<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات ژانوشت</title>
        <link>https://virgool.io/zhanevis/feed</link>
        <description>درب این نشریه برای تمام نویسندگان خوش ذوق باز است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 13:20:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/</url>
            <title>ژانوشت</title>
            <link>https://virgool.io/zhanevis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطرات نیویورک | قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/zhanevis/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88%D8%B1%DA%A9-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-iejazylzb6vy</link>
                <description>امشب چه شبی باشد که تازه به نیویورک آمدیم یا شبی باشد که تا ارمنستان رفتیم و ماه بعدش خانه بودیم، خیلی با هم فرقی ندارد.وقتی قرار است بروی هیچ چیزی تفاوت ندارد.حالا سال‌هاست نیوریورک، خانه است. اما وطن نیست.ارمنستان هم که رفته بودیم برای کارهای مهاجرتمان، می‌دانستم قرار است برگردیم.با وجود اینکه ارمنی هستیم و اجدامان همه در این کشور زاده شدند، ولی باز هم برایم وطن نیست.اما هرچه بود از نیویورک بهتر بود.اصرار کردم اگر اجبار به رفتن است همین جا بمانیم.لااقل ته دلمان یک ذره‌ای برای همان رگ و ریشه‌ای که انتهایش وصل می‌شود به این خاک، قنج خواهد رفت.اینجا می‌تواند خانه باشد. می‌تواند فصل بهار بوی وطن را بدهد.نتوانست هم خرجش یک بلیط طیاره است و یکی، دو ساعت راه.موافقت نکردند.گفتند حالا که قصد رفتن کردیم باید اساسی برویم.اساسی هم رفتیم.از آن رفتن‌هایی که دیگر امیدی به بازگشتش نیست.یعنی قرار بود برگردیم.ولی دولت‌های دوطرف به تیپ و تاپ هم زدند و ما گوشت قربانی شدیم.اولش همه رفتیم. بجز برادر بزرگترم که گفتند باید بماند و خدمت کند به وطن.هرچه گفتیم همین که ما می‌رویم خودش خدمت بزرگی‌ست به وطن، قبول نکردند.پدر چند ماهی یک‌ بار می‌رفت که کارهای خدمت را پیگیری کند.رفت و آمد. آمد و رفت.یک روز رفت، دیگر نیامد.پیغام و پسغام که چه شد، چه نشد؟گفت کارهای خدمت تمام است. مسافر را روانه کردم، تحویلش بگیرید.تحویل گرفتیم ولی پدر نیامد.گفت می‌ماند وطن!گفتیم چشم ما شور بود برای ماندن؟گفت ریشه‌های شما جوان است. هرجا بکاری‌شان دوباره جوانه می‌زنند. من اما کهن‌سالم. ریشه‌هایم کمی هوا بخورد خشک می‌شود‌. شما می‌روید که زنده بمانید، من باید بمانم برای زندگی.گفتیم ما هیچ، مادر چه می‌شود؟ او هم ریشه‌هایش جوان نیست که دوباره جوانه بزند.گفت: مادر ریشه‌هایش به شما وصل است. هرجا شما باشید، همیشه جوان خواهد بود، جوانه خواهد زد، زنده خواهد ماند، زندگی خواهد کرد.مهاجرت همین است‌.ریشه‌هایت در وطن می‌مانند و خودت می‌روی.می‌روی تا یاد بگیری که که چگونه با ریشه‌هایی هوایی زندگی کنی‌.امشب و فردا شب و شب‌های دگر، باهم فرقی ندارند.وقتی قرار نیست فردایش، طلوع خورشید را در وطن نظاره کنی.✍? #زهرا_همولهسفر به نیویورک، مجموعه داستان کوتاه دنباله‌دارtlgrm: zhanevis67zahrahamouleh.com</description>
