<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات زندگی شستن یک بشقاب است☘️</title>
        <link>https://virgool.io/zendagi/feed</link>
        <description>نوشته هایی از زندگی های متفاوت، تجربه های جدید و حال خوب آدمها:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 02:44:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/pf9ukrzckbxd/gcr1iz.jpg</url>
            <title>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</title>
            <link>https://virgool.io/zendagi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عکس‌ها و خاطره‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-xc9xawo2vf7l</link>
                <description>به سبک چالشی که دوستان راه انداختن ، تعدادی عکس از گالریم رو باهاتون به اشتراک میزارم .گندم‌زاری در ایرانشهرخیلی وقتا که دلم گرفته و تنهام ، میام اینجا و تا غروب آفتاب میشینم و فکر میکنم و از سکوت لذت میرم .اراده‌ی تغییرخیلی وقت بود میخواستم وزنم رو کنترل کنم . بلاخره پارسال اراده کردم و از تابستون که 106 کیلو بودم در عرض یکسال به 92 کیلو رسیدم . حس خیلی بهتری دارم به خودم . ورزش علاوه بر سلامتی جسمی ، روی روحیه و حس و حالمون هم تاثیر مثبتی میزاره . اوصیکم به ورزشمسجد مکی زاهدانرمضان ها جو شهر زاهدان و بخصوص مسجد مکی خیلی معنوی میشه . حس و حال خوبی داره انگار یه ماه از دنیا جدا میشی . بیصبرانه منتظرشماز کوهنوردان به نامبلاخره بعد مدت‌ها یکی دیگه از اهدافم رو تیک زدم . صعود به قله زیبای تفتان واقع در بلوچستانسخت بود ولی به سختی‌ش می‌ارزیدصعود با لباس بلوچی برای اولین بار در تاریخبازگشت از سرکارشما این عکس رو درک نخواهید کرد . وقتی بعد از دوشیفت درس دادن ، خسته از همه چیز با حنجره پاره سوار ماشین میشی و یه آهنگ آروم میزاری و از غروب لذت میبری و نمیخوای هیچوقت به مقصد برسی و فقط همینطوری بری و بری و بریچشمانشچشم یکی از دانش‌آموزام . توی عکس خوب معلوم نمیشه ولی وقتی نور میافته توی چشماش یکی از زیبایی‌های خلقت نمایان میشه .بمب انرژیبرای جشنواره‌ی غذای دانشگاه اینو درست کردیم . تنها دلیلش این بود که نمیخواستیم از دخترا کم بیاریم البته بعد که با قیمت بالا تو پاچه ملت فرو کردیم سود خوبی هم حاصل شد . پادزهری برای غذاهای پر از کافور دانشگاهاگر اون خانمه که 20 تا ازمون گرفت و پرسید بهداشتی هستن با نه ، میدونست چجوری درست شدن ازمون شکایت می‌کرد .در انتهای دانشگاهحس و حال دانشگاه وقتی هوا بارونیه رو خریدارم . این جاده‌ایه که در انتهای اون خوابگاه ما قرار داره . هر روز باید این مسیر رو چندبار بریم و بیایم چون مسئولین گرانقدر میخواستن پسرا که موجودات خطرناکی هستن رو در کوه ها نگه داری کنن . یک از دلایل لاغر شدن من همین مسیره ، برای من بد نشده پس :)کادوبهترین کتابی که داشتم رو بعنوان هدیه تقدیمش کردم ولی قبول نکرد . منم نشستن دوباره و دوباره خوندمش . حالا شما بگید ، کی ضرر کرد ، من یا اون ؟؟دیوارهای دانشگاهیکی اون زیر نوشته : یار فقط خدا .شب آخر قبل از تعطیلی دانشگاه . ماه خیلی قشنگ بود ولی با دوربین گوشی نشد نشونش بدمآیا ایمان نمی‌آورید ؟؟</description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 18:08:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه اتفاق خوب!</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%AE%D9%88%D8%A8-ldvavx2h6d75</link>
                <description>سلاممماینجا برف بارییییییییده🥹فک کن شب بخوابی و صبح با چنین صحنه‌ای روبرو بشی❄️حس اینو دارم که یه طلسم بزرگ بعد مدت‌ها شکسته شده!این روزا دیگه واقعاً حال و حوصله حرف‌زدنِ بیشتر نیست:)فقط زیبایی ببینیم،یخرده حالمون خوب بشه✨🌱چنین صحنه‌ای💫سطل زباله کاکل‌برفی👀:)برای قرار عاشقانه دونفره توی یه روز برفی میتونه جای خوبی باشه... البته به شرطی که قبل نشستن، صندلی توسط یارِ عاشق،پاک و برف‌روبی بشه 🤝🏻🙄ولی این واقعا درخت زیبایی بود&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;برای من خالی کردن این برف،حکم قرص آرامش‌بخش رو داره😁کوه‌ها سفید،ابرا سفید،زمین سفید،درختا سفید...حق دارم بعد این همه مدت برف نباریدن،مثل برف‌ندیده ها رفتار کنم مگه نه؟!🚶🏻‍♀️ترکیب پاییز و زمستوناوج خلاقیت روی برف😎😂شبیه ابرای توی آسمونن⛅ 🙃💞ایشونم عبدالله هستن،درسته که ظاهر دخترونه داره اما من به عنوان سازنده‌ش میگم که مردتر از عبدالله در این کره خاکی پیدا نمیشه!نهههههههههههههههههههههه عبداللللللللللللللللللله......پ.ن یک:شاید عبدالله آب شده باشه اما خب انا لله و انا الیه راجعون مگه نه؟! من هیچ وقت عبدالله رو از یاد نخواهم برد😔💔پ.ن دو:ولی چه جالب که آدم میتونه یه چیزی رو خلق کنه و اینقدر دوسش داشته باشه! جدی جدی دلم داره برای عبدالله تنگ میشه😔😂پ.ن سه:معمولا در چنین مواقعی که برف میاد،بهتره فرصت رو غنیمت بشمارید و زودتر برید بیرون و از برفا استفاده کنید چون ممکنه دیر از خواب بیدار بشید و ببینید تمامی برف های روی زمین توسط دیگران نابود شده😄چرا تو اولین کسی نباشی که پا روی اون برفای دست نخورده زیبا و گوگولی میذاره؟😭😂پ.ن چهار:مراقب خودتون باشید:)😂</description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>Marshmallow</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 10:35:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-fxm29k62adjt</link>
                <description>احساس میکنم ویرگول مُرده واقعاًهر روز تعداد پست ها کمتر خداحافظی کاربرا بیشتر، هعی!و «تماشای زوال هولناک است شاید از خود زوال هولناک تر»سازنده های ویرگول انگار دلشون براش نمی‌سوزه ولی دل من می‌سوزه.و ولش کن تعداد و اعداد و ارقام رو من از این به بعد همیشه اینجا می‌نویسم حتی اگه یه روز برسه که یه نفرم پیدا نشه که بخونه‌.احساس می‌کنم می‌تونه مثل نفس مصنوعی دادن به یه مُرده باشه یه تلاش بیخود و بی فایده اما مهم نیست!هی شعر می‌خونم از این ور اون ور امروز رفتم حلزون جمع کردم که اون شعر حسین صفا رو براشون بخونم:«حلزونی كه خانه‌اش همه جاستو به دنبال خانه می‌گرددخانه‌ای زير شیروانی خودبه مزارش روانه می‌گرددمُرده‌ای كه به هر كجا برودبا خودش می‌بَرَد مزارش را»حلزونا گوش دادن شاید نفهمیدن، اما گوش دادن.ویرگول هم شاید نفهمه، اما من می‌نویسم.مثل همون حلزونا خونه‌ام رو با خودم حمل می‌کنم، مزارم رو.اگر ویرگول بمیره، من روی سنگِ قبرش می‌نویسم:«اینجا جایی بود که کلمات،برای لحظاتی کوتاه،از تنهایی بیرون زدند و دستِ یکدیگر را گرفتند.»و بازم به نوشتن ادامه میدم حتی اگه فقط برای حلزون‌ها باشه حتی اگه فقط برای باد باشه</description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>یلدای روشن🤍</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 23:37:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوفانِ مبارک؟!🌪️🌴</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9%F0%9F%8C%AA%EF%B8%8F%F0%9F%8C%B4-f4wb00ryw5ep</link>
                <description>امروز(18مرداد) همه‌چی یه‌جور خاص با اتفاقای عجیب و غیرمنتظره پیش رفت .راستش همیشه از روزایی که روتین نیستن خوشم میاد حس می‌کنم زندگی یه کم رنگی‌تر میشه.(البته زندگی تو بلوچستان هرروزش پر از رنگه ).همین حال‌وهوای متفاوت باعث شد بالاخره تصمیم بگیرم آلبوم گالریمو کم‌کم بیارم توی ویرگول. امروز خودش یه شروع خوب شد،بی‌بهونه بی‌برنامه🤗🌴✨☁️Home🏡✨🌴از شب قبل بیدار بودم تا 9صبح نخوابیدم(جغد شبم ) نشسته بودم با یه پادکست آروم .هوا خنک بود و همه‌چی ساکت مثل یه صحنه از «شهر اشباح»صبح که شد همه انگار ناپدید شده بودن.طلوع امروز از پشت بومفقط پرنده‌ها و حشرات بیدار بودن . منم مثل نگهبونِ بی‌صدا مراقب این گوشه‌ی کوچیک از دنیا🤍☀️(ولی حس میکنم جدیداً باید به این جغدا اضافه کاری بدن تا پاسی از روز چون صبحا هم اکثرا خوابن.صبح خلوت تر از ساعت دو نصف شبه💁)ساعت نه صبح خوابیدم.حدودا ساعت یک ظهرمامانم یه‌بار صدام زد: بیدار شو، ناهار»بی‌خیال خوابیدم. ولی بار دوم اومد بالاسرم گفت:«بیدار شو، بارون داره میباره!و من از دلِ خوابِ عمیق با شنیدن اسم بارون همون بارونی که چند روزه براش دعا می‌کردم همون بارونی که شاید یه کم از خشکیِ ایرانم و گرمای عجیب بلوچستان کم کنه یهو بیدار شدمداشتم می دویدم بیرون که نورگیر.....!نورخورشید وهوای صاف...❤️‍🩹☀️ای مامان نامرد! از بچگی بارون بهانه ای خوبیه که مارو از جا بکشونه بیرون.رفتم زیر سایه‌ی نخلا، همون‌جایی که همیشه می‌شینم رو به افق. جایی که سکوتش آدمو می‌بره به عمق فکرهایی که شاید هیچ‌وقت به زبون نمیاد. نشستم و چشم دوختم به این جهان وسیعی که کیلومترها جلوتر گسترده شده بی‌انتها و آرام🤎💫از دورابرها رو می‌دیدم که چند روزه به‌خاطر فصل بارونهای موسمی آسمون رو گرفتن ولی با همه‌ی این سنگینی خبری از باریدن نبود. فقط سکوت و انتظار.وسط اون خلوت دلم رفت سمت ایرانمبه مردم وطنم فکر کردم به روزهای سختی که دارن می‌گذرونن. کاش حداقل این خاک تشنه نبود کاش بارون می‌اومد که دل زمین آروم بگیره شاید دل آدم‌ها هم...❤️‍🩹سرمو بالا گرفتم یه تکه ابر کوچیک و خاکستری درست بالای سرم بود. اون‌قدر کوچیک بود که نمی‌تونست این زمین پهناور رو سیراب کنهچند دقیقه‌ای نشستم بعد بلند شدم که برم سمت خونه. همون لحظه یه‌دفعه قطره‌های بارون اندازه‌ی کف دست شروع کردن به باریدن. تند و سنگین. آسمون بالاخره بغضشو شکست اونم با تمام قدرت و بی‌هیچ مقدمه‌ای.ومن خوشحال آقا مبارک طوفان...!🌪️💃باد نبود گردبادهای فلوریدا بودنخیلی سریع بعد تموم شداین تصاویر پایین شاهکار دو دقیقه باد و بارون موسمی هستن ! باهم ببینیم.تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است🌿احتمالا چهل ثانیه دیر تر از زیر سایه نخلا بلند میشدم احتمالا این درخت رو من فرود می اومد.دقیقا جای من افتاده بود درخت قشنگم!از خاک جدا شدم ولی هنوز دررگ هستیم جریان دارد ریشه ی بودنو منبا تمام توانِ خسته‌امایستاده‌امتا تو را از طوفان عبور دهم«احمد شاملو »عطر شکوفه‌های نارنج، دل را به کوچه های خاطره میبرد🧡✨🌪️فعلا دری که محافظ حریم خصوصی باشه، نداریم 🤠اولین بارون(طوفان✔️) زندگیش🤍Petrichor🌤️Mosoom☀️☁️تادل به آبیِ آسمان بدهی، باران تمام دیشب را شسته..☁️✨انتهای امروز🧡✨</description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>مَــــــریَـــــم رُوشَـــــن🌱</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 17:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پنجره من</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-y90fjvoatq7j</link>
