.ولادیمیر واینوویچ (Vladimir Voinovich)، نویسنده‌ی داستان‌نویس و طنزپرداز روس در کتاب شوروی ضد شوروی، می‌نویسه که در کشور ما برچسب مقدس بیش از حد به کار میره و گاهی به چیزهایی که ابدا مقدس نیستند هم اطلاق میشه.این مقدس، اون مقدس. به کرّات در ذهن ما تلقین میشه که خودمون هم متوجه نمی‌شیم داریم از چه مزخرفاتی به عنوان مقدسات حرف می‌زنیم.این خودبرتربینی فقط در مقابل غربی‌ها نیست. مثلا متاسفانه تعداد قابل ملاحظه‌ای از شهروندان اصیل روس با دید منفی‌ای، مهاجران آسیای مرکزی و قفقاز جنوبی رو سیاهان خطاب می‌کنن و یا مسئولان مهاجرت روسیه خیلی واضح نفرتشون رو از آلودگی نژادی کشور روسیه نشون میدن و شهروندان هم میان به خبرنگاران میگن که این مهاجران غیر اسلام، چیزی نیستند به جز مشرکان کثیف آسیای مرکزی که هرگز نباید پاشون رو تو روسیه‌ی مقدس می‌ذاشتن.مسلمون‌ها هم در روسیه جمعیت زیادی رو تشکیل میدن و این موضوع بیش از هرچیز دیگه‌ای نژادپرست‌ها رو داره آزار میده. در ضمن تبعیض فقط به قومیت یا رنگ پوست منحصر نمیشه.موضوع مهم دیگه نفرت از هموسکشوالیتی در روسیه‌ست و مردمان روس کسانی که گرایشات جنسی غالب مردم رو ندارن و مثلا همجنس‌گرا هستند رو در جامعه نمی‌پذیرند و یا به سختی می‌پذیرن و دولت هم این طرز فکر غلط مردم رو تقویت می‌کنه و دولت بعضا تصمیمات عجیبی هم درباره‌شون می‌گیره.به عنوان مثال وقتی پوتین یک قانون فدرال رو برای حفاظت از کودکان در برابر اطلاعات مربوط به انکار ارزش‌های سنتی خانواده در ژوئن ۲۰۱۴ امضا کرد، خبرش در صحنه‌ی بین‌الملل مثل بمب ترکید.قانونی معروف به قانون تبلیغات ضد گی که در اون مجلس اومده بود هموسکشوالیتی رو جرم اعلام کرده بود و در ادامه عنوان شده بود که قانون، شهروندان عادی، مقامات عمومی و سازمان‌هایی رو که به ترویج این موضوع بپردازند رو به پرداخت جریمه، بازداشت، توقیف، اخراج از شغل و حتی اخراج از کشور می‌تونه محکوم کنه.دادگاه‌های روسیه و مددکاران اجتماعی آماده شدند تا حق پدر و مادری رو از والدین گی به راحتی سلب کنن. درحالی که با والدین معتاد یا والدینی که به کودکانشون خشونت فیزیکی اعمال می‌شد، چنین رفتاری نمی‌کردن.دولت و مردم روسیه با این رفتارها می‌خوان از ارزش‌های فرهنگی ناب‌تر خودشون در مقابل فساد محافظت کنن. در مجموع با این رفتارها تفکر پوتینیسم داره تمام تلاشش رو می‌کنه که بیشتر مردم باور کنند که جامعه‌شون از هر جامعه‌ی دیگه‌ای در جهان برتره و در عین حال زندگیشون در معرض تهدید قدرت‌های دموکراتیک و غربیه.دولتشون برای منافع آینده‌ی اون‌ها کار می‌کنه و تنها وظیفه‌ی تک تک اون‌ها موافقت با چیزیه که رسانه‌های تحت کنترل حکومت میگن. مثلا رای دادن به پوتین. دفاع از پوتین و سیاست‌های روسیه در گفتگوهای عادی. برافراشتن پرچم روسیه تو بالکن‌ها و چیزهایی شبیه به این.حالا همه‌ی این‌ها می‌دونید به چی ختم میشه؟ این‌جا رو خوب دقت کنید. در ژانویه‌ی ۲۰۱ه تو یه نظرسنجی از شهروندان روس پرسیدن که شما فکر می‌کنید روسیه به چه نوعی از دموکراسی نیاز داره؟بیشترین جوابی که داده شد و بیش از ۴۶ درصد پاسخ‌دهنده‌ها انتخابش کردن این بود که روسیه به نوعی کاملا خاص از دموکراسی که متناسب با سنن ملی و ویژگی‌های یکتای روسیه باشه، نیاز داره.همین موضوع داره تاکید می‌کنه که چطور دیدگاه روسیه‌ی استثنائی بر بخش بزرگی از شهروندان تاثیر قابل توجهی گذاشته. این دیدگاه اون‌ها رو به این باور رسونده که روسیه اون‌قدر با کشورهای دیگه متفاوته که باید به شیوه‌ای متفاوت هم اداره بشه.روسیه همه چیزش فرق می‌کنه. رسانه‌های روسیه غالبا از نقض قوانین بین‌الملل و حملات هوایی آمریکا در روسیه شکایت می‌کنن که خب درست هم میگن.اما در عین حال رئیس جمهور پوتین رو برای اشغال غیرقانونی کریمه به وقیحانه‌ترین شکل امپریالیستی از زمان آدولف هیتلر تا الان تشویق می‌کنن.خب کتاب در ابتدا گفت که نظام آموزشی روسیه هم در کنار کلیسای ارتدکس و رسانه‌ها نقش مهمی در پایه‌های تفکر ایدئولوژیک شهروندهای روس داره.این‌جا می‌خوایم اول خیلی کوتاه به نظام آموزشی یه نگاه بندازیم و بعد به کلیسای ارتدوکس.پوتین در ژوئن ۲۰۰۷، در کنفرانس ملی معلمان علوم اجتماعی و انسان‌شناسی روسیه، شخصا کتاب‌های تاریخ جدید و مورد تایید کرملین رو سفارش داد. با این هدف که شهروندان به ویژه جوون‌ها با این سیستم آموزشی بهتر یاد بگیرن که به کشورشون افتخار کنن.کتاب‌های تاریخی تحریف شده‌ی جدید که در اون‌ها گذشته و حال روسیه شایسته‌ی تقدیس و تکریم عنوان شده و روسیه رو به عنوان کشوری که ماموریت والای اتحاد جماهیر شوروی و برقراری عدالت اجتماعی در جهان داره رو معرفی کرده.مطبوعات و تلویزیون هم از این کتاب‌ها به عنوان مطالعات عمیق اثبات شده اسم بردن که اصلا هم نقدی بهشون وارد نیست.تو یه مورد در اتاق خبر بزرگ‌ترین شبکه‌ی تبلیغاتی روسیه، یعنی آرتی‌نیوز یا همون راشا‌تودی یه بنده خدایی اومد یه مستند درست کرد که تو اون به اشغال کشور استونی از سوی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۴۵ اشاره کرده بود.بعدش بلافاصله رئیسش احضار و توبیخش کرد و بهش گفت که ما اون زمان می‌خواستیم استونی رو نجات بدیم، نه این که اشغالش کنیم. تو چرا اومدی از واژه‌ی اشغال استفاده کردی؟ ظاهرا هرگونه توصیف دیگه‌ای از حوادث ۱۹۴۵ توهینی غیرقابل قبول به تمامیت روسیه بود.در روسیه کتاب‌هایی نوشته شده و مقالاتی منتشر میشه که به روس‌ها القا می‌کنه خود ساکنان کریمه تحت حکومت روسیه خوشحال‌ترند، تا تحت حکومت اکراینی‌ها. اکثر مردم هم این رو باور می‌کنن.مرکز بررسی افکار عمومی روسیه اگه بشه بهش اعتماد کرد، نظرسنجی‌ای رو منتشر کرد که نشون می‌داد ۹۵ درصد شهروندان روسیه در مارس ۲۰۱۴ از اشغال شبه جزیره‌ی کریمه و نجات اون از دست اوکراینی‌های فاشیست که فرهنگ و زندگی روس‌تبارها رو تهدید می‌کردن، خشنود و قدردان‌ بودن.خب، کلیسای ارتدکس که سومین منبع اصلی کنترل ایدئولوژیک حساب می‌شه. اول رسانه‌ها، دوم سیستم آموزشی و سوم کلیسا.کلیسا مکانیسمیه که به وسیله‌ی اون کرملین می‌تونه در حوزه‌ی خصوصی افراد عمیق‌تر کندوکاو کنه. طبق نظرسنجی سال ۲۰۱۵، کلیسا با ۷۵ درصد بعد از ریاست جمهوری با ۹۱ درصد دومین نهاد مورد احترام در روسیه‌ست.کرملین پوتین به شخصی‌ترین شکل با رهبر کلیسای ارتدوکس ارتباط داره. برخی مردم حتی پوتین رو باتیوشکا به معنی پدر مقدس خطاب می‌کنن.کلیسا هم دربست در خدمت حکومته، تا اون.جا که حتی در انتخابات سال ۲۰۱۲، اسقف کلیسای ارتدکس دو دوره‌ی اول ریاست جمهوری پوتین رو معجزه‌ی خداوند خطاب کرد.و یا در تظاهرات معروف سال ۲۰۱۲ علیه پوتین، کشیش اعظم دمیتری اسمیرنوف (Dmitri Smirnov) در پاسخ به مردمی که خواستار انقلاب سیاسی و اقتصادی بودن، تمام‌قد از پوتین دفاع کرد و در جواب مردم گفت باید به یاد داشته باشیم که شیطان اولین انقلابی بود.اون‌ها در جواب معترضین از پوتین با چنین استدلال‌هایی دفاع می‌کنند که میگن برعکس دوران فاجعه بار یلتسین، حداقل الان مردم حقوق دریافت می‌کنن یا سیستم پلیسی درسته که الان خوب نیست ولی به بدی دوران استالین هم نیست.در جوامعی شبیه به روسیه، وقتی قدرت حکومت و امنیت همه به یک شخص سپرده میشه، اون شخص تضمین مصونیت پیدا می‌کنه و دیگه کی می‌تونه بهش حرف بزنه؟اگر هم کسی چنین جسارتی کنه، حسابش با سیستم قضایی و امنیتیه. بعد از گذشت مدتی هم اون شخص خودش میشه قانون و کسی که خودش قانونه، پس خب اصلا نمی‌تونه غیر قانونی عمل کنه.این‌طوریه که کسی مثل پوتین، میشه مظهر اراده‌ی مردم کشور و بنابراین هرحمله و انتقادی به پوتین، حمله و انتقاد به کشور روسیه حساب میشه و مردم هم گوش به فرمان رهبری میشن که خودشون اون رو ساختند و حالا دارن در راستای اهداف اون قدم برمی‌دارن حتی اگه این اهداف خطرناک باشه.یه شرکت تولید شکلات روس اومد بسته‌های شکلاتی تولید کرد که نقشه‌ای از روسیه روشون نقش بسته بود، رو شکلات‌ها نقشه‌ی روسیه بود اما نه نقشه‌ای که ما از روسیه‌ی امروز می‌شناسیم.تو این نقشه مناطق جدید از جمله کریمه و از اون بدتر، نواری بزرگ از قلمروهای آینده در اسکاندیناوی، اروپای شرقی، آسیای مرکزی، چین و آلاسکا رو هم به مثابه‌ی متعلقات روسیه برجسته نشون داده شده بود.اگرچه همچین چیزی صرفا یه شوخیه و اصلا مدرک جدی‌ای برای دخالت روسیه حساب نمیشه ولی صرف وجود همچین چیزایی نشون میده که پس ذهن حداقل بخشی از مردم داره چی می‌گذره و چطور اون‌ها تحت تاثیر پوتینیسم قرار گرفتن.اصلا بد ماجرا اینه که در واقعیت دولت روسیه به این شرکت‌ها برای تولیدات محصولات این چنینی دستوری نداده بلکه خود تولیدکننده‌ها تشخیص دادند که چقدر می‌تونه این موضوعات برای مشتری‌هاشون جذاب باشه و اومدن اقدام به این کار کردن.این نمونه نشون میده که چطور پروپاگاندای کرملین کارش رو داره به خوبی انجام میده و تونسته با موفقیت توده‌ای عوام وفادار پرورش بده که برای تولید پیام حکومت می‌تونه روشون کاملا حساب کنه.تو یه نظرسنجی اومدن از مردم پرسیدن که دوست دارید روسیه چه کشوری باشه؟ کشور قدرتمند، کشور عادل، کشور ناهمسان و چندتا گزینه‌ی دیگه. ۵۷ درصد شهروندان روس کشور قدرتمند رو انتخاب کردن و ۳۰ درصدشون کشور عادل و این نشون دهنده‌ی اینه که قدرت طلبی و قدرت انحصاری اولویت روس‌هاست و همین‌طور نشون‌دهنده‌ی تاثیریه که اون‌ها از حاکمیت گرفتن و الان دیگه خودشون بخشی از همون حاکمیت شدن.در حقیقت این‌طور نیست که بیایم بگیم شهروندهای روس چاره‌ای ندارند و مجبورن روایت پوتینیسم رو حمایت کنن. نه، حتی در جامعه‌های توتالیته هیچ‌کس از فرصت اساسی برای انتخاب این‌که از نظر معنوی یا سیاسی کجا بایسته محروم نیست و آدم‌ها در نهایت می‌تونن انتخاب کنن.مثلا در گذشته هیچ زن خانه‌داری در آلمان وادار نشد زندگیش رو وقف آرمان آلمان نازی کنه ولی خیلی‌هاشون انتخابشون این بود و کردن.یا در اون اتفاقی که در سال ۱۹۴۱ افتاد و یک مسیحی اومد ۱۶۰۰ یهودی رو دور هم در یک ساختمون جمع کرد و بعد ساختمون رو آتیش زد، هیچ‌کس اون رو مجبور به این کار نکرده بود و این انتخاب خود اون شخص بود.البته که بدون تردید سرپیچی از نازی‌ها و اهدافشون، ممکن بود به قیمت جون آدم‌ها تموم بشه اما همیشه انسان‌های درست‌کار می‌تونن باز هم از همکاری با دستگاه حکومت توتالیته خودداری کنند کما این‌که خیلی‌ها هم این کار رو کردن.پس حتی اگه حق انتخاب از سمت قدرتمندان محدود بشه و حتی اگه پیامدهای هرانتخاب از قبل تعیین شده باشه هم، هر نازی یا ضد نازی، هر طرفدار پوتین و هر مخالف پوتین تا حدودی می‌تونه خودش انتخاب کنه که کجا بایسته.یه نکته رو هم باید بهش بیشتر توجه کرد، اون هم این‌که پوتینیسم ضد قانون نیست بلکه فراقانونه و با ایجاد کلاه‌شرعی‌های مدام و تعریف وضعیت‌های استثنایی، مثل این‌ که الان در برهه‌ی مهمی از تاریخ هستیم و یا عنقریبه که به ما حمله بشه، به امثال پوتین این فرصت داده میشه که اون‌ها ارتش قوی‌تری رو داشته باشن و این ارتش رو در راستای رسیدن به اهداف خطرناکی که در ذهنشون دارن به کار بگیرن.ما امروز جنگ اوکراین رو داریم ولی شاید جالب باشه بدونید که تو اجلاس ناتو در سال ۲۰۰۸، پوتین وقتی داشت با رئیس جمهور وقت آمریکا، جرج دبلیو بوش صحبت می‌کرد بهش گفت که:جورج تو متوجه نمیشی که اکراین حتی یک کشور هم نیست. اوکراین چیه؟ بخشی‌ از قلمروش جزو اروپای شرقیه، بخش بزرگترش هم که ما بهش هدیه دادیم.منظورش از ما بهش هدیه دادیم اینه که بعد از فروپاشی شوروی، اوکراین این قسمت‌ها به رسیده. این تفکر، تفکر پوتینیسمه که میاد چند سال بعد منجر به لشکرکشی به اوکراین میشه و این تفکر مختص پوتین هم نیست.قبلا هم نازی‌ها استدلال می‌کردند که لهستان صرفا یه تیکه زمین با انسان‌های وحشی بی‌هویته و این‌جوری اون‌ها تصاحب و کنترل اون سرزمین رو قبل از حمله توجیه کردن.خب به عنوان موضوع آخر، می‌خوایم نگاهی به جامعه‌ی امروز روسیه بندازیم و ببینیم با توجه به این داستان‌هایی که تعریف کردیم، الان وضعیت به چه صورته.روسیه‌ی امروز حکومت پلیسی‌تری حتی نسبت به دوران شوروی داره. زمانی KGB حداقل تابع قوانین رژیم شوروی بود ولی امروز پلیس خودش قانونه و در واقع حکومت، حکومت پلیسیه.یه زمان تو روسیه انواع و اقسام حزب‌ها بودن و فعالیت می‌کردن ولی امروز دیگه حزبی وجود نداره. فقط پوتین، الیگارش‌ها و سرویس‌های امنیتی‌ای هستند که همه‌چیز رو تحت کنترل خودشون دارن.ایدئولوژی روس این‌طور تعریف شده و جا افتاده. مای برتر و متحد در برابر آن‌های غربی و دشمن. این ایدئولوژی و قانون، مدام اضطراب رو به درون ذهن شهروندان تلقین می‌کنه تا مانع شتاب گرفتن افکار مستقل بشه و مدام با تعریف کردن شرایط اضطراری جلوی هر سوالی که مربوط به زیر سوال بردن قدرت دولت میشه رو می‌گیره.در جامعه‌ی روسیه، پدیده‌ی پوتین رو نمیشه فقط به رهبری احتمالا کاریزماتیک پوتین ربط‌ داد. مردم روسیه که در توهمی خطرناک فکر می‌کنن که باید بین کشته‌شدن و کشتن، یکی رو انتخاب کنن هم در ایجاد این پدیده سهیمن.عده‌ای از مردم که با این طرز تفکر مخالفن، در دسته‌ی تهدید ملی قرار می‌گیرند و دولت نه تنها اجازه‌ی هیچ فعالیتی رو بهشون نمی‌ده، بلکه مردمی که شست‌وشوی مغزی داده شدن رو جلوی عده‌ی دیگه‌ای از مردم می‌ذاره.دسته‌ی متوهم به دسته‌ی دیگه میگن که به نظر شما بهتر نیست ما تروریست‌های چچن رو بکشیم قبل از این که اون‌ها ما رو بکشن یا بهتر نیست فاشیست‌های اوکراین رو بکشیم قبل از این که اون‌ها ما رو بکشن؟مهارت قرار دادن مردم در مقابل مردم. دولت‌های فاشیست و کمونیست قرن بیستم هم در این مهارت بسیار ماهر بودند و این مهارت به اون‌ها اجازه می‌داد که حتی بدترین اهداف رو به نام اهداف آرمانی خودشون تطهیر کنن و این دقیقا موضوعیه که به کرملین پوتین اجازه میده به استقلال کشور اوکراین حمله کنه و در عین حال پشتیبانی مردم هم داشته‌ باشه.به جامعه آموزش داده شده که مخالفان رو خائن، پوتین رو رهبر قدرتمند و روسیه رو کشوری با ارزش‌های محافظه‌کاری سنتی بدونه که باید در مقابل نیروهای خارجی خطرناک محافظت بشه.و در نهایت هم ترکیبی از ایدئولوژی پوتینیسم، در کنار کمکی که رسانه‌ها و سیستم آموزشی و کلیسا به حکومت می‌کنه، نتیجه‌ش میشه رای دادن مجدد به پوتین.در جوامعی مثل روسیه پیگیری عدالت و فریاد زدن مخالفت، واقعا کار سختیه ولی هر شهروند می‌تونه برای آگاهی خودش وقت صرف کنه و چشم و گوشش رو باز بکنه تا حداقل از تبدیل شدن به یک حامل آفت ایدئولوژیک جلوگیری کنه. خودش نشه یکی از اون‌ها.حرف آخر کتاب اینه که موضوعات این کتاب به هیچ عنوان قصد نداره موجودیت یا تلاش‌های مخالفان کرملین رو نادیده بگیره. فداکاری روس‌هایی چون بوریس برزوفسکی (Boris Berezovsky)، الکساندر لیتویننکو (Alexander Litvinenko)، بوریس نمتسوف (Boris Nemtsov)، آنا پولیتکوفسکایا (Anna Politkovskaya)، گالینا استراویتوا (Galina Starovoytova)، الکسی ناوالنی (Alexei Navalny) و امثالهم نباید فراموش شه.توجه کنید که ما شیش تا اسم آوردیم که از این شیش نفر، پنج نفرشون تحت شرایط مشکوکی مردن و نفر شیشم الان به دلیل مخالفت سیاسی با پوتین مدت‌هاست که در زندان به سر می‌بره.چیزی که شنیدید اپیزود چهارم از پادکست رپاپ، خلاصه‌ی کتاب دموکراسی پوتین بود که با همراهی ایمان نژاداحد و پرستو کریمی منتشر شده. امیدواریم که این اپیزود رو دوست داشته باشید.یادتون نره که پادکست رپاپ پادکست نوپاییه و حمایت‌های مالی و معنوی شما می‌تونه برای ادامه‌ی کار به ما انرژی زیادی بده. برای نشر آگاهی ممنون می‌شیم که اگه این اپیزود رو دوست داشتید، اون رو از طریق پست و استوری به دوستانتون هم معرفی کنید.به امید دیدار، امیر سودبخش، شهریور ۱۴۰۱.بقیه قسمت‌های پادکست رپاپ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-id4918867-id529525612?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C%20%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رپاپ</category>
                <author>پادکست رپاپ</author>
                <pubDate>Sun, 20 Nov 2022 16:14:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت سوم؛ خلاصه کتاب کودتا(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/wrapuppod/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AD%DB%8C-exhriwuhoflk</link>
                <description>سلام و درود به همراهان عزیز، به پادکست رپاپ خوش اومدید، شما به دومین و آخرین قسمت از اپیزود کودتا، خلاصه کتاب کودتا نوشته یرواند آبراهامیان و ترجمه محمد ابراهیم فتاحی گوش میدید، در پادکست رپاپ من امیرسودبخش به کمک ایمان نژاد احد هر بار خلاصه یکی از کتاب های تاریخی معروف رو برای شما روایت میکنم و خیلی خوشحالیم که اپیزود اول انقدر مورد توجه شما قرار گرفته و کلی بهمون انرژی مثبت دادید، دمتون گرم. پادکستhttps://vrgl.ir/msMAT تو قسمت قبل به طور مفصل داستان پیداشدن نفت در ایران و قراردادهای نفتی و در نهایت ملی شدن صنعت نفت رو توضیح دادیم و برخلاف معمول هم قرار نیست الان خلاصه ای ازش بشنوید، چون در صورت نیاز شاید بهتر باشه اپیزود اول رو دوبار گوش کنید که به جزئیات احاطه داشته باشید اواخر اپیزود هم گفتیم که بعد از ملی شدن صنعت نفت مصدق سر داستان تعیین وزیرجنگ با شاه به اختلاف خورد و از نخست وزیری استعفا داد و قوام جایگزینش شد ولی تظاهرات مردم و فشارهایی که احزاب متحد آوردن شاه رو مجبور به عقب نشینی کرد و مصدق برای بار دوم به مقام نخست وزیری رسید و همزمان حکم دادگاه لاهه هم به نفع ایران صادر شد و مصدق در داخل و خارج بر مخالفینش پیروز شد حالا بریم ببینیم که ادامه داستان به کجا رسیدنخست وزیری دوم مصدقاگه خاطرتون باشه گفتیم که اعتراضات سی تیر باعث شده که در نهایت مصدق مجدد به نخست وزیری برسه ، اعتراضاتی که تلفات جانی هم کم نداشت، براساس گزارش کمیته مجلس که برای تحقیق در زمینه قیام 30 تیر تشکیل شده بود، در تهران 29 نفر کشته شدن اما منابع دیگر ادعا می کردند که آمار تلفات واقعی بیش از 32 کشته، 36 زخمی و 96 مفقودی بوده.مجلس، کشته ها را «شهدای ملی» و 30 تیر را «قیام ملی» نامید واز اون ور مطبوعات کشورهای غربی اسم معترضان رو گذاشتن اوباش معترض.مصدق پیروزی خودش را با سلسله ای از ضربات اساسی به شاه ادامه داد. اون علاوه بر حفظ مقام وزیر جنگ برای خودش، اسم وزارت جنگ رو به وزارت دفاع تغییر داد؛ 15 درصد از بودجه ارتش رو کم کرد، بودجه دربار رو کاهش داد، برای خاندان سلطنتی مقرری ویژه تعیین کرد؛ دسترسی شاه به سفرای خارجی را محدود کرد؛ مادر و خواهر دوقلوی شاه رو که هر دو با کمک مخالفان در حال توطئه بودن مجبور به ترک کشور کرد؛ به جای علاء، ابوالقاسم امینی که منتقد دربار بود رو به سمت وزیری دربار منصوب کرد و علاوه بر همه این ها، املاک زیادی را که از رضاشاه به جا مانده بود و طی سال های 1320 تا 1328 از دولت گرفته شده بود رو به دولت برگردوند.اقدامات مصدق به اینا هم ختم نشد اون بعد از این که فاطمی رو وزیرخارجه کرد، حسن امامی رئیس سلطنت طلب مجلس را برکنار کرد و از مجلس اختیاراتی 6 ماهه برای اجرای اصلاحات مالی، اقتصادی و انتخاباتی گرفت. البته این اصلاحات باید در پایان 6 ماه به تصویب مجلس می رسید.حالا تو این شش ماه کابینه مصدق با استفاده از اختیاراتی که داشت اومد یک سری لوایح و قوانینی تصویب کرد که به چندتاشون اشاره میکنیم، اعطای حق رای به زنان، افزایش شمار نمایندگان شهری، محدود کردن رای دهی فقط به افراد باسواد در انتخابات شوراها، حمایت بیش تر از مطبوعات، تقویت استقلال دیوان عالی، وضع مالیات 2 درصدی بر املاک بزرگ، پوشش بهداشتی برای کارگران کارخانه ها، و از همه مهم تر، افزایش سهم دهقانان در محصول تا 15 درصد.خوب با این اوضاع و احوال و این قدرتی که مصدق گرفته بود دیگه بریتانیا و آمریکا کامل به این جمع بندی رسیدن که برای تامین منافشون تو ایران هیچ راهی به جز سرنگونی مصدق ندارن، سرنگونی مصدق به هر قیمتی حتی با کودتا.اداره جنگ بریتانیا از وابسته نظامی خودش در ایران خواست تا گزارشی فوری در خصوص وفاداری نیروهای مسلح، توانایی اونها برای اجرای کودتا و همچنین مشخص کردن کسی که بتونه این کودتا رو رهبری کنه رو ارائه بده.