                <category>ژانوشت</category>
                <author>زهرا هموله</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 22:41:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>13 دلیل برای اینکه بدانید موفقیت چیز مزخرفی‌ست!</title>
                <link>https://virgool.io/zhanevis/13-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-effkaphru1mr</link>
                <description>۱.وقت شما با ارزش‌تر از آن است که برای رسیدن به موفقیت به هدر رود.یک ساعت با دوستتان تلفنی سر این موضوع بحث کنید: تا دیروز تو سر فلانی میزدی صدای بز میداد، الان واسه ما آدم شده، هانی‌مون میره خارج؟ اصلن این کی وقت کرد دکتراشو بگیره؟لذت چنین مکالمه‌ای را هیچ وقت از دست ندهید. هیچ چیز حتا موفقیت ارزش این را ندارد.۲. فکرتان باید متمرکز اهداف والاتری‌ باشید.سوالات بی‌شماری در جهان بدون پاسخ منتظرند که شما جوابشان را بیابید:۱.مقصر دعوای سوسن و سعید چه کسی بود؟۲.چه کار کنم که تو مهمونی آخر هفته از همه بهتر باشم؟۳.چرا به خورش قیمه، قرمه قیمه نمی‌گویند ولی به خورش سبزی، قرمه سبزی می‌گویند؟۳.عاشق خانواده‌تان هستید.این علاقه آنچنان زیاد است که تمام کلماتتان باید مشتقی از واژگان خانوادگی باشد؛ خاله، عمه، خار و مادر و... ذهنتان باید مملو از الفاظ خانوادگی و امثالش شود. شاید بقیه آن را الفاظ رکیک بخوانند ولی این را فراموش نکنید کلمه باید رکیک باشد، هرچه رکیک‌تر، دلچسب‌تر.&quot;موفقیت&quot;؛ هزار بار هم که تکرار شود نه رکیک است نه دلچسب. از لغت‌نامه‌تان حذفش کنید.۴.مرغ همسایه‌تان همیشه غاز است.دیروز، علی‌آقا شوهر فتانه، همسایه‌ی اعظم‌ خانم‌اینا، ماشینش رو عوض کرد. درسته بازم پرایده ولی یه مدل جدیدتره. تا یه مدل بالاتر از اونا نخریدین، آروم نگیرید.دوست دارید همه انگشتشون رو بکنن توتون؟ ببخشید بگیرن سمتتون و بگن ماشینتون از علی‌آقاینا قدیمی‌تره؟ قطعن خیر. پس مرغ موفق خودتون را سر ببرید و حواستون به غاز همسایه باشه.۵.موفقیت، تمام شدن وقت روزانه است.چرا باید برای رسیدن به کاری که تهش معلوم نیست، تلاش کرد؟ بهتر نیست راهی که بقیه رفته‌اند را تکرار کنید؟ امنیت و آرامش دارید. گور بابای چالش‌های زندگی. ایمن و یکنواخت برانید.۶.باید همیشه عینک آفتابی روی چشمتان باشد.برای رسیدن به موفقیت و حفظ تمرکز در راه آن مجبورید چشمتان را روی خیلی چیزها - ولو چیزهای لعنتی جذاب وسوسه‌برانگیز- ببندید و مسیر پرچالش و پرتلاطم موفقیت را بروید. عینکتان را بردارید و هر غلطی دلتان می‌خواهد بکنید.۷.دریچه‌های لذت‌بخش آینده‌ را به روی خودتان خواهید بست.اگر سرتان یک‌سره در کار خودتان باشد و روی اهدافتان تمرکز کنید، بزرگترین و محبوب‌ترین دریچه‌ی دنیوی و اخروی را روی خودتان خواهید بست: ماتحت دیگران.هیچ موفقیتی، با بستن این دریچه، شما را به وجد نخواهد آورد. کیفتان را بکنید و درِ تمام راه‌های منتهی به موفقیت را بگذارید.۸.نمره‌ی عینک طبی‌تان روز به روز افزایش خواهد یافت.