                <description>۱۴۰۴/۰۵/۱۰به قسمت دوم از پنجره من خوش اومدی. اینجا قراره هر روز دنبال سهم خودمون از زندگی باشیم.به copilot گفتم و برام ساخت. دقیقا منظورم همچین تصویری بود. دختری با لباس آستین بلند مشکی، موهای موج‌دار و کوتاه و پنجره‌ ‌ای سفید و چوبی. منظره‌ای بدون درخت. حالا که خوب بهش نگاه میکنم، این منظره شبیه یکی از تفریگاه‌های شهریه که توش بدنیا اومدم. شاید برای همینه که تپه‌های سرسبز و بدون درخت رو خیلی دوس دارم.آسمون تصویر ابریه و در عین حال یکمم آبیه. خیلی شبیه حال امروز منه. صبح که از خواب پاشدم( اگه دقیق‌تر بخوام بگم با جیغ دخترخالم پریدم از خواب)، از همون دقایق اول فهمیدم امروز قراره آسمونم ابری باشه. لبام خشک شده بود و کلیه‌هام درد می‌کرد. این یعنی وقتشه که با رخت‌خواب وداع بگم. از اونجایی باز هم آخرین نفری بودم که از خواب بیدار میشه(نمیفهمم چرا روز جمعه‌ هم استراحت نمیکنن)، صبحانه تموم شده بود. برای همین رفتم چایی رو گذاشتم گرم شه، مشغول دست و رو شستن و مرتب کردن خونه شدم. من عادت کردم صبح‌ها به محض اینکه چشمام باز میشه، فرقی‌ام نداره چقدر دستشویی داشته باشم یا چقدر گشنه‌ام باشه، اول رخت‌خوابم و جمع می‌کنم و بعد اگه دور و برم بهم ریخته باشه، مرتبش میکنم. این باعث میشه روزم رو با گره‌های فکری کمتری شروع کنم. البته خیلی زمان برد تا این کار برام تبدیل به عادت بشه. بعد اینکه شکمم سیر شد و اهالی خونه زدن بیرون، با اینکه خوابم نمیومد و کار برای انجام دادن کم نداشتم، خوابیدم. انگار از حرصم خوابیدم. انقدر که این چند وقت شبا و صبحا بدجور خواب رفتم و از خواب پریدم....از خواب که بیدار شدم، دیدم مامانم از بیرون اومده و دوش گرفته و خوابیده، منم کنارش زیر کولر‌گازی یه چرتی زدم...چشمامو که باز کردم، وقت ناهار بود، بوی کوفته تبریزی همه‌جا رو پر کرده بود. مامانم زحمت ناهار امروز و کشیده بود. انقدر بوی کوفته تبریزی میومد که توی خوابمم داشتم خواب غذا خوردن میدیدم. مامانم بهم گفت که برم توی آشپزخونه چون کارم داشت. رفتم کنارش وایستادم و قابلمه غذا رو نگاه کردم، چون نزدیکش وایستاده بودم بوی خوب شامپوی موهاش میومد. گفت: سفره رو بنداز. همین که حرف سفره انداختن شد، بقیه اهالی خونه هم از گوشه کنار خونه پیداشون شد.کوفته‌ی مامانم یکمی باز شده بود. که واقعا برای اکرم پنجه طلا دور از ذهن بوداا. اصن تعجب کردم، سابقه نداشته کوفتش باز شه.( الان مثلا سعی کردم کنار گلدون عکس بگیرم قشنگ دربیاد عکسم :/ )شاید کوفته‌اش باز شده بود ولی هیچی از مزه‌اش کم نمی‌کرد. مزه‌ی عشق میداد، مزه‌ی خونه، مزه‌ی مامان، مزه‌ی بچگیام :)بعد ناهار باز خوابیدم -_-ایندفعه خیلی خوابم سنگین شد چون ناهار خورده بودم، میدونستم اگه بخوابم حالم بد میشه. ولی بازم گرفتم خوابیدم. همین که چشمامو بستم، دو ساعت باز کردم، برقا رفته بود...رفتن برق این روزا فقط به نداشتن الکتریسیته ختم نمیشه. آنتن، اینترنت، آب و حال و حوصله آدمم با رفتنش میبره. حتی الانم تو گرمام و حوصله نویسنده بودنم نمیاد. لطفاً یکی پاییز و زمستونو بهم برگردونههههه.تصمیم گرفتم برم خونه‌ی خودم تا یکم از تنش و داستان‌های خونه‌ی خالم به کنج امنم پناه ببرم.‌ یکم توی خودم باشم و جز سکوت چیزی نباشه. توی همین حین به این فکر میکردم،  بعد دوش گرفتن توی قلمرو خودم، با کمند برم بیرون. ولی گفت نمیتونه، پس زنگ زدم به یکی دیگه از دوستام، توی همین بین، اون یکی دوستم پیام داد که بریم پیاده‌روی.( چون خودم سر ظهر بهش پیام داده بودم، ولی دیر جواب داد و منم فکر کردم‌ نمیاد)، بازم من ترجیح دادم باهاش برم پیاده‌روی چون مثل من چند وقتیه درگیر افسردگی شده و آدمایی که درگیر چنین چیزی هستن ساختن یه روتین، کاری که هر روز انجامش بدن خیلی بهشون کمک میکنه. فلسفه شروع پیاده روی ما هم همین بود....اومدم خونه‌ی خودم. یکم دور و بر و مرتب کردم. لباسمو برای پوشیدن اتو کشیدم و رفتم تا دوش بگیرم. شیر آب و به سمت چپ چرخوندم تا آب حسابی خنک شه. خیلی آروم و بی عجله موهامو شستم، بدنمو شستم و کله‌مو چند ثانیه زیر دوش آب نگه داشتم تا مکث کنم و ذهنمو یکم هرس کنم. اومدم و خودمو خشک کردم، یکم لباس پوشیدم و سریع اسپری بدن زدم(یعنی اگه ثانیه‌ای برای مام زدن و اینا دیر کنی توی این گرما باید دوباره بری حموم). وایستادم جلوی آینه تا موهامو جمع کنم. یکم آرایش کردم و لنز هامو گذاشتم(عینکم خراب شده برای همین باید لنز‌ بزارم). به ذهنم رسید که چند وقتیه همه‌ی کارام سرسریه. دیگه چشمامو سایه‌های برق برقی نمیزنم، دیگه لباسای رنگی نمیپوشم و فیلم هارو روی سرعت دو برابر میبینم. این روزا انگار دلم میخواد همه چی روی سرعت دوبرابر جلو بره. انگار همه چی کسل کننده شده. بی روح. خشک. شایدم این منم که معنا رو گم کردم. شاید همه چی همونطوریه که قبلا هم بود. شاید من عوض شدم.امروز دلم خواست یکم جسور باشم، مثل قبلا گلیتر مالی کنم خودمو. این پلت و چند سال پیش گرفتم( اره میدونم خطرناکه نباید بیشتر از یه سال از سایه و اینا استفاده کنی ولی حیفم میاد انصافا سالمه). ( در ضمن کثیف نیست، من لوازم ارایشی‌مو هر چند وقت تمیز میکنم فقط خیلی سایه ریخته اینور اونورش.)گلیتر و که زدم، دیدم یه چیزی کمه، خط چشم کشیدم، باز دیدم نه نمیشه. ریمل زدم. دیدم عه خب بزار رژم بزنم. میدونین به خاطر همینه که چند وقته دیگه حوصلم نمیکشه ارایش کنم. چون هی دلت میخواد تکمیل ترش کنی، ظریف انجامش بدی و این وقت گیره. هر چند من عاشق آرایش کردن و یادگرفتنشم. من همون دوستی میتونم براتون باشم که قبل قرار رفتن و مهمونی رفتن میتونه مجانی ارایش‌تون کنه :)Pov: دوستام دارن از این قضیه سواستفاده میکنن دیگه لعنتیا ؛)داشتم اخرین کارا رو می‌کردم که برم بیرون. دوستم پیم زد که نمی‌رسه بیاد و عذرخواهی کرد. خب من به خاطرش بیرون رفتن با اون یکی دوستمو کنسل کرده بودم و الان دم رفتن گفت نمیاد. و قیافه من اینطوری بود که: -_-..تصمیم گرفتم تنهایی یکم قدم بزنم و آهنگ گوش کنم. بعد به این نتیجه رسیدم که زیادی برای یه پیاده روی کوتاه خوشگل شدم. بذای همین پیش‌خودم فکر کردم برم کافه‌ای که پاتوق‌ من و کمند شده این روزا. از یکی از پسرای اونجا خوشم میاد. لعنتی نمیدونم منتظر چیه؟!!. میبینه منم نگاهش میکنم و کرم میریزم و سر صحبت و باهاش باز میکنم. اونم خیلی نگام میکنه هاااا. خیلی. اومد یهو تو اینستا هم بهم ریکوست داد و کرمشو ریخت. ولی احساس میکنم ترسوعه. شایدم یه شکارچی صبوره. ولی درکل باید حواسش و جمع کنه وگرنه گولدن تایمش میگذره💅🏻بعد به ذهنم اومد که اگه تنهاایی برم اونجا چون این پسره هست، معذب میشم. من تنهایی کافه رفتنو دوس دارما ولی انگار بودن یکی که هم تو میدونی از اون خوشت میاد هم اون کرم میریزه( البته ممکنه من توهم زده باشم و اونقدرا از من خوشش نیاد یعنی بیاین همچین احتمالی هم درنظر بگیریم) بهم اضطراب میده. بودنش اونجا منو مضطرب میکنه و برای همین ترجیح میدم دوستم باشه برای اونجا رفتن. خلاصه تا یه جاهایی پیاده روی کردم، موزیک گوش دادم و از کنار داروخونه که رد میشدم گفتم بزار دارویی که روانپزشک تجویز کرد هم بگیرم. چشمتون روز بد نبینه. خیلی بیشتر از اون چیزی که فک میکردم گرون شد. برای کسی که کار نمیکنه زیادی بود. ( جاج (قضاوت)نکنین منو، قول میدم از این هفته بیشتر سعی کنم). اومدم بیرون و دیدم که اونقدارم ضروری نیست حالا برم بشینم تو کافه. پولمو ذخیره کنم برای مواقع ضروری بهتره. تصمیم فقط ده دقیقه دووم آورد.چون داشتم از جلوی لباس فروشی رد میشدم و تیشرتای خوشگلی داشت. رفتم داخلش. اصلا انگار خون به مغزم نرسید. خب چندوقتی هست احساس میکنم لباس نو میخوام. من اینجوریم که لباس زیاد نمیخرم. ولی لباس خنک لازم داشتم. رفتم یه تیشرت مشکی گرفتم، یه شلوار قهوه‌ای خنک. خیلی وقت بود دلم از این شلوارا میخواست. چند وقتی همش پولمو دارم میدم تراپیست و کارگاه روانشناسی و این جور جاها. و البته کافه نشینی‌هام هم بی تاثیر نیست. برای همین نمیرسیدم لباس بگیرم. خلاصه خوش و خرم به راهم ادامه دادم.گفتم براتون عکس بگیرم. یه وقت زشت نباشه همش من دارم حرف میزنم سرتون درد میارم. شما هم از زیبایی‌های روزم سهم دارین خب :)این گلا رو توی شمال زیاد میبینی تو حیاط‌ها و خونه‌ها. نمیدونم اسمشون چیه؟ کسی میدونه؟یادمه کلاس چهارم ابتدایی بودم. یه روز گرم تابستونی بود، با دوستامون توی حیاط دراندشت مدرسه‌مون استوپ هوا بازی میکردیم، اون روز یکی از همکلاسیام بهم گفت، رنگ موردعلاقه‌اش، زرده. از اون موقع هر وقت رنگ زرد و میبینم یاده رویا میوفتم. قبل از رویا همه‌ی بچهای دیگه میگفتن رنگ صورتی دوس دارن یا نهایتا بنفشی چیزی ولی اون اولین بار باعث شد بفهمم که رنگ زردم خیلی قشنگه :)موقع برگشتن به مامانم زنگ زدم، بهم گفت نون بگیرم. من همیشه قبل خونه رسیدن به اهالی خونه زنگ میزنم تا ببینم اگه چیزی لازم دارن براشون بگیرم‌. این کارو خیلی دوس دارم.( احساس مفید بودن و نان آور خانه بودن به وی دست میدهد)رفتم سر راه به کافه‌ی خالم اینا سر زدم.