وابسته نظامی هم گزارشش رو داد و اسم چهار ژنرال ارتش ایران رو هم توش آورد، اما اضافه کرد که چون هیچ کدوم از این افراد اعتبار چندانی در نیروهای مسلح ندارند  و «کودتا باید به نام شاه صورت بگیره.»انگلیسی ها تو ایران یه شبکه ای قدیمی و غیرنظامی داشتن که ازشون برای تامین منافع و اجرای نقشه هاشون استفاده میکردن، سردسته این شبکه هم سه تا برادر تاجر بودن به نام های اسدالله، سیف الله و قدرت الله رشیدیان، پدر اینا قبلا از سمت رضاشاه بخاطر ارتباطات نزدیکی که با انگلیسیها داشت زندانی شده بود و خود این سه تا پسر هم آب بدون هماهنگی بریتانیا نمیخوردن.کانون اصلی قدرت برادران رشیدیان بازار تهران بود اونا از طریق دو تا از لات های مشهور به بازار احاطه داشتن، این دو تا لات کی بودن، شعبون بی مخ و طیب ، کتاب بجای واژه لات از لوتی استفاده کرده و گفته که واژه لوتی برای بسیاری از مردم مترادف با چاقوکش، شر و باج گیر بود.در هر صورت شعبان بی مخ وظیفه رسیدگی به بازار میوه و تره بار تو میدان شاهپور رو داشت و طیب هم وظیفه رسیدگی به بازار امین السلطان تو همان نزدیکی ها را برعهده داشت. این دو نفر برای خودشون سلطنتی داشتن، گروه های باستانی کار خودشون رو داشتن هیئت های مذهبی خودشون رو داشتن و سعی میکردن که کاری به کار همم نداشته باشن هرچند که بعضی موقع ها زد و خورد و دعواهای شدیدی هم بینشون اتفاق میافتاد، لات بودن دیگه، یه چیزم از خودم بگم، مرحوم پدر تعریف میکرد میگفت یک سال محرم تو خیابون سلسبیل تهران دسته شعبون بی مخ سر چهار راه رسید به دسته طیب، این دو تا دسته هم از بزرگ ترین دسته های اون زمان بودن، اینا سر چهارراه رسیدن به هم و علامت هاشون رو خم کردن به هم سلام دادن بعد سر این که کی اول بخواد از چهارراه رد بشه بینشون دعوا شد، دعواها، قمه و قمه کشی، پدر میگفت اون روز ما قشنگ صحنه جنگ های زمان قدیم رو به چشم میدیدم خونی بود که وسط خیابون ریخته میشد ، خلاصه که این دو نفر در اتفاقات سیاسی و تعین سرنوشت ایران نقش زیادی داشتن که حالا جلوتر بهش اشاره میکنیم جالبه که بدونید شعبون بی مخ که بعد از انقلاب رفته بود به کالیفرنیا مدعی شده بود که در زندگیش حتی یک چاقو هم همراش نداشته.در هرصورت انگلیسی ها به کمک عواملشون با سرلشگر فضل الله زاهدی ارتباط برقرار کردن که بتونن نقشه های کودتاشون رو عملی کنن، زاهدی رو اگه یادتون باشه قبلا دربارش صحبت کردیم و گفتیم یه زمانی مصدق زاهدی رو به عنوان وزیر کشور معرفی کرد ولی بعد از کشتار مردم در تظاهرات 23 تیر اون رو از کار برکنار کرد و دیگه زاهدی شد دشمن مصدق.زاهدی تو دیدارهایی که با نماینده های بریتانیا داشت خودش را رهبر ایده آل کودتا معرفی کرده بود و لاف زده بود که حامیان زیادی هم در نیروهای مسلح داره که البته خیلی زود معلوم شد اون بلوف زده اما به هر حال زاهدی طرفدارایی بین افسران قدیمی تر داشت بخصوص بین نظامی هایی که از جانب مصدق از باشگاه افسران پاکسازی شده بودن.ناگفته نمونه که کانون اصلی قدرت زاهدی در جناح مذهبی جبهه ملی قرار داشت که افرادی مثل کاشانی و یا قنات آبادی رهبر مجاهدین اسلام توش بودن.کاشانی 3 دیدار جداگانه و کاملا محرمانه هم با سفیر آمریکا هندرسون داشت که یکی از این دیدار ها یک و نیم ساعت طول کشید. رونوشت های این دیدارها همچنان جزو اسناد طبقه بندی شده قرار داره. به گزارش بریتانیایی ها کاشانی به طور محرمانه به امریکایی ها گفته بود که به زاهدی به عنوان جانشین مصدق نظر مساعد داره. سازمان سیا در اواخر سال 1331 به رئیس جمهور امریکا اطلاع داد که کاشانی «چهره کلیدی در برگزاری تظاهرات خیابانی به هواداری از شاه در تهرانه».خوب تا اینجای کار شنیدیم که بعد از نخست وزیری مجدد مصدق اون چه کارهایی کرد و از اون طرف هم آمریکا و بریتانیا پشت پرده داشتن چه نقشه هایی میکشیدن، اما حالا ببینیم که تو میدون نبرد چه اتفاقاتی بین مصدق و مخالفینش داشت میافتاد.گفتیم که دادگاه لاهه رای داد که خودتون باید مشکل خودتون رو حل کنید و به لاهه مربوط نمیشه و گفتیم که مصدق هم قبول داشت که باید به انگلیسی ها بابت قراردادهای بسته شده غرامت و خسارت پرداخت کنه ولی باز هم بریتانیا چنان مبلغ زیادی رو برای خسارت طلب کرد که عمرا ایران میتونست از پس پرداختش بربیاد.امریکا و بریتانیا همزمان با طرح پیشنهاد سنگین غرامت ، فشارها و تحریم های اقتصادی خودشون رو هم زیادتر کردن .حتی ناوگان دریایی سلطنتی انگلیس در تیرماه سال 1331 یک نفت کش پانامایی متعلق به یک شرکت کوچک نفتی ایتالیایی رو که درحال حمل نفت از آبادان بود، در آب های بین المللی توقیف کرد و بنا به گفته برخی هم اونو دزدید. چرا؟ چون از ایران داشت نفت میبرد و انگلیس هم میگفت تمام نفت های پالایشگاه مال ماست، ایران اصلا نمیتونست نفتش رو صادر کنه و در طول یک دوره هجده ماهه از دی ماه 1330 تا زمان کودتا، تنها 118 هزار تن نفت _ یعنی معادل فقط تولید یک روز رو تونست صادر کرد.مصدق برای مقابله با تحریم نفتی، بودجه «بدون نفت» را تنظیم کرد. اون حقوق مقامات دولتی را کم کرد، استفاده از خودروهای با راننده را برای مقامات ارشد ممنوع کرد، پروژه های توسعه ای را به تعویق انداخت، واردات کالاهای تجملی را محدود کرد، اوراق قرضه دولتی را منتشر کرد، و در نهایت هم اسکناس بانکی چاپ کرد و به تدریج ارزش پول کاهش پیدا کرد.در اواخر سال 1331، 9 نفر از 20 چهره پایه گذار جبهه ملی از آن جدا شدند. اونا مصدق را به غوطه ور کردن کشور در اسکناس های بی ارزش متهم کرده بودن.مخالفان حتی مصدق را به نقض قوانین شریعت از طریق مجاز کردن خرید و فروش مشروبات الکلی، تشویق ایجاد مدارس مختلط، حمایت از مدارس خارجی ، انتقال های بنیادهای مذهبی به نهادهای آموزشی دولتی و تلاش برای ارائه حق رای به زنان متهم کردند.کاشانی با این توضیح که جایگاه حقیقی زنان در منزل است، با شور و هیجان گفت که «نمی تونم بفهمم مردان چه گناهی کرده اند که مستحق این باشند که به زنانشون حق رای بدن.»بعد هم اومدن کشف کردن که تز دکترای مصدق که 30 سال پیش تو سوئیس نوشته شده بود، نوعی حمایت از قوانین سکولار بوده.اختلاف مصدق و کاشانی هم وقتی علنی شد که مصدق افزایش 6 ماهه اختیارات ویژه به یک سال را درخواست کرد و کاشانی درخواست مصدق رو محکوم کرد. یادتونه که گفتیم مصدق وقتی دوباره نخست وزیر شد از مجلس شش ماه اختیار گرفت که یکسری اصلاحات انجام بده و حالا میخواست اون شش ماه رو به یکسال افزایش بده.این وسط یک اتفاقی هم در ملاقاتی که شاه و مصدق باهم داشتن افتاد، اون زمان بین مردم شایع شده بود که شاه میخواد از کشور بره به تعطیلات بلند مدت، معمولا شاه موقعی از کشور میرفت که احساس عدم امنیت میکرد و این نوع تعطیلات بیشتر نوعی عقب نشینی و یا حتی فرار محسوب میشد، بین مردم هم شایع شده بود که مصدق از شاه خواسته که به تعطیلات خارج از کشور بره، حالا یک روز که مصدق و شاه تو کاخ شاه باهم دیدار داشتن حدود سیصد نفر از طرفداران شاه که آدم های کاشانی و دارو دسته شعبون بی مخ هم بینشون بودن پشت دروازه های کاخ جمع شدن و ملتمسانه از شاه خواستن که کشور رو ترک نکنه، اونا مصدق رو که از قضا اونجا گرفتار شده بود رو تهدید کردن که اگه شاه بره ما حتما یه بلایی سرت میاریم. تظاهر کننده ها تو همون روز با جیپ ارتش دروازه در خونه مصدق رو هم زدن داغون کردن و به نوعی تهدیدش کردن.مصدق فکر می کرد اصلا به این خاطر به کاخ شاه دعوت شده تا با برنامه ریزی قبلی جمعیتی که پشت دروازه کاخ جمع شدن بتونند اونو بترسونن و تهدید کنن. مصدق اومد طی نطق بلند رادیویی خطاب به ملت گفت که ایده سفر خارجی مربوط به خود شاه بوده و نه اون. همچنین گفت که شماری از اعضای خانواده سلطنتی به ویژه ملکه مادر در سیاست کشور مداخله می کنند و ادامه داد که من به قرآن سوگند خوردم که به شاه به عنوان پادشاه مشروطه خدمت کنم و این که هجوم اوباش به منزلش بخشی از «توطئه خارجی» برای کشتن او بوده است. مصدق نطق خودش رو با شعار آشنای «شاه باید سلطنت کند نه حکومت» به پایان رسوند.تو این اوضاع آشفته به مصدق گزارش دادن که آره زاهدی داره نقشه کودتا میکشه و حواست باشه، مصدق هم حکم دستگیری زاهدی رو به اتهام توطئه برای کودتا صادر کرد، حکمی که با مخالفت کاشانی که رییس مجلس بود مواجه شد و کاشانی به زاهدی اجازه داد تا در صحن مجلس تحصن کنه و سه نفر دیگه هم از جمله یکی از پسران کاشانی هم برای تحصن به زاهدی ملحق شدناز اونور هم نماینده های طرفدار مصدق برای برکناری کاشانی از ریاست دست به کار شدند، و وقتی کاشانی متوجه موضوع شد اومد گفت که مصدق دیگه نماینده ملت نیست و مصدق رو به خاطر برقراری حکومت دیکتاتوری به مراتب بدتر از سال های قبل محکوم کرد. حامیان کاشانی در هفته های قبل از کودتا تقریبا هر روز با تظاهر کننده های هوادار مصدق در اطراف خونش کشمکش داشتند.با این اوضاع آشفته مصدق خواهان انحلال مجلس و برگزاری همه پرسی و همینطور استعفای نماینده های هوادار خودش از نمایندگی مجلس شد تا پارلمان جدید بر اساس قانون اصلاح شده انتخابات تشکیل بشه و این تصمیمش رو هم گذاشت برای همه پرسی که مردم بیان رای بدن.برای اینکه از پیروزی در همه پرسی برای انحلال مجلس هفدهم هم مطمئن بشه اومد صندوق های رای را بر اساس برگه های رای گیری «آری» و «نه» در مناطق مختلف مستقر کرد تا هرکی تو یک کلام بتونه نظرش رو بگه و همونطور که انتظار می رفت، مصدق حمایت اکثریت را کسب کرد.نقشه کودتابرای آمریکا و بریتانیا دیگه شکی نمونده بود که باید هرچه زودتر نقشه کودتا رو برنامه ریزی و اجرا کنن ، کودتایی با همکاری مشترک سازمان سیا یا همون سازمان مرکزی جاسوسی آمریکا با MI6یا همون سازمان اطلاعات مخفی بریتانیا ، برای این عملیات کرمیت روزولت نوه ی تئودور روزولت رئیس‌جمهور سابق آمریکا و رئیس شعبه خاورمیانه سازمان سیا به عنوان رئیس عملیات انتخاب شد. عملیاتی با نام آژاکسدرباره اسم عملیات هم من از خودم یه توضیحی بدم که فکر میکنم شاید برای اونایی که نمیدونن جالب باشهاسم اصلی عملیات کودتا تی پی آژاکس بود،AJAX نام تجاری یک ماده شوینده و پاک‌کننده بود که تو آمریکا و اروپا استفاده می‌شد. و T.P. هم مخفف اسم حزب توده TUDEH PARTY است.منظور از این نام، عملیات پاکسازی حزب توده در ایران بود. از یک طرف چرچیل در انگلیس به خاطر انتقام ملی شدن صنعت نفت و از طرف دیگه هم آیزنهاور در آمریکا به خاطر ترس از حاکم شدن کمونیسم بر ایران دستور این عملیات رو صادر کرده بودن و روزولت رو مامور اجرای عملیات کرده بودن.قبل از ترک واشنگتن هم به روزولت اطلاعاتی درباره مصدق داده شد مبنی بر این که اون «پیرمرد دهاتی عصبی، خل وضع و دور از مسئولیت و واقعیته که درباره تمامی مشکلات از نقطه نظر احساسی خودش داوری می کند.»نقشه کودتا یا همون عملیات آژاکس دو بخش اصلی داشت: اول ایجاد آشوب و نا آرامی به منظور بی ثباتی دولت و دوم اجرای کودتای نظامی و سرنگونی دولت.حالا برای رسیدن به این دو هدف اونا اومده بودن تعیین کرده بودن که این کارها باید انجام بشه، برجسته کردن تهدید کمونیسم، مرتبط کردن جبهه ملی و حزب توده، مبالغه در قدرت حزب توده، پر تعداد نشان دادن هواداران حزب، جعل اسناد برای اثبات رخنه حزب توده در دولت، طرح این ادعا که حزب توده در حال آماده شدن برای اجرای کودتاست و هشدار در این مورد که مصدق آگاهانه یا ناآگاهانه داره راه رو برای الحاق ایران به بلوک کمونیستی باز می کند.برای این که به این چیزایی که گفتیم برسن اونا باید مقالات خبری زیادی رو در روزنامه های مختلف بریتانیا، امریکا و ایران به چاپ می رسوندن. در تابستان سال 1322 حتی یک نشریه مهم در امریکا و بریتانیا نبود که مطلبی پر و پیمان درباره تهدید کمونیسم در ایران منتشر نکرده باشد.یکی از مقالات پر شماری که طبق قرار و با هماهنگی قبلی در روزنامه ها به چاپ رسید، مدعی شده بود که فاطمی یار نزدیک مصدق همجنس بازه و دینش رو هم تغیر داده ، یکسری روزنامه ها هم اومدن از شایعاتی درباره اجداد مصدق نوشتن و گفتن اجداد مصدق یهودی بودن.ولی جدی ترین حادثه در جهت بی ثباتی در کشور تو اردیبهشت 1332 اتفاق داد MI6 با کمک حامیانی که داشت اومد سرتیپ محمود افشار توس رئیس شهربانی و مسئول پاکسازی نیروهای مسلح را دزدید، شکنجه دادش و کشتش. جسد کاملا شکنجه شده اونم برای مشاهده همگان و نمایش ناتوانی دولت در حمایت از چهره های رده اول خودش در اطراف تهران رها شد.سیا و MI6 برای  اجرای عملیات نیاز داشتن که موافقت شاه رو هم جلب کنن چرا که شاه به کل با این کار مخالف بود، اونا برای جلب موافقت و مشارکت شاه، از فرستادهای تازه نفس استفاده کردن اول از همه اشرف خواهر دوقلو شاه پنهانی با نامه ای محرمانه از خارج وارد تهران شد؛ بعد ژنرال نورمن شوارتسکف رئیس سابق هیئت ماموریت ژاندارمری امریکا اومد؛ و بعد هم اسدالله رشیدیان یکی از اون سه تا برادری که قبلا گفتیم خانوادگی جاسوس انگلیس بودن رفت پیش شاه و برای اثبات نمایندگی خودش از جانب انگلیسی ها یک پیام رمزی رو به شاه داد در آخر هم که گفتیم کرمیت روزولت از آمریکا خودش رو قاچاقی و مخفیانه به دربار رساند، اینا همه میخواستن شاه رو متقاعد به انجام کودتا کنن و روزولت هم مستقیما به شاه اطمینان داد که آیزنهاور و چرچیل کاملا پشتیبان کودتا هستند و بعد از کودتا هم هوای ایران رو دارن و بهش کمک میکنن.برای شاه توضیح داده شد که اگر با این موضوع کنار نیاد بریتانیا و امریکا بدون او کار را پیش میبرن. اونها هشدار دادند که می توانند «حمایت از خاندان شاه» رو متوقف کنند و در آن صورت، سلسله پهلوی دیگه وجود نخواهد داشت. این دیگه بیش تر شبیه به تهدید و اولتیماتوم بود تا تذکری دوستانه. در آخر شاه هم قبول کرد ولی شرط کرد که سرلشگر زاهدی باید یک نامه بدون تاریخ بنویسه و توش استعفاش رو از نخست وزیری اعلام کنه، هدف شاه این بود که اگه کودتا نتیجه داد و زاهدی شد نخست وزیر دیگه زاهدی براش شاخ نشه و دیگه از چاله به چاه نیافته، با این نامه اگه کودتا موفق میشد و زاهدی هم نخست وزیر میشد نامه استعفاش دست شاه بود و هر موقع می خواست میتونست ازش استفاده کنه ، زاهدی هم قبول کرد و نامه رو نوشت و دیگه همه چی برای اجرای نقشه آماده بود.عملیات آژاکسموج رسانه ای راه افتاده بود، رضایت شاه گرفته شده بود، اعضای کودتا مشخص شده بودن و تقسیم وظایف انجام شده بود و همه چی طبق برنامه داشت پیش میرفت و فقط مونده بود اجرای نقشه ی روز کودتا، مراحل نقشه عملیاتی کودتا اینطور بود، قرار بود در 25 مرداد گروهی از گارد سلطنتی به ریاست فرمانده شان سرهنگ نعمت الله نصیری برن سراغ مصدق و فرمان شاه مبنی بر عزل اون و جایگزینی زاهدی رو بهش بدن. از اون طرف باید یک گروه دیگه از گارد سلطنتی هم وزرای کلیدی را بازداشت می کردند و یک گروه سوم هم به فرماندهی باتمانقلیچ مراکز اصلی مخابرات و تلگراف، رادیو و مقر ستاد مشترک رو تصرف می کردند.بعد از تصرف این مکان ها هم باید باتمانقلیچ به عنوان رئیس جدید ستاد مشترک که مثلا از سوی زاهدی منصوب شده بود، فرمان هایی را برای استقرار نیروها و تانک های ارتش در مناطق مختلف پایتخت صادر می کرد تا با اعتراضات احتمالی مقابله بشه و هر مخالفی هم سریعا بازداشت بشه. طبق لیستی هم که تهیه کرده بودن قرار بود حدود 100 نفر درجا و 4 هزار نفر دیگه هم طی روزهای بعد بازداشت بشن.اوباش خیابانی هم باید به عنوان عملیات انحرافی به دفاتر حزب توده و جبهه ملی حمله می کردند.پس چی شد مرور کنیم ، قرار شد یه تیم بره سراغ مصدق و حکم عزلش رو بهش بده، یه تیم بره سراغ دستگیری وزرا، یک تیم بره جاهای حساس رو بگیره وکنترل ستاد مشترک رو به دست بگیره و اوباش و لات و لوت ها هم برن سراغ دفاتر حزب توده و جبهه ملیاین نقشه تاکید می کرد که در صورت شکست «جنبه شبه قانونی» کودتا، بُعد نظامی تر آن باید عملیاتی می شد.یعنی نیروهای کمکی و پشتیبان از پادگان های استان ها _ از کرمانشاه به فرماندهی سرهنگ بختیار و از قزوین به فرماندهی سرهنگ قرنی _فورا به تهران اعزام بشن.عملیات کودتا در ساعات پایانی روز 24 مرداد آغاز شد. طبق برنامه، 3 گروه گارد سلطنتی از مقر خودشون در باغ شاه خارج شدند. سرهنگ نصیری با همراهی یک خودروی زرهی، 2 تا جیپ و 2 تا کامیون نظامی پر از گاردهای مسلح، مستقیما به سمت خونه مصدق حرکت کرد. دسته دوم، متشکل از 2 کامیون نظامی پر از گارد سلطنتی به سوی منازل اعضای کابینه در شمال تهران رفت. گروه سوم هم به رهبری تیمسار باتمانقلیچ به طرف مرکز مخابرات و ستاد ارتش در مرکز تهران حرکت کردن.بریم سراغ گروه اول و سرهنگ نصیری که رفته بود سراغ مصدق، وقتی نصیری به محل اقامت مصدق رسید، یهو خودش را در مقابل نیروی بسیار بزرگ تر و قویتری دید. جلوی منزل مصدق سرهنگ ممتاز فرمانده تیپ دوم کوهستانی با چهار تانک منتظر نصیری بود. به جای آن که نصیری مصدق را بازداشت کند، مصدق دستور داد نصیری را بازداشت کنند.مصدق فرمان شاه را جعلی خواند و گفت که شاه فاقد اختیار قانونی برای عزل و نصب نخست وزیره و این موضوع از اختیارات مجلسه. از سمت دیگه، وقتی که باتمانقلیچ به ستاد ارتش رسید اونم با نیروهای زیاد و یک دستگاه تانک روبه رو شد. باتمانقلیچ فرار کرد اما معاونش بازداشت شد.این وسط فقط گروه دوم موفق بود و بعد از چندتا تیراندازی، فاطمی و چندتا وزیر دیگه دستگیر شدن که خوب دیگه فایده ای نداشت و نقشه کودتا از قبلش لو رفته بود.در واقع، سرگرد مهدی همایونی عضو جوان گارد شاهنشاهی که از قضا یکی از اعضای سازمان مخفی افسران حزب توده هم بود، در لحظات آخر نقشه کودتا رو به رهبران حذب گزارش داده بود و اونا هم سریعا مصدق رو از داستان مطلع کرده بودن و همونطور که شنیدیم کودتا شکست خورد.ساعت 5 صبح روز بعد، وضعیت عادی به پایتخت بازگشت. دولت با لغو حکومت نظامی اعلام کرد که حکم بازداشت 30 نفر رو صادر کرده. نصیری همون کسی که اومده بود سراغ مصدق و 14 نفر از افراد گارد سلطنتی هم قبلش بازداشت شده بودند. چند نفری هم مثل زاهدی و باتمانقلیچ مخفی شده بودن و خبری ازشون نبود. زاهدی تو خونه یک دیپلمات امریکایی قایم شده بود.شاه هم همونطور که در طرح کودتا (در صورت شکست) پیش بینی شده بود، به همراه همسر و خلبان شخصیش با هواپیما فرار کرد به بغداد.بعد از کودتای نافرجامروز بعد از شکست کودتا، جمعیت خودجوش بزرگی متشکل از هواداران جبهه ملی و حزب توده در میدان فردوسی و خیابان های لاله زار، نادری و چهار راه استانبول اومدن به خیابون و جشن گرفتند. اونها اسم خیابان ها را تغییر دادند، تصاویر شاه را پاره کردند و مجسمه های سلطنتی و به طور مشخص مجسمه رضاشاه در میدان توپخانه را کشیدن پایین.غروب همان روز، راهپیمایی بزرگ تر اما منظم تری در میدان بهارستان برای شنیدن سخنان نمایندگان مصدق برگزار شد. راهپیمایی با صدور یک قطعنامه و درخواست تشکیل شورایی برای حل بحران قانونی کشور به پایان رسید. مصدق در حالی بر تشکیل چنین شورایی تاکید کرد که سوگند وفاداری اش به پادشاهی مشروطه در پیشگاه قرآن را هم به وزرا یاداوری میکرد. فاطمی بعدها نوشت تنها زمانی که مصدق صداش رو رو من بلند کرد، در خصوص همین موضوع بود.اون روز تا شب، حملات پراکنده به مجسمه ها و نماد های سلطنتی ادامه پیدا کرد. عصر همان روز، فاطمی با انتشار مقاله ای در روزنامه باختر امروز سلطنت را به عنوان امری «مرده» و «مدفون» محکوم کرد. تو این مقاله، دربار به عنوان «مرکز فساد» و شاه به عنوان «هوس باز و خون آشام»، «نوکر انگلیس» و «دزد بغداد» و پدرش به عنوان دیکتاتوری که قرارداد ننگین نفتی 1933 را امضا کرده بود، توصیف شده بود. بعدها همین مقاله و حرف هاش در جمع مردم، سرنوشت فاطمی را تعیین کرد که بهش میرسیم.بلافاصله بعد از شکست کودتا خیلی از افراد در سازمان های سیا و MI6 به این نتیجه رسیدن که کل کودتا شکست خورده  و واشنگتن به روزولت دستور داد سریعا ایران را ترک کنه.اما بعضی ها به ویژه روزولت، به این جمع بندی رسیدند که صرفا بخش «شبه قانونی» کودتا شکست خورده. به اعتقاد اونا، شبکه مرکزی کودتا و به ویژه بدنه نظامی اون تا اندازه زیادی دست نخورده باقی مانده و اگه یکسری کارها انجام بشه، امکان اجرای طرح اولیه وجود دارد.