من اون دفتر رو دوست داشتم. نوشتههای خودم رو دوست داشتم. نوشتههام مثل بچههام بودن. ولی مجبور شدم پارهشون کنم و بریزمشون دور.
مجبور شدم بچههام رو سقط کنم چون دیگه مرده بودند. قرار نبود اون نوشتهها رو بخونی. قرار نبود اصلا اون دفتر رو ببینی. من نمیدونستم این عادت رو داری که توی وسایل شخصی من سرک بکشی.
اون روز وقتی دیدم یواشکی سرت توی دفتر شخصی منه عصبانی شدم. حس کردم به حریمِ شخصی من تجاوز شده. حس کردم به خود من تجاوز شده. دفتر من چیزی کمتر از یک عضو خصوصی از بدنم نبود. تو با این رفتار به حریم من و به من تجاوز کردی.
من با نوشتن هر چیزی که از ذهنم میگذشت، خودم رو آروم میکردم. برونریزی افکار چیزیه که بهش میگن ولی برای من قرص مسکن بود. داروی اعصاب بود. اون دفتر داروی اعصاب بود که تبدیل شد به چکش اعصاب. تو نباید میخوندی یا اگر خوندی نباید میفهمیدم که خوندی. مثل خیلی چیزها که من ازت فهمیدم و تو هرگز نفهمیدی که فهمیدم.
دفتر رو پاره کردم و دور ریختم و دیگه برای سالها نتونستم بنویسم. بنویسم برای چی؟ برای کی؟ نه ممنون! خطر خونده شدن به سَبُکیِ نوشتن نمیارزید.
پ.ن: دیشب دوباره شروع کردم به نوشتن. یه انگیزهی بزرگ که این روزها به زندگیم رنگ تازهای بخشیده باعث شد دستم با قلم آشتی کنه. اینبار، از یک جعبهی رمزدار برای حفاظت از حریم خودم کمک گرفتم. مرسی از فرشتهی انگیزه، و ممنون از جعبهی حمایتگرم.