( خالم و شوهرش با هم یه کافه دارن). یکی از دوستام نشسته بود و تنهایی سیگار می‌کشید. رفتم داخل، احوال پرسی کردم. نون تعارف کردم. مشغول دیدن بازی والیبال بودن. که بی تفاوت به تلویزیون از کنارشون رد شدم و خودمو رسوندم پشت کانتر تا آب بخورم. دوستم اسممو صدا زد. برگشتم سمتش و لبخند زنان گفت دارم با فاطمه( شما فک کنین اسمش اینه)، حرف میزدم دوباره با هم اوکی شدیم. بیا براش ویدیومسیج بگیریم. یهو شروع کرد ویدیو گرفتن. قیافه من اینجوری بود کههههه: -_-بعد از اینکه بسیار ماهرانه همونجوری که همیشه کارشه بنده حقیر رو معذب کرد. با لبخند شروع کرد از کتابی که خونده بود گفتن. وقتی چند وقت پیش فهمید این کتابو دوس دارم برای منم خرید که بخونمش. بهش گفتم صفحه‌‌ی اولش حتما برام یادگاری بنویس و لطفا از chatgpt کمک نگیر برای نوشتنش. گفت کتاب رو توی چند ساعت تموم کرده. کتاب شب های روشن از داستایوفسکی. به نظرم برای چند ساعته تموم کردن زیادی سنگینه این کتاب. بعد از اینکه دیالوگشو تموم کرد. اسنپ گرفتم و اومدم خونه خالم. تا رسیدم، یادم اومد برای این رفتم کافه که کیفمو که جا گذاشته بودم تو ماشین شوهر خالم ازش بگیرم. مایع لنزمم توی اون بود. زنگ زدم به دوستم ازش خواهش کردم که برام با ماشینش بیاره. اونم گفت مشکلی نیست و یه ربع بعد دم در بود. هم کیفمو آورده بود هم کتابی که برام خریده بود رو. خوشحال شدم. همیشه از هدیه گرفتن خوشحال میشم. حتی چیزای کوچیک حتی یه دونه شکلات، دیگه کتاب که بماند. کتاب هدیه دادن به نظرم خیلی فرهنگ قشنگیه. من وقتی برای کسی کادو تولد میخرم سعی میکنم یه کتابی، دفترچه‌ای چیزی هم کنار کادوش بزارم.برام روی صفحه اولش نوشته بود. ستایش عزیز، برای همه لحظه هایی که بی صدا کنارم بودی و حالمو بهتر کردی. این کتاب یک (( سپاس)) ساده است. امیدوارم واژه‌هایش برای تو هم آرامش بیاورند.همانطور که حضورت برای من آورد. با مهر . ۱۴۰۴/۰۴/۲۳خیلی دلنشین بود متنش. خودمونی و ساده. همون ۲۳ ام میخواست بهم بدتش ولی میگفت خطم بده برای همین نمی‌نویسم داخلش برات. گفتم برو بنویس برام بعد بهم بده. متنش زیادی قشنگ بود احساس میکنم داده چت جی پی تی براش کارو دربیاره. بعدا از زیر زبونش میکشم....امشب اهالی خونه بی حال بودن. انگار برای یه ساعت باید من نقش مامانو به عهده میگرفتم و شام درست می‌کردم. که البته منصفانه هم بود. از صبح مامان و خالم زحمت زیاد کشیده بودن. شام نیمرو درست کردم( چقدرم اصلا رفتم تو نقش مامان بودنم). غذای ظهر هم گرم کردم. دور هم اومدیم و شام خوردیم. احساس کردم یه چیزی کمه برای همین بعد تموم کردن شامم، رفتم آب جوش گذاشتم تا چایی بخوریم. توی قوری هم، چایی و پوست پرتقال خشک شده ریختم. پوستای پرتقال و خالم خشک و ریز کرده بود تا بشه توی چایی ریخت و عطر و طعمش بیاد. نمیدونم با دختر خالم سر چی داشتم حرف میزدم که یهو رفت به مامانش یه چیزی گفت. که قطعا من میدونستم داره دروغ میگه. چون این حرفو خودم بهش زده بودم و داشت از من نقل قول میکرد. جوش آوردم. از کتری روی گاز زودتر، شدیدتر و بدتر جوش آوردم. بهش گفتم:دیگه نمیتونم تحمل کنم رفتاراتو( دو روزه داره خیلی اذیت میکنه با کاراش منو)، برای چی دروغ میگیی؟! من نمیتونم اینجا بمونم. از خالم عذرخواهی کردم که ناراحت نشه.ولی اونقدری عصبانی بودم که میدونستم نباید اونجا بمونم. گفتم که دیگه از تحملم خارجه، بغض کردم و رفتم توی اتاق، تا لباسامو بپوشم. با بغض گفتم: همتون از صبح تا شب با هم بحث میکنین. اینم( دخترخالم) هم از اون طرف هی کرم میریزه. دیگه نمیتونم حایی که بهم احترام نمیزارن بمونم.خب یه بچه‌ی ۱۰ ساله‌اس. درسته. منتها یه جاهایی اونم میتونه باهامون همکاری و دست از بازیگوشی برداره. ولی نمیکنه. مامانمم هم خیلی اذیت کرد امروز.( مامانم تازه عمل جراحی داشته و برای همین ما خونه‌ی خالمیم که خالم مراقبش باشه، بالاخره اذیته و مراعات لازمه)از خونه زدم بیرون. مامانم ازم خواست که باهام بیاد و گفت صبر کنم. ولی من عصبانی تر از این حرفا بودم‌. احساس کردم اواخرا زودتر تحریک میشم و جوش میارم. انگار صبر قبلا رو ندارم. نمیدونم خوبه یا بد. اومدم بیرون که اسنپ بگیرم برگردم خونه، حالا ساعت ۱۰ شب بود. تا سر کوچه پیاده رفتمو و اسنپ گیر نیومد. یهو دیدم مامانم از ته کوچه داره میاد سمتم. کلی دعواش کردم که. چرا اومدی؟! مگه بهت نگفتم بمون همونجا. خونه من اذیت میشی و الان تو هم اومدی خاله ناراحت میشه و...هیچی دیگه به مامانم رفتم. لجباززز. گفت منم میام که منم میام. اسنپم گیرمون نیومد. پیاده قدم زدیم تا خونه من....بعد بالا بردن صدام و پرخاش کردنم، انگار یکم آروم شده بودم. ناراحت بودم از اینکه صدامو بالا بردم. این اتفاق خیلی کم پیش میاد. کم پیش میاد شعله‌ور شم. داد بزنم. خیلی وقتا آدما اصلا صدای منو نمیشنون. انقدر که آروم حرف میزنم. خیلیا بهم هی میگن، دوباره بلندتر حرفت و تکرار کننن. خب حق دارن بعضی وقتا خودمم نمیشنوم چی میگم. کلماتو حویده جویده میگم. اما امروز ظرفم پر شده بود. سر ریز شدم. شاید جای اشتباه، زمان اشتباه با آدم اشتباه.خونه که رسیدیم، لباسای راحتی پوشیدم و کلی آب یخ خوردم، نشستم رو مبل و شروع کردم کتاب خوندن. امروز از صبح کتابی که توش ژورنال نویسی میکنم و دست نگرفته بودم. برای همین بازش کردم و نوری که امروز منتظر رسیدنش بودم بهم تابید.تغییر کردن دلیل بر ((بد)) بودن ما نیست. دلیل تغییر فقط و فقط اینه که اون کار دیگه ((خدمتی رو که باید)) به ما نمی‌کنه. جرقه‌ای توی ذهنم خورد. پس شاید بد نباشه. اینکه الان درگیری‌هایی دارم که منفی تلقی شون میکنم.‌ شاید بد نباشه که هیچ حتی شاید بشه ازشون برای رشد هم استفاده کرد یا به عنوان نورِ مسیر پیش‌ رو. میدونستم توی یخچال یه دونه ویفر رنگارنگ هست.اگه فک کردین میزارم اسنک موردعلاقم تو یخچال دست نخورده بمونه. سخت در اشتباهین. ( البته دیگه مزه‌ی قبلا و‌نمیدن).با مامانم نصفش کردم. از نصف کردن خوراکیام خوشحال میشم. با اینکه یه بخشی از من دوست داره کلشو داشته باشه ها ولی یه ظرافت و مهربونی قشنگی تو تقسیم کردن خوراکیا هست. همیشه توی دبستان و راهنمایی دوس داشتم با دوستام زنگ تفریح بشینیم و خوراکی هامونو شییر( به اشتراک گذاشتن) کنیم.چند روز پیش رفته بودم شهر کتاب تا کلاسور بخرم، چشمم خورد به آمیلی محبوبم. این فیلم و موسیقیش رو میتونم تا اخر عمر دوباره و دوباره ببینم و خسته نشم.فکر کنم گفتنیا رو گفتم. وقتشه بخوابم.(از کتاب چراغ هارا من خاموش می‌کنم اثر زویا پیرزاد)شب بخیر.</description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>Setayesh.Mostafaei</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 02:46:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابر های توی قهوم</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%85-s0sdanlljb2n</link>
                <description>هوا ابریه و خانومیِ خواننده هم داره از ابر های تو قهوش میخونهسعی می‌کردم باهاش هم‌خوانی نکنم و بجاش این جزوه رو تموم کنم ولی به خودم اومدم و دیدم اکسپلور اینستاگرام رو ترکوندم. بعدش اینستا رو پاک کردم و دیدم غرق تو گالری گوشیمم و دارم یه اسکرین شات رندوم از ۳ سال پیش و با دقت میخونم.☁️:&gt;قبلا که کنکوری بودم می گفتم خدایا، یعنی می‌شه کنکور و بدم، رشته ای که می‌خوام قبول شم و بعد تا می‌تونم شاد باشم؟ فکر می‌کردم غم، رخوت، افسردگی و حتی رکود مال دنیای قبل مستقل شدن و دانشجوییهولی درد با آدم رشد می‌کنه عزیزکم.تو که بزرگتر میشی دیگه مثل قبلا فکر نمیکنی و چه بسا مشغله های ذهنی که قبلا داشتی برات یه شوخی بنظر میان و رنگ می‌بازن.قبل اون، تو هنوز وارد اجتماع نشدیولی خب بعد که واردش میشی زندگی ابعاد جدیدی رو بهت نشون میده، نشون میده باید یاد بگیری وقتی دلت میخواد یه بچه تو بغل مامانت باشی و گریه کنی، بالغانه رفتار کنی و پاشی بری یه رفرنس فلان صفحه ای رو واسه یه درس کمتر از نیم واحد بخونی تا نیفتی.یادت میده همیشه چیزای بیشتر و خفن تر از اونچه ما داریم هستن، یاد میده که انسان چقدر میتونه شکننده و در عین حال امیدوار باشه.یاد میده آدم جاهایی رو خونه میدونه که آدم هایی رو برای دل خوش کردن توشون داره.:&#039;)اردیبهشت بهشت.چند مدت پیش که خیلی خیلی خسته و درمونده بودم این متن رو با گریه اینجا نوشتم، اونموقع از &#039;رفیق&#039; هایی ضربه خورده بودم که هیچوقت فکرش رو هم نمی‌کردم.ولی اون ۲ ۳ ماه، هرچند سخت، گذشتن و شاید بعدِ این دیگه بلدم رو هر کسی حساب نکنم، فهمیدم دانشگاه مثل یه جاده ی طولانی کویریه، و دوستای دانشگاه مثل سوپرمارکت یا پمپ بنزینایی که هر چند ساعت، یکیشون سر راهت سبز میشه.تو هم که کلی وسیله میخواستی و لازم داشتی، فورا از ماشینت پیاده میشی بری ازشون خرید کنی و بعدش همکارتون باهم تموم میشه، تو سودت رو بردی و اون هم.ممکنه اگه مغازه خوبی بوده باشه تو مسیر برگشت بازم بهش سربزنی، ولی این رابطه فراتر از این حد نمیره.(استثنا هم داره البته)آره خلاصه.راستش ۲۰ سالگیم تا اینجای کار پر از چالش بود، یه بحران به معنی واقعی کلمه. چه درسی چه عاطفی و روحی و از هر لحاظ که بشه توصیف کرد.فهمیدم که خیلی چیزا رو خیلی وقتا -از بیخ و بن- اشتباه درک کردم.خلاصه کنم، روزایی بود که معدم هر غذایی روپس میزد، مغزم هر مطلبی رو و قلبم، همه آدمهاشاید اسفند ماه؟زندگی مستقل تو شهر دیگه واقعا تجربه لازم و قشنگیه، دلتنگی طاقت فرساست ولی بنظرم چیزیه که هممون باید یاد بگیریم مدیریتش کنیم.از اینکه کوچه پس کوچه های یک شهر رندوم تو یک استان دیگه رو از بر شدم، میدونم خط تاکسی از کجا تا کجاست یا اینکه میتونم بدون نگرانی بابت نظر دیگران، تنهایی برم تو خیابون و راه برم و راه برم خوشم میاد.از اینکه بابونه هارو جلوی مغازه ببینم و ازشون عکس بگیرم یا از تابلوی گچی روی ویترین مغازه سر کوچه هم...گربه کوچولوی سلفاولین باری که وارد این شهر شدم حتی میترسیدم تنها سوار تاکسی شم و الان ساعت ها کوچه پس کوچه ها رو گشت میزنم و انقدر راه میرم تا تهش یه آشنا می‌بینم و میفهمم چقدر فارغ از همه چی بهم خوش گذشتهو بله، بزرگترین درس چند وقت اخیر من: بزرگترین درمان خیلی از مشکل ها همین فارغ بودن و بی‌خیالیه!