هندرسون سفیر آمریکا که تو «تعطیلات» به سر می برد تا طی کودتا کاملا غایب باشه، خبر شکست کودتا را زمانی شنید که تو بیروت بود. او بلافاصله با هواپیمایی نظامی برگشت به تهران ، تو مسیر فرودگاه به مرکز شهر، هندرسون جمعیت زیادی را در حال سرنگون کردن مجسمه ها دید و بعد مستقیما رفت به دیدار روزولت در سفارت امریکا. بعد هم درخواست ملاقات فوری رو به مصدق داد. زمان این ملاقات برای روز بعد، یعنی 27 مرداد ماه تعیین شد.ملاقاتی که قرار بود در اون سرنوشت یک ملت و یک کشور عوض بشه.بر اساس نوشته هندرسون، ملاقات اون با مصدق یک ساعت تمام به درازا کشید، اولش صحبت ها مودبانه شروع شد. هر چند که در کلام مصدق «تا حدی آتش نفرت شعله ور شده بود».هندرسون از بابت سلسله حوادثی که در زمان غیبتش اتفاق افتاده اظهار «تاسف» کرد و مصدق هم یک لبخند تلخ و طعنه آمیز تحویلش داد.اما لحن مذاکرات این دو نفر وقتی به شدت تغییر کرد که هندرسون موضوع بسیار جدی ناکامی مجریان قانون در حمایت از جان آمریکایی ها را پیش کشید.کنسول آمریکا در اصفهان تلفنی به هندرسون گفته بود که «اوباش» خشمگین با شعار هایی مثل «مرگ بر امریکا» و «یانکی به خانه ات برگرد» اطراف خونش جمع شدن و جونش در خطره. خودروی وابسته نظامی سفارت هم مورد حمله قرار گرفته و راننده اش با چاقو زخمی شده. در ادامه مذاکرات، هندرسون به مصدق اولتیماتوم داد که اگر مقامات نتوانند نظم و قانون را در خیابان ها برقرار کنند، اون مجبوره به تمام آمریکایی ها درخواست خروج سریع از ایران رو ابلاغ کنه.هندرسون به بهانه حفظ جون آمریکایی ها حسابی رفت رو مخ مصدق که مصدق رو مجبور کنه دستور خالی کردن خیابون ها رو صادر کنه تا بعد اونا بتونن نقشه کودتا رو دوباره از اول با پلن پیاده کنن.هندرسون انقدر گفت که در نهایت مصدق عصبی شد تلفن را برداشت و به رئیس شهربانی دستور داد «نظم را به خیابان ها برگردونه.» بر اساس نوشته خود هندرسون، این «اشتباه مهلک پیرمرد بود.»مصدق به دام افتاد و رسما انجام هرگونه تظاهراتی را ممنوع اعلام کرد. این فرمان، عملا دست ارتش را برای سرکوب قدرتمند ترین حامیان مصدق تو خیابان ها باز میکرد.دقت کردید چی شد ، کودتا شکست خورده بود طرفداران مصدق ریخته بودن تو خیابون ، احزاب دیگه مثل حزب توده هم طرفداران مصدق رو همراهی میکردن و همه چی به نفع مصدق بود تا این که اون تحت تاثیر حرف های هندرسون دستور تخلیه خیابون ها رو به ارتشی داد که چندین نفر از فرماندهاش خودشون تو کودتا دست داشتن، قشنگ گوشت رو سپرد دست گربه.صبح روز بعد، جبهه ملی و حزب توده دستورات مصدق را رعایت کردن و به طرفدارهاشون گفتن که دیگه تو خیابون ها نباشن، در همین حال، 6 روزنامه مخالف دولت _که همچنان آزاد بودند و فعالیت میکردن_ به طور مشخص فرمان شاه مبنی بر نخست وزیری سرلشگر زاهدی را منتشر کردند.یکی از این روزنامه ها هم روزنامه ستاره اسلام کاشانی بود.بامداد 28 مرداد، اعضای کابینه مصدق برای بحث درباره همه پرسی و تعیین سرنوشت سلطنت در منزل مصدق تشکیل جلسه دادن و برنامه همه پرسی رو آماده کردن و تقسیم وظایف کردن.درست در همون لحظات دسته ای از اوباش مسلح به چاقو، سنگ و چماق، از جنوب تهران و بازار به سوی مناطق شمالی شهر راه افتادند. سر دسته این گروه، طیب رفیق شعبان بی مخ بود. خود شعبون بی مخ هم دو روز قبل دستگیر شده بود. این گروه به طرفداری از شاه شعار میدادن و به سمت شمال شهر حرکت میکردن.روز قبلش طیب به دوستاش و نوچه هاش پیغام داده بود که تو بازار جمع بشن ، بعد هم پولی رو که از عوامل سیا گرفته بود بین دوستاش پخش کرد و قرار تظاهرات فرداش رو گذاشته بود و الانم که اونا تو خیابون ها بودن و بر ضد مصدق شعار میدادن و مردم رو به همراهی دعوت میکردن.یک گروه دیگه هم به سرکردگی یه لات دیگه به نام اسی رمضون از یه محله دیگه حرکت کردن و به گروه طیب ملحق شدن، اونا افرادی رو که پیراهن سفید یعنی پیراهن افراد مرتبط با کمونیست ها تنشون بود رو به باد کتک میگرفتن و ماشین ها رو مجبور میکردن که بوق بزنن و در حمایت از شاه شعار بدن.اوباش دکه های روزنامه فروشی رو که نشریات هوادار دولت را می فروختند تخریب کردن؛ مغازه ها رو در صورت نبستن، تهدید به غارت می کردند؛ به تئاتر سعدی _ مرکز فعالیت های اجتماعی روشنفکران چپ گرا _ حمله ور شدند و دفاتر احزاب به خصوص حزب توده و جبهه ملی رو به آتش کشیدن و همه اینا در حالی بود که به دستور مصدق قرار بود دیگه کسی در خیابون ها نباشه.در ساعت 2 بعدازظهر، گارد سلطنتی که خیلی هاشون لباس شخصی تنشون بود کامیون های ارتشی را از پادگان ها آوردن داخل شهربا همه این حرف ها تعداد اوباش آن قدر کم بود که اونا نمی توانستند ساختمون ها را اشغال کنن و باید منتظر رسیدن کامیون سربازها میشدن. یکم بعد اونا تحت نظارت افسران ارتش، ساختمون ها رو غارت کردن و همزمان فرماندهان ارتش هم تانک های خودشون را به سمت شهر حرکت دادن.سال هل بعد، معاون فاطمی در باختر امروز مدعی شد که مصدق شخصا دستور داد تانک ها برای برقراری نظم و قانون در شهر از پادگان ها خارج بشن. بنابراین، مهم ترین مانع پیش روی کودتا برطرف شده بود.32 تانک و کامیون نظامی مملو از سرباز اجازه پیدا کردن از قرارگاه های خودشون خارج بشن اما اونا دنبال پاکسازی اوباش نرفتند بلکه مستقیما به سمت تصرف مکان های استراتژیک تعیین شده در نقشه اولیه حرکت کردند.یکی از سرهنگ ها به نام سرهنگ ممتاز بعدا تصدیق کرد که تانک های اعزامی برای دفاع از دولت، کار خودشون را با حمله به همان دولت به پایان رسوندن. تانک ها همان روز ستادهای ارتش و ساختمان های تلفن و تلگراف را تصرف کردن و ارتباط بین دولت و قرارگاه های تحت فرماندهی هواداران مصدق را قطع کردند.صدیقی _وزیر کشور_ که اوضاع رو اینطوری دید فرار کرد به خونه مصدق. در ایستگاه تصرف شده رادیو، افرادی مثل زاهدی، برادر شاه، پسر کاشانی، و سر دبیران مهم ترین روزنامه های هوادار شاه اولین کسانی بودن که خطاب به ملت حرف زدن.تا ساعت 5 بعدازظهر، تانک های تحت فرماندهی افسران هوادار شاه و اوباش خیابانی به سر دستگی شعبان بی مخ که از بازداشتگاه آزاد شده بود در مقابل منزل مصدق به همدیگه رسیدن.زد و خورد و تیراندازی فقط 2 ساعت ادامه داشت و نتیجش هم قابل پیش بینی بود. حدود ساعت 7 بعدازظهر، مصدق به همراه وزرایی که پیشش بودن همه با هم دستگیر شدن. این وسط چند وزیر دیگه از جمله فاطمی موفق به فرار شدن.در اون روز سیاه پرآشوب، مبارزان جبهه ملی برای تشکیل نیروی ملی، فراخواندن هواداران به خیابان ها و در صورت لزوم توزیع سلاح، دست به دامن مصدق شدند. حزب توده هم بعد از جلسه اضطراری که داشت نماینده ای را برای ارائه درخواستی مشابه به دیدار مصدق فرستاد و خواهان مقاومت فعالانه شد. این درخواست مورد حمایت فاطمی، سنجابی و یکی از خان های قشقایی حاظر در جلسه هم قرار گرفت، اما مصدق با اعلام این که نمی خواهد «بر آتش سوزان نفت بریزد» از پذیرش درخواست خودداری کرد.به گفته اطرافیان مصدق در اکثر ساعات روز اطمینان داشت که افسران معتمدش «اوضاع را کنترل» میکنند اتفاقی که هیچ وقت نیافتاد و در نهایت در 28 مرداد کودتای سیاه دولت مصدق رو سرنگون کرد.شاه در 31 مرداد یعنی 6 روز بعد از فرار، به کشور برگشت و در فرودگاه از سوی زاهدی، نصیری، باتمانقلیچ، و البته شعبان بی مخ مورد استقبال قرار گرفت.کودتای 28 مرداد 1332 پیامدهایی زیادی در نقاط مختلف جهان داشت. این واقعه، سیاست گذارهای امریکایی را به این جمع بندی رساند که اونا میتونن مثل ایران در  مناطق دیگه جهان هم دولت های مسئله ساز را به سادگی سرنگون کنن. در سال های بعد از آن واقعه، سازمان سیا کودتاهایی بسیار مشابه ای را در گواتمالا، اندونزی و شیلی برنامه ریزی و اجرا کرد که بعضی از این کودتاها زمینه ساز کشتار های گسترده در حد نسل کشی شدن. و اما در آخر ببینیم سر دستگیرشده ها چه بلایی اومد.از جبهه ملی تنها 2 نفر به مرگ محکوم شدن: حسین فاطمی که اگه یادتون باشه شاه رو « خائن جوان» نامیده بود، بعد از 7 ماه زندگی مخفی در مخفیگاه حزب توده دستگیر و اعدام شد.شایع شده بود که فریاد آخر ان قبل از اعدام «زنده باد مصدق» بود. قربانی دیگه، کریم پور شیرازی سردبیر نشریه ای سخت گیر و بسیار منتقدی بود که همیشه خاندان سلطنتی را مورد تاخت و تاز و انتقاد قرار می داد. گویا اون را بعد از آغشتن به پارافین در زندان به آتش کشیدن.شدت عمل در برابر حزب توده و سازمان های مرتبط به آن به ویژه اتحادیه های کارگری وابسته به حزب، بسیار شدیدتر از جبهه ملی بود.رژیم بلافاصله بعد از کودتا، 1200 نفر از اعضای حزب رو دستگیر کرد. این رقم در مرداد ماه 1333 تا 3000 نفر هم پیش رفت.رژیم برای نابودی کامل مخالفان _به ویژه حزب توده_ در سال 1335 با کمک سازمان سیا، mI6 و موصاد دست به تشکیل سازمان اطلاعات و امنیت تازه ای در ایران زد. سازمانی با نام مخفف «ساواک»و اما عاقبت مصدق، بعد از کودتا مصدق سه سال زندانی شد و بعد به دهکده خودش در احمد آباد تبعید شد و 9 سال بعد در همونجا درگذشت. اون در وصیتنامش خواسته بود که جسدش در گورستان اصلی تهران کنار «شهدا»ی 30 تیر دفن بشه اما شاه این درخواست رو نپذیرفت و سرانجام پیکر اون در اتاق نشیمن خودش، نزدیک به پیش بخاری که تصویری از گاندی روش بود، به خاک سپرده شد.هنری گریدی سفیر سابق امریکا در تهران بعدها گفت، مصدق برای من یاد آور مهاتما گاندی بود، اون پیرمردی کوچک با جثه ای نحیف اما اراده ای آهنینه و برای هر کاری که از نظر اون به نفع کشورش باشه شور و اشتیاق داره.شر انسان پس از او باقی می ماند. (شکسپیر، جولیوس سزار، پرده سوم، صحنه دو)بقیه قسمت‌های پادکست رپاپ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/کودتا،-قسمت-دوم-id4918867-id519034987?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D8%8C%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رپاپ</category>
                <author>پادکست رپاپ</author>
                <pubDate>Thu, 10 Nov 2022 20:36:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دوم؛ خلاصه کتاب کودتا(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/wrapuppod/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-i9qdfvlqeruc</link>
                <description>سلام و درود به همراهان عزیز، به پادکست رپاپ خوش اومدید، من امیرسودبخش هستم و به کمک ایمان نژاد احد در پادکست رپاپ هر بار خلاصه یکی از کتاب های تاریخی معروف رو برای شما روایت میکنم، در این داستان دو قسمتی هم رفتیم سراغ کتاب کودتا اثر یرواند آبرهامیان و ترجمه محمد ابراهیم فتاحی، امیدوارم که گوش بدید و لذت ببرید.مقدمهدرباره کودتای 28 مرداد و عواملی که منجر به این کودتا شد بحث و حرف و حدیث ها خیلی زیاده و تا بحال کتاب های زیادی هم دربارش نوشته شده که کتاب کودتا یکی از بهترین هاشه، تو این کتاب نویسنده سعی کرده وقایع رو خیلی بی طرف روایت کنه و اونچه که فکر میکرده درسته و اتفاق افتاده رو در دسترس خواننده بزاره، این کتاب درسته که اسمش کودتاست ولی خوبیش اینه که مستقیم نیومده فقط به کودتا بپردازه و داستان رو از اول و از روزی که خوشبختانه یا متاسفانه در ایران نفت پیدا شد شروع کرده و قدم به قدم اومده جلو و در نهایت به داستان کودتا رسیده، نویسنده با این کار دید باز و بسیار دقیقی به خواننده میده و باعث میشه که درک خواننده از علل کودتا و اتفاقات قبل و بعدش بالا بره، کودتای 28 مرداد بدون تردید مسیر تاریخ ایران رو برای همیشه تغییر داد و تاثیر مستقیمی بر زندگی تک تک ما ایرانی ها گذاشت ، پس دونستن دربارش به نظر بر هر کسی واجبه و راستش دلیل انتخاب این کتاب هم همین بوده ، من تاکید میکنم که تمام آنچه که در این دو اپیزود می شنوید مربوط به کتاب کودتاست و من به عنوان راوی هیچ نظر شخصی و دخل و تصرفی در اون ندارم ، بریم با هم سراغ خلاصه کتاب کودتاسرگذشت نفتسرگذشت صنعت نفت در ایران با امتیاز مشهور و یا در واقع ننگین دارسی شروع میشه، سال 1280 آقای ویلیام دارسی متولد بریتانیا و اهل استرالیا اومد ایران و به مظفرالدین شاه پیشنهاد داد که حق انحصاری اکتشاف و استخراج نفت رو از ایران بخره، دقت کنید که اون زمان هنوز تو ایران نفت اصلا پیدا نشده بود و پیشنهاد دارسی هم یه جور ریسک و سرمایه گذاری بود، مظفرالدین شاه هم قبول کرد و باهاش قرارداد بست.آقای دارسی به موجب این قرارداد حق انحصاری 60 ساله اکتشاف، استخراج، پالایش و صادرات تمامی فراورده های نفتی از هر نقطه کشور به استثنای استان های هم مرز با روسیه رو از مظفرالدین شاه خرید، 50 هزار لیر نقد داد به شاه و 20 هزار لیر هم به صورت سهام داد و قرار شد اگه تونست نفت پیدا کنه 16 درصد از سود خالص سالانه رو هم به ایران پرداخت کنه.این قرارداد انقدر یکطرفه و به نفع دارسی بود که بعدها بریتانیایی ها نام دارسی رو در رده بزرگ ترین قهرمانان پادشاهی کشورشون در تمام دوران و در کنار نام وینستون چرچیل قرار دادن.اکتشافات دارسی شروع شد و بعد از کلی ماجراها در نهایت هفت سال بعد از انعقاد قرارداد یعنی در سال 1287 اولین چاه نفت ایران در مسجد سلیمان شهر اولین ها کشف شد. اون زمان مسجد سلیمان در استان عربستان بود استانی که بعدها به نام خوزستان تغیر نام داد.بعد از پیدا شدن نفت پای بریتانیا هم به ایران باز شد و بریتانیا با مبلغ زیادی تمام امتیاز دارسی رو ازش خرید و تحت شرکت نفتی به نام شرکت نفت ایران و انگلیس پاش به مناطق نفت خیز ایران باز شد و شروع کرد به سرمایه گذاریهای کلان.دولت بریتانیا اومد با شیخ خزعل رئیس مهم ترین قبیله عرب زبان جنوب ایران صحبت کرد و اونو متقاعد کرد که آبادان رو برای احداث پالایشگاه نفت به بریتانیا اجاره بده. یعنی بریتانیا بجای اینکه بیاد با دولت مرکزی ایران صحبت کنه مستقیم رفت با روسای قبایل محلی صحبت کرد و با اونا هماهنگی ها رو انجام داد که اینطوری هم حمایت روسای بومی رو داشته باشه و هم دولت مرکزی رو تضعیف کنه.شرکت نفت ایران و انگلیس با امتیازات کاملی که بریتانیایی ها داشتن در جنوب ایران کارش رو شروع کرد، اونایی که اپیزود داستان زندگی چرچیل از پادکست رخ رو گوش دادن اگه یادشون باشه اونجا گفتیم که انگلیسی ها و به خصوص شخص چرچیل که اون زمان جانشین فرماندهی نیروی دریایی بود میخواست سوخت ناوگان دریایی رو از زغال سنگ به نفت تغییر بده و نفت ایران براشون نفت نبود معدن طلا بود، طلای سیاه بود. چرچیل خودش گفت که: «این برای ما غنیمتی از سرزمین پریان بود، چیزی بسیار فراتر از درخشان ترین رویاهای ما»تا پایان جنگ جهانی دوم، شرکت نفت انگلیس و ایران انقدر ثروتمند شده بود که با داشتن 6 میدان نفتی بزرگ ترین میدان های نفتی خارج از تگزاس آمریکا رو در اختیار داشت و روزانه بیش از 357,000 بشکه نفت تولید می کرد و این شرکت در میان هفت شرکت بزرگ جهانی معروف به هفت خواهران در بازار جهانی نفت برای خودش جایگاه خاصی پیدا کرده بود.بعد از جنگ جهانی دوم و تو اون شرایط ریاضت اقتصادی بعد از جنگ، نقش شرکت نفت ایران و انگلیس برای تامین منابع مالی بریتانیا بسیار قابل توجه بود. براساس محاسبه وزارت سوخت و نیروی بریتانیا، پالایشگاه آبادان به تنهایی سالانه بیش از 347 میلیون دلار را روانه حوزه پولی بریتانیا می کرد.شرکت نفت انگلیس و ایران 50 درصد از سهام شرکت نفت کویت، 23 درصد از سهام شرکت نفت عراق، 23 درصد از سهام شرکت نفت قطر و 34 درصد از سهام شرکت نفت انگلیس و مصر را در اختیار داشت. علاوه بر اینا این شرکت در بریتانیا، فرانسه و استرالیا پالایشگاه ساخته بود و اکتشافات نفتی زیادی رو هم در مناطق نفتی دور دست مثل ترینیداد و نیجریه و چندجای دیگه در دست اجرا داشت. حالا دیگه شما خودتان حساب کنید چقدر درامد داشت.ذخایر نفتی شرکت نفت در ایران، سومین ذخیره بزرگ نفت در جهان برآورد شده بود. شرکت تو صادرات نفت خام، بعد از ونزوئلا دومین رتبه رو در جهان داشت و پالایشگاه آبادان با 7/7 کیلومتر مربع مساحت و تولید سالانه 24 میلیون تن، بزرگ ترین پالایشگاه جهان بود و بیش از 63 هزار نفر کارمند داشت.حالا از این همه سرمایه و ثروت طبق قرارد جدید قرار بود بیست درصد از سود به ایران برسه که اصلا مشخص نبود بیست درصد از سود ناخالص باید حساب بشه یا سود خالص و اصلا نحوه محاسبش هم مشخص نبود ولی هرجور هم که حساب میکردن این عدد برای ایران خیلی غیر منصفانه بود مخصوصا بعد از این که از سال 1322 ونزوئلا اولین قرارداد 50/50 رو با دریافت نیمی از سود سالانه امضا کرده بود و مکزیک حتی چند سال بعد نفتش رو ملی کرده بود. مکزیک از لحاظ زمانی بسیار خوش شانس بود، چون امریکا و بریتانیا در آستانه جنگ جهانی دوم به سختی می توانستند از پس بحران بزرک دیگه ای بربیان و کاری به کار مکزیک نداشتن، جدای از این ها همین بیخ گوش ایران شرکت نفت آمریکایی آرامکو اومده بود با کویت و عربستان قرارداد 50/50 بسته بود و دیگه صدای ایران هم درومد که خوب ما هم میخواییم قرارداد 50/50 مشخص داشته باشیم و نه قرارداد 80/20 نامشخص.تازه تو قرارداد بیست درصدی، فروش نفت به ناوگان دریایی و نیروهای هوایی بریتانیا با نرخ تخفیف نامشخصی انجام میشد و کلا همه چی برای ایران گنگ و نا مشخص بود.بریتانیا برای این که بتونه اعتراضات احتمالی رو ساکت کنه سعی میکرد که همیشه مقامات نزدیک به خودش در تهران و مناطق محلی پست های حساس رو بگیرن و تو خوزستان هم شرکت تمام تلاشش رو می کرد تا حکام ولایتی و روسای پلیس و شهردارها و حتی سران قبایل اونایی باشن که رابطه خوبی با انگلیسی ها دارن تا اینجوری بتونن جلوی نارضایتی ها رو بگیرن و با سیر کردن شکم این افراد مجبور نشن قرارداد جدیدی ببندن.رفتار و برخورد انگلیسی ها با کارگرهای ایرانی پالایشگاه هم به شدت نژادپرستانه و زشت بود، انگلیسی ها با الفاظی مثل کاکاسیاه ها و شپشوها اونارو خطاب می کردن و به گفته یکی از مقامات انگلیسی تنها راه مدیریت و کنترلشون تشر زدن و ترسوندنشون بود، ولی همین کارگرهایی که انگلیس فکر میکرد هیچ وقت صداشون درنمیاد در روز جهانی کارگر سال 1308 دست به اعتصاب زدن. یازده هزار نفر از کارگران پالایشگاه با هماهنگی حزب کمونیست که مخفیانه فعالیت میکرد دست به اعتصاب زدند.اعتصاب کننده ها حتی فرماندار و رئیس پلیس را تا ایستگاه آتش نشانی دنبال کردن. اوضاع بقدری خراب شد که، بریتانیایی ها قایق های توپدار خودشون را با عجله فرستادن به آبادان. نظم شهر تا زمان اعلام حکومت نظامی، اعزام نیروهای کمکی ارتش و بازداشت 29 نفر از سردمداران اعتصاب برقرار نشد.بعد از سرکوب اعتراضات 500 نفر از کارگرها اخراج شدن بعدشم دولت بریتانیا از شاه به خاطر «مدیریت سریع و مؤثر» اوضاع تشکر کرد. شرکت نفت ایران انگلیس هم اومد این جریان اعتراضات رو انداخت گردن کارگران ارمنی و قائله رو خوابوند.شورش و اعتراضات بزرگ بعدی سال 1325 اتفاق افتاد ، در تیر ماه سال 1325، شرکت برای به حداکثر رسوندن سودش ، پرداخت حقوق روز جمعه را لغو کرد یعنی تو ماه حداقل چهار روز از حقوق کارگرها کم کرد واین موضوع باعث اعتصابات سراسری در خوزستان شد بیش از 50,000نفر از کارکنان ایرانی شرکت نفت انگلیس و ایران در آبادان دست از کار کشیدند و بزرگ ترین اعتصاب تاریخ ایران و بزرگ ترین اعتصاب کارگری در خاورمیانه شکل گرفت.حتی بریتانیا مجبور شد برای مقابله 2 تا از کشتی های جنگیش رو به آبادان اعزام کنه.اعتصاب تا زمان اعلام حکومت نظامی از سوی دولت و دستگیری های زیاد ادامه پیدا کرد، اما در عین حال شرکت نفت متقاعد شد که هم پرداخت روز جمعه رو برگردونه و هم حداقل دستمزدها رو ببره بالا.موضوع اعتصاب در ظاهر، مناقشه بین یک شرکت خارجی و کارگراش بود. اما در واقع، یک جنگ قدرت اساسی بود که هم نفت و هم آینده ایران را تحت تاثیر قرار می داد.در حقیقت نارضایتی های مشخص علیه شرکت را نمیشه از خصومت عمومی نسبت به امپراتوری بریتانیا جدا دانست. این احساس ضد امپریالیستی از دهه 1200 یعنی وقتی که ایران خودش را بین دو امپراتوری در حال گسترش روسیه از شمال و بریتانیا از جنوب گرفتار میدید شروع شده بود و به طور مستمر در حال رشد بود.