برای موفقیت در هرکاری باید مطالعه و تحقیق مستمر داشته باشید. اطلاعاتان به روز باشد و همیشه از چشم‌هایتان کار بکشید. هر روز چشمتان ضعیف‌تر خواهد شد و کم‌کم کور می‌شوید. مراقبت‌های پزشکی همه کشک هستند. گول نخورید و همین حالا کتاب‌هایتان را آتش بزنید. آگاهی آفت زندگی شما خواهد شد.۹.موفقیت، دین و ایمانتان را به باد خواهد داد.در بدبیتانه‌ترین حالت، آدم‌های موفق، بعد از رسیدن به هدف اصلی‌شان، به یک رفاه نسبی دست خواهند یافت. این رفاه نسبی دشمن دین است. شما وقتی همه چیز داشته باشید، دیگر وعده‌ و وعیدها کارساز نخواهد بود. هرچه گرسنه‌تر باشید، دستتان به دعا و طلب روزی بیشتر بالا خواهد رفت. پس دینتان را به موفقیت‌های زودگذر این دنیا نفروشید و باسن مبارک را روی زمین بگذارید و از خدا طلب کمک کنید.۱۰.شما زندانی سیاسی خواهید شد.توضیح خاصی نیاز نیست. اگر موفق شوید بند زندانیان سیاسی، انتظار شما را می‌کشد.۱۱.با موفقیت، بدنام و انگشت‌نما خواهید شد.آیا تا به حال آدم موفقی دیده‌اید که همه آن را با دست نشان ندهند و به حالش افسوس نخورند؟ بعد انتهای نگاهشان کمی نچ‌نچ نکنند و نگویند: همشون مثل همن!بی‌شک ندیده‌اید.پس آبرویتان را حفظ کنید و به زندگی معمولی‌تان برگردید.۱۲.اگر موفق شوید، دست و پایتان قطع خواهد شد.شنیده‌اید هر آدم موفقی قطعن یک دزد است؟ من هم شنیده‌ام. منبع خیلی مهم نیست. تصور کنید، به قیمت رسیدن به موفقیت، مجبور به دزدی شوید، می‌گیرند، می‌برند، چوب در آستینتان می‌کنند و دست و پایتان را قطع می‌کنند‌.۱۳.به هدفتان رسیده‌اید؟ به زودی خواهید مُرد.طبق بررسی‌های جامعی که با یک چشم‌انداز سرسری، هم، قابل رویت است، مشاهده خواهید کرد، تمام آدم‌های موفق، از شرایط جامعه ناراضی‌اند و گلایه‌مند. این نارضایتی آن‌ها را واردار به آشوب می‌کند. آشوب‌گر را یا باید با تیر زد یا اعدام کرد. میل خودتان است. یا زنده بمانید یا موفق شوید.آیا بعد از دانستن، این سیزده دلیل، هنوز هم برای موفقیت اصرار خواهید کرد؟</description>
                <category>ژانوشت</category>
                <author>زهرا هموله</author>
                <pubDate>Wed, 01 Mar 2023 23:38:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدن من، به خودم تعلق دارد</title>
                <link>https://virgool.io/zhanevis/%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-inwcm0emzi3z</link>
                <description>بعضی اوقات فرد آزارگر سعی می‌کند کودکان را بترساند و آن‌ها را تهدید به کاری کند که برایشان ناخوشایند است و از تصور انجام آن بسیار ناراحت می‌شوند. مثلا «اگر نگذاری به تو دست بزنم، کتکت می‌زنم»، «اگر نگذاری این کار را بکنم، تو و خانواده‌ات را از بین می‌برم»، «اگر کسی از این موضوع باخبر شود برای پدر و مادرت اتفاق بدی میفتند»، اگر به پدر و مادرت بگویی، حرفت را باور نمی‌کنند و تو را تنبیه می‌کنند»،«تقصیر تو بود که این اتفاق افتاد اگر به کسی بگویی آنها هم تو را مقصر می‌دانند»،«اگر به کسی بگویی برای خودت دردسر درست می‌کنی»عصر بود و مادرم طبق روال هرروز برای خرید نانِ تازه، به نانوایی رفته بود.برادر کوچکترم مشغول سرهم کردن اسباب بازی جدیدش بود و خواهرم کارتون می‌دید که مرا با وعده شکلات صدا کرد و گفت همراهش به اتاق بروم.