درست وقتی شروع می‌کنی زندگی رو سخت گرفتن و لقمه رو پیچوندن، دیگه بوی گل ها رو حس نمی‌کنی، دیگه قدر روز ها رو نمی‌دونی و برای تولدت روز شماری نمی‌کنی.از شب هایی که ماه قشنگ بودنمی‌دونم چیشد که اینارو نوشتم ولی با خودم گفتم شاید حتی یکی الان تو شرایط مشابه من باشه و لازم داشته باشه بشنوه که عزیز من اتفاقا میفتن، چه تو سخت بگیری و چه راحت. تابستون رد میشه و پاییز می‌درخشه و برف ها قراره مثل بچگیمون ببارن تا بریم و هویج پلاسیده ی یخچال رو در بیاریم و یه آدم برفی بسازیم.تو خوب میشی، لبخند میزنی و برمیگردی به نقطه ی پرشکوهی که میخواستی؛ به این شرط که به خودت زمان و به روحت فضا بدی.کلاس های عملی خسته کننده.(خیلی خسته کننده)دیدی همیشه وقتی تا میای چیزا رو درست کنی انگار یه موجی از ناکجا آباد میاد و همه چیز رو خراب میکنه؟ درست وقتی داشتم بزرگسالی رو قبول میکردم و با خودم کنار میومدم، جنگ شد و بعدش روز از نو و روزی از نو. میدونم هم که همه اینا بهونست ولی خب، آدمیم و مغز آدم هم مقاوم به تغییر، چه چیزی بهتر از بهونه اوردن؟قبول ندارین اردکا خیلی بانمکن؟پ ن: امیدوارم زودتر خودم و جمع و جور کنم تا بتونم از امتحانا جون سالم بدر ببرم.</description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>mehr-</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 21:47:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس و شعر | قاب های بی قاب</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%88-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%A8-izsoswtlothi</link>
                <description>سلامآقا هیچ حرفی ندارم نوشته باید برق داشته باشه ما برق نداریم، پس بیاین کمی عکس ببینیم.نیازی نیست حالم را بپرسید، خب معلوم استدلی ویران، سری حیران، غمی پنهان، تنی بی‌جان!احتمالاً شما هم همین‌طور!اصلاً همه‌مان : با دلی خسته، سری سنگین، غمی جانکاه زندگی‌ می‌کنیم.صرفاً چندتا شعر و عکس میزارم که همراه باشیم (:چون عکس های مرا دوست داشتید.https://vrgl.ir/m4dwW&quot;و کاش می‌توانستم خود را همچون درختی میان سینه‌ات بکارم&quot;آه، این آرزو که ریشه‌هایم را در گرمایِ نفس‌هایت فروبرم،و شاخه‌هایم را از استخوان‌هایت عبور دهم،و برگ‌هایم را روی قلبت بنشانمتا میوه ام عشق باشدآه برای این آرزو می‌شود مُرد، می‌شود زیست می‌شودمانداین همون درخته که تو این پست نوشتم خوش و خرم کنارش نشسته بودم، حالا آدمی که اون روز باهاش حرف می‌زدم،نیست.اسمش رو روی درخت گذاشتیم، یعنی مریم گذاشت مریم که نمیزاره فراموش کنم!دست ما کوتاه و خرما بر نَخیل.کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد؟رفتم پیش مریم، باباش داشت کلبه ی چوبی می‌ساخت گفت ازش عکس بگیر بزار ولی نگو باباشه بگو کاگره😂 گفتم : این چه حرفیه بی ادب. گفت نه یعنی میگم باباها چقدر زحمت میکشن ولی نسل جدید قدر نمیدونن😔کلبه ی شیشه ای هم دارن🌝.غرق زخمیم ولی قامت مان خم نشده...رو به روى آفتابِ روى تو ذرّه‌ام، گردم، غبارم هيچ، هيچ...مریم بهم گل داد (:به نورِ عشق مگر چشمِ دل گشاده شود...زخم های زیادی بر تنمان هست اما دلمان هنوز نشکسته.از من آموخته آتش روشِ مردن را...ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را...نیش به جانم می‌زند رنگِ رخِ غمبارِ شب...من آسمانِ پر از ابرهای دلگیرم...چون سایه در سفرها پابندِ دیگرانیم هرکس به راه افتاد با خویش برد ما را...بهار اگر برسد از حصار می‌گذرد...خطاب به دوستم که تازه ازدواج کرده :جای تو خالی‌ست در هر آن نا‌کجایی که منم.صرفاً ممکنه بهتر بشه.زندگی به زور شبیه قصه نمی‌شه.خدا بخیر کند بی تُو، روزگارم را ...تا رهایی...باشیم(:</description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>یلدای روشن🤍</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 17:17:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احوالات تابستان من!</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-qush9nnidk5m</link>
                <description>سلام:)امیددارم حال دلتون خوب باشه و اگر که نیست ، بشه! ..راستش تابستون امسال برای من عجیب شلوغ و در عین حال یجورایی خیلی خلوته! منظورم اینه که کلی کار و .. هست که حتی نمیذاره احساس بیکاری یک لحظه بهم دست بده و از طرفی خالی از هر فکر و احساس و حتی آدم هست :)ارتباطمو از پاییز پارسال با خیلی از آدمها قطع کردم و تنها کسی که همیشگی هست برایم یعنی مونا رو دارم فقط و البته که راضیم .. البته منظورم از ارتباط یک ارتباطی هست مثل یک دوستی عمیق یا حتی کسی که باهاش حرف میزنی در هفته چند روز و یا کسی که وقتی دلت میگیره بهش میگی یا از اتفاقات روزمره صحبت میکنی همراهش .. من از این نظر خوشبختم که خیلی بیشتر از کمیت به کیفیت بها میدم ؛)و البته باعث میشه مجبور نباشم درگیر زندگی بقیه باشم ..و این خلوت قشنگیه !کلا شبا شهرو دوس دارم خیلی..و از آنجا که کارهای زیادی هم هست اصلا فرصت نمیکنم به درد و تلخی ‌ها فکر کنم و شب‌ها هم تا سرمو میزارم رو بالشت خوابم میبره و اینم دوست دارم:) .. راستش یه مدت که کنکوری بودم زود میخوابیدم به این نتیجه رسیدم که تو شب بیشتر احساس عذاب میکنم و وقتهایی که زود میخوابیدم این احساس نبود! .. تو کتاب مغازه‌ی جادویی هم جیمز آر.داتی نوشته بود : به عنوان یه جراح مغز و اعصاب بیمارهایم به من میگویند شب‌ها بیشتر احساس درد میکنند ، بخاطر اینه که شب چیزی نیست حواسمون رو از اونها پرت کنه و ما رو دردهامون تمرکز میکنیم! و من واقعا این رو تجربه کرده بودم!پس به این نتیجه رسیدم که اگر واقعا یه زندگی آروم میخوام ، شبها باید زود بخوابم(زود خوابیدن من ساعت ۱۲ شبه البته!)از اینها گذشته واقعا سرگرم بودن به کاری ، چیزی نعمته! از این نظر که نمیذاره انتظار جون به لبم کنه! .. یا از بیکاری شیرجه بزنم تو خاطرات یا افکار آزار دهنده!همینکه از کار و شلوغی غافل میشم کتاب دستم میگیرم و تو سه روز یه کتاب تموم میکنم .. و دارم کتاب کم میارم!همه کتابای قفسه‌ کتابارو رو خوندم.. روی آوردم به خوندن کتابای تاریخی و روان‌شناسی بیشتری! و البته از شانس خوبم وقتی دو شب پیش رفته بودیم خونه عموم دیدم یک معجزه ای اتفاق افتاده و دخترعموم رفته برای خودش کتاب گرفته!(البته دلیلشو میدونستم ، برای خوندن نگرفته:/ )پس دو تا از کتاباشو گرفتم و راهی خونه شدیم ..یکی از اون کتابا که ازش گرفتم ..:)همینطوری ..خلاصه از اواسط تیرماه دارم کتاب میخونم و حتی یه ساعت هم به ذهن لعنتی‌ام اجازه‌ی کنکاوی درافکار و احساسات و انتظارات رو نمیدم! .. به گوشی زیاد سر نمیزنم یا دارم با مونا تلفنی حرف میزنم یا دارم فیلم یا انیمیشنی میبینم و متنی مینویسم یا میخونم! .. همه تفریحم همینه!فیلم و اینا هم کم میبینم ، هفته ای یدونه یا اصلا اونم نه! .. ولی نوشتن و خوندن روتین!دیروز فیلم فارست گامپ رو دیدم و دو روز پیش انیمیشن روح رو همراه با اینانا(خواهر کوچولوم) دیدیم.. عاشق هر دو شدم خیلیی خوب بودن! به سریال‌ها هیچ علاقه ای نشون نمیدم و نصفه میزارم! و حتی دیگ اونم نمیذارم!(یعنی کلا شروع نمیکنم که بخوام نصفه بزارم!)حتی آهنگ گوش دادنم هم کم شده،خیلی کم نسبت به قبل!با خونواده هم ارتباط عادی؛ دعوا و بی‌تفاوتی به سبک خودم نسبت به اونا .. و البته دوستشون دارم!!خرید مورد علاقه من ؛بعد از ظهرها که هوا آرومتر میشه و وقت داشته باشیم با آبجی‌هام بدمينتون بازی میکنم ..کارای خونه رو دیگه عادت کردم و از وقتی کنکور تموم شده سهمی دارم ازشون .. مثل ؛ یک وعده ظرف شستن ، جارو برقی صبح و... که دیگه شدن بخشی از زندگی تابستونم ، اوایل برام سخت بودن جدا! :/.. هیچی دیگه! میخوام با اینانا شروع کنم درسای کلاس اول رو مرور کنه و برای کلاس دوم ابتدایی آماده شه! .. همه اینها باعث میشه احساس کنم زندگی جریان داره! .. بهرحال اون شاگرد خودمِ و میخوام مطمعن شوم که کلاس دوم رو خیلی بهتر از کلاس اول میگذرونه ..اینانای مورد نظر؛پ.ن: راستی تابستون شما چطور میگذره؟! حالتون چطوره؟پ.ن۲: چرا انقد طولانی شد؟!پ.ن۳: پست بعدی میتونه معرفی کتابایی باشه که خوندم و چیزایی ک ازشون یادگرفتم یا حس‌هایی که ازشون گرفتم:)پ.ن۴: کیفیت عکساااااا ویرگووولللل چراا انقددد .. !! ://1404,5,3;)حالتون خوش! و تابستونتون همراه ارامش ..💙🌱ورژن پارسال این پست :https://vrgl.ir/pk6TS</description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>Kanî</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 23:19:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان عکس ها«1»🏞️🌌🌅🏜️</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A71%EF%B8%8F%EF%B8%8F-ltqliggtixsp</link>