تو سال 1286 شمسی برابر با 1907 میلادی یعنی یکسال قبل از پیدا شدن نفت تو مسجدسلیمان، طبق قرارداد مشهور سن پترزبورگ یا همون قرارداد 1907 ،روسیه و انگلیس اومدن ایران رو بین خودشون تقسیم کردنبر اساس این توافق نامه، بریتانیا جنوب ایران و روسیه شمال ایران را تحت نفوذ خودشون گرفتن. طنز تلخ روزگار این که تازه دولت بریتانیا چند وقت بعد خیلی جدی، صورت حساب مفصلی را بابت اشغال کردن منطقه جنوب به ایران داد و برای همین داستان ها بود که همیشه ایرانی ها نسبت به انگلیسی ها بدگمان بودن و دست های پنهان انگلیس رو پشت تمامی تحولات احساس میکردن.این احساسات ضد انگلیسی حتی با ظهور رضاشاه هم کم نشد. رضاشاه که بعد از کودتای اسفند 1299به قدرت رسید تلاش زیادی برای کم کردن نفوذ خارجی ها به ویژه بریتانیایی ها کرد. اون حتی قرارداد 1919 ایران و انگلیس رو هم ملغی کرد؛اینم از خودم اضافه کنم که قرارداد ۱۹۱۹ قراردادیه که سال ۱۲۹۸ شمسی یا همون (۱۹۱۹ میلادی) یکسال قبل از به قدرت رسیدن رضاخان ، بین دولت‌های وقت بریتانیا و ایران بعد از هفت ماه مذاکرۀ پنهانی دولت بریتانیا با وثوق‌الدوله و پرداخت چهارصد هزار تومان رشوه بسته شد؛ بر اساس این قرارداد تقریبا تمامی امور کشوری و لشکری ایران، زیر نظر مستشاران انگلیسی و با مجوز اونها انجام میشد. ولی به دلیل مخالفت‌های داخلی و اعتراض‌های ایرانیان و مخالفت‌‍‌های خارجی و مغایرت مفاد این قرارداد با قانون اساسی مشروطه، این قرارداد هیچ وقت اجرا نشد و در نهایت هم رضاشاه اون رو ملغی کرد ، علاوه بر این رضاشاه با شوروی پیمان بی طرفی بست، مشاوران نظامی و مالی انگلیس را برکنار کرد؛ تعداد کنسول های خارجی تو کشور را کم کرد؛ کنترل شرکت تلگراف _ که تحت مالکیت انگلیس بود _ و همینطور بانک شاهی را در دست گرفت و ترجیح داد متخصصانی از فرانسه، آلمان، سوئیس و خلاصه هر کشور دیگه ای به جز بریتانیا رو به کار بگیره.علاوه بر همه این ها رضاشاه در سال 1311 بعد از یک سری مذاکرات طولانی و بی حاصل با شرکت نفت، امتیاز دارسی رو که اول اپیزود توضیح دادیم رو ملغی اعلام کرد. اونم با بوق و کرنای زیاد و آتش بازی و تعطیلی ملی و جشن های خیابانی.ولی با تمام این احوال خیلی از ایرانی ها همچنان رضاشاه را «عامل» انگلیس می دانستند. بخشی از این باور به خاطر این بود که میگفتن خود انگلیسی ها باعث شدن که رضاشاه تو کودتای 1299 به قدرت برسه پس حتما اونم طرفدار انگلیسی هاست بخش دیگرش هم به خاطر امتیاز نفتی جدیدی بود که در سال 1312 و بعد از لغو پر سروصدای امتیاز دارسی به انگلیسی ها اعطا شده بود و باز هم قرارداد جدید خیلی به نفع انگلیس ها بود.خوب تا این جای کار داستان پیدایش نفت و اتفاقاتی که بعدش افتاد رو بررسی کردیم حالا وقتشه که بریم سراغ مصدق و از این جای کار تاثیرگذارترین فرد قصمون رو به داستان اضافه کنیم. بریم ببینیم ، مصدق که بود از کجا آمد و چه کرد.مصدقمصدق از یک خانواده اعیان قدیمی و وابسته به خاندان قاجار بود، پدرش میرزا هدایت وزیر مالیه و از خانواده های سرشناس آشتیانی بود و مادرش نجم السلطنه، نوه فتحعلی شاه و خواهر زن مظفرالدین شاه بود.  خود مصدق هم با ضیاء السلطنه، نوه ناصرالدین شاه و دختر امام جمعه تهران ازدواج کرد ، تحصیلاتش رو هم تا مقطع دکتری ادامه داد وتز دکترای حقوقش هم در زمینه نقش وصیت در قوانین شیعه بود.بعد از جنگ جهانی اول مصدق به ترتیب این سمت ها رو داشت والی فارس ، وزیر مالیه، والی آذربایجان و وزیر خارجه بود و تو مجلس پنجم و ششم هم به بعنوان نماینده تهران انتخاب شد. از همون اول هم انگلیسی ها چشم دیدنش رو نداشتن و سفارت بریتانیا اون رو فردی مردم فریب و وراج میدونست که حرف های احمقانه، زیاد میزنه.اون زمان که والی فارس بود کودتای 1299 اتفاق افتاد و رضاشاه به قدرت رسید و مصدق این کودتا رو محکوم کرد. البته مصدق از نخست وزیری و سردار سپهی رضاشاه حمایت کرد و اصلاحات رضاشاه رو هم قبول داشت، اما با شاه شدنش مخالفت کرد، مصدق معتقد بود تمرکز قدرت به این شکل یعنی بیهوده بودن مشروطه و قانون اساسی، اون یکی از معدود نمایندگانی بود که علنا با اعطای تاج سلطنتی به رضاخان مخالف بود.مصدق هشدار می داد که: «اگر شاه وارد سیاست بشه، در آن صورت باید مسئول باشد و اگر مسئوله ، پس باید بتواند پاسخگو هم باشه.» یک جمله مشهورم داشت که مدام تکرار میکرد و میگفت «پادشاه باید سلطنت کند نه حکومت»در خصوص سیاست خارجی هم به اعتقاد مصدق، سیاستمداران قبلی از جمله شاهان قاجار به اشتباه فکر می کردند که تنها از طریق ارائه امتیازات برابر می توانند قدرت های «همسایه» را آرام کنن. اون زمان اینطوری بود که مثلا میومدن یه امتیازی رو به روس ها میدادن بعد برای این که انگلیسی ها ناراحت نشه و مشکلی پیش نیاد اون امتیاز رو به انگلیس هم میدادن و سعی میکردن با دادن امتیازات برابر به این قدرت ها همه رو راضی نگه دارن، مصدق این استدلال رو شبیه به استدلال کسی میدونست که یک دستش قطع شده و فکر می کنه که می تونه با دادن دست دیگش، آن را جبران کند. این سیاست از نظر او «موازنه مثبت» بود.مصدق برای جلوگیری از تکرار تاریخ، از بی طرفی مطلق پشتیبانی می کرد اون باور داشت که قدرت های بزرگ تنها زمانی دست از سر کشور برمیدارن که مطمعن شن هیچ امتیاز خاصی به آن ها داده نمیشه. اون اسم این سیاست را «موازنه منفی» یا در واقع تعبیر ایرانی از بی طرفی و عدم تعهد گذاشت.خوب طبق توضیحاتی که قبل تر دادیم ، گفتیم قرارداد ایران با شرکت نفت ایران و انگلیس 80/20 بود و گفتیم که مخالفت ها با این قرارداد هم زیاد بود و هر روز زیادتر هم میشد، خود مصدق و یارانش هم از سرسخت ترین مخالف های این قرارداد بودن. یاران مصدق بیشتر چهره های جوون و متخصص و تحصیلکرده فرانسه بودن کسانی مثل شایگان و سنجابی و فاطمی، فاطمی کسیه که تو تهران یک میدون هم الان به نامشه.مصدق مجددا در انتخابات مجلس شانزدهم وارد عرصه سیاست شد. اون برای دو موضوع اساسی مبارزه کرد: انتخابات آزاد و ملی شدن صنعت نفت و خوب احتمال پیروزی حزبش هم زیاد بود ولی تو انتخابات مجلس شانزدهم بر خلاف پیش بینی ها و در کمال تعجب مصدق و یارانش رای نیاوردن، در انتخاباتی که خیلی ها به صحت نتایجش شک داشتن و میگفتن که توش تقلب شده، مصدق هم در اعتراض به تقلب در انتخابات مجلس با عده زیادی از یارانش رفت به خیابون و به سمت کاخ سلطنتی حرکت کرد، اون اعلام کرد که این تظاهرات فقط یک شعار داره _ سکوت _ مصدق آگاهانه به اصل عدم خشونت گاندی توجه میکرد و از اون درس گرفته بود و راهپیمایی سکوت راه انداخته بود.به نوشته روزنامه اطلاعات که ارگان حکومتی بود، تو این راهپیمایی تنها 180 نفر شرکت داشتند اما تصاویر موجود نشون میداد که هزاران نفر در کنار مصدق بودن.راهپیمایی مصدق و یارانش رسید به ورودی کاخ، در ورودی کاخ، وزیر دربار بعد از مذاکره با سران معترضین به 20 نفرشون اجازه داد که وارد کاخ بشن و در نهایت هم بعد از کلی اتفاقات شاه وعده انتخابات منصفانه و بدور از تقلب رو داد و راه پیمایی به پایان رسید.همون زمان راهبران معترضین در منزل مصدق با هم دیدار کردن و تشکیل جبهه ملی را اعلام کردن. اونا مصدق را به عنوان دبیر کل انتخاب کردن و وظیفه تهیه اساسنامه و تعیین خط مش برای کل سازمان هم بر عهده فاطمی گذاشتن. در خط مش جبهه ملی به چند تا چیز تاکید شده بود، انتخابات قابل اطمینان، مطبوعات آزاد، پایان حکومت نظامی و اجرای واقعی قانون اساسی مشروطه.کاشانیخوب اینجای کار میخواییم یکی دیگه از افراد تاثیرگذار رو وارد داستان کنیم، آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی،کاشانی برجسته ترین روحانی فعال در صحنه سیاست بود. البته ایشون بیش تر به دلیل فعالیت های سیاسی اش معروف بود تا جایگاه دینی. آیت الله کاشانی توصیه آیت الله سید حسین بروجردی _ عالم دینی سرشناس اون زمان رو _ مبنی بر دوری از سیاست نادیده گرفت و وارد دنیای سیاست شد.کاشانی با گروه فدائیان اسلام، یکی از اولین گروه های واقعا بنیادگرا در جهان اسلام هم، ارتباطاتی داشت. گروه فدائیان اسلام در سال 1323 توسط سید مجتبی نواب صفوی طلبه تحصیل کرده حوزه علمیه تاسیس شده بود ، نواب صفوی کسی که بزرگراه نواب تهران بنامشه، گروه فدائیان اسلام دو تا ویژگی شاخص داشت اول این که اونا خواستار اجرای کامل احکام شریعت هم در زندگی خصوصی و هم در زندگی عمومی بودن.فدائیان اصرار داشتند که با « مجرمان و دزدها نباید مدارا کرد بلکه باید دست اونا قطع بشه و در صورت ادامه جرم هم باید اعدامشون کرد.»دوم این که اونا آماده ترور هر کسی بودند که به نظرشان ضد اسلام می آمد. فدائیان اسلام در اسفند ماه سال 1324 سید احمد کسروی تاریخ نگار مشهور رو بدلایل صحبت هایی که درباره شیعه و اسلام کرده بود با چاقو به قتل رسوندن و تازه قاتلش هم عفو شد.میانجی گری سیاستمداران که می خواستند از این گروه در برابر حزب توده استفاده کنند، باعث عفو قاتل کسروی شد.در سال 1328 هم چند هفته بعد از تحصن مصدق و یارانش در کاخ، عبدالحسین هژیر وزیر دربار به اتهام ارتداد و بهائی گری با شلیک گلوله توسط فدائیان اسلام به قتل رسید. این بار اما قاتل هژیر سریع به دار آویخته شد و در واقع نخستین «شهید» این گروه نام گرفت.البته علمای دیگه به ویژه بروجردی، این گروه را مایه شرمندگی میدونستن وحتی بروجردی مستقیما حضور اونها رو در حوزه های علمیه قم منع کرد.خوب از داستان دور نشیم درباره کاشانی داشتیم میگفتیم که ارتباط کمی با فدائیان اسلام داشت، و روحانی بود که تو سیاست مشهور بود و طرفدارهای خودش رو هم داشت.حزب کاشانی سر جریانات اعتراضات مصدق به انتخابات و داستان های بعدش کاملا از مصدق پشتیبانی کرد.انتخابات مجلس مجدد در بهمن 1328 برگزار شد و جبهه ملی مصدق 11 کرسی به دست آورد، مصدق در رده اول فهرست برندگان تهران بود و بعد از اون هم کاشانی و شایگان و بقیه بودن که این افراد بلافاصله فراکسیون وطن رو در مجلس تشکیل دادن و در راس اهدافشون هم ملی کردن صنعت نفت ایران رو گذاشتن.حالا دیگه اونا قدرت هم گرفته بودن، جبهه ملی از حمایت افکار عمومی، نشریات و روزنامه های مختلف و اصناف بازار برخوردار بود و حتی می توانست میدان بزرگ بهارستان در بیرون مجلس را با جمعیتی بیش از 30 هزار نفر پر کند. به همین خاطر، کم تر سیاستمداری _ به ویژه در موضوع ملی شدن نفت _ جرئت مخالفت علنی با جبهه ملی رو داشت. جبهه ملی حتی حمایت حزب توده رو هم به دست آورد هر چند که هر دو جناح هیچ وقت اعتماد کامل به هم نداشتن.جبهه ملی با استفاده از حمایت عمومی، 6 نفر از اعضای خودش رو به عنوان اعضای کمیته 12 نفره کمیسیون نفت مجلس انتخاب کرد و مصدق هم به ریاست این کمیسیون انتخاب شد.وظیفه این کمیسیون چی بود،وظیفش بررسی موافقتنامه الحاقی بود. حالا موافقتنامه الحاقی داستانش چی بود، داستانش این بود که انگلیسی ها وقتی دیدن که اعتراضات خیلی زیاد شده اومدن یک موافقتنامه جدید نوشتن وبه قرارداد قبلی الحاق کردن و طبق این موافقتنامه الحاقی اونا یه کم به ایران حال دادن و گفتن دیگه این امتیازات رو بگیریدو صداتونم درنیاد، ولی موافقتنامه الحاقی توسط کمیسیون رد شد و دیگه الان خواسته کمیسیون و خواسته مصدق فقط ملی شدن صنعت نفت بود. یک تعریف ساده از ملی شدن صنعت نفت اینه که آقا اینجا خاک ماست اینم نفت ماست پس ما باید درباره نفتمون تصمیم بگیریم و ما تعیین میکنیم با کی و چطوری و با چه درصدی قرارداد ببندیم، خوب پس قراردادهای قبلی که نوشته شده چی میشه، جواب مصدق این بود که ما خسارتش رو میدیم ، غرامت عادلانه تعیین میشه و ما پرداخت میکنیم.انگلیسی ها هنوز هم باورشون نمیشد که واقعا خواسته مصدق ملی شدن صنعت نفته و فکر میکردن که مصدق و جبهه ملی یه ذره امتیازات بیشتر میخوان و دارن چونه زنی میکنن، وزیر امور خارجه بریتانیا گفت جبهه ملی یه مشت آشوبگر پر سروصدا هستن که تلاش میکنن با هارت و پورت امتیازات بیشتری از ما بگیرن، آقای شپرد سفیر بریتانیا هم گفت که موافقتنامه الحاقی خیلی هم سخاوتمندانه بوده و «طمع» ایرانی ها مانع از تصویب اون شده.حالا شاه هم این وسط گیرافتاده بود و نتونسته بود سیاستمدار پوست کلفتی برای حمایت از موافقتنامه الحاقی پیدا کنه و در آخر دست به دامان سپهبد علی رزم آرا شد که ایشون بیاد مقام نخست وزیری رو بگیره و قائله رو ختم به خیر کنه.برداشت رزم آرا هم این بود که موافقتنامه را بعدا به مجلس میبره و تصویبش میکنه و برای همین هم نخست وزیری رو پذیرفت و با این بهونه که ایران فاقد توان کارشناسی فنی برای اداره صنعت نفته، رزم آرا علنا با ملی شدن نفت مخالفت کرد.از طرف دیگه هم رزم آرا داشت با انگلیسی ها چونه زنی میکرد که بتونه معامله بهتری بکنه و اینطرفی هارو هم راضی کنه، درست همین زمان بود که قرارداد 50/50 آمریکا با عربستان بسته شد و دیگه فاتحه موافقتنامه الحاقی خونده شد و اینجا بود که وزارت خارجه بریتانیا پذیرفت که قرارداد 50/50 رو بررسی کنه.حالا که انگلیسی ها میدیدن هوا پسه و مثل این که جدی جدی ایرانی ها میخوان نفت رو ملی کنن تازه پذیرفته بودن که قرارداد 50/50 رو بررسی کنن.در شانزدهم اسفند ماه 1329، یعنی پیش از پذیرش بحث درباره موافقتنامه 50/50 توسط شرکت نفت، سپهبد رزم آرا توسط گروه فداییان اسلام در مسجد شاه تهران به قتل رسید. از نظر فدائیان، مخالفت رزم آرا با ملی شدن صنعت نفت شاهدی بر این مدعا بود که اون «عامل انگلیسی ها» است.روز پس از ترور رزم آرا، مصدق رای تمامی اعضای کمیسیون نفت مبنی بر رد موافقتنامه الحاقی را گرفت و همزمان طرح ملی شدن صنعت نفت را با این مقدمه به مجلس ارائه داد:«به نام سعادت ملت ایران و به منظور تامین صلح جهان، امضا کنندگان ذیل پیشنهاد می نمایند که صنایع نفتی ایران در تمام مناطق کشور، بدون استثنا ملی شوند؛ یعنی تمام عملیات اکتشاف، استخراج و بهره برداری در دست دولت قرار گیرد.»یک هفته بعد در 24 اسفندماه 1329 مجلس شورای ملی با اکثریت آرا، پیشنهاد کمیسیون نفت رو تصویب کرد. مجلس سنای ایران هم این پیشنهاد را 5 روز بعد تصویب کرد و بدین ترتیب روز ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ به عنوان روز تاریخی ملی‌شدن صنعت نفت ایران در حافظه ملت ایران باقی ماند.از ملی شدن تا نخست وزیریخوب تا اینجای کار رو یه مرور بکنیم، از ابتدا گفتیم که آقای دارسی اومد یک قرارداد ترکمنچای نوشت و به شاه قاجار گفت من فلان قدر بهت میدم و حق اکتشاف و بهره برداری نفت تو جنوب رو ازت میگیرم، شاه قبول کرد و دارسی هفت سال به نفت رسید و با فروش سهام شرکتش به بریتانیا به ثروت هنگفتی رسید ، بعد دیگه این شرکت نفت ایران و انگلیس بود که تو صنعت نفت شد همه کاره و قرار شد بیست درصد از سود شرکت هم برای ایران باشه، حالا این بیست درصد چطور حساب میشه هم فقط انگلیسی ها میدونن و خدا، اعتراضات به این قرارداد شروع شد بعد انگلیسی ها اومدن یک الحاقیه بهش چسبوندن که صدای اعتراضات رو خاموش کنن ولی نشد و مصدق و جبهه ملی و کارگرها و احزاب دیگه همه دست در دست هم دادن تا در نهایت نفت ایران ملی شد، این اصل داستان بود و در کنارش هم با فدائیان اسلام آشنا شدیم و شنیدیم که چطور احمدکسروی و هژیر وزیر دربار و نخست وزیر رزم آرا رو ترور کردن، سابقه خانواده و سابقه کاری مصدق رو مرور کردیم و به انتخاباتی که منجر به تظاهرات شد و داستاناش اشاره کردیم و دیدیم که چطور جبهه ملی شکل گرفت، کاشانی هم که اومد تو قصه و تا اینجای کار با مصدق تو یک جناح هستن و فعلا در ظاهر هم که شده اختلافی با هم ندارن، حالا بریم ادامه ماجرا رو بشنویمبعد از تصویب اولیه قانون ملی شدن صنعت نفت، و بعد از ترور نخست وزیر وقت رزم آرا، شاه برای کاهش تنش ها، حسین علاء وزیر دربار معتمد خودش رو برای نخست وزیری و تشکیل کابینه فرا خواند و تلاش کرد که در کابینه جدید چندتا پست هم به جبهه ملی بده که اونا رو هم راضی نگه داره ولی درست وقتی که علاء در حال جمع کابینه و جلب نظر جبهه ملی بود، کشور در شوک اعتصاب عمومی بزرگ صنعت نفت فرو رفت.اعتصابات سراسرس کارگرها با هدایت حزب توده شروع شد، شرکت نفت ایران و انگلیس بر اساس اشتهای سیری ناپذیرش، برای کاهش هزینه ها اومده بود 800 نفر از کارگراها رو اخراج کرد بود و یه کارخانه رو هم در کرمانشاه تعطیل کرده بود و راضی به مذاکره با نماینده های کارگران هم نمیشد.در اول فروردین ماه 1330 شرکت یک عیدی جدید هم به کارکنانش داد؛ کاهش شدید حق فوق العاده مسکن. شرکت اعلام کرد که بحران مسکن دوران جنگ تا حدی فروکش کرده و بنابراین پرداخت این فوق العاده، دیگه توجیهی ندارد.کارگرها هم اعتصاب کردن و تو راهپیمایی هاشون علاوه بر طرح درخواست و دستمزد بیش تر و شرایط زندگی بهتر، موضوع ملی شدن صنعت نفت رو هم پیگیری میکردن.تو تظاهرات بر اثر تیراندازی نیروهای دولتی تو آبادان 9 کارگر کشته و 30 نفر زخمی شدن. این تیراندازی ها مردم آبادان رو بسیار عصبانی کرد و اونا با حمله به انگلیسی ها، 3 نفر از اونا یعنی دو مهندس و یک ناخدای انگلیسی رو به قتل رسوندند و بلافاصله خیلی از انگلیسی ها هم از شهر فرار کردن.اعتصاب تا 5 اردیبهشت ماه 1330 ادامه پیدا کرد و در نهایت بنا به درخواست جبهه ملی و حزب توده و البته وعده شرکت مبنی بر لغو تصمیم مربوط به فوق العاده مسکن و همچنین افزایش حداقل دستمزد و پرداخت دستمزد برای روزهای اعتصاب، کارگرها به سرکار برگشتن.اعتصابات کارگرها در واقع کمکی بزرگی به مبارزه برای ملی شدن نفت بود، اما مورخین ایرانی _ و بعضی از هواداران مصدق همیشه علاقه مند به لاپوشانی این موضوع داشتن. کما این که مصطفی فاتح عالی رتبه ترین مقام ایرانی در شرکت نفت ایران و انگلیس در کتاب پنجاه سال نفت در ایران خودش که هنوز هم بهترین اثر فارسی درباره این موضوعه ، نوشته که اعتصابات عملا کشور را بر لبه پرتگاه برد و در نتیجه به ملی شدن نفت و انتخاب مصدق به نخست وزیری کمک زیادی کرد.مصدق در هفتم اردیبهشت ماه 1330 _ یعنی 2 روز بعد از پایان اعتصابات عمومی در مناطق نفتی _ طرح 9 ماده ای اجرای ملی شدن نفت را تقدیم مجلس کرد.این طرح میگفت که شرکت ملی نفت ایران باید جای شرکت نفت انگلیس و ایران رو بگیره و همچنین باید تکنسین های ایرانی آموزش ببینند تا کم کم بتونن جای خارجی ها رو بگیرن.دو روز بعد حسین علا از نخست وزیری استعفا داد و همون روز رئیس مجلس به مصدق پیشنهاد کرد تا نخست وزیری رو بپذیره.مصدق هم به شرطی نخست وزیری را پذیرفت که طرح 9 ماده ای اون بلافاصله به قانون تبدیل بشه و همین اتفاق هم افتاد و اینچنین بود که مصدق نخست وزیر ایران شد.کتاب یک جمله قشنگی داره که میگه ، در کشوری که در آن، فساد سیاسی یک عرف پذیرفته شده بود، مردی سر برآورده بود که میهن پرستی و درستکاری مالی او انکار ناپذیر بود.نخست وزیری اول مصدقدر جلسات بعدی مجلس، مصدق برنامه هاش رو ارائه داد و کابینش رو  معرفی کرد. مجلس هم با 99 رای مثبت از مجموع 112 رای، موارد پیشنهادیش رو تصویب کرد. کابینش هم ترکیبی از حامیانش و سیاستمداران کلیدی بود. مثلا فاطمی شد مشاور نخست وزیر؛ و وزارت کشور به سرلشگر فضل الله زاهدی سپرده شد که این آقای زاهدی بعدها نقش پررنگی در جریان کودتا داشت.برنامه ای که مصدق به مجلس داد دو تا محور اصلی داشت اولی اجرای قانون 9 ماده ای مربوط به ملی شدن صنعت نفت و دومی اصلاح نظام انتخابات مجلس.بعدش هم در 29 خرداد 1330 مصدق بین سی هزار نفر از مردمی که برای شنیدن سخنرانیش جمع شده بودن یک نطق پیروزمندانه کرد و بلافاصله هم یک هیئت به دفاتر مرکزی شرکت نفت اعزام کرد که مسئولیت و کنترل نفت جنوب رو از انگلیسی ها تحویل بگیرن.حالا واکنش بریتانیا چی بود؟ اونا که نشسته بودن مصدق هرکاری بخواد بکنه ، بریتانیا اومد با آمریکا مشورت کرد که الان چیکار کنیم بهتره، بریتانیا و آمریکا شاید در جزئیات ریز باهم توافق نداشتند اما در مخالفت اساسی با ملی شدن نفت ایران، شانه به شانه هم بودند. اونا میدونستن که اگر کشورهای دیگه تولید کننده نفت از الگوی ایران پیروی کنند، اونوقت کشورهای مصرف کننده مجبور به پرداخت هزینه بسیار بیشتری برای تامین نفت خودشون می شن پس نشستن جمع بندی کردن و به این نتیجه رسیدن که مصلحت کار، پذیرش لفظی اصل ملی شدنه اما باید «ترتیباتی» اتخاذ کنن که کنترل صنعت نفت در اختیار ایران نباشه. یعنی چی یعنی باشه نفت شما ملی ولی ما هم قرارداد داریم و همه چی هم برای ماست و کنترل باید دست ما باشه. این واژه کنترل در بحران نفت، به عنوان کاربردی ترین کلمه باقی موند. بعدش هم واکنشی که نشون دادن این بود که اول خیلی از مدیران شرکت نفت ایران و انگلیس که دیگر اختیار تاسیسات نفتی را در دست نداشتند آن جا را ترک کردن؛بعدش هم تمام تکنسین ها تهدید به استعفای دسته جمعی کردند؛ چتر بازهای بریتانیایی در کشور همسایه عراق تجمع کردند و ناوگان دریایی سلطنتی انگلیس، 9 کشتی جنگی خودش را در نزدیکی آبادان مستقر کرد.