اتاق تاریک بود، حتی در روز و هیچ خروجی نوری نداشت.در بسته شد و من به بسته‌شدن در اعتراض کردم. از تاریکی اتاق ترسیده بودم و دیگر شکلات نمی‌خواستم.همانطور که خواهر و برادرم را صدا می‌زدم تا در را باز کنند، انگشت اشاره‌اش را روی بینی‌اش گذاشت و دستانم را گرفت و مرا روی زمین دراز کرد و  گفت:«هیس، نباید به مادرت بگویی» بعد هم شروع به انجام حرکات عجیب غریبی کرد و‌ من در سکوت نگاه میکردم. چند لحظه بعدش خیس شدم، نمیدانستم چرا؟ لباسم را بالا کشید و در اتاق را برایم باز کرد و گفت«برو» .وحشت‌زده  به سمت حمام دویدم و صبر کردم تا مادرم بیاید و به او بگویم که برادرش روی من جیش کرده است.با خودم فکر می‌کردم الآن است که مادرم حقش را کف دستش بگذارد.مادر که شنید به من اخمی کرد و گفت: «هیس،دیگر نباید دنبالش بروی به اتاق»فردا عصر دوباره مادرم به نانوایی رفت، خدا خدا می‌کردم نرود؛ اما رفت و ماجرای شکلات و اتاقِ تاریک، تکرار شد. با آنکه سال‌ها از ماجرا گذشته‌است، اما به وضوح بخاطر دارم که آن‌شب چه مظلومانه از دردِ کتک‌هایی که از مادرم خورده بودم، می‌گریستم و خواهرم، برادرم و او هیچ کمکی برای نجاتم نکردند. تقصیر خودم بود، گفته بود« هیس، به مادرت نگو»تقصیر خودم بود، گفته بود «نباید دنبالش بروی به اتاق.»می‌دانی همه‌اش تقصیر خودِ شش ساله‌ام بود... . https://www.aparat.com/v/Uq528/%D8%A8%D8%AF%D9%86_%D9%85%D9%86_%D8%A8%D9%87_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85_%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF والدین باید به کودک بیاموزند که او حق دارد راجع به بدن خود تصمیم بگیرد. کودک باید برای نه‌گفتن در زمانی که نمی‌خواهد لمس شود و یا کسی را لمس کند توانمند شود(حتی در زمانی‌که لمس جنبه جنسی ندارد، به‌طور مثال زمانی که کودک نمی‌خواهد در آغوش کشیده شود و مؤدبانه آن را رد می‌کند)</description>
                <category>ژانوشت</category>
                <author>کندو</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jan 2023 19:30:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاقبت همه‌ی ما باید مثل فواد می‌شد...</title>
                <link>https://virgool.io/zhanevis/%D8%B9%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%81%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-jvngrj1o0q9s</link>
                <description>عاقبت همه‌ی ما باید مثل فواد می‌شد. سه چهارسال از ما بزرگتر بود ولی کلاس مدرسه‌اش سه چهار سال کمتر از ما. بچه‌ی سوم خانواده‌ای مرفه و امروزی بود. مدرسه‌اش هم با ما فرق می‌کرد. مدرسه‌ی کودکان استثنایی میرفت. چهره‌ی زیبایی داشت، درست شبیه مادرش، مثل فرشته‌ها. هیچ کس از ظاهرش متوجه نمیشد که جز کودکان استثنایی‌ست. همیشه خوش پوش بود و بهترین لباس‌ها را به تن داشت. همه چیزش استثنایی بود. تمام روز بجز تایم مدرسه زیر درخت چنار بلند خانه‌شان مینشست و رو به آسمان بلند بلند حرف میزد. حتا روزهای گرم تابستان اهواز که دمپایی پلاستیکی توی حیاط از گرما چند سایز کوچکتر میشد فواد زیر همان درخت مینشست. همان حالت همیشگی. دخترهای