                <description>سلام:)من تقریبا از هرچیزی در زندگیم عکس میگیرم،از تک تک لحظات خوب و تجربه های جدید البته به استثنای تجربه ها و اتفاقات خیلی دردناک.داشتم توی یکی از سایت های انگلیسی مطلبی میخوندم که یهو یه چیزی توجهم رو جلب کرد.این توجهم رو جلب کرد 👍🏻داستان عکس؟!خیلی جالب میشه که داستان عکس هایی که در طول زندگیمون گرفتیم رو بنویسم تا برای همیشه در تاریخ ثبت بشه مگه نه؟!عکس هایی که تنها از دریچه دوربین شما گرفته شده و چشمای شما بوده که به زیبایی و نکته نهفته در اون منظره ای که ازش عکس گرفته شده،پی برده.خب با خودم گفتم چرا من امتحانش نکنم؟😁پس برو که بریم😉مامانم بهم میگه گاهی تو برای چیزایی ذوق میکنی که هیچ ذوقی درونشون نهفته نیست!ولی خب این آبنبات ها خیلی خوشگلن مگه نه؟! مخصوصا وقتی طعمشون هم مشخص باشه.من خودم طعم قهوه رو ترجیح میدم.نه نه نه گول ظاهر رو نخورید اونایی که خوشرنگ تر هستن مزه بهتری ندارن!همون سیرت زیبا بِه از صورت زیبا😁 بفرما اینم از درس زندگی از طریق آبنبات!خیلی غروب آفتاب قشنگی بود.ولی خب بدجوری هم دل آدمو میگرفت:)خیلی حس بدیه دلت بگیره،من ترجیح میدم تا چند روز مغزم کار نکنه اما دلم نگیره.یه چیزی که نمیدونم اسمش چیه اما براساس چگالی کار میکرد!منم ازش عکس گرفتم.شبیه کره زمینه نه؟!جالبه که چیزای سبک و سنگین در کنار هم این شکل های زیبا رو خلق میکنن👌🏻کپک به این قشنگی دیده بودید؟شبیه تار عنکبوت شدن.از بین تریلیارد ها قطره بارونی که اون روز به زمین برخورد میکردن،این چند تا قطره بارون نصیب شیشه ماشین و لنز دوربین من شدن:)به خاطر همین هم قطره های بارون متفاوتی هستن.والا😛😁نگید من تنها کسی هستم که عاشق ابرای پشمکی صورتی در دل آسمون،موقع غروب آفتاب هستم!🙊😇خداوند چه تصاویر زیبایی که در هر ثانیه توی آسمون خلق نمیکنه!پاتریک معرف حضورتون هستن دیگه؟:) دقت کردید،خداوند علاوه بر اینکه آسمون رو پر از ستاره های متنوع کرده توی دریا هم کلی ستاره پخش کرده⭐اونم رنگی‌رنگی و در اندازه های مختلف!فک کنم خداوند هم مثل خیلی از ما انسان ها عاشق ستاره باشه.مروارید از دل این صدف های قشنگ بیرون میاد.تا حالا دیده بودید؟ای بابا اینم که رنگین کمونیه🌈🥰اگر هزاران سال هم وقت صرف بشه هرگز انسان نمیتونه چنین رنگ آمیزی زیبایی رو خلق کنه.به ترکیب رنگ قرمز،زرد و نارنجی دقت کنید.فوق العادس مگه نه؟!نکته فوق العاده‌تر اینه که فردا همین ترکیب رنگ تغییر کرده و ترکیبی متفاوت اما به زیبایی ترکیب قبلی ایجاد کرده تا زمانی که برگ برای همیشه از بین بره!ولی خب چقدر قشنگ که در همون مدت زمان اندک تصاویر زیبایی از خودش در جهان خلقت ثبت کرده💛
پ.ن:این پست عکسی شماره یک بود بنابراین احتمالا بیشتر از این بنویسم😁😛خب شما از کدوم عکس بیشتر خوشتون اومد؟!خوشحال میشم اگه شما هم داستان عکسی منحصر به خودتون رو بنویسید:)</description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>Marshmallow</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2025 18:49:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش از من آمده بود ...</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ctzply7vvqse</link>
                <description>قسمت قبلیپرده ی دوازدهم : دلگرمی دوستان ویرگولیبا تشکر از دوستان ویرگولی خانم روان نویس و آقای کریپتون که مرا به تشویق به ادامه ی نوشتن برای این مجموعه کردند.پرده ی دوازدهم : پیش از من آمده بود ....امروز جمعه بود و غذای دانشگاه تعطیل بود. صبح زود برای انجام کارهایم زده بودم بیرون و نزدیک ظهر ، خسته و کوفته برگشتم خوابگاه . نگاهم به سه غذای روی میز افتاد. چیزی نپرسیدم. خواستم تخم مرغی از یخچال بیرون بیاورم و نیمرویی درست کنم که لی لی و فاطمه به ظروف روی میز که از فریزر بیرون گذاشته بودند اشاره کرده و گفتند ناهار داریم ، چیزی درست نکن. گفتم : آخه ... من کمکی نکردم که ! لی لی گفت من هم کاری نکردم . فقط غذا را از فریزر بیرون گذاشتم. جای شما خالی قیمه داشتیم....وقتی به اتاق 319 آمدم ، فریزر پر از یخ بود. بارها به بچه ها در خصوص تمیزکاری فریزر تذکر داده بودم تا اینکه هفته ی قبل با هماهنگی یکی از خانم های مستخدم خوابگاه، کار فریزر انجام شد. فریزر که تمیز شد با کوهی از ظرفهای غذای آماده که پشت کوه یخی فریزر پنهان شده بودند رو به رو شدم. امروز لی لی از همان ظرفهای غذا بیرون گذاشته بود .... نکته ی عجیب این داستان اینه که این غذاها چندین ماهه که در فریزر هستند یعنی : روزی من قبل از آمدن من به اینجا آمده بود.....شاید &quot;روزی&quot; هایی داریم که جایی از این دنیا منتظر ما هستند ....پرده ی سیزدهم : حریم خصوصی و کشک!آش ترخنه ، بفرماییدفاطمه سرما خورده بود . یادم آمد همراهم ترخنه به خوابگاه آورده ام . پس به فاطمه مژده پخت آش محلی مان، &quot;آش ترخنه دوغ&quot; را دادم و با کمی تغییر و به سبک خوابگاهی برایش درست کردم. برای مرحله ی آخر طبخ ،کمی کشک لازم داشتم. از فاطمه پرسیدم که در یخچال کشک داریم یا نه! فاطمه گفت یادم نمیاد! پیش از این وقتی خواهرها یا برادرم برایم تعریف می کردند که در خوابگاه چیزی به اسم &quot;حریم خصوصی&quot; وجود ندارد خیلی تعجب می کردم و باورم نمی شد. وقتی فریزر خوابگاه را جست و جو کردم و به آشی که برای فاطمه درست کرده بودم از کشکی که نمی دانستیم برای کدام از هم اتاقی هاست کمی کشک اضافه کردم معنی &quot;حریم خصوصی در خوابگاه کشک است&quot; ببخشید ... عدم وجود حریم خصوصی در خوابگاه را متوجه شدم!...چند روز بعد با مامان تماس گرفتم تا از هنر آشپزی ام تعریف کنم . مامان گفت که آش به دلیل وجود دوغ نیازی به کشک اضافی نداشته!!!  متوجه شدم که حقیقتا حریم خصوصی در خوابگاه رابطه ی تنگاتنگی و معناداری با کشک دارد!پرده ی چهاردهم : طوری ش نی!زندگی در خوابگاه یکی از جاهایی است که می تونی لهجه های مختلف ایرانی را سربکشی ! به نظرم خیلی شگفت انگیز است که همه ی ما  به فارسی سخن می گوییم ولی با لهجه های مختلف . اینجا می توانم لهجه های یزدی ، اصفهانی و شیرازی را بشنوم البته من بیشتر با گوش جان سر می کشم. &quot;طوری ش نی&quot; جمله ای که از هم اتاقی دورگه ی اصفهانی –شیرازی ام یاد گرفته ام.دوستان هر وقت غم و غصه ای به دلتان سر زد دستی به شانه ی خودتان بزنید و به قول دوستان شیرازی بگویید : &quot;طوری ش نی&quot; !پرده پانزدهم : سالهای دور از خانهانتشارات &quot;سالهای دور از خانه&quot; تنها روایت زندگی من در خوابگاه نیست ، بلکه روایت زندگی من در سالهایی است تا به &quot;خانه&quot; برسم .... &quot;خانه&quot; ای که متعلق به خودم باشد ... نمی دانم أصلا چنین خانه ای در این دنیا وجود خارجی دارد یا نه ؟ و آیا در زندگی این دنیا فرصت &quot;بازگشت به خانه&quot; را خواهم داشت یا نه؟حسن ختام :هی می گوید ، آخرش چه می شود ؟آخرش دست خداست ، بد نمی شود ....این اول را که سپردن دست تو ، درست انجام بده . آخرش دست خداست ، بد نمی شود.....&quot;</description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2024 10:28:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدای خوابگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-kir88crm5kqu</link>
                <description>بعد از ب بسم الله باید بگم خیلی خیلی سلام!دلتنگم! دل تنگ همتون:) رفقای صمیمی، رفقای همیشگی: و رفقای عزیز ویرگولی!نیومدم اینجا ناله کنم پس همین اول کار این حرفا رو میریزیم دور:) شب یلدا باید شاد بود مگه نه؟ برای شروع باید بگم سال چهارصد و سه سالی به شدت جنجالی برای من بود و واقعا تغییرات شگرفی برام توی این سال فوق‌العاده افتاد و مطمئنم این سال رو هیچ وقت یادم نمیره.11/29خسته و کوفته، ناامید و دل‌سرد از میانترم جانفرسای ریاضی بیرون آمدم. چرا باید روز تعطیل، در این هوای سرد امتحان می‌گفتند؟ در حالی که دانشگاه‌های کل تهران تا آخر هفته تعطیل بودند؟ الکی که نیست می‌گویند رنک دانشکدۀ ریاضی دانشگاه شریف خیلی بالا است. به خاطر همین سخت‌گیری‌ها است که استادهای ریاضی کم شده اند:(اینم من! یهویی😂 کی حوصلۀ اردوی هیئت خوابگاه را داشت؟ به خوابگاه رسیدم. نگاهی به ساعت انداختم. دوازده و نیم! پیش به سوی سلف خوابگاه! ناهار را گرفتم و حین این که در سلف بودم چراغی در ذهنم روشن شد:« امروز پنجشنبه‌س، نه؟ ببو ببو! فردا از هیچی غذا خبری نیست. امیر پاشو برو اردو! اونجا غذا مفتیه!» فکر بکر بزرگ به ذهنم رسید و مشوقم برای اردو شد. کل تلگرام را زیر و رو کردم و در آخر ساعت دو و چهل و پنج دقیقه پیام اردو را پیدا کردم. نوشته بود:« هر کس خواست بیاد ساعت  سه نمازخونه خوابگاه باشه.».کمر همت را بستم و راه افتادم به سوی نمازخانه. حسن جان ( هم‌اتاقی  و هم‌رشته‌ای مشهدی من!) به محض تمام شدن امتحان ریاضی با قطار به مشهد رفت. من تنها دانشجوی مهندسی شیمی ورودی بودم. جالب این بود که تعداد عوامل بیشتر از تعداد ورودی هایی که در اردو بودند بود. رفتیم و سوار اتوبوس شدیم. البته تا چهار معطل شدیم. عجب یلدایی شود!:)اتوبوس راه افتاد. فقط شنیده بودم قرار است به گیلاوند برویم. روی هم رفته بیست نفر نبودیم. در حالی که اردو را برای حداقل چهل نفر تدارک دیده بودند. خوراکی زیاد و تعداد کم! به به:) داخل اتوبوس مافیای دوازده نفره بازی کردیم. شیخ خوابگاه هم آمده بود. من و شیخ و دو نفر دیگر مافیا بودیم. و در آخر هم به خاطر عمامۀ شیخ بازی را بردیم. گول عمامۀ شیخ جماعت را نخورید!:) به اول راه اردوگاه رسیدیم. یک شیب شصت درجۀ عجیب رو به پایین که راننده اتوبوس گفت:« من به هیچ وجه این راه رو نمیرم.» هر کس بخشی از وسایل را برداشت و دو کیلومتری را پیاده طی کردیم.به اردوگاه که رسیدیم اسمش را خواندم:« اردوگاه دانشگاه امام صادق(ع)» یا خدا! جا قحط بود؟ دانشگاه امام صادق؟! ولی وقتی وارد اردوگاه شدیم حرفم را پس گرفتم. عالی بود. اردوگاه به این خوبی تا به حال ندیده بودم. واقعا عالی بود! یکی از دانشجوهای سال‌بالایی که عضو مسئولین برگزاری اردو بود گفت:« اینجا رو شاه برای فرح ساخته! یکی از اقامت‌سراهای فرح بوده و وقتی انقلاب شد به دانشگاه امام صادق اهدا شد.» سه ساختمان اقامتگاه داشت و ما نمی‌دانستیم کدام یک برای ماست؟ کل اردوگاه را دور زدیم و بالاخره گفتند برویم ساختمان آسمان. کلید اتاق‌ها را گرفتیم و هر کس تختی را تصاحب کرد.بعد وضو گرفتیم و برای نماز مغرب و عشاء به مسجد رفتیم. در سالن دیگر مسجد والیبال نشسته، کشتی ، دست و وسطی بازی کردیم. ساعت ده برای شام به سالن غذاخوری رفتیم. شام کتلت بود در حالی که تخم ماهی داشت. براوو! واقعا عالی بود. خدا را شکر که شام شب پنج شنبه را در خوابگاه مخفی کردم و به اردو آمدم.دست بازی🤣🤣🤣 بعد از شام واقعه‌خوانی برگزار شد و سپس با چند نفر از بچه‌ها رفتیم و اردوگاه را گشتیم. یخ های حوض را شکستیم و خیلی فضولی های دیگر! ساعت یک به خوابگاه برگشتیم. خوابیدیم و صبح برای نماز بیدار شدیم. بعد از نماز صبح یک جلسه سخنرانی شیخ بود. بعدش هم رفتیم برای پینت‌بال! عالی بود. تفنگ ها کاملا مشکل داشت ولی عالی بود. دستم کبود شد ولی عالی بود!حاج آقا داشتن میفرمودن! همینجا والیبال و وسطی بازی کردیم🤣Pick up my dog tag🤣🤣🤣ناهار خوردیم و بعدش بازی های فکری را استارت کردیم. من و یک گروه یکی دو دست گل یا پوچ بازی کردیم و بعد رفتیم و سوار قایق پدالی شدیم. بعد هم حرکت به سمت خوابگاه بود.سیسو فقد😎قرار بود به افق خیره شیم نامردا😭😂به خوابگاه که برگشتیم گفتند:« ادامۀ برنامه ساعت هفت» منم برگشتم اتاقم. به شدت خسته بودم ولی چون نمی‌خواستم شام را از دست دهم پس ساعت هفت دوباره رفتم. یک فیلم نگاه کردیم با مقدار زیادی تخمه و صد البته انار:) بعد هم واقعه‌خوانی و در آخر فال حافظ! می‌خواستند بعد از این ها فیلم ترسناک بگذارند اما داد بچه ها در آمد و شب یلدا به پایان رسید.پ.ن.: ببخشید! میخواستم به زبون خودمونی بنویسم ولی نمیدونم چی شد که اینطور شد:))) شما به بزرگی خودت ببخش!</description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 23:59:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد(:</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-ptss9prnf31v</link>