دعوا سر کنترل صنعت نفت بالا گرفت، کنترل و نظارت یا باید همونطور که مصدق پافشاری می کرد _ در اختیار ایران قرار می گرفت و یا _ همان طور که بریتانیا تاکید می کرد _ باید تحت کنترل بریتانیا و یا حداقل خارج از کنترل ایران قرار می گرفت. اگر دعوا بر سر تقسیم سود بین طرفین بود، شاید امکان سازش وجود می داشت. اما از اونجا که دعوا سر کنترل اساسی بود، امکان مصالحه تقریبا غیر ممکن بود.شپرد سفیر بریتانیا در ایران در گزارش سالانش نوشت که ، شکست این مذاکرات را باید به پای یک نفر نوشت: دکتر مصدق. کسی که میهن پرستی درستکار، اما گمراه و کودنه ، البته افراد دیگه ای هم بودن که مصدق رو مسئول شکست مذاکرات میدونستن افرادی مثل عباس میلانی نویسنده زندگینامه تمجید آمیزی از شاه که میگفت مصدق مهم ترین مانع دستیابی به هرگونه راه حل بود.حالا بریتانیایی ها بعد از این که کامل دوزاریشون افتاد که مصدق سر موضوع ملی شدن صنعت نفت مصالحه بکن نیست ، امیدوار بودن که مصدق هم مثل نخست وزیرهای قبلی زیاد دووم نمیاره. اونا میدیدن که متوسط عمر دوره های نخست وزیرها در ایران، کم تر از 7 ماهه و امیدوار بودن که خیلی زود دوران مصدق هم تموم بشه و از دستش راحت شن.البته که اینم نبود که فقط بشینن و منتظر بمونن اونا دعوا رو ادامه دادن، دعوایی که در خرداد ماه 1330 شروع و طی 28 ماه طوفانی که قراره اتفاقاتش رو با هم مرور کنیم در نهایت با کودتای 28 مرداد 1332 به پایان رسید . دعوایی که کار رو به دیوان لاهه هم کشوند، بریم ببینیم ماجرای دیوان لاهه چی بود.دیوان لاههوقتی که ایران اومد کنترل تاسیسات نفتی رو در دست گرفت دولت بریتانیا رفت از دست ایران به دادگاه لاهه شکایت کرد ، دادگاه لاهه یا همون دیوان بین المللی دادگستری لاهه که به دادگاه جهانی هم شهرت داره بعد از جنگ جهانی دوم مهم ترین سازمان قضایی ملل متحده و وظیفش هم رسیدگی به دعواهای حقوقی بین کشورهاست.بریتانیا هم اومده بود 37 صفحه شکایت تنظیم کرده بود و گفته بود که ایران به عنوان کشوری دارای حاکمیت مستقل، از حق ملی کردن بخش های مختلف اقتصادیش برخورداره، اما تو این قضیه معیار ها و قوانین بین المللی را نقض کرده. اونا تو شکایتشون توضیح داده بودن که در موافقتنامه ای که به امضای طرفین رسیده قید شده که طرفین تحت هیچ شرایطی نمیتونن اونو فسخ کند و اگر هر یک از طرفین شکایتی نسبت به مفاد قرارداد دارن باید اونو به داوری و بازبینی ارجاع بدن نه این که اونو فسخ کنن ولی الان ایران اومده اونو فسخ کرده، تازه  اگر هم قرار باشه که ما قبول کنیم که قرارداد رو فسخ کنیم چون از قرارداد 42 سال دیگه هنوز باقی مونده پس باید ایران 2028 میلیون پوند به ما خسارت بده. انگلیسی ها عدد رو انقدر نجومی گفته بودن که مطمئن باشن ایران اصلا نتونه بهش فکر کنه.دولت بریتانیا علاوه بر مباحث حقوقی، یه مبارزه ای تبلیغاتی و رسانه ای رو هم شروع کرد ، اونا میگفتن که بریتانیا «مبالغ هنگفتی» را تو ایران برای تبدیل «بیابان ها به شهر» سرمایه گذاری کرده بعد هم اومده سخاوتمندانه پیشنهاد قرارداد الحاقی رو مطرح کرده که چیز بیشتری گیر ایران بیاد و مشکلات مالی ایران حل بشه ولی ایران بخاطر «ناسیونالیست های خشن» زیر بار موافقتنامه منصفانه الحاقی نمیره.حالا اینا ادعاهای بریتانیا و شکایت اونا بود ، ایران در مقابل چی گفت و چطوری دفاع کرد؟ دولت ایران و شخص مصدق اصلا سراغ موضوعات ریز حقوقی و قرارداد الحاقی و این چیزا نرفت ایران اومد با زیرکی و تیزهوشی تمام دست گذاشت روی این موضوع که اصلا دیوان لاهه در این قضیه فاقد صلاحیت برای داوریه، چرا؟ چون این مناقشه عملا بین دو دولت نیست بلکه بین یک دولت دارای حاکمیت مستقل یعنی ایران  و یک شرکت خصوصی به نام شرکت نفت ایران و انگلیسه.بر اساس این استدلال، ایران به عنوان کشوری مستقل حق داره که بدون اجازه گرفتن از سازمان های بین المللی، منافع خودش رو ملی کنه، الانم همین کار رو کرده و آمادست که بابت قراردادی که قبلا بسته شده غرامت منصفانه هم پرداخت کنه.در ادامه هم ایران برای مقابله با جو تبلیغاتی و رسانه ای انگلیسی ها اومد مقابله به مثل کرد و گفت که بریتانیا ایران رو استثمار کرده ، دفاتر مالی دوگانه داره ، با نیروهای بومی بدرفتاری میکنه و از این حرف ها.خلاصه که بررسی و اعلام نتیجه دیوان لاهه 13 ماه طول کشید و در نهایت در تیرماه 1331 لاهه رای خودش رو اعلام کرد و گفت که رسیدگی به این قضیه در صلاحیت دیوان نیست چون این اختلاف مناقشه بین دو دولت نیست و یک مناقشه ای داخلی بین یک شرکت خصوصی و یک دولت مستقله.مصدق کسی که انگلیسی ها بهش میگفتن «احمق» ، در دیوان بین المللی لاهه بریتانیا رو با تمام قدرت و ابهتش به زانو دراورد و اونا رو شکست داد.اتفاقات بعد از لاهه – 13 ماهخوب گفتیم که از زمان برگزاری دادگاه لاهه تا زمان اعلام رای نهایی سیزده ماه طول کشید، سیزده ماهی که توش کلی اتفاقات مهم و تاثیرگذار در تاریخ ایران افتاد و الان ما میخواییم به این اتفاقات  تو این سیزده ماه بپردازیم، پس باید توجه داشته باشید که الان دادگاه لاهه برگزار شده و هنوز رای صادر نشده و دادگاه لاهه فعلا یک رای موقت صادر کرده و گفته که تا زمان اعلام رای اصلی یک هیئت پنج نفره باید کنترل تاسیسات نفتی رو در اختیار بگیره، این پنج نفر دونفرشون نماینده دولت ایران، دونفرشون نماینده دولت بریتانیا و یک نفرشون هم از یک کشور ثالث باید باشه، بریتانیا رای موقت رو قبول کرد اما مصدق قبول نکرد و گفت که دادگاه صلاحیت صدور رای موقت رو نداره، دادگاه تمام شد و مصدق برگشت به ایران و کنترل تاسیسات نفتی رو به دست گرفت.6 هفته بعد از بالا رفتن پرچم ایران بر فراز دفاتر شرکت نفت انگلیس و ایران، کل پرسنل انگلیسی شرکت نفت بعلاوه دو هزار پرسنل اروپایی و بیش از 1500 همراه پاکستانی و هندی با سر و صدای زیاد ایران رو ترک کردن. انگلیسی ها رو کارد میزدی خونشون در نمیومد. اونا برای فشار آوردن به ایران از دولت های اروپای غربی خواستن که هیچ نیروی متخصصی به ایران اعزام نکنن و تهدید کردن که محموله هر نفت کشی رو که سواحل ایران رو ترک کنه به جرم حمل نفت سرقت شده ضبط میکنن.علاوه بر همه این ها دولت بریتانیا دارایی های ایران در خارج از کشور رو که جمعش به 25 میلیون پوند می رسید رو هم توقیف کرد.حتی ارتش انگلیس نقشه ای مفصل برای اشغال آبادان تهیه کرد. بر اساس این نقشه قرار بود 6 گردان تنها طی 24 ساعت از عراق به ایران حمله کنن و پالایشگاه آبادان را اشغال کنن ولی به دلایل زیادی از انجامش منصرف شدن.آمریکا هم با این نقشه مخالف بود، امریکایی ها هم به اندازه بریتانیایی ها با ملی شدن مخالف بودند اما کابینه ترومن رییس جمهور آمریکا، مذاکرات را بر هر گونه اقدام نظامی ترجیح می داد.ترومن برای رسیدن به تفاهم با ایران فرستاده شخصی خودش، آقای آورل هریمن را به عنوان واسطه ای بی طرف بین بریتانیا و ایران به تهران فرستاد.آورل هریمن، تاجر میلیونر و وزیر پیشین بازرگانی امریکا بود که به حل و فصل موفقیت آمیز مسائل و مشکلات مشهور بود و الانم مامور شده بود که بره با مصدق صحبت کنه و این قضیه رو ختم به خیر کنه.هریمن در 23 تیر 1330 وارد تهران شد. آن روز دقیقا مقارن بود با سالگرد اعتصاب عمومی حزب توده و برای همین هم حزب توده تظاهرات بزرگی رو سازمان دهی کرده بود که خوب هیچ ربطی به ورود هریمن نداشت. تظاهراتی که هیچ کس فکرش رو نمیکرد به خاک وخون کشیده بشه.بخاطر ناتوانی مقامات در پیش بینی اقدامات احتیاطی بدترین تلفات خیابانی طی آن سال ها در این تظاهرات اتفاق افتاد؛ 16 کشته و بیش از 280 زخمی. حتی ارتش برای بازگرداندن نظم و آرامش مجبور شد از تانک استفاده کنه.بعد از این اتفاقات مصدق اعلام کرد که رئیس پلیس و ژنرال زاهدی وزیر کشور _ مسئول این خونریزی هستند و بعد هم زاهدی را از کار برکنار کرد و تلاش کرد تا رئیس پلیس را هم به دادگاه غیر نظامی بکشاند. اما شاه در دادگاه نظامی از اون حمایت کرد و در نهایت دادگاه حبس تعلیقی یک ماه براش در نظر گرفت.گفتیم که راهپیمایی حزب توده ارتباط چندانی با ماموریت هریمن نداشت، اما روزنامه های امریکایی و بریتانیایی کل ماجرا را یک برنامه خشونت بار کمونیستی برای به شکست کشاندن این ماموریت معرفی کردند و این اتفاق رو ربط دادن به دشمن همیشگشیون یعنی کمونیست ها و حزب توده.ماموریت هریمن در ایران دقیقا چهل روز به درازا کشید هریمن چند بار با مصدق صحبت کرد ولی به نتیجه ای نرسید و دست از پا درازتر برگشت. بعدش هم انگلیس مهردار سلطنتی خودش آقایی به نام سر استوکس رو فرستاد ایران که اون بتونه مذاکره کنه و به نتیجه برسه ولی اونم نتونست کاری کنه تا این که در مهرماه 1330 لویی هندرسون به ایران اومد، هندرسون سفیر جدید آمریکا در ایران بود، دوره ماموریت سفیر قبلی تموم شده بود و هندرسون جای سفیرقبلی رو گرفته بود، ما تا آخر داستان با این آقای هندرسون کار داریم.هندرسون همون اول کار در دیداری طولانی و محرمانه با شاه درباره امکان «جایگزین کردن» مصدق صحبت کرد ولی شاه قبول نکرد و گفت که الان اگه هرکاری من بکنم مردم میگن پادشاه ابزار دست اجنبی شده و اینطوری من اعتبار خودم رو از دست میدم تنها امیدم اینه که یا مصدق عاقل تر بشه و یا این که اونقدر مرتکب اشتباه بشه که سران مسئول ایران در مجلس خودشون برکنارش کنن.الان دیگه هم سفیر آمریکا در ایران یعنی آقای هندرسون و هم سفیر بریتانیا در ایران یعنی آقای شپرد قویا به این باور رسیده بودن که دیگه مذاکره با مصدق هیچ فایده ای نداره.شپرد در تلگرامی جداگانه به وزارت خارجه انگلیس گفت که «نظر شخصی من اینه که الان دیگه هیچ فرصتی برای دستیابی به توافق معقول با مصدق نمانده و وقتش رسیده که تلاش خودمون رو برای کنارزدنش شروع کنیمدولت بریتانیا که دید نه انگار هیچ جوره نمیتونه کاری بکنه قبل از هر اقدامی اینبار به شورای امنیت سازمان ملل متحد شکایت کرد، موضوع شکایتش هم این بود که ایران حکم موقت دادگاه لاهه رو اجرا نکرده و صلح جهانی رو به خطر انداخته ، قبل تر گفتیم دیگه دادگاه لاهه حکم موقت داده بود که هیئت پنج نفره کنترل تاسیسات نفتی رو به دست بگیره ولی مصدق همونم قبول نکرده بود و هنوز هم لاهه حکم اصلی رو صادر نکرده بود.انگلیس هم از فرصت استفاده کرد و همین داستان عدم قبول حکم موقت رو بهونه کرد و به سازمان ملل شکایت کرد.طرح شکایت بریتانیا از ایران در سازمان ملل باعث شد مصدق شخصا از ایران در شورای امنیت دفاع کنه.مصدق در سازمان ملل همان حرف ها و مباحث لاهه را تکرار کرد، اما به جای موارد حقوقی بیشتر به مسائل سیاسی تاکید کرد. مصدق با شور و حال زیاد به زبان فرانسه تمام توان و نیروش رو برای دفاع گذاشت انقدری که اواسط سخنرانی حالش بد شد و قش کرد و متن صحبت هاش رو یکی از همراهانش تموم کرد، مصدق باز هم گفت دیوان بین المللی لاهه و شورای امنیت هردو فاقد صلاحیت رسیدگی به موضوع ایران هستند چون این مسئله دعوی داخلی بین دولتی مستقل و شرکتی خصوصیه علاوه براین مصدق بریتانیا را متهم کرد که با تهدید به حمله، اعزام کشتی های جنگی و تحریم ایران عملا مسئله را به شکلی خطرناک به سمت یک بحرانی بین المللی برده و البته یکبار دیگه هم تاکید کرد که ایران آماده ارائه پیشنهاد «غرامت عادلانه»، استخدام دوباره تکنسین های بریتانیایی و فروش نفت به مشتریان همیشگیش هست. مصدق در نهایت گفت که «ما علاقه ای به خودکشی اقتصادی یا کشتن مرغی که برامون تخم طلا میزاره نداریم.»شورای امنیت سازمان ملل هم در نهایت اعلام کرد که مذاکرات بین ایران و بریتانیا تا زمان اعلام رای نهایی دیوان لاهه بهتره مسکوت بمونه و طرفین منتظر رای لاهه بمونن، این رای، یک پیروزی بزرگ برای مصدق بود و این پیروزی اعتبار اون رو در داخل کشور به شدت بالا برد.کمی بعد از بازگشت مصدق به تهران انتخابات مجلس در راه بود، در گرماگرم مبارزات انتخاباتی، محمد مهدی عبد خدایی، عضو تنها 16 ساله فدائیان اسلام با کافر خوندن فاطمی یار نزدیک مصدق به اون تیراندازی کرد و زخمیش کرد هرچند که فاطمی از این ترور جون سالم به در برد ولی سفارت بریتانیا که مسائل انتخابات را با دقت تحت نظر داشت، نوشت: «اختلاف بین کاشانی و مصدق طی هفته جاری آشکار شد. کاشانی به شکلی فزاینده از مصدق و وزیر کشور ناراضی است زیرا آنان از کمک به کاندیداهای او برای ورود به مجلس خودداری می کنند. همچنین کارهای «سفارشی» شرم آور پسران کاشانی در انتخابات به طور جدی به اعتبار وی لطمه زده و او از این مسئله آگاه است.»در نهایت در اردیبهشت 1331 وقتی نتایج انتخابات مشخص شد آمریکا و بریتانیا دیدن که شاید بتونن با این ترکیب مجلس مصدق رو به زانو دربیارن، در اون دوره شمار نمایندگان حامی مصدق 25 نفر؛ حامیان کاشانی 10 نفر و نمایندگان حامی شاه هم 20 نفر بودند.بر اساس گزارش سفارت بریتانیا، شاه داشت تمام تلاشش رو میکرد که به کاشانی نزدیک تر بشه و حمایت اونو بدست بیاره و کاشانی هم به حامیانش دستور داده بود که انتقاد از خاندان سلطنتی رو فعلا متوقف کنند.از طرفی هم سفیر امریکا آقای هندرسون تو ملاقات های محرمانه ای که با قوام داشت به این نتیجه رسیده بود که اون بهترین شخص برای جایگزینی مصدق میتونه باشه.مصدق که از این اتفاقات باخبر بود بیکار ننشست و سر موضوع حق انتخاب وزیرجنگ با شاه سر شاخ شد، اون زمان وزیرجنگ توسط شاه انتخاب میشد و وزارت جنگ زیرنظر اون کار می کرد، یعنی همه نظامیان گوش به فرمان شاه بودن ولی مصدق الان که قدرت گرفته بود میگفت که نه نباید اینطوری باشه، و باز هم همون جمله معروف خودش رو تکرار کرد که پادشاه باید سلطنت کنه نه حکومت و خواستار این شد که وزارت جنگ هم مثل وزارت های دیگه در دست نخست وزیر یعنی خودش باشه.خوب مسلما شاه با این خواسته موافقت نکرد چون دقیقا کنترل عملی اون بر نیروهای نظامی ، منبع اصلی نفوذ شاه در کشور بود و شاه هیچ جوره نمیخواست این پوئن مثبت رو از دست بده.دعوا که بالا گرفت مصدق از محبوبیتش نزد مردم استفاده کرد و غیر مستقیم از مردم خواست که بین اون و شاه؛ بین اون و مخالفانش در مجلس یکی رو انتخاب کنند، مصدق برای اولین بار به صورت علنی از شاه به دلیل نقض قانون اساسی و مقاومت در برابر مبارزه ملی انتقاد کرد.مصدق با توجه به اتفاقات گذشته و تجربه های قبلی گفت که تا زمانی که ارتش و وزارت جنگ نتیجه انتخابات را دست کاری می کنند، کشور هیچ وقت طعم آزادی واقعی را نخواهد چشید و بعد هم به نشونه اعتراض از سمت نخست وزیری استعفا داد متن استعفای مصدق این بود«در جریان حوادث اخیر به این نتیجه رسیده ام که به یک وزیر جنگ معتمد نیاز مبرم دارم؛ کسی که بتواند مبارزه ملی را که از سوی ملت ایران آغاز شده است، به سرانجام برساند. از آن جا که اعلیحضرت همایونی با این تقاضا موافقت نکرده اند، استعفا می دهم تا دولت آینده را کسی تشکیل دهد که کاملا مورد اعتماد باشد و بتواند منویات شاهانه را اجرا کند. با وضع فعلی، ممکن نیست مبارزه ای را که ملت ایران شروع کرده است پیروزمندانه خاتمه داد.»استعفای مصدق در 25 تیرماه اعلام شد و بلافاصله مجلس طی جلسه ای پشت درهای بسته و همزمان با بایکوت نمایندگان هوادار مصدق، نخست وزیری را به قوام پیشنهاد کرد و قوام با 40 رای موافق در برابر 2 رای ممتنع به نخست وزیری رسید.قوام خیلی سریع هم در خصوص ترکیب کابینه رفت با سفارت انگلیس مذاکره کرد و پیشنهاد داد که مذاکرات نفتی هم مجدد از سر گرفته بشه.ولی مصدق پشتیبانی مردم و احزاب دیگه رو داشت، حزب توده فراخوان برگزاری تظاهرات سراسری بزرگی داد این اولین باری بود که حزب توده به پشتیبانی کامل از مصدق وارد عمل میشد ، خیلی از احزاب دیگه هم پشت مصدق درومدن و حتی کاشانی هم در دعوت برای تظاهرات سراسری به جبهه ملی و اصناف بازار ملحق شد.این حرکت، موفقیت بزرگی در پی داشت و منجر به رویدادی شد که در تاریخ ایران به قیام 30 تیر معروف شده.در سی ام تیرماه بعد از 3 روز اعتراضات پیوسته و تعطیلی مغازه ها و اصناف به ویژه در بازار، دیگه اکثر شهرهای ایران به دلیل اعتصاب و تظاهرات شلوغ شده بودن، مجسمه رضاشاه به پایین کشیده شده بود و صدها نفر از بازداشت شده ها در چند تظاهرات قبلی تونسته بودن از زندان فرار کنند.مهم ترین شعارها هم این بود: «زنده باد مصدق»، «مرگ بر قوام»، «مرگ بر شاه» و «مرگ بر امپریالیست های انگلیسی _ امریکایی».با اوج گرفتن اعتراضات و آشفتگی اوضاع ، قوام نخست وزیر جدید از شاه درخواست کرد مجلس رو منحل کنه و حکومت نظامی برقرار کنه، ولی شاه که نگران از دست دادن حمایت های مردمی بود با درخواست قوام موافقت نکرد و در ساعت 2 بعد از ظهر به ارتش دستور عقب نشینی داد. سه ساعت بعد قوام استعفای خودش رو تقدیم کرد و از انظار پنهان شد.مصدق به بت توده های مردم تبدیل شده بود و میتونست با استفاده از این محبوبیت، تمامی سیاسیون مخالف خودش رو از سر راه برداره.روز بعد از کناره گیری قوام، مجلس با اکثریت آراء به بازگشت نخست وزیری به مصدق رای داد. تعیین وزیر جنگ با اختیار انتصاب رئیس ستاد مشترک هم بر اساس رای مجلس به مصدق واگذار شد. برای اولین بار بود که، پیوند بین خاندان پهلوی و نیروهای نظامی قطع شده بود.همزمان با این وقایع، دیوان بین المللی دادگستری لاهه هم حکم نهایی خودش را به نفع ایران و مبنی بر این که قضیه نفت در صلاحیت رسیدگی این دیوان نیست، صادر کرد.مصدق هم در داخل و هم در خارج از کشور بر دشمنان و مخالفینش پیروز شده بود ، ولی افسوس که ....قسمت اول از اپیزود دو قسمتی خلاصه کتاب کودتا رو شنیدید، این اپیزود رو من امیرسودبخش به کمک ایمان نژاد احد پرستو کریمی و نکیسا عبدالهی تولید کردیم و امیدواریم که از شنیدنش لذت برده باشید، این اپیزود رو تقدیم میکنم به استاد عزیزم آقای سعید سلامی که به من درس تاریخ و فلسفه داد و لحظه به لحظه تاریخ ایران و اتفاقات کودتای 28 مرداد رو برای اولین بار با جزئیات کامل برام تعریف کرد، سعید عزیز هرکجای دنیا که هستی دمت گرم و سرت خوش باد. https://vrgl.ir/vBMVM بقیه قسمت‌های پادکست رپاپ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D8%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-id4918867-id517764897?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D8%8C%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%A7%D9%88%D9%84-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رپاپ</category>
                <author>پادکست رپاپ</author>
                <pubDate>Thu, 10 Nov 2022 20:34:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت اول؛ خلاصه کتاب روح ناآرام</title>
                <link>https://virgool.io/wrapuppod/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%86%D8%A7%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%A7%DA%A9%D8%B3-%DA%86%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%AF-wiydyayufb7p</link>
                <description>سلام و درود بر شمابه پادکست رپاپ خوش اومدید، من امیر سودبخش هستم و به همراه ایمان نژاد احد قراره اینجا در هر قسمت از این پادکست خلاصه یکی از کتاب های مرتبط با تاریخ رو براتون روایت کنیم ، هدف ما در پادکست رپاپ اینه که به سهم خودمون بتونیم سرسوزنی هم که شده سطح آگاهی جامعه مخاطبمون رو بالاتر ببریم و شما رو با زوایای مختلف تاریخ بیشتر آشنا کنیم، در اولین اپیزود از پادکست رپاپ رفتیم سراغ یکی از کتاب های فوق العاده ای که در مورد دوران تاریک حکومت استالین بر مردم شوروی سابق نوشته شده، کتاب روح ناآرام نوشته آدام هاکس چایلد با ترجمه سودابه قیصری.داستان این کتاب در مورد یک خبرنگاریه به نام آدام هاکس چایلد ، این آقای آدام سال 1991 تصمیم میگیره که شش ماه بره به روسیه و اونجا با جان به در بردگان صحبت کنه، جان به در بردگان کین، جان به دربردگان کسانی اند که تونستند از اردوگاه های کار استالین جون سالم به در ببرند.برای این که بتونید راجع به موضوع کتاب درک بهتری داشته باشید بهتره که اول یک اشاره ای به دوران حکومت استالین در شوروی داشته باشیم و ببینیم که در زمان استالین چه اتفاقاتی افتاده و چه بر سر مردم اومده، که هنوزم که هنوزه داغش بر دل مردمان شوروی سابق تازه است و وحشت اون دوران هنوز هم روی سر مردمانش سنگینی می کنه.در زمان استالین هرکسی که کوچک ترین سوظنی بهش میبردن که داره بر ضد حکومت حرکتی میکنه یا حرفی میزنه دستگیر و زندانی میشد، بعدش هم یا اعدامش میکردن یا تو اردوگاه های کار اجباری بلایی سرش میاوردن که طرف آرزو میکرد کاش اعدام میشد ولی مجبور نمیشد تو این اردوگاه ها کار کنه، البته معمولا کسانی که تو این اردوگاه ها کار می کردن همونجا هم میمردن و بجز یک عده خیلی معدودی بقیه زنده بیرون نمیومدن، حتما تا الان اسم گولاک به گوشتون خورده ، گولاک نام نهادی بود که اردوگاه های کار اجباری برای محکومین سیاسی رو تو نواحی دور افتاده شوروی اداره می کرد. محکومین سیاسی که شامل بیش از  ده درصد جمعیت کل کشور میشدن ، اینجوری هم بود که اگه یک نفر رو میگرفتن همراه با خودش کل خانواده و دوستای نزدیکش هم دستگیر میکردن و اگر اعدامشون نمیکردن اونا رو مجبور به کار اجباری در اردوگاه های گولاک میکردن.حکومت دیکتاتوری استالین بر مردم شوروی یکی از وحشتناک ترین دوران تاریخ روسیه و شوروی و شاید تاریخه جهانه و کمتر کسی تونسته از لحاظ آمار کشت و کشتار مردمان و خفقانی که بر مردم تحمیل کرده به گرد پای آقای استالین هم برسه. مخصوصا در دورانی به نام دوران پاکسازی بزرگ که استالین اومد تمام مردمان شوروی رو خائن و گناهکار دونست مگر این که خلافش ثابت میشد و استالین به زعم خودش میخواست با پاکسازی که تو جامعه انجام میده کشور رو یکدست مطیع فرمان خودش کنه ، تو این دوران اوج اعدام ها و تیربارون های آدم های بیگناه بصورت شبانه روزی انجام میشد.علاوه بر این شاید در هیچ دورانی هیچ دیکتاتوری اندازه استالین برای تحریف واقعیت و تحریف تاریخ تلاش نکرده باشه ، مورخان مورد تایید استالین گذشته رو طوری بازنویسی کرده بودن تا استالین رو به قهرمان بزرگ انقلاب روسیه و بزرگ ترین دولتمرد همه دوران ها تبدیل کنند. ترس و وحشت از حکومت استالین به حدی بود که مثلا مدیران مزارع و کارخانه ها آمار تولیدشون رو دستکاری می کردن که نشون بدن به سهمیه بالایی که دولت ازشون خواسته رسیدن، که اگر نمیرسیدن طرف حسابشون استالین بود و دیگه امیدی به زنده بودنش نبود، برای استالین اعدام راه حل مطلوب و مناسب برای هر مشکلی بود، انقدر تعداد اعدام ها بالا بود که تو سرشماری ملی که اداره آمار روسیه برگزار کرد نشون داده شد که جمعیت کشور کاهش پیدا کرده، حالا فکر می کنید استالین برای جبران کاهش جمعیت چی کار کرد، حدس زدنش خیلی سخته خودم میگم، اون اومد اعضای کمیته سرشماری آمار رو تیربارون کرد و نفرات جدید رو جایگزین کرد و آماری که مدیران جدید ارائه دادن نشون داد که دیگه مشکل کاهش جمعیت حل شده به همین راحتی.آمار کشت و کشتارهای استالین هیچ وقت به طور دقیق مشخص نیست ولی بیشتر مورخین، تخمین زدن که بین حدودا سال 1929 یعنی زمانی که استالین رقبای خودش رو سرکوب کرد و قدرت رو در شوروی کامل در درست گرفت و مرگ اون در سال 1953 تو این بیست و سه چهار سال استالین به طور مستقیم مسئول مرگ بیست میلیون نفر بوده، از تمام اقشار هم تو این بیست میلیون نفر بودن از غیر خودی ها گرفته تا خودی ها،از نویسنده ها گرفته تا پلیس مخفی ها، موج دستگیری های گروهی استالین حتی شامل حدود بیست هزار عضو خود پلیسی مخفی هم شد.استالین حدود 1500 شاعر و نویسنده رو هم به کام مرگ فرستاد و اونایی هم که زنده موندن نوشته هاشون باید از فیلتر ماموران استالین رد میشد.یکی از شاعران بزرگ روسیه آنا آخماتووا بود، کسی که ماه ها در صف های بی پایان بیرون زندان های استالین منتظر میموند تا از شوهر و پسرش خبر بگیره و همونجا وصیتش رو در قالب یک شعر نوشت و گفت که اگر روزی در این کشور، خواستند تندیسی از من برپا دارند، فقط به یک شرط به این بزرگداشت تن می دهم ، که آن را کنار دریا نگذارند ، یا جایی که به دنیا امدم ، و نه در باغ های مجلل، بلکه در اینجا جایی که سیصد ساعت ایستادم و جایی که هرگز دری به رویم باز نشد.استالین بیش از دو برابر هیتلر حکومت کرد و بسیار بیشتر از هیتلر هم آدم کشت با این تفاوت بزرگ که هیتلر به زعم خودش دشمنان آلمان و غیر آلمانی ها رو میکشت ولی استالین مردمان خودش رو از دم تیغ میگذروند.طنز تلخ ماجرا اینجاست که در همه اون سال هایی که حکومت کمونیستی استالین داشت این بلاها رو سر مردمان خودش میاوورد طرفداران نظام این ایدئولوژی در خارج از شوروی ، این کشور رو به عنوان مدینه فاضله خودشون میدیدن، کشوری که از نگاه کسانی که بیرون گود بودن و خبری از داخل نداشتن بر پایه عدالت اجتماعی و برابری حقوق کارگران و زنان و اقلیت ها بنا شده بود و شعار برابری حقوق کارگرها در حالی گوش آسمون رو کر می کرد که بیشتر کارگرها در شوروی یا از گرسنگی میمردند یا به دست ماموران استالین اعدام میشدن و یا در اردوگاه های کار اجباری استالین ذره ذره جون میدادن.حتی تا دهه ها بعد از مرگ استالین هم تقریبا هرگونه بحث عمومی درباره حکومت اون به شدت ممنوع بود ، فقط تو یک دوره کوتاه اینطوری نبود که اونم مربوط میشد به گزارش محرمانه آقای خروشچف در افشای جرایم استالین که با توجه به اونچه که امروز میدونیم این گزارش هم خیلی گزارش ملایمی بود و اصلا به ابعاد گسترده فاجعه پرداخته نشده بود، گزارش خروشچوف مربوط میشد به سال 1956 یعنی سه سال بعد از مرگ استالین و مخاطب گزارش هم فقط 1500 نفر از اعضای حزب کمونیست بودن و فقط اونا از این گزارش مطلع بودن خروشچف تو این گزارش اومده بود به قسمتی از جنایات استالین اشاره کرده بود و اولین کسی بود که جرات کرده بود حتی بعد از مرگ استالین هم اشاره ای به این موضوع بکنه ، طی شش سال بعد از ارائه این گزارش چند تا کتاب معدود درباره سازو کار اردوگاه های وحشتاک کار استالین منتشر شد که معروف ترین این کتاب ها کتابی بود به نام (یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ) نوشته الکساندر سولژنیتسین که ایشون تو این کتاب داستان اونچه که تو اردوگاه های کار اجباری به سرش اومده بود رو تعریف کرده بود. ولی همین آزادی های بسیار محدود هم با سرنگونی خروشچف در شوروی در سال 1964 یعنی هشت سال بعد از ارائه گزارشش به پایان رسید و خیلی زود سران کمونیست دوباره این آزادی های کوچیک رو هم از مردم گرفتن .خروشچف در 1964 سرنگون شد و گزارش محرمانه اون تا نزدیک سی سال بعد از ارائه بصورت عمومی در اتحاد جماهیر شوروی منتشر نشد و بعد از خروشچوف هم کتاب یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ خیلی زود از کتابخونه ها ناپدید شد.تا این که در سال 1985 زمانی که آخرین رهبر شوروی یعنی گورباچف قدرت را در دست گرفت سرانجام سکوت بزرگ سی ساله شکسته شد، و از سال 1987 کتاب های که سابقا ممنوع بودن دوباره اجازه انتشار پیدا کردن ،سیلی از این کتاب ها و کتاب های جدید جاری شد و ملت جرات پیدا کردن که فقط از درد و رنجی که به خودشون و خانوادشون وارد شده بود حرف بزنن و قصه های شکنجه ها و زندان و تبعیدشون رو بگن.همانطور که میدونید و در اپیزود داستان زندگی پوتین در پادکست رخ اشاره کردیم دو سه سال بعد یعنی اواخر سال 1989 و اوایل سال 1990 بود که دیگه شوروی از هم پاشیده شد و 15 جمهوری مستقل به عنوان کشورهای جدید اعلام استقلال کردن.و تازه بعد از این اعلام استقلال بود که در جمهوری های استقلال یافته گورهای دسته جمعی کشف شد، تو یک موردش وقتی که کارگرها داشتن خط لوله گاز رو میکشیدن به یکی از این گورهای دسته جمعی برخورد کردن و بیش از هزار تا اسکلت از توش بیرون آوردن و اونجا بود که با دیدن اسکلت های جفت شده کنار هم متوجه شدن دژخیمان وحشتناک استالین برای صرفه جویی در گلوله هر دو نفر رو به هم جفت میکرده و با شلیک یک گلوله اونها رو میکشته. از این گورهای دسته جمعی در نقاط مختلف شوروی سابق به دفعات پیدا شد و هنوز هم ممکنه باز هم کشف جدیدی در راه باشه.خوب از آغاز حکومت استالین در سال 1929 داستانمون رو شروع کردیم و تا فروپاشی شوروی در سال 1990 ادامه دادیم و حالا میرسیم به سفر نویسنده این کتاب به روسیه در سال 1991 یعنی یک سال بعد از فروپاشی شوروی. آقای آدام هاکس برای یک اقامت شش ماهه اومده به روسیه و یک خونه در نزدیکی پارک کوچیکی به نام پارک پاولیک ماروزوف اجاره کرده، حالا چرا اسم این پارک رو گفتیم و این پاولیک ماروزوف کی بوده ایشون یک پسر چهارده ساله ای بوده که تو همون دهه 1930 پدرش رو به ماموران امنیتی استالین لو میده و به دست بقیه اعضای خونواده کشته میشه و به عنوان قهرمان حکومتی اسمش تو تاریخ استالین ثبت میشه. البته که خیلی ها معتقدن این داستان ساخته پروپاگاندای شوروی بوده و واقعیت نداشته.در هر صورت نویسنده به روسیه بعد از فروپاشی میره و میگه در روسیه ای که من در سال 1991 برای زندگی به اونجا رفته بودم فقط چند سال میشد که خوندن کتاب های ممنوعه، روبه رو شدن با گذشته و پرسیدن سوالی که ذهن من و روس ها را به یک اندازه مشغول کرده بود امکان پذیر شده بود ، حالا سوال چی بود سوال خیلی ساده بود ، این بود که چطور کشوری که تولستوی و چخوف را به دنیا معرفی کرده تونسته بود گولاک را هم به جهان تحمیل کنه. و نویسنده برای این که جواب سوالش رو بگیره اومده بود با جان به در بردگان این خفقان یا اعضای خانوادشون یا نگهبانان گولاک و هرکسی که مستقیم و غیرمستقیم با این کشتار بزرگ ارتباط داشته صحبت کنه.فقط یک نکته هم من از خودم بگم اونم اینه که در رابطه با دوران دیکتاتوری استالین تا الان کتاب های زیادی نوشته شده که تو این کتاب ها اومدن به جزئیات ماجراهای اردوگاه های کار پرداختن و بلاهایی که سر  متهمین اومده رو شرح دادن، به خوبی هم شرح دادن، ولی تفاوتی که این کتاب داره نگاه متفاوت نویسنده به این دوران و توجهش به تبعاتی که هنوز هم زندگی مردم رو تحت تاثیر خودش قرار داده که حالا جلوتر میشنویم که داستان چی بوده.اولین نفری که آدام هاکس تو کتاب دربارش صحبت میکنه مرد پنجاه و پنج ساله ای بنام نیکلای دنیلف، نیکلای نجات یافته گولاک نیست و هیچ کدوم از بستگان نزدیکش هم به دست استالین کشته نشدن، اما حوادث اون سالها در سرنوشت زندگی اون  تاثیر مستقیم  داشتهبزارید اول یکم بیشتر با نیکلای و خانوادش آشنا بشیم ، در زمان حکومت استالین پدر نیکلای یک افسر ارتش گوش به فرمان استالین بود ، تو دورانی که استالین سعی کرد به اصطلاح خودش پاکسازی ارتش رو شروع کنه اون اومد نزدیک به 43 هزار نفر از ارتشی ها رو با درجات مختلف دستگیر کرد ، عده ای شون رو کشت تعدادیشون رو تحویل گولاک داد و تعداد بسیار کمی از این افراد هم بعد از مدتی که دادگاهی و بازجویی شدن به تشخیص ماموران استالین اجازه پیدا کردن که برگردن سرکار ، که پدر نیکلای هم یکی از همین آدم ها بود. پدر نیکلای وقتی به سرکار برگشت و متوجه شد که چه بلایی سر بقیه اومده وحشت سراپای وجودش رو گرفت و تمام سعیش رو کرد که کوچک ترین کاری نکنه که مامورها بخوان دوباره بیان سراغش، زندگی پر از ترس و وحشت خانواده نیکلای ادامه داشت تا این که تو جنگ با آلمان ها در جنگ جهانی دوم بعد از حمله وحشتناک آلمانی ها پدر نیکلای که تو این جنگ حضور داشت مفقود الاثر شد و دیگه هیچ کسی اثری ازش پیدا نکرد، همه هم میگفتن  که اون  احتمالا کشته شده و جنازش هم وسط این جنگ هولناک نابود شده باشه.چندین سال گذشت، جنگ جهانی تموم شد، 16 سال بعدش هم استالین مرد و نام پدر نیکلای هم به عنوان شهید مفقودالاثر جنگ جهانی دوم ثبت شد.تو این فاصله نیکلای که دیگه بزرگ شده بود و دنبال کار میگشت رفت و عضو کا گ ب شد، اون زمان که مصادف با دوران خورشچف بود دولت اومده بود یک داستانی رو به نام اعاده حیثیت علم کرده بود، اعاده حیثیت مخصوص کسانی بود که میخواستن ثابت کنن در دوران حکومت استالین بی گناه مجازات شدن، حالا یا خود طرف با مدارک و اسناد میرفت اعاده حیثیت می کرد و یا این که ممکن بود طرف اصلا مرده باشه ولی بچه هاش و بازمانده هاش رفته باشن اعاده حیثیت ازش کرده باشن که انگ خانواده خیانت کار از روشون برداشته بشه و ثابت بشه که پدر یا مادرشون بیگناه بوده، نیکلای هم تو همین قسمت تو کا گ ب کار می کرد.یک کم که گذشت نیکلای با رییس روساش تو کا گ ب به اختلاف خورد و اومد بیرون، خودش به نویسنده میگه ما یه ضرب المثل روسی داریم که میگه اگه با گرگ ها زندگی کنی باید باهاشون زوزه بکشی و منم دوست نداشتم اینطوری زندگی کنم. بعد نیکلای عضو یکی از گروه های طرفدار حقوق بشر تو لنینگراد شد و بر ضد کا گ ب یک سری حرف ها زد چند تا شعر هم گفت و کا گ ب هم انداختش زندان بعد هم دیگه زندان و زندگی بهش سخت گذشت و مدتی هم بیمارستان روانی بود ، بعد که وضع روحیش بهتر شد اومد بیرون و دیگه از شهر خودشون گذاشت رفت به یک شهر دیگه و اونجا برای بار دوم ازدواج کرد و خدا بهش یک دختر هم داد.بعد زمان گذشت و اوایل دهه 70 بود که نیکلای یک واقعیت بزرک رو تو زندگیش کشف کرد این که پدرش تو جنگ کشته نشده.مادر نیکلای که مریض شده بود و فکر میکرد که امکان داره دیگه عمرش به دنیا نباشه به نیکلای گفت که تو جنگ وقتی آلمانی ها تویکی از حملات وحشتناکشون به ارتش شوروی حمله کردن هنگ نظامی که پدرت هم یکی از افسرانش بود مجبور به فرار و عقب نشینی شدن بعد هم پدرت از ترس اینکه اگه برگرده ارتش حتما بخاطر این فرار میکشنش یواشکی رفت تو روستا پیش مادرش مخصوصا این که قبلا هم یک بار گرفته بودنش و میدونست که اینبار دیگه اگه بگیرنش حتما مثل همکاران دیگش میکشنش، مادر نیکلای از این موضوع مطلع بود و سی سال جرات نکرده بود که حقیقت رو حتی به بچه هاش هم بگه سکوت بزرگ سال های بعد از استالین حتی تا اعماق خانواده ها هم رسوخ کرده بود.نیکلای بعد از این که فهمید پدرش زنده است شروع کرد به جستجو برای پیدا کردن رد و اثری از پدرش ، حالا این که چطوری جستجو کرد و چه ها کرد بماند ازش میگذریم ولی یادمونه که خودش تو کا گ ب درباره همین آدم هایی که تو جنگ شرکت داشتن داشت تحقیق می کرد و هنوزم دوست و آشنا داشت و میدونست که باید چیکار بکنه، داده هایی که نیکلای دراورد نشون میداد که بله یک نفر با مشخصات پدرش تو اون منطقه تو اون روستا بوده منتهی اسمش سرهنگ پتروف بوده ولی از مشخصاتش و نشونه هایی که پیدا کرد مطمئن شد که این سرهنگ پتروف همون پدر خودشه که به احتمال زیاد مجبور شده بوده اسمش رو عوض کنه، بعد هم فهمید که یک خانمی به پدرش یه مدتی پناه داده بود و بعدش هم یهو این خانم و پدرش غیبشون زده بود، نیکلای فهمید که داستان چیه و گفت که حتما پدرم با این خانم فرار کرده به سمت غرب ، کاری که خیلی ها اون زمان انجام میدادن البته اگه میتونستن فرار کنن و اگه شانس میاوردن و زنده به مقصد میرسیدن.حالا نیکلای مونده بود و یک سوال بزرگ و اساسی ، پدرم الان کجاست ، اصلا آیا بعد این همه مدت هنوز زندست، اگه آره چیکار میکنه، چرا هیچ وقت نامه ای پیغامی چیزی نداده. تازه یک بدبختیش هم این بود که اون برای پیدا کردن پدرش باید میرفت خارج از کشور ولی بخاطر سابقه زندانش و مسائل سیاسی و این داستانهاش بهش پاسپورت نمیدادن، کلا اون زمان به آدم های محدود و خاصی فقط پاسپورت میدادن، نیکلای اومد نشست نامه نوشت به روزنامه های مختلف تو آمریکا و اروپا وبه تمام دوستان و آشناهایی که خارج از کشور داشت و داستانش رو گفت و ازشون کمک خواست تا این که بعد از ده سال در سال 1981 یک روزنامه روس زبان تو کانادا جواب نامش رو داد و گفت که بله شخصی به نام نیکلای سیمیونوویچ دنیلف تو دفترچه تلفنی که ما در اختیار داریم اسمش ثبت شده، دقیقا اسم پدرش قبل از این که اسمش رو تغییر بده، نیکلای فهمید که پدرش وقتی رسیده بود به غرب دیگه از همون اسم اصلیش استفاده می کرد.نیکلای برای دفتر مخابراتی که اسم پدرش اونجا ثبت شده بود نامه نوشت که اونا نامه رو بدن به پدرش ، اونا هم این کار رو کردن ولی نامه نیکلا هیچ جوابی نداشت. هیچی. فقط یک سرنخ بزرگ این وسط بود اونم این که اونا وقتی نامه رو به پدرش دادن رسیدی که اون امضا کرده بود و تایید کرده بود که نامه رو گرفته رو برای نیکلا برگردوندن و نیکلا با تطبیق دستخط با دستخطی که دم دستش داشت فهمید که بله ایشون حتما خود خود پدرمه، بعد هم با هزار بدبختی تونست تلفن پدرش رو گیر بیاره و زنگ زد به پدرش ، سلام من نیکلای هستم ، اوه آره تویی ، میخوام ببینمت بابا ، من پیر و مریضم توانایی برگشتن به کشور ندارم، میتونی دعوتم کنی من بیام، نه نه بهت اجازه خروج نمیدن.اینطوری شد که نیکلای رفت دنبال اجازه خروج دیگه الان زمانی بود که گورباچف اومده بود سرکار و اوضاع سیاسی هم یکم بازتر شده بود و بعد از ماه ها تلاش و پیگیری در سال 1988 بلاخره نیکلای تونست پاسپورتش رو بگیرهتو این مدت چند بار هم با پدرش صحبت کرد و اونم مدام تکرار می کرد که اونا اجازه خروج بهت نمیدن، نیکلای فهمید که انگار پدرش اصلا نمی خواد که اون بره پیشش، اون فهمید که بله پدرش با همون خانمی که از روستا باهاش فرار کرده بود مجدد ازدواج کرده و احتمالا از پیدا شدن زن و بچه قبلیش خیلی احساس خوبی نداره انگار پسرش یاداور خونواده ای بود که پدر در شرایط بسیار کابوس واری چهل و پنج سال پیش پشت سر گذاشته بود. چهل و پنج سال از نبود پدر نیکلای گذشته بود.نیکلای به پدرش حق میداد ، اون میدونست که اگه پدر برمیگشت میفرستادنش گولاک و پدرش با فرار کردن به غرب هم زندگی خودش رو نجات داده و هم زندگی اونا رو . الان اونا در چشم مردم خانواده شهید بودن در صورتی که اگه پدرش برمیگشت و اعدام میشد اونا هم میشدن خانواده یک خائن.نیکلای از پدرش دلخوری نداشت فقط میخواست ببینتش و سال 1988 بلاخره پاسپورتش رو گرفت و بدون این که به پدرش اطلاع بده رفت که پدرش رو ببینه دختر 13 سالش هم با خودش برد. نیکلای که میدونست پدرش تو بیمارستان بستری شده با پرس و جو بیمارستان پدرش رو پیدا کرد و رفت سراغش و خوب بود که پدرش تو بیمارستان بود چون نیکلای آدرس خونه پدرش رو نداشت.نیکلای رفت بیمارستان و از اطلاعات شماره اطاق پدرش رو گرفت و رفت و در اتاق رو باز کرد و پدرش رو دید نیکلای میگه در رو باز کردم و پدرم را دیدم که با چشمان بسته دراز کشیده بود. رفتم تو و گفتم سلام پدر من رو میشناسی، گفت آره چطوری اومدی؟ بعد رفتم سمتش کمکش کردم که جابجا بشه و نشستم باهاش حرف زدن که آره مامانت مرده خواهرهات الان وضعیتشون اینطوریاست و از این حرف ها ، دو ساعت و نیم حرف زدیم ، آخرش قرار شد من برم فردا دوباره بیام با هم کلی حرف بزنیم.ولی فرداش که اومدم دیدم جا تره و پدر نیست. به پرستار گفتم پدرم کجاست گفت همسرش اومد دنبالش سریع جمع کردن رفتن خونه ، به خونشون زنگ زدم که باهاش صحبت کنم ولی پدرم با لحن خشنی که با لحن دیروزش کلی فرق داشت گفت آره فکر می کنی من نمی دونم که سازمان اطلاعات شوروی فرستادت اینجا فکر کردی من نمیدونم اومدی یه بلایی سر من بیاری، پدرش تمام اون مدت با این انتظار زندگی میکرد که ماموران شوروی بلاخره یک روز بیان و دستگیرش کنن و اولین نفری که از شوروی اومده بود سراغش پسرش بود و برای همین هم تمام ترس های پدر روی پسرش متمرکز شده بود یعنی حتی بعد از چهل سال که از مهاجرت پدرش میگذشت تمام اون ترس ها هنوز هم تو وجود پدرش بود.بعد از اون روز دیگه نیکلای پدرش رو ندید و فقط خبر دار شد که یکسال و نیم بعد پدرش از دنیا رفته.داستان بعدی مربوط میشه به خانمی به نام الگا، الگا معلم ادبیات بازنشته هشتاد وسه ساله ای بود که ده سال در زندان های استالین عمرش رو سپری کرده بود و بعد از این که از زندان آزاد شده بود هم مجبور بود به عنوان تبعید تو همون شهری که زندانی بود زندگی کنه، نویسنده موفق میشه تو خونه اولگا اون رو ببینه و بشینه باهاش صحبت کنه، الگا ور میداره آلبوم عکس های جوونیش رو میاره و به نویسنده نشون میده و دوستاش و خانوادش رو بهش معرفی میکنه و نکته غمناک و هولناک این بود که الگا تو هر عکسی که نشون میداد میگفت اینو میبین تیرباران شد، تو عکس بعدی این تیرباران ، تو این یکی اینا تیرباران.بعد الگا میشینه داستانش رو برای نویسنده تعریف می کنه و میگه که وقتی مامورا اومدن کل خانواده ما رو دستگیر کردن ، هر نه نفرمون، شوهرم من دوبرادرم مادرم و چندتا از فامیل های دیگه، که در نهایت فقط من و یکی از عموزاده هام زنده موندیم و بقیه همه اعدام شدند.بعد هم که گفتیم وقتی دوران زندان الگا تموم شد به عنوان پرستار تو یکی از بیمارستان های شهر مشغول به کار شد یکبار هم سعی کرد قرص بخوره خودکشی کنه که دوستاش به دادش رسیدن و بعدش هم مسئولین به جرم استفاده بی اجازه از اموال بیمارستان مجازاتش کردن. خلاصه که استالین هر بلایی که میشد سر الگا آورده بود و زندگیش رو سیاه کرده بود ، عزیزانش رو کشته بود و خودش رو هم به روزگار سیاه نشونده بود ولی چیزی که برای نویسنده خیلی عجیب بود این بود که الگا تعریف میکرد به رغم همه این اتفاقات حتی همون موقعی که من تو بیمارستان کار می کردم و روزی صدبار آرزوی مرگ میکردم فکر می کردم استالین نمیدونست که داره چه اتفاقی میافته و اصلا اون رو مقصر نمی دونستم. حتی الگا و خیلی از آدم های بدبخت شبیه به خودش شروع کردن به استالین نامه نوشتن و ازش کمک خواستن، یعنی اونا داشتن از جلاد خودشون تقاضای کمک می کردن و مشخصه که به هیچ کدوم از نامه ها هم پاسخی داده نمیشد.نویسنده میگه من مبهوت این بودم که چطور ممکنه ایمان به استالین طی این همه سال حفظ بشه و حتی کسانی که بدترین بلاها سرشون اومده باز هم به استالین اعتقاد داشته باشن چطور میشه این آدم ها اصلی ترین مقصر رو در ذهن خودشون بیگناه میدونن، حتی بدتر از این خیلی از مردم باور کرده بودن که این اردوگاه ها مرگ ها ، قحطی محرومیت ، همه اینا برای داشتن آینده ای بهتر ضروری بودن ، چون که ملت یک خانواه بزرگی بودن که استالین رو پدر سختگیر خودشون میدونستن و میگفتن اون حتما خیر و صلاح خانواده اش رو میخواد و میدونه که داره چیکار میکنه.خانم الگا که اینجا داره کتاب درباره ایشون صحبت میکنه تقریبا همزمان با مرگ استالین دوران ده ساله زندانش تموم میشه و تازه بعد از این ده سال به عنوان تبعیدی مجبور به کار در همون شهر میشه و حالا همین خانم الگا تعریف میکنه که من وقتی خبر مرگ استالین رو شنیدم گریه کردم، واقعا گریه کردم، حتی تصور کردنش هم سخته که قربانی بر مرگ جلاد داره زاری میکنه و ببینید شستشوی مغزی و خفقانی که بر یک جامعه حاکم میشه تا کجاها میتونه تاثیرگذار باشه.نفر بعدی که نویسنده آقای آدام هاکس باهاش صحبت میکنه یک مرد شصت و دو ساله و درشت اندامیه به نام میخاییل ولکاف ؛ که نویسنده رفته خونه این آقای میخاییل و میخواد که باهاش سرصحبت رو باز کنه، آدام هاکس میگه خونه ای که من رفتم دست کمی از خونه نویسنده ها و تاریخ دان ها نداشت، تو اتاق پر از قفسه های کتاب بود ، رمان های کلاسیک روس، آثار نویسنده های بزرگ دیگه به زبان روسی و عکسی از ولادیمیر ویسوتسکی، شاعر،هنرپیشه خواننده و یکی از محبوب ترین چهره های فرهنگی روس ها در چند دهه گذشته که یکی از مشهورترین آهنگ های ایشون ، درباره یک کمونیست متعصبیه که یک خالکوبی بزرگ از استالین روی سینه اش داره و داره برای گذروندن دوران محکومیت و زندانش به سیبری فرستاده می شود، شما فکر کن عکس رهبر و اسطوره زندگیت رو روی سینت خالکوبی کنی بعد همون آدم بفرستت زندان و اردوگاه های کار اجباری.در هر صورت شما فکر میکنید این آقایی که خونش این شکلی بود و حداقل به ظاهر اهل مطالعه بود و وضع بدی هم نداشت قبلا چی کاره بوده و چه ارتباطی با داستان ما داره، آیا ایشون هم یکی از قربانی ها و زندانی ها بوده ، نه برعکس ایشون در زمان دوران خفقان استالین یکی از کسانی بوده که برای زندانی ها حکم صادر میکرده و اونا رو به اردوگاه ها میفرستاده ، یک سرهنگ بازنشسته.گپ و گفت بین نویسنده و جناب سرهنگ خیلی سخت پیش میرفت چون سرهنگ مدام تلاش میکرد خودش رو از تمام تقصیرات مبرا بدونه و میگفت که من فقط اون زمان از دستورات مقامات بالا اطاعت می کردم، یا این که سرهنگ میگفت موقعی که من مسئولیت رو بر عهده گرفتم اتفاقات بدتری قبل از من افتاده بود و منم چاره ای جز اطلاعت نداشتم و در ضمن من که کسی رو شخصا بازداشت نکردم این کار رو بقیه انجام میدادن من نبودم.نویسنده از سرهنگ پرسید خوب این کار اجباری طاقت فرسا و شیفت های دوازده ساعته کار در معدن، اینا چی برای چی همچین بلایی سر زندانی ها میاوردین؟سرهنگ جواب داد تازه زندانی ها باید بابت این کار تشکر هم میکردن چون زندانی وقتی کار میکنه حس بهتری داره و گذروندن دوره محکومیت بدون کار کردن شدیدترین نوع تنبیهه.خلاصه که جناب سرهنگ مدام انکار میکرد و زیربار هیچ مسئولیتی نمیرفتاون دوستانی که اپیزود هیتلر رو از پادکست رخ شنیدند اگه یادشون باشه آخر اپیزود یک سوالی رو مطرح کردیم و گفتیم که آیا تو جنایاتی که نازی ها کردن فقط هیتلر مقصر بود ، آیا چون هیتلر رهبر بود تمام تقصیرها گردن اون بود و دیگه آدم های دیگه و مقامات مسئول دیگه رو میشه بیگناه دونست وگفت که چون اونا تابع دستورات رهبرشون بودن مجبور به اطاعت بودن، حالا همین سوال هم اینجا مطرح میشه آیا فقط استالین مقصر بود یا همین جناب سرهنگ قصه ما رو هم میشه همدست استالین تو این فجایع و کشت و کشتارها دونست، نظر شما چیه؟یک موضوع دیگه ای که تو این گفتگو خیلی عجیب و تاسف بار بود این بود که جناب سرهنگ میگفت ما بین زندانی ها همیشه چند نفر رو به عنوان شخص امین داشتیم ، این ها آدم هایی بودن که به دقت از بین زندانی ها انتخاب میشدن و آموزش میدیدن و حتی بهشون اسلحه داده میشد که تو برج های مراقبت مستقر بشن و از زندانی های دیگه نگهبانی کنن، یعنی زندانی ها خودشون از زندان خودشون مراقبت میکردن.نویسنده به جناب سرهنگ میگه با این اوضاع و احوالی که شما اون موقع میدید آیا واقعا تمام شعارهای استالین رو باور کرده بودید و بهش باور داشتید، جناب سرهنگ جواب داده آره چطور میتونستم باور نکنم، نویسنده میگه وقتی گزارش محرمانه خروشچف اومد بیرون و حتما هم شما ازش مطلع شدید چه حسی داشتید تاثیرش چطور بودسرهنگ گفت گزارش کل کشور رو تکون داد، چطور میشد این همه جنایت اتفاق افتاده باشه ، اینجا جناب سرهنگ یک جمله ای میگه که روی جلد کتاب هم این جمله نوشته شده، میگه : ما استالین را پدر عزیزمان خطاب می کردیم و یکباره آشکار شد که چه کرده بود.حالا استالین این کار رو کرده بود جناب سرهنگ تحصیل کرده و اهل مطالعه چرا همراهیش کرده بود؟اصلا یکی از سوالات اساسی و یکی از پازل های بزرگ روانشناختی اون دوران این بود که چطور این همه اعضای تحصیلکرده و باهوش حزب کمونیست این کارها رو انجا میدادن، اون ها که دیگه مستقیم تو بطن ماجرا بودن و میدیدن که چه بلایی داره سر مملکت و مردم میاد پس چطور انقدر وفادارانه از حزب حمایت میکردن و حتی بعد از اخراج و زندان خیلی هاشون با آغوش باز حاضر بودن به حزب برگردن، امثال جناب سرهنگ تو دوران استالین زیاد بودن خیلی هم زیاد بودن، کسانی که ذوب در رهبری استالین بودن و بجای فکر کردن فقط از دستورات استالین تبعیت میکردن، یکی از معروف ترین این آدم ها شخصی بود به نام سرهنگ کامنف که کتاب داستانش رو تعریف میکنه و میگه که بدون تمایل مردانی مثل سرهنگ کامنف یا سرهنگ میخاییل ولکاف خودمون که داستانش رو شنیدیم مطمئنا سیستم نمی تونست دووم بیاره و شاید اون بیست میلیون آدم هم کشته نمیشدن.این آقای سرهنگ کامنف شخصیت جدید کتاب هم داستانش عجیبه، قبل از این که استالین به قدرت برسه کامنف تو تیم رقیب استالین بود ، ولی بعد که استالین شد رهبر شوروی کامنف اومد عذرخواهی کرد و اجازه پیدا کرد که تو حزب حضور داشته باشه ، البته کامنف قبلا یکی از مقامات رده بالای حزب بود ولی بعد که استالین اومد دیگه به کامنف اجازه نداد که به سلسله مراتب رهبری حزب برگرده و فقط اجازه داد که برگرده به حزب، پنج سال بعد برای کامنف پرونده سازی میشه و دوباره از حزب اخراج میشه و میفرستنش سیبری بعد دوباره توبه میکنه و بهش اجازه میدن که یک شغل جزئی تو یکی از انتشاراتی های حذب بگیره و کامنف حتی حاضر میشه بیاد به جرم نکرده اعتراف کنه و بگه که آره من با حزب و رهبرش مخالف بودم ولی الان دیگه اصلاح شدم و امیدوارم مورد بخشش قرار بگیرم زنده باد رهبر و فرمانده مان رفیق استالین.ولی با همه این اتفاقات اون دوباره به یک بهونه دیگه دستگیر میشه وحتی در دوران بازداشتش به شرکت در یک توطئه ای متهم میشه که مثلا قرار بوده مسئولان رده بالای شوروی رو اونا ترور کنن بعد هم میندازنش زندان.تو زندان ولکاف شروع میکنه به استالین نامه نوشتن و طلب بخشش کردن تا این که استالین حاضر میشه ولکاف رو همراه با یک بدبخت دیگه که به اصطلاح میگفتن همدستشه رو ببینه ، تو ملاقاتی که استالین با ولکاف داشت بدون این که به سلام این دو نفر جواب بده و اصلا به نشستن دعوتشون کنه بهشون پیشنهاد میکنه که شما بیایید اعتراف کنید بجاش منم جونتون رو نجات میدم و نمیزارم اعدامتون کنن، اونا هم قبول میکنن.دادگاه برگزار میشه و تصاویرش هم در سراسر دنیا پخش میشه، تصاویر یک از رهبران قدیمی حزب به نام سرهنگ ولکاف که داره تو دادگاه به جرم ناکردش اعتراف میکنه، اصلا تو اکثر زمان هایی که دادگاه میگفت اون داشته خیانت میکرده و توطئه میکرده و این چرت و پرت ها دقیقا تو همون زمان ها ولکاف یا تو زندان بود یا تو تبعید ولی با این حال اون میاد تو دادگاه و به گناه نکرده اعتراف میکنه و میگه که آره ما به فاشیسم خدمت کردیم و این راه حقارت آمیز رو انتخاب کردیم و به حزب خیانت کردیم، بعد میگه من قبلا هم دو بار مورد عفو قرار گرفتم اما دیگه هر چیزی حدی دره ، بزرگواری هم حدی داره و دیگه الان باید به مرگ محکوم بشم.طبق قرار قبلی قرار بود دادگاه حکم اعدامشون رو صادر کنه ولی در نهایت مامورها اعدامش نکنن و بزارن زنده بمونه، طبق برنامه دادگاه حکمش رو میده و زندانی هارو هم اعدام نمیکنن و برمیگردوننشون تو زندان پیش بقیه که زندانی های دیگه هم ببینن که استالین به قولش عمل کرده، بعدش اونا رو به یک بهونه ای از زندان میارن بیرون و ( صدای شلیک) دخلشون رو میارن.از اون دادگاه کامنف یه چیز دیگه ای که به یادگار مونده اینه که وقتی کامنف دفاعیش رو تموم کرد و نشست دوباره بلند شد و گفت که اگه اجازه بدید میخوام یه چیزی رو خطاب به دوتا فرزندانم بگم ، دادگاه هم گفت بله بفرما کامنف هم خطاب به فرزندانش  گفت فرقی نمیکنه حکم چی باشه حکم هرچی که باشه من اونو عین عدالت میدونم، شما هم بهتره به پشت سر نگاه نکنید و به جلو برید و همگام با مردم شوروی از استالین پیروی کنید.طبق یکی از بیوگرافی های موثق استالین که به قلم شخصی به نام ولکاگوانف نوشته شده، علاوه بر کامنف ، همسر کامنف، دو تاپسرش، برادرش و همسر برادرش، همگی اعدام شدند.اما ولکاگوانف که بیوگرافی استالین رو نوشته بود اشتباه می کرد، البته همه این افرادی که گفتیم  کشته شدن بجز پسر کوچک کامنف که در زمان مرگ پدر هفت سالش بود. و حالا نویسنده تونسته بود که اونو پیدا کنه و باهاش بشینه صحبت کنه، الان دیگه اون پسر یازده ساله یک مرد نحیف و لاغراندام شصت ساله بود.دیگه ما اینجا به صحبت های پسر کامنف نمی پردازیم ، اون میاد داستان زندگیش رو تعریف میکنه و میگه که چه بلاهایی سرش اومده ، یک بچه هفت ساله که پدر و مادر و برادر و عمو و زن عموش تیربارون شدن خودش ده سال تو یتیم خونه بوده و هفت سال هم در گولاک زندانی بوده دیگه معلومه با چه بدبختی زندگی کرده ولی نکته جالب روحیه پسر کامنف بود که تو این سن و با وجود این همه بلایی که سرش اومده بود اون خیلی شیرین سخن و بذله گو بود انقدری که تو طول صحبت هاش چندین بار نویسنده رو به خنده میندازه.آخرین چیزی که پسر کامنف برای نویسنده تعریف میکنه یه داستان کوتاه طنز ساختگی پر از اشاره است ،داستان اینه که میگن یه بار استالین به رئیس پلیس مخفی شوروی زنگ می زنه و میگه که:« فلانی من پیپ ام را گم کرده ام!» اونم می گوید :«نگران نباش رفیق استالین، من فورا رسیدگی می کنم.»هفته بعد، خدمتکار استالین وقتی داشت کف اتاق استالین رو جارو میکرد پیپ رو پیدا میکنهاستالین دوباره به رییس پلیس زنگ میزنه میگه آقا مشکلی نیست. پیپ ام را پیدا کردم.» ولی رییس پلیس بهش جواب میده میگه :« رفیق استالین، من ده هزار نفر متهم رو تا الان دستگیر کردم و کلی هاشون هم تا الان به دزدی اعتراف کردن ، استالین هم میگه ااااا خوب در این صورت باید به همشون ده سال زندان بدیم.موسیقیاینجای داستان نویسنده یه سر میزنه به یکی از ویلاهای سابق استالین،هر چند استالین تصویر یه مرد ساده زیست رو از از خودش تو ذهن مردم کاشته بود ولی اون حداقل دوازده تا ویلا داشت و عاشق خونه های ییلاقی بوداستالین تو این ویلاها حسابی به علایق شخصیش هم میرسد اون عاشق بیلیارد بود و همراهانش هم حواسشون جمع بود که تو بازی اونه که باید ببره، بجز بیلیارد استالین به سینما هم علاقه زیادی داشت و تو ویلاش یک سینمای کوچک هم داشت، تو سینما هم عشقش فیلم های چارلی چاپلین و فیلم های تارزان بود، داستان زندگی چارلی چاپلین رو تو پادکست رخ گفتیم اگه دوست داشتید میتونید برید گوش کنید خیلی داستان عجیب و در عین حال تلخیه، البته در زمان استالین فیلم ها خوب زیرنویس نداشتن و تو فیلم هایی که دیالوگ داشتن استالین متوجه نمیشد چی دارن میگن، اینجا بود که وزیر سینماتوگرافی میومد میشست کنارش و با ترجمه دیالوگ ها رو بهش میگفت، یعنی وزیر نقش زیرنویس رو بازی می کرد جالبه که خود وزیر هم زبان بلد نبود و از قبل موضوع فیلم رو بهش می گفتن و کلیات ترجمه دیالوگ ها رو هم میشست حفظ می کرد بعد میومد پیش استالین میشست امتحانش رو پس میداد.خلاصه که استالین تو ویلاهای شخصیص نمیزاشت بهش بد بگذره ، حالا نویسنده کتاب موفق میشه بعد از این که هماهنگی های لازم رو انجام میده، به همراه همسرش و پسرش تو یکی از تعطیلات آخر هفته از یکی از زیباترین ویلاهای استالین بازدید کنه و اونجا با خانم ماریا نیمچمکا یکی از خدمتکاران وفادار استالین صحبت کنه.ماریا یه سری چیزهای جالبی به نویسنده میگه مثلا این که استالین هر شب تو یکی از اتاق ها میخوابید و به جز خدمتکار ویژه ای که از مسکو با خودش میاورد کسی دیگه ای نمی دونست که اون شب قراره تو کدوم اتاق بخوابه، یا این که استالین فقط گوشت میخورد اونم گوشت تازه ، استالین هرجایی که بود همونجا گوسفند و مرغ و سلاخی میکردن بعد گوشتش رو میبردن تو آزمایشگاه خاصی که همیشه با تکنسین هایی که داشت کنار استالین حاضر بودن بعد اونجا غذا رو  آزمایش میکردن و اگه همه چی اوکی بود میتونستن غذا رو سرو کنن و کل این پروسه روزی سه بار تکرار میشد.قوانین و مقررات ویلاهایی که استالین توشون زندگی می کرد انقدر سخت گیرانه بود که وقتی استالین سکته کرد و مرد یک روز کامل کسی جرات نداشت بره تو اتاقش و بعد از یک روز که با ترس و لرز وارد اتاق میشن متوجه میشن که اون مرده.جدای از این موضوعاتی که ماریا تعریف میکرد چیزی که در مورد ماریا برای نویسنده جالب بود این بود که ماریا هنوز هم به استالین باور داشت و هنوز هم اونو دوست داشت، ماریا میگفت از نظر من استالین آدم خوبی بوده و هیچ بدی هم نکرده و این رییس پلیس مخفی بود که آدم پست فطرتی بود و همه این اتفاقات وحشتناک زیر سر اونه.خوب گشت و گذار در ویلای استالین تموم میشه و فصل بعدی کتاب به استالین درون ما میپردازه، از نظر من یکی از بهترین فصل های کتاب همین فصله.نویسنده اول میاد یک مثالی میزنه و میگه که اگه یه نفری تو دوران بچگیش باهاش بدرفتاری شده باشه و با خشونت باهاش رفتار شده باشه احتمال این که این آدم در آینده به بچه های خودش ظلم کند بیشتر از اینه که اون آدم به یک فعال حقوق کودکان تبدیل بشه. بعد همین مثال رو تعمیم میده به یک جامعه در ابعداد وسیع تر و میگه متاسفانه بعد از مدتی قربانیان یک جامعه به تدریج شبیه دژخیمان و جلادان جامعه میشن.کتاب میگه در سال 1937، وقتی حکم اعدام رهبران سابق حزب تو یک دادگاه نمایشی در مسکو تعیین شد، حدود دویست هزار نفر برای شنیدن حکم تو میدان سرخ مسکو در هوای منفی سه درجه جمع شده بودند و مشتاق شنیدن حکم اعدام بودن. استالین درونشون اشتیاق شدیدی به خشونت داشت.یا یک مثال جالب تر دیگه هم داره و میگه که وقتی سرهنگ کامنف که داستانش رو براتون تعریف کردیم و گفتیم که دادگاهیش کردن و بعد هم برخلاف قولی که استالین داده بود کشتنش، وقتی حکم سرهنگ کامنف رو اعلام کردن یکی از هم خدمتی های سابقش به نام نیکلای بوخارین گفت که من بی نهایت خوشحالم که این سگ ها دارن تیربارون میشن انگار خوی استالین تو وجود اونم رفته بود، دو سال بعد خود همین نیکلای بوخارین هم تیربارون شد. حالا وقتی بوخارین رو گرفته بودن یک عده از نویسنده های مطرح روس خطاب به استالین نامه نوشتن و خواستار مرگ بوخارین و دوستانش که در زندان بودن شدن. اونا نوشته بودن ما خواستار اعدام جاسوسان هستیم نباید اجازه بدیم دشمنان اتحاد جماهیر شوروی زنده بمونن، یکی از کسایی که این نامه رو امضا کرده بود میخاییل شولوخف نویسنده رمان دن آرام و برنده جایزه نوبل ادبی سال 1965 بود. و این ها همه محصول جامعه ای بودن که داشت روز به روز شبیه به رهبرشون میشد.جامعه ای که به طور سنتی و در ضمیر ناخودآگاهش خواستار قدرت مطلق در بالا و تماشاچی بی تفاوت در پایین بود و برای هر مشکلی و هر کمبودی همانند رهبرش به جای این که به دنبال راه حل باشه بدنبال پیدا کردن دشمن بود، دشمنی که از دید اونها باعث بوجود اومدن فلان مشکل شده بودالبته اصرار بر یافتن کس دیگر برای مقصر جلوه دادن، فقط مختص روسیه نیست. هیتلر هم همیشه یهودی ها را مقصر می دانست، مک کارتی آمریکایی هم همیشه کمونیست ها را.در هر صورت کتاب به طور مشخص میگه بدون حمایت مردمی، استالین و آدمخوارانش مدت زیادی دوام نمی آوردند اصلا بیشتر رژیم های استبدادی که مدتی طولانی در قدرت می مانند، فقط با همدستی شهروندانشان موفق به این کار می شوندو در قلب هر برده ای همذات پنداری با ارباب کمین کرده است.کتاب در آخر این فصل میگه حکومت ستمگرانه کار دست ملت هاست، نه شاهکار یک نفر.ولی چیزی که اتفاقات سال های حکومت استالین رو از بقیه کشتارهای جمعی دیگه متفاوت میکنه اینه که همیشه ما شاهد بودیم در سراسر تاریخ انسان ها مردمان کشورهای دیگه رو یا نژادهای دیگه رو یا مذاهب دیگه رو سلاخی کردن اما کشتار جمعی مردمان خود کشور از موارد بسیار نادر بوده.قتل عام های دیگه رو راحت تر میشه توجیه کرد. مثلا سفیدپوستانی که در قرن نوزدهم سرخپوستان آمریکایی و بومیان آفریقایی را کشتند، زمین می خواستند.یا نازی ها با کشتار یهودیان به دنبال سپر بلایی برای توجیه شکست های جنگ جهانی اول و تحقیر پیمان ورسای بودند. اما نابود کردن تقریبا بیست میلیون نفر از شهروندان خودی توسط شوروی، همچنان یک موضوع اسرارآمیز و غیر قابل درکه، اونم در این ابعاد وسیع.بر اساس آماری که به وسیله مقام دولتی روسیه اعلام شد از هر هشت نفر بیش از یک نفر در شوروی دستگیر شده بودند که تعداد زیادیشون هم تیربارون شده بودن و یا در زندان ها از دنیا رفته بودن، تو مسکو کوره های مرده سوزی مدام اضافه کاری میکردن ، بازداشت ها و اتهامات در چنین ابعادی نمیتونه صرفا نتیجه بوالهوسی یک فرد باشد و جامعه هم خواسته و ناخواسته همراه این جنایت بود.البته که بودن معدود افرادی که در اون زمان واقعا بر علیه استالین موضع گرفتن و زیربار حرف زورش نرفتن ولو به قیمت از دست دادن جونشون، یکی از این افراد سفیر سابق شوروی در برلین و ژاپن و یکی از کمونیست های انقلابی بود به نام آدولف جوفف. جوفف اواخر عمر چهل و هفت سالش درگیر یک بیماری سخت شده بود و استالین هم بخاطر سابقه مبارزات سیاسیش بهش اجازه خروج از کشور برای درمان رو نمیداد جوفف وقتی تمام توانش رو در راه مبارزه با استالین خرج کرد و دست تنها به جایی نرسید تصمیم گرفت در اعتراض به وضع موجود به زندگی خودش پایان بده و خودکشی کرد، تو وصیت نامش هم نوشت که من سی سال پیش، این فلسفه را اختیار کردم که زندگی انسان فاقد معناست مگر آنکه در خدمت امری بی کران باشد _ که برای ما انسانیت است. کار کردن برای هر هدف متناهی و هر چیز فانی دیگری بی معناست. مرگ من حرکتی معترضانه علیه کسانی است که حزب را به چنان وضعیتی فرو کاسته اند.