محله از فواد میترسیدند چون استثنایی بود. پسرها اما ظالم‌تر رفتار می‌کردند. در هیچ کدام از بازی‌هایشان فواد را راه نمیدادند. فواد با دخترها کاری نداشت. از دور مراقبشان بود. موقع بازی یکی‌شان که به زمین میخورد، زودتر از همه خودش را به دخترک میرساند. از دور مطمئن میشد سالم است و لبخندی میزد و دوباره زیر همان درخت مینشست و با چشمهای زیبایش دویدن بچه‌ها را دنبال میکرد. اما رفتارش با پسرها جور دیگری بود. به یک ورش هم حسابشان نمی‌کرد. مغرور ولی مودب. جوری که کسی از آنجا عبور می‌کرد خیال میکرد فواد دلش نمی‌خواد با پسرها همبازی شود.یک روز سر ظهر که هیچ کدام از بچه‌ها در محوطه‌ی بازی نبودند مثل فواد جلوی در خانه‌مان نشستم. دقیقن روبرویش با فاصله‌ی چند ده متری. به درخت خیره شده بود و لب‌هایش تکان می‌خورد. مثل تلویزیون‌های ورقلنبیده‌ی قدیمی که معمولن تصویر داشتند و صدا نبود. مامان گفته بود از در خانه تکان نخورم.  آن‌ وقت‌ها بچه‌بَرها همیشه در کمین بچه‌های تنها بودند. مخصوصن سرظهر در گرمای مثبت پنجاه درجه‌ی اهواز.همیشه دلم می‌خواست یک روز فواد را تنها گیر بیاورم و بپرسم زیر درخت با چه کسی گفتگو می‌کند. اینکه چرا باید این سوال ساده را تنهایی میپرسیدم به دو دلیل بود: اول اینکه اگر کسی به فواد نزدیک میشد حق شرکت در بازی‌ها را نداشت.دوم اینکه ممکن بود سوالم فواد را عصبانی کند و مرا تنها ببیند و با چوبی، سنگی، لنگه دمپایی، چیزی پدرم را دربیاورد.آنقدر در این افکار موهوم غرق بودم که متوجه نزدیک شدن فواد نشده بودم. ترس همیشه عامل بزرگی برای نشدن‌هاست. فواد ولی شجاع بود. تردید نکرد. انگار از نگاهم خوانده بود که چیزی ذهن کودکانه‌ام را درگیر کرده. فواد شجاع بود که به کودکی مثل من که استثنایی نبود نزدیک شد. سرظهر، در هوای پنجاه درجه و خیابانی که هیچ کسی نبود. مثل گربه‌ها که وقتی کسی بهشان نزدیک میشود چند دقیقه بی‌حرکت می‌ایستند تا واکنش طرف را ببینند،سرجایم میخکوب شدم. باید چیزی میگفت. حتمن میگفت. کسی‌که شجاعت آمدن تا اینجا را داشت شجاعت اول حرف زدن هم داشت. اینکه اول چه کسی در یک مکالمه‌ی از پیش تعیین نشده حرف بزند شجاعت را نشان می‌دهد. بالاخره زبان چرخاند و با لهجه‌ی محلی شروع کرد. اولین بار بود صدایش را از این فاصله‌ی کم می‌شنیدم. واضح و رسا.+ چرا اینقدر به من نگاه میکنی؟ترس از سایه‌ام به من چسبیده‌تر بود.دوباره سوالش را تکرار کرد. اشک در چشمانم جمع شده بود. حالا این گربه‌ی ترسو آماده‌ی فرار کردن بود. - بخدا به تو نگاه نکردم.نفهمیدم متوجه حلقه‌ی اشک‌هایم شد یا ترسم را حس کرد.+ چرا می‌ترسی؟ کاریت ندارم. فقط پرسیدم چرا نگام میکنی؟صدای لرزانم را کمی صاف کردم.- هر روز زیر اون درخت میشینی.+ خب بشینم. درخت خودمونه. توهم زیر درختتون نشستی.- ولی من با کسی حرف نمی‌زنم. تو این همه با کی حرف می‌زنی؟ چیزی توی درختا می‌بینی؟خنده‌ی بلندی کرد و چوب باریک توی دستش را روی زمین کشید. شواهد نشان می‌داد سوالم نابجا بوده. آماده‌ی عذرخواهی و افتادن به غلط‌کردم بودم که یک قدم جلوتر آمد. آهسته روی سنگ بین خانه ما و همسایه نشست و شروع به بازی کردن با چوبش شد.+ بچه‌ها با من بازی نمیکنن. ناراحت میشم. میرم تو خونه داد میزنم. خودمو میزنم. عصبی میشم. ولی اینا فکر میکنن من دیوونه‌ام. روزای اول دوست داشتم همشونو با همین چوب بزنم. ولی مامان گفت اگه این کارو کنم خدا دیگه باهام حرف نمی‌زنه. منم میرم میشینم زیر درختمون و به خدا شکایتشون رو میکنم. اونم باهام حرف میزنه تا آروم شم و کاری به بچه‌ها نداشته باشم. - مگه خدا باهات حرف میزنه؟+ خدا با همه حرف میزنه.- چجوری باهات حرف میزنه؟+ خدا همون درخت چناره دیگه. باد که میاد موهاش تکون می‌خوره. آفتاب که میزنه چشماش روشن میشه. لای موهاش باد و آفتاب که میپیچه، صداش شنیده میشه. - پس چرا با من حرف نمیزنه؟+ چون شما درخت چنار ندارید.این را گفت و به سرعت به سمت خدایش رفت.عاقبت همه‌ی ما باید مثل فواد می‌شد، مثل فرشته‌ها...#زهراهموله #داستان #داستان_واقعیtlgmr: zhanevis67#zahra_hamouleh insta: zahra.h226zahrahamouleh.com</description>
                <category>ژانوشت</category>
                <author>زهرا هموله</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jan 2023 16:01:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای سکس بدون حضور عشق</title>
                <link>https://virgool.io/zhanevis/%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D9%BE%DB%8C-vradltjtvque</link>
                <description>تا در جهان، حکومت شهوت برقرار است، هرگز امنیت ناموسی وجود نخواهد داشت. « شهید مطهری »در اختیار گذاشتن بدن، بدون حضور عشق، حس غریبی است که گاهی حرصِ ثروت و یا فقرِ مطلق مهر تاییدی بر انجام آن می شود و گاهی هم نه پای ثروت در میان است و نه فقر؛  تو نمیخواهی بشود و به اجبار می‌شود و داغِ غمش، تا ابد بر دلت، سنگینی می‌کند.تجاوزمعنای لغوی تجاوز چیست ؟در فرهنگ لغت، تعرض به معنی پرخاش، دست‌درازی کردن، آفند و هجوم می‌باشد.با دیدن هر یک از این کلمات، متوجه خواهیم شد که تا چه اندازه، روح این کلمه آسیب‌زننده و ویرانگر است و زمانی که به فعل تبدیل شود، ویرانی‌های آن بیشتر نیز خواهد شد.مستند a157 ، روایتگر یکی از همین تجاوز هاست؛ قصه سه دختر کورد، دو خواهر و یک دوست که با وجود سن کم (ده ساله،یازده و 14 ساله) در یک شب، توسط یک نیروی داعش، به نوبت، به اتاقی فراخوانده می‌شوند؛ و از بختِ بدِ ماجرا، هر سه در همان شب، باردار می‌شوند. https://www.namasha.com/v/l4u8mDW9/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF_A157_%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86_%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF_%D8%B2%DB%8C%D8%B1_16_%D8%B3%D8%A7%D9%84_%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8_%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA_ در ناامیدی بسی امید است   پایان شب سیه سپید استبا استناد به این تک بیت نظامی، میتوانم بگویم که درانتهای تمام نا‌امیدی‌ها، نقطه روشنی هست که بتوان دلخوش به آن، مسیر صعب‌العبور زندگی را پیمود؛ که متاسفانه این مستند سرتاسر تلخ، آن تک روزنه امید را، بیرحمانه در خودش خفه کرد و اگرهم که راه نجاتی بود، دست نجاتگری دراز نشد. و اما نقطه دیگر: تن فروشی خودخواستهکتاب یازده دقیقه اثرپائولوکوئیلو، روایتگر خاطرات دختری به نام ماریاست، که برای کسب درآمد، در کشوری به دور از وطنش، روسپی می‌شود.البته که ماریا (همانند تمام روسپیان دیگر جهان) دختری بوده با نهادی پاک که خانواده به طور غیر مستقیم نقش مهمی برای سوق دادنش به این راه داشتند.مادر به ماریا: عزیزم، خوشبخت نبودن با یک مرد ثروتمند، بسیار بهتر از خوشبخت بودن در کنار یک مرد فقیر است.شنیدن چنین جملاتِ ناامنی از زبان مادر، بهانه ای برای نهادینه شدن ناپاکی در وجودی پاک میشود؛ که برای پولِ باارزش میتوان از تن هم گذشت و اسیرِ‌دستانِ یک پوچیِ بی‌عشق شد.ادامه دارد ...</description>
                <category>ژانوشت</category>
                <author>کندو</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 19:36:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در خودت شنا کن!</title>
                <link>https://virgool.io/zhanevis/%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B4%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D9%86-aws7cmqsiuq5</link>
                <description>سی و یک ثانیه مانده بود تا چراغ سبز شود.انگش‌هایش را یکی‌یکی در نور آفتاب تکان می‌داد.برق لاک‌ناخن صدفی‌اش، لبخند کمرنگی روی لب‌هایش نقاشی می‌کرد.دستش را به حالت‌های مختلف به طرف نور می‌گرفت تا رنگ ناخن‌هایش بازی می‌کرد و انگشترش را می‌چرخاند.از راننده خواستم موزیک را عوض کند.امین حبیبی با صدای بی‌جانی می‌خواند: اون که یه وقتی تنها کسم بود، تنها پناه دل بی‌کسم بود...شیشه‌ی دودی ماشین را به زحمت با دستگیره‌ی سفتش بالا کشیدم و سرم را به آن تکیه دادم.بازی با ناخن‌هایش را هنوز می‌توانستم ببینم.عینک دودی فریم قهوه‌ای‌اش را پایین کشید و به ثانیه‌های باقی‌مانده با دقت نگاه کرد.کسی کنارش ننشسته بود.هنوز با اکلیل روی ناخن‌هایش خوشحال بود.زمزمه‌ی موزیک، سبیل‌های باریک و بلند راننده‌ی جوان را تکان می‌داد.دینگ‌دینگ دکمه برای بالا بردن ولوم موزیک بی‌فایده بود.هرکدام به نحوی در حال خودشان غرق بودند.یکی با برق ناخن‌هایش، دیگری با هم‌خوانی کردن موزیک‌های دهه هشتاد.بدون شنیدن خداحافظی کافه را ترک کرده بودم.بار اول نبود.از تکرار مکررات بیزارم.مهم نیست باز هم به این محکوم شوم که باید صبر می‌کردم تا جواب خداحافظی را می‌شنیدم و بعد می‌رفتم.افکار بی تحرک، مثل پیله‌ای سیاه حوالی مغز مرثیه می‌خوانند که فرصتی به اندازه‌ی ابدیت در انتظارمان نشسته.کرختی چون کرم روحمان را می‌خورد.چرخ‌ می‌خوریم، پیچیده و هنرمندانه، میان خیال‌پردازی‌های ساختگی.یک‌جوری باید در خودم غرق شوم، شاید با داستات کردن این ماجرا و توصیف شخصیت‌های داستانم.همه به شکل‌های مختلف مغروق خویشیم، توام با ذوقی درآور...✍?زهرا همولهinsta: zahra.h226tlgrm: zhanevis67zahrahamouleh.com</description>
                <category>ژانوشت</category>
                <author>زهرا هموله</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 22:10:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>