                <description>راستش حوصله ندارم برای هجده سالگیم چیزی بنویسم، هجده سالگی پر از تکه های پراکنده است؛ اصلا نمی‌دانم کدامشان منم، نمی‌دانم کدام را باید نگه دارم و کدام را باید دور بریزم به کدام باید دل بدهم و از کدام بیزاری بجویم شاید همه و شاید هیچ!هجده سالگی فقط از دست داده؛ از امید تا ستاره ی توی چشم ها، تا روشنی انتهای نام و همه چیز و همه چیز را باخته!هجده سالگیم تنها چیزی که به من داده یک جور واقع گرایی بوده؛ شاید توی نوشته هایم معلوم نباشد، شاید پشت خنده های بلندم بتوانم پنهانش کنم ولی گاهی که حواسم پرت می‌شود، حرف که میزنم، همراه کلمه ها از سرم می‌پرد بیرون و کام کسی را تلخ می‌کند یا ابروان کسی را درهم می‌کشد، ابدا از این واقع گرایی ناخشنود نیستم برعکس هم دوستش دارم هم کیف میکنم از بودنش، عمو می‌گوید فاز منفی است البته فقط برای خودم است کاری به زندگی دیگران ندارم پس اشکالی ندارد بگذار باشد!کم حرف شده ام چون حالا با هشتاد درصد حرفهای مردم مخالفم و چون حوصله ی موعظه ندارم و چون هنوز هم دروغگوی خوبی نیستم ترجیح می‌دهم خفه خون بگیرم سکوت میکنم تا کسی نفهمد حالم دارد از حماقتش بهم می‌خورد سکوت میکنم تا مجبور نباشم چیزی برخلاف عقیده و نظرم را بیان کنم!!من خودم را پیدا کرده ام شاید هنوز نه کامل اما می‌دانم که از دسته ی کدام آدمها هستم و کدام ها نهو می‌دانم دوست دارم از دسته ی کدام ها باشم... نمی‌دانم این خوب است یا نه ولی من واقعاً تکان خورده ام یک دور همه ی تفکراتم با زلزله ی شیش ریشتری لرزیده و بعضی هاشان محکم تر سر جای خود مانده اند و بعضی خرد و خاکشیر شده اند انقدر که تعجب می‌کنم روزی مال من بوده اند...عمو کوچیکه ام برای تبریک تولدم شعر نوشته بود، راستش شعرش زیاد خوب نبود ولی برای اینکه ناراحت نشه بهش نگفتم، البته اینکه سعی کرده بود خوشحالم کنه خیلی برام ارزشمنده، در عوض به اون یکی عموم که شعراش قشنگه گفتم برام بنويسه که گفت نمیشه، از اونجایی که خیلی آدم خلاق و باهوشی هستم پیشنهاد کردم یه تیکه تریاک از جیب کارگرای خونه ی عمه کش بره بندازه توی چایی میل کنه و بعد که رفت تو حالت خلسه ی عرفانی بنویسه که گفت شعر نوشتن براش مثل سُر خوردن از سرسره راحته و مسئله اینه که شعر باید درخور من باشه و لياقم که خب من افتخار دادم گفتم هر چی بنويسه می‌پذیرم. خلاصه که عمو هر چند دقیقه یه شعر میفرستاد میگفت فعلا خودت رو با این سرگرم کم تا بعد و من هر دفعه بیشتر از قبل حیرت زده میشدم و ناراحت که چرا نمیتونم باهاش اونقدری که با عمو کوچیکه صمیمی هستم، صمیمی باشم.آخرشم اون یه شعر قشنگ برام نوشت که البته هنوز کاملش نکرده‌(:ولی چون من میخوام الان پُزش رو بدم میزارمش😂پ. ن: کاملا بدون اغراقه(الکی مثلاً)هجده سالگیم شاید سال از دست دادن بود ولی آخراش یه اتفاقی افتاد که همه چیز رو شُست برد نمیگم دیدی تهش قشنگه چون این شانسی بود و ممکنه ته خیلی از چیزا قشنگ نباشه، ولی امسال تونستم جلوی اون جمله ی بهزاد عمرانی که می‌گفت : «یه وقتم دیدی ما بُردیم»، بنویسم : بُردم!کادوی سنجش✨🔥یه تشکر خیلی خیلی ویژه دارم از رفیق هایی که تو این یک سال شادترین لحظات رو کنارشون داشتم خیلی کمکم کردن و واقعاً افتخار میکنم که باهاشون ارتباط دارم؛صبای عزیز و با استعداد، امین که نماد استقامت و ادامه دادنه و حیوان ناطق که ویرگول با نبودن خودش و طنز فوق العاده اش خیلی خالیه!و آدمی که گفت وایب آهنگ نامه از محسن نامجو رو میدم و اگه نبود به قول بوکوفسکی بخشی از وجودم همیشه کور می‌ماند در برابر حقیقت(:و همچنین مهسا جان و آقای ع رامک که منو سوپرایز و شرمنده کردن. و البته فضانورد اقیانوس❤️، پریسا اسدی،آبنوس، یلدا یلدا نیزه، پیشگوی معبد دلفی، ghost, kani و پوپک که واقعاً دلگرمی من برای نوشتن تو ویرگول بودن و هستن🌿دوست داشتم گرم تر و صمیمی تر تشکر کنم و واقعاً اون احساسی که دارم رو بتونم منتقل کنم ولی راستش امروز یکی از اون روزاست که بی دلیل یا با دلیل حالم خوب نیست(جدا از افسردگی روز تولد)حتی حوصله ی نوشتن نداشتم (شاید از تلخیم معلوم بوده) ولی برای اینکه زنجیره ی پست هایی که برای تولدم می‌نوشتم قطع نشه نوشتم، شب میریم خونه ی مامان بزرگم و اگه اونجا حالم بهتر شد همین امشب پست رو آپدیت میکنم و تبدیلش میکنم به چیزی تو ذهنم بود اگه نه که همون فردا یا بعدها😅</description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>یلدای روشن🤍</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 17:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون محتوا | از همه چیز</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-xvqgm5e0skxb</link>
                <description>امروز هایم که نمیپرسی چگونه می‌گذرند که اگر میپرسیدی میگفتم با خیال تو با تجسم تو و با نوشتن و دلتنگی برای تو! پ.ن : راستش هیچ تویی وجود نداره ولی این روزا خیلی از تو می‌نویسم. تنها همدم منصادق هدایت نوشته بود : «روز ها همه یک جور می‌گذرد، بیخود و بی فایده، چیز تازه ندارم، قربانت!» و میترسم اونجوری بشه اما فعلا نیست و اینجوریه : انگاری برای همه فصل جدیدی از زندگی باز شده و من مجبورم همون فصل قبلی رو با کیفیت و نسخه ی پایین تر ادامه بدم.اینستام رو حذف کردم به نظرم خیلی تصمیم خوبی بوده، البته طاقت نمیارم و هفته ای یه بار یه بهانه ی استوری های علمی پیج های مورد علاقه ام بهش سر میزنم ولی دیگه وقتم رو الکی تو اکسپلور هدر نمیدم!بجاش :اعتیاد جدید من نیز هم از نیازمدی های هر جوانی  الدرسباید به طبیعت برگشت ، انسان هر چه از طبیعت دور بشود بدبخت تر می‌شودآفتاب طلایی ، چشمه های درخشان ، میوه های گوارا و هوای لطیف...صادق هدایت                البته که بدون تفریح نمیشه : شیش بسته رو تو یه ساعت تموم کردیم😂😬اینو دوستم گرفته اذیتش هم نمیکنه دوسش داره منظورم از تفریح حرف زدن با دوستمه(خدا لعنتت کنه بهار) نامه بازیمرور خاطرات کمی شیطنتمون نشه؟دیگه چخبر؟ آسمانی که آتش گرفت الخواهر محدثه نیست که وقتی اعصابم خورد است و بغض دارد خفه ام میکند پناه ببرم به خانه اش و بعد یادم برود اصلا برای چه ناراحت بودم! عمو نیست که هر وقت به ته خط رسیده بودم و هیچ جوابی برای هیچ چیز نداشتم یا هر وقت زیادی خوشحال بودم یا اصلا گاه و بی گاه با بهانه و بی بهانه پیشش بروم. آیا احساس تنهایی میکنم؟ هنوز نه ! یکم از نوشته هایی که میخونم : دلم‌ میخواهد مدت‌ها در همان گوشه مأنوسم بمانم. ماندن در گوشه‌ای که به آن عادت کرده‌ای یکجورهایی بهتر است، حتی اگر نیمی از اوقات به غم و غصه‌خوردن بگذرد! اكثريت عظيم روشنفكرانى كه مى‌شناسم در جست‌وجوى چيزى نيستند و هيچ كارى نمى‌كنند و به درد كارى نمى‌خورند. همه‌شان بد تحصيل كرده‌اند، به طور جدى مطالعه نمى‌كنند، درباره‌ى علوم فقط پرحرفى مى‌كنند، از هنر هم كم سر در مى‌آورند. همه‌شان خودشان را مى‌گيرند و با قيافه‌ى جدى، گنده‌گويى و فلسفه‌بافى مى‌كنند؛ حال آن كه پيش چشمشان كارگرها غذا ندارند و چهل نفرى در يك اتاق نامناسب مى‌خوابند، توى ساس و تعفن و گند و رطوبت و ناپاكى اخلاقى مى‌لولند...پر واضح است كه همه‌ى حرف‌هاى قشنگ‌مان فقط براى آن است كه سر خودمان و ديگران شيره بماليم.👤 #آنتون_چخوفآدمی چگونه نیرومندتر می‌شود؟ با نرم نرمک به تصمیم رسیدن، و با سفت و سخت چسبیدن به آنچه تصمیم گرفته است: هر چیز دیگری در پی آن می‌‌آید.  از نوشته هایم :با همه ی خستگی با همه ی سگ دو زدن ها و نوشتن ها و با همه چیز و همه چیز و همه چیز همین که چشم می‌بندم تو پشت پلک هایم جان می‌گیری و من نمی‌خواهم فراموش شوی یا حتی گم یا حتی کمرنگ، میخواهم این تصویر تمام ناشدنی تا ابدیت همراهم باشد، با هر نفسم آمیخته باشد و در هر کلمه ام نهفته، که دیگران نفهمند اما خودم خوب بدانم هر واژه ی ساده ای که مینویسم پشتش هزار تصویر تو نقش بسته!  وقتی دو دیقه میام درس بخونم :کاش آدم ها بفهمند من به دنیا آمد ام که تو را دوست بدارم نه درس هایم را، من بدنیا آمده ام که تو را یاد بگیرم، که تو را حفظ کنم که خطوط چهره ی تو را در یاد بسپارم، که پلک زدن های تو را حساب کنم که فرمانروای جغرافیای خیال تو باشم که با تمام استدلال های دنیا ثابت کنم تمامت معتلق به من است که مشق شبم گوش دادن به صدای نفس های تو باشد که هر روز فعل دوست داشتن تو را صرف کنم که ماضی استمراریم بوسه باشد، می‌بوسم می‌بوسم می‌بوسم تو را یادت را و هر چیزی را که اندکی از تو در خود داشته باشد!فلوبر میگه : «زندگیِ حقیر من آنقدر ساده و آرام است که در آن، جمله‌ها حادثه‌هایند.» انگار از درون من گفته این جمله رو! و دیگر هیچ... </description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>یلدای روشن🤍</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2024 11:05:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kt4iffmvloaf</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمدکتر برام یه دارو نوشته که نعناییه،وقتی میخورمش کل دستگاه گوارشم خنک میشه،انگار که مثلا چندتا قرص نعنا رو بلعیده باشی،حس خیلی بامزه اییه.با وجود اینکه چند روزه داره مصرفش میکنم،هنوز برام عادی نشده :)خونه ی عزیزخان یزد :)دوباره مجبور شدم برگردم خونه،فکر میکنم این یه طلسمی چیزیه،هرچهارسال،ابتدای سال به یک دلیلی ناک اوت شدم و مجبور شدم برگردم خونه. فعلا خونه ام و خب کیه که از خونه موندن بدش بیاد.غروبای مهدکودکاین روزا ثبت نام کنکور ارشده و‌ من جرئت ثبت نام ندارم.اوایل فکر میکردم از کنکور میترسم.بعدش اما فهمیدم از استیصال میترسم.‌استیصالی که روزهای منتهی ب کنکور تجربه‌ کردم خیلی وحشتناک‌بود.هنوزم نمیتونم به خودم اعتماد کنم هرچند از لحاظ منطقی میدونم که الان در مسیر درستشم و نتیجه مطابق تلاشمه.قرار نیست سرخورده بشم...ولی فعلا منطق چاره ساز نیست.مدام داره خبرهای شهادت های پست سر هم میاد،داغ روی داغ... و مرگ های پشت سرهم تبدیل ب سوگ نمیشه، خشم میشه. و ظالم هیچوقت توی تاریخ این رو‌نفهمیده. هیچوقت نفهمیده که معجزه ی خون میتونه هزار و چهارصد سال بمونه...(واسه ما کوچولوها تبدیل ب خشم میشه.واسه بزرگ ها،قصه فرق میکنه،اونها راه و‌‌ رسمشون مرگه و امیدشون خدا)من رو‌ به عنوان مامان دومش به رسمیت میشناسه،خیلیم دوستم داره :)))من عمیق ترین هیجاناتی که تجربه کردم در رابطه با بچه ها بوده،چند وقت پیش امید اومد باهامون توی زمین بازی.مدت ها بود تلاش میکردیم که بیاد.اما نمیومد.مامانش میگفت اضطراب جدایی داره.شش ماه صبر کردیم‌و‌ نیومد. چند روز پیش یه سناریو چیدم که باهاش دوست بشم.خیلی سریع پیش رفت،ورای انتظارم.‌با هم شمشیر بازی کردیم.بهش گفتم که اگر نگرانی من مشکلی ندارم بریم پیش مامان بازی کنیم.موافقت نکرد.( و این یعنی چی؟) تمام این مدت این بچه اصلا اضطراب جدایی نداشته...امید باهام شمشیر بازی کرد.تنهایی رفت شن بازی کرد. به من کمک کرد نیلا رو تاب بدیم و درخشش اون روز اون وقتی بود ک به نیکا،پر شر و شور ترین و‌ خوش زبون ترین دختر کلاس کمک کرد توپش رو برداره و یهو نیکا که اصلا از این کارا بلد نبود داد زد: امید بهترین دوست منه! مامانش،من،فاطمه،عمو... هممون بال در اوردیم و من بعدش از شوق گریه کردم.رنج عمیق،شادی عمیق میاره...رنج من برای بچه ها،رنج‌ خوبیه...این روزها خیلی شلوغه.۲۴ واحد برداشتم که ۴ واحدش پایان نامه ست.مهدکودک و کنکور ارشد.و کلاسای سنگین دانشگاه.ارائه تربیتی با استاد.ف بد اخلاق داشتم که خیلی حالیشه! و براش از این جهت احترام قائلم‌. ارائه داشتم،اونم سه هفته متوالی. پشت میز طبقه دوم خوابگاه نشسته بودم و گیج و منگ داشتم ب لپتاب نگاه میکردم.دور و اطرافم پر از جزوه و کتاب بود.دنبال یه چیزی توی مغزم میگشتم ولی پیداش نمیکردم.میفهمیدم باید یه کاری میکردم اما یادم نمیومد. یهو فهمیدم و تقریبا دویدم پایین.غذام روی گاز بود. سوخته بود. ظاهرم رو حفظ کردم و ظرف ها رو سامون دادم و بعدش رفتم توی اتاق و دو ساعت تمام گریه کردم.تا سه نصف شب هم پاور اماده کردم.با زهرا دوتایی رفتیم لباس عقد پروف کنه و من سرتاپا ذوق بودم براش:)))من واقعا نمیفهمم این حس مادرونه چیه که نسبت ب عالم‌ و‌ آدم دارم. اما عمیقا حس میکنم دارم دخترمو شوهر میدم :/  شاید فقط نسبت ب آدماییه که کنارشون برای غم هاشون تلاش کردم و‌ رنج کشیدم،شاید چون عمق رنج آدما رو میتونم بفهمم....ولی زهرا تنها آدمیه که قصه تا حدودی برعکسه. این منم که بهش وابستگی احساسی و عاطفی دارم.بهم بگه بالا چشمم ابروعه اشکم در اومده 🦥 و این واقعا عجیبه.و البته بخاطر اینه که توی درک و‌فهم احساسات آدما،دست منو از پشت بسته.مرگِ ایواندر حالی که هممون بی پول و بیچاره ایم،نفری یه غاز یک متری خریدیم تا اسم اتاق رو بذاریم غازاریان! یه سری احمق بازیا فقط برای دوران دانشجوییه.زندگی همین چیزاست.عشق همین چیزاست.ترکیب همه ی احساسات و‌ عواطف و هیجانات.گاهی حس میکنم برای زندگی زیادی ضعیفم.مثل همین روزا که ناک اوت شدم.ولی زندگی قشنگه.حتی در بدترین و‌سخت ترین شرایطم قشنگه....امان از دست زندگی.</description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2024 01:59:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شلخته از تابستان ( و مقداری پاییز)</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%B4%D9%84%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-azw13wczspku</link>
                <description>چیزی که می بینید بیشتر یک روایت تصویری از تابستان و البته این دو هفته گذشته از مهرماه است. شرحی راجبشان ندادم و خیلی رندوم هرچه اسکرین و تصویر ثبت شده در این مدت داشتم را ریختم داخل پست (البته اکثر تصاویر خواندنی هستند تا تماشایی) انتهای پیام هم لینک چند مقاله هست که این مدت درگیرشان بودم، خواندنشان خالی از لطف نیست. موسیقیهای این مدت هم پایینتر از مقالات میتوانید پیدا کنید. شلخه است دیگر، هرچیزی بخواهید پیدا میشود :)من باب تصاویر:خون روی کلمه جمهوری تلنگر جالبی دارهاز حسین صفامیخانه دوساله شد من باب مقالات:غزه؛ انباری برای جمعیت اضافه و آزمایشگاهی برای سلاحهای تازه (tarjomaan.com)نه این یهودستیزی نیست (tarjomaan.com)خشم اخلاقی در عصر دیجیتال (tarjomaan.com)فئودور داستایفسکی: فیلسوفِ آزادی (tarjomaan.com)روح جنگی: چطور تعارض بالا میگیرد؟ (tarjomaan.com)وقتی به آینه نگاه میکنیم، روبهروی مرگ نشستهایم (tarjomaan.com)با مسخرهبازی نمیتوان به حقيقت نزديک شد (tarjomaan.com)رسیدن به خوشبختی بهسبک استاد بدبینی (tarjomaan.com)در آغاز عشق بود (tarjomaan.com)من باب موسیقی:آلبوم بی کلام Artisan از Jiří Horák - سانگ سرا (songsara.net)سری پانزدهم پلی لیست بهترین های پیانو کلاسیک جدید - سانگ سرا (songsara.net)آهنگ بی کلام بی احساس از شادمهر عقیلی (Shadmehr Aghili) - سانگ سرا (songsara.net)هزینه جمع آوری شد.دمتون گرم.</description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>رُهــام</author>
                <pubDate>Sat, 05 Oct 2024 16:11:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>٣١ شهریور</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D9%A3%D9%A1-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-mohewzayub4u</link>
                <description>گرد گیری ها رو انجام دادم و ظرف های صبحونه شستم و چون عید تولد پیامبر بود، به نیت ایشون غذای خوبی درست کردیم. چند روزی بود درگیر کارد زدن زیتون ها و بعد تميز کردن برنج بودیم و دیگه ٣1 شهریور نوبت به تميز کردن نخودها رسیده بود🙃آخرین عصر شهریور، شبیه مادر بزرگ ها، شال و کلاه کردم و توی هوای خنک عصر مشغول تميز کردن نخودها شدیم. خدا رو شکر روز خوبی بود اما دوتا خبر حالم رو گرفت. اولیش خبر پارتی بازی توی قبولی دانشگاه فرهنگیان یه عده و حق دیگران ضایع کردن و دومی هم دعوت نشدن به مصاحبه مدنظر... اما حقیقتا خوشحال شدم دعوت نشدم چون میدونستم قبولی توی اون رشته های شرایط خاص، منو و زندگیم رو محدود میکنه و مناسب آدمی مثل من نیست، البته نه به لحاظ جوی بلکه به لحاظ شرایط کاری سنگین... اولین بار بود که اینجور نشدن ها باب دلم بود، اما خب دوست داشتم دعوت بشم و توی نتیجه نهایی قبول نشم. ولی این لطف خدا بود که امیدوارم نکرد بي خود و بي جهت☺️وسایل مدرسه گل همیشه بهارم رو آماده کردیم و بالاخره امروز راهی کلاس‌ یازدهم (ج) تجربی شد... اولین، آخر شهریور فارغ و آسوده از درس و دغدغه و در انتظار مهری پر خیر و برکت... الهی شکر🌱یکشنبه ١ مهر ماه سال 1403حوالی ساعت 24:30 شب</description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2024 00:33:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش کار</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-vt2vlcgo5c5n</link>
                <description>یادتونه من یه لیست نوشته بودم برای تابستون؟باید بگم که شروع کردم فیلما رو دیدن و جلوشون تیک زدن اما کتابا رو نه راستش فکر کردم بهتره بشینم عمیق بخونم و خوندنم همراه با تأمل و تعمق و تحلیل باشه نه اینکه صرفاً کتابا رو قورت بدم و رد بشم. شما به عمل به آن‌چه می‌دانید محتاج‌ترید تا به دانستن چیزهایی که نمی‌دانید. امام علی(ع)عمل واقعاً مهمه ترجیح میدم تابستون فقط سه تا کتاب خونده باشم اما همراه با عمل بدون عمل باشه بی فایده است مثلا بابام فوق لیسانس روانشناسی داره ولی وقتی داداشم گریه میکنه گوشی میده دستش خوب من اصلاً نمیخوام این شکلی باشم من میخوام کتابا کاری کنن یلدای قبلی نباشم میخوام رشد کنم میخوام فرق داشته باشم با اونایی که امثال نیکا فلاحی رو فالوو دارن و یجورایی فکر میکنم تا الان هر چند شاید کم اما موفق شدم همین که وقتی دوستم فکر میکنه بهش بی‌توجهیم میتونم غرورم رو بزارم کنار و بگم معذرت میخوام اما بعدش کاری کنم به این فکر کنه که نکنه مشکل عزت نفس پایین خودشه یعنی عمل، همین که وقتی میبینم خواهرم خوشگل شده میتونم حسادت نکنم و بهش بگم یعنی عمل یا مثلاً همین که دیگه خیلی زود تحت تأثیر قرار نمی‌گیرم و فکر نمی‌کنم یه شبه میتونم زندگیم رو عوض کنم یعنی عمل حتی اینکه میدونم چیزی که میبینم با برداشتم با احساسم میتونه یکسان نباشه میتونه حقیقت نباشه یعنی عمل.حالا شاید این چیزا برای شما عادی باشه ولی من قبلاً نمیتونستم انجامشون بدم!اما فیلم، اول شروع کردم عاشقانه های کلاسیک رو دیدن من عاشق این ژانرم و حتی اگه یاددهنده نباشه مهم نیست چون سرگرمیه خیلی لذت بخشیه سرچ کردم : «فیلم های شبیه غرور و تعصب» و اونایی که کتاباشون رو قبلا خونده بودم رو دیدم بعلاوه ی فیلم «لیاقت جین»که درباه ی خود جین آستین بود.بعد «پیش از طلوع» رو دیدم و همین دیشب «نظریه ای درمورد همه چیز» این یکی تو لیست تقویت عزت نفس بود ولی من به چشم عاشقانه و به عنوانِ سرگرمی نگاش کردم چون اولاً که وقتی صفحه سیاه میشد و قیافه ی خودم رو می‌دیدم و با دختره مقایسه میکردم بدتر اعتماد به نفس و بعد عزت نفسم کاهش پیدا می‌کرد ثانیاً جمله های آخر استیون که می‌گفت تو هر شرایطی میتونین بهترین باشین و اینا به دلم ننشست چون واقعاً نمیتونم بهش خوش‌بین باشم کاش میشد بهش بگم استیون جان فقط خودت رو نبین هزار هزارتا آدم شبیه تو وجود دارن که به هیچ جا نرسیدن و نخواهند رسید از هر چند هزار نفر یکیش تو میشه و تو داری فراوانی پایه رو نادیده می‌گیری نمیتونم خوشبین باشم وقتی بغل گوشم بچه هایی زندگی میکنن که از نظر ظاهری سالمن ولی اوضاع محیطشون اونقدر بده که میدونم اگه اوضاع همینجوری پیش بره ته تهش بزرگترین موفقیتشون کارگر شدنه دارم احساساتی برخورد میکنم آره ولی بزار نتونم خوشبین باشم تا وقتی دوستی دارم که تو سن کم شوهرش دادن و حالا با وجود یه بچه ی چهار ساله داره دزدکی تلاش میکنه معلم شه و تمام حسرت و آرزوش اینه که یه روز تا ظهر بخوابه و با وجود این همه سنگ اندازی میدونم بهش نمیرسه اصلا چرا جای دور بریم همین خودت اگه پول نداشتی اگه زیبا نبودی اگه اونور آب به دنیا نیومده بودی ممکن بود هیچوقت به اینجا نرسی لذت بخش بودی ولي بزار حرفات رو نپذیریم(:و برای اینکه یادگیری کریستالی برای فیلم هم اجرا بشه چند تا نقد میخونم و راجب فیزیک و نظریه های این آقای خوشتیپ بیشتر تحقیق میکنم و یه چیز دیگه هم راجب فیلم هست که جای بحث داره : کاری که جین کرد. </description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>یلدای روشن🤍</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 10:43:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوهایی که امروز شنیدم</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%A8%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%85-q9vqa3pah215</link>
                <description>بوی تندِ ماتیک توی برگشت از خونه‌ی دوستم علی.بوی شیرین یاسِ درختی توی مسیرم: قبل از آب‌سردکُنبوی کاراملیِ سرم دوفازه قبل از سشوار.بوی گرد و خاکِ بعد از جارو کردن مغازه که با نَرمه‌موها قاطی شده.بوی الکلِ ضدعفونی برای وسایل کار.بوی جورابی که اقلا پنج شیش ساعت توی کفش مونده.بوی عرق که این‌روزا زیاد می‌شنوم.بوی شامپو اَوِه با رایحه‌ی گل‌های بهاری که به جای مایع دستشویی استفاده می‌کنیم توی سَرشور مغازه بوی قهوه‌ی تازه توی لیوان کاغذی توی کافه.بوی لیموترشِ تازه‌بُرش‌خورده روی سطح آبِ سردِ توی لیوان شیشه‌ای کنار یخ‌های قالبی.بوی تریاک و شیره که از درزِ پنجره‌ی زده بیرون و کوچه‌ای که توی مسیر منه رو عطرافشامی کرده.بوی عطر امین: اسمش رو بلد نیستم. </description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>ali.heccam</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 01:39:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه بابا</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-cbkcwvcytehy</link>
                <description>وقتی که میام شهرمون بیشتر زمانم به تعامل و در کنار خانواده بودن میگذره ، تا وقتی که کسی حضور داشته باشه برنامه های شخصیم تعطیله و‌‌ حتی اگه صحبتی هم نباشه کنارش می‌شینم.«من حتی به کنار یه آشنا نشستن خیلی احتیاج دارم»اما به محض اینکه فرصتی پیش میاد و تنها میشم یا اعضا خانواده در حال استراحتن دفتر و کتابهامو باز میکنم و خودمو رها میکنم بین صفحاتشونو از تعادلی که‌توی زندگیم حاکمه خداروشکر میکنم تا فرصت هست با آدم ها در تعاملم و تا زمانی به وجود میاد برمی‌گردم به جهان زیبای خودم.مامانم اصلا نباید غصه تنهایی و غربت دخترشو بخوره چون اون بلده چطوری با تنهایی هاش شاد باشه 😌🌿جهان زیبای منجهان زیبای من زندگیم پر از جزئیات شادی آوری هست که کلی احساسات خرجشون میکنم🎀مزرعه معطر گل های محمدی بستنی قیفی گاومیشمچی چین چینیمن چهرتأ به مامانم شباهت دارم وقت هایی که دلم خیلی تنگ میشه میرم سراغ آینه و به خودم نگاه میکنم وقتی به جزئیات و حالت چهره م دقت میکنمانگاری مامانمو میبینم.منماها که دور از پدرومادرمون زندگی میکنیم خیلی نازک و طفلی هستیم مثلا وقتی کنار مامان و بابامون میشینیم و چایی میخوریم حس میکنیم خوشحال ترین و خوشبخت ترین و ثروتمندترین شخص جهانیم حس میکنیم به غایت آرزوهامون رسیدیم حس میکنیم دیگه هیچی از دنیا و خوبی هاش نمیخوایم حس میکنیم کل جهان با همه ی ثروت و برکات و رزق های مادی و معنویش مال ماستحس میکنیم جهان خلق شده برای همین لحظات به ظاهر ساده اما در واقععمیق ، ارزشمند ، نادر ..خونه بابااین لحظات رو توی رویاهام هزاران بار تصور کردم وقتی لباس هایی که دوختم رو جا میدم توی چمدونم و زیپشو به زحمت می‌بندم چون اونقدر زیاد و برازنده هستن که توی یه چمدون جا نمیشنو حدود هفتصد کیلومتر سفر میکنم به شهری که دوسش دارم و لباس هارو دونه دونه می‌پوشم و میام بین آدم هایی که قد هزاران زندگی باهاشون خاطره خوب دارم و دلبسته شون هستم و همه با نگاه های تحسین برانگیز تشویقم میکنن🥹و دلم میخواد که بگم مامان خیاطی رنج دوری از تو رو آسون می‌کنه 🍃 </description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>anar.bano</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2024 21:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاس ادبیات در زنگ دینی</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-wbu3s4zo5ly5</link>
                <description>[آن عاشقان شرزه]آن عاشقان شرزه که با خواب نزیستند رفتند و شهر خفته ندانست کیستندفریادشان تموج شط حیات بودچون آذرخش در سخن خویش زیستندمرغان پرگشوده ی توفان آن روز مرگ دریا و موج و صخره برایشان گریستندمی گفتی،ای عزیز(سترون شده است خاک.) اینک ببین برابر چشم تو چیستند:هر صبح و شب به غارت توفان روند و باز باز،آخرین شقایق این باغ نیستند.محمد رضا شفیعی کدکنیشرزه:خشمگین تموج:مواج شط:رود،نهر توفان:طوفان سترون:نازا یا عقیم کردن.[دیباچه]مثل درخت در شب باران،به اعتراف  با من بگو،بگو صمیمانه،هیچ گاه تنهایی برهنه و انبوه خویش را یک نیم شب،صریح ،سرودی به گوش باد؟  در زیر آسمان هرگز لبت تپیدن دل را _چون برگ درختان در محاوره باد بوده ست ترجمان؟ای آنکه غمگین و سزاوار! در انزوای پرده و پندار جویبار را ببین که چه موزون  با نغمه و تغنی شادش از هستی و جوانی و ز بودن و سرودن،تصویر می‌دهدبنگر به نسترن ها بر شانه های کوتاه دیوار ز آن سوی بید ها و چناران آنک شمیم صبح بهاران.بهتر همان که با من خود را به ابر و باد سپاری مثل درخت در شب باران!محمد رضا شفیعی کدکنیمحاوره: گفت و شنود ترجمان: تعبیر تغنی:آواز خوانی،خنیاگریمن دو سال از دبیرستان رو،اون قسمتایی که شانس حضور در خود دبیرستان داشتم،تقریبا هر زنگ صبحگاه ، زنگ کلاس، زنگ تفریح و هر زنگ خونه یه کتاب شعر دستم بوده .گاهی بعضی بچه ها می اومدن کتابم رو یه نگاهی میکردن و میگفتن :پس چرا این کتابت تموم نمیشه؟از پارسال تا الان تموم نشده؟یه روزی از همون روزا که احتمالا تو جشم بقیه خیلی منزوی و تنها بودم؛زهرا گفت: بده این کتابتو منم بخونم ببینم اون داخل چیه.اون روز دیوان سهراب دستم بود.کتابه رو دادم دستش،چند صفحه اش رو با شگفتی ای جعلی ورق زد و با شگفتی ای جعلی تر خواست پس بده که گفتم: میخوای  من برات بخونم؟!تو اون سرو صدای بچه های کلاس که صدا به صدا نمیرسید،کله هامون رو چسبوندیم بهم و من شروع کردم به خوندن اولین شعره این کتاب یعنی:&quot;در قیر شب &quot;. ناگفته نماند با تمام جان هم میخوندمش.من اصلا بخاطر همین شعر به نوشته های سهراب علاقه مند شدم.یبار داشتم همینجوری یه پادکستی گوش میدادم، دیدم مهمون برنامه شون که یه اقای ادبیات دان هست داره از شعر حرف میزنه،الخصوص شعر نو.همونجایی که مردی گفت:( دیر گاهی است در این تنهاییرنگ خاموشی در طرح لب است.بانگی از دور مرا میخواند،لیک پاهایم در قیر شب است.)قلبمو از دهلیز راست تا بطن چپ باختم به سهراب .نمیدونم از رنجت در شب بگم یا از نبوغت ،که باعث شد چونین تشبیه نفس گیری به مخیله ات برسه. ولی هر چه بود ، تخیل شبی که نقش  قیر رو بازی میکنه و مردی که چنان در این قیر گیر کرده که نمیتونه به دعوت اون بانگ ناشناس یا شناس،پاسخ بده... برای من مثل یه سکانس از کابوسی بود که تمام شب های زندگیم،بازیش کردم.فکر میکنم حالا میتونید گمان کنید چقدر با عشق و عشوه اون شعر رو برای زهرا خوندم تا ازش خوشش بیاد. خوشش اومد اما متاسفانه گفت نفهمیدم.یا شایدم خوشبخانه.اخه بعدش با هم نشستیم کلمه به کلمه این شعر و چند شعر دیگه رو معنی کردیم و لذت بردیم.اگه اشتباه نکنم زنگ اخر بود،زنگ دینی،دوشنبه. ساعت ۱۲. پاییز.دیدیم حنجره مون داره پاره میشه از بس داریم داد میزنیم،رفتیم که از معلم اجازه بگیریم بریم یجایی که تو فضای کلاس نباشیم .معلم که بیکار تر از ما بود  گفت چرا میخواید برید بیرون؟زری سریع گفت: خانم داریم باهم شعر میخونیم، معنیش میکنیم و می‌فهمیمیش،خیلی باحاله. بچه ها خیلی صدا میدن میخوایم بریم تو حیاط با آرامش شعر بخونیم.اون لحظه حس بچه ای رو داشتم که مامانش واسه هزار تومان داره با فروشنده چونه میزنه🥲😂😂😂😂ما که رفتیم بیرون ،دو دقیقه بعد زنگ خونه خورد و من و زری هیچوقت دیگه برنگشتیم با هم شعر بخونیم.اما به گمانم خاطره اش ثبت شد.+این دو شعر از کدکنی که خودم دوست داشتم رو به همراه معنی لغاتش گذاشتم،به یاد اون روز کلاس ادبیاتِ من و زری تو زنگ دینی.+یه چیزی که دوست دارم واقعا یه روز انجام بدم این هست که یه پادکستی داشته باشم که اونجا بتونم شعر های خیام رو بخونم یا با یکی بخونیم بعد معنی و تحلیلش کنیم :)</description>
                <category>زندگی شستن یک بشقاب است☘️</category>
                <author>arezo mohseni</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 11:50:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>