ویرگول
ورودثبت نام
Hidden
Hidden«فکرنوشته» های عقلانی هزاره سوم... . «دلنوشته» های احساسی قبل از میلاد...
Hidden
Hidden
خواندن ۱ دقیقه·۹ ماه پیش

اولین ها ۴ اولین بوسه

حالم خوب نبود…

روحم خسته بود، جانم در کشاکش سکوتی تلخ فرسوده می‌شد،

تا اینکه تو آمدی… بی‌هیاهو، بی‌کلام.

نه چیزی گفتی، نه پرسیدی، فقط نگاهم کردی

و در آن نگاه، انگار جهان را به من بخشیدی.

آغوشت را بی‌منت گشودی،

و من، بی‌پناه‌تر از همیشه، در آن مأمن امن گم شدم.

نفست، گرمای زندگی را در سینه‌ام دمید،

و من دانستم… آمده‌ای نه برای ماندن،

آمده‌ای برای دگرگون کردنم.

می‌خواستی جانم را بگیری،

و من، بی‌هیچ ترسی، تسلیم بوسه‌ی نخستین شدم؛

آن بوسه، که طعمش هنوز بر لبانم جا مانده،

جاودانه، مانند عهدی ازلی

لبانم را که بر پیشانی‌ات نهادم،

در بهشت عاشقان قدم گذاشتم،

جایی میان رویا و واقعیت،

جایی که تنها عاشقان راهش را بلدند.

تو با من چه می‌کنی؟

مرا از من ربوده‌ای و باز پس نمی‌دهی…

و من، شادمانم در این ربوده شدن،

که چه اسارت شیرینی‌ست،

وقتی زندانش دل تو باشد…


اولینبوسهیادبودبهار
۰
۰
Hidden
Hidden
«فکرنوشته» های عقلانی هزاره سوم... . «دلنوشته» های احساسی قبل از میلاد...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید