تن ها

شما باید تنها بودن را احساس کنید و در اعماق آن غرق شوید و هوای بدون تن را لمس کنید و در میان شکل ها خط شوید و در هجوم چشم ها تاریک شوید. آنجا که نفس هایتان به شماره می افتد همانجا که احساستان مثل تیکه ای کاغذ مچاله میشود و در گم ترین نقطه شهر خیالتان دفن میشود و تنها یک سنگ از آن باقی می ماند. بر مزارش عاشقانه باید گریست...

خاک خورده و بی احساس .دست خورده و بی وجدان به سان مرده ای از مرگ برگشته و به سان زنده ای به گور رفته یکجایی که خط بین مرگ و زندگی مشخص نیست یکجایی که احساس بین بودن و نبودن پیدا نیست و جایی که بین رفتن و ماندن تنها یک گزینه می ماند و آن نیز صبر است. به گردش دیوانه بار باید رقصید...

خنده ای بزرگ به عمق صورتی غمگین و اشکی درشت به غلظت خونی رنگین .قلبی به تپش های نامنظم نور و احساسی نجیب به وسوسه های تاریکی گور. آری میان من و او فاصله ای به اندازه آن بود همان که بسیار بیش به دل مینشست و اما من دیگر برایم اهمیتی نداشت روی سخن به این و آن نیست . در فراقم ماتمانه باید درد شد...

من درد شدم در میان درمان ها...من زخم شدم در میان ظاهرها...من سوختم در میان سرماها و آتش شدم در هنگام حرارت ها...در سرم سازهاست و در تنم افکاری میرقصد در چشمانم تصویر تو تاب میخورد و در گوش هایم صدایت نرم طنین می اندازد و حرفهایت سخت مرا با خود میبرد به همانجا که نباید رفت آنجا که میان من و آزادی فاصله ای نیست جز تو و آنجا که میان من و قفس حایلی نیست جز خودم. در ماتمم دیوانه بار باید مرد...

آه ای دنیای دانا آه ای فراق پر از ماتم و آه ای آدم های پر از ادعا به دیگران که میرسد باید بگذرند و بگذارند هر آنچه به دست دارند بر زمین و اما به خودتان که میرسد پر از دورویی و توقع پر از حسادت و نفرت میشوید و باید فرشته شویم و برایتان بال در آوریم به آسمان؟!. در سرابش باید بی ادعا قفس شد...

او در میان تن ها تنها بود .یک یکه که منحصرا در خلوت خود چشمانش را یک تنه به خانه بیرون پنجره میدوخت و هر غروب پرواز مست پرندگان سیاه شب را دید میزد یک خستگی مبهم و یک دیوانگی ممتد.جایی که چشمانش را میبست و فرد فرد آدم ها را از جلوی چشمانش عبور میداد و تنها یک فرد میدید : دیگران.در میان فرد ها باید خود شد...

از قصد بر میدارم و به قصد می آورم از آن دست میگیرم و به آن دست میدهم من در میان آدم ها به سان کاتبی هستم که انگار جوهره وجودش خشک شده و در خودش هر روز گم میشود و دنیای دانای درونش هر روز از درون تهی و نادان میشود. من همانم که هنوز شوق رسیدن دارم و دست بر دست نمیگذارم تا آنچه که نمیخواهم بشود هر چند دنیا بار ها به من اثبات کرده که سخت فریبکار است.باید برای رویاها دیوانه بار زندگی کرد...

امروز اگر مینویسم و فردا اگر نیستم غم و بغض آن ندارم که همه آنچه که میخواهم نمیشود یا همه آنچه که خواستم نشد من تنها به یک کار تمام وجوم خوش و خرم میشود اگر آن را احساس کنم و اگر امروز مرده ام مرا ببخش... یارای آن نیست که دست مرا بگیری؟من فراری ام از خودم و افکارم.باید ترسان ترسان از فکر نشدن ها گریخت...

اگر سرد است اگر سراب است اگر ماتم است اگر مزار است.

و امید تنها دارایی من است...

آلِن شاه !