شاید بشود گفت هیچ چیز بدتر از تهمت نیست. شاید هم بشود گفت هیچ چیز بدتر از تهدید نیست. یا هیچ چیز بدتر از توهین نیست. یا هیچ چیز بدتر از پرخاش نیست. نمیدانم کدام یکی از اینها را میشود به عنوان بدترین چیز نام برد. از نظر من، همه شان بدترین هستند.
جالب و تلخ اینکه من برای هرکدام از این بدترین ها خاطره های متعددی دارم. یکی از بدترین مثال ها هم آن روزی بود که تصمیم گرفته بودم نماز بخوانم. یک تصمیم سخت.
روز اول آشنایی نماز نمی خواندم و روزه نمی گرفتم. اعتقادات مذهبی نداشتم اما سخت بدنبال یافتن معنای زندگی و حقیقت بودم. برای این هدف بسیار تلاش کردم و بسیار حرف شنیدم. بسیار طرد شدم و بسیار تنها شدم. اما هرگز فکر نمیکردم طرد شدن و تنها شدن از طرف همسر و شریک زندگی اینهمه درد داشته باشد.
من به تو آزاری نرساندم. فقط یک گوشه، دور از چشم تو ایستادم به نماز. میدانستم مخالفت داری و برخورد خوبی نخواهی داشت. اما نمی دانستم تا این حد. خوب یادم هست که شب بود و در فضای کوچک بین تخت خواب و کمد، پشت درب اتاق خواب ایستاده بودم به نماز. اواسط نماز بودم که در اتاق را باز کردی و من را در آن حال دیدی. حال خاصی هم نداشتم. نه به خدا نزدیک بودم و نه حضور قلب داشتم. فقط در مسیری که طی کرده بودم به ایستگاه نماز خواندن رسیده بودم. اما این ایستگاه برای تو سنگین بود و سخت. تا حدی که ایستادی به ناسزا گفتن. فحش بود که از دهانت می ریخت روی سرم. فحش به خودم، به نمازم و به خدا و دین و قرآن و هرچیزی که دم دستت رسید.
شاید از تلخی همین خاطره بود که سالها بعد که خانه ای برای خودم کرایه کردم، اولین کارم بعد از چیدن وسایل این بود که ایستادم به نماز. مهر نداشتم. روی سرامیک های سرد کف اتاق سجده کردم. آرامش عجیبی سراغم آمد. هیچکس نبود که به من فحش بدهد...