حالا نفر بعدی که نویسنده میخواد باهاش صحبت کنه دختر همین آدمه دختر جوفف به نام نادژدا دختری که موقع صحبت با نویسنده با وجود این که هشتاد و پنج سال سن داره ولی خیلی خوب همه چی رو به خاطر داره.نادژدا دو سال بعد از مرگ پدرش، درحالی که بچه اولش را باردار بود، به جرم این که دختر جوفف بود برای اولین بار بازداشت شد و به همراه همسرش به مدت بیست سال به زندان و اردوگاه کار فرستاده شد،بعد از بیست سال که آزاد شد و به مسکو برگشت متوجه شد که آدم های شبیه به خودش که دورانی رو تو زندان بودن شروع کردن به نوشتن اظهار نامه های تسلیم، اونا تو این اظهار نامه ها میگفتن که آره ما به اشتباهاتمون اعتراف میکنیم و تاوان اشتباهاتمونم که دادیم و الان خواهش میکنیم که دوباره به ما اجازه بدید به حزب برگردیم، نادژدا شوکه شده بود  اون میدید که نه تنها مردم دست از مخالفت برداشتن بلکه شروع کرده بودن به نوشتن اظهارنامه های تسلیم و بدبختی اینجا بود که بدون نوشتن «اظهارنامه تسلیم» مقامات به کسانی مثل اون اجازه اقامت و کار نمی دادند.اون زمان نادژادا دو تا بچه داشت و همه دوستاش بهش میگفتن که تو بخاطر بچه هات هم که شده باید اظهارنامه تسلیم رو امضا کنی ولی هرچی گفتن نادژدا قبول نکرد و امضا نکرد تا این که دوباره اون و شوهرش رو دستگیر کردن واین بار اونا رو به دورترین و سردترین گوشه گولاگ فرستادن، قلمرویی که اسمش با نهایت وحشت استالینی مترادف شد: کولیما. نادژدا در بیمارستان اردوگاهی که بود بچه دیگش رو به دنیا آورد که اونو فرستادن به یتیم خانه ای که اسمش یتیم خونه فرزندان دشمنان خلق بود و همسرش رو هم تیربارون کردن.خود نادژدا هم شانسی زنده موند چون اون تو آشپرخونه کار میکرد و رییس یک قسمت هم چون ازش خوشش اومده بود ازش محافظت کردده سال بعد نادژدا از کولیما آزاد شد و به سرزمین اصلیش برگشت، و حالا هم داشت برای مهاجرت به نیویورک آماده میشد تا باقی عمرش رو با دخترش که فقط یکی دو بار اون رو دیده بود سپری کنه.نویسنده از نادژدا میپرسه آیا الان دیدش به جهان تغیر کرده یا همون آرمان های کمونیستی سابقش رو داره، نادژدا جواب میده اگه نگاهم تغیر نکرده باشه که آدم احمقی هستم ما یک انقلاب جهانی میخواستیم که الان هم خیلی از مردم مثل من خواستار اونن بعد نادژدا مثال میزنه میگه یک دوستی تو نیویورک دارم که آپارتمانش 9 تا اتاق و دو تا حمام داره و اون هم خواهان انقلاب جهانی و برابریه.نویسنده میگه نادژدا همچنان از آرمانشهرش دست برنداشته و هنوز هم با اشتیاق درباره تحقق عدالت اجتماعی صحبت میکنه اما چیزی که شدیدا اونو گیچ میکنه اینه که چطور آدم هایی که مثلا تو آمریکا و انگلیس زندگی میکنن روسیه رو مثل بهشت رویاهاشون میدونن.بلافاصله پس از انقلاب، پلیس مخفی با نام چکا شناخته می شد. مخفف چند کلمه که حق این نام را ادا می کرد: کمیسیون فوق العاده ملت روسیه برای پیکار علیه تحرکات ضد انقلابی، تبلیغ علیه رژیم و خرابکاری در دهه 1920 دوبار تغییر نام داد و سپس در سال 1934 به شکل ان.ک.و.د خوانده شد _ وزارت امور داخله. پس از چند جداسازی و تغییر نام دیگر، هسته اصلی این نیرو در 1954 تبدیل به کا.گ.ب یا کمیته امنیت ملی شد، اما ماموران آن هنوز با افتخار خود را «چکیست» می نامند، درست مثل هشت دهه پیش.سرگرد گفت:«گاهی یک زندانی سابق را دعوت می کنیم تا بیاید و گواهی اعاده حیثیت اش را بگیرد و او می گوید&quot;هرجا بگید میام به جز ساختمون شما»در آن زمان یک سرگرد ان.ک.و.د از نظر درجه با تیمسار سرتیپ ارتش سرخ برابر بود. چرا چنین مامور بلند پایه ای باید خود را برای یک هنرپیشه بیست و یک ساله و مسئول آسانسور به زحمت بیندازد، وقتی آن همه قربانی بلند مرتبه پاکسازی بزرگ برای بازجویی کردن وجود داشت؟ فقط می توانیم حدس بزنیم پیدا کردن جاسوسان لتونی می توانست راه خوبی برای ترفیع درجه در سال 1938 باشد؛ چند ماه پیش تر، استالین دستور پاکسازی گسترده در حزب کمونیست لتونی را داده بود.پارانویای استالین درباره دسیسه ها علیه او، هرگز با احتمال یا جغرافیا محدود نمی شد.بازجویی که نمی توانست چنین نام هایی را از فرد زندانی بیرون بکشد، ممکن بود به بی کفایتی متهم و تیر باران شود.مصوبه 23 مه 1938 ان.ک.و.د اتحاد جماهیر شوروی مبنی بر تیرباران آرتور کارلویج تلنت در هفتم ژوئن 1938 اجرا شد.آرتور دو ماه پس از تولد بیست و دو سالگی اش تیر باران شد.دقت کنید: اینجا مامورانی تا درجه سرگردی هستند که تلاش می کنند هنرپیشه بیست و یک ساله و متصدی آسانسور سابق را وادار به اعتراف جاسوسی برای بریتانیا و لتونی کنند_ کشورهایی که هرگز به آن ها پا نگذاشته بودمانند داستان آرتور تلنت، این یکی هم مربوط به والدینی است که از امپراتوری تزاری به آمریکا گریخته، آنجا بچه دار شده و پس از سقوط تزار به روسیه برگشته بودند. ویکتور تیشکوویچ واسکاف، سوژه پرونده، در سال 1913 در نیویورک به دنیا امده بود. چهار سال بعد، والدین اش او و خواهر نوزادش را برداشتند و در آستانه انقلاب به روسیه برگشتند.پدر ویکتور جوان نیز به عنوان کمیسر لشکری از ارتش سرخ بین آنان بود و در سال 1920 بر اثر تیفوس درگذشت. استانیسلاوا تیشکوویچ، مادر ویکتور، نیز انقلابی فعال بود که طی تلاش های بلشویک ها برای سازماندهی هواداران در کشورهای اطراف، به ماموریت هایی در لیتوانی، رومانی و ترکیه سفر می کرد.سوال از ویکتور تیشکوویچ واسکاف : شهروندی را که رو به رویت نشسته است می شناسی؟پاسخ : بله. می شناسم. او استانیسلاوا تیشکوویچ مادر من استسوال از استانیسلاوا تیشکوویچ: تو شهروندی را که رو به رویت نشسته است می شناسی؟پاسخ : بله. می شناسم. او ویکتور تیشکوویچ واسکاف، پسر من است.سوال از ویکتور تیشکوویچ واسکاف: درباره فعالیت های جاسوسی مادرت چه می دانی؟پاسخ: مادرم با اعتقاد راسخ سیاسی پشتیبان ضد انقلاب است. او نسبت به اقدامات حکومت شوروی و حزب کمونیست نگرشی خصمانه دارد... در نتیجه مرا هم به گرایش خود متمایل کرد و من تبدیل به یک مخالف حکومت شوروی شدم... مادرم گفت که مامور سازمان جاسوسی آلمان است و از من خواست به او در جمع آوری اطلاعات جاسوسی کمک کنم.سوال از استانیسلاوا تیشکوویچ: آیا شما شهادت پسرتان را تایید می کنید که در فعالیت های جاسوسی دست داشتید؟پاسخ: من آنچه پسرم شهادت داده انکار می کنم. چون او را در هیچ فعالیت جاسوسی درگیر نکردم.فقط یک نفر از هر صد قربانی پاکسازی از اعتراف خودداری کرد.هفده سال پس از مرگشان، ویکتور تیشکوویچ واسکاف و مادرش، از جاسوسی برای آلمان مبرا اعلام شدند.ماه مه رسید و همراه با آن جشن سالانه روز وی، روز پیروزی آلمان. اما این تعطیلی دیگر آن شور احساسی گذشته را نداشت، به جز همان پرچم های سرخ، رژه ها و آتش بازی مرسوم. یکی به این دلیل که دشمن شکست خورده دقیقا همان کشوری بود که حالا بیشترین کمک های ضروری را به روسیه می فرستاد: اگر شوروی جنگ را با سی لشگر بیشتر از آلمان، با بیش از دو برابر تانک و تقریبا سه برابر هواپیمای جنگی شروع کرد، چرا همانطور که دولت حالا تایید می کند 27 میلیون کشته داده، درحالی که آلمان _ که نه تنها با شوروی بلکه با ایالات متحد و انگلستان هم می جنگید_ کمتر از پنج میلیون کشته داد؟غمگین ترین چیز در این بهار دلگیر مسکو، تعداد کسانی بود که می خواستند آنجا را ترک کنند. در میان جوانان حرفه ای که به یک زبان اروپای غربی صحبت می کردند، پیدا کردن کسی که در فکر مهاجرت نباشد سخت بود. هر روز صدها نفر از مردم در صف های طولانی بیرون سفارت امریکا تلاش می کردند ویزا بگیرند دیگر فقط یهودیان نبودند که می خواستند بروند.گرچه شبکه گولاگ در همه جای اتحاد شوروی گسترده بود، جزایر اصلی مجمع الجزایر آن معمولا با یک منبع طبیعی تعیین حدود می شدند؛ گروهی از چنین اردوگاه های کاری در منطقه استخراج زغال سنگ اطراف کاراگاندا واقع شده بودند. بزرگ ترین و مرگ بار ترین گروه اردوگاه در کولیما بودند، جایی که زندانیان برای استخراج طلا به کار گرفته می شدند. اما گزینه محبوب دیگر برای فرستادن زندانیان و تبعیدی ها _ چه در دوره تزار و چه در زمان استالین _ در طول دامنه های فوقانی رود اُب در سیبری غربی قرار داشت. آنجا بیشتر مردم به بریدن الوار وا داشته می شدند.زیر این استخوان ها، لایه دیگری بود، حتی سهمگین تر: صدها جسد کامل. جمعا بیش از هزار اسکلت انسانی در ساحل پنهان شده بودند.ساکنان قدیمی کُلاپوشوا به محض شنیدن خبر، با شمایل های مذهبی در دست به آن نقطه آمدند. همه مردم شهر می دانستند مردگان چرا آنجا بودند؛ جسد ها زیر مکانی بودند که در اواخر دهه 1930 محل استقرار زندان محلی ان.ک.و.د بود. برخی ساکنان کلاپوشوا، بین اجساد فاسد نشده سال 1979، اجساد کسانی را که می شناختند شناسایی کردند، کسانی که هنوز همان لباس های هنگام دستگیری شان در چهل سال پیش را به تن داشتند. گزارش شده بود که پیرزنی جسد شوهرش را شناخت. گرچه برخی گورهای دسته جمعی پیدا شده در سراسر روسیه و دیگر جمهوری ها بزرگ تر هستند، گورستان کلاپوشوا غیرعادی ترین همه این کشف های هولناک بود. یک دلیل این بود که اجساد لایه های پایین خیلی خوب مانده بودند. این اجساد در ته گور بودند که کف آن سطح بزرگی از یخبندان دائمی است. اجساد تجزیه نشده بودند؛ نیمه منجمد و مومیایی شده بودند.پس از پنج ماه اقامت در مسکو، بودن در جایی که مردمش هرگز یک امریکایی با اروپایی را از نزدیک ندیده بودند، خوشایند بود.ویلهم فست و من، صبحی با هواپیمای موتور توربینی کوچکی از تومسک به کلاپوشوا پرواز کردیم. فست به عنوان نماینده مجلس، می تواند رایگان به هر جایی در اُبلست پرواز کند.گالینا نیکی فورووا مطمعن است که یکی از دفن شدگان در گور دسته جمعی کلاپوشوا پدر اوست. نیکی فورووا معلمی بازنشسته است. بیوه ای با گونه های گل انداخته و موهای خاکستری در آستانه هفتاد سالگی. او با صدایی آکنده از تسلیم حرف می زد. پدرش کهنه سرباز جنگ جهانی اول و ارتش سرخ در جنگ داخلی روسیه و سپس مدیر مدرسه کلاپوشوا بود. دیر وقت شبی در سپتامبر 1937، اتفاقی که در آن روزها همه از آن می ترسیدند سر رسید. ضربه ای به در. «پدر در را باز کرد و گفت: بفرمایید تو لطفا، آن ها وارد اتاق غذاخوری شدند و بلافاصله گفتند:&quot;دست ها بالا&quot;»پس از بازداشت، شایع می شود که همسران و فرزندان متهم هم دستگیر می شوند؛ مادر نیکی فورووا برای همه آن ها بقچه های لباس آماده کرد. برخی مردم از آن ها دوری می کردند. «تعدادی دوست صمیمی داشتیم، مثل یک خانواده بودیم که در آپارتمان های کنار هم در یک راهرو زندگی می کردیم. شپونُف ها دیگر به ما سلام نمی کردند. دیگر به دیدنمان نمی آمدند. یک بار رفته بودم کمی آب بیاورم و (صدایش حاکی از ناباوری بود)...پدربزرگ شپونف، سطل پر از آب را از توی دستم به زمین انداخت.» فقط حالا، بیش از نیم قرن بعد، نیکی فورووا دوباره با پسر آن خانواده حرف می زند.دو ماه پس از آنکه پلیس پدرش را برد، هنگامی که هوا سردتر شد، مادرش بسته های غذا و لباس به زندان برد. بعدها خانواده از یک افسر محلی ان.ک.و.د شنیدند که آن کار بیهوده بوده : نیکی فورووای پدر سه هفته پس از دستگیری با شلیک گلوله به سرش کشته شده بود. حالا هر سال، در روز اعدام او و روز تولدش، گالینا روی محل گور در ساحل رودخانه گل می گذارد.گالینا می گوید:«در سال 1979، فردای روزی که رودخانه پرده از راز اجساد برداشت، به آنجا رفتم. قایق های موتوری تلاش می کردند ساحل را بشویند. جسدی دیدم که بدنش پوسیده نشده بود. او لباس مشکی و ریش مشکی داشت. مردم در مرکز غریق نجات به من گفتند که زنی را با دندان طلا و پالتوی خز دیده اند. حتی فکر می کنم می دانم آن زن که بود، زن رئیس دانشکده تربیت معلم کلاپوشوا بود. هر دو آن ها در یک شب بازداشت شدند. » اما هیچکس جسد پدر نیکی فورووا را ندیده بود. «پسرم اجساد شناور در رودخانه را دید_ و سپس آن ها را غرق کردند. جمع کردنشان بسیار آسان تر می بود. ما خیلی چیزها را بخشیده ایم. این بار هم مس توانستیم ببخشیم و بگوییم: خب، لااقل بگذارید همه آن ها را به آرامستان ببریم و در گوری معمولی دفن کنیم! حتی نازی ها هم سربازان ما را دفن می کردند.»مارتن رئیس مرکز منطقه ای ان.ک.و.د در کلاپوشوا بود.مارتن تبار مجارستانی داشت_ و شگفت اینکه پزشک بود متولد بوداپست بود. همان جا به دانشگاه رفت و سپس در جنگ جهانی اول در جبهه نیروهای اتریش _مجارستان خدمت کرد.وقتی انقلاب شد، او در روسیه اسیر جنگی بود. پس از آزادی از کمپ اسرا، به ارتش سرخ پیوست و به عنوان پزشک برای گروهان پارتیزانی در جنگ داخلی روسیه کار کرد. مارتن پس از جنگ در روسیه ماند، به پلیس مخفی پیوست، به درجات بالا رسید و با زنی که او نیز برای پلیس کار می کرد، ازدواج کرد. وقتی به شغل خود در کلاپوشوا گماشته شد، بخشی از شغلش امضای گواهی مرگ برای کسانی بود که در گورهای جمعی زیر مقر ان.ک.و.د دفن شده بودند.ایناسو کانوا دختر اسپاتن مارتن بود.او نیز مانند گالینا نیکی فورووا که چند خیابان آن طرف تر زندگی می کرد، همه عمر به عنوان معلم ادبیات روس کار کرده بود. با لحنی پر احساس گفت: من عاشق کارم هستم. دو زن به یک مدرسه می رفتند، مدرسه ای که پدر نیکی فورووا مدیرش بود_ هرچند، سوکانوا با ناراحتی گفت که او را به یاد نمی آورد.وقتی سوکانوا داستانش را می گفت، روشن بود که این زن با فرهنگ و متفکر هنوز درباره رخدادهای نیم قرن پیش زجر می کشد. رنج او متفاوت از رنج نیکی فورووا بود که هنوز در مرگ پدری که عاشقش بود عزاداری می کرد. زیرا پدری که سوکانوا عاشقش بود، شریک جرم در مرگ ها بود، نه تنها مرگ پدر نیکی فورووا، بلکه صدها و شاید هزاران نفر دیگر.اگر سوکانوا عاشق پدرش نبود، هضم این مسئله برایش آسان تر می بود. با این همه، او با مهربانی و ستایش درباره پدرش صحبت می کرد. مردی تحصیلکرده بود. انگلیسی، فرانسه و آلمانی حرف می زد. او و همسرش سه فرزند داشتند؛ پسرشان برادر سوکانوا، در جنگ جهانی دوم کشته شده و آن ها یک یتیم جنگ را به فرزندی قبول کرده بودند. سوکانوا گفت:« پدرم آدم فهمیده و مودبی بود. مردی بزرگوار. او آدم بد سرشتی نبود. همیشه باور داشتم که از هر نظر انسانی ایده آل است. خیلی دلش می خواست که من دکتر شوم.» او برای خوشحال کردن پدر، آرزوهای وی را دنبال کرد و به دانشکده پزشکی رفت. فقط وقتی بیماری او را واداشت تا دانشکده پزشکی را رها کند، به سمت عشق واقعی اش یعنی ادبیات رفت.سوکانوا می داند که پاکسازی بزرگ تا چه حدود ویرانگر بود، زیرا خود پدرش بالاخره قربانی آن شد. او یکی از بیست هزار افسر ان.ک.و.د بود که بازداشت شدند. مارتن پس از هفت سال از زندان آزاد شد. او پس از آزادی، مرموزانه به خانواده خودش گفت: من چیزی را امضا نکردم. و چیز دیگری نگفته بود.عاقبت ان.ک.و.د دوباره او را به کار برگرداند، هر چند نه کاملا مثل سابق . برای اولین بار طی دو دهه، مارتن به عنوان پزشک به کار بازگشت؛ به عنوان فردی عادی. او بیمارستان های گولاگ را اداره می کرد. سوکانوا گفت:«ما از اردوگاهی به دیگری سفر می کردیم، در سیبری و اورال، در اقامتگاه های مخصوص کارکنان آزاد، نزدیک خود اردوگاه ها زندگی می کردیم»پس از مرگ استالین، از مارتن رسما اعاده حیثیت شد و همان درجه پلیسی سابقش را به او برگرداندند. سپس بازنشسته شد و سال 1959 درگذشت.فست ناگهان سوالی می کند که در ذهن من هم بود:«چطور توانستید اینجا زندگی کنید؟بین همه این مردم. مردم چه رفتاری با شما دارند؟ اینجا، حالا، این روزها؟ به ویژه کسانی که مستقیما آسیب دیده اند؟»سوکانوا می گوید:« تعداد انگشت شماری می دانند اسم من سوکانواست، نه مارتن» اما گالینا نیکی فورووا می داند. او و سوکانوا از کودکی همدیگر را می شناسند.و گرچه پدر یکی شان به حتم حکم مرگ پدر آن یکی را امضا کرده، دو زن باهم دوست اند. یکی از آن ها اخیرا در بیمارستان بستری بود و دیگری به ملاقاتش رفته بود. در رابطه شان، حداقل گذشته را پشت سر نهاده اند.چه چیزی کسی مثل استپان مارتن، مرد فرهنگ و علم را به قاتلی بزرگ، دکتری را به پلیس مخفی و مردی را که کودکی را به فرزندی پذیرفته، به کسی که کشتارهایش بی شمار کودک را یتیم کرده، تبدیل می کند؟ به نظر می رسد زندگی اش همه رشته هایی را که من از میان تاریخ روسیه در این قرن پی گرفته بودم دارا بود، آن رشته ها در زندگی اش تنیده بودند.مارتن انتخاب کرده بود که در روسیه زندگی کند. او تنها اسیر جنگی سابق نبود که در روسیه سرگردان شده، به ارتش سرخ پیوسته و در جنگ داخلی روسیه جنگیده بود. صدها نفر دیگر هم چنین کاری کرده بودند. اما وقتی جنگ تمام شد، تقریبا همه آن ها به خانه هایشان برگشتند. مارتن ماند. چرا؟ دلیل هرچه بود، آن قدر قوی بود که او را به رها کردن احتمال یک زندگی راحت به عنوان پزشکی در بوداپست به نفع شغلی دیگر، زبانی دیگر و کشوری فقیرتر واداشته بودبرای جهت دهی اخلاقی زندگی اش و برای اجتناب از دیدن آنچه زندگی اش بدان تبدیل شده بود، رایج ترین نوع انکار را با دخترش در میان گذاشت. من فقط از دستوراتت پیروی می کردم. اما بدون شک آن دلیل تراشی به تنهایی کافی نبود. برای اینکه بتواند هرروز به خانه برگردد، درحالی که توده ای جسد در زمین زیر دفترش روی هم تلنبار می شدند. باید از هر نوع بهانه موجود بهره برده باشد. به علاوه، مارتن برخی از این افراد را می شناخت. واقعا می توانست باور کند که مدیر مدرسه دخترش، یک همرزم ارتش سرخ در جنگ داخلی جاسوسی خطرناک بوده؟چگونه مردی می توانست هم شفا دهنده باشد هم قاتل؟ این دوگانگی در جوهره انقلاب روسیه، در مردان و زنانی که آن را به ثمر رساندند و تا حدی، در همه ماست. در رمان موبی دیک، به خاطر این دوگانگی استشما کوسه اید درست، اما اگر بر طبیعت کوسه گی درون خود چیره شوید، دیگر فرشته محسوب می شوید؛ چون فرشته چیزی نیست جز کوسه ای که بر طبیعت خود چیره شده است.از جهتی، این ناراحت کننده ترین حرف درباره کشتار کلاپوشوا و خشونتی است که در آن سال ها اتحاد شوروی را در برگرفته بود ما می خواهیم باور کنیم که مقاومت قهرمانانه در برابر شرارت همیشه امکان پذیر است. اینکه در دنیایی که به دست کوسه ها اداره می شود، می توان فرشته بود پس گاندی، مارتین لوتر کینگ جونیور و نلسون ماندلا چه بودند؟ البته همیشه می توانید در برابر شیطان مقاومت کنید. اما مقاومت و شانس زنده ماندن دو مسئله متفاوت اند.برای انجام آن، یا باید حکومتی داشته باشید که انسان ها را پس از زبان گشودن به اعتراض به قتل نرساند یا آن قدر تعدادتان زیاد باشد که رژیم بترسد همه شما را بکشد. هیچ کدام از این شرایط در روسیه اواخر دهه 1930 وجود نداشت.مکان دیگری برای دیدن باقی مانده بود؛ مقصد پایانی سفرم به آن سوی روسیه به شمالی ترین نقطه سرزمین بزرگ اوراسیایی؛ کولیما.قرن ها پیش از آنکه کولیما محل استقرار مرگ بارترین اردوگاه های گولاگ شود، افسانه ها درباره سرما و دوردست بودن این منطقه به دنیای خارج رسیده بود.از قرن هفدهم و هجدهم، وقتی اعضای گارد تزار به دست داشتن در توطئه محکوم و به آنجا تبعید شدند، از این مکان به همین منظور استفاده می شد.حتی در سایر بخش های گولاگ، کولیما هویتی ویژه داشت، زیرا تعداد کمی از زندانیانی که به آنجا فرستاده می شدند، زنده برمی گشتند.مقامات پلیس مخفی در کولیما، امروز می گویند که پرونده هایی_ گاهی یک پرونده کامل و گاهی فقط یک اسم در یک فهرست_ از دو میلیون زن و مردی که بین 1930 تا اواسط 1950 به این منطقه اعزام شده بودند، وجود دارد.بقیه قسمت‌های پادکست رپاپ را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%86%D8%A7%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-id4918867-id492851773?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B1%D9%88%D8%AD%20%D9%86%D8%A7%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست رپاپ</category>
                <author>پادکست رپاپ</author>
                <pubDate>Thu, 10 Nov 2022 19:01:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>