
فصل ۱۹
ماتیسا:
*********
خب الان هم پاهام باز شده ؛ هم دست هام .
تاره خورشید هم کامل بالا اومده است و اینجا غرق در نوره .
با نیشخند نگاهش می کنم و در حرکت سریعی از روی صندلی بلند می شوم ؛ یقه اش رو درون دست هام می گیرم و با سر می کوبم تو دماغش .
به صورت خودم هم کمی از خون داغش ؛ می مالد .
اه!
با حالت چندشی از روی صورتم پاکش می کنم .
در همون لحظه در باز می شود و ۳ مرد گنده جلوی سایه؛ که بینی خودش رو گرفته است و داره می ناله می ایستند .
با خنده نگاهش می کنم .
در همون لحظه مشتی به دنده هایم می خورد و من تلو تلو خوردن به عقب می روم .
سریع خودم رو جمع می کنم و با کف بوت هام می کوبم ؛ تخت سینه اش .
سمت راست بدنم از شدت درد نبض می زند و در مچ های می سوزد .
هجوم آدرنالین رو درون رگ هایم احساس می کنم و ابن بهم تپش قلب می دهد .
اون دو تا آقا کچل که حدودا ۲ متر قد دارن بهم حمله می کنند .
کل وزنم رو بر روی پای چشم می ریزم و با سمت راستم ؛ مشت می پرونم.
دوتاش به هدف می خورد و درست؛ تو استخون فک نفر اول فرود می آید .
چنان نعره ای می زند که کم از زلزله ی چند ریشتری نداره!
اون یکی با لگد می آید و دست می خوره تو ساق پای راستم ؛ از درد نفسم بند می آید و چشم هام سیاهی می رود ؛ ولی سریع زبونم رو گاز می گیرم و ادامه می دهم .
۵ نفر دیگر وارد می شوند ؛ تاحالا ۵ نفر رو زمین زده ام و کلی هم آسیب دیده ام .
دیگر نفس ندارم و قلبم داره خود زنی می کند .
در همون لحظه چهره ی آشنایی میان آن ۵ تا می بینم که پالتوی سیاه پوشیده است ؛ و انگشت اشاره ام رو به علامت سکوت روی لبش گذاشته است .
آب دهانم رو قورت می دهم که مزه ی شوری خون احساس می کنم .
فقط سر تکون می دهم و چند قدم شل و وا رفته به عقب بر می دارم .
می رسم به ديوار و تکیه ام رو مثلا ترسیده می دهم بهش .
او از پشت لگدی به فرد روبرویش که میشه ؛ اون یارویی که داشت به من نزدیک می شد می زنه .
همه می رزن سرش و او در حرکت های سریعی شروع می کنه به جنگیدن؛ منم سر اون فردی که تعادلش رو از ضربه ی او از دست داده است می گیرم و ، چند دور می کوبم تو دیوار بتنی بغل دستم .
آرکا:
******
با چند مشت ساده ؛ دخل همه آن ها می آید.
او از خستگی تکیه اش رو داده به دیوار و خمار به من نگاه می کند .
سری تکون می دهد ؛
و بعد از حال می رود .
حقم داره؛ خودش یک تنه اون همه آدم رو زمین گیر کرده است .
می گیرمش و با زور تا ماشین حملش می کنم .
روی صندلی عقب می خوابونمش و خودم پشت رل می شینم.
فصل ۲۰
به سمت عمارت خودم می رونم؛ من فعلا با این خانم کار دارم .
می خوام ببینم خدایی چه بالایی سر پولام آورده.
می نالد :
- چرا؟!
- فکر نکن عاشق چشم و ابروتم؛ با اصرار های مامانت اومدم ؛ و البته می خوام بدونم که چه بالایی سر اون ۵ تا کامیون آوردی.
بعدش هم می گذارم بری دیگه نبینمت .
خنده ی تلخی می کند و می گوید :
- چرا سوله ام رو سوزاندی و خاکسترش کردی ؟!
- چند بار بگم که کار من نبوده ؟!
- بوده خودم دیدم ، چرا کامیون های تگزاسم رو دوباره آتیش کشیدی ؛ ما که ۱- ۱ برابر بودیم و بازی تموم شده بود.
با شنیدن جمله اش چنان می زنم رو ترمز که اگه کمربند نداشتم با شیشه ی جلو یک سان شده بودم .
با شتاب به او نگاه می کنم ؛ که دراز کشیده بر روی سقف و جفت پاش رو زده به شیشه .
با چشم های گرد شده می پرسم :
- چی ؟!
- همین که شنیدی .
دستم رو بر روی فرمون می کوبم و می غرم:
- لعنتی!
- فقط یک کلمه جواب بده .
- کار من نبوده .
- هر سری داری این رو میگی ؛ ثابت کن .
- کار برادر دو قلو ام بوده!
با شتاب سر جایش سیخ می شود و با چشم های نازک شده می گوید:
- منم، عر عر ؟!
- لیلیث،می خوای باور کن ، می خوای نکن.
من یه برادر دو قلو دقیقا کپی خودم دارم ؛ که حدود ۲ ساله ندیدیمش؛ تمام شواهد و مدارک هم به من اثبات می کند که کار او است .
الان هم جوابم رو نمیده ؛ من ۶ ماه الی ۱ سال است که پام رو درون تگزاس نذاشته ام .
- نه!
می گوید و دوباره می خوابه .
بهش می توپم:
- هیچ کس نمی دونه پس...
نمی گذارد که ادامه دهم و می گوید :
- می دونم ، رازت درست ؛ مثل راز اسم ، فامیلی و قیافه ی واقعی چشم شیطان پیش من می مونه ؛ آرکا پارسا.
فقط سری تکون می دهم ؛ می دونم که می مونه ؛ چون اگه می خواست می تونست بپا اون فلش لعنتی کاری کنه؛ که هیچ کس برای چشم شیطان تره هم خورد نکنه ؛ چه برسه به ترسیدن؛ ولی نکرد .
ماتیسا:
*********
نمی تونم هضم کنم که اون اتفاقات ؛ کار برادر او بوده است ؛ فقط چند کلمه ادا می کنم تا خودم رو آروم کنم :
- محموله ی
ژاپن تو سوله ی دیترویت هست ؛ بری اونجا بگی از طرف من اومدی و مشخصات ظاهری الانم رو بگی ؛ بهت تحویل می دن